تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسهی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همینجا بود که میتوانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با ذوق درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر میگذاشتم وقتی میخواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباسهای ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفشهای چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و اینها هدیههای من است. همین که نگاهم به اینها میافتاد، انگار تمام خستگیام میپرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ میداد. آره، ما شش ساله که هم را ندیدهایم، ولی اینها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با اینها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و اینها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی میکرد. حتی وقتی با امیر شوخی میکردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که میدانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا میگذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آنها دوست بود و رابطهی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال میگذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربهای به در اتاق آمد. “کیه؟” صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشهی شیطنتآمیز توی سرش دارد، وارد شد. _“بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده!” گفت و چشمکی زد. _“چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه!” دلم از خوشحالی قنج رفت. بهترین پیشنهاد دنیا بود _ “عالیه!” با ذوق گفتم و سریع رفتم سمت کمد. لباسهای رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه مدرسهای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همینکه آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابیاش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشمهایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. _ “عجب آفتاب گرمی!” امیر خندید. _ “بابا میخوام کسی نشناستم دیگه!” _“با این عینک که بیشتر شبیه دلقکها شدی!” مسخرهاش کردم. _“اصلاً برش نمیدارم!” با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در میکرد.
-
میزنم صدات اگه باشی تو دور از من
همهجوره پیشتم تو رو نگیرن از من
زمونه بد تا کرد.... دلم رو از جا کند
❤️🩹👣🥀
-
به نام خدا پارت یک سالها بود که سایهی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش میتپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارتهای رزمی بینظیر و استراتژیهای هوشمندانهی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان میخوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایههایی استوار، خبردار ایستادهاند، به مسیری طولانی از سنگفرشهای سفید و درخشان منتهی میشود. دو سوی این مسیر، باغهایی سرسبز و آراسته، چشمنواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانوادهی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیمتر و باشکوهتر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیرهکنندهاش، نمادی از قدرت و تصمیمگیری است؛ اتاقی کوچکتر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن میکرد و انعکاس آن بر سنگهای مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی میکرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگیاش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانیهای دنیا را از یاد میبرد، قدم برمیداشت. سالها بود که این دو، سختیهای بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچههای تنگ و تاریک شهر تا میدانهای نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشهها میکشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانهی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: “باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان میجنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم.” دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشهای عظیم کاخ که منظرهای زیبا از شهر را به نمایش میگذاشت، خیره شد. _“این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.”
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و هفت🩸 همیشه توی ماشین، بطری آب داشتم. شروع به شستن زخمهام کردم. برخورد آب، سوزش جراحاتم رو کمتر کرد. هر لحظه سرم رو بالا میآوردم و اطرافم رو رصد میکردم تا کسی من رو توی اون وضع نبینه. در نهایت، بعد از بستن زخمهام با تکهای از پارچه لباسم، به خونه برگشتم. در رو که باز کردم، ویل و نیک جلوی تلویزیون بودن. کلارا زیر گوش بازرس چیزی زمزمه کرد که از چشمم دور نموند. بعد به سمتم اومد و با دیدن دستهام، جیغ کشید: - چه بلایی سر دستات اومده؟ به سمتم اومد و من دستم رو عقب کشیدم. بازرس از آشپزخونه بیرون اومده بود و با کنجکاوی، از دور ما رو نگاه میکرد. ویل و نیک هم با فریاد کلارا، توجهشون جلب شد. از مرکز توجه بودن خوشم میاومد، اما نه برای دلسوزی. کوتاه گفتم: - چیزی نیست. به بازرس نگاه کردم و پرسیدم: - پرونده رو پیدا کردی؟ بازرس و کلارا نگاه کوتاهی به همدیگه انداختن و بعد، بازرس جلو اومد. چهره جدی به خودش گرفته بود که با موهای شونهنخوردش در تضاد بود. گفت: - اینجا نیست. ویلیام متفکر چونهش رو لمس کرد و گفت: - منظورت از اینجا دقیقا کجاست؟ مثلا توی اتاق نشیمن نیست؟ یا توی اتاقخواب نبود؟ زیر مبلها رو گشتی؟ زیر فرش چطور؟ گاوصندوق داری؟ وای نه! تو اینقدر حقوق نمیگیری که حتی پسانداز داشته باشی، چطور میتونی یه گاوصندوق... من و کلارا همزمان گفتیم: - ویل خفه شو! ويليام دستهاش رو روی سینه جمع کرد و به شکل نمایشی ازمون دور شد. بازرس فرصت پیدا کرد تا اعتراف کنه: - توی خونه نیست، من اشتباه میکردم. پرونده توی اداره، توی کشوی میزمه. به گوشه فرش خیره شده بود و بعد از گفتن این حرف، نفس راحتی کشید. نفسراحتی که آدمها معمولا بعد از زمین گذاشتن یه بار سنگین میکشن.- 37 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
پارت صد و چهارده سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم ، به غیر چند تا چوب لباسی چیز دیگه ای توش نبود ، چمدونم رو باز کردم و لباس هام رو به ، چوب لباسی ها زدم و داخل کمد گذاشتم ، به خودم تو اینه نگاه کردم ، شلوار جین بگ ، شومیز سفید رنگ با تیشرت هم رنگ زیرش ، موهای مواجم که آزاد دورم ریخته بودم شال حریر ابی رنگم که روی موهام آزادانه انداخته بودم ، و ارایشی ملیح و دخترونه ، لباس هام رو کمی با دست مرتب کردم و لیپ گلاسم رو تمدید کردم و بیرون اومدم ، همزمان با من نازی هم بیرون اومد ، لبخندی رد و بدل کردیم و به سمت پایین راه افتادیم ، از پله ها که پایین اومدیم ، مامان و مهلا جون پیش هم نشسته بودن و به حرف مرد ها گوش میدادن ، نازی روی مبل تکی که بغل مامان اینا بود ، نشست و منم به ناچار روی تک صندلی که خالی بود از قضا کنار اروین بود جا گرفتم ، اروین لب خند شیطونی تحویلم داد ،که با ناز جواب دادم و سرم رو به طرف مهلا جون برگردوندم که گفت : _چه زود اومدید دخترا ، استراحت می کردین ! نازی گفت : من که تو ماشین یکم خوابیدم ، خسته نبودم عزیزم . منم لبخند زدم و گفتم : هوای شمال ادم رو سر حال میاره ، خواب رو از کله ادم میمیپرونه! مهلا جون گفت : راست میگی عزیزم ، منم خیلی شمال رو دوست دارم ، هر موقع میایم و برمیگردیم تا یک هفته سرحاله سرحالم . لبخندی به روش پاشیدم و چیزی نگفتم ، چند دقیقه که گذشت ، آقای مهرزاد که بی نهایت خونگرم بود رو به من کرد و گفت : خب خانوم خانوما ، شنیدم تو المان هم دانشگاهی این اقا پسر ما هستی ، اذیتت که نکرده تا حالا ، اگه کرده بگو خودم گوشش رو بپیچونم . لبخند کوچولویی زدم و گفتم : نفرمایید ، اقا اروین به گردن من حق دارن ، جز کمک و خوبی از ایشون ندیدم . لبخند مهربونی بهم پاشید و گفت : هر کاری کرده وظیفه اش بوده دخترم ، ما ایرانی ها همه جا باید پشت هم باشیم ، خون ایرانی با همدلی عجینه عزیزم. بابا سری به تایید تکون دادو گفت : گل گفتی آرمان خان ، البته این بزرگمنشی شما خانوادتون رو میرسونه ، من به شخصه از اروین جان ممنونم که هوای صدف ما رو داشته . اروین با خوش رویی گفت : نفرمایید، باعث افتخارم بوده .
- امروز
-
پارت صدو سیزده بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک و با طراحی مدرن بود ! معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت ! خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود . با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس ! وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت : _ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم . بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه ! مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت : _ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید . مامان با لبخند گفت : _ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید . و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن . از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود . بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت : _ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید . بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ، نازنین لبخندی بهمون زد و گفت : _چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید . مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم . با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت، با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود، نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود .
-
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن Paradise کرد
-
Paradise شروع به دنبال کردن سحر قاسمیان کرد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شصت و سوم گفتم: ـ نه لازم نیست! موهامو گذاشت پشت گوشم و گفت: ـ آخه چرا؟؟! تو که خوب بودی! کسی حرفی بهت زده؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه پوریا گیر نده لطفاً! بعدش اون عروسک سالیوان و دادم دستش و گفتم: ـ این دیگه چیه؟! لبخندی زد و گفت: ـ اینم همون داستان قشنگیه که برام تعریف کردی! امروز تا دیدمش یاد تو افتادم! لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ مرسی! پوریا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود، از قیافش کاملا مشخص بود. و هر طور شده میخواست بفهمه که من چم شده و چرا اینجوری رفتار میکنم! دستم و گرفت و گفتم: ـ پوریا داری چیکار میکنی؟! همینجور که منو دنبال خودش میکشید گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! وای حالا باید چیکار میکردم! وقتی اون حسی بهم نداشت، منم نمیتونستم از احساساتم بهش اعتراف کنم. واقعا خیلی ضایع بود! -
رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
s.a شروع به دنبال کردن رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا میخواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که میتواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگتر؟
- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و شش🩸 (نارسیس) از وقتی یادم میاومد، زمانی که خشم توی سینهام به خسخس میافتاد، باید یه چیزی رو خرد میکردم تا آروم بگیرم. مشتهام اول آروم بود، رفتهرفته تند و وحشی شدن. دیگه نمیتونستم مهارشون کنم. ضربان خشمم داشت توی دستهام خودش رو نشون میداد. درخت با تمام قوا پابرجا بود و ضربههام کوچکترین لرزی به تنش نمیانداخت. فرق من و اون همین بود، درخت ریشه داشت و من بیریشه بودم. مثل قایق سرگردونی که موج اون رو بازیچه خودش میکنه و در آخر، میبلعتش! نفهمیدم چقدر طول کشید، فقط مشت میزدم. حتی وقتی پوست دستهام شروع کرد به پاره شدن، وقتی بند انگشتهام داغ شد، وقتی اولین قطره خون افتاد روی ریشههای درخت… باز هم ادامه دادم. خون گرم از میون شکافهای پوستم سُر میخورد، روی مچ جاری میشد و قطرهقطره به دل خاک سقوط میکرد. چند دقیقه بعد، ضربههام کند شدن. بازوهام رو سنگینتر از همیشه حس کردم. نفسهام بریده و عمیق بود؛ سینهام بالا و پایین میرفت، مثل موجی که تازه از طوفان برگشته باشه. آخرین مشت رو هم زدم… و دیگه ادامه ندادم. دستم همونجا، روی چوب زبر، بیحرکت موند. نگاهم آهسته پایین اومد؛ اول به دستهام، بعد به خون روی درخت، و دوباره به دستهای خودم. انگار به خودم اومدم. - من... چیکار کردم؟ انگشتهام لرز خفیفی داشتن که از سرما نبود، از بهت بود! زخمها تازه شروع به سوزش کردن؛ سوزشی تیز و هشداردهنده. تنه درخت دیگه قهوهای نبود؛ لکههای سرخ، مثل یه نقشه غیرمعمول روی اون پخش شده بودن. خون توی شیارهای پوست درخت فرو رفته و ردهای نامنظمی ساخته بود. تازه فهمیدم که اون مشتها رو نه فقط به درخت… بلکه به تن خودم زدم. دستم رو بهزحمت از تنه جدا کردم و چند قطره دیگه چکید. سرم کمی کج شد؛ حالتی شبیه تماشای ویرونهای که خودت ساختیش. به خونه بازرس چشم دوختم، باید این دستها رو مخفی میکردم.- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیز جان اسمشرو بذارید پروتکل پژواک، سایه های فساد.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن ... کرد
-
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن .-. کرد
-
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن nastaran کرد
-
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن Alen کرد
-
Alen شروع به دنبال کردن سحر قاسمیان کرد
-
سحر قاسمیان عکس نمایه خود را تغییر داد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شصت و دوم پوریا یکم مکث کرد و گفت: ـ دیگه داری چرت و پرتی میگی ملیکا! چه ربطی داره؟؟! دیگه واینستادم! راستش هیچ کدوم از حرفای بعدشم نشنیدم! یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟! خیلی ناراحت شدم. انگار یه چیزی تو وجودم شکست...حداقلش انتظار داشتم که اونم اونقدری که پشتم بوده و دستامو ول نکرده، مثل من چیزی حس کرده باشه اما اینا فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم و تا میتونستم گریه کردم...دیگه کم کم داشت خوابم میبرد که یهو در اتاقم باز شد و دیدم یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد...چشمامو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست...بدون کوچیکترین ریعکشنی، پتو رو کشیدم رو سرم که پوریا اومد سمت تختم و گفت: ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین، چرا نیومدی؟! جوابشو ندادم. اومد گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید و سالیوان و گذاشت بغل گوشم و منم دوباره بدون اعتنا پتو رو کشیدم رو سرم...پوریا با تعجب گفت: ـ وا دختر!!! تو چت شده؟؟! گریه کردی؟! با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد! چی میگفتم؟! میگفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه میکنم؟! با از اینکه نمیتونی تو چشمای بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه میکنم؟! با این فکرا شدت گریهام بیشتر شد...پوریا به زور منو از زیر پتو کشید بیرون و اشکام و پاک کرد و با ترس پرسید: ـ باوان بهم بگو چیشده؟! نگاش کردم...برای چند ثانیه فقط نگاش کردم! اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟! آروم دستشو پس زدم و گفتم: ـ چیزی نیست! یکم دلم گرفته! ـ میخوای حرف بزنیم؟! -
سحر قاسمیان عضو سایت گردید
-
AR10 عضو سایت گردید
-
mahiafshar عضو سایت گردید
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و پنج🩸 - نارسیس بدون بلادبورن هیچی نیست، اونجا چیزی فراتر از یه رستوران براش ارزش داره. میتونی درک کنی فرانک؟ بازرس ناخوداگاه سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. یک آن، به خودش اومد و فهمید چیکار کرده، اما دیگه دیر شده بود. وقتی به کلارا نگاه کرد، پوزخند مرموزی روی لبهای صورتیش بود. پیروزمندانه گفت: - پس درسته... تو فرانک ویکندی، همون قاتل فراری! گوشهای بازرس داغ شد. سالها بود که با این اسم خطاب نشده بود، انگار برخلاف این دوروز، بالاخره یه حسی داشت توی چشمهاش نمایان میشد... حس ترس! با لحن سردی پرسید: - تو از کجا... - نارسیس همه چیزو میدونه. بازرس احساس کرد سرش داره گیج میره. رازی که باعث شد از کشورش فرار کنه، داشت فاش میشد؛ اونم به همین راحتی. کلارا که بازرس رو کیش و مات شده دید، ادامه داد: - نمیدونم چرا در این باره بهت چیزی نگفته، به راحتی میتونست از نقطهضعفت استفاده کنه و به هدفش برسه، اما تصمیم گرفت سکوت کنه. این از نارسیسی که من میشناسم، خیلی بعیده... به اینجای حرفهاش که رسید، ساکت شد. انگار این اتفاق، پازلی بود که هیچجوره نمیتونست حلش کنه. نفسی گرفت و ادامه داد: - فقط اینو میدونم که اگه تا فردا بلادبورنو پس نگیره، هیچوقت خودشو نمیبخشه و مرگ مادرش بیهوده میشه. صدای باز شدن در، به بازرس فرصتِ سوال پرسیدن رو نداد. نارسیس برگشته بود و صورتش مثل همیشه، یه تیکه یخ منجمد بود. کلارا قبل از اینکه آشپزخونه رو ترک کنه، آروم زیر گوش بازرس گفت: - نگران نباش! تا وقتی نارسیس نخواد از این راز استفاده کنه، من هم حق این کارو ندارم.- 37 پاسخ
-
- 2
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و چهار🩸 (از زبان سوم شخص) با کوبیده شدن در توسط نارسیس، سکوت عجیبی خونه رو فرا گرفت. مردی که داشت مراحل تغذیه ملخها رو توی تلویزیون شرح میداد، تنها متکلم خونه محسوب میشد. بازرس نفس راحتی کشید، به نظرش دیگه لازم نبود وانمود به گَشتن کنه و نارسیس هم متوجه شده بود که بازرس قرار نیست کمکی بهش بکنه. امیدوار بود به زودی توی آلونکش تنها بشه و هیچوقت دوباره نارسیس رو نبینه. کلارا وقتی مطمئن شد نارسیس از خونه رفته، از اتاق بیرون اومد. به نیک گفت: - من حواسم بهش هست. نیکولاس هم به سمت ویل رفت و یک مشت از پفیلای پنیرش رو توی دهنش جا داد. کلارا یقه بازرس رو گرفت و توی صورتش غرید: - حالم از دروغگوها بههم میخوره! یک روز کامل وقتمونو هدر دادی و هیچی به هیچی. شما آدما همتون شکل همین، همتون پست و دورو و عوضی هستید! آب دهن کلارا با شدت توی صورت بازرس پرت میشد. همهچیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود که حتی نتونست اعتراض کنه. حدس زد اولین آدمی نیست که این دخترکوچولو رو از خودش ناامید کرده. - متاسفم! کلارا جا خورد، خودشم همینطور. نمیدونست چرا از دختر پریشون جلوش عذرخواهی کرده بود، فقط حس میکرد به نمایندگی از آدمهای دیگه، لازم بود این کار رو انجام بده. خشم کلارا فروکش کرد. یقیه بازرس رو ول کرد و نفسعمیقی کشید. بازرس هرلحظه منتظر بود دوباره طغیان کنه! اما کلارا راه دیگهای رو انتخاب کرد. به مردمکهای قهوهای بازرس نگاه کرد و صادقه گفت: - نارسیس... فقط دو روز دیگه وقت داره، وگرنه رستورانو برای همیشه به عموش میبازه. اون لحظه، بازرس نتونست به این احتمال فکر نکنه که شاید عموی اون گربهوحشی، گزینه خیلی بهتری برای مدیریت رستوران باشه. البته که از این افکار چیزی به زبون نیاورد تا کلارا بتونه حرفش رو بزنه.- 37 پاسخ
-
- 2
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
#پارت_15 ساناز و مامان تو آشپزخونه بودن. سردار وسط پذیرایی لم داده بود و سانای از سر و کولش بالا میرفت. خشی معلوم نبود دقیقاً کدوم گوریه! بابا هم طبق معمول، با تمام تمرکز اخبار میدید. ماشاالله همهشون هم آماده، آراسته، با لباسهای “چلوخوری” مخصوص مهمونی! منم با شیطنت تمام، یواش یواش از پشت به سردار نزدیک شدم… تا رسیدم پشتش، یهو دم گوشش جیغ کشیدم: «واااااااااای سرداااااااار!» صدای جیغ بنفشم رسماً زلزله انداخت تو خونه! بابا زهرش ترکید، کنترل از دستش پرت شد! خشایار که معلوم شد تو دستشویی بوده، درو با وحشت باز کرد و با شلوار آویزون دوید تو راهرو، هی میگفت: «ساناز؟ ساناز؟!» ساناز و مامان هم تو آشپزخونه با دستهای لرزون به هم آب قند میدادن! اما سردار… نگم براتون! با چشمای گشاد و قیافهای وسط خشم و سکته، نگام میکرد و قدمبهقدم میومد جلو. منم در حال عقبرفتن بودم. سوگند: «داداش گلممم! این شوخی بود، فقط شوخی!» سردار: «تو آخر منو سکته میدی با این شوخیات! داری شوهر میکنی، یکم ادم باش! به خدا اگه آرتین نگیردت، رو دستمون میمونی، میترشیها!» دستمو زدم به کمرم و گفتم: «جنابعالی به فکر من نباش، به فکر اون دوستدخترای عتیقه ات باش، که یکی از یکی بادکنکترن!» صدای خنده همه بلند شد. بابا: «حالا چرا بادکنک، دختر؟!» سوگند: «بابایی خب همشون عملیان دیگه! از بس ژل زدن و خودشونو باد کردن، رسماً یهتیکه پلاستیک مصنوعیان. اگه برن استخر، رو آب شناور میمونن!» صدای خنده بلندتر شد. مامان، طبق رسم همیشگی، فقط سری از روی تأسف برام تکون داد و نفس عمیقی کشید، آمادهی شروع سخنرانی تربیتیِ مادرانهاش بود که… زینگ زینگ سردار درو باز کرد و ما هم با عجله صف کشیدیم برای استقبال. اول از همه آقاجون اومد تو. با همون ابهت همیشگیاش یکییکی رو بوس کرد و رسید به من. منم طبق معمول با نیش باز و لبخند تا بناگوش گفتم: «سلام آقاجون!» با چشمای ریز شده نگام کرد و گفت: «نیشتو ببند دختر، امشب شب خواستگاریتِ، یه کم سنگین باش!» (یه ور دلم خندید، یه ور دلم لرزید!) بعد از اون، عمو اومد — مثل همیشه با آغوش باز. همه رو بغل کرد و گفت: «قربون شماها برم!» وقتی رسید به من، با خنده بوسم کرد و گفت: «چه خوشگل شدی عروسخانم!» و بعد… نوبت اون وصلهی ناچسب بود: ارسینِ خر! اون و زنش نوشین هم رسیدن، منم فقط با لبخند دندونی سکوت کردم که شر درست نکنم اما… بعد از اون همه همهمه، بالاخره نوبت رسید به تک شاه قلبم… اووووق! آرتین وارد شد — با یه دستهگل گنده تو دستش. بعد از سلامواحوالپرسی، گل رو داد دستم و لبخند نصفهنیمهای زد (از اون لبخندایی که نصفش “آقازادهطور” بود، نصفش هم “مضطربطور”!). همه رفتن سمت پذیرایی و نشستند، اما ساناز نزاشت من برم. دستمو گرفت، کشیدم تو آشپزخونه: ساناز: «بشین فعلاً اینجا، خلبازی در نیاریها… یهوقت پسر مردمو نسوزونی!» منم با چشغره نگاهش کردم و گفتم: سوگند: «بشین بینم بابا! یهجوری فاز میگیری انگار صدتا خواستگار رد کردی. از همون اولم بیخ ریشِ خشایار دیوونه بودی!» پرِ دماغش از عصبانیت بالا و پایین میرفت، آمادهی فوران بود که صدای مامان از پذیرایی اومد: «سوگند، عزیزم!» یعنی چی؟ یعنی “زلیلمرده پاشو چایی بیار!” (به خدا اگه همیشه خواستگار داشتیم، مامانهامون اینطور مثل مدیر کل صدا نمیزدنمون) ساناز چاییها رو ریخت و سینی رو گذاشت جلو پام. منم با هزار وسواس، لبخند به لب، راه افتادم سمت پذیرایی… اول سینی رو گرفتم سمت آقاجون. با جدیت خاص خودش، چایی رو برداشت و حتی یهذره هم لبخند نزد. به ترتیب همه ازم گرفتن، تا رسیدم به… خود گشادخان، آرتین! چشمتون روز بد نبینه پام گیر کرد به لبهی فرش، و من با سینی و همه خرتوپرتاش، مستقیم رفتم با مخ تو شکم آرتین! چایی، قند، بخار… همه پخش زمین و لباسش شدن. اونم فوری پرید بالا و جیغ زد: آرتین: «آااخ! سوختممم! سووختم!» وسط اون بلبشو، خشایار و سردار و ارسن مثل سه تا اسب آبی، از خنده روی مبل ولو شده بودن. نه کسی اومد کمک کنه، نه رحمی در کار بود!
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شصت و یکم گفت: ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟! پوریا گفت: ـ لطفا ملیکا! عمو ول کرده، دیگه توروخدا تو شروع نکن! ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟! دختری که تا الان مثل هر کس دیگهایی میرفت پی زندگیه خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟! پوریا با جدیت گفت: ـ چون من قصد ندارم، جون یه بیگناه رو بگیرم ملیکا! ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش! بفرستیمش یهجای دیگه! از اونورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون و میده یا نه! پوریا آروم زیر لب گفت: ـ اون همچین دختری نیست! ملیکا خندید و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار چند ساله دختره رو میشناسی! این دختر زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا! الآنم بخاطر ترسش مدام پیش توئه نه چیزه دیگه! پوریا گفت: ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این ستم بجز تو با دخترای دیگه اصلا همکلام هم نشدم! اما چشمای آدما دروغ نمیگن! باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش میدونست تا الان بهمون میگفت! ملیکا گفت: ـ اگه نشناسمت، حس میکنم ازش خوشت اومده پوریا! اینجا گوشامو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه! حرفی که میزد برام خیلی مهم بود... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شصتم واسه اینکه حرصمو دربیاره، یه نگاه بالا به پایین بهم انداخت و گفت: ـ باشه بابا، نمیخواد اینقدر عصبانی بشی! چیزی نگفتم...داشت میرفت بیرون که رو بهم گفت: ـ برای شام حتما بیا پایین! میخوام از این به بعد تو جمعمون بیشتر ببینمت... دختره آشغال! دلم میخواست خفش کنم!! بازم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم بیرون رفت...بعد بیرون رفتنش، بالشتم و سمت در پرتاب کردم و گفتم: ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط میخواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده! سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم...موقع شام رفتم به پوریا سر بزنم که ببینم اومده یا نه! داشتم میرفتم تو اتاقش...که صدای پا شنیدم...رفتم و تو یکی از اتاقها پنهون شدم و دیدم ملیکا با یه سینی شربت و کیک داره میره سمت اتاق پوریا...بعد اینکه رفت، منم سلانه سلانه رفتم پشت در وایستادم تا ببینم چیا میگن! خیلی کنجکاو بودم که این دختره هدفش چیه و میخواد چیکار کنه! پوریا بهش گفت: ـ چرا زحمت کشیدی؟ من خودم میومدم پایین... با ناز و عشوه گفت: ـ چه زحمتی عزیزم! از صبح بودم تو آشپزخونه، یه شربت درست کردن جای دوری نمیرفت! پوریا چیزی نگفت و یکم بینشون سکوت حکمفرما شد و ملیکا پرسید: ـ خب چه خبر از شرکت؟! پوریا: ـ مثل همیشه! ـ پوریا میخواستم یه چیزی بهت بگم! پوریا سریع پرسید: ـ چیشده؟! -
پارت هفتم گلاب نیز در اتاق در فکر فرو رفته بود. مادرش نگران او بود. پدر نیز نگرانیاش را درک کرده بود و آن طور که بحث تمام شد یعنی مادر توانسته بود خرف خود را به کرسی بنشاند. زندگی در یک روستای دور افتاده زیبایی های زیادی داشت. طبیعت سرسبز، هوای بینظیر، روزهای زیبا... اما سختیهای زیادی هم داشت. یکی از آنها هم زندگی زیر سلطهی خان بود. خان خدای رعیتها بود و هیچ چیز جلودارش نبود. یک خان مالیات زیادی میگیرد، دیگری خون رعیت را میمکد اما این یکی نوبر بود. او عشق را از خانهها دزدیده بود. در آن روستا کسی حق بر زبان راندن "دوستت دارم" را نداشت. حالا که فکر میکرد پسر بچهای را به یاد میآورد که با یکدیگر همبازی بودند. دوستی که کم کم او را ترک کرد. در میان صحبتهای پدرش شنیده بود که شیرزاد نام دارد. ولی نه، گویا برخلاف تصورات دوران کودکیاش شیرزاد ترکش نکرده بود، بلکه گلاب بیآنکه بداند او را طرد کرده بود. پدرش و عمو صادق، پدر شیرزاد مجبور شده بودند از هم فاصله بگیرند. از بزرگتر ها شنیده بود خام معشوقهای زیبارو داشته که از آن صاحب یک پسر است. همان پسری که وساطت کرد و نگذاشت خان دختر صغری خانم و نامزدش را بکشد. میگویند آن زن که گیلزاد نام داشته و از اقوام نزدیک خان هم بوده پس از تولد فرزندش به طرز عجیبی دار فانی را وداع میگوید. خان پس از مرگ همسرش تا یک سال حال و روز خوشی نداشت. تا این که یک روز دفترچهای در انتهای کمد آن مرحوم پیدا میکند. پس از خواندن آن دفترچه معلوم میشود که گیلزاد قصد داشته با تمام طلا و جواهراتی که از خان گرفته و ملک و املاکی که به نامش کرده همراه با یک مرد شهری فرار کند! اما در این بین صاحب فرزند میشوند. وقتی میفهمد حالا از خان یک فرزند دارد دیگر نمیتواند به نقشهاش عمل کند. در واقع دلش رضا نمیدهد. انگار مهر مادری به جانش مینشیند و برای آن مرد پیغام میفرستد که دیگر به سراغ او نرود. نامه را با چند تکه طلا برایش میفرستد. ولی او کوتاه نمیآید و پس از کش مکشهای بسیار دست به قتل گیلزاد میزند! این اتفاق ده روز پس از تولد فرزند خان رخ میدهد و مصادف میشود با روز تولد گیلزاد خانم... خان ابتدا بسیار خشمگین بود و میخواست دودمانش را آتش بزند اما وقتی میفهمد که او پشیمان شده و قصد زندگی داشته از جان آنها میگذرد. به جای آن درصدد انتقام از آن مرد شهری برمیآید. آن مرد پس از قتل همسر خان به شهری دیگر کوچ کرده بود اما خان پیدایش میکند. مرد برای نجات خود نامههایی که با دست خط خود گیلزاد بود را به او میدهد. هیچکس نمیداند در آن نامههای آخر چه نوشته بود اما هر چه که بود خان را در هم شکست. پس از آن عشق ممنوع شد. دختر و پسرهای دم بخت تا روز عقد یکدیگر را نمیدیدند و با تصمیم خانوادهها ازدواج میکردند. خان دچار جنون شده بود. مردم برای آن که فرزندانشان را از خشم خان در امان نگه دارند دختران و پسران خود را از نگاه یکدیگر دور نگه میداشتند تا مبادا دچار بلا شوند. بعضیها میگویند همسر خان در نامههایش به آن مرد ابراز علاقه کرده و گفته بود با آن که تو را دوست دارم اما اکنون من یک مادر هستم. البته که نباید پشت سر مرده حرف میزدند. شاید هم اینطور نبوده به هر حال آنها که نامه را ندیده بودند. خان نامهها را به همراه تمام وسایلش سوزانده بود. خلاصه که هر چه بود و هر چه نبود شده بود این وضعیت خفقان که هیچکس در امان نبود. او بارها نگاههای پر حرف پدر و مادرش را دیده بود. حرفهایی که هرگز به زبان نمیآمدند و در نهایت در " خانوم جان" گفتن پدر و غذاهای خوش رنگ و لعاب مادر ریخته میشد.
