رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. امروز
  2. درود با درخواست شما موافقت شد. ‌درود با درخواست شما موافقت شد.
  3. پارت بیست و هشتم تو ماشین از مهدی پرسیدم: ـ سیروس بهت زنگ زد؟ مهدی بهم نگاهی کرد و گفت: ـ آره گفتش که آخر هفته باید بریم مازندران، خبرهای توی وبلاگ هم که همین آرش برات انجام میده. از ماشین جلویی سبقت گرفتم و گفتم: ـ راجب هزینه‌ها صحبت کردی؟ گفتی تو دو قسط پرید وسط حرفم و گفت: ـ نگران نباش سهند‌، همه چیز رو گفتم. چیزی نگفتم که دوباره پرسید: ـ سهند من یه چیز دیگه هم می‌خوام بهت بگم. سریع گفتم: ـ پول و که زد به حسابم، سهمت رو میدم. مهدی چشم‌غره‌ای بهم داد و گفت: ـ دستت درد نکنه، من یه همچین آدمیم؟ یه‌کم لبخند زدم و گفتم: ـ بهرحال سهمته، حقته، باید بگیری. گفت: ـ راستش من می‌خواستم یه چیز دیگه بگم. گفتم: ـ بگو. مهدی گفت: ـ ببین این آرش موقع تمرینت بهم زنگ زد، اون دختره که گفتم ایمیلت رو می‌خواست. سرم رو تکون دادم که ادامه داد و گفت: ـ نمی‌دونم با اون دختره چه نسبتی داره ولی زنگ زد که بابت ایمیلت باهام حرف بزنه. با عصبانیت گفتم: ـ الان منظورت اینه که ایمیلم رو دادی بهش؟ پوزخندی زد و گفت: ـ بچه شدی؟ معلومه که ندادم ولی میگم وقتی این‌قدر اصرار داره یکم پشت چراغ راهنما وایسادم و پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ من دیگه از این همه علاقه‌های الکی اشباع شدم مهدی، اینو که تو بهتر از من می‌دونی. مهدی گفت: ـ سهند نمی‌شه که تجربه تلخ گذشتت رو به پای همه آدما بنویسی. بهش نگاه کردم و گفتم: ـ منو پدر و مادرم ول کردن، دخترای غریبه می‌خوان دوسم داشته باشن؟ چیزی نگفت. ادامه دادم و گفتم: ـ اگه چهره و پولش رو نداشتم و هنوزم خودم رو از توی اون پرورشگاه بیرون نکشیده‌بودم، هیچکس حتی نگاهمم نمی‌کرد. مهدی ساکت شده‌بود و چیزی نگفت‌. با صدای بوق ماشین های پشت سری حرکت کردم.
  4. پارت بیست و هفتم نگهبان برج با دیدن من ماشین رو برام آورد و رو بهش گفتم: ـ ممنون آقا حیدر. آقا حیدر که یه پیرمرده شصت ساله بود با ذوق گفت: ـ خواهش می‌کنم آقا، وظیفست. داشتیم سوار ماشین می‌شدیم که یهو یه چیزی یادم اومد و رو بهش گفتم: ـ آقا حیدر یسری وسایل هست برگشتنی بیاین دم خونه ازم بگیرین. با ذوق اومد بغلم کرد و گفت: ـ ممنونم آقا خدا ازتون راضی باشه، خدا سایت رو از سرم کم نکنه. لبخند سردی زدم و یه دور به پشتش زدم و گفتم: ـ چیزی نیست. سوار شدیم و سمت خیابون فرشته حرکت کردیم، یه باشگاهی بود سمت خیابون اصلیش که فقط هنرمندا می‌تونستن عضو بشن و هزینش حدود دو برابره باشگاه‌های دیگه بود، مهدی تو ماشین و همون‌طور که با گوشیش ور می‌رفت، رو بهم گفت: ـ سهند نظرت راجب این پسره آرش چیه؟ گفتم: ـ اگه از نظر تو کارش خوبه، منم مشکلی ندارم. مهدی گفت: ـ آره برای من چندتا نمونه کارش رو ایمیل کرد. بنظرم خوب بود، بچه‌ی خوده مازندرانه و واسه این سریالت می‌تونه کلی اطلاعات جمع کنه. شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم که مهدی گفت: ـ پس من اوکی رو بهش میدم. سرم رو تکون دادم و تو خیابون اصلی پیچیدم و دم در باشگاه کارتم رو نشون دادم و وارد شدیم، اون روز با امیرمحمد یکم تنیس و بوکس تمرین کردم و خداوکیلی حالم سرجاش اومد، مهدی با لپتاپ و گوشیش درگیر بود، یکم که تمرین کردم، حوله رو گذاشتم دور گردنم و رفتم رو نیمکت کنار مهدی نشستم. مهدی صفحه لپتاپ رو چرخوند سمت من و گفت: ـ نگاه کن! یکی دیگه از عاشقای حیرانت. بدون اینکه نگاه کنم، بطری آب رو سر کشیدم و مهدی گفت: ـ ایمیلت رو می‌خواد! با چشم غره بهش گفتم: ـ دنبال شر نباش مهدی؛ ردش کن بره. مهدی گفت: ـ اما آخه خیلی مصره! با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم: ـ همین که گفتم. اینو گفتم و با حولم گردنم رو خشک کردم و رفتم تا برای بار آخر تمرین بکنم.
  5. پارت بیست و ششم (سهند ) با بی‌حوصلگی فیلمنامه رو پرت کردم رو میز و ولو شدم رو تخت؛ پولش خیلی خوب بود و برای همین قبول کردم برای بازیش تا مازندران برم؛ خسته شده بودم از این همه تو چشم بودن خسته شده‌بودم، از ابراز علاقه‌های الکی و بی سر و ته اما؛ مجبور بودم دووم بیارم و تو زندگی واقعیم هم جلوی طرفدارا نقش بازی کنم، هیچکدوم از این علاقه‌ها رو باور نمی‌کردم، منو خانوادم نخواستن، پدرم بهم قول داد میاد دنبالم اما هیچوقت نیومد، دیگه قطعا این علاقه‌ها رو باور نمی‌کردم مثل یه حیوون باهام برخورد کردن، استخونام رو خورد کردن. اگه بخاطر چهره‌ام نبود شاید هیچوقت به این درجه از محبوبیت نمی‌رسیدم، خلاصه که جوون کردم تا اینجا رسیدم و درسته که خسته‌ام اما مجبورم دووم بیارم و ادامه بدم، دلم می‌خواست زندگی یه چیزی فراتر از معنای دووم آوردن باشه، چشمام رو از رو سقف گرفتم و یه سیگار روشن کردم، یه پک به سیگار زدم که زنگ خونم زده‌شد.، به ساعت نگاه کردم، قطعا مهدی بود. اومده‌بود دنبالم تا بریم تنیس بازی کنیم اما اصلا حس و حالش رو نداشتم. رفتم در رو باز کردم و دیدم با کلی کادو توی دستش وایستاده و با دیدن من گفت: ـ هنرمند بیا اینا رو از دستم بگیر. پوزخند زدم و وسایل رو از دستش گرفتم و گذاشتم گوشه‌ی خونه، مهدی دستی به موهاش کشید و گفت: ـ سهند واقعا کنجکاو نیستی بدونی چی برات می‌فرستن؟ همون‌طور که سیگار می‌کشیدم، گفتم: ـ نه اصلا. با تعجب پرسید: ـ آخه چرا؟ نگاش کردم و گفتم: ـ چون همشون فیکه، هیچکس جز خودم منو واقعی دوست نداره، تو این دنیا فقط خودم پشت خودم بودم نه کس دیگه. مهدی با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ بی‌معرفت پس من چی؟ پوزخند زدم و گفتم: ـ و البته تو اما آخرش فقط خودم می‌مونم. زد به شونه‌ام و گفت: ـ نمی‌ریم تنیس؟ امیر محمد منتظرمونه. همین‌طور که می‌رفتم سمت بالکن، گفتم: ـ امروز اصلا رو موودش نیستم مهدی. مهدی با کلافگی گفت: ـ خب بریم یه دست بازی کنیم حالت میاد سرجاش. مهدی گیر داده بود و تا نمی‌رفتم ولکن ماجرا نبود. ته سیگار و انداختم و گفتم: ـ بریم ولی آب پرتقال بعدش مهمون توام. خندید و گفت: ـ باشه.
  6. پارت بیست و پنجم همون‌طور که تو سکوت اشک می‌ریختم؛ به حالت مسخره کردن نگام کرد و با همون لحنش گفت: ـ چی‌شد خانوم کوچولو؟ نکنه انتظار داشتی ازت عذرخواهی کنم؟ چیزی نگفتم، یهو با جدیت گفت: ـ من همینم دختر خوب، بهتره اینو تو ذهنت فرو کنی، آدمی که عاشقشی همینه. دیگه نتونستم تحمل کنم و بدون هیچ حرفی دویدم رفت پایین، کنار پله مهدی رو دیدم که با تعجب از این عجله من بهم سلام کرد اما اصلا سرم رو بلند نکردم که جوابش رو بدم اما باید بهش یه چیزی می‌گفتم، نباید این‌قدر تو خودم می‌ریختم، در کافه رو باز کردم همین لحظه برگشتم و دیدم بالای پله وایساده و بهم نگاه می‌کنه، مهدی آرتی هم زیر گوشش داشت یسری چیزا می‌گفت. از اعماق قلبم با گریه گفتم: ـ این حرکتت رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم، هیچوقت. همه تو کافه ساکت شدن و برای یه لحظه بهم نگاه کردن. چیزی نگفت، در رو بستم و از کافه با عجله اومدم بیرون. آرش ماشین و سر و ته کرده‌بود و اون سمت خیابون منتظرم بود، با دیدن چهره‌ی من از ماشین پیاده شد، با گریه عرض خیابون رو دویدم تا برم و سوار ماشین بشم تا بهش بگم چطور جلوی اون همه دختر پاپتی منو سکه‌ی یه پول کرد! تا بگم که منو کشوند تا اونجا که تحقیرم کنه اما؛ قسمت بهم اجازه نداد؛ یهو با یه ضربه رفتم رو هوا و با سرعت پخش زمین شدم. دیگه چیزی نمی‌شنیدم؛ ته دلم و مغزم انگار خالی شده بود و چشمام سیاهی رفت و بسته شد.
  7.  

    سلام میشه این داستان رو به تالار رمان انتقال بدی گلی؟ 

    1. سادات.۸۲
    2. Kahkeshan

      Kahkeshan

      خیلی ممنون💐

  8. سلام خسته نباشی گلی 

    من میخام این داستانم رو به تالار رمان انتقال بدم  چون الان بالای ۴۰ پارت میشه 

     

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      @سادات.۸۲ مدیرانتقال و تایپ رمان

    2. سادات.۸۲
  9. «Twisted Series» – عشق‌های تاریک، شیرین و خطرناک! وقتی دل و ذهن و غرور همدیگه رو له می‌کنن! خب، قبل از هر چیزی بذار یه هشدار کوچولو بدم: اگه به عشق‌های ساده و بی‌دردسر عادت داری، این مجموعه احتمالاً قراره دلتو بندازه توی مخلوط‌کن و با دور تند بزنه! اما اگه دنبال داستان‌های پر از کشش احساسی، شخصیت‌های چندلایه، صحنه‌های سوزان و دیالوگ‌های تند و تیز هستی، مجموعه‌ی Twisted از اون تجربه‌هایی‌ـه که بعدش باید یه لیوان آب یخ بخوری! آنا هوانگ کیه؟ و چرا ملت دارن کتاباشو قورت می‌دن؟ آنا هوانگ (Ana Huang) نویسنده‌ای‌ـه که خودش می‌گه «به عاشقانه‌های تلخ و شیرین اعتیاد داره» و خب، دقیقاً همینو می‌نویسه! با این که خودش یه آدم خجالتی و اهل کتابخونه‌ست، اما توی ذهنش شخصیت‌هایی زندگی می‌کنن که راحت می‌تونن یه سلطنت راه بندازن، قلب آدمو بسوزونن، و بعد با یه نگاه دوباره احیاش کنن. مجموعه شامل چهار رمانه که هر کدوم روی یک زوج تمرکز داره. هر کتاب تقریباً داستان مستقل داره ولی بینشون ارتباطاتی هست و ترتیب خوندن‌شون جذاب‌ترش می‌کنه: معرفی مجموعه کتاب خردم کن | Shatter me | انجمن نودهشتیا 1. Twisted Love – عشق پیچیده آوا و الکس - یه دختر آفتابی با قلبی بزرگ - یه مرد سرد و تاریک که توی گذشته‌اش گیر کرده - عشقشون؟ یه نوع گرمای یخ‌زننده! 2. Twisted Games – بازی‌های پیچیده بریجیت و ریس - پرنسس و محافظش - تم سلطنتی، مخفی‌کاری، عشق ممنوع - یعنی "The Bodyguard" ولی با درجه‌ی دمای بیشتر! معرفی مجموعه کتاب احضارگر در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا 3. Twisted Hate – نفرت پیچیده جولز و جاش - دشمنی قدیمی که به رابطه‌ای پر از کشش تبدیل می‌شه - رد و بدل شدن توهین‌های داغ و لحظات عاشقانه‌ی داغ‌تر - enemies-to-lovers با طعم فلفلی! 4. Twisted Lies – دروغ‌های پیچیده استلا و کریستیان - تأثیرگذار مجازی و یه مرد خطرناک با رازهای تاریک - رابطه‌ای پر از دروغ، حقیقت و کشف متقابل - از اون داستانایی که آخرش مجبوری یه نفس عمیق بکشی! 1. شخصیت‌پردازی فوق‌العاده هیچ‌کدوم از شخصیت‌ها تخت یا ساده نیستن. هرکدوم زخمی دارن، گذشته‌ای دارن، و مسیری برای رشد. آنا هوانگ با دقت نشون می‌ده که عشق فقط شیرینی نیست؛ درد داره، تردید داره، و البته، یه جور درمان هم هست. 2. کشش عاطفی-جسمی قوی از اون کتاب‌هایی‌ـه که دلت نمی‌خواد شب بخوابی، چون شخصیت‌هاش هی دارن با هم بحث می‌کنن، می‌بوسن، دور می‌شن، برمی‌گردن، و... صحنه‌های احساسی با درجه حرارت بالا اما با ظرافت و روان‌شناسی واقعی نوشته شدن. 3. تم‌های متنوع و واقعی - تروما و شفای روحی - عشق ممنوع - دشمنی به عشق - مراقبت از خود، استقلال، و شناخت درونی 4. زبان مدرن و دیالوگ‌های بامزه و تیز مناسب برای نسل امروز؛ هم احساسی، هم گاهی خنده‌دار، هم پر از دیالوگ‌هایی که توی ذهن آدم می‌مونه. معرفی مجموعه کتاب پادشاه پریان در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا مناسب چه کسانیه؟ - اگه از Enemies-to-lovers یا Forbidden Romance خوشت میاد - اگه دنبال عاشقانه‌های مدرن و داغ با لایه‌های روان‌شناختی هستی - اگه دوست داری توی داستان‌هایی غرق شی که هم دلت رو گرم کنه، هم گاهی فشارش بده --- نکته‌ی آخر: مجموعه‌ی «Twisted» شاید با یه داستان عاشقانه شروع شه، ولی چیزی فراتر از اونه. این داستان‌ها درباره‌ی زخم‌های گذشته، جنگیدن برای عشق، و یافتن قدرت در خودت هستن. هر جلدش یه تکه از پازل زندگیه؛ پیچیده، دردناک، ولی در نهایت… شفابخش. ---
  10. فکر کن داری کتابی می‌خونی که صفحه‌به‌صفحه‌ش ضربان قلبتو می‌بره بالا. کلماتی که می‌دوی دنبالشون، جملاتی که دلت نمی‌خواد تموم شن، شخصیتی که اول ازش می‌ترسی ولی بعد عاشقش می‌شی... آره، این همون چیزیه که مجموعه‌ی «خُردم کن» بهت می‌ده. معرفی مجموعه کتاب احضارگر در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا نویسنده کیه؟ طاهره مافی، نویسنده‌ی ایرانی‌تبار آمریکایی، ملکه‌ی سبک جوان‌پسند (Young Adult) که توی این مجموعه نشون داده چطور می‌شه با زبان شاعرانه، ضرباهنگ سریع و قصه‌ای عاطفی-هیجان‌انگیز، دل مخاطب رو بُرد. قصه از کجا شروع می‌شه؟ جولیت، دختریه که یه «قدرت خطرناک» داره: لمسش می‌تونه آدمارو بکُشه. برای همین، مدت‌ها توی یه سلول زندانیه. دنیایی که توش زندگی می‌کنه، یه جور دیستوپیای پسا-آخرالزمانیه: منابع ته کشیدن، طبیعت داغون شده، و یه حکومت دیکتاتوری به اسم «بازسازی» (The Reestablishment) دنیا رو قبضه کرده. تا اینکه یه روز، یه پسر به اسم آدام وارد سلولش می‌شه... و از اونجا، همه چیز عوض می‌شه. چرا این مجموعه خاصه؟ 1. زبان شاعرانه و دیوانه‌وار طاهره مافی با سبک نوشتار خاصش شناخته می‌شه. جملاتی که گاهی خط‌خورده‌ن، گاهی تکرار می‌شن، گاهی مثل شعرن. انگار توی ذهن جولیت داری راه می‌ری، احساساتشو لمس می‌کنی. > *"من خطرناکم ~من هیولا نیستم~ من خطرناکم ~من تنها هستم~ من زنده‌ام"* 2. قوس شخصیتی فوق‌العاده جولیت جولیت از یه دختر ترسو و منزوی، تبدیل می‌شه به زنی که رهبری می‌کنه، تصمیم می‌گیره و می‌جنگه. اون مسیری که طی می‌کنه، باعث می‌شه هزار بار به خودت فکر کنی. 3. مثلث عشقی با چاشنی روان‌شناسی بین جولیت، آدام و وارن (واااارن!) یه مثلث عشقی عمیق شکل می‌گیره که فقط داستان عاشقانه نیست، داستان رشد، شناخت، ترس و فهم خودته. 4. دنیاسازی هوشمندانه جهانی که توش زندگی می‌کنن، تیره و تار اما باورپذیره. مهم‌تر اینکه، تضاد دنیای بیرون با دنیای درونی جولیت، یکی از جذاب‌ترین نکته‌هاست معرفی مجموعه کتاب پادشاه پریان در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا جلدها چطورن؟ مجموعه شامل این کتاب‌هاست: سه‌گانه‌ی اصلی: 1. Shatter Me (خردم کن) 2. Unravel Me (بازم بشکنم) 3. Ignite Me (شعله ورم کن) ادامه‌ی سه‌گانه (دومین سه‌گانه): 4. Restore Me (ترمیمم کن) 5. Defy Me (نقض کن منو) 6. Imagine Me (تصورم کن) همراه با چند نوولا (رمانک کوتاه) که داستان برخی شخصیت‌های فرعی رو می‌گن: - Destroy Me - Fracture Me - Shadow Me - Reveal Me - Find Me - Believe Me نکته: خوندن نوولاها بین جلدهای اصلی توصیه می‌شه، چون جزئیات مهمی دارن. معرفی مجموعه کتاب نبرد با شیاطین در ژانر ترسناک | انجمن نودهشتیا مناسب چه کسانیه؟ - عاشق رمان‌های YA با تم‌های روان‌شناسی، قدرت‌های فراطبیعی و عشق‌های پیچیده - کسایی که سبک نوشتار شاعرانه رو دوست دارن - خواننده‌هایی که دنبال شخصیت‌پردازی عمیق‌ان چند دلیل که «خردم کن» رو بخونی: - چون خوندنش یه تجربه‌ست، نه فقط داستان - چون بهت یاد می‌ده از آسیب‌پذیریت نترسی - چون وارن... فقط بخون تا بفهمی چرا! در نهایت... مجموعه‌ی «خُردم کن» ترکیبیه از شعر، شورش، عشق و زخم. کتابی نیست که فقط بخونی و بذاری کنار. کتابیه که باهاش زندگی می‌کنی، می‌لرزی، گریه می‌کنی، لبخند می‌زنی، و شاید... تکه‌هایی از خودت رو لابلای صفحاتش پیدا کنی.
