رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. امروز
  2. پارت صد و شصت و دوم پوریا یکم مکث کرد و گفت: ـ دیگه داری چرت و پرتی میگی ملیکا! چه ربطی داره؟؟! دیگه واینستادم! راستش هیچ کدوم از حرفای بعدشم نشنیدم! یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟! خیلی ناراحت شدم. انگار یه چیزی تو وجودم شکست...حداقلش انتظار داشتم که اونم اونقدری که پشتم بوده و دستامو ول نکرده، مثل من چیزی حس کرده باشه اما اینا فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم و تا می‌تونستم گریه کردم...دیگه کم کم داشت خوابم می‌برد که یهو در اتاقم باز شد و دیدم یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد...چشمامو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست...بدون کوچیکترین ریعکشنی، پتو رو کشیدم رو سرم که پوریا اومد سمت تختم و گفت: ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین، چرا نیومدی؟! جوابشو ندادم. اومد گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید و سالیوان و گذاشت بغل گوشم و منم دوباره بدون اعتنا پتو رو کشیدم رو سرم...پوریا با تعجب گفت: ـ وا دختر!!! تو چت شده؟؟! گریه کردی؟! با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد! چی میگفتم؟! میگفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه می‌کنم؟! با از اینکه نمی‌تونی تو چشمای بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه می‌کنم؟! با این فکرا شدت گریه‌ام بیشتر شد...پوریا به زور منو از زیر پتو کشید بیرون و اشکام و پاک کرد و با ترس پرسید: ـ باوان بهم بگو چی‌شده؟! نگاش کردم...برای چند ثانیه فقط نگاش کردم! اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟! آروم دستشو پس زدم و گفتم: ـ چیزی نیست! یکم دلم گرفته! ـ می‌خوای حرف بزنیم؟!
  3. تا گنده میشه فاز پهلوونی‌ میاد....!

  4. ساندویچ سی و پنج🩸 -‌ نارسیس بدون بلادبورن هیچی نیست، اونجا چیزی فراتر از یه رستوران براش ارزش داره. می‌تونی درک کنی فرانک؟ بازرس ناخوداگاه سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. یک آن، به خودش اومد و فهمید چی‌کار کرده، اما دیگه دیر شده بود. وقتی به کلارا نگاه کرد، پوزخند مرموزی روی لب‌های صورتیش بود. پیروزمندانه گفت: - پس درسته... تو فرانک ویکندی، همون قاتل فراری! گوش‌های بازرس داغ شد. سال‌ها بود که با این اسم خطاب نشده بود، انگار برخلاف این دوروز، بالاخره یه حسی داشت توی چشم‌هاش نمایان می‌شد... حس ترس! با لحن سردی پرسید: - تو از کجا... - نارسیس همه چیزو می‌دونه. بازرس احساس کرد سرش داره گیج میره. رازی که باعث شد از کشورش فرار کنه، داشت فاش می‌شد؛ اونم به همین راحتی. کلارا که بازرس رو کیش و مات شده دید، ادامه داد: - نمی‌دونم چرا در این باره بهت چیزی نگفته، به راحتی می‌تونست از نقطه‌ضعفت استفاده کنه و به هدفش برسه، اما تصمیم گرفت سکوت کنه. این از نارسیسی که من می‌شناسم، خیلی بعیده... به اینجای حرف‌هاش که رسید، ساکت شد. انگار این اتفاق، پازلی بود که هیچ‌جوره نمی‌تونست حلش کنه. نفسی گرفت و ادامه داد: - فقط اینو می‌دونم که اگه تا فردا بلادبورنو پس نگیره، هیچ‌وقت خودشو نمی‌بخشه و مرگ مادرش بیهوده میشه. صدای باز شدن در، به بازرس فرصتِ سوال پرسیدن رو نداد. نارسیس برگشته بود و صورتش مثل همیشه، یه تیکه یخ منجمد بود. کلارا قبل از اینکه آشپزخونه رو ترک کنه، آروم زیر گوش بازرس گفت: - نگران نباش! تا وقتی نارسیس نخواد از این راز استفاده کنه، من هم حق این کارو ندارم.
  5. ساندویچ سی و چهار🩸 (از زبان سوم شخص) با کوبیده شدن در توسط نارسیس، سکوت عجیبی خونه رو فرا گرفت. مردی که داشت مراحل تغذیه ملخ‌ها رو توی تلویزیون شرح می‌داد، تنها متکلم خونه محسوب می‌شد. بازرس نفس راحتی کشید، به نظرش دیگه لازم نبود وانمود به گَشتن کنه و نارسیس هم متوجه شده بود که بازرس قرار نیست کمکی بهش بکنه. امیدوار بود به زودی توی آلونکش تنها بشه و هیچ‌وقت دوباره نارسیس رو نبینه. کلارا وقتی مطمئن شد نارسیس از خونه رفته، از اتاق بیرون اومد. به نیک گفت: - من حواسم بهش هست. نیکولاس هم به سمت ویل رفت و یک مشت از پفیلای پنیرش رو توی دهنش جا داد. کلارا یقه بازرس رو گرفت و توی صورتش غرید: - حالم از دروغگوها به‌هم می‌خوره! یک روز کامل وقتمونو هدر دادی و هیچی‌ به هیچی. شما آدما همتون شکل همین، همتون پست و دورو و عوضی هستید! آب دهن کلارا با شدت توی صورت بازرس پرت می‌شد. همه‌چیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود که حتی نتونست اعتراض کنه. حدس زد اولین آدمی نیست که این دخترکوچولو رو از خودش ناامید کرده. - متاسفم! کلارا جا خورد، خودشم همینطور. نمی‌دونست چرا از دختر پریشون جلوش عذرخواهی کرده بود، فقط حس می‌کرد به نمایندگی از آدم‌های دیگه، لازم بود این کار رو انجام بده. خشم کلارا فروکش کرد. یقیه بازرس رو ول کرد و نفس‌عمیقی کشید. بازرس هرلحظه منتظر بود دوباره طغیان کنه! اما کلارا راه دیگه‌ای رو انتخاب کرد. به مردمک‌های قهوه‌ای بازرس نگاه کرد و صادقه گفت: - نارسیس... فقط دو روز دیگه وقت داره، وگرنه رستورانو برای همیشه به عموش می‌بازه. اون لحظه، بازرس‌ نتونست به این احتمال فکر نکنه که شاید عموی اون گربه‌وحشی، گزینه خیلی بهتری برای مدیریت رستوران باشه. البته که از این افکار چیزی به زبون نیاورد تا کلارا بتونه حرفش رو بزنه.
  6. #پارت_15 ساناز و مامان تو آشپزخونه بودن. سردار وسط پذیرایی لم داده بود و سانای از سر و کولش بالا می‌رفت. خشی معلوم نبود دقیقاً کدوم گوریه! بابا هم طبق معمول، با تمام تمرکز اخبار می‌دید. ماشاالله همه‌شون هم آماده، آراسته، با لباس‌های “چلوخوری” مخصوص مهمونی! منم با شیطنت تمام، یواش یواش از پشت به سردار نزدیک شدم… تا رسیدم پشتش، یهو دم گوشش جیغ کشیدم: «واااااااااای سرداااااااار!» صدای جیغ بنفشم رسماً زلزله انداخت تو خونه! بابا زهرش ترکید، کنترل از دستش پرت شد! خشایار که معلوم شد تو دستشویی بوده، درو با وحشت باز کرد و با شلوار آویزون دوید تو راهرو، هی می‌گفت: «ساناز؟ ساناز؟!» ساناز و مامان هم تو آشپزخونه با دست‌های لرزون به هم آب قند می‌دادن! اما سردار… نگم براتون! با چشمای گشاد و قیافه‌ای وسط خشم و سکته، نگام می‌کرد و قدم‌به‌قدم میومد جلو. منم در حال عقب‌رفتن بودم. سوگند: «داداش گلممم! این شوخی بود، فقط شوخی!» سردار: «تو آخر منو سکته می‌دی با این شوخیات! داری شوهر می‌کنی، یکم ادم باش! به خدا اگه آرتین نگیردت، رو دستمون می‌مونی، می‌ترشی‌ها!» دستمو زدم به کمرم و گفتم: «جنابعالی به فکر من نباش، به فکر اون دوست‌دخترای عتیقه ات باش، که یکی از یکی بادکنک‌ترن!» صدای خنده همه بلند شد. بابا: «حالا چرا بادکنک، دختر؟!» سوگند: «بابایی خب همشون عملی‌ان دیگه! از بس ژل زدن و خودشونو باد کردن، رسماً یه‌تیکه پلاستیک مصنوعی‌ان. اگه برن استخر، رو آب شناور می‌مونن!» صدای خنده‌ بلندتر شد. مامان، طبق رسم همیشگی، فقط سری از روی تأسف برام تکون داد و نفس عمیقی کشید، آماده‌ی شروع سخنرانی تربیتیِ مادرانه‌اش بود که… زینگ زینگ سردار درو باز کرد و ما هم با عجله صف کشیدیم برای استقبال. اول از همه آقاجون اومد تو. با همون ابهت همیشگی‌اش یکی‌یکی رو بوس کرد و رسید به من. منم طبق معمول با نیش باز و لبخند تا بناگوش گفتم: «سلام آقاجون!» با چشمای ریز شده نگام کرد و گفت: «نیشتو ببند دختر، امشب شب خواستگاریتِ، یه کم سنگین باش!» (یه ور دلم خندید، یه ور دلم لرزید!) بعد از اون، عمو اومد — مثل همیشه با آغوش باز. همه رو بغل کرد و گفت: «قربون شماها برم!» وقتی رسید به من، با خنده بوسم کرد و گفت: «چه خوشگل شدی عروس‌خانم!» و بعد… نوبت اون وصله‌ی ناچسب بود: ارسینِ خر! اون و زنش نوشین هم رسیدن، منم فقط با لبخند دندونی سکوت کردم که شر درست نکنم اما… بعد از اون همه همهمه، بالاخره نوبت رسید به تک شاه قلبم… اووووق! آرتین وارد شد — با یه دسته‌گل گنده تو دستش. بعد از سلام‌و‌احوال‌پرسی، گل رو داد دستم و لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد (از اون لبخندایی که نصفش “آقازاده‌طور” بود، نصفش هم “مضطرب‌طور”!). همه رفتن سمت پذیرایی و نشستند، اما ساناز نزاشت من برم. دستمو گرفت، کشیدم تو آشپزخونه: ساناز: «بشین فعلاً این‌جا، خل‌بازی در نیاری‌ها… یه‌وقت پسر مردمو نسوزونی!» منم با چش‌غره نگاهش کردم و گفتم: سوگند: «بشین بینم بابا! یه‌جوری فاز می‌گیری انگار صدتا خواستگار رد کردی. از همون اولم بیخ ریشِ خشایار دیوونه بودی!» پرِ دماغش از عصبانیت بالا و پایین می‌رفت، آماده‌ی فوران بود که صدای مامان از پذیرایی اومد: «سوگند، عزیزم!» یعنی چی؟ یعنی “زلیل‌مرده پاشو چایی بیار!” (به خدا اگه همیشه خواستگار داشتیم، مامان‌هامون این‌طور مثل مدیر کل صدا نمی‌زدنمون) ساناز چایی‌ها رو ریخت و سینی رو گذاشت جلو پام. منم با هزار وسواس، لبخند به لب، راه افتادم سمت پذیرایی… اول سینی رو گرفتم سمت آقاجون. با جدیت خاص خودش، چایی رو برداشت و حتی یه‌ذره هم لبخند نزد. به ترتیب همه ازم گرفتن، تا رسیدم به… خود گشادخان، آرتین! چشمتون روز بد نبینه پام گیر کرد به لبه‌ی فرش، و من با سینی و همه خرت‌و‌پرتاش، مستقیم رفتم با مخ تو شکم آرتین! چایی، قند، بخار… همه پخش زمین و لباسش شدن. اونم فوری پرید بالا و جیغ زد: آرتین: «آااخ! سوختممم! سووختم!» وسط اون بلبشو، خشایار و سردار و ارسن مثل سه تا اسب آبی، از خنده روی مبل ولو شده بودن. نه کسی اومد کمک کنه، نه رحمی در کار بود!
  7. پارت صد و شصت و یکم گفت: ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟! پوریا گفت: ـ لطفا ملیکا! عمو ول کرده، دیگه توروخدا تو شروع نکن! ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟! دختری که تا الان مثل هر کس دیگه‌ایی می‌رفت پی زندگیه خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟! پوریا با جدیت گفت: ـ چون من قصد ندارم، جون یه بیگناه رو بگیرم ملیکا! ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش! بفرستیمش یه‌جای دیگه! از اونورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون و میده یا نه! پوریا آروم زیر لب گفت: ـ اون همچین دختری نیست! ملیکا خندید و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار چند ساله دختره رو میشناسی! این دختر زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا! الآنم بخاطر ترسش مدام پیش توئه نه چیزه دیگه! پوریا گفت: ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این ستم بجز تو با دخترای دیگه اصلا همکلام هم نشدم! اما چشمای آدما دروغ نمیگن! باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش میدونست تا الان بهمون میگفت! ملیکا گفت: ـ اگه نشناسمت، حس میکنم ازش خوشت اومده پوریا! اینجا گوشامو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه! حرفی که میزد برام خیلی مهم بود...
  8. پارت صد و شصتم واسه اینکه حرصمو دربیاره، یه نگاه بالا به پایین بهم انداخت و گفت: ـ باشه بابا، نمی‌خواد اینقدر عصبانی بشی! چیزی نگفتم...داشت می‌رفت بیرون که رو بهم گفت: ـ برای شام حتما بیا پایین! می‌خوام از این به بعد تو جمعمون بیشتر ببینمت... دختره آشغال! دلم می‌خواست خفش کنم!! بازم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم بیرون رفت...بعد بیرون رفتنش، بالشتم و سمت در پرتاب کردم و گفتم: ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط میخواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده! سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم...موقع شام رفتم به پوریا سر بزنم که ببینم اومده یا نه! داشتم می‌رفتم تو اتاقش...که صدای پا شنیدم...رفتم و تو یکی از اتاقها پنهون شدم و دیدم ملیکا با یه سینی شربت و کیک داره میره سمت اتاق پوریا...بعد اینکه رفت، منم سلانه سلانه رفتم پشت در وایستادم تا ببینم چیا میگن! خیلی کنجکاو بودم که این دختره هدفش چیه و میخواد چیکار کنه! پوریا بهش گفت: ـ چرا زحمت کشیدی؟ من خودم میومدم پایین... با ناز و عشوه گفت: ـ چه زحمتی عزیزم! از صبح بودم تو آشپزخونه، یه شربت درست کردن جای دوری نمی‌رفت! پوریا چیزی نگفت و یکم بینشون سکوت حکمفرما شد و ملیکا پرسید: ـ خب چه خبر از شرکت؟! پوریا: ـ مثل همیشه! ـ پوریا میخواستم یه چیزی بهت بگم! پوریا سریع پرسید: ـ چیشده؟!
  9. پارت هفتم گلاب نیز در اتاق در فکر فرو رفته بود. مادرش نگران او بود. پدر نیز نگرانی‌اش را درک کرده بود و آن طور که بحث تمام شد یعنی مادر توانسته بود خرف خود را به کرسی بنشاند. زندگی در یک روستای دور افتاده زیبایی های زیادی داشت. طبیعت سرسبز، هوای بی‌نظیر، روزهای زیبا... اما سختی‌های زیادی هم داشت. یکی از آنها هم زندگی زیر سلطه‌ی خان بود. خان خدای رعیت‌ها بود و هیچ چیز جلودارش نبود. یک خان مالیات زیادی می‌گیرد، دیگری خون رعیت را می‌مکد اما این یکی نوبر بود. او عشق را از خانه‌ها دزدیده بود. در آن روستا کسی حق بر زبان راندن "دوستت دارم" را نداشت. حالا که فکر می‌کرد پسر بچه‌ای را به یاد می‌آورد که با یکدیگر همبازی بودند. دوستی که کم کم او را ترک کرد. در میان صحبت‌های پدرش شنیده بود که شیرزاد نام دارد. ولی نه، گویا برخلاف تصورات دوران کودکی‌اش شیرزاد ترکش نکرده بود، بلکه گلاب بی‌آنکه بداند او را طرد کرده بود. پدرش و عمو صادق، پدر شیرزاد مجبور شده بودند از هم فاصله بگیرند. از بزرگتر ها شنیده بود خام معشوقه‌ای زیبارو داشته که از آن صاحب یک پسر است. همان پسری که وساطت کرد و نگذاشت خان دختر صغری خانم و نامزدش را بکشد. می‌گویند آن زن که گیل‌زاد نام داشته و از اقوام نزدیک خان هم بوده پس از تولد فرزندش به طرز عجیبی دار فانی را وداع می‌گوید. خان پس از مرگ همسرش تا یک سال حال و روز خوشی نداشت. تا این که یک روز دفترچه‌ای در انتهای کمد آن مرحوم پیدا می‌کند. پس از خواندن آن دفترچه معلوم می‌شود که گیل‌زاد قصد داشته با تمام طلا و جواهراتی که از خان گرفته و ملک و املاکی که به نامش کرده همراه با یک مرد شهری فرار کند! اما در این بین صاحب فرزند می‌شوند. وقتی می‌فهمد حالا از خان یک فرزند دارد دیگر نمی‌تواند به نقشه‌اش عمل کند. در واقع دلش رضا نمی‌دهد. انگار مهر مادری به جانش می‌نشیند و برای آن مرد پیغام می‌فرستد که دیگر به سراغ او نرود. نامه را با چند تکه طلا برایش می‌فرستد. ولی او کوتاه نمی‌آید و پس از کش مکش‌های بسیار دست به قتل گیل‌زاد می‌زند! این اتفاق ده روز پس از تولد فرزند خان رخ می‌دهد و مصادف می‌شود با روز تولد گیل‌زاد خانم... خان ابتدا بسیار خشمگین بود و می‌خواست دودمانش را آتش بزند اما وقتی می‌فهمد که او پشیمان شده و قصد زندگی داشته از جان آنها می‌گذرد. به جای آن درصدد انتقام از آن مرد شهری برمی‌آید. آن مرد پس از قتل همسر خان به شهری دیگر کوچ کرده بود اما خان پیدایش می‌کند. مرد برای نجات خود نامه‌هایی که با دست خط خود گیل‌زاد بود را به او می‌دهد. هیچکس نمی‌داند در آن نامه‌های آخر چه نوشته بود اما هر چه که بود خان را در هم شکست. پس از آن عشق ممنوع شد. دختر و پسرهای دم بخت تا روز عقد یکدیگر را نمی‌دیدند و با تصمیم خانواده‌‌ها ازدواج می‌کردند. خان دچار جنون شده بود. مردم برای آن که فرزندانشان را از خشم خان در امان نگه دارند دختران و پسران خود را از نگاه یکدیگر دور نگه می‌داشتند تا مبادا دچار بلا شوند. بعضی‌ها می‌گویند همسر خان در نامه‌هایش به آن مرد ابراز علاقه کرده و گفته بود با آن که تو را دوست دارم اما اکنون من یک مادر هستم. البته که نباید پشت سر مرده حرف می‌زدند. شاید هم اینطور نبوده به هر حال آنها که نامه را ندیده بودند. خان نامه‌ها را به همراه تمام وسایلش سوزانده بود. خلاصه که هر چه بود و هر چه نبود شده بود این وضعیت خفقان که هیچکس در امان نبود. او بارها نگاه‌های پر حرف پدر و مادرش را دیده بود. حرف‌هایی که هرگز به زبان نمی‌آمدند و در نهایت در " خانوم جان" گفتن پدر و غذاهای خوش رنگ و لعاب مادر ریخته می‌شد.
