رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

***
الکس

دوتا تقه به در اتاق کارم خورد و در آروم باز شد، اسماء با یک سینی وارد اتاق شد و با مهربونی گفت:
- آقا براتون قهوه با کیک آوردم.
لبخند کم‌جونی زدم و بی‌حال زیرلب تشکری کردم، اسماء سینی رو گذاشت روی میز کارم و بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفت، فنجون قهوه رو برداشتم و یک جرعه ازش خوردم، از دیروز نتونسته بودم بخوابم، اصلا مگر می‌شد که خوابید، دارم از غم جسم بی‌حال ملیکا نابود می‌شم؛ دیروز وقتی حالش بد شد فوری زنگ زدم به دکتری که آشنای قدیمیم بود و خواهش کردم که خودش رو فوراً برسونه، حال ملیکا رو چک کرد و واسش یک سرم تقویتی زد، اما با یادآوری حرف‌های آخرش مو به تنم سیخ می‌شد.
( الکس داداش، باور کن اصلا دوست ندارم همچین حرفی رو بهتون بزنم اما بهتره که هر لحظه خودتون رو آماده کنید، متاسفانه حال خواهرتون خیلی وخیم هستش و برای هرنوع درمانی دیر شده)
بغض سنگینی که داشت گلوم رو از هم می‌پاشید رو با سختی قورت دادم، از دیروز به هیچ‌کس نگفتم که دکتر چه حرفی زده، مخصوصاً شهاب چون اطمینان نمیدم خودش هم حالش بد نشه، از این حالی که توش بودم دارم دیونه می‌شم؛ در اتاق به آرومی باز شد و مادرم اومد داخل، با دیدن چهره‌ی بی‌حال و چشم‌های قرمزم با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
- پسرم، خواهش می‌کنم بگو چی شده، از دیروز که با دکتر صحبت کردی یک بند خودت رو توی اتاق کارت حبس کردی.
لبم رو با زبونم تر کردم و با صدایی گرفته گفتم:
- چی می‌خواهی بشنوی مامان؟
مادرم اشک دور چشم‌هاش جمع شد و اومد کنارم ایستاد، دستش رو گذاشت روی شونه‌هام و با لحنی ترسیده و دودل گفت:
- التماست می‌کنم بگو که گفته ملیکا حالش خوب میشه.
قطره‌ی اشکی روی گونه‌هام سر خوردن، قلبم رو انگار یک نفر توی دست‌هاش گرفته بود و داشت فشار می‌داد، سرم رو پائین انداختم، حرفی برای گفتن نداشتم، اصلاً چی می‌تونستم بگم، می‌گفتم من دوسال پیش از مریضیه ملیکا مطلع شدم و هیچ اقدامی نکردم و باعث حال وخیمش شدم، هیچکسی جزع خود من مقصر نیست، خدایا دارم خفه میشم به بزرگیت قسمت می‌دم یک‌کاری کن؛ مادرم سکوت من رو که دید من رو یکم تکون داد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- الکس جواب من رو بده، دارم دیونه میشم.
نفس عمیقی کشیدم و مشت محکمی روی میز زدم، با عصبانیت بلند شدم و با آخرین توانم فریاد زدم.
- چی می‌خواهی بدونی مامان؟
مکثی کردم و با لحنی که از غم لرزید گفتم:
- دکتر گفت خودتون رو برای هر اتفاقی آماده کنید.
***
با اصرار مادرم به سالن غذاخوری رفتم و نشستم سر میز، به هیچ‌وجه حال و حوصله هیچ‌کس و هیچ‌چیزی رو نداشتم و نمی‌خواستم که از اتاقم بیرون بیام، اما مادرم مدام گفت نباید چیزی به روی خودم بیارم که شهاب و ملیکا متوجه چیزی بشند، نگاهی گذرا به بقیه انداختم، دافنه با دیدن حال زارم لبخند مهربونی زد و سوالی نگاهم کرد، زیرلب خیلی آروم گفتم:
- بعداً راجبش صحبت می‌کنیم.
نگاهم رو از روی دافنه برداشتم و به پدرم نگاه کردم، تمام سعی‌مو کردم تا حداقل خونسردی مو حفظ کنم.
- ملیکا و شهاب هنوز بیدار نشدن؟
پدر لبخند گرمی زد و گفت:
- قبل از اومدنم، بهشون سر زدم، الان‌هاست که بیان.
با صدای ملیکا سرم چرخید سمت ورودی سالن.
- به‌به خانواده‌ صبح همه‌گی بخیر.
یکم برای خودم آب ریختم و چندجرعه خوردم تا یکم از سنگینیه بغض لعنتیم کم بشه، لبخند‌کم جونی زدم و گفتم:
- صبح‌ توهم بخیر جوجه، حالت بهتره؟
پشت‌سر ملیکا شهاب هم با قدم‌های آروم وارد سالن شد و باهم به سمت میز غذاخوری اومدن، مادرم، رز، دافنه و فاطیما از دیدن ملیکا لبخندی زدن و با دیدنش ابراز خوش‌حالی کردن، ملیکا تشکری از همه کرد و به همراه شهاب روی صندلی نشستند، ملیکا که نگاه خیره‌ی من رو به خودش دید، لبخند دندون نمایی زد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

- یک جوری داری بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی انگار قراره با نگاهت چیز شومی رو از من دور کنی!
لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و گفتم:
- زیاد هم به خودت امیدوار نباش جوجه، بیشتر محو چهره‎‎‎‎‎‎ی خواب‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلودت شده بودم.
ملیکا پشت چشمی نازک کرد و با حالتی قهرآلود شروع به خوردن صبحانه کرد، شهاب نگاه مشکوکی به چهره‎‎‎‎‎‎‎ی رنگ پریده‎‎‎‎‎‎‎‎م کرد، نگاهم رو ازش دزدیدم و خودم رو سرگرم خوردن صبحانه‎‎‎‎‎م کردم، با صدای پدر سرم رو بالا گرفتم.
- میگم الکس پسرم، من و شهاب باهم صحبت کردیم و قرار شد ملیکا به همراه شهاب با ما هفته‎‎‎‎‎‎ی دیگه عقد کنند.
لبخند زورکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای روی لبم نشست که بیشتر شبیه به دهن کجی بود، رو به ملیکا و شهاب کردم و گفتم:
- این عالیه.
فاطیما تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و از روی صندلیش بلند شد، رو به جمع کرد و با لحنی پر از استرس گفت:
- الان که همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون دور هم دیگه جمع شدیم می‎‎‎‎‎‎‎خوام خبر خوبی رو به همه‎‎‎‎‎‎تون بدم.
نگاهش رو به من انداخت و لبخند دلنشینی زد، با قدردانی گفت:
- اماّ قبل از این که این خبر رو بدم می‎‎‎‎‎‎‎خوام که بدونید، من سالیان سال این زندگیم، در تمام مراحل سختی که پیش‎‎‎‎‎‎‎رو داشتم الکس مثل یک، پدر، برادر و یک دوست درکنارم بود و من خوشبختم رو الان فقط مدیون درک و شعور الکس هستم که با تمام وجودش من رو درک کرد و مورد قضاوت انجام نداد.
مکثی کرد و ادامه داد.
- ازت ممنونم الکس، این‎‎‎‎‎‎رو بدون تا قطره‎‎‎‎‎‎ی آخر جونم رو مدیون تو هستم.
لبخندی زدم و با مربونی گفتم:
- همین که تو خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال باشی کافیه.
فاطیما لبخندی زد و نگاهش رو به جمع انداخت، دستش رو روی شکمش گذاشت و چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بست، با صدایی آروم گفت:
- قراره یک عضو جدید کوچولو به جمع‎‎‎‎‎‎‎مون اضافه بشه، پدرش تا شب به تهران می‎‎‎‎‎‎رسه و قراره برای آشنایی با شما به عمارت بیاد.
ملیکا از شادی جیغی کشید و با سرعت از روی صندلی بلند شد و به طرف فاطیما رفت، هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو توی آغوش کشیدند، ملیکا با تن صدای بلندی گفت:
- ای‎‎‎‎‎‎جانم، قراره یک نینی کوچولو بیاد بین‎‎‎‎‎‎مون.
فاطیما از ملیکا تشکر کرد، رز، مادرم و دافنه هم از روی صندلی بلند شدند و به طرف فاطیما رفتن، یکی یکی اون رو در آغوش گرفتن و ابراز خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی کردن، مادرم بیشتر از همه فاطیما رو توی اغوش خودش نگه داشت و اصرار داشت که فاطیما هنوز همون دختر کوچولو هست.

بعد از کلی ذوق زدن خانوم‎‎‎‎‎‎‎‎ها بابت شنیدن این خبر تصمیم بر این شد که همه‎‎‎‎‎‎‎‎گی برن خرید و گشت و گذار کنند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به همراه شهاب و پدرم به نشیمن رفتیم که من پیشنهاد دادم به اتاق خصوصی بریم چون به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم که اعتماد کنم؛ روی یکی از مبل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های تک نفره نشستم، شهاب و پدر هم نشستن که بلافاصله شهاب با نگرانی گفت:
- الکس دیروز قبل از این که من به عمارت برسم دکتر درمورد حال ملیکا چی گفت:
انتظار همچین سوالی رو از جانب شهاب داشتم، خودم رو برای هر جمله‎‎‎‎‎‎‎ای آماده کرده بودم غیر از حقیقت، اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواست شهاب باز دست به دیونه‎‎‎‎‎‎بازی بزنه و حالش بد بشه، برای همین با لحنی خونسرد گفتم:
- چیز خواستی نگفت، مثل همیشه یکم ضعف کرده بود و افت فشار داشت همین.
شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو بالا انداخت و پوزخندی زد، پدرم با لحنی مشکوکانه گفت:
- برای این از دیروز تا الان خودت رو توی اتاق کارت حبس کردی؟
شهاب با شنیدن حرفی که پدرم زد با وحشت بهم نگاه کرد و با لحنی لرزون گفت:
- خواهش می‎‎‎‎‎‎‎کنم حقیقت رو بگو الکس.
ظاهرم رو حفظ کردم و گفتم:
- باور کنید دارم حقیقت رو می‎‎‎‎‎‎‎گم.
رو به پدرم کردم و ادامه دادم.
- دلیل این که از دیروز توی اتاق کارم بودم این بود که داشتم به چندتا کارها رسیدگی می‎‎‎‎‎‎‎کردم، قرار بر این شد که از کار قاچاق بیرون بیام و داشتم یکم حساب کتاب می‎‎‎‎‎‎‎کردم.
شهاب که انگار کمی قانع شده بود با لحنی آروم‎‎‎‎‎‎تر گفت:
- خوب راستش من هم چندروزی هست که توی همچین فکری بودم، به نظرم رسید که الان که یک خانواده‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگی هستیم نقطه ضعف‎‎‎‎‎‎‎های زیادی داریم و این برای دشمن‎‎‎‎‎‎‎‎ها خوراک در دسترسی هست.
با اطمینان گفتم:
- من هم دقیقاً همین در نظرم بود.
پدرم لبخندی زد و گفت:
- این بهترین تصمیمی هست که میشد گرفت.