  11. چالش‌های نویسندگی و راه فرار ازشون یک نقشه بقا برای اهل قلم در دنیای پُرفراز و نشیب نوشتن نوشتن، برخلاف تصور رمانتیک و فیلم‌طورش، همیشه یه فنجون قهوه و منظره بارونی و ایده‌های الهام‌بخش نیست. گاهی شبیه گیر افتادن توی هزارتوی ذهنه. گاهی شبیه کشتی گرفتن با وسواس، ترس، ناشر، بازار و حتی خودت! اما نگران نباش. این مقاله اومده تا همه‌ی اون چالش‌ها رو بکشه بیرون، بهشون چراغ قوه بندازه و بگه: «ببین! اینجوری باید از پسش بربیای.» 1. از کجا شروع کنم؟ راهکار: ایده‌تو روی کاغذ پخش کن، بدون قضاوت. یه نقشه ذهنی (mind map) بکش و از هر شاخه‌ش یه جمله بنویس. شروع نکن به نوشتن کتاب؛ فقط شروع کن به نوشتن! ۵ روش براش شروع رمان ! 2. نکنه ایده‌م کلیشه‌ایه؟ راهکار: مهم نیست ایده‌ت نو باشه، مهم اینه *چطور* تعریفش می‌کنی. مثال: «عشق ممنوع» کلیشه‌ست، ولی *غرور و تعصب* یا *نیمه‌ی تاریک ماه* تونستن باهاش شاهکار خلق کنن. --- 3. شخصیت‌هام واقعی از آب دراومدن؟ راهکار: به شخصیت‌هات شناسنامه بده. بدون چی دوس دارن، از چی می‌ترسن، چه گذشته‌ای دارن. ازشون مصاحبه تخیلی بگیر. بپرس: «صبحا چه ساعتی بیدار می‌شی؟» --- 4. چرا وسط کار دیگه نمی‌تونم ادامه بدم؟ راهکار: معمولاً چون یا ساختار نداری یا قصه برات خسته‌کننده شده. یک بار با خودت حرف بزن: «چرا اصلاً این داستانو نوشتم؟ چی می‌خواستم بگم؟» و حتماً به جای تلاش برای نوشتن عالی، فقط بنویس تا تموم شه. چگونه انگیزه نوشتن را حفظ کنیم | انجمن نودهشتیا 5. وسواس و ویرایش بی‌پایان راهکار: مرحله‌بندی کن: اول فقط بنویس، بعد فقط ویرایش. به خودت بگو: «پیش‌نویس اول قراره افتضاح باشه، و این کاملاً طبیعیه.» (اگه مقاله کاملش رو ندیدی، پایین‌تر بهت می‌دم لینک مستقیمشو!) --- 6. نکنه کسی قبلاً همچین چیزی نوشته؟ راهکار: احتمالاً آره. ولی تو با صدای خودت می‌نویسی. نگرانی از تقلید فلج‌کننده‌ست. به‌جاش سعی کن «امضای شخصی» به کارت بزنی. --- 7. چقدر طول می‌کشه تمومش کنم؟ راهکار: بستگی به برنامه‌ت داره. اگه هر روز فقط ۵۰۰ کلمه بنویسی، تو ۳ ماه یک رمان اولیه‌ داری. ساده‌ست: نویسنده‌ای که بنویسه، زودتر از کسی که فقط فکر کنه، تموم می‌کنه. --- 8. پایانش رو چجوری ببندم؟ راهکار: از همون اول، چند پایان ممکن تو ذهنت نگه دار. پایان خوب یعنی نتیجه‌گیری طبیعی از سفر شخصیت‌ها، نه یه پیچ ناگهانی بی‌منطق. به خودت بگو: «چی می‌خوام تو ذهن خواننده بمونه؟» --- 9. حالا با این فایل چیکار کنم؟ راهکار: - بازبینی کلی - بدی چند نفر بخونن (خواننده‌ی بتا) - نسخه نهایی بسازی - بری سراغ نشر یا خودچاپ (Print on Demand) --- 10. برم سراغ ناشر یا خودم چاپ کنم؟ راهکار: - اگه می‌خوای دردسر کمتر ولی درصد کمتر بگیری → ناشر - اگه کنترل کامل و درآمد بیشتر می‌خوای → خودت چاپ کن، با تبلیغ حساب‌شده --- 11. ناشر خوب کیه؟ کلاه‌بردار کیه؟ راهکار: ناشر خوب قرارداد شفاف داره، پول چاپ نمی‌گیره (یا حداقل شفافه)، پخش‌کننده داره و قبلاً کتاب موفق منتشر کرده. حواست باشه به ناشرایی که فقط می‌خوان پول بگیرن و چاپ کنن بدون هیچی در قبالش. --- 12. مجوز و شابک و فیپا از کجا بگیرم؟ راهکار: - اگه با ناشر کار می‌کنی، خودش انجام می‌ده. - اگه خودت، از سایت خانه کتاب، کتابخانه ملی، و وزارت ارشاد می‌تونی اقدام کنی. (فرایند داره ولی شدنیه.) --- 13. چقدر هزینه لازمه برای چاپ؟ راهکار: بستگی داره به تعداد تیراژ، نوع جلد، قطع، و... ولی برای یه چاپ اولیه‌ی ۲۰۰ نسخه‌ای، حدودی ۵ تا ۱۵ میلیون تومن ممکنه لازم باشه. (یا ارزون‌تر با چاپ دیجیتال) --- 14. قیمت کتابمو چطور تعیین کنم؟ راهکار: بر اساس تعداد صفحات، هزینه چاپ، قیمت بازار و ارزش perceived. معمولاً رمان بین ۸۰ تا 700 هزار تومن قیمت‌گذاری می‌شه (در حال حاضر) --- 15. چجوری کتابمو معرفی کنم؟ راهکار: - خلاصه جذاب - عکس خوب - نقل‌قول از متن - پیج یا کانال یا سایت (یه مقاله کامل تبلیغ کتاب هم قبلاً برات نوشتم، بگم دوباره بیارمش؟) --- 16. پیج بزنم؟ پول تبلیغ بدم؟ راهکار: آره! حتماً پیج بزن. برای تبلیغ هم هوشمند خرج کن. بهتره اول از بلاگرهای کوچک‌تر شروع کنی، با تست. بعد بری سراغ بزرگ‌ترها. چطوری کتابم رو تبلیغ کنم؟ | انجمن نودهشتیا 17. کسی اصلاً کتاب ایرانی می‌خره؟ راهکار: آره، اگه بدونه چی قراره بخونه. مردم دنبال قصه‌های خوب و واقعی‌ان. تو باید قصه‌تو درست برسونی دستشون. --- 18. فیدبک منفی اومد، چی کار کنم؟ راهکار: تفکیک کن: - فیدبک مفید؟ بررسی و اصلاح. - فیدبک کوبنده و بی‌منطق؟ رد شو. - نقد سازنده؟ گنجینه‌ست. اما هیچ‌کدوم نباید باعث بشه ننویسی. چطور با انتقاد و نقدهای منفی کنار بیام؟ | انجمن نودهشتیا 19. اگه کتابم نفروشه، شکست خوردم؟ راهکار: نه. کتاب نفروخته یعنی *نیاز به بازنگری یا تبلیغ بیشتر*. نه اینکه کارت بی‌ارزش بوده. بعضی کتابا سال‌ها بعد می‌گیرن. بعضیا مخاطب خاص دارن. --- 20. من واقعاً نویسنده‌م یا فقط ادعام می‌شه؟ راهکار: اگه می‌نویسی، تو نویسنده‌ای. لازم نیست اسم در کنی تا جدی باشی. --- 21. نکنه الکی دارم وقت تلف می‌کنم؟ راهکار: اگه نوشتن برات معنا خلق می‌کنه، هیچ‌وقت وقت تلف نیست. حتی اگه هیچ‌کس نخونه، تو چیزی ساختی که قبلش نبوده. --- 22. چرا کسی جدی نمی‌گیره نویسنده بودنمو؟ راهکار: چون خودشون جرأتش رو ندارن. تو کارت رو بکن، موفقیت تو، جوابشونه. --- 23. انگیزه‌م ته کشیده، چی‌کار کنم؟ راهکار: - برگرد به دلیل اولت برای نوشتن - یه داستان کوتاه بنویس برای حال خوب - با نویسنده‌های دیگه حرف بزن - و گاهی: یه استراحت واقعی بکن --- 24. این همه زحمت، در ازاش چی گیرم میاد؟ راهکار: بستگی داره چرا شروع کردی. اگه برای دل، رشد، تأثیرگذاری یا حتی درآمد. هر کدوم راه خودشو داره. ولی تو آخرش، یه کتاب تو دستاته. یه چیزی که از "هیچ" ساختی. و این... کم نیست.
