-
تعداد ارسال ها
156 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط A.F
-
قلبم درد می کرد به شدت .
خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .
این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،
نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،
نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،
نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد.
از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دیاکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .
در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...
اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .
سر و صورتش رنگی است .
از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .
قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .
او بود که رنگ داده بود به زندگی من .
پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .
در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .
صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید :
- اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .
از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .
پایان ....
-
قلبم درد می کرد به شدت .
خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .
این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،
نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،
نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،
نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد.
از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دیاکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .
در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...
اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .
سر و صورتش رنگی است .
از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .
قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .
او بود که رنگ داده بود به زندگی من .
پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .
در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .
صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید :
- اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .
از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .
پایان ....
-
کیوان : - آقا ، ایده ی کوروش بود به من مربوط نیست ! -راست می گه . - مهم نیست بیاید ببینید تا از فصولی نمردید . و نقاشی رو نشونشون دادم . تو همین بادی ها بودم که یکی از دانشجو ها اومد داخل اونم هر کسی نه . نازنین بیات همون دختر افاده ای و مستقیم اومد سمت من . پوزخندی زد و جلوی کیوان و کوروش و هدی گفت : حالا من رو بین همه ضایع می کنی ؟! کوچولو . و دستش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم . ولی دستش روی هوا گرفته شد . اونم توسط چه کسی . کیوان . و از بین دندان هاش غرید : - فکر زدن مارال رو از سرت بیرون کن ؛ چون اگه فقط و فقط بفهمم قسط زدنش رو پیدا کردی دیگه با آرامش برخورد نمی کنم. و دستش رو رها کرد و گفت : هرررریییییی! فصل ۱۶ - واقعا ببخشید ، من امروز یک زره زیادی خراب کاری کردم . من هنوز خیلی بچه ام برای استاد دانشگاه شدن و هر لحظه مسمم تر می شم که استعفا بدم برم . و سرم رو انداختم پاین . هدیه آروم اومد بغلم کرد و کیوان شروع به حرف زدن کرد. - خانم مارال شمس، نابغه ی کوچیک. نخبه ای که اگه جدی گرفته شه می تونه دنیا رو تغییر بده . ولی فقط برای اینکه خانم و سن کمی داره دست کمش می گیرن . اگه بخواد می تونه خط و مرز های ریاضی و فیزیک رو تغییر بده. کسی نمی تونه مانعش بشه تو پیشرفت ؛ اگه خودش بخواد . شاید حتی بتونه ماشین زمان اختراع کنه. مارال شمس اگه خودش بخواد ناممکن ها ممکن میشه . آهویی که می تونه مانند یوزپلنگ بدو و با خودش سرعت دنیا رو افزایش بده . غریب و آشنا . لبخند تلخی زدم واقعا باید با مانی حرف بزنم به زودی زود ! - ممنونم کیوان . - منم ممنونم از سرنوشت که دوباره تو رو وارد زندگی من کرد بعد از سال های طولانی ! اون روز گذشت و من سرم رو با تدریس و ... پر کردم ولی از توی فکر حرف های کیوان و خواب دیشبم در نیومدم . فصل ۱۷ گوشی موبایلم رو برداشتم و با هزار ترس و لرز شماره ی مانی رو گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد . - سلام ، مانی خودتی ؟ با صدای خوابالویی گفت : آره خودمم تو کیستی ؟ ( مخفف تو کی هستی ) - آفرین ، خواهرتو از یاد بردی ؟ - مینا تویی ؟ - آره منم . -برو به درک . - بی شعور مارالم
-
فصل ۱۵ - سلام ، بچه ها آمدید بریم برای تدریس امروز ؟ یکی از بچه ها گفت : استاد میشه این جلسه تدریس نکنید جاش جزوه های جلسه ی قبل رو به صورت کامل بگید بنویسیم ؟ - اگه همه موافق باشید چرا که نه ؟ بیشتر بچه ها موافق بودن پس من هم شروع کردم به جزوه نویسی و نکته گفتن به صورت خلاصه . - بچه ها خسته نباشید . - یکی از دختر ها گفت : واقعا شما بهترین معلمی هستید که من تاحالا داشتم و یک پاکت کوچولو گذاشت رو میزم . - وای ، راضی به زحمت نبودم. ممنون . همون دختر افاده ی جلسه ی قبل گفت : در چقدر چاپلوسی ؟! معلوم بود قلدر کلاس . - خانم بیات سر کلاس من حددتو بدون . - ندونم چی میشه ؟ - امتحانش مجانی ! صدای کف زدن بچه ها بلند شد و چند تا از پسر ها گفتن : دمتون گرم استاد ! - مشکلی پیش اومد فقط مستقیم بیاد پیش خودم . و تعظیم نمایشی کردم . واقعا دانشگاه محیط جالب و هیجان انگیزی داشت برام . کم کم بچه ها هم رفتن و کلاس خالی شد . بالاخره تونستم هدیه رو باز کنم . با هزار ذوق و شوق کاغذ کادو رو کندم به با یک نقاشی از صورت خوم مواجه شدن با سیاه قلم که زیرش نوشته شده بود : مارال شمس. واقعا قشنگ بود . حلقه اشکی تو چشمام زد . توی حال خودم بودم که هدیه وارد شد . - خب ، خب چی کادو گرفتی؟ - تو از کجا فهمیدی ؟ - کلاغه نه ببخشید کوروش گفت . - همین کوروش همدانی خودمون ؟! - نه پس کوروش بزرگ از پاسارگاد راه افتاده پیاده به سمت تهران که این رو به من بگه . کادو ام رو نشونش دادم . و بعد با صدای بلند گفتم : کیوان و کوروش بیاید داخل . و بعد در کلاس باز شد و چهره ی خندان این ۲ تا عجوبه ی فصول پیدا شد .
-
فصل ۱۴ رفتم تو کلاس و صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم . داشتم وسایل هام رو در میآوردم و آماده می کردم برای تدریس ؛ سرم پایین بود . سایه ی روی سرم احساس کردم با آرامش سرم رو آورد بالا. و با چند تا پسر ارازل و اوباش رو برو شدم . با لحنی خون سرد و صورتی پوکر گفتم : کاری داشتید ؟ ۱ - استادی یا دانشجو ؟ ۳- خیلی کوچولو هنوز سال اولی . ۲-یک دقیقه خفه شید . بابا بیاید بریم ، برامون درد سر میشه . ۱- نه ، شما برید من میام کار دارم با این کوچولو . آدرنالین خونم به شدت بالا رفته بود و توی دلم آرزو می کردم یکی به دادم به رسه . ۳- رنگ و روش پریده کوچولو . خانم کوچولو دنبالمون بیا بهت خوش می گذره. در همون لحظه در کلاس با شتاب باز شد و صورت کیوان و کوروش از پشت در نمایان شد . و چند تا پسر دیگه . کیوان سریع اومد سمتم و کوروش و بقیه ی پسر ها ریختن سر اون ۳ تا . - خوبی ؟! جوابی ندادم نمی تونستم جواب بدم هنوز تو شک بودم . - استاد؟! استاد . دیگه کوروش هم نگران شده بود . از در رفت بیرون و با بطری آبی برگشت و به سمت کیوان پرت کرد . کیوان سریع در آب رو باز کرد پاشید سمت صورت من . - مارال ، مارال . خوبی ؟! خانم شمس . استاد ! خوبی ؟ بالاخره با صدایی که از ته چاه میومد جواب دادم . - آره ، خوبم ممنون . کوروش: - کیوان ، رنگش مثل گچ سفید . من میریم یک چیزی بگیرم بخوره تا تلف نشده . و دوباره رفت بیرون . - ببخشید ، با اسم صدات کردم . تو مقعیتی نبودم که بتونم درست فکر کنم . لبخندی به شرمساریش زدم و گفتم : اشکالی نداره! ممنون که نجاتم دادی نمی دونم اگه نبودی چه اتفاقی برام می افتاد. - وظیفه بود . در همین هین کوروش با آبمیوه وارد شد و پاکتش رو داد دستم و گفت : بخور تا نیفتادی رو دستمون ! کیوان: - ای بی شعور . لبخندی کم جون زدم و گفتم : ممنون ، آقای همدانی . داد کوروش درومد . - عه استاد پس چرا به آقای آذری می گید کیوان ولی به من نمی گید کوروش ؟ - من کی به آقای آذری گفتم کیوان ؟ - به هر حال ، منم رو با اسم صدا کنید . و با خنده به کیوان گفت : تو از کجا اسم کوچیک استاد رو می دونی ؟ کیوان سرخ سره شد و سرش رو انداخت پاین و آروم گفت : همسایه رو بروییم هستن یادت رفت ؟ - ولی آدم با اسم کوچیک اونم استاد زنش رو صدا نمی کنه ، بی شعور جان . دیگه کیوان داشت از خجالت می ترکید که به دادش رسیدم . - خودم گفتم بیرون از دانشگاه به اسم صدام کنه . دوم تو شرایطی نبودم که برام استاد ، خانم شمس یا مارال فرقی داشته باشه . بالاخره کوروش رو فرستاد رفت و تونستم باهاش درمورد کاری که داشتم صحبت کنم .
-
با جیغ بدی از خواب پریدم ، لیوان آبی خوردم . اون خونه ، اون محله اون پسر تو خواب برام خیلی آشنا بود ولی من تاحالا همچلن جایی نرفتم و نبودم ، ولی شاید بود !؟ اون پسر تو خوابم اون اون ... پیش به سوی روز دوم کاری . خوشگل کردم و آمده بودم برم دانشگاه که زنگ در خورد . حدس زدم هدیه باشه پس در رو باز کردم و چون فکر می کردم هدی شال سرم نبود و اتقادی هم به پوشیدن مقنعه نداشتم . - سلام ، استاد . ما خانواده ی مذهبی نبودیم پس الان هم برای من مهم نبود که چیزی سرم نبود . - سلام ، مشکلی هست ؟ - بله ! اگه اجازه بدید برسونمتون . امروز قرار نبود هدی باهام بیاد پس تنها باید می رفتم . - میام ، ولی باید دوتا کوچه اونور تر نگه داری . - چشم . - وایسا من برم کیف و شالم رو بردارم. - باشه . سریع رفتم تو و وسایل هام رو اوردم. - استاد دیر شد بدو . - اومدم . - بدو . سریع رفتم جلو در کفش پام کردم . -خب بریم. - استاد دیر برسم دعوام می کنی ؟ - نه ،ولی من اگه دیر برسم قبلا که کلاسم واسه هیچ کس مهم نبود الان ضرب در ۲ مهم نیست براشون . و راه افتادم سمت آسانسور . - مارال این رو از دیشب می خوام بهت بگم ؛ من رو ببخش اگه جلسه ی اول باهات بد رفتاری کردم و مسخره ات کردم چون برام عجیب بود که استاد ریاضی خانمی به جوونی تو باشه . - خودت چند سالته ؟ -۲۱. - خب بابا من فقط ۱ سال کوچیک ترم . - آره ولی همیشه استاد ها ی ریاضی فیزیک یا مرد بودن یا خانم پیری بودن . ما عادت به استاد جوون نداریم. - آخه جوون که بهتر ! حوصله اش بیشتر. درک می کنه . - عادت کردیم . - آها راستی ، بیا کلاس زودتر که کارت دارم . - الان نمی گی ؟ - ببین کیوان ؛ من تو دانشگاه استاد و خانم شمس هستم و بیرون از دانشگاه مارال . اونجا محل کار منه . و من دوست ندارم کار و بیرون و تفریح رو باهم قاطی کنم ! - باشه . قبول. و راه افتاد . دوتا کوچه پاین تر نگه داشت . - ممنون ، کیوان . فعلا . - قابلی نداشت ، خداحافظ . پیدا شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم ... @Nasim.M
-
-ممنون ، کار بابات چی بوده ؟ - تا جایی که یادمه و پرسیدم ؛ بابای من یک مبلغ کمی سحام داشته توی یک شرکت خیلی بزرگ که کم کم بابای من پولدار میشه و سحام ، کل سحام دار ها رو می خره . و بعد کل هلدینگ رو . دیگه کم کم پولدار و قدرتمند میشه و چند تا هلدینگ هم برای خودش باز می کنه . و الان میرسه به جایی که هست. - درمورد شریک یا همکاری چیزی بهتون نگفته ؟ - نه ، هیچ وقت . دوباره سکوت کرد و رفت تو فکر . کیوان ********* جواب هاش ، رفتارهاش ، اتفاقاتی که براش افتاده بود و مهم تر از همه چشم هاش یکی بود . اون همون دختر بود . ولی چه جوری بهش ثابت کنم ، وقتی هنوز خودم هم مطمئن نیستم ؟ آیا اون دختر همون دختری در گذشته ی تلخ و تاریک من ؟ حرف های داره برام اکو میشه : اون دیگه تورو یادش نیست . برو و به زندگیت برس . برو . دست از سر دختر ما بردار . با صدای مارال به خودم اومدم . - کیوان! کیوان ؟! خوبی ؟! - آره ، خوبم . فصل۱۲ مارال ******* نشسته بودیم تو ماشین و سکوت بدی جو سنگین رو سنگین تر کرده بود. این بار من شروع به حرف زدن کردم . - کیوان، تو تو گذشته ی من بودی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا از وقتی دیدمت حس آشنا بودن باهات دارم . - نمی دونم مارال نمی دونم . همه چیت به اون دختر توی داستان زندگی من می خوره به جز غم نهفته تو چشمات ، چشمات همون چشم هاست ولی اون چشم های که من می شناسم شاد بود برای تو غمگین. - من یک اتفاقی بدی حتما برام تو بچگی هام افتاده که تو بخشش بودی تو باید کمکم کنی. کمکم کنی که گذشته ام رو پیدا کنم . بها اش رو می پردازم . - خانم مارال شمس، گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - سرنوشت ما از یک جایی تا یک جایی باهم بوده بعد قطع شده الان دوباره بهم رسیدیم . - من تا سر از ۶ تا ۱۴ سالگی تو درنیارم ول کن نیستم ! - تا ته خط میای ؟ - تا ته ، ته خط هستم. - چرا ؟ فصل ۱۳ رفتم تو خونه و لباس هام رو دراوردمو خوابیدم . توی یک محله ی قدیمی بودم . توی حیاط یک خونه ی قدیمی و ویلای توی یک آلاچیق با یک پسر حدودی ۱۰ ساله نشستیم و جلومون چند تا دفتر و کتاب بازه توی اون دفتر و کتاب ها پر از فرمول های انتگرال و دیفرانسیل هست . یهو یک موتور میاد از در تو میزنه به من و بعد تاریکی تمام . @Nasim.M
-
خواهر کوچیک ترم به من حسودی می کرد ولی برادر بزرگترم همیشه هوام رو داشت بابام من رو از خونه دور کرد که مینا آسیبی به من نرسونه . - مارال ؟ کسی به نام کیوان تو زندگیت نبوده ؟ - چرا ، الان بغل دستش نشستم . - نه منظورم ، تو گذشته ات بود. - یادم نیست. - تو همونی از همه لحاظ ؛ مشخصاتت ، ضاحرت ، لحنت، صورتت و مهم تر از همه چشمات . همونی همون دختر بچه ی ۶ تا ۱۴ ساله که تو زندگی من بود و یهو رفت . - کجا رفت؟! - اون و خانوادش یهو از محله ی ما رفتن و من دیگه اون دختر رو ندیدم تا امروز صبح . - اون دختر منم ؟ فصل ۱۰ جلو در رستورانی وایستاده ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد و رفت از اون ور در رو برای من باز کرد . تشکر زیر لبی کردم و رفتم سمت در رستوران . وارد شدیم؛ واقعا رستوران شیکی بود . نشستیم سر یک میز ، به منو نگاهی انداختم و انتخاب کردم . اون هم مینطور . گارسون رو صدا زد ؛ - چی میل دارید ؟ کیوان روبه من اشاره کرد و گفت : بفرمائید. - سالاد سزار مینی با آب . - استیک مدیوم آب دار با مخلفات و نوشابه. - چشم . - چقدر کم غذا می خوری ؟ - رژیمم . - اوه بابا خفن . سکوت کردم ؛ باید هرچی زود تر برم پیش مانی. - استاد ، مگه فردا دانشگاه ندارید ؟ - چرا . - میای جلسه ی بعد رو . - نه ! می خوام استعفا بدم ، مغزم نمی کشه هنوز فرصت دارم . نمی خوام از الان شروع کنم . یک لحظه رنگ از رخسارش پرید و پرسید : چرا ؟ - من هنوز به قدری پخته نشدم که بتونم استاد دانشگاه باشم ؛ من حتی معنی خسته نباشید های آخر کلاس امروز رو نفهمیدم . - یاد می گیری ؛ یادت می دم . نشد جوابش رو بدم چون گارسون غذا ها مون رو آورد . تعارف زدم : بفرمائید . - ممنون . شما بردارید . دیگه جواب ندادم و شروع کردم به خوردن . فصل ۱۱ هردو تو فکر غرق بودیم و غذامون رو در سکوت می خوردیم تا اینکه شروع به حرف زدن کرد . - ببین ، شاید الان به خودت بگی که آخه گذشته ی من به تو چه ؛ ولی گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - ناراحت نمی شم ، هرچی خواستی بپرس و بگو تا جایی که یادم باشه و بدونم بهت می گم .
-
خوشتیپ ولی اسپرت . - سلام خانم شمس ! - سلام ، خوب هستید ؟ من مشکلی ندارم با اسم صدام کنید . - چشم ، اگه شما هم من رو با اسم صدا کنید . - باشه ، قبول. - بریم ؟ جلو تر شروع کرد، به راه رفتن تا که رسیدیم به یکی از ماشین های توی پارکینگ یک سانتافه ی مشکی بود . در رو برام باز کرد و من هم آروم سوار شدم و خوش هم نشست . حرکت کرد و سکوت حکم فرما بود تا که شروع به صحبت کرد _ استاد ، چه جوری دانشگاه شریف به انواع استاد با ۲۰ سال سن پذیرفته شدی ؟ _ اسم رو نزدی تو گوگول نه ؟ _ چرا ، همون روز تو کلاس وقتی گفتی زدم ، ولی دوست دارم خودت بگی . - چرا ؟ - بگم ، نمی خندی ؟ با سر تائید دادم که نمی خندم . - همون روز اول که اومدم سر کلاست و اونجوری رفتار کردی ؛ احساس کردم برام آشنایی ولی نتونستم چشم هات رو ببینم . خیلی آشنایی، انگار که یک وقت زمانی رو باهم بودیم ولی چیز زیادی ازت نمی دونم ؛ نیاز به یک سری اطلاعات دارم که بدونم همونی هستی که توی ذهن منی . - منم اولین باری که چشم هات رو دیدم حس آشنایت داشتم ؛ دوستی چندین و چند ساله . باهم گفتیم : احساس می کنم ربطی به گذشته ی من داری . زد زیر خنده و گفت : چه هماهنگ ! لبخندی زدم و گفتم : می خوای گذشته ام رو بدونی ؟ - آره ، از اول ، اول. - از اول ، اول که خودم هم یادم نمی یاد ولی از جایی که. یادم میاد اینکه ؛ یکی بود یکی نبود....... فقط ۱۴ ساله بودم ، یک دختر بچه ی ۱۴ ساله که توسط معلم ریاضیش می فهمه نابغه اس ؛ تست هوش و آیکیو و .... می ده میفهمن بله ، این دختر یک نابغه اس . کلی کلاس و این و اون می برنش تا اینکه تو سن ۲۰ سالگی استاد دانشگاه میشه، اون هم نه هر دانشگاهی ؛ دانشگاه شریف. استاد ریاضی و فیزیک. ولی نگاه یکی از دانش جوهاش آشنا ، شبیه به یک آشنا ولی غریب . اون دختر چیز زیادی از گذشته اش نمی دونه ولی حس می کنه که این پسر ربطی به اون و گذشته اش داره ! پایان ، شجره نامه ی من . - چیزی از سن ۶ تا ۱۴ سالگیت یادت هست . - نه هیچی . - دقیقا همون تایم زمانی . - چی شده تو اون زمان ؟ - یک اتفاق بد و شوم . در باره ی خانوادت بگو . - مادرم اسمش سارا و پدرم حامد خواهر کوچیک تری به نام مینا و داداش بزرگتری به نام مانی .
