رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

A.F

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط A.F

  1. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    سوفی
  2. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    سوفی
  3. خواهر کوچیک ترم به من حسودی می کرد ولی برادر بزرگترم همیشه هوام رو داشت بابام من رو از خونه دور کرد که مینا آسیبی به من نرسونه . - مارال ؟ کسی به نام کیوان تو زندگیت نبوده ؟ - چرا ، الان بغل دستش نشستم . - نه منظورم ، تو گذشته ات بود. - یادم نیست. - تو همونی از همه لحاظ ؛ مشخصاتت ، ضاحرت ، لحنت، صورتت و مهم تر از همه چشمات . همونی همون دختر بچه ی ۶ تا ۱۴ ساله که تو زندگی من بود و یهو رفت . - کجا رفت؟! - اون و خانوادش یهو از محله ی ما رفتن و من دیگه اون دختر رو ندیدم تا امروز صبح . - اون دختر منم ؟ فصل ۱۰ جلو در رستورانی وایستاده ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد و رفت از اون ور در رو برای من باز کرد . تشکر زیر لبی کردم و رفتم سمت در رستوران . وارد شدیم؛ واقعا رستوران شیکی بود . نشستیم سر یک میز ، به منو نگاهی انداختم و انتخاب کردم . اون هم مینطور . گارسون رو صدا زد ؛ - چی میل دارید ؟ کیوان روبه من اشاره کرد و گفت : بفرمائید. - سالاد سزار مینی با آب . - استیک مدیوم آب دار با مخلفات و نوشابه. - چشم . - چقدر کم غذا می خوری ؟ - رژیمم . - اوه بابا خفن . سکوت کردم ؛ باید هرچی زود تر برم پیش مانی. - استاد ، مگه فردا دانشگاه ندارید ؟ - چرا .‌ - میای جلسه ی بعد رو . - نه ! می خوام استعفا بدم ، مغزم نمی کشه هنوز فرصت دارم . نمی خوام از الان شروع کنم . یک لحظه رنگ از رخسارش پرید و پرسید : چرا ؟ - من هنوز به قدری پخته نشدم که بتونم استاد دانشگاه باشم ؛ من حتی معنی خسته نباشید های آخر کلاس امروز رو نفهمیدم . - یاد می گیری ؛ یادت می دم . نشد جوابش رو بدم چون گارسون غذا ها مون رو آورد . تعارف زدم : بفرمائید . - ممنون . شما بردارید . دیگه جواب ندادم و شروع کردم به خوردن . فصل ۱۱ هردو تو فکر غرق بودیم و غذامون رو در سکوت می خوردیم تا اینکه شروع به حرف زدن کرد . - ببین ، شاید الان به خودت بگی که آخه گذشته ی من به تو چه ؛ ولی گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - ناراحت نمی شم ، هرچی خواستی بپرس و بگو تا جایی که یادم باشه و بدونم بهت می گم .
  4. خوشتیپ ولی اسپرت . - سلام خانم شمس ! - سلام ، خوب هستید ؟ من مشکلی ندارم با اسم صدام کنید . - چشم ، اگه شما هم من رو با اسم صدا کنید . - باشه ، قبول. ‌ - بریم ؟ جلو تر شروع کرد، به راه رفتن تا که رسیدیم به یکی از ماشین های توی پارکینگ یک سانتافه ی مشکی بود ‌. در رو برام باز کرد و من هم آروم سوار شدم و خوش هم نشست . حرکت کرد و سکوت حکم فرما بود تا که شروع به صحبت کرد _ استاد ، چه جوری دانشگاه شریف به انواع استاد با ۲۰ سال سن پذیرفته شدی ؟ _ اسم رو نزدی تو گوگول نه ؟ _ چرا ، همون روز تو کلاس وقتی گفتی زدم ، ولی دوست دارم خودت بگی . - چرا ؟ - بگم ، نمی خندی ؟ با سر تائید دادم که نمی خندم . - همون روز اول که اومدم سر کلاست و اونجوری رفتار کردی ؛ احساس کردم برام آشنایی ولی نتونستم چشم هات رو ببینم . خیلی آشنایی، انگار که یک وقت زمانی رو باهم بودیم ولی چیز زیادی ازت نمی دونم ؛ نیاز به یک سری اطلاعات دارم که بدونم همونی هستی که توی ذهن منی . - منم اولین باری که چشم هات رو دیدم حس آشنایت داشتم ؛ دوستی چندین و چند ساله . باهم گفتیم : احساس می کنم ربطی به گذشته ی من داری . زد زیر خنده و گفت : چه هماهنگ ! لبخندی زدم و گفتم : می خوای گذشته ام رو بدونی ؟ - آره ، از اول ، اول. - از اول ، اول که خودم هم یادم نمی یاد ولی از جایی که. یادم میاد اینکه ؛ یکی بود یکی نبود....... فقط ۱۴ ساله بودم ، یک دختر بچه ی ۱۴ ساله که توسط معلم ریاضیش می فهمه نابغه اس ؛ تست هوش و آیکیو و .... می ده میفهمن بله ، این دختر یک نابغه اس . کلی کلاس و این و اون می برنش تا اینکه تو سن ۲۰ سالگی استاد دانشگاه میشه، اون هم نه هر دانشگاهی ؛ دانشگاه شریف. استاد ریاضی و فیزیک. ولی نگاه یکی از دانش جوهاش آشنا ، شبیه به یک آشنا ولی غریب . اون دختر چیز زیادی از گذشته اش نمی دونه ولی حس می کنه که این پسر ربطی به اون و گذشته اش داره ! پایان ، شجره نامه ی من . - چیزی از سن ۶ تا ۱۴ سالگیت یادت هست . - نه هیچی . - دقیقا همون تایم زمانی . - چی شده تو اون زمان ؟ - یک اتفاق بد و شوم . در باره ی خانوادت بگو . - مادرم اسمش سارا و پدرم حامد خواهر کوچیک تری به نام مینا و داداش بزرگتری به نام مانی .
  5. کل ماجرا گفتم . - خب ماری جون بپر تو حموم یک دوش بگیر . تازه ساعت ۴ بود . رفتم تو حموم همونجوری که خودم رو می شستم داشتم به این فکر می کردم که چرا گفتم هدیه بیاد ؟! من که اصلا اهل این کار ها نبودم ‌! باید سر از گذشته ام در بیارم ، اتفاقاتی که افتاده . چرا انقدر کیوان برای من آشنا . چرا من برای اون آشنا هستم . - مارال ، هر کاری دوست داشتم بکنم ؟ - آره ؛ ولی زشت نشم . هدی روی آینه رو پوشوند و شروع کرد از ساعت ۵ تا ۷ دیگه کم کم داشت جیغم در میومد. - هدیه ! تموم نشد ؟ - تادا ! و پارچه ی روی آینه رو کشید . خیلی قشنگ شده بودم ، چشم های کهرباییم رو با سایه ی مشکی و نقره ای بسیار زیبا کرده بود و با خط چشم ، چشم ها رو بزرگتر و قشنگ تر کرده بود . و کمی هم گونه هام رو گلگون کرده و زاویه فک داده بود . و کار رو با رژ لبی صورتی به پایان رسوند . - خب ، ماری چی می پوشی ؟ - نمی دونم ! - ولی من می دونم . و یک کت و شلوار مشکی و یک بلیز کرمی رنگ و لوفر مشکی کرم . و یکی از این کلاه هنری های چرم مشکی . - موهام چی ؟ - اتو می کنم . و شروع کرد به اتو کردن. - هدیه ! یادم رفت بهش پیام بدم بگم میام . نیم نگاهی به ساعت کرد و گفت: ساعت چند قرارتون ؟ . ۸- - الان بده . گوشیم رو درآوردم و پیام دادم : سلام ، مارال هستم . قرار ملاقاتتون رو پذیرفتم ، فقط کجا بیام ؟ در همون لحظه سین خورد و جواب داد : سلام ، خوب هستید ؟ ممنون ، میام جلو در واحد ، با هم بریم . یعنی منتظر بود جواب بدم ؟! - دادی ؟ - آره ، جواب داد میاد دنبالم. - خب بدو برو بپوش . و خودش رفت بیرون ؛ لباس هام رو پوشیدم . واقعا هدیه ترکونده بود ! خیلی قشنگ شده بودم ولی ذهنم درگیر بود . فصل ۹ راس ساعت ۸ زنگ در خونه به صدا درومد؛ پس چرا جلسه ی اول رو انقدر دیر کرده بود ولی الان زود اومد؟ در رو باز کردم . چند ثانیه زل زد به من و من هم نگاهی به لباس هاش انداختم‌، تیشرت سفید و شلوار بگ مشکی و کانورس ( آلستار) سفید و مشکی .
  6. اومدم داخل ، واقعا شاید سرنوشت من ربطی به این پسر داره ، چیزی که من نمی دونم . این فکر ها رو گذاشتم کنار رفتم تو اتاقم و لباس هام رو درآوردم. واقعا گرسنه ام بود پس یک ماکارانی سر سری درست کردم . وقتی داشتم غذا رو می کشیدم ، فکر اینکه کیوان و کوروش اون ور ممکنه گرسنه شون باشه داشت عین خوره مغزم رو می خرد . برای همین غذا اندازه ی دو نفر ریختم و کمی تزئینش کردم . و‌ رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم . فصل ۷ زنگ و زدم ؛ در باز شد و قامت کیوان معلوم شد . -سلام ، براتون غذا آوردم. -سلام ، راضی به زحمت نبودم . بشقاب رو دستش دادم و گفتم : فعلا ، آقای آذری. داشتم می رفتم سمت واحد خوودم که صدام کرد و گفت : واقعا کی هستی ؟ - مارال شمس، ۲۰ سال ، تهران و استاد ریاضی و فیزیک دانشگاه شریف . دانشگاه نرفتم . - منظور من این ها نبود . تا الان پشتم بهش بود چرخیدم و گفتم : پس منظورتون چی بود ؟ - احساس می کنم قبلا یک جا دیده بودمتون . - شاید تو اخبار ، اینستا گرام ، یوتویب یا تیک تاک دیده باشیم . - نه . من برات آشنا نیستم ؟ چند ثانیه سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم ؛ دیگه بی احساس نبود دنبال هیجان بود کنجکاو بود و این چشم ها برام کمی آشنا می زد . - چرا . خیلی آشنایی . - توی گذشته ات نیستم ؟ - نمی دونم ، من واقعا چیزی نمی دونم ؛ مخصوصا درمود گذشته ام . - مگه میشه ؟ - آره ، من از ۱۴ سالگی به بعد ام رو فقط یادمه از ۶ تا ۱۴ رو چیزی ازش یادم نمی آد . کیوان ******** حالا تونستم با دقت به چشم هاش نگاه کنم ، همون جفت چشم بود . همون رنگ ، همون شکل همنقدر وحشی ولی گاهی وقت ها معصوم . باید گذشته اش رو بفهمم ؛ ولی نیاز به خانواده و اعتمادش دارم . ایده ای به سرم زد . سریع پاشدم و رفتم یک خودکار و تکه ای کاغذ آوردم. مارال ******** روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم و داخل گذشته ام جست و جو می کردم . هیچی یادم نمی اومد ، هیچی ، هیچی . گریه ام داشت درمیومد که زنگ در خورد ، به امید اینکه هدیه اس سریع دویدم و در رو باز کردم و پریدم رو کاناپه. ولی هدیه ی نیومد تو . رفتم جلو در و با بشقاب و یک نامه ی داخلش مواجه شدم . سلام بر مارال شمس. غذا بسیار خوش مزه بود و ممنونم از این بابت . من آشپزی بلد نیستم و چیزی نداشتم که درون بشقاب قرار بدم و بیارم برای همین و تشکر می خوام شما رو برای شام دعوت کنم . ساعت ۸ اگه مشکلی ندارید که با دانش جوتون بیاید بیرون . با این شماره تماس بگیرید : ....... زنگ زدم هدی : الو سلام ، وقت ندارم توضیح بدم فقطرهرچی وسایل آرایش و روتین پوستی داری بردار بیا خونه من . - دو دقیقه دیگه اونجام . فصل ۸ - خب عین انسان بنال ببینم چی شده ؟
  7. -می دونم یکی از شاگردات بود ، چی کارت داشت ؟ - غضیه اش مفصل . -الان تایم صبحانه است ، می تونی تو کافه تریا بهم بگی . یک لحظه دست از راه رفتن کشیدم و با تعجب پرسیدم : کافه تریا ؟ - یک جایی شبیه کافه است. - آها . بریم خب ؟ ***************** چند دقیقه قبل از دید کیوان . با خداحافظی کوتاهی رفتم . این دختر چیزی داشت ؛ که من احساس می کردم به گذشته ام ربط داره . اون اتفاق ، بد و کزایی . ولی چرا از اول کلاس داشت چشم هاش رو ازمون پنهان می کرد ؟ فصل ۶ مارال ****** آروم با هدیه پشت یکی از چند میز نشستیم . - حالا به صورت کامل بگو اون پسره کی بود. - همه چیز رو براش گفتم . - مارال ، واقعا می خوای استعفا بدی ؟ - نمی دونم ، واقعا گیر کردم هدیه ! بابا مگه من چقدر تحمل دارم؟ از همین روز اول اینجوری با من لج کردن ببین سر امتحان چی کار می کنن . - ولی ، داستان کیوان آذری بودار هست . - نمی دونم ، واقعا نمی دونم . - ماری ، حتی اگه قضیه ی گذشته ات وسط باشه ، من تا آخرش هستم . - هدی ، تو درمورد گذشته ی من چیزی می دونی ؟ - زیاد نه ، ولی کیوان خیلی آشنا . - برای من هم آشنا . و باید باهاش حرف بزنم . رفتم خونه ؛ من برای آرمش بیشتر یک خونه مجردی داشتم که واحد روبروش خالی بود. ولی امروز وقتی داشتم می رفتم تو واحدم ، جلو در واحد روبه روی کوروش همدانی وایستاده بود و داشت بلند بلند یکی رو صدا صدا می کرد . - سلام ، آقای همدانی . - عه ! سلام استاد . - لطفا ، اینجا به من نگید استاد . همون خانم شمس ، خوبه . صدای از توی واحد اومد و بعد خود شخص اومد بیرون . - کوروش همین خوبه ، بگیرش . - باشه . حله . فعلا خانم شمس . - فردا می بینمتون . - عه سلام استاد . - سلام. خونه گرفتید اینجا ؟ - با اجازه بله . - عه پس همسایه هم شدیم . - واقعا ؟ - بله ! همین خونه ام . و به در اشاره کردم . - فعلا ، آقای آذری ‌. - خداحافظ استاد. @Nasim.M
  8. فصل ۳ - استاد تموم‌ شد . سرم رو آوردم بالا و تخته رو نگاه کردم ، خوب نمی دیدم . بلند شدم و ماژیکی با رنگ متفاوت برداشتم . رفتم پای تخته ، نگاهی به تخته کردم ؛ همه ی جواب ها و راه حل ها درست بود . ولی من یکی از سخت ترین سئوال ها رو نوشتم . - آقای آذری ، شما تست هوش دادید تا الان ؟ - نه ، چطور مگه ؟ - فردا قبل از شروع کلاس بیاید ، باهاتون کار دارم . - چشم استاد . واقعا یهو عوض شده بود ؛ شاید دلش برام سوخته بود . صدای خسته نباشید های بچه ها درومد . منظورشون رو متوجه نشدم . پس با خنده و گریه روبه کلاس برگشتم و گفتم : منظورتون رو متوجه نمی شم! میشه واضح بگید ؟ همه داشتن خودشون رو کتنرال می کردن که نخندن : اشکال نداره بخندید ، مهم نیست . یهو کل کلاس منفجر شد از خنده . تا که یکی از پسر ها از ردیف های وسط گفت : استاد ، یعنی میشه کلاس رو تموم کنید ؟ - خب چرا عین انسان نمی گید ، میشه کلاس رو تموم کنید ؟ یکی از اون ور کلاس گفت. : خب استاد ، بگیم که استاد ها تیکه تکیه مون می کنن . یکی از پسر ها که معلوم بود بچه پرو گفت : شما که این چیز ها رو نمی دونی ؛ چرا اومدی استاد دانشگاه شدی ؟ - خب ، من دانشگاه نرفتم . صدای هم همه‌ی کلاس بلند شد . که یهو یک دختر افاده ای از صندلیش بلند شد و اومد جلو می زم و گفت : آها پس دانشگاه نرفتی ! پس چه جوری استاد دانشگاه شدی ؟ نادیده اش گرفتم ، من که به زودی زود میرم نمی خوام تنها که از خودم میزارم خاطره ی یک استاد بد باشه . -بچه ها کلاس تموم شد ، می تونید برید . و خودم دست هام رو گذشتم رو میز و سرم رو گذاشتم روی دست هام و چشم هام رو بستم . همه کم کم از کلاس خارج شدن . فصل ۴ کیوان ************ کاش می تونستم دوباره چشم هاش رو ببینم . شاید می تونستم بفهممش . *********** مارال - خانم شمس ؟ چرا دانشگاه نرفتید؟ چه طوری میشه ؟ - تو اینترنت اسمم رو سرچ کنی میاره . در همون لحظه در باز شد و صدای هدیه پیچید تو کلاس . - ماری ؟ ماری جونم ؟ انگار که تازه کیوان رو دیده باشه گفت : عه ببخشید . کارشون دارید ؟ - نه تموم شد . و کیوان با خداحافظی کوتاهی رفت . یک بار هم شده هدیه فرشته ی نجاتم بود نه باعث عصاب خوردیم . فصل ۵ -مارال ، این کی بود . با آشفتگی جواب دادم : یکی از شاگرد هام بود . @Nasim.M .
  9. آقای کیوان آذری . دستش رو آورد بالا : حاضر استاد . استاد رو با لحن مسخره کردن گفت . پس کیوان آذری ایشون . پسری تقریبا قد بلند و ورزش کار ، موهای حالت دار و قهوه ای سوخته داشت و حالت چشماش ؛ بی حس ترین چشم های بود که تا به حال دیده بودم با رنگ قهوه ای بسیار سوخته . - آقای کوروش همدانی . - حاضر . - می دونید کوروش چی کارا برای ایران کرده . نازنین بیات : نه پس فقط شما می دونید . -آقای آذری بلندشید و بگید . -استاد همین کوروش همدانی خودمون رو می گید ؟ - نه ، ولش کنید . نفر بعد ...... شروع کردم به تدریس ، که صدای پچ ، پچ شنیدم برنگشتم که ببینم کی هستن ولی صداشون برام واضح بود . سریع یک مسئله درمورد همون موضوع تدریس نوشتم و نشستم . - آقای آذری بفرمائید پای تخته ، مسئله رو حل کنید . کیوان بلند شد و داشت به سمت تخته می اومد که بچه ها خندیدن و گفتن : کیوان ، کارت درومده ! کوروش همدانی از اون ور گفت : زیر زره بینی ، دعا کن امسال رو نندازتت. - آقای آذری نمی خواد بیای ، برو بشین. و روبه بچه ها ادامه دادم : از من برای خودتون بت ساختین ؟ من درکتون می کنم . ولی الان تنها مشکلتون برای اینه که سن من کمتر از شما ها هست ؟ اگه تنها مشکلتون اینه که کاری ندارم ، میرم همین امروز بعد از کلاس استعفا میدم ، می گم یک استاد دیگه بیاد جای من . یکی از دختر ها از آخر کلاس گفت: مگه شما چند سالتونه؟ -تا الان که آدم حسابم نمی کردید ، الان بگم هم که حتما به هم می خندید . همدانی که واقعا پسر ، خوبی بود گفت : استاد ! نمی خندیدم بگید . هرکی خندید این ترم بهش ۰ بدید . - باشه قبول . ۲۰ سال ، ۲۰ سالمه . چرخیدم روبه تخته که هرکس داشت خودش رو کنترل می کرد که نخنده راحت باشه . -استاد ؟‌ صدای کیوان آذری بود . - بله ؟ و روبه کلاس چرخیدم . - میشه اون مسئله که قرار بود بیام حل کنم رو بیام ؟ - چرا که نه ؟ تشریف بیارید . و ماژیک توی دستم رو به سمتش گرفتم . یک تشکر کوتاهی کرد و رفت برای حل کردن مسئله . من هم نشستم رو صندلیم و دستم رو گذاشتم رو سرم و چشم هام رو بستم . واقعا کشش این کار رو نداشتم ، امروز میرم استعفا می دم . @Nasim.M
  10. فصل ۱ تلفنم رو برداشتم و سرش داد زدم؛ - هدیه ! به خدا اگه تا ۳۰ ثانیه دیگه پایین نباشی ؛ خودم تنها میرم . - اومدم ،‌ اومدم . ۲ ثانیه بعد اومد پایین ؛ فقط نیاز بود زنگ بزنم سرش داد بزنم ؟ به احتمال زیاد . از دست این هدیه دیگه رد دادم ، خودم از خودم سئوال می پرسم خودم هم جواب می دم ! - سلام ! ماری جون . - سلام و کوفت ، سلام و درد ، سلام و مرض . وای به حالت من دیر برسم دانشگاه . - حالا ، ته تهش اینکه که دیگه هیشکی سرکلاست به درست توجه نمی کنه . - قیافه ی من رو اینجوری نبین ، من پای کارم وسط باشه تک تکشون رو میندازم . - این باز پز هوشش رو به ما داد . - چه پزی ؟ بابا استرس دارم فکر کنم برای سن کمم هیشکی به تدریسم توجه نکنه و مسخره ام کنن . سرم رو گذاشتم رو فرمون ؛ واقعا استرس داشتم برای امروز ، آخه یک دختر ۲۰ ساله چقدر فشار رو می تونه تحمل کنه ؟ -مارال، تو ، توکارت بهترین خودت هستی خب ؟ اگه تو نبودی که من الان دانشگاه شریف قبول نمی شدم ، ته تهش می خواستم بشم آرایشگر ولی حالا برای زحمت های تو اینجام . یک نفس عمیق بکش و راه بیفت . چشم هام رو آروم باز کردم ، واقعا هدیه بهترین دوستی بود که یک نفر می تونست داشته باشه . -هدیه من بدون تو چی کار کنم ؟ - نترس تا تهش هستم . استارت زدم و راه افتادم به سمت دانشگاه . فصل ۲ - سلام ، مارال شمس هستم ، استاد ریاضی و فیزیک امسال شما . امیدوارم سالی خوبی رو باهم داشته باشیم ، کوئیز از درس جلسه ی قبل نمی گیرم . فقط هر چهار شنبه از مباحث مهم که نکته گفتم جزوه نوشتید می گیرم . و برای امتحان همون جزوه ها رو بخونید به راحتی می تونید به سئوال های امتحان پاسخ بدید . با من راحت باشید ، اگه جای رو نفهمیدید ازم بپرسید . من هم یکی از شما ها ، ازم نترسید . با آرزوی موفقیت . میرم برای حضور غیاب . آقای کیوان آذری . همون لحظه در باز شد و پسری تقریبا ۲۰ ، ۲۱ ساله وارد شد . و بدون حتی نگاه کردن به من رفت و نشست آخر کلاس و از بغل دستیش با صدای تقریبا بلندی پرسید : استاد هنوز نیومده ؟! بدون مجال برای جواب دادن بغل دستیش گفتم : سلام ، چرا اومده ! - پس استاد کوش . -بچه ها استادتون امسال برای ریاضی و فیزیک کیه ؟ همه : شما ! پسر پوزخندی زد و گفت : دوربین مخفی ؟ بهش توجه نکردم و به ادامه ی حضور غیابیم رسیدم : @Nasim.M