  12. وسواس و ویرایش بی‌پایان وقتی نویسنده با Ctrl+Z ازدواج می‌کنه! تصور کن: یه نویسنده، نشسته جلوی لپ‌تاپ، چشم دوخته به پاراگرافی که بیست دقیقه پیش نوشته... یه کلمه رو حذف می‌کنه. بعد برمی‌گردونه. بعد فونتشو عوض می‌کنه. بعد فکر می‌کنه جمله شاید زیادی احساسیه... یا زیادی خشک... یا زیادی خاکستری... در نهایت لپ‌تاپو می‌بنده و با خودش می‌گه: «فردا بهتر می‌نویسم.» و این داستان، تکرار می‌شه. هر روز. --- وسواس نویسندگی: دشمن شماره یک خلاقیت و چیزی که اولش شبیه "دقت و تعهد به کیفیت" به نظر می‌رسه، در واقع یه جور فلج فکریه که ذره‌ذره لذت نوشتن رو ازت می‌گیره. آیا رمانم فروش میره؟ | ویژگی رمان های پرفروش | انجمن نودهشتیا چرا این اتفاق می‌افته؟ 1. ترس از قضاوت نویسنده وسواسی معمولاً درگیر این فکره: «اگه اینو بخونن و مسخره‌م کنن چی؟» 2. کمال‌گرایی افراطی «اگه قراره بنویسم، باید شاهکار باشه... از اول!» 3. مقایسه‌ی خود با نویسنده‌های حرفه‌ای «فلانی چطوری اون دیالوگو اینقدر قوی نوشت؟ من چرا نمی‌تونم؟» 4. نوشتن با صدای منتقد در گوش اون صدای درونی که مدام می‌گه: «این افتضاحه. دوباره بنویس.» --- نشونه‌هایی که می‌گن داری به وسواس دچار می‌شی: - هر فصل رو بیش از ۵ بار بازنویسی کردی، ولی هنوز می‌گی خوب نیست - از صفحه ۵۰ کتاب رد نمی‌شی چون هنوز با پاراگرافای اول مشکل داری - بیشتر وقت نوشتنت صرف پاک کردن، بازنویسی، یا زل زدن به مانیتوره - تموم کردن کتاب رو به تعویق انداختی چون "یه کم دیگه باید بهتر شه" چطوری کتابم رو تبلیغ کنم؟ | انجمن نودهشتیا چطوری نجات پیدا کنیم؟ نسخه نجات از باتلاق وسواس: 1. دو مرحله‌ای بنویس: اول خام، بعد صیقلی یه بار با خیال راحت و آزاد بنویس. حتی اگه چرند شد. بذار تموم شه. بعد برو سراغ ویرایش، وقتی دیگه همه چی رو کامل داری می‌بینی. --- 2. ویرایش بیش از سه بار؟ نه دیگه رفیق! بعد از سه بار ویرایش جدی، دیگه احتمالاً داری دور خودت می‌چرخی. از یه جایی به بعد، ویرایش فقط داره اعتماد به نفس‌تو می‌جوه. --- 3. از صدای منتقد درونی‌ت، یه کاراکتر بساز اسمش رو بذار مثلاً "خانم ایرادگیر"، یا "آقا نیش‌زن"، یا حتی "دکتر نه‌پسند" هر بار که اون صدا اومد گفت: «این جمله بده!» بگو: «مرسی دکتر نه‌پسند، شما بعد از نوشتن نوبتت می‌رسه. الان من نویسنده‌م نه ویرایش‌گر.» --- 4. ضرب‌العجل بساز، حتی اگه خیالی باشه بگو تا فلان تاریخ باید نسخه اول تموم شه. حتی اگه فقط خودت خبر داری. یه تایمر بذار. یه چالش راه بنداز. خلاصه یه "ته‌خط" بذار برای نوشتن. --- 5. دنبال عالی نباش، دنبال اثرگذار باش عالی بودن یه چیز ذهنیه. ولی تأثیرگذاری واقعی‌تره. از خودت بپرس: > آیا این چیزی که نوشتم می‌تونه یه نفر رو بخندونه، به فکر بندازه یا تکون بده؟ اگه آره؟ تمومه. بزن بریم مرحله بعد. هشت توصیه نیل گیمن برای نوشتن داستان کوتاه 6. به خودت حق بد بودن بده نویسنده‌هایی که بزرگ شدن، بارها بد نوشتن. ولی تموم کردن. ولی نوشتن. بد نوشتن بخشی از روند خوب نوشتنه. هیچ شاهکاری توی پیش‌نویس اول شاهکار نبوده. هیــچ‌کدوم. --- نویسنده جان، صدات مهمه. نوشته‌ت ارزش داره. ولی باید تموم شه تا بدرخشه ^^
