رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و سی و چهارم هرچی فکر کردم به نتیجه‌ایی نرسیدم! ما یه خانواده معمولی رو به پایین بودیم که کرمانشاه زندگی می‌کردیم و قیمت ماشین کوروش فکر کنم به اندازه یکسال کار بابا و فرهاد تو مغازمون بود! خیلی عجیبه اما بنظرم خدا خواست تا منو ملودی همدیگه رو تو دانشگاه ببینیم شاید پشت تمام این اتفاقات و این سوال های بی جواب، رازی باشه که همه ازش بی‌خبر باشند... کوروش شماره منو گرفت و بعدش منو دم در خوابگاه پیاده کرد و بهم قول داد که اگه چیزایی فهمید حتما بهم بگه! تا وارد اتاق شدم به فرهاد زنگ زدم و بعد یه بوق مثل همیشه برداشت: ـ جانم خانوم دکتر؟! چی باید می‌گفتم؟! اینکه یکی اینجا پیدا شده که کپی برابر اصل خودشه؟! واقعا یعنی فرهاد اینو باور می‌کرد؟! منی که با چشم خودم دیدم، این مسئله رو باور نمی‌کردم که برسه به فرهاد!... فهمیدم که خیلی سکوت کردم چون از اونور فرهاد گفت: ـ تینا؟! چیزی شده؟! گفتم: ـ نه فقط زنگ زدم صداتو بشنوم! خندید و گفت: ـ خیر باشه تو اینقدر زود دلتنگ من نمی شدی! با شنیدن صداش بغضی شدم و گفتم: ـ فرهاد؟! ـ جونم؟! ـ ببین هر اتفاقی هم که بین ما بیفته، تو همیشه برادر من میمونی مگه نه؟! فرهاد یکم مکث کرد و گفت: ـ تینا اتفاق بدی افتاده؟! راستشو بهم بگو... اشکامو پاک کردم و بغضم و قورت دادم و گفتم: ـ نه باور کن چیزی نشده! ـ داری گریه می‌کنی؟! تینا...تا من نبودم تهران تعریف کن چیشده؟! کی اذیتت کرده، بیام اونجا پدرشو دربیارم؟! ـ فرهاد باور کن... حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت: ـ تینا فردا صبح تهرانم!
  2. پارت صد و سی و سوم حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه اصلا! درسته که یلدا نامادریمه اما من هیچوقت این موضوع رو احساس نکردم، همیشه منو دوست داشت و بین منو پسرش حتی به ذره هم فرق نذاشت‌‌‌...خیلی هم آدم آروم و ساده‌ایه و آدمی نیست که دنبال داستان باشه! کوروش ازم پرسید: ـ مطمئنی؟! با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ معلومه که مطمئنم، این همه ساله دارم باهاش زندگی می‌کنم... از کجا معلوم خانواده خودت دنبال داستان نباشن؟! کوروش با لحن آرومی گفت: ـ بعید می‌دونم... مادرم همه چیز و باهام درمیون می‌ذاره و بعدشم اونی که اسم پدر منو رو بچش گذاشته، نامادریه شماست...این برات یکم مشکوک نیست؟! با اینکه حرفاش درست بود و برای منم این موضوع عجیب بود اما دلم نمی‌خواست یه غریبه راجب مامان یلدام که از جونمم بیشتر دوسش داشتم، این مدلی صحبت کنه! ملودی گفت: ـ بهرحال یه کاسه‌ایی زیر نیم کاسه هست کوروش...تمام این اتفاقات نمی‌تونه تصادفی باشه! کوروش با سر حرف ملودی رو تایید کرد و بعدش گفت: ـ امشب حتما با مامانم حرف میزنم و تو هم حتما از خاله بپرس! ملودی گفت : ـ یعنی بنظرت مامانم چیزی راجب پدرت و مادرت یا گذشتشون میدونه؟! کوروش گفت: ـ امکانش هست! ولی اگه قرار باشه راجب گذشته پدرم بدونم، بیشتر از همه مادربزرگ در جریانه... تو دلم داشتم به این فکر می‌کردم یعنی واقعا ربطی بین خانواده ما و خانواده اصلانی که تقریبا یه خانواده سرشناس تو تهران بودن، وجود داشت یا نه؟!
  3. پارت صد و سی و دوم کوروش پرسید: ـ یعنی تابحال خانوادتون نیومدن تهران؟ گفتم: ـ تا جایی که من یادمه نه، چون اینجا کسی رو نداشتن... کوروش بلند شد و مشغول قدم زدن شد...ملودی یهو گفت: ـ کوروش بس کن، سرم گیج رفت! کوروش بدون توجه به ملودی رو به من گفت: ـ اگه ازتون بخوام راجب خانوادتون برام تعریف کنین، بی ادبی نمیشه که؟! آخه برای خود منم سواله که به آدم چجوری می‌تونه اینقدر شبیه به من باشه! چون خودمم میخواستم تاتوی ماجرا رو دربیارم، گفتم: ـ نه اصلا! کوروش در ماشین و برام باز کرد و گفت: ـ پس بفرمایید سوار شید! بیرون سرده... منو ملودی جفتمون رفتیم تو ماشین نشستیم و کوروش حرکت کرد و ازم خواست تا راجب خانوادم براش بگم و منم شروع کردم به تعریف کردن راجب اینکه از وقتی دو سالم بود بابام با پانزده سال اختلاف سنی با مامان یلدا ازدواج کرد و در واقع منو فرهاد خواهر و برادر ناتنی هم هستیم...ملودی پرسید: ـ تینا نامادریت آدم خوبیه؟ یعنی از اینا نیستش که بخواد چیزایی رو مخفی...
  4. پارت صد و سی و یکم کوروش با تعجب نگام کرد و با لحن جدی گفت: ـ خانوم، لطفا بشینین...آروم باشین، یه چندتا نفس عمیق بکشید! حرفی که بهم گفت و انجام دادم...ملودی شونه هامو مالش میداد...بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و گفتم: ـ خدایا باورم نمیشه این واقعیته یا من دارم خواب میبینم؟! ملودی کنارم نشست و با جدیت ازم پرسید: ـ راجب چی حرف میزنی تینا؟! کیف پولم و از تو کیفم درآوردم و عکسی که منو فرهاد پارسال گرفتیم و درآوردم و دادم دست ملودی...بعد از دیدن عکس، اونم شوکه شد و بعد از اون کوروش عکس و از دستش گرفت و دید...برای چند دقیقه هر سه تاکنون جلوی در دانشگاه ساکت شده بودیم...کوروش یهو پرسید: ـ این...این آدم... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ این آدم فرهاد برادرمه! ملودی هم آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ بسم الله!! مگه این همه شباهت ممکنه! اسم برادرت فرهاده؟ با تعجب نگاشون کردم که کوروش گفت: ـ من اسم پدرم فرهاد بود! اون لحظه تو ذهن هر سه تای ما کلی سوال می‌چرخید! این حجم از شباهت بین پسرخاله‌‌ی ملودی و برادرم فرهاد از کجا میومد؟! واقعا عین دوتا برادر دوقلویی بودن که فقط طرز حرف زدن و استایلشون باهم فرق داشت...کوروش هم نیم ساعت به عکس منو فرهاد خیره شد و بعدش پرسید: ـ شما خانوادتون اهل اینجان؟ همون‌جوری که نگاش میکردم گفتم: ـ نه ما اصالتا اهل کرمانشاهیم و من دو سال پیش پزشکی اینجا قبول شدم.
  5. پارت نهم کنار میدون نشست و گفت: ـ اگه ویچر‌ بفهمه چی؟! من بچه دارم، نوه دارم... کنارش نشستم و گفتم: ـ بهت قول میدم هیچکس چیزی نمی‌فهمه! باید از وضعیت این شهر مطلع بشم... نگام کرد که رفتم سمت ادیل و از خورجین اسبم، یه شنل درآوردم و گفتم: ـ برو خونت و اینو بپوش، زمانی که آفتاب غروب کرد، بیا سمت دریاچه...حواست باشه که این شما به هیچ وجه از سرت نیفته! ویچر‌ و همراهاش ممکنه تمام آدمای این شهر چه اونایی که طلسمشون کرده و چه اونایی که نکرده رو زیر نظر داشته باشه! بدون هیچ حرفی، سرشو تکون داد و شنل و ازم گرفت و رفت...جای منم که از همون اول مشخص بود کجاست. گردنبندم و توی دستام فشردم و درخت سکویا رو که سمت بازارچه قرار داشت و توی ذهنم تصور کردم...داخل تنه درخت سکویا طوری طراحی شده بود که به اندازه اتاق یه خونه جا داشت و امکان نداشت، کسی منو اونجا پیدا کنه. ادیل هم که به اصطبل شهر تحویل داده بودم...باید هر طوری بود می‌فهمیدم که تو این شهر داره چی میگذره و ویچر‌ و همراهاش چجوری مردم بیچاره رو می‌ترسونن و اونا رو تهدید می‌کنند! باید می‌فهمیدم که احساسات مردم و کجا نگهداری می‌کنه و رمز شکستن طلسم جادوی احساس چیه! من کم نمی‌آوردم! اومده بودم تا این جادوگر و شکست بدم و شادی و نشاط رو به مردم این شهر برگردونم. بعد از یکم استراحت، موقع غروب آفتاب از مخفیگاهم به صورت نامرئی خارج شدم تا برم پیش پیرمرد و ببینم اوضاع این شهر چطوریاست! می‌ترسیدم که ترس بر وجودش غلبه کنه و نیاد اما خوشبختانه اونم خیلی مشتاق بود تا شهرش نجات پیدا کنه و بعد از چند دقیقه با همون شنل نامرئی کننده که بهش دادم، اومد سر قرار.
  6. پارت هشتم وقتی مصمم بودن منو دیدن، دیگه کاری نکردن و منم ازشون دور شدم...رفتم سمت میدون شهر و با صدای بلند فریاد زدم: ـ آهای اهالی...جمع شید! دوره ظلم و ستم دیگه به سر رسیده، بیاین بهم کمک کنیم تا دست ویچر‌ و جادوگرای دیگه رو از این شهر کوتاه کنیم و مردم و از طلسم جادوی احساس نجات بدیم! اما جالب اینجا بود که انگار داشتم برای خودم حرف میزدم و هیچکس توجهی به حرفم نمی‌کرد، فقط پیرمردی خمیده قامت با عصا اومد کنارم وایستاد و ازم پرسید: ـ جوون، تو از کجا اومدی؟! نگاش کردم و گفتم: ـ طلسم جادوی احساس روی تو تاثیر نذاشته؟! با ناراحتی گفت: ـ جوون من امروز، فردا رفتنیم...احتیاجی به معجون بقا ندارم. سریع گفتم: ـ می‌تونی به من کمک کنی؟ مردد نگام کرد و گفت: ـ جوون شجاعی بنظر میای اما باور کن من نه حوصلشو دارم و نه میتونم با ویچر مقابله کنم. هیچکس تو این شهر جرئت اینکار و نداره و همه ازش میترسن! گفتم: ـ نمی‌خوای مردم شهرت نجات پیدا کنن و شادی و خوشبختی دوباره به این شهر برگرده؟! این کینه و بی احساسی تا چقدر باید تو وجود این مردم ادامه پیدا کنه؟! بیا و به من کمک کن...قول میدم که اصلا پشیمون نمیشی!
