به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 07/05/2025 در همه بخش ها
-
یه مدل خوابیدن داریم به نام "غم خواب". من از زمانی که یادم میاد، دچار غَم خوابم... "غمخواب" یکی از نشونه های ناراحتی عمیق و راهی ناخودآگاه برای فرار از استرس، افسردگی یا مشکلاته که توان مواجهه با اونا رو ندارم. وقتی احساس میکنم که فشارای روانی زیادی روم هست و نمیتونم اونا رو پردازش کنم، به خواب پناه میبرم. خوابیدن توو این حالت به نوعی تلاش برای بیحس کردن احساسات ناخوشاینده، چون تو خواب نیازی نیسن با درد و استرس روبهرو بشم! غمخواب بیشتر از یک خواب عادی برام طول میکشه. بعضا بیحالی و خستگی ذهنی و جسمی همواره همراهمه و بعد از بیداری هم اغلب احساس بهتری وجود نداره اما بیشتر اوقات هم بعدش دکمهی آنِ مغزم و میزنم و به این فکر میکنم که اون لحظهی غمناک با خواب برای من گذشته و زندگیش کردم و حالا که بیدار شدم میتونم به ادامه زندگیم برسم و حالم بهتر از قبل میشه....4 امتیاز
-
#پارت سه زر بلند شد و دوباره سراغ میز رفت. لیوان قهوهی آن زن را برداشت و نگاهی انداخت، با خودکار خودش زیر واژهی کمک یک علامت سوال کوچک گذاشت. روی یخچال چند کاغذ بود. یکی از آنها تاییدیهی استخدام دائم پلیس بین الملل بود که با حروف درشت نوشته شده بود. اسم: زر گریسون، تابعیت: آمریکایی، نژاد: مختلط، ایرانی سفید پوست. در ذهنش گفت: - ولی نه اونها، نه من، هنوز دقیق نمیدونیم کی هستم شاید این پرونده کمک کنه بفهمم. موبایلش روشن بود و پیام نوآ که نوشته بود فردا صبح ساعت هشت اتاق دویست و بیست و شش. زر گوشی را کنار گذاشت. پشتش را به صندلی کرد چشمانش را بست و منتظر فردا بود. باد صبحگاهی خنک و آلوده به بوی آسفالت خیس موهای مشکی و کوتاه زر را نوازش میکرد و نور طلایی آفتاب مستقیما به چشمهای سبزش میتابید. خیابانهای نیویورک همیشه بیدار بودند اما امروز برای او بیداری معنای دیگری داشت. او حس میکرد چیزی پشت نگاه آن زن مخفی شده است، چیزی قویتر از یک حس بود که بشود آن را نادیده گرفت. وارد ساختمان شد، لابی مثل همیشه سرد و بیروح بود نگهبان با تکان دادن سر به او سلام کرد بیآنکه چشم از مانیتورهای امنیتی بردارد. آسانسور طبقه دوم، راهرو و در آهنی اتاق دویست و بیست و شش. در نیمه باز بود، نوآ پشت میز نشسته بود فنجان قهوهاش هنوز بخار داشت، مانیتور بزرگ در مقابلش در حال بارگذاری فایلهای نظارتی. نوآ بیآنکه سر بلند کند گفت: - همیشه همینقدر خوش قولی؟ زر لبخند زد و وارد شد. - خوش قول نه، فقط دیشب خواب به چشمم نیومد. نوآ نیم نگاهی به او انداخت و جدی شد. - یعنی اینقدر تاثیر گذار بوده؟ - نه، یعنی نمیدونم، فقط نمیتونستم بهش فکر نکنم. لیوان قهوه دیروز هنوز در دستش بود مثل سندی زنده. نوآ اشاره کرد به صندلی کنارش. - بشین، دوربین کافه رو از چهار زاویه مختلف گرفتم بیا ببینیم چه خبره. تصاویر پخش شد. نور آبی مانیتور روی صورت زر افتاده بود، او و نوآ شانه به شانه پشت میز امنیت نشسته بودند. دو پلیس، دو ذهن و یک کلمه. چیزی در دل زر تکان میخورد. صدای ضربان قلب خودش را میشنید و در اعماق پیکسلهای مانیتور در جستوجوی چیزی بود که مطمئن بود درحال رخ دادن است. ویدیوها در حال پخش بودند. دوربین داخلی کافه تصویری آرام، بدون درگیری، بدون هیاهو. زن جوانی با پوششی ساده وارد شد چند لحظه مکث کرد و بعد از آن زر وارد کافه شد. زن لیوان قهوهاش را برداشت و چیزی گفت. مردی نزدیک شد و بیهیجان بدون خشونت دستی روی شانه زن گذاشت و جملهای آرام رد و بدل شد، همراه هم از کافه خارج شدند و لیوان قهوهای که جا مانده بود. نوآ روی لیوان زوم کرد. کلمه هنوز آنجا بود کج و لرزان اما باقی تصویر بینقص و عادی به نظر میرسید. - از بیرون چیزی پیدا کردی؟ نوآ سری تکان داد. دوربین خیابان روبه روی کافه، زن و مرد با گامهایی نرمال وارد میدان دید شدند و به سمت یک ون خاکستری رفتند که فقط نیمی از آن پیدا بود. در باز شد زن لحظهای مردد ماند ولی سوار شد مرد هم پشت فرمان نشست پلاک خوانا نبود. نوآ نفس بلندی کشید. - نه دعوا نه فریاد نه زور فقط یک زوج که قهوه خریدن و رفتن. - ولی چرا باید قهوه رو جا بذاره؟ نوآ کمی به سمتش چرخید. - سوال خوبیه زر، شاید یه چیزی بین خودشون بوده یا یه عادت عجیب ولی ما نمیتونیم اون رو جدی بگیریم نمیشه صرفا به این لیوان استناد کنیم حتی اگر هم میتونستیم فکر نمیکنی وظیفه ما چیز دیگهای باشه؟ سکوت سنگینی بین زر و نوآ را فرا گرفت زر هنوز به تصویر ثابت شدهی زن خیره مانده بود. @Nasim.M2 امتیاز
-
#پارت دو تماس تصویری برقرار شد. تصویر چهرهی خسته اما همیشه هوشیار نوآ روی صفحه ظاهر شد. پشت سرش نور کم رمق و سروصدای اداره پلیس شنیده میشد. نوآ دست به سینه نشست. - خب بگو ببینم چی شده؟ امروز که شیفت نداشتی زودتر رفتی خونه. زر لیوان راجلوی دوربین گرفت و گفت: - توی کافه معمولی زنی ازم خواست قهوهش رو حساب کنم و بعد یه مرد اومد و گفت که همسرش و اون رو برد، هیچی نبود تا وقتی که این رو دیدم. نوآ ابرو بالا انداخت و نگاهش روی کلمه ماند. - ببین زر. لحنش کمی آهستهتر شد. صدایش به وضوح سنجیده و با تجربه بود. - گاهی چیزایی میبینیم که فقط ظاهراً عجیباند، نمیخوام بگم تو اشتباه میکنی ولی ازت میخوام به احتمال سادهترش هم فکر کنی. مکث کرد و بعد ادامه داد. - ما پلیسیم ولی نمیتونیم هر بار که حسمون یه چیزی گفت وارد عمل بشیم باید توازن رو بین حس و منطق نگه داریم. زر فقط نگاهش کرد. ساکت و منتظر. نوآ لبخند محوی زد انگار خودش فهمید آن جمله کافی نیست، لحنش عوض شد اینبار جدیتر. - اما اگر حس تو اینقدر محکم که نمیتونی ازش بگذری میتونیم از واحد نظارت شهری بخوایم دوربینهای اون کافه رو بررسی کنن. مسیر خروج اون دو نفر رو هم پیگیری میکنیم اگه دوربین دیگهای گرفته باشه، بدون اینکه کسی خبردار بشه. زر نفس عمیقی کشید. احساس کرد یک دریچه باز شد، نه برای اطمینان بلکه برای شروع. - ممنون نوآ فقط میخوام بدونم اون زن اگر