به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 03/25/2025 در پست ها
-
بسم الله الرحمن الرحیم رمان: برای ادامهی زندگیام، نور باش ژانر: تخیلی، فانتزی، عاشقانه نویسنده: الناز سلمانی مقدمه کی گفته تاریکی زشت و ترسناکه؟ گاهی تاریکی میتونه زیباترین اتفاق باشه... مثل لحظهای که آسمون به شب میرسه و ستارهها خودنمایی میکنن، یا وقتی که مه همهجا رو گرفته و فقط ماهه که میدرخشه... پس تو، توی ادامهی زندگی من نور باش. خلاصه زندگی، هم خوشی داره و هم ناخوشی. اما چیزی که مهمه، اینه که ما چطور قدمهای زندگیمون رو برمیداریم...2 امتیاز
-
«رمیدگی میان ما» -این رو به اتاق ارباب ببر،حنانه حواست رو جمع کنی سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم و سمت اتاق رفتم. نفس عمیقی کشیدم و لبخند ریزی رو صورتم نقش پیدا کرد.ارباب،چه واژه ی مزخرفی بود برای همچین فردی! تقه ای به در زدم که جوابی نداد. دوباره همین کار را تکرار کردم که بازهم پاسخی نداد، بی اهمیت در را باز کردم که با حجم عظیمی از دود مواجه شدم.اتاق در تاریکی غرق شده بود و بوی عطر تلخ و سیگارش در هم ترکیب شده بود.و تمام این شرایط باعث شده بود سرفه ام بگیرد.صدای خشدارش بلند شد: -کی بهت اجازه ی ورود داد؟؟ به خاطر تاریکی اتاق نمورش چهره ی واضحی از او در دید نداشتم.اما رگه های خشم و خونسردی را میتوانستم از صدایش بفهمم. صدای قدم هایش را که نزدیک میشد بلند شد،لبخند ریزی زدم؛بازی شروع شده بود و حنانه،باید وارد عمل میشد.لرزی به تنم افتاد،روبه رویم ایستاده بود و فاصله هایمان چندان زیاد نبود. با چشمان ترسیده ام نگاهم را به آن دو گوی قرمز شده دوختم. -اجازه دادم؟؟ سری به نشانه ی منفی تکان دادم،اما در دلم لبخندی زدم!در را نبسته بودم، یک،دو،سه،و حالا جسم هول ترانه در قاب نمایان شد: -حنانه...(اما با نگاهی به موقعیت میان ما حرفش را خورد)اوا آقا چیشده؟؟؟ و نگاهی خصمانه به من که منظورش«چرا اینقدر لفتش دادی دختره ی ورپریده؟» بود انداخت.ارباب نگاهش را از ترانه گرفت و مغرورانه به من دوخت: -اینجا یکی مرتکب خطایی شده که باید عذرخواهی کنه مصمم نگاهم را به آن دو گوی از جنس و رنگ آسمان شب دوختم و در دل پوزخندی زدم. -منتظرم اما با یادآوری اینکه از این بعد حنانه ام،سرم را مغموم پایین انداختم. صدای غم زده ی ترانه بلند شد: -آقا...دخترم نمیتونه حرف بزنه،من از طرفش عذرشو میخوام. دخترک درونم قهقهه ی شرارت وارانه ای سر داد و بلند گفت:قیافش رو! بازی شروع شده!عالیه...(و با پوزخند ادامه داد)حنانه خانم!2 امتیاز
-
اثر: ابتلا نویسنده: کهکشان ژانر: اجتماعی خلاصه: پناه، دختری از جنس تندبادهاست؛ پیچیده در مه صبر و سایهی سختی. در هر سقوط، دوباره برخاست، بیآنکه قامتش خم شود یا دلش بلرزد. نه فریاد زد، نه جا زد؛ فقط جلو رفت، با زخمهایی که لبخند شدند. میان تلخی روزگار. ابتلا قصهاش قصهی دختریست که از درد عبور کرد و به شعله آرامش دستی کشید.1 امتیاز
-
نام رمان: رمیدگی میان ما ژانر:عاشقانه و جنایی نویسنده: هلما خلاصه : آنچه میان من و تو،میان پشت پرده ی داستان مان،داستانی که دور از ذهن بود؛اما شاید برای من اینگونه بود،شاید از همان اول این جوانه ی کینه را درست میکاشتم که سرنوشتم این حقیقت زننده را اینگونه بر روی صورتم کشیده نمیزد مقدمه : هیچ چیز را نمیتوان پیش بینی کرد، قرار این نبود که اینگونه پیش بیاید، حتی فکرش از کنار ذهنم رد نمیشد و حالا آنچه را که انتظارش را نداشتم اتفاق افتاده بود، قرارمان این نبود. ناظر: @FAR_AX1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
دلنوشته:کوچه پس کوچههای شهر دلنویس: کهکشان ژانر :عاشقانه، تراژدی مقدمه: هفتهها، روزها، ساعتها، دقیقهها و ثانیهها گذشتهاند.ولی هنوز آخرین نگاهت، اخرین نگاهم یادم نرفته. هر شب به شوق دیدنت از پنجره اتاقی که تمام زندگیام را با تو تصور کردم، تماشاگر خیابانهای تاریک شهر میشوم تا شاید برق چشمانت از میان آن همه تاریکی باز هم برایم دلبری کند.1 امتیاز
-
هر که از من میپرسید زندگی یعنی چه؟ پاسخ میدادم: - زندگی یعنی لبخند او، زندگی یعنی برق چشمهایش، زندگی یعنی شیطنتهایش در واقعیت اگر بخواهم زندگی را معنا کنم باید بگویم زندگی یعنی او! همانقدر که باشد و من حسش کنم یعنی زندگی و تو حالا نیستی و زندگی من هیچ شد.1 امتیاز
-
شبها که دلتنگی بیحد میشود، با ماه آسمان همراه میشوم. او از دلتنگی و انتظارش برای دیدن خورشید میگوید. و من از دلتنگی و انتظارم از تو برایش میگویم و من زمانی به خود میآیم که خورشید بیخبر از دلتنگیهای ماهش طلوع میکند.1 امتیاز
-
از وقتی رفتی دیگر شبها به زور صبح میشوند و روزها به زور شب، ثانیهها تبدیل به قرن شدند. نمیگذرد و من هر ثانیه جان پس میدهم. کجایی دلبرم آخر چرا این انتظار پایان پیدا نمیکند؟!1 امتیاز
-
نیمهشب به آسمان نگاه میکنم به ستارههای که کنار همدیگر چشمک میزنند حسادت میکنم. آسمان هم ستاره چهایش را تنها نگذاشته است و برایشان زوج انتخاب کرده . آنوقت من اینجا در انتظارت ثانیه میشمارم.1 امتیاز
-
خستهتر از هر شب، امشب قلم به دست گرفتم تا برایت ناگفتههایم را بنویسم. چشمهایم در انتظار دیدنت، لبهایم در انتظار آمدنت و لبخندی که کنج آن جا خوش میکند. دستهایم برای به دست گرفتن دستهایت بیتابتر از هر ثانیه. و دلم همانند پرندهای تخس برای آغوشت بالبال میزند.1 امتیاز
-
نه میمانی و نه میروی، خودت نیستی اما هر روز که بیشتر میگذرد خاطراتت چنگالهایش رو چنان، بر قلب و فکرم فرو میکند که هر لحظه احساس میکنم الان هست که تکهتکه شوند. یا بیا و بمان یا برو من دیگر طاقت ندارم. شاید بتوانم خودم را از نبودنت راضی کنم اما این دل که حرف نمیفهمد!1 امتیاز
-
دلتنگیهایم را در دامان دلم نگه میدارم و شبها به بالشت سفید رنگم هدیه میدهم. با هر قطره از اشکهایم بالشتم ناله کنان فریاد میزند: - بس کن دیوانه نه من را آزار بده و نه خودت را، او دیگر بر نمیگردد. رهگذری بیش نبود.1 امتیاز
-
شبها کنار پنجره باز میایستم و حرفهای مانده در دلم را به بادهای رهگذر شهر میسپارم تا شاید زمانی که از کنارت میگذرند. گفتههای پُر دردم را به گوشت برسانند.1 امتیاز
-
این شبها دود سیگار بهمن را به ریههایم قفل میکنم و اشکهای داغ پاییزیام را از آبشار چشم آزاد میکنم. کاش میشد خاطراتت را هم همانند اشکهایم قطرهقطره در رودخانه آرزوها رها کنم.1 امتیاز
-
دیگر کوچه های شهرم جوابم کردن. در هر کوچه پا میگذارم بوی نخواستن به مشامم میخورد. و باز دل من همانند بچه تخسی که برای به کرسی نشاندن حرفش پاهایش را با قدرت به زمین میکوبد؛ پاهایش را با قدرت به دیوارهای دلم میکوبد و میگوید: - نمیخواهم، من امید دارم، روزی دلبرم را در این کوچهها میابم.1 امتیاز
-
شدهام زلیخا و در کوچه پس کوچههای تنگ و تاریک شهر به دنبالت میگردم تا شاید یک لحظه چشمهای خستهام تورا شکار کند. آخر این انصاف است که تو نباشی و دل من هر لحظه از نبودنت فریاد درد و حسرت سر بدهد؟!1 امتیاز
-
پاییز امسال برابر با هر برگی که به زمین افتاد، اشکهای من هم افتاد. همانطور که یک درخت تمام برگهایش را از دست داد و خشک شد. منهم تمام دلخوشیهایم را از دست دادم و به یک جسم بیروح تبدیل شدم. کجایی جانانم؟ بیا و به این شاهکارت نظری کن.1 امتیاز
-
هیچچیز آرامم نمیکند و هر گوشه از شهر مهر نبودنت را برایم پُررنگ تر از قبل میکند. نیستی و دنیا معنایی برایم ندارد. حکم مرده متحرکی را دارم، که از تمام دنیا فقط خاطراتت برایش مانده است. آخر چقدر میتوانی ظالم و بیرحم باشی. بخدا که ظالمان دنیا باید ظلم کردن را از تو یاد بگیرند.1 امتیاز
-
این روزها، همانند دیوانهها وسط شهر میایستم و به زوجهایی که دست در دست همدیگر راه میروند، با حسرت نگاه میکنم. و باز دلم هوای دستان گرمت را میکند، آنقدر به زوج های رهگذر شهر نگاه میکنم تا سکوت نیمه شب با زدن سیلی تنهایی مرا به خود بیاورد.1 امتیاز
-
عجب روزگار بیوفایی هست، خودت را از من گرفت ولی خاطراتت را نه. هر روز از نبودنت جان میدهم و باز نمیمیرم. آخر من با این اعتیادی که آرام جان ندارد چه کنم؟! دلتنگی و حسرت این روزها حکم باوفاترین دوستهایم را دارند، چنان به آغوشم کشیدهاند که انگار خیال جدایی از من را در سر ندارند.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سعید دستش را به دیوار گرفت، آب را نخورده آرام ایستاد و به سمت اتاق رفت. دستش که به دستگیره رسید، بدون اینکه برگردد با صدای خراشیده گفت: _ این چند روز مواظب خودت باش! زیاد بیرون نرو چشمانم پر شده بود از مظلومیت نگاهش... نفس عمیقی کشیدم، ایستادم و به سمت آشپزخانه رفتم. چند ساعتی بود که با غذا درست کردن، خود را مشغول کرده بودم. مگر غذا درست کردن برای دو نفر چقدر زمان میخواست؟ اما من غرق دنیایم بودم. صدای در حیاط را که شنیدم، با دو خودم را به حیاط رساندم. روی پله حیاط بودم که صدای موتور را شنیدم و سعیدی که رفته بود! نمیخواستم برود، اگر رفتن برای من خطرناک بود که برای او کشنده بود! این چه کاری است که با روان من میکند پسر ته تغاری خانهی لیلا خانم...؟ نفس زنان به آشپزخانه برگشتم. ظرف های سینک رو شستم و کمی غذا کشیدم. روی صندلی کنار اپن نشستم و آرام آرام نان را مک زدم. نه! نمیشد. دیگر از این بدتر که امکان نداشت! باید میرفتم و سراغ سعید و کارهایش را از نادرخان میگرفتم. غذا را دست نخورده رها کردم و مانتویی تنم کردم و از خانه خارج شدم. قدم هایم کشش نداشت و سرعتم کم. کوچه ساعت ۳ ظهر خلوت بود. آفتاب که به سرم خورد و کوچه خلوت را که دیدم، به اوج حماقتم پی بردم. صدای کشیده شدن پایی را پشت سرهم میشنیدم. کیفم را بغل کردم و هر چه سرعت در توان داشتم، قصد فرار کردم. _ ۱،۲،۳! ۳ در زبانم کامل نچرخید بود که تیزی را روی تیغه کمرم حس کردم. نفسم بند رفته و به خر خر افتاده بودم!1 امتیاز
-
پارت سی و نه وارد نشیمن شدیم، همه جمع بودن با دیدن عمهی پارسا که تقریباً از نگاهش آتیش میبارید متعجب روی کاناپه نشستم. سکوت معذب کنندهای بود که مصیب خان شکست: - عروس خانم فکر کنم به اندازه کافی با خانوادهی من آشنا شدی. سرم رو تکون دادم و با جسارت خاصی که همیشه داشتم توی چشماش نگاه کردم و گفتم: - میشه گفت بیش از اندازه آشنا شدم مصیب خان. نگاهی به من کرد و بلند زد زیر خنده و گفت: - آفرین پسرم، دقیقاً همون عروسی که لایق خانوادهامونه پیدا کردی. پارسا کلافه از جاش بلند شد و گفت: - لطفا برو سر اصل مطلب. با این حرفش مصیب خان گفت: - امشب عموهات قراره بیان برای آشنایی با عروسمون. پارسا نگاهی به من کرد و رو به پدرش گفت: - مطمئنی از ساحل سوءاستفاده نمیکنی؟ منی که تا اون لحظه سکوت کرده بودم گفتم: - پارسا منظورت چیه؟ پارسا نگاهی به باباش کرد و گفت: - حالا که فرصتش پیش اومده میخواد دور هم جمع بشن تا نقشههای جدید بکشن. کفری شده بودم از جام بلند شدم و پلهها رو بالا رفتم، خودم رو پرت کردم داخل اتاق. خدایا من چهطور قراره زندگی کنم؟ من همیشه فرار کنم و تو همیشه تو شرایط بدی قرارم بدی؟ آخه همچین چیزی میشه مگه؟ آدمی که عاشقش شدم، مرد قانون، پدرش خلافکاره و مجبور به سکوتیم؟ سمت آینه میرفتم که با صدای در گفتم: - بفرما. در باز شد و کمند نگاهی به من کرد و گفت: - میتونم بیام داخل؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - بیا عزیزم. داخل اومد و روی کاناپه نشست منم روبه روش نشستم و گفتم: - جانم گلم؟ سرش رو بلند کرد و من تازه تونستم چهرهی زیباش رو بررسی کنم دختری چشم، اَبرو مشکی بود و صورت تپلی داشت. آروم لب زد: - داداشم بخاطر من مجبوره تو شرایط سختی قرار بگیره درست مثل گذشته. سرم رو تکون دادم و گفتم: - خبر دارم عزیزم؛ ولی دلیل نمیشه تو عذاب وجدان داشته باشی. من رو نگاه کرد و گفت: - از کجا میدونی عذاب وجدان دارم؟ - از چشمات مشخصه. بغض عجیبی تو صداش بود: - میدونی قراره من رو به کی بدن؟ سرم رو به معنی نه تکون دادم که گفت: - داداش بزرگ مهراد. متعجب گفتم: - پسرعموت؟ زد زیر گریه و نتونست ادامه بده، حال خودم هم تعریفی نداشت؛ ولی بازم نمیتونستم اندازه کمند درد داشته باشم خوب میدونم ازدواج اجباری چیه. وقتی دیدم آروم نمیشه بلند شدم کنارش نشستم و گفتم: - باشه درست میشه قربونت برم من. همین کافی بود تا من رو بغل کنه کمی مکث کردم و بعد آروم شروع کردم به نوازش کردن موهای سیاهش، درست مثل قوی سیاه بود و من عاشق رنگ موی سیاه بودم. برای اینکه بحث و عوض کنم گفتم: - میدونی من خیلی رنگ موی سیاه رو دوست دارم. خندهی آرومی کرد و گفت: - لازم نکرده موی خودت رو باید دوست داشته باشی. منم خندیدم و گفتم: - چرا؟ قشنگه مگه؟ ازم جدا شد و گفت: - میگی قشنگه؟ یه چیزی فراتر از قشنگه، خیلی خاصه مطمئنم داداشم خیلی دوسشون داره. با گفتن اسم پارسا خجالت زده سرم رو پایین انداختم که گفت: - خجالت نکش دیگه. سرم رو تکون دادم که گفت: - ساحل من یکی از پسرعموهام رو دوست دارم. متعجب گفتم: - واقعا؟! آروم لب زد: - لطفاً به داداشم نگو. دستش رو گرفتم و گفتم: - مطمئن باش رازت پیش من در امانه، فقط نمیخوای بگی این آقا کیه که دل شما رو برده؟ نگاهی به من کرد و گفت: - اونم دوسم داره، دو ساله که در ارتباطیم و بعد اینکه متوجه حرفای عمو بزرگم شده برای گرفتن من چند روزه که خبری ازش نیست خیلی نگرانشم. دستش رو کمی فشردم و گفتم: - شاید امشب بیاد. - امیدوارم. کمی لحنم رو شیطون کردم و گفتم: - باید بهم نشونش بدی ها. خندهای کرد و گفت: - چشم.1 امتیاز
-
نام خانوادگی:یگانه متولد:23 / 2 / 1364 محل تولد:گنبد کاووس پیشه:خوانندگی و نوازندگی سبک:پاپ وضعیت تاهل:متاهل فرزندان: 1 دختر بنام نگاه1 امتیاز
-
تیتراژهایی که محسن یگانه خواند فعالیت های سینمایی و تلویزیونی محسن یگانه که درغالب تیتراژ فیلم ها و برنامه های مختلف لیست می شوند به شرح زیر است: گرگ و میش تیتراژ فیلم سینمایی «گرگ و میش» در سال 1385 (با ترانه ای از فرزاد حسنی) (در نهایت تیتراژ این فیلم سینمایی با صدای محسن یگانه پخش نشد)1 امتیاز
-
آلبوم های محسن یگانه 1385 سال کبیسه اینترنتی تنها آلبوم غیررسمی 1387 نفس های بی هدف آوای نکیسا اولین آلبوم رسمی 1389 رگ خواب آوای هنر دومین آلبوم رسمی 1391 حباب آوای هنر سومین آلبوم رسمی 1392 EP اینترنتی اولین آلبومک 1394 نگاه من آوای فروهر چهارمین آلبوم رسمی1 امتیاز
-
من تا زمانی حق انتخاب را از محسن گرفته بودم اما در زمانی که او خودش به این یقین رسیده که این مسیری نیست که می خواهد خودش را شکوفا کند دیگر نمیتوانستم مقابل او بایستم و محسن پایدار و با ممارست و تلاش فوق العاده به این جایگاهی که دارد رسید.1 امتیاز
-
صحبت های مادر محسن یگانه درمورد خوانندگی او خانم یزدان پناه ادامه داد : هنر زیباست، خدا زیباست و زیبایی را هم دوست دارد اما انتخاب محسن برای ورود به دنیای هنر برای من و خانواده چالش بزرگی بود که هنوز هم ادامه دارد اما محسن این انتخاب را کرد و موفق شد.1 امتیاز
-
مادر محسن یگانه ادامه داد : دختر بزرگم متخصص زنان و دختر دومم دندانپزشک است. محسن هم از بچگی فرزند بسیار مقبولی بود. اگر ما از شیوه های کسب مقبولیت اجتماعی در جامعه آن زمان برای جوانانی که می خواستند در جامعه پذیرفته شوند صحبت کنیم، محسن دقیقا در همان مسیر بود اما در دانشگاه با فضای جدیدی مواجه شد که با فضای خانوادگی ما کاملا غریب و متفاوت بود و این تاثیر زیادی روی محسن گذاشت و باعث تغییر مسیر او شد و باید اعتراف کنم که از مسیری که من برای او تکلیف کرده بودم دور شد. من به عنوان یک مادر برای او تعیین کرده بود که مهندس شود اما انتخاب اول محسن هنر بود.1 امتیاز
-
رویا یزدان پناه مادر محسن یگانه و همسر شهید محمدرضا یگانه که این روزها مشغول تدریس در دانشگاه است در ابتدای گفتگو در برنامه فرمول یک از روزهای سخت دوران جنگ گفت و از زمان شهادت همسرش در عملیات والفجر سال 64 در حالی که تنها 21 سال سن داشت صحبت کرد و درباره سختی های تربیت سه فرزندش بعد از شهادت پدر محسن یگانه گفت.1 امتیاز
-
مادر محسن یگانه در برنامه فرمول یک علی ضیا رویا یزدان پناه مادر محسن یگانه و همسر شهید محمدرضا یگانه برای اولین بار در یک برنامه زنده تلویزیونی حضور داشت و از روزهای سخت بعد از شهادت همسرش و بزرگ کردن سه فرزندش گفت و حرفهای جالبی درباره محسن یگانه و انتخاب راه زندگی اش بیان کرد که خلاصه ای از این گفتگو را در اختیارتان قرار میدهیم.1 امتیاز
-
نگاه یگانه، دختر محسن یگانه محسن یگانه در 14 آبان 1393 صاحب فرزند دختری به نام «نگاه» شد. به همین سبب نیز نام نگاه را برای چهارمین آلبوم رسمی خود گذاشت.1 امتیاز
-
ازدواج و همسر محسن یگانه محسن یگانه در نوروز 1389 در مجله ترانه ماه اعلام کرد که ازدواج کرده است. تا کنون چند عکس از همسر محسن یگانه در اینترنت پخش شده که او آن ها را تکذیب کرده است. تنها یک عکس از همسرش در صفحه اینستاگرام محسن یگانه وجود دارد.1 امتیاز
-
ترانه سرایی محسن یگانه برای خواننده های مشهور ایرانی محسن یگانه ترانه سرایی بیشتر قطعاتش را خود به عهده گرفته است. او هم چنین برای خوانندگانی چون علی لهراسبی، رامین بی باک، مسعود سعیدی، حامد محضر نیا، علی رهبری، هومن سودمند، مرتضی شعبانی، پیمان زارعی، رهام بخشیان، شاهین آرین، فرخ قریب، اباالفضل فلاح، مصطفی آشتیانی، سهیل جامی، احسان آریا، محمد بابایی، مهرداد مهدیار ترانه سروده و آهنگسازی تنظیم کرده است.1 امتیاز
-
از آلبوم حباب محسن یگانه تا آلبوم نگاه آلبوم بعدی او با نام حباب، 2 سال بعد و در مهر 1391 با 14 قطعه وارد بازار شد. محسن یگانه آلبوم حباب را آخرین آلبوم خود خوانده بود و در عین حال در اظهار نظر عجیبی گفته بود، این آخرین آلبوم اوست اما بعدها به درخواست هوادارانش تصمیم خود را عوض نموده و تصمیم به انتشار مجدد آلبوم گرفت و این قول را به هوادارانش داد که پس از انتشار چند تک آهنگ کار آلبوم را آغاز کند. سرانجام در 20 اردیبهشت 1394 آلبوم چهارم او، یعنی آلبوم نگاه محسن یگانه منتشر شد.1 امتیاز
-
آلبوم رگ خواب محسن یگانه بعد از اولین آلبوم رسمی محسن یگانه با فاصلهٔ دو سالی که در وقفه آلبوم محسن یگانه افتاد او بیشتر وقتش را صرف اجرای کنسرت می کرد و با وسواس هایی که به خرج داد، زمان زیادی را صرف آلبوم رگ خواب کرد. رگ خواب در مرداد 1389 وارد بازار شد و ترانه سرآلبومی این آلبوم با نام سکوت بسیار مورد استقبال قرار گرفت و محبوب ترین آهنگ سال "1389" شناخته شد و بسیاری حتی این آهنگ را جزو 10 آهنگ برتر محسن یگانه می دانند.1 امتیاز
-
بعد از مدتی سکوت و کش و قوس های زیاد عاقبت در تیر 1387 آلبوم نفس های بی هدف را منتشر کرد. آلبومی که خیلی ها آن را به دلیل داشتن 7 ترانه تکراری و از قبل شنیده شده، شکستی برای محسن یگانه می دانستند.1 امتیاز
-
اولین آلبوم محسن یگانه سال 87 آلبوم اول محسن یگانه با نام سال کبیسه به صورت زیر زمینی منتشر شد. بعد از این آلبوم محسن یگانه فعالیت خود را با انتشار تک آهنگ ادامه داد؛ ناگفته نماند که اغلب همین تک آهنگ های پخش شده، برای جلوگیری از پراکندگی دور هم جمع می شد و به اسم آلبوم بروی سایت ها قرار می گرفت. او چند سال به عنوان خواننده غیرمجاز شناخته می شد که بعد از مدتی تصمیم مجدد به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گرفت.1 امتیاز
-
نشکن دلمو، اولین و قدیمی ترین آهنگ محسن یگانه محسن یگانه اولین ترانه خود را در کنار محسن چاوشی با نام نشکن دلمو با ترانه سرایی و آهنگسازی خودش و تنظیمی از محسن چاوشی اجرا کرد.1 امتیاز
-
ورود محسن یگانه به دنیای موسیقی محسن یگانه نوازندگی گیتار را بدون استاد و کلاس خاصی، از سال 79 در سن 15 سالگی آغاز کرد، با توجه به شرایط آن روزهای خانواده امکان حضور در کلاس موسیقی را نداشت و کاملا بصورت خودساخته این ساز را یاد گرفت و در حدی رشد کرد که مدتی بعد خودش تدریس میکرد. در این میان تنها به ساز گیتار اکتفا نکرد و به سمت کیبورد، پیانو و فراگیری مهارت های فنی و موسیقی الکترونیک نیز روی آورد.1 امتیاز
-
شغل خواهران و مادر محسن یگانه مادر محسن یگانه استاد دانشگاه است و دو خواهر او نیز، پزشک و دندانپزشک هستند.1 امتیاز
-
شهادت پدر محسن یگانه در بخشی از بیوگرافی محسن یگانه می خوانیم که پدرش محمدرضا یگانه کارمند جهاد، شهید دفاع مقدس است و زمانی که محسن 10 ماهه بود، در 23 اسفندماه 64 در سن 35 سالگی به درجه رفیع شهادت رسید.1 امتیاز
-
زندگی شخصی محسن یگانه محسن یگانه خواننده، د تاریخ 23 اردیبهشت 1364 در گنبد کاووس و در یک خانواده 6 نفره متولد شد. محسن یگانه دو خواهر و یک برادر به نام کمیل دارد و فرزند شهید می باشد. دانشجوی انصرافی لیسانس مهندسی صنایع دانشگاه آزاد در ترم شش است که بدلیل علاقه به موسیقی، وارد این رشته شد.1 امتیاز
-
پارت چهل و پنجم به سمتش رفتم و با عصبانیت گفتم: ـ مهیار داری اذیتم میکنی! من اینبار ازت خواهش میکنم، این کار رو نکن! خودت گفتی نمیشه و نمیتونی... من نمیفهمم الان اصرارت برای چیه؟ بهم نگاه کرد و گفت: ـ من بدون تو نمیتونم... فکر کردم میتونم، اما نمیشه. با کلافگی گفتم: ـ تو هنوز هم تو غم سلاله... وسط حرفم پرید، از روی بلوار بلند شد و گفت: ـ نه نیست عسل... من تو رو دوست دارم! با اطمینان گفتم: ـ منم میدونم این دوستت دارمها از روی عذاب وجدانه. برای اولین بار با عصبانیت و صدای بلند گفت: ـ نیست، نیست، نیست... به خدا نیست. به جون خودت که اینقدر برام با ارزشی، نیست. اشکم در اومده بود. نمیدونستم باید چی کار کنم؟ اما هنوز اون دلگرمی توی چشمهاش نبود، فقط نمیتونست ببینه که بهش بیتوجه باشم. اشکهام رو پاک کردم و باز هم بدون کوچکترین احساسی، گفتم: ـ مهیار برو! قسمت میدم برو. اون هم اشک میریخت. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم، داخل خونه اومدم و در رو بستم. روی زمین نشستم، زانوهام رو توی دستهام گرفتم و شروع کردم به گریه کردن. نمیدونم این دیگه چه سرنوشتی بود. خدایا خودت کمک کن! مهیار باید پی زندگی خودش بره، حس میکنم این جوری راحتتره. شاید واقعا با فرار کردن از غمهاش، حس بهتری بهش دست میده. من هم توی این دنیا آخرین کسی هستم که بخوام ناراحتیش رو ببینم.1 امتیاز
-
پارت چهل و چهارم من هم مخالفتی نکردم، چون واقعاً خیلی خسته شده بودم. گوشیم رو از روی حالت سایلنت درآوردم و دیدم باز هم مهیار کلی پیام داده که لطفاً بیا با هم حرف بزنیم و منظورم رو اشتباه فهمیدی و این قبیل حرفها... یه هوفی کردم و مهسا گفت: ـ باز چیه؟ ـ من فکر میکنم وقتی برگشتیم، من باید یه خط دیگه برای خودم بگیرم، چون این مثل اینکه ولکن ماجرا نیست. مهسا کمی مکث کرد و گفت: ـ تو خیلی سخت نمیگیری؟ ـ مهسا من نمیخوام دوباره ذهنم درگیر بشه. به زور دارم خودم و فکرم رو جمع میکنم، وگرنه الان باید افسردگی میگرفتم. اولش که محمد، بعدشم مهیار و قضایایی که پیش اومد. مهسا تایید کرد و گفت: ـ آره، حالا که میبینم، واقعا حق داری. برای تو هم سخته خدایی. ستایش اومد، از پشت دستش رو روی شونهی ما گذاشت و گفت: ـ خب امشب، مهیار و احسان و همه رو فراموش کنین! بزارین بریم، یکم خوش بگذرونیم. مهسا با لبخند گفت: ـ حله. رستورانش، یک رستوران آینهکاری شده که محیطش خیلی قشنگ و لاکچری بود. اون شب با هم کلی گفتیم و خندیدیم. مدام سر به سر وحید و ستایش میذاشتیم که اینها چرا هنوز سینگلن؟ مهسا آخرش گفت که کافیه ثنا بیاد و دست به کار بشه، هر دوشون سر و سامون میگیرن. بعد هم قضیه خودش و احسان رو تعریف کرد. دلم برای ثنا خیلی تنگ شده بود! واقعا خداروشکر که داشت میاومد و بعد از دو ماه، قرار بود ببینمش. نزدیکهای ساعت دوازده بود که تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم. واقعا داشتم از خستگی بیهوش میشدم. از تاکسی که پیاده شدیم، ستایش با تعجب گفت: ـ باورم نمیشه! با استرس گفتم: ـ باز چی شده؟ ـ عسل روی بلوار رو ببین! برگشتم و دیدم که مهیار اونجا نشسته. فکر کنم از صبح که من رفتم، همینجا منتظر بوده تا من برگردم. دلم میخواست حرف دلم رو گوش بدم و سمتش برم، اما نه، باید منطقی میبودم. بدون اینکه بهش توجهی کنم، داشتم توی خونه میرفتم که باز هم نزدیکم شد و گفت: ـ عسل ازت خواهش میکنم این کار رو نکن! نگاهم رو ازش گرفتم و رو به بچهها گفتم: ـ بچهها شما برید تو! منم الان میام.1 امتیاز
-
پارت چهل و سوم ستایش گفت: ـ من عکس میگیرم. مهسا همینطور که به ستایش کمک میکرد، رو به من گفت: ـ چی میگفت پیترپنت؟ با بیخیالی گفتم: ـ هیچی بابا! همون حرفها دیگه. مهسا ادامه داد: ـ خب عسل، شاید واقعاً از روی دلسوزی نباشه. خب اگه اینحوری بود که اینقدر اصرار نمیکرد برای اینکه ببینتت و باهات حرف بزنه. با جدیت گفتم: ـ چون اونقدری بهش بها دادم که نمیتونه این روی من رو تحمل کنه و دنبال بخشیده شدنه. به نظر من، این هنوزم فکرش توی گذشته هست. مهسا ساکت شد. همینجوری که مقواها رو برش میزد و به من میداد تا بچسبونم، گفت: ـ به خشکی شانس واقعاً! با لحنی پر از کنجکاوی گفتم: ـ چرا؟ تو یکم انگار ناراحتی... چیزی شده؟ مهسا با کلافگی گفت: ـ هیچی بابا! برنامه ریزیهای تولد آقا احسان رو انجام دادم، گیر داده که من هفته بعد میخوام برم خونوادم رو ببینم. گفتم: ـ خب حالا تو هم! وقتی که برگشت، سوپرایزش کن. مهسا با کمی ناراحتی گفت: ـ آخه ثنا هم هفته بعد داره میاد. سعی کردم بهش اطمینان خاطر بدم و گفتم: ـ اشکال نداره، الان توی تعطیلاتیم دیگه. به ثنا میگیم یکم دیرتر برگرده. گفت: ـ ببینیم چی میشه. اون روز تقریباً تا غروب اونجا بودیم. به بچهها کمک کردم تا اونها هم روی لباس ماکتهاشون، این طرحهایی که من زدم رو پیاده کنن. بقیه غرفهها هم خوب بود اما خلوت بود، بهجز یکی از غرفهها که برای بچههای دانشگاه تهران بود و ماکت برج میلاد رو خیلی خوب درآورده بودن. اون روز همگی خیلی خسته شدیم. وحید گفت: ـ بچهها نظرتون چیه امشب با هم بریم رستوران؟ من واقعاً خیلی خستهام، گرسنه هم هستم. ستایش با تأیید حرفش گفت: ـ آره، بریم لطفاً!1 امتیاز
-