  13. بیا بریم سراغ یکی از سوالای طلاییِ نویسنده‌ها: «اصلاً کتابم می‌فروشه؟» سوالی که نیمه‌شب، وسط دو لقمه اضطراب، میاد سراغ آدم. ببین، نوشتن کتاب مثل کاشتن یه دونه‌ست. تو نمی‌دونی دقیقاً کی و کجا سبز می‌شه، ولی اگه خاک رو بشناسی، آب درست بدی و خورشید حواسش باشه، احتمال گل دادن خیلی بالا می‌ره. حالا سوال اینه: آیا کتابت بازار فروش داره؟ جواب کوتاه: بستگی داره! جواب بلند: وایسا، اومدم برات مفصل بریزمش بیرون. --- اول از همه: «پرفروش بودن» با «خوب بودن» فرق داره بذار یه چیزو همین اول کار صاف کنیم: خیلی کتابای خوب هستن که کم‌فروشن. و خیلی کتابای متوسط هستن که می‌فروشن مثل چی. چرا؟ چون فروش، فقط به کیفیت ادبی نیست. به: - موضوع - سبک روایت - نیاز بازار - تبلیغات - زمان انتشار - و البته یه‌کم شانس هم ربط داره! پس اگه کتابت شاهکار ادبیه، ولی در مورد چگونگی تولید قاشق چای‌خوری تو عصر سلجوقیه‌ست، ممکنه فقط مخاطب خاص پیدا کنه. اما اگه یه داستان معمولی بنویسی ولی قلاب‌دار و جذاب و به‌موقع، ممکنه پرفروش بشه! 1. موضوعات پرکشش و آشنا (یا تابوشکن و کنجکاوی‌برانگیز) مردم دنبال چیزایی‌ن که حس کنن بهشون مربوطه، یا چیزایی که ازش فرار می‌کنن اما دلشون می‌خواد از پشت شیشه نگاهش کنن. مثال: - خیانت، عشق ممنوع، راز خانوادگی - بیماری، مرگ، زندگی پس از آن - شهرهای خیالی، جوامع پادآرمان‌شهری (dystopian) - نوجوانی، بحران هویت، سفر رشد نمونه: *پنجاه سایه‌ی گری* (در حد خودش) فروشو ترکوند، چون با یه موضوع تابو بازی کرد، اونم تو یه فضای شبه‌عاشقانه. --- 2. شروع قلاب‌دار و پایان‌دار! کتابی که از صفحه‌ی اول دلتو نبَره، جا نمی‌ندازه. و کتابی که آخرش مثل بادکنک خالی بشه، تو ذهن نمی‌مونه. پرفروش‌ها معمولاً: - از صفحه‌ی اول یه سؤال بزرگ تو ذهن خواننده می‌کارن - هر فصل رو با یه کشش جدید می‌برن جلو - آخرش یه طوری تموم می‌کنن که یا اشکت دربیاد، یا بخوای دادی بزنی: «یعنی چی؟!» و بری دنباله‌شو بخری! چطوری کتابم رو تبلیغ کنم؟ | انجمن نودهشتیا --- 3. شخصیت‌هایی که تو سر آدم لونه می‌کنن شخصیت خوب، اونیه که وقتی کتابو می‌بندی، هنوز تو اتاقت راه می‌ره. پرفروش‌ها شخصیت‌هایی دارن که یا عاشقشون می‌شی یا دلت می‌خواد بکشی‌شون. ولی بی‌تفاوت نمی‌مونی. مثال: «هری پاتر» اگه خودش نبود، با اون همه جادو هم به دل نمی‌نشست. یا «الیزابت» تو غرور و تعصب؛ همه ازش یه جور دل‌بسته‌گی پیدا می‌کنن، چون واقعی و لجباز و دوست‌داشتنیه. --- 4. زبان روان، روایت جذاب پرفروش‌ها معمولاً خیلی عجیب‌غریب نمی‌نویسن. زبانشون روانه، دیالوگاشون واقعی‌ان، جمله‌هاشون مثل قند می‌رن پایین. نه اینکه سطحی باشن، ولی پیچیده و مبهم و فلسفی هم نیستن (مگر اینکه اونم بفروشه، مثل *کافکا در کرانه* هاروکی موراکامی!) چطور یک رمان عاشقانه پرطرفدار بنویسیم؟ | انجمن نودهشتیا 5. لحظات “واو” و “آخ” تو هر رمانی باید لحظه‌هایی باشه که مخاطب با خودش بگه: - «واااای اینو ببین!» - «نه خدایا نهههه!» - «این چرا این کارو کرد؟!» - یا سکوت کنه و یه قطره اشک بچکه رو صفحه... این لحظه‌ها معمولاً تبدیل می‌شن به چیزایی که تو فضای مجازی دست‌به‌دست می‌شن، یا باعث می‌شن طرف شب تا صبح بیدار بمونه. نویسندگان تازه‌کار از چه اشتباهاتی پرهیز کنند | انجمن نودهشتیا --- حالا برگردیم به سوال اول: چطوری بفهمی کتابت ممکنه بفروشه؟ 1. با صدای بلند بخونش. اگه خودت خسته شدی، وای به حال بقیه. 2. چند تا خواننده‌ی آزمایشی بگیر. نه فقط مامان و رفیق صمیمی. آدمای متفاوت از جنس مخاطب هدفت. ببین کجاها ذوق می‌کنن، کجاها حوصله‌شون سر می‌ره. 3. یک پاراگراف تبلیغاتی براش بنویس. اگه نشد تو دو جمله کتابتو هیجان‌انگیز معرفی کنی، یعنی باید یه کم محتوای داستانو قلاب‌دارتر کنی. 4. بازار رو رصد کن. ببین کتاب‌های پرفروش الان دارن در مورد چی حرف می‌زنن. نه برای تقلید، برای درک ذائقه بازار. --- جمع‌بندی: کتابت اگه قصه‌ی خوبی داره، شخصیتاش زنده‌ان، شروعش محشره، با یه زبان شیرین و یه پایان حساب‌شده، صد در صد می‌تونه بفروشه. فقط باید درست معرفیش کنی، بذاری دیده شه، و یه کوچولو صبور باشی. همین الان برو یه لیست از کتابای پرفروش امسالو دربیار، با کتاب خودت مقایسه کن.
  14. سلام ببخشید میخواستم رمان شروع کنم میشه کمکم کنید

  15. چطوری کتابمو تبلیغ کنم؟ راهنمای نجات نویسنده از غار تنهایی تا نور صحنه خب، نوشتی. جون کندی. با هزار بار ویرایش، قهر و آشتی با کاراکترات، بالاخره کتابت تموم شد. حالا می‌مونه اون بخش ترسناک ماجرا: تبلیغ. معرفی. بازاریابی. یا به قول بعضی نویسنده‌ها: «اون کاری که کاش یکی دیگه انجام می‌داد!» ولی بیاین روراست باشیم، حتی بهترین کتاب دنیا اگه دیده نشه، فرق چندانی با دفتر خاطرات قفل‌دار نداره. پس بیا با هم قدم‌به‌قدم ببینیم چطوری می‌شه کتابتو از قفسه‌ی تنهایی نجات بدی و بندازی وسط ویترین توجه‌ها! --- 1. خودتو بنداز وسط قصه، نه فقط کتابتو آدما عاشق قصه‌ان. حتی موقع خریدن کتاب هم دنبال یه قصه می‌گردن. پس قصه‌ی نوشتن کتابتو تعریف کن. - چرا نوشتی؟ - کجا نوشتی؟ - وسط نوشتنش چی شد؟ (مثلاً همزمان هم دل‌تنگی کشیدی هم لپ‌تاپت سوخت) - چه چیزی از جونت گذاشتی که این کتاب به دنیا اومد؟ وقتی مردم با تو ارتباط بگیرن، احتمال خریدشون بیشتر می‌شه. چون دیگه فقط یه نویسنده نیستی، یه آدم واقعی‌ای که یه کتاب نوشته. --- 2. پلتفرم اینستاگرام: نه برای سلفی، برای سِل‌فی! تو اینستا باش. ولی نه فقط برای گذاشتن عکس قهوه و مانیتور. چند ایده‌ی خفن برای تولید محتوا: - پشت‌صحنه‌ی نوشتن کتابت - نقل‌قول‌های جذاب از کتابت، با طراحی گرافیکی خوشگل - معرفی کاراکترا یا فصل‌های خاص با حس شوخ‌طبعی - نقدهایی که گرفتی (اگه خیلی تند بود، سانسور کن، ولی خنده‌داراشو بذار!) - ریلزهایی بساز که طنز باشن: مثلاً خودتو بذار جای شخصیت‌هات تو موقعیت‌های روزمره! نکته: پیجتو تبدیل کن به یه جای باحال برای آدمایی که کتاب و نویسنده دوست دارن، نه فقط یه ویترین خشک تبلیغاتی. چطور یک رمان عاشقانه پرطرفدار بنویسیم؟ 3. بلاگر کتابی؟ دوستِ دوست داشتنیِ تو! برو سراغ بلاگرای کتاب. اونایی که فالوور واقعی دارن و نقد می‌نویسن. - اول باهاشون تعامل کن، لایک و کامنت بذار (نه فاز فن‌بوی، فقط واقعی باش) - بعد با یه پیام مودبانه و خلاقانه، کتابتو براشون بفرست - اگه دوست داشتن و معرفی کردن، دمت گرم؛ اگه نه، نرنج. برو سراغ بعدی بعضی وقتا همین یه معرفی باعث می‌شه موجی از آدم‌ها بریزن سمت کتابت. --- 4. کتابتو ببر تو دل آدم‌ها، نه فقط قفسه‌ها چطوری؟ - رویداد کتابی برگزار کن، حتی اگه کوچیکه - توی کافه، گالری یا حتی آنلاین، یه جلسه بذار درباره کتابت حرف بزنی - اگه کتابت داستانیه، یه اجرای نمایشی کوتاه ازش ترتیب بده - اگه غیر داستانیه، یه ورکشاپ کوچیک حول موضوعش راه بنداز لمس کردن حضور تو و کتابت خیلی تاثیر داره. آدما چیزی رو که حس کنن، بیشتر می‌خرن. چگونه انگیزه نوشتن را حفظ کنیم 5. جملات قصار خودت رو بساز! تو که نویسنده‌ای، پس بلدی با کلمه‌ها بازی کنی. یه عالمه جمله‌ی کوتاه، تاثیرگذار، بامزه یا کوبنده از دل کتابت (یا از ذهن خودت) دربیار و پخش کن. حتی می‌تونی یه سری استیکر یا پوستر کوچولو درست کنی و رایگان بذاری برای دانلود. یا چاپ کنی بذاری تو کتاب‌فروشی‌ها. بذار اسم تو بچرخه، حتی اگه اولش فقط تو کوچه پس‌کوچه‌های مجازی باشه. --- 6. تبلیغات پولی؟ بله، ولی حساب‌شده اگه بودجه داری، تبلیغات اینستاگرامی یا گوگل رو در نظر بگیر. یا توی پیجای معروف کتابی تبلیغ بذار. فقط حواست باشه: - فالوور فیک نداشته باشن - مخاطبشون با کتاب تو بخونه - تبلیغ‌شون مثل بقیه نباشه. خلاق باش! مثلاً بگو شخصیت اصلی کتابت داره تبلیغ می‌کنه، نه خودت! --- 7. دهان به دهان؟ هنوزم جواب می‌ده از دوستات، خونواده، همکارا و حتی همسایه طبقه بالا که همیشه با دمپایی راه می‌ره، بخواه کتابتو بخونن و معرفی کنن. یه نسخه هدیه بده، یه مسابقه‌ی خلاقانه بذار، یا حتی یه چالش بامزه درست کن (مثلاً "گریه‌دارترین بخش کتابو بخون و فیلم بگیر!") --- در پایان: کتابت فقط مال تو نیست وقتی تصمیم گرفتی منتشرش کنی، کتابت دیگه فقط یه تیکه از دلت نیست؛ یه هدیه‌ست برای دنیای بیرون. پس بیارش وسط. نشونش بده. با افتخار. با عشق. با خنده. تو می‌تونی. و کتابت لایق دیده شدنه. چطور جذاب تر بنویسم
  16. بعضی آدم‌ها، تنها وقتِ گم شدن، راهِ خانه‌ات را بلدند. نه از دلت رد می‌شوند، نه در یادَت می‌مانند؛ فقط از بودنت نردبان می‌سازند برای فرار از بی‌پناهی‌شان. می‌آیند با چشم‌هایی که طلبکارند، نه عاشق و تو، ساده‌ای… دلت را مثل نان تازه تعارف می‌کنی، بی‌اینکه بفهمی گرسنگی‌شان فقط تا رسیدن به درِ بعدی‌ست. تمامت را می‌ریزند در لیوانِ اضطرارشان، سر می‌کشند و می‌روند… بی‌آنکه حتی ته‌مانده‌ی احساست را مزه کرده باشند. تو می‌مانی، با دستی دراز، دلی تا شده و خاطره‌ای که مثل درِ نیمه‌باز می‌لرزد. و بدتر از نبودن‌شان، این است که فقط وقتی هستند که کسی جز تو نبود.
