به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- امروز
-
پارت هشتاد و چهارم - «ساناز ایستاده برات دست میزنم و بهت افتخار میکنم.» همین که جملهی عقل به پایانِ خودش رسید، سیل عظیمی از جعبههای فلزی استوانهای شکل از بالای نزدیکترین ساختمان زندان، توی حیاط فرود اومد. در کسری از ثانیه همه جا رو دودی سفید و غلیظ در بر گرفت. بوی تندی داشت و چشمهام رو میسوزوند. همهمهی زندانیها این بار از ترس بود. عوضیها اشکآور و دودزا استفاده کرده بودن. اشکهام غیر ارادی میریختن و گلوم میسوخت. خشک سرفه میزدم و دستهام و صورتم شدیداً به خارش افتاده بودن. اما مگه اهمیتی داشت؟ دستم رو دوباره مشت کردم و شعارم رو سر دادم. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن. بینِ دود و با وجود این همه عوارضِ ناشی از سرکوبشون، جمعیت دوباره شعار رو فریاد کشیدن. با نفرت و نهایتِ خشم غریدم. - ای خواهر و برادر، داد بزن عدالت این هم توسط همگی تکرار شد. اشک ریزان پاهامون رو به زمین میکوبیدیم و هر دو شعار رو یکی پس از دیگری تکرار میکردیم. و دوباره گاز اشکآور سهمِ ما از عدالت بود. ناگهان از یکی از ساختمانها چندصد مامور ماسک ضد شیمیایی به سر و باتوم به دست، خارج شدن و به سمتمون دوئیدن. طولی نکشید که به داخل محوطه رسیدن و بلافاصله باتومهاشون روی تن و بدن بیگناهان فرود اومد. میخواستم از پشت به یکی از ماموران حمله کنم که دوتا از عوضیهای سرکوبگر از دو بازوی من گرفتن و کشونکشون من رو به گوشهی حیاط بردن. فریاد میزدم و پاهام رو روی زمین میکشیدم تا ولم کنن. من هم میخواستم باهاشون کتک بخورم، باید رهام میکردن. تماشا کردن آزار دیدنشون برام از هر درد جسمانیای دردناکتر بود، باید رهام میکردن. باید رهام میکردن تا من هم بهشون میپیوستم. من هم باید مثل اون زنان و مردان پیر و جوان به سر و صورتم لگد میخورد. من هم باید باتوم به تن و بدنم ضربه وارد میکرد. من این بازی لعنتی رو شروع کرده بودم و نباید تماشاگرش میبودم. صورتم خیس از اشک بود. شاید هم خیس از خون بود؛ حتماً داشتم خون برای همنوعان خودم میگریستم. شاید باید میمردم و اون لحظات رو نمیدیدم. - ولم کنین.. بزارین برم.. تقصیر منه.. من باید کتک بخورم.. اونا نه.. ولم کنین آشغالای عوضی.. ولم کنین بی وجدانا.. ولم کنین.. خواهش میکنم بس کنین.. نزنین.. ولم کنین.. تو رو خدا نزنین.. اونا بی گناهن.. همه چی تقصیر منه.. ولشون کنین.. نزنین.. اونا دستشون خالیه.. نزنین اونا بی سلاحن.. نزنین.. تو رو جون عزیزاتون نزنین.. نزنین.. بخدا آزاری ندارن.. نزنین.. اما نه نفرین کارساز بود، نه فریاد و نه خواهش. و من شاهدِ بیگناهان بیسلاحی بودم که با مثلاً مامورانِ حافظِ امنیت درگیر بودن. انقدر زجه زده و خودم رو به دست و پای دو سرکوبگر کوبیده بودم که داشتم از حال میرفتم. یک آن ماموران عقب نشینی کردن و صدای تیر اندازی به گوش رسید. و زندانیها که دستهاشون رو به حالت تسلیم بالا برده بودن و به سمت درهای ساختمان زندان میدوئیدن. کاش براشون میمردم که داشتن از دستِ گلوله به صاحبان گلولهها پناه میبردن.
- 85 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هشتاد و سوم عاقبت شب روز شد و لحظات موعود فرا رسید. دمِ درِ سلول ایستاده بودیم و دستهای هم رو سفت گرفته بودیم. بغضم رو قورت دادم و صدای لرزونم رو به گوش همسلولیها رسوندم. - ما.. ما باید مراقب خودمون باشیم.. هیچی مهمتر از جونتون نیست، باشه؟ همه با لبخندهایی مهربون سرشون رو تکون دادن. و سپس کیسهی مشکی به سر، به سمتِ حیاط رفتیم. صدای همهمهی جمعیت حیاط که به گوشم رسید، ضربان قلبم بالا رفت. تا چند دقیقهی دیگه قرار بود اعتراض رو آغاز کنم، اما چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ کیسه از سرم در اومد. درصد که کنارم ایستاده بود، نگاهش رو به مردمکهای لرزون و خیسم دوخت. انگشتهاش رو دور بازوهام حلقه زد و کمرش رو خم کرد تا سرش مقابل سرم قرار بگیره. - وارونک فقط از روی احساس نیومدیم، به عواقبش هم فکر کردیم. پس هر اتفاقی هم افتاد خودت رو مقصر ندون. همه به لطف تو برای اولین بار قراره در مقابل ظلم و تاریکی بایستیم. تو ناجی مایی، جناب زمینی. باشه؟ حینی که اشکهام روی گونههام میریختن سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. جمعیت هزار نفره پس از دیدن ما، صفهایی مرتب تشکیل داده بودن و آمادهی آغاز بودن. درصد، لپلپ، دیکتاتور و چاکرا هم با فاصله از هم، اولین ردیف جمعیت باشکوه رو تشکیل دادن. درصد لبخندی از روی حمایت زد و انرژی مورد نیاز بهم تزریق شد. نفس عمیقی کشیدم و به اشکهام پایان بخشیدم. دستهام رو مشت کردم و فقط اشارهها رو باز گذاشتم. قرار بود تیم سرود رو رهبری کنم و انگشتهام ریتمِ ضربات پامون رو مشخص کنه. انگشتهام رو طبق نُت توی هوا به احتزاز درآوردم و حینی که همراه همسلولیها با ریتم پاهامون رو روی زمین میکوبیدیم، شروع به خوندن کردیم. -( یار هم زندانی من، با من و همراه منی باتوم خونین بر سر ما، وطن من و هموطن منی حک شده اسم من و تو، رو تن این سلولکا ترکهی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، خونِ دلای آدماش دست من و تو باید این پردهها رو پاره کنه کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه؟ ) پا کوبیدیم، فریاد زدیم و سه دور سرود رو خوندیم. دور سوم همهی زندانیها به ما پیوسته بودن؛ پا میکوبیدن و فریاد میزدن. سرود که به پایان رسید. حالا بخش اصلی باید آغاز میشد. دستم رو با خشم مشت کردم و بالا بردم. و فریاد شُعارم که بالاخره سکوتِ دورانِ ظلم پذیرم رو شکوند و اون رو درید. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن! و تکرار شکوهمند جمعیت هزار نفری مقابلم، لبخندی از جنس افتخار رو روی لبهام نشوند. چه فرقی داشت که از چه دنیایی بودم؟ اگه به ریشه برمیگشتیم به یه نقطهی مشترک میرسیدیم. از کجا بودن مهم نبود، در کجا بودن و با که بودن، اهمیت بیشتری داشت. من همرنگ این جمعیت مقابلم بودم و اونها هم همرنگ من. من ظلم دیده بودم و شاید اونها حتی بیشتر از من در حقشون جفا شده بود. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن! و دوباره تکرارِ باشوکتِ جمعیتِ مقابلم که از پیرمردان، مردان میانسال و مردان جوان تشکیل شده بود. اما آگاه بودم که عدهی بیشماری هم قطعاً مثل من، زنانی بودن که بالاجبار فقط پوستهی مرد به تن داشتن. در این لحظه و در این نقطه جنسیت معنا نداشت و چه زن و چه مرد، تموم زنانگی و مردانگیشون رو جمع کرده بودن و برای مبارزه با ستم و ستمکار بالاخره سکوتشون رو شکسته بودن.