  11. اونجا که مولانا میگه: 'اِشتیاقی کِه بِه دیدارِ تُو دارَد دِلِ مَن دِلِ مَن دانَد وُ مَن دانَم وُ دِل دانَد وُ مَن:)' ❤️‍🩹🖤️ 

  12. اونجا که مولانا میگه: 'اِشتیاقی کِه بِه دیدارِ تُو دارَد دِلِ مَن دِلِ مَن دانَد وُ مَن دانَم وُ دِل دانَد وُ مَن:)' ❤️‍🩹🖤️ 

  13. If this is our end, how beautiful I am.

    اگر این پایان ماست چه زیباست خودم 

  14. If this is our end, how beautiful I am.

    اگر این پایان ماست چه زیباست خودم 

  15. تیکه ای از رمان : با ناباوری نگاهم کرد ؛ لبخندی به نگاه تعجب زده اش زدم . لب باز کرد و زمزمه کرد : -‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‎‌‌‎‎‌‎ من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست تا تو باشی نشوم خیره به لب های کسی ..... ذوق زده خوندم : -من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانی کردی ادامه داد : -می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی. @Nasim.M
  16. نام : نابغه ی غریب و آشنا نویسنده : A.F ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف : وقتی داشتم اولین کلمات رمانم رو کنار هم می چیدم تنها هدف من این بود که شاید بتونم شما رو با خوندن این رمان کمی از مشکلات خودتان دور کنم و شما را درگیر زندگی مارال و کیوان کنم . خلاصه : وقتی اولین بار پایم رو درون دانشگاه گذاشتم تنها مشغله ی فکریم این بود که اگه برای امتحان سئوالاتم خیلی سخت باشد یا خیلی آسان باشد چی ؟ اگر جدی ام نگیرند چی ؟! گوش ندهند چی ؟ آهی از حسرت کشیدم و با خودم آرزو کردم : کاشکی الان هم تنها مشکل من آنها بود . ولی نه ، من شاید خیلی در این راه سختی کشیده باشم ولی به چیزی که الان به دست آوردم می ارزد. مقدمه: در گذشته ی من چی شده بود ؟ چه اتفاقی؟ در گذشته ی من چه کسانی بودن ؟ که الان هم هست و هم نیستن . مغزم پر از این سئوال ها بود ، سئوال های بی جواب . سرم داشت می ترکید ، از درد و از حجم سئوالاتی که در ذهنم بود . از چه کسی بپرسم جوابم را می گیرم ؟ از در ؟ از دیوار ؟ از پنجره ؟ یا کیوان ؟ ناظر: @Nasim.M
  17. فصل ۵۲ جیمی صبح بلندم کرد و گفت : یک لباس خوشگل بپوش که می خوایم بریم یک جای خفن. منم سریع بلند شدم ، یک دوش گرفتم و حاضر شدم ؛ پیراهن تا زانو به رنگ مشکی و یک آرایش خیلی کم رنگ که میشه خط چشم ،ریمل و یک برق لب خیلی کم رنگ . _ به به ! چقدر قشنگ شدی . سرم رو انداختم پاین و خجالت زده گفتم: ممنون. رفتیم و سوار ماشین شدیم ؛ آروم داشت از یک جاده ی جنگلی رد می شدیم که بسیار هم زیبا بود تا اینکه یک جا زد رو ترمز و گفت : پیاده شو . آروم پیاده شدیم باهم از توی جنگل نمی دونم داشتیم به کجا می رفتیم . تا اینکه رسیدیم به یک جایی که یک زمین رقص تانگو وسطش بود و دور و برش پر از گلبرگ های گل رز ، قرمز و مشکی بود و یک آهنگ رقص تانگو . _ افتخار می دید ؟ _ با کمال میل . آروم رفتیم وسط و شروع کردیم به رقصیدن. داشتم خاطراتم رو مرور می کردم ؛ آیا حاضرم با جیمی ورد ازواج کنم ؟ چرا که نه . ولی هر وقت که بهم پیشنهاد ازواج داد . یک دفعه که به خودم اومدم دیدم آهنگ قطع شده ؛ خواهرم ، آریانا ، بنیامین و جیمز استادن و جیمی جلوی پام زانو زده و حلقه ای دستش : آیلی ؛ افسونگر چشم سبز من، آیا حاضری این بار با میل خودت دوباره با من ازواج کنی؟ دستام رو ار ذوق روی صورتم گذشتم و جیغ زدم . همه منتظر جواب من بودن . _ بله ، بله ! و انگشتر رفت توی دستم . پایان جمعه ۱۴۰۴/ ۲/۲۶ ساعت : ۲۵ : ۱۳
  18. فصل ۵۱ شاید براتون سئوال باشه که من چرا هی از خودم می پرسم آیا داریم به روی خوش زندگی نزدیک می شم یا نه ؟ می دونید چون ؛ من هیچ وقت یک زندگی آروم نداشتم ، همیشه یا داشتم درس می خوندم یا کار می کردم . تو زندگیم وقتی برای تفریح نداشتم . هیچ وقت خدا ، ولی حالا. نمی دونم ؛ شاید دارم نزدیک می شم . بالاخره نتیجه ی زحمت هام رو دارم می بینم . ساموئل گفته بود تو وصیت نامه ؛ با هم مهربون باشید و ابهت فامیلیون رو نگه دارید. به جز مادر بردر ها و خود نوه ها ساموئل وارث دیگه ای نداشت. و یک شرکت ۶ دنگ . اون حتی نامی از دخترش نبرد و جاش به هر نوه ۱ دنگ داد و به قول ساموئل به همسر هاشون ۱ دنگ . یعنی در جمع ۶ نفر سحام دار . ۶ رئیس . ۶ رئیس قدرتمند . اون وارث کلی انتخاب نکرد ، اون کل مال و اموالش رو به همون داد . یعنی ما تا هر وقت بخوایم می تونیم اینجا زندگی کنیم . در اصل اینکار رو کرد که از من تشکر کنه ، تشکر از چی ؟ از اتاقم اومدم بیرون اگه چند ساعت دیگه داخل اتاقم می موندم مطمئنا یا جنون می گرفتم یا دیوونه می شدم . داشتم از پله ها می آمدم پاین که صدام کرد . _ جانم ؟ _ کجا میری ؟ _ قدم بزنم . _ وایسا ، منم بیام . همونجایی که بودم‌ وایستادم ، منتظر و در همین لحظات چیزی رو که فکر کنم فراموش شده بود به خاطر آوردم. _ آیلی‌؟! ایلی ؟ کجایی ؟ _ رفتم تو فکر .‌ _ چه فکری ؟ _ اگه من رو گرفتی بهت می گم . و شروع کردم پله ها رو دویدن و از عمارت خارج شدم . و حالا سرعتم رو بیشتر کردم ، جرئت نداشتم بچرخم و پشتم رو ببینم. تا که دوتا دست کمرم رو گرفت و مانع دویدم شد . _ خب ، حالا خانم کوچولو می گی ؟ _ نه ، قبول نیست . سرعت تو بیشتر از من . _ عه . پس نظرت با قِلقِلک چیه ؟ و شروع کرد به قلقلک دادنم ؛ من به شدت قلقلکی بودم و اصلا هم مهم نبود دیگه برام وسط خیابان هستیم . و همونجا ، از شدت خنده نشستم وسط خیابون . _ عه آیلی پاشو . _ نمی خوام ! دو ثانیه بعد رو هوا بودم . _ آها پس نمی خوای ؟ _ بزارم زمین ! بهت می گم . و بالاخره پاهام به زمین خورد . _ حالا فکرت رو بگو . _ قول میدی ناراحت نشی ؟ _ قول ، قول . _ توی روز عروسیمون ؛ یعنی دیروز صدای تیر اندازی اومد ، پاین دامن من خونی شد و بعد یک نفر مرد . اونم یعنی ساموئل ورد بزرگ . توی وصیت نامه هم گفت که ببخشید که مراسم عروسی رو خراب کردم یعنی از قبل می دونسته و صدای یک شلیک نبود که بگیم خودکشی . چند شلیک پشت سر هم . معذرت خواهی ‌در وصیت نامه ، یعنی از قبل تاریخ مرگش رو می دونسته . و وقتی تاریخ مرگت رو می دونی ؛ می دونی یعنی چی ؟ _ یعنی ، معامله . _ و می دونی معامله یعنی چی ؟ _ جون ما هم در خطر . _ دشمن های پدربزرگت ، قتل . _ وقت بازی افسونگر چشم سبز من. _ بازی دوم ساموئل ورد ، جیمی باید بریم سر صحنه ی قتل . _ الان هماهنگ می کنم . و یک تلفن زد . _ بریم ؟ آیلی . _ بازی دوم پدر بزرگت شروع میشه از وقتی که ما بریم سر صحنه ی قتل .
  19. فصل ۵۰ صبح با ذوق و شوق وصف ناپذیری بلند شدم ؛ ولی تا فهمیدم امروز چه روزی لبخند روی لبم ماسید . سریع بلند شدم ، حموم کوتاه و لباس مشکی . دیروز همین موقع ها تو سالن آرایشگاه بودم ، الان دارم میرم برای خوندن وصیعت نامه ی ساموئل . همه پاین بودن و اشک می ریختن ، نوه ها برای پدربزرگشون و هل و آریانا برای همسر هاشون . صحنه ی دل خراشی بود ؛ منم آروم به جمع آن ها اضافه شدم . من خوشحال بودم . به خاطر دیشب ؛ همه لحظات دوباره برام تداعی می شد . تا وکلا اومدن داخل. و همه ی ما بلند شدیم و وکیل ها باهمه دست دادن و تسلیت گفتن . یکی از ویکل ها شروع کرد : امروز همه ی ما جمع شدیم ؛ تا وصیت نامه ی ساموئل ورد رو بخونیم. و شروع به خواندن کرد : سلام بر ؛ ۳ نوه ی عزیزم ، جیمز ، جیمی و بنیامین . و سه خانم محترم جمع آیلی ، هلنا و آریانا. به خانواده ی کوچیک ما خوش اومدید. اول از همه من رو ببخشید و حلالم کنید ، مخصوصا تو آیلی بل . و بعد تو جیمی . ببخشید که مراسم عروسی رو خراب کردم . ممنونم ازت آیلی . که حال خوانواده ی من رو دوباره خوب کردی. واقعا، لقبت بهت میاد . من که دیگه دستم از این دنیا کوتاه ، پس از الان شما ۳ نوه ی من آزادید که هر کاری دوست دارید بکنید. و حالا بحث ارث و میراث من ؛ عمارت و همه ی موتور ها و ماشین ها و خدمه ها رو نگه داشتم و چند تا خونه و ویلا ها ی بلا استفاده رو بخشیدم . شرکت رو هر نوه ۲ دنگ برمی داره و ۱ دنگ رو به نام همسرش می زنه ، یعنی جیمز ، هلنا ، جیمی ، آیلی و بنیامین و آریانا . ۶ رئیس . ۶ رئیس قدرتمند . و بقیه ی مال و اموال رو خودتون با صلح تقسیم کنید . با هم مهربون باشید . و ابهت فامیلیون رو نگه دارید ساموئل ورد وصیت نامه تموم شد و همه پراکنده شدن . و فقط من تو سالن بودم که یکی از وکیل ها اومد سمت و دوتا پاکت داد دستم و گفت : دومی رو در تنهای بخون و به هیچ کس چیزی درموردش نگو . اولی هم مهم نیست . زندگیم وارو داستان های جالبی شده بود ، سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق خوابم شدم . نشتستم رو. تخت و پاکت اول رو باز کردم و شروع به خوندن کردم : سلام بر ایلی عزیز من رو ببخش برای اینکه ۶ ماه پیش به زور به عمارت خودم اوردمت و مجبورت کردم با بد نام ترین نوه ی من ازواج کنی . اوایل واقعا عذاب وجدان داشتم ولی بعدش که دیدم شما چقدر باهم خوبید و اخلاق های هم رو درک می کنید ؛ خوش حال شدم و به انتخابم مطمئا . ممنونم که همچین کاری کردی و هیچ پاداشی نخواستی ! من تا قبل از اومدن تو به کل داشتم الیزابت کایل رو از یاد می بردم . همه ، حتی تو فکر می کنین من تو رو وارد بازی های خودم کردم ؛ ولی در اصل من وارد بازی تو شدم . آره تا پات رو گذاشتی تو عمارت ؛ جیمی عصبانی شو و همه چی رو بهم ریخت . ولی بعدا کم کم آروم شد و اومد ازم معذرت خواهی کرد . اگه اون نوه ی من تا حالا بهت گفته که دوست داره نگفته هم الان دیگه می دونی . اگه تو هم علاقه ای داری بهش بگو ؛ نترس قبولت می کنه . در کل تمام این چیز ها رو برات نوشتم که در آخر بگم ، من رو ببخش و حلالم کن . امضاء با احترام ، ساموئل ورد . در اتاقم رو زد ؛ حتی در زدنش هم رمز داشت ، یکی بالا یکی راست و یکی چپ . سریع نامه ها رو گذاشتم توی کشوی پاتختیم و اجازه ی ورود دادم . _ سلام . _ سلام . دوباره اون ترس مسخره اومد سراغم ، ولی این بار دیگه سرم رو پاین نگه نداشتم و اوردمش بالا . من چه طوری دیگه بدون این چشم ها زندگی کنم ؟ _ آیلی ؟ خوبی ؟ _ نه جیمی خوب نیستم ؛ می ترسم ، می ترسم از اینکه از دستت بدم . _ نترس . تو با اون چشم هات تمام روغبا رو از میدون به در کردی . _ نه منظورم اون نبود ، منظورم اینکه نتونیم باهم ازواج کنیم . _ می خوای همین الان بریم یک کلیسا ازواج کنیم ؟! _ نه ، برای حرمت ۲ تا برادر دیگه ات تا سال پدربزرگت صبر می کنیم . _ باشه ، قبول . واقعا کوتاه اومد ؟ باورم نمیشه . _ جیمی ؟! دیشب راست گفتی ؟ _ آره با تموم وجودم ، تو چی ؟ یا فقط برای دل خوشی من بوده ؟ _ نه . راست ، راست بود . نمی دونم داشتیم به روی خوش زندگی نزدیک می شدیم یا نه ؟