  10. پارت ششم گوهر نیز آهی می‌کشد و شوهرش را دلداری می‌دهد. - حالا خودت رو ناراحت نکن. تو هم اون سال تو وضع خوبی نبودی. نصف زمین‌ها رو هم نکاشتی، کلا اون سال، سال خوبی نبود. پس از آن حرف مادر خانه در سکوتی غم‌دار فرو می‌رود. گلاب به این فکر می‌کرد که چرا تا به حال آن دوست دیرینه پدرش را ندیده بود؟ این همه سال فاصله و دوری برای چه بوده؟ پس چرا پس از آن اتفاق پشت هم را نگرفتند؟ او از خانم بزرگ تنها یک عکس سیاه و سفید و یک چادر نماز گلدار و تسبیحی سبز دیده بود. مادرش می‌گفت چشمان خانم بزرگ به دریا بوده. دوستش از روزهایی که به خانه مادر بزرگش می‌رود و با هم بافتنی می‌بافند برایش زیاد تعریف کرده بود. او نیز دوست داشت یکبار با کنار خانم بزرگ می‌نشست و با هم مشغول بافتن می‌شدند و خانم بزرگ برایش از جوانی‌اش تعریف می‌کرد. پس از مدتی که در سکوت هر کسی با بشقاب خود مشغول بود مادر سکوت را می‌شکند. - میگم خب این همه آدم کشاورز، ماشالله تو روستا از هر ده تا خونه هفت‌تاش کشاورزی دارن. چرا نمیره پیش اونا؟ محمدعلی دست از غذا می کشد و به گوهر نگاه می‌کند. - منظورت چیه؟ گوهر سرش را پایین می‌اندازد. پس از مکث کوتاهی به گلاب نگاه می‌کند و می‌گوید: - گلاب، پاشو بشقابت رو ببر تو اتاق غذای رو بخور. گلاب که تا آن لحظه خود را با غذا مشغول کرده بود اعتراض می‌کند: - تو اتاق چرا! - تو مگه هی نمیگی من دوست دارم بشینم لب پنجره اتاقم غذا بخورم. خب پاشو برو دیگه چرا نداره که عه. گلاب با لب و لوچه‌ای آویزان بشقاب و پیاله ماست را برمی‌دارد و بی‌میل به سمت اتاقش می‌رود. بشقاب و پیاله‌اش را روی طاقچه‌ پنجره می‌گذارد که صدای مادرش بلند می‌شود: - اون در هم ببند! گلاب به سمت درب می‌رود. درچهارچوب می‌ایستد و می‌گوید: - در دیگه برای چی؟ اتاق یخ می‌کنه. گوهرخاتون چشم غره‌ای نثارش می‌کند و می‌گوید: - تو دو دقیقه یخ نمی‌بندی. گلاب بالاجبار درب را می‌بندد. گوهر خاتون که خیالش از بابت او راحت می‌شود رو می‌چرخاند. گلاب لحظه آخر اندکی لای درب را باز می‌گذارد. بشقابش را از روی طاقچه برمی‌دارد و به سمت درب اتاق می‌رود. نزدیک درب می‌ایستد. پشت در می‌نشست بد بود. ممکن بود مادر در را باز کند و ضایع شود. پایین پای تخت که از در فاصله زیادی نداشت می‌نشیند و بشقاب را روی زمین می‌گذارد. گوهر رو به محمدعلی می‌گوید: - محمدعلی، صادق مرد خوبیه، شما خیلی ساله که با هم دوست هستید. روزهای زیادی کنار هم بودید اما یادته برای چی ما رفت و آمدمون رو قطع کردیم یا نه؟ ابروهای محمد علی کم کم به هم نزدیک می‌شوند. - خب، بخاطر.. گلاب. گوهر خاتون با آرامش ادامه می‌دهد: - آفرین دقیقا، تازه اون موقع گلاب یه دختر شش هفت ساله بود. ما اون موقع رابطه‌مون رو کم کردیم که به اینجا نرسه، بعد حالا که گلاب تو سن حساسیه دوباره بیان و برن؟ تازه اون موقع بچه بودن. الان جفتشون بزرگ شدن. محمدعلی با غذایش بازی می‌کند و می‌گوید: - بله من می‌دونم چی میگی اما الان اونا بزرگ شدن. گلاب رو اینطوری نگاه نکن که کارای بچگونه داره، اون برای ما که پدر و مادرش هستیم اینطوره وگرنه که جلو مردم یه دختر متین و باوقار و خانومه. شیرزاد هم که امروز دیدمش، پسر مودب و خوبیه؛ یه لحظه هم سرش رو بلند نکرد. بابا این پسر و صادق و لاله تربیت کردن‌ها. گوهر دامن سرخ و گلدارش را در مشت می‌گیرد و با صدایی لرزان می‌گوید: - میدونم محمدعلی میدونم ولی به خدا نگرانم. دختر صغری خانم رو یادت نیست؟ همین همسایه دیوار به دیوار ما بودن. دختره با پسرعموش همو میخواستن. اونا هم بی سر و صدا خواستگاری کردن و نامزد شدن تا کسی نفهمه. ولی نمیدونم کدوم از خدا بی‌خبری رفت گذاشت کف دست خان که اینا عشق و عاشقی داشتن. شب نشده مجبور شدن جمع کنن برن. زمین و خونه و دام و همه چیزشون هم موند همینجا، فقط چهارتا بقچه لباس و قابلمه تونستن ببرن. تازه اونم پسر خان چون با پسره دوست بود وساطت کرد وگرنه که خان می‌خواست جفتشون رو بکشه. اون خودش رو انداخت وسط خان رو راضی کرده تا شب بهشون وقت بده روستا رو ترک کنن. - خب میگی من چیکار کنم؟ گوهر خود را جلو می‌کشد و می‌گوید: - با صادق حرف بزن، اون آدم فهمیده‌ایه؛ درک می‌کنه. محمدعلی سکوت کرده و اندکی با اخم به گل‌های سرخ بشقابش نگاه می‌کند. همسرش راست می‌گفت. نفس عمیقی می‌کشد و سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - باشه. غذات رو بخور خانوم‌جان، یخ کرد. "خانوم‌جان" گفتنش جای تمام قربان صدقه‌هایی که به زبان نمی‌آورد را در دل گوهر پر می‌کرد.
  11. پارت پنجم با عشق فسنجان را روی برنجش می‌ریزد. لحظه‌ای به این فکر می‌کند که دلش می‌آید آن نازنین فسنجان را بخورد؟ آری دلش می‌آمد اصلا کاش تمام آن قابلمه مال او بود. در بین غذا خوردن مادر می‌گوید: - راستی محمدعلی، دوستت برای چی اومده بود باغ؟ گلاب با شنیدن حرف مادرش گوش‌هایش تیز می‌شود. پس یعنی مادرش هم خبر نداشت برای چه آمده‌اند! محمدعلی در حین غذا خوردن پاسخ می‌دهد: - دوستم؟ صادق رو میگی؟ - آره دیگه مگه چند نفر امروز اومدن باغ؟ مادر منتظر جواب خود بود و هرازگاهی بین حرف زدن قاشقی بر دهان می‌گذاشت. گلاب خود را سرگرم غذا نشان می‌داد. پدر دل از بشقابش نمی‌کند و همانطور مشغول غذا خوردن جواب می‌‌داد. - اومده بود می‌گفت پسرم رو به شاگردی قبول کن بیاد وایسه کنار دستت کشاورزی یاد بگیره! گوهر قاشق در دستانش شل می‌شود و متعجب می‌گوید: - پسرش؟ محمدعلی نگاهی به همسرش گوهرخاتون می‌اندازد و با خنده و شوق می‌گوید: - آره پسرش. ندیدی همراهش بود؟ ماشالله چه پسر رعنا و رشیدی شده بود. یه پارچه آقا رود برای خودش، یادش بخیر همین دو روز پیش بود این بچه نیم وجب بودها؛ عمر چه زود می‌گذره... گوهر شتاب زده میان قصه بافتن‌های محمدعلی می‌پرد. - تو چی بهش گفتی محمد علی؟ محمد علی قاشق را از فسنجان پر می‌کند و می‌گوید: - بهش گفتم بذار یکم فکر کنم، تا فردا پس فردا خبرت می‌کنم. گوهر پارچ استیل آب را برمی‌دارد و خود را مشغول آب ریختن در لیوان نشان می‌دهد و آرام می‌پرسد: - حالا چه جوابی می‌خوای بهش بدی؟ گوهر و گلاب هر دو منتظر جواب محمدعلی بودند. محمدعلی قاشق را در بشقاب رها می‌‌کند و دستی به ریش اندکی می‌کشد. - والا راستش بد پیشنهادی نیست. خوبه یکی ور دستم باشه. هم کار من سبک‌تر میشه هم اون هم یه چیزی یاد میگیره. با این حرف محمد علی پارچه در دستان گوهر می‌لرزد و آب روی لحاف کرسی می‌ریزد. گوهر سریع پارچ را زمین می‌گذارد و به دنبال دستمال می‌گردد. - آخ آخ، خیس شد. محمدعلی آرام دستمال پارچه‌ای کنار قابلمه را روی آب می‌گذارد و می‌گوید: - آب روشناییه. گلاب نیز دست از نگاه به بشقابش کشیده و به آنها نگاه می‌کرد. مادرش برای چه دستپاچه شده بود؟ گوهر آب مانده روی لحاف را جمع می‌کند و دستمالی دیگر روی آن قسمت خیس می‌گذارد. - میگم صادق که خودش کشاورزی داره. محمدعلی دوباره قاشق و چنگالش را برمی‌دارد و می‌گوید: - اره داره ولی نه به اندازه‌ی ما، یه بیجار کوچیک داره که توش برنج می‌کاره. یه تیکه زمین هم پشت خونه‌اش پرتقال کاشته. گوهر پیاله ماست محمدعلی را پر می‌کند و می‌گوید: - وا، اون که زیاد داشت. - داشت ولی چند سال پیش‌ها مریض شد. مریض که شد زمین‌هاش همه آفت و سرما زد و از بین رفت. وقتی رو پا شد هرکاری دیگه نتونست درستش کنه. سم گرفت، کود تقویتی خارجی گرفت نشد که نشد. آخر مجبور شد همه رو بده بره. یه از خدا بی‌خبری هم که انگار از قبل منتظر بود اومد همه رو مفت ازش خرید. گوهر باورش نمی‌شد چه شنیده. آن همه زمین حاصلخیز به یک باره از دست رفته بود؟ صبح که صادق را دیده بود با خود گفته بود چقدر شکسته شده. اما حالا به نظرش خوب طاقت آورده بود. - خب تو کجا بودی محمدعلی؟ محمدعلی آهی از ته دل سر می‌دهد. - همون سال بود که مادرم مریض شد و از دستم رفت. درگیر حال و روز مادر بودم اصلا نفهمیدم کی اینجوری شد. وقتی برای مراسم خانم بزرگ نیومد خیلی از دستش شاکی و ناراحت شدم. اما وقتی شنیدم چه اتفاقی براش افتاده همه وجودم رو شرم گرفت. من باید کمکش می‌کرد.
