رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سارابـهار

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    230
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط سارابـهار

  1. من در فکر او بودم و او گفت: - من فکر می‌کنم دنیا یه تکه خواب خداست، و ما فقط تصویرهای گذرای اونیم. من نیز همین ذهنیت را داشتم و در یک لحظه بی‌فکر گفتم: - شاید برای همینه که هیچ‌چیز موندگار نیست. او آرام پرسید: - ماهوا تو باور داری عشق می‌تونه همه چیز رو درست کنه؟ من نیز سؤالی پرسیدم: - تو چی؟ تو باور نداری؟ دستم را محکم‌تر گرفت و قدم‌های آرام‌تری برداشتیم که گفت: - باور دارم؛ ولی ازش می‌ترسم. چون عشق هم مثل خواب، ممکنه تموم شه و بیدار شی وسط هیچی. حرفش تهِ دلم نشست؛ ولی نمی‌دانستم چرا با همه‌ی حرف‌های فلسفی و ترسناکش، وقتی کنارم بود احساس آرامش می‌کردم. یک جور امنیت غریب. گویا هیچ اتفاق بدی نمی‌توانست برایم کنار او بیفتد. من دوستش داشتم و نمی‌توانستم انکار کنم که او اولین انسان درستی‌ است که تا آن لحظه دیده بودمش. مازیار تنها کسی بود که نه غم‌هایم را قضاوت کرد و نه با ترحم نگاهم کرد؛ بلکه فقط غم‌هایم را دید و فهمید. در همین حین که کنار دریاچه قدم می‌زدیم به خانه‌ای‌ در دل جنگل کوچک کنار رودخانه رسیدیم. آن‌قدر غرق صحبت بودیم که نفهمیدم چطور به آن‌جا رسیدیم. ایستادم و از او پرسیدم: - چرا این‌جاییم مازیار؟ انکار نمی‌کنم، در یک لحظه هزاران فکر در سرم گذشت. مازیار آرام با لحنی که برای اولین بار غم داشت پاسخ داد: - بعد این‌که درمورد هردو زندگیت برام گفتی. هیچ چیز با عقل و منطق جور در نمی‌اومد. پس من دنبال روشن شدن حقایق گشتم و به این‌جا رسیدم. این‌جا کسی زندگی می‌کنه که می‌تونه جواب ابهامات توی ذهنت رو بهت بده. این را گفت و ناچاراً بی آن‌که بدانم داخل آن خانه جنگلی چه چیزی انتظارم را می‌کشد، همراهش رفتم. درب خانه باز بود و بی‌اجازه وارد شدیم. صدای عصایی روی پله‌های خانه پیچید. بوی اسپند و خاک نم‌خورده توی هوای خانه پخش بود. مازیار کنارم ایستاده بود؛ ولی احساس می‌کردم صدای نفس‌هایم از هر صدایی در دنیا بلند‌تر است. نمی‌دانم چرا استرس گرفته بودم. قلبم محکم می‌زد. گویا چیزی درونم می‌خواست از پشتِ قفسه سینه‌ام فرار کند. پیرزنی با موهای تماماً سفید که لباسی محلیِ بلند و سبز تنش بود با عصای در دستش از پله‌ها پایین آمد و گفت: - بشین دخترم. منتظرت بودم. در فضای خانه‌اش لوازم خاصی نبود. روی قالی کهنه‌ای نشستم. نگاهش نمی‌کردم، فقط به بخار نفس‌هایم خیره بودم.
  2. *** بعد از روزی که همه چیز را به او گفتم دیگر هم را ندیده بودیم. تا این‌که امروز پیام داد: « لطفاً بیا کنار دریاچه، یه موضوع مهمی رو باید بهت بگم.» و حالا کنار دریاچه روی نیمکت نشسته بودیم. لحظاتی را در سکوت هم‌دیگر را تماشا کردیم. دلتنگی‌ام با نگاه کردنش رفع نمی‌شد، دلم صدایش را می‌خواست، می‌خواستم حرف بزند، مثل همیشه. پس بی‌تردید به او گفتم: - گفتی موضوع مهمی هست، پس حرف بزن لطفاً. موضوع برایم اهمیتی نداشت، من می‌خواستم صدایش را بشنوم. گوش‌هایم برای شنیدن یک لحظه صدایش جان می‌دادند. آرام از جایش بلند شد و دستش را به سمتم دراز کرد. دستم را در دستش قرار دادم و از جایم بلند شدم. می‌دانستم می‌خواهد قدم بزنیم. و خودش هم همین را تایید کرد و گفت: - بریم توی راه، صحبت می‌کنیم. نمی‌دانستم راهِ کجا، و برایم اهمیتی هم نداشت، من به او اعتماد داشتم. مازیار تنها کسی بود که وقتی فهمید من از دنیای دیگری آمده‌ام، به جای انکار کردن، پذیرفت. همان‌طور که دست در دست هم قدم می‌زدیم، مدام برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد. که طاقت نیاوردم و پرسیدم: - تو چرا ان‌قدر همیشه عمیق نگاهم می‌کنی؟ لبخند زد. و لبخندی که از نیم‌رخ صورتش دیده میشد جذاب‌تر بود. یا شاید هم من عاشق‌تر شده بودم. - تو سکوتت حرف می‌زنه و خب بعضی حرفا رو باید فقط با چشم شنید. من نیز لبخند زدم. مازیار همیشه یک راهی پیدا می‌کرد که حرف‌هایش عجیب باشند. گاهی فقط با یک جمله، کل ذهنم را می‌برد به جایی که تا حالا نرفته بودم. درحالی‌که کنار دریاچه به مقصدی نامشخص قدم برمی‌داشتیم، باد سردی می‌آمد و برگ‌های خشک روی آب می‌چرخیدند. مازیار آرام شروع به صحبت کرد: - می‌دونی ماهوا، آدم وقتی می‌ترسه، یعنی هنوز امید داره. ترس فقط نشونه‌ی زنده بودنه؛ ولی وقتی حتی از ترسیدن هم خسته شی... اون‌وقته که مردی. نگاهش کردم. موهایش کمی پریشان شده بودند و نورِ خورشید از لای شاخه‌های درختانی که دریاچه را احاطه کرده بودند، افتاده بود روی صورتش. آرام هم‌چون او پرسیدم: - تو از چی می‌ترسی؟ مکث کرد. و سپس گفت: از این‌که یه روز بیدار شم و بفهمم هیچ‌کدوم از اینا واقعیت نداشته. لبخند زدم. آن موقع هنوز نمی‌دانستم چقدر به همان جمله‌اش نزدیکم. گاهی فکر می‌کردم مازیار دنیا را جور دیگری می‌بیند. برایش همه‌چیز معنا داشت. صدای پرنده، افتادن برگ، حتی سکوت بین دوتا جمله. او یک اگزیستانسیالیست‌ به تمام معنا بود. از دیدگاه او زندگی بی‌معنا بود، مگر آن‌که خود شخص به آن معنا بدهد.
  3. با صدایی که گویا از عمق استخوان‌هایم بیرون می‌آمد گفتم: - مازایار من آدمی نیستم که همیشه ثابت بمونه. ذهنم، دنیام، گاهی فرو می‌ریزه. گاهی از شدت حال بد خاموش می‌شم. گاهی... نه، نمی‌شه مازیار ما باهم نمی‌تونیم هیچ چیزی رو شروع کنیم؛ چون توی زندگی من، اصلاً مشخص نیست چی واقعیه و چی غیرواقعی. بی‌ حرف، آرام دستانم را گرفت که احساس امنیت کردم و ادامه دادم: - من برات هیچ چیز نمی‌تونم باشم. نه دوست، نه معشوق، نه حتی یه آدم معمولی. به عمق چشمانش که قفل چشمانم بودند نگاه کردم و لرزان‌تر از قبل گفتم: - من مُدام توهم می‌زنم... من یه زندگی دیگه داشتم، الآن یه زندگی دیگه دارم، نمی‌دونم چطور... می‌فهمی مازیار من نمی‌فهمم چی به چیه. هنوز صامت به من خیره بود. با تمام حال بد درونم، نسبت به او احساس بدی نداشتم، حتی سکوتش برایم نشانه خوبی بود. او ساکت بود؛ چون می‌خواست مرا بفهمد. می‌دانستم حرف‌هایم بی سر و ته هستند. من می‌ترسیدم همان‌طور که زندگی گمشده‌ام را از دست دادم، روزی این زندگی را هم از دست بدهم و مازیار کنار خودش نگاه کند و ببیند کسی که کنارش است فقط سایه‌ایست از من. می‌ترسیدم از خودم و وهم‌های عجیبم. انتظار داشتم عقب بکشد؛ اما او آرام جلو آمد، نه به اندازه آغوش، فقط یک قدم. هم‌چون همیشه با اطمینان گفت: - ببین ماهوا من نمی‌دونم داری از چی صحبت می‌کنی؛ اما تو همین که هستی کافی‌ای. من آدم کاملی نیستم، تو هم نیستی. هیچ‌کس نیست. می‌خواستم لب باز کنم و چیزی بگویم که دستانم را محکم‌تر فشرد و گفت: - اما تو اولین آدمی هستی که واقعاً جرات کردی خودت باشی. همین برای من ارزشمنده. بارش باران شدید‌تر شده بود و بارش اشک‌هایم بند آمده بود. آرام گفتم: - می‌ترسم یه روز از انتخاب من پشیمون شی. مازیار لبخند تلخی زد. از آن‌هایی که گویا خودش هم زخمی دارد. - من از آدمایی می‌ترسم که هیچ‌وقت نمی‌گن چی تو دلشونه. ماهوا تو می‌لرزی؛ ولی حقایق رو می‌گی. این از هزار تا پایداری مهم‌تره. سپس چند لحظه به صورتم نگاه کرد و آرام گفت: - اجازه می‌دی کنارت بمونم؟ نه برای نجات دادن، برای شریک شدن؟ و من برای اولین‌بار در زندگی، نه از عشق ترسیدم، نه از بودن. فقط گفتم: - آره حتماً. فقط ازم نخواه همیشه قوی باشم. او لبخند زد و گفت: - من آدمی نمی‌خوام که همیشه قوی باشه. من آدمی می‌خوام که واقعی باشه. و تو… واقعی‌ترین آدمی‌ هستی که دیدم. و درست در همان بارانِ سرد، رابطه ما وارد مرحله‌ای شد که عشق در آن فقط حس نبود، مسئولیت بود، صداقت بود، شجاعت بود. و سپس با تمام احساسم ثانیه‌ای نگاهش می‌کنم و می‌گویم: - فکر کنم دیگه بتونم همه چی رو بهت بگم. سرش را آرام تکان داد و با چشمانش به من اطمینان داد که انتخابم درست است. و من لب گشودم: - مازیار من… من انگار از یه زندگی دیگه اومدم. یه زندگی پر درد… یه جایی که انگار هیچ‌وقت خوشحال نبودم... . گفتم. همه چیز را گفتم. آن‌قدر که صورتم غرق اشک شد و دلم با یادآوری‌شان غرق خون.
