رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

شهاب یکم مکث کرد و ادامه داد.
- قبلش شاید ملیکا بخواد درمورد موضوعاتی باهاتون صحبت کنه.
پدر یک تای‎‎‎‎‎‎‎‎ابروش رو بالا انداخت و کنجکاو پرسید؟
- درمورد چه موضوعی؛ چرا بهم چیزی نگفت پس؟
من دوهزاریم افتاد که درمورد چه موضوعی ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎خواد با پدر صحبت کنه، برای همین رو به پدر کردم و با کمی مهربونی گفتم:
- امروز یکم خسته و تازه از راه رسیده بود، مطمئنم حرف‎‎‎‎‎‎‎های زیادی قراره زده بشند.
زیرچشمی به مادرم نگاه کردم، می‎‎‎‎‎‎دونم هنوزم یکم علاقه به پدر داره ولی خوب نه تنها من حتی یک بچه‎‎‎‎‎‎ی یک‎‎‎‎‎‎ماهه هم می‎‎‎‎‎‎تونه عشقی قدیمی و کهنه‎‎‎‎‎‎‎‎ای رو درون چشم‎‎‎‎‎‎‎های پدر ببینه؛ پدر خواست حرفی بزنه که فاطیما خمیازه‎‎‎‎‎‎‎ای کشید و بالحنی خسته گفت:
- برای امشب کافیه.
از روی مبل بلند شد و رو به جمع گفت:
- شب همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی بخیر، صبح کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم.
شهاب هم لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زد و از روی مبل بلند شد، رو به من کرد و لبخند کم‎‎‎‎‎‎جونی زد.
- حق با فاطیماست، فردا کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم، شب همه‎‎‎‎‎گی بخیر.
پدر زیرلب آروم گفت:
- آره فرار کنید، که مجبور نباشید زودتر از ملیکا به من حرفی بزنید.
شهاب لبخندی زد و چیزی نگفت؛ مادرمم از روی مبل بلند شد و رو به پدر کرد و با مهربونی گفت:
- محسن ‎‎‎‎‎‎جان لازم نیست عجله کنی، بعضی از حرف‎‎‎‎‎ها بهتره کم‎‎‎‎‎‎کم شنیده بشه.
پدر لبخند محوی زد و از روی مبل بلند شد.
- آره حق با توئه اماّ من آدم صبوری نیستم.
***
شهاب
"کمی گیجم کمی منگم عجیب است
پریده بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جهت رنگم عجیب است
تو را دیدم همین یک ساعت پیش
برایت باز دلم تنگ است …"
به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی معصوم و زیبای ملیکا خیره شدم، دستم رو آروم بالا بردم و موهاش رو نوازش کردم، تمام چیزی که می‎‎‎‎‎‎خوام فقط و فقط توی ملیکا خلاصه میشه، صورتش رو، موهای خوش عطرش.. .

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

فکر این‌‎‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا رو از دست بدم داشت دیوونم می‎‎‎‎‎‎‎کرد، تصور زندگی کردن بدون اون اونم دوباره اصلاً چیزی نبود که بتونم انجامش بدم؛ توی سرم پر از افکارهای مختلف بود از مادرم و محسن گرفته تا رابطه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس و دافنه، از همه پیچیده‎‎‎‎‎‎‎تر همکاری من و الکس بود، هنوزم از خودم متعجبم بعد از اون همه اتفاقات چطور شد که من و الکس آنقدر بهم نزدیک شدیم، هنوز اون‎‎‎‎‎‎قدری به الکس اعتماد کامل نداشتم، مطمئن نیستم بعد از خوب شدن ملیکا باز همون روال قدیم پیش میره یا این‎‎‎‎‎‎‎که باید کینه و دشمنی‎‎‎‎‎‎‎هامون رو کنار بزاریم، اخلاقی که از خودم بیشتر می‎‎‎‎‎‎شناختم این‎‎‎‎‎‎بود که زیاد آدم کینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ایی نیستم و می‎‎‎‎‎‎‎‎تونم ببخشم و کنار بیام؛ حالا که الکس بازهم به دافنه برگشته دلیلی برای نفرت از من نداره یا شایدهم من اینجور فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنم، از این موضوع مهم‎‎‎‎‎‎‎تر درمورد مادرم و محسن هستش که هنوز کامل در این مورد کنار نیومدم راستش رو اگه بخوام بگم دلم به هیچ‎‎‎‎‎‎‎وجه راظی به این که محسن و مادرم ازدواج کنن نمیشه، اماّ از یک طرفی به اندازه کافی مادرم به گردنم حق داره و لایق این‎‎‎‎‎‎که بعد از این همه سال به عشقش برسه رو داره؛ اماّ آیا محسن قبول می‎‎‎‎‎‎کنه، شایدم مادرم رو فراموش کرده ولی با یادآوری همین چنددقیقه پیش توی اتاق جلسات لبخندی ناخودآگاه روی لبم اومد، با شنیدن اسم مادرم چهره‎‎‎‎‎‎ی محسن دقیقاً مثل یک کبوتری بود که از جفتش جداش کرده بودند و مجبور به ادامه‎‎‎‎‎‎‎‎ی زندگیش بود.
ملیکا رو آروم توی بغلم گرفتم و سرش رو بوسیدم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام گرم خواب شدن.
***
با عشق به ملیکا نگاه کردم، روی صندلیه رو به آیینه نشسته بود و با برس داشت آروم موهای مشکی و براق شو شونه می‎‎‎‎‎‎زد، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش، پشت سرش ایستادم و به چهره‎‎‎‎‎‎ش توی آیینه نگاه کردم، نگاهش رو از روی موهاش برداشت و به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام خیره شد، قلبم از این همه زیباییش فروریخت، خدایا نکنه باز دارم رویا می‎‎‎‎‎‎بینم، یا شاید سرابی خالیست، آب دهنم رو قوت دادم و با صدای لرزونی گفتم:
- تو واقعاً اینجایی عروسک من؟
ملیکا لبخند مهربونی زد و با محبت گفت:
- معلومه که اینجام، مگه غیر از آغوش تو جایی هم دارم که برم.
باشنیدن صداش آهی از سر آسودگی کشیدم، قلبم خیالش راحت شد که این ملیکا واقعیه و خیالی نیست، آیا میشه در جسم کسی حل شد، میشه روح و جسمت رو درون کسی حبس کرد؟
- ملیکا.
- جانم؟
- تو نتها جسمم، نتها قلبم، تو روحمم دیوانه‎‎‎‎‎وار عاشق کردی دختر.
ملیکا لبخندی زد و با صدایه بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گونه گفت:
- توهم شاهزاده‎‎‎‎‎‎ی قلب منی، مرد چشم آسمونی.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از سر شوق کردم، ملیکا همیشه بهم می‎‎‎‎‎‎‎گفت شهاب این نامردیه که چشم‎‎‎‎‎‎هات آنقدر خوش‎‎‎‎‎رنگه تو حق همه رو خوردی به خدا، چرا باید چشم‎‎‎‎‎‎‎هات رنگ آبی آسمونی باشند آخه؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای گوشیم نگاهم رو از چهره‎‎‎‎‎‎ی زیبای ملیکا گرفتم، رفتم سمت تخت و گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو برداشتم، پارسیا بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎‎‎گرفت، تماس رو جواب دادم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم.
- الو سلام پارسیا جان.
مثل همیشه با صدای پر از انرژی گفت:
- سلام آقا شهاب، داداش میگم چرا نیومدی هنوز منتظرتم.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت یازده بود، خنده‎‎‎‎‎‎‎‎مو خوردم و با مهربونی گفتم:
- چشم روی چشمم، دیشب یکم کار واسم پیش اومد تا دیر وقت بیدار بودم، تا یکی دوساعت دیگه پیشتم داداش.
- باشه پس برای ناهار منتظرتم.
با یادآوری پیک‎‎‎‎‎‎‎نیک آنجلا خانوم گفتم:
- پارسیا جان برای ناهار زحمت نکش فکر نکنم وقت بشه، چندجایی کاردارم.
- تعارف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی شهاب جان؟
- من با تو تعارف ندارم، اماّ اگه وقت کردم تا ناهار حتماً می‎‎‎‎‎‎‎‎مونم.
- باشه پس من منتظرتم.
- خدانگه‎‎‎‎‎‎‎دار.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم که ملیکا با کنجکاوی داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زدم و گفتم:
- یکی از هم‎‎‎‎‎‎‎کارامه، خیلی وقته کارها عقب افتاده باید یکم بهشون رسیدگی کنم.
ملیکا از روی صندلی بلند شد و آروم به سمتم اومد، با محبت و یکم شیطنت که توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش بود یکی از دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بالا آورد و صورتم رو نوازش کرد.
- یعنی مطمئن باشم دسیسه‎‎‎‎‎‎‎ای بر علیه کمال نیستش؟
خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کوتاه کردم و برای این‎‎‎‎‎‎که خیال ملیکا رو راحت کنم گفتم:
- خیالت راحت عروسک.
- خوب پس حالا که آقا شهاب کار بدی قرار نیست انجام بده، بهتره بریم پایئن صبحانه بخوریم.
- آره عزیزم بریم.
باهم از اتاق بیرون رفتیم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادیم، در کمال تعجب الکس، محسن و بقیه‎‎‎‎‎‎‎هم تازه از خواب بیدار شدند و تازه سر میز صبحانه اومدند، پس دیشب ن تنها برای من برای همه شب پر از فکر بوده، من و ملیکا رو به جمع کردیم و با صدای بلند سلامی کردیم و رفتیم سمت میز، یک صندلی رو برای ملیکا عقب کشیدم، ملیکا زیرلب تشکری کرد و نشست، صندلی رو آروم بردم جلو و یک صندلی در کنار ملیکا برای خودم عقب کشیدم و نشستم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبحانه رو در سکوت خوردیم و کسی چیزی نگفت، از این قرار معلومه همه یا خیلی خسته هستن یا می‎‎‎‎‎‎‎ترسند نکنه صحبتی بکنند که ملیکا یا دافنه بویی از نقشه‎‎‎‎‎‎‎های پلید ما ببرند، تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و رو به آنجلا کردم و گفتم:
- راستش شرمنده آنجلا خانوم شاید من نتونم خودم رو برای پیک‎‎‎‎‎‎‎نیک برسونم، امروز یکم دیر از خواب بیدار شدم برای همین به کارها نشد کامل رسیدگی کنم.
الکس در تایید حرفم گفت:
- آره مامان حق با شهابه منم یکم کار دارم باید بهشون رسیدگی کنم، تا عصر طول میکشه.
آنجلا پشت چشمی نازک کرد و با لحنی که معلوم بود یکم ناراحت شده رو به الکس گفت:
- باشه اشکال نداره، یک روز دیگه میریم.
بعد رو کرد به ملیکا و بالخند گفت:
- دخترم امروز واسه ساعت سه وقت دکتر داری، قراره آزمایش و اکو بدی.
ملیکا لبخند روی صورتش پاک شد، با لحن غمگینی گفت:
- لازم به زحمت نیست، کمال بهترین دکتر رو.
نذاشتم ادامه‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه، با محبت گفتم:
- ایران بهترین جراح‎‎‎‎‎‎‎های قلب رو داره، بهتره این دکتری رو آنجلا میگه ببینتت.
- اگه اینطور سلاح می‎‎‎‎‎‎دونید مشکلی نیست این دکتر هم ببینه منو، اماّ مطمئنم حرفی رو میزنه که همون دکتر زد.
محسن آهی کشید و با ناراحتی گفت:
- زبونت رو گاز بگیر دخترم، تو باید خوب بشی، نه برای خودت.
اشاره‎‎‎‎‎‎‎ای به جمع کرد و ادامه داد.
- برای این که ما به بودنت احتیاج داریم و باید تمام تلاش خودت رو در این مورد انجام بدی.
ملیکا لبخند مهربونی زد و گفت:
- تمام تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کنم که زنده بمونم، این رو قول می‎‎‎‎‎‎دم.
با یادآوری خواستگاری‎‎‎‎‎‎ای که دیشب از ملیکا کردم لبخند پهنی اومد روی لبم رو به الکس و محسن گفتم:
- از این حرفا گذشته، باید خبر مهمی رو بدم، مبارک باشه قراره دامادتون بشم.
الکس پوقی زد زیر خنده و رو به ملیکا گفت:
- دختر حداقل یکم ناز می‎‎‎‎‎‎کردی، واجب بود همون دیشب بله رو بگی؟
ملیکا از شرم سرخ شد و از خجالت سرش رو پایین انداخت، محسن لبخند گرمی رو به من زد و گفت:
- مبارک‎‎‎‎‎‎تون باشه پسرم ولی قبلش هم با تو و هم با دخترم باید جدا جدا صحبت کنم.
- شما اختیار داری آقا محسن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محسن باز رو به ملیکا با لحن کنجکاو پرسید.
- راستی دخترم تو قراره در مورد موضوعی با من صحبت کنی؟
ملیکا اول یکم گیج شد و بعدش که انگار موضوع تازه یادش اومده باشه با لبخند مهربونی گفت:
- آره پدر جان بعد از صبحانه اگه وقت داری باهم یکم صحبت کنیم.
محسن معلوم بود که یکم استرس گرفته ولی زیاد چیزی به روی خودش نیاورد و با محبت رو به الکس کرد و گفت:
- میگم پسرم من قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎که همکارت بیاد وقت دارم که با ملیکا صحبت کنم؟
الکس نگاهی به ساعت توی دستش انداخت و خونسرد رو به محسن گفت:
- آره راحت باشید، علی‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر قراره ساعت چهار بیاد.
محسن سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد؛ ملیکا یکم خم شد طرفم و با صدای خیلی خیلی آروم گفت:
- حاضرم قسم بخورم یک کاسه‎‎‎‎‎‎ای زیر نیم کاسه‎‎‎‎‎ی شما هست، هرچی که هست من به زودی می‎‎‎‎‎‎فهمم.
لبخندی زدم و از زیرمیز دستش رو که روی پاهاش بود گرفتم توی دستم، و با مهربونی رو بهش گفتم:
- قرار نیست اتفاق بدی بیافته عزیزم.
دستش رو از دستم کشید بیرون و با ناراحتی و یکم حرص گفت:
- آره حالا تا ببینم تا کی این حرفت دوام داره.
***
ماشینم رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم، همین که پاهام رو روی زمین گذاشتم سرم گیج رفت و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام چیزی رو ندید، دستم رو گذاشتم روی ماشین و آروم به ماشین تکیه دادم تا نیافتم، لعنتی صبح یادم رفته بود قرص‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بخورم، چندنفس عمیق کشیدم، کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎کم دیدم بهتر شد و سرگیجه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م از بین رفت، تکیه‎‎‎‎‎‎‎‎ام رو از ماشین گرفتم و با قدم‎‎‎‎‎‎هایی که سعی می‎‎‎‎‎‎کردم مثل همیشه محکم و استوار باشه به سمت آسانسور رفتم، وارد آسانسور شدم و دکمه‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی دهم رو زدم، با بسته شدن در آسانسور موزیک ملایمی پخش شد، برگشتم و به چهره‎‎‎‎‎ی خودم توی آیینه نگاه انداختم، لعنتی، زیر چشم‎‎‎‎‎‎هام بیش از اندازه گود رفته بود و رنگ صورتم حسابی پریده بود، لب‎‎‎‎‎‎‎هام تیره شده بودن، پوفی کردم و نگاهم رو از چهره‎‎‎‎‎م توی آیینه گرفتم، الان که ملیکام پیدا شده و دوباره به عشقم رسیدم باز میشم همون شهاب سرحال و سرزنده، تنها نگرانیم فقط برای سلامتیه ملیکاست که اونم توکل بر خدا درست میشه.
از آسانسور بیرون اومدم و رفتم سمت دفتر پارسیا، از آخرین باری که اومدم اینجا یک‎‎‎‎‎‎سالی می‎‎‎‎‎‎گذره، معلومه توی این مدت حسابی به اینجا رسیدگی کردن چون بعضی از جاها تعمیر شده بودن و فضایه کلاسیکی درست کرده بودن، رسیدم به اتاق پارسیا تا خواستم که دربزنم منشی زودتر گفت:
- آقا چندلحظه صبر کنید، کجا سرتون رو انداختین پائین دارین همین‎‎‎‎‎جوری بدون هماهنگی وارد اتاق میشین؟
یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با غرور برگشتم سمت منشی جوون که معلوم بود تازه اومده و من رو نمی‎‎‎‎‎شناسه، نیشخندی زدم و با غرور گفتم:
- لازم به هماهنگی نیست خانوم جوان، من شهاب سلطانی هستم خود آقای محرمی و کل کارکنان اینجا من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناسند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با شنیدن اسمم رنگ از صورت منشی پرید و از روی صندلی با عجله بلند شد و خیلی سریع تند تند گفت:
- ای وای آقای سلطانی معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام، من تازه شروع به کار کردم و شمارو نشناختم، بی‎‎‎‎‎‎ادبی بنده رو ببخشین.
سرم رو تکون دادم و خونسرد گفتم:
- اشکالی نداره، اماّ آخرین بار باشه.
- چشم آقا.
نگاهم رو ازش گرفتم و دوتا تقه به در زدم که صدای پارسیا اومد.
- بیا داخل.
دستگیره‌‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی در رو پائین کشیدم و در رو باز کردم، پارسیا پشت میز نشسته بود که با دیدن من از روی صندلی بلند شد و با خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی گفت:
- به آقا شهاب.
رفتم داخل اتاق و در رو بستم، رفتم سمت پارسیا و دستم رو به نشانه‏‎‎‎‎‎‎ی دست دادن بردم بالا و با لبخند گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود پسر.
پارسیا دستش رو آورد بالا و باهم دست دادیم، به مبل‎‎‎‎‎‎های داخل اتاق اشاره کرد و با احترام گفت:
- به خدا که دل به دل راه داره، بشین داداش که حسابی قراره سوپرایز بشی.
به سمت یکی از مبل‏‏‏‏‏‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رفتم و نشستم، پارسیا هم رفت رو به روم نشست و با محبت و دلتنگی گفت:
- خیلی بی‎‎‎‎‎‎معرفت نشدی داداشم، چرا سراغی از من نمی‎‎‎‎‎گرفتی؟
یکم مکث کردم و شرمنده گفتم:
- خیلی درگیر بودم یک سری مشکلات پیش اومد.
- انشالله هرجا که هستی تنت سلامت باشه داداش.
- منونم داداشم.
از روی مبل بلند شد و رفت سمت میز و تلفن رو برداشت، رو کرد سمت من و گفت:
- چی میل داری آقا شهاب؟
- ممنون چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورم.
اخم ریزی کرد و گفت:
- این‎‎‎‎‎جور که نمیشه، زیادی داری غریبی می‎‎‎‎‎‎کنی داداشم.
لبخندی زدم و برای این‎‎‎‎‎که ناراحت نشه گفتم:
- یک قهوه‎‎‎‎‎ی ترک، شیرین باشه.
پارسیا چشمکی زد و با خنده گفت:
- هیچ‎‎‎‎‎وقت سلیقه‎‎‎‎‎ت عوض نمیشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- از نظرم هر آدمی باید به سلیقه‎‎‎‎‎‎‎‎های اولیه‎‎‎‎‎ای که داشته احترام بزاره.
پارسیا سفارش دوتا قهوه‎‎‎‎‎‎ی ترک شیرین و دوتا کیک شکلاتی داد و اومد روی همون مبلی که قبلاً نشسته بود نشست، با لحنی پر از انرژی و شاد گفت:
- قبل از همه‎‎‎‎‎چی بگو ببینم، یک شیرینی عروسی نمی‎‎‎‎‎خواهی با من بدی، پسر تو چرا دم به تله هیچ دختری نمی‎‎‎‎‎دی؟
تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎ای کردم و با یادآوری چهره‎‎‎‎‎‎ی دلنشین ملیکا لبخندی اومد روی لبام.
- خوب باید بگم که خیلی زود شیرینی عروسی رو می‎‎‎‎‎خوری، چون چندسالی هست دختری پیدا شده که قلب داداش شهاب تو بدزده ببره.
- پس این دختر خیلی خوش‎‎‎‎‎‎شانسه.
- در اصل این منم که شانس بهم رو کرد.
- پس باید دختر خیلی خوبی باشه، انشالله به پاهای هم دیگه پیر بشید داداش.
- ممنونم، تو در چه‎‎‎‎‎‎حالی، کسی هنوز توی قلب نرفته؟
پارسیا خنده‎‎‎‎‎ایی کرد و سرش رو خاروند.
- ای بابا، کسی پیدا نمی‎‎‎‎‎شه که دلباخته‎‎‎‎‎‎ی من بشه.
خواستم حرفی بزنم که دوتا تقه به در خورد و بعد از مکث خیلی کوتاهی در اتاق باز شد، همون منشی که در اتاق هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو دیدیم، با یک سینی اومد توی اتاق؛ دختر ریزنقش و ریزه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎میزه، با چهره‎‎‎‎‎ای معمولی، اول اومد سمت من، فنجون قهوه و کیک رو گذاشت روی میز رو به روی من، زیرلب با لحن آروم گفت:
- چیز دیگه‎‎‎‎‎ای احتیاج دارید آقا؟
با جدیت گفتم:
- نه.
رفت طرف پارسیا و فنجون قهوه و کیک رو برای اون هم مثل من گذاشت روی میز و رو به پارسیا گفت:
- امر دیگه‎‎‎‎‎ای دارید آقا؟
- نه ممنون.
بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، به ساعت توی دستم نگاه کردم، ساعت یک بود، کم‎‎‎‎‎کم داشتم بی‎‎‎‎‎قرار ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم لعنت به من خدایا چرا یهو دلم شور افتاد، باید قضیه‌‎‎‎‎‎‎‎ی این کمال رو زودتر می‎‎‎‎‎فهمیدم و برمی‎‎‎‎‎گشتم خونه اصلاً طاقت دور موندن از ملیکا رو نداشتم نه الان نه هروقت دیگه، رو به پارسیا کردم و گفتم:
- بگو ببینم پارسیا، چی‎‎‎‎‎‎ها از این آقا کمال سعادت دستگیرت شد.
پارسیا با شنیدن اسم کمال هیجانش صدبرابر شد و با شیطنت گفت:
- از اونی که حد تصورت هم هست زندگیش پیچیده‎‎‎‎‎تره.
کلافه پوفی کردم و گفتم:
- خوب؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکم مکث کرد و گفت:
- اون‎‎‎‎‎‎‎جور که معلومه وقتی کمال یا همون بردیا، بیست‎‎‎‎‎‎سالش بوده پدرش به طور خیلی وحشتناکی کشته شده، طبق تحقیقات قاتل پیدا نشده و از همون موقعه رفتار و کارهای بردیا مشکوک شده، گفته شده حتی برای خاک‎‎‎‎‎‎‎سپاری پدرش حاضر نشده، مادرش هم بعد از مدتی ناپدید شده و هیچ خبری ازش نشده.
