رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

- بازهم میشه بهت امیدوار بود خواهر کوچولو، همین که خودت زود متوجه‎‎‎‎‎‎ی فضای دور و اطرافت شده بودی و باخت ندادی خیلیه، تحسینت می‎‎‎‎‎‎کنم.
- استادم خوب بوده.
شهاب با یکم نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی صداش بود آروم گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎خواهی که همه‎‎‎‎‎چی رو به پدرت بگی؟
الکس از حرف شهاب تعجبی کرد ولی من منظور شهاب رو خیلی قشنگ متوجه شدم، دستم رو که زیر دست شهاب بود آروم بیرون کشیدم و من بودم که این‎‎‎‎‎بار دست‎‎‎‎‎‎‎هاش شهاب رو نوازش کردم و با مهربونی گفتم:
- باور کن شهاب، اگه عشق توی چشم‎‎‎‎‎‎های مادرت نمی‎‎‎‎‎دیدم، اگه زجر توی چشم‎‎‎‎‎‎های پدرم تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎‎‎دیدم، شاید سکوت می‎‎‎‎‎کردم ولی اونا حق خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو دارن.
الکس متوجه‎‎‎‎‎‎ی صحبت‎‎‎‎‎‎‎ها شد و با مهربونی رو به شهاب گفت:
- تو خودت یه عاشقی شهاب، باید دل یه آدم عاشق رو درک کنی.
شهاب چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت، الکس که انگار چیزی رو یادش اومده باشه گفت:
- اماّ بگم تمام این حرف‎‎‎‎‎‎‎ها باعث نمیشه من بذارم کمال راحت زندگی کنه.
پوفی کردم و با کلافگی گفتم:
- اون فقط می‎‎‎‎‎‎‎خواست به من کمک کنه، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم حتی ثانیه‎‎‎‎‎ای هم اذیتم نکرد یا نگذاشت که من اذیت بشم.
شهاب یکم اخم کرد و رو به الکس گفت:
- من مردم و هم‎‎‎‎‎جنس خودم رو خوب می‎‎‎‎‎‎شناسم، اینم بگم هیچ گربه‎‎‎‎‎‎ای در راه رضای خدا موش نمی‎‎‎‎‎‎‎گیره.
الکس خواست حرفی بزنه که من زودتر گفتم:
- هردوی شما عشق رو تجربه کردید، کمال هم مثل همه‎‎‎‎‎‎ی آدم‎‎‎‎‎ها عاشق شد، بهم درمورد احساسش گفت، بهم گفت پیشش بمونم اماّ به بزرگی خدا قسم وقتی متوجه‎‎‎‎‎ی احساسات من شد کنار کشید و برام آرزوی موفقیت کرد.
جرات این‎‎‎‎‎‎که به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، خودم بهتر می‎‎‎‎‎‎دونستم که الان توی دلش چه غوغای به پا شده و مطمئنم الان اگه کمال دم دستش بود زنده‎‎‎‎‎‎‎اش نمی‎‎‎‎‎‎ذاشت، اماّ الکس آروم و ساکت داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎کرد و من بازهم خوب می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که سکوت و آروم بودن الکس خیلی خطرناکه، قلبم از این حجم ترس و استرس درد گرفت، لبم رو گاز گرفتم که صدای دردی که دارم می‎‎‎‎‎‎‎‎کشم رو نفهمن، باید خودم رو جمع‎‎‎‎‎جور می‎‎‎‎‎کردم، اگر الان تونستم قانع‌شون کنم که هیچ، در غیر این صورت باید یه گوشه بشینم و از دست دادن عزیزانم رو یکی یکی تماشا کنم، نگاهی به شهاب انداختم که طبق پیش‎‎‎‎‎‎بینی‎‎‎‎‎‎‎ای که خودم کرده بودم صورتش از عصبانیت قرمز شده بود، با تمام ملایمتی که توی صدام بود گفتم:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

- چرا همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو آنقدر بزرگ می‎‎‎‎‎‎کنید؟
شهاب نتونست دیگه خودش رو کنترل کنه و با عصبانیت غرید.
- ملیکا این‎‎‎‎‎‎تویی که همه‎‎‎‎‎‎چی رو ساده می‎‎‎‎‎بینی، این پسره با خودش چی فکر کرده ها، با خودش نگفت بذار به خانوادش خبر بدم که پیش منه و جاش امنه، من هیچی الکس هیچی، پدرت چی ها، می‎‎‎‎‎‎‎تونست که به اون یه خبری بده، توی این چندوقتی که نبودی و ازت خبر نداشتیم روزی هزاربار می‎‎‎‎‎‎مردیم و زنده می‎‎‎‎‎شدیم، هربار که به پنج قدمی به تو نزدیک می‎‎‎‎‎‎‎شدیم و باز به در بسته می‎‎‎‎‎خوردیم از مرگ برامون بدتر بود، الان تو نشستی برام از قصه‎‎‎‎‎‎‎ای عشق و عاشقیه این آقا حرف می‎‎‎‎‎‎زنی و توقع داری بذارم زنده بمونه؟
غم و درد رو توی تک‎‎‎‎‎‎تک حرف‎‎‎‎‎‎های شهاب رو می‎‎‎‎‎‎شد حس کرد، خدای من از یه طرف واقعاً حق با شهاب بود ولی از طرف دیگه نباید اجازه بدم از روی عصبانیت تصمیم بگیرن، نگاه عاجزی به الکس انداختم که حداقل اون کوتاه بیاد اماّ الکس با حرفی که زد تمام تنم سرد شد و دردی که توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎ بود دوبرابر شد.
- متاسفانه فقط چندروز زنده می‎‎‎‎‎‎‎مونه.
از این همه بی انصافی بغضم گرفت، دارن عجولانه تصمیم می‎‎‎‎‎گیرن، نمی‌‎‎‎‎‎ذارم بلایی سر کمال بیاد این رو به تمام اون محبت‎‎‎‎‎‎‎هایی که بهم کرد بدهکارم، با صدایی گرفته و بغض‎‎‎‎‎‎آلود رو به هردوی اون‎‎‎‎‎‎ها گفتم:
- با هردوی شما هستم، بلایی سر بردیا بیارید هیچ‎‎‎‎‎وقت نمی‎‎‎‎‎بخشم‎‎‎‎‎‎تون.
دستم رو از روی دست شهاب برداشتم و با حالت قهر از روی مبل بلند شدم و بی‎‎‎‎‎‎توجه به صدا زدن‌هاشون به سمت پله‎‎‎‎‎‎‎ها رفتم؛ در اتاقی که قبلاً خودم می‎‎‎‎‎‎موندم رو باز کردم و محکم در رو بهم کوبیدم، به دور اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، همه‎‎‎‎‎‎‎چی مثل قبل بود و دست نخورده سرجاشون بودن، به رفتم سمت تخت و خودم رو انداختم روی تخت و بدون هیچ ترس یا استرسی بغض توی گلوم رو شکستم، قلبم واقعاً شکسته بود و باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎شد که الکس و شهاب برعکس خواسته‎‎‎‎‎ی من رو انجام بدن، اونم توی این وضعیتی که از هر موقع دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای حساس‎‎‎‎‎‎تر بود؛ دو تقه به در خورد و در اتاق آروم باز شد، مثل دوتا پسربچه که کار بدی کرده باشن و برای جبران اون‎‎‎‎‎کار بد به اتاق مادر پناه برده باشن، یه لحظه با دیدن قیافه‎‎‎‎‎‎ی هردوشون لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، اماّ باز ازشون خیلی دلخور بودم روم رو ازشون گرفتم و گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎خوام تنها باشم.
