تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- دیروز
-
بوی خون و باروت میاد رمان آسپیر| سحر تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شروع رمان هوای شب، سرد و بیرحم بود. سوارا دستش را روی شانهاش کشید تا گرم شود، اما سرمای شب هیچوقت نمیتوانست چیزی را که در دلش بود، لمس کند. خودش خوب میدانست که در این دنیا، همه چیز ، بازی بیش نیست اما در این بازی، هر اشتباه میتوانست آدم را به خاک بزند. اما او هرگز اشتباه نمیکرد. در مرکز سالن، مردانی ایستاده بودند، مردانی که در سایهها محو شده بودند، و چشمهایشان همیشه با دقت حرکات اطرافشان رو زیر نظر داشتند. سوارا با گامهای آرام جلو رفت، نگاهش از هر طرف میگذشت. پشت میز، مردی با قیافهای که انگار سالها در این دنیای خاکی منتظر بوداست؛ خیره او با صدای زمختی گفت: - وقت رو هدر نده، بیا کار رو راه بندازیم. سوارا نگاهش را به چشمهای مرد دوخت. به آرامی گفت: - کار راه میافته، اگه شما هم دنبال همین باشین. صدایِ آرامش مثل پتکی بود که به دیوار برخورد میکرد. هیچچیز نمیتوانست این لحظه را به تأخیر بیاندازد. یکی از مردها که روی صندلی چرخدار نشسته بود، سیگاری از جیبش بیرون آورد و دودش را به هوا فرستاد. به محض اینکه دود از دهنش بیرون اومد، سوارا دستش رو از جیب بیرون کشید و ناگهان صدای شلیک گلولهای بلند شد. هوا مثل همیشه سنگین و بوی دود و خون در فضا پیچید. "چی شد؟!" یکی از مردها که شوکه شده بود، با ترس فریاد زد. ولی سوارا به سرعت پشت میز پرید و با حرکتی بیرحمانه یکی دیگه از مردها رو به زمین انداخت. - این تنها راهیه که میشه به شما فهموند، ما از این راه نمیریم. خون داغ از دهان مرد جاری شد و در همین لحظه، یکی از مردها که از ترس هنوز ایستاده بود، با لرزشی که ابهت مردانهاش را زیر سوال میبرد گفت: - مگه دیوونهای؟ اینجا دیگه برای کسی جا نیست! سوارا به او نگاه کرد. این نگاه، نگاه کسی بود که هیچچیز نمیتواند او را از مسیرش منحرفش کند. - - - شماها برید، فقط یه گوشه بنشینید، ممکنه زنده بمونید. سوارا در دل جنگیدن با هر کلمهای که بهش میزدند، آرام بود، سرد بود، و آماده، همان طور که صدای تیراندازیها خاموش میشد، یکی یکی از مردها رو از پا درمیآورد. همه چیز پایان رسید. سوارا ایستاد، به اطراف نگاه کرد، و با همان آرامش، گام به گام از سالن بیرون رفت. -
سلام به همراهان عزیز رمان وهم عشق رمان فعلا در دست ویرایش می باشد و پارت گذاری متوقف شده. بابت شکیبایی شما عزیزان متشکرم. خوشحال می شم برای بهتر شدن داستان، نظرات و انتقاداتتون رو در صفحه معرفی و نقد رمان وهم عشق با من به اشتراک بزارید. https://forum.98ia.net/topic/856-معرفی-و-نقد-رمان-وهم-عشق-amata-کاربرانجمن-نودهشتیا/
-
<پادکست سریالی تاسیان – قسمت اول> زبونم لال اگه بگم از دوست داشتنت دست برداشتم... نه، من فقط خستم. اونقدری خسته که حتی الان... حتی اسم خودمم یادم نمیاد، من فقط غمگینم. چون از تو، از تویی که یه روزی تموم "هستی" و "نیستی" من بودی، انتظار شکسته شدن نداشتم. انگار بچه بودم و نفهمیدم که اون آخرین باریه که با دوستام بازی میکنم... انگار سریال مورد علاقهمو خوابم برد و ندیدم... انگار همه شادن، و من... من فقط گریهام گرفته. همه میخندن، فقط منم که چشمام بارونیه. خستم عزیزم، خیلی خستهم، اشتباه نکن... دوست داشتنت هیچوقت تموم نشده، اما... تو هیچوقت نفهمیدی چقدر دوست داشتنم باارزشه. هر کاری کردی، هر چی گفتی، حتی یه نگاه هم به دلِ هزار و پونصد تکهشدهم ننداختی. و تهش فقط گفتی: «اون دوسم داره.» آره... هنوزم دوستت دارم. ولی تو نفهمیدی. و منم دیگه... فقط سکوت کردم و تماشا. ببین، هیچکس نفهمید... هیچکس ندید که چه دردی رو دارم تحمل میکنم. نه مادرم، نه دوستم، نه آینه... فقط تو میتونستی بفهمی، و تو هم ندیدی. راستش رو بخوای، من خودمو گم نکردم... تو منو گم کردی. دوست داشتنمو، احساسات نابمو، تو همه رو گم کردی. تو منو از دست دادی، عزیزم... تو منو سمت مرگ هل دادی. ولی... گلهای نیست. نویسنده؟! سحر تقیزاده گیرنده؟! بماند در دل نویسنده.