به اینجا که رسید کمی مکث کرد و نفسی تازه کرد و ادامه داد.
- بعضی از افراد که دور اطراف خونه‎‎‎‎‎‎ی اون‎‎‎‎‎‎ها زندگی می‎‎‎‎‎‎کردن گفتن که بردیا اصلاً روابط خوبی با پدرش از همون کودکی نداشته و گفته شده شاید قتل پدر بردیا کار خودش بوده، بعضی های دیگه هم معتقد هستند بعد از کشته شدن پدر بردیا اون رفته توی کار خلاف ولی این فقط در حد فرضیه‎‎‎‎‎‎ست و هنوز مدرکی ثابت نشده.
لبخند شیطانی‎‎‎‎‎‎‎ای اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، وای کمال بیچارت می‎‎‎‎‎کنم پسر، باید تقاص این‎‎‎‎‎که ملیکا رو از من دور کردی پس بدی، تک‎‎‎‎‎‎تک اون لحظاتی رو که عذاب می‎‎‎‎‎‎کشدم، درد می‎‎‎‎‎‎کشیدم و بیماریم بدتر شد رو پس بدی؛ خم شدم و فنجون قهوه‎‎‎‎‎‎م رو برداشتم، با لذت جرعه‎‎‎‎‎‎‎ای رو ازش خوردم و گفتم:
- اسم و فامیلیه مادرش چی بوده؟
- نرگس خدادادی.
- چی‎‎‎‎‎‎‎‎ها ازش تونستی به دست بیاری؟
- اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که همسایه‎‎‎‎‎‎‎های قدیمی توی پرونده گفتن، مریضی ام‎‎‎‎‎‎‎‎‎اس داشته، مثل این‎‎‎‎‎‎که هرشب با همسرش دعواشون می‎‎‎‎‎‎شده و زن بی‎‎‎‎‎‎چاره تا جایی که دیگه صداش در نیاد کتک می‎‎‎‎‎‎‎خورده، اجازه رفت و آمد با هیچ کدوم از همسایه‎‎‎‎‎‎‎ها و فامیل رو هم نداشته.
موضوع از چیزی که نشون می‎‎‎‎‎‎داد خیلی ساده‎‎‎‎‎تر بود، صددرصد مطمئنم قاتل پدر بردیا کسی نیست غیر از خودش، فقط می‎‎‎‎‎‎‎مونه قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی مادرش که اون رو باید حل کنم.
- یک لطف دیگه‎‎‎‎‎‎ای هم باید برام بکنی.
پارسیا لبخندی زد و گفت:
- تو جونم رو بخواه داداش.
-تحقیق کن ببین قبل از این که نرگس ناپدید بشه پیش کدوم دکترها می‎‎‎‎‎‎رفته و چه نخسه‎‎‎‎‎‎‎های می‎‎‎‎‎‎‎گرفته.
- چشم داداش تا فردا حتماً پرس‎‎‎‎‎‎‎‎جو می‎‎‎‎‎‎کنم بهت خبرش رو می‎‎‎‎‎‎دم.
- این خوبی تو فراموش نمی‏‎‎‎‎‎‎‎کنم پسر.
- بیشتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎ها بهم خوبی کردی، اون‎‎‎‎‎قدری زیر دینت هستم که حالا حالا جبران نمیشه.
***
سوار ماشین شدم و از پارکینگ رفتم بیرون، باید با الکس در مورد این موضوع صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم، گوشی‎‎‎‎‎مو برداشتم که شماره‎‎‎‎‎شو بگیرم، یک دفعه یادم اومد امکانش هست که گوشی‎‎‎‎‎‎هامون رو هک کرده باشند، گوشی رو انداختم روی صندلیه شاگرد و به رانندگیم ادامه دادم، با تصور ازدواج با ملیکا لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، بعد از این همه‎‎‎‎‎سال سختی بلخره قراره بهش برسم؛ حرف‏‎‎‎‎‎‎‎های دیشب توی سرم مرور می‎‎‎‎‎‎‎شدند، 
{آنجلا: میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟}

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم تیری کشید، دردش از سرم به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام زد، حدقه‎‎‎‎‎ی چشم‎‎‎‎‎هام داشتن از درد منفجر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، فکر وحشت‎‎‎‎‎‎ناکی توی سرم اومد، به انشگتر فیروزه‎‎‎‎‎‎ی دستم نگاه انداختم، ذهر توی نگین قادر بود هر موجود زنده‎‎‎‎‎‎ای رو توی ده‎‎‎‎‎دقیقه بکشه؛ زندگی که هیچ، بهشت خداوند رو هم بدون ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎‎خوام، زمینی رو که ملیکا توش نفس نکشه به چه درد من می‎‎‎‎‎‎خوره، خدایا بیا یک‎‎‎‎‎‎بارم که شده برای آخرین بار یک فرصت بهم بده، قسم می‎‎‎‎‎خورم به بزرگیه خودت قسم می‎‎‎‎‎خورم، ملیکارو اگربهم ببخشی تمام خلافم رو می‎‎‎‎‎زارم کنار، فقط بهم قول بده ملیکا طوریش نمیشه، تمام زندگیم رو فدای هرچی که تو بگی می‎‎‎‎‎‎کنم؛ با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشی‎‎‎‎‎‎مو برداشتم، مادرم بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎گرفت.
- الو جانم مامان؟
- خوبی پسرم، حالت چه‎‎‎‎‎طوره؟
از نگرانی مادرم خنده‎‎‎‎‎م گرفت، سابقه نداشت که نگران حالم بشه، اگرم که نگران میشد به روم چیزی نمی‎‎‎‎‎آورد.
- خیر باشه مامان، سابقه نداره نگرانم بشی؟
مامان با دلخوری گفت:
- بگو ببینم باید از تو اجازه بگیرم نگران پسرم بشم یا نه؟
- نه مامان نگفتم که باید اجازه بگیری، فقط یکم تعجب کردم همین.
مادر آهی کشید و گفت:
- بهتره به جای این‎‎‎‎‎‎که به من متلک بندازی جواب سوالی رو که ازت پرسیدم رو بدی.
توی خیابانی که عمارت الکس بود پیچیدم و گفتم:
- زیاد تعریفی نیستم، یک‎‎‎‎‎‎جورایی به زور سرپام.
مکثی کرد و عصبی گفت:
- شهاب این همه فعالیت برای تو خوب نیست، بهتر نیست یک مدت فقط استراحت کنی؟
حرف مادرم رو نشنیده گرفتم و با خوش‎‎‎‎‎‎حالی گفتم:
- ببینم نمی‎‎‎‎‎خواهی به پسرت تبریک بگی؟
مادرم خنده‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- خیلی افتضاح حرفم رو پی‎‎‎‎‎‎چوندی.
- جدی می‎‎‎‎‎‎میگم مامان!
دوتا بوق زدم که نگهبان عمارت در رو باز کرد.
- به ملیکا درخوست ازدواج دادی؟
- آره.
- قبول کرد؟
با تعجب پرسیدم.
- مگه قرار بوده قبول نکنه؟
- نه منظورم این نبود پسرم، انشالله پس‎‎‎‎‎فردا که اومدم ایران به رسم احترام مراسم خواستگاری رو انجام می‎‎‎‎‎دیم، دوست دارم بهترین مجلس رو برای دامادی پسرم برگزار کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از تصور حرفی که مادرم زد قلبم لبریز از هیجان شد.
" 
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو م**س.ت.. .
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست.. ."
ماشین رو پارک کردم توی حیاط عمارت و گفتم:
- انشالله.
با کمی مکث و دودلی پوفی کردم و گفتم:
- ملیکا می‎‎‎‎‎‎خواد همه‎‎‎‎‎‎چی رو محسن بگه، شاید تا الان هم گفته باشه!
مادرم مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و آهی کشید، وجدانم از این همه بی‎‎‎‎‎‎عدالتیه خودم به درد اومد، سعی کردم لحن طعنه‌‎‎‎‎‎‎آمیزی رو که بیان کردم رو اصلاح کنم و با ملایمت دوباره گفتم:
- محسن دیشب وقتی فهمید قراره بیای ایران خیلی بی‎‎‎‎‎قرار شد، حاضرم قسم بخورم داشت دیوونه می‎‎‎‎‎‎‎شد از دل‎‎‎‎‎تنگیت.
مادرم معلوم بود داره بغض توی گلوش رو فرو میده و با صدایی که مثلاً سعی داشت کنترل کنه که نلرزه گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎ترسم، از این‎‎‎‎‎که بی‎‎‎‎‎قراریه چشم‎‎‎‎‎‎هاش نه از روی دل‎‎‎‎‎‎تنگی، بل‎‎‎‎‎‎که نفرت و حس تلخ گذشته باشه.
از رنجی که توی صدای مادرم بود بندبند وجودم به درد اومد، با خاطرجمعی و مهربونی گفتم:
- مادر من، تاج‎‎‎‎‎سرم، من به عنوان یک آدم عاشق نگاه یک آدمی که دل‎‎‎‎‎‎تنگ یارش باشه رو می‎‎‎‎‎‎تونم تشخیص بدم.
چندثانیه‎‎‎‎‎‎‎ی مکث کردم و دوباره گفتم:
- خودت از هر کسی بهتر می‎‎‎‎‎‎‎دونی که من در گذشته اصلاً راظی به این‎‎‎‎‎که تورو در کنار محسن ببینم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، پس این رو بهت از ته دلم می‎‎‎‎‎‎گم، بعد از گذشته تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎شد عشق رو در نگاه محسن دید.
- پسرم تو از هر چیزی برام باارزش‎‎‎‎‎‎تر هستی، این رو بدون که حاضر نیستم تورو با هیچ‎‎‎‎‎‎‎چیز توی دنیا عوض کنم.
قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی بدون این‎‎‎‎‎که اختیاری داشته باشم روی گونه‎‎‎‎‎‎هام اومدن، حرف مادرم رو با تمام سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های بدنم قبول داشتم، چون بارها بهم ثابت کرده بود، تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎‎ها هم برام پدری کرد و هم برام مادر بود.
با قدردانی و مهربونی گفتم:
- تو برام توی تمام این‎‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎ها چیزی کم‎‎‎‎‎‎‎ نزاشتی مامان، بعد از این همه زحمتی که برام کشیدی، حقت هست که طعم عشق رو دوباره احساس کنی و خوشبخت بشی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- این رو هم بدون من از ته‎‎‎‎‎قلبم برات خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم مامان.
- دوستت دارم پسرم.
- منم دوستت دارم مامان.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
ملیکا

به چشم‎‎‎‎‎‎های پر از اشک پدرم خیره شدم، خدای من تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎ها چه درد و عذابی رو تحمل می‎‎‎‎‎کرده، الان بیشتر از هر لحظه‎‎‎‎‎ای درک می‎‎‎‎‎‎کنم که چرا هیچ‎‎‎‎‎‎وقت نتونست که مادرم رو دوست داشته باشه؛ رفتم کنارش نشستم و آروم بغلش کردم، با صدای آروم و ملایمی گفتم:
- بهتره یکم خودت رو خالی کنی پدر.
پدرم من رو محکم توی آغوشش کشید و بی‎‎‎‎‎‎صدا شروع کرد به گریه کردن، بدنش توی آغوشم از گریه می‎‎‎‎‎لرزید، با دستم پشت کمرش رو ماساژ دادم تا شاید یکم آروم‎‎‎‎‎‎‎تر بشه، کاشک می‎‎‎‎‎‎مردم و این لحظه‎‎‎‎‎‎ی شکستن پدرم رو نمی‎‎‎‎‎‎دیدم، قلبم به درد اومد از این همه بی‎‎‎‎‎‎عدالتیه دنیا.
یکم که آروم‎‎‎‎‎‎تر شد از آغوشم بیرون اومد و با دست‎‎‎‎‎‎هاش صورتم رو قاب گرفت، چشم‎‎‎‎‎‎های آبیه پدرم از فرط گریه کردن قرمز شده بودن، نگاهش مثل دریایی بود که طوفان زده شده بود، با صدایی که به زور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنیدم گفت:
- دخترم، نمی‎‎‎‎‎‎دونی تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎‎‎ها چی کشیدم، چی‎‎‎‎‎‎‎‎ها درمورد رز به فکرم اومدن.
نفس کشیدن براش سخت شده بود، دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو آوردم بالا و دست‎‎‎‎‎‎های پدرم رو که رو صورتم بودن رو آروم نوازش کردم و با محبت گفتم:
- پدر من بیشتر از هر کسی می‎‎‎‎‎‎دونم در فراق عشق بودن یعنی چی.
پدر که انگار حجمی از خاطرات به مغزش هجوم آورده باشند ناگهانی از روی تخت بلند شد و عرض اتاق رو طی کرد، تند تند زیر لب گفت:
- وای خدای من، تمام این‎‎‎‎‎‎سال ها از خشمی که توی قلبم بود مادرت رو عذاب دادم.
ایستاد و با عذابی که مثل آتش جهنم داشت وجودش رو می‎‎‎‎‎‎سوزند نگاهم کرد، حال خودم دست کمی از پدرم نداشت ولی الان موقعه‎‎‎‎‎ی نبود که کم بیارم باید به پدرم روحیه می‎‎‎‎‎‎دادم، هرچی بود گذشته‎‎‎‎‎‎ها گذشته و بهتره در همون گذشته هم باقی بمونه، الان ابراز پشیمونی اونم برای کسی که مرده دیگه هیچ فایده‎‎‎‎‎‎‎ای نداشت، با دل‎‎‎‎‎‎‎‎گرمی و صداقت گفتم:
- پدر لازم نیست خودت رو برای رفتارهایی که با مادرم می‎‎‎‎‎‎کردی سرزنش کنی، الان بهتره روی خودت متمرکز بشی و به فکر آینده باشی، اون‎‎‎‎‎‎جور که متوجه شدم رز قراره پس فردا به ایران بیاد و تو باید خودت رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجور کنی.
آشفته دستی به موهای جوگندمیش کشید و سرش رو شرمنده پائین انداخت، با ناراحتی گفت:
- هروقت مادرت رو کتک می‎‎‎‎‎‎‎زدم خودم رو فقط با یک جمله قانع می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، زن‎‎‎‎‎‎ها لیاقت محبت رو ندارند و باید زجر بکشند، الان بیشتر از همه شرمنده‎‎‎‎‎ی ناهید خدابیامرزم، دخترم حلالم کن، حداکثر تو جای مادرت من رو ببخش.
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پدرم، دستم رو روی شانه‎‎‎‎‎‎اش گذاشتم و گفتم:
- مادرم مهربون‎‎‎‎‎‎‎‎تر از این‎‎‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎ها بود که الان ازت ناراحت باشه یا کینه‎‎‎‎‎‎‎ای به دل داشته باشه، نه تنها من حتی مادرمم برای خوشبخیت دعا می‎‎‎‎‎‎کنه.
دستم رو که روی شانه‎‎‎‎‎اش بود برداشت و بوسید، با قدردانی نگاهم کرد و گفت:
- خدا ازت راظی باشه دخترم.
- همین که تو خوش‎‎‎‎‎‎‎حال باشی برام کافیه پدر.
با افسوس و ناراحتی گفت:
- الان که فهمیدم تمام این‎‎‎‎‎‎ها سوءتفاهم بوده و رز بهم پشت نکرده بوده، تنها یک آرزوی دیگه دارم؛ اونم این‎‎‎‎‎که الکس برای یک‎‎‎‎‎‎بارم که شده من رو توی آغوشش بگیره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هزاران حسرت و حرف‎‎‎‎‎‎‎های نگفته توی چشم‎‎‎‎‎‎های پدرم بودن، از درون داشتم برای این عذابی که پدرم تحمل می‎‎‎‎‎‎‎کرد ذوب می‎‎‎‎‎شدم؛ خودم رو جمع‎‎‎‎‎‎وجور کردم و با قاطعیت گفتم:
- اون روزهاهم می‎‎‎‎‎‎رسه، باید یکم به الکس فرصت بدی تا اتفاقاتی که در این چند مدت اخیر افتاد رو هضم کنه، قول می‎‎‎‎‎‎دم یک روزی می‎‎‎‎‎‎‎رسه که همه در کنار هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه لبخند برلب داریم و از قلب‎‎‎‎‎‎‎‎هامون به آرامش رسیده.
به تخت اشاره‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و ملایم‎‎‎‎‎‎تر گفتم:
- بهتره بشینی پدر، مطمئنم با کمی حرف زدن سنگینی‎‎‎‎‎‎ای که روی قلبت هست کمتر میشه.
آهی پر از افسوس کشید و با قدم‎‎‎‎‎‎‎های لرزون به سمت تخت رفت و نشست، با ملایمت در کنارش نشستم و سرم رو گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هاش، با صدایی که پر از حسرتی کهنه و قدیمی بود گفت:
- وقتی که متوجه شدم رز ناپدید شده و فکر می‎‎‎‎‎‎کردم با رضا فرار کردند دیوونه شدم، بعد از درگیریه بین من و رضا خواستم از خودم دفاع کنم.
ادامه حرفش رو نتونست بزنه و بی‎‎‎‎‎‎صدا جوری که انگار داشتند روحش را می‎‎‎‎‎بلعیدند خونی بی‎‎‎‎‎‎رنگ از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش جاری شدند، نفسی کشید و ادامه داد.
- قسم می‎‎‎‎‎‎خورم، نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که بکشمش، همه چیز رو انگار از پشت مه می‎‎‎‎‎‎دیدم، یک دفعه نفهمیدم که چی‎‎‎‎‎‎‎شد، فقط تنها زمانی به خودم اومدم که رضا غرق به خون روی زمین افتاده بود، رز با دیدن این اتفاق حالش بد شد و بی‎‎‎‎‎‎‎هوش شد، ماه‎‎‎‎‎‎های آخر بارداریش بود، پیکر پر از خون رضا رو به کل فراموش کردم، رز رو توی آغوشم گرفتم و زود بردمش بیمارستان، چون شک خیلی بدی بهش وارد شده بود دکترا گفتند باید زود سزارین بشه وگرنه جون هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها به خطر میافته، کارهای لازم رو انجام دادم و شهاب به دنیا اومد، دکترا گفتند رز چون عملش پر خطر و سخت بوده احتمال داره تا چند روز بی‎‎‎‎‎‎‎‎هوش باشه، سلول‏‎‎‎‎‎‎‎های مغزم تازه داشت شروع به کار کردن می‎‎‎‎‎‎‎کردند، باید جنازه‎‎‎‎‎‎‎ی رضا رو گم‎‎‎‎‎‎گور می‎‎‎‎‎کردم، با یکی از آشناهام تماس گرفتم و آدرس خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که رضا داخلش بود رو دادم و گفتم هرکار لازم باشه انجام بده و نامرتبی‎‎‎‎‎‎های خونه رو هم جمع‎‎‎‎‎‎‎‎جور کنه؛ نمی‎‎‎‎‎تونستم رز رو توی همون حالت تنها و بی‎‎‎‎‎‎کس تنها بزارم و برم، وجدانم که نه قلبم اجازه‎‎‎‎‎‎ی همچین کاری رو نمی‎‎‎‎‎‎داد، یک خونه واسش رهن کردم و مقدار قابل چشمی هم پول واسش توی پاکت گذاشتم، به بیمارستان که رفتم به‎‎‎‎‎‎‎هوش اومده بود، وای دخترم نمی‎‎‎‎‎‎دونم دقیقاً حال اون موقعه‎‎‎‎‎‎‎م رو چه‎‎‎‎‎‎‎جوری بیان کنم، نتها قلبم روحم، جسمم، تک‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎‎های بدنم فریاد می‎‎‎‎‎زدن که همه‎‎‎‎‎‎چیز رو فراموش کن اماّ غرور لعنتیم برنده‎‎‎‎‎‎‎ی این جدال شد، باهاش صحبت کردم و بیمارستان رو ترک کردم، بعد از اون روز چندسالی طول کشید تا درست حسابی حالم یکم قابل تحمل شد، دوست و هم‎‎‎‎‎‎کارهای جدیدی پیدا کرده بودم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم، می‎‎‎‎‎‎‎‎خندیدم، راه می‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم اماّ تهی از هر احساسی، فقط با قلبی که مدام درحال سوختن بود، تنها زمانی دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد که تو به دنیا اومدی.
موهام رو آروم نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد.
- " آمدی تا در من درمان شوی، باور بی‎‎‎‎‎‎‎باورم ایمان شوی، قصه‎‎‎‎‎‎‎ی زیبای تو در گوش من، در هوای ابریم باران شوی".
همیشه از کودکیم عاشق شعر گفتن‎‎‎‎‎‎‎های پدرم بودم، با یادآوری گذشته لبخندی اومد روی لبم، با شوق سرم رو از روی شونه‎‎‎‎‎‎‎های پدرم برداشتم و با خنده گفتم:
- پدر یادت هست که وقتی سیزده‎‎‎‎‎‎سالم بود، غایمکی رفته بودم توی اتاق کارت و دفتر اشعارت رو برداشتم و تو برای این‎‎‎‎‎که ازت اجازه نگرفتم من رو تنبیه کردی؟
پدر با یادآوری خاطره‎‎‎‎‎‎‎ای که گفتم لبخند غمگینی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هاش و با شوخ طبعی گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- آره یادمه، همیشه از وقتی که یادمه لج‎‎‎‎‎‎‎باز و یک دنده بودی، دوست داشتی حرف فقط حرف خودت باشه، من هم برای این‎‎‎‎‎‎‎که لوس بارت نیارم تمام تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کردم، اماّ هیچ فایده نداشت که نداشت.
با چشم‌‎‎‎‎‎‎‎هایی که از تعجب گرد شده بودند با حیرت به خودم اشاره کردم و گفتم:
- پدر، من کجام لوسه؟
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای از ته دل کرد و محکم من رو توی آغوش خودش برد، روی سرم بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- شوخی کردم دختر یکی‎‎‎‎‎‎‎یک دونه‎‎‎‎‎‎‎‎م.
با دودلی و شمرده شمرده گفتم:
- راستی پدر رز که پس‎‎‎‎‎فردا به ایران بیاد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی که چیکار کنی؟
مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎ای کرد که آروم از توی آغوشش بیرون اومدم و به چهره‎‎‎‎‎‎‎ش نگاه کردم، رنگ پریده و مضرب بود، خنده‎‎‎‎‎‎ای ریز کردم و چشمکی زدم و با شیطنت گفتم:
- نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی که سوپرایزش کنی و تدارکات لازم رو انجام بدیم؟
لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زد و گفت:
- دخترم من سن و سالم از این کارها گذشته، انشالله پس‎‎‎‎‎‎فردا که برم فرودگاه، میرم دنبالش و به تمام این رنج و دلتنگی‎‎‎‎‎‎‎ها پایان می‎‎‎‎‎‎دم.