  7. پارت هفتم تو مسیر به یه بچه برخوردم که بدون کوچیکترین احساسی بهم نگاه می‌کرد! از ادیل پیاده شدم و رفتم نزدیکش...با خوشحالی رو بهش گفتم: ـ سلام دختر قشنگم! فقط بهم نگاه می‌کرد، دستی به موهاش کشیدم و گفتم: ـ به صدای قلبت گوش کن عزیزم، صدای منو میشنوی؟! تا رفتم ادامه حرفم و بزنم، جادوگرا از آسمون اومدن پایین و یکی از اونا اومد نزدیکم و گفت: ـ باید با ما به قلعه بیای! بدون کوچیکترین ترسی رفتم نزدیکش و گفتم: ـ به اربابت بگو هر وقت کارم تموم شد، خودم میام... داشتم می‌رفتم سوار ادیل بشم که جلومو گرفت و گفت: ـ ویچر‌ بزرگ دستور دادن همین الان بیای به قلعه بدون توجه به حرفش، سوار اسبم شدم و رو ادیان گفتم: ـ راه بیفت! از پشت سرم، گردنبندم بهم الهام کرد که اون جادوگره داره یه طلسمی میخونه....سریع دستم و بردم بالا و مانع برخورد طلسم به خودم شدم و تو هوا از بین بردمش...برگشتم سمتش و گفتم: ـ این جادوها اصلا روی من اثری نداره! اینو توی اون گوشت فرو کن...به اون اربابت هم بگو که هر وقت کارم تموم بشه، حتما میام پیشش...و مطمئن باش که این شهر و از دست اون نجات میدم!
  8. پارت صد و سی‌ام گفتم: ـ ولی بنظرم این حرکت خیلی اشتباهیه! داره نوه خودش و حتی تو رو مجبور به کاری می‌کنه که دوست ندارین، بعدشم مگه ازدواج شوخیه؟! نمی‌فهمم واقعا! یهو آهی کشید و با لبخند ناراحتی گفت: ـ برو خداتو شکر کن که تو یه خانواده نرمال زندگی می‌کنی و با این چیزا دست و پنجه نرم نمی‌کنی تینا! دلم براش خیلی سوخت...اینقدر دختر پر انرژی و شوخی بود که اصلا دلم نمی‌خواست ناراحت ببینمش! بغلش کردم و گفتم: ـ غصه نخور ملودی، ایشالا که همه چیز درست میشه! همین لحظه یه نفر با ماشین بی ام و مشکی جلو پامون ترمز کرد و شیشه رو داد پایین و ملودی رو صدا زد...وقتی قیافش و دیدم، شوکه شدم! رفتم تو خلسه و دست و پاهام یخ شده بود...نفسم بالا نمیومد....اون پسر...اون...داداشم فرهاد بود!...اما این چجوری ممکنه؟! فرهاد با این تیپ و قیافه تهران چیکار میکنه؟!...اینقدر محو صورت اون آدم شدم که تکون دادنای ملودی و حرفاشو نمی‌شنیدم! یهو ملودی صورتم و برگردوند سمت خودش و با نگرانی پرسید: ـ تینا...تینا! صدای منو میشنوی؟!؟ کوروش یه دقیقه پیاده شو!...دستای دختره یخ کرده! آخه چی شد یهو! زبونم قفل کرده بود! پسره که پیاده شد و بهمون نزدیک شد، حس کردم فرهاد اومده...با فرهاد واقعا مو نمی‌زد! خیره به پسرخالش مونده بودم و پلک نمی‌زدم! ملودی از کوروش پرسید: ـ کوروش میشناسیش؟! پسرخالش با تعجب نگاش کرد و گفت: ـ معلومه که نه! ملودی گفت: ـ آخه داشتیم حرف میزدیم، تو منو صدا کردی و تو رو دید، اینجوری شد! همونحور که پسرخالش و می‌دیدم با لکنت گفتم: ـ این...این چطور ممکنه؟!..فرهاد...داری‌..داری با من شوخی میکنی؟!
  9. پارت صد و بیست و نهم گفتم: ـ خب نمیتونه مخالفت کنه؟! خندید و گفت: ـ نه، تو مادربزرگش و نمیشناسی تینا جون، وقتی به یه چیزی گیر میده تا عملیش نکنه ولکن نیست! گفتم: ـ خب یعنی چی؟! علاقش نیست، مگه مجبوره؟! بلند بلند خندید و گفت: ـ باز تو بمب اصلی و نمیدونی که از بچگی منو کوروش و برای هم نشون کرد و مثلا قراره در آینده باهم ازدواج کنیم. برعکس ملودی من اصلا نمی خندیدم و گفتم: ـ اینارو جدی میگی؟! همون‌جوری که می‌خندید؛ گفت: ـ می‌دونم عجیبه! ولی واقعا واقعیت داره! گفتم: ـ چه خانواده عجیبی! آخه تو گفتی پسرخالت هست تولد دوست دخترش، با این قضیه مشکلی نداری؟! مقنعشو درست کرد و گفت: ـ من با اصل این قضیه مشکل دارم تینا! منو کوروش مثل یه برادر و خواهر بزرگ شدیم و اصلا بهم حسی بالاتر از این نداریم اما متأسفانه نه ما میتونیم حرفی بزنیم نه خانواده‌هامون جرئت حرف زدن جلوی خاتون خانوم و دارن...زنیکه زورگو! گفتم: ـ خاتون کیه؟! گفت: ـ مادربزرگ کوروش!