- 85 پاسخ
-
- 1
-
- دیروز
-
پارت هشتاد و دوم همه خسبیده بودن جز من و درصد. من توی جام نشسته بودم که درصد از سرویس بهداشتی خارج شد. جاش رو کنارم پهن کرد و نشست. توی قلبم زلزله اومد و درونم رو پر از آواره کرد. این روزها حتی حضورش هم من رو به هیجان مینداخت. آب دهنم رو قورت دادم. بالشتم رو برداشتم و ایستادم. میخواستم دوباره به پاتوقم پناه ببرم. و دوباره صدای بغض آلود عقل که لحنی پر از خواهش داشت. - «ساناز! لطفا نرو و چند کلمه باهاش حرف بزن. قول میدم عقل خوب و با ادبی باشم.» دلم برای لحن مظلوم و معصومیت عقل سوخت، ولی اون یه موذماری بود که دومی نداشت. تا خواستم قدم بردارم، مچم توسط شخصی اسیر شد. گرمی انگشتهاش رو سفت دورِ مچم پیچیده بود و مجال حرکت نمیداد. اخمهام رو توی هم کشیدم. - ول کن درصد. دستم رو رها نکرد که هیچ، بلکه جوری به سمت خودش کشید که زیر پام خالی شد و معلق موندم. جیغم رو توی گلوم خفه کردم و حینی که چشمهام از شوک بسته میشدن درودم رو به سقوطم فرستادم. چرا دردم نگرفت؟ چقد سفت و در عین حال نرم بود. چشم باز کردم. صدای جیغ ذوق زدهی عقل بین نمیکرههای مغزم پژواک شد. درصد دراز کشیده بود و من با ماتحت روی قفسهی سینهش فرود اومده بودم. وای خدا حالا دیگه نگران رسوایی و آبرو نبودم، چون دیگه وجود نداشتن. حرارتِ خجالت توی جریان خونم به حرکت در اومده و قطعاً تموم چهرهم رو به رنگ خونم در آورده بود. از شرم لب پایینیم رو گزیدم. تا خواستم وایستم درصد پیشبینیم کرد و سفت از بازوهام گرفت. سپس توی جاش نشست و من رو مثل یه مادری که میخواد به نوزادش شیر بده، توی آغوشش گرفت. - «من.. من.. ذوب شدم!» سرم روی سینهش بود و به تپشهاش که قطع به یقین از قلب من هم کوبندهتر بودن، گوش فرا میدادم. - چرا ازم فرار میکنی؟ حتما باید تله موش بذارم تا گیرم بیفتی؟ سرم رو بیشتر توی سینهش فرو بردم. - ولم کن. - «خیلی پررویی ساناز!» و درصد که دستهاش رو بیشتر دورم فشرد. - اگه ولت کنم بازم فرار میکنی جناب موش. لبهام رو روی هم فشردم تا با دیدن لبخندم رسوای درگاهش نشم. در عوض با لجبازی مخاطب قرارش دادم. - نوموخام. ولم کن. اما توی دلم نذر و نیاز کردم که ولم نکنه و بیشتر توی بغلش بمونم. خدایا کاش چند لحظه تیم بدبختکُنت رو متوقف میکردی و اجازه میدادی من کمی آرامش بگیرم. شونههای درصد لرزیدن. با لحنی که رگههای پررنگِ خنده خودشون رو مینماییدن، گفت: - طبق شواهد تو، وارونکِ ENTP، خیلی غد، لجباز، یه دنده و مودیای. لبخندی محو به صورتم منگنه زدم و دستهام رو مشت کردم تا دورِ کمرش نپیچونم. - میشه مثل خودت باشی؟ همونی که درون و بیرونش یکی بود. چونهش رو روی سرم گذاشت و ناراحت زمزمه کرد. - به نظرت نامردی نیست که دستت رو به سمتِ منِ داخل چاه دراز کردی و نیمهی راه رهام کردی تا سقوط کنم؟ - «وای قلبم!» برای یه لحظه سکوت توی وجودم پیچید. چونهم لرزید. من هیچوقت رهاش نکرده بودم. من فقط بابت اون پنجاه درصد نگران بودم، همین. حق نداشتم نگران باشم، داشتم! اما برخلاف عقیده و باورم، حینی که یه قطره اشک از چشمم روی پیراهنش فرود اومد، دستهام رو دور کمرش سفت حلقه کردم. - «هعی.. من.. دوباره.. غش!»
- 85 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت هشتاد و یکم روزِ جار اندازی داخل حمام، پس از اینکه پنج کمک از غیب رسید به خودم جرعت دادم و به سمت یکی از حمامهای خالی گریختم. درش رو قفل کردم و زیر آب یخ ایستادم. اون لحظات حس میکردم آگاه کردن زندانیها توی حمام، از عهدهی من خارجه. در واقع قرار بود دیکتاتور، چاکرا، لپلپ، درصد و من؛ همگی حمام به حمام در بزنیم و حین خوندن متن دم گوش زندانی، یه ماساژ رایگان به اندازهی ۴۰ ثانیه بهشون بدیم. اما من خودم رو کنار کشیده بودم. اون روز هم به هیچ عنوان به تن عریانِ خودم چشم ندوختم و چشم بسته، لباسهام رو پوشیدم. نمیدونستم چطور قراره مابقی دو سال از محکومیتم رو با این بدن بگذرونم؛ ممکن بود؟ اولین و آخرین بار توی رختکن تن جدیدم رو دیده بودم و از دیدن دوبارهش وحشت داشتم، در حدی که چشم بسته دوش میگرفتم و دستشویی میکردم. وقتی هم به سلول برگشتیم، بلافاصله برای وعدهی ناهار به آشپزخونه فراخونده شدم و دو دستی دستور پخت سوپ رو تحویل دادم. اون وعده هم بدون تست حتی یه قطره ازش به سلول بازگشتم. و دوباره از درصد گریختم؛ مدام حواسم رو پرتِ چیزی میکردم تا ابداً برخوردی باهاش نداشته باشم. برای شام هم خودم رو توی جام به ناخوشی زدم و به آشپزخونه نرفتم؛ دستور پخت کم داشتم و نمیخواستم با درصد برخورد و صحبت خصوصی داشته باشم. دو روز بعد هم به همین منوال گذشت؛ خوندن متن فراخوان برای زندانیهای در حال دوئیدن، بازگشت به سلول، صبحانه، آشپزخونه و تقبل کردن دستور پختهای قرمهسبزی، قیمه، آبگوشت و کتلت. که دستور کتلت رو به سختی و با تکیه بر دانش دست و پا شکستهی خودم از زبان وارونی، نوشتم. هرچند خروجی بسیار لذتبخش بود و توی عمرم کُتلت به اون خوشمزگی نخورده بودم. دو روز عین برق و باد گذشته بود و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم و سرودی که نگاشته بودم رو زمزمه میکردیم. شعارها رو هم نوشته بودم و در کل همه چیز بی عیب و نقص به نظر میرسید. اما عصبی بودم و این خشم ریشه در استرس داشت. - « چرا نمیگی تو این دو روز درصد رو از من گرفتی، هوم؟ یزید!» عقل تموم این دو روز خودش رو کشت تا من یه جمله با درصد گفت و گو کنم، اما مرغ من یه پا داشت و باید عقل رو ادب میکردم. که در نهایت بغضش شکست و مثل بچههای خردسال زیر گریه زد. توی این دو روز هر چقدر من سعی بر فرار از درصد داشتم، اون بیشتر تلاش میکرد با من ارتباط بگیره.
- 85 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@bhreh_rah عزیزم جلدتون تاییده؟ -
پارت صد و پنجاه و هفتم عین ماهی که از اب بیرون افتاده لب هام تکون می خورد ، ولی صدایی ازم در نمیومد ! از داخل خونه صدای اشنایی به گوشم رسید ، صدایی که تا دیروز باعث آرامشم بود الان سوهان روحم شده بود ، گفت : _ دایا ، مگه نگفتم لباس رو دربیار ؟! گوشام سوت کشید ، چند ثانیه بعد خودش هم تو درگاه قرار گرفت ، داشت به اون دختر نگاه می کرد ، چه قدر رنگ یشمی بهش میومد ، چه قدر قشنگ نگاهش می کرد ! نگاه دختر و گرفت و به من رسید با دیدن من حیرت کرد ، اکسیژن کم آورده بودم و هر آن ممکن بود روی زمین بیوفتم ، دستم و به دیوار گرفتم ، اروین با دیدن حالم گفت : _خوبی صدف ؟ باور کن اونجوری که فکر می کنی نیست توضیح میدم ! دستش رو که میومد سمتم پس زدم و دوییدم سمت اسانسور و تا قبل اینکه برسه دکمه طبقه خودم رو فشار دادم . وقتی به طبقه خودم رسیدم ، سمت در باز خونه دوییدم ، اروین هم خودش رو از پله های اضطراری رسونده بود تقریبا اسمم رو فریاد میزد، قبل اینکه بهم برسه خودم و تو خونه پرت کردم و در و تو صورتش بستم ، هر چی صدام کرد جواب ندادم ، همه جا دور سرم میچرخید ، خاطراتمون تو سرم مرور میشد ، از جام بلند شدم ، دیوانه شده بودم هر چی دم دستم میرسید و پرت می کردم ، کل خونه رو بهم ریخته بودم ، نمیدونم چه قدر گذشت که انرژیم تحلیل رفت و روی زمین نشستم ، دیگه صدای اروین نمیومد ، چشمه اشکم خشک شده بود ، نمیدونم چه قدر گذشت که صدای در اومد و به دنبالش صدای نگران کامی که ازم می خواست در رو براش باز کنم !
-
پارت هفتاد محمود خان که متوجه اوضاع شد، صداش و آورد پایین رو به من گفت: ـ شک نکرد؟! گفتم: ـ نه فکر نکنم، اینقدر خوشحال شد که به این چیزا اصلا فکر نمیکنه...فقط... محمود خان با ابهت نگاهم کرد و گفت: ـ فقط چی؟! همینجور که نگاهم به گل قالی بود گفتم: ـ خیلی چشماش برق زد و واسه اولین بار بهم گفت منو مثل مادرش میدونه و راستش من یکم... محمود خان که میدونست ادامه جملم چیه؛ حرفم و قطع کرد و گفت: ـ زن الان وقت احساساتی شدن نیست...ببینم مگه خودت این پیشنهاد و ندادی؟؟ حالا میخوای بزنی زیرش؟ سریع گفتم: ـ نه اصلا ولی... دوباره حرفم و قطع کرد و گفت: ـ دیگه ولی و اما و اگر نداره...الان که طالب قراره بیاد خواستگاری قبل از اینکه پاش به خونه من برسه باید شرش کنده شه! سریع گفتم: ـ نه اینجوری خیلی تابلوئه!! من یه فکر بهتری دارم.
- 70 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت صدو پنجاه و ششم تا عکس رو بفرسته من مردم و زنده شدم ، بلاخره عکس آپلود شد و بازش کردم ، عکس یک سند بود ، سند ازدواج اروین با دختری به اسم دایانا کیان مهر بود ، صفحه گوشی تار شد به خودم که اومدم دیدم اشک هام پشت سر هم داره روی گونه هام سرازیر میشه ؛ زیر لب گفتم دروغه ، همش دروغه ، رفته رفته صدام بالا رفت و گوشی رو به سمتی پرت کردم ، انگار بهم جنون دست داده بود . چند ثانیه که گذشت ، اروم تر شدم و تصمیم گرفتم برم با چشم های خودم ببینم ، مثل مجسمه ای از یخ به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه بیست و دو رو فشار دادم ، هر طبقه ای که میگذشت ، انگار به قتل گاهم نزدیک میشدم ، اسانسور که ایستاد ، چند دقیقه طول کشید تا بتونم بیرون برم انقدر طول کشید که چراغ های اسانسور خاموش شد ، بلاخره بیرون اومدم و به سمت واحد رفتم و زنگش رو به صدا دراوردم . از نظرم سال ها طول کشید تا اون در باز بشه ، کاش باز نمی شد ! وقتی باز شد یک دختر ریزه میزه مو مشکی با چشم های درشت و لب های سرخ و پوست سفید جلوی در ظاهر شد ، با دیدن لباس توی تنش خون تو رگ هام یخ بست ، لباسش همونی بود که تو شمال پشت ویترین پسندیده بودم ، همون لباس شب مشکی و باز ، دختر با لبخند لوندی گفت : _بفرمایید عزیزم ؟! با کی کار داشتید ؟ حالتون خوبه ؟!
-
خانم شاید عکس نمایه خود را تغییر داد
-
Jinus عضو سایت گردید
-
#نود و هفتمین متن نیمهشب خدایا چقدر خوبه که یه ساعتی از شبانه روز و میخوابیم...میتونیم توی رویاهامون غرق بشیم و چیزایی که امکان اتفاق افتادنش توی زندگی واقعی، سخته رو تجربه کنیم. لذت چشیدن اون رویا و آرزوم و با هیچ چیزه دیگه عوض نمیکنم. 23:23 چهارم اسفند
-
شایان محسنی عضو سایت گردید
-
وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: - یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: - از کی برای کی؟ اون پسر گنده بک دیگه گفت: - نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. - نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن.
- 39 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان یارگیلاما از لبخند زمستان کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: یارگیلاما 🖋 نویسنده: @لبخند زمستان از نویسندگان اختصاصی انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، مذهبی 🌸 خلاصه داستان: ساسان، پسری با قلبی مهربان اما پسری مغرور و جذاب با فرهنگی متفاوت، در تلاش است تا از تنهایی هایش فرار کند و به خود واقعیاش دست یابد... 📖 برشی از رمان: – میدونی اگه نروم، مدیون امام حسین و حضرت زینب میشم؟ 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/23/دانلود-رمان-یارگیلاما-از-لبخند-زمستان/