شهب که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
- ببخشید محسن‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جان بین کلامت پریدم، اماّ قبل از هر چیزی این رو بگم من یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نفر این‎‎‎‎‎‎بار از کنار کمال خونسرد گذشت نمی‎‎‎‎‎‎‎کنم این رو گفته باشم.
با این‎‎‎‎‎‎‎که حق با شهاب بود اماّ نمی‎‎‎‎‎‎شد این‎‎‎‎‎‎بار ریسک کنم چون حال ملیکا خوب نبود و دوست نداشتم که هیچ تنشی براش به وجود بیاد، برای همین با آرامش و لحنی آروم گفتم:
- ببین شهاب تو بهتر از هر کسی می‎‎‎‎‎‎‎دونی که من بیشتر از تو دلم می‎‎‎‎‎‎‎خواد پدر این کمال بی‎‎‎‎‎‎پدر رو در بیارم ولی قبل از هرکاری باید به نتایج اون کارهم فکر کنیم، ما اگر جنگی رو شروع کنیم با اطمینان میگم این جنگ قربانی‎‎‎‎‎‎های زیادی داره و هیچ دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که یکی از اون قربانی‎‎‎‎‎‎ها ملیکا باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو با عصبانیت بست، معلوم بود که داره حرف من رو توی ذهنش سبک سنگین می‎‎‎‎‎‎کنه، خودش بهتر می‎‎‎‎‎‎‎دونست که من بیشتر از هر کسی به خون کمال تشنه‎‎‎‎‎ هستم ولی باید به بعد انتقام هم فکر کرد، پدر نفس عمیقی کشید و با خونسردی گفت:
- بهتره تصمیم این کار رو به عهده‎‎‎‎‎‎‎‎ی خود ملیکا بزاریم.
شهاب نیشخندی زد و گفت:
- حاضرم قسم بخورم ملیکا بدون هیچ معطلی میگه بخشش و تمام.
سعی کردم خونسردی‎‎‎‎‎‎‎مو حفظ کنم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- پس اگر ملیکا بگه بخشش ماهم می‎‎‎‎‎‎‎بخشیم.
شهاب معلوم بود براش سخته که از کنار این اتفاق بدون هیچ عکس‎‎‎‎‎‎‎‎‎العملی بگذره ولی اون‎‎‎‎‎‎قدرها هم احمق نبود که به ملیکا استرس وارد کنه، بعد از مکثی طولانی گفت:
- باشه، هرجور ملیکا صلاح بدونه.
بایادآوری پدرام رو به شهاب کردم و گفتم:
- راستش یک زحمتی برات داشتم شهاب.
شهاب لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زد و گفت:
- چه زحمتی الکس، تو من رو زیاد زیر دین خودت بردی، هرچیزی که باشه برات از ته قلب انجام میدم.
لبخندی اومد روی لبم و گفتم:
- خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، کاری نکردم؛ راستش تو در موضوع پیگیری گذشته‎‎‎‎‎‎‎ی آدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خیلی بیشتر از من ماهر هستی قبل ازدواج فاطیما با پدرام می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام همه چیز رو درموردش بفهمم.
شهاب سرش رو به علامت باشه تکون داد و گفت:
- فامیلیش چیه؟
- پدرام فاتحی.
***
شهاب
با بدنی خسته روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاف خیره شدم، تمام کارهای انتقالی و برگذاری شغل جدید رو به اختیار مادرم گذاشته بودم چون خودم اصلاً در شرایطی نیستم که بخوام کارهارو اداره کنم؛ هنوز هم حرف الکس رو که در مورد حال ملیکا گفت رو باور نکردم، صبح سرمیز صبحانه خیلی پکر و رنگ پریده بود، باید خودم پیگیری کنم و با دکتری که ملیکا رو دید صحبتی کنم وگرنه دلم آروم و قرار نداره، سمت راست سرم درد شدیدی گرفت، به خواب احتیاج داشتم ولی بهتر از هر چیزی می‎‎‎‎‎‎دونستم که این چندروز به بودن ملیکا در کنارم عادت کرده بودم و هیچ‎‎‎‎‎‎‎جوره الان خوابم نمی‎‎‎‎‎برد، با فکری که به سرم زد از روی تخت بلند شدم و از اتاق خودم بیرون رفتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در اتاق ملیکا رو باز کردم و رفتم داخل، به سمت یکی از لباس راحتی‎‎‎‎‎‎‎‎های ملیکا رفتم و یکی‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو بداشتم، آروم به سمت بینیم بردم و با تمام قدرتی که توی بدنم بود بو کشیدم، خدای بزرگ قسمت می‎‎‎‎‎‎دم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار من رو با ملیکا برای کارهای بدم مجازات نکن، به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم، پیراهن ملیکا رو توی آغوشم گرفتم و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، خیلی زود حس سبکی وجودم رو فرا گرفت و به خواب رفتم.
***
ملیکا
بعد از این که فاطیما کل پاساژها و مغازه هارو کلاً گشت و همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی مارو مجبور به خریدن کلی لباس و انواع و اقسام کیف، کفش، روسری، لوازم آرایش کرد بله‎‎‎‎‎‎‎‎خره رضایت داد ساعت شش عصر به عمارت بگردیم، تازه اگر آنجلا یادآوری نمی‎‎‎‎‎‎کرد که قراره پدرام به عمارت بیاد فکر نکنم تا دوازده شب هم ما به خونه برمی‎‎‎‎‎‎‎گشتیم؛ با پاهایی که از خسته‎‎‎‎‎‎‎گی ذوق ذوق می‎‎‎‎‎‎‎کردن وارد نشیمن شدیم، الکس به همراه پدر جلوی تلوزیون نشسته بودن و داشتن فوتبال تماشا می‎‎‎‎‎‎کردن، هردوی آن‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها با شنیدن صدای ما که وارد نشیمن شدیم برگشتن و به ما نگاه کردن، الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- شرط می‎‎‎‎‎‎‎‎بندم همین الان هم فاطیما رو به زور از خرید کردن منصرف کردین.
آنجلا آهی کشید و گفت:
- پسرم دقیقاً زدی به هدف، به خدا اگه قرار نبود پدرام به عمارت بیاد حالا حالا دست از سر ما برنمی‎‎‎‎‎‎‎‎داشت.
فاطیما قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و با لبخندی دندون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نما گفت:
- خیلی در حق من ظلم کردین، من هنوز کلی خرید داشتم که انجام ندادم.
به من اشاره کرد و دوباره گفت:
- ملیکا قرار بود یک چندتایی کتاب بگیره که به لطف آنجلا جون نگرفت.
با مهربونی گفتم:
- اشکالی نداره عزیزم، من یک وقت دیگه هم می‎‎‎‎‎‎‎تونم برم کتاب بگیرم، هرچی باشه تا یکی دو ساعت دیگه قراره آقاپدرام بیاد اینجا و همه‎‎‎‎‎‎‎‎مون باهاش آشنا بشیم.
رز با نگرانی رو به الکس و پدرم گفت:
- شهاب کجاست؟
الکس با خونسردی گفت:
- بعد از یک ساعتی که شما رفتین یکم خسته بود رفت به اتاقش که یکم استراحت کنه.
دلم برای دیدن شهاب ضعف رفت، رو به جمع گفتم:
- من هم یکم خسته هستم، تا اومدن مهمون‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون بهتره یه من هم یکم استراحت کنم.
رز لبخند گرمی بهم زد و زیرلب جوری که فقط من بشنوم گفت:
- به شهاب بگو کارهایی که بهم سپرده بود رو دقیق انجام دادم، فقط موند پرونده‎‎‎‎‎‎‎ی دال.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی محو اومد روی لبم، سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و بدون هیچ حرفی به سمت اتاق شهاب رفتم، در اتاق رو آروم باز کردم، نگاهی گذرا به اتاق تاریک انداختم، شهاب توی اتاق نبود، یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت و هزار فکر جورواجور اومد توی ذهنم، تمام بدنم گر گرفت و شقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م نبض‎‎‎‎‎‎‎‎های ناهماهنگ میزد، با پاهایی بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎توان به سمت اتاق خودم رفتم، بغض عجیب غریبی راه گلوم رو بسته بود، از همه بیشتر این حجم از ناراحتیم برام قابل درک نبود، شاید براش کار فوری‎‎‎‎‎‎ای پیش اومده باشه و بدون این‎‎‎‎‎‎که به پدر و الکس اطلاع داده باشه بیرون رفته، در اتاقم رو باز کردم و با دیدن چیزی که می‎‎‎‎‎‎‎دیدم لبخندی از ذوق و اشتیاق اومد روی لبم، بی صدا رفتم توی اتاق و خیلی آروم در رو بستم، پاورچین پاورچین به سمت تخت رفتم و شالم رو از روی سرم برداشتم و گذاشتم روی میز کنار تخت، کنار شهاب دراز کشیدم و در همون تاریکی اتاق که کمی چشمانم بهش عادت کرده بود به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی مردانه‎‎‎‎‎‎‎‎ی شهابم خیره شدم، این چشم‎‎‎‎‎‎‎های طوفان زده که الان بسته و خواب بودن، من رو بدجوری درون خودش غرق کرده بود، جوری که الان انتهای اون دریای آبی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش بودم، یکم که دقت کردم چیزی رو توی آغوش شهاب دیدم، خیلی آروم نیمه نشسته شدم و خم شدم سمت شهاب، با دیدن پیراهن راحتیم توی آغوشش بغض توی گلوم نشست، این‎‎‎‎‎‎‎بار اشکی که درون چشم‎‎‎‎‎‎‎هام جمع شده بود از غم و ناراحتی نبود بلکه از عشقی پاک و عمیق بود، بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎ی آرومی به پیشانیه شهاب زدم و دوباره دراز کشیدم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب باز شد و با دیدن من لبخندی اومد روی لبش، با صدایی خواب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلود و دورگه گفت:
- خسته نباشی ملکه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من.
- ممنونم چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ قشنگم.
یک دستش رو بالا آورد و موهام رو نوازش کرد، با مهربونی گفت:
- حالت که خدایی نکرده بد نشد عشقم؟
- نه عزیزدوردونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م، خداروشکر بهترم.
شهاب نشست و دستش رو دراز کرد کلیدپریز رو کنار تخت بود زد و چراغ اتاق روشن شد، با دیدن موهای آشفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش که چندتا از تارموهاش روی پیشانیش ریخته بود لبخند پهنی اومد روی لبم، با لحنی مهربون گفتم:
- اگه دل من یک دشت باشه، تو جوشان‎‎‎‎‎‎‎ترین چشمه‎‎‎‎‎‎‎ی مخفی منی قربونت برم.
شهاب با حالتی خاص بهم نگاه کرد، یکم بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر شد و با لحنی لرزون گفت:
- خدای من تو یک فرشته‎‎‎‎‎‎‎‎ای؛ انشالله هفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه که باهم ازدواج کردیم، تمام تو سهم من میشه برای همیشه.
چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و لبخندی زدم، حس سبکی تمام وجودم رو فرا گرفت؛ با یادآوری حرفی که رز بهم زد من هم مثل شهاب روی تخت نشستم و گفتم:
- راستی شهاب، مادرت گفت بهت بگم که تمام کارهایی رو که بهش سپرده بودی رو انجام داده غیر از پرونده‎‎‎‎‎‎ی دال.
شهاب اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش توهم دیگه رفتن و زیرلب با حرص گفت:
- حاضرم شرط ببندم پول چندین برابری درخواست کرده و مادرمم قبول نکرده.
با کنجکاوی گفتم:
- برای چی پول بیشتری درخواست کردن؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب مکثی کرد و با لحنی آروم‎‎‎‎‎‎‎تر و خونسرد گفت:
- چیز جدی‎‎‎‎‎‎‎ای نیست، درمورد چندتا از پرونده هاست که قرار بود کنسل بشند؛ اگه خدا بخواد قراره از قاچاق بیرون بیام؛ هم من و هم الکس.
با شنیدن حرفی که الان شهاب زد، قلبم از هیجان و شادی لبریز شد، با ذوق و خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی گفتم:
- باورم نمیشه.. .جدی میگی؟
شهاب لبخندی زد و گفت:
- معلومه که جدی میگم عزیزم، خودت که می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی توی این کاری که ما بودیم نقطه ضعف داشتن برابر بود با مرگ و شکست، ما الان یک خانواده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگی هستیم و بهترین تصمیم این بود که طمع بیشتری نداشته باشیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- این بهترین کاری بود که میشد انجام داد.
شهاب برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه یکم دودل بود، سرش رو پائین انداخت و گفت:
- در رابطه با کاری که کمال می‎‎‎‎‎‎‎خواست انجام بده من می‎‎‎‎‎‎‎خواستم درس خوبی بهش بدم، اماّ الکس و پدرت بر این باور هستن که مجازاتش رو تو انتخاب کنی.
از استرس کف دست‎‎‎‎‎‎‎هام عرق کرد، تمام بدنم سرد شد، بعد از مکث طولانی گفتم:
- ببین شهاب، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم برات سوءتفاهم نشه عزیزم، اماّ همون جوری که تو اخلاق من رو می‎‎‎‎‎‎‎شناسی باید بهت بگم که هیچ تنبیهی قرار نیست برای کمال در نظر بگیرم، فقط اگر شماهم موافق باشید می‎‎‎‎‎‎‎خواستم باهاش تماس بگیرم و ازش بپرسم چرا قرار بوده از اعتماد من نسبط به خودش سوءاستفاده کنه.
شهاب نگاهش رو که به پائین بود بالا آورد و خیره به چشم‎‎‎‎‎‎‎هام نگاه کرد، اخم ریزی بین ابروهاش نشست و با لجبازی گفت:
- حالا که به همین آسونی بخشیدیش، پس بهتره که هیچ صحبتی هم بین تون برقرار نشه.
با این که دلم می‎‎‎‎‎‎‎خواست به کمال زنگ بزنم و کلی حرف بارش کنم ولی اینبار بر خلاف چیزی که می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم گفتم:
- باشه، هرجور که تو صلاح می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی.
شهاب با نگاه مشکوکی بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کرد، با بی اعتمادی گفت:
- الان مطمئن باشم باهاش صحبت نمی‎‎‎‎‎‎کنی؟
از این‎‎‎‎‎‎‎که اعتماد شهاب رو نسبط به خودم از دست داده بودم از دست خودم عصبانی شدم، لبخندی گرم نشست روی لبم و با اطمینان خاطر گفتم:
- قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم هیچ نوع تماسی باهاش نداشته باشم، خیالت راحت مرد من.
شهاب که قانع شده بود لبخندی زد و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.
- گمان کنم تا یک ساعت دیگه این پسره پدرام برسه عمارت، تا قبل از اومدنش من هم بهتره برم حمام و یک دستی به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎م بکشم.
- باشه عزیزم برو.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
الکس
دافنه با ذوق رو بهم گفت:
- الکس ببین چه ساعت قشنگی برات گرفتم.
لبخندی اومد روی لبم، با مهربونی جعبه‎‎‎‎‎‎‎‎ی ساعت رو از دست دافنه گرفتم و در جعبه رو باز کردم، ساعت رادو مدل سه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎موتوره بود، به دافنه نگاه کردم و گفتم:
- دستت درد نکنه عزیزم.
دافنه خواست حرفی بزنه که مادرم زودتر گفت:
- الکس پسرم تا اومدن مهمون‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون بهتره باهم صحبت کنیم.
- باشه.
از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق کار رفتم، مادرم هم بدون هیچ حرفی پشت سرم اومد، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، روی نزدیک‎‎‎‎‎‎‎ترین مبل نشستم و به مادرم نگاه کردم، اومد رو به روم نشست و مقدمه گفت:
- گروه آلیدور برات ایمیل فرستادن، قبول نکردن که مبلغ‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون بهشون برگرده، با تاکید ذکر کردن که فقط جنس‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو می‎‎‎‎‎‎‎‎خوان.
خودم از قبل برای همچین عکس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎العملی آماده کرده بودم، با خونسردیه همیشگیم گفتم:
- بهشون پیشنهاد دوبرابر شو بده و اینم تذکر بده که به هیچ‎‎‎‎‎‎‎وجه از این بیشتر روی عصاب من راه نرن.
مادرم سری تکون داد و از روی مبل بلند شد و رفت پشت میز روی صندلی نشست، لپ‎‎‎‎‎‎‎تاپم رو باز کرد و شروع به تایپ کردن کرد، آروم گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎‎خوام ازت یک سوال پسرم و خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم بدون این که خجالت بکشی حقیقتش رو بهم بگی.
بدون این‎‎‎‎‎‎که نگاهش رو از روی صفحه‎‎‎‎‎‎ی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تاپ برداره گفت:
- بپرس پسرم.
- تو دیگه هیچ احساسی به پدر نداری؟
مادر با تعجب نگاهش رو به من انداخت و گفت:
- چی شد که این حرف رو زدی؟
شونه‎‎‎‎‎‎‎م رو بالا انداختم و با خونسردی گفتم:
- آخه اصلاً هیچ واکنشی به نگاه های رزو پدرم نشون نمیدی و برعکس با دیدن رز درکنار پدرم واقعاً خوشحال میشی.
مادرم آهی کشید و با ناراحتی گفت:
- ببین پسرم من چندسالی هست که متوجه شدم اون حسی که به پدرت داشتم عشق نبوده بل‎‎‎‎‎‎که فقط یک حس زودگذر نوجوانه بود، این هم بگم که رز واقعاً عاشق پدرت هست و من با دیدن همچین عشق بزرگ واقعاً حس خیلی خوبی می‎‎‎‎‎‎گیرم.
از لحن مادرم معلوم بود که تک‎‎‎‎‎‎‎تک حرف‎‎‎‎‎‎هاش از صداقت کامل بود، از این بابت که مادرم ناراحت نیست خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال شدم و گفتم:
- تو خیلی زن بزرگی هستی مادر.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم لبخندی زد و گفت:
- نظرلطفت هست شیرمردم؛ راستی درمورد این پسره پدرام تحقیق‎‎‎‎‎‎‎‎های لازم رو انجام دادی؟
- آره هم به شهاب سپردم و هم خودم به چندتایی گفتم که همه چیز رو در موردش تحقیق کنن.
- کار خوبی کردی.
***
اسماء با عجله اومد توی نشیمن و رو به من گفت:
- قربان مهمون‎‎‎‎‎‎تون رسیدن.
- راهنمایش کن به اینجا.
اسماء زیرلب چشمی گفت و خیلی زود از نشین بیرون رفت، نگاهی زیرچشمی به فاطیما انداختم که داشت از استرس با انگشت‎‎‎‎‎‎های دستش بازی می‎‎‎‎‎‎‎کرد؛ با صدای پدرام نگاهم رو از فاطیما گرفتم و به ورودی نشیمن انداختم، مرد قدبلند و درشت هیکلی بود، چهره‎‎‎‎‎‎ی مردونه و معمولی‎‎‎‎‎‎‎ای داشت.
- سلام به همه‎‎‎‎‎گی.
همه زیرلب جواب سلام پدرام رو دادن، از روی مبل بلند شدم و با احترام گفتم:
- سلام خوش‎‎‎‎‎‎اومدی.
پدرام رو به روم ایستاد و باهم دیگه دست دادیم، به مبل‎‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کردم و گفتم:
- لطفاً راحت باش.
پدرام لبخندی زد و زیرلب تشکری کرد، به سمت پدرم و شهاب رفت که ایستاده بودند و منتظر بودن ازش استقبال کنند، پدرام اول به سمت پدر رفت و با همون لبخندش دستی به پدرم داد و گفت:
- پدرام فاتحی هستم.
پدرمم لبخندی زد و گفت:
- خوش‎‎‎‎‎‎بختم، محسن پدر الکس هستم.
پدرام خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- از شباهت زیادتون معلوم بود آقا محسن.
پدرم لبخندی زد و چیزی نگفت، پدرام به سمت شهاب رفت و با شهاب دست داد، شهاب با لحنی آروم و خونسرد گفت:
- شهاب سلطانی هستم، نامزد خواهر الکس.
پدرام سرش رو تکون داد و لبخندی زد، فاطیما با قدم‎‎‎‎‎‎‎های لرزون به سمت پدرام رفت، پدرام همین که فاطیما رو دید با عجله به سمتش رفت و اون رو توی آغوش کشید، زیر لب با مهربونی گفت:
- دلم برات تنگ شده بود عمر من.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
حدوداً نیم ساعتی از رفتن پدرام می‎‎‎‎‎‎‎گذشت، از رفتار و کردارش معلوم بود که مرد متشخص و با ادبیه، از نگاه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زیرچشمیش به فاطیما و رنگ عوض کردن‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش قشنگ معلوم بود دیوانه‎‎‎‎‎‎‎‎وار عاشقشه، اماّ کار از محکم کاری عیب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کنه و بهتره که تحقیقات لازم رو هم انجام بدم؛ با صدای تقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که به در اتاق خوابم خورد از فکر بیرون اومدم و خیلی سریع توی تختم نشستم و گفتم:
- بیا داخل.
در باز شد و شهاب با رنگ‎‎‎‎‎ و روی پریده اومد داخل و در رو آروم بست، با جدیت نگاهی بهش انداختم و خیلی سریع گفتم:
- این وقت شب، اتفاقی که نیافتاده؟
شهاب با لحنی آروم، لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زد و گفت:
- نگران نباش، چیزی نشده، فقط خواستم در مورد چندتا مسئله باهات صحبت کنم.
دستم رو آوردم بالا و به صندلیه کنار تختم اشاره‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- باشه، بیا بشین.
شهاب روی صندلی نشست، از چهره‎‎‎‎‎‎‎ش معلوم بود که کمی کلافه‎‎‎‎‎‎ست.
- از چندتا گروهی که باهاشون کار می‌‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، فقط با گروه دال به مشکل خوردم، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوره زیر بار نمیرن و فقط میگن که جنس‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوان.
نیشخندی زدم و گفتم:
- دقیقاً من هم به همین مشکل برخوردم، با گروه آلیدور، اماّ از شناختی که روی رئیس گروه‎‎‎‎‎‎‎‎شون دارم با پیشنهاد مبلغ دوبرابر قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه؛ اماّ من گروه دال رو هم به خوبی می‎‎‎‎‎‎‎شناسم اگر گفته که جنسم رو می‎‎‎‎‎‎‎خوام هیچ‎‎‎‎‎‎جوره قرار نیست از حرفش برگرده.