  10. پارت صد و بیست و هشتم همون‌جوری که شماره می‌گرفت، پرسیدم: ـ تو که گفتی تک فرزندی! گفت: ـ کوروش مثل برادرمه اما در اصل پسرخاله! ـ آها! بعد اینکه با پسرخالش صحبت کرد، رو به من گفت: ـ تینا، میشه تو هم با من منتظر بمونی تا کوروش بیاد دنبالم؟؟! حوصلم سر می‌ره تنها اینجا وایستم! سریع گفتم: ـ آره عزیزم، من خوابگاهمم ذاتا ته خیابونه... با ذوق گفت: ـ مرسی، به کوروش میگم تو هم برسونه! ـ نه بابا، آخه زحمتتون... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ این تعارفات شهرستانی و لطفا کنار بذار...بعدشم اگه قراره کار برات پیدا کنم، باید به کوروش یکم و این مسئله در حضور خودت باشه بهتره. روی صندلی کنار نگهبانی نشستیم و ازش پرسیدم: ـ پسرخالت شرکت داره؟ گفت: ـ برنج اصلانی که بیلبوردش زده سر میدون قبل دانشگاه رو دیدی؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ آره حتی تبلیغشم تو تلویزیون دیدم گفت: ـ خب این کارخونه و شرکتش مال پدر خدابیامرز کوروش و مادربزرگشه، کوروش هم قراره در آینده مدیرعامل بشه اما خودش علاقه‌ایی نداره گفتم: ـ چرا؟! گفت: ـ از بچگی دوست داشت پلیس بشه الآنم که تو آکادمی پلیس مشغول به کاره! ولی خب مادربزرگش مدام اصرار داره که بعد درسش بیاد بالا سر شرکت و کارخونه
  11. پارت صد و بیست و هفتم گفتم: ـ پس وقتی دارم برمی‌گردم کرمانشاه یبار همراه من حتما بیا خونمون! بغلم کرد و گفت: ـ حتما، بعدشم اصلا نگران کار نباش...یکی از آشناهامون ایندفعه برای کارخونش دنبال حسابدار میگشت، بذار ببینم می‌تونه پاره وقت برات کار جور کنه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ واقعا اینکارو برام میکنی؟! گفت: ـ وا! آره عزیزم، چرا اینقدر تعجب کردی؟! بغلش کردم و گفتم: ـ خیلی ممنونم ازت ملودی، امیدوارم یه روزی برات جبران کنم. زد به شونه‌ام و گفت: ـ حرفشم نزن! همین لحظه گوشیش زنگ خورد و مشغول حرف زدن شد و بعد چند دقیقه که قطع کرد، اخماش رفت تو هم...گفتم: ـ اتفاق بدی افتاده؟! یه هوفی کرد و گفت: ـ مامانم قرار بود بیاد دنبالم، دانشگاه جلسه داره...یعنی من یه روز ماشینم دستم نبود، محتاج همه شدم. خندیدم و گفتم: ـ حرص نخور، نمی‌تونی با تاکسی بری؟! گفت: ـ کی میخواد تو صف تاکسی منتظر بمونه تینا! ولکن توروخدا... بذار ببینم کوروش میاد دنبالم اگه جشن تولد دوست دخترش تموم شده باشه!
  12. پارت صد و بیست و ششم گفت: ـ پس همش سرت تو درس و مشقه! ولی بهت هم میخوره آدم آرومی باشی! گفتم: ـ آره یجورایی، بجاش داداشم برعکس من خیلی آدم شوخ و پر انرژیه! گفت: ـ خیلی دوست دارم این مدل آدما رو! موودم و عوض میکنن...اما متأسفانه که من تک فرزندم و همیشه تنها بودم! تا رفتم حرفی بزنم، استاد اومد سر کلاس و نشد جوابشو بدم...اون روز بجز یکی از کلاسهای بعدازظهر من، بقیش با کلاسهای ملودی مشترک بود و با همدیگه کلی وقت گذروندیم و با اینکه آدمی بودم که سخت با بقیه صمیمی می‌شدم اما این دختر واقعا به دلم نشست و اینقدر رفتارها و کاراش منو یاد فرهاد مینداخت که جای خالیش و برام پر کرده بود...وقتی داشتیم برمیگشتیم، از ملودی پرسیدم: ـ ملودی تو کار پاره وقت سراغ نداری؟ نگام کرد و گفت: ـ چطور مگه؟! گفتم: ـ آخه گفتی اهل تهرانی، گفتم شاید بشناسی اطراف و بهم معرفی کنی! باید کار کنم... پرسید: ـ آخه تو درسهاتم سنگینه، برات سخت نمیشه؟! گفتم: ـ مجبورم واقعا! برای شهریه این ترمم که کار عملیمون زیاد بود، داداشم برام پول و جور کرد و باید بهش پس بدم! برای همینم باید کار کنم. یهو از ته دلش گفت: ـ اینقدر از برادرت تعریف کردی که دلم خواست ببینمش، چه آدم داش مشتی توریه! خندیدم و گفتم: ـ دقیقا همینطوره، حتی رفتار تو منو خیلی یادش میندازه خندید و گفت: ـ جدی میگی؟ ـ آره. ـ نمیاد تهران؟! ـ نه، اون و بابام با همدیگه تو مغازه چرم دوزی که داریم کار میکنن. دستاشو بهم زد و گفت: ـ وای من عاشق کارای دستم...
  13. پارت صد و بیست و پنجم پرسید: ـ از کجا میای؟ ـ کرمانشاه، تو هم که از لهجت پیداست بچه همین جایی! خندید و گفت: ـ آره...راستش من خیلی دلم نگران بودم چون نرم اولمه و هیچ چیزی نمیدونم، خوبه که پیداست کردم دختر! گفتم: ـ منم خیلی خوشحال شدم! بعد به ساعتم نگاه کردم و گفتم: ـ ببین من باید برم ثبت نام کنم، ویلاها هم دقیقا اینجاست...ساعت یک تو کلاس ۳ آموزش همدیگه رو میبینیم؛ باشه؟ بغلم کرد و گفت: ـ حتما، برای من کنار خودت جا بگیر! خندیدم و گفتم: ـ باشه. رفتم ثبت نام کردم و بعد از اون رفتم تو کلاس نشستم...بچها تک تک اومدن و باهاشون سلام علیک کردم. بعد حدود ده دقیقه ملودی وارد کلاس شد و تا منو دید با شادی برام دست تکون داد و اومد کنارم نشست...یه نفس عمیقی کشید و گفت: ـ چقدر این کارای اداری دنگ و فنگ داره!! باز خداروشکر که تموم شد. گفتم: ـ همیشه همینه؛ دیگه عادت میکنی! بهم چشمکی زد و گفت: ـ اینجا با هیچکس آشنا نشدی؟ خندیدم و گفتم: ـ نه والا!
  14. پارت صد و بیست و چهارم نگاهی به ورقه انداختم و گفتم: ـ باید بری پیش آقای تقی پور بخش ویلاها! قیافش نشون میداد که نمیدونه و بازم دلش میخواد بپرسه اما گفت: ـ خیلی ممنونم، لطف کردی! گفتم: ـ میخوای باهات بیام... گفت: ـ پس خودت چی؟! گفتم: ـ نوبتم و گرفتم...فعلا که بچها نشستن، میتونم اون بخش و بهت نشون بدم...تازه یسری از درسات هم با من مشترکه! با خوشحالی گفت: ـ وای خیلی خوشحال شدم! پس میشه باهم بریم.. سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم: ـ حتما... دستشو با شادی به سمتم دراز کرد و گفت: ـ راستی من ملودیم! خیلی خوشبختم... دستشو به گرمی فشردم و گفتم: ـ منم تینام و از آشنایی باهات خیلی خوشبختم! از این آدمای خونگرم و اجتماعی بود...سریع یسری کتاب درآورد و گفت: ـ تینا من اینارو از کتابخونه دانشگاه گرفتم، بنظرت خوبه برای اطلاعات عمومی بخونم؟! نگاهی به کتاباش کردم و گفتم: ـ بجز این اولیه بقیش برات یکم سنگینه... سریع گفت: ـ باشه پس ببرم پسشون بدم...تو ترم چندی؟ ـ من ترم سه! ـ خوبه پس با دانشگاه اخت شدی کاملا؟ خوابگاهی هستی؟! گفتم: ـ آره عزیزم.
  15. پارت صد و بیست و سوم فرهاد سرمو بوسید و گفت: ـ الان اتوبوس حرکت می‌کنه، بذار برم یه چیزی بخرم سریع میام! گفتم: ـ نمی‌خواد فرهاد؛ مامان برام وسیله گذاشت...اگه هم گرسنه‌ام شد تو راه برای خودم یه چیز میخرم! گفت: ـ خیالم جمع باشه؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم: ـ آره خیالت جمع! فقط اینکه پول شهریه دانشگاهمو که بهم دادی رو بعنوان قرض حساب من فرهاد! رفتم سرکار، برات جبران می‌کنم. لپمو کشید و گفت: ـ تو به درس و مشقت برس تیناجون! این چیزا رو من خودم حلش می‌کنم! تا رفتم حرفی بزنم، یهو راننده گفت: ـ مسافرای تهران... تهران...داریم حرکت می‌کنیم! کوله پشتیمو گرفتم و باهاش خداحافظی کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم...دلم واقعا براشون تنگ می‌شد! اما به مامان قول داده بودم که زود به زود برگردم و نذارم که دلتنگم بشن! هندزفریمو گذاشتم تو گوشم و آهنگای مورد علاقمو پلی کردم! با ترمز دستی راننده و سر و صدای مسافرا از خواب بیدار شدم و فهمیدم که از کرمانشاه تا تهران و یکسره خوابیدم...به ساعت نگاه کردم و حدود نیم ساعت وقت داشتم تا برای ثبت نام ترم جدید، برسم دانشگاه...با عجله دربست گرفتم و از راننده خواهش کردم تا با سرعت زیاد بره که برسم دانشگاه...خداروشکر که به موقع رسیدم اما واحد اداری طبق معمول خیلی شلوغ بود و باید منتظر می‌موندم تا نوبتم بشه. همه دانشجوها در حال رفت و آمد بودن منم تو خیال خودم سیر می‌کردم که یهو یکی از پشت زد به کوله پشتیمو گفت: ـ ببخشید خانوم... برگشتم سمت صدا...یه دختر بانمک با لهجه تهرانی بهم نگاه کرد و گفت: ـ من ترم اول پزشکیم، میدونین که کدوم بخش باید برم برای انتخاب واحد؟! با لبخند بهش نگاهی کردم و گفتم: ـ چارت درسیتو گرفتی؟! از تو کیفش، یه ورقه درآورد و داد دستم و گفت: ـ ایناهاش.
  16. پارت ششم ( آرنولد ) من از جنس عنصر آتشم و هیچکس نمی‌تونه خاموشم کنه! از پدرم برام نامه رسیده که سرزمین دیلی، بیشتر مردمش تحت کنترل نیروی ویچر‌، جادوگر بزرگ و ظالم هستن! مردم برای بقای خود مجبور بودند احساسات خود را بدهند و اگر کسی مالیات خود را پرداخت نمی‌کرد، مجبور بود یکی از اعضای بدن خود را به ویچر بزرگ بدهد! خلاصه اینکه تمام احساسات و نیروی طبیعی و قلبی مردم اون سرزمین در حال از بین رفتن بود... دل یکسری از مردم بخاطر ترس و وحشت به قدری سیاه شده بود که روح خودشونو می‌فروختن و از ویچر‌ بزرگ می خواستن که در محضر و قلعه اون بعنوان یک جادوگر بدجنس فعالیت کنن! باید این مردم رو به خودشون می‌کردم و باید با ترسشون مقابله می‌کردن و مقابل ویچر‌ بزرگ وایمیستادن! اون معجون احساسات تنها راه نجات مردم اون سرزمین بود....باید هر جوری بود به اون معجون دست پیدا می‌کردم و اونا رو بین مردم پخش می‌کردم تا از این خواب غفلت بیدار شوند! با تنها رفیق خودم اُدیل( اسب تک شاخ ) وارد این سرزمین شدم...همه مردم با قیافه خالی از هر گونه احساس و با بی‌رمق ترین حالت ممکن خودشون در حال کار کردن بودن...حتی بچه کوچولوها بدون اینکه بازی کنن یه گوشه ‌ایی نشسته بودن و به یه نقطه خیره بودن...غم تو چهره هر آدمی نمایان بود و انگار عشق از وجود تک تکشون بیرون رفته بود....وقتی این وضعیت و می‌دیدم نا‌امید می‌شدم اما بازم ته وجودم بهم دلگرمی می‌داد که می‌تونم این وضعیت و عوض کنم. رو به ادیل گفتم: ـ بنظرم که ما میتونیم! ادیل هم شیهه‌ایی کشید و به راه خودش ادامه داد...قرار بود ورود خودمو با بلندگو به تک تک این آدما اعلام کنم.
  17. پارت پنجم والت سوار جارو دستش شد و از پنجره رفت بیرون تا اون پسرک که تنها خطر برای قدرت من محسوب می‌شد و برام بیاره! این آدم نترس بودنش از کجا نشأت می‌گرفت؟ باید دست به کار می‌شدم و تمام قدرتم و به دست می‌گرفتم تا چشماشو می‌ترسوندم. رفتم طبقه بالای قلعه و در جعبه جادویی که احساسات مردم این شهر و ذخیره کرده بودم رو باز کردم! باید اینارو پنهان می‌کردم تا دستش به اینا نرسه! یه مرد جادویی خودم و بجز خودم اونا رو از دید بقیه نامرئی کردم...روبروی آینه بزرگ اتاق خودم وایستادم و به تصویر داخل اون خیره شدم! اون یه آینه معمولی نبود، من از تو اون آینه با ارواح جادوگران بزرگ تر از خودم در ارتباط بودم و با اونا بابت کارهام مشورت می‌کردم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ ای ارواح بزرگ، به کمکت نیاز دارم! بعد چشمامو بستم و دستام و باز کردم تا انرژی منو حس کنه! ناگهان باد زیادی داخل اتاق وزید و هاله‌ایی از بخار جلوی آینه رو گرفت...صدایی داخل اتاق پخش شد: ـ تهدید دوره و قدرت تو در حال اومدنه ویچر‌! ترس برم داشت...گفتم: ـ اون پسربچه نمی‌تونه با من مقابله کنه! تمام افراد و عناصر این دست تحت کنترل منه! دوباره صدای پخش شد و گفت: ـ اما نیروی وجودی اون خیلی قویه و اگه دیر بجنبی از پست به شکل فجیعی برمیاد! فریاد زدم: ـ نه؛ به هیچ عنوان اجازه نمیدم این اتفاق بیفته! به من کمک کن لطفاً! یهو گفت: ـ باور...باور اون پسر تنها قدرتیه که باعث میشه به وجود تو غلبه کنه! بعلاوه اینکه اگه بتونه با باوری که داره، دل مردمی رو که طلسمشون کردی و بیدار کنه، اون وقته که همه مردم این سرزمین بر علیهت میشن ویچر‌.
  18. پارت چهارم بازش کردم و تصویری از توی نامه پدیدار شد! شخصی جنگجو و نترس به اسم آرنولد پا به این شهر گذاشته و برای مقابله با ویچر بزرگ اومده و قراره از مردم این شهر در مقابل ظلم و ستم ویچر‌ حفاظت کنه! یه چیزی تو چشمای این جوون بود که منو می‌ترسوند. با عصبانیت زدم به نامه که یهو محو شد! ناخنامو توی دستام فشار دادم و گفتم: ـ چطور این آدمیزاد جرئت کرده که پاشو توی قلمروی من بذاره؟! والت رو به من گفت: ـ آروم باشین ویچر‌ بزرگ، تمام جادوگرا و قدرتمون و جمع می‌کنم تا نتونه بین مردم نفوذ کنه! یکی از جادوگرا گفت: ـ این کار بیهودست ویچر‌ بزرگ! باید مخفیگاهش و پیدا کنیم و طلسمش کنیم تا دیگه جرئت نکنه جلوی شما وایسته! گفتم: ـ اون آدم نسبت به طلسم ها مقاومه وگرنه جرئت نمی‌کرد که منو مقابل خودش قرار بده! بعدش فریاد زدم: ـ والت... والت با ترس گفت: ـ بله ویچر‌ بزرگ؟ نگاش کردم و گفتم: ـ جادوگرات و جمع کن و اون پسر و پیش من بیارین! همین حالا...
  19. پارت صد و بیست و دوم از بابا هم دیشب خداحافظی کردم چون صبح زود میرفت مغازه و مامانم کلی بغل کردم، عاشق این زن بودم با اینکه مادر واقعیم نبود اما هیچوقت حس نکردم که مادر ندارم و همیشه و هر زمان نگرانم بود و از صمیم قلبش دوسم داشت و اینو حس می‌کردم. موهامو نوازش کرد و گفت: ـ باز نذاری آخر ماه بیای تینا! دلم برات تنگ میشه...زود به زود بیا خونه! اشکاشو پاک کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم: ـ قربون اشکات بشم من، چشم! شما هم خیلی خودتو با کار خسته نکن، باشه قربونت برم؟! فرهاد موتور و روشن کرد و گفت: ـ خانوم دکتر اگه قربون صدقه رفتنت تموم شده، بجنب...من کار کار دارم. یه اوفی کردم و گفتم: ـ اگه این آقا بذاره. مامان خندید و گفت: ـ حسودیش میشه! یبار دیگه محکم بغلش کردم و کوله پشتیمو برداشتم و پشت موتور نشستم. بعد از اینکه فرهاد منو رسوند ترمینال بهم گفت: ـ وایستا برم برات یه چیزی بخرم تو راه بخوری، صبحانه هم درست و حسابی نخوردی! دستشو گرفتم و محکم بغلش کردم و گفتم: ـ مرسی ازت فرهاد...خیلی خوشحالم از اینکه تو برادرمی. فرهاد با لحن عصبی گفت: ـ دختر ببینم میتونی اینجا بین این همه آدم اشک منم دربیاری! خندیدم و گفتم: ـ خب دارم علاقمو به داداشم ابراز میکنم. دماغمو کشید و گفت: ـ و نمیدونی من چقدر خوشحالم که تو خواهر منی! نمیدونی اذیت کردنت وقتی عصبانی میشی چقدر حال میده! زدم به شونش و گفتم: ـ باز پررو شد!