به چشم‎‎‎‎‎‎‎هام دقیق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر نگاه کرد، یک دفعه جدی شد و با جدیت گفت:
- اماّ اگر توهم موافق این‎‎‎‎‎‎‎کار باشی؟
لبخند مهربونی زدم و با تمام صداقتی که می‎‎‎‎‎‎شد از ته قلبم گفتم:
- قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورم من بیشتر از هرکسی مشتاق دیدار تو و رز هستم.
***
شهاب

توی سالن اصلی نگاه گذرایی انداختم، هیچ‎‎‎‎‎‎کس توی نشیمن یا سالن نبود، به طرف اتاق ملیکا رفتم، چندتا تقه به در زدم و در رو باز کردم؛ محسن و ملیکا درکنار هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه روی تخت نشسته بودند، ملیکا بادیدنم لبخندی زد و با شیطنت گفت:
- میگم خوب موقعه‎‎‎‎‎‎‎ای اومدی شهاب.
محسن سرش رو پائین انداخت و زیرلب رو به ملیکا گفت:
- دخترم شیطنتت نکن لطفاً.
ملیکا با لجبازی و خنده گفت:
- عه نداشتیما.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهره‎‎‎‎‎ی محسن از خجالت قرمز شد، آها پس که این‎‎‎‎‎‎طور، غلط نکنم این وروجک با دیدن من می‎‎‎‎‎خواد بحثی رو بالا بیاره که باعث خجالت محسن و البته من میشه، به سمت صندلیه میزتوالت رفتم، صندلی رو برداشتم و گذاشتم رو به روی ملیکا و محسن و نشستم، لبخندی ملایم نشست روی لبم و با ملایمت گفتم:
- خوب ملیکا خانوم می‎‎‎‎‎گفتی عزیزم؟
ملیکا ذوقی کرد، قلبم با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎ی شاد و خوش‎‎‎‎‎‎‎حالش غرق در لذت شد، روح بی‎‎‎‎‎‎قرارم آروم گرفت و با حسی ملکوتی به عشقش نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد؛ نیم‎‎‎‎‎نگاهی به پدرش انداخت و رو به من کرد و گفت:
- امم، میگم که برای پیوند دو قلب عاشق، من مادرت رز رو برای پدرم خاستگاری می‎‎‎‎‎کنم، انشالله پس‎‎‎‎‎فردا رز اومد ایران به طور رسمی و رسومات این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کارو انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیم و اگر از نظر تو مشکلی نباشه پدرم برای خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آمد گویی به رز عزیز به فرودگاه بیاد
نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به محسن نگاه کردم، نفس عمیقی کشیدم و تمام سعی‎‎‎‎‎‎مو کردم که لحنم ملایم باشه و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎گونه طعنه و ناراحتی‎‎‎‎‎‎ای نداشته باشه.
- مادرم در تمام این‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎‎‎‎ها خیلی برای من زحمت کشید و درکنار این سختی‎‎‎‎‎‎‎‎های خیلی زیادی رو تحمل کرد، به‎‎‎‎‎گونه درطول این سال‎‎‎‎‎ها شاهد عشقی که به آقا محسن داره رو بودم، چرا دروغ اوایل خیلی ناراضی بودم و با اعتراض مادرم رو ناراحت می‎‎‎‎‎کردم، اماّ با پیدا کردن عشق حقیقیه خودم فهمیدم که احساس عشق پاک و مقدس هستش و باید بهش احترام بزاری، به عنوان کسی که خودش چندسال دور از عشق بوده و عذاب دل‎‎‎‎‎‎تنگی رو چشیده به خودم همچین اجازه‎‎‎‎‎ای رو نمی‎‎‎‎‎دم که مخالفت کنم.
مکثی کردم و گفتم:
- من هیچ مخالفتی ندارم حتی از نظرم بهتره محسن خودش تنها به فرودگاه بره و بعد از گذشت این همه سال و دور بودن و سختی با عشقش ملاقات کنه.
محسن سرش رو بالا آورد و با قدردانی بهم نگاه کرد از روی تخت بلند شد و اومد رو به روم ایستاد، من هم به رسم احترام ایستادم، دستی به شانه‎‎‎‎‎‎‎‎م زد و با لحنی پدرانه گفت:
- از این همه درک و فهم زیادت ممنونم پسرم.
- این خوش‎‎‎‎‎‎بختی حق هر دوی شماست آقا محسن.
لبخندی زد و آروم و کوتاه بغلم کرد، ساعت روی دیوار رو نگاه کرد و رو به من و ملیکا گفت:
- من یک چندجایی رو کار دارم، شب هم‎‎‎‎‎دیگه رو می‎‎‎‎‎‎بینیم.
- دست حق یار تون.
ملیکا هم خدافظی کوتاهی با پدرش کرد و محسن از اتاق بیرون رفت، نگاهی لبریز از عشق به ملیکا کردم و با مهربونی گفتم:
- چطوری هم‎‎‎‎‎نفسم.
اشک دور چشم‎‎‎‎‎های زیبای ملیکا حلقه زد، قلبم با دیدن چشم‎‎‎‎‎های اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلودش به درد اومد، رفتم کنارش روی تخت نشستم و آروم گونه‎‎‎‎‎‎شو نوازش کردم، با صدای لرزون گفتم:
- الاهی من بمیرم ولی اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های زیباتو اشک‎‎‎‎‎الود نبینم جانان من.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ملیکا پلکی زد و مرواریدی به زیبایی تمام جهان هستی از اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های قشنگش پائین اومد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی آروم گفت:
- ممنونم که پدرم و مادرت رو درک کردی.
مکثی کرد، و گفت:
- برای تمام این عذاب‎‎‎‎‎‎هایی که اخیراً کشیدی معذرت می‎‎‎‎‎خوام، نباید اون بازیه مسخره رو راه می‎‎‎‎‎انداختم و باعث عذاب و دردت می‎‎‎‎‎شدم.
از حسی که ملیکا داشت بغض کهنه‎‎‎‎‎ای نشست توی گلوم، آروم توی آغوشم کشیدمش و سرم رو فرو کردم توی موهاش، عطر موهاشو با تمام قدرت بو کردم، بوسه‎‎‎‎‎ای به موهاش زدم و گفتم:
- الاهی من فدای اون اشک‎‎‎‎‎‎‎هات بشم، پرنسس کوچولوی من در اصل این منم که بارها و بارها جلوی تو روسیاه شدم، اون شب لعنتی و شوم نباید بهت شلیک می‎‎‎‎‎‎‎کردم، خدا منو لعنت کنه اگه زبونم لال بلایی سرت می‎‎‎‎‎‎اومد هیچ‎‎‎‎‎‎وقت خودم رو نمی‎‎‎‎‎بخشیدم.
ملیکا خنده‎‎‎‎‎ای ریز کرد و آروم از بغلم اومد بیرون، چشم‎‎‎‎‎‎هاشو ریز کرد و با شیطنت گفت:
- آها به خوب نکته‎‎‎‎‎ای اشاره کردی شوالیه‎‎‎‎‎ی چشم آبی.
نیشگونی از بازوم گرفت و دوباره گفت:
- چرا این‎‎‎‎‎کارو کردی؟
شرمنده سرم رو پائین انداختم، قلبم از یادآوری اون شب به درد اومد، با صداقت و شرمنده‎‎‎‎‎گی گفتم:
- اون لحظه وقتی الکس اومد توی اتاق و با اون نگاه خاص بهت خیره شد دیونه شدم، تمام دنیا جلوی چشم‎‎‎‎‎‎هام تیره و تاریک شدن، قلبم از این‎‎‎‎‎‎که عاشق الکس باشی داشت مچاله می‎‎‎‎‎شد، آره اگر می‎‎‎‎‎خواهی بهم بگی خودخواه حق داری، به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نبودم با دست‎‎‎‎‎‎‎های خودم تقدیمت کنم به الکس؛ بعد از این‎‎‎‎‎‎که بهت شلیک کردم روزی نبود که به خودم لعنت نفرستم، بارها خواستم دست‎‎‎‎‎هامو فرو کنم توی آب‎‎‎‎‎جوش یا با بنزین آتیش بزنم، اماّ هردفعه خدمتکارها جلوم رو می‎‎‎‎‎گرفتن، بعدش مادرم تهدیدم کرد اگر به دیونه بازی‎‎‎‎‎هام ادامه بدم بستریم می‎‎‎‎‎کنه بخش روانی.
با حیرت و دهن باز بهم خیره شده بود، دست‎‎‎‎‎‎شو دراز کرد و دستم رو گرفت، بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به پشت دست‎‎‎‎‎‎هام زد و با مهربونی گفت:
- من فدای این دست‎‎‎‎‎‎ها بشم، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم حتی یک‎‎‎‎‎درصد هم از این‎‎‎‎‎که بهم شلیک کردی ناراحت نشدم، می‎‎‎‎‎‎دونستم چه حالی داشتی.
با دست دیگه‎‎‎‎‎‎‎اش لپمو کشید و با خنده گفت:
- درضمن، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وقت توی تمام این شش‎‎‎‎‎‎سالی که تورو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناسم غیر از تو حتی یک‎‎‎‎‎‎لحظه عاشق دیگری نشدم، این‎‎‎‎‎تو بودی که عسل رو آوردی توی خونه‎‎‎‎‎‎‎ات و همه‎‎‎‎‎جا اعلام کردی دوست دخترت هست.
لبخندی غمگین نشست روی لبم و بیتی از شهریار رو زمزمه کردم:
- سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟
نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد
علت کورى. یعقوب نبى معلوم است
شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد.. .
لبخندی زد و گفت:
- همیشه وقتی جوابی نداری بدی با اشعار منو گول می‎‎‎‎‎زنی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی دندون نما زدم و گفتم:
- نه این‎‎‎‎‎که حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو این‎‎‎‎‎جوری قشنگ‎‎‎‎‎‎تر بیان می‎‎‎‎‎کنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟
خنده‎‎‎‎‎‎ی حرصی‎‎‎‎‎‎ای کرد و با ناراحتی گفت:
- اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونه‎‎‎‎‎‎ت بود؟
از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم:
- آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه.
ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یک‎‎‎‎‎‎دفعه چیزی یادش اومده باشه گفت:
- میگم عشق من؟
اومدم که بگم جانم، یک‎‎‎‎‎دفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای نگران ملیکا رو می‎‎‎‎‎تونستم بشنوم، اماّ از این‎‎‎‎‎که کوچک‎‎‎‎‎ترین واکنشی بدم عاجز بودم.
- شهاب، شهاب توروخدا یک چیزی بگو، وای خدای من.
- قسمت می‎‎‎‎‎دم یک حرفی بزن.
دیگه صدایی نشنیدم و آخرین چیزی که حس کردم، آغوش گرم ملیکا بود.
***
با سردرد شدیدی چشم‎‎‎‎‎هام رو باز کردم، به اطرافم نگاهی کردم که متوجه شدم توی بیمارستانم، ملیکا روی صندلی نشسته بود و سرش روی دست‎‎‎‎‎‎هام بود، نور آفتاب از پنجره می‎‎‎‎‎‎تابید و کل فضای اتاق رو روشن کرده بود، بدون این‎‎‎‎‎‎که دستم رو که زیرسر ملیکا بود تکون بدم، نیمه نشسته شدم، ملیکا نباید اینجا باشه حال جسمیه خودش بهتر از من نبود، خدا من رو لعنت کنه حتماً بعد از این‎‎‎‎‎که حالم بد شده من رو به بیمارستان آوردن و دیگه وقت نکردند که برای ملیکا به دکتر قلب برن؛ اون یکی دستم رو بلند کردم و یکم خم شدم، موهای ابریشمیه ملیکا رو آروم نوازش کردم که یک دفعه از جا پرید و با حیرت و خوش‎‎‎‎‎‎حالی بهم نگاه کرد، با هیجان گفت:
- الاهی من قربون اون چشم‎‎‎‎‎‎های آسمونیت برم به‎‎‎‎‎‎هوش اومدی.