شهاب نفس عمیقی کشید و با تلخی گفت:
- رئیس شون خیلی وقته که جایگزین شده، فکر نکنم دلت بخواد بدونی کیه.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت و کنجکاو گفتم:
- شاید بتونم که یک حدس‎‎‎‎‎‎‎‎های بزنم، چندتایی بودن که باهاش در رقابت شدید بودن.
شهاب این‎‎‎‎‎‎‎‎بار تک‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- این‎‎‎‎‎‎‎جوری ها که تو فکر می‎‎‎‎‎‎کنی نیست، رئیس شون قبلاً محمد ببر بود که از این قرار معلوم که ببر فامیلیه مستعارش بوده و این اواخر مبتلا به سرطان خون میشه و یک‎‎‎‎‎‎‎ماه پیش فوت میشه و جانشینش کسی نیست جزع برادر ناتنیش که از پدر باهم یکی هستن.
- این برادرش کیه اون وقت؟
- امیر براتی، برادر دوقلوی علی براتی که دستور دادی ملیکا به قتلش برسونه.
چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام از تعجب و خشم بزرگ شدن، از این بهتر نمیشد.
- جنسی که قرار بوده واسش تهیه کنی چی بوده؟
- اسلحه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎تر بتونم تصمیم بگیرم، با کمی مکث گفتم:
- الان مشکل تو در این مورد چیه، جنس‎‎‎‎‎‎‎‎شو واسش بفرست قضیه رو تموم کن.
- من به ملیکا قول دادم که.. .
نزاشتم بقیه‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه، با لحنی که مملو از کمی خشم بود گفتم:
- الان قضیه فرق می‎‎‎‎‎‎‎کنه شهاب، نزدیک به جشن عقدتون هست، نمیشه جنگ راه بیافته؛ از اون طرف ملیکا قرار نیست که بفهمه سریع حلش می‎‎‎‎‎‎کنیم.
- حق باتوهه؛ اماّ من خودم این قضیه رو خاتمه میدم لازم نیست تو خودت رو وارد این قضیه کنی.
با خونسردی گفتم:
- هرجور که خودت بهتر صلاح می‎‎‎‎‎‎‎دونی ولی اگر نیاز به کمک داشتی بدون می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی رو من حساب کنی.
- ممنون.
- راستی الان یک چیزی رو یادم اومد، قرار بود با دکتر مادر کمال صحبت کنی، چی شد، چیکار کردی؟
شهاب پوفی کرد و با حرص گفت:
- وقتی هم تو و هم ملیکا موافق بودین که کاری به کارش نداشته باشم، من هم کلاً بی‎‎‎‎‎‎‎خیال این موضوع شدم.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- لعنت بهش، اصلاً هر گندی که توی گذشته به زندگیش زده بره به جهنم، به هیچ‎‎‎‎‎‎‎وجه دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد ملیکا رو ناراحت ببینم.
***
ملیکا
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم، فضای اتاق هنوز تاریک بود و معلوم بود که هنوز روز نشده، کورمال کورمال گوشیم رو از میز بغل تخت برداشتم، با دیدن شماره‎‎‎‎‎‎‎ی ناشناس اون‎‎‎‎‎‎هم از خارج کشور زیاد تعجب نکردم، کسی غیر از کمال نمی‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه، خواستم تماس رو ردی بزنم اماّ دودل بودم و از یک طرف خیلی دلم می‎‎‎‎‎‎خواست هرچی که به دهنم برسه رو بارش کنم، اماّ به شهاب قول داده بودم، برخلاف قولی که دادم گوشی رو جواب دادم و منتظر شدم تا اول اون صحبت کنه، صدای کمال که معلوم بود برای حرف زدن کمی دو به شک هست بله‎‎‎‎‎‎خره پشت گوشی پیچید.
- الو، ملیکا.
با لحنی سرد و ناراحت گفتم:
- با چه رویی با من تماس گرفتی؟
کمال با لحنی شرمنده خیلی سریع گفت:
- خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎کنم بزار برات توضیح می‎‎‎‎‎‎دم، اون‎‎‎‎‎‎‎طور که تو فکر می‎‎‎‎‎‎کنی نیست.
- هر چیزی رو که باید می‎‎‎‎‎‎دونستم خیلی واضح آشکار هستش، لازم نیست برای کارت دنبال بهونه باشی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- ببین عسل‎‎‎‎‎‎نباتم، التماست می‎‎‎‎‎‎‎کنم بزار من برات همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو مو به مو تعریف کنم، بعدش تو هرچی که دوست داری به من بگو.
- فقط عجله کن، هیچ دوست ندارم باز شهاب از دستم دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎خور بشه.
کمال کمی خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال‎‎‎‎‎‎‎تر شد و گفت:
- وقتی متوجه‎‎‎ شدم که شهاب و الکس دارن تمام گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎م رو مو به مو قرار هست بیرون بریزند خیلی عصبی شدم، بزار باهات صادق باشم من در گذشته مرتکب خیلی اشتباهات شدم و اگر تمام این کارهای من رو این دونفر می‎‎‎‎‎‎فهمیدن برام خیلی بد تموم میشد، اماّ باز قرار نبود که کاری به کارشون داشته باشم چون هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎جوره دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست که تورو ناراحت کنم، اماّ دقیقاً همون روزی که داشتم با تو صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم متوجه شدم که تمام سیستم‎‎‎‎‎‎‎های گوشیم و لپ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تاب‎‎‎‎‎‎‎هام با قوی ترین سیگنال‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها هک شده، به راحتی میشد حدس زد این هکر فوق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎العاده کسی نیست جزء مادر الکس آنجلا چلپی، طی یک تصمیم احمقانه با خودم گفتم که بزار یکم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو دست به سر کنم و روی اعصاب‎‎‎‎‎‎‎شون راه برم، برای همین خودم از قصد کاری کردم که آنجلا فکر کنه من قراره که تورو بدزدم و یک حمله‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی وارد به الکس و شهاب بکنم.. .
یکم مکث کرد، سکوت من رو که دید نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم به تار موهات عسل‎‎‎‎‎‎‎نبات، من فقط داشتم وانمود می‎‎‎‎‎‎‎کردم که قراره تورو بدزدم؛ خواهش‎‎‎‎‎‎‎میکنم من رو ببخش.
از حالت خواهشی که توی صداش بود، دلم به رحم اومد اماّ این هم دلیل نمیشد که این دوتا عجوزه رو بندازه به جون من.
- باشه اشکال نداره، گذشته‏‎‎‎‎‎‎‎ها توی همون گذشته بمونه ولی تو باید به یک سوال من جواب بدی.
تک خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با ذوق گفت:
- هرچی که باشه به روی چشم.
- اون موضوعی که می‎‎‎‎‎‎‎‎ترسی الکس و شهاب ازش سر در بیارن چیه؟
کمال بلافاصله با مهربونی گفت:
- تو از من بخوام قلبم رو برات میزارم کف دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، اماّ این یکی رو ازم نخواه.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، معلوم بود هرچیزی که هست اون‎‎‎‎‎‎‎قدری بزرگ و محرمانه هستش که کمال حتی از جونش براش مهم‎‎‎‎‎‎تره، با این‎‎‎‎‎که خیلی دلم می‎‎‎‎‎‎خواست از این‎‎‎‎‎‎‎‎کار سر دربیارم، برخلاف میلم گفتم:
- هرجور که خودت راحتی.
با آسوده‎‎‎‎‎‎‎‎خاطر گفت:
- ممنونم که درکم می‎‎‎‎‎‎‎کنی.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت یک‎‎‎‎‎‎‎نیم شب بود و بی‎‎‎‎‎‎‎دلیل قلبم توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م به تندی زد، با عجله و کمی ترس که سعی داشتم توی لحنم مخفیش کنم گفتم:
- من باید دیگه خداحفظی کنم، از این که زنگ زدی و ثابت کردی بی‎‎‎‎‎‎‎گناهی ممنونم ازت چون باعث شد دیگه ازت کینه‎‎‎‎‎‎‎ای نداشته باشم؛ اماّ ازت خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎میکنم همین‎‎‎‎‎‎‎جوری به من زنگ نزن شهاب متوجه بشه، این‎‎‎‎‎‎‎بار من دیگه نمی‎‎‎‎‎تونم سامعه‎‎‎‎‎‎‎ش کنم، هرموقعه وقت بشه خودم هر از گاهیی باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎گیرم.
کمال آهی کشید و مختصر گفت:
- از شنیدن صدات خوش‎‎‎‎‎‎حال شدم، منتظر تماست هستم عسل‎‎‎‎‎‎‎نبات.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎رو قطع کردم و دوباره گذاشتمش روی همون میزی که قبلاً بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم دراز کشیدم و پتوم رو تا زیر گلوم بالا کشیدم؛ هم الکس و هم شهاب به تنهایی قدرت‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی داشتن و الان خطرناک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر هم شدن چون باهم کار می‎‎‎‎‎‎‎کنن، از یک طرف دیگه هرچی که هست معلومه خیلی مسئله‎‎‎‎‎‎‎ی مهمیه و اگر اشتباه نکنم این دونفر خیلی به این موضوع نزدیک شده بودن، در رابطه با تماسم با کمال استرس کل وجودم رو درون خودش گرفت، آنجلا و رز هکرهای خیلی قوی و باهوشی هستند و اگر الان متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی تماس من و کمال شده باشند هیچ شکی نیست که به اون دوتا عجوزه خبر ندن، با عجله از روی تخت بلند شدم و از توی اتاق بیرون رفتم، قبل از این که دوباره زودتر از این که من خودم بهشون بگم متوجه بشند، بهتره که از زبون خودم بفهمند، چندتقه به در اتاق شهاب زدم و در رو آروم باز کردم، چراغ اتاق روشن بود ولی شهاب توی اتاق نبود، یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، به احتمال زیاد رفته پیش الکس و دارن درمورد چیزی صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎کنند، رفتم توی اتاق و در اتاق رو بستم؛ روی تخت نشستم دیر یا زود برمی‎‎‎‎‎‎‎‎گیرده و راجبه تماسم با کمال باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم، سرم یکم سنگین شد، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎سوختن و دوست داشتن که کمی بسته باشند تا استراحت کنند، دراز کشیدم و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، ملافه‎‎‎‎‎‎‎‎ی روی تخت و پتو بوی عطر تن شهاب رو به خودش گرفته بود، ناخوآگاه لبخندی اومد روی لبم و نفس عمیقی کشیدم؛ بدنم بی‎‎‎‎‎‎‎‎حس شد و نفهمیدم کی به خواب ر فتم.
با تکون خوردن آروم تخت از خواب بیدار شدم، شهاب روی تخت نشسته بود و داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، چشم‎‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید لبخند زیبایی زد و گونه‎‎‎‎‎‎‎‎م رو نوازش کرد.
- حالت خوبه عروسکم؛ اتفاقی افتاده که اومدی؟
پشت چشمی نازک کردم و با ناز گفتم:
- مگه باید اتفاقی افتاده باشه تا بیام، شاید دلم هوات رو کرده باشه.
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گونه‎‎‎‎‎‎م رو کشید، با شیطنت گفت:
- ای بلا، تو با خودت نمیگی با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کارهات من رو دیونه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی کوچولو؟
چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب از حالت عادی یکم خمار شده بودن، زنگ خطر مغزم به صدا در اومد، با دست‎‎‎‎‎‎‎‎پاچگی بلند شدم و نشستم، لبخند هواس پرتی زدم و گفتم:
- امم، میگم چیزه.. . خواستم درمورد یک موضوعی باهات صحبت کنم.
شهاب که دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎پاچگی‎‎‎‎‎‎‎‎مو دید قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- من قربون اون خجالت کشیدنت برم؛ خوب بگو ببینم در مورد چه موضوعی می‎‎‎‎‎‎‎خوای که صحبت کنی عزیزم.
نفس عمیقی کشیدم تا از اضراب درونم که هر لحظه داشت بیشتر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد کم بشه، دلم رو به دریا زدم و با مهربونی گفتم:
- قسم بخور که عصبی نمیشی.
لبخند روی لب شهاب از بین رفت، به‎‎‎‎‎‎‎‎‎جاش اخم ریزی بین ابروهاش نشست و گفت:
- با کمال صحبت کردی؟
دست شهاب رو توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام گرفتم و مهربون گفتم:
- گفتم قسم بخور.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب هیچ کنترلی روی رفتارش نداشت و شک ندارم هیچ هم دلش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که به من قول الکی برای عصبانی نشدن بده، با لحنی که از عصبانیت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎لرزید گفت:
- همش چندساعت هم نیست که بهم قول دادی با این مردک صحبت نکنی.
نزاشتم زود قضاوت کنه و هرچیزی که دوست داره بگه، با عجله و کمی ناراحت گفتم:
- چرا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎زاری واست توضیح بدم.
شهاب چندباری پلک زد و نفس عمیقی کشید، زیرلب با صدایی دورگه گفت:
- فقط خدا کنه توضیحت قانع کننده باشه وگرنه مجبورم می‎‎‎‎‎‎کنی توی اتاقت زندانیت کنم و گوشی‎‎‎‎‎‎‎تو هم ازت بگیرم.
از حرفی که شهاب زد لبخند دندون‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زدم، خوب می‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم دلش نمیاد که این‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو انجام بده، مگر این‎‎‎‎‎‎‎که الکس رو بر ضد من پر کنه.
- من خواب بودم که گوشیم زنگ خورد، شماره ناشناس بود برای همین نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که کماله.
مجبور بودم کمی اوایلش رو دروغ بگم و انکار کنم که ندونسته جواب تلفن کمال رو دادم، با تمام قدرتی که داشتم مو به مو حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که بین من و کمال زده شده بود رو صادقانه تعریف کردم؛ شهاب نیشخندی زد و با طعنه گفت:
- من بارها میگم این پسره خودش تنش می‎‎‎‎‎‎‎‎خاره اماّ همه‎‎‎‎‎‎‎‎تون دست به یکی کردین که پشت این شیطان در بیاین.
لبخندی بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎جون اومد روی لبم، با مهربونی گفتم:
- لازم نیست خودت رو عصبانی کنی شیرمردم، ما نزدیک به جشن عقدمون هست و لزومی نداره بی‎‎‎‎‎‎‎خود وارد یک جنگ بی‎‎‎‎‎‎‎‎حوده بشیم.
شهاب نگاهش رو ازم دزدید و پوخندی زد، با بدجنسی گفت:
- پس حق با من بود، کمال توی گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎ش خیلی گند بالا آورده بود و از این‎‎‎‎‎‎‎که من و الکس متوجه بشیم حسابی ترسیده، اماّ چیزی رو که نباید می‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدیم رو متاسفانه من فهمیدم.
با کنجکاوی گفتم:
- و اون چیز چیه؟
شهاب نگاهش رو به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام دوخت و با لبخند بدجنسی گفت:
- آقا کمال پدر خودش رو به بدترین نحو توی سن بیست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سالگی به قتل رسونده.
از شنیدن حرف شهاب، گوش‎‎‎‎‎‎‎‎هام داغ شدن، هضم حرفی که داشت می‎‎‎‎‎‎‎زد سخت‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از هرچیزی بود، با ناباوری گفتم:
- داری باهام شوخی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنی دیگه؟
انگار که موتجه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی حیرت و حال خرابم شد چون از لبخند بدجنس روی لبش دیگه خبری نبود، به‎‎‎‎‎‎‎‎جاش با نگرانی بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، با لحنی ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفت:
- نه عزیزم شوخی کجا بود، اون‎‎‎‎‎‎طور که من متوجه شدم از کودکیش رابطه‎‎‎‎‎‎‎‎ی خوبی با پدرش نداشته و شاهد دعواهای پدرش با مادرش بوده، اماّ تمام این‎‎‎‎‎‎‎‎ها دلیل نمیشه که اون کثافت پدر خودش رو به قتل برسونه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از این‎‎‎‎‎‎‎که داشت بی‎‎‎‎‎‎انصافی می‎‎‎‎‎‎کرد و به نادرست قضاوت می‎‎‎‎‎‎کرد قلبم به درد اومد، با حرص گفتم:
- تو حق نداری راجع به کمال قضاوت کنی وقتی کل ندگیش رو ندیدی، روزهای سختش رو حس نکردی، از نزدیک شاهد رنج‎‎‎‎‎‎‎هایی که میکشه نبودی، ازت خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎میکنم که کاری نکن که تا عمر دارم نتونم ببخشمت.
شهاب با تعجب و حیرت بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کرد، چندباری اومد که چیزی بگه اماّ پشیمون میشد، بعد از مکث نسبتاً طولانی گفت:
- باورم نمیشه این‎‎‎‎‎‎‎‎طور داری طرفداری کسی رو می‎‎‎‎‎‎کنی که تورو از چشم‎‎‎‎‎‎‎ همه‎‎‎‎‎‎‎ی خانوادت دور کرد و اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو عذاب داد.
- من هیچ کاری که کمال در گذشته در حق همه‎‎‎‎‎‎ی شما کرده ندارم، فقط دارم بهت هشدارهای لازم رو میدم و ازت خواهش کردم که کاری بر ضد کمال انجام نده همین.
پوزخند تلخی نشست کنج لبش، با لحنی گزنده و تلخ گفت:
- بله حق با شماست ملیکا خانوم.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و ادامه داد.
- دیر وقته بهتره که بری استراحت کنی.
از لحن سردش تمام بدنم گر گرفت، بغض راه گلوم رو بست اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، با حالت قهرآمیزی از روی تخت بلند شدم و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم، در اتاق خودم رو باز کردم و رفتم داخل، باورم نمیشه شهاب انتقام و نفرتی که از کمال داره چشمش رو کور کرده و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎جوره نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد کوتاه بیاد و مثل بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها داره لجبازی می‎‎‎‎‎‎‎کنه، پوفی کردم و روی تخت دراز کشیدم، خواب به کلی از سرم پریده بود، به جای اون سردرد بدی توی سمت راست سرم گرفت، اه لعنتی اصلاً یادم رفته بود که قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بخورم، با بدنی سست از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت میزعسلی، در کشو رو باز کردم که دیدم قرص‎‎‎‎‎‎‎هام توی کشو نیست، ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی آرومی به سرم زدم و زیرلب گفتم:
- خدای من، اشتباه نکنم توی آشپزخونه جا گذاشتم‎‎‎‎‎‎شون.
شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م رو بی‎‎‎‎‎‎‎‎خیال بالا انداختم و خودم رو پرت کردم روی تخت، بیخیالش یک امشب رو نخورم فکر نکنم اتفاق بدی واسم بیافته، خمیازه‎‎‎‎‎‎ای کشیدم و چشم‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، هرچی که تلاش کردم تا فکرهای مختلف رو رو از سرم بیرون کنم به هیچ نتیجه‎‎‎‎‎‎‎ای نرسیدم و نچ‎‎‎‎‎‎‎نچی زیرلب کردم؛ شهاب داشت بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خود نسبت به کمال واکنش منفی نشون می‎‎‎‎‎‎داد و ناراحتی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی چشم‎‎‎‎‎‎‎های لعنتیش بود بدجور داشت روی اعصابم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفت، زیرلب با خودم زمزمه کردم.
- من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اماّ؛ دانم این چشم همان قاتل دلخواه من‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست.. .
در اتاق به آرومی باز شد، شهاب به آرومی اومد توی اتاق، قرص‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توی دستش بود؛ لبخندی غمگینی زدم، شهاب که متوجه شد من خواب نیستم با لحنی آروم گفت:
- قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو توی آشپزخونه گذاشته بودی، رفته بودک که آب بخورم متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎شون شدم گفتم بهتره واست بیارم.
با بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالی گفتم:
- آره می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم، حتی الان می‎‎‎‎‎‎‎خواستم بخورم ولی وقتی فهمیدم توی اتاق نیست بی‎‎‎‎‎‎‎‎خیالشون شدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب با وحشت بهم خیره شد، با لحنی ترسیده و شمرده شمرده گفت:
- تو می‎‎‎‎‎‎‎خوای من رو بکشی، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم از این که من رو عذاب میدی لذت کاملی رو میبری.
لبخندی دندون‎‎‎‎‎‎‎‎نما زدم و با لجبازی گفتم:
- ممنون که آوردی‎‎‎‎‎‎‎شون بی‎‎‎‎‎‎‎زحمت بزارشون روی میزعسلی، دیروقته خوابم داره می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که بخوابم.
شهاب دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و قرص‎‎‎‎‎‎‎هارو گذاشت روی میزعسلی، دونه دونه هر قرصی رو که قرار بود شب‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بخورم ار توی جلد در آورد و با لیوان آبی که روی همون میز عسلی بود اومد کنار تختم و نشست، با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت:
- من قربون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خوشگلت برم عزیزجان، پاشو قرص‎‎‎‎‎‎هاتو بخور.
پوفی کردم و نشستم، قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هارو از شهاب گرفتم و با چندجرعه آب خوردم، زیرلب تشکری کردم که شهاب گفت:
- نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که ناراحتت کنم، اماّ این رو توهم درک کن که من نمی‎‎‎‎‎‎‎تونم وجود دائمی کمال رو توی زندگی‎‎‎‎‎‎ مون تحمل کنم.
لبخندی اطمینان بخش زدم و گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎تونم حسی رو که داری درک کنم ولی این رو بدون من یک تار موی تورو با دنیا که هیچ با بهشت هم عوض نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم شیرمردم.
خم شد و بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به پیشانیم زد، با عشق بهم نگاه کرد و گفت:
- دوستت دارم تک ستاره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آسمونم، بهتره من دیگه برم و توهم استراحت کنی، از قراره معلوم قراره فردا همراه خانوم‎‎‎‎‎‎‎ها برای رزرو آرایشگاه و این‎‎‎‎‎‎جور چیزها بیرون بری و نیاز به استراحت داری.
- وای آره شهاب خوب شد گفتی، فردا فاطیما فکر نکنم به این راحتی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها دست از سر همه‎‎‎‎‎‎‎‎مون برداره.
***
شهاب
با صدای مادرم که اسمم رو صدا می‎‎‎‎‎‎‎زد از خواب بیدار شدم، از شدت سر درد اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توی هم دیگه رفت، با صدایی که به زور در می‎‎‎‎‎‎‎اومد گفتم:
- کله‎‎‎‎‎‎ی سحر چی شده مامان؟
مادرم دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بالا آورد و موهام رو نوازش کرد، با مهربونی گفت:
- اولاً که صبحت بخیر، دومن از کی تو تا این وقت روز می‎‎‎‎‎‎‎خوابی؟
- مگه ساعت چنده؟
- هفت‎‎‎‎‎‎‎‎نیم.