واقعاً به کمک نیاز داشت. نوآ سر تکان داد. - فردا صبح بیا اداره خودم با واحد تماس میگیرم ولی تا اون موقع استراحت کن، ذهنت هم باید مثل بدنت تیز بمونه. زر گوشی را روی میز گذاشت. لیوان قهوه هنوز روبرویش بود، با نوشتهی کمک. درست زیر آن قطرهای از قهوه ریخته بود شاید تصادفی شاید هم نه. آپارتمان زر ساکت بود مثل همیشه دیوارها سفید، لخت و بیادعا. چند کتاب پراکنده روی میز، قاب عکس کوچکی از زنی با لبخندی نه چندان پررنگ، مادرش لیلا. زر کت خیسش را آویزان کرد و رفت سراغ چای، قهوه دیگر برای او تازگی نداشت حتی بویش هم تهوع آور شده بود. آب جوش آمد، لیوانش را برداشت. نه طرحی نه رنگی فقط سفید و ساده. همانطور که چای را میریخت ناخودآگاه چشمانش به تقویم روی دیوار افتاد. امروز سالروز مرگ پدرش بود. جان گریسون مردی که هیچوقت با صدای بلند نمیخندید اما وقتی زر ده ساله بود به خاطر چسباندن عکسهای دخترش به داشبورد ماشینش جریمه شده بود. پدر آمریکاییاش یک راننده تاکسی بود، خسته و همیشه درگیر قبضها. مادر ایرانیاش لیلا معلم بود مهاجری که لهجهاش هیچ وقت از بین نرفت، حتی بعد از بیست سال زندگی در نیویورک. زر حاصل دو دنیای متفاوت بود دو فرهنگی که هیچ وقت یکدیگر را درک نکردند اما با وجود او با هم زندگی میکردند. لبه کاناپه نشست و چای را مزه کرد تلختر از همیشه بود شاید چون امروز همه چیز طعم شک داشت. در ذهنش صدای بچگیاش برگشت. - مامان چرا همه بهم میگن عجیب؟ - چون تو مال یه طرف نیستی عزیزم تو مال هر دو طرفی. اما در اداره پلیس این همیشه مزیت نبود. گاهی باعث میشد همکارها با تردید به او نگاه کنند. بعضیها میگفتند او قابل اعتماد نیست، دورگهها نباید عضو این سیستم باشند و از این دست صحبتهایی که در طول عمرش زیاد شنیده بود اما نوآ فرق داشت. نوآ همیشه او را جوری که هست میدیدید، درست مثل یک مافوق واقعی نه فقط به خاطر وظیفه، یا صرفا حسی پدرانه، بلکه چون خودش هم متفاوت بود. مردی سیاه پوست در سیستمی که هنوز رنگ پوست را بیصدا قضاوت میکرد. @Nasim.M2 امتیاز
-
#پارت یک هوا گرفته بود، نه باران میبارید و نه آفتاب بود. آسمان خاکستری مثل ذهن زَر در ساعت پنج عصر یک روز طولانی. او تازه دو ماه بود که در اداره پلیس بین الملل استخدام شده بود بیشتر کارهایش اداری بود؛ پرونده خوانی، رمز گذاری، بررسی ایمیلهای رسمی. هنوز هیچ عملیات هیجان انگیزی در کارنامهاش نبود و حقیقت این بود که از این وضعیت هم ناراضی نبود. امنیت در سکوت برای آدمهایی مثل زر دلنشینتر از درگیری با اسلحهای در مشت بود. کیف لپتاپ را روی دوشش انداخت، گوشیاش را چک کرد هندزفریها را گذاشت و از در پشتی اداره بیرون رفت. عادت همیشگیاش این بود که در راه برگشت از آن کافهی کوچک قهوه بگیرد. یک کافه با شیشههایی پر از بخار، صندلیهای فلزی سرد و باریستاهایی همیشه ساکت. وقتی وارد شد بوی تلخ قهوه و شیر داغ پیچیده بود. موزیکی پخش میشد که زَر نمیشناخت. نور زرد و گرم فضا را مثل یک پتوی نازک پوشانده بود. در صف ایستاد، جلوتر از او فقط یک زن بود. لباس سادهای پوشیده بود، شالی افتاده روی شانه، صورتی رنگ پریده و نگاهی که هر لحظه از در عقب به پشت سر میدوید. زَر متوجه شد، ولی همیشه سعی میکرد فکر نکند. - تو پلیس میشی وقتی واقعا نیاز باشه، نه فقط وقتی شک داری. این جملهای بود که مربی آموزشهای مقدماتی بارها تکرار کرده بود. زن برگشت، به زَر نگاه کرد و لبخندی محو زد. دستش لرزید وقتی لیوان قهوهاش را گرفت و گفت: - ببخشید میتونین قهوهام رو حساب کنین؟ کیفم رو جا گذاشتم فقط همین یه بار. زَر جا خورد. نه از خواهش زن، از حالت چشمهایش. ولی باز هم تردید کرد؛ پیش از آنکه جوابی بدهد، صدای مردی از پشت آمد. - عزیزم! گفتم منتظر بمون من بیام. ببخشید خانم، همسرم یکم حواس پرتی داره. مرد لبخند زد، زن را از بازو گرفت و آرام به سمت در هدایت کرد. زن چیزی نگفت، اما نگاهش برای لحظهای روی زَر ماند، نه التماس بود نه خواهش فقط یک مکث و بعد رفتند. زر هنوز در صف ایستاده بود، همه چیز خیلی عادی بود حتی شاید بیمعنا، تا وقتی که باریستا گفت: - قهوهی اون خانم رو حساب نمیکنین؟ زَر نفسش رو بیرون داد، جلو رفت، کارت کشید، قهوهی خودش و او را حساب کرد همه چیز تمام شده بود. چند دقیقه بعد وقتی لیوان قهوه را از پیشخوان برداشت نگاهش به بدنهی مقوایی آن افتاد. جایی که بخار قهوه کمی کاغذ را مرطوب کرده بود. با خطی لرزان و سریع، فقط یک واژه نوشته شده بود: - کمک. زر لیوان را پایین آورد و دوباره نگاه کرد. کلمه با خطی بد اما واضح. انگار صدای زن هنوز در گوشش میپیچید. - فقط همین یه بار. زر روبه روی ایستگاه مترو ایستاده بود. باران نمنم میبارید. لیوان مقوایی قهوه در دستش گرم بود اما واژهی کمک که با خودکار آبی کمرنگی رویش نوشته شده بود سرمای خاصی در تنش انداخت. حس کرد زیادی فکر میکند شاید قبلا نوشته شده بود شاید آن زن نمیخواست واقعا چیزی بگوید شاید واقعا همسرش بود. به خانه رسید. آپارتمان کوچکش در برانکس. محلهای معمولی با ساختمانهای آجری و همسایههایی که زیاد در کار هم دخالت نمیکردند. داخل که شد کتش را درآورد، کفشهایش را پرت کرد گوشهی اتاق و لیوان قهوه را روی میز گذاشت اما چشمش هنوز به آن کلمه بود. نشست و بهش خیره شد. نفسش را آهسته بیرون داد ذهنش میگفت شاید فقط یک شوخی ساده باشد شاید چیزی از قبل نوشته شده بود شاید هم خیال. قهوه دیگر دلچسب نبود. با دست دیگرش گوشیاش را بیرون کشید و پیام داد. - نوآ، مزاحمت نیستم؟ فقط یه چیز کوچیک ذهنم رو درگیر کرده. چند دقیقه بعد پیام برگشت. - تو هیچوقت بیدلیل مزاحم من نمیشی حرف بزن، گوش میدم. @Nasim.M2 امتیاز
-
