رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت 2 چشم هایشان را به در دوخته بودند تا ایران از راه برسد سام و سینا با هم جلوی در بیمارستان منتظر بودند خواهرانشان سحر و ساحل با مادرپیرشان که روی ویلچر افتاده بود و توانایی صحبت کردن و راه رفتن نداشت در سالن انتظار بودند . _ سحر بیا بگیر اینو بخور . به نشانه ی رد کردن سری تکان داد نه نمیخورم بده مامان هیچی نخورده . اخمهایش توی هم رفت و پوفی کشید انگشتان لاک زده اش را داخل موهای شرابی رنگش کرد و نالید : _ عجب گیری کردیما این امید هم زندش برامون دردسر سازه هم مرده اش . کاش هیچوقت نبود یاس و این دختره ایران قراره بیان خونه ما ؟! نهههه بخدا اگه من تحمل این دو تارو داش ..... ساحل تنه ای به کنار دستش زد تا حرفش را ادامه ندهد نگاهی به مادر پیرشان روی ویلچر انداخت که سرش بر اثر کهولت سن و بیماری میلرزید . لب هایش را جمع کرد و نگاه چپی به سحر انداخت : _ خب حالا کی گفته میخوان خراب شن رو سر ما داری اینجوری حرف میزنی بزار دختره بیاد همه چیز معلوم میشه دیگه . با شنیدن صدای پا و ناله های ضعیفی که از انتهای راهرو می آمد توجه ی هر سه ی آن ها جلب شد . ایران با چشمهای گریان و سراسیمه خودش را به عمه ها و مادربزرگش رساند . با دیدن چهره ی ایران ساحل بغض کرد و با ترحم به او خیره شد سفیدی پوستش باعث شده بود قرمزی زیر چشمهایش بر اثر گریه شدیدتر به نظر برسد چشمایی که لحظه ای از فرو ریختن اشکها فارغ نمیشدند . با صدای نازک و گرفته اش گفت : _ بابام چیشد کو ؟ کجاست ؟ سحر که چند ثانیه ی قبل روی صندلی لم داده بود و دست هایش را روی پیشانی اش قلاب کرده بود چشمهایش را گرد کرد و با عصبانیت از جایش بلند شد : _ از ما داری میپرسی ؟! از ما ؟ برو از اون مادر جاه طلب زیاده خواهت بپرس که هممونو داغ دار کرده پدرت یه کلاهب.... _ چرا داری اینطوری درباره بابا مامانم حرف میزنی چطوری به خودت اجازه میدی ؟ _ ساکت میشی یا نه پررو خانم ! قدمی به جلو برداشت و کشیده ای زیر گوش ایران زد . ایران سرش را بر نگرداند و در حالی که دستش را روی صورتش گذاشته بود چشمهایش را بست و به گریه هایش ادامه داد . _ بابا اگه توبودی باز هم کسی به خودش اجازه ی چنین رفتاری رو بامن به خودش میداد ؟ بابا قربون قد بلند و خنده های از ته دلت بشم خیلی دلتنگتم خیلی غربت می کنم . برای احساس کردن غربت همیشه لازم نیست از مکان زندگی ات و خانواده ات دور باشی وقتی در میان انسانهای هم جنس و هم نوع خودت باشی و طرد شوی حتی از غریبه های از وطن دور هم غریبه تری . سام قدمی به جلو برداشت و یک دستش را دور کمر ایران حلقه کرد و با یک دستش سحر را دور نگه داشت . ابروهایش را بالا نگه داشت و با لحنی هشدار آمیز گفت : _ وضعو از این بدترش نکنید بسه دیگه . یاس از اتاق خارج شد . ایران با دیدن مادرش خودش را در آغوش او رها کرد و از اعماق وجودش شروع به گریستن کرد . به یاد داشت یکبار که دختر بچه ای برای گرفتن گل سرخی که او برای روز معلم خریده بود داشت او را اذیت و آزار میداد سر رسیده بود و دختر شرور حسابی ترسیده بود و پابه فرار گذاشته بود . اما چطور مادر ها انقدر به موقع می رسند ! اصلا مادر بودن یعنی به موقع رسیدن . به موقع به داد ما رسیدن ، به موقع به درد و دل هایمان گوش کردن ، به موقع یونیفرمت را درکودکی حاضر کردن برای رفتن به مدرسه و بقیه ی به موقع رسیدن ها . _ ما مزاحم شما نمیشیم مطمین باشید راهمونو میکشیم و میریم یه گوشه ای با بدبختیامون کنار می آیم شما راحت باشید امید نمیخواست منو ایران نزدیک شما باشیم . سینا پوزخندی زد و گفت : _ هه ! آقا نمیخواسته زن و بچش پیش ما باشن . خیلی خب باشه بسلامت اگه اینطور میخواید . پیرزن روی ویلچر تاب نیاورد و با دستهای چروک شده اش گوشه ی کت سینا را کشید . نمیتوانست کلمه ای را بیان کند اما چشمهایش تمام منظورش را می رساند . سینا چند لحظه ای به صورت محزون پیرزن خیره شد و سری به سمتش تکان داد : _ نمیخواد ، تو و ایران پیش ما میمونید حداقل تا زمان مراسم و تشریفات پیش فامیلا زشته خوبیت نداره . _ اما منو ایران نمیخوایم خوب میدونیم سر باریم . سحر به نشانه ی اعتراض نگاهی تیز به سینا انداخت و مکان را به مقصد حیاط ترک کرد . یاس با نگاهش نگران او را دنبال میکرد تا او کامل از جلوی دیدش دور شد سپس رویش را برگرداند و با همان نگاه نگران به سینا خیره شد . _ میدونم نگران چی هستی راضی میشه بخاطر شما نیست که میخوام بمونید بخاطر حال و روز مادر مریضمه . من برم از پذیرش چند تا سوال درباره تحویل گرفتن جنازه دارم میرم زود بر میگردم . ساحل رو به سام گفت : _ سام بیا منو تو هم بریم از بوفه یه ساندویچ بگیریم برای خودمون معدمون داره از گشنگی سوراخ میشه از سر شبه هیچی نخوردیم . سام به علامت تایید سرش را تکان داد : _ آره آبجی بریم ایران عمو چیزی لازم نداری ؟ ایران سرش را از آغوش یاس بیرون آورد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت و نفس میزد با بینی گرفته لب زد : _ نه مرسی . و دوباره یاس و ایران تنهای تنها غرق در افکار اتفاقات شومی که مثل بمباران اتمی هیروشیما روی سر مردم ژاپن نازل شده بودو همه چیز را با خاک یکسان کرده بود شدند هر دوی آن ها خسته و بی رمق بودند یاس ایران را از خودش جدا کرد بیا مامان ، بیا یکم بشین . ایران زانوهایش را روی صندلی بغل گرفته بود مثل جنینی که در رحم مادر خودش را جمع کرده باشد کتانی های قرمزش را تکان میداد و با چشمان درشت و کشیده ی شبز رنگش اطراف را رصد میکرد _ مامان من نمیخوام پیش عمه اینا بمونما یه کاریش بکن حوصلشونو ندارم . _ تو این مورد مثل همیم ولی چاره ای نداریم عزیزم بزار ببینیم چه خوابی برامون دیدن فعلا . ایران رو به مادرش نیمخیز شد و غرید : _ ای بابا ماماااان میگم من نمیخوام ریختشونو ببینم اونا وقتی بابا امید زنده بود از زنده و مرده ی ما خبر نمیگرفتن حتی عین خیالشونم نیست که بابا امید مرده ناسلامتی برادرشونه خونواده ی بابا همیشه عجیب و غریب بودن دوست ندارم بین اونا باشم . __ بابا امیدتم نمیخواستم عشقم ولی همه چی به دل ما نیست که دو سه روز تحمل کن مراسم ختم باباامید آبرو مندانه برگزار بشه بعدش مثل همین الان که تنهاییم میریم خونمون . ایران دوباره بغض کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد و به آرامی گفت : _ خونه ی بدون بابا نمیخوام . اینا را گفت و سرش را روی زانوهایش گذاشت و شروع به گریه کردن کرد یاس با شنیدن این حرف ایران بی مهابا گریه هایش را از سر گرفت . سام برگشت و با صحنه ی گریه های بی امان مادر و دختر روبه رو شد خودش را خم کرد و صورتش را به صورت ایران چسباند : _ عمو دختر قشنگم بسه دیگه ببین مامانتم تازه سرمو از دستش در آوردن حالش خوش نیست پاشو بریم پاشو فردا مراسم داریم باید تا اون موقع استراحت کنید بتونید میزبان باشید . کلی مهمون داریم . ایران هم از سر ناچاری سرش را تکان داد و هر دو گریه کنان به سمت بیرون به راه افتادند ایران چند قدم جلوتر رفت و لحظه ای ایستاد : _ یاس در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : _ چیشد مامان چرا وایسادی ؟ ایران در حالی که اشک میریخت و تمام صورتش خیس شده بود گفت : _ میخوام بابامو ببینم . جسد بابام کجاست میخوام ببینمش . سام سریع جلو آمد : _ عزیزم نمیشه اجازه شو نمیدن باشه ؟ فعلا بیا بریم خونه هوا هم سرده خواهش می کنم . من تا بابامو نبینم هیچ جا نمیرم . با صدای مردانه اش بلند غرید : _ د بیا بریم میگم لعنتی چرا اینطوری میکنید شماها فکر میکنید حال من خوشه ؟ یاس با عصبانیت جلو آمد و غرید : _ تو خونوادت چه فکری کردید یکیتون داد میزنه یکیتون به بچم سیلی میزنه شما فکر کردید کی هستید ؟ __ دیگه برام مهم نیست ما خونه ی شما بیا نیستیم خودمون خونه داریم . ایران مامان بیا . سام دستهایش را جلوآورد و چند بار تکان داد :_ با ..باشه یاس من نمیخواستم اینطوری بشه گوش کن _ نه شماها گوش کنید ما برده و اسیر شماها نیستیم که دارید انقدر بهمون بی احترامی میکنید نمیخوایدمون شما رو به خیر و ما رو به سلامت . _ من که توی این چند سال هزار بار به هر زبونی گفتم که میخوامت _ خجالت بکش جلوی ایران چیزی بهت نمیگم . دست ایران گرفت و با سرعت از سالن به طرف در خروج حرکت کرد سام از شدت عصبانیت محکم پای چپش را به کناره ی صندلی زد تا عصبانیتش فروکش کند سپس نگاهش به مادرش افتاد که داشت با گوشه ی روسری اش مظلومانه اشک هایش را پاک میکند با دیدن این صحنه حالش بیشتر به هم ریخت و دستش را با کلافگی روی پیشانی اش گذاشت . __ بیا وایسیم اینجا الان تاکسی گیرمون میاد میریم خونه . __ آقا تاکسی __ بله خانم کجا تشریف میبرید ؟ __نیاوران . __ بفرمایید سوار شید . هر دویشان روی صندلی پشت نشسته بودند خنده و اشتیاق دو دختر نوجوان جلوی در مغازه ای توجه اش را به خود جلب کرد . در گوشه ی دیگر توجهش به سمت یک مادر و دختر جلب شد که دست در دست هم خوشحال خیابان ها را با قدم هایشان متر میکردند . رویش را برگرداند و به مادرش نگاه کرد فرقی که یاس با مادر آن دختر داشت در لب های پوست انداخته و رنگ پریده اش و موهای ژولیده و نامرتب آن بود آنقدر چهره اش خسته و غمگین بود که نمیشد آن لبخندی را که مادر دختر در خیابان داشت روی لبهای یاس تصور کند دختر را با خودش مقایسه کرد موهایش را با بیگودی فر کرده بود و با روبان ساتن بسته بود و رژ لب ملایم و دامنی کوتاه داشت . لباس نامرتب خانگی به تن داشت و موهای فرفری بسیار بلندش یک طرف صورتش را کامل پوشانده بود . به راستی چه میشود که در یک زمان انقدر تفاوت در دو حال پدید می آید ؟ تحمل نکرد و بالاخره سوالی که داخل ذهنش متولد شده بود را پرسید : _ مامان فرق ما با اون دو تا مادر و دختر شاد و بقیه ی دخترای هم سن خودم که انقدر خوشحالن چیه ؟ چرا ما نمیتونیم مثل اونا شاد باشیم . مادرش بدون اینکه رویش را بر گرداند پاسخ داد : __ تو گناهی نداری یعضی موقع ها که ما آدمها احساس غم میکنیم تنها گناهی که کردیم اینه که فقط خواستیم خیلی معمولی و عادی شاد باشیم همین ! گناه و فرق ما تو اینه که ما هم دوست داریم شاد باشیم و همین باعث عذابمون شده . خانم رسیدید بفرمایید . ممنون آقا . از ماشین پیاده شدند و یاس کلید را داخل جا کلیدی چرخاند بعد از چند بار تلاش دید کلید قفل را باز نمیکند ! هر دو گیج و خسته و با ترس به یکدیگر خیره شدند ایران زیر لب زمزمه کرد : _ وای عالیه دیگه بهتر از این نمیشد . یاس خم شد تا دوباره کلید را داخل کند و بیشتر تلاش کند که صدایی مانعش شد . بفرمایید خانم محترم . __ سلام شما ؟ مردجوان که کیسه ی خریدی به همراه داشت لبخندی زد و گفت : __ من باید از شما بپرسم شما کلیدتونو انداختید در خونه ی من میخواید بازش کنید . __ ب بله ؟! هر دو ناباورانه با چشمهایی گرد شده به مرد زل زده بودند . ایران به حرف آمد : __ آ آقا اینجا خونه ی ماست . __ دخترم این امکان نداره اشتباه گرفتید ببینید من کلید دارم . ایران با کلافگی و تعجب و با لحنی که میخواست مرد را قانع کند گفت :__ آخه یعنی چی ماتا ساعت هشت شب تو این خونه بودیم که مامانم بابامو برد بیمارستان و منم رفتم پیش خالم مرد نگذاشت حرفهای ایران ادامه پیدا کند : __ خب یه دقیقه اجازه بدید . مرد کلیدش را از جیبش در آورد و به راحتی در را باز کرد سپس رو به ایران و یاس کرد و گفت میتونید بیاید داخل ، بفرمایید ! یاس که تا آن لحظه با حیرت نظاره گر بود بدون هیچ تعارفی و توجه به مرد به سرعت داخل خانه شد داخل خانه که رفت چیزهایی را که میدید باور نمیکرد مرد مدام فریاد میزد :__ خانم خانم کجا سرتونو انداختید پایین حالا من یه تعارفی زدم . __ آقا بخدا دروغ نمیگیم اینجا خونه ی ما بود ببینید من اینجا میز گذاشته بو..... __ خانم محترم دیگه ادامه ندید این خونه الان سه ساله متعلق به منه سندشم هست میتونم بیارم ببینید اصلا شما با چه اجازه ای اومدید میگید اینجا خونه ی منه لطفا برید بیرون تا پلییسو خبر نکردم برید بیرون . یاس با درماندگی نالید : __ تورو به هر کس که میپرسی یه دیقه فقط . __ مرد عصبانی تر شد و غرید : __ خانم خواهش می کنم دیگه برو بیرون عه ! ایران در حالی که نفسش بند آمده بود یک دستش را روی گلویش گذاشت و دست دیگرش را به چهارچوب در تکیه داد . آن همه ماجرا و اتفاق فقط در یک شب نه در عرض چند ساعت . حالا او یک دختر شانزده ساله بدون پدر و بدون سرپناهی امن برای ماندن بود احساس می کرد هر لحظه بار غمش زیاد و زیادتر میشود یاس که نگران حال ایران بود لحظه ای خود را از او جدا نمیکرد . مرد جلوتر آمد : خانم اگه حالش بد شده آمبولانس خبر کنم ولی کلکی تو کار من نیست . __مامان فقط بریم . __ ایران مامان خوبی ؟ فقط بریم مامان میبینی که ظاهرا این آقا دارن درست میگن هیچ خبری از وسایلا و خونه ای که داشتیم نیست ! بابا امید و خونمون رو امشب باهم یکجا از دست دادیم .
  3. ساندویچ شماره بیست و دو🩸 کلارا صورتم رو وارسی کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، مستقیم ازم پرسید: - می‌خوای باهاش چی‌کار کنی؟ - سوار شو! ماشین رو روشن کردم و از خونه بازرس، دور و دورتر شدیم. من جاودانه بودم و تا به امروز گذر زمان، معنایی جز روشنی و تاریکی برام نداشت؛ اما دقیقا از لحظه‌ای که پدربزرگ، مهلت سه روزه تعیین کرد، بازی عوض شد. چشم‌هام هر لحظه عقربه‌هایی رو دنبال می‌کردن که هیچ قدرتی نمی‌تونست به عقب برشون گردونه. زمان داشت مثل دونه‌های شِن از توی مشتم سُر می‌خورد. هیچ‌وقت اینقدر شکست رو به خودم نزدیک حس نکرده بودم. به کلارا نگاه کردم که چطور روی صندلی، توی خودش جمع شده بود و با دهن باز خوابیده بود. کاش به جای اون بودم و نارسیسی بود که خیالم راحت باشه قراره همه چیز رو درست کنه، شاید اون موقع می‌تونستم به چشم‌هام اجازه بدم خواب رو تجربه کنن. کنار خیابون توقف کردم. از ماشین پیاده شدم و از صندوق عقب ماشین، پتوی مسافرتی صورتی‌رنگ رو بیرون کشیدم. اینقدر توی ماشینم خوابش می‌برد که چندماه پیش، این پتو رو براش خریدم. سوار شدم و پتو رو روش کشیدم. غرق خواب‌، صدایی شبیه نام‌نام از خودش درآورد و بیشتر توی خودش جمع شد. وقتی به خونه رسیدیم که خورشید داشت گورش رو گم می‌کرد. ماشین رو وارد حیاط بزرگم کردم که مملو از درخت‌های خشکیده بود. ماشین ویل رو دیدم. پیاده شدم و به سمت ورودی اصلی رفتم. در بزرگ با صدای بلندی باز شد. از سالن گذشتم و برای عنکبوت بالای سرم دست تکون دادم. نیک و ویل با دیدنم، حرفشون رو قطع کردن. - اتاق شکنجه؟ ویل برای جواب دادن، پیشدستی کرد: - بستیمش. یه جور ترسوندیش که زبونش بند اومده نارسیس. دوستشو می‌خواد! میگه تا وقتی دوستم نیاد، حرف نمی‌زنم. خنده سرخوشانه‌ش توی سالن اکو شد. قبل از اینکه از راه‌پله بالا برم، گفتم: - کلارا رو بیارید خونه.
  4. امروز
  5. گوشی رو یه گوشه گذاشتم. سرم رو روی میز قرار دادم. شالم رو تا صورتم آوردم و دستم رو توی جیبم فشار دادم. داشت حس رضایت از وضعم سراغم می‌اومد که در باز شد. نیم نگاهی کردم. یه پسر قد بلندِ مو مشکی بود. آشنا میزد. پشتش به من بود نمی‌تونستم درست ببینمش. اهمیت ندادم. دوباره سرِ تب‌دارم افتاد روی میز. چند دقیقه بعد صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - حساب می‌کنید؟ سرم رو بالا اوردم که شوکه شدم. این... این که متین بود. به دورش نگاه کردم. دنبال آمین گشتم اما اون نبود. با این وضعی که برای خودم درست کرده بودم منو نمی‌شناخت. من هم آشنایی ندادم. مگه کیه منه؟ یه بار من خون دادم و یک بار اون‌ها منو تو بارون رسوندن. پس یک به یک شدیم. وسایلش رو تو سکوت، با قلبی که تندتند می‌زد اسکن کردم. با صدای گرفته از مریضیم قیمت رو گفتم. کارتش رو داد. از دستش گرفتم و خواستم حساب کنم پرسید: - دانژه هستی؟ کارت توی دستم رو محکم‌تر گرفتم. سرم رو بالا آوردم. شال‌گردنم بی‌اختیار از روی بینیم سر خورد. نگاهش روی صورتم سر خورد. - خودمم. دست تو جیبش کرد و گفت: - آمین منتظر تماست بود. سکوت کردم. اصلاً یادم رفته بود شماره کارتش رو قبول کردم. به وضعیت حالیم اشاره کرد و ادامه داد: - پس بارون کار خودش رو کرد، مریض شدی. من هم مریضیم رو بهونه کردم و تایید کردم. - آر... آره، مریض شدم نتونستم تماس بگیرم. پاکت خرید رو سمت فرستادم. نگاهش این‌قدر عمیق و نافذ بود نمی‌تونستم چشم تو چشم بشم‌. به کارت تو دستم اشاره کرد: - نمی‌خوای بکشی؟ تازه یادم افتاد. با عجله کارت رو کشیدم. محترمانه کارت رو روی پاکت گذاشتم. پاکت و کارت رو برداشت و سمت خروجی رفت. از پشت به شونه‌های پهنش خیره شدم. خواست در رو باز کنه، ایستاد و پرسید: - این جا کار می‌کنی؟ بزاق دردناکم رو قورت دادم. - نه جای دوستم اومدم، برای یک هفته. برگشت، آخرین نگاه رو کرد و رفت. با رفتنش روی صندلی ولو شدم. - حضورش زیادی سنگینه… لعنتی. صندلی رو آروم چپ و راست تکون دادم. خودمونیم، یه سرسنگینیِ عجیبی داشت. لبخندی زدم که با اومدن فروشنده بعدی متین از یادم رفت.
  6. منم یه خاطره ی عجیب مثل این دارم. زمان مرگ مادربزرگم من اون لحظه اونجا نبودم و دخترخالم که اونجا شاهد بود برام تعریف میکرد می‌گفت دقیقا چند لحظه بعد از اینکه مادربزرگم تموم کرد شیشه‌ی بخاری که تو اتاقش بود شکست. بعدا یه عده میگفتن روحش داره با این کار حضورش رو اعلام میکنه.
  7. چون دل در هاله‌ای از مه پیش می‌لغزد، می‌فهمد که راهِ انسان بر خطی استوار نیست؛ عرصه‌ای‌ست سایه‌گون و بی‌نشانی، که در آن نه یقین دوام دارد و نه آرامش پناهی می‌یابد. در این خلأ، اندوه به شریعتِ ناگزیرِ زیستن بدل می‌شود؛ لباسی که هر روحِ آگاه محکوم به پوشیدنش است. دل درمی‌یابد که هر امید خارِ پنهانی در مشت دارد و هر تمنّا، خون‌بهایی خاموش. و سرانجام، سکوتی سنگین فرود می‌آید نه تسلیم، که وقوف به ناتوانیِ خویش. رهایی نیز نه در گریختن، که در تحمّلِ وقارآمیزِ تاریکی ریشه می‌گیرد. پس دل، به آهستگی، از میانِ سایه‌ها عبور می‌کند؛ به امیدِ شراره‌ای خرد، که روزی ظلمت را پس بزند.
  8. عشقم ایشون رفته از تیم مدت‌هاست به @pen lady می‌تونید بسپرید🩷
  9. #پارت نهم (دو ماه بعد) بالاخره بعد از شب و روز درس خوندن، به لطف خدا مدرک ارشدم رو گرفتم، زمانی که برای لیسانس میخوندم چند بار در آزمون وکالت شرکت کردم اما قبول نشدم، تصمیم گرفتم ارشد رو بگیرم بعدش دوباره شانسم رو امتحان کنم... فردا آزمون وکالت داشتم و کل امروز مشغول خوندن بودم، ساعت ده و نیم شب بود، زنگ زدم زهره فردا بیاد دنبالم برسونتم مرکز مشاوران قوه قضاییه، گلنار و رحمت امشب رفته بودن مهمونی خونه جوادی همسایه‌مون، واسه همین تنها بودم، جزوه و کتابو بستم و نشستم پای فوتبال، یه کیسه تخمه گذاشتم جلوم و آرشیوش رو تو شبکه ورزش دیدم.. حالم جا اومد، چقدر من عاشق فوتبال بودم.. بعد حدودا دو ساعت گرفتم خوابیدم.. *** صبح با عجله آماده شدم و با توسل به پنچ‌تن راهی حوزه آزمون شدم، زهره کلی خوراکی چپونده بود تو کیفم آخه دختر مگه قراره برم پیکنیک؟ خیلی استرس داشتم، آزمون حدود یک ساعت طول کشید بعدش برگشتم خونه.. جواب آزمون حدود یک هفته بعد میومد.. تو این یک هفته یا کنار گلنار و شوهرش باغبونی می‌کردم یا با زهره حرف میزدم بعضی وقت‌ها هم فیلم میدیدم... کل‌کلم با گلنار خیلی کمتر شده بود این مدت این‌قدر سرم شلوغ بود که حتی یک‌بارم به گذشته تلخم فکر نکردم... میتونم بگم خوشحالم که این‌طوره.. هرطور بود این یه هفته هم به آرومی گذشت، و امشب میخواستم نتایج رو تو سایت ببینم... عینک مطالعه‌ام رو به چشم زدم و لپ‌تاپم رو باز کردم و وارد سایت مربوطه شدم با استرس اطلاعاتم رو وارد کردم تا اهراز هویت بشم با اضطراب چشمام رو باز کردم... چشمام رو صفحه ثابت مونده بود، باورم نمیشد... بالاخره قبول شدم.. گلنار وقتی شنید قبول شدم کلی خوشحال شد و بوسه بارونم کرد، بماند که هیچ واکنش خاصی بهش ندادم، ولی خودمم خیلی خوشحال بودم.. از فردا باید ثبت نام میکردم تا دوره کارآموزیم شروع بشه گلنار تصمیم گرفت به مناسبت قبولیم یه مهمونی بگیره و ایل و طایفه رحمت و خودش و دعوت کنه، از قضا مهمونی فردا برگزار میشد.. بعد از خوردن شام کنار هم، به خواسته گلنار نشستم تا موهام رو برام شونه بزنه، خیلی از اینکار خوشش میومد کش موهام رو کشید و موهای بلندم رو شونه‌هام پخش شد و شونه رو برداشت همونطور که آروم موهام رو شونه میزد گفت: - پول ریختم برات فردا با زهره برو یه دست لباس قشنگ برای خودت بگیر! همونطور که به یه نقطه نامعلوم زل زده بودم گفتم: - خودم پول دارم.. گلنار با قیافه آویزون گفت: - حالا مگه بازیگری چقدر ازش پول درمیاد؟ بعدم همیشه پیشنهاد کار نمیگیری که! پوزخندی زدم و گفتم: - با اجازتون همین الانشم سر یه پروژه‌ام.. با محبت دستی نوازشگرانه به سرم کشید و گفت: - حالا مامانت بهت پول بده اشکال داره؟ چیزی نگفتم، که رحمت اومد تو و گفت: - خانم بیا ببین چی برات گرفتم، ماهی سفید تازه آوردم جون میده با سبزی پلو بخوریم اینو فردا واسه ناهار بپز. گلنار با خنده کیسه ماهی رو از دست رحمت گرفت و گفت: - ای کارد به شکمت بخوره رحمت.. رحمت هم در جوابش فقط خندید و رفت تو اتاقشون... منم موهامو بالا سرم جمع کردم و رفتم اتاقم.
  10. #پارت هشتم علیرضا درحالی که یک شیک دستش بود برگشت، نشست و گفت: - زهره خانم میخواستم مطلبی رو خدمتتون عرض کنم.. زهره منتظر نگاهش کرد، ادامه داد: - راستش از اولین روزی که دیدمتون تا الان، همیشه بهتون فکر میکنم، و واقعا به شما علاقه‌مند هستم، البته من نیت بدی ندارم و میخوام اگر اجازه بدید با خانواده برای امر خیر تشریف بیاریم.. آرام و متفکر، بی هیچ واکنشی به زهره و علیرضا نگاه میکردم، خونسرد بودم.. به هرحال این زندگی زهره‌اس و من نمیتونم دخالت کنم، حتی اگر اجازه دخالت هم داشتم اینکار رو نمیکردم، منم مثل علیرضا منتظر جواب زهره بودم، منتها من با آرامش، و علیرضا با اضطراب.. زهره بعد از مکث بلندی گفت: - ببینید آقای باقری، خیلی ممنونم که من رو دوست دارید، اما شما باید بدونید که برای امر خیر اجازه‌ام دست خودم نیست و دست پدر و مادرمه و در ثانی من با کمال احترامی که برای شما قائل هستم ولی متأسفانه من چنین احساسی به شما ندارم. از لحن زهره خندم گرفته بود، چون (امر خیر) رو با تأکید گفت، و چقدر امشب متین رفتار کرد، نه خوشم اومد! عیلرضا انگار توقع شنیدن همچین حرفی رو از زهره داشت، با چهره‌ای مطمئن گفت: - ولی من هنوزم سر حرفم هستم و تمام تلاشم رو برای تغییر نظرتون میکنم. زهره انگار خوش نداشت این حرف رو از زبون عیلرضا بشنوه گفت: - آقای محترم، من قبلا بهتون نگفتم چون فکر میکردم ناراحت بشید ولی الان میگم، من خوش ندارم تو دانشگاه شما رو دور وبرم ببینم، لطفا بهم پیام ندید بهم زنگ هم نزنید، من جوری بزرگ نشدم که کاری خلاف خواسته خانواده‌ام بکنم و بدون اطلاع خانواده‌ام احساسات شما رو بپذیرم. علیرضا خواست چیزی بگه که کفری شدم و با لحنی نسبتاً تند گفتم: - آقای باقری وقتی میگه نمیخوادت، یعنی نمیخوادت چه اصراری داری اذیتش کنی؟ اگر واقعاً دوستش داشتی، باید اول میشناختیش که از چه نوع خانواده ای هست چه عقایدی داره بعد پا پیش میگذاشتی، رفتار شما نیت خوبتون رو توجیه نمیکنه! علیرضا با بهت نگاهم میکرد دست زهره رو گرفتم و گفتم: - بریم زهره.. قبل از رفتن دوباره برگشتم طرفش و گفتم: - ببین جناب، یه بار دیگه برای دوستم چه در دانشگاه چه در مجازی مزاحمت ایجاد کنید، این بار قانونی اقدام میکنیم، و قبلش هم باشما اتمام حجت کردیم پس حرفی نمیمونه! خواستیم بریم که پشت سرمون فریاد زد: - من تسلیم نمیشم، هنوزم زهره رو میخوام. بی اعتنا به شعاری که داد از اونجا دور شدیم و زهره رو رسوندم خونشون بماند تو راه کلی ازم تشکر کرد و نزدیک بود از ترس گریه کنه و من سعی کردم آرومش کنم. با کلافگی خونه برگشتم، روزها همینطور بی‌هدف می‌گذشت، و گاهی تکراری و خسته کننده میشد..
  11. پارت 1 دستهای سردش را محکم به انگشتان محبوبش گره زده بود. صدای نفس هایش شنیده میشد و با چشمهای متورم و قرمزش بی صدا اشک میریخت . آرام لب میزد : _ تحمل کن عشقم ، تحمل کن خوب میشی مرد که کپسول اکسیژن روی دهانش بود و چشمانش حالت نیمه باز داشت با نگرانی و اندوه عمیقی به چشمان نگران و پر از استرس زن خیره شده بود . قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی بالش زیر سرش ریخت نگاه هایش پر از حرف بود انگار حرف هایش میخواستند با شدت به بیرون ریخته شوند . همیشه در لحظات حیاتی و سنگین مهم ترین حرف ها به ذهن ها میرسد اما مهم این است میشود در آن زمان آن حرف ها را زد . شاید آن حرف ها یک اعتراف باشد شاید یک عذرخواهی باشد کسی نمیداند اما هر چه که هست آن حرفها در آن لحظات در ذهن تراوش میشوند و باید به زبان آورده شوند . دستهایش را محکمتر فشرد و با زحمت و یک دستش که می لرزید ماسک اکسیژنش را از روی صورتش برداشت چند بار سرفه کرد و با سختی صدایش را بیرون داد : _ عشقم ناراحت نباش مگه همیشه بهت نمیگم چشمای قشنگت حیفه بخاطر هر چیزی بارونی بشه . گریه های زن شدت گرفت و نگاهش را به پایین انداخت چشمش به حلقه ی روی دست مرد افتاد ناخودآگاه یاد روز بارانی افتاد که باهم در یک پارک در فصل پاییز قدم میزدند برگهای زردهمه جا را پوشانده بود و هوا نمناک بود صدای بازی پسر بچه ها از دور شنیده میشد که توپ والیبال را برای هم میفرستادند . یاس دستهایش را باز کرد و چشمهایش را بست و سرش را رو به آسمان گرفت راست میگن پاییز شاعر فصلهاست ببین چه هوای عاشقانه و قشنگی داره امید ! امید از پشت دستش را دور کمر یاس قلاب کرد و صورتش را نزدیک صورت یاس کرد : _ عشقم تو که باشی هر چهار فصلم قشنگه تو زیبایی هر چهارفصل سال منی ! دستهایش را آرام روی موهای بلند و حالت دار دخترک کشید . و با لبخندی سرشار از احساس به نیمرخ زیبای یاس خیره شد . در نزدیکیشان یک آلاچیق بود امید به آلاچیق اشاره کرد و هر دو به سمت آلاچیق رفتند . امید با نگاهی شیطنت آمیز به یاس خیره شد انگار میخواست چیزی بگوید . یاس متوجه شد و سریع به حرف آمد : _ جااان اینطوری خیره شدی بهم . امید خنده ی آرامی کرد و نگاهش را به پایین انداخت و ساکت شد و دوباره به دخترک خیره شد . _ یاس که کلافه شده بود دوباره باصدای بلند گفت : _ چیههه خبببب ؟؟!! مگه دختر ندیدی آقای محترم ! . _ چرا چرا دختر دیدم به این خوشگلی ندیدم ! چقدر با کلاه فرانسوی خوشگلی تو آخه دختر ! یاس که از تعریفهای امید قند در دلش آب شده بود اما نمیخواست زیاد آن را نشان بدهد لبخند مغرورانه ای زد و جواب داد : _ من با هر تیپ و لباسی خوشگلم . امید دوباره آرام و ملایم خندید و با سر حرف یاس را تایید کرد : _ خب بر منکرش ...! ولی حالا که روز تولدته میخوام سورپرایزت کنم خانوم خانومای پاییزی من ! جعبه ی چوبی طراحی شده ای را از کنارش برداشت و روی میزگذاشت و به آن جعبه با علاقه ی فراوان خیره شد و گفت : _ این تقدیم با عشق به شما ! یاس لبخند گرمی زد و گفت : _ خودت تو کارگاه درستش کردی مطمینم کاراتو میشناسم ، وای امید چقدر قشنگه مرد هنرمند و پراحساس مرسی ازت چقدر خوشحال شدم . _ صبرکن ، تند نرو چیزی که توشه مهمه نه جعبه در واقع چیزی که داخل جعبه است ارزش تو رو برای من مشخص می کنه . جعبه را به طرف خودش کشید و جعبه را باز کرد با دیدن داخل جعبه چشمهایش گرد شد و لبخندش کمرنگ . _ اینکه توش فقط برگه ! ارزش من برای تو اندازه برگهای زرده ؟! امید !؟ امید معنا دار به دخترک خیره شد و حرفی نزد . یاس تمام جعبه را زیر و رو کرد اما چیزی بجز برگ پیدا نکرد :_ امید واقعا که ! این چه ضدحال بازی بود در آوردی ! _ برای چیزی که ارزشت رو معلوم میکنه باید خیلی بیشتر از اینا وقت بزاری عشقم ! بیشتر بگرد . چشمهایش را ریز کرد و به وسط جعبه خیره شد باورش نمیشد . در قسمت انتهایی جعبه یک در مربعی شکل بود آن را باز کرد و داخل آن دو حلقه ی طلا قرار داده شده بود . چشمهای دختر جوان برق زد و نگاهی پر از مهر نثار مرد جوان کرد و با صدایی آرام گفت : _ وای امید ! تو دیوونه ای . _ آره من دیوونه ام میخوام قید آزادیمو بزنم و یک عمر اسیر تو بشم ! از همان روز به بعد امید امید تمام لحظاتش بود . مردی که از سن بیست سالگی تا چهل سالگی را کنار هم گذرانده بودند . در ذهن یاس یک علامت سوال بزرگ درست شده بود ! چرا و چیشد که همچین اتفاقی افتاد . هر چقدر به عقب بر میگشت نمیتوانست جواب منطقی ای برای اتفاقات بد اخیری که در زندگی شان افتاده بود پیدا کند . امید بیمار نبود ! امید بی پول و برشکسته نبود ! مشوش و نا آرام نبود و به یک باره تمام این خصلتها را پیدا کرده بود ._ گوش کن ببین من چی میگم یاس من از این مسیری که توش رفتم دیگه بر نمیگردم تو و دخترمون باید بتونید گلیم خودتونو از آب بکشید بیرون به هیچکس اعتماد نکنید مخصوصا به خانواده ی من ! یه مقدار پول براتون پس انداز کردمو کنار گذاشتم اونو خرج درس خوندن دخترمون و دخل و خرج زندگی دونفره تون بکنید و اینو بدون که من حتی اون دنیا و اون بالا هم حواسم به شماها هست حتی روحمم عاشق توعه زندگی من . مثل ابربهاری میبارید از شدت استرس دستهای سردش میلرزید :_ تو رو خدا این حرفو نزن امید تو که چیزیت نبود خوب میشی من مطمینم . اصلا چرا یهو اینجوری شدی چرا هیچی نمیگی بهم ! صورت امید محزون تر از قبل شد انگار که همه چیز تمام شده باشد و با دلسوزی و ترحم و دلتنگی به زن خیره شده بود آرام لب زد : _ نمیشه همه چیز رو توضیح داد و گفت ، نمیشه ! فقط بدون ماجرا طوری که دیگران ممکنه بعد ها برات تعریف کنن نیست اینو به دخترمونم بگو ، بگو پدرش اون تصوری که قراره مردم ازش تو ذهنش ایجاد کنن نیستش . هر چقدر که او ادامه می داد شک و سوالات یاس بیشتر از قبل می شد . به در ورودی بیمارستان رسیدند پرستارهای بخش اورژانس تخت را به داخل بیمارستان بردند و یاس هم به دنبال آن ها به راه افتاد . با تمام سر گیجه و ضعفی که داشت خودش را سر پا نگه داشته بود . چهره ی معصوم دخترکش لحظه ای از جلوی چشم هایش دور نمیشد . دختر شانزده ساله ی زیبایش که حاصل عشق بیست و دو ساله ی او و امید بود و دیوانه وار پدرش را میپرستید . دکتر بخش بالای سر تخت امید آمد با لباس جراحی و گان و اخم و جدیتی که داشت روبه یاس کرد و پرسید : _ خانم بیمار چند سالشونه ؟ سابقه ی بیماری خاصی دارن ؟ _ چهل و سه سالشونه. نخیر آقای دکتر . ولی یه مدت دایما از دل درد شکایت میکرد . امشبم بعد از خوردن شام گفت دلم درد میکنه یکم آب قند بهش دادم شاید خوب بشه دیدم روی زمین افتاد و به خودش پیچید و استفراغ خونی کرد . با گفتن این جملات بغض در گلویش شکست و آرام آرام هق هق زد . _ دکتر نفسش را بیرون داد و نگاهی به گزارش پرستار ها انداخت و گفت : _ خیلی خب شما منتظر باشید خبرتون میکنیم .و از پرستارها خواست امید را سریعا به بخش منتقل کنند .روی صندلی افتاد و به گوشه ای بی هدف زل زد . نه چیزی را میشنید و نه چیزی را احساس میکرد . بعضی از زمانها ، بعضی از روز ها زمان باید کمی زودتر بگذرد باید ثانیه ها به جلو بروند بعضی از روزها ثانیه به ثانیه اش خورنده ی روحند و میمکند هر چیزی که باعث زنده بودن و هوشیاری روح میشود . سرش را به دیوار سرد تکیه داد و در حالی که اشک میریخت تصمیم گرفت تنها کاری که انجام میدهد انتظار کشیدن باشد و چقدر سخت بود منتظر ماندن کاش میشد زمان را مثل یک راه سریعتر طی کرد کاش میشد بعضی وقت ها زمان را دوید ! پلکهایش سنگین شد و خوابش برد چند ساعت بعد با صدای پرستار زن بیدار شد : _ خانم ، خانم بیدار شید لطفا . با عجله از خواب پرید و با لحنی مظطرب لب زد : _ خا خا خانم پرستار همسرم .... همسرم چی شد . پرستار جوان ابروهایش را درهم کشید و با حالت غمگینی سرش را به پایین انداخت : _ متاسفم عزیزم خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه . بی اختیار از جایش سریع بلند شد انگار که برای مدت کوتاهی روی چیز داغی نشسته باشد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت با صدایی گرفته و مبهم می گفت : _ یعنی چی خانم پرستار تو رو خدا بگید من جواب دخترمو چی بدم؟ چیکار کنم ؟ ! احساس کرد پاهایش سست شده به یاد روزی افتاد که در دانشکده با امید آشنا شده بود هیچوقت فکر نمی کرد که روزی آرزو کند ای کاش هیچوقت با امید آشنا نشده باشد اگر چیزی را از اول نداشته باشی کمتر درد میکشی تا اینکه آن را داشته باشی و او را از دست بدهی . غم از دست دادن از غم نداشتن برای انسان سخت تر است . بی حال و در مانده روی دست های پرستار افتاد و آرام پلکهایش بسته شد و چیزی متوجه نشد . چشم هایش را که باز کرد خودش را روی تخت در یکی از اتاقهای بیمارستان دید رگش سرم خورده بود خواست از جایش نیمخیز شود که صدایی از روی صندلی کنار تختش مانع شد _ بخواب بلند نشو یاس ، سرم به دستت زدن . رویش را برگرداند و خودش را جمع و جور کرد با صدای بی حالش سلامی کرد . _ خیلی وقته ندیدمت یاس . چقدر شکسته شدی . سام خودش را کمی به یاس نزدیکتر کرد و آرام پچ پچ کرد : _ می دونی که چقدر سخته تو این حال ببینمت ! چقدر بهت گفتم با خودت و خودم نکن ولی گوش نکردی . یاس در حالی که هنوز گریه هایش بند نیامده بود ناباورانه به صورت سام نگاه میکرد باورش نمیشد یک نفر تا این اندازه بتواند بی عاطفه و خالی از احساس باشد . چطور میتونی چطور ؟! سام اونی که مرده .... سام نگذاشت حرفهای یاس تمام شود : _ اونی که مرده از تو به من نزدیکتر بود پس بیخود کاسه ی داغ تر از آش نشو چقدر بهت گفتم برادر من مرد زندگی نیست کلاهبرداره عوضیه ..صدایش بالاگرفت نتوانست تحمل کند که کسی درباره ی امید عزیزش اینطوری صحبت کند : بسه خجالت بکش امید داداشته ! آزارش به مورچه هم نمیرسید مال این حرفا نبود چه برسه به کلاهبرداری و اینجوری کثافت کاریا . سام با لحنی عصبانی تر گفت : _ سرتو مثل کبک کردی تو برف و از هیچی خبر نداری هم خودتو بدبخت کردی هم ایرانو ! فکر کردی امید این همه پولو از کجا آورد یهو تونست خونه ویلایی براتون تو نیاوران بگیره هان ؟ _ با وام و قسط و کلی زحمت اون خونه رو خریدیدیم سام چرا چرت و پرت میگی ! انگشت دو دستش را باز کرد و آن ها را روی هم قرار داد دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار داد و به زمین چشم دوخت و ادامه داد : _ ببین زنداداش ما گناه نکردیم بخوایم تاوان گند کاری ها و زیاده خواهی های امید و تو رو بدیم . اگه یادت باشه بابای خدا بیامرزمونم موقع خواستگاری با خودت حرف زده بود بهت گفته بود امید با بقیه ی اعضای خونوادش فرق داره وصله ی ناجوریه بین ما ولی تو پا تو کفش خودت کردی که الا و بلا میخوام با امید باشم و از اینجور چرندیات حالا خود دانی ولی اون دختر نوجوان بیگناهو معصوم چیکار کرده آخه ، چرا اون باید مجبور بشه بخاطر دله دزدیای باباش با بی آبرویی نداری و سرشکستگی زندگی کنه . ایران دختر حساسیه یاس شکنندست من عموشم روحیشو خوب میدونم میدونی اگه بفهمه پدرش چجور آدمیه چی به حالو روزش میاد تو سن حساسیه هضم همچین چیزایی واقعا براش سخته . _ منو ایران امیدو به قدر کافی شناختیم من بیست و خورده ای ساله باهاش زیر یه سقف دارم زندگی میکنم . سام سرش را بالا آورد و نگاه معنادار و تاسف باری به یاس انداخت : _ برای شناختن کسی زمان ملاک مناسبی نیست ! نزدیک بودن به اون آدمه که تو رو تو شناختن اون آدم کمک میکنه . مثل تو که هیچوقت نگذاشتی خودم رو بهت نزدیک کنم تا منو بهتر بشناسی آخرشم از بین من و امید رفتی امیدو انتخاب کردی . یاس نگاهی به سر تا پای سام انداخت . مردی چهل ساله با مدل موی دیکاپریویی و صورتی کشیده و استخوانی و قدی بلند که همیشه تیپ رسمی و سورمه ای میزد و به عشق یاس تا سن میانسالی مجردی را انتخاب کرده بود . سام متوجه ی نگاه های یاس شد رویش را برگرداند ولی یاس سریع نگاهش را از او گرفت . _ میدونی چیه ؟ من همیشه به طرد شدن این مدلی عادت دارم همیشه امید مرکز توجه پدر و مادرمون بود یادمه یبار موقع بیرون رفتن با مامان و داداش بزرگمون سینا از پشت ویترین چشمم به یه کفش فوتبال خیلی قشنگ افتاد انقدر شیفته ی اون کفش شدم که با التماس به مامان و سینا التماس کردم اون کفشو برام بخرن اما اونا گفتن برای خونه خرید دارن و نمیتونن بخرنش . من تمام هوش و حواسم به اون کفش بود تمام فکرم ، داداش سینا گفت وضع مالی مون هیچ تعریفی نداره باید خودم پولامو جمع کنم بتونم بخرمشون تو مدرسه گشنگی میکشیدم و تا یک ماه پول تو جیبیامو جمع میکردم تا بتونم بخرمش آخرسرم تونستم بخرمش اما میدونی چی شد ؟ لحظه ای ساکت شد و پوزخند تلخی زد سپس ادامه داد _ وقتی شب خریدمش و آوردمش خونه امید بخاطر نمره ی بالایی که تو کارنامش آورده بود با راضی کردن بابام اون کفشو مال خودش کرد هر چقدر به بابام گفتم اون کفشو من با پول تو جیبی خودم خریدمش اما گوشش بدهکار نبود گفت بده به برادرت بعدا خودم یکی بهترشو برات میگیرم دیگه از اون موقع هم قید کفش فوتبالیو زدم هم خود فوتبالو ! همیشه همینطور بوده . _ ببین من اصلا حال خوشی ندارم نمیخوام ببینمت سام برو فقط . ایران فهمیده بهش خبر دادن ! با شنیدن این جمله انگار که آب سردی را روی سرش ریخته باشند رویش را به سمت سام چرخاند : _ ای ایران .... نتوانست حرفش را ادامه دهد به قدری ناراحت و نگران ایران شده بود که احساس میکرد صدای قلبش را با گوشهای خودش میشنود . دنیا دیگه دست شماهانیست ! _ فقط بشین و ببین ! این جمله را گفت و با عجله بلند شد و از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید . یاس تمام این مدت را به ایران و احساسی در که آن زمان داشت فکر میکرد یعنی دخترک بیچاره اش یتیمی و بی پدری ر ا میتوانست هضم کند ؟ چه سرنوشتی بدون امید برای آن ها رقم خورده بود ؟ چه اتفاقاتی در انتظار آن ها بود ؟
  12. # پارت هفتم. یه دامن کتونی نسکافه ای میدی پوشیدم بالاش هم پیراهن سفید که جلوش دکمه های ساده داشت پوشیدم چون خیلی پیراهن بلند بود زیر دامنم مرتبش کردم و بالاش کراپ کت که رنگش پررنگ تر از دامنم بود پوشیدم و سه ساق جورابی مشکی هم پام کردم و موهامو اوتو کردم و قسمتیش رو بیرون شال سفیدم ریختم و نیم پوت خوشگلم رو پوشیدم و آرایش لایت و ملایمی انجام دادم و ساعت مچیم که بند چرم مشکی داشت دستم کردم کیف دستیم که توش گوشیم و آینه دستی و عطرم بود برداشتم و بعد از اینکه به گلنار گفتم دارم میرم پیش زهره از خونه زدم بیرون، به آدرسی که داد رفتم، یه کافه سیار تو دربند بود، تو فضای باز صندلی‌های تاشو مسافرتی چیده شده بود و دور تا دور میزها گلدون های شمعدونی بودن و میزها با ریسه‌های نوری تزئین شده بود، از طرفی هم میتونستی کل شهر رو از اون ارتفاع ببینی واقعا فضای رویایی و قشنگی بود.. طولی نکشید که زهره رو دیدم داره برام دست تکون میده، به طرفش رفتم و رو صندلی نشستم که با نگاه تحسین برانگیزی گفت: - سلام خوشگله، کیو میخوای تور کنی که اینقدر تیپ زدی؟ جواب سلامش رو با خنده دادم و در جواب حرفش فقط خندیدم و چیزی نگفتم، هه، من برای تور کردن کسی تیپ بزنم؟ من تو زندگیم از هرچی مرده بعد از رحمت بدم میومد. کنجکاو نگاهش کردم و گفتم: - حالا واسه چی گفتی بیام؟ زهره با چشمای گربه‌ایش نگاهم کرد نوک دماغش از سرما سرخ شده بود، گفت: - اومم، راستش.. من دیروز رفته بودم دانشگاه بعد عیلرضا ازم خواست باهم حرف بزنیم ولی تو دانشگاه وقت نشد واسه همین گفتم بیرون قرار بزاریم منم ترسیدم تنها بیام میدونی که من همیشه با خانوادم میام بیرون واسه همین گفتم دوست جونیم مهی جون بیاد. لبخندی بهش زدم و گفتم: - بهت نگفت که در مورد چی میخواد باهات حرف بزنه؟ سری به نشانه (نه) تکون داد.. هوفی کردم و گفتم: - تا آقازاده بیاد یه چیز سفارش بدیم؟ زهره باشه ای بهم گفت و منم بلند شدم سفارش بدم، دوتا کیک پرتقالی با یه لاته برای خودم و یه شیر موز برای زهره سفارش دادم. و سرجام نشستم، دو دقیقه بعدش عیلرضا اومد، قد و هیکل خوبی داشت ولی قیافه‌اش خیلی زیبا نبود، خیلیم زشت نبود خوب بود درکل، یه کت چرم مشکی پوشیده بود و زیرش تک‌پوش سفید جذب و شلوار تکون مشکی و کفشای اسپرت سفید مشکی پوشیده بود، بوی عطر تلخش همه جا رو پر کرده بود... و چقدر من از عطر تلخ بدم میومد.. نشست روبه روی منو زهره و سلام کرد ماهم جواب دادیم، عیلرضا تعجب کرده بود که من رو دیده انگار توقع داشت زهره تنهامیاد، زهره هم رشته‌اش حقوق بود ولی من سال بالاییش بودم اون کمتر دوماه دیگه لیسانس می‌گرفت ولی من ارشدم رو میگرفتم، صدام رو تو گلوم صاف کردم و گفتم: - آقا‌علیرضا، بنده دوست زهره جان هستم.. عیلرضا با لبخندی گفت: - خوشبختم، منم همکلاسیشم. میتونم بپرسم رشته شما چیه؟ با اعتماد به نفس و متانتی که از خودم سراغ داشتم گفتم: - هم رشته‌ای هستیم، منتها، بنده به زودی ارشدم رو میگیرم. لبخندی زد و گفت: - خیلیم عالی، چیزی سفارش دادین؟ زهره با لبخندی گفت: - بله، شما هم برای خودتون سفارش بدید. عیلرضا سری به نشانه تأیید تکون داد و رفت سفارش بده، در همون حین سفارش ما رسید همونطور که لاته‌ام رو مزه مزه می‌کردم گفتم: - دیدیش چقدر جا خورد من اومدم؟ زهره متفکر گفت: - میدونم، عیلرضا همیشه دنبال این بود که من رو تنها گیر بیاره و بهم پیشنهاد بده، ولی من میخوام امشب در حضور خودت ردش کنم، واقعا پیاماش و تماساش برام آزار دهنده‌اس.. میخواست حرفش رو ادامه بده که عیلرضا اومد..
