رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

دافنه به کاناپه‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و با نگرانی گفت:
- زیاد سرپا نمون، بهتره که بشینی.
حق با دافنه بود، بهتره زیاد از انرژیم استفاده نکنم تا یکم سرپا بشم، هیچ اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد باز کارم به بستری شدن برسه، باشه‎‎‎‎‎‎‎ای زیرلب گفتم و به سمت یک‎‎‎‎‎‎‎کاناپه‎‎‎‎‎‎ی سه نفره رفتم و نشستم، مادرمم اومد کنارم نشست، دافنه رفت روی کاناپه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی رو به رویم نشست و با لبخند نگاهم کرد، اون عشق گذشته‎‎‎‎‎ توی نگاهش نبود و از این بابت خیلی خوش‎‎‎‎‎‎حال بودم که عذاب نمی‎‎‎‎‎‎کشه، مادرم دستم رو که روی پاهام بود نوازش کرد و گفت:
- دکتر گفت انشالله فردا مرخصی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آره می‎‎‎‎‎‎دونم الکس یک‎‎‎‎‎‎چیزهای گفت.
دافنه برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه یکم دودل بود، با مکث گفت:
- میگم شهاب؟
- بله.
- الکس به مادرت و آقا محسن پیشنهاد دادن که توی عمارت بمونن، گفتش بهتره که بعد از این همه دوری، خانواده دور هم دیگه باشن، هرچی باشه همه‎‎‎‎‎‎‎مون به هم وابسته و خانواده هستیم.
به مادرم نگاه کردم و پرسش‎‎‎‎‎‎‎گرانه گفتم:
- تو چی تصمیم گرفتی مامان؟
گونه‎‎‎‎‎‎‎‎های مادرم قرمز شدن، سرش رو پایین انداخت و با لحنی آروم گفت:
- خوب راستش آنجلا هم ازم خواهش کرد که بمونم، گفت بهتره بعد از این‎‎‎‎‎همه سال که محسن و الکس بهم رسیدن الان باز ازهم جدا نشن، اینم گفت که الکس خیلی به ملیکا وابسته شده و الان که ملیکا هم حال زیاد خوشی نداره بهتره همه‎‎‎‎‎‎مون دور هم دیگه باشیم.
از شنیدن حال بد ملیکا دوباره قلبم فرو ریخت، بازهم بغض لعنتیم راه گلوم رو بست و نفس کشیدن رو هم برام دشوار کرد، با صدای ضعیفی گفتم:
- همین که همه‎‎‎‎‎ی شما خوش‎‎‎‎‎‎حال باشید برای من کافیه.
مادرم نفس عمیقی کشید و با لحن امیدوارانه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- من امید دارم که همه‎‎‎‎‎‎‎چی درست میشه.
آهی کشیدم و گفتم:
- امیدوارم.
دافنه لبخندی زد و با خوش‎‎‎‎‎‎حالی گفت:
- راستی یک خبر خوب، با الکس تصمیم گرفتیم هرموقعه حال شهاب خوب شد تاریخ عقد من و الکس رو مشخص کنیم و عروسی کنیم.
از خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی چشم‎‎‎‎‎‎های دافنه می‎‎‎‎‎‎‎دیدم قلبم سرشار از شادی شد، از ته قلبم برای خوش‎‎‎‎‎بختیش آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم، دافنه لیاقت خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بختش شدن رو داره، لبخندی زدم و گفتم:
- برات بهترین‎‎‎‎‎‎هارو از صمیم قلبم آرزو می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، امیدوارم قلبت همیشه سرشار از عشق و امید باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

***
ملیکا
دوساعتی از اومدنم به خونه می‎‎‎‎‎‎‎گذشت، با این‌‎‎‎‎‎‎‎که خیلی خسته و بی‎‎‎‎‎‎‎حال بودم اصلاً خواب به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام نمی‎‎‎‎‎اومد و دل‎‎‎‎‎‎‎‎نگران شهاب بودم، حال وخیم خودم برام ذره‎‎‎‎‎‎ای مهم نبود، تنها چیزی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بودن شهاب درکنارم بود، با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم، به دور و اطرافم نگاهی انداختم ولی گوشیم رو ندیدم، از روی تخت بلند شدم به سمت کیفم که روی میز توالت بود رفتم، زیپ کیفم رو بار کردم و گوشی‎‎‎‎‎‎مو بیرون آوردم، تا اومدم به صفحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی گوشی نگاه بندازم تماس قطع شد، قفل گوشیم رو باز کردم و رفتم توی مخاطب گوشی، شماره ناشناس از خارج کشور بود، زیاد از دیدن شماره تعجب نکردم، حدسش کار راحتی بود، کسی غیر از کمال نمی‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه، خواستم شماره رو بگیرم ولی برای این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار کمی دودل بودم، اصلاً هیچ دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎خواست به گوش شهاب بخوره و الان که به زور راضی‎‎‎‎‎‎‎شون کردم و کاری بهش نداشته باشند دوباره بهونه بدم دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون، گوشی‎‎‎‎‎‎مو گذاشتم روی میز توالت و اومدم که برم سمت تخت با صدای زنگ گوشیم دوباره برگشتم که دیدم همون شماره‎‎‎‎‎‎ست، ترس و دل‎‎‎‎‎‎‎شوره قلبم رو به لرزه درآوردن، ترس از شهاب و الکس رو کنار گذاشتم و گوشی رو جواب دادم.
- الو، بفرمائید؟
صدای گیرا و دلنشین کمال پشت گوشی پیچید.
- الو، سلام عسل‎‎‎‎‎نبات.
لبخندی بی اراده روی لب‎‎‎‎‎‎هام نشست، با کمی دلخوری و دل‎‎‎‎‎‎تنگی گفتم:
- تو هیچ نمیگی بذار ببینم این دختر عمه‎‎‎‎‎ی من چیکارها می‎‎‎‎‎‎کنه، مرده‎‎‎‎‎‎ست یا زنده؟
کمال بلافاصله با مهربونی گفت:
- زبونت رو گاز بگیر جوجه.
یکم مکث کرد و گفت:
- دلم برات تنگ شده، احتمال داره تا چندروز دیگه بیام ایران.
از حرفی که زد دلم هری ریخت، نه کمال نباید به ایران بیاد وای خدای من حالا چه جوری بهش بگم، با تته پته گفتم:
- امم میگم، چیزه.
یکم مکث کردم و گفتم:
- راستش منم دلم برات تنگ شده پسردایی، اماّ خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم فعلاً ایران نیا، لطفاً.
کمال قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- می‎‎‎‎‎تونم حدس بزنم که نگرانمی که نبادا شهاب و الکس بلایی سرم بیارن، درست می‎‎‎‎‎‎‎گم؟
ظربان قلبم بالا رفت و عرق سردی روی پیشانیم نشست، لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:
- ببین کمال باید حرفم رو جدی بگیری، شهاب و الکس رو به زور راضی کردم که کاری بهت نداشته باشند.
صدای پوزخند کمال از پشت گوشی اومد، با طعنه و لحنی تلخ گفت:
- برای همین افتادن دنبال گذشته‎‎‎‎‎م و دارن زیر و روش می‎‎‎‎‎‎کنن، در اصل اون دوتا هستن که من رو دست کم گرفتن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از تعجب چشم‎‎‎‎‎‎هام گرد شدن وای به حال شما دونفر در اصل این چند وقت داشتن دسیسه می‎‎‎‎‎‎کردن و من خبر نداشتم، اسمم ملیکا نیست اگر هر جفت‎‎‎‎‎‎شون رو خفه نکنم، با شرمنده‎‎‎‎‎‎گی و ناراحتی گفتم:
- بردیا قسم می‎‎‎‎‎خورم من خبر نداشتم، هردوشون بهم قول داده بودن که کشت و کشتار راه نمی‎‎‎‎‎‎‎ندازند.
- خوب اینم دلیل نمیشه گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎مو دقیقاً بر ضد خودم استفاده نکنند.
- تصمیم داری چیکار کنی؟
کمال مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با لحن غمگینی گفت:
- خاطر تو برام خیلی عزیزه، اگر بحث تو این وسط نبود برای این فضولی کردن‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاشون یک درس حسابی بهشون می‎‎‎‎‎‎دادم.
آهی کشیدم و گفتم:
- من فردا با شهاب و الکس دوباره صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم، از توهم خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم قدمی بر ندار که اونا رو عصبی کنی.
- من از اونا هیچ ترسی ندارم، بذار یکم عصبی بشن، نباید ساکت بمونم تا هرکاری دلشون می‎‎‎‎‎‎خواد انجام بدن.
کلافه پوفی کردم، از شدت استرس و عصبانیت کف دستم گزگز کرد، نباید هیچ‎‎‎‎‎‎جوره اجازه شروع یک جنگ تمام اعیار رو می‎‎‎‎‎‎دادم، با لحنی ملایم گفتم:
- ببین بردیا، اگر تو الان واکنشی بدی که باب میل شهاب و الکس نباشه، باز اون دونفر یک کار دیگه ضد تو انجام میدن و یک خون و خون ریزی شروع میشه.
لحنم رو مظلوم‎‎‎‎‎‎تر کردم و برای این‎‎‎‎‎‎که دل کمال رو نرم‎‎‎‎‎‎‎تر کنم گفتم:
محض اطلاعت برسونم، دیروز جواب آزمایش‎‎‎‎‎‎هام اومد، چهارتا از بهترین متخصص‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قلب تشخیص دادن که زیاد زنده نمی‎‎‎‎‎‎‎مونم و هرگونه استرس و ترس مرگم رو جلو می‎‎‎‎‎‎‎‎ندازه.
کمال با صدایی که از غم دورگه شده بود گفت:
- باشه، اماّ این رو بدون فقط به خاطر تو هست که سکوت می‎‎‎‎‎‎کنم، اماّ باید به ایران برگردم جون مادرم در خطره، شهاب هرلحظه امکان داره جای مادرم رو پیدا کنه.
با لحنی مطمئن گفتم:
- شهاب به مادرت آسیبی نمی‎‎‎‎‎‎رسونه، این رو از طرف خودم بهت قول میدم، حتی برای این‎‎‎‎‎‎که خیالت راحت بشه خودم تمام کارهای انتقالی مادرت رو از ایران به هرجایی که خودت بگی رو انجام میدم، بهونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ت چیه آقا بردیا؟
- شاید دلیل اصلیم برای به ایران اومدن چیزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای باشه.
با تعجب گفتم.
- و اون دلیل چیه آقا؟
- اگه توهم موافق باشی هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو ملاقات کنیم، خوب راستش دلم می‎‎‎‎‎‎خواد برای آخرین بار ببینمت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب دهنم خشک شد، هیج جوابی برای گفتن بهش نداشتم، چی می‎‎‎‎‎‎تونستم که بگم، اگر بهش می‎‎‎‎‎‎گفتم آره منم دلم برات تنگ شده، می‎‎‎‎‎‎‎تونیم برای آخرین‎‎‎‎‎‎بار هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم، به کلی دردسر همه چیز رو باید به جون بخرم و اگر بهش بگم نه، وجدانم قبول نمی‎‎‎‎‎کرد که دلش رو بشکنم، خوب ما که قرار نیست کار بدی انجام بدیم، فقط قرار بود چندساعتی هم دیگه رو ملاقات کنیم؛ دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- باشه، حالا که اصرار داری بیای به ایران، قبل از رفتنت توی خونه‎‎‎‎‎‎ی پدرم هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ملاقات کنیم.
کمال تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- با اومدن من به خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن یعنی اومدن توی دهن شیر ولی این ریسک رو دوست دارم برای دیدنت بپذیرم.
لبخندی اومد روی لبم و گفتم:
- قبلش با پدرم صحبت می‎‎‎‎‎کنم، فکر نکم دلش بخواد پسر داداش مادرم توی خونه‎‎‎‎‎‎‎‎اش به قتل برسه خیالت راحت.
تن صدای کمال از همیشه بیشتر غمگین شد،.
- اگر قبل از مردن چشم‎‎‎‎‎‎هاتو ببینم، باور کن ترسی در برابر مرگ ندارم.
برای حس یک‎‎‎‎‎‎‎طرفه‎‎‎‎‎‎ای که کمال به من داشت عذاب دردناکی توی قلبم نشست، خوب چاره‎‎‎‎‎‎‎ای نبود قلبم از خیلی مدت پیش عاشق شهاب شده بود، با ناراحتی گفتم:
- این‎‎‎‎‎‎جوری نگو بردیا، مطمئنم تو لیاقت یکی بهتر از من رو داری.
کمال آهی کشید و گفت:
- 222
(تا مرگم تو رو به یاد خواهم داشت)
***
الکس

دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا بیاد، صدای پیامک گوشیم اومد، گوشی رو از توی جیب شلوارم بیرون آوردم و پیامک از طرف شهاب بود.
( من توی نشیمن خصوصی منتظرت نشستم)
با اومدن آسانسور گوشی رو دوباره گذاشتم توی جیب شلوارم، دکمه‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو زدم، صدای پخش موزیک ملایمی توی اتاقک طلایی آسانسور پیچید، بدون هیچ توقف بین طبقات دیگه خیلی زود به طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پنجم رسید، با قدم‎‎‎‎‎‎های بلند و محکم به سمت نشیمن خصوصی رفتم، دوتا تقه به در زدم و در رو باز کردم، شهاب خودش تنها روی یک مبل دونفره نشسته بود و با دیدن من از توی فکر بیرون اومد، لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎حالی زد و گفت:
- بیا پشین الکس، برات چیز جالبی پیدا کردم.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بالا انداختم و با نیشخندی گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎دونستم از پس زیر و رو کردن گذشته‎‎‎‎‎‎‎ی کمال بر میای.
شهاب هم نیشخندی زد، رفتم سمت نزدیک‎‎‎‎‎‎ترین مبلی که سمت راست شهاب بود و نشستم، منتظر به شهاب نگاه کردم که تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- همون روز قبل از این‎‎‎‎‎‎که حالم بد بشه یکم درموردش تحقیق کردم و خواستم باهات تماس بگیرم و همون لحظه بهت بگم، اماّ ترجیح دادم پشت تلفن صحبت نکنم و بیام پیشت.
به خودش اشاره کرد و گفت:
- که متاسفانه حالم بد شد و بستری شدم، الان قبل از این‎‎‎‎‎که بیای باز تماس گرفتم و بقیه‎‎‎‎‎ی اطلاعات رو ازش پرسیدم، این‎‎‎‎‎‎بار آقا کمال نمی‎‎‎‎‎‎تونه از دست‎‎‎‎‎‎‎مون فرار کنه.
این‎‎‎‎‎‎‎طور که معلوم بود شهاب مسئله‎‎‎‎‎‎‎ی مهمی رو فهمیده، شور و هیجان انتقام تمام بدنم رو به لرزه در آورد، با کنجکاوی و لبخند بدجنسی که اومده بود روی لبم گفتم:
- خوب، پس که‎‎‎‎‎‎این‎‎‎‎‎طور.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- این‎‎‎‎‎طور که معلومه پدر بردیا وقتی که بردیا بیست‎‎‎‎‎‎سالش بوده به طرز خیلی وحشت‎‎‎‎‎ناک و غیر معلوم کشته شده، قبل از کشته شدن پدرش گفته شده که با نرگس خدادادی که همسرش و مادر بردیا بوده خیلی مشکل داشته و هرشب صدای داد و فریادشون کل محله رو فرا می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفته، طبق چیزی که همسایه‎‎‎‎‎‎‎ها و بستگان‎‎‎‎‎‎شون گفتن، پدر بردیا که اسمش وحید سعادت بود، به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه اجازه این‎‎‎‎‎‎که همسرش با کسی رفت و آمد کنه رو نداشته؛ بعد از به قتل رسیدن وحید بردیا کلاً از اون محله میره و از اون موقعه تا حالا اسم‎‎‎‎‎‎‎‎شو به کمال سعادت تقیر میده و به گفته‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی‎‎‎‎‎‎ها از اون‎‎‎‎‎‎سال توی کار خلاف رفته.
معمای پیش رو ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از چیزی بود که فکر شو می‎‎‎‎‎‎کردم، قاتل وحید صددرصد کسی نبود غیر از خود بردیا، فکری که داشتم رو به زبون آوردم.
- من مطمئنم قاتل وحید سعادت خود بردیا بوده.
شهاب لبخند دندون‎‎‎‎‎‎‎نمایی زد و با شیطنت گفت:
- هنوز مونده آقا الکس؛ نرگس خدادادی بعداز به قتل رسیدن همسرش به کل ناپدید شد، اماّ یک چیزی رو کمال نتونست که پنهان کنه، اونم مریضیه مادرش، نرگس مبتلا به بیماری ام‎‎‎‎‎‎‎اس هست، منم تحقیق کردم و فهمیدم هنوز تهت درمان پیش دکتر سکینه پگاه که از شانس خیلی خوب ما توی همین بیمارستان کار می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه هستش، منم قبل از اومدن تو به اطلاعات رفتم و شماره‎‎‎‎‎‎ی شخصی خود دکتر رو گرفتم.
با نگاه پر از تحسین به شهاب نگاه کردم، واقعاً که این پسر مغز متفکری داره و مو رو از ماست بیرون میکشه.
- باهاش تماس گرفتی؟
- آره اماّ روی حالت پیغام‎‎‎‎‎‎گیر بود، منم خودم رو معرفی کردم و ازش خواستم در اولین فرصت باهام تماس بگیره.
- با پیدا کردن مادر بردیا می‎‎‎‎‎‎‎خواهی باهاش چیکار کنی؟
شهاب لبخند گرمی زد و گفت:
- الکس من با زن جماعت کاری ندارم، از اون‎‎‎‎‎‎‎طرف هم نرگس مبتلا به بیماری ام‎‎‎‎‎‎‎اس هستش و اصلاً در مردونگی ما جایز نیست که بخواهیم بلایی سر این زن بیاریم، فقط یک پیغام هشدار برای بردیا می‎‎‎‎‎‎‎فرستم که بدونه در افتادن با هر آدمی یک بهایی داره.
منم با حرف شهاب موافق بودم، برای همین با لحنی ملایم گفتم:
- حق با تو هستش شهاب، اماّ قبل از پیغام فرستادم برای بردیا اگر حال نرگس مساعد بود بهتره باهاش صحبت کنیم شاید اطلاعات بیشتری دست‎‎‎‎‎‎‎‎گیر مون شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب سرش روبه عنوان باشه تکون داد، خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد، گوشیم رو از جیب شلوارم برداشتم، ملیکا بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎گرفت، نکنه اتفاق بدی برای افتاده باشه؛ با عجله تماس رو برداشتم.
- الو جانم ملیکا.
شهاب با شنیدن اسم ملیکا رنگ از صورتش پرید و پرسش‎‎‎‎‎گرانه بهم نگاه کرد، صدای دلخور ملیکا پشت گوشی پیچید.
- واقعاً باورم نمیشه که شما دونفر با اون همه اصراری که بهتون کردم در آخر کار خودتون رو انجام دادید!
یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، شهاب که داشت از استرس این‎‎‎‎‎که ملیکا براش اتفاقی نیافتاده باشه می‎‎‎‎‎‎مرد زیر لب گفت:
- اتفاقی براش افتاده الکس؟
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی نه تکون دادم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو و به شهاب علامت دادم که ساکت باشه، با مهربونی گفتم:
- چیزی شده جوجه؟
صدای ناراحت و عصبیه ملیکا توی سالن نشیمن پیچید.
- می‎‎‎‎‎‎خواستی حتماً چی بشه الکس، واقعاً برای هردوی شما متاسفم، باور کن اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که ببینم‎‎‎‎‎‎‎تون.
شهاب با شنیدن حرف ملیکا اخم‎‎‎‎‎‎هاش توهم دیگه رفت ولی چیزی نگفت، با خونسردی گفتم:
- نمی‎‎‎‎‎‎‎خوای بگی چی شده که تو جوجه از من و شهاب ناراحت شدی؟
ملیکا مکثی کرد و با لحنی خیلی مصمم گفت:
- من به هردوی شما گفتم هیچ اقدامی بر ضد کمال انجام ندین، اون‎‎‎‎‎‎وقت شما چیکار کردین؛ دور از چشم من رفتین مثلاً گذشته‌‌‌‌‌‌‌ی کمال رو زیر و رو کردین که چی بشه، فکر کردین من احمقم، متوجه‎‎‎‎‎ی فکرهای شوم توی سرتون نمیشم؛ نوچ کور خوندین من تصمیمم رو گرفتم، میرم خونه‎‎‎‎‎ی پدرم و به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی هیچ‎‎‎‎‎کدوم‎‎‎‎‎‎تون رو ببینم و دوست دارم تنها باشم.
چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب دم به کبودی می‎‎‎‎‎‎‎زد، تمام سعیم رو کردم که خونسردی مو حفظ کنم، با مهربونی گفتم:
- الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، باشه برات همه‎‎‎‎‎‎چی رو توضیح می‎‎‎‎‎دم قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم، اماّ قبلش توهم قول بده تا اومدن من به عمارت جایی نری باشه؟
اماّ نه مثل این‎‎‎‎‎که ملیکا تصمیم داشت به درستی هم من و هم شهاب بیچاره رو که مثل سنگ سفت و کبود شده بود رو ادب کنه، با حرص گفت:
- برای توضیح دادن خیلی دیر شده آقا الکس، من تصمیمم رو گرفتم و اصلاً هم گول شمارو دوباره نمی‎‎‎‎‎‎‎خورم، از طرف من به اون شهاب مثلاً مرد بگو ملیکا بی ملیکا.
بدون هیچ حرف دیگه گوشی رو قطع کرد، هاج‌‌‌‌‌‌‌واج داشتم به گوشی نگاه می‎‎‎‎‎کردم، خیلی سریع دوباره شماره‎‎‎‎‎‎ی ملیکا رو گرفتم که صدای زنی پشت گوشی پیچید.
- دستگاه مورد نظر خاموش می‎‎‎‎‎‎باشد لطفاً بعداً تماس بگیرید.
شهاب با عصبانت از روی مبل بلند شد و دستی توی موهاش کشید، با فریاد گفت:
- هیچ نمی‎‎‎‎‎‎‎فهمم چرا ملیکا همش طرف‎‎‎‎‎‎داری این پسره‎‎‎‎‎‎ی احمق رو می‎‎‎‎‎‎کنه.
نفس عمیقی کشید و با لحن آروم‎‎‎‎‎‎تری گفت:
- دارم دیونه می‎‎‎‎‎‎‎شم از این‎‎‎‎‎که نکنه یک وقت ملیکا دل‎‎‎‎‎‎باخته‎‎‎‎‎ی کمال شده باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب حق داشت همچین فکری رو بکنه اماّ باید خیلی احمق باشه که عشقی که ملیکا نصبت به خودش داره رو نبینه، با خونسردی از روی مبل بلند شدم و گفتم:
- ملیکا فقط از این‎‎‎‎‎که دوباره یک کشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎وکشتار راه نیافته نگرانه، توهم باید یکم بهش حق بدی شهاب، بردیا پسردایی ملیکاست.