نام رمان: پروتکل پژواک: سایه های فساد نویسنده: زر گریسون | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. رده سنی: +۱۶ خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و ارادهای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پروندههایی از دل تاریکترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پروندههایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاحهای بیولوژیکی، آزمایشهای مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاستهای کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی میکشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بیاحساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردیست بیرحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**1 امتیاز
-
#پارت چهار زن درست قبل از سوار شدن سری به عقب برگردانده بود، نه به دوربین بلکه به چیزی در خیابان. انگار دنبال تایید بود؛ دنبال چشم دومی که بفهمد. این چیزی بود که در ذهن زر میگذشت. - کافه دوربین دیگهای نداشت؟ تصویر از پشت بود نتونستم ببینم چه جوری اون رو نوشته. نوآ حرف زر را قطع کرد. - ببین من میفهمم حس میکنی چیز عجیبی اونجا بود، ولی الان با این دادهها نمیتونیم کاری بکنیم هنوز چیزی برای باز کردن پرونده نداریم حتی اگر هم داشتیم به واحد ما مربوط نمیشد زر. زر آهسته گفت: - میدونم. نوآ به صفحه نگاه کرد و گفت: - حالا این رو بذاریم کنار، تو تازه واردی این هم یه جور مهارت، ولی باید یاد بگیری کی دنبالش بری و کی ولش کنی. زر پوزخندی زد. - یعنی الان وقت ول کردن؟ - یعنی الان وقت صبر کردن. دو هفته گذشت. زر میان دهها پرونده، بازجویی، جلسات خسته کننده و بوقهای بیوقفه نیویورک سعی کرده بود همه چیز را در مورد آن زن از ذهنش بیرون کند. در دپارتمان پلیس فدرال نیویورک، زمان هیچوقت برای ایستادن فرصت نمییافت. پروندهها یکییکی روی میز زر آمدند و میرفتند. قاچاق کالا، گذرنامههای جعلی، تخلفهای فرامرزی، بیشترشان خشک و بیجان و با فرمتهای تکراری. صبح سه شنبه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه اداره پلیس فدرال، واحد جرایم سازمان یافته، بخش پیگیری گزارشات مشکوک به قاچاق انسان و غیره. زر مشغول بازبینی گزارش گمرکی از بندر نیوآرک بود که صدای نوآ از پشت سرش آمد. - یه گزارش نچسب داریم که افتاده گردن ما فکر کنم بهتره یه نگاهی بهش بندازی. او پوشهای نیمه رسمی در دست داشت نشان پلیس روی سربرگ با مهر خاکستری اینترپل دی سی دی ویژن(DC Division). - از بخش مهاجرت ارسال شده، یه کارگر خدمات ساختمانی توی یکی از آپارتمانهای قدیمی کوئینز سه بار ادعا کرده که طی چند هفته اخیر رفت و آمدهای عجیبی رو توی زیرزمین اونجا دیده، میگه شبها آدمهایی وارد و خارج میشن که ساکن اونجا نیستند، نور چراغها گاهی روشن و گاهی خاموش و بوی مواد شوینده قوی میاد. سه بار با پلیس محلی تماس داشته ولی اونها چیزی پیدا نکردن، چون این ساختمان قبلا تو لیست تحت نظر برای مشکوک بودن به قاچاق انسان ثبت شده بوده ارجاع دادن به ما. زر پوشه را گرفت و نگاهی انداخت و چیزی در دلش تکان خورد. - گفتی اسم ساختمون چیه؟ نوآ لحظهای مکث کرد و بعد گفت: - کافهی طبقه همکف حتما واست آشناست clay&bean همونی که اون زن رو اونجا دیدی. زر بیدرنگ سرش را بالا آورد چشمانش دو هفته سرکوب شده را در یک لحظه بازیابی کردند چیزی ته دلش میدانست این داستان تمام نشده است بلکه شاید شروع این ماجرا باشد. با چشمانی کنجکاو و منتظر به نوآ نگاه کرد. - نمیخوام بگم ممکن بهم ربط داشته باشن ولی میخوای یه سر بریم؟ زر صفحهی گزارش را بست، نه برای بیاهمیتی، بلکه برای تمرکز بیشتر. نوآ گفت: - فقط صبر کن تا مدارک رو وارد سیستم کنم. اجازهی ورود رو بگیر تا بتونیم دقیقتر بررسی کنیم. زر با قدمهایی مطمئن و کنجکاو برای فهمیدن و ربط دادن این دو موضوع از جایش بلند شد، نمیدانست چیزی که اکنون حس میکند ترس است یا هیجان اما هرچه که بود زر به آن حس خوبی نداشت. چیزی شبیه گیر افتادن در وسط اقیانوس آرام بر روی تختهای شکسته به جا مانده از یک قایق چوبی، همین اندازه بلاتکلیف و سردرگم. @Nasim.M1 امتیاز
-
پارت 15 نیلوفر نه از مهران خبری بود نه از شاهسون معلوم نیست چیشده به سمت اتاق بابام قدم برداشتم از هیچی خبر ندارم در زدم بابا_ بفرمایید در رو باز کردم و رفتم داخل از پشت در رو بستم من_ معلوم هست چه خبره؟؟ بابا_ چته نیلوفر صداتو انداختی تو سرت؟ روی صندلی چرمیش که روبرو میز کنده کاریش بود نشستم پا رو پام انداختم نگاهی به کتابخانه ای که سر تا سر اتاق رو دربر گرفته بود نگاه کردم بعد به بابا زل زدم من_ خب میشنوم چه خبره؟ بابا_ چی چه خبره؟ من_ مهران نیست شاهسون گم و گور شده تو هم همش غیبت میزنه ببینم من دشمنتم از هیچی خبر ندارم یا رو پیشونیم خر نوشته شده؟!کدومش؟ بابا_آروم باش میگم من_ من آرومم تعریف کن بابا نفس عمیقی کشید از پشت میز بلند شد و روبه رو من روی صندلی چرمی نشست بابا_ نمیخواستم شاهسون رو حالا حالا ها از بازی خارج کنم ولی برای اینکه مهران شک نکنه مجبور شدم تو یه زیر زمین مرطوب یه دار درست کنم و جلوی مهران مثلا اعدام کنم ولی زندست پیش منه من_ چرا نکشتیش؟ بابا_ ساده ای دختر یکم که مهران به من نزدیک شد اون موقع از شاهسون علیه مهران استفاده میکنم اون وقت دو تا برادر به جون هم میوفتن و فقط میدان برای من و تو خالی میشه فکرش رو بکن اون همه مال و ثروت فقط برای ما میشه تو اوضاع وخیم و نابسامان کشور بهترین موقعیت همه چی رو پول کنیم بریم خارج از کشور یادت نره ما تحت حمایت یه دولت خارجی پر قدرتیم فقط کافیه یکم دستم پر باشه اون موقع از این خراب شده فرار میکنیم ساده نباش دختر من_ من چیکار کنم ؟ تو همه کار ها رو بدون خبر من انجام میدی بابا_ سیع کن مهران رو به طرف خودت بکشی بهترین موقعیت هست من_ اگه معلوم بشه کدوم گوری حتما این کار رو انجام میدم ولی معلوم نیست که بابا_ نگران نباش آدم هام دنبالشن الان تو اون ده خراب شده پیش وپدر پیرشه بلند شدم برم که با جمله بابام وایستادم بابا_ من یه چند روز میخوام کار های دولت خارجه رو انجام بدم تو به شرکت برس من_ باشه مواظب باش این روزا دنبالن جاسوس هان بابا_ نگران نباش این اوضاع موندنی نیست خیالت راحت من_ میتونم ببینمش؟ بابا_ میخوای چیکار؟ دیگه به دردت نمیخوره. من_ میدونم فقط حرف دلمو بزنم بهش بابا_ منتظر خبرم باش سری تکون دادم از اتاق خارج شدم . . . روبه رو مردی که یه زمان تموم زندگیم بود نشستم بیدار بود اما حالی برای حرف زدن نداشت لباس پاره تنش باعث دیده شدن زخم های روی بدنش میشد حدس زدن سخت نبود که این زخم ها ناشی از ضرب نوچه های بابام بوده من_ نمیپرسم خوبی یا نه چون خودم میدونم حالت بده منی که میدونم تو توی پر غو بزرگ شدی طاقت درد و غم نداری ولی الان...... ای کاش همه چیز به قبل از آشنایی من با مهران بر میگذشت نه بابا قاطی این کارهای بد میشد نه من به تو خیانت میکردم شاید الان ازاد زنده بود شاید همه چی بهتر بود دلم برای حال قلبمون تنگ شده اما دیگه نمیشه برگشت به قبل @زهرا آسبان1 امتیاز