  4. من؛ اما بدنم مثل آبی بود که روی آتش گذاشته‌ اند؛ از بیرون آرام، از درون جوشان. ذهنم در آن لحظه هم‌چون درِ یک انباری تاریک، بی‌اجازه باز و بسته میشد. تصاویر، صداها، خاطراتی که فکر می‌کردم دفنشان کرده‌ام، یکی‌یکی از خاک بیرون می‌آمدند. چیزهایی که مازیار نمی‌دانست. چیزهایی که اگر می‌فهمید، شاید همان آرامش را از من پس می‌گرفت. از جایم بلند شدم و لب زدم: - بریم قدم بزنیم. سرش را تکان داد و همراهی‌ام کرد. با آرامش از مطب زدیم بیرون و در پارک کنار مطب قدم زدن را شروع کردیم. آسمان می‌غُرید و گواه باران می‌داد. کم‌کم داشت شب میشد. نور پارک کم بود و سکوت سنگین. مازیار می‌گوید: - تو هنوز از این‌که من ازت یه چیزایی رو پنهون کردم، ناراحتی؟ او که چیزی را پنهان نکرده بود. چه معنی داشت از روز اول بیایید بگوید من یک دخترعمو دارم که اختلال دارد و ممکن است برایمان دردسرساز شود! نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم: - نه مازیار… من از این ناراحتم که منم یه چیزی رو پنهون کردم. دلم نمی‌خواست این حجم از تاریکی را وسط رابطه‌ای که تازه داشت جوانه می‌زد بریزم. او ایستاد. دستانش را در جیب کت بلند مشکی‌اش فرو برد و مستقیم نگاهم کرد. نگاهی نه از جنس سرزنش، نه از جنس سوءظن؛ بلکه از جنس فهم. باران نم‌نم شروع به باریدن کرد. از آن باران‌هایی که گویا آسمان نه می‌بارد، بلکه گریه می‌کند. قدم زدیم. قدم‌های بی‌قرارم خاک نرم را شیار می‌زد. دلم می‌خواست فرار کنم. نمی‌دانستم از او یا از خودم. وسط پارک آلاچیقی بود به سمتش رفتیم و ایستادیم. مازیار نزدیک‌تر آمد. موهایش خیس شده بود و سفیدی لابه‌لای موهایش به چشم نمی‌آمد. آرام پرسید: - ماهوا جان، من این‌جام، با تو... کنار تو. حرف بزن لطفاً. حرفش نیمه‌کاره ماند، چون اشک‌هایم بی‌اجازه ریخت. او نزدیک شد، نه برای لمس کردن؛ بلکه برای این‌که بهتر بفهمد. همان فاصله امن، همان احترام. و همین احترام باعث شد بغضم بشکند. چشمانم را روی هم فشار دادم و گفتم: - مازیار… من یه چیزهایی رو نمی‌تونم کنترل کنم. چیزایی که توشون مقصر نیستم؛ ولی باعث می‌شن حس کنم آدم ناقصی‌ام... یه چیزهایی هست که نمی‌دونم چطور اتفاق افتادن و حتی دارن اتفاق می‌افتن. با دیدن اشک‌های من، چشم‌های او هم زلال و اشک‌آلود شده بود؛ ولی نگاهش را از من نگرفت. و با لحنی اطمینان بخش گفت: - هرچی هست، من این‌جام ماهوا. نفس کشیدم؛ اما هوا وارد ریه‌هایم نمی‌شد. دست‌هایم را مشت کردم.
  5. اشک‌هایم بند می‌آیند و حیرت و غم سرتاسر وجودم را می‌گیرد و زیر لب زمزمه می‌کنم: - یعنی تو و الهام... زن و شوهر نیستین؟ چشمانش را آرام باز و بسته می‌کند و می‌گوید: - معلومه که نه. اگه به حرف من اعتماد نداری می‌تونی از بررسی شناسنامه جفتمون که مجردیم تا دی‌ان‌ای ماری که دخترعمومه و سؤال و جواب از خانواده‌ام پیش بریم. با بغض نگاهش می‌کنم. مازیار به من دروغ نگفته است؟ یعنی الهامی که مدتیست تراپیستش هستم و از عشق خودش به شوهرش و از بی‌مهری شوهرش می‌نالید، زن مازیار نیست؟ احساس می‌کردم از شدت درد و رنج از درون درحال متلاشی شدن هستم. مازیار حقیقت را می‌گفت می‌دانستم. گرچه این را نمی‌دانم چطور؛ ولی به مازیار اعتماد و باوری عمیق داشتم. سپس بعد از این‌که ماجرای خودش و الهام را برایم شفاف کرد. بی هیچ درنگی دستم را گرفت و گفت: - می‌خوام مابقی عمرم رو با تو بگذرونم. اشک در چشمانم جمع شد، نمی‌توانستم این لحظه را در خواب حتی تصور کنم. عمیق نگاهم کرد و با آرامش پرسید: - نظرت چیه خانمِ زیباتر از ماه؟ نمی‌توانستم انکار کنم، در لابه‌لای هر خوشبختی‌ای که در این زندگی جدید نصیبم میشد، من بدبختی‌های زندگی قبلی و گمشده‌ام یادم می‌آمد. فرهاد و ساز مخالف خانواده‌اش جلوی چشمانم آمد. هنوز بغض دارم. زبانم را روی لب‌های خشکم می‌کشم و می‌گویم: - خب نظر من چه اهمیتی داره، اگه یه وقت خانوادت منو نخوان. مازیار باز هم نگاهِ عمیقش را حواله‌ام کرد و گفت: - توی این قرن، دیگه پسری که منتظر بمونه مادرش براش یکی رو انتخاب کنه و بعد با زنِ انتخابی مادرش، بره زیر یه سقف و با زنی که نمی‌شناسه و رسماً یه غریبه‌س، تشکیل خانواده بده؛ قطعاً یه احمقه! در سکوت بغض‌آلود نگاهش می‌کنم که می‌گوید: - ولی من تو رو از اعماق وجودت می‌شناسم و مطمئنم از احساسم نسبت به تو... و می‌خوامت ماهوا. چشمانم را لحظه‌ای روی هم می‌فشارم. کاملاً باورش دارم. درباره‌ی الهام و ماری، مازیار تقصیری ندارد. واقعاً از ته قلب خوشحال هستم که مازیار به من دروغی نگفته است. چشمانم را باز می‌کنم. او هم منتظر خیره‌ی صورتم است. حالا که همه‌ی حقایق زندگی‌اش را به من گفته است، پس دیگر وقتش رسیده که من هم از حقایق زندگی‌ام برایش بگویم. زندگی‌ای که بعد از این همه مدت، هنوز نفهمیدم اصلی بود یا فرعی. مازیار مهربان‌تر شده بود و نزدیک‌تر؛ ولی هنوز همان فاصله ملایم را نگه می‌داشت. گویا نمی‌خواست رد پای سنگین روی باغچه روح من بگذارد.
  6. دلم می‌خواست فریاد بکشم و بگویم؛ اما من که گناهی ندارم... اشک‌هایم سُر خوردند. الهام دست دخترکش را گرفت و از اتاق بیرون رفت. من ماندم با مازیاری که نامرد از آب در آمده بود و اشک‌هایی که بی محابا روی صورتم سُر می‌خوردند. مازیار به سمتم آمد که آرامم کند؛ اما بی‌تابانه روی صندلی فرود آمدم و گریه کردم. با صدایی که می‌دانستم تمام اهالی ساختمانی که مطبم در آن بود می‌شنیدند. مازیار گفت: - آروم باش ماهوا... لطفاً آرومِ جونم، آروم باش. او را پس زدم و با گریه فریاد کشیدم: - برو پیش زنت. گویا یک آن کنترلش را از دست داد که متقابلا فریاد کشید: - الهام زن من نیست. در چشمان سوخته‌اش خیره شدم و با بغض فریاد کشیدم: - مادر بچه‌ات که هست. ساکت شد و مثل همیشه عمیق به من نگاه کرد. چشم از او گرفتم. گریه‌ام شدت گرفت، حالم بد بود خیلی بد. من تمام عمرم زجر کشیده بودم و شکنجه روحی و جسمی شده بودم. ناخودآگاه بارها و بارها بر سر و صورتم کوبیدم که مازیار دستانم را گرفت و محکم در آغوشش نگهم داشت. نمی‌دانم چه تصوری از من در ذهنش در آن لحظه داشت؛ ولی من دیگر تاب تحمل هیچ چیز را نداشتم. مازیار عصبی گفت: - چرا می‌زنی توی سر و صورت نازت ماهوا؟ چیزی نگفتم. در واقع چیزی برای گفتن نداشتم جز یک عالم دردِ تلنبار شده روی قلبم. وقتی سکوتم را دید ادامه داد: - وقتی اون الهام لعنتی بهت سیلی زد، باید می‌زدی دهن و دماغش رو یکی می‌کردی. درمیان گریه‌هایم با صدایی که تحلیل رفته بود زیر لب نالیدم: - من.. من نمی‌تونم جلوی یه بچه چهار ساله، دست روی مادرش بلند کنم که تا وقتی بزرگ بشه این وحشت رو یادش بمونه. مازیار نفس عمیقی در موهایم کشید و سرم را بوسید و با صدای آرامی گفت: - ببین تو چقدر ماه و مهربونی که به‌خاطر حضور یه بچه از حقت دفاع نکردی و الهام چه آدمیه که رعایت خواهر کوچولوی خودش رو هم نکرد و جلوش همچین رفتاری کرد. لحظه‌ای احساس می‌کنم شاید اشتباه کلامی باشد. یا شاید هم من اشتباه شنیده باشن. با بغض و حیرت می‌پرسم: - خواهر کوچولوش؟ مازیار صندلی را جلو می‌کشد، می‌نشیند و با لحنی آرام شروع به گفتن می‌کند: - الهام دخترعموی منه. ماری هم همین‌طور. چهار سال پیش، وقتی خانوادگی توی یه ماشین بودن، تصادف کردن و عمو و زن‌عمو از دنیا رفتن. ماری فقط چند ماهش بود. به سر الهام ضربه بدی خورده و بعد از اون اتفاق، الهام کلاً رفتاراش تغییر کردن، حتی تا خارج کشور هم بردیمش، برای بهبودش خیلی تلاش کردیم؛ ولی به نوعی اختلال دچار شده که ذهنش هر طور دلش بخواد برداشت می‌کنه و همون رو هم مایله زندگی کنه، درغیر این صورت میشه ماجرای امروز.