  20. پارت صد و بیست و یکم تا خواست بیاد اذیتم کنه یه جیغی کشیدم که مامان سریع اومد تو اتاق و گفت: ـ باز چه خبرتونه بچها؟! فرهاد سریع دستاشو برد بالا و گفت: ـ بخدا مامان که من ایندفعه بی تقصیرم، دخترت خواست سلیطه بازی دربیاره! گفتم: ـ دروغ میگه مامان! مامان گفت: ـ خیلی خب بسته! بیاین ناهار آمادست! فرهاد رفت مامان و بغل کرد و گفت: ـ یلدای قشنگ من چه کردی واقعا! بوی لوبیا پلو از بیرونم میومد! منم پشت بندشون رفتم بیرون و اون روز بعد به هفته یه لقمه غذا از گلوم پایین رفت... درس و دانشگاهمو خیلی دوست داشتم و دلم نمی‌خواست تحت هیچ شرایطی از دستش بدم. خداروشکر که حداقل فرهاد بود و توانست این پول و برام جور کنه...موقع ناهار داشتم به غذا خوردنش نگاه می‌کردم که یهو متوجه نگاهم شد و گفت: ـ چیه دختر خوشتیپ ندیدی؟! خندیدم و گفتم: ـ به اندازه تو واقعا ندیدم! یهو با تعجب به مامان نگاه کرد و گفت: ـ مامان شنیدی؟! دخترت واسه اولین بار تو زندگیش ازم تعریف کرد! بابا هم خندید و گفت: ـ البته به خوشتیپی پدرش که نمی‌رسی! فرهاد هم گفت: ـ من غلط بکنم امیرخان! شما در عین پیر بودن هنوزم جذابی؛ عین آمیتا پاچان! هممون با حرفش کلی خندیدیم...خداروشکر که فرهاد بود و تو هر شرایطی سعی می‌کرد زندگیمون و عوض کنه...بنظرم من خوشبخت ترینم دختر دنیا بودم که از بین این همه دختر، من خواهر فرهاد بودم.
  21. پارت صد و بیستم کوروش از حالت من خندید و برام بوق زد و رفت و منم رفتم سمت دانشگاه تا هم به کتابخونه سر بزنم و هم برای ترم جدید ثبت نام کنم. ( تینا ) ـ اینارو از کجا آوردی فرهاد؟ بانک زدی؟؟ فرهاد رو تختم نشست و گفت: ـ تو به ایناش کاری نداشته باش خانوم دکتر، این پول و بردار و فردا ببر دانشگاه و برای ترم جدید ثبت نام کن. پاکت پول و که باز کردم، چشمام گرد شده بود! کلی پول بود داخلش....رو به فرهاد گفتم: ـ مامان اینا میدونن؟ یهو جدی شد و گفت: ـ مامان می‌دونه ولی لطفاً پیش بابا ضایع بازی درنیار! همینجوریشم وضعیت مغازه خوب نیست...دیگه پیش تو شرمنده نشه! ـ نه چیزی نمیگم ولی آخه تو این همه پول و از کی گرفتی؟! فرهاد با کلافگی بلند شد و گفت: ـ تینا گیر دادیااا! از یه رفیق قرض کردم. بهش نگاه کردم و گفتم: ـ ماشالا رفیقتم مثل اینکه خیلی پولداره! اومد کنارم وایستاد و با حالت پز دادن گفت: ـ راجب برادرت چی فکر کردی دختر؟! من با آدمای خیلی کله گنده میگردم! از حرکتش خندم گرفت و پاکت و گذاشتم تو کوله‌ام و گفتم: ـ خب باشه برو بیرون دیگه زیادی داری پر میدی! فرهاد بهم زل زد و گفت: ـ دختر اینجوری از داداشت تشکر می‌کنی؟! الان می‌دونم چیکارت کنم!
  22. پارت صد و نوزدهم بعد رو بهم گفت: ـ کمربندتو ببند! خندیدم و گفتم: ـ چشم آقای پلیس! راه که افتادیم بهش گفتم: ـ حالا رفتی جشن تولد اینقدر جدی نباش، ذوق دختره کور نشه. کوروش دنده رو جابجا کرد و گفت: ـ تو دلقک دوست داری ولی سوگل عاشق همین جدی بودن من شد! شیشه ماشینم دادم پایین و گفتم: ـ زرررشک! کوروش گفت: ـ دختر تو نمی‌خوای طرز حرف زدنت و درست کنی؟! با این وضعیت بعید می‌دونم که کسی بیاد خواستگاریت... خندیدم و گفتم: ـ فعلا که تو ذهن مادربزرگت من عروس خانواده شمام! کوروش زد به فرمون و با کلافگی گفت: ـ وای توروخدا دوباره بهم یادآوری نکن! بعد از تقریبا به ربع رسیدیم دم در دانشگاه و وقتی پیاده شدم کوروش گفت: ـ برو درستو بخون خانوم دکتر! بعدا لازممون میشی. با حالت مسخره اداشو درآوردم و گفتم: ـ هر هر هر؛ خیلی خندیدم!
