رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      178


  2. Mahy

    Mahy

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      21


  3. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      2,021


  4. هانیه پروین

    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      824


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/23/2026 در پست ها

  1. به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: بعضی وقتا یک کتاب یا داستان باعث امید میشه ، و اون امید باعث میشه یک دختر با قدرت امیدی که از اون داستان میگیره ، یک جهان رو از تاریکی نجات بده...‌ مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند...
    2 امتیاز
  2. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    2 امتیاز
  3. نام رمان: خرابکاران دهه هشتادی نویسنده: ساحل رستگار | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی خلاصه:،خانه ما، محله، ما مدرسه ما و خود ما همه باهم تصمیماتی گرفتیم که تا سالها در کنج ذهن ما ثبت شد و این خود «ما» بودیم که اینهمه اشتباه کردیم و تقاص دادیم! رمان درباره دختری به اسم سوگل هست‌ که سه تا خواهر دیگه هم داره و به شدت از هم متنفرن! داستان از اونجایی شروع میشه که سوگل ناخواسته چیزی رو می‌بینه که نباید ببینه و می‌فهمه که بین مدارس دخترونه و پسرونه مواد پخش می‌کنن. سوگل هم که خیلی فضول و لجبازه و می‌خواد از همه چی سر در بیاره...
    1 امتیاز
  4. #پارت هفده... گردا خندید و گفت: - این تخم غاز است از مزرعه‌ی مایلز وودمَن آورده‌ام، اینان را من درست کرده‌ام مخصوص دو دوست عزیزم، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمی‌توانند از این غذا بخورند. سیگرون: - گردا تو دزدی کرده‌ای؟. گردا: - نه فقط قرض گرفته‌ام تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون: - این کار اصلا قشنگ نیست و مطمئنا جناب وودمن راضی نیست، همین الان پولش را ببر و بده. گردا: - می‌برم دیر نمی‌شود. سیگرون: - حرفم را دوباره تکرار کنم!. گردا: صبحانه سرد می‌شود بعدا می‌برم. سیگرون سینی را برداشت و گفت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعه‌ی وودمن رفت و صدایش زد وقتی آمد گفت: - سلام جناب وودمن اشتباه من را ببخشید من بی اجازه از مزرعه‌یتان چند تخم غاز برداشتم و الان آورده‌ام پولش را بدهم؛ من را می‌بخشید!. وودمن بی حوصله دستش را دراز کرد و گفت: - پول. گردا سکه‌ها را کف دستش ریخت و برگشت بعد از خوردن صبحانه به شهر رفتند جایی که جشن سالیانه‌ برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار می‌کردند هر سه با دقت به مردم نگاه می‌کردند طبق مشخصاتی که فریدا داده بود دنبال پسری با موی بلند مشکی، چشمان توسی، لاغر و قد کوتاه بودند ولی کسی با این مشخصات دیده نمی‌شد تمام مردم قد بلند و هیکلی بودند و وجود فرد لاغر و قد کوتاه خیلی تو چشم بود ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت‌: - پول‌هایم، یکی آن‌ها را دزدیده. سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت: - تو دیدی چه کسی آن‌ها را برداشته؟. دختر: - نه ندیدم فقط جای خالی کیسه‌ی سکه‌هایم را حس کردم و وقتی نگاه کردم دیدم نیست. سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد تا شاید سارق را پیدا کند خیلی گذشته بود گردا گفت: - برویم غذا بخوریم من حسابی گشنه شده‌ام. فریدا: - ولی تو که به همین تازگی از خجالت سه تا تخم غاز درآمدی. سیگرون: - تو گردا را نمی‌شناسی همیشه گشنه است برویم که ممکن است همینجا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند. بعد به سمت غذاخوری رفتند و منتظر آوردن سفارش‌شان شدند نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که موهای بلند و مشکی داشت پوست سفید و استخوانی داشت با چشمان توسی، قد بلند و لاغر با بازوان قوی. به راحتی آب خوردن کیسه مردی را از کمرش باز کرد و رفت سیگرون به دو دوست پر حرفش نگاه کرد ولی آن‌ها غرق در گفتن و خندیدن بودند، سیگرون بلند شد و سمت مرد رفت از بین جمعیت به سختی گذشت و مرد را پیدا کرد خیلی راحت و مرموزانه اموال مردم را برمی‌داشت و می‌رفت دیگر سیگرون مطمئن شده بود که او آیوار سلینگر است هر جا می‌رفت سیگرون هم دنبالش بود بعد از کلی دزدی از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت سیگرون بدون لحظه‌ای درنگ و استراحت دنبالش بود از کوهی بالا رفت و وارد غار شد و سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده در پشت صخره‌ای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا نه. ....
    1 امتیاز
  5. #پارت شانزه... فریدا: - او هم همانند ما اسیر دست آنگلوساکسون‌ها بود ولی دیگر خبری ازش ندارم. گردا: - می‌دانی کجاست؟. فریدا: - نه از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا: - اگر او را ببینی می‌شناسی؟. فریدا: - هجده سال است که او را ندیده‌ام مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد و گفت: - فریدا خواهش می‌کنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر می‌کنی. فریدا: - چرا این قدر به سیگرون اهمیت می‌دهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟. گردا: - سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانواده‌ام مراقبم بوده باید با بالاترین جایگاه دست پیدا کند یادت رفته به گفته‌ی سیرنا او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیز تر و مهم تر می‌شود. فریدا: - بسیار خب کمک‌تان می‌کنم ولی به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید تا در قصر در آرامش باشم. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید و گفت: - بسیار خب تو می‌شوی خدمتکار و من می‌شوم محافظش، اینطور همه در آرامش خواهیم بود. بعد از کلی مسخره بازی و خنده و خیال بافی خوابیدند. .... گردا زود تر از سیگرون بیدار شد و صبحانه را آماده کرد و گفت: - دخترا بیدار شید باید بریم که کلی کار داریم. سیگرون در جا نشست و چشمانش را مالید و گفت: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا می‌کنی. گردا گفت: - مگر نمی‌خواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید باید برویم تا دیر نشده. سیگرون: - نیازی به شما نیست خودم میروم. گردا: - ولی شما به ما نیاز دارید چون فریدا آن دزد پلید را می‌شناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد و گفت: - تو او را میشناسی؟ چطور؟. فریدا خمیازه‌ای کشید و گفت: - مطمئن نیستم آخر هجده سال است او را ندیده‌ام. سیگرون: - پس چطور می‌خواهی کسی که هجده سال است ندیده‌ای را پیدا کنی؟. فریدا: - اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند سعی‌ام را می‌کنم که پیدایش کنم. سیگرون: - مگر گردا چه قولی داده؟. گردا لبخند زنان گفت: - این رفیق دیرینه‌ی خوش خیال ما دنبال همسر از طبقه‌ی جال‌ها می‌گردد، من هم گفتم یا سحر و جادو کاری می‌کنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانه‌ای نصیب‌شان کرد و گفت: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد تو هم که یک کارلسی چرا دنبال سحر و جادو میگردی؟. گردا: - بیخیال این حرف‌ها، صبحانه‌ی شاهانه‌ای برایتان فراهم کردم از آنان که شاه و ملکه هم نخورده‌اند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند فریدا گفت: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را می‌خورند چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بار گذاشته‌ای.
    1 امتیاز
  6. 1 امتیاز
  7. ساندویچ هفتاد و هشت🍔 - نارسیس... فکر کنم باید نگه‌داری! هشدار کلارا باعث شد از فکر بیرون بیام. ماشین پلیس یک کیلومتر جلوتر از ما ایستاده بود، فقط این نبود. چراغ آبی‌ توی دست مامور پلیس، به قدری جلب‌توجه می‌کرد که ندیدنش ممکن نبود. اشاره می‌کرد ماشین رو نگه‌دارم. سرعت ماشین رو پایین آوردم و در نزدیکیشون، ماشین رو کنار زدم. دو تا مامور مرد از جلو به سمتمون اومدن. زیر لب زمزمه کردم: - بالاخره پیدام کردن! کلارا یک لحظه هم چشم‌های گشادش رو از مامورها جدا نمی‌کرد. با صورت رنگ پریده پرسید: - حالا چی‌کار کنیم؟ قبل از اینکه بتونم جواب بدم، دو تقه به شیشه ماشین خورد. سینه‌م رو از هوای سنگین داخل ماشین پر کردم و شیشه رو پایین کشیدم. مامور پلیسی که عینک آفتابی داشت، با صدای بم و جدیش که من رو یاد گوینده‌های مستند حیات وحش می‌انداخت، پرسید: - نارسیس بلادبورن؟ تا اون لحظه، هیچ‌وقت تا این حد از اسمم بیزار نشده بودم. کاش هر چیز و هر کسی بودم، جز نارسیس بلادبورن. سر سنگینم رو تکون دادم و بر خلاف میل باطنیم، گفتم: - خودم هستم. هر چند که اینها فقط تشریفات بیخود بود؛ اون مامورها بی‌شک می‌دونستن من کی‌ هستم و چرا باید ماشینم رو متوقف کنن. مامور ته‌ریش خاکستری رنگی که حدس می‌زدم دو هفته‌ست اصلاح نشده رو خاروند، این کار از ابهتش در نظرم کم کرد. - باید همراه ما به اداره پلیس بیاین خانم بلادبورن. کنار کشید تا درِ ماشین رو باز کنم و پیاده بشم. مامور پشت‌سرش، جوان‌تر و بی‌تجربه‌تر به نظر می‌رسید. شاید من فقط یکی از ده‌ها مجرمی بودم که در طول روز دستگیر می‌کردن، اما مامور جوان، با اشتیاق و کنجکاوی هر حرکتم رو دنبال می‌کرد. کلارا بازوم رو گرفت و با چشم‌های‌ لرزان بهم نگاه کرد. نگاهش داد می‌زد که دوست نداره با اونها برم، اما می‌دونست این درست نیست، برای همین هم به زبونش نمی‌آورد. بهش اطمینان دادم: - اتفاقی نمی‌افته، تو نجاتم میدی کلارا. اخم کرد و سرش رو با اطمینان تکون داد. گفت: - زیاد طول نمی‌کشه، طاقت بیار و مراقب باش! نیشخندی زدم و آخرین چیزی که بهش گفتم رو خوب به خاطر دارم. - من یه ماشین قتلم، فراموش کردی؟ اون جوجه‌پلیس‌ها باید مراقب باشن! فشار دستش روی بازوم کمتر شد و چشم دزدید. پیاده شدم و مقابل دو مامور پلیسی که قد کوتاه‌تر از من بودن، ایستادم. مامور عینکی، دست به کمر زده بود اما مامور جوان، جلو اومد. برق دستبند‌های توی دستش، کمتر از برق چشم‌هاش بود. پرسیدم: - اولین بارته این کارو می‌کنی، نه؟ صدای باز و بسته شدن در ماشین رو شنیدم. مامور جوان، اون دستبند‌ها رو در کمال شادی به دستم زد. کلارا جلو اومد و همونطور که گونه‌هاش به خاطر گریه برق می‌زدن، جیغ کشید: - داری چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌خواست فرار کنه، مطمئن باش نمی‌تونستی سایه‌شم گیر بندازی! بازش کن! مامور پلیس جوان، بی‌توجه به کلارا، کلماتی که تا حالا فقط توی فیلم‌های جنایی شنیده بودم رو برام بازگو کرد: - نارسیس بلادبورن، شما به جرم آدم‌ربایی دستگیر هستید. حق دارید سکوت کنید. هر چیزی که بگید، ممکنه در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه.
    1 امتیاز
  8. پارت دویست و سوم بعدش قطع کردم. پدر قضیه گوشیه پوریا رو حل کرده بود و الان نوبت نگهبانا بود. باید بهشون می‌گفتم که حواسشون به پوریا باشه و پیشش به هیچ عنوان سوتی ندن! پایین نگهبانا رو جمع کردم و رو بهشون گفتم: ـ امشب آرون میاد اینجا! به هیچ عنوان، هیچ کدومتون کاری انجام نمی‌ده! چشم و گوشتونو می‌بندین. همشون یک صدا گفتن: ـ چشم خانوم! ادامه دادم: ـ اگر هم پوریا یا شاهین بابت این موضوع ازتون پرسیدن، به روی خودتون نمیارین! متوجه شدین؟؟! دوباره همشون به نشونه تایید سرشون و تکون دادن. با حالت تهدید به همشون نگاه کردم و گفتم: ـ اگه بشنوم یا ببینم کسی حرفی بابت این موضوع بهشون گفته؛ بدون کوچیک ترین مکثی می‌کشمتون، فهمیدین؟! همشون با ترس بهم نگاه کردن و گفتن: ـ بله خانوم! ـ خوبه! حالا برید سر کارتون... همشون پراکنده شدن و رفتن سرجای خودشون مستقر شدن. باید این قضیه رو جوری نشون میدادم که انگار باوان با خواسته خودش همراه آرون رفته تا پوریا کامل ازش ناامید بشه و اصلا به فکر این نیفته که دنبالش بگرده.
    1 امتیاز
  9. پارت دویست و دوم از قیافش مشخص بود که از رفتارم تعجب کرده و خیلیم ترسیده...زبونش بند اومده بود. دلم خنک شد...تمام اداها و اطوارش بخاطر دلگرمیش به پوریا بود و حالا که پوریا نبود و داشت گورشو از خونمون گم می‌کرد، باید حذف دلمو بهش میزدم...انگشت تهدید رو گرفتم سمتش و گفتم: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمی‌پلکی! که البته بعید می‌دونم بتونی پیشش باشی و بعدش با عصبانیت در و روش بستم...اصلا برام مهم نبود که راجبم چه فکری می‌کنه. فقط منتظر بودم که گورشو گم کنه! ورقه‌ی مچاله شده‌ایی که ازش گرفته بودم و باز کردم...توش نوشته بود: احتیاج دارم که دختر کوچولوی سالیوان بغلم کنه و بگه که منم دوستت دارم... این دیگه چیه؟! دختر کوچولوی سالیوان دیگه کی بود؟؟ نکنه منظورش همین دختره بوده باشه!!! خوب شد قبل اینکه این دختره کامل ورقه رو باز کنه، از دستش گرفتم. اوضاع واقعا وخیم تر از اون چیزی بود که فکرشو می‌کردم. ورقه مچاله شده رو گذاشتم روی میز و سریعا به اون شماره‌ایی که به آرون داده بودم، تماس گرفتم...آرون برداشت و گفتم: ـ آرون، بیا سمت ویلا...پوریا رفته! آرون: ـ دارم میام.
    1 امتیاز
  10. پارت دویست و یکم کلید برق و خاموش کردم و همون‌طور که می‌رفتم سمت در گفتم: ـ برمیگردیم پدر. پوریا تهش می‌فهمه که باید کنار ما وایسته! بعدش از اتاق رفتم بیرون و آروم از پله ها رفتم بالا تا یه سر و گوشی آب بدم و ببینم که این دختره داره چیکار می‌کنه! در کمال تعجب دیدم که در اتاق پوریا بازه و برق روشنه...متوجه شدم که باوان تو اتاقشه! با توپ در رفتم سمت اتاق و دیدم که روبروی میز کارش وایستاده و یه ورقه تو دستشه...سریع از پشت سرش، ورقه رو از دستش برداشتم و با عصبانیت که توی صدام موج میزد گفتم: ـ تو توی این اتاق چیکار داری؟ خیلی عادی گفت: ـ اومدم ببینم پوریا... تا اسم پوریا رو شنیدم گُر گرفتم و گفتم: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و می‌‌گردی؟؟ دنبال چی هستی تو؟ از این حرفم جا خورد، فکر می‌کرد نمی‌دونم که داره از هر فرصتی استفاده می‌کنه تا پوریا رو بکشه سمت خودش... با تته پته گفت: ـ من...من..فقط نداشتم جملشو تموم کنه. حالا که پوریا نبود، جرئت گرفته بودم و با حرص رفتم سمتش و بازوشو محکم گرفتم توی دستام و با قدرت از اتاق پرتش کردم بیرون و گفتم: ـ گمشو!
    1 امتیاز
  11. پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟
    1 امتیاز
  12. #پارت_30 نگاهم که به قیافه اخمو و حرصیش افتاد زدم زیر خنده. از لای دندون های چفت شدش غرید: _ارتین:دارم برا خاله ریزه. تهدیدش رو جدی نگرفتم، اره بابا اینو خانوادش هم جدی نمی گیرن. به سمت دسشویی اتاق رفتم، بعد از انجام عملیات مربوطه بیرون اومدم.روی میز وسایل صبحونه چیده شده بود و گشاد خان هم نشسته بود همونجا. الهی عمه مون قربونش بره بچم منتظر نشسته باهم صبحونه بخوریم اخیییی. _وجدان: بچه ت! با این هیکل گنده بهش میگی بچم؟! اره راس میگی وجی جون این گشاد الدین هرکولی هست واسه خودش. رفتم سمت میز و روبروی ارتین نشستم، دو لپی شروع کردیم به خوردن. _سوگند: بعد صبحونه کجا بریم؟ لقمه ای که گرفته بود رو داد به سمتم گرفت و در همون حال گفت: _ارتین: مگه دیروز نگفتی بریم خرید؟! سری تکون دادم و لقمه رو ازش گرفتم. _سوگند: یادم نبود! بعد هم شمال و عشق و حال با بر و بچ. _ارتین: بر می گردیم تهران، شمال کنسل شد. تعجب کردم، خیلی رو شمال اصرار داشتن که. _سوگند: چرا؟؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: _ارتین: صبح که خواب بودی امیر زنگ زد، گفت دادگاه داره، سردار عمل داشته، سامان و ساسان هم برای یه قرارداد مهم رفتن کانادا. با تعجب گفتم: _سوگند: برای همه یهویی کار پیش اومده، عجب! *** با ذوق تو اینه اتاق پرو به لباس تو تنم نگاه می کردم خدایی خیلی خوشگل بود. یه پیراهن که دکلته بود و بالا تنه ش سنگ دوزی شده بود و از کمر تا کمی بالا تر از زانو هم کلوش می شد و قرمز رنگ بود. کامل ه به تنم چسبیده بود و برجستگی های بدنم رو قشنگ به نمایش می ذاشت و تضاد جالبی هم با پوست سفیدم داشت. یهو در اتاق پرو باز شد، به خیال این که ارتین هست بدون این که از اینه دل بکنم با همون ذوق وصف نا پذیرم گفتم: _ارتین: ارتینننن ببین چه خوشگله! اما با صدای اخ گفتن یه نفر با شتاب برگشتم سمت در. ارتین یه مردی رو زیر مشت و لقدش گرفته بود و می زد و زیر لب فحشش می داد. _ارتین: مرتیکه چه غلطی می کردی؟ مگه خودت ناموص نداری؟ غلط کردی داشتی زن من رو نگاه می کردی غلط کردییییی. با صدای فریادش از شوک در اومدم، با ترس جیغ زدم: _سوگند: ارتین ولش کن، کشتیش. با صدای جیغم مرده رو ول کرد که بی اختیار پرت شد رو زمین. بی توجه بهش با خشم اومد سمتم، رگ گردن و پیشونیش متورم شده بود و چشماش از عصبانیت سرخ سرخ بود تا به حال اینطوری ندیده بودمش، خدایا خودت به خیر کن غلط کردم. بی توجه به جماعتی که با بهت و تعجب نظاره گرمون بودن داد زد: _ارتین: تو یکی خفه شو! گمشو لباست رو عوض کن بریم. نا خوداگاه بغضم گرفت بد جور، با دیدن این که حرکتی نمی کنم با حرص بازوم رو تو دستش گرفت و پرتم کرد داخل اتاق پرو. دوباره صدای دادش بلند شد. _ارتین: مگه کری؟ زود باش. کر نشده بودم، صدای نکره ش رو واضح داشتم می شنیدم، اما غرور خورد شده م اجازه حرف زدن بهم نمی داد.بد تر از غروروم،دلم بود.منِ احمق وابسته ی اون چشم های وحشی شده بودم،چشم هایی که الان با بی رحمی نگاهم می کردن. بازوم رو موقع گرفتن تو دستش به قدری بد فشار داده بود که مطمئن بودم الان کبود شده و خیلی بد درد می کرد. قطره اشک لجوجی روی گونه م سر خورد. از اتاق پرو انداختمش بیرون و با بغضی که تو گلوم نشسته بود لباسام رو عوض کردم. بی توجه بهش از اون بوتیک لعنتی زدم بیرون.
    1 امتیاز
  13. #پارت_29 دم راننده گرم! اونقدر این ور اون ور شیراز بردمون از خستگی دیگه رو به موت بودم، همین که رسیدیم هتل لش کردم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد. «ارتین» اونقدر از صبح مثل بچه ها این اون ور دویده بود و خوراکی خورده بود نای نفس کشیدن هم براش نمونده تا سرش رسید به بالشت سه سوت خوابش برد. صدای تو مغزم بهم نهیب زد! _چرا انقدر برات مهم شده؟ واقعا چرا انقدر سوگند برام مهم شده! من که ازش متنفر بودم حالا چرا نیستم؟! چرا می خوام بهم توجه کنه؟! چرا از بی توجهیش حرصم می گیره؟! چرا وقتی باهاشم همه چیز و همه کس یادم می ره و فقط فکرم پیش اونه؟! هوووفف خدایا دارم دیوونه می شم. اروم سمت تختش قدم برداشتم و کنارش نشستم، به صورت گردش خیره شدم. برعکس شیطونی هاش تو خواب خیلی مظلوم بود، عین یه فرشته! میخ لب های قلوه ای و صورتیش شدم. بدون این که حرکاتم دست خودم باشه مسخ شده داشتم به قورتش نزدیک می شدم که... با تکون کوچیکی که خورد به خودم اومدم. یکی نیست بگه احمق این از اون دختر ماست ها نیست پاشه ببینه چه غلطی می خواستی بکنی یه کشیده حسابی رو صورتت می خوابونه! کلافه دستی به موهام کشیدم، تی شرتم رو با یه حرکت از تنم کندم و خزیدم زیر پتو. اما خواب به چشمم نمی یومد، یه حس لعنتی وادارم می کرد به نیم رخش که رو بالشت افتاده بود خیره بشم! «سوگند» یه مگس هی می نشست رو صورتم، اخر سر قاطی کردم با همون چشمای بسته کوبیدم تو ملاجش. _سوگند: اخخخخخ پاک دیوونه شدم ها زدم دماغ نازنینم رو داغون کردم. با صدای خنده ی بلند یه نفر چشمام رو باز کردم. بیا این گشاد خان هم که هی راه به راه به ریش من می خنده. پا شدم نشستم و بعد از خمیازه بلندی با نیش خند گفتم: _سوگند: سر صبحی به می خندی؟ می زنم شتک بشی ها. با پوزخند جوابم رو داد: _ارتین: جرعتش رو نداری. ابرویی بالا انداختم و گفتم: _سوگند: عه! طی یه حرکت انتحاری از تخت پریدم روش. بیچاره عموم چی می کشه از دستش این بچه ش چلاغه که اه. بی خاصیت الدنگ نتونست تعادلش رو حفظ کنه و دراز به دراز افتاد رو زمین منم روش، حالا این وسط صفت گرفتتم و ولم نمی کنه. غر زدم: _سوگند: اه ول کن ارتین. چشماش بیش از حد شیطون شده بود! _ارتین: اگه می تونی برو خب. _سوگند: حالت رو می گیرم ها. ابرویی بالا انداخت و با جسارت گفت: _ارتین: بگیر ببینم. خیلی خب خودت خواستی گشاد الدین اعظم! با لبخند خبیثی سرم رو بردم جلوتر، از هیجان و استرس چشماش گرد شده بود، درست لحظه اخر همین که صورت هامون یک میلی متر باهم فاصله داشتن دماغش رو گاز محکمی گرفتم که سریع ولم کرد و صدای فریادش بلند شد. چیه فکر کردین صحنه بوس و ماچ و این حرفا ست؟! نه بابا ما که اهل این حرف ها نیستیم.
    1 امتیاز
  14. پارت دویست پدر با کلافگی پرسید؛ ـ باز چیشده؟! گفتم: ـ چرا خواستین که گوشی پوریا رو از دسترس خارج کنه؟! پدر یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ بعضاً یه سوالاتی می‌پرسی که واقعا به هوشت شک می‌کنم ملیکا! چیزی نگفتم که خودش ادامه داد و گفت: ـ بخاطر اینکه اون دختر وقتی پوریا رو پیش خودش نبینه، بهش زنگ میزنه...برای اینکه بهش دسترسی نداشته باشه... حرف پدر و قطع کردم و با شادی گفتم: ـ آفرین پدر؛ چطور به ذهن خودم نرسید؟!! کار خیلی خوبی کردین... پدر تو تختش جابجا شد و بهش کمک کردم تا پتو رو بکشه روی تنش و گفتم: ـ خوب بخوابی! پدر گفت: ـ امیدوارم که از فردا به همون روال سابق زندگیمون برگردیم!