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ششم گوهر نیز آهی میکشد و شوهرش را دلداری میدهد. - حالا خودت رو ناراحت نکن. تو هم اون سال تو وضع خوبی نبودی. نصف زمینها رو هم نکاشتی، کلا اون سال، سال خوبی نبود. پس از آن حرف مادر خانه در سکوتی غمدار فرو میرود. گلاب به این فکر میکرد که چرا تا به حال آن دوست دیرینه پدرش را ندیده بود؟ این همه سال فاصله و دوری برای چه بوده؟ پس چرا پس از آن اتفاق پشت هم را نگرفتند؟ او از خانم بزرگ تنها یک عکس سیاه و سفید و یک چادر نماز گلدار و تسبیحی سبز دیده بود. مادرش میگفت چشمان خانم بزرگ به دریا بوده. دوستش از روزهایی که به خانه مادر بزرگش میرود و با هم بافتنی میبافند برایش زیاد تعریف کرده بود. او نیز دوست داشت یکبار با کنار خانم بزرگ مینشست و با هم مشغول بافتن میشدند و خانم بزرگ برایش از جوانیاش تعریف میکرد. پس از مدتی که در سکوت هر کسی با بشقاب خود مشغول بود مادر سکوت را میشکند. - میگم خب این همه آدم کشاورز، ماشالله تو روستا از هر ده تا خونه هفتتاش کشاورزی دارن. چرا نمیره پیش اونا؟ محمدعلی دست از غذا می کشد و به گوهر نگاه میکند. - منظورت چیه؟ گوهر سرش را پایین میاندازد. پس از مکث کوتاهی به گلاب نگاه میکند و میگوید: - گلاب، پاشو بشقابت رو ببر تو اتاق غذای رو بخور. گلاب که تا آن لحظه خود را با غذا مشغول کرده بود اعتراض میکند: - تو اتاق چرا! - تو مگه هی نمیگی من دوست دارم بشینم لب پنجره اتاقم غذا بخورم. خب پاشو برو دیگه چرا نداره که عه. گلاب با لب و لوچهای آویزان بشقاب و پیاله ماست را برمیدارد و بیمیل به سمت اتاقش میرود. بشقاب و پیالهاش را روی طاقچه پنجره میگذارد که صدای مادرش بلند میشود: - اون در هم ببند! گلاب به سمت درب میرود. درچهارچوب میایستد و میگوید: - در دیگه برای چی؟ اتاق یخ میکنه. گوهرخاتون چشم غرهای نثارش میکند و میگوید: - تو دو دقیقه یخ نمیبندی. گلاب بالاجبار درب را میبندد. گوهر خاتون که خیالش از بابت او راحت میشود رو میچرخاند. گلاب لحظه آخر اندکی لای درب را باز میگذارد. بشقابش را از روی طاقچه برمیدارد و به سمت درب اتاق میرود. نزدیک درب میایستد. پشت در مینشست بد بود. ممکن بود مادر در را باز کند و ضایع شود. پایین پای تخت که از در فاصله زیادی نداشت مینشیند و بشقاب را روی زمین میگذارد. گوهر رو به محمدعلی میگوید: - محمدعلی، صادق مرد خوبیه، شما خیلی ساله که با هم دوست هستید. روزهای زیادی کنار هم بودید اما یادته برای چی ما رفت و آمدمون رو قطع کردیم یا نه؟ ابروهای محمد علی کم کم به هم نزدیک میشوند. - خب، بخاطر.. گلاب. گوهر خاتون با آرامش ادامه میدهد: - آفرین دقیقا، تازه اون موقع گلاب یه دختر شش هفت ساله بود. ما اون موقع رابطهمون رو کم کردیم که به اینجا نرسه، بعد حالا که گلاب تو سن حساسیه دوباره بیان و برن؟ تازه اون موقع بچه بودن. الان جفتشون بزرگ شدن. محمدعلی با غذایش بازی میکند و میگوید: - بله من میدونم چی میگی اما الان اونا بزرگ شدن. گلاب رو اینطوری نگاه نکن که کارای بچگونه داره، اون برای ما که پدر و مادرش هستیم اینطوره وگرنه که جلو مردم یه دختر متین و باوقار و خانومه. شیرزاد هم که امروز دیدمش، پسر مودب و خوبیه؛ یه لحظه هم سرش رو بلند نکرد. بابا این پسر و صادق و لاله تربیت کردنها. گوهر دامن سرخ و گلدارش را در مشت میگیرد و با صدایی لرزان میگوید: - میدونم محمدعلی میدونم ولی به خدا نگرانم. دختر صغری خانم رو یادت نیست؟ همین همسایه دیوار به دیوار ما بودن. دختره با پسرعموش همو میخواستن. اونا هم بی سر و صدا خواستگاری کردن و نامزد شدن تا کسی نفهمه. ولی نمیدونم کدوم از خدا بیخبری رفت گذاشت کف دست خان که اینا عشق و عاشقی داشتن. شب نشده مجبور شدن جمع کنن برن. زمین و خونه و دام و همه چیزشون هم موند همینجا، فقط چهارتا بقچه لباس و قابلمه تونستن ببرن. تازه اونم پسر خان چون با پسره دوست بود وساطت کرد وگرنه که خان میخواست جفتشون رو بکشه. اون خودش رو انداخت وسط خان رو راضی کرده تا شب بهشون وقت بده روستا رو ترک کنن. - خب میگی من چیکار کنم؟ گوهر خود را جلو میکشد و میگوید: - با صادق حرف بزن، اون آدم فهمیدهایه؛ درک میکنه. محمدعلی سکوت کرده و اندکی با اخم به گلهای سرخ بشقابش نگاه میکند. همسرش راست میگفت. نفس عمیقی میکشد و سر تکان میدهد و میگوید: - باشه. غذات رو بخور خانومجان، یخ کرد. "خانومجان" گفتنش جای تمام قربان صدقههایی که به زبان نمیآورد را در دل گوهر پر میکرد.
