رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. عزیزمم خوش برگشتی

  3. پارت هجدهم از خونه‌ی غزاله اینا بیرون اومدیم و دوباره دم در آروین رو دیدم که رود موتورش نشسته بود و با دیدن ما اومد سمتمون، غزاله آروم زیر گوشم گفت: ـ خیر باشه سر صبح! آروین اومد جلو و بهمون سلام کرد و یه نایلون داد دستم و با خوشرویی گفت: ـ این برای توئه. نایلونو ازش گرفتم و گفتم: ـ چیه؟ گفت: ـ بازش کن و ببین. باز کردم و دیدم چندتا پیراشکی و کیک داخلشه. سرش رو بستم و بدون اینکه نگاش کنم نایلون رو دادم دستش و گفتم: ـ مرسی ازت ولی اصلا گرسنم نیست. آروین با اخم نگام کرد و گفت: ـ باید بخوری! خیلی ضعیف شدی تیارا. غزاله این‌بار نایلون رو ازم گرفت و رو به آروین گفت: ـ باشه آروین دمت گرم؛ ما باید بریم مدرسه، خیلیم دیر شده. بعدش مچ دستم رو کشوند و منم ناخودآگاه همراهش رفتم، تا رسیدیم سر کوچه که برم خونه و به مامان بگم که امروز کلاس فوق برنامه داریم، یهو غزاله گفت: ـ کاش اینم بفهمه تو دلت پیش یکی دیگست و ول کنه. زنگ در خونمون رو زدم و با بی حوصلگی گفتم: ـ می‌دونه ولی بازم به کاراش ادامه میده متاسفانه. غزاله پوزخند زد و گفت: ـ دقیقا عین تو. روم رو ازش گرفتم و گفتم: ـ چه ربطی داره؟ غزاله اومد نزدیکم و گفت: ـ ربط داره عزیزم! تو هم می‌دونی که دل سهند باهات نیست و نمی‌تونی ازش دست بکشی؛ آروین هم مثل تو عاشقته دیگه نمی‌تونه ازت دست بکشه. دیگه چیزی نگفتم و دیدم که مامان در رو باز نمی‌کنه، کلید انداختم و وارد خونه شدم. مامان در حال شستن حیاط خونه بود. با دیدن من گفت: ـ به به دختر بی‌وفای من، چه عجب یادت اومد بیای بهم سر بزنی! خندیدم و رفتم بغلش کردم و گفتم: ـ مامان چیکار کنم خب! خیلی سرم شلوغه. می‌خوای از غزاله بپرس. بعد به غزاله که پشت در وایساده بود اشاره کردم و گفتم: ـ بیا تو دیگه. غزاله اومد داخل و مستقیم دوید بغل مامانم. مامان لپش رو کشید و گفت: ـ دختر تو تپل شدی باز؟ می‌دونست که غزاله روی تپلی خیلی حساسه و اذیتش می‌کرد. غزاله با اعتراض و خنده گفت: ـ وای خاله نگو توروخدا. مامان خندید و گفت: ـ شوخی می‌کنم. گفتم: ـ مامان من از این ماه کلاس‌های فوق برنامم شروع میشه و باید تا غروب مدرسه باشم؛ کلاس های خوشنویسی و هنرهای تجسمی. مامان با تردید نگام کرد و بعد رو به غزاله گفت: ـ راست میگه؟ غزاله به من نگاهی کرد و آب دهنش رو قورت داد و گفت: ـ آره خاله؛ راست میگه. مامان شلنگ دستش رو گذاشت پایین و گفت: ـ آخه این روزا خیلی چیزا ازم مخفی می‌کنه، ببینم تو می‌دونی این رفیقت از کی خوشش میاد؟ یه اوفی کردم و گفتم: ـ مامان دوباره شروع نکن. مامان چشم غره‌ای داد و غزاله رو بهش گفت: ـ نه خاله نگران نباش. چیزه مهمی باشه بهت می‌گم. خداروشکر که غزاله سوتی نداد، سرسری با مامان خداحافظی کردیم و از در اومدیم بیرون، غزاله ازم پرسید: ـ تیارا کی می‌خوای به مادرت بگی؟ یه نگاهی به غزاله کردم و گفتم: ـ هر وقت همه چیز جدی شد. غزاله با تعجب بهم نگاهی کرد و گفت: ـ یعنی باور داری که همه چیز جدی میشه؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: ـ آره مثل همیشه باور دارم.
  4. امروز
  5. پارت هفدهم غزاله در زد و بعدش با یه سینی که توش یه ظرف برنج و نوشابه اومد داخل و سعی کرد جو رو عوض کنه و گفت: ـ ببین چی امشب درست کردم، انگشتاتم می‌خوری! اشکام رو پاک کردم و رو تخت نشستم و گفتم: ـ دمت گرم ولی من اصلا گرسنم نیست. غزاله سینی رو روی میز تحریرش گذاشت و اومد کنارم نشست و گفت: ـ تیارا حداقل خودت رو اینقدر عذاب نده! چیزی نگفتم که با خنده گفت: ـ فکر کنم مثل بچه کوچولوها باید بشینم و غذا به خوردت بدم. از حرفش یکم خندیدم که گفت: ـ آها بخند دیگه! بخدا تیارا اگه این غذا رو نخوری، امشب مامانم منو تو رو باهم یه دعوای اساسی می‌کنه. مجبورا رفتم پشت صندلی نشستم و سعی کردم یکی دو لقمه هم که شده غذا بخورم. غزاله گفت: ـ خب اون همه منتظر موندن بلاخره نتیجه‌ای هم داد؟ قاشق و گذاشتم توی بشقاب و گفتم: ـ نه ولی می‌دونی که منصرف نمی‌شم غزاله! غزاله خندید و بهم نگاه کرد و گفت: ـ متاسفانه چون از بچگیت می‌شناسمت، می‌دونم چقدر لجباز و یدنده‌ای و منصرف نمی‌شی. گفتم: ـ به آرش گفته، نظرات تو وبلاگش رو ببنده تا کسی نتونه ابراز علاقه کنه و چیزی بنویسه. غزاله گفت: ـ باورم نمی‌شه یه آدم این‌قدر بتونه غد و مغرور باشه! دلم می‌خواست وقتی حرف می‌زد، خفش کنم. با ناراحتی رو به غزاله گفتم: ـ نگو این‌طوری. غزاله با اخم رو به من گفت: ـ کوفت و نگو این‌طوری! یه دختر به این دسته گلی رو چه به یه همچین آدمی‌. بخدا از سرش هم زیادی هستی. از لحنش خندم گرفت و گفتم: ـ مرسی بابت دلگرمیت. همین لحظه گوشی غزاله زنگ خورد. با استرس از جام بلند شدم و گفتم: ـ آرشه؟ غزاله به گوشی نگاهی کرد و گفت: ـ نه مهنازه. گوشی رو گذاشت رو اسپیکر. مهناز با صدایی پر از اضطراب گفت: ـ الو غزاله. غزاله: ـ سلام دختر چشم قشنگ. مهناز: ـ غزاله میگم تیارا حالش خوبه؟ آرش تازه برام تعریف کرد چیا پیش اومده. رفتم کنار غزاله نشستم و گفتم: ـ خوبم مهناز. باید خوب باشم که بتونم ادامه بدم. مهناز یکم مکث کرد و گفت: ـ مثل اینکه خیلی مصممی! حالا تیارا بنظرت واقعا ارزشش رو داره؟ غزاله همین لحظه نگام کرد و گفت: ـ سوال خیلی خوبیه. با جدیت گفتم: ـ آره بنظرم داره. من تمام تلاشم رو می‌کنم اون پوسته سفت و سخت بی‌احساسیش رو از بین ببرم، سعی می‌کنم بهش دوست داشتن رو یاد بدم. مهناز گفت: ـ اینو خانوادش باید بهش یاد می‌دادن نه تو عزیزم. غزاله یهو با تعجب گفت: ـ راستی تیارا تو این همه اطلاعات ازش جمع کردی. هیچ وقت تو مصاحباتش راجب خانوادش چیزی نگفته؟ گفتم: ـ نه فقط یبار تو جشنواره که ازش بابت خانوادش پرسیدن گفتش که دوست نداره بابت سوالات شخصی و خصوصی جواب بده. مهناز گفت: ـ اینم که کل زندگیش معماست. غزاله در جوابش گفت: ـ یا اینکه چون خانوادش بهش محبت نکردن روش نمیشه ازشون تو تلویزیون حرفی بزنه. پریدم وسط حرفشون و گفتم: ـ بابا این‌قدر چرت نگید! بیخودی هم پسر مردم رو قضاوت نکنین. غزاله با چشم غره‌ای بهم گفت: ـ ایش، سهند ذلیل! با گفتن این حرفش، هر سه تامون کلی خندیدیم. گفتم : ـ بچها فردا بعد مدرسه همراه آرش میرم لوکیشن فیلمبرداری؛ بنظرت به مادرم چی بگم که شک نکنه؟ غزاله یکم مکث کرد و گفت: ـ نمی‌دونم والا. بجاش مهناز سریع گفت: ـ بگو مدرسه کلاس فوق برنامه خوشنویسی گذاشته و باید تا غروب مدرسه باشی. حرفش رو تایید کردم. و گفتم: ـ فقط یه مشکل می‌مونه. غزاله با شکایت گفت: ـ باز چی؟ گفتم: ـ اینکه با فرم مدرسه باید برم اونجا. غزاله گفت: ـ برو بابا. بزار پسره اصلا تو روت نگاه کنه، بعد غصه‌ی لباس و باهم می‌خوریم. مهناز گفت: ـ همینو بگو. لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ آره خب حق با شماست. اون شب کلی منو غزاله راجب اینکه باید چجوری خودم رو به سهند نزدیک‌تر کنم، حرف زدیم و در نهایت به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم چون تمام راه حل‌های من با احساس و قلبم بود و راه‌حل های اون با سیاست و عقل و منطقش بود؛ این‌قدر حرف زدیم که نزدیکای صبح خوابمون برد.
  6. خسته نباشید اتمام اثرتون رو تبریک میگم🤍 اینجا درخواست ویراستار بدید:
  7. https://forum.98ia.net/topic/853-دلنوشته-دیگر-جوان-نمی‌شوم-اهورا-تابش-کاربر-نودهشتیا/?do=getNewComment اتمام
  8. و اکنون زمان خداحافظی می‌رسد زمان خداحافظی زمانی است که در عمق آیینه‌ها چهره‌ی من غریبه است و راه زندگی از من جدا می‌شود. زمانی که باغ‌ها تاریک می‌شوند و باد از میان ابرها می‌گذرد. زمین صدایت می‌کند و درها به رویت بسته می‌شوند، زمان خداحافظی می‌رسد درختان دیگر بی‌روح شده‌اند... .  پایان.
  9. نمی‌توانم زندگی را فراموش کنم. زخم‌های من بی‌حضور از پایداری محبتی تسکین سرباز می‌زنند و بال‌های من تکه‌تکه فرو می‌ریزند. نه! نه نمی‌توانم فراموش کنم! خیابان‌ها انگار برایم راه‌های آشکار جهنم هستند و من مانند پرنده‌ای معصومی که راهش را در باغ حیاط زندگانی گم کرده است.
  10. مانند جسدهای جوانی هستم که پیری و فرسودگی را به خود ندیده‌اند . اشک راهی تابوت چشمانم می‌شود، باید یاسمن بر سر و رویم بریزند آرزوهایم برآورده نشده‌اند و نادیده گذشتند هیچ شبی لذت دنیایی را نچشیده‌ام و نه صبح پر درخششی را به خود دیده‌ام.
  11. غزل محمدی؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Ghazal.M

      Ghazal.M

      مرسی از خوش آمد گویی سحر جانم@_@

    3. Khakestar

      Khakestar

      فدات شم‌من❤️

      منتظر رمانتما بذار که بخونمش

    4. Ghazal.M

      Ghazal.M

      مگه سحر نیستی؟ 🤯🫤

       

  12. ممنون دلبر جان؛ فقط نظرت چیه اندازه قاب نوشتاری « ادامه‌ی و نور» رو بزرگ تر کنی این‌جوری نصفه نشه؟
  13. نه عزیزم این چه حرفیه گلم هرجور خودت دوس داری به نظرمن طراحی خودتم عالیه میتونی یکم تغیرش بدی عالی عالی بشه
  14. دیروز
  15. پارت ۱۱ پزشک خاموش و شرمگین به زمین خیره ماند. صدایی از جمع حاضر در نمی‌آمد. هیچکس جوابی برای آرتمیس نداشت. آرتمیس به سمت نیکزادی که با چشم‌های نیمه باز و چهره‌ای بی‌حال ناله می‌کرد و خون بالا می‌آورد ، خیز برداشت اما سیاوش به خود آمد و بازویش را چسبید. آرتمیس به سمت او برگشت و ناباورانه و با عجز نالید: ولم کن سیاوش!...پسرمون هنوز نفس می‌کشه!...بزار برم پیشش! سیاوش چشمان تبدار از اشکش را بست و بغضش را فرو داد. با یک حرکت آرتمیس را به سمت خودش کشید و او را در میان بازوهایش جا داد. آرتمیس که صورتش جلوی سینه‌ی سیاوش بود با مشت‌های کوچک و ظریفش به سینه‌ی او می‌کوفت و در حالی که بی‌امان می‌بارید التماس می‌کرد: سیاوش خواهش میکنم ولم کن!...بچم درد داره!... بذار برم پیشش... نیکزاد!... پسر کوچولومون!... باید نجاتش بدیم!... تو رو به عشقمون قسم سیاوش!...بذار برای بار آخر بغلش کنم. سیاوش به مرز دیوانگی رسیده بود. جان و جهانش در آغوشش بی‌تابی می‌کرد و خودش هم حال بهتری از او نداشت. اما او وظیفه داشت در هر شرایطی استوار باقی بماند تا خانواده‌اش به او تکیه کنند. اجازه نداشت حالا بشکند. آرتمیس بالاخره بی‌خیال مشت زدن به او و تقلا شد ، دستانش را دور کمر او حلقه کرد و صورتش را به سینه‌ی او فشرد. جلوی لباس سیاوش از خون نیکزاد سرخ شده بود و حالا با اشک‌های آرتمیس دوباره خیس می‌شد.