-
این پوست، فقط جلدیست که خط به خطش را سالها گریه نوشتهاند؛ نه پیشگفتارِ جانم. آدمها، در رنگ کفش و چروکِ مانتوها غرق میشوند؛ بیآنکه بفهمند شاید این پاشنه، هزار بغضِ راهنرفته را بردوش میکشد. موهایم را دیدی و دلت لرزید؛ اما لرزش دلم را نه. انگشتانم را شمردی، اما زخمهای بینامشان را نشمردی… قضاوت، چاقوی کندیست که آهستهآهسته، شناسنامهی درون را میخراشد. من، زیر این نقاب بیادعا پرم از واژههای دفنشده در سطرهای نانوشته. ای کاش، نگاهها کمی گوش داشتند… نه پوست، نه لباس، نه لهجه… هیچکدام آینهی جان نیستند. برای فهمیدن، باید چشم نداشت… دل داشت.
-
در ازدحامِ آدمها، تنهاییام صدای بلندتری دارد. میان دستهایی که فقط میگذرند، دلم یک ایستادنِ ساده میخواهد. چقدر سخت است وقتی نگاهها، عبور را بلدند و ماندن را نه… کاش میشد آدمها، گاهی از کنار هم نگذَرند، حتی اگر دیرشان شده. من در پیادهروهای شلوغ، بیشتر گم میشوم تا در بیابان. لبخندهایی که از صورتها بیرون میزنند اما به دل نمیرسند. آدمهایی که سایهشان گرم نیست، فقط تاریک است. و من، دلم برای نگاهی تنگ شده که بلد باشد بماند… نه فقط ببیند. در این شهر، تنها بودن درد نیست؛ قاعده است و درد، آنجاست که به این قاعده عادت کردهای.
-
Kahkeshan شروع به دنبال کردن دلنوشته دیگر جوان نمیشوم| تکمیل شده نودهشتیا و دلنوشته ابتذال معنا| اثر کهکشان کرد
-
دلنوشته: ابتذال معنا دلنویس: کهکشان ژانر: اجتماعی دیباچه: گاهی دلم میخواهد نان را در قافیهی غم بخورم؛ با دستانی که هنوز طعم پینه را از یاد نبردهاند. شهر پر است از آدمهایی که نگاهشان، نان را از دهانِ هم میقاپد و لبخندشان، صورتحسابیست برای گرسنگی دیگران.من اما نان را از واژه قرض میگیرم از سکوت زنانی که شکمشان را به شعر بستهاند… از کودکی که «بابا» را نگفته، اما فحش را بلد است. عطر نان، وقتی از گرسنه میگریزد، بوی قضاوت میگیرد و من، در میان همین نانپارههای نابرابر، دلم برای انسان بودن تنگ میشود… نه سیر بودن.
-
one new auther عضو سایت گردید
-
داستان اجتماعی داستان ابتلا| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
*** صبح، وقتی آفتاب از لابهلای پردههای حریر به اتاق میتابید، پناه بالاخره از جا بلند شد. چشمانش قرمز بود و خواب بهچشم ندیده بود. بیصدا از اتاق بیرون رفت تا کسی بیدار نشود. توی آشپزخانه یک لیوان آب نوشید، دوباره به اتاق برگشت یک دست مانتو شلوار از کمد نسترن بیرون آورد و پوشید دستی به موهای پریشانش کشید و بیصدا از در بیرون زد. هوا هنوز خنک بود. کوچههای محله آرام و خلوت بودند. پناه با قدمهایی تند و ذهنی شلوغ، خودش را به خیابان اصلی رساند. اولین جایی که رفت، همان کافیشاپی بود که همیشه از کنارش رد میشد. با تردید وارد شد. دختر جوانی پشت کانتر ایستاده بود. پناه آرام گفت: - سلام، ببخشید… دنبال کار میگردم. اگه نیرویی لازم دارین… دختر نگاهی از سر تا پا به او انداخت. - نه، نیرو تکمیله پناه لب گزید. - شما مطمئنی؟! دختر سری تکان داد. - گفتم که تکمیله! پناه با لبخندی زورکی تشکر کرد و بیرون زد. قدمزدنها ادامه پیدا کرد. مغازهها، بوتیک، حتی یک داروخانه… جواب همه یکی بود: «نه عزیزم، نیرو نمیخوایم.» ظهر شده بود. آفتاب تندتر میتابید و پاهای پناه از خستگی میلرزید. کنار یک پارک کوچک نشست. چشمهایش پر از اشک شد، اما اشکها را فرو داد. نمیخواست باز هم بشکند. توی دلش گفت: «نباید ناامید شم. بالاخره یه جایی هست… باید باشه.» یکباره فکرش به سمت پرهام کشید، او میتوانست کمی به او پول قرض بدهد تا یک خانه اجاره کند و پدر، مادرش را آنجا ببرد و... . با این فکر گوشی را از کیف سیاه کوچکش بیرون کشید. گوشی را محکمتر در دست گرفت. دستش میلرزید. چند لحظه مردد ماند، بعد شمارهی پرهام را گرفت. یک بوق… دو بوق… بیپاسخ. دوباره و دوباره… بار پنجم بود که تماس گرفت و این بار بالاخره گوشی وصل شد. صدای پرهام، خشک و پر از خشم توی گوشش پیچید: - وقتی میبینی جواب نمیدم یعنی کار دارم! چه آدم نفهمی هستی تو پناه! اه… بدم میاد از اینطور آدمها! پناه نفسش را حبس کرد. بغض سنگینی در گلویش پیچید، ولی خودش را جمع کرد، سعی کرد صدایش نلرزد: - من زنگ زدم چون… چون به کمکت... . هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای پرهام با پوزخندی تلخ و بیرحم صدایش را در گلو خفه کرد. - اگه منظورت پوله، متأسفم چون ندارم. اصلاً نمیخوام بدونم مشکلت چیه. لطفاً برای چند وقتی مزاحمم نشو، میخوام با دوستام برم مسافرت. حوصلهی دردسر ندارم، خدافظ. بوق ممتدی که بعد از قطع شدن تماس در گوشش پیچید، شبیه شلیک یک گلوله بود. پناه با ناباوری به گوشی خیره ماند. انگار کلمات هنوز در هوا معلق بودند. دلش میخواست چیزی بگوید، اعتراض کند، بپرسد «چطور میتونی اینقدر بیخیال باشی؟»، اما دیگر دیر شده بود. انگار دنیا برای لحظهای از حرکت ایستاد. اشکها بیاجازه از چشمهایش سرازیر شدند. گوشی را توی کیفش انداخت و سرش را میان دستانش گرفت. شانههایش از شدت گریه میلرزید. پارک خلوت بود. چند کبوتر، بیخیال روی نیمکت روبهرویی نشسته بودند. هیچکس نبود که ببیند یک دختر، درست وسط روز روشن، دارد زیر آفتاب گریه میکند. دلش میخواست فریاد بزند. بگوید: «تو اونور دنیا خوشی، و من اینجام... له شدم.» ولی صدا نداشت. فریادش در گلویش خفه شده بود. دلش برای خودش سوخت. برای دختری که نه پناهی داشت، نه حتی یک آغوش ساده برای تکیه دادن. زمین زیر پایش سنگین شده بود، انگار همهچیز میخواست وادارش کند که زمین بخورد، ولی در همان لحظه احساس کرد دستی روی شانهاش زد و آرام گفت: - هی دختر، من هستمها! پناه گریهاش شدت گرفت و زیر لب آرام گفت: - خدایا منو ببخش که وقتی تو بودی، پیش بندهات دست دراز کردم... منو ببخش -
داستان اجتماعی داستان ابتلا| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
نسترن آهی کشید، فنجان قهوهاش را روی لبهی تراس گذاشت و زمزمه کرد: - آره، پلیس هیچ کاری نکرد. گفتن مدرک کافی نداریم، شاهد نیست، دوربین خراب بوده... انگار اصلاً نمیخواستن کاری بکنن. یه جوری نگام میکردن که انگار من مقصرم. پناه لبهایش را روی هم فشرد. قلبش فشرده شد. نسترن لبخند کجی زد، اما چشمهایش پر از خستگی بود. - مهم نیست دیگه... الان تو حالت خوبه، این مهمه. بیا بریم بخوابیم، دیر وقته. همه خوابیدن. پناه لبخند کمرنگی زد. - تو بخواب، منم الان میام. نسترن دستی به بازویش کشید و گفت: - فقط زیاد فکر نکن، باشه؟ شب بخیر. پناه با سر تأیید کرد، اما همانطور روی صندلی باقی ماند. صدای بسته شدن آرام در تراس، او را در سکوتی سنگین تنها گذاشت. به آسمان نگاه کرد، به ستارههایی که مثل خاطرههایی دور و محو در دل شب میدرخشیدند. ذهنش رها شد... رفت سمت پدرش. تصویر مردی خمیده در اتاقی کوچک در خانه سالمندان، با دستانی لرزان و چشمانی خسته. دلی که هنوز برای دخترش میتپید. بعد فکرش رفت سراغ پرهام. برادری که روزی خود را ستون خانواده میدانست، اما حالا... انگار دود شده بود و رفته بود. حتی یک تماس، یک پیام، یک نشونه از بودنش نداده بود. مگر میشود آدم خانوادهاش را اینطور فراموش کند آن هم با یک خارج رفتن و بعد، مادرش... زنی که همیشه ساکت بود، اما توی چشمانش میشد درد سالها را خواند. مادری که حالا در سایهی خاموشی، منتظر معجزه بود. پناه دستش را زیر چانه زد و در دل شب زمزمه کرد: - باید یه کاری بکنم... نمیتونم همینطور بمونم. ذهنش به سمت آینده رفت. به اینکه باید کار پیدا کند، باید خودش را جمعوجور کند. باید یکجورِی این آوار زندگی را با دستان خودش کنار بزند. پناه، با تمام خستگی، با چشمهایی باز، تا سحر در همان سکوت باقی ماند. -
داستان اجتماعی داستان ابتلا| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
دکتر لحظهای مکث کرد. نگاهی به چهرهی خسته و چشمهای قرمز پناه انداخت و بعد دستی به پیشانیاش کشید. - خیلی خب... مرخصی مشروط. فقط به خاطر شرایط خاصت. اما پناه، اگه تو این دو روز کوچکترین نشونهای از برگشت حالت دیده بشه، فوراً باید برگردی بستری شی. مسؤلیتش با خودته. پناه بیدرنگ گفت: - قبول، همهش با خودمه. فقط بذارید برم. دکتر سری تکان داد و نسخهی ترخیص را امضا کرد. نسترن و میلاد آهسته نفس راحتی کشیدند. چند ساعت بعد، نسترن، پناه و مینو را به خانه پدریاش رساند. خانهای دلباز و گرم در یکی از محلههای آرام. پدر و مادر نسترن، با لبخند و مهربانی به استقبالشان آمدند. *** بعد از شام، وقتی پدر و مادر نسترن و مینو در سالن نقلی در حال حرف زدن بودند، پناه و نسترن به تراس خانه رفتند. هوا خنک بود و آسمان، پر از ستاره. نسترن دو فنجان قهوه آورد و کنار پناه نشست. پناه فنجان سفالی آبیرنگ را برداشت، جرعهای نوشید و بعد با صدایی آرام پرسید: - نسترن... کافهای که توش کار میکردیم چی شد؟ بعد از اون شب...؟! نسترن لحظهای مکث کرد. نگاهش به دوردستهای تاریکی بود. - دو روز بعد از اینکه بردیمت بیمارستان، رفتم کلانتری. با گریه شکایت کردم. از اون سه مرد، از مدیریت کافه، همه رو گفتم. پناه زمزمه کرد: - بعدش چی شد؟ نسترن پوزخند تلخی زد. - هیچ، هیچکس هیچ کاری نکرد. الکی گفتن پیگیری میکنن؛ ولی تا حالا که خبری نشده! پناه سرش را پایین انداخت. فنجانش هنوز گرم بود، اما طعم قهوه تلختر از همیشه. نسترن ادامه داد: - فقط یه نفر از کار اخراج شد، اونم من بودم. چون از مدیریت کافه شکایت کردم! پناه آرام گفت: - یعنی چی؟! پلیس... هیچکاری نکرد؟! -
کتابخانه صوتی khakestar | انجمن نودهشتیا
Khakestar پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست صوتی شدن رمان
_زخم جدید_ پاره شد گره زدم؛ بازم پاره شد بازم گره زدم... دوباره پاره شد بیخیال شدم؛ زوری که نمیشه نویسنده: حنا وفادار گوینده: سحر تقیزاده -
داستان اجتماعی داستان ابتلا| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا
Kahkeshan پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
دستان پدرش دور شانههای پناه حلقه شد. گرمایی که سالها از آن محروم شده بود، حالا در همین آغوش خسته، اما پر از عشق، جریان داشت. شانههای پدرش میلرزید، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. مینو با گوشهی چادرش اشکهایش را پاک کرد و آرام کنارشان نشست. نسترن همچنان سکوت کرده بود، اما چشمهایش پر از بغضی بود که هر لحظه ممکن بود بشکند. پدرش بعد از چند لحظه عقب رفت، دستان زبرش را روی گونههای پناه گذاشت و با صدایی که انگار از عمق جانش بیرون میآمد، گفت: - تو هیچوقت کم نذاشتی، بابا. هیچوقت... پناه دستهای پدرش را میان انگشتانش گرفت و آنها را محکم فشرد. زمان گذشت، اما پناه هنوز نمیتوانست خودش را مجبور کند که از کنار پدرش بلند شود. مینو از دور نگاهشان میکرد، اما چیزی نمیگفت. صدای باز شدن در سالن سکوت را شکست. مردی قدبلند با موهای آشفته و نگاهی نگران وارد شد. هنوز درست داخل نیامده بود که نسترن با تعجب بلند شد: - میلاد؟! تو اینجا چی کار میکنی؟ میلاد با قدمهای تند جلو آمد و نگاهی سرزنشآمیز به نسترن و مینو انداخت. - چی کار دارین میکنین؟ مینو لب گزید و سعی کرد چیزی بگوید، اما پناه پیشدستی کرد و با صدایی تند گفت: - ما فقط اومدیم بابامو ببینیم. چیزی نشده! - من... فقط نگران... پناه ایستاد. نگاهش پر از خشم و اضطراب بود. - متأسفم تند حرف زدم اما حالم خوبه! نسترن دستش را گرفت. - پناه آروم باش! اما پناه دست نسترن را کنار زد و با قدمهای تند از سالن خارج شد. نسترن و میلاد بهدنبالش دویدند. وقتی به بیمارستان برگشتند، پرستار با دیدن پناه، سریع سمت دکتر رفت. دکتر چند دقیقه بعد وارد شد، اخمی روی پیشانیاش بود. - پناه دخترم، چرا بدون هماهنگی؟! پناه از جا بلند شد. - دکتر من باید بابام رو میدیدم! دکتر نفسش را آهسته بیرون داد. - من که نگفتم نبین، گفتم دو روز بعد که مرخص... - دکتر شما دلت خوشه! متوجه نیستی زندگی من و خانوادم چجوریه! لطفاً امروز مرخصم کن تا برم تو این دو روز فکر نکنم بخواد اتفاقی بیوفته! -
دلنوشته جان جانان | تکمیل شده نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
مچکرم- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
تاپیک انتشار زده شد ✔️
- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
ویراستار: @زری گل ایرادات جزئی داره عزیزم که کمتر از پنج روز اوکی میشن. @Khakestar
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست ویراستار | رمان تکمیل شده
Khakestar پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
پایان دلنوشته، ویراستاری شده هست بازم مشکلی بود میشنوم- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور دلنوشته جان جانان| سحر تقیزاده کاربر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خب هرجور صلاح میدونی -
the_speok عضو سایت گردید
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
خسته نباشید گل نازم تو تاپیک زیر اعلام کنید تا مدیرمربوطه درباره ویراستاری اثر تصمیم بگیره🫶- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور دلنوشته جان جانان| سحر تقیزاده کاربر نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ببین دومی چون عاشقانه بودن اثرو میرسونه برای مخاطب جذابتره کلیک خورش بیشتره... با سومی بزنم؟ -