  20. فصل ۴۹ رسیدیم جلو در عمارت . همه چی سیاه بود . یکی از بزرگترین و پولدار ترین افراد جهان مرده بود ؛ ساموئل ورد . وارد عمارت شدم ، رفتم تو اتاقم و یک دوش حسابی گرفتم و لباس سیاه پوشیدم . رفتم پاین ، همه تو سالن بودن به جز جیمی ؛ نفسی از روی آرامش کشیدم . ام شب تو اوج خستگی ها می خوام بهش بگم چند وقت ، عاشق مرد یخی شدم . * مرد یخیم * همه بودن ، بنیامین زل زده بود به افق ، جیمز ساعد هاش رو گذاشته بود روی پیشونیش و دراز کشیده بود . هلنا هم نشسته بود کنارش و نگران نگاهش می کرد آخه ساعت ۳ صبح بود . آریانا تو شک بود . و هیچ کس فکر کنم اصلا نفهمید ما اومدیم، تا اینکه هل سرش رو آورد بالا و من رو دید . _ آبجی ! آبجی قشنگم ، خوشگلم ، یک روز خوش به تو نیومده . کجا بودی ؟ _ بیمارستان . جیمز با شنیدن بیمارستان سریع پاشد و گفت : سالمید ؟ _ جسمی آره ، ولی روحی تعریفی نداریم . آروم بلند شدم و رفتم سمت در اتاقم وارد شدم. نشستم پشت میز آرایشم ؛ دستم نرفت حتی یک آب رسان بزنم . همونطوری پاشدم رفتم طرف اتاق جیمی در زدم ، و با بیا تو وارد شدم . اتاق تاریک بود و فقط آباژور روشن بود . جیمی حتی لباس هاش رو در نیومده بود ، و دراز کشده بود رو تخت . آرام نشستم رو تخت . _ بلند شو . _ می تونی ، فردا بری . ممنون که کنارم بودی . _ پاشو ، کارت دارم . آروم بلند شد ، توی چشم هاش غم بدی بود . _ می خوای شوهرم رو ببینی ؟ _ آره ...... _ پس بلند شو . بردمش جلو آینه قدی اتاقش و بهش گفتم چشم هات رو ببند . رفتم یک لامپ روشن کردم . _ چشم هات رو باز کن . اون فردی که توی آینه می بینی ؛ من عاشق اون شدم . اون من رو اذیت کرد . مرد یخی من شد . محافظم شد . نیمه ی دیگه ام شد . تا ابد و قیامت بهم بگو خانم ورد . شده همین الان باهات ازواج می کنم . داشت با حیرت نگاهم می کرد ، اگه قبولم نمی کرد ؛ مهم نبود چون با خودم می گفتم سعی خودم رو کردم . _ افسونگر چشم سبز من ؛ تو من رو با اون چشمات افسون کردی . از روز اول . با خودم گفتم : تو آدم نیستی ، حوری . فرشته ای نازل شده از آسمان برای منی . و واقعا نقشت رو خوب بازی کردی . افسونگر چشم سبز من ...... افسونت شدم . _ جیمی ورد ، دوست دارم . تا ابد ....... فقط و فقط مرد یخی خودم هستی ....... و از اتاق اومدم بیرون. تعجب کرده بودم . واقعا ؟ تاحالا انقدر احساسات رو باهم تجربه نکرده بودم : خوشحالی ، ناراحتی ، استرس ، هیجان . آدرنالین خونم بسیار رفته بود بالا ........ باور پذیر نبود برام . پس ترجیح دادم بخوابم .
  21. با به پایان رسیدن بازی های عمارت من رمان دیگری رو آغاز کردم که به زودی با تموم شدن پارت های بازی های عمارت قراره در سایت آپلود کنم .

    نام رمان جدید : نابغه ی غریب و آشنا 

  22. با به پایان رسیدن بازی های عمارت من رمان دیگری رو آغاز کردم که به زودی با تموم شدن پارت های بازی های عمارت قراره در سایت آپلود کنم .

    نام رمان جدید : نابغه ی غریب و آشنا 

  23. فصل ۴۸ برگشتم به عروسی . صدای تیر میاد ، همه چی گنگ و مبهمه همه دارن بالا سرم گریه می کنن دورم پر از خون ، بهم تسلیت می گن . هنوز لباس عروسم تنم ؛ میرم لباس سیاه می پوشم ولی هنوز نمی دونم چی شده. از هل می پرسم : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟ چرا همه بهم تسلیت می گن ؟ _ اون ..... جیمی رو با تیر زدن ، جیمی مرد . باورم نمی شد ، نمی تونستم باور کنم . شروع کردم به زدن خودم ، حالم خوب نبود . _ خانم ، خانم . بلند شید . همسرتون کارتون داره . بیدار شدم و خدا رو شکر کردم که همه ی این ها خواب بود . آروم ، آروم به سمت اتاق جیمی رفتم . وارد شدم و در رو پشت سرم بستم . جیمی د از کشده رو تخت بود و داشت اشک می ریخت . دوباره شکست ، دوباره . نشستم روی صندلی‌های کنار تختش و دستش رو گرفتم تو دستم ؛ تنها کسش رو از دست داده بود . دست هاش دیگه سرد نبود بلکه بسیار داغ بود . شروع کردم به زمزمه کردن : افسونگر چشم سبز، مرد یخی رو آب می کنه . مرد یخی ، مرد یخی من . بلند شو ببین افسونگر چشم سبزت اومده . اون که توی دنیا می گن، می تونه با چشم هاش همه رو افسون کنه . بلند شو تو چشماش نگاه کن ، که شاید بتونه تو هم افسون کنه . افسونگرات ؛ افسون شده . افسون .... افسون تو . _ تو خیلی وقت ؛ مرد یخی ات رو افسون کردی . _ یادت اون روز تو دانشگاه ، سرم رو نمی آوردم بالا ؟ چون ، چون می ترسیدم دوباره اون جفت چشم یخی رو ببینم که بار اول دیدم و تا مغز استخون هام یخ زد . ولی جاش یک جفت چشم گرم رو دیدم و ترسم ریخت . حالا چشمات رو باز کن . جیمی آروم، آروم چشماش رو باز کرد و گفت : واقعا ؟ _ آره ، واقعا ، واقعا . من فکر کردم منظورش اون روز تو دانشگاه ، ولی نه . اشتباه فهمیدم . _ کی مرخص می شم ؟ در همون لحظه دکتر وارد شد و برای بهتر شدن حال جیمی گفت : متاسفم ، شما باردار هستید . یک لحظه مغزم ارور داد که بعد منظورش رو فهمیدم و یک لبخند کوچیک زدم . حتی حوصله ی خندیدن هم نداشتم . جیمی : از دست این دکتر های این دوره زمونه. دکتر کی مرخص می شم ؟ _ بده ، دکتر به این خوبی دارم بهت روحیه می دم . و بعد جدی شد و ادامه داد : همسر بسیار خوبی داری ! حالا کمی به چهره‌ی دکتر دقت کردم ، همون دکتری بود که وقتی رسیدیم رفت سراغ جیمی . _ شما رفتید تو ماشین جیمی رو آوردید ؟ _ بله . نگران ماشین هم نباشید پارک اش کردم و بعد قفل . _ ممنون _ قابلی نداشت . و دیگه می تونی مرخص شی . _ ممنون آقای دکتر . _ آیلی تو چت شده بود ؟ مگه مگه ..... _ هیش ! آروم ، آروم باش . _ دیگه باهام ازواج نمی کنی ؟ سکوت کردم الان موقعیت خوبی نبود . اون هم سکوت کرد . و من کمک اش کردم بلند شد و آروم رفتیم سمت ماشین. سوارش کردم و بعد خودم نشستم . وضعیت مون خیلی بد بود . من لباس سفیدم خونی و پاره بود و کفش هام رو درآورده بودم ؛ رژ لبم رفته بود ، ریمل هام ریخته بود و رنگ سایه هام با هم قاطی شده بود رنگ این ور صورتم با اون ورش فرق می کرد آخه کرم ها رفته بود . جیمی هم کتش نمی دونم چی شد کروات اش شل شده بود و دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود . قیافه هامون شبیه جنگ زده ها بودیم . در همین لحظه زدم زیر خنده . حواسم به گزر زمان نبودم ساعت ۱۲ شب بود . هرکی توی ماشین رو نگاه می کرد با خودش می گفت : یا دیوونه هستن ، یا از پارتی برگشتن . هیشکی نمی گفت : توی روز عروسیشون، تیر اندازی شده تو تالرشون . یکی مرده . بهشون شوک عصبی وارد شده . اگه این رو به یکی بگی می خنده می گه چیزی مصرف کردی ؟ ولی ما یکی نیستیم . ما ورد هستیم . ورد و بل ، ترکیب سمی . بد بخت ترین آدم های روی زمین . کل فشاری که دنیا بهم آورده بود رو سر گاز ماشین پیاده کردم ؛ هون طور که گاز می دادم اشک هم می ریختم ؛ دیگه نمی دیدم . و حال جیمی هم جوری نبود که بتونه بشینه پشت رول . برای همین بغل خیابون زدم کنار تا یکم آروم شم . _ چرا این طوری می کنی ؟ از جونت سیر شدی ؟ سکوت .... _ پاشو ! پاشو ، تو ما رو نکشی دست بردار نیستی . _ نه ، بهترم . _ به خدا اگه از ۵۰ تا بیشتر بری ، خودم می شینم . _ چشم . و آروم شروع کردم به رانندگی و به زندگیم فکر کردن . حالا چی ؟ من با جیمی ازدواج می کنم ؟ اگه دوستم داشته باشه ، چرا که نه ؟ ولی اگه دوستم نداشته باشه ، میرم . بر می گردم دنبال زندگیم و اون هم بره پی زندگیش . ولی ... ولی ... نمی دونم چرا پرسیدم : عاشق شدی ؟ _ یک چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ _ دیگه حتی حوصله ی خندیدن ام ندارم . پس بگو . _ آره شدم؛ ولی نه الیزابت کایل. _ شاید الان این طوری فکر می کنی . _ نه من اون موقع ۱۸ سالم بیشتر نبود ، بچه بودم . شاید اگه اون خیانتکار نبود ، و من باهاش ازواج می کردم خوش بخت نمی شدم . از زمان مرگش با خودم احد بستم که دیگه هرگز عاشق نشم . یخ باشم . ولی نتونستم ، و شدم . دوباره . و دیگه برام مهم نیست چه احدی بستم . حس حسادت و کنجکاوی زنونم فعال شده بود پس پرسیدم : کی ؟! _ تو چی ؟ _ پیچوندی ولی می گم ، آره ؛ نمی دونم چی شد . ولی شد . _ دیگه آزادی برو ، باهاش ازدواج کن . من مشکلی ندارم ؛ اگه هم مشکل مالی داشتی رو من و دادش هام حساب کن . انتظار داشت ازش دفاع کنم ، منم کردم ولی به روش خودم : باشه ، ممنون ولی شوهرم خیلی پولدار . جیمی اخمی کرد و گفت : مبارک ! حالا اون فرد خوش بخت کیه ؟ _ شاید به زودی بفهمی . _ یعنی دیگه فصل ۴۸ برگشتم به عروسی . صدای تیر میاد ، همه چی گنگ و مبهمه همه دارن بالا سرم گریه می کنن دورم پر از خون ، بهم تسلیت می گن . هنوز لباس عروسم تنم ؛ میرم لباس سیاه می پوشم ولی هنوز نمی دونم چی شده. از هل می پرسم : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟ چرا همه بهم تسلیت می گن ؟ _ اون ..... جیمی رو با تیر زدن ، جیمی مرد . باورم نمی شد ، نمی تونستم باور کنم . شروع کردم به زدن خودم ، حالم خوب نبود . _ خانم ، خانم . بلند شید . همسرتون کارتون داره . بیدار شدم و خدا رو شکر کردم که همه ی این ها خواب بود . آروم ، آروم به سمت اتاق جیمی رفتم . وارد شدم و در رو پشت سرم بستم . جیمی د از کشده رو تخت بود و داشت اشک می ریخت . دوباره شکست ، دوباره . نشستم روی صندلی‌های کنار تختش و دستش رو گرفتم تو دستم ؛ تنها کسش رو از دست داده بود . دست هاش دیگه سرد نبود بلکه بسیار داغ بود . شروع کردم به زمزمه کردن : افسونگر چشم سبز، مرد یخی رو آب می کنه . مرد یخی ، مرد یخی من . بلند شو ببین افسونگر چشم سبزت اومده . اون که توی دنیا می گن، می تونه با چشم هاش همه رو افسون کنه . بلند شو تو چشماش نگاه کن ، که شاید بتونه تو هم افسون کنه . افسونگرات ؛ افسون شده . افسون .... افسون تو . _ تو خیلی وقت ؛ مرد یخی ات رو افسون کردی . _ یادت اون روز تو دانشگاه ، سرم رو نمی آوردم بالا ؟ چون ، چون می ترسیدم دوباره اون جفت چشم یخی رو ببینم که بار اول دیدم و تا مغز استخون هام یخ زد . ولی جاش یک جفت چشم گرم رو دیدم و ترسم ریخت . حالا چشمات رو باز کن . جیمی آروم، آروم چشماش رو باز کرد و گفت : واقعا ؟ _ آره ، واقعا ، واقعا . من فکر کردم منظورش اون روز تو دانشگاه ، ولی نه . اشتباه فهمیدم . _ کی مرخص می شم ؟ در همون لحظه دکتر وارد شد و برای بهتر شدن حال جیمی گفت : متاسفم ، شما باردار هستید . یک لحظه مغزم ارور داد که بعد منظورش رو فهمیدم و یک لبخند کوچیک زدم . حتی حوصله ی خندیدن هم نداشتم . جیمی : از دست این دکتر های این دوره زمونه. دکتر کی مرخص می شم ؟ _ بده ، دکتر به این خوبی دارم بهت روحیه می دم . و بعد جدی شد و ادامه داد : همسر بسیار خوبی داری ! حالا کمی به چهره‌ی دکتر دقت کردم ، همون دکتری بود که وقتی رسیدیم رفت سراغ جیمی . _ شما رفتید تو ماشین جیمی رو آوردید ؟ _ بله . نگران ماشین هم نباشید پارک اش کردم و بعد قفل . _ ممنون _ قابلی نداشت . و دیگه می تونی مرخص شی . _ ممنون آقای دکتر . _ آیلی تو چت شده بود ؟ مگه مگه ..... _ هیش ! آروم ، آروم باش . _ دیگه باهام ازواج نمی کنی ؟ سکوت کردم الان موقعیت خوبی نبود . اون هم سکوت کرد . و من کمک اش کردم بلند شد و آروم رفتیم سمت ماشین. سوارش کردم و بعد خودم نشستم . وضعیت مون خیلی بد بود . من لباس سفیدم خونی و پاره بود و کفش هام رو درآورده بودم ؛ رژ لبم رفته بود ، ریمل هام ریخته بود و رنگ سایه هام با هم قاطی شده بود رنگ این ور صورتم با اون ورش فرق می کرد آخه کرم ها رفته بود . جیمی هم کتش نمی دونم چی شد کروات اش شل شده بود و دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود . قیافه هامون شبیه جنگ زده ها بودیم . در همین لحظه زدم زیر خنده . حواسم به گزر زمان نبودم ساعت ۱۲ شب بود . هرکی توی ماشین رو نگاه می کرد با خودش می گفت : یا دیوونه هستن ، یا از پارتی برگشتن . هیشکی نمی گفت : توی روز عروسیشون، تیر اندازی شده تو تالرشون . یکی مرده . بهشون شوک عصبی وارد شده . اگه این رو به یکی بگی می خنده می گه چیزی مصرف کردی ؟ ولی ما یکی نیستیم . ما ورد هستیم . ورد و بل ، ترکیب سمی . بد بخت ترین آدم های روی زمین . کل فشاری که دنیا بهم آورده بود رو سر گاز ماشین پیاده کردم ؛ هون طور که گاز می دادم اشک هم می ریختم ؛ دیگه نمی دیدم . و حال جیمی هم جوری نبود که بتونه بشینه پشت رول . برای همین بغل خیابون زدم کنار تا یکم آروم شم . _ چرا این طوری می کنی ؟ از جونت سیر شدی ؟ سکوت .... _ پاشو ! پاشو ، تو ما رو نکشی دست بردار نیستی . _ نه ، بهترم . _ به خدا اگه از ۵۰ تا بیشتر بری ، خودم می شینم . _ چشم . و آروم شروع کردم به رانندگی و به زندگیم فکر کردن . حالا چی ؟ من با جیمی ازدواج می کنم ؟ اگه دوستم داشته باشه ، چرا که نه ؟ ولی اگه دوستم نداشته باشه ، میرم . بر می گردم دنبال زندگیم و اون هم بره پی زندگیش . ولی ... ولی ... نمی دونم چرا پرسیدم : عاشق شدی ؟ _ یک چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ _ دیگه حتی حوصله ی خندیدن ام ندارم . پس بگو . _ آره شدم؛ ولی نه الیزابت کایل. _ شاید الان این طوری فکر می کنی . _ نه من اون موقع ۱۸ سالم بیشتر نبود ، بچه بودم . شاید اگه اون خیانتکار نبود ، و من باهاش ازواج می کردم خوش بخت نمی شدم . از زمان مرگش با خودم احد بستم که دیگه هرگز عاشق نشم . یخ باشم . ولی نتونستم ، و شدم . دوباره . و دیگه برام مهم نیست چه احدی بستم . حس حسادت و کنجکاوی زنونم فعال شده بود پس پرسیدم : کی ؟! _ تو چی ؟ _ پیچوندی ولی می گم ، آره ؛ نمی دونم چی شد . ولی شد . _ دیگه آزادی برو ، باهاش ازدواج کن . من مشکلی ندارم ؛ اگه هم مشکل مالی داشتی رو من و دادش هام حساب کن . انتظار داشت ازش دفاع کنم ، منم کردم ولی به روش خودم : باشه ، ممنون ولی شوهرم خیلی پولدار . جیمی اخمی کرد و گفت : مبارک ! حالا اون فرد خوش بخت کیه ؟ _ شاید به زودی بفهمی . _ یعنی دیگه بهت نگم خانم ورد ؟ جواب ندادم چون نمی خواستم لو برم . ولی بالاخره چی ؟ بهت نگم خانم ورد ؟ جواب ندادم چون نمی خواستم لو برم . ولی بالاخره چی ؟
  24. فصل ۴۷ هنوز تو شک بودم و صدا های دور اطرافتم برام گنگ بود تا اینکه یک ضربه خورد تو صورتم و. من رو به خودم آورد. _ آیلی ، آیلی خوبی ؟ تیر نخوردی . هنوز زنده بودم . _ خوبم ، خوبم . چی شد ؟ _ نمی دونم بیا بریم ببینیم . حالا فهمیدم چی شد ، یکی جلو من تیر خورد و خونش پاشید به دامن من و بعد من افتادم ؛ در اصل جیمی من رو انداخت و خودش افتاد روم . رفتیم پاین و با یک صحنه ی وحشتناک روبرو شدیم . دنیا نمی خواد روی خوش به این خانواده نشون بده . دوباره می شکنه . همه دور یک آدم جمع شده بودن و گریه و شیون می کردن . می تونستم حدس بزنم کی اونجا خوابیده ، برای همین سریع دست جیمی رو گرفتم . دستاش سرد بود سرد ، سرد . اون هم تونسته بود حدس بزنه کی خوابیده . نمی خواستم هم من هم اون این صحنه رو ببینیم ، برای همین دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش ، دامن هی می رفت زیر کفش و پاره می شد . چند بار هم نزدیک بود ، هم خودم و هم جیمی رو بزنم زمین . نه من تعادل درست حسابی داشتم و نه اون. خودمون رو به‌زور رسوندم به ماشین و در رو. باز کردم و جیمی رو نشوندم روی صندلی عقب و ماشین ر روشن کردم . و هرچه سریع تر رفتم بیمارستان . وقتی رسیدم دم در بیمارستان ماشین رو همونجا ول کردم و رفتم داخل . برام مهم نبود مردم چی می گن ، یا این یک انفجار توی دنیا میشه . کفش پام نبود ، دامن لباسم خونی ، گلی و پاره بود ، آرایشم بهم ریخته بود و موهام خراب شده بود . و مهم تر جیمی حالش تو ماشین بد بود . همون وسط نشستم و داد زدم : بنز سفید ، بنز سفید گل‌زده شده ی وسط خیابون ، شوهرم حالش توش بده نجاتش بدید ، لطفا ! لطفا ! تا یک آقا اومد گفت : کلید ماشین رو بده . _ درش بازه . اون آقا سریع رفت . و پرستار ها اومدن من رو بلند کردن و روی صندلی نشوندن و شروع کردن به یک سری کار ها که متوجه نمی شدم
×
×
  • اضافه کردن...