  7. *** چهل و پنج دقیقه بود که با الهام صحبت می‌کردم. دیگر داشت تایم صحبتمان تمام میشد؛ ولی هنوز می‌خواستم به او نکاتی را بگویم تا با رعایتشان فکرش را آزادتر کند؛ ولی دخترش ماری مدام بی‌قراری می‌کرد. از طرفی مازیار پیام داد که: «رسیدم، دارم میام بالا.» آن‌قدر از رسیدنش ذوق‌زده بودم که نفهمیدم چطور به الهام گفتم: - الهام جان عشقم اومده دنبالم، جلسه امروز همین‌جا تمومه. بقیه حرف‌ها بمونه برای نوبت بعدی. آرام لبخند زد و گفت: - باشه پس خانم دکتر، شما به عشقتون برسید و من به دخترکم. از جا بلند شدیم و پیش از آن که از اتاقم خارج شویم، تقه‌ای به در خورد و قامت مازیار پدیدار شد. با ذوق و لبخندی به پهنای صورت خطاب به مازیار گفتم: - چه به موقع رسیدی. که در یک لحظه ذوقم در نطفه کور شد. دخترک پرواز کنان خود را به مازیارم رساند و خود را در آغوشش جای داد. مازیار با چهره‌ای درهم، که نمی‌شد از آن حسی را خواند به ما، الهام با خشم و عصبانیت به من و من با حیرت به دخترک کوچک که مازیار را «بابا» خطاب می‌کرد خیره مانده بودیم. قلبم کند می‌زد. باز چه بلایی بر سرم آمده بود و قرار بود بیایید؟ قبل از همه الهام به خود آمد و فریاد کشید: - خانم مهرانفر شما با شوهر من؟ آن، قدر از واژه شوهر شوکه شدم که حتی نتوانستم آب دهانم را فرو ببرم. قدمی برداشت به سمتم و گفت: - عشقت شوهر منه؟ مازیار دخترک را در آغوش می‌گیرد و بلند و با تحکم می‌گوید: - الهام تمومش کن. نه! او هم الهام را می‌شناسد هم دخترک را... خدای من این‌جا چه خبر است؟ الهام که گویا صدایش را نمی‌شنود باز خطاب به من می‌گوید: - من از درد‌هام به تو گفتم. من تو رو محرم زخم‌هام دونستم، فکر می‌کردم یه دکتر روانشناس نه، بلکه یه دوست پیدا کردم. مکث کرد و اشک‌هایش در لابه‌لای عصبانیتش سرازیر شدند. نمی‌دانستم در آن لحظه چه احساسی می‌بایست داشته باشم. مازیار زن و بچه داشت و به من نگفته بود؟ چرا؟ چرا هر مردی وارد زندگی‌ام می‌شود این‌گونه از آب در می‌آید؟ الهام وای... الهام مرا مقصر خرابی زندگی‌اش می‌پنداشت. الهام به طرف منی که در چنگ افکارم افتادم بودم، حمله‌ور شد و فریاد کشید: - می‌کشمت زنیکه بی‌شرف. سیلی‌اش روی گونه راستم، سوزشش عمیقی ایجاد کرد و مازیار با عربده نام الهام را صدا زد. الهام بی توجه به مازیار خطاب به من غرید: - خوشبختی منو ازم گرفتی الهی به خاک سیاه بشینی.
  8. پاسخ پیام مراجعی به نام الهام را می‌دهم و لحظه‌ای غرق زندگی‌ِ الهام می‌شوم. او دیوانه‌وار عاشق همسرش بود و یک دختر 4 ساله هم داشتند. مشکل این‌جا بود که همسرش از تولد دخترکش تا کنون بنابر دلایلی که خودش هم نمی‌توانست بفهمد، از آن‌ها فاصله گرفته است. می‌گفت 4 سال است که حسرت یک لبخند و روی خوش از همسرش روی دلش مانده است. آن‌ها دخترعمو و پسرعمو هستند و طلاق نگرفته اند تا مبادا دخترکشان با احساس این‌که بچه‌ی طلاق است بزرگ نشود. دوبار باهم ملاقات کرده بودیم. زن جوان و زیبایی بود. در سی سالگی‌اش چشمان آبی و موهای بلوندش می‌درخشیدن. گاهی احساس می‌کردم درگیر پارانویا است، چون رفتارهایش گاهی نامتعادش می‌شدند؛ ولی آن‌قدر غم‌هایش عمیق و خودش معصوم بود که این شک در ذهنم کم‌رنگ میشد. نوبت بعدی را برای فردا مشخص می‌کنم و قرار می‌گذاریم در مطبم هم را ببینیم. در همین حین دلوین بدون در زدن، سراسیمه وارد اتاقم می‌شود که سریع می‌گویم: - مگه طویله‌س؟ به سمتم می آید و در کمال پر رویی می‌گوید: - بله که طویله‌س، اتفاقاً گاوشم تویی! چپ‌چپ نگاهش می، کنم که می‌گوید: - پاشو ماه... آماده شو بریم پایین، مهمون داریم. گیج و بی‌خبر می‌پرسم: - مهمون؟ با خونسردی می‌گوید: - آره، خواستگار اومده. چشمانم درشت می‌شوند و می‌گویم: - چه بی خبر! حالا واسه کی اومدن؟ گیج نگاهم می‌کند که می‌گویم: - میگم واسه من اومدن یا تو؟ به سمت کمدم می رود و از کمدم لباسی بیرون می‌کشد و با خونسردی نیش‌خندی می‌زند و می‌گوید: - واسه هیچ‌کدوم باو. واسه مامان اومده! شدت تعجبم روی هزار می‌رود. - چی؟ بابا کجاس؟ با آرامش می‌گوید: - همون‌جا توی پذیرایی با مهمون‌ها نشسته چای و شیرینی می‌خوره! با حیرت می‌گویم: - به همین سادگی؟! نیشش شل می‌شود و می‌گوید: - چیزی نیست که، فقط اومدن خواستگاری زنش! پیش از آن که چیزی بگویم، اضافه می‌کند: - گویا یارو از اون قدیما دلباخته مامان بوده بعد بدون خواستگاری با خانواده رفته خارج و الآن که برگشته فیلش یاد هندستون کرده. دهانم باز مانده بود. - یعنی تا الآن ازدواج نکرده؟ دلوین لباسی را سمتم می‌گیرد و می‌گوید: - گویا که نه و توقع هم داشته مامان ما هم مجرد می‌مونده، درحالی‌که مامان اصلا خبر نداشته یارو بهش علاقه‌منده! با خنده گفتم: - الآن هم که بد، دهنش سرویس شد. او هم خندید و گفت: - چه جورم! وقتی بابا گفت بنده همسرشون هستم و دستش رو فشرد، قیافه‌اش دیدنی بود. غش خندیدم و گفتم: - باید می‌بودم و این صحنه رو می‌دیدم. سپس لباس انتخابی دلوین را پوشیدم و باهم پایین رفتیم. طرف که مردی پنجاه ساله بود، با مادر و خواهرش رسماً برای خواستگاری آمده بود. چشمم که به موهای سفیدش افتاد، یاد تارموهای سفید لابه‌لای موهای مازیار افتادم. و دلم برای موهایش پر کشید. نمی‌دانم چطور؛ ولی به طرزی عمیق دلبسته‌ی او شده بودم. با فکر به این‌که دیگر مازیار را دارم، دیگر یک خانواده خوب دارم و بهتر است باور کنم که به یک دنیای دیگر و یک زندگی دیگر رفته‌ام و نجات یافته‌ام، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم.
  9. *** از آخرین باری که در سینما با دلوین و آن اتفاق ترسناکِ غیب شدنش یا به تأیید خانمی که کنارمان نشسته بود، دلوین اصلاً آن‌جا نبود و من تنهایی به سینما رفته بودم، روبه‌رو شده‌ام دیگر چند روز بود که همه‌ چیز آرام پیش می‌رفت. آن‌قدر آرام که خودم می‌ترسیدم. آرامش همیشه قبل از یک اتفاق می‌آید. من این را از داستان‌ها نه، بلکه از زندگی یاد گرفته بودم. درحالی‌که روی پشت میز مطالعه‌ام نشسته و به صفحه لپ تاپ خیره بودم، صدای زنگ موبایلم بلند شد. به صفحه موبایل که کنارم دستم بود نگاه کردم، مازیار بود. در این چند روز گذشته از هم هیچ خبری نگرفته بودیم. من که درگیر ذهن آشفته‌ام بودم، او را نمی‌دانستم. تماس را متصل می‌کنم و با لحنی که سعی می‌کنم مهربان باشد می‌گویم: - سلام مازیار. گوش‌های قلبم برای شنیدن صدایش، بی‌تابی می‌کردند. - سلام به روی ماهت دُردونه‌ی خدا. لبخند می‌زنم و می‌گویم: - حالت چطوره؟ با صدایی خسته می‌گوید: - خوبم فقط... حرفش نصفه می‌ماند که سریع می‌پرسم: - مازیار؟ آرام پاسخ می‌دهد: - جانِ مازیار؟ با جان گفتنش به من جانی دیگر می‌بخشد که نگران می‌پرسم: - چی شده؟ چرا حرفت رو نصفه گذاشتی؟ لحظه‌ای سکوت و سپس صدایش در گوشم می‌پیچد: - اول جواب سؤالی که الآن می‌پرسم رو بده. سریع و بی‌قرار می‌گویم: - خب بپرس. از آن‌سوی خط صدای گرمش می‌پیچد: - بعضی‌ها توی شلوغی حل می‌شن و بعضی‌ها توی انزوا. تو از کدوم دسته‌ای ماه خانم؟ همیشه همین‌طور بود. حرف‌های مازیار هیچ‌گاه معمولی نبودند. با آرامشی که از صدایش گرفته بودم چشمانم را بستم و پاسخش را دادم: - از اون دسته‌ای که هیچ جای دنیا براشون امن نیست، مگه این‌که چیزی برای فکر کردن داشته باشن. نمی‌دانم چطور؛ ولی لبخندش را از پشت خط احساس کردم و گفت: - عالیه. پس اجازه بده یه چیز خوب برای فکر کردن بهت بدم... فردا میام مطب دنبالت. آرام باشه‌ای گفتم. نگرانش بودم و امیدوارم بودم مشکلی برایش پیش نیامده باشد. دلم برای شنیدن صدایش تنگ شده بود. مکالمه کوتاه تمام شد. آهی کشیدم و زیر لب به قلبم گفتم: - فردا می‌بینیش دلِ دیوونه. و حواسم را جمع لپ تاپم کردم. پیام‌های مراجعین گیلا را بالا و پایین می‌کنم. در این مدت با چندین نفرشان صحبت کرده‌ام، هم حضوری و هم از طریق ایمیل. گیلا درگیری زندگی‌اش بیشتر شده است و برای بار دوم از من خواهش کرد که این همکاری را قطع نکنم، من نیز حرفش را زمین نینداختم. خودم مراجعینم زیاد نبودند و وقت کافی داشتم.