-
پارت 14 من_ اینا این فقط کمی بلند کنین من به زیرش نگاه میکنم کمد رو بلند کردن درست حدس زده بودم هنوز سر جاش بود لبخندی زدم ارمان_ اونا چین؟ من _ برگه نجاتمون . . . از ده برگشته بودیم خسته بچمو تو بغلم گرفتم هنوز باورم نمیشد من مادر شدم و این کوچولو ثمره عشق اول آخر من بود اسم نذاشته بودم دلم نمیومد بدون باباش براش اسم بذارم اما چاره چی بود نفس عمیقی کشیدم پسرکم خوابیده بود احساس میکردم نسبت به بقیه نوزاد ها خیلی آرومه حتی اونم زیاد علاقه به شلوغ بودن نداشت رو تخت گذاشتمش از اتاق طبقه بالا خارج شدم حال بالا اروم بود اما پایین پچ پچ صدا های مختلف به گوش میرسید که با ورود من به حال پایین صدا ها قطع شدن من_ چیزی شده؟ آراد _ فک کنم اینو باید گوش کنی نوار کاستی که دستش بود رو به سمتم دراز کرد شیرین با حال بد به طرف پله ها قدم برداشت بقیه هم از حال به سمت اتاقشون رفتن رفتار های عجیبشون باعث میشد کنجکاوی من دو برابر از قبل بشه دستگاه نوار کاست روی میز بود این نشون میداد از قبل این نوار گوش داده شده نوار رو وارد دستگاه کردم و صدای یه آشنا تو خونه پیچید صدایی که باعث به درد آوردن دوباره قلبم میشد صدایی که منو به یاد تنها عشق زندگیم مینداخت از همه بدتر تن صدایی بود که فضای خونه رو اشغال کرده مرد من داشت گریه میکرد سوزش دلم رو چند برابر میکرد شاهسون _ گیلدام خوبی خانم؟ من خوبم خب ولی میخواستم معذرت میخوام ازت که ولت کردم معذرت میخوام که باعث اشک تو چشمات بودم اگه بچه دختر شد اسمش رو بزار شهرزاد اگه پسر شد بزار ارش البته اگه منو لایق دونستی و اگه حرف به خودمون برسه میدونستی! آروم میشم با بودنت..! آروم میشم وقتی میبینمت..! آروم میشم وقتی باهات چَت میکنم..! آروم میشم وقتی میخندی..! آروم میشم وقتی هستی و میدونم خدا تورو بهم جایِ تمومِ نداشته هام تو زندگی داده. « من شاید جسمم ازت دور باشه » اما روحم هر شب تو بغلت میخوابه شاید هر روز نبینمت... اما نگاهم جز تو هیچکس رو نمیبینه بعضی آدما نمیرن... تموم میشن... بی صدا،بی خداحافظی...درست وسط دوست داشتن. گیلدا من عاشقت ..... نصفه موندن جمله اخرش حاکی از این بود که دیگه نیست صدای گریم بالا رفته بود نمیتونستم صدامو کنترل کنم جمله اخرش بیشتر دلمو سوزوند ای کاش میگفتی ازت متنفرم ای کاش میگفتی تو رو نمیشناسم بی حال روی مبل نشستم شیرین با بچه اومد کنارم نشست شیرین_ درد داره میدونم اما به خاطر بچت باید تحمل کنی هممون پیشتیم عزیز دلم سری تکون دادم صورتمو پاک کردم اما دوباره اشکام سرازیر میشد بچه کوچولوم رو تو بغلم گرفتم من_ آرش مامان تو هم مثل بابا ولم نکنیا باشه مامانی تو برای من همونی هَستی که؛ هیچوَقت ازش سیْٰـر نمیشم گذشتمی، آیندَمی، دیروزمی امروزَمی، فردامی، تو همْٰـونی هسْٰـتی که هربار به صورتِش نگاه میکُنم امیْٰـد پیدا میکنم تو منو تنها نذار مامانم باشه دست حمایتگری که پشتم حس میکردم به من امید میداد به شیرین نگاه کردم لبخند مهربونی به من زد لبخندی که دلگرمی عجبی به دل سردم میداد ارش رو ازم گرفت شیرین_ برو یکم بیرون شه بانو و عسل هم میرن حال و هوا عوض کن این پسر من با خودم عزیزم بلند شو همیشه مادر خدا بیامرزم میگفت از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن گیلدا من دلم هزار بار سوخته عزیزم من_ چرا؟ شیرین_ ماجراش طولانیه من_ میشه تعریف کنین شیرین_ وایسا این شازده رو بدم به عسل بیام سرم رو بین دستام گرفتم این حجم از غم رو یه تنه به دوش کشیده بودم خبری از پدر نامردی که منو تو این آتش انداخته بود پدری که من مبتلا این زندگی کرده بود یه خبر حتی از تک دخترش نگرفته بود فقط جونشو برداشته بود که فرار کنه شیرین اومد و روبروم نشست شیرین_ شانزده سالم بود که گفتن توی روستامون قراره مهمون بیاد اونم از کجا رشت اخه روستای ما بخش ترک بود من دختر عادی اون روستا بودم با اومدن مهمون نمیدونم چیشد چی نشد از بالا دستور حذف اون بخش روستا رو دادن بخشیمون رفتیم رشت و از این جور ماجرا ها سرتو به درد نیارم من شدم زن پسر خان رشت بعد یه مدت پدرم سکته کرد داغ پدر دیدم بعد اون مادرم از تنهایی دق کرد دوماه نکشید دوباره داغ مادر هم به دلم نشست بچه دار شدم جلو چشمم پسرم پرپر شد عروسم از دست رفت نتونستم کاری کنم سوختم بیشتر گذشت آراد از خونه فرار کرد از از پسرم خبر نگرفتم باز یه درد کشیدم یکم گذشت شاهسون فرار کرد بعد شوهرم منو از خونه انداخت بیرون از اما از کارش ناراحت نشدم این اتفاق آخری بدتر از همه شکسته ترم کرد دختر اگه تو داغ شوهر دیدی من داغ پسر هامو دیدم داغ شوهر دیدم داغ پدر مادر دیدم اما به خاطر بچه هام کم نیاوردم اولش درد داره اما بعدش عادت میکنی مجبوری عادت کنی وگرنه شکست میخوری @زهرا آسبان1 امتیاز
-
سلام، به نودهشتیا خیلی خیلی خوش اومدین از اینجا میتونید رمان نوشتن رو شروع کنید: تالار تایپ رمان1 امتیاز
-