    1 امتیاز
  15. پارت صد و نود و نهم قبل اینکه قطع کنه، پدر گفت: ـ محسن، یه کار دیگه هم دارم! کنجکاو بودم که پدر چی میخواست بگه! محسن از پشت خط گفت: ـ سراپا گوشم. بفرمایید. ـ گوشی پوریا رو یجوری گیر بیار و بذارش رو حالت ایرپلین...نمی‌خوام برای چند ساعت گوشیش در دسترس باشه! تعجب کردم که پدر چرا یه همچین درخواستی کرده...محسنم مشخص بود که تعجب کرده اما چیزی نپرسید و با همون لحن گفت: ـ چشم! پدر گفت: ـ مطمئن باش پاداش اینکارتو میگیری! محسن با ذوق گفت: ـ خیلی ممنونم ازتون! بعدش گوشی و قطع کرد و رو بهم گفت: ـ از اینجا به بعدش با توئه ملیکا! حواست به اون دختر و کارکنا باشه و مطمئن باش که اون بی عرضه کارشو به درستی انجام میده! با خیال راحت گفت: ـ اونو بسپارش به من پدر! فقط یه چیزی...
    1 امتیاز
  16. #پارت_پانزدهم لیوان را کمی محکم‌تر گرفت؛ مزه‌ی شیرین هات‌چاکلت، با یادآوری ازدواجی که به او تحمیل شده بود، دیگر به دهانش نمی‌نشست. ******** رو به روی یک آپارتمان مسکونی ایستاده بودند. سیاهی شب کمی دید نورا را می‌گرفت، اما ساختمان کهنه هنوز پیدا بود. نورا نگاهی به ساختمان و نگاهی به رادین انداخت _خانه امنی که میگفتی اینه؟بقالی سر کوچه که از این امن تره! رادین بی حرف کلید را از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد. هردو وارد خانه شدند.. یک ساختمان معمولی با یک حیاط معمولی تر! نورا محیط را از نظر گذراند؛ جز یک باغچه کوچک چیز جذابی در حیاط نبود. رادین بی اعتنا چند پلهٔ جلوی در را بالا رفت و نورا به دنبالش دوید. در نزدیکی در متوجه صفحه‌ی باریکی کنار دستگیره شد. فلزی سرد و ساده بود؛ اما دایره‌ی شیشه‌ای کوچکی بالای کلید، زیر نور کم ماه برق زد. رادین اول کلید را چرخاند. بعد انگشتش را روی سنسور گذاشت. قفل با صدایی کوتاه و خفه آزاد شد؛ رادین وارد خانه شد و کوله اش را روی مبل انداخت. نورا همانطور که همه چیز را با دقت نگاه می کرد خمیازه ای کشید و از راهروی باریک جلوی در گذشت. به تقلید از رادین کوله اش را روی مبل انداخت و به دنبال او به اتاقی رفت. رادین به تخت اشاره کرد و گفت _اینجا میتونی استراحت کنی... شب به خیر چشمان خسته نورا جز یک تخت گرم و نرم چیزی نمیدید. آرام شب به خیری زمزمه کرد. روی تخت دراز کشید و چشمانش بسته شد، اما ذهنش هنوز به هر گوشه‌ای از خانه امن سرک می‌کشید. ******
    1 امتیاز
  17. #پارت_چهاردهم ******* فنجان قهوه‌اش را آرام تکان داد؛ به بالا و پایین شدن سطح قهوه خیره مانده بود و همه‌ی احتمالات را در ذهنش بررسی می‌کرد. صدای نورا، مثل قلابی، او را از عمق افکارش بیرون کشید. — به مامانم اینا چی بگیم؟ رادین دست از فنجان کشید و به نورا نگاه کرد. +می‌گیم چند روزی می‌خوایم بریم مسافرت. — فکر می‌کنی اجازه می‌دن قبل از عقد بریم مسافرت؟ رادین نگاهش را به شیشه‌ی کافه دوخت. خیابان شلوغ و پرسر‌وصدا بود. +باید یه جوری قانعشون کنیم… بدون این آموزش‌ها پلیس بهت اجازه‌ی همکاری نمی‌ده. نورا کمی از هات‌چاکلتش مزه کرد. — مگه قرار نبود یه مدت صیغه باشیم، بعد بگیم به درد هم نمی‌خوریم؟ اگه بگیم می‌خوایم مسافرت که اسم بچه‌هامونم انتخاب می‌کنن! کلافگیِ رادین، میان همهمه‌ی خیابان و راه‌هایی که همه به بن‌بست می‌رسیدند، در صدایش بالا زد. +می‌گی چیکار کنم نورا؟ نورا به چند نفری که در کافه بودن نگاهی انداخت و آهسته گفت: — صداتو برا من بالا نبرا… رادین صورتش را میان دست‌هایش گرفت. +ببخشید… بعد دست‌هایش را روی میز گذاشت و در هم گره کرد. +می‌گیم بعد سفر فهمیدیم تفاهم نداریم… نمی‌تونن که مجبورمون کنن ازدواج کنیم! نورا بی‌اختیار نیشخندی زد. — ولی تونستن مجبورمون کنن صیغه بشیم… در جریانی که؟ رادین پاسخی نداد. تصویر مبهم خود و نورا در شیشه‌های کافه، حقیقتی بود که نمی‌خواست به زبان بیاورد. نورا با جرعه‌های آخر هات‌چاکلت، بغضی را فرو داد که راه نفسش را تنگ کرده بود. لیوان را کمی محکم‌تر گرفت؛ مزه‌ی شیرین هات‌چاکلت، با یادآوری ازدواجی که به او تحمیل شده بود، دیگر به دهانش نمی‌نشست. ********