  10. باز نگران صدایش پیچید: - مطمئنی که خوبی؟ نمی‌خوای بیای پیشمون؟ این‌بار نالیدم: - آره خوبم نگران نباش. اول صدای نفس عمیقش که بی‌شباهت به نفس راحت نبود و بعد صدای خودش در گوشم پیچید: - باشه پس بعداً می‌بینمت. با جبر و اضطراب گفتم: - باشه دلوین مواظب خودت باش. دلوین مهربان گفت: - چشم خواهرکوچولو توام مواظب خودت باش. فقط لب زدم: - فعلاً. ان‌قدر ذهنم سردرگم بود که هیچ درکی از هیچ‌ چیزی نداشتم. تماس را قطع کردم و موبایل به دست، طرف جایگاهی که نشسته بودیم به راه افتادم دلوین که نمی‌دانستم چطور هم‌زمان هم در خانه ساحل پیش او و هم اینجا پیش من بود، هنوزم مشغول خوردن پاپ کُرن بود. چهار صندلی باقی مانده بود که به او برسم که یک‌ آن هم‌زمان که پاپ کُرن‌ها را توی دهانش قرار می‌داد، به طرف من برگشت و لبخند مهربانی به من زد. تا خواستم افکارم و تمام مکالمه و حرف‌هایی که با دلوین همین لحظه پیش داشتم را از ذهنم پاک کنم و به او لبخند بزنم؛ محـو شد! از درک چیزی که مقابل چشمم اتفاق افتاده بود عاجر بودم. دلوین از روی صندلی به طرزی باور نکردنی غیب و یا نامرئی شد. از شدت وحشت پاهایم قفل شدند و از همراهیِ بدنم دست کشیدند. به سختی خود را به جای خالیِ دلوین رساندم و وحشت‌زده به خانمی که روی صندلی کناریِ دلوین نشسته بود بریده‌بریده با لکنت بی‌سابقه‌ای که از شّدتِ وحشت گریبانم را گرفته بود، گفتم: - خانم...این... این دختری که...که کنارتون نشسته...بود...کج...کجا...رفت؟! درحالی‌که من قلبم از وحشت در دهانم بود آن خانم دستش را در موهای زیتونی‌اش فرو برد و با اکراه چشم از نمایش‌گر فیلم گرفت و با بی‌تفاوتی که در چشمانش موج می‌زد گفت: - کنارم که فقط شما بودی که چند لحظه پیش گوشیتون زنگ خورد رفتین بیرون! با لحنی پر حیرت و وحشت‌زده پرسیدم: - چی؟ شما مطمئنین خانم؟ بی‌آن‌که چشم از نمایش‌گر سینما بگیرد با لحنی ناخوشایند گفت: - بله خانم محترم مطمئنم. حالا هم اگه میشه بفرمایید و اجازه بدید به ادامه تماشای فیلم برسم. از لحن کنایه آمیزش هیچ حسی به من دست نداد. من فقط آن «مطمئنم» گفتنش را شنیده بودم. دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بند شوم. ناتوان روی صندلی فرود آمدم. بی‌توجه به همگان که مشغول تماشا و لذت بردن از فیلم بودند، من همان‌جا روی همان صندلی. در میان همان جمعیت. دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم و یک دل سیر بی‌صدا گریه کردم.
  11. *** پنجاه دقیقه از فیلم کمدی که برای دیدنش آمده بودیم گذشته بود. کنار هم روی صندلی‌های مابینِ سالُن سینما نشسته بودیم و بسته‌های تخمه و پاپ کُرن روی زانوهایمان بود و غرق خنده مشغول تماشای فیلم بودیم که یک آن موبایلم مانند خروسِ بی‌محل زنگ خورد. موبایلم را از کیفم بیرون می‌کشم تا پیش از آن‌که صدای کسی در بیایید، سریع خفه‌اش کنم که چشمم افتاد به صفحه موبایلم. با دیدن اسم مخاطب احساس کردم در یک تونل وحشت و پر از گیجی فرو رفته‌ام. چطور ممکن است؟ اگر نام کسی از زندگیِ گمشده‌ام روی صفحه‌ی موبایلم می‌افتاد شاید کمتر وحشت می‌کردم تا نام دلوین که کنارم نشسته بود و تمام حواسش به تماشای فیلم بود. نمی‌دانم چرا؛ ولی طبق توافقی ناگهانی و نانوشته با خودم، بدونِ پرسیدن چیزی از دلوین، بلند شدم و بی‌توجه به صدا زدنش از بینِ جمعیت درحال تماشای فیلم گذشتم و خودم را به بیرونِ سالُن رساندم. پیش از قطع شدنش، تماس را متصل کردم و موبایل را گذاشتم دمِ گوشم و گفتم: - الو... دلوین؟! صدایش در گوشم پیچید: - سلام ماهوا جونم، خوبی؟ خشک شدم. خودِ دلوین پشت خط بود. خدای من! چه اتفاقی برایم درحال وقوع بود؟ - الـو ماهوا! صدایش کمی، فقط و فقط کمی من را از حال وحشت‌زده‌ام بیرون کشاند و بریده‌بریده نالیدم: - دلی... تو... کجایی؟ - چرا صدات این‌جوریه ماه؟ خوبی تو؟ این‌بار سعی کردم بلندتر بپرسم: - فقط بگو کجایی الآن؟ اول صدای ساحل که داشت از او می‌خواست آیپدش را به او قرض بدهد و سپس صدای خودش پیچید: - ماه! من خونه‌ی ساحلم... زنگ زدم بگم دیرتر میام و اگه تنها خونه راحت نیستی بیا پیش ما. قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً! سعی کردم نفس عمیق بکشم. یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پی‌درپی کشیدم تا توانستم به پاهایم حرکت بدهم و بروم سمت سالُن سینما. بدون این‌که جواب دلوین که داشت پشت خط خودش را از نگرانی که چرا حرف نمی‌زنم می‌کشت را بدهم، به طرف سالن قدمی دیگر برداشتم و به نقطه‌ای که من و دلوین کنار هم نشسته بودیم نگاه کردم. دلوین از همین فاصله هم مشخص بود که درحالِ خوردن پاپ کُرن است. نگاهم را از دلوین گرفتم و به بوت بایکرهایم خیره شدم و نفسم را بیرون دادم. زمزمه کردم: - باشه... باشه دلوین اومدی خونه، می‌بینمت.
  12. *** از لحظه‌ای که از بیرون آمده بودم خستگی‌ام بیشتر شده بود و می‌خواستم ولو شوم روی تخت و بخوابم؛ ولی ترس از تکرار شدن آن اتفاقات ترسناک، مانعم شد. سرم پُر از فکرهای جورواجور شده بود. فکر مازیار و زیباییِ کلام و عمیقیِ شخصیتش ثانیه‌ای رهایم نمی‌کرد. او جذاب و دل‌نشین بود و این غیرقابل انکارترین حقیقت دنیا بود؛ اما در این بین با خود می‌اندیشیدم که اگر روزی مازیار از این‌که من یک آدم توهمی هستم و تصور می‌کنم بیست و چهار سال عمرم را زندگی دیگری داشته‌ام و حالا یک زندگی دیگر دارم، چه واکنشی نشان می‌دهد؟ با سردرد ناشی از فکر و خیال از روی میز مطالعه‌ام بلند شدم و از اتاق خارج و وارد هال شدم. با دیدن ال‌سی‌دیِ روشن دوباره وحشتم برگشت. مادر و پدر که به دیدن اقوام رفته بودند و دلوین گفته بود دیرتر به خانه می‌آید. لحظه‌ی ورود به خانه هم ال‌سی‌دی روشن نبود، پس حالا چطور... این‌جا، در اطراف و زندگی من، واقعاً چه‌خبر بود؟ مطمئنم روشن نبود، مطمئنِ مطمئنم. کلافه نفسم رو بیرون دادم. کاش کسی ناجیِ نجاتم میشد و مرا از دلِ این کابوس می‌کند و فراری می‌داد. تمام حال خوبی که از بودن با مازیار داشتم در آنی از بین رفت و روی کاناپه ناچاراً نشستم و سرم را بین دست‌های گرفتم. در همین حین صدای درب خانه مرا از جا پراند. با خستگی به طرف درب خانه رفتم و از چشمی نگاه کردم که چه کسی است. عادت همیشگی‌ام بود که اول نگاه می‌کردم ببینم پشت در چه کسی است و سپس در را باز می‌کردم. پشت درب دلوین بود. بی‌درنگ در را باز کردم. و گفتم: - وای دلی، چه خوب که ان‌قدر زود اومدی خونه. چشمانش چهره‌ام را کنکاش کرد و نگران گفت: - چی‌شده ماه؟ چرا ان‌قدر نگران و مضطربی؟ وارد خانه شد و بیشتر پرسید: - نکنه توی ارتباطت با دوست جدیدت به مشکل برخوردی؟ اگه مشکلی هست بگو که باهم حلش کنیم. از این‌که تا این حد به فکرم بود و بدون سؤالات اضافه و سرسام آور، این‌گونه خواهرانه نگرانم میشد و سؤال می‌پرسید و در انتها می‌گفت باهم حلش کنیم، قلبم غرق شور و شعف شد. خانواده‌ی فعلی‌ام به معنی واقعی کلمه، حامی، کوه و تکیه‌گاه بودند. ترسم پر کشیده بود. با لبخندی عمیق گفتم: - نه‌نه، چیزی نیست نگران نباش. قدمی به من نزدیک شد و گفت: - نظرت چیه باهم بریم سینما؟ با وجود تمامِ خستگی‌ام ذوق‌زده گفتم: - عالیه و به شّدت موافقم. من آماده‌ام، فقط صبر کن تلویزیون رو خاموش کنم بر... . حرفم با دیدن ال‌سی‌دی خاموش نیمه تمام می‌ماند. آب دهانم را فرو می‌برم و ناچاراً می‌گویم: - مثل این‌که خاموشه، بریم دلوین.
  13. چشمانم در آنی اشک‌آلود می‌شوند و قطرات از چشمانم روی گونه‌هایم سرازیر می‌شوند. من همیشه آن آدمی بوده‌ام که به هرچی خواسته‌ام نرسیده‌ام. همیشه آن آدمی بوده‌ام که از همه‌ی دنیا جا مانده است. درحقیقت هیچ‌گاه خوشبختی را حق طبیعی خود نمی‌دانستم. بسیاری مواقع به‌قول کافکا «از درون پوسیده‌ام؛ اما لبخند می‌زنم تا مردم نترسند...» این منِ واقعی بودم، یک مومیاییِ از درون متلاشی شده. نمی‌دانم چرا و چطور؛ ولی او هم‌چون یک آرزو برایم به نظر می‌رسد. یک آرزوی دست نیافتنی. آرام با بغض و اشک لب می‌زنم: - من کلی آرزو دارم مازیار؛ ولی حس نمی‌کنم بتونم بهشون برسم. عمیق نگاهم می‌کند و می‌پرسد: - دوست نداری بری دنبال آرزوهات؟ با اطمینان می‌گویم: - نه من حس میکنم از زندگی جا موندم، دیگه بهش نمی‌رسم. این‌بار برعکس دیگر مواقع، چیزی نمی‌گوید و او به جای من سکوت می‌کند. از کافه تا جلوی خانه‌، در ماشین صحبت خاصی رد و بدل نمی‌شود؛ اما وقتی در ماشینش نشسته بودیم و کمی با خداحافظی فاصله داشتیم مثل همیشه، آرام و عمیق گفت: - می‌دونی ماهوا، من همیشه فکر می‌کنم آدم فقط وقتی آزاد می‌شه که بتونه از خودش بگذره. ولی ما بیشتر وقتا اون‌قدر به زخم‌هامون چسبیدیم که انگار بدونشون نمی‌تونیم زنده بمونیم. نمی‌توانستم بفهمم برای چه این حرف‌ها را می‌گوید. برای همین رک پرسیدم: - منظورت چیه مازیار؟ او هم متقابلاً رک و با یک جمله پاسخ داد: - از خودت رها شو ماهوا... تا بتونی خودت رو از زخمات رها کنی. خطاب به او گفتم: - شاید چون زخم‌ها تنها چیزین که مطمئنم واقعین. یک لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: -پس اگه یه روزی درد نداشته باشی، از کجا می‌فهمی زنده‌ای؟ حرفش برایم مبهم بود. آن موقع هنوز نمی‌دانستم چقدر این حرف، بعدها برایم معنا پیدا می‌کند. برای خداحافظی از ماشین پیاده شدیم. دستش را در جیبش گذاشت و گفت: - بیا این‌بار یه قرار واقعی بذاریم. نه سینما و کله پزی، نه کتابخونه. یه جای ساده… فقط و فقط برای حرف زدن. و من «باشه‌ بعداً راجع بهش حرف می‌زنیم» را زیر لب زمزمه کردم و وارد خانه شدم.
