Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - بازهم میشه بهت امیدوار بود خواهر کوچولو، همین که خودت زود متوجهی فضای دور و اطرافت شده بودی و باخت ندادی خیلیه، تحسینت میکنم. - استادم خوب بوده. شهاب با یکم نگرانیای که توی صداش بود آروم گفت: - میخواهی که همهچی رو به پدرت بگی؟ الکس از حرف شهاب تعجبی کرد ولی من منظور شهاب رو خیلی قشنگ متوجه شدم، دستم رو که زیر دست شهاب بود آروم بیرون کشیدم و من بودم که اینبار دستهاش شهاب رو نوازش کردم و با مهربونی گفتم: - باور کن شهاب، اگه عشق توی چشمهای مادرت نمیدیدم، اگه زجر توی چشمهای پدرم تمام این سالها نمیدیدم، شاید سکوت میکردم ولی اونا حق خوشبختی رو دارن. الکس متوجهی صحبتها شد و با مهربونی رو به شهاب گفت: - تو خودت یه عاشقی شهاب، باید دل یه آدم عاشق رو درک کنی. شهاب چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت، الکس که انگار چیزی رو یادش اومده باشه گفت: - اماّ بگم تمام این حرفها باعث نمیشه من بذارم کمال راحت زندگی کنه. پوفی کردم و با کلافگی گفتم: - اون فقط میخواست به من کمک کنه، قسم میخورم حتی ثانیهای هم اذیتم نکرد یا نگذاشت که من اذیت بشم. شهاب یکم اخم کرد و رو به الکس گفت: - من مردم و همجنس خودم رو خوب میشناسم، اینم بگم هیچ گربهای در راه رضای خدا موش نمیگیره. الکس خواست حرفی بزنه که من زودتر گفتم: - هردوی شما عشق رو تجربه کردید، کمال هم مثل همهی آدمها عاشق شد، بهم درمورد احساسش گفت، بهم گفت پیشش بمونم اماّ به بزرگی خدا قسم وقتی متوجهی احساسات من شد کنار کشید و برام آرزوی موفقیت کرد. جرات اینکه به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، خودم بهتر میدونستم که الان توی دلش چه غوغای به پا شده و مطمئنم الان اگه کمال دم دستش بود زندهاش نمیذاشت، اماّ الکس آروم و ساکت داشت بهم نگاه میکرد و من بازهم خوب میدونستم که سکوت و آروم بودن الکس خیلی خطرناکه، قلبم از این حجم ترس و استرس درد گرفت، لبم رو گاز گرفتم که صدای دردی که دارم میکشم رو نفهمن، باید خودم رو جمعجور میکردم، اگر الان تونستم قانعشون کنم که هیچ، در غیر این صورت باید یه گوشه بشینم و از دست دادن عزیزانم رو یکی یکی تماشا کنم، نگاهی به شهاب انداختم که طبق پیشبینیای که خودم کرده بودم صورتش از عصبانیت قرمز شده بود، با تمام ملایمتی که توی صدام بود گفتم: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - چرا همهچی رو آنقدر بزرگ میکنید؟ شهاب نتونست دیگه خودش رو کنترل کنه و با عصبانیت غرید. - ملیکا اینتویی که همهچی رو ساده میبینی، این پسره با خودش چی فکر کرده ها، با خودش نگفت بذار به خانوادش خبر بدم که پیش منه و جاش امنه، من هیچی الکس هیچی، پدرت چی ها، میتونست که به اون یه خبری بده، توی این چندوقتی که نبودی و ازت خبر نداشتیم روزی هزاربار میمردیم و زنده میشدیم، هربار که به پنج قدمی به تو نزدیک میشدیم و باز به در بسته میخوردیم از مرگ برامون بدتر بود، الان تو نشستی برام از قصهای عشق و عاشقیه این آقا حرف میزنی و توقع داری بذارم زنده بمونه؟ غم و درد رو توی تکتک حرفهای شهاب رو میشد حس کرد، خدای من از یه طرف واقعاً حق با شهاب بود ولی از طرف دیگه نباید اجازه بدم از روی عصبانیت تصمیم بگیرن، نگاه عاجزی به الکس انداختم که حداقل اون کوتاه بیاد اماّ الکس با حرفی که زد تمام تنم سرد شد و دردی که توی قفسهی سینه بود دوبرابر شد. - متاسفانه فقط چندروز زنده میمونه. از این همه بی انصافی بغضم گرفت، دارن عجولانه تصمیم میگیرن، نمیذارم بلایی سر کمال بیاد این رو به تمام اون محبتهایی که بهم کرد بدهکارم، با صدایی گرفته و بغضآلود رو به هردوی اونها گفتم: - با هردوی شما هستم، بلایی سر بردیا بیارید هیچوقت نمیبخشمتون. دستم رو از روی دست شهاب برداشتم و با حالت قهر از روی مبل بلند شدم و بیتوجه به صدا زدنهاشون به سمت پلهها رفتم؛ در اتاقی که قبلاً خودم میموندم رو باز کردم و محکم در رو بهم کوبیدم، به دور اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، همهچی مثل قبل بود و دست نخورده سرجاشون بودن، به رفتم سمت تخت و خودم رو انداختم روی تخت و بدون هیچ ترس یا استرسی بغض توی گلوم رو شکستم، قلبم واقعاً شکسته بود و باورم نمیشد که الکس و شهاب برعکس خواستهی من رو انجام بدن، اونم توی این وضعیتی که از هر موقع دیگهای حساستر بود؛ دو تقه به در خورد و در اتاق آروم باز شد، مثل دوتا پسربچه که کار بدی کرده باشن و برای جبران اونکار بد به اتاق مادر پناه برده باشن، یه لحظه با دیدن قیافهی هردوشون لبخندی روی لبهام اومد، اماّ باز ازشون خیلی دلخور بودم روم رو ازشون گرفتم و گفتم: - میخوام تنها باشم. صدای خندههای ریز الکس رو میتونستم بشنوم، الکس به لوس بودن من عادت نداشت و این حرکات رو تازه داشت از من میدید، اماّ شهاب به خوبی با روحیهی من اشنا بود برای همین ساکت از هر خندهای بود؛ الکس با خنده همون جور که به تخت نزدیکتر میشد گفت: - ببینم تو از کی اینجوری لوس بودی من خبر نداشتم؟ روی تخت نشستم و با اخم ساختگی و با لجبازی گفتم: - من لوس نیستم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل و براش شکلکی در آوردم که هرسهتامون زدیم زیر خنده، الکس روز تخت کنارم نشست و آروم موهام رو نوازش کرد، با لحنی که میخواست اعتماد من رو جلب کنه گفت: - باشه هیچ بلایی سر آقا بردیا نمیاریم و اجازه میدم که زندگیشو بکنه. چشمهام رو تنگ کردم و مشکوک گفتم: - خوب این حرفت دلیل نمیشه که یه گوشتمالی کوچیک هم بهش ندی، درست میگم؟ الکس اینبار خندهی بلندتری کرد و لپم رو کشید و ذوق گفت: - باور کن هربار بیشتر سوپرایزم میکنی دختر، تو آنقدر باهوش بودی به روی خودت نمیاوردی؟ مشتی آروم به بازوش زدم و به شهاب که ایستاده بود و با عشق داشت نگاهم میکرد خیره شدم، با التماس ساختگی و یکمم مظلومیت گفتم: - شهاب خواهشمیکنم تو یه چیزی بگو. شهاب چند قدمی جلوتر اومد و روی صندلیه کنار تخت نشست و با تاسف و لبخند شرورانهای که به لب داشت گفت: - خوب باید بگم من هم دقیقاً هم عقیدهی الکسم و هیچجوره از تصمیمم برنمیگردم، فقط این رو بدون که بهت قول میدم که آسیبی نبینه و زنده بمونه. از حرفهایی که ایندوتا داشتن میزدن یکم میشد حدس زد غیر از مرگ چه بلایی دیگه میتونن سرش بیارن، برای همین حرفی رو که میخواستم بزنم رو مزهمزه کردم و با تردید گفتم: - شهاب توی زیر و رو کردن گذشته طرف مقابل ماهره، الکس توی ضربه زدن. الکس و شهاب بهم نگاهی انداختن و جفتشون سکوت کرده بودن و این یعنی حدسم خیلی هم بیجا نبوده، ادامه دادم. - پس حدسم درست بوده، شما دوتا میخواید که گذشتهی کمال رو به ضد خودش استفاده کنید و یه ضربهی نه چندانی بهش بزنید که میدون رو خالی نکرده باشید. الکس یکم مکث کرد و با خونسردی گفت: - خوب میشد گفت همینی که تو میگی. - اماّ اینم یادآوری کنم که من نمیذارم همچین کاری رو بکنید میدونستید دیگه؟ شهاب که حرصش از این همه طرفداریهای من در اومده بود با حسادتی که درون کلماتش موج میزد گفت: - میشه بپرسم چرا آنقدر طرفداری شو میکنی؟ یکتای ابروم رو انداختم بالا و با عصبانیتی که سعی داشتم پنهان کنم گفتم: - هزار تا دلیل برای این کارم دارم. الکس آروم گفت: - نکنه بهش حسی داری؟ با حرفی که الکس زد رنگ از صورتم پرید و به تته پته افتادم، همچین چیزی امکان نداشت و هیچوقت هم اتفاق نمیافتاد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل به شهاب نگاهی انداختم که با حرف الکس بیشتر قرمز شد و رگ پیشانیش بیرون زد، قسم میخورم اگه ملاحضهی حالم رو نمیکردن هردوی اونها یه کتک حسابی مهمونم میکردن، با خاطرجمعی و آرامش رو به الکس گفتم: - من همون حسی رو که به تو دارم به کمالم دارم، اون هم مثل تو برادرمه همین. شهاب نفس عمیقی کشید و رو به الکس با صدایی که میلرزید محترمانه گفت: - میشه من و ملیکا رو تنها بذاری؟ الکس چشمکی به من زد و با شیطنتی که توی صداش بود رو به شهاب گفت: - چرا بخوام خواهرم رو با یه پسر جوون توی اتاق تنها بذارم؟ شهاب معلوم بود که حوصلهی بحث یا شیطنت رو نداره آروم گفت: - خواهش میکنم. الکس از روی تخت بلند شد و رو به من با محبت گفت: - تا شما باهم صحبت کردین من برم تدارکهای لازم رو انجام بدم چون تا چندساعت دیگه محسن و مادرن به همراه فاطیما و دافنه به اینجا میان. با شنیدن اسم دافنه قلبم تندتر از قبل زد و سطل آب یخی رو انگار روی سرم ریختن، الکس متوجهی حال بدم شد سریع گفت: - آها راستی یادم رفت اینو بگم، دافنه قبول کرده که با من ازدواج کنه. تکخندهای کرد و ادامه داد. - و تو باید قول بدی که خواهرشوهر بازی در نیاری. این همه اتفاق توی خانوادم افتاده و من بیخبرم، خوب شدن میونهی الکس و شهاب و ازدواج دافنه با الکس واقعاً شوکه کنندست، سعی کردم لبخندی بزنم تا الکس فکر کنه که من از ته دل از بودن دافنه خوشحال شدم، اماّ بیشتر شبیه دهن کجی شد تا لبخند. - برات خوشجالم که به زنی که دوستداری رسیدی و آرزوی خوشبختی دارم برات داداشی. همینجور که داشت به سمت در اتاق میرفت با خنده گفت: - حرفهای آرزومند تو بذار وقتی همه اومدن پای میز شام بزن، الانم تنهاتون میذارم تا باهم صحبت کنید. - اوه چه سخاوتمندانه. الکس خندهای کرد و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، به شهاب نگاه کردم و دلم ضعف رفت از این همه زیبایی این پسر، با اینکه خیلی لاغر و نحیف شده ذرهای از جذابیتش کم نشده؛ از روی صندلی بلند شد و اومد دقیقاً همونجایی که الکس نشسته بود نشست، با مهربونی و بغضی که توی صداش بود گفت: - خیلی ترسیدم که باز از دستت بدم. دستم رو بردم بالا و آروم صورتش رو نوازش کردم و با عشقی که خالصانه توی صدام بود گفتم: - دیگه نیاز نیست بترسی چشم قشنگ، من اینجام کنارتم و تصیمم دارم کنارت هم بمونم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل ذهنم آشفتهتر از هر موقعی بود که بتونم در صحبت کردن درست تصمیم بگیرم، بهتر از هرکسی میدونستم که خیلی دووم نمیارم و تمام عزیزانم رو ترک میکنم، نه اینکه خودم بخوام برم بلکه روزگار به رفتن مجبورم میکنه؛ شهاب دستش رو دور من حلقه کرد و منو به خودش نزدیکتر کرد، بدون اینکه مخالفتی بکنم گذاشتم تا آرامشی که توی آغوشش بود منو در خودش حل کنه، با ترسی که توی صداش بود گفت: - قسم بخور و بگو که کمال اذیتت نکرده، بگو که بهت دست درازی نکرده. با فکرهایی که توی ذهن شهاب بود ترس بدی توی دلم نشست، پس دلیل عصبانیت الکس و شهاب همین بوده، ای خدا از دست اینها، با مهربونی و آسودگی گفتم: - به خاک مادرم قسم میخورم، هیچ نوع اذیت و دست درازیای از طرف کمال صورت نگرفته. شهاب نفس راحتی کشید و با اون یکی دستش موهام رو نوازش کرد، عطر شو محکم به ریههام فرستادم دلم میخواست چشمهام رو ببندم و کمی بخوام اماّ درد قلبم ترس بدی توی جونم انداخته بود، میترسیدم بخوابم و دیگه بلند نشم، بعضی اوقات جون آدم خیلی عزیز میشن، صدای شهاب مثل آوای لالای میموند برام. - من بدون تو هیچی نیستم ملیکا. لبخندی زدم و هیچی نگفتم، آرامشی که درونم رو گرفته بود رو خیلی دوست داشتم، چشمهام رو بستم و گذاشتم تا توی اون آرامش غرق بشم، شاید بعضی موقعها غرق شدن به معنی مرگ نباشه، بلکه به معنی زندگی دوبارهست. - وقتی فکر کردم که تو مردی، دیگه هیچی حالیم نبود، نمیخواستم که نبود تو باور کنم، کمکم با گذشت زمان مبتلا به بیماری شیزوفرنی شدم، دکترا تصمیم داشتن که بستریم کنن اماّ مادرم اجازه نداد و با مشورت چندین دکتر نسخهی سنگینی برام تجویز شد که باید مصرف میکردم، قلبم هروز بیشتر از روز قبل نابود میشد، چندباری خودکشی کردم ولی اونقدری سگ جون بودم که زنده موندم و ادامه دادم، تا اینکه متوجه شدم زندهای و دزدیده شدی، بدتر از همهی اینا دنیا روی سرم زمانی خراب شد که فهمیدم ناراحتی قلبی داری و حالت زیاد خوب نیست، دیگه داشتم عقلم رو از دست میدادم، همین چند روز پیش با اینکه داروهام رو سرموقع مصرف میکنم باز توهمتو زدم، اونقدری حالم بد بود که تا قلب مثل سنگ الکس هم برام سوخت، باورت میشه با ترحم بهم نگاه میکرد، اماّ من هیچکدوم اینا برام مهم نبود، توئی که برام مهم بودی، نفس کشیدن و زندگی کردن بهدون تو برام غیر ممکنه. خواب از چشمهام رفت، از شنیدن حرفهای شهاب بدجوری قلبم آتیش گرفت، تمام غمهای خودم رو به کل فراموش کردم و فقط دردهای شهاب بود که توی تکتک سلول بدنم نفوذ کرده بودن، از توی بغلش بیرون اومدم، دستم رو بالا بردم و آروم صورتش رو نوازش کردم، سرم رو یکم کج کردم و با مهربونی گفتم: - تا آخرین نفسم که توی سینمه کنارت میمونم، اماّ این نفس زمان زیادی برای پایانش نمونده. اخم ریزی روی پیشانیش نشست، با کج خلقی گفت: - نمیذارم برات اتفاقی بیافته، شده تکتک دکترای متخصص رو پیدا میکنم و میارمشون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل دستم رو که روی صورت شهاب بود پایین آوردم و گذاشتم روی قلبم، با لبخند غمگینی گفتم: - کمال دکتر متخصصی آورد بالا سرم، اماّ باید بگم متاسفانه قطع امید کرد و گفت باید همهچی رو به زمان بسپاریم و همینجوری تا زمانی که عزائیل بیاد با قرص ادامه بدم تا شاید اومدن فرشتهی مرگ رو عقب بندازم. قطرهی اشکی از گوشهی چشمش پایین چکید و بازوم رو محکم توی دستهاش گرفت، با لجبازی و صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفت: - تو نباید منو باز تنها بذاری فهمیدی، نمیذارم برات اتفاقی بیافته بهت قول میدم. - هر لحظه در کنار تو بودن رو از ته قلبم میخوام، اینرو بدون شهاب توی تمام اینسالها حتی ذرهای احساساتم بهت تغییر نکرد، اگر صدبار بمیرم و دوباره زندهبشم باز قلبم واسه توئه. بازوم رو آروم ول کرد و دستی توی موهاش کشید، آروم زمزمه کرد. - من نیازی به این حرفهای کلیشهای ندارم، من به بودنت نیاز دارم، به نفس کشیدنت کنارم رو نیاز دارم. - اگه نفسی نباشه چی؟ - منم نیستم. - باید بهم قول بدی اگه عمرم باقی نبود، به زندگیت ادامه بدی، باید خوشبخت بشی، بهم قول بده. شهاب خندهی عصبیای کرد، قطرههای اشک مثل مروارید روی گونههاش میچکیدن، دستم رو بردم بالا و اشکهاشو پاک کردم. - من داستان اون انگشتر توی دستتو میدونم، منم دقیقاً یکی مثل همین رو دارم و طریقه استفادهشو هم بلدم ملیکا خانوم، اگه تنهام بذاری نمیتونم قول بدم استفاده نکنم. چشمهام از حرفی که زد سیاهی رفت، دهنم خشک شد مثل ماهی دهنم باز و بسته میشد ولی کوچک ترین حرفی از دهنم بیرون نمیاومد، مات و مهبوت فقط به چشمهای یخی شهاب که از اشک خیس شده بودن زل زده بودم، متوجهی حال بدم شد و با لحنی ملایمتر گفت: - نفس کشیدن زیر آسمونی که تو نیستی رو نمیخوام، قلبی که تو نباشی رو نمیخوام بتپه، بهم حق بده من این زندگی رو بدون تو نمیخوام حتی اگه وعدهی زندگیه شاهانه رو بهم بدن. لبم رو با زبونمتر کردم و با صدایی که بهزور خودمم میتونستم بشنوم گفتم: - زنده میمونم، شده برای تو سعیمو میکنم که زنده بمونم. یکم مکث کردم و حرفی رو که چندوقتی هست توی دلم مونده رو به زبون آوردم. - دوستت دارم. لبخندی پر از غم زد و مهربون گفت: - منم دوستت دارم ملکهمن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** شهاب یکساعتی میشد که ملیکا رو تنها گذاشتم تا یکم استراحت کنه و برای شام آماده بشه، از حرفهایی که زد فقط میتونستم یه نتیجه بگیرم، اونم اینکه حالش زیاد تعریفی نیستش، از فکر کردن به اینکه حال زنی که دیونهوار دوستش دارم بد هستش و هرآن زبونم لال ممکنه از دستش بدم قلبم رو به درد میاره، باز این سردردهایی لعنتی اومدن سراغم، دستی توی موهام کشیدم و زیر لب با بغض زمزمه کردم. - چته پسر، خوشحال باشه عشق تو بعد از این همه دردسر بار به دست آوردی. اماّ به این حرفم زیاد اعتمادی نداشتم چون هر لحظه رو باید با استرس از دست دادن ملیکا میگذروندم، از روی صندلی اتاقم بلند شدم و بیخیال حمام رفتن و آماده شدن شدم، باید راجب این موضوع با الکس صحبت کنم، نباید بذارم بلایی سر ملیکا بیاد، شده با سرنوشت که هیچی با کل دنیا میجنگم، از اتاق بیرون رفتم چندقدم جلو رفتم، قامت الکس رو از انتهای سالن دیدم که داره به سمت من میاد، قدمهام رو آهستهتر کردم، الکس رو به روم ایستاد و گفت: - جایی میرفتی، باید باهات صحبت کنم. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با لبخند کمجونی که بیشتر شبیه بغض یاکریم بود گفتم: - اتفاقاً داشتم میاومدم که باهات صحبت کنم. به سمت اتاقم اشاره کردم و باز گفتم: - بریم توی اتاق. روم رو از الکس گرفتم و به سمت اتاق رفتم، الکس هم بدون هیچ حرفی پشتسرم اومد، در اتاق رو باز کردم حوصله تعارف کردن رو نداشتم، رفتم توی اتاق و الکس هم پشت سرم اومد و در اتاق رو بست، پاهام جدیداً تحمل وزنم رو نداشتن، خودم رو روی نزدیکترین صندلی انداختم، الکس هم دقیقاً مثل من بیحوصله بود، رفت سمت تخت و نشست. - خوب چی پیدا کردی درمورد این پسره؟ پوفی کردم و خونسرد گفتم: - هنوز پیگیرش نشدم، راستش میخواستم درمورد مریضی ملیکا باهات صحبت کنم. چهرهی الکس توهم رفت و انگار که تازه یادش اومده که خواهری داره که مریضه و هر آن ممکنه دیگه کنارمون نباشه، با اخم و ناراحتی گفت: - گندش بزنن اصلاً حواسم به ملیکا نبود، الان با دکتر متخصص هماهنگ میکنم که بیاد کارهای لازمه رو انجام بده. آهی از افسوس کشیدم و با صدایی که خودمم به زور متوجه میشدم گفتم: - با ملیکا که صحبت میکردم، متوجه شدم بردیا یکی از بهترین متخصصها رو آورده بوده و طی آزمایش و اکو متوجه شده که هیچ راه حلی نیست، ملیکا گفت دکتره یهجورایی قطع امید کرده بوده و فقط چندتا قرص داده که مردن شو عقب بندازه. الکس با جمله آخرم بدجوری عصبی شد و با صدای بلند و خشمگین گفت: - چهطور میتونی امید تو از دست بدی، شده کل جهان رو میگردم، حتی شده باشه قلبم رو از توی سینهم در میارم و اهداش میکنم به ملیکا اماّ نمیذارم اون چیزیش بشه. با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم و محکم زدم توی پشانیم و گفتم: - چهطور به ذهن خودم نرسید. - چی رو؟ - واسه ملیکا یه قلب اهدایی پیدا میکنیم، شده قلب تکتک آدمهارو از توی سینههاشون بکشم بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل چشمهای الکس از خوشحالی برقی زد و با لحن پر از امید گفت: - من پیگیری میکنم. از روی تخت بلند شد و همون جوری که داشت به سمت در میرفت با همون لحن مسخرهی خونسردش گفت: - یادت باشه، حتی توی بدترین لحظهها نذار از دشمن غافل بشی، درمورد بردیا یادت نره که پیگیری کنی. - باشه، حواسم هست سر اولین فرصت از لحظهی تولد شو تا الان شو در میارم خیالت راحت. صدای پوزخندش اومد ولی بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، حق با الکس بود الان که یکم خیالم از بابت ملیکا راحت شد باید بگردم ببینم این آقا بردیا چیکاره بوده و چیکارا میکرده، گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دنبال شماره تلفن پارسیا گشتم؛ پرسیا توی مراکز دولتی بود و تمام اسناد و پروندهها، تا جیک و پوک آدمها که سعی داشتن از دیگران پنهان کنن زیر دستشه، همیشه تا تونستم از نظر مالی پارسیا رو مدیون خودم کردم که توی همچین شرایطی بتونم ازش کمک بگیرم، شمارهشو پیدا کردم و دکمه تماس رو گرفتم، دومین بوق صدای همیشه خوشحالش پشت گوشی پیچید. - بهبه آقا شهاب دلمون واست تنگ شده بود پسر. - سلام تو خوردی جوجه؟ ( چون جثهی ریزی داشت و فرز بود همیشه جوجه صداش میکردم) خندهی بلندی کرد و با قهره ساختگی گفت: - نبردبون چندبار بهت گفتم به من نگو جوجه؟ - ای بابا چشم نمیگم، حالا بگو ببینم چیکار میکنی رو به راهی؟ - آره داداش الاهی شکر، رئیسم بازنشست شده و جایگاه شو داده به من، یهجورای باید بگم الان من رئیسم. لبخند بدجنسی اومد روی لبهام، خوب الان کارم راحتتر شد، با خوشحالی گفتم: - از شنیدن این خبر خوشحالم کردی پسر. - ممنونم داداش، تو چیکار میکنی رو به راهی؟ - از شنیدن حالت رو به راه شدم، فقط یه زحمت کوچیک برات داشتم. - خوشحال میشم اگه کاری از دستم بر بیاد و برای تو بامعرفت انجام بدم. - میخوام زندگینامهی یهنفر رو برام در بیاری. پارسیا مکثی کرد ولی با جدیت گفت: - تو جون بخواه، کی هست حالا؟ - اسم مستعارش کمال سعادت، یه اسم دیگه هم داره بردیا، مثلا تو کار تجارته ولی کار اصلیش قاچاقه انسانه، میخوام از لحظهی تولد شو تا کوچیکترین شایعهها هم واسم در بیاری. - چشم داداش من تا شب اطلاعاتی که خواستی رو برات جفت و جورش میکنم. - ممنونم، پس منتظر تماست هستم. - باشه، چشم. - پس فعلاً دست حق یارت. - همچنین داداش یا علی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل به ساعت نگاهی انداختم، ساعت هفت عصر بود و تا شام یک ساعتی وقت داشتم، بهتره یکم به سر وضعم برسم حداقل حالم یکم جا بیاد، به سمت حموم رفتم و دوش آب گرم رو باز کردم، لباسهام رو از تنم در آوردم و توی سطل لباس چرک انداختم، تن خستهم رو بردم زیر دوش آب، با یادآوری آخرین مکالمهی من و مادرم، اخمهام توهم رفت، اون موقع اونقدری فشار عصبی و استرس روم بود که یادم رفت بپرسم چیا به ملیکا گفته، طبق حدسی که میزنم مادرم همیشه دوست داشت که حقیقت رو به محسن بگه و هربار من باعث شدم که نگه، یعنی اگه بخوام که اعتراف کنم حسودیم میشد که مادرم و محسن بهم دیگه برگردن، جزء آدم خودخواه چیز دیگهای نبودم، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرسری شستم و حوله رو دور کمرم بستم و از حموم اومدم بیرون، یه حولهی کوچیک تر برداشتم و موهام رو که یکم بلند شده بودن و روی پیشانیم ریخته بودن ور خشک کردم، بهتره تا یادم نرفته با مادرم تماس بگیرم و یه صحبت کوتاهی داشته باشم، گوشی رو برداشتم و شمارهی مادرم رو که از حفظ بودم رو گرفتم، درکمال تعجب خاموش بود، خوب شاید حوصله نداشته دلنگرانی رو از خودم دور کردم و براش پیام فرستادم. ( مادر وقتی پیامم رو دیدی باهام تماس بگیر) گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم سمت کمد، خوب باید بگم سلیقهی الکس توی لباس انتخاب کردن حرف نداره، چون درحال حاظر خونه الکس بودم و هیچ کدوم از وسایل شخصیه خودم نبود، بیخیال این حرفها شدم و نگاه دقیقی به لباسها انداختم، حالا که ملیکا بد از مدتهاست که برگشته پیشم بهتره که یه تیپ لایقی بزنم، یه لباس کتان نخ برداشتم که رنگ سرمهای بود، جلوش دکمهای بود و آستینهای لباس تا بازوهام بود، یه شلوار راستهی مشکی که میتونم قول بدم ملیکا از این مدل استایل ها خیلی خوشش میاد، اول شلوار رو پام کردم و پیرهن رو تنم کردم، داشتم دکمههای لباس رو میبستم که در دوتا تقه خورد و در باز شد، با دیدن ملیکا توی اون لباس بلند چینچینیه نخی که گلدار بود کلاً هوش از سرم پرید، به خدای احد واحد این دختر قصد داره دیونهم کنه، با دیدن این که لباسم رو کامل نپوشیدم لپهاش گل انداخت و با خجالت گفت: - چیزه، من میرم بعد میام. از حالت چهرهش قهقهزدم و خواستم که بگم اشکالی نداره بمون، اماّ زود از اتاق بیرون رفت و در رو بست، از دست تو دختر، خدایا توهم داری میبینی که من کم دیونهی این دختر نیستم، هی منو دیونهتر کن، دکمههای لباسم رو بستم و موهام رو با سشوار کمی حالت دادم، عطر رو از روی میز برداشتم و یکم روی گردنم و مچهای دستم رو زدم، گوشیمو برداشتم و با لبخند از اتاق بیرون زدم، به ساعت گوشیم نگاه کردم، دقیق ساعت هشته و اگه اشتباه نکنم باید محسن و آنجلا هم رسیده باشن و ملیکا هم به احتمال زیاد سالن پذیرایی بود، از پلهها پائین رفتم و به سمت سالن پذیرایی قدم برداشتم، هزاران فکر هزاران کلمه توی ذهنم بالا پائین میشد، لعنتی الان نباید هوش و حواسم از کنترل خارج بشه، الان در موقعیتی نیستم که بخوام از خودم دیونه بازی در بیارم، یادم باشه بعد از شام قرص هام رو بخورم. محسن، آنجلا، فاطیما، الکس و دافنه توی نشیمن بودن و صدای گفتگو هاشون کل سالن رو برداشته بود، در تعجبم چرا ملیکا نیستش اومدم که برگردم و به سمت اتاق ملیکا برم الکس صدام زد. - شهاب. - بله؟ - الان میادش، رفته آشپزخونه میخواد به افتخار دور هم بودنمون خودش آشپزی کنه. لبخندی اومد روی لبهام، پس بهتره مزاحمش نشم چون از اینکه یکی حواسش رو موقعه آشپزی پرت کنه متنفره، برای احترام به سمت محسن رفتم و با لبخند گفتم: - از دیدنتون خوشحالم آقا محسن. محسن از روی مبل بلند شد و با لبخند زد روی شونهم با مهربونی گفت: - منم از دیدنت خوشحالم پسر، ببینم الان حالت خوبه خداروشکر؟ - با پیدا شدن ملیکا مگه میشه بد باشم؟ محسن خندهای کرد و همونجور که داشت مینشست گفت: - ای شیطون. لبخندی زدم و روبه آنجلا و بقیه گفتم: - خستهنباشید خانوما. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل دافنه و فاطیما بالبخندی مختصر زیرلب تشکری کردن ولی آنجلا با مهربونی گفت: - ممنونم پسرم. به مبلها اشارهای کرد و گفت: - بیا کنار ما بشین شهاب جان، بعد از چند وقت اخیر که پر از استرس و اضراب بود بهتره یکم دور هم گپ بزنیم. لبخند کمرنگی اومد روی لبهام و زیرلب چشمی گفتم، با قدمهای آروم به سمت یکی از مبلهای تک نفره رفتم و نشستم، نگاهی گذرا به جمع انداختم، دافنه در کنار الکس نشسته بود و لبخند بزرگی روی لبهاش بود، از این بابت یکم خیالم راحت شد که حداکثر معنی این رو میده که دافنه از ازدواج با الکس راظیه، فاطیما و آنجلا هم در کنار هم نشسته بودن و زیر لب باهم یه چیزهایی رو میگفتن، محسن هم مثل من روی یک مبل تکنفره نشسته بود، از قیافه محسن میشد آسوده خاطر بودن رو فهمید، با یادآوری قضییهی مادرم یکم استرس گرفتم و هنوزم نمیتونستم قبول کنم که مادرم و محسن باهم باشند، اماّ نباید مثل گذشته فقط به خودم و غرور لعنتیم فکر کنم، محسن با لحن آروم و یکم جدی رو به من و الکس گفت: - خوب، شما پسرا، نمیخواید جواب این بردیا رو بدین، این آروم بودنتون منو داره به شک میندازه! جملهی آخرش رو با کمی خنده گفت، من بهتره چیزی نگم و منتظر به الکس نگاه کردم، الکس با یکم مکث و نگاهی گذرا به سالن انداخت، با صدایی که از حدمعمول پائینتر بود گفت: - فعلاً من و شهاب به ملیکا قول دادیم که بلای سر بردیا یا همون کمال سعادت نیاریم. محسن یکتای ابروش رو انداخت بالا و لبخند شیطنت آمیزی زد، انگشت اشارهاش رو آورد بالا و به من و الکس اشاره کرد و گفت: - و این به معنای این نیست که نخواید پدر شو در بیارید، شما دونفر دست شیطون که هیچ بالاتر از اونم بستید. با صدای آرومی گفتم: - بهتره این حرف رو اصلاً پیش ملیکا نزنید چون اصلاً خوشش نمیاد بلایی سر اون پسرهی دلقک بیاد. دافنه رو به الکس با جدیت گفت: - منم که جریان رو دقیق نمیدونم حق رو به ملیکا میدم، چرا باید بلایی سر اون پسرهی بیچاره بیارید وقتی ملیکا سالم و سرحال اینجاست، از این بابت هم معلومه که این آقا بردیا اون جور هم که شما میگید حقش نیست که مجازات بشه. خواستم جوابش رو بدم که نذاشت و رو به من کرد و دوباره گفت: - ببین شهاب من تورو خوب میشناسم خواهش میکنم حداقل تو کوتاه بیا. سعی کردم که خونسردی مو حفظ کنم و با آرامش که خیالش رو از این که قرار نیست کمال رو بکشیم راحت کنم گفتم: - ما قرار نیست بلایی سرش بیاریم دافنه، بهتره شلوغش نکنی. خندهی عصبیای کرد و گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - آره حق با تو، اماّ از این که آنقدر خونسرد هستید اینه که منو میترسونه، چون به قدری جفتتون رو میشناسم، قول دادید نمیکشیدش یا بلایی سرش نمیارید درست، اماّ این دلیل نمیشه که بلایی سرش نیارید از هزار تا مردن بدتر. الکس دستشو گذاشت روی ران پای دافنه و با لحن مهربونی گفت: - دافنه حق با شهابه، قرار نیست اتفاقی بیافته، خواهش میکنم این بحث رو تمومش کن. دافنه از حرص شده بود مثل لبو ولی با حرف الکس سکوت کرد و چیزی نگفت، الکس سرش رو طرف فاطیما و آنجلا کرد و با قاطعیت گفت: - بعد از شام با شما دونفر به همراه شهاب و محسن، توی اتاق مخصوص کار دارم. از شنیدن اتاق مخصوص زیاد تعجب نکردم، الکس دقیقاً برعکس من بود، من زیاد از این قایم موشک بازی ها خوشم نمیاومد و کل کارهام بیشتر توی جاهای معمولی بودن، اماّ الکس برای هر کاری که میخواست انجام بده جای مخصوص داشت، الکی نبود توی این تمام سالها حتی یکبارم گیر نیافته بود؛ دافنه زیر لب با بغض گفت: - قسم میخورم اگه اتفاقی بیافته همهچی رو مو به مو برای ملیکا تعریف میکنم و البته هیچوقت بابت این بازی ناجوانمردانه تون نمیبخشمتون. دافنه زیادی داشت بیشتر از حدش دخالت میکرد و هر لحظه بود ملیکا بیاد توی سالن و اصلاً نمیخوام چیزی باعث ناراحتیش بشه، با اعصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم گفتم: - دافنه، دیگه داری واقعاً عصبیم میکنی، یکبار بهت گفتم اتفاقی نمیافته، تمومش کن همین الان. دافنه با حالت قهر بلند شد و گفت: - بهتره منم برم توی آشپزخونه به ملیکا کمک کنم و بیشتر باهم آشنا بشیم، شماهم بمونید به نقشههای پلیدتون برسید. باقدم های سریع از سالن بیرون رفت، محسن پوفی کرد، از چهرهش معلوم بود از این بحثی که ایجاد شده یکم کلافه شده، رو به من کرد و با جدیت گفت: - پسرم، بنظرم دافنه و ملیکاهم حق دارن ولی اینم دلیل نمیشه چیزی درمورد طرف ندونیم. الکس بین صحبت محسن پرید و گفت: - ببخشید بین حرفت پریدم ولی ادامه بحث رو بزارید بعد از شام دور از چشم ملیکا و دافنه توی اتاق، اماّ قبلش مطمئن بشید ملیکا خوابه و متوجهی غیبت همهی ما باهم نشه. حق با الکس بود، ملیکا هیچجوره نباید متوجه این موضوعات میشد، برای همین در تایئد حرف الکس گفتم: - آره حق با توئه، بهتره ملیکا متوجه نشه. فاطیما با لحن کلافه گفت: - میشه خواهش میکنم حداقل بگید، بخندید، ناسلامتی بعد از چندوقت همهمون در کنار همدیگه جمع شدیم، همهش فقط بلدید مثل دیونهها نقشه بکشیم، برای چندساعتی هم که شده بهتره بیخیال تمام اینها بشیم. آنجلا لبخندی زد و با خوشحالی گفت: - آره از نظر من بهتره چندروزی رو قبل از شروعه یه جنگ دیگه خوشبگذرونیم، نظرتون درمورد یه دورهمی و ناهار توی پارک چهطوره؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل الکس قهقهای زد و رو به آنجلا گفت: - نظرت اینه، بریم پیکنیک مامان؟ آنجلا اخم ریزی کرد و با غرور گفت: - آره دقیقاً منظورم همین بود، مشکلی داری؟ الکس دوتا دستهاشو به نشانهی تسلیم بالا آورد و با خنده گفت: - نه مادر من، بنده غلط کنم مشکلی داشته باشم. آنجلا پشتچشمی نازک کرد و گفت: - خوب پس برنامه ریزی پیکنیک فردامون با من، قراره بعد از این همه مدت طولانی یکم بهمون خوش بگذره. لرزش گوشیم رو توی جیب شلوارم حس کردم، گوشیمو از توی شلوارم در آوردم و نگاهی به صفحهاش انداختم، مادرم بود که داشت تماس میگرفت، از روی مبل بلند شدم و رو به جمع کردم و زیر لب گفتم: - شما صحبت کنید منم چند دقیقه دیگه بر میگردم. الکس خیلی زود پرسشگرانه گفت: - چیزی شده، کی داره زنگ میزنه؟ با خاطر جمعی گفتم: - خیالت راحت، چیزی نیست خصوصیه. الکس سرش رو به نشونهی باشه تکون داد، گوشی رو جواب دادم و همون جور که داشتم از سالن بیرون میرفتم گوشی رو گذاشتم دم گوشم و با عصبانیت گفتم: - چرا خاموش بودی؟ مامان مثل همیشه با مهربونی گفت: - میبینم با این که عشقت رو دیدی بازهم مثل طلبکارها صحبت میکنی بچه؟ در سالن رو باز کردم و رفتم توی حیاط، همینطور که داشتم قدم میمیزدم با لحن ملایمتری گفت: - یکم نگرانت شدم فقط همین. - تو یه وجب بچه نمیخواد نگران من یکی باشی، تعریف کن ببینم ملیکا رو دیدی؟ با یادآوری ملیکا کلاً بدتر اعصابم بیشتر بهم ریخت و کلافهتر شدم، اماّ هرچی که بود نباید عصبانیتم رو سر مامانم خالی میکردم، برای همین با همون لحن آرومم گفتم: - همهچی رو بهش گفتی؟ یکم مکث کرد و گفت: - از کی تاحالا سوال رو با سوال جواب میدن؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل تک خندهای کردم، سمت راست حیاط یه میز و چندتا صندلی بود، راهم رو کج کردم و رفتم سمت میز و صندلیها. - آره همدیگه رو دیدیم. یکی از صندلیهارو عقب کشیدم و نشستم، مامان با لحنی که همیشهی خدا آروم بود گفت: - همه چی رو مو به مو بهش گفتم، باور کن پسرم بر خلاف اون چیزی که بهت قول داده بودم، خیلی دلم برای وطنم و همون شخص که تو بهتر از من میدونی تنگ شده. دلم برای این همه زجری که مادرم طی این چندسال کشیده بود به درد اومد، من چهقدر احمق و خودخواه بودم که نزاشتم این همه مدت مادرم طعم زندگی رو بچشه، اماّ الان عوض شدم و تمام تلاشم رو برای خوشبختیش میکنم؛ با شیطنت گفتم: - میدونستی فردا قراره باهاش بریم پیکنیک؟ مامان خندهای کرد و گفت: - فکر کردم ازش خوشت نمیاد! - خوب میگی چیکار کنم مامان، قراره دیر یا زود بهش عادت کنم، مگه غیر از اینه؟ - هی پسر دیگه کارم به کجا رسیده تو بچه سر به سر من میذاری. با دلتنگی گفتم: - کی قراره برگردی ایران؟ - سه روزدیگه، البته خیلی کارها دارم که باید اینجا قبل از اومدن انجام بدم، میدونی دیگه. - دلم واست تنگ شده مامان. - منم دلم تنگ شده پسرم، مطمئن باش تمام این روزهای سخت تموم میشن، باهم یه زندگی جدید و نو شروع میکنیم. زندگی جدید، مگه میشه، حال ملیکای من خوب نیست،آهی کشیدم و با افسوس گفتم: - مامان حال ملیکا اصلاً خوب نیست، دکترا جوابش کردن وای مامان الاهی واسش بمیرم، نمیدونی چه دردی میکشه. - میدونم پسرم، اینجا هم که اومد اصلاً حالش خوب نبود، من یه چندجایی رو تحقیق کردم، بهترین متخصص های قلب و عروق هستن، آدرس و همه مشخصاتشون رو هم در آوردم، باهاشون صحبت کردم گفتن که توی اولین فرصت به ایران میان و ملیکا رو میتونیم ببریم مطب پیششون. بغض مزاحمی توی گلوم نشست، اصلاً دلم نمیخواست ملیکا رو توی این اوضاح ببینم و همین بیشتر منو آزار میداد که باید با دستای خودم اون رو به دکترها میسپردم، با صدایی که به زور سعی کردم نلرزه گفتم: - خیلی واسش نگرانم، امیدوارم همهچی خوب پیش بره، چون اصلاً طاقت درد کشیدن شو ندارم. مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه با عجله گفت: - راستی شهاب، یه چیز مهمی هست که باید بهت بگم. - چیه مامان؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - توی این چندماه گذشته که اتفاقات سختی برای تو و الکس افتاد، با خودم گفتم حالا که شما دونفر سرگرم پیدا کردن ملیکا و درگیر کارهایه دیگه هستین بهتره چندتا جاسوس توی دمدستگاه هردوی شما بفرستم تا مطمئن بشم کارها طبق برنامه پیش میره. مکثی کرد که با عجله گفتم: - وا مامان بگو دیگه، جون به لبم کردی. نفس عمیقی کشید و گفت: - یه پلیس مخفی توی آدمهای الکس هستش، اون جوری هم که من فهمیدم کم مونده تا همهتون رو گیر بندازه و فقط دنبال چندتا مدارک اصلی میگیرده. یکتای ابروم بالا رفت، ذهنم رفت پیش فاطیما، از اونجایی که میدونم دختر خالش میشه و چندین ساله که باهم کار میکنن، مدارک زیادی هم دم دستش داره و تا الان اگر میخواست میتونست اون رو به پلیس لو بده و بهش خیانت کنه. - نفهمیدی اسم و رسمش چیه؟ - اینطور که من فهمیدم خیلی این ماموریت واسشون مهمه و تمام تلاششون رو دارن میکنن که لو نره. خوب پس باید بگم کارمون یکم پیچیده شد. - اماّ اینو تونستم بفهمم که اون یک زنه. با شنیدن حرفی که مامانم زد ناخودآگاه ذهنم بیشتر از قبل درگیر فاطیما شد، فکرم رو به زبون آوردم و گفتم: - مامان این دختر خالهی الکس پلیسه و چندسالی هست گندکاری های الکس رو توی آگاهی پاک میکنه، فکر نمیکنم اون باشه ولی باز تو یه تحقیق درموردش بکن. - باشه پسرم، من یکم سرم شلوغه برم به کارها برسم، خبری شد باز باهات تماس میگیرم. - ممنونم مامان، مواظب خودت باش. - توهم عزیزم مواظب خودت باش. - خداحافظ. - خدانگهدار. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی میز، باز سردردهام به سراغم اومده بودن و داشتن طاقتم رو تموم میکردن؛ اگر هر زمانه دیگهای بود از اینکه الکس قراره گیر پلیس بیافته خوشحال میشدم و خودمم به روند این موضوع کمک میکردم، اماّ الان خیلی فرق میکنه پای زندگی ملیکا وسطه و اصلاً دلم نمیخواد که ناراحت بشه، باید ذهنم رو به کار مینداختم ولی قبلش باید با الکس صحبت کنم و ازش درمورد آدمهای که باهاش کار میکنن بپرسم، با صدای مسیج گوشیم از فکر بیرون اومدم، گوشی رو برداشتم پیام از طرف پارسیا بود، سریع پیام رو باز کرد. ( سلام داداش، باید بگم که این بردیا که گفتی درموردش تحقیق کن زندگیش از اونی که فکر میکنی پیچیده تر هستش، پشت گوشی نمیشه صحبت کنیم فردا بیا دفتر.) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل اوه آقا کمال سعادت پس باید بگم که فاتحهت خوندهست، از روی صندلی بلند شدم و گوشی مو گذاشتم توی جیب شلوارم، رفتم به سمت خونه، در سالن اصلی رو باز کردم اومدم که برم داخل، سمت راست سرم چنان تیری کشید که برای چند لحظه نفسم بند اومد، دیدم تار شد، با دستم سرم رو مساژ دادم که متوجه شدم ملیکا کنارم ایستاده و داره نگاهم میکنه، چندباری پلک زدم تا دیدم بهتر بشه، به صورت ملیکا نگاه کردم که اشک دور چشمهاش جمع شده بود، لبخند کمجونی زدم و با صدایه ضعیفی گفتم: - من خوبم عزیزم، چیزی نیست فقط یکم سرم گیج رفت. اشکی از گوشهی چشمش چکید و قدم قدم عقب رفت، دستم رو آوردم بالا که دستش رو بگیرم که یهدفعه ناپدید شد؛ دستگیره در رو گرفتم تا از افتادم رو زمین جلوگیری کنم، مات و مهوت به جای خالیه ملیکا نگاه کردم، لعنتی من قرصهامو سر وقت میخورم ولی باز هر روز دارم بدتر میشم، خودم رو جمع و جور کردم باید برم به سالن اصلی ممکنه ملیکا اومده باشه و سراغم رو بگیره؛ صدای الکس توجه مو جلو کرد، سرم رو بالا گرفتم و به قامتش که داشت به طرفم میاومد نگاه انداختم. - پسر تو اینجایی؟ سرم رو تکون دادم و دستگیرهی در رو ول کردم و با قدمهای آروم به سمتش رفتم، فکر کنم متوجهی حال بدم شد چون با قدمهای سریعتر به سمتم اومد و بازوم رو گرفت، با نگرانیای که از الکس بعید بود پرسید. - حالت خوبه؟ ضعیف و بیجون گفتم: - بخوام راستش رو بگم، نه خوب نیستم با اینکه ملیکا رو پیدا کردیم و پیشمه باز همون حالتها برام تکرار میشن. الکس بازوم رو گرفته بود و با کمکش داشتم قدم بر میداشتم؛ با تردید و شمرده شمرده گفت: - باید با دکترت صحبت کنی، ممکنه حالت بدتر بشه. پوزخندی زدم و با تلخی گفتم: - اونا بستریم میکنن. الکس نگاهش رو ازم دزدید و چیزی نگفت، حرفی برای گفتن نبود، الان موقعی نبود که بخوام برم بیمارستان و اصلاً دلم نمیخواست توی تیمارستان بستریم کنن. به سالن نشیمن که نزدیک شدیم آروم بازوم رو از دست الکس بیرون کشیدم و گفتم: - ممنون که کمکم کردی، نمیخوام ملیکا منو توی این حال ببینه. - کاری نکردم، دیر یا زود اگه خودتو درمان نکنی ملیکا متوجه حال وخیمت میشه. - باشه میرم واسه درمان ولی الان وقتش نیست. محسن با دیدن مون گفت: - خوب پسرا شام آمادهست زود باشید بریم سالن غذا خوری تا ملیکا همهمون رو نکشته. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل لبخندی روی لبهام نشست، حق با محسن بود ملیکا از اینکه غذایی که درست کرده سرد بشه و کسی منتظرش بذاره متنفره، آنجلا و فاطیما به همراه محسن از روی مبل بلند شدن، الکس رو به جمع گفت: - پس بهتره عجله کنیم. *** ملیکا نگاهی به میز انداختم و لبخندی زدم، باقالی پلو و چلوگوشت، زرشک پلو و مرغ، سالاد اندونزی و سالاد شیرازی و چند مدل نوشیدنی واقعاً همهچی عالی شده بودن، با خندهی آنجلا و فاطیما نگاهم رو از میز گرفتم و به اونها که به همراه پدرم و الکس، شهاب داشتن میاومدن نگاه کردم، پدرم با خنده گفت: - به به چه کردی دخترم. به میز اشاره کردم و رو به همهشون گفتم: - بفرمایئد، الانه که از گرسنهگی همهشو بخورم و چیزی واسه شما نمونه. الکس پشت چشمی نازک کرد و با خندهای که سعی داشت کنترل کنه گفت: - چشم خانووم. یکییکی پشت میز نشستن، یکی از صندلی هارو عقب کشیدم و نشستم، نگاهی به شهاب انداختم که رنگ به صورت نداشت، دلم هری ریخت و ضربان قلبم بالا رفت، نگاه خیرهمو که به خودش دید لبخندی زد و میز رو دور زد و اومد کنار من روی صندلی نشست؛ دستم رو که روی میز بود گرفت توی دستش و خم شد دستمو بو*سید، زیرلب با مهربونی گفت: - بابت زحمتی که برای شام کشیدی ممنون. خدای من این پسر واقعاً یه فرشتهست یا میخواد منو از اینی که هستم لیلیتر بکنه، الکس تکصرفهای کرد و با اخم ساختگی رو به شهاب گفت: - هی پسر جون، از همین اول بگم من از این کارا خوشم نمیاد، دومن کی بهت اجازه داده دست خواهر بنده رو بگیری؟ شهاب خندهای کرد و جواب الکس رو نداد، با شیطنت رو به الکس کردم و گفتم: - عه خان داداش، شما که روشن فکر بودی؟ - الان دیگه نیستم، توهم مراعات کن تا کلاه مون توهم نرفته. - اوم چشم هرچی شما بگی. نگاهی به پدرم انداختم که داشت با محبت به من و شهاب نگاه میکرد، پدر اون خوب میدونست که شهاب از اون دسته پسرا نیست که بخواد از یک دختر تقاضای بیشتری داشته باشه، توی تمام این سالها که باهاش دوست بودم حتی یکبارم بهم دست درازی نکرد، همین متین بودنش بود که منو عاشق کرد، کسی دیگه حرفی نزد و همه شروع به غذا کشیدن برای خودشون کردن، یکم برای خودم زرشک پلو با مرغ کشیدم و شروع کردم به خوردن، دو لقمه هنوز نخورده بودم که حالت تهوه و معده درد شدیدی گرفتم، بدون اینکه کسی متوجهی حال بدم بشه از غذا خوردن دست کشیدم و یکم برای خودم آب ریختم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** بعد از شام همهمون دوباره به سالن برگشتیم، برای اینکه یکم حرص شهاب رو دربیارم رفتم کنار ملیکا نشستم و دستم رو انداختم دور شونههاش، شهاب که سرش رو به نشونهی تاسف برام تکون داد رفت روی مبل تکنفره نشست، فاطیما رو به ملیکا کرد و با ذوق گفت: - راستی دختر، فردا قراره بریم پیکنیک. ملیکا به من نگاه کرد و با خنده و جوری که باورش نمیشد گفت: - و توهم قبول کردی الکس؟ محسن با تعجب گفت: - چرا نخواد که قبول کنه؟ ملیکا نگاهش رو از من گرفت و به محسن نگاه کرد، با انگشت اشارهش به من اشاره کرد و ناباورانه گفت - الکسی که من میشناسم عمراً توی جای عمومی اونم پارک بخواد که بره پیکنیک. مادرم لبخند دندون نمایی زد و با غرور گفت: - من این پیشنهاد رو دادم و الکس اگرم میخواست جرات مخالفت رو نداشت. ملیکا با لبخند گفت: - خوبه واقعاً عالیه. در همین حین سرخدکتکار جدیدی که استخدام کرده بودم اومد و رو به من گفت: - چیزی میل ندارید آقا؟ رو به جمع کردم و گفتم: - شما چیزی نمیخورید؟ مادرم یکم مکث کرد و گفت: - یه چایی ممنون. محسن و فاطیما زیرلب گفتن. - ماهم چایی میخوریم. رو به دافنه کردم و سوالی نگاهش کرد. - ممنون چیزی میل ندارم. رو کردم به ملیکا که خودش زودتر گفت: - یه لیوان آب. خواستم از شهاب بپرسم که از جاش بلند شد و خیلی بیحال گفت: - ممنون من چیزی میل ندارم، یکم سرم درد میکنه بهتره برم قرصهام رو بخورم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل زیر چشمی نگاهی به ملیکا انداختم، اشک دور چشمهاش جمع شد، آروم از جاش بلند شد و رو به شهاب گفت: - منم باهات میام شهاب لبخند بیحالی زد و آروم گفت: - بیا عزیزم. ملیکا رفت رو به روی شهاب و دستش رو گرفت، باهم با قدمهای آروم از سالن بیرون رفتن؛ دافنه با لحن نگران گفت: - میگما الکس، این شهاب اصلاً رنگ به صورت نداره، سر میز شام هم حالش زیاد تعریفی نبود، بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟ آهی کشیدم و گفتم: - باهاش صحبت کردم و اصلاً به هیچ وجع نمیخواد الان بره بیمارستان، گفتش یکم اوضاع رو به راه بشه بعد میره. محسن با ناراحتی گفت: - خیلی به ملیکا وابستهست، امیدوارم بتونه حداقل این چند وقت رو دوام بیاره چون واقعاً همهمون مخصوصاً ملیکا بهش احتیاج داریم. خوب راستش بخوام به خودم اعترافی کرده باشم، دلم نمیخواد هیچ بلایی سر شهاب بیاد، نه این که ملیکا بهش وابستهست چون واقعاً به بودن در کنارش و کار کردن باهاش برام ارزش پیدا کرده، اگه بخوام نگاهی به گذشته بندازم همهمون واقعاً عوض شدیم؛ با یادآوری دافنه نگاهی بهش انداختم و گفتم: - دافنه، بهتره یکم باهم صحبت کنیم. از روی مبل بلند شدم و دوباره رو به جمع کرد و گفتم: - با اجازهتون، سرساعت دوازده میبینمتون مادرم میدونه کجا قراره همدیگه رو ببینیم. محسن و فاطیما سری به نشونه باشه تکون دادن، منتظر به دافنه نگاه کردم، دافنه هم بلند شد و رو به فاطیما و مادرم گفت: - شبتون بخیر خانوما. برگشت و رو به محسن کرد و با لبخند مهربونی گفت: - شب شماهم بخیر پدر. با شنیدن کلمهی پدر یکتای ابروم بالا رفت، اینجور که معلومه میانهی خوبی باهم پیدا کردن و این خیلی خوبه، محسن هم در جواب دافنه لبخندی زد و با محبت گفت: - خوب بخوابی دخترم. دافنه اومد کنار من ایستاد، سری برای جمع تکون دادم و همراه باهم دیگه از سالن رفتیم به سمت پلهها؛ در اتاق رو باز کردم و ایستادم تا دافنه اول بره داخل اتاق، زیرلب تشکری کرد و به داخل اتاق رفت، پشت سرش به اتاق رفتم و در رو آروم بستم، به تخت اشاره کردم و با لحن ملایمی گفتم: - بشین، میخواستم باهات صحبت کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل دافنه با قدمهای آروم به سمت تخت رفت و گوشهیه تخت نشست، با ملایمت گفت: - چیزی شده الکس؟ صندلیه راحتی که گوشهی اتاق بود رو برداشتم و گذاشتمش روبهروی دافنه و نشستم روش، دستهای دافنه رو گرفتم توی دستهام و نوازش کردم، دافنه لبخندی زد و اشک دور چشمهاش جمع شد، با صدایی لرزون گفت: - من لیاقت این محبتهاتو ندارم الکس. لبخند غمگینی زدم و سرم رو انداختم پایئن، من این دختر رو چندسال توی یک خونه زندانی کردم، حق زندگی و خوشی رو ازش گرفتم، فقط چون شهاب رو به من ترجیح داده بود، اماّ الان نمیخوام مثل گذشته مجبورش کنم و دوست دارم بهش حق انتخاب و یک زندگیه دوباره بدم، سرم رو گرفتم بالا و با مهربونی گفتم: - دافنه، من نمیخوام بدون هیچ رضایت خودت مجبور به ازدواجت کنم و اگر حتی یک درصد دلت با من نیست لازم نیست بترسی یا اینکه خجالت بکشی. دافنه خواست حرفی بزنه که نذاشتم و دوباره گفتم: - خواستم اینو بدونی اگرهم جوابت منفیه، من به شخصه خودم پشتت هستم و از هر لحاظی حمایتت میکنم، از لحاظ مالی تا وقتی که نفس میکشم ساپورتت میکنم. نگاهش پر از غم و پشیمونی بود، قطرهی اشکی از چشمش روی گونهش چکید، دستم رو بردم بالا و با دستم اشکشو پاک کردم، صورتش رو آروم نوازش کردم و گفتم: - لازم نیست همین امشب جواب بدی. دافنه پرید وسط حرفم و گفت: - ببین الکس بزار یه چیزی رو قبل از هر چیزی بهت بگم، من اونقدری وقت داشتم که بخوام فکر کنم و تصمیم بگیرم و این رو بدون خیلی وقته تصمیم مو گرفتم، دومن تو هیچ وقت من رو اذیت نکردی حتی با این که بهت خیانت کردم، من تصمیمم مشخصه الکس. مکث کرد و مصمم به چشمهام نگاه کرد که دلم هری ریخت، قسم میخورم بعد از چندسال احساس کردم قلبم باز داره گرمای عشق رو میچشه، با تردید پرسیدم. - و این تصمیمت چیه؟ دافنه از روی تخت بلند شد و جلوی پاهام زانو زد و سرش رو گذاشت روی رانهای پام، چشمهاشو بست و با صدایی که از بغض و گریه میلرزید گفت: - تمام من ماله توهه الکس، خیلی وقته که هم روحم رو و هم قلبم رو بهت باختم. دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازش کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** شهاب به چهرهی معصوم ملیکا که خوابیده بود نگاه کردم، خدای بزرگ من چهطوری این همه سال طاقت اوردم و ازش دور موندم وقتی از سالن نشیمن اومدیم تو اتاق ملیکا خودش قرصهایی که باید میخوردم رو بهم داد، یکم باهم حرف زدیم که ملیکا همینجور که سرش رو روی دستم گذاشته بود خوابش برد؛ سرم رو آروم بردم میان موهاش و عطر خوشبوی موهاشو رو عمیق نفس کشیدم، فقط خدا میدونه چیا بهم گذشت تا گذشت، به هیچوجه نمیخواستم حتی ثانیهای دوباره ازش دور بشم؛ قضیهی کمال و جاسوس رو که حل کنیم حتماً با الکس صحبت میکنم، اگه ملیکا هم راظی بشه میخوام باهاش ازدواج کنم، هرچند مراسم قبلی آنچان خوب پیش نرفت و ملیکا دقیقهی آخر زد زیر همهچی و ترکم کرد، اماّ خوب حقم بود مگه من نبودم که ترکش کردم و توی این راه کثیف هدایتش کردم، هووف از یادآوری حماقتهای که کردم از خودم بدم میاد ولی خوب نباید میشد که شد، الان هم باید تمام گذشته رو جبران کنم و اولین مرحلهش هم درمان ملیکاست، چشمهام کمی گرم شدن که با شنیدن صدای در اتاق به خودم اومدم، آروم دستم رو از زیر سر ملیکا بیرون کشیدم و از روی تخت خیلی آروم بیرون اومدم؛ در اتاق رو باز کردم که با چهرهی نهچندان عصبیه الکس رو به رو شدم، سوالی نگاهش کردم و گفتم: - هنوز که دوازده نشده؟ نگاه الکس از من به پشت سرم رفت، صورتم رو کمی مایل به ملیکا کردم و نیمنگاهی انداختم، باز به الکس نگاه کردم و با ملایمت گفتم: - قرصهامو بهم داد، داشتیم صحبت میکردیم که خوابش برد. الکس با جدیت گفت: - اینجا نمیشه صحبت کنیم، بریم اتاق من. زیرلب باشهای گفتم و از اتاق بیرون اومدم و در رو آروم بستم و بدون هیچ حرفی پشتسر الکس قدم برداشتم؛ باهم وارد اتاق شدیم منتظر تعارفش نموندم و رفتم سمت نزدیکترین صندلی و نشستم، الکس هم رفت رو به روی من روی تخت نشست و با جدیت نگاهم کرد، یکتای ابروم رو انداختم بالا و گفتم: - چیزی شده؟ - چرا خواهر من باید شب رو توی اتاقی که تو میخوابی بگذرونه؟ تکخندهای کردم، پس بگو چرا اونجوری در اتاق بهم نگاه میکرد، خدای من الکس چی درمورد من پیش خودش فکر میکرد؟ - ببین الکس من از اون دسته پسرا که فکر میکنی نیستم، این همهسال باهم دوست بودیم و اونقدری نزدیک بودیم که بخوام ازش سواستفاده بکنم ولی چنان عاشقش بودم که نخوام پاهام رو بیشتر از حد خودم دراز کنم. الکس یکم آرومتر شده بود. - اونقدری میشناسمت که تا الان بلایی سرت نیاوردم و راحت گذاشتم در کنارش بمونی ولی اینم بگم تو یک مردی و یک قریزههایی داری. نذاشتم بقیهی حرفش رو بزنه و گفتم: - محض اطلاعاتت بگم غیر از این موضوع که خودت هم بیشتر از من، من رو میشناسی باید بگم موضوعی هست که باید درموردش صحبت کنیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل الکس از قبل هم جدیتر شد و گفت: - چیزی شده؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چندساعت پیش که رفتم توی حیاط مادرم باهام تماس گرفت، این چندماه که ما درگیر این اتفاقها بودیم و کلاً از کارهایه اصلی فاصله گرفته بودیم مادرم تصمیم میگیره حواسش به اوضاع باشه؛ طی تحقیقاتش فهمیده توی دمدستگاه تو یک زنی هست که جاسوسه و برای پلیس کار میکنه، اونقدری هم کارهاشون رو دقیق انجام میدن که هویتش پنهان مونده. الکس از حرفی که زدم زیاد تعجب نکرد. - فاطیما هم به یکچیزهایی شک کرده بود ولی زیاد مطمئن نبود، الان مادر تو هم به این موضوع پی برده پس قضیه از اونی که ما فکر میکنیم بد تره. - به کسی از افرادت شک نداری؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - معلومه که شک دارم، اونم کسی نیست به غیر از دختر یکی از نگهبانهام که چندماه پیش فهمیدم جاسوس بوده و کشتمش. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب گفتم: - یعنی میخوای بگی با این که میدونستی پدرش جاسوسه، توی حساسترین نقطهی محدودهی کاریت نگهش داشتی؟ سرش رو برد بین دستهاش معلوم بود کلافه شده، با جدیت گفتم: - میخوای باهاش چیکار کنی؟ سرش رو آورد بالا، برق ترسناکی توی چشمهاش نشست، حاضرم قسم بخورم به بدترین شکل پریزاد رو از بین میبره. - قبل از هرکاری باید بفهمیم در چه حد میدونه و چه مدارکی رو توی دستهاش داره، یا اصلاً شاید تا الان کوچیکترین چیزهم که پیدا کرده تحویل آگاهی داده. - نمیشه زیاد ریکس کنیم، ببینم این فاطیما تا چه حد میتونه نفوذ کنه؟ مکثی کرد و شمرده شمرده گفت: - فردا اول وقت بهش میگم بره کلانتری، اونجا چندتایی آشنا داره. - راستی این پریزاد که گفتی الان کجاست دقیقاً؟ با شنیدن حرفی که زدم عصبانی گوشیشو از توی جیب شلوارش درآورد و همونجور که توی گوشی داشت دنبال شماره میگشت گفت: - پیش یکی از افراد سادهلوحم. گوشی دم گوشش گذاشت، بعد از گذشت چندثانیه با جدیت گفت: - الو کجایی پسر؟ - هنوز ایرانی درسته؟ - قبل از رفتن حتماً همدیگه رو ببینیم یه ماموریت قاچاق دارم واست. - باشه پس فردا تنها بیا عمارت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل - باشه خداحافظ. گوشیشو قطع کرد که با شیطونی گفتم: - خیلی بلایی تو پسر، از عمد بهش گفتی حمل قاچاق که دخترهرو گمراه کنی؟ الکس نیشخندی زد و بابدجنسی گفت: - تو هنوز منو نمیشناسی بچه. - به این طرفی که زنگ زدی چهقدر اعتماد داری، از کجا معلوم همین هم تو زرد از آب در نیاد؟ - اونقدری بهش اعتماد دارم که چشم بسته جونم رو میدم دستش. - که اینطور! الکس که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی میخواهید چیکار کنید؟ - چی رو چیکار کنیم؟ الکس پوفی کرد و با لحن عصبیای گفت: - اینجور نمیشه ادامه داد، هرروز پیش هم باشید در کنار هم برید بیاید، به چشم عاشقی همو نگاه کنید. فهمیدم الکس میخواست چی بگه برای همین نذاشتم ادامه بده و گفتم: - باور کن من خودمم همین فکرو دارم، فردا با ملیکا صحبت میکنم. الکس یکم برای حرفی که میخواست بزنه دو به شک بود، یکم مکث کرد و گفت: - اگه قبول نکنه باهات ازدواج کنه چی؟ با شنیدن حرفی که الکس زد دلم هری ریخت، با دستپاچگی گفتم: - الکس ببینم تو میفهمی چی داری میگی؟ الکس شونهای بالا انداخت و خونسرد گفت: - تصمیم با خود ملیکاست، باور کن من بیشتر از هرکسی میخوام خوشبختی شو در کنار مردی که دوستش داره ببینم. از شدت استرس دستهام داشتن میلرزیدن، نه امکان نداشت ملیکا اینبار دست رد به سینهم بزنه، با عجله از روی صندلی بلند شدم و رو به الکس کردم و گفتم: - هنوز چهل دقیقه مونده تا دوازده بشه، من توی این فاصله میرم با ملیکا صحبت کنم. الکس هم از روی تخت بلند شد و با تعجب گفت: - شوخیت گرفته، ملیکا الان خوابه، فردا اول وقت باهاش صحبت کن. لبخند کمجونی زدم و گفتم: - من تا فردا هزاربار میمیرم و زنده میشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** ملیکا با نوازش کسی از خواب بیدار شدم، چشمهام رو که باز کردم با دوتا چشم زیبا و آشنا رو به رو شدم، لبخندی اومد روی لبم و به صورت جذاب شهاب خیره شدم، شهاب که چشمهای بازم رو دید با صدایه لرزونی گفت: - میشه باهم صحبت کنیم؟ با شنیدن صدایه لرزون شهاب کلاً خواب از سرم پرید، سریع بلند شدم و نشستم رو به شهاب با عجله گفتم: - اتفاقی افتاده عزیزم؟ شهاب یکم جلوتر اومد و دستم رو گرفت توی دستهاش، نگاش رو از روی چشمهام گرفت و به پایین نگاه کرد، با صدایی که به زور میشد فهمید گفت: - نه عزیزم چیزی نشده، درمورد خودمون دوتاست، آینده مون. توی دلم غوغایی به پاشد، ظربان قلبم به پایین ترین حد خودش رفت، اصلاً من الان زندهم؛ من کجام، کیام، گیج و منتظر به شهاب نگاه کردم که با تته پته گفت: - با من ازدواج میکنی؟ دهنم مثل ماهیای که از آب بیرون اومده و دنبال ذرهای از هوا میگرده باز و بسته شدن، فقط مات و مهبوت بهش خیره شده بودم، حال زارم رو که دید نزدیکتر اومد و شونههام رو با دستهاش گرفت، با بغضی که سعی داشت کنترل کنه گفت: - ملیکا التماست میکنم نگو که من رو نمیخوای، نگو که باز میخوای ترکم کنی؟ اشکهام بدون اینکه اختیاری روشون داشته باشم روی گونههام اومدن، دستم رو بردم بالا و گونهش رو نوازش کردم، با عشق بهش نگاه کردم و گفتم: - من برای این مرد چشمآبی جونمم میدم، شهاب من حسی که بهت دارم به خاک مادرم قسم میخورم، فراتر از عشقه. مکثی کردم، شهاب دستهاش رو از روی شونههام برداشت و آروم من رو توی آغوشش کشید، با ملایمت گفتم: - پیشنهادت رو قبول میکنم آقا شهاب، هیچ نگران نباش قرار نیست سانتیمتری از کنارت تکون بخورم. بوسهای روی موهام زد و زیرلب شعری از مولانا رو زمزمه کرد: -"جان من و جهان من، روی سپید تو شدهست عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو.. ." لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل *** الکس روی مبل تکنفره، که انتهای اتاق قرارداشت نشستم، به اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، زیاد اهل رنگهای روشن نبودم برای همین بیشتر رنگ و دکراسیونهای اتاقهای عمارت رنگهای تیرهای داشتن؛ این اتاق مخفی بود و فقط برای جلسات مهم بود که میاومدم اینجا و فقط افرادی رو به اینجا میاوردم که یا از خودم بهشون بیشتر اعتماد داشتم یا اینکه روز آخر زندگیشون رو قرار بود نفس بکشند، نگاهی به ساعت توی دستم انداختم، هنوز دهدقیقهای به دوازده مانده بود، مادرم قرار بود فاطیما، شهاب و پدر رو به اینجا همراهی کنه، سمت راست سرم داشت تیر میکشید از حماقتی که کردم از خودم واقعاً بیزارم، باید حدس میزدم این دخترهی احمق میخواد راه پدرش رو ادامه بده، نباید از اول اجازهی زنده موندن شو میدادم لعنت بهت علیحیدر سادهلوح، اماّ اگر اسم من الکسه که میدونم چه بلایی سرت بیارم، دقیقاً به همون سرنوشتی که پدرت دچارش شد توهم میشی ولی قبلش باهات کلی کار دارم؛ فقط میمونه احساسات علیحیدر، لعنت بهت پسر که خاطرت واسم کلی عزیزه دلم نمیخواد که هیچجوره قلبت بشکنه، علیحیدر از همه بهتر میدونه که توی قانونهای من خیانت چه حکمی داره و تنها مسئلهای هست که اصلاً و به هیچوجه بخشش ندارم. در مخفیه اتاق با صدای آرومی باز شد، مادرم به همراه فاطیما، شهاب و در آخر پدرم وارد اتاق شدند و بدون هیچ حرفی هرکدومشون اومدن سمت مبل و نشستند، شهاب با لحنی خسته و کمی بیحال گفت: - من درمورد کمال به یکی از آشناهام سپردم که تحقیق کنه، همون جور که خودمم حدس زده بودم چیزهایی جالبی درمورد گذشتهش وجود داره. مکثی کرد که گفتم: - خوب؟ - گفت پشت گوشی نمیشه صحبت کرد، فردا میرم محل کارش و باهاش صحبت میکنم. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و به فاطیما نگاه کردم و گفتم: - تونستی با داخلیها ارتباط بگیری؟ فاطیما لبخند جسوری زد و بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت: - معلومه که تونستم اماّ شرایط خیلی بحرانیای هست و باید خیلی خیلی حواسمون جمع باشه. خواستم حرف بزنم که مادرم زودتر گفت: - من چندتا از سیستمهای آگاهی و کلانتریهارو هک کردم، فعلاً مدرکی یا چیزی قابل توجهی رو تحویل نداده اماّ نباید زیاد هم امیدوار باشیم، امکانش هست که مدارکهارو توی سیستم ثبت نکرده باشند و به صورت کتبی باشه. حرف آخر مامانم خیلی منطقی بود، پدر با لحنی بغضآلود گفت: - من بیشتر نگران حال ملیکام هستم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل با یادآوری حال وخیم ملیکا بیشتر کلافه و عصبی شدم، از همه بیشتر حالم از خودم بهم میخورد که همچین موضوعی رو سرسری گرفته بودم و رسیدگیه کاملی روی حال ملیکا نداشتم، نگاهی به شهاب انداختم با شنیدن حرفی که پدر زد رنگ از صورتش پرید، دست راستش که روی دستهی مبل بود کمی شروع به لرزیدن کرد، بالحنی پر از غم رو به پدر کرد و با صدای لرزونی گفت: - شده قلب خودم رو از توی سینهم میکشم بیرون، نمیزارم بلایی سر ملیکا بیاد. مادرم تک سرفهای کرد و با دودلی گفت: - میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟ اشکی بیاختیار از گوشهی چشم شهاب چکید، با بغضی پر از غم و درد گفت: - حتی نمیخوام به همچین حدسهایی فکر کنم. نفس نمیکشیدم، برام سخت بود به تاوان کاری که خودم باعث شدم فکر کنم، لعنت به من اگر همون موقعه که دکترا گفتن که قلب ملیکا مشکل داره فکری به حال درمانش میکردم و آنقدر راحت ازش گذر نمیکردم الان به فکر اینکه هرلحظه امکان داره از دستش بدم رو نمیکردم، سر دردم هرلحظه داشت بدتر میشد، با درماندهگی رو به مادرم گفتم: - فردا به تمام آشناهایی که داری بسپر، باید تا خیلی دیرتر نشده یک قلب برای ملیکا پیدا کنیم. مادرم سرش رو به عنوان باشه تکون داد، پدر با بغض گفت: - قبلش آزمایشهای مربوط بهش رو انجام بدیم، باید بفهمیم اوضاع در چه حد هست؟ آهی کشیدم و گفتم: - حق با محسنه. مکثی کردم و رو به شهاب گفتم: - فردا تو اولین وقت برو پیش آشنایی که داری و درمورد کمال همه چیز رو جمع و جور کن. رو به فاطیما گفتم: - توهم برو یک سر آگاهی ببین چی دستگیرت میشه. رو به مادرم کردم و گفتم: - تو با ملیکا برین بیمارستان، آزمایش و اکو رو انجام بدین، من و محسن هم قضیهی این دختره پریزاد رو تموم میکنیم. فاطیما، مادرم و پدر سری تکون دادند، شهاب یکم مکث کرد و با منمن گفت: - سه روز دیگه مادرم داره میاد ایران، من همین دو سه روز رو بیشتر مهمان شما نیستم. به چهرهی پدر نگاهی انداختم، با شنیدن حرفی که شهاب زد رنگ از صورتش پرید، حاضرم قسم بخورم مردمک چشمهاش گشاد شدن، با بهت گفت: - رز داره به ایران میاد؟ شهاب سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: - آره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری