رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

A.F

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط A.F

  1. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    عزیزم ارشاویر اسم پسر هست به معنی مرد مقدس و یکی از شاهزاده های دوره ی اشکانی بوده رامیلا
  2. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    عزیزم ارشاویر اسم پسر هست به معنی مرد مقدس و یکی از شاهزاده های دوره ی اشکانی بوده رامیلا
  3. پارت اول فصل ۱ بوی رنگ شدید بینیم رو قلقک می دهد و نور سفید زیاد حتی از پشت پلک های بسته ام باعث آزار چشم هایم می شوم . بدنم کرخت است و سرم سنگین . انگار که ساعت هاست بی هوشم. لعنتی؛ من واقعا ساعت هاست که بی هوشم! سینه ام به خس خس افتاده است و انگار اکسیژنی نیست . قلبم داره هزارتا می کوبد و مغزم نبض می زند . چشم هام رو با هزار زحمت باز می کنم ؛ نور زیاد حمله ور می شود به مردمک هام و مغزم دستور بسته شدن آن دو رو می دهد . بعد از چند دقیقه دوباره سعی می کنم که نگاهی به دور و اطراف بی اندازم . روی زمین سختی دراز کشیده ام و دور تا دورم فقط سفیدی است ؛ چند سانت به عقب بر می گردم و نگاه می کنم. چیزی شبیه جیغ از حنجره ی گرفته ام خارج می شود . به زور دست هام رو می زارم این طرف و آن طرف بدنم و خودم رپ چند سانت می کشم عقب تا اینکه کمرم به دیوار صاف و هموار بر خورد می کند . آروم باش ؛ تو فقط با یک پسر قد بلند و ورزش کار با موی بور و پوست خیلی روشن توی یک اتاق با در دیوار سفید گیر کرده ای . فقط همین . چند نفس عمیق می کشم و سعی می کنم نبض توی سرم رو آروم کنم . انگار تازه مغزم بالا اومده باشه و بدون اتفاقات رو تحلیل کنه جیغ خفه ای می کشم که باعث میشه اون پسره چشم هاش رو باز کنه . با دیدن رنگ عنبیه هاش چند ثانیه انگار کله ام رو کردن باشن تو وان آب یخ نمی تونم نفس بکشم . چشم هایش آبی، آبی هستند . بی پایان . درست مثل آسمون بی ابر صاف و یک دست . با دیدن من اخم هاش در هم گره می خوردن و زیر لب می گوید : - من و با یک دختر زندانی کردن ؛ چقدر عالی! چشم هام داره کم کم از حدقه به بیرون پرتاب می شود . چه صدای بم و خش داری داره لعنتی! از حرفش دست هام رو مشت می کنم و ناخن های بلندم فشار وارد می کند به پوست کف دستم . او دوباره چشم هاش رو می بنده و سرش رو تیکه می دهد به ديوار. بوی گلاب می دهد اتاق و همه جایش سفید است . به جز ما هیچ کس اینجا نیست . نگاهی به لباس های خودم می اندازم شلوارک کوتاه با تیشرت سفید بلند که تا رانم است و آستین هاش تا صاعد دستم رو پوشش می دهد . لبخندی از لباسم به لبم می آید @Nasim.M
  4. نام رمان : مکعب سفید ژانر : عاشقانه - معمایی جنایی - طنز مقدمه : با بوی رنگ چشم هایم رو باز می کنم ! با باز شدن چشم هایم نور سفید زیادی حمله به مردمک هایم می کند و مغز خسته و درمانده ام در یک حرکت سریع ؛ ولی خوش آیند فرمان بسته شدند پلک هایم رو می دهند . برای بوی شدید رنگ نفس هایم کوتاه شده اند و سینه ام به خس خس افتاده است . دست هایم رها در کنارم هستند . آروم آروم پلک های خسته ام رو از روی هم باز می کنم ؛ و چند بار پشت سر هم آن دو رو روی هم می کوبم ؛ تا بتوانم درست ببینم . در یک اتاق کاملا سفید گیر افتاده ام . این اصلا نسبت به پسر درشت اندام و قد بلند با موی طلایی که کنار اتاق لم داده است مهم نیست . صدایش بم و خش دار است . اتاق سفید ، سفید ، سفید و بی پایان . سعی می کنم تمرکزم رو روی کلام او بگذارم : - بازی شروع شد ... خلاصه : سر آغاز این داستان؛ از آن جایی است ؛ که با شبی خوابیده اند ؛ سرنوشت آن ها رقم می خورد و می چرخد . حالا وقتش است ؛ که با خود واقعی شان آشنا شوند . با آن احساساتی بجنگند ؛ که سال های از دید نهان ساخته اشان . داستان هایی رو بشنود ؛ که در تخیلاتشان نمی گنجد . این داستان ؛ داستان؛ مکعب سفید است . جایی که همه چیز را تغییر می دهد ناظر: @Nasim.M
  5. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نیوشا
  6. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نیوشا
  7. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    آیلین
  8. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    آیلین
  9. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    ناردین
  10. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    ناردین
  11. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نلی
  12. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    نلی
  13.  