  14. سرش را به معنی فهمیدن تکان می‌دهد و می‌گوید: - این‌که به کار بقیه کاری نداری و به علایق دیگران احترام می‌ذاری قابل تحسینه. از پنجره‌ی کافه به بیرون نگاه می‌کنم و درحالی‌که با چشم ماشین‌ها و عابرانی که درحال تردد و رفت و آمد هستند را از نظر می‌گذرانم می‌گویم: - واقعاً دلیلی نداره توی کار بقیه دخالت کنم. من از آرایش بدم میاد و یه بار که به ناخن‌هام لاک ناخن زدم و به انگشت‌هام نگاه کردم، نمی‌تونم توصیف کنم که چقدر اون لحظه حس کردم انگشتام زشت شدن. سؤالی نگاهم کرد و پرسید: - می‌دونی چرا این حس بد بهت دست داد؟ سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت: - چون تو زیبایی... و این زیبایی رو باور داری. من نمی‌گم اشخاصی که مُدام در حد این‌که با آرایش روی صورتشون ماسک طراحی می‌کنن زشتن نه، اصلاً همچین دیدگاهی ندارم؛ ولی فقط همین رو می‌دونم که هرکسی که باور داره زیباست، می‌دونه که به آرایش و طراحی و دست‌کاری صورتش با عمل‌ زیبایی و این داستان‌ها، نیازی نداره. اگه کسی خودش باور داشته باشه زیباست، هیچ‌وقت نمی‌ره سمت عمل زیبایی و آرایش. عمیقاً محو صدا و حرف‌هایش شده بودم که گفت: - این مورد برای بقیه چیز‌ها هم صدق می‌کنه. کسی که باور نداره زیباست، می‌ره سمت آرایش و عمل زیبایی. و این به آدمی با دیدگاه من، این رو می‌رسونه که اون آدم چون واقعاً زیبا نیست پس باور داره که زیبا نیست پس دلیلی نداره من اون شخص رو زیبا ببینم. یا آدمی که به فکر خودش نیست، باور داره که خودش اهمیتی نداره، پس دلیلی نداره من بهش اهمیتی بدم. با آرامش به او خیره می‌شوم و محو حرف‌هایش هستم که نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: - هر چی بیشتر باهات صحبت می‌کنم بیشتر متوجه میشم کار خوبی کردم اون شب به حرف امیر گوش دادم و اومدم اون رستوران؛ که توی رستوران دیدمت و برای دوباره دیدنت، شمارت رو گرفتم. کار خوب که هیچ، بهترین کار عمرم رو انجام دادم. با لبخند به او نگاه می‌کنم که ادامه می‌دهد: - تو خیلی متفاوتی ماهوا، خیلی متفاوت‌. طرز تفکرت رو دوست دارم. آرامشت رو دوست دارم. سکوتت رو دوست دارم... گوش سپردنت رو دوست دارم، فهمیدنت رو دوست دارم. قلبم بین همه‌ی حرف‌هایش می‌خواست بپرسد: «فقط طرز تفکرم را؟ پس خودم چه؟» که مانند دفعه قبل، گویا فکرم را خواند و پاسخم را با مهربانی داد: - نمی‌دونم از زاویه‌ی دید تو این موضوع چطور به نظر می‌رسه؛ ولی من مایلم از احساسم کاملاً مستقیم باهات صحبت کنم. من بهت علاقه‌مند شدم و این غیرقابل انکاره.
  15. آرام با خجالت لب می‌زنم: - سکوت من یه چیز ساده‌س. یه طوری حرف نزن که انگار خیلی خاصه. لبخندش پررنگ می‌شود و خیره به بخاری که از فنجان چای روی میز کناری که خیلی به ما نزدیک است و زن و مرد مسنی آن‌جا نشسته اند، بلند می‌شود می‌گوید: - چیزهای ساده همیشه بیشتر از چیزهای مهم به چشم میان. بخار همین چای، بیشتر از هزار تا خاطره می‌تونه آدم رو تکون بده. در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد و از کیف کوچکِ رنگ و رو رفته‌ی کرمی‌ام که وقتی در این زندگی جدید وارد شده‌ام از زندگی قبلی همراهم بود، بیرون می‌کشم و به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. دلوین است. خطاب به مازیار می‌گویم: - باید جواب بدم. ببخشید. لب می‌زند: - راحت باش عزیزم. با لبخند تماس را متصل می‌کنم و صدای دلوین در گوشم می‌پیچد: - ماهی آب دستته بذار زمین، بیا آرایش‌گاه! گیج لبخند می‌زنم که از دیدن لبخندم مازیار هم تبسمش عمیق‌تر می‌شود. خطاب به دلوین که پشت خط است می‌گویم: - برای چی بیام آرایش‌گاه؟ دلوین که نمی‌دانم زیر دست آرایش‌گر چه مکافاتی می‌کشد، جیغ می‌زند و با صدای جیغ جیغویش می‌گوید: - برای این‌که خوشگل بشی بیا باو... ساحلم این‌جاست. با خنده می‌گویم: - من همین‌جوری هم خوشگلم، شما به مراسم خوشگل‌سازیتون ادامه بدید دیوونه‌ها. بعد هم نمی‌گذارم دلوین پرحرفی کند تماس را قطع می‌کنم؛ چون می‌دانم کلی حرف بارم می‌کند که موهایت همیشه سیاه هستند و چشم و ابرویت را خوب نشان نمی‌دهند و مردم چه می‌گویند و حرف‌هایی از این قبیل. موبایل را سایلنت می‌کنم و روی میز می‌گذارمش. مازیار خیره به من می‌پرسد: - خوشحالم که بی‌هیچ آرایشی، می‌دونی که زیبایی. لحنش آرام و دوست داشتنی‌ است. احساس بدی به من القا نمی‌کند و پیش از او هیچ‌کس به من این احساس را نداده که حتی بدون آرایش هم زیبا هستم. می‌دانم لپ‌هایم از خجالت گل انداخته اند. نباید جلوی مازیار به دلوین می‌گفتم من خوشگلم... گندت بزنن ماهوا... گندت بزنن. با کلی تلاش بالآخره می‌گویم: - خب من منظورم این نبود که کلاً خیلی خوشگل و زیبام، راستش این‌طوری گفتم بهش که پیگیر آرایش‌گاه رفتن من نشه. سرش را به معنی فهمیدن، آرام تکان داد و پرسید: - از آرایش بدت میاد؟ دستانم را روی میز می‌گذارم و درهم قفلشان می‌کنم و می‌گویم: - نه این‌که بدم بیاد و بگم آرایش چیز بدیه و اونایی که در حد ماسک، آرایش می‌کنن بدن، نه. کاری با بقیه ندارم؛ ولی خودم و برای خودم، کلاً از آرایش خوشم نمیاد.
  16. حرف‌هایش کاملاً درست و منطقی بودند. گمان نمی‌کردم کسی پیدا شود که مغزش تا این حد دقیق به همه چیز بپردازد. لحظه‌ای چیزی به ذهنم رسید و به زبان آوردمش: - مازیار آشنایمون خیلی عجیب بود مگه نه؟ می‌خواستم از زاویه دید او به آشنایی عجیبمان برسم. نفس عمیقی کشید و گفت: - آره خیلی، این‌که هم رو می‌شناختیم با این‌که نمی‌شناختیم عجیب‌ترش کرده بود. لب زدم: - هر چی درباره‌ش فکر می‌کنم به نتیجه نمی‌رسم. عمیق نگاهم کرد و گفت: -منم همین‌طور و این اولین باره که از به نتیجه نرسیدن، خوشحالم. بی مکث پرسیدم: - چرا؟ او هم بی هیچ مکثی پاسخ داد: - چون می‌ترسم نتیجه‌اش، چیزی نباشه که می‌خواهیم. لحظه‌ای احساس ترس، غم و سرمای سخت تنهایی و بی‌کسی درون قلبم خودنمایی کرد. وقتی دید چیزی نمی‌گویم گفت: - ماهوا… تو از اون آدم‌هایی هستی که سکوتشون بیشتر از حرف زدنشون آدم رو به فکر می‌بره. سپس آرام پرسید: - زیاد حرف زدم؟ خسته‌ت کردم؟ این نشانه شعور اجتماعی و اوج احترام او به شخص همراهش که من باشم، است و از این بابت بی‌نهایت خشنود بودم که با آدمی هم‌چون او که هم انسان هست و هم فراتر از انسان، آشنا شده‌ام. آرام می‌گویم: - اوه نه اصلاً خسته نشدم، بلکه بیشتر مشتاق شنیدن شدم. یا بهتره بگم بیشتر مشتاق خوندن. نگاهش گیج نیست، فقط سؤالی‌ست. ادامه می‌دهم: - مازیار تو یه طوری هستی که... نمی‌دونم چطور دقیق توصیف کنم؛ ولی مُدام دلم می‌خواد مثل یه کتاب بخونمت، یه کتاب قطور که تا آخرین لحظه عمرم تموم نشه. حرفم که تمام شد گویا نگاهش رنگ گرفت. تبسمی روی لب‌هایش نشست. لحظه‌ای به حرف‌هایم فکر کردم و با خود گفتم کاش نمی‌گفتمشان. اگر حالا راجع به من فکر ناجور بکند چی؟ اگر بد برداشت کند چی؟ مستقیماً به طرف گفتم می‌خواهم تا آخرین لحظه‌ی عمرم داشته باشمت! داشت نفسم بند می‌آمد که او با آرامش دستش را روی دستم گذاشت و گفت: - از این‌که برات خسته کن نیستم، از صمیم قلب خوشحالم. احساس می‌کنم حالت چهره‌ام بهم ریخته است و یک‌ آن از استرسِ زیاد زشتوی عالم شده‌ام. بی‌فکر دستم را از دستش بیرون می‌کشم و شالم را مرتب می‌کنم و تارهای مزاحم موهایم را پشت گوش می‌رانم. آب دهانم را فرو می‌برم و بی‌توجه به حضور او که تمام حواسش به من است، نفس عمیقی می‌کشم. با چشمان مهربانش مرا نگاه می‌کند و می‌پرسد: - خوبی ماه خانم؟ همانند صدای اذان صبح که وقتی از تاریکی می‌ترسم و صدای اذان به من احساس آرامش و امنیت می‌بخشد، چشمانش همان‌طور به من آرامش می‌بخشیدند. - خوبم. آرامش گرفته‌ام؛ اما از حنجره‌ام فقط همین یک کلمه بیرون می‌آید. با خود تصور می‌کنم شاید از این‌که گاهی در حرف زدن همراهی‌اش نمی‌کنم دلخور شود، پس سریع به او گفتم: - لطفاً از این‌که گاهی یهو وسط گفت و گو، کم حرف می‌شم ناراحت نشو. لحنم آن‌قدر مظلومانه‌ است که مهربان‌تر از قبل می‌گوید: - قربونت برم من... آخه ناراحت بشم که چی؟ می‌فهممت، تو بیشتر درونی فکر می‌کنی، تا این‌که بلند واکنش نشون بدی. همین بیشتر باعث شده جذبت بشم. چشمانم در چشمانش و قلبم در صدایش جا می‌ماند. او قربانم رفته بود و من نمی‌دانستم از ذوق این جمله‌اش بمیرم یا برای آن‌که مستقیماً به من گفته بود جذبم شده است، با شوق بیشتری زندگی کنم... .