  16. پارت ۱۰ از طرفی پسرش که در آغوشش در حال جان کندن بود امانش را بریده بود. در این لحظه پزشک و دستیارانش با شتاب وارد شدند. پزشک که مرد پیری با موها و ریش‌ و سبیل سفید بود ، دستمالی را که نشانه‌ی منصبش بود به سرش بسته بود و دستیارانش با لباس های سپید وسایلش را با خود می‌آوردند. همه‌ی آن‌ها با دیدن وضعیت شاهزاده و همسرش و شاهزاده‌ی جوان لحظه‌ای در جلوی در خشکشان زد اما با تشر سیاوش به خود آمدند و به سمت آن‌ها دویدند. سیاوش ، نیکزاد را به آن‌ها سپرد و تازه در آن لحظه بود که متوجه شد صدای آن‌ها جمعیت زیادی را پشت در اتاق کشانده است. به لطف باز بودن در توانست چهره‌هایی از جمله ، پدر و مادرش ، سهند و آتوسا ، آریا و شهریار شاه ، را در میان صدها چهره‌ی دیگر تشخیص دهد. دست آرتمیس را گرفت و به او کمک کرد تا از جا برخیزد. در تمام مدتی که پزشک و دستیارانش با شتاب مشغول بودند ، دست آرتمیس را در دست گرفته بود و با نگرانی و سکوت به آن‌ها نگاه می‌کرد. اصلاً برایش مهم نبود چه کس دیگری آنجاست. تنها مسائل مهم جهان برایش همسر و فرزندش بودند. سردی دستان آرتمیس و لرزش بدنش را حس می‌کرد. حالش اصلاً خوب نبود! هنوز آرام اشک می‌ریخت. پس از چند لحظه پزشک ، نیکزاد را روی تخت گذاشت و در حالی که دستان خونی‌اش را با دستمالی پاک می‌کرد ، با سری پایین افتاده گفت: متأسفم سرورم!... شاهزاده مسموم شدن!...سم شبنم سیاه!... کاری از دست ما برنمیاد صدای شکستن قلب خودش را شنید. سرش از شنیدن این سخن به دوران افتاد. آرتمیس که تا لحظه‌ای پیش همچون گنجشکی کوچک و بی‌پناه اشک می‌ریخت ، ناگهان مانند ماده ببری خشمگین برآشفت و با همان صدای لرزان و بغض آلودش فریاد زد: برنمیاد؟!.... یعنی چی که برنمیاد ؟!...بچمو نجات بده!
  17. پارت ۹ هر کس که نیکزاد را در آن حالت می‌دید حالش خراب می‌شد و سیاوش به عنوان پدر نیکزاد از همه پریشان تر بود. سیاوش عشق به فرزندانش را از پدرش به ارث برده بود. جانش را برای فرزندانش می‌داد. آن‌ها میوه‌های باغ عشقش به آرتمیس و شگفتی‌های بزرگ زندگی او بودند. اما سیاوش در این لحظه نگرانی بزرگ دیگری نیز داشت. آرتمیس! رنگ از رخ همسر زیبا رویش پریده بود و با حالتی گیج و منگ شاهد پرپر شدن کودک سه‌ماهه‌اش ، آن هم درست در آغوش خودش بود. حلقه زدن اشک در چشمان آرتمیس را می‌دید و کاری از دستش ساخته نبود. حس می‌کرد دنیا روی سرش خراب می‌شود. با صدای وحشت زده و بریده بریده و لرزان آرتمیس به خود آمد. آرتمیس: خ...و...خو...ن! نگاهش را با شتاب به سمت چهره‌ی رنگ پریده‌ی نیکزاد گرداند. دهانش پر از خون شده بود و نفس نمی‌کشید. مسیر خون از کنار دهانش تا گونه‌اش امتداد می‌یافت. سیاوش که در لحظه‌ی اول دریافته بود چه اتفاقی افتاده است ، به سرعت نیکزاد را از آغوش آرتمیس بیرون کشید و روی ساعد دست خودش به شکم خواباند. مقدار زیادی خون از دهان نیکزاد بیرون ریخت و راه نفسش باز شد. با این اتفاق گریه‌های نیکزاد از سر گرفته شد. آرتمیس که حالا صورتش از اشک خیس شده بود با بغض و نگاهی معصومانه به سیاوش خیره شد و گفت: سیاوش!...بچم! سیاوش که قلبش از این عجز و ناتوانی‌ای که در صدای آرتمیس بود مچاله شده بود سرش را به سمت مخالف گرداند تا آرتمیس نم اشک چشمانش را نبیند. آرتمیس دهانش را با دو دست چسبید و روی زمین زانو زد. صدای آرام هق هقش پای سیاوش را سست می‌کرد.
  18. پارت ۸ آرتمیس با اینکه ته دلش حس می‌کرد مشکل جدی‌تر از این حرف‌هاست تصمیم گرفت طبق توصیه‌ی سیاوش عمل کند. صورت سرخ شده‌ی نیکزاد را که از شدت گریه به کبودی می‌زد به سینه‌اش فشرد اما نتیجه‌ای نداشت. سیاوش و آرتمیس در میان جیغ‌های گوش خراش نیکزاد نگاهی به یکدیگر انداختند. سیاوش نیکزاد را از آغوش او گرفت و در حالی که سرش را نوازش می‌کرد گفت: جاییش درد می‌کنه انگار... ولی کجا ؟...و چرا؟ آرتمیس از شدت وحشت واژه‌ها را از یاد برده بود. بی‌سخن نگاهش را بین سیاوش و نیکزاد می‌چرخاند. نگاه سیاوش هم رنگ و بوی وحشت گرفته بود. سیاوش در همان حال به سمت در اتاق دوید و با فریاد دستور داد که پزشک قصر را بیاورند. آرتمیس جلوی لباس خوابش را محکم کرد و به سمت آن‌ها رفت. سیاوش هم از در فاصله گرفت ، نیکزاد را به آغوش او سپرد و کمک کرد تا آرتمیس روی تخت بنشیند. سپس در حالی که با وحشت و کلافگی دست در موهایش می‌کشید گفت: چیزی نیست!...الان پزشک می‌رسه! آرتمیس حس کرد که او بیشتر این حرف را برای آرام کردن خودش می‌زند. تا امروز سیاوش را اینقدر وحشت زده ندیده بود. پس از چند لحظه صدای گریه‌ی نیکزاد قطع شد. هر دو با نگرانی به چهره‌ی نیکزاد خیره شدند. صورتش کبود بود. نفس نمی‌کشید! سیاوش _اتاق مشترک سیاوش و آرتمیس _قلعه‌ی سرخ💛 صدای ضربان قلب خودش را بلندتر از هر وقت دیگری می‌شنید. وحشت کرده بود و نیازی به انکار این ح قیقت نمی‌دید.
  19. پارت ۷ سپس در حالی که به سمت نیکزاد می‌رفت گفت: چیه مامانی؟!... وحشی شدی پسرم ؟...بیا!... دیگه بابات رفت اونور... راحت شدی؟ سپس نیکزاد را در آغوش گرفت و آرام پشتش زد. سیاوش با همان چشمان بسته گفت: باباش هنوز بیخیال نشده!... فقط منتظر میشه نیکزاد بخوابه آرتمیس در پاسخ به این حرف او لبخند زد و سر تکان داد. چون گریه‌ی نیکزاد هنوز آرام نشده بود شروع به قدم زدن در اتاق کرد و دستانش را مثل گهواره تاب داد. چند لحظه گذشت اما فایده‌ای نداشت. صدای گریه‌ی نیکزاد شدت بیشتری یافته بود. دستانش را به دو طرف باز کرده بود و جیغ می‌کشید. آرتمیس کمی نگران شده بود. تجربه‌ای که از بزرگ کردن نوشا داشت به او می‌گفت که این گریه‌ها طبیعی نیست. از این‌ها گذشته نیکزاد در طول سه ماهی که از تولدش گذشته بود هرگز چنین بی‌قراری نکرده بود. در واقع بچه‌های آرتمیس به آرامشی که داشتند شناخته می‌شدند. بی‌شک مشکلی وجود داشت. سیاوش که توجهش جلب شده بود ، روی تخت نشست و با تعجب گفت: چرا ساکت نمیشه! آرتمیس با صدایی که کمی از نگرانی می‌لرزید گفت: نمی‌دونم!...بچه از شدت گریه نفسش بالا نمیاد! سیاوش با چند گام خودش را به آن‌ها رساند و دلواپس گفت: گرسنه نیست ؟...بهش شیر بده شاید بدخواب شده
