Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل شهاب یکم مکث کرد و ادامه داد. - قبلش شاید ملیکا بخواد درمورد موضوعاتی باهاتون صحبت کنه. پدر یک تایابروش رو بالا انداخت و کنجکاو پرسید؟ - درمورد چه موضوعی؛ چرا بهم چیزی نگفت پس؟ من دوهزاریم افتاد که درمورد چه موضوعی ملیکا میخواد با پدر صحبت کنه، برای همین رو به پدر کردم و با کمی مهربونی گفتم: - امروز یکم خسته و تازه از راه رسیده بود، مطمئنم حرفهای زیادی قراره زده بشند. زیرچشمی به مادرم نگاه کردم، میدونم هنوزم یکم علاقه به پدر داره ولی خوب نه تنها من حتی یک بچهی یکماهه هم میتونه عشقی قدیمی و کهنهای رو درون چشمهای پدر ببینه؛ پدر خواست حرفی بزنه که فاطیما خمیازهای کشید و بالحنی خسته گفت: - برای امشب کافیه. از روی مبل بلند شد و رو به جمع گفت: - شب همهگی بخیر، صبح کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم. شهاب هم لبخند کمجونی زد و از روی مبل بلند شد، رو به من کرد و لبخند کمجونی زد. - حق با فاطیماست، فردا کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم، شب همهگی بخیر. پدر زیرلب آروم گفت: - آره فرار کنید، که مجبور نباشید زودتر از ملیکا به من حرفی بزنید. شهاب لبخندی زد و چیزی نگفت؛ مادرمم از روی مبل بلند شد و رو به پدر کرد و با مهربونی گفت: - محسن جان لازم نیست عجله کنی، بعضی از حرفها بهتره کمکم شنیده بشه. پدر لبخند محوی زد و از روی مبل بلند شد. - آره حق با توئه اماّ من آدم صبوری نیستم. *** شهاب "کمی گیجم کمی منگم عجیب است پریده بیجهت رنگم عجیب است تو را دیدم همین یک ساعت پیش برایت باز دلم تنگ است …" به چهرهی معصوم و زیبای ملیکا خیره شدم، دستم رو آروم بالا بردم و موهاش رو نوازش کردم، تمام چیزی که میخوام فقط و فقط توی ملیکا خلاصه میشه، صورتش رو، موهای خوش عطرش.. . لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل فکر اینکه ملیکا رو از دست بدم داشت دیوونم میکرد، تصور زندگی کردن بدون اون اونم دوباره اصلاً چیزی نبود که بتونم انجامش بدم؛ توی سرم پر از افکارهای مختلف بود از مادرم و محسن گرفته تا رابطهی الکس و دافنه، از همه پیچیدهتر همکاری من و الکس بود، هنوزم از خودم متعجبم بعد از اون همه اتفاقات چطور شد که من و الکس آنقدر بهم نزدیک شدیم، هنوز اونقدری به الکس اعتماد کامل نداشتم، مطمئن نیستم بعد از خوب شدن ملیکا باز همون روال قدیم پیش میره یا اینکه باید کینه و دشمنیهامون رو کنار بزاریم، اخلاقی که از خودم بیشتر میشناختم اینبود که زیاد آدم کینهایی نیستم و میتونم ببخشم و کنار بیام؛ حالا که الکس بازهم به دافنه برگشته دلیلی برای نفرت از من نداره یا شایدهم من اینجور فکر میکنم، از این موضوع مهمتر درمورد مادرم و محسن هستش که هنوز کامل در این مورد کنار نیومدم راستش رو اگه بخوام بگم دلم به هیچوجه راظی به این که محسن و مادرم ازدواج کنن نمیشه، اماّ از یک طرفی به اندازه کافی مادرم به گردنم حق داره و لایق اینکه بعد از این همه سال به عشقش برسه رو داره؛ اماّ آیا محسن قبول میکنه، شایدم مادرم رو فراموش کرده ولی با یادآوری همین چنددقیقه پیش توی اتاق جلسات لبخندی ناخودآگاه روی لبم اومد، با شنیدن اسم مادرم چهرهی محسن دقیقاً مثل یک کبوتری بود که از جفتش جداش کرده بودند و مجبور به ادامهی زندگیش بود. ملیکا رو آروم توی بغلم گرفتم و سرش رو بوسیدم، چشمهام گرم خواب شدن. *** با عشق به ملیکا نگاه کردم، روی صندلیه رو به آیینه نشسته بود و با برس داشت آروم موهای مشکی و براق شو شونه میزد، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش، پشت سرش ایستادم و به چهرهش توی آیینه نگاه کردم، نگاهش رو از روی موهاش برداشت و به چشمهام خیره شد، قلبم از این همه زیباییش فروریخت، خدایا نکنه باز دارم رویا میبینم، یا شاید سرابی خالیست، آب دهنم رو قوت دادم و با صدای لرزونی گفتم: - تو واقعاً اینجایی عروسک من؟ ملیکا لبخند مهربونی زد و با محبت گفت: - معلومه که اینجام، مگه غیر از آغوش تو جایی هم دارم که برم. باشنیدن صداش آهی از سر آسودگی کشیدم، قلبم خیالش راحت شد که این ملیکا واقعیه و خیالی نیست، آیا میشه در جسم کسی حل شد، میشه روح و جسمت رو درون کسی حبس کرد؟ - ملیکا. - جانم؟ - تو نتها جسمم، نتها قلبم، تو روحمم دیوانهوار عاشق کردی دختر. ملیکا لبخندی زد و با صدایه بچهگونه گفت: - توهم شاهزادهی قلب منی، مرد چشم آسمونی. خندهای از سر شوق کردم، ملیکا همیشه بهم میگفت شهاب این نامردیه که چشمهات آنقدر خوشرنگه تو حق همه رو خوردی به خدا، چرا باید چشمهات رنگ آبی آسمونی باشند آخه؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل با صدای گوشیم نگاهم رو از چهرهی زیبای ملیکا گرفتم، رفتم سمت تخت و گوشیمو برداشتم، پارسیا بود که داشت تماس میگرفت، تماس رو جواب دادم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم. - الو سلام پارسیا جان. مثل همیشه با صدای پر از انرژی گفت: - سلام آقا شهاب، داداش میگم چرا نیومدی هنوز منتظرتم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت یازده بود، خندهمو خوردم و با مهربونی گفتم: - چشم روی چشمم، دیشب یکم کار واسم پیش اومد تا دیر وقت بیدار بودم، تا یکی دوساعت دیگه پیشتم داداش. - باشه پس برای ناهار منتظرتم. با یادآوری پیکنیک آنجلا خانوم گفتم: - پارسیا جان برای ناهار زحمت نکش فکر نکنم وقت بشه، چندجایی کاردارم. - تعارف میکنی شهاب جان؟ - من با تو تعارف ندارم، اماّ اگه وقت کردم تا ناهار حتماً میمونم. - باشه پس من منتظرتم. - خدانگهدار. - خداحافظ. گوشی رو قطع کردم که ملیکا با کنجکاوی داشت بهم نگاه میکرد، لبخندی زدم و گفتم: - یکی از همکارامه، خیلی وقته کارها عقب افتاده باید یکم بهشون رسیدگی کنم. ملیکا از روی صندلی بلند شد و آروم به سمتم اومد، با محبت و یکم شیطنت که توی چشمهاش بود یکی از دستهاش رو بالا آورد و صورتم رو نوازش کرد. - یعنی مطمئن باشم دسیسهای بر علیه کمال نیستش؟ خندهای کوتاه کردم و برای اینکه خیال ملیکا رو راحت کنم گفتم: - خیالت راحت عروسک. - خوب پس حالا که آقا شهاب کار بدی قرار نیست انجام بده، بهتره بریم پایئن صبحانه بخوریم. - آره عزیزم بریم. باهم از اتاق بیرون رفتیم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادیم، در کمال تعجب الکس، محسن و بقیههم تازه از خواب بیدار شدند و تازه سر میز صبحانه اومدند، پس دیشب ن تنها برای من برای همه شب پر از فکر بوده، من و ملیکا رو به جمع کردیم و با صدای بلند سلامی کردیم و رفتیم سمت میز، یک صندلی رو برای ملیکا عقب کشیدم، ملیکا زیرلب تشکری کرد و نشست، صندلی رو آروم بردم جلو و یک صندلی در کنار ملیکا برای خودم عقب کشیدم و نشستم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل صبحانه رو در سکوت خوردیم و کسی چیزی نگفت، از این قرار معلومه همه یا خیلی خسته هستن یا میترسند نکنه صحبتی بکنند که ملیکا یا دافنه بویی از نقشههای پلید ما ببرند، تکسرفهای کردم و رو به آنجلا کردم و گفتم: - راستش شرمنده آنجلا خانوم شاید من نتونم خودم رو برای پیکنیک برسونم، امروز یکم دیر از خواب بیدار شدم برای همین به کارها نشد کامل رسیدگی کنم. الکس در تایید حرفم گفت: - آره مامان حق با شهابه منم یکم کار دارم باید بهشون رسیدگی کنم، تا عصر طول میکشه. آنجلا پشت چشمی نازک کرد و با لحنی که معلوم بود یکم ناراحت شده رو به الکس گفت: - باشه اشکال نداره، یک روز دیگه میریم. بعد رو کرد به ملیکا و بالخند گفت: - دخترم امروز واسه ساعت سه وقت دکتر داری، قراره آزمایش و اکو بدی. ملیکا لبخند روی صورتش پاک شد، با لحن غمگینی گفت: - لازم به زحمت نیست، کمال بهترین دکتر رو. نذاشتم ادامهی حرفش رو بزنه، با محبت گفتم: - ایران بهترین جراحهای قلب رو داره، بهتره این دکتری رو آنجلا میگه ببینتت. - اگه اینطور سلاح میدونید مشکلی نیست این دکتر هم ببینه منو، اماّ مطمئنم حرفی رو میزنه که همون دکتر زد. محسن آهی کشید و با ناراحتی گفت: - زبونت رو گاز بگیر دخترم، تو باید خوب بشی، نه برای خودت. اشارهای به جمع کرد و ادامه داد. - برای این که ما به بودنت احتیاج داریم و باید تمام تلاش خودت رو در این مورد انجام بدی. ملیکا لبخند مهربونی زد و گفت: - تمام تلاشم رو میکنم که زنده بمونم، این رو قول میدم. با یادآوری خواستگاریای که دیشب از ملیکا کردم لبخند پهنی اومد روی لبم رو به الکس و محسن گفتم: - از این حرفا گذشته، باید خبر مهمی رو بدم، مبارک باشه قراره دامادتون بشم. الکس پوقی زد زیر خنده و رو به ملیکا گفت: - دختر حداقل یکم ناز میکردی، واجب بود همون دیشب بله رو بگی؟ ملیکا از شرم سرخ شد و از خجالت سرش رو پایین انداخت، محسن لبخند گرمی رو به من زد و گفت: - مبارکتون باشه پسرم ولی قبلش هم با تو و هم با دخترم باید جدا جدا صحبت کنم. - شما اختیار داری آقا محسن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل محسن باز رو به ملیکا با لحن کنجکاو پرسید. - راستی دخترم تو قراره در مورد موضوعی با من صحبت کنی؟ ملیکا اول یکم گیج شد و بعدش که انگار موضوع تازه یادش اومده باشه با لبخند مهربونی گفت: - آره پدر جان بعد از صبحانه اگه وقت داری باهم یکم صحبت کنیم. محسن معلوم بود که یکم استرس گرفته ولی زیاد چیزی به روی خودش نیاورد و با محبت رو به الکس کرد و گفت: - میگم پسرم من قبل از اینکه همکارت بیاد وقت دارم که با ملیکا صحبت کنم؟ الکس نگاهی به ساعت توی دستش انداخت و خونسرد رو به محسن گفت: - آره راحت باشید، علیحیدر قراره ساعت چهار بیاد. محسن سرش رو به نشونهی باشه تکون داد؛ ملیکا یکم خم شد طرفم و با صدای خیلی خیلی آروم گفت: - حاضرم قسم بخورم یک کاسهای زیر نیم کاسهی شما هست، هرچی که هست من به زودی میفهمم. لبخندی زدم و از زیرمیز دستش رو که روی پاهاش بود گرفتم توی دستم، و با مهربونی رو بهش گفتم: - قرار نیست اتفاق بدی بیافته عزیزم. دستش رو از دستم کشید بیرون و با ناراحتی و یکم حرص گفت: - آره حالا تا ببینم تا کی این حرفت دوام داره. *** ماشینم رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم، همین که پاهام رو روی زمین گذاشتم سرم گیج رفت و چشمهام چیزی رو ندید، دستم رو گذاشتم روی ماشین و آروم به ماشین تکیه دادم تا نیافتم، لعنتی صبح یادم رفته بود قرصهام رو بخورم، چندنفس عمیق کشیدم، کمکم دیدم بهتر شد و سرگیجهم از بین رفت، تکیهام رو از ماشین گرفتم و با قدمهایی که سعی میکردم مثل همیشه محکم و استوار باشه به سمت آسانسور رفتم، وارد آسانسور شدم و دکمهی طبقهی دهم رو زدم، با بسته شدن در آسانسور موزیک ملایمی پخش شد، برگشتم و به چهرهی خودم توی آیینه نگاه انداختم، لعنتی، زیر چشمهام بیش از اندازه گود رفته بود و رنگ صورتم حسابی پریده بود، لبهام تیره شده بودن، پوفی کردم و نگاهم رو از چهرهم توی آیینه گرفتم، الان که ملیکام پیدا شده و دوباره به عشقم رسیدم باز میشم همون شهاب سرحال و سرزنده، تنها نگرانیم فقط برای سلامتیه ملیکاست که اونم توکل بر خدا درست میشه. از آسانسور بیرون اومدم و رفتم سمت دفتر پارسیا، از آخرین باری که اومدم اینجا یکسالی میگذره، معلومه توی این مدت حسابی به اینجا رسیدگی کردن چون بعضی از جاها تعمیر شده بودن و فضایه کلاسیکی درست کرده بودن، رسیدم به اتاق پارسیا تا خواستم که دربزنم منشی زودتر گفت: - آقا چندلحظه صبر کنید، کجا سرتون رو انداختین پائین دارین همینجوری بدون هماهنگی وارد اتاق میشین؟ یکتای ابروم رو انداختم بالا و با غرور برگشتم سمت منشی جوون که معلوم بود تازه اومده و من رو نمیشناسه، نیشخندی زدم و با غرور گفتم: - لازم به هماهنگی نیست خانوم جوان، من شهاب سلطانی هستم خود آقای محرمی و کل کارکنان اینجا من رو میشناسند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل با شنیدن اسمم رنگ از صورت منشی پرید و از روی صندلی با عجله بلند شد و خیلی سریع تند تند گفت: - ای وای آقای سلطانی معذرت میخوام، من تازه شروع به کار کردم و شمارو نشناختم، بیادبی بنده رو ببخشین. سرم رو تکون دادم و خونسرد گفتم: - اشکالی نداره، اماّ آخرین بار باشه. - چشم آقا. نگاهم رو ازش گرفتم و دوتا تقه به در زدم که صدای پارسیا اومد. - بیا داخل. دستگیرهی در رو پائین کشیدم و در رو باز کردم، پارسیا پشت میز نشسته بود که با دیدن من از روی صندلی بلند شد و با خوشحالی گفت: - به آقا شهاب. رفتم داخل اتاق و در رو بستم، رفتم سمت پارسیا و دستم رو به نشانهی دست دادن بردم بالا و با لبخند گفتم: - دلم برات تنگ شده بود پسر. پارسیا دستش رو آورد بالا و باهم دست دادیم، به مبلهای داخل اتاق اشاره کرد و با احترام گفت: - به خدا که دل به دل راه داره، بشین داداش که حسابی قراره سوپرایز بشی. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم، پارسیا هم رفت رو به روم نشست و با محبت و دلتنگی گفت: - خیلی بیمعرفت نشدی داداشم، چرا سراغی از من نمیگرفتی؟ یکم مکث کردم و شرمنده گفتم: - خیلی درگیر بودم یک سری مشکلات پیش اومد. - انشالله هرجا که هستی تنت سلامت باشه داداش. - منونم داداشم. از روی مبل بلند شد و رفت سمت میز و تلفن رو برداشت، رو کرد سمت من و گفت: - چی میل داری آقا شهاب؟ - ممنون چیزی نمیخورم. اخم ریزی کرد و گفت: - اینجور که نمیشه، زیادی داری غریبی میکنی داداشم. لبخندی زدم و برای اینکه ناراحت نشه گفتم: - یک قهوهی ترک، شیرین باشه. پارسیا چشمکی زد و با خنده گفت: - هیچوقت سلیقهت عوض نمیشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - از نظرم هر آدمی باید به سلیقههای اولیهای که داشته احترام بزاره. پارسیا سفارش دوتا قهوهی ترک شیرین و دوتا کیک شکلاتی داد و اومد روی همون مبلی که قبلاً نشسته بود نشست، با لحنی پر از انرژی و شاد گفت: - قبل از همهچی بگو ببینم، یک شیرینی عروسی نمیخواهی با من بدی، پسر تو چرا دم به تله هیچ دختری نمیدی؟ تکخندهای کردم و با یادآوری چهرهی دلنشین ملیکا لبخندی اومد روی لبام. - خوب باید بگم که خیلی زود شیرینی عروسی رو میخوری، چون چندسالی هست دختری پیدا شده که قلب داداش شهاب تو بدزده ببره. - پس این دختر خیلی خوششانسه. - در اصل این منم که شانس بهم رو کرد. - پس باید دختر خیلی خوبی باشه، انشالله به پاهای هم دیگه پیر بشید داداش. - ممنونم، تو در چهحالی، کسی هنوز توی قلب نرفته؟ پارسیا خندهایی کرد و سرش رو خاروند. - ای بابا، کسی پیدا نمیشه که دلباختهی من بشه. خواستم حرفی بزنم که دوتا تقه به در خورد و بعد از مکث خیلی کوتاهی در اتاق باز شد، همون منشی که در اتاق همدیگه رو دیدیم، با یک سینی اومد توی اتاق؛ دختر ریزنقش و ریزهمیزه، با چهرهای معمولی، اول اومد سمت من، فنجون قهوه و کیک رو گذاشت روی میز رو به روی من، زیرلب با لحن آروم گفت: - چیز دیگهای احتیاج دارید آقا؟ با جدیت گفتم: - نه. رفت طرف پارسیا و فنجون قهوه و کیک رو برای اون هم مثل من گذاشت روی میز و رو به پارسیا گفت: - امر دیگهای دارید آقا؟ - نه ممنون. بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، به ساعت توی دستم نگاه کردم، ساعت یک بود، کمکم داشتم بیقرار ملیکا میشدم لعنت به من خدایا چرا یهو دلم شور افتاد، باید قضیهی این کمال رو زودتر میفهمیدم و برمیگشتم خونه اصلاً طاقت دور موندن از ملیکا رو نداشتم نه الان نه هروقت دیگه، رو به پارسیا کردم و گفتم: - بگو ببینم پارسیا، چیها از این آقا کمال سعادت دستگیرت شد. پارسیا با شنیدن اسم کمال هیجانش صدبرابر شد و با شیطنت گفت: - از اونی که حد تصورت هم هست زندگیش پیچیدهتره. کلافه پوفی کردم و گفتم: - خوب؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل یکم مکث کرد و گفت: - اونجور که معلومه وقتی کمال یا همون بردیا، بیستسالش بوده پدرش به طور خیلی وحشتناکی کشته شده، طبق تحقیقات قاتل پیدا نشده و از همون موقعه رفتار و کارهای بردیا مشکوک شده، گفته شده حتی برای خاکسپاری پدرش حاضر نشده، مادرش هم بعد از مدتی ناپدید شده و هیچ خبری ازش نشده. به اینجا که رسید کمی مکث کرد و نفسی تازه کرد و ادامه داد. - بعضی از افراد که دور اطراف خونهی اونها زندگی میکردن گفتن که بردیا اصلاً روابط خوبی با پدرش از همون کودکی نداشته و گفته شده شاید قتل پدر بردیا کار خودش بوده، بعضی های دیگه هم معتقد هستند بعد از کشته شدن پدر بردیا اون رفته توی کار خلاف ولی این فقط در حد فرضیهست و هنوز مدرکی ثابت نشده. لبخند شیطانیای اومد روی لبهام، وای کمال بیچارت میکنم پسر، باید تقاص اینکه ملیکا رو از من دور کردی پس بدی، تکتک اون لحظاتی رو که عذاب میکشدم، درد میکشیدم و بیماریم بدتر شد رو پس بدی؛ خم شدم و فنجون قهوهم رو برداشتم، با لذت جرعهای رو ازش خوردم و گفتم: - اسم و فامیلیه مادرش چی بوده؟ - نرگس خدادادی. - چیها ازش تونستی به دست بیاری؟ - اونجوری که همسایههای قدیمی توی پرونده گفتن، مریضی اماس داشته، مثل اینکه هرشب با همسرش دعواشون میشده و زن بیچاره تا جایی که دیگه صداش در نیاد کتک میخورده، اجازه رفت و آمد با هیچ کدوم از همسایهها و فامیل رو هم نداشته. موضوع از چیزی که نشون میداد خیلی سادهتر بود، صددرصد مطمئنم قاتل پدر بردیا کسی نیست غیر از خودش، فقط میمونه قضیهی مادرش که اون رو باید حل کنم. - یک لطف دیگهای هم باید برام بکنی. پارسیا لبخندی زد و گفت: - تو جونم رو بخواه داداش. -تحقیق کن ببین قبل از این که نرگس ناپدید بشه پیش کدوم دکترها میرفته و چه نخسههای میگرفته. - چشم داداش تا فردا حتماً پرسجو میکنم بهت خبرش رو میدم. - این خوبی تو فراموش نمیکنم پسر. - بیشتر از اینها بهم خوبی کردی، اونقدری زیر دینت هستم که حالا حالا جبران نمیشه. *** سوار ماشین شدم و از پارکینگ رفتم بیرون، باید با الکس در مورد این موضوع صحبت میکردم، گوشیمو برداشتم که شمارهشو بگیرم، یک دفعه یادم اومد امکانش هست که گوشیهامون رو هک کرده باشند، گوشی رو انداختم روی صندلیه شاگرد و به رانندگیم ادامه دادم، با تصور ازدواج با ملیکا لبخندی اومد روی لبهام، بعد از این همهسال سختی بلخره قراره بهش برسم؛ حرفهای دیشب توی سرم مرور میشدند، {آنجلا: میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟} لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل سرم تیری کشید، دردش از سرم به چشمهام زد، حدقهی چشمهام داشتن از درد منفجر میشدن، فکر وحشتناکی توی سرم اومد، به انشگتر فیروزهی دستم نگاه انداختم، ذهر توی نگین قادر بود هر موجود زندهای رو توی دهدقیقه بکشه؛ زندگی که هیچ، بهشت خداوند رو هم بدون ملیکا نمیخوام، زمینی رو که ملیکا توش نفس نکشه به چه درد من میخوره، خدایا بیا یکبارم که شده برای آخرین بار یک فرصت بهم بده، قسم میخورم به بزرگیه خودت قسم میخورم، ملیکارو اگربهم ببخشی تمام خلافم رو میزارم کنار، فقط بهم قول بده ملیکا طوریش نمیشه، تمام زندگیم رو فدای هرچی که تو بگی میکنم؛ با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیمو برداشتم، مادرم بود که داشت تماس میگرفت. - الو جانم مامان؟ - خوبی پسرم، حالت چهطوره؟ از نگرانی مادرم خندهم گرفت، سابقه نداشت که نگران حالم بشه، اگرم که نگران میشد به روم چیزی نمیآورد. - خیر باشه مامان، سابقه نداره نگرانم بشی؟ مامان با دلخوری گفت: - بگو ببینم باید از تو اجازه بگیرم نگران پسرم بشم یا نه؟ - نه مامان نگفتم که باید اجازه بگیری، فقط یکم تعجب کردم همین. مادر آهی کشید و گفت: - بهتره به جای اینکه به من متلک بندازی جواب سوالی رو که ازت پرسیدم رو بدی. توی خیابانی که عمارت الکس بود پیچیدم و گفتم: - زیاد تعریفی نیستم، یکجورایی به زور سرپام. مکثی کرد و عصبی گفت: - شهاب این همه فعالیت برای تو خوب نیست، بهتر نیست یک مدت فقط استراحت کنی؟ حرف مادرم رو نشنیده گرفتم و با خوشحالی گفتم: - ببینم نمیخواهی به پسرت تبریک بگی؟ مادرم خندهای کرد و گفت: - خیلی افتضاح حرفم رو پیچوندی. - جدی میمیگم مامان! دوتا بوق زدم که نگهبان عمارت در رو باز کرد. - به ملیکا درخوست ازدواج دادی؟ - آره. - قبول کرد؟ با تعجب پرسیدم. - مگه قرار بوده قبول نکنه؟ - نه منظورم این نبود پسرم، انشالله پسفردا که اومدم ایران به رسم احترام مراسم خواستگاری رو انجام میدیم، دوست دارم بهترین مجلس رو برای دامادی پسرم برگزار کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل از تصور حرفی که مادرم زد قلبم لبریز از هیجان شد. " چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو م**س.ت.. . که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست.. ." ماشین رو پارک کردم توی حیاط عمارت و گفتم: - انشالله. با کمی مکث و دودلی پوفی کردم و گفتم: - ملیکا میخواد همهچی رو محسن بگه، شاید تا الان هم گفته باشه! مادرم مکث طولانیای کرد و آهی کشید، وجدانم از این همه بیعدالتیه خودم به درد اومد، سعی کردم لحن طعنهآمیزی رو که بیان کردم رو اصلاح کنم و با ملایمت دوباره گفتم: - محسن دیشب وقتی فهمید قراره بیای ایران خیلی بیقرار شد، حاضرم قسم بخورم داشت دیوونه میشد از دلتنگیت. مادرم معلوم بود داره بغض توی گلوش رو فرو میده و با صدایی که مثلاً سعی داشت کنترل کنه که نلرزه گفت: - میترسم، از اینکه بیقراریه چشمهاش نه از روی دلتنگی، بلکه نفرت و حس تلخ گذشته باشه. از رنجی که توی صدای مادرم بود بندبند وجودم به درد اومد، با خاطرجمعی و مهربونی گفتم: - مادر من، تاجسرم، من به عنوان یک آدم عاشق نگاه یک آدمی که دلتنگ یارش باشه رو میتونم تشخیص بدم. چندثانیهی مکث کردم و دوباره گفتم: - خودت از هر کسی بهتر میدونی که من در گذشته اصلاً راظی به اینکه تورو در کنار محسن ببینم نمیشدم، پس این رو بهت از ته دلم میگم، بعد از گذشته تمام این سالها میشد عشق رو در نگاه محسن دید. - پسرم تو از هر چیزی برام باارزشتر هستی، این رو بدون که حاضر نیستم تورو با هیچچیز توی دنیا عوض کنم. قطرهی اشکی بدون اینکه اختیاری داشته باشم روی گونههام اومدن، حرف مادرم رو با تمام سلولهای بدنم قبول داشتم، چون بارها بهم ثابت کرده بود، تمام اینسالها هم برام پدری کرد و هم برام مادر بود. با قدردانی و مهربونی گفتم: - تو برام توی تمام اینسالها چیزی کم نزاشتی مامان، بعد از این همه زحمتی که برام کشیدی، حقت هست که طعم عشق رو دوباره احساس کنی و خوشبخت بشی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - این رو هم بدون من از تهقلبم برات خوشحالم مامان. - دوستت دارم پسرم. - منم دوستت دارم مامان. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** ملیکا به چشمهای پر از اشک پدرم خیره شدم، خدای من تمام اینسالها چه درد و عذابی رو تحمل میکرده، الان بیشتر از هر لحظهای درک میکنم که چرا هیچوقت نتونست که مادرم رو دوست داشته باشه؛ رفتم کنارش نشستم و آروم بغلش کردم، با صدای آروم و ملایمی گفتم: - بهتره یکم خودت رو خالی کنی پدر. پدرم من رو محکم توی آغوشش کشید و بیصدا شروع کرد به گریه کردن، بدنش توی آغوشم از گریه میلرزید، با دستم پشت کمرش رو ماساژ دادم تا شاید یکم آرومتر بشه، کاشک میمردم و این لحظهی شکستن پدرم رو نمیدیدم، قلبم به درد اومد از این همه بیعدالتیه دنیا. یکم که آرومتر شد از آغوشم بیرون اومد و با دستهاش صورتم رو قاب گرفت، چشمهای آبیه پدرم از فرط گریه کردن قرمز شده بودن، نگاهش مثل دریایی بود که طوفان زده شده بود، با صدایی که به زور میشنیدم گفت: - دخترم، نمیدونی تمام اینسالها چی کشیدم، چیها درمورد رز به فکرم اومدن. نفس کشیدن براش سخت شده بود، دستهام رو آوردم بالا و دستهای پدرم رو که رو صورتم بودن رو آروم نوازش کردم و با محبت گفتم: - پدر من بیشتر از هر کسی میدونم در فراق عشق بودن یعنی چی. پدر که انگار حجمی از خاطرات به مغزش هجوم آورده باشند ناگهانی از روی تخت بلند شد و عرض اتاق رو طی کرد، تند تند زیر لب گفت: - وای خدای من، تمام اینسال ها از خشمی که توی قلبم بود مادرت رو عذاب دادم. ایستاد و با عذابی که مثل آتش جهنم داشت وجودش رو میسوزند نگاهم کرد، حال خودم دست کمی از پدرم نداشت ولی الان موقعهی نبود که کم بیارم باید به پدرم روحیه میدادم، هرچی بود گذشتهها گذشته و بهتره در همون گذشته هم باقی بمونه، الان ابراز پشیمونی اونم برای کسی که مرده دیگه هیچ فایدهای نداشت، با دلگرمی و صداقت گفتم: - پدر لازم نیست خودت رو برای رفتارهایی که با مادرم میکردی سرزنش کنی، الان بهتره روی خودت متمرکز بشی و به فکر آینده باشی، اونجور که متوجه شدم رز قراره پس فردا به ایران بیاد و تو باید خودت رو جمعوجور کنی. آشفته دستی به موهای جوگندمیش کشید و سرش رو شرمنده پائین انداخت، با ناراحتی گفت: - هروقت مادرت رو کتک میزدم خودم رو فقط با یک جمله قانع میکردم، زنها لیاقت محبت رو ندارند و باید زجر بکشند، الان بیشتر از همه شرمندهی ناهید خدابیامرزم، دخترم حلالم کن، حداکثر تو جای مادرت من رو ببخش. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پدرم، دستم رو روی شانهاش گذاشتم و گفتم: - مادرم مهربونتر از اینحرفها بود که الان ازت ناراحت باشه یا کینهای به دل داشته باشه، نه تنها من حتی مادرمم برای خوشبخیت دعا میکنه. دستم رو که روی شانهاش بود برداشت و بوسید، با قدردانی نگاهم کرد و گفت: - خدا ازت راظی باشه دخترم. - همین که تو خوشحال باشی برام کافیه پدر. با افسوس و ناراحتی گفت: - الان که فهمیدم تمام اینها سوءتفاهم بوده و رز بهم پشت نکرده بوده، تنها یک آرزوی دیگه دارم؛ اونم اینکه الکس برای یکبارم که شده من رو توی آغوشش بگیره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل هزاران حسرت و حرفهای نگفته توی چشمهای پدرم بودن، از درون داشتم برای این عذابی که پدرم تحمل میکرد ذوب میشدم؛ خودم رو جمعوجور کردم و با قاطعیت گفتم: - اون روزهاهم میرسه، باید یکم به الکس فرصت بدی تا اتفاقاتی که در این چند مدت اخیر افتاد رو هضم کنه، قول میدم یک روزی میرسه که همه در کنار همدیگه لبخند برلب داریم و از قلبهامون به آرامش رسیده. به تخت اشارهای کردم و ملایمتر گفتم: - بهتره بشینی پدر، مطمئنم با کمی حرف زدن سنگینیای که روی قلبت هست کمتر میشه. آهی پر از افسوس کشید و با قدمهای لرزون به سمت تخت رفت و نشست، با ملایمت در کنارش نشستم و سرم رو گذاشتم روی شونههاش، با صدایی که پر از حسرتی کهنه و قدیمی بود گفت: - وقتی که متوجه شدم رز ناپدید شده و فکر میکردم با رضا فرار کردند دیوونه شدم، بعد از درگیریه بین من و رضا خواستم از خودم دفاع کنم. ادامه حرفش رو نتونست بزنه و بیصدا جوری که انگار داشتند روحش را میبلعیدند خونی بیرنگ از گوشهی چشمهاش جاری شدند، نفسی کشید و ادامه داد. - قسم میخورم، نمیخواستم که بکشمش، همه چیز رو انگار از پشت مه میدیدم، یک دفعه نفهمیدم که چیشد، فقط تنها زمانی به خودم اومدم که رضا غرق به خون روی زمین افتاده بود، رز با دیدن این اتفاق حالش بد شد و بیهوش شد، ماههای آخر بارداریش بود، پیکر پر از خون رضا رو به کل فراموش کردم، رز رو توی آغوشم گرفتم و زود بردمش بیمارستان، چون شک خیلی بدی بهش وارد شده بود دکترا گفتند باید زود سزارین بشه وگرنه جون هردوی اونها به خطر میافته، کارهای لازم رو انجام دادم و شهاب به دنیا اومد، دکترا گفتند رز چون عملش پر خطر و سخت بوده احتمال داره تا چند روز بیهوش باشه، سلولهای مغزم تازه داشت شروع به کار کردن میکردند، باید جنازهی رضا رو گمگور میکردم، با یکی از آشناهام تماس گرفتم و آدرس خونهای که رضا داخلش بود رو دادم و گفتم هرکار لازم باشه انجام بده و نامرتبیهای خونه رو هم جمعجور کنه؛ نمیتونستم رز رو توی همون حالت تنها و بیکس تنها بزارم و برم، وجدانم که نه قلبم اجازهی همچین کاری رو نمیداد، یک خونه واسش رهن کردم و مقدار قابل چشمی هم پول واسش توی پاکت گذاشتم، به بیمارستان که رفتم بههوش اومده بود، وای دخترم نمیدونم دقیقاً حال اون موقعهم رو چهجوری بیان کنم، نتها قلبم روحم، جسمم، تکتک سلولهای بدنم فریاد میزدن که همهچیز رو فراموش کن اماّ غرور لعنتیم برندهی این جدال شد، باهاش صحبت کردم و بیمارستان رو ترک کردم، بعد از اون روز چندسالی طول کشید تا درست حسابی حالم یکم قابل تحمل شد، دوست و همکارهای جدیدی پیدا کرده بودم، میگفتم، میخندیدم، راه میرفتم اماّ تهی از هر احساسی، فقط با قلبی که مدام درحال سوختن بود، تنها زمانی دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد که تو به دنیا اومدی. موهام رو آروم نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد. - " آمدی تا در من درمان شوی، باور بیباورم ایمان شوی، قصهی زیبای تو در گوش من، در هوای ابریم باران شوی". همیشه از کودکیم عاشق شعر گفتنهای پدرم بودم، با یادآوری گذشته لبخندی اومد روی لبم، با شوق سرم رو از روی شونههای پدرم برداشتم و با خنده گفتم: - پدر یادت هست که وقتی سیزدهسالم بود، غایمکی رفته بودم توی اتاق کارت و دفتر اشعارت رو برداشتم و تو برای اینکه ازت اجازه نگرفتم من رو تنبیه کردی؟ پدر با یادآوری خاطرهای که گفتم لبخند غمگینی اومد روی لبهاش و با شوخ طبعی گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - آره یادمه، همیشه از وقتی که یادمه لجباز و یک دنده بودی، دوست داشتی حرف فقط حرف خودت باشه، من هم برای اینکه لوس بارت نیارم تمام تلاشم رو میکردم، اماّ هیچ فایده نداشت که نداشت. با چشمهایی که از تعجب گرد شده بودند با حیرت به خودم اشاره کردم و گفتم: - پدر، من کجام لوسه؟ خندهای از ته دل کرد و محکم من رو توی آغوش خودش برد، روی سرم بوسهای زد و گفت: - شوخی کردم دختر یکییک دونهم. با دودلی و شمرده شمرده گفتم: - راستی پدر رز که پسفردا به ایران بیاد میخواهی که چیکار کنی؟ مکث طولانیای کرد که آروم از توی آغوشش بیرون اومدم و به چهرهش نگاه کردم، رنگ پریده و مضرب بود، خندهای ریز کردم و چشمکی زدم و با شیطنت گفتم: - نمیخواهی که سوپرایزش کنی و تدارکات لازم رو انجام بدیم؟ لبخند کمجونی زد و گفت: - دخترم من سن و سالم از این کارها گذشته، انشالله پسفردا که برم فرودگاه، میرم دنبالش و به تمام این رنج و دلتنگیها پایان میدم. به چشمهام دقیقتر نگاه کرد، یک دفعه جدی شد و با جدیت گفت: - اماّ اگر توهم موافق اینکار باشی؟ لبخند مهربونی زدم و با تمام صداقتی که میشد از ته قلبم گفتم: - قسم میخورم من بیشتر از هرکسی مشتاق دیدار تو و رز هستم. *** شهاب توی سالن اصلی نگاه گذرایی انداختم، هیچکس توی نشیمن یا سالن نبود، به طرف اتاق ملیکا رفتم، چندتا تقه به در زدم و در رو باز کردم؛ محسن و ملیکا درکنار همدیگه روی تخت نشسته بودند، ملیکا بادیدنم لبخندی زد و با شیطنت گفت: - میگم خوب موقعهای اومدی شهاب. محسن سرش رو پائین انداخت و زیرلب رو به ملیکا گفت: - دخترم شیطنتت نکن لطفاً. ملیکا با لجبازی و خنده گفت: - عه نداشتیما. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل چهرهی محسن از خجالت قرمز شد، آها پس که اینطور، غلط نکنم این وروجک با دیدن من میخواد بحثی رو بالا بیاره که باعث خجالت محسن و البته من میشه، به سمت صندلیه میزتوالت رفتم، صندلی رو برداشتم و گذاشتم رو به روی ملیکا و محسن و نشستم، لبخندی ملایم نشست روی لبم و با ملایمت گفتم: - خوب ملیکا خانوم میگفتی عزیزم؟ ملیکا ذوقی کرد، قلبم با دیدن چهرهی شاد و خوشحالش غرق در لذت شد، روح بیقرارم آروم گرفت و با حسی ملکوتی به عشقش نگاه میکرد؛ نیمنگاهی به پدرش انداخت و رو به من کرد و گفت: - امم، میگم که برای پیوند دو قلب عاشق، من مادرت رز رو برای پدرم خاستگاری میکنم، انشالله پسفردا رز اومد ایران به طور رسمی و رسومات اینکارو انجام میدیم و اگر از نظر تو مشکلی نباشه پدرم برای خوشآمد گویی به رز عزیز به فرودگاه بیاد نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به محسن نگاه کردم، نفس عمیقی کشیدم و تمام سعیمو کردم که لحنم ملایم باشه و هیچگونه طعنه و ناراحتیای نداشته باشه. - مادرم در تمام اینسالها خیلی برای من زحمت کشید و درکنار این سختیهای خیلی زیادی رو تحمل کرد، بهگونه درطول این سالها شاهد عشقی که به آقا محسن داره رو بودم، چرا دروغ اوایل خیلی ناراضی بودم و با اعتراض مادرم رو ناراحت میکردم، اماّ با پیدا کردن عشق حقیقیه خودم فهمیدم که احساس عشق پاک و مقدس هستش و باید بهش احترام بزاری، به عنوان کسی که خودش چندسال دور از عشق بوده و عذاب دلتنگی رو چشیده به خودم همچین اجازهای رو نمیدم که مخالفت کنم. مکثی کردم و گفتم: - من هیچ مخالفتی ندارم حتی از نظرم بهتره محسن خودش تنها به فرودگاه بره و بعد از گذشت این همه سال و دور بودن و سختی با عشقش ملاقات کنه. محسن سرش رو بالا آورد و با قدردانی بهم نگاه کرد از روی تخت بلند شد و اومد رو به روم ایستاد، من هم به رسم احترام ایستادم، دستی به شانهم زد و با لحنی پدرانه گفت: - از این همه درک و فهم زیادت ممنونم پسرم. - این خوشبختی حق هر دوی شماست آقا محسن. لبخندی زد و آروم و کوتاه بغلم کرد، ساعت روی دیوار رو نگاه کرد و رو به من و ملیکا گفت: - من یک چندجایی رو کار دارم، شب همدیگه رو میبینیم. - دست حق یار تون. ملیکا هم خدافظی کوتاهی با پدرش کرد و محسن از اتاق بیرون رفت، نگاهی لبریز از عشق به ملیکا کردم و با مهربونی گفتم: - چطوری همنفسم. اشک دور چشمهای زیبای ملیکا حلقه زد، قلبم با دیدن چشمهای اشکآلودش به درد اومد، رفتم کنارش روی تخت نشستم و آروم گونهشو نوازش کردم، با صدای لرزون گفتم: - الاهی من بمیرم ولی اون چشمهای زیباتو اشکالود نبینم جانان من. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل ملیکا پلکی زد و مرواریدی به زیبایی تمام جهان هستی از اون چشمهای قشنگش پائین اومد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی آروم گفت: - ممنونم که پدرم و مادرت رو درک کردی. مکثی کرد، و گفت: - برای تمام این عذابهایی که اخیراً کشیدی معذرت میخوام، نباید اون بازیه مسخره رو راه میانداختم و باعث عذاب و دردت میشدم. از حسی که ملیکا داشت بغض کهنهای نشست توی گلوم، آروم توی آغوشم کشیدمش و سرم رو فرو کردم توی موهاش، عطر موهاشو با تمام قدرت بو کردم، بوسهای به موهاش زدم و گفتم: - الاهی من فدای اون اشکهات بشم، پرنسس کوچولوی من در اصل این منم که بارها و بارها جلوی تو روسیاه شدم، اون شب لعنتی و شوم نباید بهت شلیک میکردم، خدا منو لعنت کنه اگه زبونم لال بلایی سرت میاومد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. ملیکا خندهای ریز کرد و آروم از بغلم اومد بیرون، چشمهاشو ریز کرد و با شیطنت گفت: - آها به خوب نکتهای اشاره کردی شوالیهی چشم آبی. نیشگونی از بازوم گرفت و دوباره گفت: - چرا اینکارو کردی؟ شرمنده سرم رو پائین انداختم، قلبم از یادآوری اون شب به درد اومد، با صداقت و شرمندهگی گفتم: - اون لحظه وقتی الکس اومد توی اتاق و با اون نگاه خاص بهت خیره شد دیونه شدم، تمام دنیا جلوی چشمهام تیره و تاریک شدن، قلبم از اینکه عاشق الکس باشی داشت مچاله میشد، آره اگر میخواهی بهم بگی خودخواه حق داری، به هیچوجه حاضر نبودم با دستهای خودم تقدیمت کنم به الکس؛ بعد از اینکه بهت شلیک کردم روزی نبود که به خودم لعنت نفرستم، بارها خواستم دستهامو فرو کنم توی آبجوش یا با بنزین آتیش بزنم، اماّ هردفعه خدمتکارها جلوم رو میگرفتن، بعدش مادرم تهدیدم کرد اگر به دیونه بازیهام ادامه بدم بستریم میکنه بخش روانی. با حیرت و دهن باز بهم خیره شده بود، دستشو دراز کرد و دستم رو گرفت، بوسهای به پشت دستهام زد و با مهربونی گفت: - من فدای این دستها بشم، قسم میخورم حتی یکدرصد هم از اینکه بهم شلیک کردی ناراحت نشدم، میدونستم چه حالی داشتی. با دست دیگهاش لپمو کشید و با خنده گفت: - درضمن، هیچوقت توی تمام این ششسالی که تورو میشناسم غیر از تو حتی یکلحظه عاشق دیگری نشدم، اینتو بودی که عسل رو آوردی توی خونهات و همهجا اعلام کردی دوست دخترت هست. لبخندی غمگین نشست روی لبم و بیتی از شهریار رو زمزمه کردم: - سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟ نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد علت کورى. یعقوب نبى معلوم است شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد.. . لبخندی زد و گفت: - همیشه وقتی جوابی نداری بدی با اشعار منو گول میزنی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل لبخندی دندون نما زدم و گفتم: - نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو اینجوری قشنگتر بیان میکنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟ خندهی حرصیای کرد و با ناراحتی گفت: - اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونهت بود؟ از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم: - آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار میکرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه. ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یکدفعه چیزی یادش اومده باشه گفت: - میگم عشق من؟ اومدم که بگم جانم، یکدفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای نگران ملیکا رو میتونستم بشنوم، اماّ از اینکه کوچکترین واکنشی بدم عاجز بودم. - شهاب، شهاب توروخدا یک چیزی بگو، وای خدای من. - قسمت میدم یک حرفی بزن. دیگه صدایی نشنیدم و آخرین چیزی که حس کردم، آغوش گرم ملیکا بود. *** با سردرد شدیدی چشمهام رو باز کردم، به اطرافم نگاهی کردم که متوجه شدم توی بیمارستانم، ملیکا روی صندلی نشسته بود و سرش روی دستهام بود، نور آفتاب از پنجره میتابید و کل فضای اتاق رو روشن کرده بود، بدون اینکه دستم رو که زیرسر ملیکا بود تکون بدم، نیمه نشسته شدم، ملیکا نباید اینجا باشه حال جسمیه خودش بهتر از من نبود، خدا من رو لعنت کنه حتماً بعد از اینکه حالم بد شده من رو به بیمارستان آوردن و دیگه وقت نکردند که برای ملیکا به دکتر قلب برن؛ اون یکی دستم رو بلند کردم و یکم خم شدم، موهای ابریشمیه ملیکا رو آروم نوازش کردم که یک دفعه از جا پرید و با حیرت و خوشحالی بهم نگاه کرد، با هیجان گفت: - الاهی من قربون اون چشمهای آسمونیت برم بههوش اومدی. نزاشت من حرفی بزنم و سریع از اتاق بیرون رفت و توی سالن بیمارستان با صدای بلندی پرستار رو صدا کرد، به همراه پرستار جوونی داخل اتاق اومدن، پرستار که پسری قد بلند و خوشچهره بود به سمتم اومد و با لحنی سرحال و شاداب گفت: - حالتون خوبه آقای سلطانی؟ با صدایی ضعیف و بیحالی گفتم: - یکم سرم درد میکنه. به اسم پرستار که روی قسمت سینهاش وصل بود نگاه کردم، م.کرمی. کرمی لبخندی زد و باخاطرجمعی گفت: - نگران نباشید، سردردتون برای تزریق داروهاست و تا چندساعت دیگه کاملاً خوب میشید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** الکس به چهرهی نگران مادرشهاب نگاه انداختم، به راستی زیباترین زنی بود که تا به عمرم دیده بودم، لبخندی گرم و دوستانه زدم و رو بهش گفتم: - نگران نباشید مادرجان، با دکترا صحبت کردم، خداروشکر خطر رفع شده. بغضش شکست و آروم گریه کرد، با غم و اندوه گفت: - کاش من به جای شهاب رو تخت بیمارستان بودم. پدر کلافه پوفی کرد و دستی به موهاش کشید، خوب میتونستم بفهمم جلوی من نمیتونه به رز دلداری بده، برای همین از روی صندلی بلند شدم و رو به پدر گفتم: - چندلحظه با من بیا. پدر از روی صندلی بلند شد و با من از نشیمن خصوصی بیرون اومد، شهاب یکی از سرمایهدارهای بیمارستان بود، برای همین یک نشیمن برای راحتیه خانوادهش طراحی کرده بود به صورت نیاز. دستم رو بلند کردم و آروم گذاشتم روی شونهی پدر، با آرامش گفتم: - بهتره یکم با رز تنها باشی و دلداریش بدی. اشکتوی چشمهای پدرم جمع شد، خدای من الان که دقت میکنم تصویر خودم رو توی چهرهش میبینم، چهطور تا الان متوجهی این همه شباهت نشده بودم؛ با ناراحتی گفت: - من رو از این بیشتر شرمندهی خودت نکن پسرم. غرورم رو کنار گذاشتم، تمام اون کینه و سیاهی رو بیرون از قلبم ریختم، بدون اینکه لحظهای فکر کنم و پشیمون بشم از تصمیمم، پدر رو توی آغوش کشیدم و از ته دلم گفتم: - همهمون بهتره گذشته رو رها کنیم و به فکر آینده و عزیزهامون باشیم. پدر من رو محکمتر بغل کرد و بغضش شکست، مردونه داشت آب میشد در غمی که توی سینهاش بود، من حقی نداشتم برای اینکه عاشق رز هست قضاوتش کنم، بهتره دست از خشم و نفرت بردارم و آرامش و بخشش رو به قلبم راه بدم، الان که بعد از این همه سال میتونم خوشبخت باشم، دلم نمیخواد با سیاهی و انتقام خرابش کنم. *** چندتقه به در اتاقی که شهاب داخلش بود زدم و در رو باز کردم، ملیکا روی صندلی کنار تخت شهاب نشسته بود و با محبت داشت به شهاب نگاه میکرد، با دیدن من لبخند کمجونی زد و گفت: - اگه اومدی بهم بگی بهتره برم استراحت کنم، باید بهت بگم که خودت رو خسته نکن من از جام تکون نمیخورم. خواستم حرفی بزنم که شهاب زودتر با حیرت و تعجب گفت: - مگر تا الان هنوز آزمایش ندادی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل ملیکا متوجهی سوتیای که داده شد و لب پائینشو دندون گرفت و چیزی نگفت، در اتاق رو آروم بستم و رفتم سمت تخت و باخونسردیای که قصد داشتم موضوع پیش اومده رو عوض کنم گفتم: - میبینم سر کیف اومدی خداروشکر. شهاب از عصبانیت قرمز شد و با عصبانیت به هردوی ما گفت: - لازم نیست من رو خر فرض کنید. با نگاهی عاجز و عصبی بهم خیره شد و دوباره گفت: - الکس، خواهش میکنم درست جوابم رو بده، ملیکا هنوز آزمایشهاشو نداده؛ اصلاً بگو ببینم من چندروزه بیهوشم؟ نیمنگاهی به ملیکا کردم که سرش رو پایین انداخته بود و داشت با انگشتهای دستش بازی میکرد، حال خودم بهتر از ملیکا نبود اماّ با تاکید دکتر که گفت بهتره دور و اطرافیانش بهش امید بدن تا اینکه با ابراز ناراحتی حالش رو بدتر کنند، نتونستم تو چشمهاش شهاب نگاه کنم، اصلاً مگر میتونستم که حقیقت رو بهش بگم وای خدای من دقیقه و ثانیهای نیست که خودم رو لعنت نکنم برای حماقتهایی که کردم، آروم رو به ملیکا گفتم: - بهتره بری یکم استراحت کنی. ملیکا که متوجهی منظورم شد بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت، باقدمهای آروم رفتم روی صندلیای که ملیکا نشسته بود نشستم، شهاب کامل نشست روی تخت و با چهرهای رنگ پریده و چشمهایی که از ترس تیره شدهبودن به من خیره شد، آب دهنم رو قورت دادم و با تمام حداقل خونسردیای که داشتم گفتم: - پنج روزه که بیهوشی، دکترها گفتند که یک حملهی خطرناکی بهت وارد شده، که خداروشکر به موقعه بیمارستان رسوندیمت. با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت: - من درمورد اینکه دکتر راجب خودم چی گفته سوال نکردم الکس. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بعد از اینکه تورو بستری کردیم ملیکا به هیچوجه حاضر نمیشد که آزمایش بده اماّ به اصرار مادرم آزمایش و اکو داد، همین دیروز بود که جواب آزمایشها اومد. شهاب مثل ماهیای که دور از آب مونده باشه، دهنش رو باز و بسته میکرد ولی چیزی نمیتونست که بگه، با صدایی خیلی ضعیف گفت: - دکترا چی گفتن؟ اختیاری روی اشکهام نداشتم، مثل قطرههای بارونی که وسط تابسون از ابرها پایین میافتن، اشکهای من هم روی گونههام جاری شدن، با لحنی درمانده گفتم: - برای پیوند خیلی دیر شده. شهاب آنژیوکت توی دستش رو در آورد و خیلی سریع از تخت پایین اومد، زیرلب گفت: - نه امکان نداره، دکترا حتماً اشتباه متوجه شدن، باید خودمم با دکترا صحبت کنم، نه امکان نداره. از روی صندلی بلند شدم و بادوتا دستهام شونهشو گرفتم، محکم تکونش دادم، بغض توی گلوم شکست و با غم گفتم: - شهاب به خودت بیا، نباید این شکست تو ملیکا ببینه، قسم میخورم دارم راست میگم، منم به اندازهی داغونم پسر. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل شهاب نتوست وزن شو تحمل کنه، با کولهباری از غم روی زانو روی زمین نشست، سرش رو میون دستهای گرفت و باصدای بلند گریه کرد، سعی کردم آرومش کنم، با لحنی قاطع گفتم: - وقتی خودم تنها با دکترا صحبت کردم میدونی چی گفت؟ بازوشو محکم توی دستم گرفتم و تکونش دادم، سرش رو از میون دستهاش بیرون آورد و درمانده بهم نگاه کرد، اینبار مهربونتر ادامه دادم. - گفتن باید بهش امید بدیم، اصلاً نباید هیچ شوک غمی بهش وارد بشه و با تجویز دارو شاید سالهای سال هم در کنارمون عمر کنه. نفسی عمیق کشیدم و گفتم: - ببین شهاب تو برای ملیکا خیلی عزیز هستی، توی این پنج روزی که بیهوش بودی مثل شمع آب شد، از همه مهمتر عکسالعمل تو هست وقتی اون تورو اینطور اینقدر ناامید و شکسته ببینه از نظرت نابود نمیشه؟ با صدایی مملو از بغض و غم گفت: - تو داری از من میخواهی که هرروز از بین رفتن ملیکا رو با چشمهای خودم ببینم و لب نزنم، هر دقیقه از اینکه الان از دستش میدم یا نه بازهم خونسرد بمونم، ببینم شما همهتون دیونه شدین، به ولله که عقلتون رو از دست دادین. - برای روحیه دادن به ملیکا مجبوریم که اینکار رو انجام بدیم. شهاب نزاشت که ادامهی حرفم رو بزنم، با دستش ظربهای به سرش زد و نالید. - ای خدا وای برمن، کاشکی میمردم اماّ شاهد این روزها نبودم، آخ ملیکای من، عروسککوچولوی من. بغض توی گلوش مانع از حرف زدنش شد، باحالتی زار فقط گریه میکرد، نباید اجازه میدادم حالش از این بدتر بشه چون امکان داشت باز مریضیش از اینی که هست بدتر بشه، از روی زمین بلند شدم و زیربغل شهاب رو گرفتم، با ملایمت گفتم: - پاشو پسر خوب، ملیکا اگه بیاد توی این حال تورو ببینه ممکنه خیلی ناراحت بشه و این اصلاً واسش خوب نبست، بهتره یکم توی تخت استراحت کنی. شهاب با بیحالی بلند شد، نشست روی تخت و زیرلب گفت: - ملیکام رو بگو که بیاد. - بهتره که اونم یکم استراحت کنه، چندروزه مداوم سرپاست. مثل پسربچهی لجباز دوباره گفت: - میخوام ببینمش. پوفی کردم و گفتم: - شهاب خواهش میکنم لجبازی نکن، بهتره امشب ملیکا بره خونه و یکم استراحت کنه، توهم تا فردا انشالله مرخص میشی و تا دلت بخواد میتونی ملیکا رو ببینی. با تمنا و خواهش بهم نگاه کرد و ملتمسانه گفت: - باشه، اماّ قبل از اینکه بره فقط چنددقیقه ببینمش همین. باشهای زیرلب گفتم، گوشیم رو از توی جیب شلوارم در آوردم و شمارهی ملیکا رو گرفتم، دومین بوق صدای دلنشینش پشت گوشی پیچید. - جانم الکس؟ - هنوز بیمارستانی؟ - آره توی نشیمن هستم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - قبل از رفتن بیا اتاق شهاب بعد برو. ملیکا با نگرانی زود گفت: - شهاب چیزیش شده؟ - نگران نباش عزیزم، شهاب خوبه فقط میخواد قبل از رفتنت ببینتت. - باشه تا دهدقیقه دیگه میام. - باشه جوجهکوچولو. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش دوباره توی جیب شلوارم، از جیب کتم پاکت سیگارم رو بیرون آوردم و یکنخ از توی پاکت برداشتم، با فندک روشنش کردم و پوک عمیقی از سیگار کشیدم؛ شهاب که یکم آرومتر شده بود با کنجکاوی پرسید. - جریان اون دختره پریزاد رو چیکارش کردی؟ با بلایی که سر اون دخترهی نمکنشناس آوردم لبخند بدجنسی اومد روی لبم. - به سزای اعمالش رسید. شهاب یکتای ابروش رو انداخت بالا و گفت: - خوب؟ - با علیحیدر همون کسی که پریزاد رو بهش سپرده بودم صحبت کردم و اون خودش هم گفت که متوجهی کارهای مشکوک پریزاد شده بوده، اماّ چون بهش اعتماد کرده بوده زیاد پیگیر نشده، با یک نقشهی خیلی ساده خودش با زبون ساده اعتراف کرد که داشته بر علیه من مدارک جمع میکرده، همونجور که مادرم حدس زد تمام مدارم به صورت کتبی داده شده بوده به کلانتری و چیزی توی سیستمها ثبت نشده بود، این وسط علیحیدر بدجوری عاشق ایندخترهی احمق شده بود اماّ چارهای نداشتم، پس تصمیم گرفتم با پریزاد صحبت کردم و بهش گفتم اگر که میخواد از جونش بگذرم باید تمام مدارکی رو که به پلیس تحویل داده رو از بین ببره، خوب جون آدمیزاد خیلی با ارزشمند تر از اینحرفهاست، ب فاطیما به کلانتری فرستادمش و تمام مدارک رو برداشتن و بعد از بیرون اومدن از کلانتری از بین بردن. شهاب نیشخندی زد و با طعنه گفت: - و توهم راحت از پریزاد گذشت کردی و گذاشتی راحت به زندگیش ادامه بده؟ لبخندی بدجنس زدم و گفتم: - تمام اونهایی که به الان من رو میشناسند، این رو میدونند که پشت کردن به من و بر علیه من کاری رو انجام دادن چه عواقبی رو داره؛ اماّ این یکی رو نتونستم قشنگ اونطور که لیاقتش هست مجازات کنم. - چهطور مگه؟ - همون جورهم که قبلاً بهت گفتم علیحیدر برای من خیلی ارزشمند هست، التماسم کرد که از جون پریزاد بگذرم، اماّ این دلیل نمیشد که بزارم بدون مجازات شدن قسر در بره، برای همین فقط یک شرط گذاشتم که از جونش میگذرم اونم این که باید قسمتی از حافظش توسط دانشمندهای که خودم سراغ داشتم پاک بشه؛ علیحیدر با پیشنهادی که بهش دادم موافقت کرد. شهاب لبخندی زد و گفت: - بهترین تصمیمی بود که گرفتی، اینجور نه سیخ میسوزه نه کباب. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** ملیکا در اتاق رو بار کردم، شهاب و الکس با دیدن من دست از صحبت کردن کشیدند، پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم: - چرا تا من آمدم ساکت شدین، ناراحت شدین برم؟ به چهرهی شهاب نگاه کردم، موهاش آشفتهتر از قبل شده ، چشمهاش متورم و قرمز شده بودن؛ شهاب لبخندی زد و با مهربونی گفت: - تو تاج سرما هستی عروسککوچولو. از حرفی که شهاب زد قند توی دلم آب شد، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و پشت چشمی برای هردوی اونها نازک کردم، الکس از روی صندلی بلند شد و اومد طرفم، لپم رو کشید و با خنده گفت: - این حجم از لوس بودنت رو این چندسال کجا پنهان کرده بودی؟ یکتای ابروم رو بالا انداختم و با لبخند دندون نمایی گفتم: - من صفتهای زیادی دارم آقاالکس. الکس بازوم رو نوازش کرد و بامهربونی گفت: - من میرم با دکترشهاب صحبت کنم، حدوداً نیمساعت دیگه میام دنبالت میبرمت خونه یکم استراحت کن. با اینکه اصلاً دلم راضی نمیشد که شهاب رو توی بیمارستان تنها بزارم و خودم با خیالت راحت برم خونه استراحت کنم، اماّ چارهای جزء قبول کردن نداشتم وگرنه با خشم کل خانواده رو به رو میشدم، با لحنی کلافه گفتم: - باشه. الکس دیگه حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت، به چهرهی آشفتهی شهاب نگاهی کردم و با نگرانی رفتم نزدیک تختش و کنارش ایستادم، دستشو آروم گرفتم توی دستم و نوازش کردم، زیرلب با بیقراری گفتم: - دلم نمیخواد برم خونه، دوست دارم پیش تو باشم. غم توی چشمهای شهاب برق میزد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی که از اندوه دورگه شده بود گفت: - من قربون اون دل مهربونت برم، چندروزه مداوم اینجای بهتره بری خونه یکم استراحت کنی، با الکس که صحبت میکردم گفتش که فردا مرخص میشم. شادی توی قلبم از اینکه شهاب فردا مرخص میشه سرازیر شد، دستشرو که توی دستم بود بوسیدم و آروم بغل کردم، با خوشحالی گفتم: - الاهی شکر که میبینم حالت خوبه شوالیهی من. قطرهی اشکی از گوشهی چشم شهاب پائین چکید و با بغض گفت: - از اینکه اینجوری صدام میکنی هزاربار میمیرم و دوباره جون میگیرم. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغض توی گلوش رو قورت بده، دوباره گفت: - خیلی دوستت دارم عروسکمن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل قلبم سرشار از عشق شد، احساس سبکی میکردم، حتی روحمم داشت غرق در لذت و عشق به شهاب نگاه میکرد، لبخندی زدم و گفتم: - به خدا شعرترین شعر منی، میفهمی؟ هوس انگیزترین حس منی، میفهمی؟ الان تنها چیزی که از خدا میخواستم اینبود که توی چشمهای شهاب غرق بشم، نمیخواستم ثانیهها بگذرن، زمان دقیقاً در همینجا متوقف بشه، با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم، الکس بود که داشت زنگ میزد، خدایا این نیمساعت چهقدر زود گذشت؟ گوشیرو جواب دادم. - الو جانم الکس؟ - پائین توی نشیمن منتظرتم جوجه. خندهای ریز کردم و گفتم: - من جوجه نیستم. الکس قهقهای زد و گفت: - به خدا که از چشم من جوجهای. - من که حریف تو قلدر نمیشم، هرچی که دلت میخواد بگو. - به خدا که تو جوجه اینکه منم هزارتای بزرگتر از من رو هم ماشالله حریفی. اینبار من بودم که قهقه زدم و گفتم: - خدا بگم چیکارت نکنه، باشه منتظر بمون تا دهدقیقه دیگه اومدم. الکس با مهربونی گفت: - باشه عزیزم. بازم مثل همیشه گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد، زیرلب با حرص گفتم: - این پسر هیچوقت درست نمیشه. شهاب با مهربونی داشت بهم نگاه میکرد، لبخندی زد و گفت: - از نگاه کردن بهت سیر نمیشم، باورکن اگر میشد تصویرتو جلوی چشمهام هک میکردم. اه، لعنت بهش این درد عوضی هم دقیقاً میدونه کی بیاد که قشنگ ضدحال باشه، از دردی که توی قفسهی سینهم بود نفسم بالا نمیاومد، برای اینکه شهاب متوجهی حال وخیمم نشه لبخند کمجونی زدم، تمام سعیم رو کردم که نفسهام رو میزان کنم؛ با عشق گفتم: - دلم شده حیران چشمانت، دل کندن ازت برای یکساعت هم برام سخته، به خدا شماها دارید من رو مجبور میکنید که برم خونه، من حالم خیلی خوبه و اگر هم که اینجا پیش تو بمونم بهتر هم میشم. شهاب لبخندی دلگرم زد و گفت: - ببینم عروسک کوچولو، تو دلت نمیخواد که برای اومدن من به خونه تدارک ناهار ببینی؟ - خیلی بدجنسی شهاب میدونستی؟ شهاب خندهای کرد و گفت: - من بدجنس نیستم، دلم برای دست پختت تنگ شده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل *** شهاب یکساعتی از رفتن ملیکا میگذشت، انگار هر دقیقه قرنها طول میکشید، هوای اتاق برام سنگین شده بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم از تخت پائین اومدم، رفتم سمت پنجرهی سراسریای که سمت راست اتاق بود، از پشت پنجره به منظرهی بیمارستان نگاه کردم، حیاط بیمارستان بزرگ و سرسبز بود، پر بود از آدمهای گوناگونی که در رفت و آمد بودن، سرم پر بود از فکر و کارهایی که قرار بود انجام بدم و به تاخیر افتادن، باید یک فکر اساسی درمورد کمال میکردم، رفتم سمت گوشیم و شمارهی پارسیا رو گرفتم، بعد از دوتا بوق صدای نگرانش پشت گوشی پیچید. - الو، ببینم پسر معلوم هست چندروزه کجا غیبت زده که گوشیتو جواب نمیدی؟ از نگرانیای که توی لحن صدای پارسیا بود لبخندی اومد روی لبم، با لحنی آسودهخاطر گفتم: - خیالت راحت، مثل همیشه سرحال و شاداب درحال برسی به بعضی از کارهام بودم، شرمنده نشد جواب بدم. نفس عمیقی کشید و گفت: - خداروشکر که حالت خوبه، نگرانت شده بودم. - ممنونم. مکثی کردم و دوباره گفتم: - میگم داداش، این جریان مادر کمال که بهت سپرده بودم چیکارش کردی، تونستی ردی ازش پیدا کنی؟ با غرور گفت: - مگه میشه داداش شهاب از من چیزی رو بخواد من نتونم پیدا کنم. لبخندی رضایت بخش اومد روی لبم، با کنجکاوی گفتم: - خوب؟ - نرگس خدادادی، مادر بردیا سعادت، طی تحقیقاتی که کردم، آخرینبار پیش دکتر سکینه پگاه توی بیمارستان.. .، به تاریخ یکماه پیش ویزیت شده. با شنیدن اسم بیمارستان لبخند بدجنسی اومد روی لبم، چون دقیقاً همین بیمارستانی که الان بودم و خوبی قضیه اینجا بود که دکتر برای دادن اطلاعات مقاومت نمیکنه چون سیدرصد سهام بیمارستان برای من هست و به راحتی میتونم با چندتا جملهی ساده دکتر رو بدون اینکه شک کنه سامع کنم، با قدردانی گفتم: - خیلی من رو شرمنده خودت کردی داداشم. - نه این حرفهارو نزن شهابجان بیشتر از اینها ارزش داری. - مواظب خودت باش و البته هرچیزی رو که نیاز داشتی به برادریمون قسمت میدم بدون هیچ خجالتی بگو. - دستگلت درد نکنه، چشم داداش هرچی که احتیاج داشتم حتماً باهات تماس میگیرم. - باشه، خداحافظ. - دست حق یارت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل گوشی رو قطع کردم، از اتاق رفتم بیرون و به سمت آسانسور قدم برداشتم، دکمهی طبقهی همکف رو زدم؛ از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اطلاعات، یک زن میانسال روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و با نگرانی از اتاقک اطلاعات بیرون اومد و گفت: - آقای سلطانی شما باید توی اتاقتون درحال استراحت باشید. سعی کردم که خونسردیمو حفظ کنم و آروم گفتم: - من حالم خوبه، میخواستم بدونم مطب دکتر سکینه پگاه توی کدوم طبقهی بیمارستان هستش؟ زن که یکم تعجب کرده بود ولی با خونسردی گفت: - دکتر پگاه روزهای زوج مطب تشریف دارند. اه، امروز پنجشنبهست و پسفردا میتونم با دکتر صحبت کنم، یک فکری به سرم زد و گفتم: - شماره تلفن شخصیشون رو بهم بده. اینبار کنجکاوی شو بیان کرد و گفت: - مشکلی هست، اگر موضوع درمورد شماست الان باهاشون خیلی سریع تماس میگیریم و به بیمارستان پیج شون میکنیم. از اینهمه کنه بودنش یکم کلافه شدم ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، نقاب خونسردیمو به چهرهم زدم و گفتم: - نه مشکلی نیست، چندتا مسئله هستش که خودم شخصاً میخوام باهاشون صحبت کنم. زن لبخندی زد و گفت: - چشم من الان از توی سیستم بیمارستان شمارهی تلفن خانوم دکتر رو در میاورم، شما اگر دوست داشته باشید تشریف ببرید اتاق بنده شخصاً براتون میارم. - ممنون، من همینجا منتظر میمونم. - هرطور مایل هستید. پشتش رو به من کرد و دوباره رفت توی اتاقک شیشهای و نشست روی صندلی، لپتاپ رو روشن کرد، با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو ازش گرفتم و به صفحهی گوشیم انداختم، الکس بود که داشت زنگ میزد، گوشی رو جواب دادم. - الو، بله الکس؟ - میگم اگه حالت خوبه یکم صحبت کنیم؟ - آره خوبم، چیزی شده؟ - نه اتفاقی نیافتاده، درمورد کمال سعادته، این موضوع دیگه خیلی کشش پیدا کرده. - خودمم توی همین فکر بودم، ببینم کجایی میتونی بیای بیمارستان؟ - آره اتفاقاً نزدیکم، حدوداً تا نیمساعت دیگه میرسم. - باشه پس منتظرتم. گوشی رو قطع کردم و به چهرهی زن نگاهی انداختم، هنوز خیره به لپتاپ بود و داشت جستجو میکرد، از اینهمه کند بودنش حرصم گرفت، آخه مگر پیدا کردن یک شماره تلفن ساده انقدر زمان میبرد؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل بعد از دهدقیقه که برای من به اندازهی یک عمر بود، از اتاق بیرون اومد و رو به روم ایستاد، برگهای به سمتم گرفت و گفت: - بفرمائید آقا شهاب. برگه رو از دستش گرفتم و زیرلب تشکری کردم، آروم برگه رو تا کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم، روم رو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم، دکمهی طبقهی پنجم رو زدم و منتظر موندم تا در آسانسور بسته بشه، همین که در خواست بسته بشه یک دختر جوونی خودش رو با عجله رسوند به آسانسور و مانعه از بسته شدن در شد، زیرلب عذرخواهی کرد و اومد کنارم ایستاد، دختره به چشمم خیلی آشنا اومد، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم، هرچی به سرم فشار آوردم که این دختر رو قبلاً کجا دیدم چیزی دستگیرم نشد، بیخیال شدم و سرم رو پائین انداختم، باصدای زنی که طبقهی پنجم رو اعلام کرد سرم رو بالا گرفتم و اومدم که برم بیرون دختر هم یک قدم به جلو برداشت، به رسم احترام ایستادم تا اول اون به بیرون بره، لبخندی زد و سرش رو به علامت تشکر تکون داد، پشتسر دختر با قدمهای آهسته از آسانسور بیرون رفتم و به سمت نشیمن خصوصی راهم رو کج کردم، باید مادرم رو ببینم البته اگر هنوز بیمارستان بوده باشه، پشت در ایستادم و یکم مکث کردم، دوتقه به در زدم و دستگیرهی در رو آهسته پایین کشیدم و در رو باز کردم، مادرم به همراه دافنه روی کاناپه نشسته بودن و با دیدن من هرودوی اونها با خوشحالی بلند شدن و به سمتم اومدن، مادرم با بغض و خوشحالی گفت: - پسرم، نمیدونی چهقدر از دیدنت خوشحالم، مادر به فدای اون چشمهای قشنگت بشه. دستهام رو باز کردم و مادرم رو محکم توی آغوشم کشیدم وای که چهقدر دلم برای این آغوش مادرم تنگ شده بود، با مهربونی و دلتنگی گفتم: - منم از دیدنت خوشحالم مامان، ممنون که برگشتی ایران. از بغلم بیرون اومد و صورتم رو نوازش کرد، قطرهی اشکی از چشمهاش پایین چکید و با غم گفت: - چه برگشتی پسرم وقتی فهمیدم حالت بده توی بیمارستان بستری شدی داشتم دیوونه میشدم، به خدا قسم هر ثانیه داشتم هزاربار میمردم و زنده میشدم. دافنه پرید وسط حرف ما و با گلهگی گفت: - خوب میبینم اقا شهاب به کلی تصمیم داره یک تنه خودش رو از بین ببره، پسر تو چرا قرصهاتو یکی در میان مصرف میکردی؟ ایبابا این حرف بود که الان باید جلوی مادرم میزد، الان گیر میده که باید بیشتر بستری بمونی، برای اینکه حرفی که دافنه زده رو ماستمالی کنم گفتم: - نه اشتباه میکنی دافنه، من دقیقاً سرساعت قرصهام رو مصرف میکردم. مادرم لپم رو کشید و با خنده گفت: - لازم نیست مثل پسر بچهها چیزی رو از مادرت مخفی کنی، دومن دکترت طی آزمایشهای که ازت گرفته متوجه شده قرصها کم مصرف میشدن. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با شیطنت گفتم: - پس هیچجوره نمیتونم دروغ بگم! مادرم با لبخند گفت: - نه خیر. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری