رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 10/17/2025 در همه بخش ها

  1. #پارت شصت و چهار باران آرامی پشت پنجره‌های خانه می‌بارید. نور تلوزیون روی صورت خسته‌ی زر که با لیوان قهوه در دست روی مبل نشسته بود می‌تابید. چشم‌هایش به صفحه‌ی تلوزیون خیره شده بود. موهایش هنوز کمی خیس بود، انگار تازه از حمام برگشته بود. از تلوزیون صدای گزارش‌گر شنیده میشد. - و حالا با گذشت نُه روز از حادثه‌ی سیوُس آلفا توجه شما رو جلب می‌کنیم به اولین نشست خبری پنتاگون در گفت‌وگو با فرمانده‌ی کل عملیات ویژه، ادوارد کلمن در خصوص افشای رسمی پروژه‌ی موسوم به دی بیست و سه. زر گلویش را صاف کرد و صدای تلوزیون را کمی بلندتر کرد و با‌ دقت به آن چشم‌ دوخت. ادوارد کلمن پشت تریبون با کت و شلوار اتو کشیده‌ی آبی تیره‌اش ایستاده بود. نگاهی خسته اما مصمم. دوربین‌ها چشمک می‌زدند و صدای فلاش‌ها و همهمه‌ی خبرنگاران به وضوح شنیده می‌شد. او مستقیما به‌ دوربین‌‌ نگاه می‌کرد. - در طول تاریخِ کشور ما لحظاتی هست که سکوت دیگر‌‌ جایز نیست. پروژه‌ی دی بیست و سه یکی از آن لحظات بود. کلمن مکثی کرد‌، نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد. - ما شاهد استفاده‌ی غیرقانونی از علم، بی‌توجهی به کرامت انسانی و آزمایش‌هایی بودیم که نه تنها قانون بلکه وجدان هم زیر پا گذاشت. زر روی مبل جابجا می‌شود. چشم‌هایش خشک و نگاهش پر از غلیان درونی. - نیروهای ویژه‌ی ما با وجود خطرات فراوان موفق به بازیابی اطلاعات حیاتی و خروج زنده‌ی سوژه‌های آزمایشی شدند. یکی از خبرنگارها پرسید: - ژنرال کلمن، درباره‌ی سیاست‌مدارهاری درگیر و سرنوشت سوژه‌ی نجات یافته چه نظری دارید آیا شما گزینه‌ی بعدی وزارت هستید؟ کلمن‌‌ لحظه‌ای سکوت کرد و به آرامی گفت: - در حال حاضر نمی‌تونم درباره‌ی جنبه‌های سیاسی موضوع اظهار نظر کنم اما در مورد سوژ‌ه‌ باید بگم که اون در کنار خانواده، در حال بهبودی‌ست و تحت مراقبت‌های پزشکی و‌ بالینی ویژه‌ست. از نظر ما او نه یک سوژه بلکه یک بازمانده‌ست. صدای کف‌‌ زدن حضار و سوال‌های پیچ در پیچ خبرنگاران شنیده شد. زر آهی کشید و لیوان قهوه‌اش را روی میز‌ گذاشت. لحظه‌ای چشم می‌بندد، لبخند کم‌رنگ و تلخی زد و دوباره به تلوزیون نگاه کرد. کلمن در میان نور فلاش‌ها هم‌چنان ایستاده بود. **** پانزده روز بعد از عملیات، اداره‌ی پلیس فدرال نیویورک. زر کت مشکی‌اش بر تن و موهایش را طبق معمول بالا بسته بود. زخم اَبروی شکسته‌اش هنوز مشخص بود. لحظه‌ای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و وارد شد. نور صبح‌گاهی از درب‌های شیشه‌ای روی کف براق اداره افتاده بود. فضا ساکت ‌و سرد بود درست مثل گذشته، با این تفاوت که خیلی چیزها از دست رفته بود. ناگهان نگاه‌ها به سمت زر چرخید، سپس یکی از هم‌کارها شاید میگِل، کارمند قدیمی بخش امنیت با صدای بلند گفت: - افسر گریسون برگشته! صدای کف زدن بلند می‌شود. عده‌ای سوت زدند. نوآ از انتهای راه‌رو با قدم‌های آهسته و لبخندی بر لب نزدیک شد. زر شوکه بود لبخند رنگ پریده‌ای زد ولی چشم‌هایش از بغضی پنهان برق می‌زد. یکی از افسرها از سوی دیگر فریاد زد: - این یکی برای تو گریسون! او لیوان قهوه‌اش را بالا گرفت و لبخندی زد. زر جلو رفت، هم‌کارها با او دست می‌دادند. یکی از آن‌ها گفت: - تویی که اون پروژه‌ رو نابود کردی؟! دختر این‌جا رو زیر رو کردی! باورم نمیشه اون‌ها حتی بین ما هم بودن! کارت درسته! - ممنونم. نوآ نزدیک شد، دستش را به شکلی جدی دراز کرد. زر نگاهش را به او دوخت و آرام گفت: - فقط نگو که از برگشتنم خوش‌حالی! باشه؟ نوآ لبخندی زد و گفت: - باشه. فقط میگم که یه ذره افتخار می‌کنم که هم‌کارتم. زر نگاهی کرد و لبخندی کم‌رنگ زد. بعد از لحظه‌ای همه آرام‌تر شدند و به کار برگشتند. زر قهوه در دست به سمت دفتر کارش، گوشه‌ای ساکت و خلوت رفت. نشست و نفس عمیقی کشید. به اطراف نگاه کرد، همه چیز‌‌ همان‌طور بود اما خودش دیگر همان آدمِ قبل نبود. ساعتی گذشته بود. فنجان قهوه‌ی نیمه خالی که دیگر بخاری نداشت روی میز بود. نگاهش به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. انگشتش با مکثی آشنا آیکون بازی کلمات را لمس کرد. لیست مخاطبین بازی و اسمی آشنا در آن. جاشوا هیس، وضعیت آفلاین، آخرین بازدید دو سال قبل. آخرین پیام‌های رد و بدل شده آن‌چنان حس خوشایندی نداشت. روی عکس پروفایل او کلیک کرد‌ و لحظه‌ای طولانی فقط به صفحه خیره شد، انگار زمان ایستاده بود. زر گوشی را آرام روی میز گذاشت. دست‌هایش را روی صورتش کشید. نفس‌‌‌ عمیقی کشید اما شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرد. اشک‌ بی‌صدا از گوشه‌ی چشم‌هایش به پایین سر خورد. انگار این چند ماه را به یک‌باره به یاد آورده بود. اشک‌ روی گونه‌اش روی کاغذهای روی میزش ریخت. درِ اتاق باز شد و نوآ با بسته‌ای کاغذی در دست قدم به‌ داخل گذاشت. متوجه حال زر شد و کمی مکث کرد. بسته را روی میز گذاشت و‌ بدون کلامی جلوتر آمد. روبه روی زر نشست و فقط نگاهش کرد، آرام و بدون قضاوت. زر نفسش را بالا کشید و با پشت دست اشک‌های کوچکش را پاک کرد. لبخندی کج و خسته زد. - فکر‌‌ کردم می‌گذره ولی نه. نوآ آرام گفت: - هنوز نگذشته، ولی ‌می‌دونم یه روزی حتما می‌گذره. تو هنوز وسط این ماراتنی ولی لازم نیست تنهایی بجنگی زر. زر به نوآ نگاه کرد. نوآ همان آدم محکم و امن همیشگی بود. با صدایی خسته گفت: - ممنونم نوآ. نوآ بدون هیچ کلمه‌ای فقط سر تکان داد. زر هنوز آرام بود. اشک‌هایش پاک شده بود اما صدای نفس‌هایش کمی سنگین باقی مانده بود. نوآ آرنجش را به دسته‌ی صندلی تکیه داد و‌ با نگاهی نرم‌تر، صدایی آرام و شمرده گفت: - تراپی چطور پیش میره؟ زر نگاهش را از مانیتور به نوآ دوخت، شانه‌هایش کمی بالا رفت انگار می‌خواست اعتراف کند اما دلش می‌گفت سرسری رد شود. - یه روزایی خوبه، یه روزایی فقط ساکتم و حرفی برای گفتن ندارم ولی حداقل دارم ادامش میدم.