  20. پارت ۶ قبل از آنکه فرصت کند سرش را بالا بیاورد سیاوش با یک حرکت جایشان را عوض کرده بود. حالا سیاوش رویش چنبره زده بود و خودش به پشت روی تخت افتاده بود. این حرکت سریع سیاوش باعث شد جیغ کوتاهی از سر لذت بزند. چون به شدت روی تخت افتاده بود دو طرف لباس خواب کامل از هم باز شده بود و بدن برهنه‌ی آرتمیس جلوی چشمان سیاوش بود. آرتمیس ابرو بالا انداخت و گفت: مگه قرار نبود فرمانده من باشم ؟! سیاوش نفس عمیقی در موهای او کشید و گفت: می‌دونم!... ولی دیگه طاقت نداشتم ماهی!...می‌خوامت! آرتمیس دستش را کنار صورت سیاوش گذاشت و با نوک انگشت شستش روی لب پایین او کشید. سپس پر حرارت زمزمه کرد: من بیشتر! و با یک حرکت لب‌های سیاوش را اسیر خود کرد. در حال بوسه دستانش را از زیر لباس سیاوش رد کرد و روی کتف‌های او گذاشت . او را سفت به آغوش خود می‌فشرد و می‌بوسید. درست در لحظه‌ای که هر دو از گرمای عشق و لذت می‌سوختند ، صدای نق نق آرام نیکزاد تبدیل به گریه و جیغ‌های بلند شد. سیاوش کلافه نفسش را فوت کرد و کنار آرتمیس روی تخت دراز کشید. آرتمیس هم آهی کشید و جلوی لباس خوابش را به وسیله‌ی بند‌هایی که داشت دوباره بست.
  21. پارت ۵ با فشاری که به سینه‌ی سیاوش داد او را مجبور کرد که به پشت بخوابد و خودش با یک حرکت رو شکم او نشست. جای پاهایش را دو طرف بدن سیاوش تنظیم کرد و دستانش را دو طرف سر سیاوش گذاشت. درست مثل ماده شیری که روی شکارش چنبره بزند. خم شد و کامی از لب سیاوش گرفت. سپس کنار گوشش با لحنی اغواگرانه زمزمه کرد: پس امشب فرمانده منم! سیاوش با صدای خشدار گفت: رو کن ببینم چی بلدی دلبر! آرتمیس راضی کمرش را راست کرد و در حالی که بندهای لباس خوابش را با عشوه باز می‌کرد لبخند از سر رضایت و نگاه تبدار و گوش‌ها و گردن سرخ شده‌ی سیاوش را از نظر گذراند. در حالی که دست سیاوش را از قسمت باز جلوی لباس خواب به سمت زیر آن هدایت می‌کرد ، دستش درگیر باز کردن قسمت سینه‌ی لباس او شد. موهایش از روی شانه‌ی راستش آویزان شده بود و در ادامه روی سینه‌ی سیاوش ریخته بود. حالا قفسه‌ی سینه‌ی سیاوش کاملاً برهنه جلوی چشمانش بود و آرتمیس می‌توانست بالا و پایین شدن سریع آن را ببیند. عضلات پهن و بزرگ سینه‌ی او وسوسه برانگیز بود. آرتمیس نمی‌توانست این حقیقت را انکار کند که با هر بار هم آغوشی با این مرد باری دیگر عاشق او می‌شود. حرکت نرم انگشتان سیاوش را روی پوست برهنه‌ی کمرش حس می‌کرد و این مسئله سرش را داغ‌تر از قبل می‌کرد. کناره‌های لباس سیاوش را بیشتر از هم دور کرد و با نفس‌هایی لرزان زبانش را روی شاهرگ گردن او کشید.