  12. پارت چهارم صدای شب همه چیز را ترسناک‌تر می‌کرد. نگاه از درختان می‌گیرد و از باغ خارج می‌شود. باغ زیاد از خانه دور نبود. البته از نظر آنها! پدرش می‌گفت شهری ها چنین مسیرهایی را بدون ماشین طی نمی‌کنند! پدرش چندباری برای تهیه سم و بذر به شهر رفته بود و می‌گفت مسافرهایی که از شهرهای دیگر آمده بودند با یک بار کوچک مسیر اندک را بدون ماشین نمی‌رفتند. گلاب نگاهی به مسیر تاریک اما سرسبز اطرافش می‌اندازد و نفس عمیقی از هوای مرطوب می‌گیرد. دلش به حال آنها می‌سوخت. آنها هرگز لذت قدم زدن میان درختان و استشمام این هوای دلپذیر را احساس نمی‌کردند. پدر و مادرش جلوتر می‌رفتند و گلاب قدم زنان پشت سر آنها... محمدعلی هرازگاهی سر می‌چرخاند و از بودن دخترش اطمینان حاصل می‌کرد. وقتی به خانه می‌رسند گلاب اول از همه سراغ بخاری می‌رود تا دست‌هایش را گرم کند. پدرش لباس‌هایش را از رخت‌آویز چوبی کنار در آویزان می‌کند و زیر کرسی وسط خانه می‌رود. مادر از سماور همیشه گرمش استکان‌های کمر باریک را پر می‌کند و با یک سینی چای و قند به سمت کرسی می‌رود و سینی را مقابل همسرش می‌گذارد. گلاب پس از گرم شدن دستانش به اتاق کوچک ک کاه گلی‌اش می‌رود. لباس‌هایش را عوض می‌کند و به جمع دو نفره‌ی زیر کرسی می‌پیوندد. یک چای داغ پس از پیاده روی در آن هوای سرد واقعا می‌چسبید. چای و نعلبکی مانده در سینی را برمی‌دارد و مقابل خود می‌گذارد. پدر به عادت هر شبه‌اش کنترل را برمی‌دارد و تلویزیون قدیمی را روشن می‌کند تا اخبار ببیند. گلاب دستانش را دور استکانش می‌پیچد و از گرمای مطبوعش لذت می‌برد. یک حبه قند از قندان استیل روی کرسی برمی‌دارد و همانطور که از پنجره بخار گرفته سرمای بیرون را تماشا می‌کند چای را جرعه جرعه می‌نوشد. پس از خوردن چای با تشکری از مادرش سینی و استکان‌های خالی را برمی‌دارد و به ِآشپزخانه می‌رود. لیوان‌ها را با یک کوزه آب می‌شوید و به اتاق می‌رود تا لباسی که برای پدرش می‌بافت را ادامه دهد. کمی دیر شروه کرده بود و احتمالا تا عید آماده می‌شد. اما خب عید هم سرد بود. عید هم نمی‌پوشید برای سال بعدش خوب بود. بافت قبلی‌اش دیگر قدیمی و کهنه شده بود. اصلا مطمئن نبود هنوز گرم هم می‌کند یا نه؟! طولی نمی‌کشد که بوی غذای مادرش خانه را پر می‌کند. مادرش یک اعجوبه بود. هر روز با شوهرش سر باغ و زمین می‌رفت و تا زانو در بیجار بود اما همیشه غذایش حاضر و آماده بود. آن هم چه غذایی... نفس عمیقی می‌کشد و عطر غذا را به ریه می‌کشد. - به به، فسنجون گوهر پز! اندکی بعد با صدای مادر کاموا را روی تخت رها می‌کند و به کمکش می‌رود. دیس و بشقاب و قابلمه غذا را کنار کرسی می‌برد. مادر هم با یک ملاقه به آنها می‌پیوندد و کنار کرسی می‌نشیند. درب قابلمه را که باز می‌کند بوی برنجی که دسترنج خودشان بود اتاق را پر می‌کند. مادر اول برای پدر خانه و سپس برای دخترش و در آخر هم برای خود برنج می‌کشد و بشقاب هرکس را مقابلش می‌گذارد. در دو ظرف بزرگ هم فسنجان پر می‌کند و وسط میز می‌گذارد. گلاب نیز در پیش دستی‌هایی که آورده بود سبزی و کال باقلا می‌ریزد و پیاله‌ای ماست برای هرکس می‌ریزد و کنار بشقابش می‌گذارد.
  13. سلام عزیزم من گرافیست شمام زَر گریسون {پروتکل پژواک:سایه های فساد}| اسم رمان زر گریسون هستش!؟! اینو بزرگ بنویسم و ما بقی کوچیک‌تر ؟ میخوایین این قسمت داخل گیومه کوچیک تر باشه
  14. پارت سوم حتما برای خداحافظی تا دم کلبه می‌آمدند. شاید آن موقع چیزی دستگیرش می‌شد. هوا سرد بود و از آن فاصله‌ی اندک درب و چهارچوب سوز وارد اتاق می‌شد. گلاب یکی از پتو‌های کلفت و سنگین گوشه اتاق را برمی‌دارد و دور خود می‌پیچد. با گرم شدنش کم کم چشم‌هایش نیز گرم می‌شود. - دتر ناز بابا، گل گلاب، پاشو بابا جان پاشو! گلاب با صدای پدرش چشم باز می‌کند و از خواب می‌پرد. اصلا نفهمیده بود کی خوابش برده! پدرش مقابلش بر زانو نشسته بود و دست بر شانه گلاب گذاشته بود و پدرانه تنها دخترش را صدا می‌زد. با دیدن چشمان بازش لبخندی بر لب می‌نشاند و می‌گوید: - به به ساعت خواب بابا جان. گلاب لبخندی به چهره خسته‌ی پدرش می‌زند و در جایش صاف می‌نشیند. با تکان خوردن در جایش صدای داد استخوان گردنش بلند می‌شود و لبخندش را جمع می‌کند. دستی به گردن دردناکش می‌کشد و با صدایی که رگه‌هایی از خواب در آن موج می‌زد می‌گوید: - وای من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. خیلی خوابیدم بابا؟ پدرش به حالت خواب‌آلودش می‌خندد. - آنقدری که دیگه باید بریم خونه دختر، پاشو. - گلاب! محمد علی، پس چی شد رفتی بیدارش کنی خودت هم خوابیدی؟ صدای مادرش از بیرون کلبه می‌آمد. محمدعلی سریع از جای بلند می‌شود و خطاب به گلاب می‌گوید: - پاشو پاشو گیل دختر که الان مادرت میاد. سپس صدا بلند می‌کند و جواب همسرش را می‌دهد: - بیدار شد خانم، اومدیم. گلاب تازه چشمش دور و اطراف را می‌بیند. تنها اتاق کلبه در تاریکی فرو رفته بود و یک فانوس که لبه‌ی پنجره نشسته بود سعی در روشن کردن اتاق داشت. با بی‌حالی از جا بلند می‌‌شود و پتویش را تا می‌زند. نشسته خوابش برده بود و حالا تمام بدنش کرخت بود. آن لحاف کلفت و گرم هم حالا بیشتر از قبل برای بازوهایش سنگین شده بود. با چشمانی بسته در حال جمع کردن پتو بود که با سبک شدن دستش چشم باز می‌کند. پدرش سر دیگر پتو را در دست گرفته بود. - دختر خوابی که هنوز! با کمک پدرش پتو زودتر جمع می‌شود و با هم از کلبه خارج می‌شوند. پدرش قبل از خروج فانوس را برمی‌دارد و بیرون از اتاق آن را به گلاب می‌دهد تا برایش نگه دارد و او درب را قفل کند. پس از بستن درب هر دو با هم از پله‌ها پایین می‌روند. مادرش ظرف‌های ناهار را در بقچه‌ای پیچیده بود و روی سر گذاشته بود و نزدیک کلبه منتظر آن دو ایستاده بود. تصویر مقابلش قابی از یک زن گیلانی اصیل بود که جانش را برایش می‌داد و به تک تک غرغرها و نصیحت‌های مادرانه‌اش عشق می‌ورزید. گلاب نگاهی به باغ می‌اندازد. درختان دوست داشتنی‌اش در تاریکی گم شده و سایه‌ای ترسناک باقی مانده بود. در میان درختان چند جایی با یک چوب پایه‌ای درست شده بود که از آن فانوسی آویزان می‌کردند اما نور چشمگیری نداشت. فقط در حدی بود که اوضاع کلی باغ را زیر نظر بگیرند. زمانی که درخت‌ها به میوه می‌رسیدند باید هر شب کسی اینجا می‌ماند و نگهبانی می‌کرد. در چند باغ پیش آمده بود که میوه‌هایشان به سرقت رفته بود.
  15. پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر می‌زند و چشم غره وحشتناکی می‌رود.. و صدایش را پایین می‌آورد و دم گوش‌ پسرک تشر می‌زند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی می‌کند..و به کیاراد چشم‌ می‌دوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش می‌کند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آن‌ها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آن‌ها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی می‌شد که از یاد برده‌اند... تعجب در نگاه همه‌ی آن‌ها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تک‌تک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم می‌آمد.. مردی که بی اراده در دل جا می‌گرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی می‌کند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او می‌کردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین می‌رود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمی‌دارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدم‌های بلندی دوید.. کیاراد این‌بار بدون تعلل، به طرف پله‌ها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه می‌اندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بی‌نهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد می‌افتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره می‌شود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاق‌ها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد می‌کوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمی‌شد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی می‌کند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگی‌اش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی می‌کند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا می‌شد و او را به انزوای عمیقی می‌کشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز می‌شود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون می‌پرد... و پشت بندش هم نازیلا!
  16. پارت ۷۰ ( میان تیغ و تپش) کیاراد سنگین و محکم، قدمی به سمت عمارت برداشت، که صدای قاطع و بلند فیروزخان، باعث شد درجای خود مکث کند.. اما سر بالا نیاورد.. سر کیاراد کمی پایین بود، و با صدای پدرش، چشم تیز کرد و با آرامش به رو به رو خیره شد.. اما تمام حواس و گوش‌هایش پیش فیروزخان و دستوراتش بود..! صدای فیروزخان آنقدر بلند و خشمگین بود، که همه اهالی عمارت درجا میخکوب شدند و لب فرو بستند.. و به رسم عادت و ترس، همه خدمه ناخودآگاه به سر کار خود برگشتند..و هرکسی با دستانی لرزان و هول شده، به کار خود ادامه می‌داد...هرچند که تمام حواسشان پی غرش بلند فیروزخان بود..! خس خس قفسه‌‌ی سینه فیروز در داد بلندش مشهود بود.. با مشت ضربه‌ای محکم به نرده سفت و سخت می‌کوبد: حق نداری پا تو این عمارت بذاری!.. تا وقتی که این دختر همراهت باشه!! شاهرخ پوزخند آشکاری می‌زند.. و دست به سینه به صحنه دلخواه مقابلش چشم‌ می‌دوزد! مکث کیاراد، و نگاه نکردنش به فیروز، خشم فیروز را چند برابر کرد: مثل همیشه از خط قرمز من رد شدی...این‌بار نه فقط به‌خاطر یک دختر، بلکه به‌خاطر اینکه باز جرات کردی مقابل دستور یک خان بزرگ بایستی!! اگر دستورات من باب میلت نیست، می‌تونی کنار بکشی و زندگی آزادانه‌ای که بوی انسانیت میده رو تجربه کنی! تو فکر کردی با به‌هم ریختن نظم یک عشیره، قهرمان میشی؟؟! برای زیر پا گذاشتن قوانین ما هر حکمی که دلت می‌خواد رو صادر کنی..؟! و جمله آخرش را، پر حرص اما با لحنی آرام‌تر بیان می‌کند: اگر به این حکم دهن کجی کنی، و صادر نشه، من اولین کسی‌ هستم که مقابل تو می‌ایستم....کیاراد!! و قاطعانه سر بالا می‌گیرد و به درختان جنگل سرسبز رو به رویش چشم‌ می‌دوزد.. هوا کمی روشن شده بود و صبح از راه می‌رسید..آسمان آبی کمرنگ بود و برعکس دیشب، بوی آرامش می‌داد... کیاراد، طی یک حرکت، سرش را بالا می‌آورد و سرکشانه گردن بالا می‌کشد... به پدرش نگاهی طولانی می‌اندازد....خیلی طولانی و معنا دار! فیروز خان سنگینی نگاه کیاراد را حس می‌کند، اما مغرورانه و پر تکبر، حتی از لای چشم‌ به کیاراد نگاهی نمی‌اندازد.. کیاراد با آرامش، نگاه می‌گیرد و مقابل چشمان متعجب همه، پر صلابت به سوی در ورودی عمارت گام برداشت...! نگاهش تنها به رو به روی خودش قفل شده بود..و هیچ اهمیتی به نگاه‌ها و اطرافش نمی‌داد..! بزرگان با این توهین ریز کیاراد که نشان داده بود برای او بی اهمیت هستند، غرور و قدرتشان را له شده حس کردند..! و چند نفر لب به هم فشار دادند..و دیگری دستانش را مشت کرد..! کیاراد حال دخترک را مهم‌تر از بحث و جدل میان آن‌ها میدانست.. و تا قدم به داخل عمارت گذاشت، خدمه‌های سال‌های قدیم به سمت او هجوم بردند.. پی در پی تعظیم می‌کردند و‌ برای او خم‌می‌شدند و‌ از صمیم قلب، خوش‌آمد گویی می‌گفتند.. و همزمان نگاهشان میخکوب آن دختر مو طلایی شده بود..دختری بی‌نهایت زیبا و نفس‌گیر که همانند فرشته پرنور در آغوش کیاراد از حال رفته بود... آیلایی که حتی با چشمان بسته، دلبری کرده بود و دل همه را برده بود.. نسیم، خدمتکار چندین ساله عمارت، با چشمان پر از برقی که حاصل از خوشحالی برگشتن کیاراد بود، خیلی رسمی و محترمانه به کیاراد نزدیک می‌شود: خیلی خوش اومدین خان..در نبود شما این عمارت رنگ و رو نداشت..مطمئنم حضور شما خیلی چیزهارو عوض میکنه..بی‌نهایت خوشحالیم که برگشتین..! کیاراد، به همه آن‌ها که بدون پلک زدن با ذوق فراوان به او خیره شده بودند، لبخند کمرنگ اما پرمحبتی می‌زند.. نگاه پر اطمینانش، آرامشی را به دل خدمه‌ها عطا کرده بود.. آرامشی که آن‌ها از ساکنان عمارت از دستش داده بودند.... کیاراد لب باز کرد تشکری بکند، که..... پسر جوانی، درحالیکه هول هولکی پیش‌بند سفید آشپزی‌اش را می‌بست، از دور به طرف کیاراد قدم تند می‌کند.. و بی وقفه و با صمیمیت خاصی، حرف‌های دلش را می‌زند: سلام بر خان جوان.. بلاخره ما شمارو دیدیم خان..! و خیلی ناگهانی، پر از ذوق و احساسات نوجوانه تازه ای، می‌گوید: خیلی شبیه آدم‌های کلاسیک و افسانه‌ای رمان‌ها و فیلم‌هایین..حتی فوق العاده تر از تمام تعریف هایی هستین که راجع به شما شنیدم..! و با احساس ستایش گری، به سر تا پای قامت بلند و کشیده‌ی کیاراد خیره می‌شود.. به راستی که کیاراد با آن قامت کشیده و نگاه قدرتمند نافذش، شبیه قهرمان های کلاسیک بود...
  17. پارت ۶۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد نه نفرت داشت، نه حسادت! بلکه خوشحالی و افتخاری بود که پشت ظاهر معترضش پنهان کرده بود... و جالب این بود که کیاراد از دل داوود خان با خبر بود.. اگر به داوود خان بود، ایستاده برای کیاراد دست می‌زد! اما عشایر و اعتقاداتی که روستای داوودخان را سرپا نگه داشته، این امکان را به او نمی‌داد همانند کیاراد جرات کند و پا زیر قوانین نادرست خودشان بگذارد... این‌کار را فقط خانی مانند کیاراد توانسته بود انجام دهد.. بزرگان طایفه هیچکدام جرات نداشتند عقیده‌ای را اصلاح کنند، یا تغییر دهند... این کار قدرت خارق العاده‌ای را می‌طلبید! داوود با آن اخم های گره خورده و نگاه خاصی که به کیاراد داشت، با صدایی که عمدا بلندتر از حد معمول شده بود، خطاب به فیروزخان غرید: تحویل بگیر خان! مثل همیشه بی عدالتی دلاورها ثابت شد..روستای ما دختر کشته میشه، اینجا دست‌های امن سایه سرشون میشه...! دختری که با یک اشاره‌ی شما باید امشب تموم می‌شد، حالا در پناه پسرت، راحت از عمارت رد میشه.. اون از اقتدارمون، اینم از حکمی که یک زمانی یک عالمه وزن داشت...! مکث کوتاهی می‌کند...هیچ کس چیزی نمی‌گفت..و همه جملات او را تحلیل می‌کردند... که اخم‌های داوود بیشتر گره می‌خورند: اگر قصد دارین قوانین عشایر رو اینطور مصرانه زیر پا له کنین، باید فکری برای دو راه جدا داشته باشیم..! با تمام شدن حرف‌هایش، نگاهش به کیاراد و دخترک بی‌جان افتاد، و ته نگاهش آرامش خطرناکی برق زد... کیاراد هنوز خالی از هر احساس، و‌با آرامش مطلقی، استوار و ثابت ایستاده بود... اما این حرف ها، از زبان داوود خان، برای فیروز خان خیلی گران تمام شده بود..خیلی زیاد! مخصوصا که حالا از زبان رقیبش بیرون آمده بود..و دردناک‌تر این بود که ظاهر قضیه باعث شده بود که تمام حرف‌های داوود صحت داشته باشد.. دست فیروز، سخت مشت می‌شود..و تیریک تیریک انگشتانش به گوشش می‌رسد... نفس عمیق و پر صدایی می‌کشد..و نگاهش هنوز روی تک پسرش، کیاراد، قفل شده بود... کیارادی که از زمانی که به عنوان خان جوان این طایفه و‌ روستا توسط پدرش پذیرفته شده بود، سرسختانه مقابل پدرش و تمام حکم و تصمیمات نادرست ایستادگی کرده بود..! و فیروز، در حسرت آن بود که روزی هم شده، کیاراد با پدرش موافق باشد..نه مخالف! و حالا که کیاراد بعد از چندسال برگشته بود، گویی به همراه سن و سالش، قدرتش نیز رشد کرده بود...! داوودخان، تسبیح قهوه‌ای تیره رنگش را با عصبانیت مشت می‌کند و فشار می‌دهد... سپس بدون اندکی تعلل، با قدم‌های بلندی، به همراه زیردستانش که بیرون عمارت صاف ایستاده بودند عمارت را ترک می‌کند... زمانی که رد می‌شد، از بغل دست کیاراد می‌گذشت.. نزدیک کیاراد، مکث کوتاهی می‌کند..و با نگاهی مرموزانه از گوشه چشم، قدرت و نفوذ کیاراد را با لبخند محوی، تحسین می‌کند... اما کیاراد، هنوز به پدرش خیره شده بود... هرچند که، نگاه ستایش‌گر داوود را حس کرده بود..
  18. دیروز
  19. یه اسم به لیست اسمای موردعلاقه اضافه شد، گلاب🫠💖

    1. shirin_s

      shirin_s

      حالا با اسمش کار دارممم😁

  20. هرچی آرون بیشعور و بی‌عرضه بود،

    این پوریا آقا و جنتلمنه😭❤️‍🔥

    1. QAZAL

      QAZAL

      آره خیلییی😭😍👌

  21. پارت دوم باغ گیلاس اکنون تنها به یک آبیاری مفصل نیاز داشت و پس از آن تا زمان میوه دادن کاری نداشت اما گلاب تقریبا هر روز همراه پدرش به باغ می‌رفت. عاشق اسفند و فروردين بود. همیشه دوست داشت یک شاخه‌ی پر شکوفه‌ی زیبا را در اتاقش داشته باشد و شکوفه که می‌دید بی‌اختیار دستش جلو می‌رفت. مادرش مدام سرزنشش می‌کرد و می‌گفت: - دسترنج پدرت رو هدر نده دختر. گلاب به یاد نداشت پدرش یک بار به او ایراد گرفته باشد. اصلا هر روز به باغ سر می‌زد تا دردانه دخترش سهمیه روزانه‌ی شکوفه‌اش را بچیند! وگرنه که تا نیمه‌ی فروردين کاری در باغ نداشت. اصل کار از نیمه‌ی فروردين شروع می‌شد که شکوفه‌ها جای خود را به میوه‌های کوچک و سبز رنگ می‌دادند شروع می‌شد تا زمان بزرگ شدن و سرخ شدن آن یاقوت های درخشان. - گلاب، گلاب دختر. گلاب با شنیدن صدای مادرش که قصد داشت آرام و بی جلب توجه او را صدا کند به سمت کلبه می‌رود و کنار پله ها می‌ایستد. - جانم مار جان. مادرش سینی چای را جلو می‌برد و با چشم و ابرو به جایی که پدرش ایستاده بود اشاره می‌کند. - این سینی چای رو ببر. گلاب رد نگاه مادرش را دنبال می‌کند. پدرش میان درختان ایستاده بود و با مردی تقریبا هم سن و سال خود صحبت می‌کرد. پسر جوانی هم کنار آن مرد ایستاده و سر به زیر گوش می‌داد. به نظر می‌رسید پدر و پسر باشند. از رخت و لباس‌هایشان معلوم بود که آنها نیز همچون گلاب و خانواده‌اش رعیتی ساده هستند. گلاب روسری‌اش را مرتب کرده و سینی را از دست مادر می‌گیرد. همانطور که مادرش به او یاد داده بود سرش را پایین می‌اندازد و با گام‌هایی کوتاه به آن سمت می‌رود. یک چشمش به سینی بود تا مبادا چای از لیوان های کمر باریک جهاز مادرش در سینی بریزد و یک چشمش به جلوی پاهایش بود مادرش در یک بشقاب گل سرخی چند کاکا هم گذاشته بود. وقتی نزدیک می‌شود پدرش او را می‌بیند و با "ببخشید"ی به سمت گلاب می‌شتابد و سینی چای را از او می‌گیرد. گلاب نیز از همان راهی که آمده باز می‌گردد. یک بشقاب از کاکا ی دست‌پخت مادرش هنوز روی ایوان بود. خود را به ایوان می‌رساند و یک قرص از آن شیرینی مورد علاقه‌اش را برمی‌دارد. مادرش در یک فنجان کمر باریک برایش چای می‌ریزد. گلاب نامحسوس به پدرش و آن دو مرد نگاه می‌کند و با صدایی آرام می‌پرسد: - مار جان این آقاهه کیه؟ مادرش فنجان چای را به همراه یک نعلبکی گل سرخی مقابلش می‌گذارد و پاسخ می‌دهد: - از آشناهای دوره، تو نمیشناسی. گلاب با لب‌هایی آویزان به مادرش نکاه می‌کند. این یعنی به او مربوط نمی‌شود و سوال دیگری نپرسد؟ بی‌خیال چرخ زدن در باغ می‌شود و همانجا خود را با شیرینی ها سرگرم می‌کند. جلوی آنها که نمی‌توانست بچرخد و بدود. همانطور کنار ایوان ایستاده بود، شیرینی می‌خورد و آنها را زیر نظر گرفته بود. - گلاب چیکار می‌کنی؟ با صدای مادرش نگاه از آنها می‌گیرد و به سمت ایوان سر می‌چرخاند. مادرش خود را نزدیک نرده‌های چوبی آبی رنگ کلبه می‌کشد و می‌گوید: - دختر زشته همینجوری زل زدی به مردم، بیا برو تو ببینم. گلاب نیز مثل او آرام پچ می‌زند: - مامان یه دقیقه وایسا ببینم چیکار میکنن. با این حرفش گویی آب جوش بر سر مادرش، گوهر خاتون ریخته اند که که بر پشت دست خود می‌کوبد و می‌گوید: - خاکِ می سر، تو از کی تا حالا انقدر سر خود شدی؟ دختر نوجوون وایمیسته به تماشای مرد غریبه؟ اونم وقتی که یه پسر جوون هم دارن؟ گلاب که اصلا چنین منظوری نداشت کلافه می‌گوید: - آخه مامان تماشای مرد غریبه چیه بابا می‌خوام ببینم با پدرم چیکار دارن. - گلاب! لحن اخطار گونه و آن چشمان سبز درشت شده مادرش چیزی جز "چشم" را پذیرا نبود. گلاب ناچار دامنش را کمی بلند می‌کند و از پله‌ها بالا می‌رود. نگاه غضبناک مادرش تا زمانی که وارد تنها اتاق کلبه شود و درب را ببندد همراهی‌اش می‌کند. اندکی میان درب و چهارچوب فاصله می‌گذارد تا از رفتن آنها باخبر شود و به سمت پشتی‌های قرمز کنار دیوار می‌رود. شیرینی کاکا در گلویش مانده و حالش گرفته بود. آنها آنقدر گرم صحبت بودند که متوجه نگاه او نشوند. اصلا مگر می‌شود مادرش از علت آمدن آنها اطلاع نداشته باشد؟ حتما یک چیزهایی می‌دانست اما چون باب میلش نبود نمی‌گفت.
  22. ساندویچ سی و سه🩸 به ساعت مچیم نگاه کردم. هدیه یکی از مشتری‌های قدیمی بلادبورن بود اما هیچ‌وقت ازش استفاده نکرده بودم. حالا که گذر زمان برام مهم شده و هر ثانیه برام باارزشه، ساعت رو انداختم. حواسم رو معطوف عقربه‌ها کردم. درست یک ساعت بود که به خونه بازرس رسیدیم و اون هنوز داشت دنبال پرونده می‌گشت. به اتاق‌خوابش رفتم و پرسیدم: - داری چی‌کار می‌کنی؟ سرش رو از زیر تخت بیرون آورد و گفت: - باید همین‌جاها باشه. - پرونده رستوران زیر تختته؟! گردنش رو خاروند و خنده مصنوعی تحویلم داد. - حق با توعه! نمی‌تونه اینجا باشه. بذار ببینم... صدای کفش‌های کلارا رو شنیدم که وارد اتاق شد، نیم‌بوت‌های زنبوری پوشیده بود. توی راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط سرش توی تبلتش بود، یه رویداد عجیب و تاریخی! بازرس بشکنی زد و گفت: - فهمیدم! حتما تو ماکروویو قایمش کردم. بعد با عجله از اتاق بیرون رفت. کلارا همونطور که با دقت من رو زیر نظر گرفته بود، گفت: - می‌دونی که داره بهمون دروغ میگه، مگه نه؟ به چهارچوب در تکیه زده بود. از کنارش رد شدم و گفتم: - میرم بیرون هوا بخورم. توی سالن، ویل رو دیدم که روی کاناپه نشسته بود و مستندی مربوط به ملخ‌های غول‌آسا تماشا می‌کرد. یک بسته پفیلا توی دستش بود که بوی پنیرش، توی کل خونه پخش شده بود. نیک اما دست به سینه، بازرس رو زیر نظر داشت تا تلاش بیخود نکنه و با کسی تماس نگیره. با دیدن من، سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون هم فهمیده بود که بازرس داره بازیمون میده. از خونه بیرون زدم و در رو پشت سرم کوبیدم. به سمت نزدیک‌ترین درخت رفتم، جلوش ایستادم و مشت‌هایی که تا اون لحظه به سختی مهارشون کرده بودم رو آزاد کردم. مشت‌هام یکی‌یکی روی تنه درخت فرود می‌اومدن. استخون‌هام از درد می‌نالیدن ولی من اونقدر ادامه می‌دادم تا مجبور نشم به کسی آسیب بزنم...