  17. مازیار همیشه آن‌طور راه می‌رفت که گویا در فکر و اندیشه‌اش غرق است. قدم‌هایش حساب‌ شده نبودند؛ ولی چشم‌هایش یک جایی دور را می‌دیدند که من نمی‌توانستم ببینم. آدمی متفاوت بود، از تمامیِ آدم‌هایی که دیده و شناخته بودم متفاوت‌تر. یک نوع تفاوت دل‌نشین و عمیق. او می‌گفت فلسفه می‌خواند؛ ولی من فکر می‌کردم فلسفه، او را می‌خواند. بعد از خروج از کتابخانه به کافه‌‌ای که همان نزدیکی بود رفتیم. درحالی‌که از پنجره‌ی سمت راست میز کوچکمان به خیابان‌ها نگاه می‌کرد گفت: - خیابون‌ها همیشه چیزی شبیه فیلم نشون میدن. یکی عجله داره، یکی توی فکره… آدم‌ها بی‌خبر نقش خودشون رو بازی می‌کنن. سرم را تکان دادم و گفتم: - بعضیا هم خوب نقششون رو بازی می‌کنن. ان‌قدر که حتی اگه از درون مُرده باشن بازم نقش زنده‌ها رو در حد اسکار عالی بازی می‌کنن. اشاره‌ام به خودم و امثال خودم بود. و او چه می‌دانست من چه‌ها از سر گذرانده‌ام. - می‌دونی ماهوا، به‌نظرم ما همه آدما بیشتر از این‌که زندگی کنیم، فقط زنده‌ایم. قاشقم را در بستنی وانیلی‌ِ مقابلم فرو بردم و گفتم: - یه سریا اصلاً نمی‌دونن برای چی زندگی می‌کنن. لبخند زد. آن لبخند خاصش، که نه تمسخر بود نه مهربانی، فقط فهم. گویا فهمیده بود هر چه می‌گویم بازتابی از درون خودم است. - همینش عجیبه. شاید بعضیا هیچ‌وقت بیدار نشن، فقط خیال کنن دارن زندگی می‌کنن. و گاهی حرفایش مرا می‌ترساند؛ چون نمی‌فهمیدم دارد از خودش حرف می‌زند یا از من. هنوز از فکر بیرون نیامده بودم که از من پرسید: - تا حالا به این فکر کردی که شاید زندگی یه خواب طولانیه و مرگ بیداری باشه؟ تک‌خنده‌ای کردم و گفتم: - چرا این‌قدر حرفات شبیه معماست؟ قاشقش را در ظرف بستنی رها کرد و گفت: - این‌طوریا هم نیست ماه خانم. فقط حقیقت همیشه ساده‌تر از چیزیه که می‌ترسیم قبولش کنیم. او هر چقدر بیشتر حرف می‌زد من بیشتر شیفته‌ی شنیدن و فهمیدن می‌شدم. سرم را کمی کج کردم و پرسیدم: - میشه واضح‌تر بگی؟ سرش را تکان داد و در عمق چشمانم خیره ماند و گفت: - آدما وقتی درد می‌کشن، فکر می‌کنن اون درد واقعیه؛ ولی وقتی خوشبخت می‌شن، میگن نکنه دارم خواب می‌بینم، انگار خوشبختی همیشه غیر واقعیه.
  18. بی‌فکر گفتم: - مازیار... من انگار دو تا زندگی دارم، یعنی نمی‌دونم چطور بگم من... . پیش از آن‌که حرفم را تکمیل کنم او گفت: - آدم‌هایی که گذشته‌شون زخم‌آلوده، همیشه دو تا زندگی دارن. یکی که گذشت، یکی که دارن می‌سازن. ادامه ندادم؛ ولی حرفش تماماً مختص من بود. در سکوت نگاهش کردم. چطور ممکن بود حرفی، ان‌قدر دقیق روی زخم آدم بنشیند؟ سپس آرام‌تر گفت: - منم دو تا زندگی دارم ماهوا. اونی که پشت سرم جا گذاشتم… و اونی که دارم تقلا می‌کنم بهترش کنم. حرفش صادق بود. نه از آن اعتراف‌هایی که آدم برای جلب ترحم می‌گوید. از آن‌هایی که وقتی می‌شنوی، حس می‌کنی این آدم هم اندازه تو خسته است؛ اما هنوز زنده. کتاب را روی میز رها کرد. و بعد آهسته پرسید: - تو از چی می‌ترسی؟ برای چند لحظه هوای دورم سنگین شد. از کجا فهمیده بود من می‌ترسم؟ با جبر لب زدم: - از… قضاوت شدن. از این‌که یه روز… کسی که دوستش دارم بفهمه من… خیلی چیزا نیستم که باید باشم. آرام سرش را تکان داد و آرام‌تر گفت: - من اگه کسی رو دوست داشته باشم، به‌خاطر چیزایی که هست دوستش دارم، نه چیزایی که باید باشه. آن لحظه… نه عاشقش شدم، نه دلم لرزید، نه جهان زیر پاهایم خالی شد. بلکه برای اولین‌بار بعد از تمام سال‌های عمرم احساس کردم می‌شود حرف زد، می‌شود بدون ترس در کمال امنیت حرف زد. میز مطالعه‌یمان کنار پنجره بود. نور کم‌رنگ عصر افتاده بود روی شانه‌هایش. او کتاب می‌خواند، من به او نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست برای همیشه داشته باشمش، نه مثل تمام فیلم‌ها و رمان‌ها به طرزی عاشقانه برای یک عمر زندگی، بلکه برای این‌که تا روزی که نفس می‌کشم او را هم‌چون کتابی مقدس بخوانم و هر روز بیشتر از روز قبل تشنه‌ی عمیق‌تر فهمیدنش شوم. وقتی بلند شدیم که برویم، او گفت: - اگه یه روز خواستی برام از اون یکی زندگی بگی، عجله‌ای ندارم. هر وقت خواستی، هرچقدر خواستی… من گوش می‌دم. امروز فهمیدم آماده گفتن نیستی، برای همین نذاشتم ادامه بدی. این‌بار نگاهم را دزدیدم تا اشک جمع شده در چشمانم را نبیند. تصور کرده بودم حرفم را قطع کرده؛ ولی او بیشتر از خودم، مرا فهمیده بود. آهی می‌کشم و می‌گویم: - شاید… یه روز. البته اگه حوصله‌ت سر نره. خندید و گفت: - من آدم صبرم، ماهوا. فقط آدم بی‌حرف رو نمی‌تونم بفهمم؛ ولی تو… تو پر از حرفی. فقط هنوز راهش رو پیدا نکردی.
  19. *** روز بعد تا بیدار شدم اولین کاری که انجام دادم به دنبال موبایلم گشتم و به او پیام دادم و صبح به‌خیر گفتم. خیلی سریع پاسخ داد: « صبح توام به‌خیر. کتابخونه‌ام. اگه راهت افتاد سمتش، من طبقه‌ی دومم.» پیام خشک نبود. صمیمی هم نبود. یک‌جور «حق انتخاب» در خودش داشت، همان چیزی که مرا آرام می‌کرد. نمی‌دانم چرا؛ اما خیلی زود رفتم و خود را به کتابخانه رساندم. نه برای او… برای حس خوبی که کنار او پیدا کرده بودم. طبقه‌ی دوم، پشت یکی از قفسه‌ها ایستاده بود. چشم‌هایش وقتی مرا دید کمی گرم‌تر شد؛ اما نه آن‌قدر که دل بزند. نه آن‌قدر که احساس کنم «منتظر بوده». درست، اندازه، کافی. جلوتر رفتم و آرام لب زدم: - سلام مازیار. لبخندش عمق گرفت و گفت: - سلام به روی ماهت، ماه خانم. سپس کتابی برداشت و دستش را راهنمایی‌وار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوه‌ای‌اش را با چشمانش ست کرده بود و من بی‌خبر از همه جا، لباسم را هم‌رنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود.«همه می‌میرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق می‌زند و در یکی از صفحات غرق می‌شود. صندلی‌ام را نزدیک‌تر می‌برم و طوری می‌نشینم که هم‌زمان با او، بتوانم بخوانم. «تصور کن کسی هست که هرگز نمی‌میرد. قرن‌ها می‌گذرد، امپراتوری‌ها سر برمی‌آورند و فرو می‌ریزند، عشق‌ها می‌آیند و می‌روند… و او همچنان مانده است؛ اما جاودانگی، چیزی نیست جز سایه‌ای سنگین بر قلبی تنها. ریمون فوسکا همه را دیده، همه را از دست داده، و تنها چیزی که باقی مانده، بی‌پایان بودن رنج است. هر لبخند، هر اشک، هر دست گرمی که از دست رفته، یک یادآوری است که حتی زندگی هم می‌تواند شکننده باشد، و مرگ، تنها حقیقتی است که هر چیزی را معنی می‌بخشد.» به این‌جا که می‌رسیم، می‌پرسد: - این کتاب رو قبلاً خوندی؟ سرم را به معنی نه تکان می‌دهم و نگاهم می‌کند و می‌گوید: - آدم با خوندن این متن رو‌به‌روی یه سؤال نهایی قرار می‌گیره که اگر هیچ‌وقت نمی‌مردی، زندگی هنوز ارزش داشت یا فقط بار بی‌رحمی بود که باید تا ابد تحمل می‌کردی؟ پس این عمق داشتن حرف‌هایش همیشگی بود. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و گفتم: - به نظرم گاهی زندگی فقط وقتی معنا پیدا می‌کنه که بدونیم یه روزی تموم میشه. آرام و عمیق نگاهم کرد و هیچ نگفت. می‌خواستم با او حرف بزنم. بیشتر درباره‌ی زندگی‌ای که داشته‌ام و حالا ندارم. احساس می‌کردم او مرا می‌فهمد؛ ولی نمی‌دانستم تا چه حد این احساسم درست و به‌جا بود.
  20. اوه! این چای چرا ان‌قدر سرد شده است؟ من که همین چند لحظه‌ی پیش ریختم در فنجان. چطور ان‌قدر زود می‌تواند سرد شده باشد؟ کلافه نفسم را بیرون می‌دهم و خسته بلند می‌شوم و می‌روم در آشپزخانه و برای خودم یک چای داغ دیگر می‌ریزم. برمی‌گردم سرجایم می‌نشینم و چای به دست زُل می‌زنم به ادامه‌ی بازی. در همین حین داور سوت پایان را به صدا در می‌آورد و بازیکن‌ها شادی‌کنان می‌ریزند در زمین. تعجب و حیرت سرتاسر وجودم را می‌گیرد. چطور ممکن است؟ پیش از این‌که من بروم در اتاق و دوش را ببندم، دقیقه هفتاد بازی بود و الآن نود دقیقه تمام شده و پنج دقیقه وقت اضافه هم گذشته و سوت پایان؟ رفت و برگشتم به اتاق، بیست‌وپنج دقیقه طول کشیده است؟ برای همین چای سرد شده بود؟ نه! باز هم توهم زده‌ام. واقعاً من از افتادن این اتفاقات خسته شده بودم. نمی‌دانم چه خبر است؛ اما خوب می‌دانم یا یک جای کار می‌لنگد و یا من یک توهمی تمام عیارم. خستگی و سنگینی‌ام بیشتر شده بود و شانه‌هایم به شّدت درد می‌کردند. کلافه از جایم بلند می‌شوم. بهتر است کمی بخوابم تا حالم جا بیایید. ال‌‌سی‌‌دی را خاموش می‌کنم و کنترل را پرت می‌کنم روی کاناپه. فنجان چای‌ام را هم می‌گذارم روی میز و بدونِ نوشیدن رهایش می‌کنم. می‌روم اتاقم، روی تختم ولو می‌شوم و می‌خزم زیرِ پتویم. چشمانم را می‌بندم و بستن چشمانم همانا و احساس قفل کردنِ کل بدنم همانا. سنگینی شدیدی که گویا کل این خانه رویم فرو ریخته. صدای گریه‌ها و خنده‌هایی هولناک و نامفهوم که نمی‌شود تشخیصش داد صدای زن است یا مرد؟ تنگی راه نفسم به من احساس نزدیکی مرگ را القا می‌کرد. هر چقدر تقلا کردم و فریاد زدم راهِ خروجی از این حال نبود. به طرز باورنکردنی‌ای مغزم فعال بود و در ذهنم داشتم این اتفاق را تجزیه و تحلیل می‌کردم که احتمالاً به فلج مغز یا بختکِ معروف دچار شده‌ام. بدنم هیچ نوع حرکتی نمی‌کرد، لب‌هایم تکان نمی‌خوردند درحالی‌که من فریاد می‌زدم. صدای خنده‌ها و گریه‌ها باهم ادغام شده بود و صدایی هولناک‌تر به گوشم می‌رسید. جوری که برایم کر کننده و غیرقابل تحمل بود، این‌بار در دلم فریاد کشیدم: - خـدایا... . و در یک لحظه تمام آن حال سنگینی، خفگی و صداهای هولناک غیب و من آزاد شدم و توانستم چشمانم را باز کنم و نفس بکشم. سریع بلند شدم و روی تختم نشستم. تمام صورتم خیس عرق بود و از ترس می‌‌لرزیدم. چندبار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم و به خودم دل‌داری دادم که همه‌اش یک خواب بود و تمام شد. و این درحالی بود که مغزم می‌دانست که من حتی خواب نرفتم که بخواهد خواب باشد. نمی‌دانستم چه بر سرم آمده؛ ولی می‌دانستم هر چقدر هم خانواده‌ام مهربان باشند و مازیار دوست‌داشتنی، باز هم این کابوس‌ها و وهم‌ها در نهایت مرا خواهند کشت.
  21. سرم را بین دستانم می‌گیرم و کلافه نفسم را بیرون می‌دهم که یک آن با برخورد جسمِ چوبی و سنگینی به بدنم، پرت می‌شوم روی لبه‌ی تخت. وحشت زده سرم را بلند می‌کنم که چشمم می‌افتد به درب بازِ کمد. آن همه کشیدمش و کلید را چرخاندم باز نشد الآن چطور باز شد؟ ترس به جانم افتاده بود. می‌ترسیدم باز کابوس‌هایم تکرار شوند. آهی می‌کشم و سریع لباس‌های بیرونم را با لباس‌های خانه عوض می‌کنم و موهایم را همان‌طور خسته و بهم ریخته ول می‌کنم و از اتاق خارج می‌شوم و می‌روم به آشپزخانه. سعی می‌کنم مثبت بنگرم و آرام باشم. به سمت چای‌ساز می‌روم. چای‌ساز عزیزم بعد از آماده شدن چای به صورت خودکار خاموش شده است. لبخند می‌زنم و یک فنجان از کابینت بیرون می‌کشم و برای خودم چای می‌ریزم. فنجان را کنار بسته‌ای کارامل خوشمزه در سینی کوچک می‌گذارم و به سمت هال می‌روم و روی کاناپه مقابل ال‌سی‌دی می‌نشینم. سینی را روی میز می‌گذارم و کنترل را برمی‌دارم تا خودم را سرگرم کنم. شبکه ورزش پخش زنده فوتبال دارد. آرام شروع به تماشای بازی می‌کنم. چندسال پیش به شدت فوتبالی بودم؛ ولی دیگر آن ذوق و شوق گذشته را ندارم. دقیقه هفتاد بازی است. لحظات نفس‌گیری است و تیمی که 5_0 جلو است اگر بتواند این نتیجه‌ را در این بیست دقیقه پایانی حفظ کند عالی می‌شود. در همین حین که سرم گرم لحظات ناب بازی است، صدای افتادن چیزی از اتاقم می‌آید. میوی بلندی می‌شنوم. صدای یک گربه است! خدای من... شاید آلفرد باشد. آه که چقدر دلتنگش هستم. از لحظه‌ای که به این دنیای دیگر آمده‌ام آلفرد را ندیده‌ام. از ذوق دوباره دیدنش از جایم می‌پرم و به سمت اتاق می‌روم. می‌بینم چیزی نیست و کامل وارد می‌شوم. همه‌ی وسایل سرجایشان قرار دارند، پس صدای افتادن چه چیزی به گوشم رسید؟ نه، اثری از آلفرد هم نیست. بی‌خیال می‌خواهم از اتاق خارج شوم که این‌بار صدای شُرشُر آب از داخل حمام توجهم را جلب می‌کند. سریع به سمت حمام می‌روم و آب را می‌بندم و از حمام خارج می‌شوم. بدون بستنِ آب از حمام خارج شده بودم و رفته بودم راحت لم داده بودم روی کاناپه و فوتبال می‌دیدم، اوه لعنتی... من چقدر حواس پرت شده‌ام تازگی‌ها. اگر دلوین بشنود حتماً می‌گوید «عامل بحران آب ایران شدیا! باس تحویل ستاد بحران بدیمت تا اعمالِ قانونت کنن» با این فکر لبخندی روی لبم نشست. نفس عمیقی می‌کشم و از اتاقم خارج می‌شوم، می‌روم می‌نشینم روی کاناپه و تیکه‌ای کارامل در دهانم می‌گذارم و فنجان چای را برمی‌دارم و یک جرعه می‌نوشم.
  22. مازیار مثل تمام امشب، با لحن آرام گفت: - امشب… خوب بود. نه به خاطر فیلم. نه به خاطر غذا. به خاطر اینکه کنارت حس نکردم باید ماسک بزنم. نمی‌دانم چرا، اما قلبم آن لحظه یک ضربان اشتباهی زد. نه از عشق، از آشنایی. او هم هم‌چون من بود. لبخندم پررنگ شد و گفتم: - منم… مدت‌ها بود با کسی بیرون نرفتم. فکر می‌کردم بلد نیستم دیگه…. کنار کسی بودن رو. لبخند گوشه لبش نشست. از همان لبخندهایی که صدا ندارند؛ ولی می‌شود گرمایش را حس کرد. - تو بلد بودی… فقط کسی نبود که بلد باشه باهات رفتار کنه. حرفش مثل یک حقیقتِ ساده؛ اما مهم، روی دلم نشست. دست‌هایم توی جیبم لرزید. او نگاه کرد؛ اما تلاشی برای گرفتن دستم نکرد. شاید فهمیده بود هنوز زود است. چند ثانیه سکوت بود. سکوتی که نه سنگین بود، نه عذاب‌آور. از آن سکوت‌هایی که آدم نمی‌خواهد تمام شود. وقتی خواستم خداحافظ بگویم، او اول گفت: - اگه فردا حس کردی… یعنی فقط حس کردی دلت می‌خواد بازم حرف بزنیم، من هستم. اگه هم حس نکردی…بازم هستم؛ ولی نزدیک نمی‌شم. این حرف ساده، این احترام، این «بودنِ بی‌زور»، فراتر از تصورم بود. چشمانم را از آرامش باز و بسته کردم و فقط گفتم: - شب‌ به‌خیرمازیار. او هم آرام گفت: - شب‌ به‌خیر ماه خانم. آروم بخوابی. سال‌ها بود جمله «آروم بخوابی» را با این‌ همه امنیت نشنیده بودم. از هم جدا شدیم؛ اما من حس کردم چیزی بین ما مانده…چیزی که نه با قدم‌هایم کم شد، نه با فاصله. گویا برای اولین‌بار در مدت طولانی، ته قلبم از کسی نترسید. *** حوالی نیمه شب بود که برگشته بودم و اهل خانه خواب بودند. به خانه وارد شدم و یک‌راست سمت آشپزخانه رفتم. دلم یک فنجان چای می‌خواست. به آشپزخانه وارد می‌شوم و چای‌ساز را روشن می‌کنم تا چای آماده شود می‌روم اتاقم. با این‌که امروز فعالیتی نکرده‌ام؛ ولی خستگیِ بدی بدنم را در برگرفته. باید دوش بگیرم. بله فکر خوبی‌ است. سرحال می‌شوم. حوله‌‌ام را برمی‌دارم و وارد راهروی کوچیکی که توی اتاقم قرار دارد و منتهی می‌شود به سرویس بهداشتی و حمام، می‌شوم. *** درحالی‌که موهای مواج مشکی‌ام را با سشوار خشک می‌کنم کلافه‌تر می‌شوم از خستگی‌ای که از لحظه بیرون آمدن از حمام دو برابر شده است. سشوار را می‌گذارم روی میز آرایشی که جلوی آینه قدی اتاقم قرار دارد و می‌نشینم روی تختم. نگاهم را در اتاقم می‌چرخانم. کنار کمد لباس‌هایم، چندتا تابلوی نقاشی از طبیعت که دلوین می‌گوید خودم خلقشان کرد‌ه‌ام و خودم هیچ خاطره‌ای از آن‌ها ندارم و چندتا قاب عکس از دوستان و خانواده‌ام است. خمیازه‌ای می‌کشم و از جایم بلند می‌شوم. به سمت کمد می‌روم و دست‌گیره درش را می‌کشم؛ ولی به طرز عجیبی باز نمی‌شود. کلیدش هم رویش است. می‌چرخانمش؛ ولی باز هم بی‌فایده‌ است. این دیگر چه مسخره‌بازی‌ای است؟ بد شانسی تا کجا؟