پارت چهاردهم مترونوم رو زدم و مهدی شروع به خوندن کرد : ـ هنوز من یادم نرفته چند سال و چند وقته دور شدی از دنیام باورشم سخته/ این عشق تنها یادگاره دیروز و الانه ، شاید نفهمی تو تا پیری باهامه/ هنوز قلبم برات میره شبام نفس گیره، چاره ای نیست بی تو این زندگیم میره/ ببین تقدیر بی انصاف از تو یه آهن ساخت، ممنوع شد عشقت ، دوریت ازم درد ساخت/ جای خالیت با هیچی پر نمیشه/ کسی که تو نمیشه/ تو فرق داری با هرکی دورمه/ تو قلبم دارمت من تا همیشه میخوام اما نمیشه/ بفهمم دیگه از دست دادمت/ تو برام عشقی نه یه هوس/ مگه حسم بهت میشه عوض/ لازمی واسم مثل نفس تو / بهترین خوابی که دیدمت/ ترسم از این بود ازم بگیرنت/ فکر نمیکردم بری تهش تو/ جای خالیت با هیچی پر نمیشه کسی که تو نمیشه/ تو فرق داری با هر کی دورمه/ تو قلبم دارمت من تا همیشه/ میخوام اما نمیشه، بفهمم دیگه از دست دادمت... با صدای مهدی و تشویق مهمان ها دست از نواختن برداشتم. مهدی گفت : ـ به افتخار نوازنده این قطعه پیمان راد یه دست بلند بزنین! و بعدش صدای سوت و جیغ کل فضا رو پر کرد. بعدش که بلند شدم به نشانه ی ادب تعظیم کنم، متوجه شدم که باور نیست... سمت چپ و نگاه کردم، سمت راست..نبود.. دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن و خنده از روی صورتم خشک شد. با ترس گفتم: ـ مهدی نیستش. مهدی یهو نگام کرد و از میکروفون فاصله گرفت و گفت: ـ چی؟ با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ باور نیستش. بعد گفتن این حرف از کنار استیج پریدم پایین و کل سالن و دویدم و اصلا هم برام مهم نبود که دیگران با تعجب نگام میکردن. من فقط کل این سالن اسم دخترم رو صدا میزدم. مهسان سراسیمه اومد سمتم و گفت : ـ پیمان چی شده؟ با ترس و عصبانیت گفتم: ـ دخترم کجاست؟ مهسان نگام کرد و گفت: ـ نمیدونم من فکر میکردم همون جلو نشسته باشه.1 امتیاز
-
پارت سیزدهم علی زد به پشتم و گفت : ـ خیلی خب پیمان آروم باش! اصلا به فرضم که همینجوری باشه که تو میگی. تو این دوسال نمیتونست یه خبر از شوهر و بچش بگیره؟ درسته، من غزل رو در حد تو نمیشناسم ولی دختر مسئولیت پذیری بود، اگه واقعا زندست؛ مطمئن باش تو رو توی این بیخبری ول نمیکرد! طبق معمول اونا میخواستن قانعم کنن و من انکار میکردم، با کلافگی از بحثهای همیشگی گفتم : ـ از این دریای لعنتی...جنازه ی ... استغرالله...چیزی پیدا شد؟ من از دو سال پیش هر روز با پلیس جزیره صحبت میکنم، هیچ اثری ازش نیست! حالا میبینین که غزل من یه روز برمیگرده! مهدی و علی چیزی نگفتن! به استیج نگاه کردم و آروم زیر لب گفتم : ـ برمیگرده پیش خانوادش. همین لحظه امیرعباس اومد سمت من و گفت : ـ پیمان آماده ایی شروع کنیم؟ مهمونا دارن میان. بلند شدم و گفتم : ـ بریم، فقط اگه میشه... امیرعباس که میدونست میخوام چی بگم، سریع گفت : ـ نگران نباش! بفرستش پایین! حواسم بهش هست. رفتم بالا و به باور گفتم : ـ دخترم تو برو پیش عمو. تا زمانی هم که خاله مهسان نیومد از کنارش جم نخور. بوسم کرد و گفت : ـ باشه بابا. اولین قطعه ای که میزدم و مهدی میخوندتش، آهنگ یادم نرفته از مهدی دارابی بود. جدیدنا تنظیمش رو انجام داده بودم و منو یاد غزل مینداخت.1 امتیاز
-
پارت دوازدهم دستی به سر و روم کشیدم و چیزی نگفتم. باور رو دیدم که رفته روی استیج و کنار کوهیار نشسته و داره با گیتارش ور میره، مهدی همینجور که به باور نگاه میکرد، گفت : ـ بخدا دلم براش میسوزه، هیچ جا که تنهایی نمیتونه بره... این بچه تو جزیره به دنیا اومده و عاشقه دریائه، اونو هم براش ممنوع کردی! با عصبانیت رو به مهدی گفتم: ـ یجوری حرف نزن که انگار نمیدونی چه اتفاقی افتاده! این بار مهدی با عصبانیت پرید وسط حرفم و گفت : ـ برادر اون یه اتفاق بود! قرار نیست تاوانش و این بچه تا آخر عمرش پس بده! الان بچست به حرفت گوش میکنه؛ چهار روز دیگه که بزرگتر شد ، میخوای چیکار کنی ؟ تو خونه حبسش میکنی؟ با این رفتار بیشتر از خودت دورش میکنی. یهو یه صدا از پشت سرمون گفت : ـ البته که پیمان هم حق داره ولی یکم زیاده روی میکنه. برگشتیم و دیدم که علیه. با کلافگی از این بحث همیشگی بهش دست دادم که گفت : ـ فعلا خیالت راحت باشه، به بچها میسپرم حواسشون بهش باشه. زدم به پشتش و گفتم : ـ مرسی علی، دمت گرم. مهدی با علی یه چیزایی بین نگاهشون رد و بدل شد که نفهمیدم اما بعدش علی گفت : ـ ببین سعی کن یکم بیخیال ترس هات بشی پیمان! به دخترت نگاه کن! اون بچه ی جزیرست، دریا و شنا تو خونشه، نمیتونی به همین راحتی از ذهنش بیرون کنی! به دختر کوچولوم که وسط استیج در حال آهنگ خوندن بود، نگاهی کردم و گفتم: ـ کاش میتونستم علی ولی نمی تونم. مهدی گفت : ـ آخه من فقط میخوام اینو بدونم که این سخت گیریهات غزل رو برمیگردونه؟ پیمان باید قبول کنی که... پریدم وسط حرفش و گفتم : ـ غزل زندست مهدی، من حسش میکنم! دوباره شروع نکن!1 امتیاز
-
پارت یازدهم سعی کردم جو رو عوض کنم و گفتم: ـ خب دیگه ناراحت نباش! قراره امشب بیای رستوران پس؟ یهو با شادی گفت : ـ آره، میشه من اونجا ساز بزنم؟ خندیدم و گفتم : ـ آره عزیزم. ـ بابا بنظرت چی بپوشم؟ خدایا حتی لحن گفتن جمله هاشم شبیه غزل بود! با ذوق بهش نگاه کردم و گفتم : ـ هر چی که خودت دوست داری بپوش عزیزم. ـ باشه. بعد دوید و رفت سمت اتاقش. به مهدی پیامک دادم که حاضر باشه و گفتم که بخاطر اصرار باور ، اونم امشب میارمش رستوران و اگه مهسان کاری نداره بیاد تا مواظبش باشه. بعد از ده دقیقه جفتمون آماده شدیم و رفتیم سمت ماشین و به سمت خونه مهدی اینا راه افتادیم. به مهدی زنگ زدم و بعد یه بوق برداشت : ـ اومدم داداش. بعدش در خونه رو باز کرد و اومد نشست تو ماشین، باور با دیدنش سریع گفت : ـ سلام عمو! مهدی بوسش کرد و گفت : ـ سلام برهی ناقلای من؛ بوست کنم. و صورتش رو آورد جلو و مهدی بوسش کرد؛ گفتم : ـ مهسان نمیاد؟؟ مهدی همون طور که کمربندش رو می بست گفت : ـ چرا ولی یکم دیرتر میاد. چیزی نگفتم و راه افتادم سمت رستوران. تو ماشین باور از اتفاقات مدرسه و دوستاش برای مهدی صحبت می کرد و اونم با هیجان بهش گوش میداد. بعد از رسیدن به رستوران جدید علی هممون از ماشین پیاده شدیم. این رستوران برخلاف هوکو خیلی بزرگ تر بود و جمعیتشم زیادتر بود و منم هرجوری شده امشب باید حواسم به باور می بود. به مهدی گفتم : ـ مهدی به مهسان بگو زودتر بیاد؛ اینجا شلوغ بشه من نمیتونم پشت ساز مواظبش باشم. اینم که بازیگوشه، اینور و اونور میره. مهدی طوری که باور نشنوه بهم گفت: ـ بابا داداش بیخیال دیگه! چقدر سخت میگیری! گناه داره این بچه؛ بزار یکم نفس بکشه!1 امتیاز
-
پارت دهم دیدم که کل اسباب بازی آشپزخونش رو آورده روی تخت و یه فنجون کوچولو گرفته سمتم و میگه: ـ باشه همون که تو میگی. از دستش گرفتم و با لحن بچگانه ی خودش گفتم: ـ به به! خیلی خوشمزه بود، میشه شب هم از اینا برام درست کنی؟ موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت : ـ باشه ولی به یه شرط. همون طور که از روی تخت بلند شدم و داشتم موهام رو درست میکردم گفتم: ـ به چه شرطی؟ اومد کنارم وایستاد و دستاش رو تو هم قفل کرد و با من و من گفت : ـ بابایی... فردا خب؟... فردا، بچهای مدرسه بعد از مدرسه دارن میرن کلاس شنا... میشه منم... پریدم وسط حرفش و با جدیت گفتم: ـ دخترم دوباره شروع نکن! با ناراحتی گفت: ـ اما بابا همه دارن... نگاش کردم و پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ باور منو تو راجب این مسئله باهم حرف زدیم، مگه نه؟ سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت. گوشه تخت نشستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم : ـ به من نگاه کن دخترم! با ناراحتی سرش رو آورد بالا و نگام کرد. موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم : ـ تو دلت میخواد من ناراحت بشم؟ سریع گفت: ـ نه بابایی... اصلا دلم نمی خواد. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم : ـ پس بابایی چیزی رو که میدونی و دیگه مطرح نکن. دریا دیگه برات ممنوعه! مگه اینکه من همراهت باشم تا از دور بتونی نگاش کنی، باشه؟ با ناراحتی سرش رو تکون داد، برای این حالش جیگرم کباب میشد ولی چاره ای نداشتم! یکبار دیگه ترس از دست دادنش دیوونم میکرد.1 امتیاز
-
پارت نهم نمی تونستم دلشو بشکونم و بنابراین گفتم : ـ خیلی خب باشه. محکم پرید و بغلم کرد، بهش گفتم : ـ غذاتو خوردی دیگه؟ ـ آره بابایی سیر شدم، دستت درد نکنه. ـ نوش جونت عزیزم! پس مستقیم بریم تو تخت یکم بخوابیم؛ نظرت چیه؟ محکم گردنم و بغل کرد و گفت : ـ بریم! خیلی خسته شده بودم! باور رو گذاشتم روی تخت و پتو رو کشیدم روش و بعدش رفتم کنارش خوابیدم؛ تا چشامو رو هم گذاشتم، زد به پشتم و گفت : ـ بابا پیمان؟ ـ جان دلم؟ ـ روتو سمت من کن، میخوام ریشتو دست بزنم! اینجوری خوابم نمی بره... از عادتاش خندم میگرفت، همیشه هم از اینکه بهش پشت کنم و بخوابم شاکی می شد پرنسس کوچولوی من! رومو کردم سمتش و دستمو گذاشتم زیر سرش؛ خودشو مثل یه گنجشک کوچولو توی بغلم جا کرد و طبق معمول دستش رو برد سمت صورتم و شروع کرد به دست زدن ریشم. جفتمون به عکس غزل که روبروی تخت آویزون کرده بودم، خیره شدیم. بعد چند دقیقه سکوت، باور گفت: ـ خیلی دلم برای مامانم تنگ میشه. چیزی نگفتم! فقط میتونستم بغض عمیقی که ته گلوم جا باز میکرد رو قورت بدم، همین که دید که جواب نمیدم، از جاش بلند شد و گفت: ـ بابایی خوابیدی؟ برای اینکه به سوالش جواب ندم، مجبور شدم چشمام رو ببندم! دخترم تو این سن کم، بار زیادی روی دوشش رو تحمل میکرد و این برای من خیلی سنگین بود! باید هرجوری که می شد مواظب روحیش می بودم اما بعضی اوقات واقعا کم می آوردم! مثل همیشه تو همین فکرا بودم که بالاخره خوابم برد... با صدای باور از خواب بیدار شدم، کنارم روی تخت نشسته بود و صدام میزد: ـ بابایی...بابایی...پاشو دیگه...ببین برات موهاتو درست کردم. از لفظش خندم گرفت، چشمام رو باز کردم و با خنده گفتم : ـ چی درست کردی؟ با جدیت نگام کرد و گفت : ـ موهاتو... دماغشو فشردم و بغلش کردم و گفتم: ـ موهیتو نه موهاتو.1 امتیاز
-
پارت هشتم به من نگاه کرد و گفت : ـ بابا پس تو چرا نمیخوری؟ گفتم: ـ من تو رستوران غذا خوردم قربونت بشم. تو بخور نوش جونت. یکم بهم نگاه کرد و گفت : ـ بابا تو گریه کردی؟ خندیدم و زیر لب گفتم: ـ وروجک و ببینا! هیچی از نگاهش دور نمیمونه! بعد که دیدم داره با ناراحتی نگام میکنه با صدای بلند گفتم: ـ نه عزیزدلم چطور مگه؟ ـ آخه گونه هات و چشمات قرمزه. سریع گفتم: ـ آها نه بابا! هوا خیلی گرم میشه من پوستم قرمز میشه دیگه! مثل پوست خودت که همیشه بهت میگم تو آفتاب بازی نکن. یکم دوغشو خورد و گفت: ـ باشه بابا. همین لحظه گوشیم زنگ خورد و دیدم که مهسانه. برداشتم: ـ الو جانم. ـ سلام پیمان خوبی؟ ـ مرسی تو چطوری؟ همه چی روبراهه؟ ـ آره ممنون، میخواستم بگم که من بیام دنبال باور یا خودت میاریش؟ ـ نه دستت درد نکنه، یکم استراحت کنه غروب که دارم میام دنبال مهدی، میارمش. همین لحظه دیدم از روی میز بلند شد و اومد کنارم وایستاد و صدام میکنه. به مهسان گفتم: ـ باشه مهساجان کاری نداری؟ - میبینمت. قطع کردم و رو بهش که گوشه لباسمو میکشید گفتم : ـ چی میگی بابایی؟ با ناراحتی گفت: ـ بابا منم میخوام با تو بیام رستوران. نشستم کنارش و سنجاق موهاش رو سفت کردم و گفتم: ـ بابایی نمیشه! اونجا من باید حواسم بهت باشه گم میشی. دست به سینه وایستاد و گفت: ـ گم نمیشم، همونجا تو رستوران میشینم دیگه بابا!1 امتیاز
-
پارت هفتم جفتشون کلی خوشحال شدن! بعدش با شنتیا و مادرش خداحافظی کردیم و از حیاط خونشون اومدیم بیرون. تقریبا چهار سالی میشد که بخاطر بازنشستگی کار شوهرش اومدن جزیره، خیلی هم آدمای محترم و آبرو داری بودن و از همه مهم تر اینکه خیلی اوقات کمک حال من بودن. همون جور که از توی جیبم کلید رو درمیاوردم تا در و باز کنم به باور گفتم: ـ خب پرنسس خیلی ساکتی! خسته نشدی نه؟ همونجور که با دستای کوچیکش با ریشم بازی میکرد؛ سرش رو از رو شونم بلند کرد و گفت: ـ بابایی، مامان امروزم برنمیگرده؟ زمانی که تنها میشدیم، این سوال رو تقریبا ده بار ازم میپرسید و منم مجبور بودم با لبخند و امیدواری جوابش رو بدم. گونش رو بوسیدم و بغضم رو قورت دادم و گفتم: ـ برمیگرده عزیزم، مادرت یه روزی برمیگرده! در رو باز کردم و گذاشتمش پایین و برای اینکه بیشتر از این سوال نپرسه گفتم: ـ خب زودتر لباسای راحتیتو بپوش، بیا یه چیز خوشمزه برات درست کردم که انگشتاتم باهاش میخوری! با خنده دوید سمت اتاقش و منم یبار دیگه بابت بغض بچم کمی گریه کردم و سریع صورتم رو شستم تا منو دوباره با این حال نبینه! لوبیاپلویی که دیشب درست کرده بودم رو براش توی ظرف ریختم و از توی باکس کنار یخچال براش دوغ آبعلی آوردم. حتی مزاج غذاییش هم شبیه مادرش بود! با هر غذایی دلش میخواست دوغ آبعلی بخوره؛ نشستم رو میز و دیدم با لباس عروسکی اومد تو آشپزخونه. بغلش کردم و گفتم: ـ خدایا یه دختر بچه چقدر میتونه بانمک باشه! شروع کردم به بوسیدنش؛ مدام میخندید و میگفت: ـ بابا ریشت قلقلکم میده، نکن. گذاشتمش رو صندلی و گفتم: ـ اگه قلقلکت میده پس چرا موقع خوابیدن اینقدر با ریش من بازی میکنی؟ خندید و گفت : ـ آخه من صورتم قلقلکیه ولی دستام که قلقلکی نیست. خندیدم و گفتم : ـ اِ؟؟ باشه پس... غذاتو بخور عزیزم.1 امتیاز
-
پارت ششم شنتیا: ـ خوبم عمو. با اخم بهش گفتم : ـ دختر منو اذیت نمیکنی که؟ شنتیا با نارضایتی گفت: ـ عمو اون منو اذیت میکنه! باور موهاش رو گذاشت پشت گوشش و بهش اخم کرد و رو به من گفت: ـ دروغ میگه بابا! همش موهامو میکشه! شنتیا هم گفت: ـ آخه تو هم همش جرزنی میکنی! سریع رو به شنتیا با عصبانیت گفتم: ـ تو موهای دختر منو میکشی؟ سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت، به زور سعی کردم خندم رو کنترل کنم. به باور چشمک زدم و آروم گفتم: ـ گوششو بکشم؟ نظرت چیه؟ دستاش گرفت جلوی دهنش و گفت: ـ نه بابایی گناه داره، دوستمه! سرفه ای کردم دستم رو گذاشتم رو شونه شنتیا و گفتم: ـ این بار بخاطر دخترم تو رو میبخشم. همین لحظه در خونشون باز شد و مادرش اومد بیرون و گفت : ـ سلام آقا پیمان، خوش اومدید. بفرمایید تو خواهش میکنم! بلند شدم و دستم رو بلند کردم و گفتم: ـ سلام دست شما درد نکنه، زحمتتون زیاد شد. فریبا خانوم با کوله پشتی باور اومد بیرون و گفت: ـ ای بابا چه زحمتی! مثل دختر خودم میمونه. کیفش رو ازش گرفتم و با لبخند گفتم: ـ لطف دارید شما، با اجازه! شنتیا گفت: ـ عمو میشه شب باور و بیاری باهم بازی کنیم؟ همونجور که باور تو بغلم بود، رفتم و به سرش دست کشیدم و گفتم: ـ اگه شب خالش نبود، میارمش باهم بازی کنین.1 امتیاز
-
پارت پنجم کوهیار اومد کنارم نشست و گفت: ـ حق داری ولی به نظرت یکم در حق باور سخت گیری نمیکنی پیمان؟ بهرحال بچست و سریع پریدم وسط حرفش و گفتم : ـ اصلا! من دخترم رو دیگه از دست نمیدم. کوهیار با دیدن عصبانیت من یکم حرفش رو خورد ولی باز گفت : ـ آخه گناه داره! خودت میدونی چقدر عاشقه دریا و شنا کردنه! نگاش کردم و از کنارش بلند شدم و مصمم گفتم: ـ من عاشق بچمم و اجازه نمیدم یبار دیگه زندگیش تو خطر بیفته! کوهیار دیگه چیزی نگفت و فقط پرسید: ـ میری رستوران؟ گفتم : ـ اول میرم دنبال باور و میبرمش پیش مهسان و بعدش میرم رستوران. ـ پس میبینمت. رفتم سمت ماشین... احتمالا باور بهش گفته بود تا با من حرف بزنه که بهش اجازه بدم بره سمت دریا اما واقعیت اینه که بعد از اون اتفاق بدون وجود خودم؛ به دخترم اجازه نمیدم حتی پاهاش رو روی شن نزدیک دریا بزاره! یعنی نزدیک شدن از فاصله ی صدمتری به دریا براش قدغنه! عاشق دریا و شنا کردنه و درسته که کلی بابت این قضیه باهام قهر میکنه و گریه میکنه اما همین که کنارمه برای من بسه! نمیتونم اجازه بدم یبار دیگه زندگیش توی خطر بیفته! اینم که دختر مادرشه؛ از هر راهی استفاده میکنه تا منو راضی کنه که بهش اجازه بدم. همه ی آدما رو امتحان کرده بود و الانم مثل اینکه نوبت کوهیار بود... ولی نمیشه! نمیذارم! بعد غزل فقط بخاطر وجود اون تونستم به زندگی بچسبم و زندگیم رو بگذرونم، دم در خونه پارک کردم و رفتم دنبالش. تو حیاط خونه همسایه با شنتیا در حال قایم موشک بازی بود؛ تمام خنده هاش و اجزای صورتش روز به روز بیشتر شبیه غزل میشد؛ تا منو دید، دوید سمتم و گفت : ـ بابایی اومدی؟! دستام رو باز کردم و محکم بغلش کردم و موهاش رو بوسیدم و گفتم : ـ آره قربونت برم؛ اومدم. شنتیا اومد کنارش وایستاد و گفت: ـ سلام عمو خندیدم و بهش دست دادم و گفتم: ـ چطوری؟1 امتیاز
-
پارت چهارم علی که دیگه نتونست خودش رو داشته باشه زد زیر گریه! اولین بار بود که میدیدم که علی اینقدر عمیق واسه ی یه چیزی گریه میکنه! نمیتونستم باور کنم که رفته! رفتم یقه علی رو گرفتم و گفتم: ـ علی گریه نکن! غزل برمیگرده، زندست؛ من حسش میکنم... امیرعباس اومد سمتم و گفت: ـ پیمان بخاطر دخترت مجبوری قوی باشی! سخته میدونم خیلی دوسش داشتی اما برگرد به دخترت نگاه کن! برگشتم و به آمبولانس نگاه کردم؛ باور تو بغل مهسان مثل یه پرنده کوچولو کز کرده بود و میلرزید! رفتم سمتش و گرفتمش تو بغلم و زیر گوشش گفتم: ـ بهت قول میدم مادرت رو برات پیدا کنم عزیزم، پیداش میکنم.. تا مدتها بعد اون قضیه باور بخاطر ترسی که بهش وارد شد حرف نمی زد و این حرف نزدنش بیشتر منو عصبی می کرد! ازش بارها پرسیدم که اون روز دقیقا چه اتفاقی افتاد اما میگفت که یادش نمیاد و داشت تو دریا بازی میکرد و غزل هم از خشکی براش دست تکون میداد... تا یه هفته منتظر این شدیم که یه خبری بشه اما تا به همین امروز که دو سال از این ماجرا میگذره هیچ خبری نشد... خانوادش خواستن براش مراسم بگیرن اما من اجازه ندادم و میگفتم که غزل زندست و یه روز برمیگرده. اونا هم برای تسلی دادن من و باور یه ماه درمیون میومدن و جزیره میموندن و کمک حال من میشدن اما بعد از غزل تنها دلخوشی من دختر کوچولوم بود و در هر صورت بعد از کارم میرفتم دنبالش و باهم برمیگشتیم خونه چون شب باید تو بغل من میخوابید. همه جاها رو دنبالش گشتیم و به پلیس هم سپردیم که اگه چیزی فهمید حتما بهمون اطلاع بده، خلاصه همه باورشون شده بود که غزل دیگه نیست اما من نه! میدونستم که زندست! حسش میکردم...یهو با شنیدن یه صدایی از فکر اومدم بیرون: ـ بازم که به دریا زل زدی! برگشتم و دیدم که کوهیاره. گفتم: ـ ازش متنفرم...1 امتیاز
-
پارت سوم سریع رفتم سمت قایقش و با قدرت پریدم بالا. دیدم دختر کوچولوم با چشمای بسته وسط عرشهی قایق دراز کشیده و یکی از غواصها قفسهی سینشو داره فشار میده. با ترس به صحنهی روبهرو خیره شده بودم. زبان و مغزم قفل کرده بود. رضا، که یکی از غواصهای خوب جزیره بود، صورتم را گرفت توی دستهایش که این صحنه را نبینم. میزدم به سینهاش و با صدای بلند فریاد میزدم: ـ باور، چشاتو باز کن بابا! باور! رضا سعی داشت آرامم کند ولی آن لحظه هیچچیزی نمیتوانست من را آرام کند. بعد از تقریباً یک ربع تلاش، بالاخره دخترم چشمانش را باز کرد. گرفتمش توی بغلم و تا جان داشتم بوسیدمش. قایق رفت سمت خشکی و باور را بردند داخل آمبولانس تا کارهای لازم را انجام دهند. پلیس جزیره و امیرعباس و علی آمدند سمتم. امیرعباس، طوری که سعی میکرد بغضش را قورت دهد، دستش را گذاشت روی شانهام و گفت: ـ پیمان، خیلی گشتن ولی... با ترس و عصبانیت گفتم: ـ غزل کجاست؟ اینبار پلیس گفت: ـ آقای راد، هوا طوفانیه و شدت بارون زیاده. غواصها هم قبل از اومدن شما، حداقل یک ساعت و نیمه که دارن میگردن. من خیلی متأسفم. یقهی پلیس را گرفتم و با حرص گفتم: ـ تو میفهمی چی میگی مرتیکه؟ یعنی چی متأسفم؟! علی و امیرعباس دوتا دستم را گرفتن تا کمی به خودم بیایم. با فریاد میگفتم: ـ تا زن منو پیدا نکردین، هیچکس حق نداره از اینجا جایی بره! میفهمین چی میگم؟ علی گفت: ـ پیمان، لطفاً اینجوری نکن! بچهها هر کاری از دستشون برمیاومد، انجام دادن! با گریه و فریاد گفتم: ـ یعنی چی که هر کاری از دستشون برمیاومد انجام دادن، علی؟ باید بیشتر انجام بدن! غزل زندهست، منتظره... باید کمکش کنیم؛ بارداره، میفهمین؟1 امتیاز
-
پارت دوم دخترم روزبهروز جلوی چشمم آب میشد. شبها با گریه و دلتنگی برای مادرش میخوابید و من هیچ کاری از دستم برنمیاومد که انجام بدم. قرار بود یه عضو کوچولوی دیگه به زندگیمون اضافه بشه، اما این دنیای بیرحم، خوشحالی رو برامون زیادی دید! واقعاً خدایا، خیلی نامردی! کل دلخوشی من خانوادم بود، چرا ازم گرفتیش؟ همینجور قدم زدم و رفتم کنار درخت آرزوها نشستم و یکی از برگاش رو کندم و گرفتم توی دستم. دیگه دیدن دریا حالم رو بههم میزد. منو یاد اون روز کذایی مینداخت! همون روزی که غزل برای همیشه ناپدید شد. دو سال پیش تابستون بود. غزل، برای اینکه باور عاشق دریا و آببازی بود، بعدازظهرا میبردتش کنار دریا تا باهم بازی کنن! براش کلاس شنا هم ثبتنام کرده بود و صبحا میبردتش شنا و بعدازظهرا با خودش میرفت دریا. همهچیز خیلی خوب بود، تا اینکه یه روز که دریا تقریباً موجش زیاد بود، باور گیر داده بود که طبق معمول برن دریا. من به غزل گفتم که نرن چون خطرناکه و امکانش هست مشکلی پیش بیاد؛ اما چون هیچوقت دوست نداشت که پیش دخترش بدقول بشه، علیرغم مخالفتای من رفتن. کاش میدونستم که اون روز، آخرین روزیه که میبینمش... حداقل بیشتر از قبل نگاش میکردم و قربونصدقهاش میرفتم. اون روز سرم بدجوری درد میکرد و دلهره داشتم، اما نمیفهمیدم که دلیلش به خاطر چیه! تا اینکه موقع غروب، که تو رستوران مشغول همنوازی با بچهها بودیم، دیدم که کوهیار و امیرعباس با قیافهی سراسیمه وارد رستوران شدن. از قیافهشون فهمیدم که اتفاق خیلی بدی افتاده. تا اسم غزل رو بردن، من نفهمیدم چجوری با پای پیاده و پنج دقیقهای خودم رو تا اسکله رسوندم! کل جزیره اونجا جمع شده بودن و همه داشتن راجعبه این صحبت میکردن که یه مادر و بچه غرق شدن! دور تا دور دریا نوار زرد بسته بودن و پلیس و غواصها همه مشغول بودن. مهسان با گریه اومد سمتم و گفت: ـ پیمان... غزل... باور... با لباس دویدم و رفتم داخل دریا. غواصها سعی کردن منصرفم کنن، اما بیخیال نمیشدم و مثل دیوونهها دستوپا میزدم برای دو تا دلیل زندگیم که دریا ازم گرفتش. شونههام درد گرفته بود، اما بازم شنا میکردم و وسط دریا دستوپا میزدم، تا اینکه یکی از غواصها صدام زد!1 امتیاز
-
پارت اول " پیمان " همهچیز بهخوبی و خوشی پیش میرفت و من و غزل و باور توی خوشبختی خودمون غرق شده بودیم؛ تا اینکه یه روز، یه اتفاقی افتاد که همهچیز زندگیم رو خراب کرد و تمام بدبختیهای دنیا روی سرم آوار شد. زندگیم، نور امیدم از زندگیم ناپدید شد و من و دخترم رو تنها گذاشت. همه میگفتن که مرده و دیگه برنمیگرده، اما من باور نداشتم. با اینکه تقریباً دو سال از نبودنش میگذره، اما هنوزم قلبم امید داشت که زندست و یه گوشهای از این کرهی خاکی داره نفس میکشه. هر روز کارم شده که لباساشو بو کنم و حسرت و دلتنگیم رو برطرف کنم. بعد از رفتنش، تقریباً نابود شده بودم، ولی فقط یه چیز برام مونده بود که منو به این زندگی وصل میکرد؛ و اونم دخترم بود. روزبهروز بیشتر شبیه غزل میشد. من با وجود باور، تونستم یه کم به خودم بیام و سرپا وایستم! علاوه بر من، باورم هم نابود شد. تو سن هفتسالگی، نبودنِ مادری که اینقدر وابستهاش بود و همهجا باهاش بود، خیلی گوشهگیرش کرده بود! هرچی بزرگتر میشد، بیقراری و لجکردناش بیشتر میشد. بنابراین، تو این مدت مجبور بودم که علاوهبر پدر بودن، براش جای خالی غزل رو هم پر کنم. گرچه که جای خالیش با هیچچیزی پر نمیشد و بعد رفتنش، فقط سکوت و تاریکی بود که کل خونهی ما رو دربرگرفته بود. هنوزم که هنوزه، وقتی دارم از سر کار برمیگردم، فکر میکنم الان در رو برام باز میکنه و با اون خندههای قشنگش ازم استقبال میکنه. هنوزم که هنوزه، مثل قبل کنار درخت آرزوها، رو به این دریای نکبت منتظرش میشینم تا بلکه از پشت سر بیاد بغلم کنه و بگه که برگشته و همهی اینا فقط یه خواب تلخ بوده... اما زندگی بیرحمتر از اون چیزیه که ما فکرش رو میکنیم. امروزم، طبق معمول بعد از مدرسه، باور رو بردم خونهی همسایمون گذاشتم تا با دوستش شنتیا یه کم بازی کنه و حالوهواش عوض بشه و از این گوشهگیریاش کم بشه.1 امتیاز