    1 امتیاز
  18. #پارت_سیزدهم اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند... ******* رادین وارد اتاق سرهنگ شد و احترام نظامی گذاشت. سرهنگ که پشت میز نشسته بود، نگاهی به او انداخت و سری تکان داد. _بشین پسرم. رادین روی صندلی روبه‌روی میز جاخوش کرد و دستانش را روی ران‌ها فشرد. دستی به پیشانی اش کشید و گفت +با نورا حرف زدم… قبول کرد. سرهنگ خودکارش را برداشت و چیزی نوشت. _خوبه… اما قبل از هرچیز نورا باید آماده بشه. مهری روی برگه زد و آن را به سمت رادین گرفت _و مسئولیت این آموزش با توئه. رادین برگه را گرفت و به متن سیاه و درشت بالای صفحه چشم دوخت "دستور استقرار حفاظتی" سرهنگ ادامه داد __یک هفته می‌رین خانه امن. تمرین‌های دفاع شخصی، کنترل موقعیت‌های خطرناک و آشنایی با فضای عملیاتی برای نورا..... و در همین مدت، باید همه جزئیات پرونده رو بهش منتقل کنی. رادین نفس عمیقی کشید، دلش نمی‌خواست یک هفته تمام با نورا تنها باشد... اما دستور، دستور بود. به ناچار چشمی گفت و بلند شد... احترام نظامی گذاشت و از اتاق بیرون آمد. *******
    1 امتیاز
  19. #پارت_دوازدهم سپس به سمت در قدم برداشت. نورا لحظه ای در شک فرو رفت و وقتی به خودش آمد فوراً از جا بلند شد و روی زمین نشستو پای رادین را گرفت _دستم به شلوارت حاجی غلط کردم.. اصلا چی گفتم مگه؟ ولش کن کتاب متابم نمیخوام خرج برادران عزیز پلیس زیاد میشه رادین با چشمان گرد به سمت نورا برگشت. روی دو زانو افتاده و محکم پای رادین را چسبیده بود. کنترلش داشت از دستش میلغزید. نورا که سعی میکرد خودش را تا جایی که میتواند مظلوم کند آهسته لب زد _تورو خدا.. این فرصتو از من نگیر رادین چشمانش را بست تا کمی بر خود مسلط شود. پایش را آرام عقب کشید و روی پنجه پا روبه روی نورا نشست. +نورا من نمیخوام بلایی سرت بیاد که مسببش من باشم. نورا چهار زانو کف اتاق نشست _پس بگو به فکر خودتی! رادین هم به تقلید از او نشست و به در تکیه داد +نه... به فکر جون توأم. نورا نگاه از زمین گرفت و به رادین داد _مگه تو مواظبم نیستی؟ رادین دیگر نمی توانست به چشمان مظلوم نورا خیره باشد.پوف کلافه ای کشید و سرش را به در تکیه داد. +من خیلی خسته ام.. فردا دربارش حرف میزنیم. نورا با اشتیاق گفت _یعنی قبوله؟ رادین سرش را بلند کرد و دوباره به نورا خیره شد +خیلی باید مراقب باشی نورا... مسئله فرا تر از دنیای رنگی توئه. نورا انگار که نصیحت های رادین را نشنیده باشد، بالا پرید و فریاد زد _یسسس رادین ترسیده بلند شد و گفت +چته دختر یواش تر نورا در پوست خود نمی گنجید. با لبخندی که نمی توانست مهارش کند لب زد _ماچ بهت حاجی.. سنگ تموم میزارم برات.. وایییی مامانم اینا بفهمن! رادین خسته از تلاش برای فهماندن خطر به نورا به سمت در برگشت و گفت +نباید به کسی چیزی بگی و کاملا عادی به زندگیت ادامه میدی نورا کمی فقط کمی دلش برای رادین سوخت و چشم بی جانی گفت و هردو از اتاق خارج شدند. بعد از رفتن رادین، نورا مدام در ذهنش نقشه و عملیات را تصور میکرد... جایی که همه اورا تشویق میکنند و مدال شجاعت به سینه اش میزنند. در خیالاتش غرق بود و مدام میخندید. اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند...