Gemma عضو سایت گردید
-
امیر بلوچ عکس نمایه خود را تغییر داد
-
امیر بلوچ شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
درخواست کاور دلنوشته کالبد مادرم | اتاقی از آن من کاربر انجمن نودهشتیا
اتاقی از آن من پاسخی برای اتاقی از آن من ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیست و چهارم دیدم که آرش همونطور ثابت تو ماشین نشسته، با تعجب نگاش کردم و همونطور که کمربندم رو باز میکردم، گفتم: ـ تو نمیای؟ خندید و گفت: ـ من کجا بیام تیارا؟ طرف میخواد با تو صحبت کنه. استرس و دلشوره داشتم اما نمیتونستم به آرش اجبار کنم، دید که سکوت کردم گفت: ـ اما اینجا منتظرت میمونم. سریع گفتم: ـ نه شاید حرفاش طول بکشه، تو برو معطل میشی. به در اشاره کرد که پیاده شم و با مهربونی گفت: ـ چیزی نمیشه، پیاده شو. پیاده شدم و رفتم داخل، یه جای فوقالعاده باکلاسی بود. خیلیا در حال قلیون کشیدن بودن و دود اون فضا رو پر کردهبود. همین لحظه یه گارسون اومد سمتم و گفت: ـ ببخشید رزرو داشتین؟ بهش نگاهی کردم و گفتم: ـ بله آقای سهند فرهمند. پرید وسط حرفم و با خنده گفت: ـ بله فهمیدم. ایشون طبقه بالا تو قسمت وی آی پی نشستن. لبخندی زدم و رفتم سمت پلهها. صدای قهقهههای دخترا میومد. با ترس و لرز رفتم بالا و تا رسیدم به پله آخر دیدم که حدود شش تا دختر پلنگ دور سهند نشستن و دارن حرف میزنن و میخندن. تا سهند منو دید روی مبل درست نشست و سیگار رو گذاشت کنار و گفت: ـ اووو عاشق حیران منم که اومدش. همون جا وایسادم و بهش خیره شده بودم. یکی از دخترایی که کنارش نشسته بود، به سرتاپای من نگاهی کرد و با حالت مسخره کردن رو بهم گفت: ـ عزیزم بوتت رو از یکشنبه بازار خریدی؟ بعد این حرفش همشون زدن زیر خنده که یهو سهند گفت: ـ بسته دیگه. همشون ساکت شدن. اینبار سهند بلند شد و اومد نزدیکم و گفت: ـ شاید باورتون نشه ولی این دختر، کسیه که فکر میکنه قراره من بهش پا بدم و مثل خودش عاشقش بشم. دوباره همشون زدن زیر خنده و اینبار سهند هم خندید. این حجم از رذالت و لودگی و مسخره بازی رو نمیتونستم تحمل کنم. پسره ی بی شخصیت. چطور میتونه اینقدر راحت شخصیتم رو جلوی بقیه خورد کنه!. اشکم از این حجم از وقاحتش درومده بود
-
پارت بیست و سوم شنل مشکی و شلوار مشکی با بوت مشکی مخملم رو پوشیدم و سرمه کشیدم و رفتم و سوار ماشین آرش شدم، خداروشکر که مامان خونه نبود وگرنه نمیدونستم باید چه دروغی بهش میگفتم اما بستگی به این داشت که اینبار سهند چی میخواست بهم بگه! میخواست از رفتارای زشتش عذرخواهی کنه یا نه. اگه اینطور بود منم میبخشیدمش و بعدش قضیه رو برای مامان توضیح میدادم، آرش با ذوق من، لبخندی زد و گفت: ـ هیجان داری؟ کف دستام عرق کرده بود و گفتم: ـ آره خیلی، بنظرت چی میخواد بگه؟ آرش شونهاش رو انداخت بالا و گفت: ـ نمیدونم ولی بعد نیومدنت منم باهاش حرف زدم که حق تو این نیست، حتی اگه دوستت نداره هم لازم نیست این قدر بی ادبانه رفتار کنه و غرور یه دختر رو له کنه. کمی ته دلم خالی شد، رو به آرش گفتم: ـ بنظرت چی میخواد بگه؟ آرش شونهای انداخت بالا و گفت: ـ امیدوارم عذرخواهی کنه زیر لب گفتم: ـ این مغرورتر از اینحرفاست ولی انشالا. آرش چیزی نگفت و من با تعجب پرسیدم: ـ چرا نرفتیم سرفیلمبرداری؟ گفت که کجا باید بریم؟ آرش گفت: ـ آفیش نیستن امروز، گفت باید بریم کافه مگنولیا با تعجب گفتم: ـ همون که سمت امیرکبیره؟ سرش رو تکون داد و گفتم: ـ ولی اونجا که همه رو راه نمیدن. خیلی جای باکلاسیه. آرش پوزخندی زد و گفت: ـ ولی واسه هنرمندا ورود آزاده. نترس، احتمالا اسمت رو داده به کارکنای دم در. آرش فرعی رو دور زد و ده دقیقهی بعد تو جاده امیرکبیر، جلوی در کافه ترمز کرد.