صدای خنده‎‎‎‎‎های ریز الکس رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم بشنوم، الکس به لوس بودن من عادت نداشت و این حرکات رو تازه داشت از من می‎‎‎‎‎‎دید، اماّ شهاب به خوبی با روحیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی من اشنا بود برای همین ساکت از هر خنده‎‎‎‎‎‎ای بود؛ الکس با خنده همون جور که به تخت نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شد گفت:
- ببینم تو از کی این‎‎‎‎‎‎جوری لوس بودی من خبر نداشتم؟
روی تخت نشستم و با اخم ساختگی و با لج‎‎‎‎‎‎بازی گفتم:
- من لوس نیستم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و براش شکلکی در آوردم که هرسه‎‎‎‎‎‎‎تامون زدیم زیر خنده، الکس روز تخت کنارم نشست و آروم موهام رو نوازش کرد، با لحنی که می‎‎‎‎‎‎خواست اعتماد من رو جلب کنه گفت:
- باشه هیچ بلایی سر آقا بردیا نمیاریم و اجازه می‎‎‎‎‎‎دم که زندگی‎‎‎‎‎‎شو بکنه.
چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو تنگ کردم و مشکوک گفتم:
- خوب این حرفت دلیل نمیشه که یه گوشت‎‎‎‎‎مالی کوچیک هم بهش ندی، درست میگم؟
الکس این‎‎‎‎‎‎بار خنده‎‎‎‎‎‎‎ی بلندتری کرد و لپم رو کشید و ذوق گفت:
- باور کن هربار بیشتر سوپرایزم می‎‎‎‎‎‎کنی دختر، تو آنقدر باهوش بودی به روی خودت نمیاوردی؟
مشتی آروم به بازوش زدم و به شهاب که ایستاده بود و با عشق داشت نگاهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد خیره شدم، با التماس ساختگی و یکمم مظلومیت گفتم:
- شهاب خواهش‎‎‎‎‎‎میکنم تو یه چیزی بگو.
شهاب چند قدمی جلوتر اومد و روی صندلیه کنار تخت نشست و با تاسف و لبخند شرورانه‎‎‎‎‎‎ای که به لب داشت گفت:
- خوب باید بگم من هم دقیقاً هم عقیده‎‎‎‎‎‎‎ی الکسم و هیچ‎‎‎‎‎‎جوره از تصمیمم برنمی‎‎‎‎‎گردم، فقط این رو بدون که بهت قول میدم که آسیبی نبینه و زنده بمونه.
از حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که این‎‎‎‎‎دوتا داشتن می‎‎‎‎‎زدن یکم می‎‎‎‎‎شد حدس زد غیر از مرگ چه بلایی دیگه می‎‎‎‎‎‎تونن سرش بیارن، برای همین حرفی رو که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم رو مزه‎‎‎‎‎‎‎مزه کردم و با تردید گفتم:
- شهاب توی زیر و رو کردن گذشته طرف مقابل ماهره، الکس توی ضربه زدن.
الکس و شهاب بهم نگاهی انداختن و جفت‌‎‎‎‎‎‎‎شون سکوت کرده بودن و این یعنی حدسم خیلی هم بی‎‎‎‎‎‎‎‎جا نبوده، ادامه دادم.
- پس حدسم درست بوده، شما دوتا می‎‎‎‎‎‎خواید که گذشته‎‎‎‎‎‎ی کمال رو به ضد خودش استفاده کنید و یه ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی نه چندانی بهش بزنید که میدون رو خالی نکرده باشید.
الکس یکم مکث کرد و با خونسردی گفت:
- خوب میشد گفت همینی که تو میگی.
- اماّ اینم یادآوری کنم که من نمی‎‎‎‎‎ذارم همچین کاری رو بکنید می‎‎‎‎‎‎‎دونستید دیگه؟
شهاب که حرصش از این همه طرفداری‎‎‎‎‎‎‎‎‎های من در اومده بود با حسادتی که درون کلماتش موج می‎‎‎‎‎‎زد گفت:
- میشه بپرسم چرا آنقدر طرفداری شو می‎‎‎‎‎‎کنی؟
یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با عصبانیتی که سعی داشتم پنهان کنم گفتم:
- هزار تا دلیل برای این کارم دارم.
الکس آروم گفت:
- نکنه بهش حسی داری؟
با حرفی که الکس زد رنگ از صورتم پرید و به تته پته افتادم، همچین چیزی امکان نداشت و هیچ‎‎‎‎‎‎وقت هم اتفاق نمی‌افتاد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به شهاب نگاهی انداختم که با حرف الکس بیشتر قرمز شد و رگ پیشانیش بیرون زد، قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم اگه ملاحضه‎‎‎‎‎‎ی حالم رو نمی‎‎‎‎‎‎کردن هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها یه کتک حسابی مهمونم می‎‎‎‎‎کردن، با خاطرجمعی و آرامش رو به الکس گفتم:
- من همون حسی رو که به تو دارم به کمالم دارم، اون هم مثل تو برادرمه همین.
شهاب نفس عمیقی کشید و رو به الکس با صدایی که می‎‎‎‎‎لرزید محترمانه گفت:
- میشه من و ملیکا رو تنها بذاری؟
الکس چشمکی به من زد و با شیطنتی که توی صداش بود رو به شهاب گفت:
- چرا بخوام خواهرم رو با یه پسر جوون توی اتاق تنها بذارم؟
شهاب معلوم بود که حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی بحث یا شیطنت رو نداره آروم گفت:
- خواهش می‎‎‎‎‎کنم.
الکس از روی تخت بلند شد و رو به من با محبت گفت:
- تا شما باهم صحبت کردین من برم تدارک‎‎‎‎‎‎های لازم رو انجام بدم چون تا چندساعت دیگه محسن و مادرن به همراه فاطیما و دافنه به اینجا میان.
با شنیدن اسم دافنه قلبم تندتر از قبل زد و سطل آب یخی رو انگار روی سرم ریختن، الکس متوجه‎‎‎‎‎ی حال بدم شد سریع گفت:
- آها راستی یادم رفت اینو بگم، دافنه قبول کرده که با من ازدواج کنه.
تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و ادامه داد.
- و تو باید قول بدی که خواهرشوهر بازی در نیاری.
این همه اتفاق توی خانوادم افتاده و من بی‎‎‎‎‎‎‎‎خبرم، خوب شدن میونه‎‎‎‎‎‎‎ی الکس و شهاب و ازدواج دافنه با الکس واقعاً شوکه کنندست، سعی کردم لبخندی بزنم تا الکس فکر کنه که من از ته دل از بودن دافنه خوش‎‎‎‎‎‎حال شدم، اماّ بیشتر شبیه دهن کجی شد تا لبخند.
- برات خوش‎‎‎‎‎‎جالم که به زنی که دوست‎‎‎‎‎‎داری رسیدی و آرزوی خوشبختی دارم برات داداشی.
همین‎‎‎‎‎جور که داشت به سمت در اتاق می‎‎‎‎‎‎‎رفت با خنده گفت:
- حرف‎‎‎‎‎‎های آرزومند تو بذار وقتی همه اومدن پای میز شام بزن، الانم تنهاتون می‎‎‎‎‎‎ذارم تا باهم صحبت کنید.
- اوه چه سخاو‎‎‎‎‎‎‎‎تمندانه.
الکس خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، به شهاب نگاه کردم و دلم ضعف رفت از این همه زیبایی این پسر، با این‎‎‎‎‎‎که خیلی لاغر و نحیف شده ذره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از جذابیتش کم نشده؛ از روی صندلی بلند شد و اومد دقیقاً همون‎‎‎‎‎‎‎جایی که الکس نشسته بود نشست، با مهربونی و بغضی که توی صداش بود گفت:
- خیلی ترسیدم که باز از دستت بدم.
دستم رو بردم بالا و آروم صورتش رو نوازش کردم و با عشقی که خالصانه توی صدام بود گفتم:
- دیگه نیاز نیست بترسی چشم قشنگ، من اینجام کنارتم و تصیمم دارم کنارت هم بمونم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ذهنم آشفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از هر موقعی بود که بتونم در صحبت کردن درست تصمیم بگیرم، بهتر از هرکسی می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که خیلی دووم نمیارم و تمام عزیزانم رو ترک می‎‎‎‎‎‎‎کنم، نه این‎‎‎‎‎‎که خودم بخوام برم بلکه روزگار به رفتن مجبورم می‎‎‎‎‎‎کنه؛ شهاب دستش رو دور من حلقه کرد و منو به خودش نزدیک‎‎‎‎‎‎تر کرد، بدون این‎‎‎‎‎‎که مخالفتی بکنم گذاشتم تا آرامشی که توی آغوشش بود منو در خودش حل کنه، با ترسی که توی صداش بود گفت:
- قسم بخور و بگو که کمال اذیتت نکرده، بگو که بهت دست درازی نکرده.
با فکرهایی که توی ذهن شهاب بود ترس بدی توی دلم نشست، پس دلیل عصبانیت الکس و شهاب همین بوده، ای خدا از دست این‎‎‎‎‎‎‎ها، با مهربونی و آسودگی گفتم:
- به خاک مادرم قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم، هیچ نوع اذیت و دست درازی‎‎‎‎‎‎ای از طرف کمال صورت نگرفته.
شهاب نفس راحتی کشید و با اون یکی دستش موهام رو نوازش کرد، عطر شو محکم به ریه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام فرستادم دلم می‎‎‎‎‎‎خواست چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو ببندم و کمی بخوام اماّ درد قلبم ترس بدی توی جونم انداخته بود، می‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم بخوابم و دیگه بلند نشم، بعضی اوقات جون آدم خیلی عزیز میشن، صدای شهاب مثل آوای لالای می‎‎‎‎‎‎موند برام.
- من بدون تو هیچی نیستم ملیکا.
لبخندی زدم و هیچی نگفتم، آرامشی که درونم رو گرفته بود رو خیلی دوست داشتم، چشم‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و گذاشتم تا توی اون آرامش غرق بشم، شاید بعضی موقع‌ها غرق شدن به معنی مرگ نباشه، بلکه به معنی زندگی دوباره‎‎‎‎‎‎‎ست.
- وقتی فکر کردم که تو مردی، دیگه هیچی حالیم نبود، نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که نبود تو باور کنم، کم‎‎‎‎‎کم با گذشت زمان مبتلا به بیماری شیزوفرنی شدم، دکترا تصمیم داشتن که بستریم کنن اماّ مادرم اجازه نداد و با مشورت چندین دکتر نسخه‎‎‎‎‎‎ی سنگینی برام تجویز شد که باید مصرف می‎‎‎‎‎‎کردم، قلبم هروز بیشتر از روز قبل نابود می‎‎‎‎‎شد، چندباری خودکشی کردم ولی اون‎‎‎‎‎‎قدری سگ جون بودم که زنده موندم و ادامه دادم، تا این‎‎‎‎‎‎که متوجه شدم زنده‎‎‎‎‎ای و دزدیده شدی، بدتر از همه‎‎‎‎‎‎ی اینا دنیا روی سرم زمانی خراب شد که فهمیدم ناراحتی قلبی داری و حالت زیاد خوب نیست، دیگه داشتم عقلم رو از دست می‎‎‎‎‎‎دادم، همین چند روز پیش با این‎‎‎‎‎‎‎که داروهام رو سرموقع مصرف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم باز توهم‎‎‎‎‎‎تو زدم، اون‎‎‎‎‎‎‎قدری حالم بد بود که تا قلب مثل سنگ الکس هم برام سوخت، باورت میشه با ترحم بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، اماّ من هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم اینا برام مهم نبود، توئی که برام مهم بودی، نفس کشیدن و زندگی کردن به‎‎‎‎‎‎‎دون تو برام غیر ممکنه.
خواب از چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رفت، از شنیدن حرف‎‎‎‎‎‎‎های شهاب بدجوری قلبم آتیش گرفت، تمام غم‎‎‎‎‎‎های خودم رو به کل فراموش کردم و فقط دردهای شهاب بود که توی تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تک سلول بدنم نفوذ کرده بودن، از توی بغلش بیرون اومدم، دستم رو بالا بردم و آروم صورتش رو نوازش کردم، سرم رو یکم کج کردم و با مهربونی گفتم:
- تا آخرین نفسم که توی سینمه کنارت می‎‎‎‎‎‎‎مونم، اماّ این نفس زمان زیادی برای پایانش نمونده.
اخم ریزی روی پیشانی‎‎‎‎‎‎‎‎ش نشست، با کج خلقی گفت:
- نمی‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم برات اتفاقی بیافته، شده تک‎‎‎‎‎‎‎تک دکترای متخصص رو پیدا می‎‎‎‎‎‎کنم و میارم‎‎‎‎‎‎شون.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم رو که روی صورت شهاب بود پایین آوردم و گذاشتم روی قلبم، با لبخند غمگینی گفتم:
- کمال دکتر متخصصی آورد بالا سرم، اماّ باید بگم متاسفانه قطع امید کرد و گفت باید همه‎‎‎‎‎‎چی رو به زمان بسپاریم و همین‎‎‎‎‎‎‎جوری تا زمانی که عزائیل بیاد با قرص ادامه بدم تا شاید اومدن فرشته‎‎‎‎‎‎ی مرگ رو عقب بندازم.
قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی چشمش پایین چکید و بازوم رو محکم توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفت، با لج‎‎‎‎‎‎بازی و صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفت:
- تو نباید منو باز تنها بذاری فهمیدی، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم برات اتفاقی بیافته بهت قول می‎‎‎‎‎‎دم.
- هر لحظه در کنار تو بودن رو از ته قلبم می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام، این‎‎‎‎‎‎رو بدون شهاب توی تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎ها حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای احساساتم بهت تغییر نکرد، اگر صدبار بمیرم و دوباره زنده‎‎‎‎‎‎بشم باز قلبم واسه توئه.
بازوم رو آروم ول کرد و دستی توی موهاش کشید، آروم زمزمه کرد.
- من نیازی به این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎های کلیشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای ندارم، من به بودنت نیاز دارم، به نفس کشیدنت کنارم رو نیاز دارم.
- اگه نفسی نباشه چی؟
- منم نیستم.
- باید بهم قول بدی اگه عمرم باقی نبود، به زندگیت ادامه بدی، باید خوشبخت بشی، بهم قول بده.
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، قطره‎‎‎‎‎‎های اشک مثل مروارید روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هاش می‎‎‎‎‎چکیدن، دستم رو بردم بالا و اشک‎‎‎‎‎‎هاشو پاک کردم.
- من داستان اون انگشتر توی دست‎‎‎‎‎‎تو می‎‎‎‎‎‎دونم، منم دقیقاً یکی مثل همین رو دارم و طریقه استفاده‎‎‎‎‎شو هم بلدم ملیکا خانوم، اگه تنهام بذاری نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم قول بدم استفاده نکنم.
چشم‎‎‎‎‎‎هام از حرفی که زد سیاهی رفت، دهنم خشک شد مثل ماهی دهنم باز و بسته می‎‎‎‎‎‎شد ولی کوچک ترین حرفی از دهنم بیرون نمی‎‎‎‎‎‎اومد، مات و مهبوت فقط به چشم‎‎‎‎‎‎‎های یخی شهاب که از اشک خیس شده بودن زل زده بودم، متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال بدم شد و با لحنی ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفت:
- نفس کشیدن زیر آسمونی که تو نیستی رو نمی‎‎‎‎‎‎خوام، قلبی که تو نباشی رو نمی‎‎‎‎‎‎خوام بتپه، بهم حق بده من این زندگی رو بدون تو نمی‎‎‎‎‎‎خوام حتی اگه وعده‎‎‎‎‎‎‎ی زندگیه شاهانه رو بهم بدن.
لبم رو با زبونم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر کردم و با صدایی که به‎‎‎‎‎‎زور خودمم می‎‎‎‎‎‎تونستم بشنوم گفتم:
- زنده می‎‎‎‎‎‎‎مونم، شده برای تو سعیمو می‎‎‎‎‎‎کنم که زنده بمونم.
یکم مکث کردم و حرفی رو که چندوقتی هست توی دلم مونده رو به زبون آوردم.
- دوستت دارم.
لبخندی پر از غم زد و مهربون گفت:
- منم دوستت دارم ملکه‎‎‎‎‎من.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
شهاب
یک‎‎‎‎‎‎ساعتی می‎‎‎‎‎شد که ملیکا رو تنها گذاشتم تا یکم استراحت کنه و برای شام آماده بشه، از حرف‎‎‎‎‎هایی که زد فقط می‎‎‎‎‎تونستم یه نتیجه بگیرم، اونم این‎‎‎‎‎که حالش زیاد تعریفی نیستش، از فکر کردن به این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که حال زنی که دیونه‎‎‎‎‎‎وار دوستش دارم بد هستش و هرآن زبونم لال ممکنه از دستش بدم قلبم رو به درد میاره، باز این سردردهایی لعنتی اومدن سراغم، دستی توی موهام کشیدم و زیر لب با بغض زمزمه کردم.
- چته پسر، خوشحال باشه عشق تو بعد از این همه دردسر بار به دست آوردی.
اماّ به این حرفم زیاد اعتمادی نداشتم چون هر لحظه رو باید با استرس از دست دادن ملیکا می‎‎‎‎‎گذروندم، از روی صندلی اتاقم بلند شدم و بیخیال حمام رفتن و آماده شدن شدم، باید راجب این موضوع با الکس صحبت کنم، نباید بذارم بلایی سر ملیکا بیاد، شده با سرنوشت که هیچی با کل دنیا می‎‎‎‎‎جنگم، از اتاق بیرون رفتم چندقدم جلو رفتم، قامت الکس رو از انتهای سالن دیدم که داره به سمت من میاد، قدم‎‎‎‎‎‎هام رو آهسته‎‎‎‎‎‎تر کردم، الکس رو به روم ایستاد و گفت:
- جایی می‎‎‎‎رفتی، باید باهات صحبت کنم.
یک‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با لبخند کم‎‎‎‎‎جونی که بیشتر شبیه بغض یاکریم بود گفتم:
- اتفاقاً داشتم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومدم که باهات صحبت کنم.
به سمت اتاقم اشاره کردم و باز گفتم:
- بریم توی اتاق.
روم رو از الکس گرفتم و به سمت اتاق رفتم، الکس هم بدون هیچ حرفی پشت‎‎‎‎‎سرم اومد، در اتاق رو باز کردم حوصله تعارف کردن رو نداشتم، رفتم توی اتاق و الکس هم پشت سرم اومد و در اتاق رو بست، پاهام جدیداً تحمل وزنم رو نداشتن، خودم رو روی نزدیک‎‎‎‎ترین صندلی انداختم، الکس هم دقیقاً مثل من بی‎‎‎‎‎‎حوصله بود، رفت سمت تخت و نشست.
- خوب چی پیدا کردی درمورد این پسره؟
پوفی کردم و خونسرد گفتم:
- هنوز پیگیرش نشدم، راستش می‎‎‎‎‎خواستم درمورد مریضی ملیکا باهات صحبت کنم.
چهره‎‎‎‎‎‎ی الکس توهم رفت و انگار که تازه یادش اومده که خواهری داره که مریضه و هر آن ممکنه دیگه کنارمون نباشه، با اخم و ناراحتی گفت:
- گندش بزنن اصلاً حواسم به ملیکا نبود، الان با دکتر متخصص هماهنگ می‎‎‎‎‎کنم که بیاد کارهای لازمه رو انجام بده.
آهی از افسوس کشیدم و با صدایی که خودمم به زور متوجه می‌‎‎‎‎‎شدم گفتم:
- با ملیکا که صحبت می‎‎‎‎‎کردم، متوجه شدم بردیا یکی از بهترین متخصص‌ها رو آورده بوده و طی آزمایش و اکو متوجه شده که هیچ راه حلی نیست، ملیکا گفت دکتره یه‎‎‎‎‎‎جورایی قطع امید کرده بوده و فقط چندتا قرص داده که مردن شو عقب بندازه.
الکس با جمله آخرم بدجوری عصبی شد و با صدای بلند و خشمگین گفت:
- چه‌‎‎‎‎‎طور می‎‎‎‎‎‎تونی امید تو از دست بدی، شده کل جهان رو می‎‎‎‎‎گردم، حتی شده باشه قلبم رو از توی سینه‎‎‎‎‎‎م در میارم و اهداش می‎‎‎‎‎کنم به ملیکا اماّ نمی‎‎‎‎‎ذارم اون چیزیش بشه.
با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم و محکم زدم توی پشانیم و گفتم:
- چه‎‎‎‎‎‎طور به ذهن خودم نرسید.
- چی رو؟
- واسه ملیکا یه قلب اهدایی پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم، شده قلب تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تک آدم‎‎‎‎‎هارو از توی سینه‎‎‎‎‎هاشون بکشم بیرون.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‎‎‎‎‎های الکس از خوشحالی برقی زد و با لحن پر از امید گفت:
- من پیگیری می‎‎‎‎‎‎کنم.
از روی تخت بلند شد و همون جوری که داشت به سمت در می‎‎‎‎‎‎رفت با همون لحن مسخره‎‎‎‎‌ی خونسردش گفت:
- یادت باشه، حتی توی بدترین لحظه‎‎‎‎‌‌‌ها نذار از دشمن غافل بشی، درمورد بردیا یادت نره که پیگیری کنی.
- باشه، حواسم هست سر اولین فرصت از لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی تولد شو تا الان شو در میارم خیالت راحت.
صدای پوزخندش اومد ولی بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، حق با الکس بود الان که یکم خیالم از بابت ملیکا راحت شد باید بگردم ببینم این آقا بردیا چیکاره بوده و چیکارا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرده، گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دنبال شماره تلفن پارسیا گشتم؛ پرسیا توی مراکز دولتی بود و تمام اسناد و پرونده‎‎‎‎‎ها، تا جیک و پوک آدم‎‎‎‎‎‎‎‎ها که سعی داشتن از دیگران پنهان کنن زیر دستشه، همیشه تا تونستم از نظر مالی پارسیا رو مدیون خودم کردم که توی همچین شرایطی بتونم ازش کمک بگیرم، شماره‎‎‎‎‎‎شو پیدا کردم و دکمه تماس رو گرفتم، دومین بوق صدای همیشه خوش‎‎‎‎حالش پشت گوشی پیچید.
- به‎‎‎‎‎‎به آقا شهاب دلمون واست تنگ شده بود پسر.
- سلام تو خوردی جوجه؟
( چون جثه‎‎‎‎‎‎ی ریزی داشت و فرز بود همیشه جوجه صداش می‎‎‎‎کردم)
خنده‎‎‎‎‎‎ی بلندی کرد و با قهره ساختگی گفت:
- نبردبون چندبار بهت گفتم به من نگو جوجه؟
- ای بابا چشم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم، حالا بگو ببینم چیکار می‎‎‎‎‎‎‎کنی رو به راهی؟
- آره داداش الاهی شکر، رئیسم بازنشست شده و جایگاه شو داده به من، یه‎‎‎‎‎جورای باید بگم الان من رئیسم.
لبخند بدجنسی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، خوب الان کارم راحت‎‎‎‎‎‎‎تر شد، با خوشحالی گفتم:
- از شنیدن این خبر خوش‎‎‎‎‎‎حالم کردی پسر.
- ممنونم داداش، تو چیکار می‎‎‎‎‎کنی رو به راهی؟
- از شنیدن حالت رو به راه شدم، فقط یه زحمت کوچیک برات داشتم.
- خوشحال میشم اگه کاری از دستم بر بیاد و برای تو بامعرفت انجام بدم.
- می‏‎‎‎‎‎‎خوام زندگی‎‎‎‎‎‎نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی یه‎‎‎‎‎نفر رو برام در بیاری.
پارسیا مکثی کرد ولی با جدیت گفت:
- تو جون بخواه، کی هست حالا؟
- اسم مستعارش کمال سعادت، یه اسم دیگه هم داره بردیا، مثلا تو کار تجارته ولی کار اصلیش قاچاقه انسانه، می‎‎‎‎‎خوام از لحظه‎‎‎‎‌ی تولد شو تا کوچیک‎‎‎‎‎ترین شایعه‎‎‎‎‎ها هم واسم در بیاری.
- چشم داداش من تا شب اطلاعاتی که خواستی رو برات جفت و جورش می‎‎‎‎‎‎کنم.
- ممنونم، پس منتظر تماست هستم.
- باشه، چشم.
- پس فعلاً دست حق یارت.
- همچنین داداش یا علی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به ساعت نگاهی انداختم، ساعت هفت عصر بود و تا شام یک ساعتی وقت داشتم، بهتره یکم به سر وضعم برسم حداقل حالم یکم جا بیاد، به سمت حموم رفتم و دوش آب گرم رو باز کردم، لباس‎‎‎‎‎هام رو از تنم در آوردم و توی سطل لباس چرک انداختم، تن خسته‎‎‎‎‎م رو بردم زیر دوش آب، با یادآوری آخرین مکالمه‎‎‎‎‎ی من و مادرم، اخم‎‎‎‎‎هام توهم رفت، اون موقع اونقدری فشار عصبی و استرس روم بود که یادم رفت بپرسم چیا به ملیکا گفته، طبق حدسی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم مادرم همیشه دوست داشت که حقیقت رو به محسن بگه و هربار من باعث شدم که نگه، یعنی اگه بخوام که اعتراف کنم حسودیم می‎‎‎‎‎‎‎‎شد که مادرم و محسن بهم دیگه برگردن، جزء آدم خودخواه چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای نبودم، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرسری شستم و حوله رو دور کمرم بستم و از حموم اومدم بیرون، یه حوله‎‎‎‎‎ی کوچیک تر برداشتم و موهام رو که یکم بلند شده بودن و روی پیشانیم ریخته بودن ور خشک کردم، بهتره تا یادم نرفته با مادرم تماس بگیرم و یه صحبت کوتاهی داشته باشم، گوشی رو برداشتم و شماره‎‎‎‎‌ی مادرم رو که از حفظ بودم رو گرفتم، درکمال تعجب خاموش بود، خوب شاید حوصله نداشته دلنگرانی رو از خودم دور کردم و براش پیام فرستادم.
( مادر وقتی پیامم رو دیدی باهام تماس بگیر)
گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم سمت کمد، خوب باید بگم سلیقه‎‎‎‎‎ی الکس توی لباس انتخاب کردن حرف نداره، چون درحال حاظر خونه الکس بودم و هیچ کدوم از وسایل شخصیه خودم نبود، بیخیال این حرف‎‎‎‎‎‎ها شدم و نگاه دقیقی به لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها انداختم، حالا که ملیکا بد از مدت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاست که برگشته پیشم بهتره که یه تیپ لایقی بزنم، یه لباس کتان نخ برداشتم که رنگ سرمه‎‎‎‎‎ای بود، جلوش دکمه‎‎‎‎‎ای بود و آستین‎‎‎‎‎‎های لباس تا بازوهام بود، یه شلوار راسته‎‎‎‎‎ی مشکی که می‎‎‎‎‎‎تونم قول بدم ملیکا از این مدل استایل ها خیلی خوشش میاد، اول شلوار رو پام کردم و پیرهن رو تنم کردم، داشتم دکمه‎‎‎‎‎های لباس رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بستم که در دوتا تقه خورد و در باز شد، با دیدن ملیکا توی اون لباس بلند چین‎‎‎‎‎چینیه نخی که گل‎‎‎‎‎دار بود کلاً هوش از سرم ‎‎‎‎‎پرید، به خدای احد واحد این دختر قصد داره دیونه‎‎‎‎‎م کنه، با دیدن این که لباسم رو کامل نپوشیدم لپ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش گل انداخت و با خجالت گفت:
- چیزه، من میرم بعد میام.
از حالت چهره‎‎‎‎‎‎ش قهقه‎‎‎‎‎زدم و خواستم که بگم اشکالی نداره بمون، اماّ زود از اتاق بیرون رفت و در رو بست، از دست تو دختر، خدایا توهم داری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینی که من کم دیونه‎‎‎‎‎ی این دختر نیستم، هی منو دیونه‎‎‎‎‎‎تر کن، دکمه‎‎‎‎‎های لباسم رو بستم و موهام رو با سشوار کمی حالت دادم، عطر رو از روی میز برداشتم و یکم روی گردنم و مچ‎‎‎‎‎های دستم رو زدم، گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو برداشتم و با لبخند از اتاق بیرون زدم، به ساعت گوشیم نگاه کردم، دقیق ساعت هشته و اگه اشتباه نکنم باید محسن و آنجلا هم رسیده باشن و ملیکا هم به احتمال زیاد سالن پذیرایی بود، از پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها پائین رفتم و به سمت سالن پذیرایی قدم برداشتم، هزاران فکر هزاران کلمه توی ذهنم بالا پائین می‎‎‎‎‎شد، لعنتی الان نباید هوش و حواسم از کنترل خارج بشه، الان در موقعیتی نیستم که بخوام از خودم دیونه بازی در بیارم، یادم باشه بعد از شام قرص هام رو بخورم.
محسن، آنجلا، فاطیما، الکس و دافنه توی نشیمن بودن و صدای گفت‎‎‎‎‎گو هاشون کل سالن رو برداشته بود، در تعجبم چرا ملیکا نیستش اومدم که برگردم و به سمت اتاق ملیکا برم الکس صدام زد.
- شهاب.
- بله؟
- الان میادش، رفته آشپزخونه می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد به افتخار دور هم بودن‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون خودش آشپزی کنه.
لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام، پس بهتره مزاحمش نشم چون از این‎‎‎‎‎‎‌که یکی حواسش رو موقعه آشپزی پرت کنه متنفره، برای احترام به سمت محسن رفتم و با لبخند گفتم:
- از دیدن‎‎‎‎‎‎تون خوش‎‎‎‎‎حالم آقا محسن.
محسن از روی مبل بلند شد و با لبخند زد روی شونه‎‎‎‎‎‎م با مهربونی گفت:
- منم از دیدنت خوش‎‎‎‎‎حالم پسر، ببینم الان حالت خوبه خداروشکر؟
- با پیدا شدن ملیکا مگه میشه بد باشم؟
محسن خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و همون‎‎‎‎‎جور که داشت مینشست گفت:
- ای شیطون.