    1 امتیاز
  2. #پارت شصت و سه ساعت هفت و سی‌ و ‌پنج دقیقه‌ی صبح. پایگاه سیوُس آلفا بیشتر از نیمه در اختیار نیروهای کلمن قرار گرفته بود. دود از درز دیوارها بالا می‌رفت، آتش هنوز گوشه‌هایی از سالن‌های فلزی را می‌بلعید و چراغ‌های قرمزِ هشدار مثل قلبی زخمی، بی‌وقفه می‌تپیدند. بوی فلز سوخته و باروت در هوای عرشه پیچیده بود. نوآ در سطح سی، لابه‌لای بخار و دود پیش می‌رفت. دستش غرق خون بود، زخم گلوله‌ای در پهلو می‌سوخت، لباسش تکه‌تکه و سنگین از عرق و خاکستر اما هنوز قدم برمی‌داشت. نفس‌هایش کوتاه و داغ بود و هر دم، درد بیشتری از پهلویش بالا می‌کشید. آژیرهای هشدار در پشت سرش زوزه می‌کشیدند و نور قرمز روی صورتش می‌لغزید. در انتهای کریدور، ایلانا فاکس ظاهر شد؛ مضطرب، عرق‌کرده و در حالی‌که لپ‌تاپ خاکستری را با هر دو دست محکم گرفته بود سیستم قایق اضطراری زیرسطحی را فعال می‌کرد. پشت سرش موشه کاپلان با اسلحه‌ای در دست ایستاده بود و دونالد پرایس با چشمان سرد خاکستری‌اش بی‌صدا مراقب اطراف بود. نوآ خود را به لبه‌ی دیوار رساند، اسلحه‌اش را بالا آورد اما پیش از هر حرکتی صدای گلوله‌ای بلند، کوتاه و مرگبار فضا را شکافت. بدن ایلانا چرخید و با چشمانی گشاد به زمین خورد. لپ‌تاپ از دستش لغزید، روی زمین سُر خورد و صدای برخوردش در سکوت دالان پیچید. نوآ مبهوت ماند. برای لحظه‌ای فقط صدای تپش قلب خودش را شنید و بعد زیر لب زمزمه کرد: - لعنتی. کاپلان و پرایس حتی لحظه‌ای برای جسد او نایستادند و بی‌درنگ به داخل قایق پریدند. درِ فلزی پایین آمد و شعاع نور آبیِ موتور اتمی در مهِ خاکستری فرو رفت. نوآ اسلحه‌اش را بالا گرفت و شلیک کرد، چندین بار اما گلوله‌ها فقط مه را دریدند و در صدای موتور گم شدند. او نفس عمیقی کشید و جلو رفت. کنار جسد زانو زد و نبض گردن ایلانا را لمس کرد؛ سرد، بی‌ضربان. نگاهی پر از تاسف به او انداخت، چشمانش را بست و آرام گفت: - لعنت بهت مرد! در اتاق کنترل، صدای فریاد الویس از بی‌سیم می‌پیچید: - زر! موقعیتت رو گزارش کن! جواب بده، زر! اما فقط پارازیت شنیده می‌شد. الویس نفسش را با خشم بیرون داد و مشتی محکم روی میز کوبید. زر در میان دالان‌های نیمه‌ویران پایگاه می‌دوید. اسلحه‌اش در دست می‌لرزید، نفس‌هایش بریده‌بریده بود و چشم‌هایش از اشک می‌سوخت. هر گوشه را می‌گشت و نام نوآ را در ذهنش تکرار می‌کرد. - فقط زنده باش. خواهش می‌کنم، زنده باش. صدای قدم‌هایی نامنظم از دور نزدیک شد. زر مکث کرد و اسلحه‌اش را بالا گرفت. قلبش با هر تپش گوش‌هایش را پر می‌کرد. از میان دود و نور قرمز، سایه‌ای پدیدار شد. نوآ با چهره‌ای خاکستری از خستگی، خون‌چکان و لپ‌تاپی در دست. زر برای لحظه‌ای باورش نکرد، سپس نفسش را با بغض بیرون داد. اسلحه را پایین آورد و لبخندی تلخ بر لبش نشست. اشک در چشمان سبزش درخشید، اشکی که میان خون و خاکِ صورتش گم می‌شد. نوآ تا او را دید ایستاد. لبخند زد، همان لبخند همیشه‌ خسته. زر به سمتش دوید، بازویش را گرفت و او را نگه داشت. - پیدات کردم پیرمرد! نوآ با لبخند کم‌رنگی زد و گفت: - تو چندتا جون داری‌لعنتی؟! عرشه در برابرشان باز شد. نور سفید صبح مثل نفس تازه‌ای بر دود و خاکستر افتاد. صدای فریاد سربازان، انفجارهای دور و بالگردهایی که در آسمان می‌چرخیدند فضا را پُر کرده بود اما در میان آن هرج‌ومرج، آرامشی غریب بین زر و نوآ موج می‌زد. از بالای مه، یک هلیکوپتر بلک‌هاوک سیاه‌رنگ پایین آمد. نشان ناوگان پنجم روی بال آن می‌درخشید. سربازان اطراف را پوشش داده بودند و قایق زیرسطحیِ دشمن حالا متوقف، با دو مرد تسلیم‌ شده درونش در میان امواج دیده می‌شد. روی عرشه‌ی اصلی، ژنرال ادوارد کلمن ایستاده بود. سیگار نیم‌سوخته‌اش را خاموش کرد. به قایق خیره ماند و سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد. باد کتش نظامی‌اش را به عقب می‌برد و چهره‌اش میان دود محو می‌شد. در اتاق کنترل ناوگان پنجم، الویس پشت مانیتورها نشسته بود. تصاویر زنده‌ی هلی‌شات‌ها زر و نوآ را نشان می‌دادند که در کنار هم ایستاده بودند. برای لحظه‌ای سکوت سنگینی در اتاق حاکم شد‌ و بعد صدای تشویق و هورا از سربازان برخاست. الویس اما فقط دستانش را بر صورتش گذاشت، چشمانش را بست و نفس بلندی بیرون داد و زیر لب گفت: - تموم شد. بالاخره تموم شد.
    1 امتیاز
  3. خدایا هنوزم سعی می‌کنم اُمیدوار باشم و مثل قبل به زندگی با دید مثبت نگاه کنم دیگه برای هیچ آرزویی التماس نمی‌کنم و بهت زور نمی‌کنم تا اون در رو برام باز کنی چون قطعا تو حرفایی رو شنیده بودی که می‌دونستی قلبمو زخمی می‌کنه اما من بازم طبق معمول بهت گوش نکردم...:) اما این‌بار واقعا می‌سپارم به دستای خودت. از یه طرف خیالم راحت شد چون این آرزو یه سال بود که توی مغزم رژه می‌رفت و فهمیدم که آدما حتی دیگه از دورم قشنگ نیستن چه برسه از نزدیک! و تجربه شد اما از طرفی دیگه هم این تجربه و درس گرفتن تا تَهِ مغز استخون منو سوزوند مثل آدمای دیگه. می‌دونی چرا؟ چون بی منت سعی کردم خوب باشم و در مقابل تمام بی‌رحمی‌ها و بی احساسیا بهش انرژی مثبت و آرزوهای خوب منتقل کردم و سعی کردم از خودم تو ذهنش یه خاطره خوب بسازم اما اون چیکار کرد؟! جز حس ناکافی بودن و له کردن احساساتم، کار دیگه‌ایی نکرد و من تا جایی که تونستم فرصت دادم تا نااُمید و دلشکستم کنه که لحظه حذف کردن، هیچ شکی تو دلم باقی نمونه!
    1 امتیاز
  4. پارت سوم نخواه به زور دری رو باز کنی که مال تو نیست چون بعداً که بهش برسی اون زخمی که توی قلبت میمونه باعث میشه بیشترین غم و غصه رو تجربه کنی و خیلی باید قوی باشی که اون غم و غصه زمینت نزنه و با قدرت از جات بلند شی...آثار زخم قلب، جبران ناپذیرن. اونم مثل خیلیای دیگه سپردم به دستای خودت! همونجور که قلب منو تیکه تیکه کرد و از روش رد شد، دوبرابر بدترشو تجربه کنه تا بفهمه چه دردی به قلب من داده! دیگه فقط می‌خوام تو دنیای کوچیک و خوشحالیای کوچیک خودم زندگی کنم و شادی های روزمرمو تجربه کنم. لطفاً! خواهشاً ! خدایا منو از هرچی آدمیزاده بی‌رحمه دور کن و بذار تا مدتها تنها باشم اما اجازه نده اونا وارد زندگیم بشن و بهم زخم بزنن... بازم دمت گرم که حواست بهم هست.
    1 امتیاز
  5. پارت دوم بنظرت آدما عذاب وجدان میگیرن؟! هرچقدرم که خودمو گذاشتم جاش و خواستم بهش حق بدم، دیدم که بیشتر از این رفتار خجالت کشیدم، اگه من بودم واقعا خجالت می‌کشیدم و شبا خوابم نمی‌برد... نفراتی هستند تو زندگیم که حتی اگه بخوامم، نمیتونم ببخشمشون! چون اونجوری احساس می‌کنم که در حق دل خودم ظلم کردم....رها میکنم و دور میشم اما نمی‌بخشم چون قلبمو تو مسیرشون قرار دادم و اونا بی‌اهمیت شمردن و ویرونش کردن و واقعا احساس می‌کنم که اینجوری احساسم بهتره چون انگار بالاخره بعد مدتها برای احساس و قلب و خودم ارزش قائل شدن و تونستم بپذیرم. هضم کردنش واقعا سخت بود اما قبول کردم. خدایا امیدوارم کلی چسب زخم بزنی به قلبم و بازم ازش محافظت کنید تا خوب بشه اما من بازم چشمام به معجزه و مهربونیای توئه و می‌کشم کنار. این‌بار یقین پیدا کردم که سرنوشت وجود داره و تمام آدما و موضوعات و کارهای ما از قبل مثل یه فیلمنامه تو این دنیا نوشته شده و ما آدما هم مثل بازیگرا به دنیا اومدیم تا اونارو بازی کنیم...چیزی که قرار باشه به تو برسه، از کنارت رد نمی‌شه، به هیچ عنوان...پس نفس عمیق بکش و چشماتو بلند و بسپار به دستای خدا...
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...