نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,654 ارسال شده در 8 آذر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آذر در حد چند خط 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,654 ارسال شده در 12 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر (ویرایش شده) اول خودم مینویسم: اون به سمت دوربین برگشت و لبخند زد. بعد از عکس لبخندش رو خورد و به سمت آینه برگشت. اما ترسید. دختر توی آینه هنوز لبخند میزد. ویرایش شده 12 آذر توسط ملیکا ملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,680 ارسال شده در 12 آذر مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر 26 دقیقه قبل، ملیکا ملازاده گفته است: اول خودم مینویسم: اون به سمت دوربین برگشت و لبخند زد. بعد از عکس لبخندش رو خورد و به سمت آینه برگشت. اما ترسید. آینه هنوز لبخند میزد. درست نمیدانست کجاست؛ در یک اتاق بود. اطراف را نگاه کرد، چشمهایش را چرخاند و نگاهش به گوشهای از دیوار زوم شد. با حیرت به کنسول چوبی قدیمی کنار اتاق خیره شد. اتاق آشنا بود، وسایل هم همینطور. اما نوع چینش اتاق و وسایل، همه نشانهی یک چیز بود: سفر کرده بود. سفر در زمان! جلو رفت. شمعدانیهای بلورین را که در نور چشمک میزدند بوسید، آینهی کهنهی وصل به دیوار را نگاه کرد و انگشتانش را روی کتابهای قطور روی هم چیده شده کشید. صدای تیکتاک ساعت رادیویی قدیمی، مثل ضربان قلب خانه بود. لبخندی روی لبش نشست. این بو را میشناخت؛ بوی چوب کهنه و گلاب و لحظههای دور کودکی. او در خانهی مادربزرگ بود. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 323 ارسال شده در 13 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آذر نمیدانست چطور شد که نگاه از کتاب گرفت شاید به خاطر بوی عطری که داخل خانه پیچیده بود لبخندی روی لبش نشست و عمیقا بو را به خورد ریههایش داد او اینجا بود شاید نه در این لحظه ولی حتما امروز اون داخل اتاقش بود 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در 13 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آذر (ویرایش شده) گوشی را بالا آورد و عکس گرفت. پرسید: ـ چرا فقط از دستم عکس گرفتی؟ لبخند زد: ـ چون همین دست، امنترین جای دنیاست. چیزی نگفت؛ فقط محکمتر بغلش کرد. ویرایش شده 13 آذر توسط Delvin 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 323 ارسال شده در 13 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آذر موهای بافته شدم ایندفعه به دستای اون بافته شده بود عطر دستاش و زمزمههای همیشگیش هنوز داخل گوشم بود لالایی شبونش... ابراز علاقش... دلتنگیهایی که در نبودم بهش دست میده... گل مصنوعی رو هم بالای گوشم گذاشتم و با یک موبایل و یک چیک کوچیک همراه با یادگاریهایی که ردش پررنگ بود ابدیترین علاقه من شد 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,654 ارسال شده در دوشنبه در 20:54 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 20:54 در ۱۴۰۵/۶/۲۲ در 22:02، ایلماه گفته است: موهای بافته شدم ایندفعه به دستای اون بافته شده بود عطر دستاش و زمزمههای همیشگیش هنوز داخل گوشم بود لالایی شبونش... ابراز علاقش... دلتنگیهایی که در نبودم بهش دست میده... گل مصنوعی رو هم بالای گوشم گذاشتم و با یک موبایل و یک چیک کوچیک همراه با یادگاریهایی که ردش پررنگ بود ابدیترین علاقه من شد من در آغوش تو به همه آن چیزی که می خواستم رسیدم آغوشی که برای من فقط آغوش پسر همسایه ورزشکارم نبود آغوش تنها کسی که توی زندگی م داشتم برای من پرورشگاهی بود لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری