#پارت شصت و پنج
نوآ سری تکان داد. لبخند کمرنگی روی لبهای خستهاش نشست.
- همین که ادامه میدی یعنی هنوز داری به خودت کمک میکنی.
زر نگاهش را پایین انداخت. سکوتی کوتاه میانشان نشست، از همان جنس سکوتهایی که نه سنگین است و نه سرد، فقط پر از آرامشِ خسته کنندهایست که بعد از طوفان میآید. نوآ دستش را پشت گردنش گذاشت انگار چیزی میان ذهنش گیر کرده باشد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- راستی، به پیشنهاد سیا فکر کردی؟
زر آهی کشید. صدایش آرام اما مطمئن بود.
- فکر نمیکنم بخوام قبولش کنم.
نوآ کمی جا خورد.
- چرا؟ موقعیت خیلی خوبیه مخصوصاً با توجه به مهارتهایی که داری. اونها خودشون سراغت اومدن.
زر شانه بالا انداخت و نگاهش به نقطهای نامعلوم دوخته شد.
- آره، موقعیت خوبیه ولی نه برای من. من نمیخوام دوباره شاهد از دست دادن آدمای دورم باشم.
نوآ لحظهای سکوت کرد، فقط سرش را تکان داد.
- باشه تصمیم با خودته. فقط مطمئن شو از سر خستگی ردش نمیکنی.
بعد لبخندی زد و لحنش را کمی سبکتر کرد.
- بعد از کار برنامهای نداری؟ اگه وقت داری باهم بریم یه جایی.
زر سر بلند کرد.
- کجا؟
- باید یه پرونده رو تحویل الویس بدم ولی قول یه قهوهی درست و حسابی رو هم بهت میدم.
لبخند کمجانی روی لبهای زر نشست، لبخندی که شاید برای اولینبار بعد از مدتها از ته دل بود.
- باشه ولی فقط به شرطی که قهوهش بهتر از این باشه.
او به لیوان سرد قهوهاش اشاره کرد. نوآ خندید، خندهای گرفته و آرام.
- قول میدم سلیقهم تو انتخاب قهوه خوبه.
- باشه پس بعد از کار میبینمت.
نوآ لبخند زد و از جایش بلند شد. هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای زر دوباره او را متوقف کرد.
-نوآ؟
نوآ برگشت. نگاهش به چشمان سبز و خستهی او افتاد.
- چیه زر؟
زر چند لحظهای سکوت کرد، لب پایینش را میان دندانهایش فشرد.
- چیزی رو فراموش نکردی؟
نوآ ابرو در هم کشید.
- فکر نمیکنم، چطور؟
زر با لحنی آرام اما سنگین گفت:
- قولت یادت رفته؟
نوآ مکثی کرد، و بعد با لبخندی تلخ گفت:
- آها، نه یادم نرفته. امروز میبرمت پیشش. فقط مطمئنی آمادگیش رو داری؟
زر نگاهش را پایین انداخت. صدایش لرز خفیفی داشت اما محکم بود.
- حالم خوبه فقط این چند روز مدام بهش فکر میکردم به اینکه چطور باید با جاشوا خداحافظی کنم.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. صدای تیکتاک ساعت روی دیوار در فضا پیچیده بود. نوآ نگاهش را از زر دزدید، لبش را روی هم فشرد و با صدایی پایین گفت:
- اون همکار و دوست خیلی خوبی بود.
نوآ نفسش را بیرون داد، انگار میخواست جملهی دیگری بگوید اما نگفت. فقط دستی آرام به پشتی صندلی زد و از دفتر خارج شد. در بسته شد و زر را میان سکوتِ نیمهروشنِ اتاق تنها گذاشت. سکوتی نرم فضا را پر کرد. زر برای چند ثانیه به نقطهای روی میز خیره ماند، جایی میان پوشهها و لیوان نیمهخالی قهوه که بخارش مدتها پیش خاموش شده بود. انگار زمان در آن اتاق یخ زده بود. صدای گامهای همکاران از بیرون میآمد، صدای دستگاه چاپ، زنگ تلفنها و همهمهی معمول اداره. همهچیز مثل قبل بود اما نه برای او.
نفس عمیقی کشید. به صندلی تکیه داد و اجازه داد سکوت درونش را پر کند. نور سرد و نقرهای خورشید از لای پردهها روی میز افتاده بود و گرد و غبار آرام در هوا میرقصید. انگشتانش را روی سطح میز کشید، روی خراشهای کوچک چوبی که شاید از سالها پیش آنجا مانده بودند مثل ردّهایی از آدمهایی که آمده و رفته بودند. لبخند کمرنگی زد، لبخندی از جنس تسلیم، نه شادی. با خودش گفت:
- شاید همین یعنی برگشتن به زندگی که حتی وقتی زخمی باز هم ادامه بدی.
دستی به موهایش کشید و به پروندههای باز روی صفحه نگاه انداخت. نامها، شمارهها، گزارشها، همه آشنا اما بیجان به نظر میرسیدند. صدای دورِ نوآ را از راهرو شنید که با کسی شوخی میکرد، صدای خندهای کوتاه، صدای زندگی. زر برای لحظهای لبخند زد؛ شاید هنوز امیدی بود سپس نگاهش را به پنجره دوخت. باران نمنم گرفته بود، مثل آن شب در پایگاه. ولی حالا قطرهها آرامتر میباریدند. خیابان پر از رفت و آمد بود. مردم با چتر، تاکسیها، و بخار از دهانهی فاضلاب، زندگی ادامه داشت حتی اگر جاشوایی دیگر نبود. زر زیر لب زمزمه کرد:
- میگذره، بالاخره میگذره.