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت پنجم با عشق فسنجان را روی برنجش میریزد. لحظهای به این فکر میکند که دلش میآید آن نازنین فسنجان را بخورد؟ آری دلش میآمد اصلا کاش تمام آن قابلمه مال او بود. در بین غذا خوردن مادر میگوید: - راستی محمدعلی، دوستت برای چی اومده بود باغ؟ گلاب با شنیدن حرف مادرش گوشهایش تیز میشود. پس یعنی مادرش هم خبر نداشت برای چه آمدهاند! محمدعلی در حین غذا خوردن پاسخ میدهد: - دوستم؟ صادق رو میگی؟ - آره دیگه مگه چند نفر امروز اومدن باغ؟ مادر منتظر جواب خود بود و هرازگاهی بین حرف زدن قاشقی بر دهان میگذاشت. گلاب خود را سرگرم غذا نشان میداد. پدر دل از بشقابش نمیکند و همانطور مشغول غذا خوردن جواب میداد. - اومده بود میگفت پسرم رو به شاگردی قبول کن بیاد وایسه کنار دستت کشاورزی یاد بگیره! گوهر قاشق در دستانش شل میشود و متعجب میگوید: - پسرش؟ محمدعلی نگاهی به همسرش گوهرخاتون میاندازد و با خنده و شوق میگوید: - آره پسرش. ندیدی همراهش بود؟ ماشالله چه پسر رعنا و رشیدی شده بود. یه پارچه آقا رود برای خودش، یادش بخیر همین دو روز پیش بود این بچه نیم وجب بودها؛ عمر چه زود میگذره... گوهر شتاب زده میان قصه بافتنهای محمدعلی میپرد. - تو چی بهش گفتی محمد علی؟ محمد علی قاشق را از فسنجان پر میکند و میگوید: - بهش گفتم بذار یکم فکر کنم، تا فردا پس فردا خبرت میکنم. گوهر پارچ استیل آب را برمیدارد و خود را مشغول آب ریختن در لیوان نشان میدهد و آرام میپرسد: - حالا چه جوابی میخوای بهش بدی؟ گوهر و گلاب هر دو منتظر جواب محمدعلی بودند. محمدعلی قاشق را در بشقاب رها میکند و دستی به ریش اندکی میکشد. - والا راستش بد پیشنهادی نیست. خوبه یکی ور دستم باشه. هم کار من سبکتر میشه هم اون هم یه چیزی یاد میگیره. با این حرف محمد علی پارچه در دستان گوهر میلرزد و آب روی لحاف کرسی میریزد. گوهر سریع پارچ را زمین میگذارد و به دنبال دستمال میگردد. - آخ آخ، خیس شد. محمدعلی آرام دستمال پارچهای کنار قابلمه را روی آب میگذارد و میگوید: - آب روشناییه. گلاب نیز دست از نگاه به بشقابش کشیده و به آنها نگاه میکرد. مادرش برای چه دستپاچه شده بود؟ گوهر آب مانده روی لحاف را جمع میکند و دستمالی دیگر روی آن قسمت خیس میگذارد. - میگم صادق که خودش کشاورزی داره. محمدعلی دوباره قاشق و چنگالش را برمیدارد و میگوید: - اره داره ولی نه به اندازهی ما، یه بیجار کوچیک داره که توش برنج میکاره. یه تیکه زمین هم پشت خونهاش پرتقال کاشته. گوهر پیاله ماست محمدعلی را پر میکند و میگوید: - وا، اون که زیاد داشت. - داشت ولی چند سال پیشها مریض شد. مریض که شد زمینهاش همه آفت و سرما زد و از بین رفت. وقتی رو پا شد هرکاری دیگه نتونست درستش کنه. سم گرفت، کود تقویتی خارجی گرفت نشد که نشد. آخر مجبور شد همه رو بده بره. یه از خدا بیخبری هم که انگار از قبل منتظر بود اومد همه رو مفت ازش خرید. گوهر باورش نمیشد چه شنیده. آن همه زمین حاصلخیز به یک باره از دست رفته بود؟ صبح که صادق را دیده بود با خود گفته بود چقدر شکسته شده. اما حالا به نظرش خوب طاقت آورده بود. - خب تو کجا بودی محمدعلی؟ محمدعلی آهی از ته دل سر میدهد. - همون سال بود که مادرم مریض شد و از دستم رفت. درگیر حال و روز مادر بودم اصلا نفهمیدم کی اینجوری شد. وقتی برای مراسم خانم بزرگ نیومد خیلی از دستش شاکی و ناراحت شدم. اما وقتی شنیدم چه اتفاقی براش افتاده همه وجودم رو شرم گرفت. من باید کمکش میکرد.
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت چهارم صدای شب همه چیز را ترسناکتر میکرد. نگاه از درختان میگیرد و از باغ خارج میشود. باغ زیاد از خانه دور نبود. البته از نظر آنها! پدرش میگفت شهری ها چنین مسیرهایی را بدون ماشین طی نمیکنند! پدرش چندباری برای تهیه سم و بذر به شهر رفته بود و میگفت مسافرهایی که از شهرهای دیگر آمده بودند با یک بار کوچک مسیر اندک را بدون ماشین نمیرفتند. گلاب نگاهی به مسیر تاریک اما سرسبز اطرافش میاندازد و نفس عمیقی از هوای مرطوب میگیرد. دلش به حال آنها میسوخت. آنها هرگز لذت قدم زدن میان درختان و استشمام این هوای دلپذیر را احساس نمیکردند. پدر و مادرش جلوتر میرفتند و گلاب قدم زنان پشت سر آنها... محمدعلی هرازگاهی سر میچرخاند و از بودن دخترش اطمینان حاصل میکرد. وقتی به خانه میرسند گلاب اول از همه سراغ بخاری میرود تا دستهایش را گرم کند. پدرش لباسهایش را از رختآویز چوبی کنار در آویزان میکند و زیر کرسی وسط خانه میرود. مادر از سماور همیشه گرمش استکانهای کمر باریک را پر میکند و با یک سینی چای و قند به سمت کرسی میرود و سینی را مقابل همسرش میگذارد. گلاب پس از گرم شدن دستانش به اتاق کوچک ک کاه گلیاش میرود. لباسهایش را عوض میکند و به جمع دو نفرهی زیر کرسی میپیوندد. یک چای داغ پس از پیاده روی در آن هوای سرد واقعا میچسبید. چای و نعلبکی مانده در سینی را برمیدارد و مقابل خود میگذارد. پدر به عادت هر شبهاش کنترل را برمیدارد و تلویزیون قدیمی را روشن میکند تا اخبار ببیند. گلاب دستانش را دور استکانش میپیچد و از گرمای مطبوعش لذت میبرد. یک حبه قند از قندان استیل روی کرسی برمیدارد و همانطور که از پنجره بخار گرفته سرمای بیرون را تماشا میکند چای را جرعه جرعه مینوشد. پس از خوردن چای با تشکری از مادرش سینی و استکانهای خالی را برمیدارد و به ِآشپزخانه میرود. لیوانها را با یک کوزه آب میشوید و به اتاق میرود تا لباسی که برای پدرش میبافت را ادامه دهد. کمی دیر شروه کرده بود و احتمالا تا عید آماده میشد. اما خب عید هم سرد بود. عید هم نمیپوشید برای سال بعدش خوب بود. بافت قبلیاش دیگر قدیمی و کهنه شده بود. اصلا مطمئن نبود هنوز گرم هم میکند یا نه؟! طولی نمیکشد که بوی غذای مادرش خانه را پر میکند. مادرش یک اعجوبه بود. هر روز با شوهرش سر باغ و زمین میرفت و تا زانو در بیجار بود اما همیشه غذایش حاضر و آماده بود. آن هم چه غذایی... نفس عمیقی میکشد و عطر غذا را به ریه میکشد. - به به، فسنجون گوهر پز! اندکی بعد با صدای مادر کاموا را روی تخت رها میکند و به کمکش میرود. دیس و بشقاب و قابلمه غذا را کنار کرسی میبرد. مادر هم با یک ملاقه به آنها میپیوندد و کنار کرسی مینشیند. درب قابلمه را که باز میکند بوی برنجی که دسترنج خودشان بود اتاق را پر میکند. مادر اول برای پدر خانه و سپس برای دخترش و در آخر هم برای خود برنج میکشد و بشقاب هرکس را مقابلش میگذارد. در دو ظرف بزرگ هم فسنجان پر میکند و وسط میز میگذارد. گلاب نیز در پیش دستیهایی که آورده بود سبزی و کال باقلا میریزد و پیالهای ماست برای هرکس میریزد و کنار بشقابش میگذارد.