لبخندی زدم و روبه آنجلا و بقیه گفتم:
- خسته‎‎‎‎‎‎نباشید خانوما.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دافنه و فاطیما بالبخندی مختصر زیرلب تشکری کردن ولی آنجلا با مهربونی گفت:
- ممنونم پسرم.
به مبل‎‎‎‎‎ها اشاره‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- بیا کنار ما بشین شهاب جان، بعد از چند وقت اخیر که پر از استرس و اضراب بود بهتره یکم دور هم گپ بزنیم.
لبخند کم‎‎‎‎‎‎رنگی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام و زیرلب چشمی گفتم، با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم به سمت یکی از مبل‎‎‎‎‎های تک نفره رفتم و نشستم، نگاهی گذرا به جمع انداختم، دافنه در کنار الکس نشسته بود و لبخند بزرگی روی لب‎‎‎‎‎‎هاش بود، از این بابت یکم خیالم راحت شد که حداکثر معنی این رو میده که دافنه از ازدواج با الکس راظیه، فاطیما و آنجلا هم در کنار هم نشسته بودن و زیر لب باهم یه چیزهایی رو می‎‎‎‎‎گفتن، محسن هم مثل من روی یک مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره نشسته بود، از قیافه محسن می‎‎‎‎‎‎شد آسوده خاطر بودن رو فهمید، با یادآوری قضییه‎‎‎‎‎ی مادرم یکم استرس گرفتم و هنوزم نمی‎‎‎‎‎‎تونستم قبول کنم که مادرم و محسن باهم باشند، اماّ نباید مثل گذشته فقط به خودم و غرور لعنتیم فکر کنم، محسن با لحن آروم و یکم جدی رو به من و الکس گفت:
- خوب، شما پسرا، نمی‎‎‎‎‎‎خواید جواب این بردیا رو بدین، این آروم بودن‏‎‎‎‎‎‎تون منو داره به شک می‎‎‎‎‎‎ندازه!
جمله‎‎‎‎‎‎ی آخرش رو با کمی خنده گفت، من بهتره چیزی نگم و منتظر به الکس نگاه کردم، الکس با یکم مکث و نگاهی گذرا به سالن انداخت، با صدایی که از حدمعمول پائین‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بود گفت:
- فعلاً من و شهاب به ملیکا قول دادیم که بلای سر بردیا یا همون کمال سعادت نیاریم.
محسن یک‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و لبخند شیطنت آمیزی زد، انگشت اشاره‎‎‎‎‎اش رو آورد بالا و به من و الکس اشاره کرد و گفت:
- و این به معنای این نیست که نخواید پدر شو در بیارید، شما دونفر دست شیطون که هیچ بالاتر از اونم بستید.
با صدای آرومی گفتم:
- بهتره این حرف رو اصلاً پیش ملیکا نزنید چون اصلاً خوشش نمیاد بلایی سر اون پسره‎‎‎‎‎‎ی دلقک بیاد.
دافنه رو به الکس با جدیت گفت:
- منم که جریان رو دقیق نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم حق رو به ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دم، چرا باید بلایی سر اون پسره‎‎‎‎‎ی بیچاره بیارید وقتی ملیکا سالم و سرحال این‎‎‎‎‎‎جاست، از این بابت هم معلومه که این آقا بردیا اون جور هم که شما می‎‎‎‎‎گید حقش نیست که مجازات بشه.
خواستم جوابش رو بدم که نذاشت و رو به من کرد و دوباره گفت:
- ببین شهاب من تورو خوب می‎‎‎‎‎‎شناسم خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم حداقل تو کوتاه بیا.
سعی کردم که خونسردی مو حفظ کنم و با آرامش که خیالش رو از این که قرار نیست کمال رو بکشیم راحت کنم گفتم:
- ما قرار نیست بلایی سرش بیاریم دافنه، بهتره شلوغش نکنی.
خنده‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- آره حق با تو، اماّ از این که آنقدر خونسرد هستید اینه که منو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسونه، چون به قدری جفت‎‎‎‎‎‎‎تون رو می‎‎‎‎‎‎شناسم، قول دادید نمی‎‎‎‎‎‎کشیدش یا بلایی سرش نمیارید درست، اماّ این دلیل نمیشه که بلایی سرش نیارید از هزار تا مردن بدتر.
الکس دستشو گذاشت روی ران پای دافنه و با لحن مهربونی گفت:
- دافنه حق با شهابه، قرار نیست اتفاقی بیافته، خواهش می‎‎‎‎‎کنم این بحث رو تمومش کن.
دافنه از حرص شده بود مثل لبو ولی با حرف الکس سکوت کرد و چیزی نگفت، الکس سرش رو طرف فاطیما و آنجلا کرد و با قاطعیت گفت:
- بعد از شام با شما دونفر به همراه شهاب و محسن، توی اتاق مخصوص کار دارم.
از شنیدن اتاق مخصوص زیاد تعجب نکردم، الکس دقیقاً برعکس من بود، من زیاد از این قایم موشک بازی ها خوشم نمی‎‎‎‎‎‎اومد و کل کارهام بیشتر توی جاهای معمولی بودن، اماّ الکس برای هر کاری که می‎‎‎‎‎‎خواست انجام بده جای مخصوص داشت، الکی نبود توی این تمام سال‎‎‎‎‎ها حتی یک‎‎‎‎‎بارم گیر نیافته بود؛ دافنه زیر لب با بغض گفت:
- قسم می‎‎‎‎‎خورم اگه اتفاقی بیافته همه‎‎‎‎‎‎چی رو مو به مو برای ملیکا تعریف می‎‎‎‎‎کنم و البته هیچ‎‎‎‎‎وقت بابت این بازی ناجوان‎‎‎‎‎‎مردانه تون نمی‎‎‎‎‎بخشم‎‎‎‎‎تون.
دافنه زیادی داشت بیشتر از حدش دخالت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و هر لحظه بود ملیکا بیاد توی سالن و اصلاً نمی‎‎‎‎‎خوام چیزی باعث ناراحتیش بشه، با اعصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
- دافنه، دیگه داری واقعاً عصبیم می‎‎‎‎‎‎کنی، یک‎‎‎‎‎بار بهت گفتم اتفاقی نمیافته، تمومش کن همین الان.
دافنه با حالت قهر بلند شد و گفت:
- بهتره منم برم توی آشپزخونه به ملیکا کمک کنم و بیشتر باهم آشنا بشیم، شماهم بمونید به نقشه‎‎‎‎‎های پلیدتون برسید.
باقدم های سریع از سالن بیرون رفت، محسن پوفی کرد، از چهره‎‎‎‎ش معلوم بود از این بحثی که ایجاد شده یکم کلافه شده، رو به من کرد و با جدیت گفت:
- پسرم، بنظرم دافنه و ملیکاهم حق دارن ولی اینم دلیل نمیشه چیزی درمورد طرف ندونیم.
الکس بین صحبت محسن پرید و گفت:
- ببخشید بین حرفت پریدم ولی ادامه بحث رو بزارید بعد از شام دور از چشم ملیکا و دافنه توی اتاق، اماّ قبلش مطمئن بشید ملیکا خوابه و متوجه‎‎‎‎‎ی غیبت همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی ما باهم نشه.
حق با الکس بود، ملیکا هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوره نباید متوجه این موضوعات می‎‎‎‎‎‎شد، برای همین در تایئد حرف الکس گفتم:
- آره حق با توئه، بهتره ملیکا متوجه نشه.