  23. ساندویچ سی و دو🩸 نفس آلوده به خستگیم رو آروم از بین لب‌هام به بیرون فوت کردم. از اتاقم خارج شدم و پله‌ها رو سریع‌تر از زمانی که می‌اومدم، پیمودم. صدای بازرس رو از پایین پله‌ها شنیدم: - از خود بتهوونم بهتر می‌زنه! صدای ضعیف پیانو داشت بلندتر می‌شد. این قطعه رو می‌شناختم، برای الیزه از بتهوون بود. رسیدنم به پایین پله‌ها با دست زدن بچه‌ها همزمان شد. بازرس کاملا تحت تاثیر نوازندگی عنکبوت‌ها قرار گرفته بود و براشون سوت می‌کشید. چشمش که به من افتاد، جلو اومد و گفت: - سابرینا رو با خودم می‌برم خونه. از گوشه چشم به عنکبوت نسبتاً بزرگی که روی کِلاویه‌های پیانو بود و در برابر تشویق ویل و نیک تعظیم می‌کرد، نگاهی انداختم. اسمش سابرینا بود. بازرس رو با بی‌حوصلگی کنار زدم و به سمت پیانو رفتم. صدای دست‌ها قطع شد و ویل گفت: - صاحبش اومد! سابرینا و بقیه عنکبوت‌ها از جلوی چشمم دور شدن. وقتی کلارا هم پایین اومد، رو به همه‌شون گفتم: - پرونده رستوران خونه بازرسه، میریم اونجا. جلوتر از بقیه حرکت کردم. موقع رد شدن از جلوی مجسمه مادر، نگاهش رو روی خودم احساس کردم. نیک پرسید: - خوبی؟ این اولین باری بود که بعد از اون بحث، باهم حرف می‌زدیم. هنوز هم باورم نمی‌شد کسی که اون حرف‌ها رو بهم زد، نیک بوده باشه. جواب دادم: - قوی‌تر از همیشه. چرا که خوب بودن حالم، اهمیتی نداشت؛ اونچه مهم و نجات‌دهنده‌‌ست، قوی بودن منه. از اینکه باید مسافت طولانی رو برای رسيدن به خونه بازرس رانندگی می‌کردم، کلافه بودم. اون خونه واقعا حوصله‌سربر بود و مجبور بودم دوباره بهش برگردم.
  24. ... با نگاه سنگینی چشم‌هام رو باز کردم. با دیدن رائودین یکه خوردم، به دیوار تکیه داده بود. نگاهش یه چیزی داشت، نمی دونستم چیه ولی عجبب بود. لب‌هام تکون خورد و صدام خش‌دار بیرون اومد: - چیزی شده؟ نفسش رو بیرون داد و به پشت سرم خیره شد. ناخداگاه چرخیدم و من هم نگاه کردم. امپراتور تیوان با فاصله از من خوابیده بود. برگشتم به رائودین نگاه کنم ولی نبود. اخم کردم و دست روی پیشونیم گذاشتم. تیوان با چشم‌های بسته پرسید: - خوب خوابیدی؟ تا بینی زیر پتو رفتم و گفتم: - بله، ممنون. برگشت و لبخندی زد. - پری‌ها برای تو غذا درست کردن. فقط نگاهش کردم. آروم تو پیشونیم زد: - پاشو کوچولو باید غذا بخوری. اخم کردم و جنین‌وار تو خودم فرو رفتم و خفه زیر پتو جواب دادم: - من کوچولو نیستم. دیدم جواب نداد. از زیر پتو نگاهش کردم. خندید و با یه خیز از روی پتو بغلم کرد. - همیشه برای من کوچولو هستی. حس بدی از بغلش نگرفتم و به جاش لبخند زدم. دستم رو بالا اوردم و روی سرش گذاشتم و با روحش هم جوشی کردم‌. با اتصال ذهنش، اطلاعات درون روحم، کپی و کاشته شد. انگار که داشتم خودم تجربه‌اش می کردم. غم، سرگردونی، عشق، عشق به من، دوست صمیمی تریستان بودن، آرامش، راجب پری‌ها، قدرت‌هاش، زمان شکستنش... همه چی تو ذهنم پر شد و چشم‌هام سنگین شد. وقتی سرم پر از اطلاعات می‌شد از سنگینی زیاد مغزم خوابم می‌گرفت. چشم‌هام رو به سختی باز گذاشتم. خیلی خیلی خسته شده بودم. ولی چیز‌های مفیدی فهمیدم‌. مثل قانون آسمان، زبان پری‌ها، ورد پری‌ها، ورد‌های آسمانی... خیلی چیز‌ها یاد گرفته بودم. حتی راجب انگشتری که هدیه داد فهمیدم چطوری تو انبار انگشتر وسیله بذارم. روی تاجش دست کشیدم و به آرومی انگشت‌هام سر خورد و روی صورتش اومد. چشم‌هاش با نفس لرزون بسته شد. من خاطراتش با زن قبلیش هم دیدم. زندگیشون خیلی زندگی نبود، بخاطر سیاست ازدواج کرده بود. ولی در کل انگشت شمار با هم بودن مثلا هفت بار. وقتی آشالان بدنیا میاد دیگه با هم نبودن. در آخر روزی هم همسرش کشته میشه! زنش بهش اعتراف می‌کنه عاشق یکی دیگه بوده و چون امپراتور بوده می‌ترسیده نظر مخالف داشته باشه و دستور بده خودش و عشقش رو بکشن. اون روز تیوان ضربه بدی می‌خوره و با کسی تو رابطه نمیره. دستم لرزون به گونه‌اش رسید. چشم‌هام بسته شد و دوباره به خواب رفتم. ... با صدای داد و فریاد‌ها بیدار شدم و خسته و کوفته نگاهشون کردم. تریستان و تیوان داشتن داد و بی‌داد می‌کردن‌. خمار خواب به دعواشون گوش کردم. - تیوان داری دیونه‌ام می‌کنی، بزنم تو دهنت؟ بگو چکارش کردی یه کله تا الان خوابه؟ از چیزی ترسیده؟ تیوان کلافه گفت: - نه خودش گفت منو بیار پیش پری‌ها، بعد فکر کرد رائودین کسیه که گذاشتتش زیر درخت انسان‌ها، با همین حال خوابید بعد دوباره بیدار شد ولی انگار داشت خواب می‌دید ولی بنظرم هوشیار بود... چون تاج منو و با صورتم نوازش کرد خوابش رفت. تریستان نعره زنان گفت: - رائودین که نمی‌تونه از فانوسش ده دقیقه هم فاصله بگیره؟ تیوان کفری تو بازو تریستان زد: - حنجره پاره کردی، من کنارتم می‌شنوم. خسته و بی‌حال نشستم و گفتم: - مگه چقدر خواب بودم؟ جفتشون برگشتن و نگاهم کردن. تریستان نگاهم کرد و وسط پیشونیش رو خاروند. تیوان لبخند زد و گفت: - صبحه یه روز کامل رو خواب بودی. یک ساعت هم از مدرسه‌ات گذشته و مدیر مدرسه هم شخصاً دنبالت اومده. بلند شدم و تلو تلو خوردم. خواستم از تخت بیفتم تریستان بغلم کرد. سرم رو تو گردنش کردم و نالیدم: - میشه حمامم بدی؟ سرد جواب داد: - نه. پوفی کشیدم و هولش دادم. سمت حمام رفتم و خسته خودم رو کشوندم. به تریستان اعتماد داشتم. چون دیدم نگاهش رو، ذهنش رو ،حتی روحش رو دیدم. اون اصلا بجز خون من که دیونه‌اشه، کاری به چیزی و جایی نداره. لباس‌هام رو در اوردم و زیر دوش آب رفتم، دوش گرفتم. بعد حمام که کمی از خستگیم کم کرد بیرون اومدم. لباس مدرسه‌ام رو پوشیدم و با موهای خیس بیرون اومدم. تریستان نزدیکم شد و موهام رو با قدرتش خشک کرد و شونه زد. بعد هم کل موهای منو بافت و بست. صورتم رو تو قاب دست‌هاش گرفت. اخم‌هاش تو هم بود و گفت: - اگه حالت خوب نیست امروز مدرسه نرو. سر تکون دادم. - می‌خوام برم. تو سینه‌اش زدم و هولش دادم، کیفم رو پوشیدم. اومدم برم دست روی سینه‌اش گذاشت و گفت: - خودم می‌برمت. ایستادم و سر تکون دادم. تا بیام بفهمم چی‌شده مه سیاه دورم پیچید و وقتی مه از بین رفت و من تو دفتر مدیر ظاهر شدم. صدای ترسناک تریستان از پشت سرم شنیده شد. - تحویلت، این بار فقط فرصت میدم. مدیر وحشت زده به تریستان پشت سرم نگاه کرد. میکال و چندین معلم و استاد دیگه هم بود. مدیر ترسیده سر تکون داد: - حتما حتما اصلا نمی‌ذارم پشیمون بشید. تریستان سر منو بوسید و گفت: - مراقب خودت باش سرورم. سر تکون دادم و با مه سیاه غیبش زد. معذب به همه نگاه کردم.
  25. ماشین رو به حرکت درآوردم که چشمم به جعبه‌ای روی صندلی عقب افتاد! یه فلاکس هم کنارش بود. لبخندی زدم و قلبم آرامش گرفت. مامان برای من صبحانه و دمنوش گذاشته بود. ماشین رو روبه روی فروشگاه پارک کردم. خمیازه‌ای کشیدم و دمنوش و ظرف غذای صبحانه‌ام رو از صندلی عقب برداشتم. پیاده شدم و در فروشگاه رو باز کردم. یهو از پشت، صدای آشنایی گفت: - دانژه؟ فوراً چرخیدم؛ آمین بود. یخ‌زده با تن لرزون داشت نگاهم می‌کرد. دهنم باز موند و گفتم: - آمین! چیزی شده؟ خندید و سر به نفی تکون داد. - شنیدم متین گفته یک هفته این‌جا کار می‌کنی و مریضی. اوه؛ این پسر بدجور گیرداده! لبخند مودبانه زدم. - بله سرماخوردم و قراره جای دوستم این‌جا باشم. کمکم کرد و با هم در فروشگاه رو باز کردیم. همراهم داخل اومد و گفت: - خیلی منتظر بودم زنگ بزنی. بی‌اختیار پشت سرش رو نگاه کردم؛ متین نبود. موقعیت رو خوب دونستم و گفتم: - چرا منتظر تماس من هستی؟ اگه فکر می‌کنی مدیونی، بابت خون دادنه. گوشم رو فشار دادم و ادامه دادم: - اصلاً نباش، هر کی هم جا من بود خون می‌داد. دست تو جیبش کرد و به جای دیگه نگاه کرد‌. فکر کنم از حرفم ناراحت شده بود. چند ثانیه مکث کرد، نفسش رو آهسته بیرون داد. صداش گرفته شد و گفت: - درسته؛ اما برای خون نیست. شایدم خون، یه دلیل باشه نزدیکت بشم. برگشت، تو چشم‌هام خیره شد و ادامه داد: - خودمم متوجه نمیشم چرا پیگیرتم. دستم پشت گردنم رفت؛ جا خوردم... خودش هم متوجه نیست؟ مگه میشه، اصلا مگه شدنیه؟! گیج پرسیدم: - متوجه نمیشم. لبخندی زد و زمزمه کرد. - میشه سختش نکنی؟ من هیچ انتظاری ندارم. اصلا شاید قسمت بوده من تا دم مرگ برم تو نجاتم بدی. بی‌اراده قهقهه زدم و به سرفه افتادم. روی صندلیم نشستم و پیچوندمش. - باشه؛ اما اول خودت گوشی بخر، بعد بیا شماره خودت رو بده، نه برادرت رو. لبخند زد و دست روی میز گذاشت. خم شد تو چشم‌هام نگاه کرد و گفت: - یعنی گوشی بگیرم شمارت رو میدی؟ تایید کردم و برای خودم دمنوش ریختم. تو لیوان یک‌بار مصرف هم برای آمین ریختم. - آره، تو بخر، بیا شماره خودت رو بده. جدی شدم و تیز ادامه دادم: - اما اگه از دوستی فرا‌تر رفتی یا بخوای بری، چه حالا چه در آینده، بهتره عقب بکشی. چون پدر من روی این چیزا خیلی خط قرمز داره. آمین قهقهه زد و دمنوشش رو خورد. - مطمئن باش. چون مطمئنم علاقه‌م از روی عاشقی نیست. ازت خوشم اومده یه رفاقت ساده. یکم نگاهش کردم. شاید راست می‌گفت، چون با این که خیلی صمیمی رفتار می‌کرد اما حس بد ازش نمی‌گرفتم. خوشگل بود؛ حتی از متین هم بیشتر. اخم کردم. چرا با اون همش مقاسیه‌ش می‌کنم. یه جرعه دمنوش خوردم و برای منحرف ذهنم پرسیدم: - نزدیک اینجا هستید؟ سر تکون داد. - آره، خونه‌مون یه کوچه بالاتره؛ بلوک «C»، طبقه چهارم، واحد ۴۰۱. اوه منطقه «c»، پس مرفه هستن. کنجکاو‌تر پرسیدم: - شما فرانسوی نیستید؟ لیوان رو تو سطل آشغال انداخت. - ایرانی هستیم. تو دانشگاه چندتا ایرانی داشتیم؛ زبون سختی داشتن‌ و من هیچی نمی‌فهمیدم. لبخند زدم و گفتم: - خیلی خوبه. جواب لبخندم رو داد و پرسید: - تو چی؟ برای یه فرانسوی بودن خیلی خاصی. قهقهه زدم و سر تکون دادم. - آره، چون من دورگه استانبول و فرانسه هستم. حیرت زده گفت: - این یه ترکیب خاص میشه! سر تکون دادم و به خودم اشاره کردم. - آره همش بزنی این‌جوری میشه. چشم‌هاش گشاد شد و یهو جوری قهقهه زد که باخنده‌اش خنده‌ام گرفت. بخاطر خنده گلوم سوزش گرفت و به سرفه افتادم. خندون پشت کمرم زد. دستش رو گرفتم و پس زدم. سعی کردم خنده‌ام رو کنترل کنم و گفتم: - مسخره مگه چیزی تو گلوم پریده؟ متفکر جواب داد: - نمی‌دونم معمولاً سرفه می‌کنند پشت کمر می‌زنند‌. از خنده شکمم سفت و دردناک شده بود. در باز شد و سرم رو چرخوندم. مشتری بود. با عجله سمت قفسه‌های بهداشتی رفت. آمین نیم نگاهیم کرد و گفت: - من هم برم الان متین میاد. تا ساعت چند فروشگاه بازه؟ پا رو پا انداختم. با دستم عدد رو بالا اوردم. - تا چهارده، بعد میرم دانشگاه. گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دکتر بود. فوراً اتصال رو زدم. ـ دکتر؟ خندید.‌ - آروم! شرمنده خوشگل من قطع کردم. دستم مشت شد. دیگه خنده رو لبم نبود. صدای بوسی که قبلا شنیدم تو سرم پیچید و چیزی ته گلوم رو فشار داد. - اون کی بود دکتر؟ همون... همون که بوسیدت و بوسیدیش؟ قهقهه زد و گفت: - جداً؛ می‌خوای بدونی؟ غر زدم. خنده‌اش بیشتر شد. - باشه باشه، خواهرم بود. دهنم باز موند و چهار انگشتم رو روی میز فشار دادم. مشتری جلو اومد و وسایلش داد حساب کنم. آمین کنارم ایستاد و خودش انجام داد. به عنوان تشکر شونه‌اش رو فشار دادم و گفتم: - دکتر، خواهرت؛ یعنی آشتی کردید؟ صدای دکتر گرفته شد. - نه، گفت پدرم حالش خوب نیست. دانژه من میرم خونه پدرم و احتمالاً شبش هم بیام دنبال شما. می‌خوام هر جور شده خانوادم رو راضی کنم. دستم از روی شونه آمین سر خورد. دکتر ناراحته؟ انگار غمش همه وجود من رو هم گرفت و گفتم: - اصلا نگران نباش. هرجور می‌دونی درسته انجامش بده. - باشه ببینم چی میشه، خبرت می‌کنم. مشتری رفت و آمین لبه میز نشست نگاهم کرد. لبخند محوی بهش زدم و جواب دکتر رو دادم: - باشه منتظرم. گوشی رو قطع کردم و تو مشتم فشارش دادم.
  26. پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یکسره تو اتاقم راه می‌رفتم و به حرکات این دختره فکر می‌کردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی می‌مردم! دلم نمی‌خواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگه‌ایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا می‌گفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمی‌کرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمی‌خواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه... به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همینجا راحتم... اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت: ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟! خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینه‌ایی سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش! یه دوری اطرافم زد و پرسید: ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟! منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم.
  27. ساندویچ سی و یک🩸 از پله‌های منتهی به اتاق‌خوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جای‌پای من می‌ذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دست‌نخورده باقی مونده بود. پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمی‌کردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم: - موضوع چیه؟ بی‌درنگ شروع به حرف‌زدن کرد، انگار که ساعت‌ها بود داشت دیالوگ این لحظه رو می‌نوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه. - موضوع تویی! خواهش می‌کنم بهم بگو داری چی‌کار می‌کنی نارسیس! نقشه‌ت چیه؟ اصلا نقشه‌ای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت می‌کردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم... با همون خونسردی حسادت‌برانگیز گفتم: - نمیدیم. کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاق‌شکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشم‌هاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم: - خوشگل شدی. با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اون‌ها رو کشید. صداش جیغ‌جیغی شده بود: - چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچ‌وقت نمی‌فهمن چه توانایی‌هایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. نگاهش بین چشم‌هام در گردش بود. گفتم: - حالا اگه تموم شد، باید بریم. بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشت‌سر متوقفم کرد: - تو یه چیزی می‌دونی نارسی، قسم می‌خورم که می‌دونی. بگو اون چیه! نقطه‌ضعف بازرس چیه؟
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...