برق اشکی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب درخشید، با سختی و لحنی گرفته گفت:
- اون نباید من رو ترک کنه الکس، نباید دوباره من رو تنها بذاره.
دستی به شونه‎‎‎‎‎‎‎ی شهاب گذاشتم و با اطمینان گفتم:
- قول میدم که ملیکا حتی پاهاش رو هم از عمارت نذاره بیرون، این‎‎‎‎‎‎جور گفت که من و تورو بترسونه باور کن.
شهاب که خیالش یکم راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود نفسی از سر آسودگی کشید و با عجله گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از روی میزعسلی برداشت و زیرلب گفت:
- من حالم خوبه، لازم نیست تا فردا اینجا باشم، الان با مدیریت بیمارستات صحبت می‎‎‎‎‎کنم و با تو به عمارت بر میگردم.
***
ملیکا
وسایل موردنیازم رو گذاشتم توی چمدون و از اتاق بیرون رفتم، خداروشکر هیچ‎‎‎‎‎‎کس توی عمارت نبود که از این کار من رو منصرف کنه، رفتم توی حیاط عمارت و رو به یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها کردم و گفتم:
- من رو به خونه‎‎‎‎‎‎‎ی پدرم ببرین.
نگهبان نگاهی گذرا به چمدون انداخت و با جدیت گفت:
- بدون اجازه‎‎‎‎‎‎‎ی آقا الکس نمیشه خانوم، لطفاً.
نزاشتم بقیه‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه با جدیت و لحنی عصبی گفتم:
- یا همین کاری رو که گفتم انجام میدی یا با تاکسی میرم.
نگهبان سرش رو پائین انداخت و با ناراحتیگفت:
- متاسفم خانوم، اماّ اینم بگم بدون اجازه‎‎‎‎‎‎ی آقا نمی‎‎‎‎‎تونیم بزاریم از عمارت بیرون برید.
با حرص پام رو به زمین کوبیدم، خدای من حتماً الکس با نگهبان‎‎‎‎‎‎ها تماس گرفته و تهدیدشون کرده نزارن من بیرون برم، اماّ اینا هنوز من رو نشناختن، بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که به نگهبان اعتنایی بکنم راهم رو کج کردم و به سمت در خروجیه حیاط عمارت شدم، چندقدم بیشتر نرفته بودم که در باز شد و ماشین الکس به درون حیاط اومد، اوف فقط همین یکی رو کم داشتم، نه نباید کم می‎‎‎‎‎‎‎آوردم وگرنه این دوتا عجوزه‎‎‎‎‎‎ای که من می‎‎‎‎‎‎شناختم فراتر میرن، بدون محل دادن به ماشین الکس به سمت در خروجی رفتم، با صدای شهاب که اسمم رو صدا زد با تعجب و حیرت وایستادم و به پشت‎‎‎‎‎‎سرم نگاه کردم، شهاب با چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی رنگ پریده و بی‎‎‎‎‎‎حال داشت به سمت من می‎‎‎‎‎اومد، الکس هم از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به در ماشین و با لبخند داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، با عصبانیت رو به شهاب گفتم:
- ببینم تو مگه قرار نبود فردا مرخص بشی، چرا سرخود خودت خودت رو الان مرخص کردی، اگه حالت خدایی نکرده دوباره بد بشه چی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب اومد رو به روم ایستاد و با چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های طوفان زده و ترسیده بهم نگاه کرد، لبخند غمگینی زد و گفت:
- فکر نمی‎‎‎‎‎کنم حال من برات مهم باشه، همین الان تصمیم داشتی من و خانوادت رو ترک کنی.
اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت، از دیدن شهاب توی این حال از خودم بدم اومد، خدای من غلط کردم، نباید کاری بکنم که دوباره بهش حمله دست بده، اماّ نگرانی‎‎‎‎‎‎‎مو بروز ندادم، با خونسردی گفتم:
- آره اتفاقاً به خوب نکته‎‎‎‎‎‎‎‎ای اشاره کردی، من لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای هم اینجا نمی‎‎‎‎‎مونم، بهتره این رو بفهمید.
شهاب لبخندی غمگین زد و سرش رو پائین انداخت، با صدایی که دورگه شده بود گفت:
- برای اون پسره می‎‎‎‎‎خوای شهابت رو ترک کنی، یعنی اون از من برات عزیز تره؟
از فکری که شهاب با خودش می‎‎‎‎‎‎کرد ترس بدی توی دلم افتاد، نه نباید اجازه می‎‎‎‎‎‎دادم همچین فکری با خودش بکنه، با لحنی ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفتم:
- ببین شهاب قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم من فقط برای سلامت همه هست که این‎‎‎‎‎‎قدر پافشاری می‎‎‎‎‎‎کنم، دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم‎‎‎‎‎‎‎تون رو از دست بدم، چرا نمی‎‎‎‎‎‎خواهید بفهمید؟
شهاب دستم رو گرفت و آروم بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد، با مهربونی گفت:
- تو حاکم تمام منی، الاهی قربون اون قلب مهربونت برم، قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم همه‎‎‎‎‎‎چیز رو مو به مو برات تعریف کنم.
چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو تنگ کردم و مشکوکانه گفتم:
- وای به حال‎‎‎‎‎‎‎تون اگر کوچیک‎‎‎‎‎‎‎‎ترین دروغی بگید.
***
روی مبل نشستم، شهاب هم کنارم نشست، مثل همیشه الکس روی مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره‎‎‎‎‎‎‎ای نشست، منتظر به هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها نگاه کردم، اماّ الکس برعکس لبخندی که توی حیاط روی لبش بود، الان طلبکارانه بهم نگاه کرد و باجدیت گفت:
- تو از کجا متوجه‎‎‎‎‎ شدی که من و شهاب هنوز دنبال کمال هستیم؟
قلبم هری ریخت، لبم رو با زبونم تر کردم و با تته پته گفتم:
- امم، خوب، چیه فکر کردین من متوجه نمیشم؟
الان نوبته شهاب بود که چشم‎‎‎‎‎‎‎هاشو تنگ کرده بود و یک‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا، پرسش‎‎‎‎‎‎گرانه و دودل گفت:
- با کمال صحبت کردی؟
کم نیارودم، از روی مبل بلند شدم و با عصبانیت گفتم:
- من از شما سوال دارم نه شما از من، بعدش هم مگر من بچه‎‎‎‎‎‎‎م که شما دارین من رو محاکمه می‎‎‎‎‎‎کنید؟
الکس خیلی جدی گفت:
- اون روی من رو بالا نیار ملیکا، لطفاً بشین و اول توضیح بده که از کجا متوجه شدی؟
بدون این‎‎‎‎‎‎که به شهاب نگاه کنم گفتم:
- آره با کمال صحبت کردم، اینم بگم که متوجه‎‎‎‎‎‎ی تمام کارهاتون شده و فهمیده دنبال مادرش هستید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شهاب خنده‎‎‎‎‎‎ی حرصی‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- آره خوشم اومد، زرنگ از آب در اومد، اماّ چرا به تو زنگ زده؟
پوفی کردم و گفتم:
- چیز خاصی نگفت، فقط خواست یک تذکر کوچیک بده که همه‎‎‎‎‎‎چیز رو می‎‎‎‎‎دونه، اماّ نمی‎‎‎‎‎‎خواد کاری بکنه.
الکس پوزخندی زد و گفت:
- حاضرم قسم بخورم بهت گفته، من فقط به خاطر تو کاری باهاشون ندارم چون خاطرت برام عزیزه.
شهاب دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، جرات این‎‎‎‎‎که به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- خواهش می‎‎‎‎‎کنم، التماس‎‎‎‎‎‎‎تون می‎‎‎‎‎‎کنم آنقدر این مسئله رو کشش ندین.
رو به هر جفت‎‎‎‎‎‎شون کردم و با لحنی پر از بغض گفتم:
-هردوتون همین الان قسم بخورید که هیچ قدمی دیگه بر نمی‎‎‎‎‎‎دارید.
درد بدی توی قلبم و قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎ام پیچید، پاهام یکم بی‎‎‎‎‎حس شدن، از درد شدیدی که داشت نقطه به نقطه‎‎‎‎‎‎‎ی بدنم رو فرا می‎‎‎‎‎گرفت اخم‎‎‎‎‎هام توهم رفت، بی‎‎‎‎‎‎حال دوباره نشستم، به سختی نفس می‎‎‎‎‎‎کشیدم، شهاب با صدای لرزونی گفت:
- قسم می‎‎‎‎‎خورم، هرچی تو بگی ملیکا، خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم بگو که الان حالت خوبه؟
الکس خیلی سریع از روی مبل بلند شد و همون‎‎‎‎‎جور که داشت به سمت من می‎‎‎‎‎‎اومد با صدای خیلی بلندی گفت:
- اسماء.
با صدای بی‎‎‎‎‎جون و گرفته‎‎‎‎‎‎‎ای گفتم:
- نگران نباشید، خوبم.
شهاب دستش رو بالا آورد و من رو آروم کشید توی آغوشش، آرامش مثل رعدبرق درون وجودم جرقه زد و درد سینه‎‎‎‎‎‎م آروم شد، لبخند رضایت بخشی اومد روی لبم، خودم رو محکم‎‎‎‎‎‎تر درون آغوشش فرو بردم و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، الکس با لحنی شیطون گفت:
- خوب فکر کنم من برم اتاقم بهتر باشه، سرراه یادم باشه به اسماء بگم مشکلی نیست.
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎ی ریزی کرد، صدای قدم‎‎‎‎‎‎‎های الکس می‎‎‎‎‎‎اومد که داشت از نشیمن بیرون می‎‎‎‎‎رفت؛ شهاب موهام رو نوازش کرد و زیرلب آروم زم‎‎‎‎‎‎زمه کرد.
- حتی تصور این‎‎‎‎‎که تو کسی غیر از من رو دوست داشته باشی من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎کشه، قلبم به درد میاد، روحم از هم می‎‎‎‎‎‎‎پاشه.
با لحنی مهربون گفتم:
- تو به کالبد جسمم معنای زندگی رو نشون دادی.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای آروم کرد و گفت:
- تو به تاریکیه قلبم نور بخشیدی، به روح گم‎‎‎‎‎‎‎راه شده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام راه زندگی رو نشون دادی.
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم دودل بودم، می‎‎‎‎‎‎ترسیدم باز مثل چنددقیقه پیش عصبی بشه ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- میگما چشم قشنگ من؟
- جانم ستاره‎‎‎‎‎‎‎‎ی شبم؟
سعی کردم ترسم رو پنهان کنم، آروم از آغوشش بیرون اومدم و به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش نگاه کردم و گفتم:
- قول میدی که زود عصبی نشی؟
شهاب که زرنگ‎‎‎‎‎‎‎تر از من بود گفت:
- کمال چیزی بهت گفته؟
- خوب راستش یک‎‎‎‎‎‎جورایی آره، قراره بیاد ایران و مادرش رو با خودش ببره، قبل از رفتش گفت که هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم.
شهاب خونسرد و در کمال آرامش گفت:
- توهم قبول نکردی و اون هم خداروشکر اصرار نکرد.
لبخند دندون نمایی زدم و دستش رو گرفتم توی دستم، با مهربونی گفتم:
- نیم ساعت، اونم توی خونه‎‎‎‎‎‎‎ی پدرم.
شهاب چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش از تعجب گرد شد، با عصبانیت و حرص بهم نگاه کرد، چندباری دهنش رو باز کرد که چیزی بگه اماّ باز سکوت کرد، در آخر با جدیت گفت:
- باشه، اماّ یک شرط دارم.
با مظلومیت گفتم:
- چه شرطی؟
- من هم باید اون‎‎‎‎‎‎‎جا حضور داشته باشم.
خنده‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- اوه، آره حتماً توهم بیا، اصلاً چه‎‎‎‎‎طوره الکس هم بیاد جمع‎‎‎‎‎‎‎مون جمع میشه، فقط متاسفانه مطمئن نیستم کسی سالم از خونه بیرون بره.
شهاب با قاطعیت گفت:
- همین که گفتم، یا من هم باید بیام، یا کلاً بهتره از فکرش بیرون بیای.
باید تیر آخرم رو می‎‎‎‎‎‎‎زدم، سرم رو کج کردم و با مظلومیت گفتم:
- آخه هم‎‎‎‎‎‎‎نفسم، معلومه که اگه توهم بیای یک دعوای بزرگ بین‎‎‎‎‎تون اتفاق میافته.
دستم رو بردم بالا و گونه‎‎‎‎‎‎‎‎شو کشیدم، با لبخند ادامه دادم.
- من شهابم رو می‎‎‎‎‎‎‎شناسم الاهی قربونت برم، باشه دلت راضی نمیشه من تنها باهاش ملاقات کنم، چشم پدرم رو هم میگم که حتماً پیشم باشه.
شهاب با اکراره و دودلی بهم نگاه کرد، آهی کشید و با همون لحن حرصی گفت:
- آخه ببین من به این پسره هیچ اعتمادی ندارم.
مکثی کرد و گفت:
- میام و توی یکی از اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎ها پنهان میشم که اگر فکر نا به‎‎‎‎‎‎‎‎جای باز به کله‎‎‎‎‎‎‎‎اش زد این‎‎‎‎‎‎‎بار نمی‎‎‎‎‎‎زارم قسر در بره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این‎‎‎‎‎‎‎‎طور که معلومه شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎‎جوره کوتاه نمیاد، زیاد اصرار کردن‎‎‎‎‎‎‎‎های من هم باعث میشه باخودش فکر کنه من به کمال حسی دارم، برای همین لبخندی گرم و مهربون اومد روی لبم و با مهربونی گفتم:
- حالا که تو این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری خیالت راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر هستش باشه، اماّ بهم قول بده کار عجولانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای ازت سر نزنه.
شهاب لبخند پیروزمندانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نشست روی لبش، با مهربونی گفت:
- چشم، قربونت برم.
***
الکس
نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقم انداختم، ساعت یک‎‎‎‎‎‎‎ربع به پنج عصر بود؛ کارهام خیلی عقب افتاده بودن و راهی برای رقیب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کاریم باز شده بود و از نبود من تمام تلاش‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو کرده بودن که از من جلوتر بزنند، با مرخص کردن علی‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر یکم کار برام دشوار شده بود و نمی‎‎‎‎‎‎تونستم یک آدم قابل اعتماد مثل علی‎‎‎‎‎‎حیدر پیدا کنم، از اون‎‎‎‎‎‎‎طرف دلم می‎‎‎‎‎‎‎خواد از این‎‎‎‎‎‎‎کار بیرون بیام و به کلی خلاف رو کنار بزارم، باید مشورتی با وکیل امور مالیم بکنم و اگر همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز روبه‎‎‎‎‎‎‎راه بود یک شرکت صادرات چرم راه‎‎‎‎‎‎‎اندازی کنم؛ باید قبلش با مادرمم مشورت بکنم ببینم نظر اون درمورد این‎‎‎‎‎‎‎‎کار چیه، بایادآوری فاطیما و کارهای مشکوک اخیرش گوشیم رو برداشتم و شماره‎‎‎‎‎‎‎‎ی فاطیما رو گرفتم، بعداز چهارمین بوق صدای پرانرژیش پشت گوشی پیچید.
- الو جانم الکس؟
- کجایی، می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام باهام صحبت کنیم.
- یک‎‎‎‎‎‎‎چندجایی کار داشتم حل کردم، تو راه عمارت هستم، تا یک‎‎‎‎‎‎‎ربع دیگه میرسم.
- باشه، توی اتاق کارم منتظرتم.
- حله.
گوشی رو قطع کردم، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، باید به اتاق کارم برم تا یکم به اوضاع رسیدگی کنم؛ در اتاق کارم رو باز کردم و رفتم پشت‎‎‎‎‎‎‎‎میزم و نشستم، چندتا پرونده‎‎‎‎‎‎‎ی ناتمومم که روی میز بود رو برداشتم و مطالعه کردم، هنوز چندتا محلوله بود که به دست خریدارها نرسیده بود، باید تمام هزینه‎‎‎‎‎‎‎‎هاشون رو طبق روز بهشون پس می‎‎‎‎‎‎دادم و از اون‎‎‎‎‎‎‎طرف هم که هیچ‎‎‎‎‎‎وقت مستقیم خودم باهاشون صحبت نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کردم باید مثل گذشته رابط بین‎‎‎‎‎‎‎مون این خبر رو بهشون می‎‎‎‎‎‎داد، شماره تلفن علی‎‎‎‎‎‎حیدر رو گرفتم، بعد از دومین بوق جواب داد.
- الو، جانم داداشم.
تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم مزاحمت بشم علی‎‎‎‎‎‎‎‎جان، اماّ قبل از رفتنت به استرالیا، یک زحمت کوچیک برات داشتم.
با مهربونی گفت:
- این حرف‎‎‎‎‎‎‎ها چیه الکس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جان، شما نور چشمی‎‎‎‎‎‎‎ما هستی، هرکاری که باشه با جون و دل انجام میدم.
- می‎‎‎‎‎‎‎خواستم با رئیس گروه، آلیدور و پالی تماس بگیری و بهشون اطلاع بدی تمام هزینه‎‎‎‎‎‎‎هاشون رو طبق روز بهشون بر می‎‎‎‎‎‎گردونیم و می‎‎‎‎‎تونن محلوله‎‎‎‎‎شون رو از جای دیگه تهیه کنن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

علی‎‎‎‎‎‎حیدر با نگرانی گفت:
- باشه داداش باهاشون تماس می‎‎‎‎‎‎‎گیرم و اطلاع میدم، اماّ اتفاقی افتاده، از دست دادن همچین گروه‎‎‎‎‎‎‎های به این بزرگی می‎‎‎‎‎‎تونه اعتبار تو یکم خراب کنه.
نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم:
- همون بهتر بزار خراب بشه، می‎‎‎‎‎‎خوام از این‎‎‎‎‎کار بیام بیرون.
خنده‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- چی باعث شده الکس چلپی بزرگ منصرف بشه؟
با مهربونی گفتم:
- تو این‎‎‎‎‎‎کار تا زمانی روی اوج و قدرت هستی که نقطه ضعفی نداشته باشی، من الان یک خانواده‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگی دارم و دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد اون‎‎‎‎‎‎هارو طعمه‎‎‎‎‎‎ی کارهای خودم بکنم، انشالله اگر خدا بخواد دوست دارم برم تو کار صادرات چرم.
- بهترین تصمیمی هستش که تا به الان گرفتی داداش، خانواده از همه‎‎‎‎‎‎چیز بالا تر هستش.
- این تصمیم رو باید خیلی وقت پیش می‎‎‎‎‎‎‎گرفتم، اماّ ماهی رو هرموقعه ازآب بگیری تازه‎‎‎‎‎‎‎ست، بازم بابت این‎‎‎‎‎که از اول تا به الان وفادار کنارم بودی ممنونم علی‎‎‎‎‎حیدر، این‎‎‎‎‎رو خواستم بدونی هرموقعه که به چیزی احتیاج داشتی می‎‎‎‎‎‎‎تونی با خیال راحت رو من حساب کنی.
- من رو از این بیشتر شرمنده نکن، تو جزئی از خانواده‎‎‎‎‎ی خودم هستی.
***
نیم ساعتی بود مکالمم با علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر تموم شده و هنوز فاطیما نیومده بود، کلافه نفس عمیقی کشیدم، چندتقه به در خورد.
- بیا داخل.
به جای فاطیما، قامت شهاب توی چهارچوب در بود، انگار از قبل سرحال‎‎‎‎‎‎‎تر به نظر می‎‎‎‎‎رسید، لبخندی گرم و دوستانه‎‎‎‎‎‎ای زدم و با دست به مبل‎‎‎‎‎‎‎های توی اتاق اشاره کردم.
- چرا ایستادی، بشین.
شهاب روی یکی از مبل‎‎‎‎‎‎ها نشست، دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با حرص گفت:
- کمال از ملیکا خواسته هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ملاقات کنن.
یک‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، پوزخندی روی لبم اومد و با تلخی گفتم:
- ملیکا چی گفته؟
شهاب که انگار خیلی کلافه بود ولی خودش رو داشت کنترل می‎‎‎‎‎کرد گفت:
- مرتیکه‎‎‎‎‎‎ی نفهم فکر کرده من می‎‎‎‎‎خوام بلای سر مادرش بیارم و همین رو بهونه کرده که برگرده به ایران، قبل از رفتنش هم خواسته که ملیکا رو ببینه، ملیکای ساده‎‎‎‎‎‎لوح منم بهش گفته خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن هم‎‎‎‎‎دیگه رو ببین.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‎‎‎‎‎‎‎هام از تعجب گرد شدن، مشت محکمی روی میزم زدم و با عصبانیت گفتم:
- و توهم قبول کردی؟
شهاب شونه‎‎‎‎‎شو بالا انداخت، آهی کشید و گفت:
- به یک شرط قبول کردم که خودمم هم اون‎‎‎‎‎‎جا حضور داشته باشم، اولش ملیکا مخالفت کرد و گفت محسن رو به جای من با خودش به ملاقات می‎‎‎‎‎‎‎‎‎بره ولی من اصلاً قبول نکردم و گفتم باید من هم باشم، اماّ به صورت پنهان توی یک از اتاق‎‎‎‎‎‎‎های خونه‎‎‎‎‎ی محسن.
دستی به موهام کشیدم و از روی صندلی بلند شدم، با عصبانیت طول اتاق رو بالا، پائین کردم و گفتم:
- آخه پسر تو عقل تو از دست دادی، چرا اجازه دادی؟
شهاب سرش رو پائین انداخت و با صدای آرومی گفت:
- نمی‎‎‎‎‎تونم دلش رو بشکنم.
دست‎‎‎‎‎‎‎هاش که روی پاهاش بود مشت شدن، با لحنی ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفتم،
- باشه، اماّ منم میام.
شهاب سرش رو آورد بالا و خنده‎‎‎‎‎‎ی کوتاهی کرد.
- قول میدم با شنیدن این خبر ملیکا زهر ترک میشه و کلاً بیخیال قرارش میشه.
لبخند شیطانی‎‎‎‎‎‎‎ای اومد روی لبم و گفتم:
- قرار نیست ملیکا متوجه‎‎‎‎‎ی حضور من بشه، به هیچ‎‎‎‎‎وجه نمی‎‎‎‎‎‎تونم به این پسره اعتماد کنم.
- منم همین‎‎‎‎‎‎‎طور.
***
ملیکا
بی‎‎‎‎‎‎حال خودم رو روی تخت‎‎‎‎‎‎ خوابم انداختم، شام یکم برام سنگین بود و معده‎‎‎‎‎‎‎م درد گرفته بود و تیر می‎‎‎‎‎کشید، با یادآوری نگاه های بین پدرم و رز لبخندی اومد روی لبم، سر میز شام الکس از شهاب رز رو برای پدرم خواستگاری کرد، چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب واقعاً دیدنی بود از خجالت و حرص کبود شده بود ولی چیزی به روی خودش نیاورد، با ازدواج مادرش و پدرم موافقت کرد، الکس اعلام کرد که یک‎‎‎‎‎‎هفته‎‎‎‎‎ی دیگه اگر همه موافق باشن پدرم و رز، الکس با دافنه عقد کنن و یک دورهمی کوچیک و خانوادگی داشته باشیم، همه‎‎‎‎‎مون با خوش‎‎‎‎‎حالی موافقت کردیم، حتی آنجلا هم با لبخند و رضایت به پدرم و رز نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، اماّ غایب بودن فاطیما سر میز شام باعث تعجبم شد اماّ چیزی نگفتم؛ باید به کمال پیام بدم، گوشیم رو برداشتم و برای کمال پیام نوشتم.
( پس‎‎‎‎‎‎فردا که به ایران اومدی، ساعت پنج خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدرم بیا، راستی شهاب هم هست ولی قول داده که کار احمقانه‎‎‎‎‎‎‎ای نکنه و توی یکی از اتاق‎‎‎‎‎‎ها منتظر می‎‎‎‎مونه، خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال میشم اگر توهم کاری نکنی که اون رو حرص بدی.)
پیام رو ارسال کردم و گوشی‎‎‎‎‎‎مو گذاشتم روی میزعسلی کنار تخت، چشم‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، هنوز خوابم نبرده بود که در اتاق آروم باز شد و شهاب اومد داخل.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‎‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید لبخندی زد و بامهربونی گفت:
- هنوز بیداری جان دلم؟
بی‎‎‎‎‎حال و با لحنی خسته گفتم:
- اهوم، یکم توی خوردن شام زیاده‎‎‎‎‎روی کردم و معده‎‎‎‎‎‎م درد گرفته.
اومد کنارم روی تخت نشست و بازوم رو آروم نوازش کرد.
- باید بگم شام واقعاً عالی بود عروسکم، دست پختت حرف نداره.
لبخندی دندون‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زدم و گفتم:
- می‎‎‎‎‎دونم.
شهاب قهقه‎‎‎‎‎ای زد، انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
- میگما ملیکا، من با الکس و پدرت صحبت می‎‎‎‎‎کنم، بهتره اگر توهم موافق باشی هفته‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه به همراه الکس و پدرت ماهم عقد کنیم، دلیلی نداره بندازیم عقب.
از حرفی که شهاب زد دلم ضعف رفت، یکم نیمه نشسته شدم و دست‎‎‎‎‎‎های شهاب رو گرفتم توی دستم، لبخندی زدم و گفتم:
- معلومه که منم موافقم شوالیه‎‎‎‎‎ی چشم آبی.
شهاب خم شد و بوسه‎‎‎‎‎‎ای روی موهام زد، زیرلب آروم و عاشقانه زمزمه کرد.
_ ناز چشمان تو را شعر کنم در دل شب، تاکه مهتاب ننازد به جمالش هر شب.. .
از عشق لبریز شدم، حس سبکی درون تک‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎های بدنم پیچید، قلبم سرشار از عشق تندتند می‎‎‎‎‎‎تپید، لبخندی زدم و من هم مثل شهاب تیکه شعری از مولانا رو زمزمه کردم.
- گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم! داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم.
***
با تبیدن نور آفتاب از پنجره‎‎‎‎‎‎ی اتاق چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم، خمیازه‎‎‎‎‎‎‎ای کشیدم و نشستم، به دور و اطرافم نگاه کردم، شهاب توی اتاق نبود، کی بیدار شده و رفته رو نفهمیده بودم، نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت نه‎‎‎‎‎‎‎نیم صبح بود، این‎‎‎‎‎‎طور که معلومه حتماً شهاب زودتر از خواب بیدار شده تا به کارهاش رسیدگی کنه، از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو از روی میزعسلی برداشتم، کمال پیام داده بود.
( چشم عسل‎‎‎‎‎‎نبات، کاری انجام نمیدم که آقا شهاب عصبی بشه، ساعت پنج عصر همین روز خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن می‎‎‎‎‎بینمت، پروازم رو جلو انداختم و الان ایران هستم)
نفس عمیقی کشیدم و لبخند بدجنسی اومد روی لبم، شهاب فکر می‎‎‎‎‎کنه فردا قراره کمال رو ببینم، باید امروز به یک بهونه از عمارت بیرون برم، این‎‎‎‎‎جوری خیالم راحت‎‎‎‎‎‎تره که تنهایی با کمال ملاقات کنم، نمی‎‎‎‎‎تونم به قول‏‎‎‎‎‎‎‎های شهاب اعتماد کنم، پیام رو از توی گوشیم پاک کردم، گوشی‎‎‎‎‎مو باز گذاشتم روی میزعسلی و با لبخند پیروزمندانه‎‎‎‎‎‎‎ای به سمت حمام رفتم؛ یک‎‎‎‎‎‎‎دوش سرپایی و مختصری گرفتم، حوله‎‎‎‎‎مو دورم پیچیدم و اومدم بیرون، حوله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م چون حالت دکلته بود نور آفتاب به سرشونه‎‎‎‎‎‎های برهنه‎‎‎‎‎‎م می‎‎‎‎‎تابید و سفیدیه پوستم رو بیشتر جلوه می‎‎‎‎‎‎داد، رفتم سمت کمد لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها و درش رو باز کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک شونیز بلند مشکی به جنس ساتن برداشتم به همراه یک شلوار پارچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای سفید، شونیز دکمه‎‎‎‎‎‎ای بود و قدش تا روی زانوهام بود، لباس‎‎‎‎‎‎هارو که انتخاب کردم برداشتم و گذاشتم روی تخت، نشستم روی صندلیه میز توالت و موهام رو شونه کردم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت تخت تا لباس‎‎‎‎‎‎‎هام رو تنم کنم، در اتاق یک‎‎‎‎‎‎دفعه باز شد و شهاب اومد داخل، تا چشمش به من افتاد لبخند پهنی اومد روی لبش، با خنده گفت:
- ام، میگم من میرم بیرون، لباس پوشیدی بیا داخل نشیمن.
با حیرت بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم، شهاب خیلی زود به بیرون رفت و در اتاق رو بست، نفس حبس شده‎‎‎‎‎‎‎ام رو رها کردم و تندتند لباس‎‎‎‎‎‎هام رو پوشیدم، یک آرایش مختصری کردم و از اتاق بیرون رفتم، با یادآوری این‎‎‎‎‎که گوشیم رو توی اتاق جا گذاشتم، برگشتم و گوشیم رو از توی اتاق برداشتم و به سمت نشیمن راه افتادم، صدای گفتگوی پدرم و شهاب داشت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد، با رفتن من توی نشیمن شهاب نگاهش رو از من دزدید و لبخندی دلنشین روی لبش نشست، پدرم با دیدنم با مهربونی گفت:
- صبحت بخیر دخترم.
- ممنونم پدر.
نگاهی گذرا به نشیمن انداختم، کسی به غیر از پدرم و شهاب توی نشیمن نبود، رو به پدر کردم و همون‎‎‎‎‎طور که داشتم روی یکی از مبل‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎‎نشستم گفتم:
- بقیه کجان؟
شهاب به‎‎‎‎‎جای پدرم جوابم رو داد.
- الکس با فاطیما یک‎‎‎‎‎جایی کار داشتن و صبح خیلی زود به بیرون رفتن، مادرم به همراه آنجلا و دافنه چندجایی خرید داشتن و گفتن که هرموقعه توهم مساعد بودی من تورو به اون‎‎‎‎‎‎ها ملحق کنم.
بایادآوری کمال و دیدارم، لبخندی زدم و گفتم:
- ممنونم ولی من چیزی فعلاً احتیاج ندارم، دوست دارم امروز برم زیارت و از اون‎‎‎‎‎طرف برم سرخاک مادرم.
شهاب لبخندی زد و گفت:
- هرجوری که مایلی عزیزم، پس بهتره اول یکم صبحانه بخوری بعدش خودم تورو می‎‎‎‎رسونم.
لبخندی عجولانه زدم و گفتم:
- نه نه ممنون، دوست دارم امروز با پدرم وقت بگذرونم.
پدرم که متوجه‎‎‎‎‎ی لحنم شد لبخندی زد و رو شهاب گفت:
- آره پسرم حق با ملیکاست، امروز رو بهتره پدر دختری وقت بگذرونیم.
شهاب لبخند گرمی زد و گفت:
- هرجور راحتین.
بعدش رو کرد سمت من و گفت:
- عزیزم بهتره صبحانه‎‎‎‎تو بخوری و سروقت قرص‎‎‎‎‎هاتو مصرف کنی.
از روی مبل بلند شدم و با مهربونی گفتم:
- اوه اصلاً حواسم به خوردن قرص‌‌‌‌‌‌هام نبود.
مکثی کردم و گفتم:
- خودت صبحانه خوردی؟
- نه هنوز نخوردم، منتظر شدم تو بیدار بشی باهم بخوریم عزیزم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
الکس
دست‎‎‎‎‎‎هام رو بالا آوردم و شقیقه‎‎‎‎‎‎‎هام رو ماساژ دادم، کلافه پوفی کردم و به صورت رنگ پریده‎‎‎‎‎‎‎‎ی فاطیما نگاه کردم، با لحنی که تمام سعی‎‎‎‎‎‎‎‎مو داشتم کنترل کنم و آروم باشم گفتم:
- پسره الان کجاست؟
فاطیما قطره‎‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش پائین چکید و با صدایی که بزور از گلوش بیرون می‎‎‎‎‎‎اومد گفت:
- نمی‎‎‎‎‎‎دونم، الکس باور کن نمی‎‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎‎طور بشه.
نباید کاری می‎‎‎‎‎‎کردم که ازم بترسه و دست به کارهای وحشتناکی مثل خودکشی بزنه، برای همین با صداقت و مهربونی گفتم:
- فاطیما تو به اندازه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا برام عزیزی قسم می‎‎‎‎‎‎خورم، لازم نیست بترسی من تورو حتی ذره‎‎‎‎‎‎‎ای هم قضاوت نمی‎‎‎‎‎‎کنم، فقط قبل از هرکاری می‎‎‎‎‎‎‎خوام که بدونم، خودش هم در جریان هست که تو بارداری یا نه؟
فاطیما مکثی کرد و با من‎‎‎‎‎من گفت:
- نه خبر نداره، دوهفته‎‎‎‎‎‎‎ای هست که به ایتالیا رفته.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و نفس عمیقی کشیدم تا روی اعصابم مسلط باشم.
- میشه لطفاً از اول آشنایی‎‎‎‎‎‎تون تا الان که دور از چشم‎‎‎‎‎من اومدی بچه‎‎‎‎ی طفل معصوم رو سقط کنی تعریف کنی؟
فاطیما آهی کشید و سرش رو پائین انداخت، با لحنی ناراحت و آشفته گفت:
- حدوداً یک‎‎‎‎‎‎سالی هست باهم آشنا شدیم، اولین دیدارم با پدرام توی استانبول بود، روز به روز بیشتر باهم وقت می‎‎‎‎‎‎گذروندیم، مرد خوب و باادابی هستش، شغلش استاد زبان هست و درآمد نسبتاً خوبی داره، دوهفته پیش از طرف یکی از شرکت‎‎‎‎‎‎‎‎های انتشاراتی پیشنهاد کار گرفت و چون موقیت و درآمدش خوب بود قبول کرد، قبلش با من صحبت کرد و از من خواست با اون به ایتالیا برم و من قبول نکردم، بهش گفتم یک‎‎‎‎‎‎‎سری کار دارم و بعد از انجام کارهام شاید بهش ملحق شدم.
قطره‎‎‎‎‎‎‎‎های اشکش پشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سرهم روی گونه‎‎‎‎‎‎هاش می‎‎‎‎‎‎اومد، بهش نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شدم و دستم رو گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎هاش، با ملایمت گفتم:
- چرا بهش نگفتی که بارداری؟
به اطراف کلینیک نگاهی انداختم و اخمی بزرگ نشست روی پیشونیم، به فضای اطراف اشاره کردم و گفتم:
- و این‎‎‎‎‎که چرا توی همیچین‎‎‎‎‎‎‎جای نامعتبر اونم قایمکی خواستی این بچه‎‎‎‎‎‎‎ی معصوم رو سقط کنی؟
فاطیما چیزی نگفت و فقط اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش بودن که مثل بارون روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎هاش می‎‎‎‎‎‎اومد، لحنم یکم عصبی‎‎‎‎‎‎‎تر شد و با صدای یکم بلندتری گفتم:
- اون‎‎‎‎‎‎‎روی من رو بالا نیار فاطیما جواب من رو بده.
لبش رو با زبونش‎‎‎‎‎‎تر کرد و با صدایی که از گریه‎‎‎‎‎‎ی زیاد دورگه شده بود گفت:
- پدرام مسیحی هستش.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی تلخی اومد روی لبم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دقیقاً همون بلایی سر فاطیما اومد که سر مادرم و پدرم اومده بود، با این تفاوت که این‎‎‎‎‎‎بار جایگاه عوض شده بودن، دستی به موهام کشیدم و کلافه از روی مبل بلند شدم، دستم رو دراز کردم و با مهربونی گفتم:
- فعلاً از این جهنم بریم بیرون، بعداً راجبش صحبت می‎‎‎‎‎‎کنیم.
فاطیما دستم روگرفت و از روی مبل بلند شد، بدون این‎‎‎‎‎که به کسی رفتن‎‎‎‎‎مون رو اطلاع بدیم خیلی سریع از مطب قلابی بیرون اومدیم و سوار ماشین من شدیم، فاطیما تک‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و به ماشین خودش که یکم اون‎‎‎‎‎‎ور تر پارک بود اشاره کرد و گفت:
- ماشین من چی میشه؟
- یکی از بچه‎‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎فرستم که بیاد ببره.
فاطیما سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد و از پنجره‎‎‎‎‎‎ی ماشین به بیرون نگاه کرد، ماشین رو روشن کردم و از پارک بیرون اومدم، با سرعت نه‎‎‎‎‎‎چندان زیادی روندم، بعد از ده‎‎‎‎‎دقیقه که هردوی ما سکوت کرده بودیم، من سکوت رو شکستم و گفتم:
- همین الان باهاش تماس بگیر و بهش بگو، نمی‎‎‎‎‎‎زارم یک بچه‎‎‎‎‎ی بی‎‎‎‎‎گناه دیگه بدون پدر بزرگ بشه.
فاطیما با صدای لرزونی گفت:
- من این بچه رو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام، دوست ندارم برای این‎‎‎‎‎که بیاد واسه بچه‎‎‎‎‎‎ش پدری کنه بهش التماس کنم.
عصبانی مشتم رو به فرمون کوبیدم و با عصبانیت گفتم:
- د آخه لعنتی.
مکثی کردم و آروم‎‎‎‎‎‎تر گفتم:
- دوستش داری؟
فاطیما آروم گفت:
- آره.
- خوب پس بنظر تو الان اون بنده‎‎‎‎‎ی خدا حق نداره که بدونه قراره پدر بشه؟
فاطیما نگاه ترسیده‎‎‎‎‎‎ای بهم کرد و گفت:
- اگه قبول‎‎‎‎‎‎مون نکنه چی، اگه مارو نخواد چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- ببین فاطیما چرا داری قصاص قبل از جنایت می‎‎‎‎‎کنی آخه خواهر من، تو بهش بگو اگر قبول نکرد ما یک فکر دیگه درموردش می‎‎‎‎‎کنیم.
فاطیما مکثی کرد و با دست‎‎‎‎‎‎های لرزونش گوشیش رو از توی کیفش در آورد، ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و منتظر بهش نگاه کردم، گوشی رو گذاشت روی بلندگو، بعد از پنجمین بوق صدای مردونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدرام پشت تلفن پیچید.
- الو، بفرمائید؟
فاطیما مکث طولانی‎‎‎‎‎‎ای کرد و با صدای گرفته‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- الو، منم فاطیما.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرام که انگار تعجب کرده بود خیلی زود و با نگرانی گفت:
- تویی فاطیما، معلوم هست تو کجایی، پس چرا هرچی باهات تماس می‎‎‎‎‎گرفتم و ایمیل می‎‎‎‎‎‎زدم جوابم رو نمی‎‎‎‎‎‎دادی؟
فاطیما آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- یکم کار برام پیش اومد و چند وقتی هست اومدم ایران.
پدرام با مهربونی گفت:
- حالت خوبه، چرا انقدر صدات گرفته‎‎‎‎‎‎ست؟
فاطیما نگاهی گذرا به من انداخت ولی خیلی زود نگاهش رو از من گرفت و به از پنجره به بیرون خیره شد، فاطیما با دودلی گفت:
- پدرام.
- جانم عزیزم، چی شده، داری نگرانم می‎‎‎‎‎‎کنی؟
- حاضری به خاطر من مسلمون بشی؟
پدرام تک‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- یادمه بهم گفتی دین من باعث نمیشه تو دیدگاه دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای به من داشته باشی!
دست آزاد فاطیما که روی پاهاش بود مشت شد، با لحنی که سعی داشت خونسرد و آروم جلوه بده گفت:
- جوابم رو ندادی پدرام، حاضری مسلمون بشی؟
پدرام مکثی کرد و با مهربونی گفت:
- اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری دوستت دارم که بخوام هرکاری برات انجام بدم، خوب راستش مسلمون شدن هم خیلی فکر خوبیه.
لبخندی اومد روی لبم، هنوز ندیده از این پسره خوشم اومد، این‎‎‎‎‎‎طور که معلومه واقعاً مرده، فاطیما لبخند دلنشینی زد و آروم گفت:
- من ازت باردارم پدرام.
پدرام قهقه‎‎‎‎‎‎‎ای زد و با ذوق گفت:
- چی، یعنی دارم بابا میشم، وای خدای من، باورم نمیشه.
- سه روز پیش متوجه شدم که باردارم، خوب راستش همین امروز تصمیم داشتم بچه رو سقط کنم.
پدرام با ناراحتی گفت:
- اگه بچه رو سقط می‎‎‎‎‎کردی هیچ‎‎‎‎‎وقت نمی‎‎‎‎‎بخشیدمت فاطیما، اماّ چرا؟
- چون فکر نمی‎‎‎‎‎‎کردم که خوش‎‎‎‎‎حال بشی و قبول کنی که مسلمون بشی.
***
ماشین رو توی حیاط پارک کردم و با مهربونی رو به فاطیما گفتم:
- دوست داری چیکار کنی؟
با کنجکاوی گفت:
- درمورد چی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- می‎‎‎‎‎‎‎خوای از بقیه پنهان کنی؟
مکثی کردم ولی بلافاصله گفتم:
- هر تصمیمی که بگیری این‎‎‎‎‎‎‎‎رو بدون من پشت‎‎‎‎‎‎تو هستم.
فاطیما لبخندی زد و گفت:
- از این‎‎‎‎‎که عصبانی نشدی و بهم پشت نکردی واقعاً ممنونم الکس؛ باور کن از همه بیشتر از خشم تو بود که ترسیده بودم.
صداش لرزید و با بغض ادامه داد.
- برعکس تصورات من مثل یک کوه پشتم بودی و ازم حمایت کردی، نزاشتی که حماقت کنم
دستش رو روی شکمش گذاشت و آروم نوازش کرد.
- و بچه‎‎‎‎‎‎‎مو از بین ببرم، تو بهم معرفت و مردونگی رو امروز به صورت خیلی واضح نشون دادی.
لبخندی گرم و مهربون اومد روی لبم.
- از وقتی که خیلی کوچیک بودی خودم بزرگت کردم، نه مثل خواهر، بلکه برام مثل دختر خودم می‎‎‎‎‎‎مونی کوچولو.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آرومی کرد و گفت:
- سرمیز شام وقتی همه بودن اعلام میکنم که قراره یک کوچولو به عضو خانوادمون اضافه بشه.
***
ملیکا
از همون صبح استرس بدی افتاده بود توی جونم، از ترس این‎‎‎‎‎که شهاب متوجه بشه و من رو نبخشه داشتم دیونه می‎‎‎‎‎شدم، خدای من این فکر احمقانه از کجای سرم اومد که پنهانی به دیدار کمال بیام، پدر که متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی استرسم شده بود با مهربونی گفت:
- لازم نیست نگران باشی دخترم، اگرم خدایی نکرده شهاب فهمید خودم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎کنم و بهش میگم که خودم کمال و تمام حواسم بوده.
- باور کن بابا اگر بفهمه توی صورتم نگاه نمیکنه.
پدر خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- آنقدر به خودت استرس وارد نکن، عزیزک بابا.
پدر جلوی حیاط خونه پارک کرد و باهم پیاده شدیم، پدر قفل در حیاط رو باز کرد و منتظر موند تا من اول وارد بشم، زیرلب تشکری کردم و وارد حیاط خونه شدم، اون‎‎‎‎‎قدری حجم استرس توی وجودم زیاد بود که بدون توجه کردن به حیاط و خونه خیلی زود عرض حیاط رو طی کردم و رفتم داخل نشیمن، به ساعت توی دستم نگاهی انداختم، ده‎‎‎‎‎‎دقیقه به پنج عصر بود و الان‎‎‎‎‎ها بود که کمال برسه، بابی‎‎‎‎‎حالی نشستم روی یکی از مبل‎‎‎‎‎ها و به پدرم نگاه کردم که با مهربونی گفت:
- من میرم توی اتاقم، بهتره چشمم بهش نیافته چون اطمینان نمیدم که یک سیلی بهش نزنم.
با شرمندگی گفتم:
- ممنونم که روم رو زمین ننداختی بابا.
پدر لبخندی زد و از نشیمن بیرون رفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پنج دقیقه‎‎‎‎‎‎ای از رفتن پدر به اتاق می‎‎‎‎‎‎گذشت که صدای آیفون اومد، با عجله بلند شدم و با دکمه‎‎‎‎‎‎ی آیفون رو حیاط رو باز کردم، از پنجره‎‎‎‎‎‎‎ی نشیمن نگاه انداختم که کمال با یک دسته‎‎‎‎‎‎‎گلرز صورتی داشت به سمت نشیمن می‎‎‎‎‎اومد، به سمت در نشیمن رفتم و در رو باز کردم، کمال با دیدنم لبخند گرم و مهربونی زد و گفت:
- خوش‎‎‎‎‎‎حالم که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینمت عسل‎‎‎‎‎نباتم.
لبخندی زدم، دستم رو دراز کردم و دسته‎‎‎‎‎گل رو از کمال گرفتم، با مهربونی گفتم:
- خوش‎‎‎‎‎اومدی، منم از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎حالم.
به داخل خونه اشاره کردم و دوباره گفتم:
- بیا داخل، راحت باش به‎‎‎‎‎جای شهاب پدرم داخل اتاقه.
کمال گل رو به دستم داد و با قدم‎‎‎‎‎های آروم اومد توی نشیمن، خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- حاضرم شرط ببندم تو بهش نگفتی که قراره امروز هم‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم.
از خجالت گونه‎‎‎‎‎هام گر گرفت و با صدای آرومی گفتم:
- این‎‎‎‎‎طور بهتره، خدامی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه اگر شهاب می‎‎‎‎‎‎اومد چه بلای سر هردوی شما می‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد.
کمال خیلی صمیمی روی یکی از مبل‎‎‎‎‎ها نشست و نگاهی گذرا به فضای نشیمن انداخت.
- خونه‎‎‎‎‎ی خیلی دنج و قشنگیه.
- آره، من عاشق خونه‎‎‎‎‎ی پدرم هستم.
قبل از این‎‎‎‎‎که کمال چیزی بگه دوباره گفتم:
- چی میل داری؟
کمال لبخندی زد و با قاطعیت گفت:
- باور کن چیزی میل ندارم.
به مبل اشاره کرد و دوباره گفت:
- بهتره بشینی، هرچی باشه زیاد وقت نداریم.
نگاهی به ساعت توی دستش کرد و گفت:
- سه‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه پرواز دارم، زیاد وقت ندارم که بمونم.
به سمت مبل رفتم و نشستم، به استایل کمال نگاهی انداختم، پیراهن آستین بلند قهوه‎‎‎‎‎‎‎ای که جنس کتان داشت تنش کرده بود با شلوار کتان مشکی، موهاش رو حالت خیلی ساده‎‎‎‎‎‎ای داده بود و مثل گذشته یکم ته‎‎‎‎‎‎ریش داشت؛ تک‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- حالت چه‎‎‎‎‎طوره؟
- خوبم، قلبم همون‎‎‎‎‎‎جوریه، گاهی خوبه و گاهی خیلی درد می‎‎‎‎‎‎گیره.
کمال مکثی کرد و گفت:
- شهاب چی، تصمیم داری چیکار کنی؟
لبخندی زدم و با ملایمت گفتم:
- هفته‎‎‎‎‎‎ی دیگه ازدواج می‎‎‎‎‎کنیم.
 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دست کمال که روی پاهاش بودن مشت شدن، لبخند زورکی‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- اذیتت که نمی‎‎‎‎‎کنه؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- منظورم اینه، قدر تو می‎‎‎‎‎دونه؟
با لحنی آسوده‎‎‎‎‎‎خاطر گفتم:
- خیالت راحت کمال، شهاب من رو از هرکسی بیشتر دوست داره؛ خوب یک‎‎‎‎‎‎جورای من رو بیشتر از حد معمول دوست داره.
لبخندی اومد روی لبش و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشی، قلب مهربونت لیاقت خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو داره.
تا اومدم حرف بزنم زنگ آیفون به صدا در اومد، قلبم هری ریخت و با ترس به سمت آیفون رفتم، قبل از این‎‎‎‎‎که در رو باز کنم رو به کمال گفتم:
- خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم برو توی اتاق من، اگر شهاب باشه دردسر میشه.
کمال با خونسردی گفت:
- من جایی نمیرم و ترسی از شهاب هم ندارم.
پوفی کردم و با اکراه کلید آیفون رو فشار دادم، در حیاط به شدت باز شد و شهاب با عجله به داخل حیاط اومد و با عصبانیت فریاد زد.
- ملیکا.
آب دهنم رو قورت دادم و در نشیمن رو باز کردم، خداخدا کردم قبل از دعوای این دونفر پدرم متوجه شده باشه و بیاد، با ترس به شهاب نگاه کردم که از عصبانیت کبود شده بود و داشت می‎‎‎‎‎اومد سمتم؛ با تته‎‎‎‎‎پته گفتم:
- شهاب همه‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح میدم، خواهش‎‎‎‎‎میکنم آروم باش.
شهاب بدون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎این که به من توجه‎‎‎‎‎ای داشته باشه، آروم من رو کنار زد و به داخل اومد، رو به کمال با صدایی که از خشم می‎‎‎‎‎لرزید گفت:
- پسره‎‎‎‎‎ی وقیح، چه‎‎‎‎‎طور جرات کردی در کمال خونسردی به دیدن ملیکا بیای؟
کمال در کمال آرامش از روی مبل بلند شد و خونسرد گفت:
- نمی‎‎‎‎‎دونستم باید از جناب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎عالی اجازه بگیرم.
قبل از این‎‎‎‎‎که شهاب به کمال نزدیک بشه خودم رو بین‎‎‎‎‎شون انداختم و رو به شهاب گفتم:
- شهاب، لطفاً آروم باش، خواهش‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎کنم.
قلبم از ترس به کندی می‎‎‎‎‎زد، چشم‎‎‎‎‎هام یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لحظه هیچ‎‎‎‎‎جای رو ندید، کمال با عصبانیت به شهاب تشر زد و گفت:
- تو چه‎‎‎‎‎طور آدمی هستی، نمی‎‎‎‎‎بینی رنگ از صورت ملیکا پریده؟
به من اشاره کرد و گفت:
- کوری؛ نمی‎‎‎‎‎بینی داره از ترس سکته می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه؟
شهاب نگاهش رو از کمال برداشت و نگران به من نگاه کرد، با ترس بهم خیره شد، دست‎‎‎‎‎‎هاشو آورد بالا و صورتم رو قاب گرفت، با مهربونی گفت:
- باشه ستاره‎‎‎‎‎‎ی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شبم، من آرومم.
مکثی کرد و گفت:
- بهتره یکم بشینی تا رنگ به صورتت بیاد قربونت برم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که خودم‌هم به‌زور می‌شنیدم گفتم:
- باشه می‌شینم، اماّ قول بده آروم باشی.
شهاب چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید، دست‌هاش که دور صورت من قاب بود رو پائین اورد و یکی از دست‌هاشو توی موهاش فرو کرد، خدایا یعنی از این بهتر نمی‌شد الان من چه‌طوری از دل شهاب دربیارم؛ کمال تک‌سرفه‌ای کرد و با نگرانی رو به من کرد و گفت:
- ملیکا رنگ از صورتت پریده.
با دستش به مبل اشاره کرد و با مهربونی گفت:
- بهتره که بشینی عزیزم.
شهاب نوچی کرد و پوزخندی زد زیر لب فحشی نثار کمال کرد و با خشم و نفرت زیرچشمی به کمال نگاه کرد، برای این‌که هردوی اون‌ها رو از صدا نیارم با قدم‌های لرزون به سمت مبل‌دونفره‌ای رفتم و نشستم، شهاب رو کرد سمت کمال و تا خواست که حرفی بزنه قامت پدرم از پله‌ها پائین اومد و با عصبانیت گفت:
- اینجا چه‌خبره؟
کمال با دیدن پدرم لبخند گرمی زد و به سمت پدرم رفت، پدر که از دیدن کمال زیاد خوشنود نشده بود ولی چیزی به روی خودش نیاورد و به سمت کمال رفت، کمال دستش رو آورد بالا و رو به پدر گفت:
- سلام از دیدن‌تون خوش‌حالم آقا‌محسن.
پدرم لبخند کم‌رنگی زد و با اکراه با کمال دست داد، زیرلب گفت:
-ممنونم.
پدرم رو به شهاب کرد و یک‌تای ابروش رو انداخت بالا، با ملایمت گفت:
- چیزی شده، میشه بپرسم چرا خونه رو گذاشتید رو سرتون؟
شهاب که تا الان هم به‌زور جلوی خودش رو گرفته بود با دست به کمال اشاره کرد و با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت:
- من هیچ علاقه‌ای به این‌که همسرم با این آقا قرار ملاقات اون‌هم دور از چشم من گذاشتن ندارم.
کمال پوزخندی زد و با طعنه زیرلب گفت:
- باعث بدبختی و رنج‌عذاب ملیکا شده و تازه هنوز هم طلبکاره!
از دست تو کمال، بد حرفی زدی شهاب الان‌هاست که خون جلو چشم‌شو بگیره خونه‌رو، روی سرت خراب می‌کنه، حدسم درست از آب دراومد، شهاب با قدم‌های بلند و سریع خودش رو به کمال رسوند و مشت محکمی توی گونه‌ش زد، پدرم خیلی زود به خودش اومد و بین کمال و شهاب قرار گرفت، رو به شهاب کرد و با عصبانیت غرید.
- حق نداری تصمیم من رو زیر سوال ببری شهاب، بهتره بری توی حیاط تا آروم بشی.
کمال دستش رو بالا آورد و خون گوشه‌ی لبش رو پاک کرد، شهاب با حیرت گفت:
- کدوم تصمیم پدرجان؟
پدرم سینه‌شو سپهر کرد و با خونسردی گفت:
- من از ملیکا خواستم با کمال امروز تنهایی ملاقات داشته باشند، بهتره توهم با این موضوع که بردیا و ملیکا باهم پسردایی و دختر عمه هستن کنار بیای پسرم.
دست‌های شهاب مشت شدن، چند دقیقه توی همون حالت موند و خیلی سریع بدون این‌که چیزی بگه از خونه رفت بیرون و در حیاط با صدای بدی بسته شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم و با شرمنده‌گی به کمال نگاه کردم، بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- نمی‌خواستم که این‌جوری بشه متاسفم.
کمال لبخند مهربونی زد و اومد کنارم روی مبل نشست، با لحنی ملایم گفت:
- فدای سرت عسل‌نبات، شهابه دیگه کاری نمیشه کرد.
از این حجم از درک و شعور کمال لبخندی اومد روی لبم، پدر هم اومد روی یکی از مبل‌ها نشست و رو به کمال با احترام گفت:
- برای این اتفاق متاسفم.
کمال رو به پدرم لبخندی زد و گفت:
- اگه پای ملیکا وسط نبود می‌دونستم چه‌طوری باید از خجالت شهاب در بیام اماّ به ملیکا قول دادم که هر اتفاقی هم که بیافته خطای از طرف من سر نزنه.
پدر لبخندی زد و چیزی نگفت، کمال نگاهی به ساعتش انداخت و رو به من کرد و گفت:
- من دیگه باید برم عزیزم داره دیرم میشه.
***
دوساعتی از رفتن کمال می‌گذشت، چندباری با شهاب تماس گرفتم ولی گوشی‌شو خاموش کرده بود، از استرس کف دست‌هام عرق کرده بودن و پاهام گزگز می‌کردن، رو به پدرم با نگرانی گفتم:
- به نظرت من رو می‌بخشه؟
پدر دوتا بوقی زد و بلافاصله در عمارت الکس باز شد، رو به من لبخند گرم و مهربونی زد و گفت:
- الان رو یکم بهش حق بده دخترم ولی شهابی رو که من می‌شناسم فکر نکنم طاقت قهر با تو رو داشته باشه.
با یادآوری الکس قلبم تندتر زد، فقط همین کم بود الکس این قضیه رو بفهمه، دیگه باید خودم قبر خودم رو با دست‌هام می‌کندم، پدر ماشین رو پارک کرد و باهم از ماشین پیاده شدیم، توی دلم داشتم صلوات می‌فرستادم که شهاب آقایی کرده باشه و چیزی به الکس نگفته باشه؛ پشت سر پدرم وارد نشیمن شدم، الکس به همراه آنجلا و رز توی نشیمن بود، تا چشمش به من افتاد از روی مبل بلند شد و اومد سمتم، صورتش از عصبانیت کبود شده بود، با صدای دورگه و عصبانی گفت:
- وای به حالت ملیکا.