    1 امتیاز
  20. #پارت_یازدهم هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت. نورا آهی کشید، سیب و چاقو را آرام در بشقاب گذاشت و بالشت را روی پایش جمع کرد، انگار می‌خواست خودش را در آن پناه دهد... هیچکدام راهی جز کنار آمدن نداشتند.... _خب سرگرد... بگو ببینم این پرونده‌ای که جون منو قراره وسطش بذاری، دقیقاً چیه؟ رادین نفس عمیقی کشید و گفت +قبل از هر چیز باید بدونی، هیچ‌کس مجبورت نمی‌کنه. اگه حس کنی نمی‌تونی، همین‌جا تمومش می‌کنیم. نورا ابرویی بالا انداخت _این مقدمه‌ها یعنی قراره بترسم؟ رادین نگاهش را از او دزدید. +قراره محتاط باشی.. سپس به نورا خیره شد و ادامه داد +در واقع اون شرکت فقط یه محل کار نبود…یه پوشش بود. متعلق به شخصی به اسم شهرام؛ ما به کسی نیاز داریم که از قبل وارد اون فضا بوده،کسی که دیده شده، اعتماد گرفته و هنوز شک‌ برانگیز نیست. نورا آرام گفت: _یعنی من. رادین سرش را تکان داد +یعنی تو. نورا دستش را زیر چانه اش گذاشت و لب زد _خب حالا کارش چیه این شهرام کج دست؟ +شبکه‌ی قاچاقه... از آدم گرفته تا هر چیزی که بشه ازش پول درآورد. نورا دستش را از زیر چانه برداشت و به بالشت تکیه داد. قلبش کمی تندتر میزد. نه میتوانست از چنین پیشنهاد جذابی بگذرد نه میتوانست به خطر ها بی اهمیت باشد.. اما نورا بود و کله شقی هایش! _قبوله حاجی...ولی به یه شرط رادین منتظر به نورا نگاه میکرد. احتمالا اولین شرط او امنیتش است. نورا لبش را تر کرد و گفت _اگه مُردم راجب زندگیم کتاب بنویسین بعد سرش را به حالت نمایشی خاراند و به آنی هیجان زده دستانش را به هم کوبید و ادامه داد _آها "نورا شهیدهٔ مظلوم".. اره همین اسم برا کتابم عالیه رادین با حیرت و غم به نورا نگاه میکرد. با خود فکر میکرد کجای راه را اشتباه رفته به چنین روزی دچار شده؟ دستی به صورتش کشید و بلند شد نورا ترسیده گفت _کجا حاجی.. شرطم قبول نیست؟ رادین پکر به نورا نگاهی انداخت. +اول اینکه برات آرزوی شفاعت میکنم.. و دوم اینکه قضیه منتفیه... هرچی گفتمو فراموش کن چون تو به درد این کار نمیخوری. سپس به سمت در قدم برداشت.
    1 امتیاز
  21. (من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ) خانه ی ذهن برآشفته ام آباد کنید . من نگویم که مرا خسرو و آباد کنید لا اقل قلب مرا عاشق و فرهاد کنید . من نگویم که مرا پرتپش و شاد کنید از من مرده و افسرده دلان یاد کنید . من نگویم که مرا یاد کنید یا نکنید نکند پیکر من را به دست باد کنید . من نگویم که مرا ازقفس ازاد کنید شهر ویران دلم را پر بنیاد کنید . من نگویم که مرا خرم و اباد کنید نکند دور جهان را پر شیاد کنید . شاعر : ماهک _ ن نویسنده ی شرقی
    0 امتیاز
  22. #پارت_دهم زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد. نورا آهی کشید و به سیاهی چشمان رادین خیره شد.. هر دوی آنها خوب میدانستند که حال بد این روز هایشان به خاطر ازدواجیست که انتخاب هیچکدامشان نبود.. نگاه رادین قفل چشمان نورا شده بود.. چشمان گربه او زیادی گیرا بودند! صدای تق تق در باعث شد نگاه از هم بگیرند و نورا از زمین بلند شود و دوباره روی تخت برگردد.. _بفرمایید نرگس با ظرف میوه وارد شد و آن را روی تخت کنار نورا گذاشت. _بفرمایید میوه تازه... نورا مامان برا رادین جان پوست بگیر نورا با تعجب لب زد _وا نرگس جون خودش دوتا دست داره ده تا انگشت.. نرگس چشم غره ای به نورا رفت که بی درنگ چاقو و سیبی برداشت.. رادین به زور خنده اش را جمع کرد و گفت +نیازی نیست زنعمو من خودم پوست میگیرم ـ نه رادین جان بزار ببینم بلده یه سیب پوس بگیره رادین دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند..لبانش را روی هم فشار داد و لبخند کجی گوشه لبش نشست که از نگاه نورا دور نماند _عه مامان! حتما باید جلو این منو ترور شخصیتی کنی؟ نرگس با خشم به نورا نگاه کرد _آدم به شوهرش میگه این؟! نورا و رادین ساکت شدند.... شوهر! کلمه ای که برای هیچکدامشان جا نیفتاده بود. نرگس بی خبر از جنگ درونی آنها گفت _خب دیگه من میرم بیرون راحت باشین. و با لبخند اتاق را ترک کرد در که بسته شد، سکوت مثل چیزی زنده در اتاق پخش شد. نه رادین حرف می‌زد، نه نورا حرکتی می‌کرد. فقط صدای دور شدن قدم‌های نرگس بود که کم‌کم محو شد. نورا نگاهش را از زمین گرفت و به دیوار روبه‌رو دوخت. لبخندش محو شده بود؛ انگار همان یک کلمه، تمام شوخی‌هایش را بلعیده باشد. رادین گلویش را صاف کرد، اما چیزی نگفت. هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت.
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...