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
نیروانا عضو سایت گردید
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
Pegah پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم من گرافیست شمام زَر گریسون {پروتکل پژواک:سایه های فساد}| اسم رمان زر گریسون هستش!؟! اینو بزرگ بنویسم و ما بقی کوچیکتر ؟ میخوایین این قسمت داخل گیومه کوچیک تر باشه- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت سوم حتما برای خداحافظی تا دم کلبه میآمدند. شاید آن موقع چیزی دستگیرش میشد. هوا سرد بود و از آن فاصلهی اندک درب و چهارچوب سوز وارد اتاق میشد. گلاب یکی از پتوهای کلفت و سنگین گوشه اتاق را برمیدارد و دور خود میپیچد. با گرم شدنش کم کم چشمهایش نیز گرم میشود. - دتر ناز بابا، گل گلاب، پاشو بابا جان پاشو! گلاب با صدای پدرش چشم باز میکند و از خواب میپرد. اصلا نفهمیده بود کی خوابش برده! پدرش مقابلش بر زانو نشسته بود و دست بر شانه گلاب گذاشته بود و پدرانه تنها دخترش را صدا میزد. با دیدن چشمان بازش لبخندی بر لب مینشاند و میگوید: - به به ساعت خواب بابا جان. گلاب لبخندی به چهره خستهی پدرش میزند و در جایش صاف مینشیند. با تکان خوردن در جایش صدای داد استخوان گردنش بلند میشود و لبخندش را جمع میکند. دستی به گردن دردناکش میکشد و با صدایی که رگههایی از خواب در آن موج میزد میگوید: - وای من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. خیلی خوابیدم بابا؟ پدرش به حالت خوابآلودش میخندد. - آنقدری که دیگه باید بریم خونه دختر، پاشو. - گلاب! محمد علی، پس چی شد رفتی بیدارش کنی خودت هم خوابیدی؟ صدای مادرش از بیرون کلبه میآمد. محمدعلی سریع از جای بلند میشود و خطاب به گلاب میگوید: - پاشو پاشو گیل دختر که الان مادرت میاد. سپس صدا بلند میکند و جواب همسرش را میدهد: - بیدار شد خانم، اومدیم. گلاب تازه چشمش دور و اطراف را میبیند. تنها اتاق کلبه در تاریکی فرو رفته بود و یک فانوس که لبهی پنجره نشسته بود سعی در روشن کردن اتاق داشت. با بیحالی از جا بلند میشود و پتویش را تا میزند. نشسته خوابش برده بود و حالا تمام بدنش کرخت بود. آن لحاف کلفت و گرم هم حالا بیشتر از قبل برای بازوهایش سنگین شده بود. با چشمانی بسته در حال جمع کردن پتو بود که با سبک شدن دستش چشم باز میکند. پدرش سر دیگر پتو را در دست گرفته بود. - دختر خوابی که هنوز! با کمک پدرش پتو زودتر جمع میشود و با هم از کلبه خارج میشوند. پدرش قبل از خروج فانوس را برمیدارد و بیرون از اتاق آن را به گلاب میدهد تا برایش نگه دارد و او درب را قفل کند. پس از بستن درب هر دو با هم از پلهها پایین میروند. مادرش ظرفهای ناهار را در بقچهای پیچیده بود و روی سر گذاشته بود و نزدیک کلبه منتظر آن دو ایستاده بود. تصویر مقابلش قابی از یک زن گیلانی اصیل بود که جانش را برایش میداد و به تک تک غرغرها و نصیحتهای مادرانهاش عشق میورزید. گلاب نگاهی به باغ میاندازد. درختان دوست داشتنیاش در تاریکی گم شده و سایهای ترسناک باقی مانده بود. در میان درختان چند جایی با یک چوب پایهای درست شده بود که از آن فانوسی آویزان میکردند اما نور چشمگیری نداشت. فقط در حدی بود که اوضاع کلی باغ را زیر نظر بگیرند. زمانی که درختها به میوه میرسیدند باید هر شب کسی اینجا میماند و نگهبانی میکرد. در چند باغ پیش آمده بود که میوههایشان به سرقت رفته بود.
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر میزند و چشم غره وحشتناکی میرود.. و صدایش را پایین میآورد و دم گوش پسرک تشر میزند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی میکند..و به کیاراد چشم میدوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش میکند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آنها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آنها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی میشد که از یاد بردهاند... تعجب در نگاه همهی آنها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تکتک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم میآمد.. مردی که بی اراده در دل جا میگرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی میکند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او میکردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین میرود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمیدارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدمهای بلندی دوید.. کیاراد اینبار بدون تعلل، به طرف پلهها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه میاندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بینهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد میافتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره میشود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاقها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد میکوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمیشد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی میکند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگیاش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی میکند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا میشد و او را به انزوای عمیقی میکشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز میشود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون میپرد... و پشت بندش هم نازیلا!