-
پارت بیست و دوم یه هفتهای سعی کردم خودم رو با چیزایی که حالم رو خوب میکرد سرگرم کنم و سهند تو این مدت حتی یه لحظه هم به فکرم نیومد، سر نمازهام کلی دعا میکردم که فراموشش کنم، اینقدر تو ذوقم زده بود که حتی به خودم لعنت فرستادم از اینکه اینقدر دعا میکردم که از نزدیک ببینمش، بنظر خودم اگه با این روند پیش میرفتم میتونستم فراموشش کنم، تازه متوجه شده بودم من عاشق سهند توی ذهن خودم، اون بتی که ساختم بودم نه سهند واقعی. اون رو بالاخره از ذهنم بیرون میکردم اما اینم مطمئن بودم که دیگه عاشق نمیشم. دیگه اون حس رو تجربه نمیکنم چون تمام احساس، ذوق و علاقم رو پای این آدم گذاشته بودم و روح و روانم نابود شده بود، کمکم همهچیز داشت سرجای خودش قرار میگرفت تا اینکه یه روز اتفاق خیلی عجیبی افتاد، صبح پنج شنبه با صدای آیفون از خواب بیدار شدم و رفتم و دیدم که غزالست، دکمه رو زدم و در و باز کردم و منتظر شدم بیاد داخل. مامان رو هرچقدر صدا کردم نبود، با خودم حدس زدم شاید رفته باشه خرید، غزاله سراسیمه وارد اتاق شد و داشت پشت تلفن با یکی حرف میزد تا منو دید گفت: ـ الان اومدم پیشش، بیا خودت بهش بگو. با تعجب نگاش کردم که گفت: ـ مهنازه! برداشتم که با صدای پر از ذوق مهناز مواجه شدم: ـ الو تیارا؟! ـ سلام جانم؟چیزی شده؟ ـ مژدگونی میخوام! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ـ چیشده؟ ـ آقا سهند میخواد تو رو ببینه! خشکم زد و نشستم رو مبل پشت سرم!دنیا دور سرم میچرخید، خوشحال بودم اما با خونسردی پرسیدم: ـ سهند؟! ـ آره! مثل اینکه این هفته نرفتی سر فیلمبرداری اونم کنجکاو شد و به آرش گفت تو رو ببره پیشش. فکر کنم میخواد باهات حرف بزنه. خوشحال شده بودم اما ته دلم راضی نبودم؛ یکم فکر کردم؛ من مدتها منتظر یه چنین روزی بودم یعنی به همین راحتی پیش بزنم؟ مهناز از مکثم تعجب کرد و گفت: ـ تیارا؟ نکنه منصرف شدی؟ ببینم اصلا این یه هفته چیشد که نرفتی اونجا؟ لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ دیگه از این همه ندید گرفتنش خسته شدهبودم واقعا. مهناز گفت: ـ آخه شاید چیزه مهمی واسه گفتن داشته باشه. به غزاله که کنارم دست به سینه وایساده بود نگاه کردم، اونم تایید کرد، یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ اینبارم به حرف دلم گوش میدم و بهش یه فرصت دوباره میدم. مهناز با شادی گفت: ـ باشه پس من زنگ میزنم و به آرش خبر میدم بیاد دنبالت. بعدش گوشی و قطع کردم، نکنه بالاخره محبت بی منت و عشق و علاقم داشت جواب میداد؟ بالاخره یادش اومد که اونم یه قلبی داره و باید بهش گوش بده یا شایدم پشیمون شده و عذاب وجدان گرفته باشه، تو این مدت که ندیده بودمش واقعا دلم براش یهذره شدهبود اما همش صداش رو خفه میکردم اما اینبار که واسه اولین بار اون منو خواست نتونستم جلوی صدای قلبم رو بگیرم.