  23. پارت صد و هجدهم ( ملودی ) هفته بعد ترم جدید شروع می‌شد و کار عملی زیادی داشتیم. رفتم خونه خاله تا بهشون سر بزنم و از کوروش بخوام سر راه منو برسونه کتابخونه! یکم سر به سر هم گذاشتیم و داشتیم میومدیم پایین که باز گیر این خاتون خانوم افتادیم! از صلابتش خیلی خوشم میومد اما بی‌نهایت زورگو بود و دلش می‌خواست فقط حرف خودش باشه! به زور میخواست که من عروسشون بشم در حالیکه منو کوروش همدیگه رو به چشم برادر و خواهر میبینیم و هم اینکه ذاتا کوروش خودش یه دختر دیگه تو آکادمی پلیسی که توش درس می‌خونه رو دوست داره! حالا به چشم برادری قیافه کوروش کاملا تایپمه اما بیشتر اوقات آدم جدی و ساکتیه و هر از گاهی سر به سر من می‌ذاره و چون شخصیت و رفتار برای من واقعا مهمه نمی‌تونم به چشم دیگه نگاهش کنم. به خانوادمم گفتم اما همشون انگار نسبت به این زن یه رودربایستی بزرگ داشتن و میگن لابد صلاح ما رو بیشتر می‌دونه! خاتون خانوم با عصاش اومد نزدیکمون و صورت منو بوسید و گفت: ـ دختر قشنگم چطوره؟ لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ خوبم خاتون خانوم، مرسی به مرحمت شما! بعد نگاهی به کوروش کرد و گفت: ـ امیدوارم از این به بعد همیشه شما دوتا رو اینجوری ببینم! کوروش پوفی کرد و گفت: ـ مامان بزرگ دوباره شروع نکن لطفا! دوباره میخواست روضه های تکراریشو شروع کنه که کوروش رو به من چشمکی زد و گفت: ـ ملودی باید سریع برسه به دانشگاه مامان بزرگ، بعدا می‌بینمت! بعدشم بازوم و کشید و رفتیم و سوار ماشینش شدیم؛ خندیدم و گفتم: ـ خدایی کوروش چرا مادربزرگت اینقدر رو این مسئله کلید کرده؟! کوروش که مشخص بود کلافه شده گفت: ـ کاش منم دلیلشو بفهمم!
  24. پارت صد و هفدهم بعد کوروش ملودی رو بغل کرد و گفت: ـ نه این اجازه رو بهش نمی‌دم که دختر خالم و اذیت کنه! ملودی بهش نگاه کرد و گفت: ـ راستی از اون رفیقت چه خبر؟! همون که باهاش ایندفعه عکستو گذاشتی! کوروش یهو گفت: ـ هیچی بابا! تا تو ازش خوشت اومد، ازدواج کرد! ملودی با ناراحتی گفت: ـ ای بابا! آخرین کراشم هم رفت و قاطی مرغا شد! وسایل نقاشیمو جمع کردم و به مکالمه جفتشون فقط می‌خندیدم. رو به ملودی گفتم: ـ دخترم، مادرت هنوز از دانشگاه برنگشت؟! ملودی به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ نه خاله، گفت امروز اضافه کاری می‌مونه! بعدش رو کرد سمت کوروش و گفت: ـ کوروش، امروز من ماشین دستم نیست، منو می‌بری کتابخونه؟! کوروش هم گفت: ـ آره قبل از اینکه برم تولد، میرسونمت! بعد از اینکه با من خداحافظی کردن، رفتن...واقعا قرار بود سرنوشت این دوتا بچه چی بشه؟! هر روز دغدغه ام شده بود که هم من و هم آتوسا به این فکر کنیم چطور می‌تونیم مامان خاتون و قانع کنیم که این بچها بجز حس مثل برادر و خواهری، هیچ حس دیگه‌ایی بهم ندارن و با این وضعیتی که ما داریم میبینیم امکانش هم نیست که بینشون حسی بوجود بیاد!
  25. پارت صد و شانزدهم از اینکه یه چنین خواسته‌ایی رو مامان خاتون رو دوشم گذاشته بود واقعا ناراحت بودم و بعلاوه وقتی رفتار این بچه ها رو باهم می‌دیدم که واقعا بجز حس مسئولیت و دوست داشتن همدیگه بعنوان یه خواهر یا برادر، بیشتر ناراحتم می‌کرد...نقاشی رو بسته بندی کردم و رو به ملودی که رنگ چشماش عین چشمای خودم بود گفتم: ـ عزیزم، تو خونه ما حرف آخر و مامان خاتون میزنه و چون بزرگ ماست، واقعا کاری از دستمون برنمیاد! باور کن بارها پیش اومده که من با آتوسا باهاش حرف زدیم و گفتیم شدنی نیست اما قانع نمیشه! کوروش با ناراحتی تابلوی نقاشی و ازم گرفت و سرم رو بوسید و گفت: ـ غصه نخور مامان قشنگم! فعلا منو این خانوم دکتر با همدیگه نقشمون رو بازی می‌کنیم تا ببینیم بعدا چیکار میتونیم بکنیم! ملودی با خنده رو به کوروش گفت: ـ تازه دیروز که اومده بودم اینجا تا به خاله سر بزنم، منو تنها گیر آورد و شروع کرد به نصیحت کردن من! کوروش سعی کرد خندشو پنهون کنه و گفت: ـ چی می‌گفت؟! ملودی رفت نزدیکش و با عشوه های خنده دار گفت: ـ می‌گفت باید برای نوه‌اش دلبری کنم تا عاشقم بشه! رو زبونم مونده بود که بگم نوه‌ات فقط رو مخه منه... بعد این حرکتش هم من و هم کوروش جفتمون با صدای بلند خندیدیم! رو به ملودی گفتم: ـ خوب اداشو در میاری! اگه بفهمه می‌کشتت...
×
×
  • اضافه کردن...