رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. فصل هفتم خواستگاری و ازدواج: پاییز آرام آرام برگ های زرد و نارنجی را بر زمین می پاشید؛ هانا در دلش حس می کرد، که روزی بزرگ در راه است. اما نمی دانست چه زمانی فرا خواهد رسید، یزدان مدتی بود، در فکر بود. او می خواست عشقش را رسمی کند می خواست به هانا نشان دهد. که این رابطه فقط یک احساس گذرا نیست؛ بلکه عهدی برای همیشه است. یک شب یزدان، هانا را به همان باغی برد که برای اولین بار زیر ستاره ها اعترافی؛پنهان میانشان جاری شد. هوا خنک بود و نسیم پاییزی برگ هارا در هوا می رقصاند، هانا با کنجکاوی پرسید:« یزدان چرا آنقدر جدی شدی. ». یزدان نفس عمیقی کشید دسته گلی از رز سفید، از پشتش بیرون آورد و آرام مقابل هانا نشست، نگاهش در از عشق و صداقت بود رو به هانا گفت:« هانا…از روزی که تو رو دیدم زندگی ام رنگ تازه ای گرفت. تو تنها کسی هستی که من می خواهم. تمام فردا هایم رو باهاش بسازم با من ازدواج می کنی. » اشک شوق در چشمان هانا حلقه زد قلبش تندتر از همیشه می تپید با صدایی لرزان، اما مطمئن گفت:« بله،یزدان …بله» آن شب ستاره ها دوباره شاهد عهدی شدند، که میانشان بسته شد. یزدان شروع به خواندن آواز کرد. شدی بی شک آس دلم آدم خاص دلم همون عشقی که همیشه میسازه با دلم بذار رو شونه هام سرتو میخرم همه ی غمتو هرچی دارم از دمشو بگیر همشون مال تو دیگه نمیاد رو دستت دیگه تنهایی بسه انتخابت کردم چون کارت درسته دیگه نمیاد رو دسته اون چشمای مستت بلدی عشقو برو کارت درسته دیگه نمیاد رو دستت واسه این قلب خسته انتخابت کردم چون کارت درسته دیگه نمیاد رو دست اون چشمای مستت بلدی عشقو برو کارت درسته چند ماه بعد مراسمی ساده، اما در از عشق برگزار شد؛ خانواده ها،دوستان و نزدیکانشان گرد هم آمدند. هانا در لباس سفیدش همچون فرشته ای؛ می درخشید و یزدان با چهره ای آرام و مطمئن دست او را گرفت. وقتی خطبه عقد خوانده شد. هانا و یزدان نگاهی به یکدیگر انداختند و فهمیدند که عشقشان حالا به پیمانی، جاودانه تبدیل شده است. پیمانی که قرار بود مسیر زندگی شأن را برای همیشه تغییر دهد.
  3. اینم از این فصل ششم چالش ها: عشق هانا و یزدان هر روز محکم ترمی شد. اما هیچ عشقی بدون آزمون نیست، خانواده هانا با وجود علاقه ای که به یزدان پیدا کرده بودند. نگران اختلاف سنی،میانشان بودند. مادر هانا بار ها با مهربانی گفت:« هانا جان، تو هنوز خیلی جوونی مطمئنی می خوای با مردی؛ازدواج کنی که هفت سال، ازت بزرگ تره. ». هانا با آرامش، پاسخ می داد:« مامان سن فقط فقط یک عدد ساده ست. چیزی که مهمه، عشقیه که بین ماست. ». اما نگرانی ها ادامه داشت. یزدان که متوجه این دل مشغولی ها شده بود. تصمیم گرفت، با صداقت و احترام ،خودش با خانواده هانا صحبت کند. یک عصر در خانه شأن نشست، و با لبخند و لحنی آرام گفت:« من عاشق هانا، هستم نه فقط برای امروز، بلکه برای فردا هایش، می دانم اختلاف سنی، وجود دارد؛اما باور کنید. عشق من به او چیزی، نیست که با سال ها تغییر کنه؛من می خواهم شریک زندگی اش باشم، در سختی ها و شادی ها. سکوتی، سنگین اتاق را فرا گرفت؛پدر هانا نگاهش را به یزدان دوخت، و پس از لحظه ای طولانی گفت:« صداقتت را دوست دارم. چیزی که ما می خواهیم خوشبختی، دخترمونه اگر بتونی، این رو تضمین کنی؛ ماهم کنارت خواهیم بود. ». هانا که شاهد این گفت و گو بود اشک در چشمانش حلقه زد، او می دانست عشقشان حالا نه تنها، میان خودشان بلکه در برابر خانواده هم باید ثابت شود. ». آن شب وقتی یزدان دست هانا را گرفت؛هردو فهمیدند که عشقشان از مرحله ای تازه عبور کرده است. مرحله ای که باید؛با اعتماد و پایداری ادامه یابد.
  4. امیدوارم خوشتون بیاد فصل پنجم عشق شکوفا می شود: بعد از آن شب پر ستاره، رابطه هانا و یزدان رنگ تازه ای گرفت. دیگر نگاه ها و سکوت ها کافی نبود. حالا کلماتشان پر از گرما و صمیمیت شده بود. هر بار که کنار هم قدم می زدند انگار، جهان کوچک تر می شد و فقط آن دو باقی می ماندند. یزدان یک روز هانا را به دفتر کارش برد. روی میز نقشه های معماری و طرح های نیمه کاره پخش بود، یزدان با هیجان درباره پروژه هایش توضیح می داد و هانا با دقت گوش می داد. چشمانش برق می زد او با ذوق گفت :« یزدان، تو فقط ساختمان نمی سازی… انگار رویا می سازی. » یزدان لبخند زد و پاسخ داد :« و تو هم با حرف هات به من انگیزه، می دی شاید بدون تو هیچ کدوم از این طرح ها معنایی نداشت. » از آن روز هانا بیشتر وارد دنیای یزدان شد. و یزدان هم رویا های هانا را جدی گرفت. او برایش کتاب داستان می خرید. و می گفت:« تو می تونی نویسنده بزرگی بشی » این حمایت قلب هانا را پر از امید می کرد. در آغاز، تنها سکوتی ساده میان دو نگاه بود؛ سکوتی که آرام آرام به زمزمه‌ای شیرین بدل شد. هر واژه‌ای که بر زبان می‌آمد، همچون قطره‌ای باران بر خاک خشک دل‌ها می‌نشست و بذر احساسی تازه را جوانه می‌زد. روزها گذشت و این جوانه کوچک، در گرمای لبخندها و روشنی نگاه‌ها، ریشه گرفت. هر لمس کوتاه، هر خنده بی‌دلیل، برگ تازه‌ای بر شاخه‌های این درخت ناپیدا می‌رویاند. عشق شکوفا شد؛ نه در هیاهوی بزرگ، بلکه در لحظه‌های ساده و بی‌ادعا. در کنار هم بودن، در شنیدن صدای نفس‌ها، در دیدن انعکاس نور خورشید بر چشمان دیگری. آنچه آغازش تنها یک نگاه بود، اکنون باغی سرسبز شده بود؛ باغی که هر شکوفه‌اش وعده‌ی فردایی روشن‌تر را می‌داد. عشق، همانند بهاری بی‌پایان، در دل‌ها خانه کرده بود.