پارت چهل و دوم برگشتم و مهیار رو دیدم. داشت به سمت من میاومد. وحید گفت: ـ پس عسل، ما میریم. باز تو خودت با تاکسی بیا! مشخصه که قراره طول بکشه. بدون اینکه بهش نگاه کنم، با جدیت گفتم: ـ نه، طول نمیکشه. نگران نباشین! مهیار پیشم اومد و با لحن خیلی غمگینی گفت: ـ دیگه حتی بهم نگاهم نمیکنی؟ با دلخوری و عصبانیت نگاهش کردم که گفت: ـ عسل اینجوری نکن لطفاً! از جلوش رد شدم. سعی کردم تن صدام رو پایین بیارم و گفتم: ـ من که کاری نمیکنم، فقط ازت خواهش کردم که دیگه جلو راهم سبز نشی! فکر کردم اونقدر برام ارزش قائلی که حداقل این حرفم رو زمین نندازی. از پشت سر آستین لباسم رو کشید و با همون لحنش گفت: ـ بهت گفتم من دوستت دارم. با جدیت و بدون کوچیکترین احساسی گفتم: ـ نمیخوام دوستم داشته باشی، میفهمی؟ من دوست داشتنی که از روی عذاب وجدان باشه رو نمیخوام، دوست داشتنی که تهش ترس و تلاش نکردن باشه رو نمیخوام. به نظرم تو منو دوست نداشته باش! اینجوری بیشتر بهم لطف میکنی. آستین لباسم رو محکم از توی دستش بیرون کشیدم. داشتم میرفتم سوار تاکسی بشم که گفت: ـ اشتباه میکنی عسل، از روی عذاب وجدان نیست. من ولت نمیکنم. چیزی نگفتم. اینبار با صدای بلند و مصمم گفت: ـ شنیدی چی گفتم؟! بدون اینکه به سمتش برگردم، رفتم و سوار تاکسی شدم. هم سرم و هم قلبم درد میکرد. خدایا! یعنی من یکبار نباید توی این زندگی، روی آرامش رو ببینم؟ میخوام این زجر کشیدنها تموم بشه. خدا کنه این یکماه هم سریعتر بگذره، تا برم و از این جزیره راحت بشم. بعد از چند دقیقه، به میکامال رسیدم. غرفهها تقریبا در حال آماده شدن بودن. از همهی استانها هم اومده بودن. تا بالا رفتم، ستایش با شادی گفت: ـ وای عسل! چه کردی؟ وحید ماکتت رو بهمون نشون داد... خیلی طرحهایی که زدی قشنگ شده! با ذوق گفتم: ـ جدی؟! ـ آره، به خدا. وحید گفت: ـ بیا کمکمون کن، روی بقیه هم این طرح رو بزنیم. این جوری شانسمون خیلی میره بالاتر. ـ باشه. مهسا با مقواهای توی دستش اومد و با عجله گفت: ـ بچهها دکتر غفاری زنگ زد، گفت این هفته نمیتونه بیاد. باید از روی کارها عکس بگیریم. بعدا خودش گزارش و نتیجه کارمون رو برامون میفرسته.1 امتیاز
-
پارت چهل و یکم از شش تا ماکت، تقریباً سهتاش رو کامل انجام دادم و رنگ هم زدم. سعی کردم روی جلیقهی زنهای محلی که طراحیش با مهسا بود، طرح گل و بعضی شیرینیهای رشت رو بزنم که به زیبایی، نماد شهر رشت رو نشون بده. دیگه شونههام درد گرفته بود. برگشتم و دیدم وحید روی همون مبل خوابش برده و خر و پف میکنه. چراغهای خونه رو خاموش کردم و پایین رفتم. ستایش تا صدای پام رو شنید در رو باز کرد و گفت: ـ چقدر طول کشید! خمیازهای کشیدم و گفتم: ـ سه تاشو تموم کردم، رنگشم زدم. ـ ماشالله چه فعال! بیا ما هم تازه شام خوردیم. ـ اشتها ندارم، باور کن! مهسا با نگرانی گفت: ـ عسل، مهیار هزار بار زنگ زد. میگم نکنه چیزی شده باشه... نمیخوای بهش زنگ بزنی؟ سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم و گفتم: ـ نه. به اتاق رفتم. هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و سعی کردم بدون اینکه بهش فکر کنم بخوابم، اما مگه میشد! صورتش رو توی تمام در و دیوارهای اتاق میدیدم. باز هم اشک امونم رو بریده بود. چرا اونقدری که من دوستش داشتم، دوستم نداره؛ چرا؟ اما به خودم قول دادم همونجور که محمد رو فراموش کردم، این رو هم فراموش میکنم. صبح با این صدا چشمهام رو باز کردم: ـ عسل؟ عسل پاشو! باید بریم غرفهمون رو ردیف کنیم. چشمهام رو دوباره بستم و گفتم: ـ اوف! خیلی خوابم میاد. ـ نه بابا! نه به دیشب که اینقدر پر تلاش شدی، نه به الانت. دختر یکم از مودی بودنت کم کن. خندیدم و همونجور که چشمهام بسته بود، گفتم: ـ خیلی خب، باشه... الان آماده میشم. ـ بجنب پس! بچهها منتظرن. سریع بلند شدم، دست و صورتم رو شستم و لباسم رو پوشیدم. اصلا حال و حوصلهی آرایش نداشتم. گوشیم رو روشن کردم؛ شصت تا تماس از مهیار داشتم، بهعلاوهی کلی پیام. اصلا بازشون نکردم. سریع بیرون رفتم و دیدم بچهها کنار در ایستادن. با تعجب نگاهشون کردم و گفتم: ـ وا! پس چرا نمیریم؟ مهسا به من نگاه کرد و گفت: ـ سمت چپتو ببین کی داره میاد!1 امتیاز