لبخند حرصی‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و زیرلب غریدم.
- مامان شوخیت گرفته، مگه می‎‎‎‎‎‎خوام برم کله‎‎‎‎‎‎پزی، فکر کنم هنوز تنظیم بدنت با ویستیر هماهنگی داره و به اینجا عادت نکردی.
- پاشو ببینم، به جای این‎‎‎‎‎‎‎که انقدر قرقر کنی بهتره بلند بشی که کلی کار ریخته روی سرمون، با رئیس جدید گروه دال صحبت کردم و گفتم محموله‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو واسشون جور می‎‎‎‎‎‎کنیم، اماّ باید صبر کنن تا ماه آینده.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با بدنی کوفته نشستم و به چهره‎‎‎‎‎‎ی سرحال و زیبای مادرم نگاه کردم، سرم رو تکونی دادم و زیرلب گفتم:
- خوبه، زمانش مناسبه.
مادرم برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه یکم دودل بود، با کنجکاوی بهش نگاه کردم و گفتم:
- چیزی می‎‎‎‎‎‎‎‎خوای بگی مادر؟
ترس رو به خوبی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش دید، نگاهش رو از توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام دزدید، کمی مکث کرد و گفت:
- یک ایمیل ناشناس واست اومده، اما خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم دیونه بازی از خودت در نیار.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و کلافه دستی به موهام کشیدم، با صدای نسبتاً بلندی گفتم:
- ببینم شما همه‎‎‎‎‎‎‎تون دست جمعی دست به یکی کردین کلاً با عصاب و روان من بازی کنید.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم.
- ببینم، شماها چه‎‎‎‎‎‎‎تون شده ها؛ چرا جوری رفتار می‎‎‎‎‎‎‎‎کنید انگار من یک دیونه‎‎‎‎‎‎ی زنجیری هستم؟
مادر با نگرانی بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کرد، با عجله و لحنی مهربون گفت:
- مادر به فدای چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قشنگت، ما فقط نگران حالت هستیم همین، از یک‎‎‎‎‎‎‎‎طرف دیگه باید حال ملیکا رو هم مدنظر داشته باشیم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- باشه، من قانع شدم حق با شماست؛ بگو ببینم حالا این ایمیل چی هست؟
- در چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های یارت نگاهی دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎پذیر بیانداز، که شاید این آخرین نگاه‎‎‎‎‎‎‎های هردو قاتل باشد.
قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم که از هزاران فریاد بدتر و تلخ‎‎‎‎‎‎‎تر بود، با عصبانیت غریدم.
- ببین مادر، خودت شاهدی که من کاری به کار کسی ندارم، خودشون تن‎‎‎‎‎‎‎شون مردن می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد؛ بگو ببینم ردی از این ایمیل پیدا کردی از کجا و کی فرستاده؟
- هرکی که بوده به خوبی می‎‎‎‎‎‎دونسته که من هکر هستم و به خوبی هواسش رو جمع کرده، متاسفانه هیچ ردی از خودش به جا نزاشته؛ اماّ باز با آنجلا صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم شاید بتونیم باهم یک چیزهایی پیدا کنیم.
- ببین مادر شده تمام روز که هیچ، تمام هفته رو وقت پیدا کردن اون شخص بکن، هیچ خوشم نمیاد یک نفر بیاد واسه خودش یک پیامک بفرسته و فکر کنه قسر در رفته.
مادر سرش رو به نشانه‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد؛ از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت حمام، قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎که برم توی حمام برگشتم و رو به مادرم گفتم:
- من بهتره برم یک دوش بگریم تا شاید یکم از سردردم و بدن دردم کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بشه.
مادر از روی تخت بلند شد و همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که داشت می‌ر‎‎‎‎‎‎‎فت سمت در گفت:
- باشه عزیزم، سر میز صبحانه می‎‎‎‎‎‎بینمت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
«الکس»
برای بار هزارمین بار ایمیلی که واسم به صورت ناشناس اومده بود خوندم و هربار از دفعه‎‎‎‎‎‎‎ی قبل بیشتر عصبانی شدم.
« به‎‎‎‎‎‎‎جای تو بودم بیشتر به اون خواهر گندزاده‎‎‎‎‎‎‎‎م نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم»
نفس عمیقی کشیدم تا یکم بتونم روی اعصابم مسلط باشم، یک ساعتی می‎‎‎‎‎‎‎‎شد که به مادرم خبر داده بودم و بهش سپردم تا ردی از این ایمیل بگیره و هنوز خبری ازش نشده بود، باید با دخترا صحبت بکنم و بگم امروز به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجه از عمارت برای خرید بیرون نرن، کلافه به ساعت توی دستم نگاه انداختم، هنوز ساعت هشت‎‎‎‎‎‎‎نیم بود و از این بدتر می‎‎‎‎‎‎‎ترسم پای امیربراتی وسط باشه و هنوز تشنه‎‎‎‎‎‎ی انتقام خون برادرش چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاشو کور کرده باشه، هرلحظه هم خودم رو برای کارهای که ملیکا رو مجبور کردم که انجام بده لعنت کنم کمه، خدایا کم آوردم واقعاً به معنای کامل دیگه نمی‎‎‎‎‎‎کشم، از ترس این‎‎‎‎‎‎که با کارهایی که خودم انجام دادم پای ملیکا رو وسط کشیدم قلبم از ترس به کندی می‎‎‎‎‎‎‎زنه؛ به در اتاق چندتا تقه خورد و دافنه با لبخند و ظاهری آراسته اومد داخل اتاق، لبخندی مختصر زدم و گفتم:
- صبح بخیر عزیزم.
دافنه اومد کنارم و دستش رو فرو کرد توی موهام، با مهربونی گفت:
- صبح‎‎‎‎‎‎‎‎توهم بخیر عزیزم، دیدم توی اتاقت نیستی حدس زدم شاید اومدی اتاق کارت.
- یک چندتایی کار داشتم باید حل می‎‎‎‎‎‎‎کردم عزیزجان.
- صبحانه آماده‎‎‎‎‎‎‎ست، همه تقریباً اومدن، بهتره توهم بیای اول صبحانه بخوری و بعدش به بقیه‎‎‎‎‎‎‎ی کارهات رسیدگی کنی.
از روی صندلی بلند شدم و دستم رو گذاشتم روی گودیه کمر دافنه، با عشق نگاهی به چهره‎‎‎‎‎‎‎ی جذابش انداختم و مهربون گفتم:
- هرچی خانوم کوچیک بگه.
دافنه خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی کوتاهی کرد، باهم از اتاق کار بیرون اومدیم و به سمت سالن غذاخوری رفتیم؛ نگاهی گذرا به میز انداختم، همه اومده بودن و بهترین موقعه بود تا به خانوم‎‎‎‎‎‎‎‎ها بگم بهتره برای خرید بیرون نرن، شهاب با دیدنم لبخند خسته‎‎‎‎‎‎‎ای زد و رو به من گفت:
- هیچ وقت اندازه‎‎‎‎‎‎ی الان از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎‎حال نشده بودم، لطفاً بیا و خانوم ها رو قانع کن که بهتره برای خرید بیرون نرن.
یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، اشتباه نکنم برای شهاب هم ایمیلی مشابه به ایمیل من ارسال شده، یک صندلی برای خودم بیرون کشیدم و نشستم، با قاطعیت گفتم:
- حق با شهابه، هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم‎‎‎‎‎‎‎تون اجازه‎‎‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎‎‎که فعلاً از عمارت بیرون برید رو ندارید.
فاطیما با لجبازی گفت:
- آخه چرا، لطفاً یک دلیل قانعه کننده بیارید.
مادرم لبخند آرومی زد و گفت:
- برای شهاب و الکس یک ایمیل با متن‎‎‎‎‎‎‎های مختلف ارسال شده، به صورت خیلی واضح تهدید کردند و مشکل الان اینجاست که ما هنوز هیچ ردی از سیگنال اون شخصی که این ایمیل رو فرستاده پیدا نکردیم؛ من چندتایی آشنا دارم توی مزون‎‎‎‎‎‎‎‎های مختلف باهاشون صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم و میگم که به عمارت بیان و بهترین مدل‎‎‎‎‎‎‎هاشون هم بیارند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب نفس راحتی کشید و لبخند پیروزمندانه‎‎‎‎‎‎‎ای رو به فاطیما زد، از دیدن چهره‎‎‎‎‎‎ی فاطیما که داشت از حرص می‎‎‎‎‎‎‎ترکید لبخند محوی اومد روی لبم، اماّ بلافاصله با سوالی که ملیکا پرسید لبخند از روی لبم خشک شد.
- حالا متن‎‎‎‎‎‎‎‎های این ایمیل چی بوده؟
نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش شهاب نگاه کردم، به صورت خیلی نامحسوس ابروش رو بالا انداخت و اشاره کرد که حقیقت رو نگو، پدرم که خیلی زود متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی این موضوع شد رو به ملیکا گفت:
- دخترم بهتره که الان نزدیک جشن عقد هست شما خانوم‎‎‎‎‎‎‎ها خودتون رو وارد این قضیه نکنید و وقت‎‎‎‎‎‎تون بزارید برای مدل لباس، هرچی باشه قراره همه‎‎‎‎‎‎‎تون عروس بشید و بهتره برای خریدن لباس باهم رقابت کنید.
با حرفی که پدر زد خداروشکر ملیکا کلاً بیخیال سوال شد و خنده‎‎‎‎‎‎‎ی ریزی کرد، میل به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎چیز نداشتم اماّ چند قاشق حلیم برای خودم کشیدم و شروع کردم به خوردن.
***
ملیکا
آنجلا با چندتا مزون تماس گرفت و ازشون خواست که بهترین لباس مجلسی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که توی مزون‎‎‎‎‎‎‎شون دارن به عمارت بیان؛ بعد از خوردن صبحانه پدرم به همراه شهاب و الکس به اتاق مخفی رفتن و گفتن که چندتایی کار دارن که باید انجام بدن، اماّ برعکس اون‏‎‎‎‎‎‎‎ها که گمان می‎‎‎‎‎‎کردن من برای فهمیدن این‎‎‎‎‎‎‎که متن ایمیل چی بوده بیخیال شدم سخت در اشتباه بودن فعلاً زمان مناسبی نبود که بتونم از زیر زبون‎‎‎‎‎‎‎شون بیرون بکشم.
اولین مزونی که اومد زیاد باب سلیقه‎‎‎‎‎‎‎ی من نبود چون تمام مدل‎‎‎‎‎‎‎هایی که آورده بود زیادی از حد شلوغ و سنگ‎‎‎‎‎‎دوزی شده بودن، اماّ برخلاف من دافنه از یکی از لباس‎‎‎‎‎‎ها خوشش اومد و پرو کرد، توی تنش واقعاً فوق‎‎‎‎‎‎‎‎العاده بود، یک لباس ماکسی نقره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای تمام سنگ‎‎‎‎‎‎‎دوزی شده که آتستین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کلوش داشت و کاملاً پوشیده بود ولی یقه‎‎‎‎‎‎‎ی لباس مدل خشتی بود و جذابیت لباسش رو چندین برابر می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد؛ دافنه دوست داشت نظر الکس رو برای لباس بدونه اماّ آنجلا مخالفت کرد و گفت شگون نیست که داماد قبل از مجلس ببینه؛ دومین مزون اومد که رز لباس حریر آبی دقیقاً هم‎‎‎‎‎‎‎رنگ چشم‎‎‎‎‎‎هاش انتخاب کرد، لباس خیلی ساده‎‎‎‎‎‎‎ای بود و چندتا پلیسه روی کمر لباس خورده بود، آنجلا هم مثل مدل لباس رز انتخاب کرد اماّ به رنگ یاسی، فقط من و فاطیما مونده بودیم؛ سومین مزون اومد، فاطیما لباسی انتخاب کرد که شبیه به لباس دافنه بود با این تفاوت که رنگ لباس طلایی مشکی بود، هنوز چیزی چشمم رو نگرفته بود و داشتم با دودلی به لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، که چشمم به یکی از مدل‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عبای ثوب خورد، با خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی لباس رو برداشتم و دقیق نگاهی بهش انداختم، بالا تنه‎‎‎‎‎‎‎ی لباس به صورت خیلی منظم و ساده سنگ‎‎‎‎‎‎‎‎دوزی‎‎‎‎‎‎‎های ظریفی شده بود و سر آستین‎‎‎‎‎‎‎‎هاشم به همون صورت بود، نظر بقیه رو خواستم که همه‎‎‎‎‎‎شون با خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی احضار نظر کردن و گفتن که خیلی خوشگله.
واقعاً بابت این‎‎‎‎‎‎که کلی راه نرفتیم و پاساژهارو زیرورو نکردیم مدیون آنجلا بودم و خداروشکر هرکسی که بود با این ایمیل مارو از یک راه رفتن طاقت‎‎‎‎‎‎‎فرسا نجات داده بود، آنجلا لبخندی زد و رو به جمع گفت:
- مبارک همه‎‎‎‎‎‎‎گی‎‎‎‎‎‎تون باشه عزیزانم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
صندلی میز ناهارخوری رو عقب کشیدم و نشستم، شهاب داشت با کنجکاوی بهم نگاه می‎‎‎‎‎کرد، سوالی بهش نگاه انداختم که لبخند دندون‎‎‎‎‎‎نمایی زد و خیلی آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت:
- میشه مدل لباس که انتخاب کردی بهم نشون بدی، البته توی تنت.
با بدجنسی لبخندی زدم و گفتم:
- متاسفم عزیزم، آنجلاجون همه‎‎‎‎‎‎مون رو تهدید کرده و گفته که حق نداریم تا روز مجلس عقد تن‎‎‎‎‎‎‎مون کنیم چون شگون نداره.
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎ی ریزی کرد و نگاهش رو از من گرفت و به بشقاب غذاش نگاه کرد، زیرلب گفت:
- تا اون روز من هزاربار می‌میرم.
روم رو ازش گرفتم، خودم بهتر می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که نمی‎‎‎‎‎‎تونم جلوی این نگاه‎‎‎‎‎‎‎های مظلومانش طاقت بیارم؛ برای خودم کمی برنج ریختم و چندتکه کباب تابه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گذاشتم، ناهار توی سکوت خورده شد، پدرم با شوق گفت:
- تا نیم‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه بازی استقلال و پرسپولیس شروع میشه، بهتره بعد از ناهار مسابقه رو هم‎‎‎‎گی تماشا کنیم.
الکس رو به دافنه چشکمی زد و گفت:
- آره پیشنهاد خوبیه، مگه نه دافنه؟
دافنه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- از الان بگم، استقلال برنده میشه مطمئنم.
شهاب قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- اگه تو خوابت بیاد که استقلال برنده میشه.
فاطیما پوزخندی زد و رو به شهاب و دافنه گفت:
- واقعاً هیچ وقت درک نکردم، چرا طرفدارهای این دو تیم آنقدر تعصب دارن و حرص می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورن، در اصل این که خود بازیکن‎‎‎‎‎‎‎ها باهم رابطه‎‎‎‎‎ی صمیمانه دارن و هیچ مشکلی باهم برای برد و باخت ندارن.
لبخندی زدم و رو به فاطیما گفتم:
- ببین عزیزم بزار من بهت بگم، این وسط نه واسه برنده شدن، بلکه بحث مرگ و زندگی طرف‏‏‏‏‏‏‏‏دارها وسطه، در این حد تعصب دارن روی تیم مورد علاقه‎‎‎‎‎‎‎شون.
فاطیما لبخند خسته‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- من یکی که حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎م با دیدن فوتبال حسابی سر میره، من قبل از شروع بازی میرم استراحت کنم، امروز یکم خسته شدم.
الکس با تعجب گفت:
- یعنی باور کنم تو وروجک خسته هم میشی؟
آنجلا رو به الکس با خنده گفت:
- طفلکی بارداره‎‎‎‎‎‎‎‎ها پسرم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکس لبخند مهربونی رو به فاطیما زد و گفت:
- این نکته رو یادم نبود، آره جوجه‎‎‎‎‎‎‎‎کوچولو بهتره که بری استراحت کنی.
فاطیما لبخندی زد و بدون حرفی از پشت میز بلند شد و از سالن غذاخوری بیرون رفت.
***
روی مبل دونفره‎‎‎‎‎‎‎ای نشستم، بلافاصله شهاب اومد کنارم نشست و خم شد دم گوشم خیلی آروم گفت:
- برای یک شرط بندی آماده‎‎‎‎‎‎‎‎ای ماه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎من؟
لبخندی دندون‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زدم و گفتم:
- معلومه که آماده‎‎‎‎‎‎‎‎م، اماّ گفته باشم زیر قول و قرارت بزنی من می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم با تو.
شهاب قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد که الکس با جدیت رو به من گفت:
- لازم نیست گول این شیطون رو بخوری، هیچ هم شرط‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بندی‎‎‎‎‎‎‎‎ای در کار نیست گفته باشم.
دافنه با تعجب به الکس نگاه کرد و گفت:
- وا عزیزم، چیکار بهشون داری.
الکس چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎غره‎‎‎‎‎‎‎‎ای به شهاب رفت و خیلی جدی‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از قبل گفت:
- همین که گفتم.
برعکس چیزی که فکر می‎‎‎‎‎‎‎کردم، شهاب سرش رو به علامت باشه تکون داد و لبخندی مختصر به من زد، خدایا من الان چی دیده بودم، شهاب به حرف الکس که سر موضوع خیلی بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خودی بود موافقت کرد، حتماً دارم خواب می‎‎‎‎‎‎بینم وگرنه عمراً همچین چیزی واقعیت داشته باشه، شهاب نگاهش رو از من دزدید و به صفحه‎‎‎‎‎‎‎‎ی تلویزیون خیره شده بود، بزار ببینم حاضرم قسم بخورم الکس فقط به یک دلیل این کار رو منع کرد و شهاب هم همین موضوع رو متوجه شد و موافقت کرد، الکس فهمید که من اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدرها هم ساده‎‎‎‎‎‎لوح نبودم که به همین سادگی از کنار قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی ایمیل بگذرم و صددرصد بازهم پیگیر این موضوع میشم و به سادگی میشد حدص زد که شرط من برای برد و باخت چیه, از قبل هم بیشتر مطمعن شدم که این ایمیل هرچی که هست خیلی مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی هست که فکرشو می‎‎‎‎‎‎‎کردم؛ تمام بدنم گر گرفت و پشت‎‎‎‎‎‎‎‎سرم نبض می‎‎‎‎‎‎‎‎زد، درد آشنایی توی قفسه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎م پیچید که یادآور این بود که باز یادم رفته بود قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بخورم، نفس عمیقی کشیدم.
خدایا اون‎‎‎‎‎‎قدر عمیق توی فکر بودم که اصلاً متوجه نشده بودم بازی خیلی وقته شروع شده، از علاقه‎‎‎‎‎‎‎ای که به دیدن فوتبال داشتم گذشتم و از روی مبل بلند شدم، شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:
- حالت خوبه؟
سعی کردم که لبخندی بزنم تا شهاب خیالش راحت بشه اماّ درد طاقتم رو بریده بود، به صدایی که بزور در می‎‎‎‎‎‎اومد گفتم:
- آره فقط یکم خسته‎‎‎‎‎‎‎م.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب از حرفی که زدم قانعه نشده بود، از روی مبل بلند شد و گفت:
- منم زیاد حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیدن فوتبال رو ندارم، بهتره باهات بیام گنجینه‎‎‎‎‎‎‎‎م.
از پنهان‎‎‎‎‎‎‎کاری‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون با الکس بدجوری حرصم گرفته بود، باید بهشون ثابت بشه که من احمق نیستم، برای همین با سردترین حالت ممکن گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام تنها باشم، بهتره توهم همین‎‎‎‎‎‎‎‎جا بمونی و فوتبال رو تماشا کنی.
روم رو ازش گرفتم و خیلی سریع از نشیمن بیرون رفتم و به سمت اتاقم با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های لرزون پیش رفتم، داخل اتاقم شدم و قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو با دست‎‎‎‎‎‎‎های لرزون برداشتم و یکم برای خودم آب ریختم، قرص‎‎‎‎‎‎‎هارو خوردم و چند جرعه آب خوردم، با هر نفسی که می‎‎‎‎‎‎‎کشیدم تیر وحشتناکی بین قفسه‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎م و کتف چپم می‎‎‎‎‎‎‎‎کشید، از درد چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، برای رفتاری که با شهاب چنددقیقه پیش داشتم عذاب‎‎‎‎‎‎‎وجدان وحشتناکی تمام سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های بدنم رو در بر گرفته بود، الان که فکر می‎‎‎‎‎‎کنم کارم خیلی بچه‎‎‎‎‎‎‎گانه بود ولی خوب این هم می‎‎‎‎‎‎دونم که هرچی که هست همه‎‎‎‎‎‎‎‎شون در جریان هستن غیر از من این رو مطمئنم؛ به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم تا شاید یکم از درد طاقت‎‎‎‎‎‎‎‎‎فرسام کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بشه، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم ولی دردم آروم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر که نشد هیچ بدتر از قبل شد، خدای بزرگ قسمت میدم همین چندروز رو من زنده باشم، شهابم رو با الکس توی لباس دامادی ببینم، بعدش خواستی من رو ببری هیچ شکایتی ندارم فقط قبل از مرگم یک رویا دارم اون هم این‎‎‎‎‎‎‎که با شهابم اینبار به طور واقعی ازدواج بکنم، روحم، تک‎‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎‎‎‎‎های بدنم باهاش هم پیمان بشند.
در اتاق به آرومی باز شد، لای پلکم رو کمی باز کردم که قامت الکس رو به همراه شهاب دیدم، الکس با شیطنت گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم بیداری وروجک.
نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو کامل باز کردم و گفتم:
- چیزی شده، نباید الان درحال تماشای فوتبال باشید؟
شهاب لبخند غمگینی زد و اومد پایین تختم نشست، الکس هم روی صندلی که یکم اون‎‎‎‎‎‎‎‎ور تر تخت بود نشست و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو تنگ کرد و با سوءظن به شهاب نگاه کرد و گفت:
- به خدا ملیکا قبلاً اصلاً این‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر لوس نبود، همه‎‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎‎‎ها زیر سر توهه که همش ناز به دوردونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش می‎‎‎‎‎‎‎زاری.