نزاشت من حرفی بزنم و سریع از اتاق بیرون رفت و توی سالن بیمارستان با صدای بلندی پرستار رو صدا کرد، به همراه پرستار جوونی داخل اتاق اومدن، پرستار که پسری قد بلند و خوش‎‎‎‎‎‎چهره بود به سمتم اومد و با لحنی سرحال و شاداب گفت:
- حالتون خوبه آقای سلطانی؟
با صدایی ضعیف و بی‎‎‎‎‎حالی گفتم:
- یکم سرم درد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه.
به اسم پرستار که روی قسمت سینه‎‎‎‎‎‎‎اش وصل بود نگاه کردم، م.کرمی.
کرمی لبخندی زد و باخاطرجمعی گفت:
- نگران نباشید، سردردتون برای تزریق داروهاست و تا چندساعت دیگه کاملاً خوب میشید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
الکس

به چهره‎‎‎‎‎‎ی نگران مادرشهاب نگاه انداختم، به راستی زیباترین زنی بود که تا به عمرم دیده بودم، لبخندی گرم و دوستانه زدم و رو بهش گفتم:
- نگران نباشید مادرجان، با دکترا صحبت کردم، خداروشکر خطر رفع شده.
بغضش شکست و آروم گریه کرد، با غم و اندوه گفت:
- کاش من به جای شهاب رو تخت بیمارستان بودم.
پدر کلافه پوفی کرد و دستی به موهاش کشید، خوب می‎‎‎‎‎تونستم بفهمم جلوی من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونه به رز دل‎‎‎‎‎داری بده، برای همین از روی صندلی بلند شدم و رو به پدر گفتم:
- چندلحظه با من بیا.
پدر از روی صندلی بلند شد و با من از نشیمن خصوصی بیرون اومد، شهاب یکی از سرمایه‎‎‎‎‎دارهای بیمارستان بود، برای همین یک نشیمن برای راحتیه خانواده‎‎‎‎‎‎ش طراحی کرده بود به صورت نیاز.
دستم رو بلند کردم و آروم گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎‎ی پدر، با آرامش گفتم:
- بهتره یکم با رز تنها باشی و دل‎‎‎‎‎‎داریش بدی.
اشک‎‎‎‎‎توی چشم‎‎‎‎‎‎های پدرم جمع شد، خدای من الان که دقت می‎‎‎‎‎کنم تصویر خودم رو توی چهره‎‎‎‎‎ش می‎‎‎‎‎بینم، چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور تا الان متوجه‎‎‎‎‎ی این همه شباهت نشده بودم؛ با ناراحتی گفت:
- من رو از این بیشتر شرمنده‎‎‎‎‎ی خودت نکن پسرم.
غرورم رو کنار گذاشتم، تمام اون کینه و سیاهی رو بیرون از قلبم ریختم، بدون این‎‎‎‎که لحظه‎‎‎‎‎ای فکر کنم و پشیمون بشم از تصمیمم، پدر رو توی آغوش کشیدم و از ته دلم گفتم:
- همه‎‎‎‎‎مون بهتره گذشته رو رها کنیم و به فکر آینده و عزیزهامون باشیم.
پدر من رو محکم‎‎‎‎‎تر بغل کرد و بغضش شکست، مردونه داشت آب می‎‎‎‎‎شد در غمی که توی سینه‎‎‎‎‎‎اش بود، من حقی نداشتم برای این‎‎‎‎‎‎‎‎که عاشق رز هست قضاوتش کنم، بهتره دست از خشم و نفرت بردارم و آرامش و بخشش رو به قلبم راه بدم، الان که بعد از این همه سال می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم خوشبخت باشم، دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد با سیاهی و انتقام خرابش کنم.
***
چندتقه به در اتاقی که شهاب داخلش بود زدم و در رو باز کردم، ملیکا روی صندلی کنار تخت شهاب نشسته بود و با محبت داشت به شهاب نگاه می‎‎‎‎‎کرد، با دیدن من لبخند کم‎‎‎‎‎جونی زد و گفت:
- اگه اومدی بهم بگی بهتره برم استراحت کنم، باید بهت بگم که خودت رو خسته نکن من از جام تکون نمی‎‎‎‎‎خورم.
خواستم حرفی بزنم که شهاب زودتر با حیرت و تعجب گفت:
- مگر تا الان هنوز آزمایش ندادی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ملیکا متوجه‎‎‎‎‎ی سوتی‎‎‎‎‎ای که داده شد و لب پائین‎‎‎‎‎‎شو دندون گرفت و چیزی نگفت، در اتاق رو آروم بستم و رفتم سمت تخت و باخونسردی‎‎‎‎‎‎‎ای که قصد داشتم موضوع پیش اومده رو عوض کنم گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم سر کیف اومدی خداروشکر.
شهاب از عصبانیت قرمز شد و با عصبانیت به هردوی ما گفت:
- لازم نیست من رو خر فرض کنید.
با نگاهی عاجز و عصبی بهم خیره شد و دوباره گفت:
- الکس، خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم درست جوابم رو بده، ملیکا هنوز آزمایش‎‎‎‎‎هاشو نداده؛ اصلاً بگو ببینم من چندروزه بی‎‎‎‎‎هوشم؟
نیم‎‎‎‎‎‎نگاهی به ملیکا کردم که سرش رو پایین انداخته بود و داشت با انگشت‎‎‎‎‎های دستش بازی می‎‎‎‎‎‎‎کرد، حال خودم بهتر از ملیکا نبود اماّ با تاکید دکتر که گفت بهتره دور و اطرافیانش بهش امید بدن تا این‎‎‎‎‎که با ابراز ناراحتی حالش رو بدتر کنند، نتونستم تو چشم‎‎‎‎‎هاش شهاب نگاه کنم، اصلاً مگر می‎‎‎‎‎تونستم که حقیقت رو بهش بگم وای خدای من دقیقه و ثانیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نیست که خودم رو لعنت نکنم برای حماقت‎‎‎‎‎‎هایی که کردم، آروم رو به ملیکا گفتم:
- بهتره بری یکم استراحت کنی.
ملیکا که متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی منظورم شد بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت، باقدم‎‎‎‎‎های آروم رفتم روی صندلی‎‎‎‎‎ای که ملیکا نشسته بود نشستم، شهاب کامل نشست روی تخت و با چهره‎‎‎‎‎‎ای رنگ پریده و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که از ترس تیره شده‎‎‎‎‎‎بودن به من خیره شد، آب دهنم رو قورت دادم و با تمام حداقل خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که داشتم گفتم:
- پنج روزه که بی‎‎‎‎‎‎‎هوشی، دکترها گفتند که یک حمله‎‎‎‎‎‎‎‎ی خطرناکی بهت وارد شده، که خداروشکر به موقعه بیمارستان رسوندیمت.
با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت:
- من درمورد این‎‎‎‎‎‎که دکتر راجب خودم چی گفته سوال نکردم الکس.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- بعد از این‎‎‎‎‎‎‎که تورو بستری کردیم ملیکا به هیچ‎‎‎‎‎وجه حاضر نمی‎‎‎‎‎‎شد که آزمایش بده اماّ به اصرار مادرم آزمایش و اکو داد، همین دیروز بود که جواب آزمایش‎‎‎‎‎‎‎‎ها اومد.
شهاب مثل ماهی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که دور از آب مونده باشه، دهنش رو باز و بسته می‎‎‎‎‎‎کرد ولی چیزی نمی‎‎‎‎‎تونست که بگه، با صدایی خیلی ضعیف گفت:
- دکترا چی گفتن؟
اختیاری روی اشک‎‎‎‎‎‎هام نداشتم، مثل قطره‎‎‎‎‎‎‎های بارونی که وسط تابسون از ابرها پایین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتن، اشک‎‎‎‎‎‎های من هم روی گونه‎‎‎‎‎هام جاری شدن، با لحنی درمانده گفتم:
- برای پیوند خیلی دیر شده.
شهاب آنژیوکت توی دستش رو در آورد و خیلی سریع از تخت پایین اومد، زیرلب گفت:
- نه امکان نداره، دکترا حتماً اشتباه متوجه شدن، باید خودمم با دکترا صحبت کنم، نه امکان نداره.
از روی صندلی بلند شدم و بادوتا دست‎‎‎‎‎هام شونه‎‎‎‎‎‎‎شو گرفتم، محکم تکونش دادم، بغض توی گلوم شکست و با غم گفتم:
- شهاب به خودت بیا، نباید این شکست تو ملیکا ببینه، قسم می‎‎‎‎‎خورم دارم راست می‎‎‎‎‎گم، منم به اندازه‎‎‎‎‎ی داغونم پسر.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهاب نتوست وزن شو تحمل کنه، با کوله‎‎‎‎‎باری از غم روی زانو روی زمین نشست، سرش رو میون دست‎‎‎‎‎‎های گرفت و باصدای بلند گریه کرد، سعی کردم آرومش کنم، با لحنی قاطع گفتم:
- وقتی خودم تنها با دکترا صحبت کردم می‎‎‎‎‎دونی چی گفت؟
بازو‎‎‎‎‎‎‎شو محکم توی دستم گرفتم و تکونش دادم، سرش رو از میون دست‎‎‎‎‎‎‎هاش بیرون آورد و درمانده بهم نگاه کرد، این‎‎‎‎‎بار مهربون‎‎‎‎‎تر ادامه دادم.
- گفتن باید بهش امید بدیم، اصلاً نباید هیچ شوک غمی بهش وارد بشه و با تجویز دارو شاید سال‎‎‎‎‎‎‎های سال هم در کنارمون عمر کنه.
نفسی عمیق کشیدم و گفتم:
- ببین شهاب تو برای ملیکا خیلی عزیز هستی، توی این پنج روزی که بی‎‎‎‎‎هوش بودی مثل شمع آب شد، از همه مهم‎‎‎‎‎تر عکس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎العمل تو هست وقتی اون تورو این‎‎‎‎‎طور این‎‎‎‎‎‎‎قدر ناامید و شکسته ببینه از نظرت نابود نمیشه؟
با صدایی مملو از بغض و غم گفت:
- تو داری از من می‎‎‎‎‎خواهی که هرروز از بین رفتن ملیکا رو با چشم‎‎‎‎‎‎های خودم ببینم و لب نزنم، هر دقیقه از این‎‎‎‎‎‎که الان از دستش میدم یا نه بازهم خونسرد بمونم، ببینم شما همه‎‎‎‎‎‎‎تون دیونه شدین، به ولله که عقل‎‎‎‎‎تون رو از دست دادین.
- برای روحیه دادن به ملیکا مجبوریم که این‎‎‎‎‎‎کار رو انجام بدیم.
شهاب نزاشت که ادامه‎‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم، با دستش ظربه‎‎‎‎‎ای به سرش زد و نالید.
- ای خدا وای برمن، کاشکی می‎‎‎‎‎‎‎مردم اماّ شاهد این روزها نبودم، آخ ملیکای من، عروسک‎‎‎‎‎‎‎کوچولوی من.
بغض توی گلوش مانع از حرف زدنش شد، باحالتی زار فقط گریه می‎‎‎‎‎کرد، نباید اجازه می‎‎‎‎‎‎دادم حالش از این بدتر بشه چون امکان داشت باز مریضیش از اینی که هست بدتر بشه، از روی زمین بلند شدم و زیربغل شهاب رو گرفتم، با ملایمت گفتم:
- پاشو پسر خوب، ملیکا اگه بیاد توی این حال تورو ببینه ممکنه خیلی ناراحت بشه و این اصلاً واسش خوب نبست، بهتره یکم توی تخت استراحت کنی.
شهاب با بی‎‎‎‎‎حالی بلند شد، نشست روی تخت و زیرلب گفت:
- ملیکام رو بگو که بیاد.
- بهتره که اونم یکم استراحت کنه، چندروزه مداوم سرپاست.
مثل پسربچه‎‎‎‎‎‎ی لجباز دوباره گفت:
- می‎‎‎‎‎‎خوام ببینمش.
پوفی کردم و گفتم:
- شهاب خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم لجبازی نکن، بهتره امشب ملیکا بره خونه و یکم استراحت کنه، توهم تا فردا انشالله مرخص میشی و تا دلت بخواد می‎‎‎‎‎تونی ملیکا رو ببینی.
با تمنا و خواهش بهم نگاه کرد و ملتمسانه گفت:
- باشه، اماّ قبل از این‎‎‎‎‎که بره فقط چنددقیقه ببینمش همین.
باشه‎‎‎‎‎‎ای زیرلب گفتم، گوشیم رو از توی جیب شلوارم در آوردم و شماره‎‎‎‎‎‎ی ملیکا رو گرفتم، دومین بوق صدای دلنشینش پشت گوشی پیچید.
- جانم الکس؟
- هنوز بیمارستانی؟
- آره توی نشیمن هستم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- قبل از رفتن بیا اتاق شهاب بعد برو.
ملیکا با نگرانی زود گفت:
- شهاب چیزیش شده؟
- نگران نباش عزیزم، شهاب خوبه فقط می‎‎‎‎‎خواد قبل از رفتنت ببینتت.
- باشه تا ده‎‎‎‎‎‎دقیقه دیگه میام.
- باشه جوجه‎‎‎‎‎‎‎‎کوچولو.
گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش دوباره توی جیب شلوارم، از جیب کتم پاکت سیگارم رو بیرون آوردم و یک‎‎‎‎‎‎‎نخ از توی پاکت برداشتم، با فندک روشنش کردم و پوک عمیقی از سیگار کشیدم؛ شهاب که یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر شده بود با کنجکاوی پرسید.
- جریان اون دختره پریزاد رو چیکارش کردی؟
با بلایی که سر اون دختره‎‎‎‎‎‎ی نمک‎‎‎‎‎نشناس آوردم لبخند بدجنسی اومد روی لبم.
- به سزای اعمالش رسید.
شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و گفت:
- خوب؟
- با علی‎‎‎‎‎‎حیدر همون کسی که پریزاد رو بهش سپرده بودم صحبت کردم و اون خودش هم گفت که متوجه‎‎‎‎‎‎ی کارهای مشکوک پریزاد شده بوده، اماّ چون بهش اعتماد کرده بوده زیاد پیگیر نشده، با یک نقشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی ساده خودش با زبون ساده اعتراف کرد که داشته بر علیه من مدارک جمع می‎‎‎‎‎‎کرده، همون‎‎‎‎‎‎جور که مادرم حدس زد تمام مدارم به صورت کتبی داده شده بوده به کلانتری و چیزی توی سیستم‎‎‎‎‎‎ها ثبت نشده بود، این وسط علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر بدجوری عاشق این‎‎‎‎‎‎دختره‎‎‎‎‎‎ی احمق شده بود اماّ چاره‎‎‎‎‎‎ای نداشتم، پس تصمیم گرفتم با پریزاد صحبت کردم و بهش گفتم اگر که می‏‎‎‎‎‎‎‎خواد از جونش بگذرم باید تمام مدارکی رو که به پلیس تحویل داده رو از بین ببره، خوب جون آدمیزاد خیلی با ارزش‎‎‎‎‎‎مند تر از این‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎‎هاست، ب فاطیما به کلانتری فرستادمش و تمام مدارک رو برداشتن و بعد از بیرون اومدن از کلانتری از بین بردن.
شهاب نیشخندی زد و با طعنه گفت:
- و توهم راحت از پریزاد گذشت کردی و گذاشتی راحت به زندگیش ادامه بده؟
لبخندی بدجنس زدم و گفتم:
- تمام اون‎‎‎‎‎‎هایی که به الان من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناسند، این رو می‎‎‎‎‎‎دونند که پشت کردن به من و بر علیه من کاری رو انجام دادن چه عواقبی رو داره؛ اماّ این یکی رو نتونستم قشنگ اون‎‎‎‎‎طور که لیاقتش هست مجازات کنم.
- چه‎‎‎‎‎‎‎طور مگه؟
- همون جورهم که قبلاً بهت گفتم علی‎‎‎‎‎‎حیدر برای من خیلی ارزش‎‎‎‎‎‎‎‎‎مند هست، التماسم کرد که از جون پریزاد بگذرم، اماّ این دلیل نمی‎‎‎‎‎‎شد که بزارم بدون مجازات شدن قسر در بره، برای همین فقط یک شرط گذاشتم که از جونش می‎‎‎‎‎گذرم اونم این که باید قسمتی از حافظش توسط دانشمندهای که خودم سراغ داشتم پاک بشه؛ علی‎‎‎‎‎حیدر با پیشنهادی که بهش دادم موافقت کرد.
شهاب لبخندی زد و گفت:
- بهترین تصمیمی بود که گرفتی، این‎‎‎‎‎‎جور نه سیخ می‎‎‎‎‎سوزه نه کباب.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
ملیکا
در اتاق رو بار کردم، شهاب و الکس با دیدن من دست از صحبت کردن کشیدند، پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم:
- چرا تا من آمدم ساکت شدین، ناراحت شدین برم؟
به چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب نگاه کردم، موهاش آشفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از قبل شده ، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش متورم و قرمز شده بودن؛ شهاب لبخندی زد و با مهربونی گفت:
- تو تاج سرما هستی عروسک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوچولو.
از حرفی که شهاب زد قند توی دلم آب شد، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و پشت چشمی برای هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها نازک کردم، الکس از روی صندلی بلند شد و اومد طرفم، لپم رو کشید و با خنده گفت:
- این حجم از لوس بودنت رو این چندسال کجا پنهان کرده بودی؟
یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بالا انداختم و با لبخند دندون نمایی گفتم:
- من صفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی دارم آقاالکس.
الکس بازوم رو نوازش کرد و بامهربونی گفت:
- من میرم با دکترشهاب صحبت کنم، حدوداً نیم‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه میام دنبالت می‎‎‎‎‎‎برمت خونه یکم استراحت کن.
با این‎‎‎‎‎که اصلاً دلم راضی نمی‎‎‎‎‎‎شد که شهاب رو توی بیمارستان تنها بزارم و خودم با خیالت راحت برم خونه استراحت کنم، اماّ چاره‎‎‎‎‎‎‎ای جزء قبول کردن نداشتم وگرنه با خشم کل خانواده رو به رو می‎‎‎‎‎‎‎شدم، با لحنی کلافه گفتم:
- باشه.
الکس دیگه حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت، به چهره‏‎‎‎‎‎‎‎ی آشفته‎‎‎‎‎‎ی شهاب نگاهی کردم و با نگرانی رفتم نزدیک تختش و کنارش ایستادم، دست‎‎‎‎‎‎‎‎شو آروم گرفتم توی دستم و نوازش کردم، زیرلب با بی‎‎‎‎‎‎‎‎قراری گفتم:
- دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد برم خونه، دوست دارم پیش تو باشم.
غم توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب برق می‎‎‎‎‎‎زد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی که از اندوه دورگه شده بود گفت:
- من قربون اون دل مهربونت برم، چندروزه مداوم اینجای بهتره بری خونه یکم استراحت کنی، با الکس که صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردم گفتش که فردا مرخص می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شم.
شادی توی قلبم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که شهاب فردا مرخص میشه سرازیر شد، دستش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو که توی دستم بود بوسیدم و آروم بغل کردم، با خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی گفتم:
- الاهی شکر که می‎‎‎‎‎‎‎بینم حالت خوبه شوالیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من.
قطره‎‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی چشم شهاب پائین چکید و با بغض گفت:
- از این‎‎‎‎‎‎که این‎‎‎‎‎‎جوری صدام می‎‎‎‎‎‎کنی هزاربار میمیرم و دوباره جون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغض توی گلوش رو قورت بده، دوباره گفت:
- خیلی دوستت دارم عروسک‎‎‎‎‎‎‎‎من.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قلبم سرشار از عشق شد، احساس سبکی می‎‎‎‎‎‎کردم، حتی روحمم داشت غرق در لذت و عشق به شهاب نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زدم و گفتم:
- به خدا شعرترین شعر منی، می‎‎‎‎‎‎فهمی؟ هوس انگیزترین حس منی، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمی؟
الان تنها چیزی که از خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎بود که توی چشم‎‎‎‎‎‎های شهاب غرق بشم، نمی‎‎‎‎‎خواستم ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ها بگذرن، زمان دقیقاً در همین‎‎‎‎‎‎جا متوقف بشه، با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم، الکس بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎زد، خدایا این نیم‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت چه‎‎‎‎‎‎قدر زود گذشت؟
گوشی‎‎‎‎‎‎‎رو جواب دادم.
- الو جانم الکس؟
- پائین توی نشیمن منتظرتم جوجه.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای ریز کردم و گفتم:
- من جوجه نیستم.
الکس قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- به خدا که از چشم من جوجه‎‎‎‎‎‎ای.
- من که حریف تو قلدر نمی‎‎‎‎‎‎شم، هرچی که دلت می‎‎‎‎‎‎خواد بگو.
- به خدا که تو جوجه این‎‎‎‎‎‎که منم هزارتای بزرگ‎‎‎‎‎‎‎تر از من رو هم ماشالله حریفی.
این‎‎‎‎‎‎‎بار من بودم که قهقه زدم و گفتم:
- خدا بگم چیکارت نکنه، باشه منتظر بمون تا ده‎‎‎‎‎‎دقیقه دیگه اومدم.
الکس با مهربونی گفت:
- باشه عزیزم.
بازم مثل همیشه گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد، زیرلب با حرص گفتم:
- این پسر هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت درست نمیشه.
شهاب با مهربونی داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زد و گفت:
- از نگاه کردن بهت سیر نمی‎‎‎‎‎‎شم، باورکن اگر می‎‎‎‎‎‎‎‎شد تصویرتو جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎هام هک می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم.
اه، لعنت بهش این درد عوضی هم دقیقاً می‎‎‎‎‎دونه کی بیاد که قشنگ ضدحال باشه، از دردی که توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎م بود نفسم بالا نمی‎‎‎‎‎اومد، برای این‎‎‎‎‎که شهاب متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال وخیمم نشه لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم، تمام سعیم رو کردم که نفس‎‎‎‎‎‎‎هام رو میزان کنم؛ با عشق گفتم:
- دلم شده حیران چشمانت، دل کندن ازت برای یک‎‎‎‎‎‎ساعت هم برام سخته، به خدا شماها دارید من رو مجبور می‎‎‎‎‎‎‎‎کنید که برم خونه، من حالم خیلی خوبه و اگر هم که اینجا پیش تو بمونم بهتر هم میشم.
شهاب لبخندی دل‎‎‎‎‎‎‎گرم زد و گفت:
- ببینم عروسک کوچولو، تو دلت نمی‎‎‎‎‎‎خواد که برای اومدن من به خونه تدارک ناهار ببینی؟
- خیلی بدجنسی شهاب می‎‎‎‎‎‎دونستی؟
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- من بدجنس نیستم، دلم برای دست پختت تنگ شده.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
شهاب

یک‎‎‎‎‎‎ساعتی از رفتن ملیکا می‎‎‎‎‎‎گذشت، انگار هر دقیقه قرن‎‎‎‎‎‎‎ها طول می‎‎‎‎‎‎کشید، هوای اتاق برام سنگین شده بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم از تخت پائین اومدم، رفتم سمت پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری‎‎‎‎‎‎‎‎ای که سمت راست اتاق بود، از پشت پنجره به منظره‎‎‎‎‎‎ی بیمارستان نگاه کردم، حیاط بیمارستان بزرگ و سرسبز بود، پر بود از آدم‎‎‎‎‎‎های گوناگونی که در رفت و آمد بودن، سرم پر بود از فکر و کارهایی که قرار بود انجام بدم و به تاخیر افتادن، باید یک فکر اساسی درمورد کمال می‎‎‎‎‎‎کردم، رفتم سمت گوشیم و شماره‎‎‎‎‎‎ی پارسیا رو گرفتم، بعد از دوتا بوق صدای نگرانش پشت گوشی پیچید.
- الو، ببینم پسر معلوم هست چندروزه کجا غیبت زده که گوشی‎‎‎‎‎‎‎تو جواب نمیدی؟
از نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی لحن صدای پارسیا بود لبخندی اومد روی لبم، با لحنی آسوده‎‎‎‎‎‎‎‎‎خاطر گفتم:
- خیالت راحت، مثل همیشه سرحال و شاداب درحال برسی به بعضی از کارهام بودم، شرمنده نشد جواب بدم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- خداروشکر که حالت خوبه، نگرانت شده بودم.
- ممنونم.
مکثی کردم و دوباره گفتم:
- میگم داداش، این جریان مادر کمال که بهت سپرده بودم چیکارش کردی، تونستی ردی ازش پیدا کنی؟
با غرور گفت:
- مگه میشه داداش شهاب از من چیزی رو بخواد من نتونم پیدا کنم.
لبخندی رضایت بخش اومد روی لبم، با کنجکاوی گفتم:
- خوب؟
- نرگس خدادادی، مادر بردیا سعادت، طی تحقیقاتی که کردم، آخرین‎‎‎‎‎‎‎بار پیش دکتر سکینه پگاه توی بیمارستان.. .، به تاریخ یک‎‎‎‎‎‎ماه پیش ویزیت شده.
با شنیدن اسم بیمارستان لبخند بدجنسی اومد روی لبم، چون دقیقاً همین بیمارستانی که الان بودم و خوبی قضیه اینجا بود که دکتر برای دادن اطلاعات مقاومت نمیکنه چون سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎درصد سهام بیمارستان برای من هست و به راحتی می‎‎‎‎‎‎‎تونم با چندتا جمله‎‎‎‎‎‎ی ساده دکتر رو بدون این‎‎‎‎‎‎که شک کنه سامع کنم، با قدردانی گفتم:
- خیلی من رو شرمنده‎‎‎‎‎‎‎ خودت کردی داداشم.
- نه این حرف‎‎‎‎‎‎هارو نزن شهاب‎‎‎‎‎جان بیشتر از این‎‎‎‎‎‎ها ارزش داری.
- مواظب خودت باش و البته هرچیزی رو که نیاز داشتی به برادری‎‎‎‎‎‎‎مون قسمت می‎‎‎‎‎دم بدون هیچ خجالتی بگو.
- دست‎‎‎‎‎‎‎‎گلت درد نکنه، چشم داداش هرچی که احتیاج داشتم حتماً باهات تماس می‎‎‎‎‎گیرم.
- باشه، خدا‎‎‎‎‎‎‎حافظ.
- دست حق یارت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشی رو قطع کردم، از اتاق رفتم بیرون و به سمت آسانسور قدم برداشتم، دکمه‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی هم‎‎‎‎‎کف رو زدم؛ از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اطلاعات، یک زن میانسال روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و با نگرانی از اتاقک اطلاعات بیرون اومد و گفت:
- آقای سلطانی شما باید توی اتاق‎‎‎‎‎تون درحال استراحت باشید.
سعی کردم که خونسردی‎‎‎‎‎‎‎مو حفظ کنم و آروم گفتم:
- من حالم خوبه، می‎‎‎‎‎‎خواستم بدونم مطب دکتر سکینه پگاه توی کدوم طبقه‎‎‎‎‎‎ی بیمارستان هستش؟
زن که یکم تعجب کرده بود ولی با خونسردی گفت:
- دکتر پگاه روزهای زوج مطب تشریف دارند.
اه، امروز پنج‎‎‎‎‎‎شنبه‎‎‎‎‎‎ست و پس‎‎‎‎‎‎فردا می‎‎‎‎‎‎تونم با دکتر صحبت کنم، یک فکری به سرم زد و گفتم:
- شماره تلفن شخصی‎‎‎‎‎‎شون رو بهم بده.
اینبار کنجکاوی شو بیان کرد و گفت:
- مشکلی هست، اگر موضوع‎‎‎‎‎‎ درمورد شماست الان باهاشون خیلی سریع تماس می‎‎‎‎‎گیریم و به بیمارستان پیج شون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم.
از این‎‎‎‎‎‎همه کنه بودنش یکم کلافه شدم ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، نقاب خونسردی‎‎‎‎‎‎مو به چهره‎‎‎‎‎‎م زدم و گفتم:
- نه مشکلی نیست، چندتا مسئله‎‎‎‎‎‎ هستش که خودم شخصاً می‎‎‎‎‎‎خوام باهاشون صحبت کنم.
زن لبخندی زد و گفت:
- چشم من الان از توی سیستم بیمارستان شماره‎‎‎‎‎‎‎ی تلفن خانوم دکتر رو در میاورم، شما اگر دوست داشته باشید تشریف ببرید اتاق بنده شخصاً براتون میارم.
- ممنون، من همین‎‎‎‎‎‎جا منتظر می‎‎‎‎‎مونم.
- هرطور مایل هستید.
پشتش رو به من کرد و دوباره رفت توی اتاقک شیشه‎‎‎‎‎‎‎ای و نشست روی صندلی، لپ‎‎‎‎‎‎تاپ رو روشن کرد، با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو ازش گرفتم و به صفحه‎‎‎‎‎‎ی گوشیم انداختم، الکس بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎زد، گوشی رو جواب دادم.
- الو، بله الکس؟
- میگم اگه حالت خوبه یکم صحبت کنیم؟
- آره خوبم، چیزی شده؟
- نه اتفاقی نیافتاده، درمورد کمال سعادته، این موضوع دیگه خیلی کشش پیدا کرده.
- خودمم توی همین فکر بودم، ببینم کجایی می‎‎‎‎‎تونی بیای بیمارستان؟
- آره اتفاقاً نزدیکم، حدوداً تا نیم‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه می‎‎‎‎رسم.
- باشه پس منتظرتم.
گوشی رو قطع کردم و به چهره‎‎‎‎‎ی زن نگاهی انداختم، هنوز خیره به لپ‎‎‎‎‎تاپ بود و داشت جست‎‎‎‎‎جو می‎‎‎‎‎کرد، از این‎‎‎‎‎همه کند بودنش حرصم گرفت، آخه مگر پیدا کردن یک شماره تلفن ساده انقدر زمان می‎‎‎‎‎‎برد؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ده‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه که برای من به اندازه‎‎‎‎‎‎ی یک عمر بود، از اتاق بیرون اومد و رو به روم ایستاد، برگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به سمتم گرفت و گفت:
- بفرمائید آقا شهاب.
برگه رو از دستش گرفتم و زیرلب تشکری کردم، آروم برگه رو تا کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم، روم رو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم، دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو زدم و منتظر موندم تا در آسانسور بسته بشه، همین که در خواست بسته بشه یک دختر جوونی خودش رو با عجله رسوند به آسانسور و مانعه از بسته شدن در شد، زیرلب عذرخواهی کرد و اومد کنارم ایستاد، دختره به چشمم خیلی آشنا اومد، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم، هرچی به سرم فشار آوردم که این دختر رو قبلاً کجا دیدم چیزی دستگیرم نشد، بی‎‎‎‎‎‎‎‎خیال شدم و سرم رو پائین انداختم، باصدای زنی که طبقه‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو اعلام کرد سرم رو بالا گرفتم و اومدم که برم بیرون دختر هم یک قدم به جلو برداشت، به رسم احترام ایستادم تا اول اون به بیرون بره، لبخندی زد و سرش رو به علامت تشکر تکون داد، پشت‎‎‎‎‎‎سر دختر با قدم‎‎‎‎‎‎های آهسته از آسانسور بیرون رفتم و به سمت نشیمن خصوصی راهم رو کج کردم، باید مادرم رو ببینم البته اگر هنوز بیمارستان بوده باشه، پشت در ایستادم و یکم مکث کردم، دوتقه به در زدم و دستگیره‎‎‎‎‎ی در رو آهسته پایین کشیدم و در رو باز کردم، مادرم به همراه دافنه روی کاناپه نشسته بودن و با دیدن من هرودوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها با خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی بلند شدن و به سمتم اومدن، مادرم با بغض و خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی گفت:
- پسرم، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی چه‎‎‎‎‎‎‎قدر از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم، مادر به فدای اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های قشنگت بشه.
دست‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم و مادرم رو محکم توی آغوشم کشیدم وای که چه‏‎‎‎‎‎‎‎‎قدر دلم برای این آغوش مادرم تنگ شده بود، با مهربونی و دل‎‎‎‎‎‎تنگی گفتم:
- منم از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم مامان، ممنون که برگشتی ایران.
از بغلم بیرون اومد و صورتم رو نوازش کرد، قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش پایین چکید و با غم گفت:
- چه برگشتی پسرم وقتی فهمیدم حالت بده توی بیمارستان بستری شدی داشتم دیوونه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، به خدا قسم هر ثانیه داشتم هزاربار میمردم و زنده می‎‎‎‎‎‎شدم.
دافنه پرید وسط حرف ما و با گله‎‎‎‎‎‎گی گفت:
- خوب می‎‎‎‎‎‎‎بینم اقا شهاب به کلی تصمیم داره یک تنه خودش رو از بین ببره، پسر تو چرا قرص‎‎‎‎‎‎‎هاتو یکی در میان مصرف می‎‎‎‎‎‎کردی؟
ای‎‎‎‎‎‎بابا این حرف بود که الان باید جلوی مادرم می‎‎‎‎‎‎زد، الان گیر میده که باید بیشتر بستری بمونی، برای این‎‎‎‎‎‎‎که حرفی که دافنه زده رو ماست‎‎‎‎‎‎‎‎مالی کنم گفتم:
- نه اشتباه می‎‎‎‎‎‎کنی دافنه، من دقیقاً سرساعت قرص‎‎‎‎‎‎‎هام رو مصرف می‎‎‎‎‎‎کردم.
مادرم لپم رو کشید و با خنده گفت:
- لازم نیست مثل پسر بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها چیزی رو از مادرت مخفی کنی، دومن دکترت طی آزمایش‎‎‎‎‎‎‎های که ازت گرفته متوجه شده قرص‎‎‎‎‎‎‎ها کم مصرف می‎‎‎‎‎‎شدن.
یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با شیطنت گفتم:
- پس هیچ‎‎‎‎‎‎جوره نمی‎‎‎‎‎‎تونم دروغ بگم!
مادرم با لبخند گفت:
- نه خیر.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...