    قلبم درد می کرد به شدت .

    خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ‌ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .

    این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،

    نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،

    نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،

    نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد. 

    از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دی‌اکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .

    در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...

    اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .

    سر و صورتش رنگی است .

    از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .

    قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .

    او بود که رنگ داده بود به زندگی من .

    پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .

    در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .

    صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید : 

    - اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .

    از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .

    پایان ....

  14.  

    قلبم درد می کرد به شدت .

    خودم رو ۲۴ ساعته تو این چهار دیواری که قبلا محلی بود که گوشه ی آن تخت بزرگ‌ کنار اتاق که بالایش پر از عکس های دو نفره مون با دوربین من و گیاه رز رونده که ایده ی او بود ، گوشه ی اتاق که صدای گیتار زدن او با آن دست های ظریف و صدای خوش آوازه به گوش می رسد ، در گوشه ای که اون کتاب خونه ی دست ساز رو با هم ساختیم و از زمین تا آسمون توش کتاب چیدیم سایه قد بلند او با دست هایی رنگی شده از کشیدن تابلو هایی آن سر دیوار بلند گچی افتاده است .

    این جا قبلا محل آرامش من یا ما بود ؛ ولی الان توش احساس خفگی می کنم ،

    نه از بوی رنگ آن صبح جمعه که او با یک عالمه بوم و رنگ ریخت تو اتاق منی که خواب بودم و با سر و صدا بلندم کرد و باهم نقاشی کشیدیم ،

    نه از صدایی گوش نواز خواندن و زدن و او و نواختن پیانو خودم ،

    نه از گرما و شوق و اشتیاقی که او با خود می آورد. 

    از این نفسم گرفته و بدنم کرخت شده مانند کس هایی که چند ساعت دی‌اکسید کربن تنفس کرده اند این است که او نیست .

    در قفل نیست و صدای پا می اید ، از دیروز خانواده ام به شمال رفته اند و احتمال می دهم خواهرم از ترکیه برگشته باشد ؛ ولی نه ...

    اوست ، دختری قد بلند و خوش اندام با موهای پسرونه با رنگ فانتزی صورتی و شلوار گشاد سفید و تاپ سرخابی .

    سر و صورتش رنگی است .

    از روی تخت با رو تختی سفید بر می خیزم .

    قبل از دو من افسردگی شدید داشتم و تو اتاقم فقط همین تخت با رنگ سیاه بود .

    او بود که رنگ داده بود به زندگی من .

    پسر ۲۵ ساله عاشق که دیروز کسی که دوستش داشته بهش جواب نه داده و حالا برگشته .

    در مقابل من ریزه میزه است و در آغوشم حل می شود .

    صدای پر بغضش رو می شنوم که می گوید : 

    - اگه پیشنهادت سرجاش جواب من بله است .

    از روی زمین بلندش می کنم و می چرخونمش و بلند بلند می خندیم .

    پایان ....

  15. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    هان - نا
  16. A.F

    مشاعره با اسم دختر

    هان - نا
  17. کیوان : - آقا ، ایده ی کوروش بود به من مربوط نیست ! -راست می گه . - مهم نیست بیاید ببینید تا از فصولی نمردید . و نقاشی رو نشونشون دادم . تو همین بادی ها بودم که یکی از دانشجو ها اومد داخل اونم هر کسی نه . نازنین بیات همون دختر افاده ای و مستقیم اومد سمت من . پوزخندی زد و جلوی کیوان و کوروش و هدی گفت : حالا من رو بین همه ضایع می کنی ؟! کوچولو . و دستش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم . ولی دستش روی هوا گرفته شد . اونم توسط چه کسی . کیوان . و از بین دندان هاش غرید : - فکر زدن مارال رو از سرت بیرون کن ؛ چون اگه فقط و فقط بفهمم قسط زدنش رو پیدا کردی دیگه با آرامش برخورد نمی کنم. و دستش رو رها کرد و گفت : هرررریییییی! فصل ۱۶ - واقعا ببخشید ، من امروز یک زره زیادی خراب کاری کردم . من هنوز خیلی بچه ام برای استاد دانشگاه شدن و هر لحظه مسمم تر می شم که استعفا بدم برم . و سرم رو انداختم پاین . هدیه آروم اومد بغلم کرد و کیوان شروع به حرف زدن کرد. - خانم مارال شمس، نابغه ی کوچیک. نخبه ای که اگه جدی گرفته شه می تونه دنیا رو تغییر بده . ولی فقط برای اینکه خانم و سن کمی داره دست کمش می گیرن . اگه بخواد می تونه خط و مرز های ریاضی و فیزیک رو تغییر بده. کسی نمی تونه مانعش بشه تو پیشرفت ؛ اگه خودش بخواد . شاید حتی بتونه ماشین زمان اختراع کنه. مارال شمس اگه خودش بخواد ناممکن ها ممکن میشه . آهویی که می تونه مانند یوزپلنگ بدو و با خودش سرعت دنیا رو افزایش بده . غریب و آشنا . لبخند تلخی زدم واقعا باید با مانی حرف بزنم به زودی زود ! - ممنونم کیوان . - منم ممنونم از سرنوشت که دوباره تو رو وارد زندگی من کرد بعد از سال های طولانی ! اون روز گذشت و من سرم رو با تدریس و ... پر کردم ولی از توی فکر حرف های کیوان و خواب دیشبم در نیومدم . فصل ۱۷ گوشی موبایلم رو برداشتم و با هزار ترس و لرز شماره ی مانی رو گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد . - سلام ، مانی خودتی ؟ با صدای خوابالویی گفت : آره خودمم تو کیستی ؟ ( مخفف تو کی هستی ) - آفرین ، خواهرتو از یاد بردی ؟ - مینا تویی ؟ - آره منم . -برو به درک . - بی شعور مارالم
  18. فصل ۱۵ - سلام ، بچه ها آمدید بریم برای تدریس امروز ؟ یکی از بچه ها گفت : استاد میشه این جلسه تدریس نکنید جاش جزوه های جلسه ی قبل رو به صورت کامل بگید بنویسیم ؟ - اگه همه موافق باشید چرا که نه ؟ بیشتر بچه ها موافق بودن پس من هم شروع کردم به جزوه نویسی و نکته گفتن به صورت خلاصه . - بچه ها خسته نباشید . - یکی از دختر ها گفت : واقعا شما بهترین معلمی هستید که من تاحالا داشتم و یک پاکت کوچولو گذاشت رو میزم . - وای ، راضی به زحمت نبودم. ممنون . همون دختر افاده ی جلسه ی قبل گفت : در چقدر چاپلوسی ؟! معلوم بود قلدر کلاس . - خانم بیات سر کلاس من حددتو بدون . - ندونم چی میشه ؟ - امتحانش مجانی ! صدای کف زدن بچه ها بلند شد و چند تا از پسر ها گفتن : دمتون گرم استاد ! - مشکلی پیش اومد فقط مستقیم بیاد پیش خودم . و تعظیم نمایشی کردم . واقعا دانشگاه محیط جالب و هیجان انگیزی داشت برام . کم کم بچه ها هم رفتن و کلاس خالی شد . بالاخره تونستم هدیه رو باز کنم . با هزار ذوق و شوق کاغذ کادو رو کندم به با یک نقاشی از صورت خوم مواجه شدن با سیاه قلم که زیرش نوشته شده بود : مارال شمس. واقعا قشنگ بود . حلقه اشکی تو چشمام زد . توی حال خودم بودم که هدیه وارد شد . - خب ، خب چی کادو گرفتی؟ - تو از کجا فهمیدی ؟ - کلاغه نه ببخشید کوروش گفت . - همین کوروش همدانی خودمون ؟! - نه پس کوروش بزرگ از پاسارگاد راه افتاده پیاده به سمت تهران که این رو به من بگه . کادو ام رو نشونش دادم . و بعد با صدای بلند گفتم : کیوان و کوروش بیاید داخل . و بعد در کلاس باز شد و چهره ی خندان این ۲ تا عجوبه ی فصول پیدا شد .
  19. فصل ۱۴ رفتم تو کلاس و صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم . داشتم وسایل هام رو در می‌آوردم و آماده می کردم برای تدریس ؛ سرم پایین بود . سایه ی روی سرم احساس کردم با آرامش سرم رو آورد بالا. و با چند تا پسر ارازل و اوباش رو برو شدم . با لحنی خون سرد و صورتی پوکر گفتم : کاری داشتید ؟ ۱ - استادی یا دانشجو ؟ ۳- خیلی کوچولو هنوز سال اولی . ۲-یک دقیقه خفه شید . بابا بیاید بریم ، برامون درد سر میشه . ۱- نه ، شما برید من میام کار دارم با این کوچولو . آدرنالین خونم به شدت بالا رفته بود و توی دلم آرزو می کردم یکی به دادم به رسه . ۳- رنگ و روش پریده کوچولو . خانم کوچولو دنبالمون بیا بهت خوش می گذره. در همون لحظه در کلاس با شتاب باز شد و صورت کیوان و کوروش از پشت در نمایان شد . و چند تا پسر دیگه . کیوان سریع اومد سمتم و کوروش و بقیه ی پسر ها ریختن سر اون ۳ تا . - خوبی ؟! جوابی ندادم نمی تونستم جواب بدم هنوز تو شک بودم . - استاد؟! استاد . دیگه کوروش هم نگران شده بود . از در رفت بیرون و با بطری آبی برگشت و به سمت کیوان پرت کرد . کیوان سریع در آب رو باز کرد پاشید سمت صورت من . - مارال ، مارال . خوبی ؟! خانم شمس . استاد ! خوبی ؟ بالاخره با صدایی که از ته چاه میومد جواب دادم . - آره ، خوبم ممنون . کوروش: - کیوان ، رنگش مثل گچ سفید . من میریم یک چیزی بگیرم بخوره تا تلف نشده . و دوباره رفت بیرون . - ببخشید ، با اسم صدات کردم . تو مقعیتی نبودم که بتونم درست فکر کنم . لبخندی به شرمساریش زدم و گفتم : اشکالی نداره! ممنون که نجاتم دادی نمی دونم اگه نبودی چه اتفاقی برام می افتاد. - وظیفه بود . در همین هین کوروش با آبمیوه وارد شد و پاکتش رو داد دستم و گفت : بخور تا نیفتادی رو دستمون ! کیوان: - ای بی شعور . لبخندی کم جون زدم و گفتم : ممنون ، آقای همدانی . داد کوروش درومد . - عه استاد پس چرا به آقای آذری می گید کیوان ولی به من نمی گید کوروش ؟ - من کی به آقای آذری گفتم کیوان ؟ - به هر حال ، منم رو با اسم صدا کنید . و با خنده به کیوان گفت : تو از کجا اسم کوچیک استاد رو می دونی ؟ کیوان سرخ سره شد و سرش رو انداخت پاین و آروم گفت : همسایه رو بروییم هستن یادت رفت ؟ - ولی آدم با اسم کوچیک اونم استاد زنش رو صدا نمی کنه ، بی شعور جان . دیگه کیوان داشت از خجالت می ترکید که به دادش رسیدم . - خودم گفتم بیرون از دانشگاه به اسم صدام کنه . دوم تو شرایطی نبودم که برام استاد ، خانم شمس یا مارال فرقی داشته باشه . بالاخره کوروش رو فرستاد رفت و تونستم باهاش درمورد کاری که داشتم صحبت کنم .
  20. با جیغ بدی از خواب پریدم ، لیوان آبی خوردم . اون خونه ، اون محله اون پسر تو خواب برام خیلی آشنا بود ولی من تاحالا همچلن جایی نرفتم و نبودم ، ولی شاید بود !؟ اون پسر تو خوابم اون اون ... پیش به سوی روز دوم کاری . خوشگل کردم و آمده بودم برم دانشگاه که زنگ در خورد . حدس زدم هدیه باشه پس در رو باز کردم و چون فکر می کردم هدی شال سرم نبود و اتقادی هم به پوشیدن مقنعه نداشتم . - سلام ، استاد . ما خانواده ی مذهبی نبودیم پس الان هم برای من مهم نبود که چیزی سرم نبود . - سلام ، مشکلی هست ؟ - بله ! اگه اجازه بدید برسونمتون . امروز قرار نبود هدی باهام بیاد پس تنها باید می رفتم . - میام ، ولی باید دوتا کوچه اونور تر نگه داری . - چشم . - وایسا من برم کیف و شالم رو بردارم. - باشه . سریع رفتم تو و وسایل هام رو اوردم‌. - استاد دیر شد بدو . - اومدم . - بدو . سریع رفتم جلو در کفش پام کردم . -خب بریم. - استاد دیر برسم دعوام می کنی ؟ - نه ،ولی من اگه دیر برسم قبلا که کلاسم واسه هیچ کس مهم نبود الان ضرب در ۲ مهم نیست براشون . و راه افتادم سمت آسانسور . - مارال این ‌رو از دیشب می خوام بهت بگم ؛ من رو ببخش اگه جلسه ی اول باهات بد رفتاری کردم و مسخره ات کردم چون برام عجیب بود که استاد ریاضی خانمی به جوونی تو باشه . - خودت چند سالته ؟ -۲۱. - خب بابا من فقط ۱ سال کوچیک ترم . - آره ولی همیشه استاد ها ی ریاضی فیزیک یا مرد بودن یا خانم پیری بودن . ما عادت به استاد جوون نداریم. - آخه جوون که بهتر ! حوصله اش بیشتر. درک می کنه . - عادت کردیم . - آها راستی ، بیا کلاس زودتر که کارت دارم . - الان نمی گی ؟ - ببین کیوان ؛ من تو دانشگاه استاد و خانم شمس هستم و بیرون از دانشگاه مارال . اونجا محل کار منه . و من دوست ندارم کار و بیرون و تفریح رو باهم قاطی کنم ! - باشه . قبول. و راه افتاد . دوتا کوچه پاین تر نگه داشت . - ممنون ، کیوان . فعلا . - قابلی نداشت ، خداحافظ . پیدا شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم ... @Nasim.M
  21. A.F

    سرگرمی| بیا هُپ بازی کنیم

    هپ
  22. A.F

    سرگرمی| بیا هُپ بازی کنیم

    هپ
  23. A.F

    سرگرمی| بیا هُپ بازی کنیم

    ۹۸
  24. A.F

    سرگرمی| بیا هُپ بازی کنیم

    ۹۸
  25. -ممنون ، کار بابات چی بوده ؟ - تا جایی که یادمه و پرسیدم ؛ بابای من یک مبلغ کمی سحام داشته توی یک شرکت خیلی بزرگ که کم کم بابای من پولدار میشه و سحام ، کل سحام دار ها رو می خره . و بعد کل هلدینگ رو . دیگه کم کم پولدار و قدرتمند میشه و چند تا هلدینگ هم برای خودش باز می کنه . و الان میرسه به جایی که هست. - درمورد شریک یا همکاری چیزی بهتون نگفته ؟ - نه ، هیچ وقت . دوباره سکوت کرد و رفت تو فکر . کیوان ********* جواب هاش ، رفتارهاش ، اتفاقاتی که براش افتاده بود و مهم تر از همه چشم هاش یکی بود . اون همون دختر بود . ولی چه جوری بهش ثابت کنم ، وقتی هنوز خودم هم مطمئن نیستم ؟ آیا اون دختر همون دختری در گذشته ی تلخ و تاریک من ؟ حرف های داره برام اکو میشه : اون دیگه تورو یادش نیست . برو و به زندگیت برس . برو . دست از سر دختر ما بردار . با صدای مارال به خودم اومدم . - کیوان! کیوان ؟! خوبی ؟! - آره ، خوبم . فصل۱۲ مارال ******* نشسته بودیم تو ماشین و سکوت بدی جو سنگین رو سنگین تر کرده بود. این بار من شروع به حرف زدن کردم . - کیوان، تو تو گذشته ی من بودی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا از وقتی دیدمت حس آشنا بودن باهات دارم . - نمی دونم مارال نمی دونم . همه چیت به اون دختر توی داستان زندگی من می خوره به جز غم نهفته تو چشمات ، چشمات همون چشم هاست ولی اون چشم های که من می شناسم شاد بود برای تو غمگین. - من یک اتفاقی بدی حتما برام تو بچگی هام افتاده که تو بخشش بودی تو باید کمکم کنی. کمکم کنی که گذشته ام رو پیدا کنم . بها اش رو می پردازم . - خانم مارال شمس، گذشته ی تو گذشته ی من هم میشه . - سرنوشت ما از یک جایی تا یک جایی باهم بوده بعد قطع شده الان دوباره بهم رسیدیم . - من تا سر از ۶ تا ۱۴ سالگی تو درنیارم ول کن نیستم ! - تا ته خط میای ؟ - تا ته ، ته خط هستم. - چرا ؟ فصل ۱۳ رفتم تو خونه و لباس هام رو دراوردمو خوابیدم . توی یک محله ی قدیمی بودم . توی حیاط یک خونه ی قدیمی و ویلای توی یک آلاچیق با یک پسر حدودی ۱۰ ساله نشستیم و جلومون چند تا دفتر و کتاب بازه توی اون دفتر و کتاب ها پر از فرمول های انتگرال و دیفرانسیل هست . یهو یک موتور میاد از در تو میزنه به من و بعد تاریکی تمام . @Nasim.M
×
×
  • اضافه کردن...