شهاب به الکس اعتنایی نکرد و با همون حالتی داشت نگاهم می‎‎‎‎‎‎‎کرد که خودش بهتر از من می‎‎‎‎‎‎‎دونست چه طوفانی توی قلبم به پا می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، آروم با ملایمت گفت:
- رنگ توی صورتت نیست قربونت برم.
مکث کرد ولی انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
- ببینم نکنه باز قرص‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو نخوردی؟
اولش خواستم یکم اذیتش کنم ولی دلم نیومد با مهربونی گفتم:
- خوب راستش یادم رفته بود، اماّ وقتی اومدم به اتاق اولین کاری که کردم قرص‎‎‎‎‎‎‎هامو خوردم.
الکس تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- حالت چه‎‎‎‎‎‎‎طوره؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- نمیشه اسمش رو خوب گذاشت.
الکس و شهاب به هم دیگه نگاهی معنی‎‎‎‎‎‎دار انداختن، دیگه داشتم از این کنجکاوی خیلی کلافه می‎‎‎‎‎‎شدم، نیمه نشسته شدم و تکیه دادم به پشتیه تخت، با لحنی تهدیدآمیز به هردوشون گفتم:
- چی رو از من مخفی می‎‎‎‎‎‎کنید؟
شهاب چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت، الکس کمی مکث کرد و گفت:
- خوب راستش من راظی به گفتن نیستم، پدرت اصرار کرد که توهم حق داری که بدونی و اینم تذکر داد که تو تا سر از این موضوع در نیاری ول کن ماجرا نیستی، پس بهتره ما خودمون قبلش همه‎‎‎‎‎‎‎چیز رو بگیم.
- خوب می‎‎‎‎‎‎‎شنوم.
هر کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که الکس از دهنش بیرون می‎‎‎‎‎‎اومد قلبم کندتر از قبل می‎‎‎‎‎‎زد، در تمام مدتی که الکس داشت صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کرد شهاب با عصبانیت فقط به ملافه‎‎‎‎‎‎‎‎ی تخت زل زده بود و چیزی نمی‎‎‎‎‎‎‎گفت؛ سعیم رو کردم که صدام نلرزه، با آرامش مصنوعی گفتم:
- هرکسی که هست فقط خواسته که هردوی شمارو عصبی کنه همین وگرنه هیچ غلطی هم نمی‎‎‎‎‎‎تونه که انجام بده.
شهاب پوزخندی زد و با عصبانیت بهم نگاه انداخت.
- این یارو ایقدر قویه که نه آنجلا و نه مادرم هنوز نتونستن از صبح هیچ ردی ازش پیدا کنند، پس نباید که دست کم بگیرمش.
نفس عمیقی کشیدم و با آرامشی که نمی‎‎‎‎‎‎دونم از کجا اومده بود گفتم:
- ببینید با هردوی شما هستم، من همین الان هم پام لب گوره، پس هیچ ترسی از مرگ و مردن توی وجودم نیست.
شهاب نزاشت که ادامه‎‎‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم، با بغض فریاد زد.
- خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم هیچی نگو، وگرنه قول نمیدم که همه رو باهم به آتیش نکشم.
الکس آهی کشید و با چشم‎‎‎‎‎‎‎های پر از غم بهم نگاه کرد، با لحنی مملو از قصه گفت:
- ببین کوچولو خوب گوش‎‎‎‎‎‎‎هاتو باز کن، تو قرار نیست که زبونم لال بمیری، شیرفهم شد؟
قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشمم پایین چکید، حرفی برای گفتن نداشتم، یا چرا شاید داشتم اماّ اون‎‎‎‎‎‎قدری حرف‎‎‎‎‎‎های توی دلم آغشته به غم بود که نمیشد به زبون بیارم، شهاب رو به الکس گفت:
- میشه مارو تنها بزاری.
الکس بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت، شهاب بهم نزدیک‎ شد و دستم رو گرفت و گذاشت روی قلبش، چشم‎‎‎‎‎‎هاش اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های لعنتیش که تمام زندگیم بود پر از اشک شده بودن، با صدایی دورگه گفت:
- تو پناه روح رنج دیده‎‎‎‎‎‎‎‎ی منی، تو امن‎‎‎‎‎‎‎ترین کنج بهشت خدای منی.
دستم رو محکم فشار داد به قفسه‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎ش و ادامه داد.
- این قلب لعنتی رو می‎‎‎‎‎‎بینی، می‎‎‎‎‎‎تونی ظربان‎‎‎‎‎‎شو حس کنی، تک‎‎‎‎‎‎‎تک این ظربان ها فقط به عشق توهه که می‎‎‎‎‎‎زنه، هرنفسم که توی ریه‎‎‎‎‎‎‎هام میره و میاد فقط به خاطر نفس کشیدن‎‎‎‎‎‎‎‎های توهه، از نظرت تویی وجود نداشته باشه، شهابی هست؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با هر کلمه‌‌ای که شهاب بر لب می‌آورد، روحم بیشتر از قبل پاره‌پاره می‌شد، قلبم از غم این نامردی روزگار بدجوری رنجیده شده بود، دستم رو به نرمی از دست تنومند شهاب در آوردم و گونه‌ش رو آروم نوازش کردم، با آخرین تلاشی که برای نلرزیدن تن صدام داشتم گفتم:
- من قربون اون چشم‌هات برم که تمام دین و دنیای منه، لازم نیست که نگران باشی، حاضرم قسم بخورم هر کسی که بوده تنها خواسته‌ش این هست که شما رو دست‌پاچه کنه.
مکثی کردم و دوباره گفتم:
- بیشتر از هر چیزی توی دنیا به تو و الکس اعتماد دارم و مطمئن هستم که هرکسی که پشت این قضیه باشه رو پیدا می‌کنید و حسابش رو کف دست‌هاش می‌زارید.
شهاب دستم رو که روی گونه‌هاش بود توی دست‌‌ش گرفت و بوسه‌‌ای به پشت دستم زد، تمام بدنم گر گرفت، لبخندی روی لبم اومد با لحن ملایم‌تری گفتم:
- تو اصیل‌ترین حسی هستی که من می‌تونستم توی این جهان پیدا کنم، تو واقعی ترین چشمه‌ی عشق جوشان منی.
شهاب چشم‌هاش رو بست و لبخند مهربونی روی لب‌هاش اومد، زیرلب آروم گفت:
- نیمه‌ی روحم، دوستت دارم.
- امن‌ترین پناه قلب خسته‌م، من هم دوستت دارم.
چشم‌هاش رو باز کرد و با حالتی خاص و خمار بهم نگاه کرد، قلبم از این طرز نگاهش فرو ریخت، گیج و مهبوت نگاه زیباش شده بودم، اسیر این دو گوی چشم طوفان‌زده‌ش بودم؛ در اتاق با شدت باز شد و آنجلا با عجله وارد اتاق شد، من و شهاب با حیرت به آنجلا نگاه کردیم، نگاه حیرت‌زده‌مون رو که دید کمی دست‌پاچه شد و با شرمندگی گفت:
- امم، معذرت می‌خوام بی‌هوا وارد اتاق شدم.
شهاب زودتر از من جواب داد.
- اشکالی نداره، ببینم چیزی متوجه شدین؟
آنجلا با یادآوری موضوعی که بابتش با عجله به اتاق اومده بود خیلی سریع گفت:
- مادرت همین چند دقیقه پیش تونست ردی از سیگنال‌ها پیدا کنه.
شهاب با عجله از روی تخت بلند شد و بدون این‌که منتظر حرف دیگه‌ای از جانب آنجلا باشه از اتاق بیرون رفت، نگاه معناداری به آنجلا انداختم که لبخند مهربونی زد و گفت:
- تو بهتره که یکم استراحت کنی دخترم، معلومه که یکم خسته هستی.
سعی کردم که لحنم کنایه‌آمیز نباشه ولی زیاد در این مورد موفق نبودم.
- تو اتاق بمونم که هر اتفاقی افتاد از من مخفی کنید؟
نفس عمیقی کشید و با نگاهی مهربون به سمتم اومد، کنارم روی تخت نشست و دستم رو توی دستش گرفت، با لحنی مادرانه گفت:
- دخترم باور کن همه‌ی ما فقط به فکر سلامتی تو هستیم.
پوفی کردم و لبخند شرمساری زدم، نگاهم رو ازش دزدیدم و با لحتی آروم‌تر گفتم:
- معذرت می‌خوام، راستش من فقط یکم گیج شدم.
- اشکالی نداره عزیزم، هرکسی هم جای تو بود از پا در می‌اومد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
«شهاب»
مشت محکمی روی میز زدم و با عصبانیت رو به الکس فریاد زدم.
- آخه لامصب، تو چی پیش خودت فکر کردی که ملیکا رو وارد تیم عرب‌ها کردی، تو که بهتر از هرکسی می‌دونستی اون‌ها چه‌قدر نفوذی دارن.
الکس کلافه دستی به موهاش کشید، محسن تک‌سرفه‌ای کرد و با ناراحتی رو به من گفت:
- اتفاقی هست که افتاده، توی این شرایط بهتره دنبال راه چاره‌ای باشیم تا این‌که بیافتیم به جون هم دیگه.
الکس با صدایی لرزون خطاب به محسن گفت:
- حق با شهابه پدر، من نباید ملیکا رو وادار به قتل علی براتی می‌کردم.
مادرم که روی صندلی پشت میز کار الکس نشسته بود، نگاهش رو از لپ‌تاپ گرفت و به الکس نگاه کرد، با لحنی قاطع گفت:
- هرکسی توی دنیا نقطه ضعفی داره و همین باعث شکست‌شون میشه، پس ماهم بهتره بگردیم ببینیم چی باعث میشه امیر براتی ضعیف بشه.
الکس با ناامیدی گفت:
- من بارها و بارها در مورد علی براتی تحقیق کرده بودم و اصلا متوجه‌ی این‌که یک برادر دوقلو داره نشده بودم، متاسفانه باند عرب‌ها رو من دست کم گرفته بودم، اما الان نباید اون‌ها رو ضعیف بشماریم.
خواستم حرفی بزنم ولی درد سرم اجازه‌ی این کار رو بهم نداد، چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم این درد لعنتی بدجوری داشت من رو ضعیف و ناتوان می‌کرد؛ حالم که یکم بهتر شد رو به مادرم کردم و گفتم:
- تو و آنجلا بهتره تمام سعی‌تون رو بکنید که اجازه این‌که اون گوشی و دم‌دستگاه ما رو هک کنه نداشته باشه، بهترین‌ کار توی این شرایط این هستش که قبل از این که بهمون حمله بشه، ما زودتر حمله کنیم.
به الکس نگاهی کردم، خشم و نفرت توی چشم‌های الکس داشت فریاد می‌کشید، با همون لحن همیشه‌گی گفت:
- حق با شهابه قبل از این‌که اون مارو قافل‌گیر کنه ما اون رو سوپرایز می‌کنیم.
مادرم از روی صندلی بلند شد و خیلی مسمم رو به من و الکس گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...