-
کل ماجرا گفتم . - خب ماری جون بپر تو حموم یک دوش بگیر . تازه ساعت ۴ بود . رفتم تو حموم همونجوری که خودم رو می شستم داشتم به این فکر می کردم که چرا گفتم هدیه بیاد ؟! من که اصلا اهل این کار ها نبودم ! باید سر از گذشته ام در بیارم ، اتفاقاتی که افتاده . چرا انقدر کیوان برای من آشنا . چرا من برای اون آشنا هستم . - مارال ، هر کاری دوست داشتم بکنم ؟ - آره ؛ ولی زشت نشم . هدی روی آینه رو پوشوند و شروع کرد از ساعت ۵ تا ۷ دیگه کم کم داشت جیغم در میومد. - هدیه ! تموم نشد ؟ - تادا ! و پارچه ی روی آینه رو کشید . خیلی قشنگ شده بودم ، چشم های کهرباییم رو با سایه ی مشکی و نقره ای بسیار زیبا کرده بود و با خط چشم ، چشم ها رو بزرگتر و قشنگ تر کرده بود . و کمی هم گونه هام رو گلگون کرده و زاویه فک داده بود . و کار رو با رژ لبی صورتی به پایان رسوند . - خب ، ماری چی می پوشی ؟ - نمی دونم ! - ولی من می دونم . و یک کت و شلوار مشکی و یک بلیز کرمی رنگ و لوفر مشکی کرم . و یکی از این کلاه هنری های چرم مشکی . - موهام چی ؟ - اتو می کنم . و شروع کرد به اتو کردن. - هدیه ! یادم رفت بهش پیام بدم بگم میام . نیم نگاهی به ساعت کرد و گفت: ساعت چند قرارتون ؟ . ۸- - الان بده . گوشیم رو درآوردم و پیام دادم : سلام ، مارال هستم . قرار ملاقاتتون رو پذیرفتم ، فقط کجا بیام ؟ در همون لحظه سین خورد و جواب داد : سلام ، خوب هستید ؟ ممنون ، میام جلو در واحد ، با هم بریم . یعنی منتظر بود جواب بدم ؟! - دادی ؟ - آره ، جواب داد میاد دنبالم. - خب بدو برو بپوش . و خودش رفت بیرون ؛ لباس هام رو پوشیدم . واقعا هدیه ترکونده بود ! خیلی قشنگ شده بودم ولی ذهنم درگیر بود . فصل ۹ راس ساعت ۸ زنگ در خونه به صدا درومد؛ پس چرا جلسه ی اول رو انقدر دیر کرده بود ولی الان زود اومد؟ در رو باز کردم . چند ثانیه زل زد به من و من هم نگاهی به لباس هاش انداختم، تیشرت سفید و شلوار بگ مشکی و کانورس ( آلستار) سفید و مشکی .
-
اومدم داخل ، واقعا شاید سرنوشت من ربطی به این پسر داره ، چیزی که من نمی دونم . این فکر ها رو گذاشتم کنار رفتم تو اتاقم و لباس هام رو درآوردم. واقعا گرسنه ام بود پس یک ماکارانی سر سری درست کردم . وقتی داشتم غذا رو می کشیدم ، فکر اینکه کیوان و کوروش اون ور ممکنه گرسنه شون باشه داشت عین خوره مغزم رو می خرد . برای همین غذا اندازه ی دو نفر ریختم و کمی تزئینش کردم . و رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم . فصل ۷ زنگ و زدم ؛ در باز شد و قامت کیوان معلوم شد . -سلام ، براتون غذا آوردم. -سلام ، راضی به زحمت نبودم . بشقاب رو دستش دادم و گفتم : فعلا ، آقای آذری. داشتم می رفتم سمت واحد خوودم که صدام کرد و گفت : واقعا کی هستی ؟ - مارال شمس، ۲۰ سال ، تهران و استاد ریاضی و فیزیک دانشگاه شریف . دانشگاه نرفتم . - منظور من این ها نبود . تا الان پشتم بهش بود چرخیدم و گفتم : پس منظورتون چی بود ؟ - احساس می کنم قبلا یک جا دیده بودمتون . - شاید تو اخبار ، اینستا گرام ، یوتویب یا تیک تاک دیده باشیم . - نه . من برات آشنا نیستم ؟ چند ثانیه سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم ؛ دیگه بی احساس نبود دنبال هیجان بود کنجکاو بود و این چشم ها برام کمی آشنا می زد . - چرا . خیلی آشنایی . - توی گذشته ات نیستم ؟ - نمی دونم ، من واقعا چیزی نمی دونم ؛ مخصوصا درمود گذشته ام . - مگه میشه ؟ - آره ، من از ۱۴ سالگی به بعد ام رو فقط یادمه از ۶ تا ۱۴ رو چیزی ازش یادم نمی آد . کیوان ******** حالا تونستم با دقت به چشم هاش نگاه کنم ، همون جفت چشم بود . همون رنگ ، همون شکل همنقدر وحشی ولی گاهی وقت ها معصوم . باید گذشته اش رو بفهمم ؛ ولی نیاز به خانواده و اعتمادش دارم . ایده ای به سرم زد . سریع پاشدم و رفتم یک خودکار و تکه ای کاغذ آوردم. مارال ******** روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم و داخل گذشته ام جست و جو می کردم . هیچی یادم نمی اومد ، هیچی ، هیچی . گریه ام داشت درمیومد که زنگ در خورد ، به امید اینکه هدیه اس سریع دویدم و در رو باز کردم و پریدم رو کاناپه. ولی هدیه ی نیومد تو . رفتم جلو در و با بشقاب و یک نامه ی داخلش مواجه شدم . سلام بر مارال شمس. غذا بسیار خوش مزه بود و ممنونم از این بابت . من آشپزی بلد نیستم و چیزی نداشتم که درون بشقاب قرار بدم و بیارم برای همین و تشکر می خوام شما رو برای شام دعوت کنم . ساعت ۸ اگه مشکلی ندارید که با دانش جوتون بیاید بیرون . با این شماره تماس بگیرید : ....... زنگ زدم هدی : الو سلام ، وقت ندارم توضیح بدم فقطرهرچی وسایل آرایش و روتین پوستی داری بردار بیا خونه من . - دو دقیقه دیگه اونجام . فصل ۸ - خب عین انسان بنال ببینم چی شده ؟
-
-می دونم یکی از شاگردات بود ، چی کارت داشت ؟ - غضیه اش مفصل . -الان تایم صبحانه است ، می تونی تو کافه تریا بهم بگی . یک لحظه دست از راه رفتن کشیدم و با تعجب پرسیدم : کافه تریا ؟ - یک جایی شبیه کافه است. - آها . بریم خب ؟ ***************** چند دقیقه قبل از دید کیوان . با خداحافظی کوتاهی رفتم . این دختر چیزی داشت ؛ که من احساس می کردم به گذشته ام ربط داره . اون اتفاق ، بد و کزایی . ولی چرا از اول کلاس داشت چشم هاش رو ازمون پنهان می کرد ؟ فصل ۶ مارال ****** آروم با هدیه پشت یکی از چند میز نشستیم . - حالا به صورت کامل بگو اون پسره کی بود. - همه چیز رو براش گفتم . - مارال ، واقعا می خوای استعفا بدی ؟ - نمی دونم ، واقعا گیر کردم هدیه ! بابا مگه من چقدر تحمل دارم؟ از همین روز اول اینجوری با من لج کردن ببین سر امتحان چی کار می کنن . - ولی ، داستان کیوان آذری بودار هست . - نمی دونم ، واقعا نمی دونم . - ماری ، حتی اگه قضیه ی گذشته ات وسط باشه ، من تا آخرش هستم . - هدی ، تو درمورد گذشته ی من چیزی می دونی ؟ - زیاد نه ، ولی کیوان خیلی آشنا . - برای من هم آشنا . و باید باهاش حرف بزنم . رفتم خونه ؛ من برای آرمش بیشتر یک خونه مجردی داشتم که واحد روبروش خالی بود. ولی امروز وقتی داشتم می رفتم تو واحدم ، جلو در واحد روبه روی کوروش همدانی وایستاده بود و داشت بلند بلند یکی رو صدا صدا می کرد . - سلام ، آقای همدانی . - عه ! سلام استاد . - لطفا ، اینجا به من نگید استاد . همون خانم شمس ، خوبه . صدای از توی واحد اومد و بعد خود شخص اومد بیرون . - کوروش همین خوبه ، بگیرش . - باشه . حله . فعلا خانم شمس . - فردا می بینمتون . - عه سلام استاد . - سلام. خونه گرفتید اینجا ؟ - با اجازه بله . - عه پس همسایه هم شدیم . - واقعا ؟ - بله ! همین خونه ام . و به در اشاره کردم . - فعلا ، آقای آذری . - خداحافظ استاد. @Nasim.M
-
فصل ۳ - استاد تموم شد . سرم رو آوردم بالا و تخته رو نگاه کردم ، خوب نمی دیدم . بلند شدم و ماژیکی با رنگ متفاوت برداشتم . رفتم پای تخته ، نگاهی به تخته کردم ؛ همه ی جواب ها و راه حل ها درست بود . ولی من یکی از سخت ترین سئوال ها رو نوشتم . - آقای آذری ، شما تست هوش دادید تا الان ؟ - نه ، چطور مگه ؟ - فردا قبل از شروع کلاس بیاید ، باهاتون کار دارم . - چشم استاد . واقعا یهو عوض شده بود ؛ شاید دلش برام سوخته بود . صدای خسته نباشید های بچه ها درومد . منظورشون رو متوجه نشدم . پس با خنده و گریه روبه کلاس برگشتم و گفتم : منظورتون رو متوجه نمی شم! میشه واضح بگید ؟ همه داشتن خودشون رو کتنرال می کردن که نخندن : اشکال نداره بخندید ، مهم نیست . یهو کل کلاس منفجر شد از خنده . تا که یکی از پسر ها از ردیف های وسط گفت : استاد ، یعنی میشه کلاس رو تموم کنید ؟ - خب چرا عین انسان نمی گید ، میشه کلاس رو تموم کنید ؟ یکی از اون ور کلاس گفت. : خب استاد ، بگیم که استاد ها تیکه تکیه مون می کنن . یکی از پسر ها که معلوم بود بچه پرو گفت : شما که این چیز ها رو نمی دونی ؛ چرا اومدی استاد دانشگاه شدی ؟ - خب ، من دانشگاه نرفتم . صدای هم همهی کلاس بلند شد . که یهو یک دختر افاده ای از صندلیش بلند شد و اومد جلو می زم و گفت : آها پس دانشگاه نرفتی ! پس چه جوری استاد دانشگاه شدی ؟ نادیده اش گرفتم ، من که به زودی زود میرم نمی خوام تنها که از خودم میزارم خاطره ی یک استاد بد باشه . -بچه ها کلاس تموم شد ، می تونید برید . و خودم دست هام رو گذشتم رو میز و سرم رو گذاشتم روی دست هام و چشم هام رو بستم . همه کم کم از کلاس خارج شدن . فصل ۴ کیوان ************ کاش می تونستم دوباره چشم هاش رو ببینم . شاید می تونستم بفهممش . *********** مارال - خانم شمس ؟ چرا دانشگاه نرفتید؟ چه طوری میشه ؟ - تو اینترنت اسمم رو سرچ کنی میاره . در همون لحظه در باز شد و صدای هدیه پیچید تو کلاس . - ماری ؟ ماری جونم ؟ انگار که تازه کیوان رو دیده باشه گفت : عه ببخشید . کارشون دارید ؟ - نه تموم شد . و کیوان با خداحافظی کوتاهی رفت . یک بار هم شده هدیه فرشته ی نجاتم بود نه باعث عصاب خوردیم . فصل ۵ -مارال ، این کی بود . با آشفتگی جواب دادم : یکی از شاگرد هام بود . @Nasim.M .
-
آقای کیوان آذری . دستش رو آورد بالا : حاضر استاد . استاد رو با لحن مسخره کردن گفت . پس کیوان آذری ایشون . پسری تقریبا قد بلند و ورزش کار ، موهای حالت دار و قهوه ای سوخته داشت و حالت چشماش ؛ بی حس ترین چشم های بود که تا به حال دیده بودم با رنگ قهوه ای بسیار سوخته . - آقای کوروش همدانی . - حاضر . - می دونید کوروش چی کارا برای ایران کرده . نازنین بیات : نه پس فقط شما می دونید . -آقای آذری بلندشید و بگید . -استاد همین کوروش همدانی خودمون رو می گید ؟ - نه ، ولش کنید . نفر بعد ...... شروع کردم به تدریس ، که صدای پچ ، پچ شنیدم برنگشتم که ببینم کی هستن ولی صداشون برام واضح بود . سریع یک مسئله درمورد همون موضوع تدریس نوشتم و نشستم . - آقای آذری بفرمائید پای تخته ، مسئله رو حل کنید . کیوان بلند شد و داشت به سمت تخته می اومد که بچه ها خندیدن و گفتن : کیوان ، کارت درومده ! کوروش همدانی از اون ور گفت : زیر زره بینی ، دعا کن امسال رو نندازتت. - آقای آذری نمی خواد بیای ، برو بشین. و روبه بچه ها ادامه دادم : از من برای خودتون بت ساختین ؟ من درکتون می کنم . ولی الان تنها مشکلتون برای اینه که سن من کمتر از شما ها هست ؟ اگه تنها مشکلتون اینه که کاری ندارم ، میرم همین امروز بعد از کلاس استعفا میدم ، می گم یک استاد دیگه بیاد جای من . یکی از دختر ها از آخر کلاس گفت: مگه شما چند سالتونه؟ -تا الان که آدم حسابم نمی کردید ، الان بگم هم که حتما به هم می خندید . همدانی که واقعا پسر ، خوبی بود گفت : استاد ! نمی خندیدم بگید . هرکی خندید این ترم بهش ۰ بدید . - باشه قبول . ۲۰ سال ، ۲۰ سالمه . چرخیدم روبه تخته که هرکس داشت خودش رو کنترل می کرد که نخنده راحت باشه . -استاد ؟ صدای کیوان آذری بود . - بله ؟ و روبه کلاس چرخیدم . - میشه اون مسئله که قرار بود بیام حل کنم رو بیام ؟ - چرا که نه ؟ تشریف بیارید . و ماژیک توی دستم رو به سمتش گرفتم . یک تشکر کوتاهی کرد و رفت برای حل کردن مسئله . من هم نشستم رو صندلیم و دستم رو گذاشتم رو سرم و چشم هام رو بستم . واقعا کشش این کار رو نداشتم ، امروز میرم استعفا می دم . @Nasim.M
-
فصل ۱ تلفنم رو برداشتم و سرش داد زدم؛ - هدیه ! به خدا اگه تا ۳۰ ثانیه دیگه پایین نباشی ؛ خودم تنها میرم . - اومدم ، اومدم . ۲ ثانیه بعد اومد پایین ؛ فقط نیاز بود زنگ بزنم سرش داد بزنم ؟ به احتمال زیاد . از دست این هدیه دیگه رد دادم ، خودم از خودم سئوال می پرسم خودم هم جواب می دم ! - سلام ! ماری جون . - سلام و کوفت ، سلام و درد ، سلام و مرض . وای به حالت من دیر برسم دانشگاه . - حالا ، ته تهش اینکه که دیگه هیشکی سرکلاست به درست توجه نمی کنه . - قیافه ی من رو اینجوری نبین ، من پای کارم وسط باشه تک تکشون رو میندازم . - این باز پز هوشش رو به ما داد . - چه پزی ؟ بابا استرس دارم فکر کنم برای سن کمم هیشکی به تدریسم توجه نکنه و مسخره ام کنن . سرم رو گذاشتم رو فرمون ؛ واقعا استرس داشتم برای امروز ، آخه یک دختر ۲۰ ساله چقدر فشار رو می تونه تحمل کنه ؟ -مارال، تو ، توکارت بهترین خودت هستی خب ؟ اگه تو نبودی که من الان دانشگاه شریف قبول نمی شدم ، ته تهش می خواستم بشم آرایشگر ولی حالا برای زحمت های تو اینجام . یک نفس عمیق بکش و راه بیفت . چشم هام رو آروم باز کردم ، واقعا هدیه بهترین دوستی بود که یک نفر می تونست داشته باشه . -هدیه من بدون تو چی کار کنم ؟ - نترس تا تهش هستم . استارت زدم و راه افتادم به سمت دانشگاه . فصل ۲ - سلام ، مارال شمس هستم ، استاد ریاضی و فیزیک امسال شما . امیدوارم سالی خوبی رو باهم داشته باشیم ، کوئیز از درس جلسه ی قبل نمی گیرم . فقط هر چهار شنبه از مباحث مهم که نکته گفتم جزوه نوشتید می گیرم . و برای امتحان همون جزوه ها رو بخونید به راحتی می تونید به سئوال های امتحان پاسخ بدید . با من راحت باشید ، اگه جای رو نفهمیدید ازم بپرسید . من هم یکی از شما ها ، ازم نترسید . با آرزوی موفقیت . میرم برای حضور غیاب . آقای کیوان آذری . همون لحظه در باز شد و پسری تقریبا ۲۰ ، ۲۱ ساله وارد شد . و بدون حتی نگاه کردن به من رفت و نشست آخر کلاس و از بغل دستیش با صدای تقریبا بلندی پرسید : استاد هنوز نیومده ؟! بدون مجال برای جواب دادن بغل دستیش گفتم : سلام ، چرا اومده ! - پس استاد کوش . -بچه ها استادتون امسال برای ریاضی و فیزیک کیه ؟ همه : شما ! پسر پوزخندی زد و گفت : دوربین مخفی ؟ بهش توجه نکردم و به ادامه ی حضور غیابیم رسیدم : @Nasim.M
-
اونجا که مولانا میگه: 'اِشتیاقی کِه بِه دیدارِ تُو دارَد دِلِ مَن دِلِ مَن دانَد وُ مَن دانَم وُ دِل دانَد وُ مَن:)' ❤️🩹🖤️
-
اونجا که مولانا میگه: 'اِشتیاقی کِه بِه دیدارِ تُو دارَد دِلِ مَن دِلِ مَن دانَد وُ مَن دانَم وُ دِل دانَد وُ مَن:)' ❤️🩹🖤️
-
تیکه ای از رمان : با ناباوری نگاهم کرد ؛ لبخندی به نگاه تعجب زده اش زدم . لب باز کرد و زمزمه کرد : - من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست تا تو باشی نشوم خیره به لب های کسی ..... ذوق زده خوندم : -من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانی کردی ادامه داد : -میترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی. @Nasim.M
-
نام : نابغه ی غریب و آشنا نویسنده : A.F ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف : وقتی داشتم اولین کلمات رمانم رو کنار هم می چیدم تنها هدف من این بود که شاید بتونم شما رو با خوندن این رمان کمی از مشکلات خودتان دور کنم و شما را درگیر زندگی مارال و کیوان کنم . خلاصه : وقتی اولین بار پایم رو درون دانشگاه گذاشتم تنها مشغله ی فکریم این بود که اگه برای امتحان سئوالاتم خیلی سخت باشد یا خیلی آسان باشد چی ؟ اگر جدی ام نگیرند چی ؟! گوش ندهند چی ؟ آهی از حسرت کشیدم و با خودم آرزو کردم : کاشکی الان هم تنها مشکل من آنها بود . ولی نه ، من شاید خیلی در این راه سختی کشیده باشم ولی به چیزی که الان به دست آوردم می ارزد. مقدمه: در گذشته ی من چی شده بود ؟ چه اتفاقی؟ در گذشته ی من چه کسانی بودن ؟ که الان هم هست و هم نیستن . مغزم پر از این سئوال ها بود ، سئوال های بی جواب . سرم داشت می ترکید ، از درد و از حجم سئوالاتی که در ذهنم بود . از چه کسی بپرسم جوابم را می گیرم ؟ از در ؟ از دیوار ؟ از پنجره ؟ یا کیوان ؟ ناظر: @Nasim.M
-
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۵۲ جیمی صبح بلندم کرد و گفت : یک لباس خوشگل بپوش که می خوایم بریم یک جای خفن. منم سریع بلند شدم ، یک دوش گرفتم و حاضر شدم ؛ پیراهن تا زانو به رنگ مشکی و یک آرایش خیلی کم رنگ که میشه خط چشم ،ریمل و یک برق لب خیلی کم رنگ . _ به به ! چقدر قشنگ شدی . سرم رو انداختم پاین و خجالت زده گفتم: ممنون. رفتیم و سوار ماشین شدیم ؛ آروم داشت از یک جاده ی جنگلی رد می شدیم که بسیار هم زیبا بود تا اینکه یک جا زد رو ترمز و گفت : پیاده شو . آروم پیاده شدیم باهم از توی جنگل نمی دونم داشتیم به کجا می رفتیم . تا اینکه رسیدیم به یک جایی که یک زمین رقص تانگو وسطش بود و دور و برش پر از گلبرگ های گل رز ، قرمز و مشکی بود و یک آهنگ رقص تانگو . _ افتخار می دید ؟ _ با کمال میل . آروم رفتیم وسط و شروع کردیم به رقصیدن. داشتم خاطراتم رو مرور می کردم ؛ آیا حاضرم با جیمی ورد ازواج کنم ؟ چرا که نه . ولی هر وقت که بهم پیشنهاد ازواج داد . یک دفعه که به خودم اومدم دیدم آهنگ قطع شده ؛ خواهرم ، آریانا ، بنیامین و جیمز استادن و جیمی جلوی پام زانو زده و حلقه ای دستش : آیلی ؛ افسونگر چشم سبز من، آیا حاضری این بار با میل خودت دوباره با من ازواج کنی؟ دستام رو ار ذوق روی صورتم گذشتم و جیغ زدم . همه منتظر جواب من بودن . _ بله ، بله ! و انگشتر رفت توی دستم . پایان جمعه ۱۴۰۴/ ۲/۲۶ ساعت : ۲۵ : ۱۳ -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۵۱ شاید براتون سئوال باشه که من چرا هی از خودم می پرسم آیا داریم به روی خوش زندگی نزدیک می شم یا نه ؟ می دونید چون ؛ من هیچ وقت یک زندگی آروم نداشتم ، همیشه یا داشتم درس می خوندم یا کار می کردم . تو زندگیم وقتی برای تفریح نداشتم . هیچ وقت خدا ، ولی حالا. نمی دونم ؛ شاید دارم نزدیک می شم . بالاخره نتیجه ی زحمت هام رو دارم می بینم . ساموئل گفته بود تو وصیت نامه ؛ با هم مهربون باشید و ابهت فامیلیون رو نگه دارید. به جز مادر بردر ها و خود نوه ها ساموئل وارث دیگه ای نداشت. و یک شرکت ۶ دنگ . اون حتی نامی از دخترش نبرد و جاش به هر نوه ۱ دنگ داد و به قول ساموئل به همسر هاشون ۱ دنگ . یعنی در جمع ۶ نفر سحام دار . ۶ رئیس . ۶ رئیس قدرتمند . اون وارث کلی انتخاب نکرد ، اون کل مال و اموالش رو به همون داد . یعنی ما تا هر وقت بخوایم می تونیم اینجا زندگی کنیم . در اصل اینکار رو کرد که از من تشکر کنه ، تشکر از چی ؟ از اتاقم اومدم بیرون اگه چند ساعت دیگه داخل اتاقم می موندم مطمئنا یا جنون می گرفتم یا دیوونه می شدم . داشتم از پله ها می آمدم پاین که صدام کرد . _ جانم ؟ _ کجا میری ؟ _ قدم بزنم . _ وایسا ، منم بیام . همونجایی که بودم وایستادم ، منتظر و در همین لحظات چیزی رو که فکر کنم فراموش شده بود به خاطر آوردم. _ آیلی؟! ایلی ؟ کجایی ؟ _ رفتم تو فکر . _ چه فکری ؟ _ اگه من رو گرفتی بهت می گم . و شروع کردم پله ها رو دویدن و از عمارت خارج شدم . و حالا سرعتم رو بیشتر کردم ، جرئت نداشتم بچرخم و پشتم رو ببینم. تا که دوتا دست کمرم رو گرفت و مانع دویدم شد . _ خب ، حالا خانم کوچولو می گی ؟ _ نه ، قبول نیست . سرعت تو بیشتر از من . _ عه . پس نظرت با قِلقِلک چیه ؟ و شروع کرد به قلقلک دادنم ؛ من به شدت قلقلکی بودم و اصلا هم مهم نبود دیگه برام وسط خیابان هستیم . و همونجا ، از شدت خنده نشستم وسط خیابون . _ عه آیلی پاشو . _ نمی خوام ! دو ثانیه بعد رو هوا بودم . _ آها پس نمی خوای ؟ _ بزارم زمین ! بهت می گم . و بالاخره پاهام به زمین خورد . _ حالا فکرت رو بگو . _ قول میدی ناراحت نشی ؟ _ قول ، قول . _ توی روز عروسیمون ؛ یعنی دیروز صدای تیر اندازی اومد ، پاین دامن من خونی شد و بعد یک نفر مرد . اونم یعنی ساموئل ورد بزرگ . توی وصیت نامه هم گفت که ببخشید که مراسم عروسی رو خراب کردم یعنی از قبل می دونسته و صدای یک شلیک نبود که بگیم خودکشی . چند شلیک پشت سر هم . معذرت خواهی در وصیت نامه ، یعنی از قبل تاریخ مرگش رو می دونسته . و وقتی تاریخ مرگت رو می دونی ؛ می دونی یعنی چی ؟ _ یعنی ، معامله . _ و می دونی معامله یعنی چی ؟ _ جون ما هم در خطر . _ دشمن های پدربزرگت ، قتل . _ وقت بازی افسونگر چشم سبز من. _ بازی دوم ساموئل ورد ، جیمی باید بریم سر صحنه ی قتل . _ الان هماهنگ می کنم . و یک تلفن زد . _ بریم ؟ آیلی . _ بازی دوم پدر بزرگت شروع میشه از وقتی که ما بریم سر صحنه ی قتل . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۵۰ صبح با ذوق و شوق وصف ناپذیری بلند شدم ؛ ولی تا فهمیدم امروز چه روزی لبخند روی لبم ماسید . سریع بلند شدم ، حموم کوتاه و لباس مشکی . دیروز همین موقع ها تو سالن آرایشگاه بودم ، الان دارم میرم برای خوندن وصیعت نامه ی ساموئل . همه پاین بودن و اشک می ریختن ، نوه ها برای پدربزرگشون و هل و آریانا برای همسر هاشون . صحنه ی دل خراشی بود ؛ منم آروم به جمع آن ها اضافه شدم . من خوشحال بودم . به خاطر دیشب ؛ همه لحظات دوباره برام تداعی می شد . تا وکلا اومدن داخل. و همه ی ما بلند شدیم و وکیل ها باهمه دست دادن و تسلیت گفتن . یکی از ویکل ها شروع کرد : امروز همه ی ما جمع شدیم ؛ تا وصیت نامه ی ساموئل ورد رو بخونیم. و شروع به خواندن کرد : سلام بر ؛ ۳ نوه ی عزیزم ، جیمز ، جیمی و بنیامین . و سه خانم محترم جمع آیلی ، هلنا و آریانا. به خانواده ی کوچیک ما خوش اومدید. اول از همه من رو ببخشید و حلالم کنید ، مخصوصا تو آیلی بل . و بعد تو جیمی . ببخشید که مراسم عروسی رو خراب کردم . ممنونم ازت آیلی . که حال خوانواده ی من رو دوباره خوب کردی. واقعا، لقبت بهت میاد . من که دیگه دستم از این دنیا کوتاه ، پس از الان شما ۳ نوه ی من آزادید که هر کاری دوست دارید بکنید. و حالا بحث ارث و میراث من ؛ عمارت و همه ی موتور ها و ماشین ها و خدمه ها رو نگه داشتم و چند تا خونه و ویلا ها ی بلا استفاده رو بخشیدم . شرکت رو هر نوه ۲ دنگ برمی داره و ۱ دنگ رو به نام همسرش می زنه ، یعنی جیمز ، هلنا ، جیمی ، آیلی و بنیامین و آریانا . ۶ رئیس . ۶ رئیس قدرتمند . و بقیه ی مال و اموال رو خودتون با صلح تقسیم کنید . با هم مهربون باشید . و ابهت فامیلیون رو نگه دارید ساموئل ورد وصیت نامه تموم شد و همه پراکنده شدن . و فقط من تو سالن بودم که یکی از وکیل ها اومد سمت و دوتا پاکت داد دستم و گفت : دومی رو در تنهای بخون و به هیچ کس چیزی درموردش نگو . اولی هم مهم نیست . زندگیم وارو داستان های جالبی شده بود ، سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق خوابم شدم . نشتستم رو. تخت و پاکت اول رو باز کردم و شروع به خوندن کردم : سلام بر ایلی عزیز من رو ببخش برای اینکه ۶ ماه پیش به زور به عمارت خودم اوردمت و مجبورت کردم با بد نام ترین نوه ی من ازواج کنی . اوایل واقعا عذاب وجدان داشتم ولی بعدش که دیدم شما چقدر باهم خوبید و اخلاق های هم رو درک می کنید ؛ خوش حال شدم و به انتخابم مطمئا . ممنونم که همچین کاری کردی و هیچ پاداشی نخواستی ! من تا قبل از اومدن تو به کل داشتم الیزابت کایل رو از یاد می بردم . همه ، حتی تو فکر می کنین من تو رو وارد بازی های خودم کردم ؛ ولی در اصل من وارد بازی تو شدم . آره تا پات رو گذاشتی تو عمارت ؛ جیمی عصبانی شو و همه چی رو بهم ریخت . ولی بعدا کم کم آروم شد و اومد ازم معذرت خواهی کرد . اگه اون نوه ی من تا حالا بهت گفته که دوست داره نگفته هم الان دیگه می دونی . اگه تو هم علاقه ای داری بهش بگو ؛ نترس قبولت می کنه . در کل تمام این چیز ها رو برات نوشتم که در آخر بگم ، من رو ببخش و حلالم کن . امضاء با احترام ، ساموئل ورد . در اتاقم رو زد ؛ حتی در زدنش هم رمز داشت ، یکی بالا یکی راست و یکی چپ . سریع نامه ها رو گذاشتم توی کشوی پاتختیم و اجازه ی ورود دادم . _ سلام . _ سلام . دوباره اون ترس مسخره اومد سراغم ، ولی این بار دیگه سرم رو پاین نگه نداشتم و اوردمش بالا . من چه طوری دیگه بدون این چشم ها زندگی کنم ؟ _ آیلی ؟ خوبی ؟ _ نه جیمی خوب نیستم ؛ می ترسم ، می ترسم از اینکه از دستت بدم . _ نترس . تو با اون چشم هات تمام روغبا رو از میدون به در کردی . _ نه منظورم اون نبود ، منظورم اینکه نتونیم باهم ازواج کنیم . _ می خوای همین الان بریم یک کلیسا ازواج کنیم ؟! _ نه ، برای حرمت ۲ تا برادر دیگه ات تا سال پدربزرگت صبر می کنیم . _ باشه ، قبول . واقعا کوتاه اومد ؟ باورم نمیشه . _ جیمی ؟! دیشب راست گفتی ؟ _ آره با تموم وجودم ، تو چی ؟ یا فقط برای دل خوشی من بوده ؟ _ نه . راست ، راست بود . نمی دونم داشتیم به روی خوش زندگی نزدیک می شدیم یا نه ؟ -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۹ رسیدیم جلو در عمارت . همه چی سیاه بود . یکی از بزرگترین و پولدار ترین افراد جهان مرده بود ؛ ساموئل ورد . وارد عمارت شدم ، رفتم تو اتاقم و یک دوش حسابی گرفتم و لباس سیاه پوشیدم . رفتم پاین ، همه تو سالن بودن به جز جیمی ؛ نفسی از روی آرامش کشیدم . ام شب تو اوج خستگی ها می خوام بهش بگم چند وقت ، عاشق مرد یخی شدم . * مرد یخیم * همه بودن ، بنیامین زل زده بود به افق ، جیمز ساعد هاش رو گذاشته بود روی پیشونیش و دراز کشیده بود . هلنا هم نشسته بود کنارش و نگران نگاهش می کرد آخه ساعت ۳ صبح بود . آریانا تو شک بود . و هیچ کس فکر کنم اصلا نفهمید ما اومدیم، تا اینکه هل سرش رو آورد بالا و من رو دید . _ آبجی ! آبجی قشنگم ، خوشگلم ، یک روز خوش به تو نیومده . کجا بودی ؟ _ بیمارستان . جیمز با شنیدن بیمارستان سریع پاشد و گفت : سالمید ؟ _ جسمی آره ، ولی روحی تعریفی نداریم . آروم بلند شدم و رفتم سمت در اتاقم وارد شدم. نشستم پشت میز آرایشم ؛ دستم نرفت حتی یک آب رسان بزنم . همونطوری پاشدم رفتم طرف اتاق جیمی در زدم ، و با بیا تو وارد شدم . اتاق تاریک بود و فقط آباژور روشن بود . جیمی حتی لباس هاش رو در نیومده بود ، و دراز کشده بود رو تخت . آرام نشستم رو تخت . _ بلند شو . _ می تونی ، فردا بری . ممنون که کنارم بودی . _ پاشو ، کارت دارم . آروم بلند شد ، توی چشم هاش غم بدی بود . _ می خوای شوهرم رو ببینی ؟ _ آره ...... _ پس بلند شو . بردمش جلو آینه قدی اتاقش و بهش گفتم چشم هات رو ببند . رفتم یک لامپ روشن کردم . _ چشم هات رو باز کن . اون فردی که توی آینه می بینی ؛ من عاشق اون شدم . اون من رو اذیت کرد . مرد یخی من شد . محافظم شد . نیمه ی دیگه ام شد . تا ابد و قیامت بهم بگو خانم ورد . شده همین الان باهات ازواج می کنم . داشت با حیرت نگاهم می کرد ، اگه قبولم نمی کرد ؛ مهم نبود چون با خودم می گفتم سعی خودم رو کردم . _ افسونگر چشم سبز من ؛ تو من رو با اون چشمات افسون کردی . از روز اول . با خودم گفتم : تو آدم نیستی ، حوری . فرشته ای نازل شده از آسمان برای منی . و واقعا نقشت رو خوب بازی کردی . افسونگر چشم سبز من ...... افسونت شدم . _ جیمی ورد ، دوست دارم . تا ابد ....... فقط و فقط مرد یخی خودم هستی ....... و از اتاق اومدم بیرون. تعجب کرده بودم . واقعا ؟ تاحالا انقدر احساسات رو باهم تجربه نکرده بودم : خوشحالی ، ناراحتی ، استرس ، هیجان . آدرنالین خونم بسیار رفته بود بالا ........ باور پذیر نبود برام . پس ترجیح دادم بخوابم .