  17. دیروز
  18. شروع رمان هوای شب، سرد و بی‌رحم بود. سوارا دستش را روی شانه‌اش کشید تا گرم شود، اما سرمای شب هیچ‌وقت نمی‌توانست چیزی را که در دلش بود، لمس کند. خودش خوب می‌دانست که در این دنیا، همه چیز ، بازی بیش نیست اما در این بازی، هر اشتباه می‌توانست آدم را به خاک بزند. اما او هرگز اشتباه نمی‌کرد. در مرکز سالن، مردانی ایستاده بودند، مردانی که در سایه‌ها محو شده بودند، و چشم‌هایشان همیشه با دقت حرکات اطرافشان رو زیر نظر داشتند. سوارا با گام‌های آرام جلو رفت، نگاهش از هر طرف می‌گذشت. پشت میز، مردی با قیافه‌ای که انگار سال‌ها در این دنیای خاکی منتظر بوداست؛ خیره او با صدای زمختی گفت: - وقت رو هدر نده، بیا کار رو راه بندازیم. سوارا نگاهش را به چشم‌های مرد دوخت. به آرامی گفت: - کار راه می‌افته، اگه شما هم دنبال همین باشین. صدایِ آرامش مثل پتکی بود که به دیوار برخورد می‌کرد. هیچ‌چیز نمی‌توانست این لحظه را به تأخیر بی‌اندازد. یکی از مردها که روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود، سیگاری از جیبش بیرون آورد و دودش را به هوا فرستاد. به محض اینکه دود از دهنش بیرون اومد، سوارا دستش رو از جیب بیرون کشید و ناگهان صدای شلیک گلوله‌ای بلند شد. هوا مثل همیشه سنگین و بوی دود و خون در فضا پیچید. "چی شد؟!" یکی از مردها که شوکه شده بود، با ترس فریاد زد. ولی سوارا به سرعت پشت میز پرید و با حرکتی بی‌رحمانه یکی دیگه از مردها رو به زمین انداخت. - این تنها راهیه که می‌شه به شما فهموند، ما از این راه نمیریم. خون داغ از دهان مرد جاری شد و در همین لحظه، یکی از مردها که از ترس هنوز ایستاده بود، با لرزشی که ابهت مردانه‌اش را زیر سوال می‌برد گفت: - مگه دیوونه‌ای؟ اینجا دیگه برای کسی جا نیست! سوارا به او نگاه کرد. این نگاه، نگاه کسی بود که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از مسیرش منحرفش کند. - - - شماها برید، فقط یه گوشه بنشینید، ممکنه زنده بمونید. سوارا در دل جنگیدن با هر کلمه‌ای که بهش می‌زدند، آرام بود، سرد بود، و آماده، همان طور که صدای تیراندازی‌ها خاموش می‌شد، یکی یکی از مردها رو از پا درمی‌آورد. همه چیز پایان رسید. سوارا ایستاد، به اطراف نگاه کرد، و با همان آرامش، گام به گام از سالن بیرون رفت.
  19. سلام به همراهان عزیز رمان وهم عشق رمان فعلا در دست ویرایش می باشد و پارت گذاری متوقف شده. بابت شکیبایی شما عزیزان متشکرم. خوشحال می شم برای بهتر شدن داستان، نظرات و انتقاداتتون رو در صفحه معرفی و نقد رمان وهم عشق با من به اشتراک بزارید. https://forum.98ia.net/topic/856-معرفی-و-نقد-رمان-وهم-عشق-amata-کاربرانجمن-نودهشتیا/
  20. <پادکست سریالی تاسیان – قسمت اول> زبونم لال اگه بگم از دوست داشتنت دست برداشتم... نه، من فقط خستم. اون‌قدری خسته که حتی الان... حتی اسم خودمم یادم نمیاد، من فقط غمگینم. چون از تو، از تویی که یه روزی تموم "هستی" و "نیستی" من بودی، انتظار شکسته شدن نداشتم. انگار بچه بودم و نفهمیدم که اون آخرین باریه که با دوستام بازی می‌کنم... انگار سریال مورد علاقه‌مو خوابم برد و ندیدم... انگار همه شادن، و من... من فقط گریه‌ام گرفته. همه می‌خندن، فقط منم که چشمام بارونیه. خستم عزیزم، خیلی خسته‌م، اشتباه نکن... دوست داشتنت هیچ‌وقت تموم نشده، اما... تو هیچ‌وقت نفهمیدی چقدر دوست داشتنم باارزشه. هر کاری کردی، هر چی گفتی، حتی یه نگاه هم به دلِ هزار و پونصد تکه‌شده‌م ننداختی. و تهش فقط گفتی: «اون دوسم داره.» آره... هنوزم دوستت دارم. ولی تو نفهمیدی. و منم دیگه... فقط سکوت کردم و تماشا. ببین، هیچ‌کس نفهمید... هیچ‌کس ندید که چه دردی رو دارم تحمل می‌کنم. نه مادرم، نه دوستم، نه آینه... فقط تو می‌تونستی بفهمی، و تو هم ندیدی. راستش رو بخوای، من خودمو گم نکردم... تو منو گم کردی. دوست داشتنمو، احساسات نابمو، تو همه رو گم کردی. تو منو از دست دادی، عزیزم... تو منو سمت مرگ هل دادی. ولی... گله‌ای نیست. نویسنده؟! سحر تقی‌زاده گیرنده؟! بماند در دل نویسنده.
  21. این پوست، فقط جلدی‌ست که خط به خطش را سال‌ها گریه نوشته‌اند؛ نه پیش‌گفتارِ جانم. آدم‌ها، در رنگ کفش‌ و چروکِ مانتوها غرق می‌شوند؛ بی‌آنکه بفهمند شاید این پاشنه، هزار بغضِ راه‌نرفته را بردوش می‌کشد. موهایم را دیدی و دلت لرزید؛ اما لرزش دلم را نه. انگشتانم را شمردی، اما زخم‌های بی‌نام‌شان را نشمردی… قضاوت، چاقوی کندی‌ست که آهسته‌آهسته، شناسنامه‌ی درون را می‌خراشد. من، زیر این نقاب بی‌ادعا پرم از واژه‌های دفن‌شده در سطرهای نانوشته. ای کاش، نگاه‌ها کمی گوش داشتند… نه پوست، نه لباس، نه لهجه… هیچ‌کدام آینه‌ی جان نیستند. برای فهمیدن، باید چشم نداشت… دل داشت.
  22. در ازدحامِ آدم‌ها، تنهایی‌ام صدای بلندتری دارد. میان دست‌هایی که فقط می‌گذرند، دلم یک ایستادنِ ساده می‌خواهد. چقدر سخت است وقتی نگاه‌ها، عبور را بلدند و ماندن را نه… کاش می‌شد آدم‌ها، گاهی از کنار هم نگذَرند، حتی اگر دیرشان شده. من در پیاده‌روهای شلوغ، بیشتر گم می‌شوم تا در بیابان. لبخندهایی که از صورت‌ها بیرون می‌زنند اما به دل نمی‌رسند. آدم‌هایی که سایه‌شان گرم نیست، فقط تاریک است. و من، دلم برای نگاهی تنگ شده که بلد باشد بماند… نه فقط ببیند. در این شهر، تنها بودن درد نیست؛ قاعده است و درد، آن‌جاست که به این قاعده عادت کرده‌ای.
  23. نام دلنوشته: ابتذال معنا دلنویس: کهکشان ژانر: اجتماعی دیباچه: گاهی دلم می‌خواهد نان را در قافیه‌ی غم بخورم؛ با دستانی که هنوز طعم پینه را از یاد نبرده‌اند. شهر پر است از آدم‌هایی که نگاه‌شان، نان را از دهانِ هم می‌قاپد و لبخندشان، صورتحسابی‌ست برای گرسنگی دیگران.من اما نان را از واژه قرض می‌گیرم از سکوت زنانی که شکم‌شان را به شعر بسته‌اند… از کودکی که «بابا» را نگفته، اما فحش را بلد است. عطر نان، وقتی از گرسنه می‌گریزد، بوی قضاوت می‌گیرد و من، در میان همین نان‌پاره‌های نابرابر، دلم برای انسان بودن تنگ می‌شود… نه سیر بودن.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...