-
تعداد ارسال ها
80 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط A.F
-
عزیزم ارشاویر اسم پسر هست به معنی مرد مقدس و یکی از شاهزاده های دوره ی اشکانی بوده رامیلا
- 47 پاسخ
-
- 1
-
-
عزیزم ارشاویر اسم پسر هست به معنی مرد مقدس و یکی از شاهزاده های دوره ی اشکانی بوده رامیلا
-
پارت اول فصل ۱ بوی رنگ شدید بینیم رو قلقک می دهد و نور سفید زیاد حتی از پشت پلک های بسته ام باعث آزار چشم هایم می شوم . بدنم کرخت است و سرم سنگین . انگار که ساعت هاست بی هوشم. لعنتی؛ من واقعا ساعت هاست که بی هوشم! سینه ام به خس خس افتاده است و انگار اکسیژنی نیست . قلبم داره هزارتا می کوبد و مغزم نبض می زند . چشم هام رو با هزار زحمت باز می کنم ؛ نور زیاد حمله ور می شود به مردمک هام و مغزم دستور بسته شدن آن دو رو می دهد . بعد از چند دقیقه دوباره سعی می کنم که نگاهی به دور و اطراف بی اندازم . روی زمین سختی دراز کشیده ام و دور تا دورم فقط سفیدی است ؛ چند سانت به عقب بر می گردم و نگاه می کنم. چیزی شبیه جیغ از حنجره ی گرفته ام خارج می شود . به زور دست هام رو می زارم این طرف و آن طرف بدنم و خودم رپ چند سانت می کشم عقب تا اینکه کمرم به دیوار صاف و هموار بر خورد می کند . آروم باش ؛ تو فقط با یک پسر قد بلند و ورزش کار با موی بور و پوست خیلی روشن توی یک اتاق با در دیوار سفید گیر کرده ای . فقط همین . چند نفس عمیق می کشم و سعی می کنم نبض توی سرم رو آروم کنم . انگار تازه مغزم بالا اومده باشه و بدون اتفاقات رو تحلیل کنه جیغ خفه ای می کشم که باعث میشه اون پسره چشم هاش رو باز کنه . با دیدن رنگ عنبیه هاش چند ثانیه انگار کله ام رو کردن باشن تو وان آب یخ نمی تونم نفس بکشم . چشم هایش آبی، آبی هستند . بی پایان . درست مثل آسمون بی ابر صاف و یک دست . با دیدن من اخم هاش در هم گره می خوردن و زیر لب می گوید : - من و با یک دختر زندانی کردن ؛ چقدر عالی! چشم هام داره کم کم از حدقه به بیرون پرتاب می شود . چه صدای بم و خش داری داره لعنتی! از حرفش دست هام رو مشت می کنم و ناخن های بلندم فشار وارد می کند به پوست کف دستم . او دوباره چشم هاش رو می بنده و سرش رو تیکه می دهد به ديوار. بوی گلاب می دهد اتاق و همه جایش سفید است . به جز ما هیچ کس اینجا نیست . نگاهی به لباس های خودم می اندازم شلوارک کوتاه با تیشرت سفید بلند که تا رانم است و آستین هاش تا صاعد دستم رو پوشش می دهد . لبخندی از لباسم به لبم می آید @Nasim.M
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- معمایی جنایی
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نام رمان : مکعب سفید ژانر : عاشقانه - معمایی جنایی - طنز مقدمه : با بوی رنگ چشم هایم رو باز می کنم ! با باز شدن چشم هایم نور سفید زیادی حمله به مردمک هایم می کند و مغز خسته و درمانده ام در یک حرکت سریع ؛ ولی خوش آیند فرمان بسته شدند پلک هایم رو می دهند . برای بوی شدید رنگ نفس هایم کوتاه شده اند و سینه ام به خس خس افتاده است . دست هایم رها در کنارم هستند . آروم آروم پلک های خسته ام رو از روی هم باز می کنم ؛ و چند بار پشت سر هم آن دو رو روی هم می کوبم ؛ تا بتوانم درست ببینم . در یک اتاق کاملا سفید گیر افتاده ام . این اصلا نسبت به پسر درشت اندام و قد بلند با موی طلایی که کنار اتاق لم داده است مهم نیست . صدایش بم و خش دار است . اتاق سفید ، سفید ، سفید و بی پایان . سعی می کنم تمرکزم رو روی کلام او بگذارم : - بازی شروع شد ... خلاصه : سر آغاز این داستان؛ از آن جایی است ؛ که با شبی خوابیده اند ؛ سرنوشت آن ها رقم می خورد و می چرخد . حالا وقتش است ؛ که با خود واقعی شان آشنا شوند . با آن احساساتی بجنگند ؛ که سال های از دید نهان ساخته اشان . داستان هایی رو بشنود ؛ که در تخیلاتشان نمی گنجد . این داستان ؛ داستان؛ مکعب سفید است . جایی که همه چیز را تغییر می دهد ناظر: @Nasim.M
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- معمایی جنایی
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قلبم درد می کرد به شدت .
خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .
این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،
نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،
نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،
نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد.
از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دیاکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .
در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...
اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .
سر و صورتش رنگی است .
از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .
قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .
او بود که رنگ داده بود به زندگی من .
پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .
در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .
صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید :
- اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .
از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .
پایان ....
-
قلبم درد می کرد به شدت .
خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .
این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،
نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،
نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،
نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد.
از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دیاکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .
در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...
اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .
سر و صورتش رنگی است .
از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .
قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .
او بود که رنگ داده بود به زندگی من .
پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .
در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .
صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید :
- اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .
از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .
پایان ....
-
کیوان : - آقا ، ایده ی کوروش بود به من مربوط نیست ! -راست می گه . - مهم نیست بیاید ببینید تا از فصولی نمردید . و نقاشی رو نشونشون دادم . تو همین بادی ها بودم که یکی از دانشجو ها اومد داخل اونم هر کسی نه . نازنین بیات همون دختر افاده ای و مستقیم اومد سمت من . پوزخندی زد و جلوی کیوان و کوروش و هدی گفت : حالا من رو بین همه ضایع می کنی ؟! کوچولو . و دستش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم . ولی دستش روی هوا گرفته شد . اونم توسط چه کسی . کیوان . و از بین دندان هاش غرید : - فکر زدن مارال رو از سرت بیرون کن ؛ چون اگه فقط و فقط بفهمم قسط زدنش رو پیدا کردی دیگه با آرامش برخورد نمی کنم. و دستش رو رها کرد و گفت : هرررریییییی! فصل ۱۶ - واقعا ببخشید ، من امروز یک زره زیادی خراب کاری کردم . من هنوز خیلی بچه ام برای استاد دانشگاه شدن و هر لحظه مسمم تر می شم که استعفا بدم برم . و سرم رو انداختم پاین . هدیه آروم اومد بغلم کرد و کیوان شروع به حرف زدن کرد. - خانم مارال شمس، نابغه ی کوچیک. نخبه ای که اگه جدی گرفته شه می تونه دنیا رو تغییر بده . ولی فقط برای اینکه خانم و سن کمی داره دست کمش می گیرن . اگه بخواد می تونه خط و مرز های ریاضی و فیزیک رو تغییر بده. کسی نمی تونه مانعش بشه تو پیشرفت ؛ اگه خودش بخواد . شاید حتی بتونه ماشین زمان اختراع کنه. مارال شمس اگه خودش بخواد ناممکن ها ممکن میشه . آهویی که می تونه مانند یوزپلنگ بدو و با خودش سرعت دنیا رو افزایش بده . غریب و آشنا . لبخند تلخی زدم واقعا باید با مانی حرف بزنم به زودی زود ! - ممنونم کیوان . - منم ممنونم از سرنوشت که دوباره تو رو وارد زندگی من کرد بعد از سال های طولانی ! اون روز گذشت و من سرم رو با تدریس و ... پر کردم ولی از توی فکر حرف های کیوان و خواب دیشبم در نیومدم . فصل ۱۷ گوشی موبایلم رو برداشتم و با هزار ترس و لرز شماره ی مانی رو گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد . - سلام ، مانی خودتی ؟ با صدای خوابالویی گفت : آره خودمم تو کیستی ؟ ( مخفف تو کی هستی ) - آفرین ، خواهرتو از یاد بردی ؟ - مینا تویی ؟ - آره منم . -برو به درک . - بی شعور مارالم
-
فصل ۱۵ - سلام ، بچه ها آمدید بریم برای تدریس امروز ؟ یکی از بچه ها گفت : استاد میشه این جلسه تدریس نکنید جاش جزوه های جلسه ی قبل رو به صورت کامل بگید بنویسیم ؟ - اگه همه موافق باشید چرا که نه ؟ بیشتر بچه ها موافق بودن پس من هم شروع کردم به جزوه نویسی و نکته گفتن به صورت خلاصه . - بچه ها خسته نباشید . - یکی از دختر ها گفت : واقعا شما بهترین معلمی هستید که من تاحالا داشتم و یک پاکت کوچولو گذاشت رو میزم . - وای ، راضی به زحمت نبودم. ممنون . همون دختر افاده ی جلسه ی قبل گفت : در چقدر چاپلوسی ؟! معلوم بود قلدر کلاس . - خانم بیات سر کلاس من حددتو بدون . - ندونم چی میشه ؟ - امتحانش مجانی ! صدای کف زدن بچه ها بلند شد و چند تا از پسر ها گفتن : دمتون گرم استاد ! - مشکلی پیش اومد فقط مستقیم بیاد پیش خودم . و تعظیم نمایشی کردم . واقعا دانشگاه محیط جالب و هیجان انگیزی داشت برام . کم کم بچه ها هم رفتن و کلاس خالی شد . بالاخره تونستم هدیه رو باز کنم . با هزار ذوق و شوق کاغذ کادو رو کندم به با یک نقاشی از صورت خوم مواجه شدن با سیاه قلم که زیرش نوشته شده بود : مارال شمس. واقعا قشنگ بود . حلقه اشکی تو چشمام زد . توی حال خودم بودم که هدیه وارد شد . - خب ، خب چی کادو گرفتی؟ - تو از کجا فهمیدی ؟ - کلاغه نه ببخشید کوروش گفت . - همین کوروش همدانی خودمون ؟! - نه پس کوروش بزرگ از پاسارگاد راه افتاده پیاده به سمت تهران که این رو به من بگه . کادو ام رو نشونش دادم . و بعد با صدای بلند گفتم : کیوان و کوروش بیاید داخل . و بعد در کلاس باز شد و چهره ی خندان این ۲ تا عجوبه ی فصول پیدا شد .
-
فصل ۱۴ رفتم تو کلاس و صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم . داشتم وسایل هام رو در میآوردم و آماده می کردم برای تدریس ؛ سرم پایین بود . سایه ی روی سرم احساس کردم با آرامش سرم رو آورد بالا. و با چند تا پسر ارازل و اوباش رو برو شدم . با لحنی خون سرد و صورتی پوکر گفتم : کاری داشتید ؟ ۱ - استادی یا دانشجو ؟ ۳- خیلی کوچولو هنوز سال اولی . ۲-یک دقیقه خفه شید . بابا بیاید بریم ، برامون درد سر میشه . ۱- نه ، شما برید من میام کار دارم با این کوچولو . آدرنالین خونم به شدت بالا رفته بود و توی دلم آرزو می کردم یکی به دادم به رسه . ۳- رنگ و روش پریده کوچولو . خانم کوچولو دنبالمون بیا بهت خوش می گذره. در همون لحظه در کلاس با شتاب باز شد و صورت کیوان و کوروش از پشت در نمایان شد . و چند تا پسر دیگه . کیوان سریع اومد سمتم و کوروش و بقیه ی پسر ها ریختن سر اون ۳ تا . - خوبی ؟! جوابی ندادم نمی تونستم جواب بدم هنوز تو شک بودم . - استاد؟! استاد . دیگه کوروش هم نگران شده بود . از در رفت بیرون و با بطری آبی برگشت و به سمت کیوان پرت کرد . کیوان سریع در آب رو باز کرد پاشید سمت صورت من . - مارال ، مارال . خوبی ؟! خانم شمس . استاد ! خوبی ؟ بالاخره با صدایی که از ته چاه میومد جواب دادم . - آره ، خوبم ممنون . کوروش: - کیوان ، رنگش مثل گچ سفید . من میریم یک چیزی بگیرم بخوره تا تلف نشده . و دوباره رفت بیرون . - ببخشید ، با اسم صدات کردم . تو مقعیتی نبودم که بتونم درست فکر کنم . لبخندی به شرمساریش زدم و گفتم : اشکالی نداره! ممنون که نجاتم دادی نمی دونم اگه نبودی چه اتفاقی برام می افتاد. - وظیفه بود . در همین هین کوروش با آبمیوه وارد شد و پاکتش رو داد دستم و گفت : بخور تا نیفتادی رو دستمون ! کیوان: - ای بی شعور . لبخندی کم جون زدم و گفتم : ممنون ، آقای همدانی . داد کوروش درومد . - عه استاد پس چرا به آقای آذری می گید کیوان ولی به من نمی گید کوروش ؟ - من کی به آقای آذری گفتم کیوان ؟ - به هر حال ، منم رو با اسم صدا کنید . و با خنده به کیوان گفت : تو از کجا اسم کوچیک استاد رو می دونی ؟ کیوان سرخ سره شد و سرش رو انداخت پاین و آروم گفت : همسایه رو بروییم هستن یادت رفت ؟ - ولی آدم با اسم کوچیک اونم استاد زنش رو صدا نمی کنه ، بی شعور جان . دیگه کیوان داشت از خجالت می ترکید که به دادش رسیدم . - خودم گفتم بیرون از دانشگاه به اسم صدام کنه . دوم تو شرایطی نبودم که برام استاد ، خانم شمس یا مارال فرقی داشته باشه . بالاخره کوروش رو فرستاد رفت و تونستم باهاش درمورد کاری که داشتم صحبت کنم .
-
با جیغ بدی از خواب پریدم ، لیوان آبی خوردم . اون خونه ، اون محله اون پسر تو خواب برام خیلی آشنا بود ولی من تاحالا همچلن جایی نرفتم و نبودم ، ولی شاید بود !؟ اون پسر تو خوابم اون اون ... پیش به سوی روز دوم کاری . خوشگل کردم و آمده بودم برم دانشگاه که زنگ در خورد . حدس زدم هدیه باشه پس در رو باز کردم و چون فکر می کردم هدی شال سرم نبود و اتقادی هم به پوشیدن مقنعه نداشتم . - سلام ، استاد . ما خانواده ی مذهبی نبودیم پس الان هم برای من مهم نبود که چیزی سرم نبود . - سلام ، مشکلی هست ؟ - بله ! اگه اجازه بدید برسونمتون . امروز قرار نبود هدی باهام بیاد پس تنها باید می رفتم . - میام ، ولی باید دوتا کوچه اونور تر نگه داری . - چشم . - وایسا من برم کیف و شالم رو بردارم. - باشه . سریع رفتم تو و وسایل هام رو اوردم. - استاد دیر شد بدو . - اومدم . - بدو . سریع رفتم جلو در کفش پام کردم . -خب بریم. - استاد دیر برسم دعوام می کنی ؟ - نه ،ولی من اگه دیر برسم قبلا که کلاسم واسه هیچ کس مهم نبود الان ضرب در ۲ مهم نیست براشون . و راه افتادم سمت آسانسور . - مارال این رو از دیشب می خوام بهت بگم ؛ من رو ببخش اگه جلسه ی اول باهات بد رفتاری کردم و مسخره ات کردم چون برام عجیب بود که استاد ریاضی خانمی به جوونی تو باشه . - خودت چند سالته ؟ -۲۱. - خب بابا من فقط ۱ سال کوچیک ترم . - آره ولی همیشه استاد ها ی ریاضی فیزیک یا مرد بودن یا خانم پیری بودن . ما عادت به استاد جوون نداریم. - آخه جوون که بهتر ! حوصله اش بیشتر. درک می کنه . - عادت کردیم . - آها راستی ، بیا کلاس زودتر که کارت دارم . - الان نمی گی ؟ - ببین کیوان ؛ من تو دانشگاه استاد و خانم شمس هستم و بیرون از دانشگاه مارال . اونجا محل کار منه . و من دوست ندارم کار و بیرون و تفریح رو باهم قاطی کنم ! - باشه . قبول. و راه افتاد . دوتا کوچه پاین تر نگه داشت . - ممنون ، کیوان . فعلا . - قابلی نداشت ، خداحافظ . پیدا شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم ... @Nasim.M
-
هپ
- 105 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هپ
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۹۸
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۹۸
- 105 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
-ممنون ، کار بابات چی بوده ؟ - تا جایی که یادمه و پرسیدم ؛ بابای من یک مبلغ کمی سحام داشته توی یک شرکت خیلی بزرگ که کم کم بابای من پولدار میشه و سحام ، کل سحام دار ها رو می خره . و بعد کل هلدینگ رو . دیگه کم کم پولدار و قدرتمند میشه و چند تا هلدینگ هم برای خودش باز می کنه . و الان میرسه به جایی که هست. - درمورد شریک یا همکاری چیزی بهتون نگفته ؟ - نه ، هیچ وقت . دوباره سکوت کرد و رفت تو فکر . کیوان ********* جواب هاش ، رفتارهاش ، اتفاقاتی که براش افتاده بود و مهم تر از همه چشم هاش یکی بود . اون همون دختر بود . ولی چه جوری بهش ثابت کنم ، وقتی هنوز خودم هم مطمئن نیستم ؟ آیا اون دختر همون دختری در گذشته ی تلخ و تاریک من ؟ حرف های داره برام اکو میشه : اون دیگه تورو یادش نیست . برو و به زندگیت برس . برو . دست از سر دختر ما بردار . با صدای مارال به خودم اومدم . - کیوان! کیوان ؟! خوبی ؟! - آره ، خوبم . فصل۱۲ مارال ******* نشسته بودیم تو ماشین و سکوت بدی جو سنگین رو سنگین تر کرده بود. این بار من شروع به حرف زدن کردم . - کیوان، تو تو گذشته ی من بودی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا از وقتی دیدمت حس آشنا بودن باهات دارم . - نمی دونم مارال نمی دونم . همه چیت به اون دختر توی داستان زندگی من می خوره به جز غم نهفته تو چشمات ، چشمات همون چشم هاست ولی اون چشم های که من می شناسم شاد بود برای تو غمگین. - من یک اتفاقی بدی حتما برام تو بچگی هام افتاده که تو بخشش بودی تو باید کمکم کنی. کمکم کنی که گذشته ام رو پیدا کنم . بها اش رو می پردازم . - خانم مارال شمس، گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - سرنوشت ما از یک جایی تا یک جایی باهم بوده بعد قطع شده الان دوباره بهم رسیدیم . - من تا سر از ۶ تا ۱۴ سالگی تو درنیارم ول کن نیستم ! - تا ته خط میای ؟ - تا ته ، ته خط هستم. - چرا ؟ فصل ۱۳ رفتم تو خونه و لباس هام رو دراوردمو خوابیدم . توی یک محله ی قدیمی بودم . توی حیاط یک خونه ی قدیمی و ویلای توی یک آلاچیق با یک پسر حدودی ۱۰ ساله نشستیم و جلومون چند تا دفتر و کتاب بازه توی اون دفتر و کتاب ها پر از فرمول های انتگرال و دیفرانسیل هست . یهو یک موتور میاد از در تو میزنه به من و بعد تاریکی تمام . @Nasim.M