  13. #پارت_دوازدهم سپس به سمت در قدم برداشت. نورا لحظه ای در شک فرو رفت و وقتی به خودش آمد فوراً از جا بلند شد و روی زمین نشستو پای رادین را گرفت _دستم به شلوارت حاجی غلط کردم.. اصلا چی گفتم مگه؟ ولش کن کتاب متابم نمیخوام خرج برادران عزیز پلیس زیاد میشه رادین با چشمان گرد به سمت نورا برگشت. روی دو زانو افتاده و محکم پای رادین را چسبیده بود. کنترلش داشت از دستش میلغزید. نورا که سعی میکرد خودش را تا جایی که میتواند مظلوم کند آهسته لب زد _تورو خدا.. این فرصتو از من نگیر رادین چشمانش را بست تا کمی بر خود مسلط شود. پایش را آرام عقب کشید و روی پنجه پا روبه روی نورا نشست. +نورا من نمیخوام بلایی سرت بیاد که مسببش من باشم. نورا چهار زانو کف اتاق نشست _پس بگو به فکر خودتی! رادین هم به تقلید از او نشست و به در تکیه داد +نه... به فکر جون توأم. نورا نگاه از زمین گرفت و به رادین داد _مگه تو مواظبم نیستی؟ رادین دیگر نمی توانست به چشمان مظلوم نورا خیره باشد.پوف کلافه ای کشید و سرش را به در تکیه داد. +من خیلی خسته ام.. فردا دربارش حرف میزنیم. نورا با اشتیاق گفت _یعنی قبوله؟ رادین سرش را بلند کرد و دوباره به نورا خیره شد +خیلی باید مراقب باشی نورا... مسئله فرا تر از دنیای رنگی توئه. نورا انگار که نصیحت های رادین را نشنیده باشد، بالا پرید و فریاد زد _یسسس رادین ترسیده بلند شد و گفت +چته دختر یواش تر نورا در پوست خود نمی گنجید. با لبخندی که نمی توانست مهارش کند لب زد _ماچ بهت حاجی.. سنگ تموم میزارم برات.. وایییی مامانم اینا بفهمن! رادین خسته از تلاش برای فهماندن خطر به نورا به سمت در برگشت و گفت +نباید به کسی چیزی بگی و کاملا عادی به زندگیت ادامه میدی نورا کمی فقط کمی دلش برای رادین سوخت و چشم بی جانی گفت و هردو از اتاق خارج شدند. بعد از رفتن رادین، نورا مدام در ذهنش نقشه و عملیات را تصور میکرد... جایی که همه اورا تشویق میکنند و مدال شجاعت به سینه اش میزنند. در خیالاتش غرق بود و مدام میخندید. اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند...
  14. #پارت_یازدهم هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت. نورا آهی کشید، سیب و چاقو را آرام در بشقاب گذاشت و بالشت را روی پایش جمع کرد، انگار می‌خواست خودش را در آن پناه دهد... هیچکدام راهی جز کنار آمدن نداشتند.... _خب سرگرد... بگو ببینم این پرونده‌ای که جون منو قراره وسطش بذاری، دقیقاً چیه؟ رادین نفس عمیقی کشید و گفت +قبل از هر چیز باید بدونی، هیچ‌کس مجبورت نمی‌کنه. اگه حس کنی نمی‌تونی، همین‌جا تمومش می‌کنیم. نورا ابرویی بالا انداخت _این مقدمه‌ها یعنی قراره بترسم؟ رادین نگاهش را از او دزدید. +قراره محتاط باشی.. سپس به نورا خیره شد و ادامه داد +در واقع اون شرکت فقط یه محل کار نبود…یه پوشش بود. متعلق به شخصی به اسم شهرام؛ ما به کسی نیاز داریم که از قبل وارد اون فضا بوده،کسی که دیده شده، اعتماد گرفته و هنوز شک‌ برانگیز نیست. نورا آرام گفت: _یعنی من. رادین سرش را تکان داد +یعنی تو. نورا دستش را زیر چانه اش گذاشت و لب زد _خب حالا کارش چیه این شهرام کج دست؟ +شبکه‌ی قاچاقه... از آدم گرفته تا هر چیزی که بشه ازش پول درآورد. نورا دستش را از زیر چانه برداشت و به بالشت تکیه داد. قلبش کمی تندتر میزد. نه میتوانست از چنین پیشنهاد جذابی بگذرد نه میتوانست به خطر ها بی اهمیت باشد.. اما نورا بود و کله شقی هایش! _قبوله حاجی...ولی به یه شرط رادین منتظر به نورا نگاه میکرد. احتمالا اولین شرط او امنیتش است. نورا لبش را تر کرد و گفت _اگه مُردم راجب زندگیم کتاب بنویسین بعد سرش را به حالت نمایشی خاراند و به آنی هیجان زده دستانش را به هم کوبید و ادامه داد _آها "نورا شهیدهٔ مظلوم".. اره همین اسم برا کتابم عالیه رادین با حیرت و غم به نورا نگاه میکرد. با خود فکر میکرد کجای راه را اشتباه رفته به چنین روزی دچار شده؟ دستی به صورتش کشید و بلند شد نورا ترسیده گفت _کجا حاجی.. شرطم قبول نیست؟ رادین پکر به نورا نگاهی انداخت. +اول اینکه برات آرزوی شفاعت میکنم.. و دوم اینکه قضیه منتفیه... هرچی گفتمو فراموش کن چون تو به درد این کار نمیخوری. سپس به سمت در قدم برداشت.
  15. و ناگهان نوبت تو می‌شود

    برای آن لحظه کمی صبر ارزشش‌ را دارد

    ندارد؟

    -به امید روزی که آقای دال‌ره رو ببینم((:

  16. پارت صد و چهل و هفتم جای واقعا قشنگی بود و بعدش با همدیگه رفتیم تو خونه چوبی حاج بابا و توی تراسش نشستیم و برامون نون محلی آورد و واقعا خیلی خوشمزه بود و حاج بابا برامون داستان عشق خودش و هاجر خانوم و برامون تعریف کرد..از اینکه با وجود مخالفت پدر و مادراشون فرار کردن و پای عشقشون وایستادن اما دنیا نتونست این عشق قشنگ و ببینه و بعد چندین سال هاجر خانوم دچار سرطان معده میشه و از دنیا می‌ره...ولی عشقش هنوز که هنوزه توی دل حاج بابا زنده بود...منو پوریا روی پله نشستیم و به غروب آفتاب خیره شده بودیم...ازش پرسیدم: ـ پوریا چرا بچه ندارن؟ پوریا گفت: ـ چون وقتی هاجر خانوم تو همون دوران جوانیش مریض شد، نتونستن برای بارداری اقدام کنند. با ناراحتی گفتم: ـ چقدر بد! پوریا: ـ می‌دونی بدتر از اون چیه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ چی؟! ـ قبلاً من زیاد میومدم پیشش...شاید باورت نشه ولی تو همه حالت با هاجر خانوم حرف میزنه! اوایل فکر می‌کردم خیالاتی شده اما کاملا متوجه این موضوع هست و با اختیار خودش اینکار و انجام میده! با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟!
  17. پارت صد و چهل و ششم با لبخند گفتم: ـ با کمال میل! بعدش حاج بابا رفت سمت مسیر خونه و من رفتم کنار پوریا و رو بهش گفتم: ـ یه چیز ازت بخوام مسخرم نمی‌کنی؟! خندید و گفت: ـ نه؛ بگو! ـ میشه منو تاب بدی؟؟ خیلی ویوعه روبروش قشنگه! گفت: ـ آره میشه، برو سوار شو! مثل یه بچه‌ایی که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم...اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم و گفتم: ـ اگه بیفتم چی؟! پوریا از پشت زیر گوشم گفت: ـ من میگیرمت، نترس! پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم: ـ هل بده پس! بالاتر...بالاتر پوریا!...وااای...چقدر خوبه! اون روز برام یکی از بهترین روزایی بود که پوریا برام رقم زده بود و از اونجا بودن واقعا لذت می‌بردم...
  18. Paradise

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آرزو
  19. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    داراب
  20. Mahdieh Taheri

    مشاعره با اسم پسر🩵

    مهراد
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...