  5. پارت دوم فصل اول شعله خاموش همین که به نزدیکی قلعه رسیدند، صدای همهمه بالا گرفت. ازدحام، جمعیت و پرچم‌های برافراشته، خبر از رویدادی بزرگ می‌داد. باد، بوی آهن و اسب و انتظار را با خود می‌آورد. زاروان، پدر آیرین، بر تخته‌سنگی ایستاده بود — چنان راست و بی‌حرکت که گویی خود از سنگ تراشیده شده است. قامتش بلند، چشم‌هایش سرد و نگاهش سنگین از بار سال‌ها فرمانروایی و زخم. او، مادرش در کنارش بود؛ مهربانی همیشگی در چهره‌اش موج می‌زد، اما رگه‌ای از اندوه، مثل سایه‌ای محو، میان چشم‌هایش پنهان بود. سامیار، برادر بزرگ‌تر، قبضه‌ی شمشیرش را فشرده نگه داشته بود و بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دوید. را یون، کوچک‌ترین، بی‌خیال، در گوشه‌ای نشسته بود و به ابرها نگاه می‌کرد — تنها ناظران بی‌غرض این صحنه. آیرین گرمای نگاه آشنا را در پشت سر حس کرد. برگشت و با چشم‌های آبی آرمین روبه‌رو شد. او لبخند زد — همان لبخند آرام و رازآلود همیشگی. «ترسیدی؟» آیرین لبخند کج زد: «تو هنوز فکر می‌کنی می‌تونی منو بترسونی، داداش کوچولو؟» آرمین خندید، خنده‌ای کوتاه و کم‌صدا: «بیا… دارن می‌رسن.» باد، موهای طلایی و مجعد آرمن را در هوا پراکند. قامتش از همه‌ی خانواده بلندتر بود و چشم‌هایش، به روشنی آسمان بی‌ابر، می‌درخشید. آیرین نیز در نور ایستاده بود؛ با موهای قهوه‌ای مایل به مس و چشم‌هایی ژرف چون آب‌های دریا. با نگاهی نگران پرسید:مگه اومدن پادشاه این‌قدر ترسناکه؟ همه مضطربن. آرمین بی‌آنکه نگاه از جاده بردارد، گفت: «هیچ‌وقت پای پادشاهی به اورایان نرسیده که بعدش آتشی بلند نشه. بابا رو می‌شناسی، از جنگ بیزاره، ولی همیشه بوی خون با اونا میاد.» آیرین به پدرش نگاه کرد؛ زاروان به او خیره شده بود. در نگاهش، برقی گذرا از غرور و اندوه درهم آمیخت. لبخندی تلخ بر لب آورد. «بالاخره رسیدی، دخترم.» سامیار دستی بر شانه‌اش گذاشت. «مایه‌ی افتخار مایی، آیرین.» اوندا فقط لبخند زد—لبخندی آرام که اندوه درونش را نمی‌توانست پنهان کند. باد برای لحظه‌ای خاموش شد و بعد صدایی از میان جمع برخاست: «فرمانروا رسیدند! فرمانروا رسیدند!» همه صف کشیده بودند. باد پرچم‌های سرخ و طلاییِ پادشاهی را در هوا می‌رقصاند و بوی خاک تازه و عطر اسب در فضا پیچیده بود. از پشت دروازه، صدای سم‌ها بالا می‌آمد—سنگین، منظم و باشکوه. فرمانروا و پسرش، الویان، سوار بر اسب‌های سیاهِ اصیل، در پیشاپیش کاروان حرکت می‌کردند. پشت سرشان کالسکه‌ی طلایی با پرده‌های مخمل سرخ پیش می‌آمد؛ بانوی الاهیدا، دختر کوچک فرمانروا، با چشمان صورتی و موهای سفیدش چون نوری میان غبار می‌درخشید. وزیر نرواس، مردی با موهای نقره‌ای و بینیِ تیز و چهره‌ای مارگونه، کنار کالسکه گام برمی‌داشت. سربازان محافظ در دو صف، با زره‌هایی براق، همراهشان بودند. خاندان نهاوان با خدمه‌ی درباری پشت دروازه ایستاده بودند. زاروان، چنان استوار که گویی خودش از تخته‌سنگ تراشیده شده، جلو رفت و با احترام دست فرمانروا را بوسید. فرمانروا لبخند خسته‌ای زد و گفت: «خوشحالم که هنوز ایستاده‌ای، دوست قدیمی.» الویان فقط سرش را خم کرد؛ لبخندی رسمی، بی‌گرما. بانوی الاهیدا که نزدیک شد، زاروان دست او را نیز بوسید. «همچنان می‌درخشی، بانوی من.» او لبخند زد، بی‌آنکه پاسخی بدهد—چشمان صورتی‌اش لحظه‌ای در آیرین خیره ماند، چنان که گویی چیزی در او می‌جُست. اوندا با وقار خوش‌آمد گفت. سامیار قدمی پیش گذاشت و با لحنی سربازانه‌ای احترام گذاشت. اما آرمین تنها گفت: «خوش آمدید.» نگاه الویان روی او ثابت ماند—نگاهی که میان نارضایتی و کنجکاوی معلق بود. چیزی نگفت، اما لبخندش اندکی فرو ریخت. وقتی نوبت آیرین رسید، فرمانروا نگاهش کرد و گفت: «زیبا شده‌ای، دخترم.» آیرین لبخند ملایمی زد و تعظیم کرد. «لطف دارید، سرورم.» الویان قدمی جلو آمد. چشمان قهوه‌ای‌اش برق زد. دستش را گرفت و گفت: «مثل طلوع خورشید در زمستان می‌درخشی، بانوی من.» آیرین بی‌احساس لبخند زد. زاروان سکوت را شکست: «طلوع همیشه کوتاه است، سرورم. درون قلعه پذیرایی مهیاست. اجازه دهید خستگی راه را از تن بزدایید.» کاروان به‌سوی دروازه‌ی بزرگ حرکت کرد. الویان کنار آیرین قدم برداشت و گفت: «بعد از شما، بانو.» آیرین بی‌میل لبخند زد و جلو رفت. آرمین، چون سایه‌ای آرام، کنارشان بود. تالار پذیرایی چون آینه‌ای از شکوه آذرگان می‌درخشید؛ ستون‌های سنگی، سقف بلند با نقوش اژدها، و پرچم‌های قرمز با نشان خرس. قهوه‌های میزها زیر بار غذا خم شده بودند: دلمه، مرغ شکم‌پر، خورش‌های معطر، نان تازه و کوزه‌های دوغ خنک. فرمانروا روی صندلی سلطنتی نشست؛ الاهیدا و وزیر دو سویش، زاروان و اوندا مقابل او، و الویان صندلی کنار پدرش را عقب کشید و با لبخند گفت: «بیا اینجا بنشین، بانوی من.» آیرین نشست؛ آرمین و رایون دو طرفش. پادشاه با زدن بر میز، سکوت خواست. «امروز، روزی مبارک است. سال‌ها جنگ و خون‌ریزی میان آذرگان و اورایان با ازدواج این دو جوان به پایان می‌رسد. عمر من رو به غروب است، و در این سال‌ها فقط یک چیز آموختم: جنگ، جز ویرانی، میراثی ندارد. باشد که شما، فرزندان من، این صلح را پاس دارید.» صدای کف زدن و هلهله تالار را پر کرد. زاروان برخاست و گفت: «پادشاه همه‌چیز را گفتند. من فقط آرزو می‌کنم فرزندانمان در روشنایی زندگی کنند و ناممان را سربلند نگه دارند.» موسیقی آرامی آغاز شد و بوی غذا در فضا پیچید. اما آرامش در دل آیرین راه نمی‌یافت. این روز، روز او بود، اما شاد نبود. قلبش چنان می‌تپید که گویی می‌خواست از سینه بگریزد. آرمین لیوانی دوغ به او داد. «بگیر، عروس خانم. نفس بکش.» آیرین لبخند کوتاهی زد و جرعه‌ای نوشید؛ سرمای دوغ چون آب روی آتش درونش ریخت. در همین لحظه، ندیمه‌ای در گوش الویان چیزی زمزمه کرد. نگاه الویان لحظه‌ای تغییر کرد—دیگر آن لبخند مطمئن را نداشت. آرام از تالار بیرون رفت. آرمین چند ثانیه بعد، بی‌صدا به دنبالش رفت. آیرین نگاهی دلتنگ به در انداخت، اما می‌دانست رفتن در شأن او نیست. صدایی در ذهنش نجوا کرد: «در شأن تو؟ یا در قفس تو؟» او باز هم دوغ نوشید و چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، الویان و آرمین بازگشته بودند—در سکوت. اما نگاهشان… تغییر کرده بود. لبخند الویان محو شده بود و آرمین، با چهره‌ای بی‌روح، در سکوت نشسته بود. دل آیرین فرو ریخت، بی‌آنکه بداند چرا. جشن پایان یافته بود. صدای خنده‌ها در تالار محو می‌شد و مشعل‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند. اریکا نزدیک آمد و با لحنی آرام گفت: «اجازه دهید، بانوی من، شما را تا اتاقتان ببرم.» پیش از آنکه آیرین پاسخی بدهد، صدای الویان از پشت سر برخاست: «هوا خوبه… لطفاً کمی با من قدم بزن.» آیرین لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش به آرمین افتاد. برادرش فقط سری تکان داد—چهره‌اش جدی بود، اما مخالفتی در آن نبود. آیرین همراه الویان از تالار بیرون رفت. هوای شب خنک بود و باغ با نور فانوس‌ها می‌درخشید. الویان گفت: «کجا دوست داری بریم؟» آیرین لبخندی محو زد. «اورایان زیباست، سرورم… هر جا شما بخواهید.» الویان خندید. «لازم نیست این‌قدر رسمی حرف بزنی. منو فقط الویان صدا کن.» آیرین سکوت کرد. میان عطر گل‌ها قدم زدند تا به باغچه‌های پرگلِ پشت قلعه رسیدند. الویان آرام گفت: «یادته بچه بودیم، اینجا می‌دویدیم؟ همیشه دنبالت می‌کردم، ولی آخرش تو برنده می‌شدی. حتی از آرمین هم جلو می‌زدی.» آیرین لبخند کمرنگی زد. «من هیچ‌وقت برنده نمی‌شدم… فقط اون از قصد عقب می‌موند.» الویان خندید؛ خنده‌ای واقعی، بی‌نقاب. سپس به آسمان نگریست. «زمان چقدر زود می‌گذره. اگه اون جنگ لعنتی نبود… شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.» آیرین نگاهش کرد. در چشمان الویان برق عجیبی بود—نه از عشق، بلکه از چیزی مبهم‌تر… شاید حسرت، شاید گناه. نگاهش را به او دوخت و گفت: «به‌نظرت اگه اون اتفاق نمی‌افتاد، الان ما اینجا بودیم؟» آیرین مکث کرد. سعی کرد در نگاه او چیزی بخواند، اما جز سایه ندید. چشمانش را از او گرفت و آرام گفت: «نمی‌دونم… شاید. ولی فکر کردن به گذشته فایده‌ای نداره. چیزی که تموم شده، تموم شده. تنها کاری که می‌تونیم بکنیم، ادامه دادنه.» الویان لبخندی زد—لبخندی آرام و کمی تلخ. «برای همین ازت خوشم میاد، آیرین. چون حتی وقتی نمی‌خوای، قوی‌ای.» لحظه‌ای سکوت میانشان نشست. بعد الویان با صدایی نرم گفت: «دیر وقته. بگذار برسونمت به اتاقت.» آیرین به سوی غرب نگاه کرد؛ جایی که درخت کهنسال سایه انداخته بود. «شما برید… منم زود میام.» الویان سری تکان داد و رفت. آیرین تنها ماند و قدم‌هایش را آزاد گذاشت تا خودش راه را نشان دهد. نور غروب میان شاخه‌ها می‌رقصید و نسیم خنک بوی خاک و خاطره را در هوا پخش می‌کرد. به درخت کهنسال رسید؛ همان‌جا که کودکی‌هایش شکل گرفته بود—جایی که شب‌ها دورش جمع می‌شدند و مادربزرگ از قهرمانان فراموش‌شده می‌گفت. کنارش نشست. به غروب خیره شد. دلش می‌خواست یک‌بار دیگر، فقط برای چند لحظه، کودک باشد… بی‌فکر، بی‌دغدغه. زمان گذشت، بی‌آنکه بفهمد. وقتی خواست برخیزد، صدای قدم‌هایی شنید. برگشت. آرمین بود. آرام نشست و نگاهش را به افق دوخت. «اینجا… خاصه، نه؟ جایی که دیگه پیدا نمی‌کنی.» آیرین لبخند محوی زد، اما ذهنش درگیر بود. بالاخره پرسید: «چرا دنبالش رفتی بیرون؟» آرمین لبخند زد—از همان لبخندهایی که بیشتر از کلمه حرف می‌زنند. «واقعاً نمی‌دونی؟» آیرین با تردید سرش را به نشانه‌ی «نه» تکان داد. آرمین مکثی کرد، سپس زیر لب گفت: «فقط خواستم مطمئن شم خواهرم یادش نره… تو این بازی هیچ‌کس تنها نیست، آیرین. هیچ‌کس.» آیرین ساکت ماند. نگاهش را در چشمان او دوخت. چیزی در دلش لرزید—ترسی مبهم، مثل احساسِ نزدیک شدنِ چیزی بزرگ. آرمین نگاهش را خواند. آرام گفت: «همه دنبال صلحن… ولی صلحی که رو خاکستر خون ساخته بشه، نمی‌مونه. مراقب خودت باش. هر تصمیمی بگیری… پشتت هستم. حتی اگه همه دنیا خلافش باشن.» سکوت. فقط صدای باد میان برگ‌ها. گرمایی آرام در دل آیرین نشست. لبخند زد. برای لحظه‌ای، دوباره حس کرد هنوز چیزی از آن کودکِ آزاد درونش زنده است. آرمین برخاست. «دیگه دیره. برو، فردا روز بلندیه.» بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، در تاریکی قدم زد و ناپدید شد. آیرین آرام از جا برخاست و قدم‌زنان به سوی اتاقش رفت. در را گشود؛ بوی گل‌های شب‌بو از پنجره‌ی نیمه‌باز در فضا می‌چرخید. — بالاخره اومدی، آیرین. مدتیه منتظرم. صدای اریکا بود؛ آرام و مهربان. آیرین لبخندی کمرنگ زد. — امشب فقط می‌خوام تنها باشم… می‌تونی بری؟ اریکا مکث کرد، ابرو بالا انداخت. — چرا، بانو؟ — دلیل خاصی نداره، فقط… خسته‌م. اریکا آهی کشید و موقع رفتن، لبخند محوی زد. — هر وقت بخوای تنهایی‌تو پیدا می‌کنی… فقط یادت نره، هیچ‌وقت واقعاً تنها نیستی. در که بسته شد، سکوت روی اتاق افتاد. آیرین به آینه نزدیک شد. تصویر زنی جوان روبه‌رویش ایستاده بود؛ با چشمانی کبود از بی‌خوابی و موهایی به رنگ غروبِ سوخته. انگار آن کودکِ بی‌پروا که روزی کنار همین آینه می‌خندید، در آتش سال‌ها خاکستر شده بود. دست بر گردنبند آبی‌اش کشید. سرمای سنگ، مثل تلنگری به جانش نشست. صدای آرمین هنوز در گوشش می‌پیچید: «صلحی که روی خاکستر ساخته بشه، دووم نمیاره…» «اما اگه نرم، چی؟» در دل گفت. به چهره‌ی خودش خیره ماند؛ آن چهره دیگر آشنای او نبود. صدایی از درونش برخاست—نه صدای خودش، نه حتی صدای وجدان؛ صدای تقدیر بود، زمخت و بی‌احساس: «تو نقش خودت رو داری، آیرین. ملکه شو، سکوت کن، و نجات بده.» دست‌هایش لرزید. با دو انگشت شقیقه‌اش را گرفت، پلک‌ها را فشرد. درد میان شقیقه‌اش تیر می‌کشید. نه… او نمی‌خواست بازیگر باشد. نمی‌خواست نقش بنویسند و او فقط اجرا کند. اشک از چشمانش لغزید، چکید روی میز؛ بی‌صدا، مثل تسلیم نهایی. اما ناگهان، در ژرفای ذهنش صدایی دیگر برخاست—گرم، آشنا؛ صدای مادرش: «این زندگی توئه، آیرین… فقط تو باید تصمیم بگیری. حتی اگه اشتباه باشه، بگو این انتخابِ خودم بود.» نفسش را آهسته بیرون داد. قطره‌ی اشک را با پشت دست پاک کرد. نگاهش در آینه تغییر کرد—دیگر خبری از ترس نبود؛ تنها عزم. زیر لب زمزمه کرد: «زندگی مال منه… حتی اگه توی آتیش برم، این بار خودم می‌رم.» شنل سیاهش را پوشید، موهایش را بست. طناب قدیمی را که سال‌ها پیش برای بازی از پنجره آویزان کرده بود، باز کرد. حالا همان طناب، راه نجاتش بود. پیش از رفتن، نگاهی دوباره به اتاق انداخت؛ به بستر، به آینه، به نوری که از پنجره بر زمین می‌ریخت. همان باد که در آغاز فصل از خاکستر گذشته می‌وزید، حالا پرده‌ها را لرزاند. با چابکی پایین پرید. اسب سفیدش، یکتا، زیر نور ماه ایستاده بود—آماده و آرام، مثل هم‌پیمان تقدیر. آیرین بر زین نشست. لبخند کمرنگی زد؛ نه برای پیروزی، بلکه برای آغاز شکستنِ تقدیر. با اولین ضربه‌ی سُم‌ها بر خاک، باد برخاست. بوی خاکستر بار دیگر در هوا پیچید. اما این بار، آن خاکستر، آغاز زندگی تازه‌ای بود. … و آیرین، در دل تاریکی، به راه افتاد. بی‌آنکه بداند جاده‌ای که برگزیده، روزی به همان ویرانه‌ای ختم خواهد شد که در خواب دیده بود
  6. پارت اول فصل اول شعله خاموش باد می‌وزید، سرد و سنگین، همچون نفس ارواح مرده. بوی خاکستر سوخته در هوا می‌چرخید؛ یادگاری از چیزی زنده که حالا تنها خاطره‌ای از سوختن بود. آسمان، سیاهی بی‌ستاره ای بود که تا ابد کش آمده باشد. زمین ترک‌خورده و بی‌جان، و درختان، اسکلت‌هایی از تاریکی که بر پهنه‌ی ویرانی خم شده بودند. هیچ چیز نبود، جز سایه و غبار. و آیرین، در میان این هیچ، تنها ایستاده بود. نه می‌دانست کجاست، نه چرا اینجاست. اما هراسی سنگین در سینه‌اش می‌تپید، و دردی مبهم در استخوان‌هایش می‌خزید—دردی که گویی از جایی دور، از زمانی فراموش‌شده، آمده بود. در تاریکی چشم دوخت… و آن دو را دید. کمی آن‌سوتر، سایه‌ی دختری ایستاده بود. موهایش چون شب بی‌ماه، سیاه و روان. چشمانش خاموش، اما ژرف‌تر از جهانی که در آن ایستاده بودند؛ چنان که انگار انتهای دنیا را دیده باشد. آیرین او را نمی‌شناخت… اما وجودش می‌گفت: می‌شناسد. در کنارش، پسری بود؛ بلند و رنجور، با پیکری زخمی و چهره‌ای پنهان در مه. انگار هزار نبرد را در سکوت از سر گذرانده باشد. آیرین به او نگریست و قلبش لرزید؛ بی‌اختیار زمزمه کرد: — «…او را می‌شناسم.» پسر لبخند زد؛ لبخندی تلخ، خسته… اما لبریز از عشقی ناامیدانه. ناگهان اضطرابی سرد، چون ماری در جان آیرین خزد. اشک از چشمانش لغزید و گونه‌اش را سوزاند. دختر روبه‌رویش ایستاده بود؛ مغرور، بی‌رحم، درخشان از قدرت. زمان، برای لحظه‌ای از تپش افتاد. پسر به سوی او رفت، دست‌هایش را به دورش حلقه زد—چنان محکم که گویی دنیا را در آغوش گرفته باشد. آیرین دست دراز کرد، فریاد زد: — «نه… صبر کن!» اما صدایش در باد گم شد، و تاریکی همه‌چیز را بلعید. ............... چشم‌هایش با وحشت گشوده شد. نفسش تند بود، چنان که گویی کیلومترها دویده باشد. عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود و گلوی خشکاش می‌سوخت؛ انگار شن بلعیده باشد. با لرز، دستی به چشم‌هایش کشید — گونه‌هایش خیس بود. گریه کرده بود؟ نمی‌دانست. تنها می‌دانست چیزی از ذهنش گریخته؛ چیزی تاریک و سنگین که حالا خالی سرد در سینه‌اش گذاشته بود. نوری نرم از میان شاخه‌ها بر صورتش لغزید و او را از دل کابوس بیرون کشید. آاهی کشید، خود را بالا کشید و اطراف را نگریست. زیر همان درخت کهنسال نشسته بود؛ همان که در کودکی، سایه‌اش پناه خنده‌ها و رویاهایش بود. اما حالا... نسیمی گذشت و بوی خاکستر در جانش نشست. «بیدار شدی، آیرین؟» صدایی آشنا. برگشت و چهره‌ی دلسوز ارِیکا را دید — ندیمه و خواهرِ رازش از کودکی. چشم‌های نگران ارِیکا در صورتش می‌گشت. «داشتی گریه می‌کردی؟» آیرین خود را جمع کرد، لبخندی لرزان بر لب آورد. «فقط یه خواب بود... چیزی یادم نمی‌آد. فقط یه حس عجیب موند.» اریکا آاهی کشید. «بلا به دور! فرمانده گفت: صدات بزنه. مهمونا از پایتخت رسیدن...» آیرین نگاهی به تنه‌ی ترک‌خورده‌ی درخت انداخت. آرام از جا برخاست. آیرین و ارِیکا از زیر شاخه‌های درخت کهنسال گذشتند و پا به جاده‌ی خاکی زدند. آفتاب صبح تازه بر سنگفرش روستا می‌تابید، و صدای خروس‌ها و چرخ‌گاری‌ها در هوا می‌پیچید. اریکا گفت: «نمی‌دونی از وقتی خبر رسید شاهزاده داره میاد، چه غوغایی تو قلعه‌ست! همه دارن تدارک می‌بینن. لباس‌ها، گل‌ها، نقره‌ها... حتی بانو اون‌دا از سپیده‌دم بیداره.» آیرین لبخندی محو زد. «همه‌ش به خاطر یه پیمان صلحه. عجیبه، نه؟ یه جنگ تموم می‌شه، بعدش هزار آماده‌سازی شروع می‌شه.» اریکا گفت: «صلح بهتر از جنگه، بانو. مردم از اون جنگ لعنتی هنوزم حرف می‌زنن.» کمی مکث کرد، صدایش پایین‌تر آمد: «پدرم اون شب تو همون آتیش موند... هیچوقت یادم نمی‌ره.» آیرین قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. «می‌دونم، ارِیکا. اون شب خیلیا رو گرفت. خیلیا که بی‌گناه بودن.» دستش ناخودآگاه روی گردنبندش رفت. سنگ آبی سرد بود؛ مثل یاد گذشته. اریکا سعی کرد لحنش را روشن کند: «ولی حالا همه‌چیز داره درست می‌شه. ازدواج تو با شاهزاده یعنی... تموم شدن دشمنی. مردم بالاخره یه نفس راحت می‌کشن.» آیرین لبخندش را پنهان کرد. «تموم شدن دشمنی... یا شروع نوع دیگه‌ای از اسارت؟» اریکا جا خورد: «چی گفتی؟» «هیچ‌چی... فقط بلند فکر کردم.» نسیمی از شرق وزید و بوی خاکستر دور را با خود آورد. آیرین نفس عمیقی کشید. دیگر بوی خاکستر در هوا نبود، اما گویا ذراتش برای همیشه در ریه‌هایش جا خوش کرده بودند. در ژرفای وجودش، هنوز همان سنگینی بی‌نام می‌تپید — چیزی میان ترس و دلتنگی. او هیچگاه اجازه‌ی انتخاب نداشت. این ازدواج، تصمیمی بود که پیش از تولدش گرفته شده بود؛ فرزندی از دل خاکستر جنگ‌های گذشته، قربانی صلحی شکننده. او فقط نقش خود را بازی می‌کرد؛ نقشی که به نام وظیفه بر شانه‌هایش نهاده شده بود؛ نه فقط برای اورایان، که برای سراسر آذرگان. پلکی زد و کوشید طوفان درونش را آرام کند. هوای خنک و عطر گل‌های وحشی در کوچه می‌پیچید و لحظاتی آرامش به جانش ریخت. اریکا کنارش قدم می‌زد، و صدای کفش‌هایشان در خیابان سنگ‌فرش شده طنینی می‌انداخت. شهر، بیدار و پرهیاهو بود. خانه‌های چوبی با پنجره‌های آبی، بازارچه‌های رنگارنگ که از گوشت و میوه و سبزی پر بودند، و صدای خنده‌ی کودکان که میان دکان‌ها می‌پیچید. بوی نان تازه، با نسیم تابستان درآمیخته بود و لحظاتی جهان را روشن‌تر می‌کرد. اما زیر این آرامش، زخمی کهنه در رگ‌های شهر می‌تپید؛ زخمی که هنوز ایتام نیافتاده بود. ناگهان، صدایی از بلندی برخاست: «به مراگور بروید! هیچ‌چیز خطرناک‌تر از جهِل نیست! تا وقتی از آن‌سوی کوه‌ها ندانیم، امنیت نخواهیم داشت! خطر نزدیکی است!» به گروه پویندگان خاکستر بپیوندید. جمعیت برای لحظه‌ای ایستاد. مردی با شنل خاکستری بر سکوی ایستاده بود و دست‌هایش را به آسمان بلند کرده بود. آیرین مکث کرد: «اون... کیه؟» اریکا با اخم گفت: «یکی از اون دیوونه‌ها. داره برای گروه شناسایی مراگور داوطلب می‌گیره. می‌گن تعدادشون به زور به ده نفر می‌رسه.» آیرین آرام پرسید: «خودش هم می‌ره؟» اریکا لبخند تمسخرآمیزی زد: «نه، معلومه که نه! حکومت بهش پول می‌ده که بقیه رو فریب بده.» آیرین چیزی نگفت. درونش صدایی گفت: «فریب؟ یا دعوت؟» مراگور... نامی بود که در ذهنش طنین انداخت، چون زمزمه‌ای از اعماق افسانه‌ها. سرزمینی آن‌سوی کوه‌های شمالی، جایی که هیچ زنده‌ای از آن بازنگشته بود. قلمرویی از تاریکی و هراس، پر از موجوداتی که یک نگاهشان می‌توانست روح را بدرَد. و با این حال، جایی در اعماق وجودش، آیرین آرزوی دیدنش را داشت. نه از روی کنجکاوی، بلکه از حسی عمیق‌تر. شاید چون صدای باد آن سرزمین، از دور، او را به نام صدا می‌زد.
  7. مقدمه بعضی داستان‌ها با آتش آغاز می‌شوند. این یکی، با خاکستر. خاکستری که از جنگی بزرگ‌تر از حافظه‌ی آدم‌ها به‌جا مانده؛ از انتخاب‌هایی که به نام صلح گرفته شدند و هیچ‌وقت واقعاً تمام نشدند. در این جهان، قدرت نه مقدس است و نه نفرین‌شده. فقط ابزاری‌ست در دست انسان‌ها— و انسان، همیشه بلد نیست چه زمانی دستش را عقب بکشد. وارثان خاکستر داستان قهرمانان بی‌نقص نیست. داستان کسانی‌ست که باید انتخاب کنند؛ حتی وقتی هیچ انتخابی بی‌گناه نیست. این کتاب، از جایی شروع می‌شود که پایان‌ها هنوز دیده نمی‌شوند و هر قدم، بهایی دارد که شاید نسل‌ها بعد پرداخت شود. اگر وارد این جهان می‌شوی، بدان که بعضی چیزها وقتی سوختند، دیگر فقط خاکستر باقی نمی‌گذارند.
  8. امروز
  9. درود و وقت بخیر نویسنده عزیز، به گپ مربوطه اد شدید.💙
  10. فصل چهارم شب ستاره ها: تابستان از راه رسیده بود. و هوا بوی آزادی و آرامش می داد یزدان یک شب هانا،رابه باغی خارج از شهر برد جایی که سکوتش تنها با صدای،جیرجیرک ها و وزش باد درمیان،شاخه ها شکسته می شد آسمان پر از ستاره بود. آن قدر روشن،که انگار زمین و آسمان به هم نزدیک شده اند. هانا،روی چمن ها نشست و به آسمان خیره شد. ستاره ها مثل چراغ های کوچک امید. می درخشیدند. یزدان کنار او نشست و با صدایی آرام گفت :« می دونی،هانا بعضی ستاره ها صد ها سال طول می کشه تا نورشون به ما برسه.شاید همین حالا ستاره ای که می بینیم،دیگه وجود نداشته باشه،اما نورش هنوز به ما می رسم. مثل بعضی از احساسات که دیر به زبون میان،ولی همیشه وجود دارن.» هانا لحظه ای سکوت کرد قلبش تندتر می زد نگاهش را از آسمان گرفت و به یزدان دوخت با لبخندی،لرزان گفت :« شاید مثل احساسی که من مدت هاست. توی دلم، نگهداشتم.» یزدان نگاهش را عمیق تر کرد سکوتی،پر از معنا بینشان جاری شد. سکوتی، که دیگر نیازی به کلمات نداشت در آن لحظه هر دو فهمیدند چیزی فراتر از دوستی، میانشان شکل گرفته است. نسیم شبانه موهای هانا را تکان می داد. و ستاره ها شاهد اولین اعتراف عاشقانه شان بودند. آن شب عشقشان زیر آسمان پر ستاره، شکوفه زد عشقی که قرار بود. مسیر زندگی شأن را برای همیشه، تغییر می دهد. شب آرام‌تر از همیشه بود؛ تپه‌ای که یزدان و هانا روی آن نشسته بودند، مثل سکوی کوچکی میان دریای ستارگان به نظر می‌رسید. آسمان بی‌انتها، با هزاران نقطه‌ی نورانی، همچون قالیچه‌ای جادویی بر فراز سرشان گسترده شده بود. هانا سرش را روی شانه‌ی یزدان گذاشت و آهسته گفت: «انگار هر ستاره قصه‌ای دارد، قصه‌ای که فقط ما می‌توانیم بشنویم.» یزدان نگاهش را به آسمان دوخت و پاسخ داد: «شاید این قصه‌ها همان آرزوهایی باشند که در دل ما روشن می‌شوند.» نسیم شبانه، بوی علف‌های تازه را با خود می‌آورد و در میان سکوت، صدای قلب‌هایشان هماهنگ‌تر از هر موسیقی می‌تپید. یزدان دست هانا را گرفت و انگار با آن لمس ساده، پیمانی نانوشته میانشان بسته شد؛ پیمانی که هیچ زمان و مکانی توان شکستن آن را نداشت. ستاره‌ای دنباله‌دار از افق گذشت و هانا با هیجان گفت: «دیدی؟! باید آرزو کنیم.» یزدان لبخند زد و آرام زمزمه کرد: «آرزوی من همین لحظه است؛ لحظه‌ای که با تو زیر این آسمان بی‌پایان باشم.» شب ادامه داشت، اما برای آن دو، زمان معنای دیگری پیدا کرده بود. هر نگاه، هر لبخند، و هر سکوتشان، شعری عاشقانه بود که در دفتر آسمان نوشته می‌شد.
  11. فصل سوم اعتراف پنهان: روز،ها یکی پس از دیگری می گذشتند و دوستی آرام،هانا ویزدان هر روز عمیق تر می شد گفت و گو هایشان دیگر فقط درباره کتاب،شعروموسیقی، نبود :گاهی درباره آینده،گاهی درباره ترس ها و امید هایشان.هانا هر بار که صدای یزدان را می شنید قلبش تند تر می تپید. اما چیزی در دلش سنگینی می کرد.احساسی که نمی توانست،به زبان بیاورد.شب ها وقتی در اتاقش تنها می نشست بار ها جمله ای ساده را زیر لب زمزمه می کرد:« یزدان،من دوستت دارم.» اما هر بار ترس از واکنش او و فاصله سنی،میانشان کلمات را در گلو خفه می کرد. یزدان هم در دلش چیزی،حس می کرد.نگاه های هانا برایش معنای خاصی داشت. اما او مردی محتاط بود. می دانست هانا هنوز در ابتدای مسیر زندگی است و نمی خواست با عجله،احساساتش را سنگین کند. پس سکوت را انتخاب کرد. سکوتی پر از حرف های ناگفته. یک عصر وقتی کنار پنجره کتابخانه نشسته بودند. هانا بی اختیار گفت:« می دونی یزدان…بعضی وقت ها آدم چیزی رو توی،دلش نگه می داره. چون می ترسه اگر بگه همه چیز تغییر کنه .» یزدان لحظه ای مکث کرد. نگاهش را به چشمان هانا دوخت و آرام گفت :« گاهی هم نگفتن بزرگ ترین تغییر رو می سازه.» هانا لبخندی زد اما در دلش می دانست که این جمله اعترافی،پنهان بود. اعترافی که هنوز به زبان نیامده اما در نگاه ها و سکوت ها فریاد می زد.
  12. فصل دوم دوستی آرام: روز های بعد از آن آشنایی کوتاه،هانا هر بار که به کتابخانه می رفت. بی اختیار به دنبال چهره ای آشنا می گشت،نگاهش میان قفسه ها می چرخید.تا شاید دوباره،یزدان را ببیندوانگار سرنوشت بااو همراه بود.چرا،که یزدان اغلب برای کار های تحقیقاتی اش به همان کتابخانه می آمد. یک روز وقتی هانا،مشغول خواندن کتابی درباره معماری بود. یزدان آرام نزدیک شد و گفت:« جالبه،این کتاب رو منم دوست دارم،معماری فقط ساختن دیوار و سقف نیست.انگار روح آدم هارو هم شکل می ده». هانا با لبخندی،خجالتی پاسخ داد:« من تازه،دارم یاد می گیرم.ولی همین جمله اتون باعث شد. بیشتر بهش فکر کنم.» از آن روز گفت و گو هایشان بیشتر شد.ابتدا درباره کتاب ها،بعد درباره موسیقی و کم کم درباره رویا هایشان هانا،با شوق از آرزو هایش برای نوشتن داستان های بلند گفت.و یزدان با علاقه از پروژه های،معماری اش.هر بار که حرف می زد.حس می کرد.پلی میان دو جهان متفاوت ساخته اند.پلی،که آرام و بی صدا آن ها را به هم نزدیک تر می کرد. هانا در دلش می دانست این دوستی ساده چیزی فراتر از یک آشنایی،معمولی است. اما هنوز نمی خواست نامی برایش بگذارد،یزدان هم با متانت و آرامش اجازه می داد. این رابطه مثل گل،آرام شکوفه دهد.بی آنکه عجله ای در کار باشد. باران دیگر تمام شده بود.اما در دل هانا هنوز بارانی از احساسات ،تازه می بارید بارانی که هر روز بیشتر او را به سمت یزدان می کشاند.
  13. فصل اول: آغاز دوستی باران آرام و بی وقفه بر پنجره های بلند کتابخانه دانشگاه می کوبید.بوی کاغذ های قدیمی و سکوتی دلنشین،فضا رو پرکرده بود.هانا،دختری ۱۹ساله با چشمای پر از رویا،در گوشه ای نشسته بود.و کتابی قطور در دست داشت،هر صفحه ای که ورق می زد،صدای باران با آن همراه می شد. انگار طبیعت هم شریک مطالعه اش شده بود. در همان لحظه کتابی از قفسه بالایی لغزید و روی زمین افتاد،هانا دست دراز کرد. تا آن را بردارد.دستی محکم و مطمئن ،که کتاب را برداشت وآرام مقابل او گرفت. هانا،سربلند کرد و نگاهش در نگاه مردی گره خورد.مردی با چهره ای جدی اما آرام و لبخندی که گرمایی عجیب داشت. «فکر،کنم این کتاب مال شماست.» صدای یزدان مردی ۲۶ساله ای که برای پروژه ی معماری،به دانشگاه آمده بود.در سکوت کتابخانه پیچید. هانا،با کمی خجالت کتاب را از او گرفت و گفت:«ممنونم…بله داشتم دنبال همین می گشتم.» چند ثانیه نگاهشان درهم ماند؛نه آن قدر طولانی که دیگران متوجه شوند. اما به اندازه ای بود.که چیزی در دل هانا روشن شود.باران،همچنان می بارید اما برای هانا آن لحظه ،آغاز بارشی دیگر بود.بارشی از احساساتی،که هنوز نامی برایش نداشت یزدان بی آنکه چیزی به آن اضافه کند به قفسه ای دیگر رفت.اما هانا حس کرد. این آشنایی ساده قرار است،سر آغاز داستانی بزرگ باشد.
  14. نام رمان: جاذبه‌ی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی، ترسناک، تراژدی خلاصه: سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی می‌شود. او در جست‌وجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمی‌آید؛ بازی‌ای تاریک که هر مرحله‌اش، او را بیشتر به مرز نفس‌های آخر نزدیک می‌کند. سارا تصمیم می‌گیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمی‌داند آنچه تجربه می‌کند حقیقت دارد یا ساخته‌ی ذهن خسته و پریشان خودش است. هشدار محتوا: این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازی‌های خطرناک است. مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمی‌شود. هدف از روایت داستان، آگاه‌سازی و هشدار دادن است و به هیچ‌وجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست.
  15. دیروز
  16. پارت سه *** در کافه‌ای، دارا و امیر روبروی هم نشسته بودند. فضای کافه با عطر قهوه و صدای ملایم موسیقی، فضایی آشنا و در عین حال دلگیر را ایجاد کرده بود. دارا، فنجان قهوه‌اش را در دستانش گرفته بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. امیر، سکوت را شکست و پرسید: «خب دارا، خبری از لیا نشد؟» دارا با صدایی که کمی گرفته بود، پاسخ داد: «نه، هیچ خبری. انگار که…» صدایش را خورد و با حسرت ادامه داد: «شاید دیگه هیچ‌وقت نبینمش.» امیر با دقت به او نگاه کرد و گفت: «خیلی عجیبه. شش ساله که ندیدمش. یادمه آخرین بار که دیدمش، خیلی به عشق تو امیدوار بود .» دارا سرش را به آرامی تکان داد. «آره، اون همیشه یه جورایی مرموز بود. ولی عشقش به من… اون واقعی بود. من اینو می‌دونم.» امیر آهی کشید و گفت: «امیدوارم که یه روزی پیداش کنی. شاید باید دوباره از نو شروع کنیم. شاید یه جایی، یه ردی ازش باشه.» دارا با ناامیدی گفت: «فکر نمی‌کنم. دیگه بریدم.». امیر که متوجه سکوت سنگین دارا شده بود، برای عوض کردن حال و هوا گفت: «دارا، اینقدر غصه نخور. بیا بریم یه چرخی توی شهر بازی بزنیم. شاید یه کم هیجان، حال و هوامون رو عوض کنه.» دارا، که انگار از عالم خودش بیرون آمده باشد، با لبخندی محو به امیر نگاه کرد و گفت: «ایده خوبیه!» *** چند دقیقه بعد، هر دو در میان هیاهو و شلوغی شهر بازی بودند. صف بلیط ترن هوایی، به ظاهر بی‌پایان بود و دارا، طبق معمول، شروع به غرولند کرد: «وای خدا! ببین چقدر شلوغه! یعنی باید انقدر صبر کنیم؟اصلا اینا منو میشناسند؟ من که گرسنمه!» امیر اما، فقط از ته دل می‌خندید. این غرولندهای بامزه‌ی دارا را دوست داشت. بالاخره بعد از کلی انتظار، بلیط‌ها را گرفتند و به سمت سکوی سوار شدن ترن هوایی رفتند. در میان جمعیت، چشم امیر به دخترکی افتاد که با اشتیاق، سرش در گوشی‌اش بود و داشت عکس‌های دارا را مرور می‌کرد. لبخندی شیطنت‌آمیز روی لب امیر نشست. رو به دارا کرد و با لحنی پر از شوخی گفت: «دارا، بیا! یه هوادار پروپاقرص پیدا کردم! بیا ببرمت یه کم دلبری کن!» هر دو با شیطنت به سمت دخترک رفتند، اما نیتشان اذیت کردن نبود. امیر کنار یک نیمکت نشست و دارا هم کنار دیگرش. همین که دخترک با ترس به آن‌ها نگاه کرد و خواست چیزی بگوید، ناگهان از دیدن چهره ی او خشکشان زد. آن‌ها او را شناختند! لیا بود! همان لیا که شش سال تمام، دارا با خیالش زندگی کرده بود. چهره‌اش اصلاً تغییر نکرده بود، فقط کمی بزرگتر شده بود. اما لیا، به خاطر ماسک و عینکی که روی صورتشان بود، آن‌ها را نشناخت. با ترسی که در صدایش موج می‌زد و کمی لکنت، پرسید: «ش… شما کی هستید؟ با من چیکار دارید؟» بلند شد و ایستاد. امیر و دارا، که هنوز در شوک این دیدار غیرمنتظره بودند، به خودشان آمدند. دارا، حالا دقیقاً روبروی کسی ایستاده بود که تا چند دقیقه پیش، فقط در رویاهایش او را می‌دید. قلبش به شدت می‌تپید. احساسی عمیق از دلتنگی، اشتیاق و ناباوری در وجودش غوغا می‌کرد. لبخندی آرامش‌بخش روی لبش نشست. وقتی دید لیا هنوز مضطرب است، فوراً ماسکش را برداشت و با صدایی که انگار از عمق وجودش برمی‌خاست، آرام گفت: «لیا…»
  17. ساندویچ سی و هشت🩸 نیم ساعت بعد، جلوی ساختمون شورای محلی بودیم. هوای لندن امروز ابری بود و نیازی نبود خودمون رو بپوشونیم. ویل از ماشینش پیاده شد و به سمت ماشین ما اومد. نگاهی به کلارا کردم و شیشه رو پایین کشیدم. سرش رو تا جایی که می‌تونست توی ماشین کرد و گفت: - این بازرس... میگه باید تنها بره تو! ابروهام رو در هم کشیدم. کلارا زودتر واکنش نشون داد: - چرا اون‌وقت؟ ویل با بی‌میلی شونه بالا انداخت. می‌تونستم حدس بزنم که هنوز ازمون دلخوره و نیک ازش خواسته که بهمون خبر بده. - میگه جلب توجه می‌کنیم. با چشم‌غره‌ای که جدیدا یاد گرفته بود، نگاهش رو ازمون گرفت و گفت: - اگه یه بار به اونم بگین خفه شو، شاید یاد بگیره درست باهامون رفتار کنه. به ساختمون چندطبقه مقابلم خیره شدم. اگه تصمیم می‌گرفت به همکارهاش خبرچینی کنه، همه‌چیز از اینی که هست هم بدتر می‌شد. کلارا با صدای لطیفش گفت: -‌ حق با بازرسه، باید تنها بره. به نظر نمی‌رسید شوخی داشته باشه! واقعا فکر می‌کرد باید به بازرس اعتماد کنیم و فرض رو بر این بذاریم که قرار نیست ما رو لو بده، اونم بعد از دزدیدن و شکنجه کردنش. به کلارا گفتم: - نمی‌تونیم همچین ریسکی بکنیم. اگه اون لحظه بازرس رو تنها می‌فرستادم و گزارش ما رو به جرم آدم‌ربایی به پلیس یا همکارش می‌داد، هیچ‌کس نمی‌گفت کلارا این پیشنهاد احمقانه رو داد، همه این شکست رو به نام من می‌نوشتن. کلارا شونه‌ای بالا انداخت و از شیشه کنارش، منظره بیرون رو تماشا کرد. آدم‌های کمی اون اطراف بودن. - پس باهاش برو و به همه بگو که می‌خوای پرونده رو بدزدی. ویل با بی‌طاقتی گفت: - تصمیمتونو بگیرید دیگه! بره یا بریم؟! نفسم رو به بیرون فوت کردم. زخم‌هام زیر اون پارچه زبر داشتن می‌سوختن و نمی‌تونستم از شدت درد تمرکز کنم. آروم و نامطمئن گفتم: - بگو بره ولی اگه تا پنج دقیقه دیگه برنگرده، میام اونجا و با پوستش برای خودم کُت بهاره درست می‌کنم.
  18. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  19. نام رمان: وقتی ما به هم می‌رسیم نویسنده: ملی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، ازدواج‌اجباری خلاصه رمان: دختری که پدرش اون رو در بازی قمار به یک مرد پولدار میبازه و دختر زن سوم اون مرد میشه؛ اما بعد از اشنا شدن با پسر بزرگ اون مرد اتفاقاتی میوفته که عاشق هم میشن ...
  20. دکتر الان داره روز سختش رو می‌گذرونه. کاش می‌تونستم کمکش کنم. آمین صدام کرد و تکونی خوردم. - دانژه، چیزی شده؟ روی صندلی خودم رو آروم چپ و راست تکون دادم. - نه؛ راستی ممنون، برای کمکت. چشمک زد. سمت در رفت و دستش رو بالا اورد. - به دوستم کمک کردم. فعلا باز می‌بینمت. لبخند زدم و دست تکون دادم. - حتماً. رفتش و در رو بست. عطسه بلندی کردم، دستمال رو جلو صورتم گرفتم و بینیم رو فشار دادم. به فروشگاه و قفسه‌هاش نگاه کردم. الان بهترین فرصته تا کسی نیست صبحانه‌ام رو بخورم. ظرف غذا رو باز کردم و ساندویچم رو بیرون کشیدم. گازی به ساندویچ زدم و گوشیم زنگ خورد. درحال جویدن لقمه‌م نگاه کردم. رکسانا بود. - جانم؟ - سلامم عشق دلم. لبخند زدم. - سلام خوشگله، خوبی؟ - آره، اومدم آرایشگاه.‌ تا بریم کلیسا داییم عقد کنه. - مبارکش باشه. گاز دیگه به لقمم زدم. - عروس رو دیدم، خیلی خوشگله دانی! چشم‌هاش مثل بابای تو آبیه. خندیدم و تو سینه‌ام زدم. یکم آب خوردم و گفتم: - خوش به حال دایی جونت. خندید. - راست میگم فقط چشم‌های املی ریزه ولی بابای تو جذابه کشیده، خمار وای من غش... از بابات هم تعریف می‌کنم دلم میره. چون می‌دونستم منظور نداره گفتم: - هی، بهتره از ذهنت دورش کنی بابای من عاشق مادرمه. - من کنار مادرت که شبیه گل رُزِ من شبیه گل میمونم. قهقهه زدم. - آره مامانم واقعا خوشگله حیف من بهش نرفتم. شخصی رکسانا رو صدا کرد. رکسانا آروم گفت: - دانی من فردا میام. داییم وقتی فهمید مغازه رو به تو سپردم و مریضی، اصلاً راضی نشد بیشتر بمونم. گفت خودش با همسرش بعد عروسی خونه ما میاد. دوباره صداش کردن؛ گفت: - فعلا بای، نوبتمه. باشه گفتم و تماس رو قطع کردم. داییش واقعا مرد خوبی بود. البته وقتی می‌اومد خیلی سر به سر من می‌گذاشت. در ظرف غذام رو بستم و داروم رو خوردم. ... تا ساعت دوازده یه سره کار کردم و جزوه خوندم. آزمون داشتم. قبلاً خونده بودم ولی باید نمره خوب بیارم چون دکتر و مامان به من ایمان داشتن. بابام جراح مغز و اعصابه، دکتر جراحیِ قلبه. مامانمم متخصص بیهوشیه. نفسم رو بیرون دادم. هر سه‌شون دقیق می‌دونستن چی می‌خوان… جز من. حوصله‌ام حسابی سر رفته بود و داشتم تو گوشیم ماریو بازی می‌کردم. در فروشگاه باز شد و گیم اور شدم؛ لعنتی‌. کلافه به آمین نگاه کردم. گفت: - سلام خانم فروشنده. گوشی رو کنار گذاشتم و به صندلی تکیه دادم. - سلام، حالت چطوره؟ یه پاکت بادام زمینی برداشت. خودش اسکن کرد و حسابش کرد. گفت: - خوبم؛ خسته نیستی؟ همش پشت این صندلی‌ای؟ روی میز با انگشت‌هام ضرب گرفتم. جواب دادم: - دوستم گفت فردا میاد. پس آخرین روزه این‌جا هستم. شوکه شد و گفت: - گفتی یک هفته. سر تکون دادم. - آره، ولی چون حالم بده زودتر میاد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - اوه! ازش خوشم اومده بود. همین باعث شد شماره‌ام رو روی برگه بنویسم و سمتش بگیرم. - بیا، گوشی خریدی... زنگ بزن. شماره رو گرفت و نیم نگاهی کرد. لبخندی زد و گفت: - این حالا یه چیزی شد؛ دیگه نمی‌ترسم بری گم کنمت. نیشخند زدم.‌ - فکر نکنم گم بشم. چون به طرز عجیبی هی داریم هم رو می‌بینیم؛ اول خون، دوم اون روز بارونی، سوم هم فروشگاه. خندید‌ و تایید کرد. - آره واقعاً من هم توش موندم. متین اومد و با همون لحن جذابش پرسید: - تو چی موندی؟ آقای آمین منو می‌پیچونی فرار می‌کنی میای اینجا؟ حضورش باز روی تنم سنگینی کرد و قلبم ریتم گرفت. آمین قهقهه زد و گفت: - این‌که هربار به شکل عجیبی هم دیگه رو می‌بینیم. متین با سر سلامی به من کرد. سر انگشت‌هام یخ زد و سلام دادم. متین خیره به من گفت: - درسته، و حس می‌کنم تو بیمارستان هم دیده بودمت. اوه! تو اعصبانیتش هم یادشه کی رو تو بیمارستان دیده و کی رو نه. پنهون نکردم و جواب دادم: - درسته تو بیمارستان از دور هم دیگه رو دیدیم. آمین دست دور گردن متین انداخت و گفت: - فردا دیگه نمیاد. متین یه سیگار روشن کرد و به زبان فارسی حرفی زد که متوجه نشدم. آمین هم جوابش رو داد. معذب روی میز قهوه‌ای دست کشیدم. متین آخر گفت: - ما می‌خوایم فردا بریم رستورانه «روزا بونور سور سِن» می‌تونی با ما بیای؟ فردا... نمی‌دونم کار دارم یا نه. آمین خیره صورتم شد. محتاط پرسیدم: - ساعت چند؟ آمین دست تو جیبش کرد و جواب داد: - حوالی هفت، نهایتاً هشت. من اجازه دارم تا نه یا ده شب بیرون باشم بیشتر نمی‌تونم. دسته صندلی رو فشار دادم و خودم رو بالا کشیدم. - باشه کاری نداشته باشم میام. فقط هوا برف و بارونیه؛ رود سن هم... متین گوشیش رو در اورد و گفت: - فردا بارش نداریم، هوا ابریه. پس یعنی در حد نم بارون یا برف داریم. سر تکون دادم. - باشه میام. متین دست آمین رو که خواست یه خوراکی برداره بخوره کشید گفت: - شماره‌ات رو برای هماهنگی میدی؟ قلبم خیلی داشت بازی در می‌اورد. - آم... به آمین دادم. آمین کاغذ شماره‌ام رو از تو جیبش در اورد به متین داد. متین به خط گوشیم تک زد. - زنگ بزن، تا راحت‌تر ما رو پیدا کنی. حرف زدن با متین از من انرژی زیادی می‌گرفت و حس‌هام رو عجیب می‌کرد. خونسرد برعکس حال درونیم گفتم: - خوبه، هماهنگ می‌کنم. فردا ساعت هفت. اسمش رو متین مشتاقی سیو کردم. با نگاه سنگینش سرم رو بالا اوردم. نگاه مشکیش اون‌قدر نافذ بود که گر گرفتم. گوشی رو تو دستم فشار دادم و آمین گفت: - بای، فردا می‌بینمت. دست یخ زده‌ام رو بالا اوردم. - بای. متین لبخند محو زد که از لبخندش چیزی درونم ریخت. از اون حس جا خوردم. در فروشگاه بسته شد و تکون خوردم. دستم روی قلبم لغزید. - الان چی شد؟ قلبم تو دهنم داشت می‌زد. یه ترس نامفهوم افتاده بود تو تنم. گوشیم رو برداشتم و به دکتر فورا زنگ زدم. سرفه کردم و با یاد آوری چشم‌های متین و لبخندش قلبم بیشتر زد. دکتر جواب داد. صدای داد و بی‌داد می‌اومد. - بله دخترم؟ قلبم رو فشار دادم و ترسیده گفتم: - دکت... دکتر قلبم خیلی بد می‌زنه… فرق داره با همیشه. سکوت کردم و سرم رو روی میز گذاشتم. دکتر نگران شد و فوراً گفت: - کجایی دانژه؟ گیج چشم‌هام رو بستم که لبخند متین تو سرم برق زد. - فروشگاه. - الان میام. لب زدم: - دکتر نمیرم! اولین باره قلبم این جوری می‌کنه. دکتر نگران گفت: - من دارم میام، نگران نباش، فقط گوشی رو قطع نکن. چشم‌هام رو بستم و لب زدم: - باید برم دانشگاه. - گور بابای دانشگاه بذار دارم میام. نکنه برای دمنوشیه که خوردم؟ نه من حرف می‌زدم نه دکتر؛ فقط گاهی صدای پوف کردنش و بوق‌های ممتد تو گوشی می‌پیچید. لعنتی چرا زدن رو تمام نمی‌کنه؟! صدای جیغ لاستیک‌ها اومد و در باز شد. هوای خنک فروشگاه رو گرفت. نفسش تند بود. نه از دویدن؛ از عجله‌ای که تو چشم‌هاش نشسته بود. مچ دستم رو با سر انگشت‌های سردش گرفت. بی‌معطلی. نگاهش روی ساعتش بود، نه روی من. - سی… سی و یک… ضربانم رو شمرد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما برای من کش اومد. سرش رو بالا آورد. - بالاست، صد و بیست و دو. گلوم خشک شده بود. لب زدم: - یعنی بده؟ - یعنی تنده. قلبم تو گوشم می‌زد و پرسیدم: - برای سرما خوردگیه؟ اخم کرد. - بخشی‌ش. مچ دستم رو ول کرد صاف ایستاد. - دانژه سرماخوردگی، قلب سالم رو مریض نمی‌کنه؛ فقط می‌تونه گولش بزنه. نفس عمیقی کشیدم. با دکتر حرف زدن تپش قلبم رو آروم کرده بود. به صورت کلافه‌اش خیره شدم و گفتم: - پس گول خوردم؟ الکی تا اینجا کشیدمت. لبخند زد و صورتم رو نوازش کرد. - خوب کردی. آب سمتم گرفت و ادامه داد: - سرماخوردی، آب و مایعات بیشتر بخور پرنسسم. بلند شدم و بی‌اختیار تو بغلش رفتم. دستش دور کمرم اومد و شقیقه‌ام رو بوسید. - جونم؟ سر به منفی تکون دادم. هنوز اون حس عجیب پا شل کن تو وجودم بود. آروم گفتم: - آزمون دارم، باید برم دانشگاه. در فروشگاه باز شد و پسری وارد شد. شبیه دکتر بود. یهو جاخوردم. برادر دکتر بود! محکم و خشک گفت: - آدرین چی شده؟ دکتر منو به سینه‌اش فشار داد و جواب داد: - تاکی‌کاردی سینوسیِ ساده‌ بود. پهلوی دکتر رو فشار دادم و معذب گفتم: - سلام. سرد و درنده نگاهم کرد. - کمتر برای آدرین ناز بیاد دختر، ممکن بود تصادف کنیم. دکتر غرش کرد: - لوکاس. لوکاس پوزخند زد و به فروشگاه نگاه کرد. - اوه، به دخترت که از یه پدر دیگه‌ست توهین شد، آدرین؟ قلبم لرزید؛ این بار نه از اون حس عجیب، بلکه از ترس و تحقیر. حتی دکتر هم متوجه تپش قلبم شد. دکتر بدون توجه به لوکاس، دستِ سردش رو زیر چونه‌ام گذاشت و گفت: - برو آزمونت رو بده دخترم. هر اتفاقی افتاد زنگم بزن. اگه می‌خوای نرو من با مدیر هماهنگ می‌کنم. زیر چشمی به لوکاس نگاه کردم؛ حسادت و خشم از نادیده گرفتنش تو چشم‌هاش برق می‌زد. آروم گفتم: - نه خوبم، میرم. فاصله گرفتم. کیف و وسایلم رو جمع کردم. با حرف لوکاس، ظرف غذام از دستم لیز خورد و افتاد زمین. - آدرین، تو الان باید بچه‌ات نهایتاً چهار تا پنج سالش باشه نه یه دانشجو. انگار دستی دور گلومم حلقه شد و فشار داد. از همون چیزی که می‌ترسیدم؛ این‌که چون من بزرگم، دکتر رو مسخره کنن جلوی من. چشم‌هام داغ کرد و قطره‌ی اشکم از روی مژه‌هام سر خورد و افتاد. دکتر خونسرد شد و با صدایی سرد جواب داد: - دانژه وقتی به دنیا اومد، من اسمش رو انتخاب کردم، لوکاس. توی همون بیمارستان، بعدِ هاکان و لیا، من دانژه رو بغل کردم. این حق رو بهت نمیدم قضاوتش کنی. دکتر ظرف غذای منو برداشت. - برو دانشگاه دانژه. با بغض به لوکاس خیره شدم. دوست داشتم سرش جیغ بزنم اما سکوت کردم.
  21. پارت صد و شصت و چهارم دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ پوریا؛ دستم درد گرفت...چیکار می‌کنی! رفتیم بالا پشت بوم خونه؛ گفت: ـ پس باید بهم بگی چه خبر شده! سریع گفتم: ـ از وجود این دختر ناراضیم. نگام کرد و گفت: ـ یعنی چی؟! دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم: ـ یعنی اینکه اذیتم می‌کنه، مدام بهم طعنه میزنه...قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد! اومد نزدیکم و گفت: ـ ولی باوان اون تنها رفیق منه! من هنوزم حس می‌کنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! یه هوفی کردم و چیزی نگفتم...زیاد از حد به اون دختر اعتماد داشت. گفت: ـ امشب برام از اون قصه‌های قشنگت رو نمی‌گی؟؟ وقتی مظلوم می‌شد، خیلی دوست داشتنی می‌شد و دلم می‌خواست بپرسم و محکم از گونه‌هاش ببوسمش اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم و قورت بدم و گفتم: ـ نه امشب، حوصله قصه تعریف کردن ندارم! نگاهی به روبروش کرد و گفت: ـ چه حیف! اون قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم میخواد بشنومش.
  22. همه نگاه‌ها روی من بود، یه حس بد داشتم. انگار تو لونه هیولا بودم، قلبم تند تند می‌زد. میکال بلند شد که مدیر با اخم گفت: - خانم سانترو، هر چند برای شما سخت بود اذیتتون کردن. ولی لطفا از قدرتتون استفاده نکنید. ما ضرر زیادی دیدیم. از لباس و کیف تا نیمکت‌ها رو نابود کردید. مکث کرد و آهی کشید. - با این که سفارش کتاب دادیم ولی هفته دیگه به دست ما میرسه. مکث کرد و پیشونیش رو فشار داد ادامه داد: - هر کسی اذیت کرد شما رو به بنده یا جناب نواسترا که به ایشون اعتماد دارید، خبر بدید. خودتون اقدام نکنید که بخواد محافظ شما یا امپراتور بیاد. داشتم مثل بستنی آب می‌شدم. خفه و سنگین جواب دادم: - متوجه شدم. مدیر کریثامن با نفسی راحت جواب داد: - خیلی خوبه، می‌تونی با جناب نواسترا بری. میکال گوشه لباسم رو گرفت و با خودش از دفتر بیرون برد ولی شنیدم یکی از استاد‌های زن ناباور گفت: - مثل عروسک می‌موند باورم نمیشه همچین چیزی واقعی باشه. سرخ‌تر شدم و سرم رو پایین انداختم. میکال از تو جیبش کاغذی در اورد و سمت من گرفت. - کاری که گفتی رو کردم جواب هم داد. ایهاب خوشحال شد و برای تو نقاشی کشید. سنگینی دلم کم شد‌ و برگه رو با دست یخ کرده گرفتم. بازش کردم. با دیدن نقاشیش لبخند زدم و حالم خیلی خوب شد. یه پسر کشیده بود که یه قلب تو دستش بود و داشت گریه می‌کرد. متوجه شدم دلش برای من تنگ شده. خندیدم و گفتم: - جوابش رو زنگ تفریح می‌کشم میدم. تایید کرد و وارد کلاس شدیم. با ورودم رنگ همه پرید. حق داشتن بترسن! با اشاره میکال روی صندلیم خواستم بشینم حس بدی گرفتم. عقب عقب رفتم. میکال آروم پرسید: - چیزی شده؟ خیره نیمکتم شدم و سرم رو کج کردم روی زمین نشستم. نمی‌دونم چرا یه حس خیلی بد به میز و صندلی داشتم. همه کنجکاو و ترسیده نگاهم کردن. میکال میز و صندلیم رو نگاه کرد و گفت: - چیزی نیست. بلند شدم و خواستم بشینم. یه موجود کریه سمت من حمله ور شد. نادین با سرعت بالایی از روی نیمکت خودش پرید و خنجری تو دستش ظاهر شد. تو یه حرکت اون موجود رو کشت و روشا ناباور گفت: - یه ژذا این جا چی می‌خواست! نادین نفس عمیق کشید و به جنازه ژذا خیره شد. یه موجود سیاه با صورت برعکس بود. روی دست و بندنش هم خز سیاه داشت. نفس عمیق کشیدم و نشستم کنار ژذا و دست روی سرش گذاشتم. با روحش قبل از این که کامل بمیره همجوشی کردم. ترس نداشتم. به طور عحیبی با دیدن هیولا‌ها حالتم عجیب میشه و شیفته‌اشون میشم. زبان ژذاها تو ذهنم نشست و خاطراتش تو سرم فرو رفت. جنون، کشتار، دیوونگی، فرمان، فرمان، فرمان. آخرین فرمان این بود.« به صاحب این صندلی حمله کن و بکشش.» صدا بود، فرمان بود، تصویرش نبود. نفس عمیق کشیدم و بلند شدم. وجود تاریکیش رو با نور بلعیدم و از روی زمین و زمان پاکش کردم. توی جای خودم نشستم و گفتم: - می‌تونید درس رو شروع کنید استاد، نادین برگرد و بشین. نادین شوکه چشم گفت. میکال یه ذره نگاهم کرد و درس رو شروع کرد. تو زمان درس دادن اصلا حواسم نبود. همه فکرم راجب ژذا بود. اون فرمان، صداش خش دار و کلفت بود. تاریک بود و بی‌رحم. گوشه برگه‌ام با مداد سیاه ژذا رو به اندازه کوچیک کشیدم. با همون شکل و جزئیات، نقاشی بلد نبودم از همجوشی‌هام یاد گرفته بودم. با صدای میکال تکون سختی برداشتم. با اخم پرسید: - بیا این صورت مسئله رو حل کن. گیج به خودش و تخته نگاه کردم. بلند شدم و ماژیک رو ازش گرفتم. به مسئله نگاه کردم. جوری که مچ دستم به تابلو نخوره جواب رو نوشتم و میکال گفت: - آفرین می‌تونی بشینی. سر تکون دادم و تو جای خودم نشستم. روشا پچ زد: - عالی بودی. لبخند محو زدم. میکال یکی یکی همه رو صدا می‌کرد و انواع اقسام مسئله رو حل کردیم. با خوردن زنگ تفریح، تغذیه از تو کیفم برداشتم. یه جعبه آجیل پوست کنده هم از تو کیف برداشتم. روشا و نادین کنارم اومدن و بیرون رفتیم‌. جفتشون سکوت بودن. راستی من چرا زیاد گشنم نمیشه؟ وقتی همجوشی می‌کنم یه حس سیری می‌کنم. فقط بدی همجوشی اینه خسته و خواب آلود میشم. البته فقط برای سن‌های هزار به بالا این جوری میشم‌. سکوت سنگین داشت اذیتم می‌کرد و پرسیدم: - زنگ بعدی جادو آموزی داریم؟ روشا نفسش رو محکم بیرون داد و بلند گفت: - وای دیگه داشتم می‌مردم از حرف نزدن! نه گیاه آموزی داریم ما یاد می‌گیریم تو طبیعت چطور وقتی زخمی شدیم خودمون رو با طبیعت خوب کنیم‌. زنگ دوم همیشه همین رو داریم. آهانی کردم و نادین ادامه حرف روشا رو داد: - زنگ سوم هم جادو آموزی داریم، زنگ چهارم آموزش موسیقی با استاد کلاره. الان دیگه کاملا متوجه شدم. روشا با هیجان گفت: - تو توی کلاس اون دژا رو که از تاریکی به وجود اومده بود رو پاک سازی کردی. کاری که یه تبارزاده وقتی بود برای ما انجام می‌داد. آجیل تو دهنم ریختم. تازه قدرتش رو یاد گرفته بودم، تو ذهن امپراتور بود چطور این کار رو انجام بدم. بهشون لبخند زدم و روشا متفکر پرسید: - تو هم با ما میای؟ زنگ بعدی گفتن میرم دشت تمرین تو طبیعت. اخم‌هام تو هم رفت و دیگه آجیل خوردن کیف نداد. در آجیل رو بستم و غر زدم: - باید ببینم مدیر چی مگه. نادین غرش کرد: - این جوری نمی‌تونی تجربه کسب کنی اگه مدیر نذاره بیای، ما گفتیم مراقب شما هستیم. روشا هم اخم کرد و دست به سینه شد. آرتین با نیش باز از کنار ما رد شد و احترام خنده داری گذاشت. پنج‌تا پسر و سه تا دختر هم کنارش بودن. چندتا از بچه‌ها برای کلاس ما نبودن و خندیدن‌ ولی اونایی که برای کلاس ما بودن وحشت کردن. خندیدم و سر تکون دادم. ابرو بالا انداخت و پوزخند زد. روشا عصبی توپید: - چقدر کثافته، فکر می‌کنه با ظاهر خوشگلش همه چی داره. آرتین پسر شاه عناصره. خود آرتین هفت عنصر داره و عنصر اصیلش آتشه. تو حافظه امپراتور شاه لئو رو دیده بودم. پس آرتین ولیعهده عناصر هستش! هفت عنصر باحاله. چقدر هم دورش شلوغه، برعکس من که همه وحشت دارند و نسل نفرین شده می‌بینند.
  23. نام داستان: عهدی برای همیشه نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه داستان: هانا، دختر جوانی با رویاهای نویسندگی، در کتابخانه دانشگاه با یزدان، معمار ۲۶ ساله‌ای جدی و آرام، آشنا می‌شود. این آشنایی ساده به دوستی آرام و سپس عشقی عمیق تبدیل می‌گردد. نگاه‌ها و سکوت‌ها جای خود را به اعتراف‌های عاشقانه می‌دهند و زیر آسمان پرستاره، نخستین پیمان میانشان بسته می‌شود. اما عشقشان بی‌چالش نیست؛ خانواده هانا نگران اختلاف سنی هستند و یزدان باید با صداقت اعتماد آنان را به دست آورد...
  24. پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسه‌ی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همین‌جا بود که می‌توانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با ذوق درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر می‌گذاشتم وقتی می‌خواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباس‌های ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفش‌های چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و این‌ها هدیه‌های من است. همین که نگاهم به این‌ها می‌افتاد، انگار تمام خستگی‌ام می‌پرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ می‌داد. آره، ما شش ساله که هم را ندیده‌ایم، ولی این‌ها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با این‌ها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و این‌ها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی می‌کرد. حتی وقتی با امیر شوخی می‌کردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که می‌دانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا می‌گذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آن‌ها دوست بود و رابطه‌ی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال می‌گذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربه‌ای به در اتاق آمد. “کیه؟” صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشه‌ی شیطنت‌آمیز توی سرش دارد، وارد شد. _“بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده!” گفت و چشمکی زد. _“چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه!” دلم از خوشحالی قنج رفت. بهترین پیشنهاد دنیا بود _ “عالیه!” با ذوق گفتم و سریع رفتم سمت کمد. لباس‌های رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه‌ مدرسه‌ای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همین‌که آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابی‌اش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشم‌هایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. _ “عجب آفتاب گرمی!” امیر خندید. _ “بابا می‌خوام کسی نشناستم دیگه!” _“با این عینک که بیشتر شبیه دلقک‌ها شدی!” مسخره‌اش کردم. _“اصلاً برش نمی‌دارم!” با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در می‌کرد.
  25. می‌زنم صدات اگه باشی تو‌ دور از من

    همه‌جوره پیشتم تو رو نگیرن از من

    زمونه بد تا کرد.... دلم رو از جا کند

    ❤️‍🩹👣🥀

  26. به نام خدا پارت یک سال‌ها بود که سایه‌ی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش می‌تپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارت‌های رزمی بی‌نظیر و استراتژی‌های هوشمندانه‌ی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان می‌خوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایه‌هایی استوار، خبردار ایستاده‌اند، به مسیری طولانی از سنگ‌فرش‌های سفید و درخشان منتهی می‌شود. دو سوی این مسیر، باغ‌هایی سرسبز و آراسته، چشم‌نواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانواده‌ی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیم‌تر و باشکوه‌تر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیره‌کننده‌اش، نمادی از قدرت و تصمیم‌گیری است؛ اتاقی کوچک‌تر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن می‌کرد و انعکاس آن بر سنگ‌های مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی می‌کرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگی‌اش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانی‌های دنیا را از یاد می‌برد، قدم برمی‌داشت. سال‌ها بود که این دو، سختی‌های بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچه‌های تنگ و تاریک شهر تا میدان‌های نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشه‌ها می‌کشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانه‌ی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: “باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان می‌جنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم.” دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشه‌ای عظیم کاخ که منظره‌ای زیبا از شهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد. _“این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.”
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...