بازوم رو گرفت توی دستش که پدرم با عصبانیت رو به الکس گفت:
- هیج‌کدوم تون حق ندارید ملیکا رو سرزنش کنید.
الکس که از خشم می‌لرزید گفت:
- چی، نباید سرزنش کنم، هیچ می‌فهمید چیکار کردید؟
مکثی کرد و فریاد زد.
- هیچ می‌دونید این پسره‌ی احمق که شما دوتا بهش اعتماد داشتید قرار بوده چیکار کنه؟
پدر خونسرد شونه‌شو بالا انداخت و گفت:
- برام مهم نیست چیکار می‌خواسته انجام بده.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- و اینم بگم هیچ‌کس حقی نداره دخترم رو اذیت کنه گفته باشم.
الکس که متوجه‌ی حال دگرگونم شد یکم آروم‌تر شد و با لحنی که کمی ملایم شده بود رو به پدر گفت:
- قسم می‌خورم نمی‌خوام که ملیکا رو سرزنش کنم فقط قصد دارم باهاش یکم خصوصی صحبت کنم همین.
با صدایی که به‌زور خودم می‌شنیدم گفتم:
- بهتره بریم اتاق من.
پدرم زیرلب گفت:
- باشه اماّ وای به حالت اگه حالش بد بشه.
الکس سرش رو تکون داد، به همراه الکس رفتیم سمت اتاقم، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، بی‌حال و با بدنی سست نشستم روی تخت و به الکس نگاه کردم که بدون مقدمه و با بی‌رحمی گفت:
- قبل از هرچیزی اینو بهت بگم که شهاب رفت.
از شنیدن حرفی که الکس زد قلبم هری ریخت، تپش قلبم بالا رفت و درد وحشت‌ناکی توی سینه‌ام پیچید، با ناباوری گفتم:
- چی، کجا رفت؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکس اومد کنارم روی تخت نشست، دستم رو توی دستش گرفت و آروم نوازش کرد، از خشم و عصبانیت چندلحظه پیش توی چشم‌هاش خبری نبود، به‌جاش داشت با نگرانی بهم نگاه می‌کرد، از تصور این‌که شهاب ترکم کرده قطره‌ی اشکی روی گونه‌م پایین چکید، با بغض گفتم:
- شهاب من رو ترک کرد، بازم منو تنها گذاشت؟
الکس من رو توی آغوش خودش کشید و موهام رو نوازش کرد با مهربونی گفت:
- نگران نباش جیگر‌گوشم، شهاب ترکت نکرده فقط خیلی عصبانی بود نمی‌خواست خدایی نکرده دلت رو بشکنه برای همین با من تماس گرفت و گفت چندروزی رو میره شمال تا یکم آروم بشه.
بی‌صدا گریستم، روحم انگار داشت از بدنم جدا می‌شد، حالم دست خودم نبود، چه‌طور همچین حماقتی رو انجام دادم، لعنت به من از اولش می‌دونستم اگه شهاب متوجه‌ی دروغم بشه عصبانی میشه، با صدای ناراحت الکس به خودم اومدم:
- چرا بهش دروغ گفتی ملیکا؟
آروم از بغلش بیرون اومدم و به چشم‌های آبی الکس نگاه کردم، با شرمنده‌گی گفتم:
- الکس باور کن از اولش دروغ نگفتم.
الکس چشم‌هاشو باریک کرد و کنجکاو پرسید.
- از اولش واسم تعریف کن بدون هیج دروغی.
همه‌چیز رو مو به مو واسه الکس تعریف کردم و دلیلمم برای این‌که چرا از دقیقه‌ی آخر به شهاب دروغ گفتم رو هم توضیح دادم، الکس نیشخندی زد و گفت:
- از اونی که فکر می‌کردم آب زیرکاه‌تره، پسره‌ی موزی.
یک‌تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
- راستی الکس منظورت از این‌که توی نشیمن گفتی قرار بوده یک‌کاری رو انجام بده چی بوده؟
الکس مکثی کرد و گفت:
- شهاب به من درمورد ملاقات تو و کمال گفته بود، من هم با مادرم صحبت کردم و بهش گفتم که تمام سیگنال‌های گوشی و لپ‌تاپ‌هاشو هک کنه، مادرم خیلی زود متوجه شد از تماس‌های کمال که از این قراره موقعیت رو بسنجه و تورو بدزده، من هم خیلی زود با شهاب تماس گرفتم و اون خودش رو با سرعت به تو رسوند، از اون‌طرف من با فرودگاه تماس گرفتم و اطلاع دادم که اگر کمال به غیر از مادرش هرکس دیگه‌ای رو سوار هواپیما کرد به من خیلی زود اطلاع بدن.
با تعجب و حیرت به الکس نگاه کردم، با اطمینان خاطر گفتم:
- الکس من حاضرم قسم بخورم کمال اصلا قصد همچین کاری رو نداشته چون فکر می‌کرد من قراره با شهاب به خونه‌ی پدرم برم.
الکس پوزخندی زد و گفت:
- گوشی شهاب رو هک کرده بود و متوجه شده بوده که شهاب پیش تو نیست و تو به همراه پدرت به خونه رفتی، مادرم طی این‌که تماس تلفنی کمال رو هک کرده بود متوجه شد.
تمام تنم از حماقتی که کرده بودم گر گرفت، هرچی هم که خودم رو لعنت کنم باز کمه، اماّ کاری که کرده بودم و نمی‌شد به عقب برگردم؛ دردی که توی قفسه‌ی سینه‌م بود داشت بدتر می‌شد و نفس کشیدن برام داشت هرلحظه دشوار‌تر می‌شد، الکس انگار متوجه‌ی حالم شد چون با نگرانی گفت:
- ملیکا، حالت خوبه؟
با سختی گفتم:
- خوبم.
الکس از روی تخت بلند شد و از روی میزعسلی که روش پارچ آب و یک لیوان قرار داشت یکم آب ریخت و لیوان رو گرفت سمتم، با دست‌هایی که هیچ جونی توش نبود لیوان رو با هزار زحمت از الکس گرفتم و چند جرعه خوردم.
با بغضی که داشت هرلحظه بیشتر و بیشتر خفه‌م می‌کرد گفتم:
- الکس، خواهش‌میکنم به شهاب بگو برگرده.
الکس دوباره کنارم نشست و شروع به صحبت کردن کرد، اماّ من هیچی از حرف‌هاش رو نمی‌فهمیدم، گوش‌هام داغ کرده بودن و پشت‌سرم شروع کرد به نبض زدن، چشم‌هام سیاهی رفتن و توی آغوش الکس از هوش رفتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تابیدن نور خورشید توی صورتم چشم‌هام رو باز کردم، تمام بدنم بی‌حس بود، نگاهی گذرا به اتاقم انداختم، شهاب کنارم دراز کشیده بود و غرق در خواب بود، با دیدن صورت مردونه‌ی شهاب لبخندی اومد روی لبم، اما لبخندم دوامی نیاورد و خیلی زود از صورتم پاک شد، با یادآوری اتفاق‌ها ظربان قلبم بالا رفت، خدایا من چه حماقتی کرده بودم، باید در اولین فرصت با کمال تماس بگیرم و حساب‌شو کف دست‌هاش بزارم، خیلی آروم بدون‌ این‌که شهاب رو بیدار کنم توی تخت نیمه‌نشسته شدم، محو چهره‌ی شهابم شدم، تک‌تک خطوط‌های صورتش رو برانداز کردم، یک‌حسی درونم رو قلقلک می‌داد که دستم رو دراز کنم و موهاشو نوازش کنم ولی مانع حس درونم شدم و بهتره بزارم که استراحت کنه، این‌طور که معلومه وقتی من توی آغوش الکس بی‌هوش شدم، حال بدم رو به شهاب اطلاع دادن و اون‌هم دلش نیومده که من رو توی این حال تنها بزاره، حس شرمندگی تک‌تک سلول‌های بدنم رو مثل پیچیک‌های گل گوشت‌هار در بر گرفته بود و داشت وجودم رو درون خودش می‌بلعید؛ گذشتن گذر زمان رو نفهمیدم چه‌طوری گذشت؛ شهاب چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدن من که نیمه نشسته بودم، با عجله نشست و با نگرانی و لحنی ترسیده گفت:
- حالت خوبه ملیکا؟
لبخندی مهربون اومد روی لبم، با عشق گفتم:
- وقتی تو کنارم هستی مگه میشه حالم بد باشه، مورفین‌من.
لبخند کم‌رنگی نشست گوشه‌ی لبش، سرش رو انداخت پائین و گفت:
- وقتی مادرم باهام تماس گرفت، گفت حالت مساعد نیست نزدیک بود همون لحظه پشت فرمون سکته کنم.
تک‌خنده‌ای کردم و دستم رو بردم بالا و گونه‌شو نوازش کردم.
- من بدون تو لحظه‌ای نمی‌تونم نفس بکشم وقتی الکس گفت رفتی، قسم می‌خورم برای یک لحظه روحم از تنم جدا شد.
شهاب نگاهش رو به چشم‌هام دوخت، مردمک چشم‌هاش از غم و ناراحتی بزرگ شده بودن، لبخند غمگینی اومد روی لبم و دوباره گفتم:
- وقتی با این نگاه طوفان زده‌ات نگاهم می‌کنی دلم می‌خواد همین‌جا توی آغوشت محو بشم، اصلاً می‌دونی چیه آقا شهاب، تو حق نداری به هیچ‌وجه من رو دیگه تنها بزاری!
مکثی کردم و گفتم:
- مفهوم شد؟
شهاب قهقه‌ای زد و گونه‌م رو محکم کشید، با مهربونی گفت:
- یک نفر هست که من دیوانه‌ی نگاهش شده‌ام، عاشق و شیفته‌ی چشم سیاهش شده‌ام، لرزه‌ی دست و دلم، هرتپش قلبم از اوست، محو لبخند بر آن صورت ماهش شده‌‌ام.
از این همه عشق و محبتی که شهاب نسبت به من داشت بیشتر از قبل عذاب‌وجدان توی وجودم ریشه کرد، بغض تلخی نشست توی گلوم، اشک چشم‌هام رو پر کرد، نگاهم رو از شهاب دزدیدم و به دکمه‌های پیراهنش نگاه کردم، با لحنی گرفته گفتم:
- بابت کاری که کردم واقعا از ته دلم ازت معذرت می‌خوام.
مثل این‌که بدجوری نمک پاشیدم روی زخم شهاب چون تازه یادش اومد و با لحنی تند و عصبانی گفت:
- فقط می‌خوام یک چیزی رو بدونم، چی پیش خودت فکر کردی، آخه لامصب تو با خودت نگفتی این‌جوری اگر من بفهمم قضیه از اینی که هست بدتر میشه؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- می‌دونم هرچی که بگی حق داری، الکس همه‌چی رو برام تعریف کرد، باور کن خودمم می‌دونم کارم یک حماقت محض بود.
شهاب برای حرفی که می‌خواست بزنه یکم دودل بود.
- فقط بهم بگو چی باعث شد برای دیدن کمال به من دروغ بگی؟
سرم رو آروم بالا گرفتم و به چشم‌هاش نگاه کردم، مثل دریای طوفان زده که تمام کشتی‌ها درونش غرق شدن داشت بهم نگاه می‌کرد، با صدای آرومی گفتم:
- چون ازت می‌ترسیدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...