رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 03/21/2025 در همه بخش ها

  1. لینک تاپیک رمان: https://forum.98ia.net/topic/620-رمان-قلعه‌ی-سرخ-داماسپیا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#:~:text=رمان قلعه‌ی سرخ |-,داماسپیا,-کاربر انجمن نودهشتیا
    1 امتیاز
  2. پارت چهلم مهسا اومد و دستش رو روی شونه‌م گذاشت. با ناراحتی گفت: ـ مطمئنی عسل؟ آب رو کامل نوشیدم و با اطمینان گفتم: ـ آره مطمئنم. مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم؟ ـ باشه عزیزم. وحید داشت خداحافظی می‌کرد که به واحد خودش بره. صداش زدم: ـ وحید ماکت‌های من چندتاش مونده؟ ـ از هشت تا ماکتت، دوتاش رو من امروز برش زدم. دست‌هام رو با حوله خشک کردم و گفتم: ـ اگه الان نمی‌خوابی، من بیام تا باقیش رو انجام بدم. ستایش با تعجب گفت: ـ دیوونه شدی عسل؟! این وقت شب؟ الان می‌خوایم شام بخوریم. گفتم: ـ من گرسنه نیستم. میرم بقیه کارها رو انجام بدم، یکم هم سرم گرم میشه. مهسا جواب داد: ـ باشه، راحت باش! ولی یهو نزنه به سرت، همه رو انجام بدی ها! لبخندی زدم و گفتم: ـ باشه. همراه وحید، بالا رفتیم. سر جای خودم نشستم. وحید هم روبروم نشست و گفت: ـ نگران نباش عسل! همه چیز درست میشه. با ناراحتی بهش لبخند زدم و گفتم: ـ بعید می‌دونم... اما امیدوارم. تقریبا یک ساعت مشغول کار شده‌ بودم و سعی می‌کردم فکرم رو از مهیار و هر چیزی که بهش مربوطه پاک کنم، تا اینکه گوشی وحید زنگ خورد: ـ الو؟ جانم؟ چی؟ باشه، میگم بهش. بعد به من نگاه کرد و گفت: ـ عسل؟ همین‌جور که مشغول کار بودم، گفتم: ـ بله؟ ـ مهساست، میگه گوشیت یک‌سره داره زنگ می‌خوره. بدون اینکه سرم رو بلند کنم، گفتم: ـ مهیاره؟ ـ آره. خیلی عادی گفتم: ـ بهش بگو گوشی رو خاموش کنه. وحید کمی مکث کرد و گفت: ـ چی؟! مطمئنی؟ دست از کار کشیدم، بهش نگاه کردم و گفتم: ـ آره، مطمئنم. ـ تند برخورد نمی‌کنی؟ ـ نه، بگو خاموشش کنه! ـ باشه پس... خودت می‌دونی. دوباره گوشی رو به گوشش چسبوند و گفت: ـ مهسا میگه گوشیش رو خاموش کنین... ای بابا! دوباره رو به من با کلافگی پرسید: ـ می‌پرسه ساعت چند میری پایین؟ ـ بگو چهل دقیقه دیگه میام.
    1 امتیاز
  3. پارت سی و نهم نزدیکش شدم و گفتم: ـ با همدیگه می‌گذرونیم... من کنارتم، نترس! دیگه نباید خودت رو مقصر بدونی عزیزم. قسمتش این بود. این فکر رو از ذهنت بیرون کن! می‌دونی؟ آدم از هر چیزی که بترسه، به سرش میاد. سعی کن همیشه توی حال باشی و از لحظاتت لذت ببری... برای این کار هم باید با تجربه‌های تلخ زندگیت روبرو بشی نه اینکه ازشون فرار کنی. لبخند زدم و ادامه دادم: ـ بیا بقیه مسیر رو با همدیگه ادامه بدیم. بعد اینکه کار من تموم شد، با هم برگردیم رشت، باشه؟ به یک‌باره، قدمی به عقب برداشت، چشم‌هاش رو به زمین دوخت و با تته‌پته گفت: ـ من... من... نمی‌تونم... نمی‌تونم عسل! می‌دونی دوستت دارم، اما نمیشه. به سمت پنجره رو برگردوندم چشم‌هام رو بستم و سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم. گفتم: ـ پس لطفاً دیگه پیش من نیا! نمی‌خوام ببینمت، برو پی همون زندگی با ترسی که انتخابش کردی، برو توی همون گذشته زندگی کن! از پشت سر بهم نزدیک شد و با ناراحتی گفت: ـ عسل این کار رو نکن! من دوستت... با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم: ـ دیگه این جمله رو نگو! آدم به خاطر کسی که دوستش داشته باشه، تلاش می‌کنه. نه اینکه بشینه و فکر کنه که دنیا قراره ازش بگیرتش... برو مهیار! نمی‌خوام ببینمت... لطفاً. بدون اینکه چیزی بگه، رفت... واقعاً رفت. روی تخت افتادم و تا جون داشتم، گریه کردم. کاش حداقل به خاطر من هم که شده، کمی تلاش می‌کرد تا حس می‌کردم دوست داشتنش واقعیه، نه عذاب وجدان. باید فراموشش می‌کردم. اما چطوری؟ چه جوری اون‌همه خاطره‌ای که باهاش داشتم رو توی یک چشم بهم زدن یادم بره؟! چه جوری اون نگاه‌ها و توجه کردن‌هاش رو فراموش کنم؟ اینقدر گریه کردم که خوابم برد. با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. بچه‌ها با دیدن چشم‌های پف کرده و دماغ قرمزم، کپ کردن. قبل از اینکه لباسشون رو عوض کنن، نشستن تا براشون تعریف کنم چه اتفاقی افتاده. اون‌ها هم مثل من، خیلی ناراحت شدن. وحید با دید خیلی مثبتی گفت: ـ من مطمئنم تو رو دوست داره، این رو از همون روز اولی که باهاش برخورد داشتم، بهت گفتم؛ منتهی الان داره با احساسش تصمیم می‌گیره... امیدوارم با گذر زمان، بفهمه تصمیمش اشتباه بوده. مهسا آروم زیر لب گفت: ـ این‌همه سال با گذر زمان نفهمیده، حالا الان می‌خواد بفهمه؟! ستایش با چشم غره به مهسا نگاه کرد. من بلند شدم، به سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم آب بریزم و گفتم: ـ مهسا راست میگه. نمی‌خواد قبول کنه و هیچ تلاشی هم در این راستا نمی‌کنه. اگه دوست داشتنش واقعی بود، این کار رو می‌کرد. به خاطر عذاب وجدان، فکر می‌کنه دوستم داره. ولی واقعیت این نیست. حق با خودشه، باید راهمون از هم جدا بشه. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: ـ الان هم تقریباً یک ماه تا ارائه کارمون مونده و بعدشم برمی‌گردیم رشت، این جزیره و داستانشم تموم میشه و میره پی کارش.
    1 امتیاز
  4. پارت سی و هفتم ثنا سعی کرد بهم اطمینان خاطر بده، پس گفت: ـ بچه‌ها فعلا فکر بد نکنین! حالش که بهتر شد، لابد خودش میاد و توضیح میده دیگه. الان اصلا سناریو نچینین لطفاً. مهسا گوشی رو از روی میز برداشت و گفت: ـ خب، جنابعالی کی میای؟ ثنا با خنده گفت: ـ واسه هفته بعد مرخصی گرفتم برای چند روز. ـ خب خوبه، آخر هفته هم تولده احسانه... میای، کمک می‌کنی. ثنا خندید و گفت: ـ بیشعور! فقط منو واسه حمالی می‌خوای. مهسا هم خندید، خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد. بعد من رو توی بغلش کشید و گفت: ـ عسل فعلاً یکم بیخیال باش تا خودش بیاد و واقعیت رو بگه. سعی کردم نشون ندم اما درونم واقعا داغون شده‌ بود. من اون شب نتونستم بخوابم. نزدیک‌های ساعت پنج و نیم بود که خوابم برد. تا چشم‌هام گرم شد، حس کردم یکی داره صدام می‌کنه... از بوی سیگارش متوجه شدم مهیاره. سریع چشم‌هام رو باز کردم و روی تخت نشستم. فوری گفتم: ـ حالت بهتره؟ باز هم چشم‌هاش قرمز بود اما سعی کرد لبخند بزنه و گفت: ـ خوبم عزیزم، خوبم. به ساعت نگاه کردم، هفت و نیم صبح بود. یکهو صدا زدم: ـ مهسا! مهیار گفت: ـ داشتن می‌رفتن میکامال، منم ازشون خواستم که بیام تو رو ببینم. به چهرش نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: ـ نمی‌خوای تعریف کنی چی شده؟ ساکت شد و سرش رو پایین انداخت. گفتم: ـ مادرت داشت از مرگ یکی صحبت می‌کرد... به یک‌باره بهم نگاه کرد، چشم‌هاش گرد شد و با تعجب گفت: ـ مادرم کی زنگ زد؟! چی گفت بهت؟ عادی گفتم: ـ به خونه زنگ زده‌ بود، من تلفن رو برداشتم که بیدار نشی. بلند شد، دست‌هاش رو دور گردنش حلقه کرد و تو اتاقم قدم زد. گفتم: ـ مهیار من این‌ همه مدت باهات رفیقم، چرا چیزی راجع بهت نمی‌دونم؟ بهم نگاه کرد و با لحنی پر از غم گفت: ـ من نمی‌خواستم این‌جوری بفهمی. از رو تخت بلند شدم، روبه‌روش ایستادم و با جدیت گفتم: ـ خب حالا که فهمیدم... تعریف کن! موضوع چیه؟ چرا فکر می‌کنی من از دستت میرم؟ اشک توی چشم‌هاش حلقه زده‌ بود. بهم نگاه کرد و بعد از کمی مکث، گفت: ـ بعد از مدت‌ها اومدی توی زندگیم و حس کردم امروز من یک آدمی توی زندگیم دارم که برام خیلی با ارزشه و ترس از دست دادنش رو دارم؛ واسه همین نمی‌خوام هیچ کسی رو دوست داشته باشم، حتی خودِ تو عسل! به خاطر خودت می‌ترسم، می‌ترسم این‌بار دنیا تو رو ازم بگیره. با استرس گفتم: ـ مهیار درست حرف بزن، ببینم چی میگی! ادامه داد: ـ من قبلاً خیلی آدم خوشحالی بودم. عاشق بودم... اون هم تو اوج جوونی! خیلی هم دوستش داشتم.
    1 امتیاز
  5. پارت سی و هشتم بهم نگاه کرد و گفت: ـ خنده‌های تو خیلی شبیه خنده‌های اونه. از بچگی می‌شناختمش، یه جورایی ما رو از بچگی، برای هم نشون کرده‌‌ بودن. همسن بودیم. بعد از مدرسه، من می‌رفتم دنبالش و با هم برمی‌گشتیم خونه. وقتی بیست سالمون شد، اون تئاتر دانشگاه شیراز قبول شد، من آکادمی موسیقی تو رشت. هیچ‌وقت از هم جدا نبودیم... من می‌دونستم که چقدر تئاتر رو دوست داشت و براش تلاش کرده‌ بود اما خودش می‌گفت دوست نداره بره و نمی‌تونه این دوری رو تحمل کنه و می‌خواد توی رشت، یه رشته‌ای بخونه اما پیش من باشه. به اینجا که رسید، اشک‌هاش رو پاک کرد و ادامه داد: ـ کاش می‌ذاشتم بمونه... کاشکی! اما اصرار کردم بهش، گفتم تو خیلی تلاش کردی، حالا که به آرزوت رسیدی، داری پا پس می‌کشی؟من میام و بهت سر می‌زنم، نگران نباش. بهم گفت اصلا دلش نمی‌خواد تنهام بزاره اما من قبول نکردم. روزی که قرار شد بره، خودم رسوندمش فرودگاه. چشم‌هاش داد می‌زد که می‌خواد اینجا بمونه، اما من متوجه نشدم. فرداش بهمون خبر دادن که موقع رفتن به دانشگاه، ماشین بهش زده و درجا فوت شده. تقصیر من بود... اگه من بهش اصرار نمی‌کردم، نمی‌رفت، شایدم الان زنده بود. چه اتفاق بدی رو تجربه کرده‌ بود! نمی‌دونستم چی باید بگم که مرهم زخمش باشه... پس قبلاً عاشق بوده. ادامه داد: ـ دیروز سالگردش بود.. درسته از وقتی برای دفن کردن آوردنش رشت، من از همون روز با یه کوله پشتی اومدم جزیره ولی این روز رو نمی‌تونم فراموش کنم اما دیروز واسه‌ی سلاله... راستی اسمش سلاله بود، برای اون گریه نکرده‌ بودم؛ برای تو بود عسل! خیلی نگرانم برات، چون من خیلی‌خیلی دوستت دارم اما نمیشه. نمی‌تونم ببینم یه روز دنیا تو رو هم ازم قراره بگیره. پر از امید و زندگی هستی. این چند ماهی که می‌شناسمت، کل رنگ دنیام رو عوض کردی اما نمی‌شه... نمی‌تونم. بغض کردم و گفتم: ـ مهیار خدا رحمتش کنه، ولی قسمتش این بوده. چرا فکر می‌کنی تقصیر توئه و نه سال با موندن توی این جزیره، داری خودت رو تنبیه می‌کنی؟ می‌دونم خیلی دوسش داشتی، حتی شاید الانم داری... وسط حرفم پرید و گفت: ـ گذر زمان بهم یاد داد با نبودش کنار بیام... غمش گوشه قلبم هست، اما دیگه روش سرپوش گذاشتم. آره، خیلی دوسش داشتم اما بعد از این‌همه سال که کسی نتونست وارد قلبم بشه، تو واردش شدی! خیلی دوستت دارم! دلم نمی‌خواست این‌جوری این موضوع رو بفهمی، اما نتونستم بهت بگم.
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...