  23. دردهایم را با اولین لقمه‌ قورت دادم و آرام گفتم: - چون… خیلی چیزا هست که گفتنش سنگینه. چیزایی که آدم از ترس اینکه قضاوت نشه، تو دلش حبس می‌کنه. مازیار چند ثانیه صامت نگاهم کرد. آن نگاه نه کنجکاو بود و نه قضاوت‌گر. بعد با صدای آرام و مطمئنش گفت: - هیچ انسانی درحدی نیست که انسان دیگه‌ای رو قضاوت کنه. اگه یه روز خواستی حرف بزنی… من فقط گوش می‌دم. همین. «همین» همین یک کلمه مثل یک آغوش نامرئی دور شانه‌هایم نشست. مازیار درحالی‌که لیوانم را پر دوغ می‌کند می‌گوید: - هیچ‌وقت نفهمیدم مردم دنیا چرا ان‌قدر همه چی رو پیچیده می‌بینن. درحالی‌که همه چیز خیلی واضح و رسائه. جرعه‌ای از دوغم نوشیدم و لبخندی زدم و گفتم: - دقیقاً... ولی خب هر کسی دنبال یه چیزیه. روی میز کمی خودش را به سمتم خم کرد و پرسید: - تو دنبال چی هستی؟ بی‌تردید لب زدم: - من دنبال سکوتم. مازیار لبخند کمرنگی روی لبش نشاند. - سکوت خیلی خوبه. آدم رو مجبور می‌کنه با خودش روبه‌رو شه. در آن لحظه مطمئن بودم که هیچ‌گاه مرا کسی چون او، ان‌قدر دقیق ندیده بود. لحظه‌ای بعد، دستم روی لیوان دوغ لرزید. او دقیق نگاه کرد؛ اما نه با ترحم، با توجه. یک توجهِ بدون فشار. سپس آرام پرسید: - سرده؟ سرم را تکان دادم و گفتم: - نه… فقط گاهی یهو می‌لرزم. در چشمانم عمیق شد و گفت: - آدمایی که زیادی فکر می‌کنن، زیادی هم می‌لرزن. نمی‌دانم چه شد که اولین‌بار حس کردم شاید… شاید کنار این مرد، کمی امن‌ترم. شاید حرف‌هایی که سال‌ها ته دلم مانده بود، بالآخره یک نفر پیدا شده که طاقت شنیدنش را داشته باشد. *** با ماشین مازیار که پایین پارکِ نزدیک سینما و کله پزی پارکش کرده بود داشتیم برمی‌گشتیم سمت خانه. خیابان‌ها آرام بودند. چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس افتاده بود و حس می‌کردم این شب شبی‌ست که قرار است چیزی را شروع کند. چیزی که هنوز نمی‌دانم چیست؛ اما می‌دانم وقتی با اویی هستم که نمی‌شناسمش و گویا که عمیقاً می‌شناسمش، آرام‌ترم. خیابان به سکوت شب رسیده بود. از آن سکوت‌هایی که فقط در لابه‌لای گام‌های دو نفر معنی پیدا می‌کند. از سینما، از رستوران، از تمام حرف‌هایی که گفته شد و نشد، یک چیزی توی هوا مانده بود… یک چیز گرم، پر لطافت و آرام. از ماشین پیاده شدیم تا رسیدم به درب خانه، مازیار کنارم قدم برمی‌داشت. نه زیاد نزدیک، نه زیاد دور. فاصله‌اش اندازه‌ای بود که حس می‌کردم می‌خواهد امن باشد، نه مزاحم، نه مشتاق افراطی، نه سردِ بی‌اعتنا. درست همانی که همیشه آرزوی داشتنش را داشتم. وقتی رسیدیم درب خانه‌ ما. مازیار گفت: خب… فکر کنم این‌جا دیگه راه‌هامون جدا می‌شه. ایستادم. باد سردی از بین شاخه‌های لخت درخت‌ها عبور کرد و صدای خش‌خشی ساخت که گویا پشت حرف‌های ناگفته‌مان پنهان میشد. نگاهش کردم و برای اولین‌بار فهمیدم چشم‌های کسی می‌تواند هم آرامت کند و هم بلرزاندت.
  24. *** بعد از خروج از سینما گرسنه‌مان شده بود و تصمیم گرفتیم جایی برویم و چیزی بخوریم. در نزدیکیِ سینما کله‌پزی‌ای بود. پیشنهاد مازیار کله‌ پاچه بود. با آن‌که زیاد راضی نبودم شب‌ها کله پاچه بخورم؛ ولی برای دل او، که امشب همه‌جوره هوایم را داشت، قبول کردم و همراه شدم. در مسیر کله‌پزی، باد موهایم را به هم ریخته بود. او آهسته گفت: - موهات… ماهوا تو همیشه این‌قدر سر به هوایی؟ خندیدم و لب‌هایم را جمع کردم و گفتم: - نُچ‌نُچ. او هم خندید. آن‌قدر بی‌صدا که گویا نمی‌خواست کسی جز من بشنود. کله پزی شلوغ نبود. میز کنار پنجره را انتخاب کرد. طوری که نور چراغ‌ها از شیشه‌های بخارگرفته روی صورت‌مان نقش می‌زد. دختر و پسری میز کناری نشسته بودند و با هر لقمه‌ای که می‌خوردند، ادا و اصول عجیب غریبی در می‌آوردند، دختر مُدام سعی داشت دستانش چرب نشوند و انگشت‌هایش را بالا نگه می‌داشت و هر لحظه از پسر می‌پرسید: - وای میثم رژم پاک نشد که؟ مازیار مسیر نگاهم را دنبال کرد و با تأسف سری تکان داد و برگشت سمت من و گفت: - من نمی‌فهمم چرا مردم موقع غذا خوردن ادا درمیارن. اگه گرسنه‌ای، بخور. مهم اینه لذت ببری نه اینکه خوشگل دیده شی. چقدر حرف‌هایش درست و منطقی بودند. حرف‌هایی که هیچ‌وقت از اطرافیانم نشنیده بودم. نه در آن یکی زندگی و نه در این یکی زندگی. منتظر بودیم غذایمان را بیاورد که مازیار پرسید: - تو چی ماهوا؟ تو توی این زمینه نظرت چیه؟ سعی کردم ریلکس باشم و درست پاسخ بدهم. - من عادت دارم چیزی انتخاب کنم که مطمئنم اشتباه نیست. این‌بار سرش را با تحسین و لبخند تکان داد و گفت: - ولی اشتباه‌ها قشنگ‌ترن. آدم باهاشون تجربه پیدا می‌کنه. چشمانم روی صورتش لغزید. چقدر این مرد عجیب بلد بود حرف‌هایی بزند که مستقیم می‌نشست روی زخم‌های پنهانم. گویا بدون این‌که بداند، پردهٔ نازکی از روی من برمی‌داشت، نه زورکی، آرام و با لطافت. وقتی غذا رسید، آرام گفت: - می‌خوام چیزی بپرسم؛ ولی می‌ترسم ناراحت شی. من هم آرام گفتم: - تو بپرس. ناراحت شدن یا نشدنش با من. ابروهایش کمی بالا رفت. - این حرفت قشنگ بود. خوشم اومد. می‌خواستم بگویم تو هم تمام حرف‌هایت قشنگ هستند و من، از تو و حرف‌هایت خیلی خوشم آمده است؛ ولی زود بود، خیلی زود. کمی مکث کرد، سپس پرسید: - تو چرا این‌قدر تو خودتی؟ انگار هربار یه چیزی می‌خوای بگی؛ ولی قورتش می‌دی. نمی‌توانستم به او دروغ بگویم. هیچ‌کس این‌گونه نگاهم نکرده بود که جرأت راست گفتن پیدا کنم.
  25. خندیدم و رفتیم پاپ‌ کُرن گرفتیم و داخل سالن شدیم. گرچه سن و سالش برایم اهمیتی نداشت، فقط اول منطق و سالم بودن اخلاقش و در ادامه احساسی که از او دریافت می‌کردم به چشمم می‌آمد؛ ولی خوشحال بودم که دیگر می‌دانستم کسی که با او سر قرار آمده‌ام چند سالش است. از این‌که لابه‌لای حرف‌هایش اطلاعات می‌داد، خوشم می‌آمد. داخل سالن که شدیم، هوا سرد بود و صندلی‌ها بوی مخمل کهنه می‌داد. من یک‌جوری نشستم که انگار باید با تمام جهان فاصله‌ام را حفظ کنم. او؛ اما به اندازه دو انگشت بیشتر از حد معمول دور از دستم نشست. فکر کردم شاید از روی ادب است. شاید هم فهمیده چقدر از نزدیک شدن آدم‌ها می‌ترسم. چند دقیقه از فیلم گذشته بود که گفت: - تو فقط به پرده نگاه کن. لازم نیست فیلم رو بفهمی. فیلمی که آدم رو مجبور به فکر کردن کنه، فیلم بدیه. گیج و متحیر پرسیدم: - یعنی فیلمی که آدم رو به فکر فرو ببره، ذهن رو به چالش بکشه و نیاز به اندیشه داشته باشه، از نظرت فیلم بدیه؟! پاپ کُرنی از درون بسته برداشت و گفت: - نه ماه‌ِ جان... گویا منظورم رو درست نرسوندم. پاپ کُرنی که برداشته بود را به سمت دهانم آورد و من لبخندم بی‌اختیار نشست گوشه‌ی لبم. عادت نداشتم کسی به من توجه کند. هر چقدر هم کوچک و ریز. پاپ کُرن را خوردم و چشم به پرده سینما و گوش به او سپردم که گفت: - فیلمی که خوب پردازش شده باشه، با تمام پیچیدگی و رازآلودگیش، به راحتی فهمیده میشه. این‌که موقع تماشای فیلم، هی با خودت فکر کنی این یعنی چی اون یعنی چی، نشد فیلم که. معما باید ذهن رو به چالش بکشه، نه این‌که آدم رو زده کنه. لبخند زدم. فهمیده بودم که با یک فیلم‌باز حرفه‌ای طرف هستم و باز بیشتر خوشم آمد. - همیشه هم نیاز نیست خودمون رو بکشیم برای فهمیدن، گاهی حس کردن موضوع کافیه. لبخندم پر حسرت بود و او آرام سرش را کج کرد. - حالت خوبه؟ این‌بار آن برق آشنا در چشمانش نبود، جایش یک جور نگرانی خالص بود. خواستم بگویم خوبم، که نیستم. بگویم آرامم، که نیستم. بگویم به خاطر تو بهترم…که گفتنش زود بود. خیلی زود. فقط سرم را تکان دادم. - آره… فیلم انتخابیت هم قشنگه. به نیم‌رخم خیره ماند و گفت: - فیلم قشنگ نیست؛ ولی تو داری سعی می‌کنی قشنگ باشه... این از اون تلاش‌هایه که آدم نمی‌تونه نادیده‌اش بگیره. ممنونم که ان‌قدر همراه خوبی هستی. نمی‌دانم چرا؛ اما حرف و تشکرش یک‌جور گرمای آرام روی ذهن و تنِ خسته‌ام ریخت. مثل پتوی لطیف زمستانی که آدم انتظارش را ندارد... . فیلم که تمام شد، برای چند ثانیه بوی پاپ‌کُرن سرد و حس ناشناخته‌ای بین‌مان مانده بود، نه صمیمیت، نه غریبی، چیزی بین این دو. چیزی که اسمش را نمی‌دانستم.
×
×
  • اضافه کردن...