تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
callmeasi عضو سایت گردید
-
آتنا عضو سایت گردید
-
zoha taraghijah شروع به دنبال کردن رمان آخرین قَسَم کرد
-
رمان درباره ی چهار دوست است که می خواهند یک باند مافیای بزرگ ایجاد کنند.
- امروز
-
zoha taraghijah عضو سایت گردید
-
#پارت پنچم بعد از اتمام ساعت دانشگاه، چون صبحونه نخوردم نزدیکای ظهر هم بود تصمیم گرفتم یه رستورانی این نزدیکی پیدا کنم و ازش ناهار بگیرم. یکم که از دانشگاه دور شدم یه رستوران پیدا کردم، خدا وکیلی خیلی خوشگل بود، نمای بیرونیش با شیشه های دودی و چوب کار شده بود و یه تابلوی بزرگ با عنوانی که به زبون انگلیسی نوشته شده بود بالای در رستوران نصب بود، مشخص بود غذاهاشون گرونه ولی خب برام مهم نبود حوصله رفتن به جای دیگه رو نداشتم وارد رستوران شدم فضای خیلی بزرگی داخل داشت صندلی های مشکی سفید و میزهای شیشهای مشکی چند نفره گوشه کنار رستوران بود، رفتم روی صندلی که مال میز دو نفره بود نشستم، طولی نکشید که گارسون اومد سفارشم رو گرفت، یه پرس کباب قفقازی سفارش دادم و چون رستوران زیاد مشتری نداشت سریع غذام رو آوردن، مشغول خوردن شدم که با شنیدن صدای داد یه مردی زهر ترک شدم، در حالی که دهنم پر بود به مردی چشمم افتاد که به طرف صندوق میرفت: - شهاب مگه بهت نگفتم این زنیکه رو نفرست خونه من؟ وا، چه آدمای بیفرهنگی پیدا میشن ها، شعور نداری ملت دارن کوفت میکنن؟ پسر لاغر اندامی که قد متوسط و چهره کشیده داشت آروم جوابش داد: - ساکت شو چرا داد میزنی مگه سر جالیزه؟ عه پس این نی قلیون اسمش شهابِ؟ خب به ما چه.. بیخیال کلکل اون دوتا شدم و مشغول خوردن غذام شدم، ولی صدای اون مرده که با شهاب دعوا داشت خیلی آشنا بود... بعد از اون پول غذام رو حساب کردم و از رستوران زدم بیرون و رفتم همون عمارتی که دفعه پیش فیلم برداری داشتم.. همین که وارد عمارت شدم آقای ناصری کارگردانمون اومد طرفم و گفت: - خانم دولتمند، میخوام امروز هم مثل سکانسهای قبلی بدرخشید، لطفاً سریعتر برید اتاق گریم. با لبخندی تصنعی تشکر کردم و راهی اتاق گریم شدم، آزیتا، گریمرم اومد طرفم و با خنده گفت: -سلام خوبی؟ باید برای سکانس صورتتو جوری گریم کنم که انگار کبود شدی! متعجب گفتم: - چرا؟ آزیتا نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: - وا مهتاب جون مگه فیلمنامه رو نخوندی؟ مادر شوهرت سکانس قبلی تو رو تو مجلس ختم کتک زد الان باید صورتت کبود باشه دیگه؟ آهایی گفتم، حواسم حسابی پرت شده بود.. خدا امروز رو بهخیر کنه..
-
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لحظهای همه صامت ماندند. جن گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرصآلود و عصبیاش پرسید: - کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟ آلوک با حالتی غمگین گفت: - توی بدن یه انسان گیر کرده! نمیتوانستم بفهمم آنجا چه خبر است و این بیشتر میترساندم. سؤالات همچون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم میخواست فریاد بکشم. پیش از آنکه با حال بد و آشفتهام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرامتر شده بود خطاب به او گفت: - متوجه شدم. تو برو، من کار این بندگان خدا رو راه بندازم میام سراغ کار تو. آلوک سرش را به حالت فهمیدن تکان داد و با اطمینان گفت: - باشه محمد، بهت اعتماد دار... . پیش از آنکه حرفش را تکمیل کند جن گیر عربده زد: - محمد نه! فقط ممد. افتاد؟ آلوک پیش از آنکه چیزی بگوید، همانطور که ظاهر شده بود، همانطور هم مقابل چشمانمان غیب شد و با غیب شدنش لیوانی که تا آن لحظه درون دستش بود روی زمین سقوط کرد و شکست. مرد ناشناس پفیلاخور در جواب جن گیر عجیب که روی نامش به طرز مضحکی پافشاری داشت، گفت: - بله مملی جون، انگاری افتاد! و اشاره کرد به لیوان خرد و خاکشیر شدهی کف هال. جن گیر دوستش را کاملاً ندید گرفت و بالآخره به سمت ما آمد و روی مبل تک نفرهای نشست و با لحنی آرام گفت: - خب خانمها، بابت این تأخیر و داستانایی که در حضورتون پیش اومد عذر میخوام. بفرمایید پشت تلفن گفتین مشکل خونتون چیه؟ من و نازلی که از اتفاقات لحظات پیش هنوز در بهت بودیم، ناخودآگاه همزمان گفتیم: - خونمون زخمیه! مرد ناشناس پفیلاخور که باز هم به سمت پفیلاها یورش برده بود و یکی در دهانش، یکی در بین انگشتانش و یکی درون ظرف تحت نظرش بود، باز نخود هر آش شد و گفت: - چه هماهنگ! اخمهایم را درهم کشیدم و خواستم دُرشت بارش کنم که جن گیر اجازه نداد و حرف شروع نشدهام را با حرف شروعشدهاش برید و پرسید: - میشه بیشتر توضیح بدین؟ -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظهای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد. مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقههایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آنجا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شدهام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه میتوانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی! آنجا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکلمان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر میشود را چه میگویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش میکردم آرام باشم، کمتر موفق میشدم. نازلی را نمیدانستم؛ ولی من واقعاً تا سکته فاصلهای نداشتم. اولین چیزی که در ظاهر آن مردِ تازه ظاهر شده توجهم را جلب کرد، خونی بود که از دستهایش به زمین میچکید. جن گیر قدمی به جلو گذاشت و دوباره از او پرسید: - چی به سرت اومده آلوک؟ مردِ عجیب که گویا نامش آلوک بود با لبهای خشکیدهاش آرامآرام لب زد: - به کمکت نیاز دارم... توی دردسر بدی افتادم. جن گیر اما عصبی غرید: - چه دردسری؟ لعنتی... من تازه کمی پیش از حضور فک و فامیلای دورِ جنابعالی برگشتم. مرد ناشناس پفیلاخور بالآخره دست از خوردن کشید و ظرف پفیلا را روی میز رها کرد و با نیشخندی که چال گونهاش را بین ته ریش بورش به خوبی به نمایش میگذاشت خطاب به آلوک گفت: - یه طوری هم فامیلات از ممد پذیرایی کردن که نگم برات! جن گیر بیتوجه به مرد ناشناس، خطاب به آلوک پرسید: - تو که سالمی، پس خونی که از دستات میچکه، مال کیه؟ به دستهایش نگاه کردم، مشخص نبود که خون زخم خودش است یا خون شخص دیگری، پس جن گیر از کجا تشخیص داد خون روی دستهایش برای خودش نیست؟ آنجا دقیقاً چه خبر بود و ما پیش چه کسانی آمده بودیم؟ به قیاقه مردِ آلوک نام نگاه کردم. حالتش نرمال نبود، گویا که از جنگی تن به تن برگشته است. شایدم من اشتباه میکردم که توقع نرمال بودن داشتم از کسی که یک آن ظاهر میشد! آب دهانم را فرو بردم و خواستم به نازلی بگویم بیا از اینجا گورمان را گم کنیم تا مشکلمان بزرگتر نشده، که آلوک گفت: - پسرم... پسرم توی دردسرِ بدی افتاده. جن گیر که گویا طاقتش طاق شد این بار با حرص بیشتری فریاد کشید: - دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟ آلوک که اصلاً صدای بلند جن گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: - گیر کرده! -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
انکار نمیکنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمیتوانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: - آروم باش ماهوا... با هم حلش میکنیم. تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند. یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی سالهای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود جن گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم سن و سال مردِ جن گیر بود که نمیدانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بیتوجه به ما که آنجا نشسته بودیم، مرد ناشناس روی مبل مقابلمان فرود آمد و مرد جن گیر دستش را لای موهای کوتاهِ تماماً سیاهش فرو برد و با لحنی پر از حرص گفت: - میمردی بیایی نجاتم بدی؟ مرد ناشناس که گویا از قحطی آمده بود، مشتی پفیلا از درون ظرف روی میز برداشت و در دهانش چپاند و سپس دستهایش را راحت دو طرف مبل گذاشت و با لحنی که بیخیالی در آن مشهود بود گفت: - من چه میدونستم تو با اجنه رفتی دیت؟ دوباره خم شد و مشتی پفیلا برداشت و بیخیالتر از قبل گفت: - اصلاً خودت میمردی دست منم بگیری با خودت ببری بلکه به یه نون و نوایی برسم؟ بعد از شنیدن این حرف، مرد جن گیر عصبی و حرصی لیوانی که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد که در کمال ناباوری، لیوان بین زمین و هوا معلق ماند! از شدت وحشت صدای نامفهومی از حنجرهام خارج شد. نازلی هم دستم را محکمتر فشرد که متوجه شدم او هم همچون من، وحشت کرده است. سپس نازلی با شجاعتی که نمیدانم یک آن از کجا درش آورد شروع به حرف زدن کرد و گفت: - ببخشید آقای مافی! ما یکساعته بهخاطر مشکلمون معطل شماییم و شما هیچ توجهی... . پیش از آنکه حرف نازلی کامل شود، جن گیر بیتوجه به ما گویا که ما دو نفر روحیم و نامرئی، به سمتی که لیوان روی هوا معلق مانده بود پرسید: - اینجا چی میخوای آلوک؟ سریع به مرد ناشناس نگاه کردم که دیدم واکنشی نشان نداد. پس اگر نام او آلوک نبود، آلوک چه کسی بود؟ -
جلد دوم وهمِ ماهوا رمان غایتِ وهم | سارابهار کاربر نودهشتیا
سارابـهار پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: هر صدا، هر سایه، هر لحظهای که نفس میکشید، او را میان وهم و واقعیت میلغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت؛ و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوسها ظاهر میشد. ماهوا حالا درمییافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایههای تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود. -
#پارت چهارم از آشپزخونه اومدم بیرون، به طرف پذیرایی رفتم، تا من رو دید گفت: - مهتاب جان خوب شد اومدی گلم، آقای جوادی همسایمون، درخواست خدمات باغبانی کرده.. فردا صبح من و مش رحمت میریم خونشون تو نمیای؟ گردنی کج کردم و گفتم: - هزاربار گفتم این شغل مسخره رو بزار کنار من حوصله شخم زنی تو باغ ملتو ندارم. گنار با قیافه آویزون گفت: - خب باید یکی باشه که جواب مشتری رو بده! حق به جانب گفتم: - خب همسر عزیزت رحمت جون هست خودتم که ماشاءالله خوب قوت داری، برید هم از گلای مردم مراغبت کنید و در کنارش لحظاتی عاشقونه سپری کنید. ضمناً من فردا باید برم دانشگاه، بعد از ظهرم سر کارم تا شب خونه نمیام! از خشم صورتش قرمز شده بود به طرفم اومد و گفت: - مهتاب، من گفتم بهت میدونم شرایطت خیلی سخته، ولی حق نداری هر حرفی که به ذهنت اومد بهم بزنی، نمیخوای بیای باهامون هم میل خودته! لبخند تلخی نثار خودم کردم و به سمت اتاقم رفتم، غروب که شد، نمازم رو خوندم، تو این سالها تنها چیزی که میزاشت زندگی رو ادامه بدم، نمازم بود، خیلی بهش نیاز داشتم، واقعاً به آرامشش محتاج بودم. بعد از اون تا دوازده شب درس خوندم، کمتر از دو ماه دیگه دانشگاهم رو تموم میکردم، بعدش کارهای دفتر وکالتم رو باید انجام میدادم. این قدر غرق درس شده بودم که به خودم اومدم نزدیکهای یک شب بود، جزوه و کتابم رو جمع کردم و رفتم خوابیدم... **** صبح نزدیکهای اذان بیدار شدم، کش و قوسی به بدنم دادم، سرم خیلی درد میکرد.. به سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهای مربوطه، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم، موهامو بالا سرم جمع کردم و از کمد لباسم یک مانتو سورمهای کُتی کوتاه با شلوار مشکی پارچهای گشاد برداشتم و پوشیدم مقنعه مشکی اتو شده ام رو هم سرم کردم و کمی ضدآفتاب بیرنگ به پوست صورتم زدم و یه رژ ملایم شکلاتی زدم و با کمی ریمل موژههام رو پر کردم، با عطر ملایمم دوش گرفتم کوله دانشگاهم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون، گلنار از تو آشپزخونه صدام زد: - مهتاب بیا صبحونه بخور! به طرفش برگشتم و گفتم: - ممنون، دیرم شده باید برم. به تیپ اول صبحی گلنار خندم گرفته بود، یه پیراهن خیلی کوتاه آستین سه ربع گلگلی پوشیده بود و لاک قرمز زده بود، موهاش هم مش کرده بود.. همه اینا واسه کی بود؟ رحمت؟ هه... با این فکر و خیال راهی دانشگاه شدم، ساعت اول که با مسخره بازی همکلاسیهای عزیز گذشت، بعدش هم که با استاد شاکری داشتیم یه پیرمرد عبوس بود که سرکلاسش همیشه خوابم میومد از شانسم هم امروز زهره نیومده بود دانشگاه، حسابی حوصلهام سر رفته بود.
-
#پارت سوم با حالی که داشتم نمیتونستم درس بخونم، سرم از درد داشت میترکید، در اتاق رو مثل همیشه قفل کردم و خوابیدم. **** سردرد فجیعی داشتم چشمام رو باز کردم دیدم گلاره پیشم نشسته، با خوشحالی به از تخت اومدم پایین و گفتم: - گلاره؟ تویی؟ دختر کی اومدی؟ پوزخندی پررنگ زد و گفت: - زندگیت خیلی راحت میگذره! تو نمیتونی این قدر آروم زندگی کنی مهتاب! چرا صورت گلاره این قدر زرد و بیروح بود؟ موهای مشکی پریشونش رو شونههاش ریخته بود، چشمهای تیلهایش تیره و کدر شده بود، دندوناش زرد شده بودن، چه بلایی سر این دختر که یه زمانی همه بچه های دانشگاه عاشقش بودن اومده؟.. با تعجب گفتم: - چی میگی گلاره؟ قیافهاش رنگ التماس به خودش گرفت بازوهامو گرفت و تکون داد و با لحنی مملوء از خواهش گفت: - پیداش کن! اونی که این بلا رو سرم اورد رو پیدا کن اگه اینکارو نکنی نمیبخشمت!.. با هین بلندی از خواب پریدم، باز هم کابوس، بازهم گلاره... نفس نفس میزدم سینهام به خسخس افتاده بود، دستی به موهای خرمایی لخت و بلندم کشیدم آروم از تخت بلند شدم رو به آیینه به خودم نگاه کردم، چشمهایی درشت و قهوهای رنگ، بینی قلمی، لبایی متناسب با صورت کشیدهام و پوست برنزه ام، همه گواهی هویت انتسابی منو میداد... قدی بلند داشتم موهام تا کمرم میرسید ولی خیلی پرپشت نبود، اندامم بدک نبود، دل از ظاهرم کندم آبی به صورتم زدم موهامو بالا سرم جمع کردم، از اتاق اومدم بیرون و به طرف آشپزخونه رفتم.. لقمهای از کوکوهایی که گلنار برام کنار گذاشته بود برای خودم گرفتم و مشغول خوردن شدم، تو فکر این بودم که باید بفهمم دقیقاً ماجرای گلاره چی بوده.. صدای گلنار از پذیرایی میومد انگار داشت با کسی صحبت میکرد تو تلفن... کجکاو بودم ببینم چی داره میگه... -..... - بله آقای جوادی، چشم -..... - من هماهنگ میکنم، قربان شما، خداحافظ.
-
#پارت دوم صدای گلنار از ایوون میومد، باز داشت آواز میخوند، صدایی با تار و پودی از جنس عشق داشت، چقدر من این مادر، این زن بیرحم رو دوست داشتم... مادرم تو آواز خوندن خیلی استعداد داشت، و اگر شرایط براش فراهم میشد، قطعاً الان یه خواننده مشهور میشد، اما سرنوشت براش مقدر کرده بود که از استعداد دلبریش پررنگ تر باشه، تا آوازخوانی! مادرم زنی زیبا و باوقار بود، به همه احترام میگذاشت، و خیلی راحت دل پدرم و امثالش رو به دست میآورد.. به صدای مادرم، که از جنس خاطره بود گوش میدادم، بغضی گلوم رو گرفت... یاد گذشته هایی افتادم که بیدغدغه تو رویای پرواز در سر میپروروندم... باز صدای (بهبه) گویان مش رحمت که نشانه تعریف از مادرم بود، گند زد به تصوراتم. اعصابم خورد شد داد زدم: - بسه دیگه گلنار! سرمون رفت. مادرم انگار که ناراحت شده بود به منظور شوخی به رحمت گفت: - رحمت؟ ببین دخترتو؟ چطور سر مامانش داد میزنه؟ میدونست شوخی قشنگی با من نکرده، چقدر راحت بابای منو فراموش کرده بود و حالا من شدم دختر رحمت؟ نتونستم این بی عدالتی رو تحمل کنم قطره اشک سمجی از چشمم رو گونههام چکید با خشم غریدم: - من دختر رستگارم، نه رحمت؛ دختر همونی هستم که از دست تو سکته کرد و سینه قبرستون خوابید! چهره زیباش، رنگ غم گرفت.. انگار پشیمون بود که همچین حرفی بهم زده، اما پشیمونی چه حاصل؟ یعنی من یه روز میخوام از دست این دوتا آرامش داشته باشم نمیشه... با گام های تند، به طرف ساختمون باغ رفتم، گلنار هم پشت سرم میومد، لابد دوباره میخواست ناز من رو بکشه... خندم میگیره از اینکه فکر میکنه با عزیزم و جانم نثارم کردن همهچی درست میشه.. رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم، طولی نکشید که گلنار در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: - وا؟ مهتاب چرا زود عصبی میشی عزیزم؟ سوال خیلی مسخره ای پرسیده بود، بیتفاوت به اون روی صندلی نشستم و جزوه هام رو روی میز تحریرم گذاشتم و گفتم: - گلنار من کار دارم برو بیرون. با چهرهای نگران و غمناک دستمو گرفت و گفت: - دخترم میدونم خیلی برات سخته، درکت میکنم.. این حرفش برای من از هر چیزی بدتر بود، سکوت کردم فقط با چهره خونثی نگاه سردمو بهش دوختم، که با صدایی آروم گفت: - مهتاب؟ چرا پوزخند نمیزنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟ این نگاه سردت عذابم میده دختر.. با همون نگاه گفتم: - خیلی عالیه که عذابت میده، برو بیرون! پشیمون بودم که این حرف رو بهش زدم، دلم میخواست بغلش کنم، حسابی بوش کنم و گریه کنم، اما یاد بابای عاشقم نمیزاشت، وقتی یادش میوفتم تمام تنم تو آتیش میسوزه.. مامانم با چشمهای اشکی اتاقو ترک کرد.
-
پارت چهاردهم مارین لبخند زد وگفت ـ سلام منم همینطور بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم ـ بله اقای ریفل گفت ـ مارین اینجا کار میکنه نگاهی کردم ه آقای ریفل وگفتم ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت ـ منو مارین همیشه از این شوخی ها میکنیم میدونم بی مزه ست ولی من دوست دارم به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت ـ فکر میکردم همو دوباره ببینیم ولی نمیدونستم انقدر زود. گفتم ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم ـ فهمیدم و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند.
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و سوم خیلی کنجکاو بودم که میخواد منو کجا ببره! یجورایی رفتیم سمت حاشیه شهر و رسیدیم سمت یه مزرعهایی که درختای کاج و گلهای شمعدونی زیادی داشت و کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگی هم اونجا داشت. با هیجان به اطراف نگاه میکردم و گفتم: ـ وای پوریا! چقدر اینجا قشنگه! اونم تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! من هر موقع که دلم میگیره میام اینجا! گفتم: ـ مرسی که منو آوردی! میشه منو تاب بدی! اصلا وایستا...همینجا نگه دار! خندید و گفت: ـ آروم باش دختر! یکم نفس بکش... دستامو زدم بهم و گفتم: ـ آخه خیلی هیجان دارم... پوریا از خوشحالی من خوشحال شد و ماشین و یه گوشه پارک کرد و منم پیاده شدم...پوریا گفت: ـ حالا با خیال راحت کفشاتو دربیار! منم همین کارو کردم و رو بهش گفتم: ـ تو هم دربیار! پوزخندی زد و گفت: ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم! ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار...دستتو بده به من رو چمن راه بریم و ببین که چقدر خوش میگذره و استرسمون کم میشه... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و دوم دستمو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی میکرد. اینو میدونستم از قیافش بفهمم! با لحن آرومی گفت: ـ بیا بریم! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ کجا؟! گفت: ـ سوپرایزه! بیا بریم... با اینکه ناراحت بودم اما از اینکه سعی میکرد منو از این حال و هوا دربیاره واقعا خوشحال شدم...رفتم و توی ماشینش نشستم و راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستمو گرفت تو دستش و آروم بوسید...و همونجوری که به روبرو خیره بود گفت: ـ بازم ازت معذرت میخوام! منم آروم گفتم: ـ ایرادی نداره! بعدش یهو گفت: ـ ببینم موافق کبابی هستی؟! خندیدم و گفتم: ـ باشه! گفت: ـ خب پس حله، پس قبلش ببرمت بجایی...بعدش میریم همون کبابی! -
#پارت اول با چشم های بی فروغ، به عمارت با شکوهی که سنگ و ساروجش سیاه پوش شده بود، نگاه میکردم... باور نمیکردم... عشقم، آهیار من مرده باشه، بادیدن اسمش رو بنر های تسلیت انگار دنیا رو سرم آوار شد، با پاهای بیجونم، بیتوجه به آدمای مشغول و بیتفاوتی که از کنارم میگذشتند، وارد عمارت شدم، فضای سرسبزش، دیگه مثل قبل دلانگیز نبود، لبای خشکم، صورت زرد و رنگپریده ام، چشمهایی که گودیشون مشخصه، همه رو به ترحم وا داشته بود. من خالی از حس بودم، از تهی سرشار بودم... وارد مجلس زنونه شدم، چشمم اول از همه به مادرش خورد، باسکوت در حالی که صدای نالهزنها روحم رو سوهان میزد، بهش زل زده بودم، به سمتم حمله ور شد، چشمهای عسلیش پر از غم و عصبانیت بود، چکی به صورتم زد که پرت شدم زمین، اعتراضی نکردم، مهم نبود مقصر اون اتفاق منم یا کَس دیگه... با دستای بیجونش یقهام رو گرفت و تو صورتم فریاد زد: - آهیار من کجاست؟ تو پسرمو کشتی، بیاارش! بهم برش گردون! مگه آهیار مرده بود؟ نه.. من که گول اون عوضی رو نمیخورم.. رمقی نداشتم جوابش رو بدم، فقط سکوت کردم.. - کات، عالی بودین خسته باشید! با صدای کارگردان به خودمون اومدیم، آخیش چقدر این صحنه رو بازی کردم، تا مورد قبول جناب کارگردان واقع بشه، کش و قوسی به بدنم دادم رفتم طرف اتاق گریم لباس کارم رو عوض کردم و صورتم رو یه گوشه تو حیاط شستم با عوامل خداحافظی کردم و گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم، خدا خیر بده به زهره، اون منو به کانون هنری فرهنگی معرفی کرد، منم تست دادم و به لطف خدا و استعداد عزیزم خیلی زود کار در یک سریال کوتاه رو آغاز کردم. به یه کار نیاز داشتم تا زمانی که کسب و کار اصلیمو شروع کنم خرجم رو در بیاره، بعد از وکالت از بازیگری بدم نمیومد، با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم - خانم رسیدیم، لطفاً کرایه رو پرداخت کنید. چندرغاری به این بابا دادم و پیاده شدم، از ساعت شیش صبح درگیر کارای صحنه و فیلمنامه بودیم و الان اینقدر خستمه که میخوام یه دل سیر بخوابم، کلید رو تو در انداختم و اومدم داخل، خونه ما، حیاطش یه باغ بزرگه، که سرتاسرش پره از درختای سیب و پرتقال یه گوشه هم به خاطر گل روی گلنار خانم مادر بنده، سبزی کاشتیم، باغ خونهما، یادگار بابای خدابیامرز منه، هیی، بیچاره بابای من... با صدای مشرحمت به خودم اومدم: - مهتاب؟ باباجون؟ بیا ریحونها رو بچین! دلم میخواست یه دل سیر کتکش بزنم هزار بار گفتم من دخترت نیستم که اینجوری منو صمیمانه صدا کنی، اما بخاطر مادرم چیزی نگفتم و باشهای نثارش کردم، لباسم رو عوض کردم و به سمت باغ رفتم و کنار مش رجب مشغول چیدن ریحون ها شدم.
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
نوا شروع به دنبال کردن رمان باغ آبی | نَوا کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان: باغ آبی نویسنده: نَوا (غ. ل) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی میکرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟ مقدمه: روزی روزگاری... دختری، از جنس آب، به دل آتش زد... همه میگفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه... خاموش میشه... همه آتیش رو سوزان میدیدن، دردناک میدیدن و به خاطر همین، آتیش تنها بود... همه ورژن ویرانگر اون رو میدیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار میکردن، شاید هم نمیدیدند. اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش.... و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما میخواست، دلش روشنایی میخواست...
-
بالاخره "در قفل" هم تموم شد. باید اعتراف کنم کشش مجذوبکننده کتابای فریدا رو هیچ رمان دیگهای نداره. تصور کنید دارید توی خیابون راه میرید و کسی توی گوشتون درباره دست بُریده شدهای که تو صندوق ماشین پیدا کرده حرف میزنه، جالب نیست؟ بعد از خوندن ۸ رمان از فریدا، خط فکری نویسنده اندکی دستم اومده و توی این کتاب که ۹ امی بود، دیگه اون Boom بزرگ اتفاق نیوفتاد و برملا شدن رازها یکهویی نبود. از این سبکش که پایان رمانا رو توی ذهنم باز میذاره و درست تو صفحات آخر، یه کبوتر از توی کلاهش بیرون میاره، خیلی خوشم میاد. ده از ده ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ خلاصه من از کتاب: نورا جراح خوبیه که کسی از هویت اصلیش خبر نداره. اون سالها قبل فامیلیشو عوض کرد تا کسی نفهمه دختر همون قاتل زنجیرهای معروفه. حالا بعد از ۲۶ سال قتلهای زنجیرهای دوباره از سر گرفته میشه و اینبار تمام مدارک، نورا رو نشونه گرفته...
- 9 پاسخ
-
- 1
-
- دیروز
-
لیلاا عضو سایت گردید
-
خیلی سخته
خیلیم تلخه
چیزایی که میخوای بگی اما میدونی ۹۹درثد آدما درک نمیکنن
چون توی اون موقعیت نبودن، چون حسش نکردن، چون تجربه نکردن، چون روی بد زندگی بهشون نشون نداده، چون...
-
# پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکیهایی که دور خودش چیده بود، پر میکرد. کنارش روی زانو نشست و به چهرهی گرفتهاش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچهننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچوقت تنها نمیموندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو میکرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشهی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دلنگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلکهاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیلها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچهدار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچههای محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم اینهمه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافهی غصهدار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط میانداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار میخوردن. مامان براش قرمهسبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو میرسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمهسبزیهات میریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزهی حنا میگیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمهسبزی آخه. با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و تاکیدوار گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزهی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقابش نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم میگفت، قرمهسبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن لیوانی آب، لقمههای پشتهم از غذا رو که بیفاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دستپخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفتهی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمهسبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمهسبزیهای خاله منیر خیلی خاص و خوشمزهست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقهایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یکهو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکسالعمل هیجانی اون متعجب شده بود، تندتند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی میگفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونهی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونهشون رو بزنه. مامان اینبار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپچپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خندهی مامان پر رنگتر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که میگفت خانم آشتیانی از خونوادهی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایهن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دستدست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونوادهش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا میشناسن؟! مامانش لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و جرعهای ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دلآشوبه از این به بعد دست از سرش برنمیداشت که هر بار با شنیدن این اخبار اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیقتر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمیخواد اخمات رو توی هم کنی، پری میگفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونهشون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شدهاش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غشغش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو!
-
نوا عضو سایت گردید
-
در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخکام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمییابد که رنج، نه واقعهای بیرون از او، بلکه سایهای ذاتیست؛ سایهای که با هر آرزو فربهتر میشود و بر دیوارهی جان میخزد. آنگاه آشکار میگردد که زخم، هدیهی دیگری نیست؛ دشنهایست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمیکشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکستهای نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، همقدمِ ناگزیرِ دل میشود؛ رفیقی شَبزی که نه میتوانش راند و نه میتوانش فهمید؛ تنها میتوان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که میداند راهِ سپیده، از دلِ تاریکترین ساعت میگذرد.
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره شانزده🩸 متاسفانه کلارا مقابلمون ایستاد و من فرصت نکردم دهن گشاد نیک رو بدوزم. بعد از گفتن حرفش، عین یه قهرمان جسور و درستکار، صحنه رو ترک کرد و من رو با کلارا تنها گذاشت. کلارا نگاه سردرگمش رو بین ما دونفر رد و بدل کرد و پرسید: - بچهها همهچیز مرتبه؟ سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه اراده کنم، زبونم به دروغ چرخید: - نگران رستورانه. نگاهم به مچ دستش افتاد که سرخ و متورم شده بود. پرخاش کردم: - دستت سوخته! حواست کجاست؟ جای سوختگی رو با دست دیگهش پوشوند و چند قدم عقب رفت. مردمکهاش موقع نگاه کردن به من میلرزید! سیبک گلوش بالا و پایین رفت و لب زد: - ببخ...شید. نگاهم یک درجه تیرهتر شد. نفسم رو آروم بیرون دادم و پرسیدم: - از من میترسی؟ - م...من...من... فایدهای نداشت. کلارا به راحتیِ من دروغ نمیگفت و اون لحظه، تمایلی به شنیدن حقیقت نداشتم. بهش گفتم: - باشه، فهمیدم. و حواسم بود که موقع گفتن این حرف، رنجیده بهنظر نرسم. قبل از اینکه کلارا برام دل بسوزونه، سری براش تکون دادم و به سمت خونه بازرس راه افتادم. - ویل! سوییچ ماشین رو به سمتش پرت کردم که موفق نشد توی هوا بگیرتش و روی زمین افتاد. - از ماشین برای کلارا پماد سوختگی بیار! سرش رو تکون داد. انگار با وجود این کلاه، اصلا من رو جدی نمیگرفت. بهش گوشزد کردم همینجا منتظر بمونن. نگاه کلارا از جلوی چشمم کنار نمیرفت. حسی شبیه به انزجار داشتم که چیز جدیدی نبود. من همیشه به دنیا و موجوداتش نفرت ورزیدم و از این وضع، کاملا راضیام. حداقل پوستم به خاطر خودخوری، چروک نشده! اما اینبار متفاوت بود... اینبار انگار این انزجار نسبت به خودم بود. از سه پله آجری بالا رفتم و جلوی در خونه بازرس ایستادم. اونقدر ساکت بود که برای لحظهای شک کردم خونه باشه. از پنجره که سرک کشیدم، اتاقخواب و تختش در راس دیدم قرار گرفت. لبخند مفرحی به صورت غرق در خوابش زدم، وقت نمایش بود!- 16 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
Dada404 عضو سایت گردید
-
پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما میچرخاند و با نگاه به نیمرخ او میپرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایدههات چیه که اینقدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمیگرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ میدهد: - میخوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار بهصورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همانطور که خیره به او مانده مُروری بر ایدههای فعلی ذهنش میکند: - اوم، ایدهی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همهچیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنلها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث میکند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه میدهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لبهای راما کِش میآید: - خوبه که سلیقمو میدونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر میداد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمیشی! راما با حفظ لبخند روی لبهایش به سمت او میچرخد: - مشکل داری با سلیقهام؟ از سوالش چشمی باریک میکند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا میاندازد و خندهایی با صدا میکند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غرههای معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس میگوید: - تمام پروژههاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی روی هولدر داشبورد میلرزد و نام شیوا نمایان میشود، نیمنگاه کوتاهی به چهره خنثی شدهی از خنده تابش میاندازد و بلافاصله تماس را رد میکند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی میلرزد، عصبی از جو بهوجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش میکند و بین دو صندلی پرت میکند، تابش معذب کمی جابهجا میشود و نگاه به خیابان میدوزد؛ دقایق بعد راما همچنان کلافه پلک روی هم میفشارد و سعی بر آغاز بحث میکند، به سمت تابش که از پنجرهی به بیرون زل زده رو برمیگرداند: - ببخشید میدونم تماس بیموقع بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش میکند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره میخورد: - نه جواب میدادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه میدادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او میگردد و بهدنبال آثاری از حس او میگردد، تابش تلاش بیفایدهایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لبهایش مینشیند و خرسند از حالت او پاسخ میدهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق میکند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلولهای بدنش حس میکند، نگاهی که از قبل مسلطتر شده به او میاندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه میدهد: - کدهای اولیه سایت رو طبق ایدهایی که دادی میزنم، چیزِ دیگهایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف میکنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش میکنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او میزند و پا روی گاز میفشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اونجا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او میزند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت میشود، مسیر را با صحبتهای کوتاه و معمول طی میکنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن میشود، بعد از پارک به سمت تابش میچرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطهای متحیر مانده میپرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواسپرتی او کمربند خودش را باز میکند، به سمت او کمی خم میشود و قصد باز کردن کمربند او را میکند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد میپرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواسپرتی نگاه از بیرون گرفته و به او میدوزد لبهایش هنوز به صحبت باز نشده که تقهایی به شیشه ماشین میخورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه میچرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم میرود.
- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش و گرفته بود گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد و محکم بازوشو از دست پوریا کشید بیرون و گفت: ـ خیلی زود تو هم بخاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی میکنید و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودشو کنترل کرد که جوابشو نده...بعدش مازیار با چشم غره از کنارش رد شد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم و محکم گرفتم و یجورایی دارم از درد به خودم میپیچم اومد کنارم و سریع گفت: ـ معذرت میخوام... طاقت نیاوردم و خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم...گفتم من از تنها موندن تو این خونه بدون تو میترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستمو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی. که من نیومدم از اتاقت بیرون نیا! مگه نه؟! با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه... پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب! دیگه گریه نکن...از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم میبرم، یا شاهین و میذارم پیشت تا کنارت باشه. -
به نام خدا «برخی سقوطها از ارتفاع آغاز میشوند؛ برخی دیگر، از سطحی صافتر.» پوست لبم را، جوییدم و با استرس گفتم:-چرا انقدر امیدواری مامان؟ فکر میکنی با پول خیاطی میتونیم زندگی کنیم؟ مادرم چشمهایش را، مالید و لبخند خستهای زد: - چرا نتونیم؟ مگه بابات فقط با پول کارگری شکم ما رو سیر میکرد؟ ناخودآگاه به عکس پدرم، روی دیوار نگاه کردم؛ روبان مشکی گوشه عکس، به من دهن کجی میکرد!. اشک سمج گوشه چشمم را، پس زده و غم آلوده پچ زدم:- برای هیچکاری من رو قبول نمیکنن؛ یا دنبال سن قانونی هستن یا سابقه کار! من هم که، هیچ کدوم رو ندارم! عصبی شد. نمیخواست من سرکار بروم. مرغ او، یک پا داشت که من باید، ادامه تحصیل میدادم. یک ماه میشد که مدرسه نمیرفتم. مادرم نمیدانست من ترک تحصیل کردهام! حتی اگر نظافتچی هم میخواستند، من میرفتم اما فردی نبود که حتی مرا برای امتحان هم شده؛ چند روزی بپذیرد! جثهام کوچک بود؛ اما ضعیف نه. میتوانستم روی پای خود، بایستم پدرم مرا، مرد بار آورده بود! درون افکار خود غرق بودم؛ مادر هم خستهتر از آن بود که بخواهد، با من یکی به دو بکند. با فکری که به ذهنم رسید، از روی اپن پایین پریدم؛ مادرم آن قدر، درگیر لباس نگین دوز شده عصمت خانم بود که حتی به من، نگاه هم نکرد به سمت کشوی میز تلویزیون رفتم؛ کشویی که زمانی، متعلق به پدرم بود آن را زیر و رو کرده و عاقبت، دفترچه تلفن قدیمیاش را، پیدا کردم. با صدایی مملو از امیدواری، فریاد زدم: - اسم پسرعموی بابا چیبود مامان؟ مادرم که با من ده قدم فاصله داشت، معترضانه گفت: - چرا داد میزنی دختر؟ من چه بدونم از بس خودشون رو میگرفتن، خونه هیچکس نمیرفتن؛ فقط همین پسره معرفت داشت؛ زنگ میزد؛ احوال بابات رو میپرسید. اسمش هم خاطرم نیست؛ کمال بود یا شایدم جمال، نمیدونم!. جوابی ندادم. او هم بی توجه، به کار خود ادامه داد. ملتمسانه، دعا میکردم و دفترچه را ورق میزدم؛ با دیدن اسم او چشمانم فروغ تازهای یافت با دقت بسیار، آن برگه را جدا کرده و درون مشت خود فشردم. با خود، میگفتم: آنها صاحب بزرگترین آسایشگاه معلولین شهر ما هستند؛ حتما در آن آسایشگاه، یک شغل ساده، برای من پیدا میشود. اصلا به پای او میافتم تا قبول کند. آوازه درس نخواندن پویا برادرم، به گوشم رسیده بود. میگفت دیگر به مدرسه، نمیرود. کیفاش پاره شده و همکلاسیهایش، او را مورد تمسخر قرار میدهند. بلند شدم و درحالی که وانمود به عادی بودن میکردم؛ خود را، به اتاق رساندم؛ در را بسته و دنبال تلفن مادرم گشتم. آن قدر هیجان زده بودم که به جا لباسی مادر خوردم و روی زمین پرت شدم. در دل گفتم: -خدایا مرسی واقعا! همین دست و پای سالم هم، میخوای شل و پل کنی! که به جای کار، در آسایشگاه بستری بشم؟