  22. پارت ۴ سیاوش در حالی که خنده‌اش را کنترل می‌کرد گفت: بعله جناب متوجهم که ایشون ننه‌ی شماست ولی قبلش زن بوده... اصلاً بیا یه کاری کنیم!... هفته‌ای دو شب مال من باشه بقیه‌اش مال تو...نظرته؟ آرتمیس اعتراض گونه و با لحنی لطیف گفت: اع!!...سیا! سیاوش نیکزاد را آن سمت تخت گذاشت. روی تخت به پهلو دراز کشید و دست راستش را ستون سرش کرد. دست چپش را دور کمر آرتمیس حلقه کرد و در حالی که او را به سمت خودش می‌کشید با لحنی شیطنت بار گفت: جاااااان؟!...جان و جهان سیا!...دلم تنگته خب!... دلم ماهی خودمو می‌خواد! با پایان جمله‌اش لب‌های آرتمیس را بوسید. آرتمیس با آن که دلش نمی‌خواست ، به اجبار از او جدا شد و نگاهی به نیکزاد که در حال و هوای خودش بود انداخت و گفت: زشته!...بچه اینجاست! سیاوش دوباره او را بوسید. اینبار طولانی‌تر! سپس گفت: زشت اینه که منو اینقدر بچزونی بانو!... اصلاً این بچه باید همین روزا بره به اتاق خودش! آرتمیس چانه‌ی سیاوش را بوسید و در حالی که دستش را روی سینه‌ی او می‌کشید با لحن تبداری گفت: باشه!... ولی تا اون موقع نمیشه جلوی بچه کارای بد بد بکنیم! سیاوش نگاهی به دست آرتمیس روی سینه‌اش انداخت و سپس گفت: بچه که فعلاً هیچی نمی‌فهمه! و با پایان جمله‌اش چشمکی زد. آرتمیس که خودش هم دلش برای شوهرش تنگ شده بود مقاومت بیشتری نکرد.
  23. درود ممنونم بابت نقدتون نکاتی که فرمودید رو رعایت می کنم
  24. سلام وقتتون بخیر رها احمدی هستم متولد ۱۳۷۹ ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! من نویسندگی رو تقریبا از سال ۱۴۰۲ شروع کردم ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! ژانر رمانم بیشتر طنزه و یکم چاشنی عاشقانه هم داره. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! دوست دارم یه دنیایی خلق کنم که سختی و بد شانسی و غصه نداشته باشه یا خیلی کم داشته باشه و زندگی ای به شخصیت های قصه ام بدم که تو دنیای واقعی نتونستند داشته باشند . دنیایی که بتونند اونجا زنده باشند و زندگی کنند. ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟!من یه عزیزی رو از دست دادم و خیلی براش ناراحت بودم چون زندگیش پر از رنج و سختی و غصه و بد شانسی بود. اون پر از شور زندگی و جوونی و آرزوهای قشنگ بود. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با نوشتن این رمان بهش یه زندگی تو یه دنیای قشنگ بدم. جایی که بتونم تو نوشته هام زنده و خوشحال نگهش دارم. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. هنوز اثری منتشر نکردم، در حال پارت‌گذاری هستم. ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! کلا زیاد رمان خوندم ولی بیشتر رمان های عاشقانه و طنز و کلکلی میخونم . ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! همچنان در حال آموزش و یاد گیری هستم. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! بله . پیش اومده که گاهی نا امید شدم اما جا نزدم و ادامه دادم چون دلم نمیخواد این قصه ی قشنگ رو ناتمام رها کنم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! برای خلق دنیایی قشنگ و جدید و زندگی بخشیدن به عزیزانی که فقط یادشون برام مونده.نویسندگی رو شروع کردم. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟! من خودم نو قلم حساب میشم اما اگه بخوام یه توصیه ی دوستانه به بقیه بکنم اینه که از معجزه ی نوشتن غافل نشین . خیلی آرام بخش و تسکین دهنده است. و شاید بتونه رنگ جدیدی به زندگی شما و بقیه ببخشه. نویسنده گرامی: @raha
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...