فاطیما با لحن کلافه گفت:
- میشه خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم حداقل بگید، بخندید، ناسلامتی بعد از چندوقت همه‎‎‎‎‎‎‎مون در کنار هم‎‎‎‎‎‎دیگه جمع شدیم، همه‎‎‎‎‎‎ش فقط بلدید مثل دیونه‎‎‎‎‎ها نقشه بکشیم، برای چندساعتی هم که شده بهتره بی‎‎‎‎‎خیال تمام این‎‎‎‎‎‎ها بشیم.
آنجلا لبخندی زد و با خوش‎‎‎‎‎‎حالی گفت:
- آره از نظر من بهتره چندروزی رو قبل از شروعه یه جنگ دیگه خوش‎‎‎‎‎‎بگذرونیم، نظرتون درمورد یه دورهمی و ناهار توی پارک چه‎‎‎‎‎‎طوره؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکس قهقه‎‎‎‎‎‎ای زد و رو به آنجلا گفت:
- نظرت اینه، بریم پیک‎‎‎‎‎نیک مامان؟
آنجلا اخم ریزی کرد و با غرور گفت:
- آره دقیقاً منظورم همین بود، مشکلی داری؟
الکس دوتا دست‎‎‎‎‎‎هاشو به نشانه‎‎‎‎‎‎‎ی تسلیم بالا آورد و با خنده گفت:
- نه مادر من، بنده غلط کنم مشکلی داشته باشم.
آنجلا پشت‎‎‎‎‎‎چشمی نازک کرد و گفت:
- خوب پس برنامه ریزی پیک‎‎‎‎‎نیک فردامون با من، قراره بعد از این همه مدت طولانی یکم بهمون خوش بگذره.
لرزش گوشیم رو توی جیب شلوارم حس کردم، گوشی‎‎‎‎‎‎‎مو از توی شلوارم در آوردم و نگاهی به صفحه‎‎‎‎‎‎اش انداختم، مادرم بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎‎گرفت، از روی مبل بلند شدم و رو به جمع کردم و زیر لب گفتم:
- شما صحبت کنید منم چند دقیقه دیگه بر می‎‎‎‎‎گردم.
الکس خیلی زود پرسش‎‎‎‎‎گرانه گفت:
- چیزی شده، کی داره زنگ می‎‎‎‎‎زنه؟
با خاطر جمعی گفتم:
- خیالت راحت، چیزی نیست خصوصیه.
الکس سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد، گوشی رو جواب دادم و همون جور که داشتم از سالن بیرون می‎‎‎‎‎رفتم گوشی رو گذاشتم دم گوشم و با عصبانیت گفتم:
- چرا خاموش بودی؟
مامان مثل همیشه با مهربونی گفت:
- می‎‎‎‎‎بینم با این که عشقت رو دیدی بازهم مثل طلبکارها صحبت می‎‎‎‎‎کنی بچه؟
در سالن رو باز کردم و رفتم توی حیاط، همین‎‎‎‎‎طور که داشتم قدم می‎‎‎‎‎‎میزدم با لحن ملایم‎‎‎‎‎تری گفت:
- یکم نگرانت شدم فقط همین.
- تو یه وجب بچه نمی‎‎‎‎‎‎خواد نگران من یکی باشی، تعریف کن ببینم ملیکا رو دیدی؟
با یادآوری ملیکا کلاً بدتر اعصابم بیشتر بهم ریخت و کلافه‎‎‎‎‎‎تر شدم، اماّ هرچی که بود نباید عصبانیتم رو سر مامانم خالی می‎‎‎‎‎کردم، برای همین با همون لحن آرومم گفتم:
- همه‎‎‎‎‎‎چی رو بهش گفتی؟
یکم مکث کرد و گفت:
- از کی تاحالا سوال رو با سوال جواب میدن؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم، سمت راست حیاط یه میز و چندتا صندلی بود، راهم رو کج کردم و رفتم سمت میز و صندلی‎‎‎‎‎ها.
- آره هم‎‎‎‎‎دیگه رو دیدیم.
یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎هارو عقب کشیدم و نشستم، مامان با لحنی که همیشه‎‎‎‎‎ی خدا آروم بود گفت:
- همه چی رو مو به مو بهش گفتم، باور کن پسرم بر خلاف اون چیزی که بهت قول داده بودم، خیلی دلم برای وطنم و همون شخص که تو بهتر از من می‎‎‎‎‎‎دونی تنگ شده.
دلم برای این همه زجری که مادرم طی این چندسال کشیده بود به درد اومد، من چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر احمق و خودخواه بودم که نزاشتم این همه مدت مادرم طعم زندگی رو بچشه، اماّ الان عوض شدم و تمام تلاشم رو برای خوش‎‎‎‎‎بختیش می‎‎‎‎‎‎‎کنم؛ با شیطنت گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎دونستی فردا قراره باهاش بریم پیک‎‎‎‎‎‎‎‎نیک؟
مامان خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- فکر کردم ازش خوشت نمیاد!
- خوب میگی چیکار کنم مامان، قراره دیر یا زود بهش عادت کنم، مگه غیر از اینه؟
- هی پسر دیگه کارم به کجا رسیده تو بچه سر به سر من می‎‎‎‎‎‎‎ذاری.
با دلتنگی گفتم:
- کی قراره برگردی ایران؟
- سه روزدیگه، البته خیلی کارها دارم که باید اینجا قبل از اومدن انجام بدم، می‎‎‎‎‎‎دونی دیگه.
- دلم واست تنگ شده مامان.
- منم دلم تنگ شده پسرم، مطمئن باش تمام این روزهای سخت تموم میشن، باهم یه زندگی جدید و نو شروع می‎‎‎‎‎کنیم.
زندگی جدید، مگه میشه، حال ملیکای من خوب نیست،آهی کشیدم و با افسوس گفتم:
- مامان حال ملیکا اصلاً خوب نیست، دکترا جوابش کردن وای مامان الاهی واسش بمیرم، نمی‎‎‎‎‎دونی چه دردی می‎‎‎‎‎‎کشه.
- می‎‎‎‎‎دونم پسرم، اینجا هم که اومد اصلاً حالش خوب نبود، من یه چندجایی رو تحقیق کردم، بهترین متخصص های قلب و عروق هستن، آدرس و همه مشخصات‎‎‎‎‎‎شون رو هم در آوردم، باهاشون صحبت کردم گفتن که توی اولین فرصت به ایران میان و ملیکا رو می‎‎‎‎‎تونیم ببریم مطب پیش‎‎‎‎‎شون.
بغض مزاحمی توی گلوم نشست، اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست ملیکا رو توی این اوضاح ببینم و همین بیشتر منو آزار می‎‎‎‎‎‎داد که باید با دستای خودم اون رو به دکترها می‎‎‎‎‎‎‎سپردم، با صدایی که به زور سعی کردم نلرزه گفتم:
- خیلی واسش نگرانم، امیدوارم همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی خوب پیش بره، چون اصلاً طاقت درد کشیدن شو ندارم.
مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه با عجله گفت:
- راستی شهاب، یه چیز مهمی هست که باید بهت بگم.
- چیه مامان؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- توی این چندماه گذشته که اتفاقات سختی برای تو و الکس افتاد، با خودم گفتم حالا که شما دونفر سرگرم پیدا کردن ملیکا و درگیر کارهایه دیگه هستین بهتره چندتا جاسوس توی دم‎‎‎‎‎‎‎‎‎دستگاه هردوی شما بفرستم تا مطمئن بشم کارها طبق برنامه پیش میره.
مکثی کرد که با عجله گفتم:
- وا مامان بگو دیگه، جون به لبم کردی.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- یه پلیس مخفی توی آدم‎‎‎‎‎های الکس هستش، اون جوری هم که من فهمیدم کم مونده تا همه‎‎‎‎‎تون رو گیر بندازه و فقط دنبال چندتا مدارک اصلی می‎‎‎‎‎‎گیرده.
یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، ذهنم رفت پیش فاطیما، از اون‎‎‎‎‎‎جایی که می‎‎‎‎‎دونم دختر خالش میشه و چندین ساله که باهم کار می‎‎‎‎‎کنن، مدارک زیادی هم دم دستش داره و تا الان اگر می‎‎‎‎‎‎خواست می‎‎‎‎‎تونست اون رو به پلیس لو بده و بهش خیانت کنه.
- نفهمیدی اسم و رسمش چیه؟
- این‎‎‎‎‎طور که من فهمیدم خیلی این ماموریت واسشون مهمه و تمام تلاش‎‎‎‎‎شون رو دارن می‎‎‎‎‎کنن که لو نره.
خوب پس باید بگم کارمون یکم پیچیده شد.
- اماّ اینو تونستم بفهمم که اون یک زنه.
با شنیدن حرفی که مامانم زد ناخودآگاه ذهنم بیشتر از قبل درگیر فاطیما شد، فکرم رو به زبون آوردم و گفتم:
- مامان این دختر خاله‎‎‎‎‎ی الکس پلیسه و چندسالی هست گندکاری های الکس رو توی آگاهی پاک می‎‎‎‎‎کنه، فکر نمی‎‎‎‎‎کنم اون باشه ولی باز تو یه تحقیق درموردش بکن.
- باشه پسرم، من یکم سرم شلوغه برم به کارها برسم، خبری شد باز باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎گیرم.
- ممنونم مامان، مواظب خودت باش.
- توهم عزیزم مواظب خودت باش.
- خداحافظ.
- خدانگه‎‎‎‎‎‎‎دار.
گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی میز، باز سردردهام به سراغم اومده بودن و داشتن طاقتم رو تموم می‎‎‎‎‎کردن؛ اگر هر زمانه دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود از این‎‎‎‎‎که الکس قراره گیر پلیس بیافته خوش‎‎‎‎‎حال می‎‎‎‎‎شدم و خودمم به روند این موضوع کمک می‎‎‎‎‎کردم، اماّ الان خیلی فرق می‏‎‎‎‎‎‎کنه پای زندگی ملیکا وسطه و اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که ناراحت بشه، باید ذهنم رو به کار می‎‎‎‎‎‎نداختم ولی قبلش باید با الکس صحبت کنم و ازش درمورد آدم‎‎‎‎‎های که باهاش کار می‎‎‎‎‎‎‎کنن بپرسم، با صدای مسیج گوشیم از فکر بیرون اومدم، گوشی رو برداشتم پیام از طرف پارسیا بود، سریع پیام رو باز کرد.
( سلام داداش، باید بگم که این بردیا که گفتی درموردش تحقیق کن زندگیش از اونی که فکر می‎‎‎‎‎کنی پیچیده تر هستش، پشت گوشی نمیشه صحبت کنیم فردا بیا دفتر.)

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اوه آقا کمال سعادت پس باید بگم که فاتحه‎‎‎‎‎‎‎ت خونده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست، از روی صندلی بلند شدم و گوشی مو گذاشتم توی جیب شلوارم، رفتم به سمت خونه، در سالن اصلی رو باز کردم اومدم که برم داخل، سمت راست سرم چنان تیری کشید که برای چند لحظه نفسم بند اومد، دیدم تار شد، با دستم سرم رو مساژ دادم که متوجه شدم ملیکا کنارم ایستاده و داره نگاهم می‎‎‎‎‎‎کنه، چندباری پلک زدم تا دیدم بهتر بشه، به صورت ملیکا نگاه کردم که اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎هاش جمع شده بود، لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و با صدایه ضعیفی گفتم:
- من خوبم عزیزم، چیزی نیست فقط یکم سرم گیج رفت.
اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎ی چشمش چکید و قدم قدم عقب رفت، دستم رو آوردم بالا که دستش رو بگیرم که یه‎‎‎‎‎دفعه ناپدید شد؛ دستگیره در رو گرفتم تا از افتادم رو زمین جلوگیری کنم، مات و مهوت به جای خالیه ملیکا نگاه کردم، لعنتی من قرص‎‎‎‎‎‎هامو سر وقت می‎‎‎‎‎‎خورم ولی باز هر روز دارم بدتر میشم، خودم رو جمع و جور کردم باید برم به سالن اصلی ممکنه ملیکا اومده باشه و سراغم رو بگیره؛ صدای الکس توجه‎‎‎‎‎‎‎ مو جلو کرد، سرم رو بالا گرفتم و به قامتش که داشت به طرفم می‏‎‎‎‎‎‎اومد نگاه انداختم.
- پسر تو این‎‎‎‎‎جایی؟
سرم رو تکون دادم و دستگیره‎‎‎‎‎‎ی در رو ول کردم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم به سمتش رفتم، فکر کنم متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال بدم شد چون با قدم‎‎‎‎‎های سریع‎‎‎‎‎تر به سمتم اومد و بازوم رو گرفت، با نگرانی‎‎‎‎‎ای که از الکس بعید بود پرسید.
- حالت خوبه؟
ضعیف و بی‎‎‎‎‎‎جون گفتم:
- بخوام راستش رو بگم، نه خوب نیستم با این‎‎‎‎‎که ملیکا رو پیدا کردیم و پیشمه باز همون حالت‎‎‎‎‎‎ها برام تکرار میشن.
الکس بازوم رو گرفته بود و با کمکش داشتم قدم بر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داشتم؛ با تردید و شمرده شمرده گفت:
- باید با دکترت صحبت کنی، ممکنه حالت بدتر بشه.
پوزخندی زدم و با تلخی گفتم:
- اونا بستریم می‎‎‎‎‎کنن.
الکس نگاهش رو ازم دزدید و چیزی نگفت، حرفی برای گفتن نبود، الان موقعی نبود که بخوام برم بیمارستان و اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواست توی تیمارستان بستریم کنن.
به سالن نشیمن که نزدیک شدیم آروم بازوم رو از دست الکس بیرون کشیدم و گفتم:
- ممنون که کمکم کردی، نمی‎‎‎‎‎‎خوام ملیکا منو توی این حال ببینه.
- کاری نکردم، دیر یا زود اگه خودتو درمان نکنی ملیکا متوجه حال وخیمت میشه.
- باشه میرم واسه درمان ولی الان وقتش نیست.
محسن با دیدن مون گفت:
- خوب پسرا شام آماده‎‎‎‎‎ست زود باشید بریم سالن غذا خوری تا ملیکا همه‎‎‎‎‎مون رو نکشته.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام نشست، حق با محسن بود ملیکا از این‎‎‎‎‎‎‎‎که غذایی که درست کرده سرد بشه و کسی منتظرش بذاره متنفره، آنجلا و فاطیما به همراه محسن از روی مبل بلند شدن، الکس رو به جمع گفت:
- پس بهتره عجله کنیم.
***
ملیکا
نگاهی به میز انداختم و لبخندی زدم، باقالی پلو و چلوگوشت، زرشک پلو و مرغ، سالاد اندونزی و سالاد شیرازی و چند مدل نوشیدنی واقعاً همه‎‎‎‎‎‎‎چی عالی شده بودن، با خنده‎‎‎‎‎‎ی آنجلا و فاطیما نگاهم رو از میز گرفتم و به اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها که به همراه پدرم و الکس، شهاب داشتن می‎‎‎‎‎اومدن نگاه کردم، پدرم با خنده گفت:
- به به چه کردی دخترم.
به میز اشاره کردم و رو به همه‎‎‎‎‎شون گفتم:
- بفرمایئد، الانه که از گرسنه‎‎‎‎‎گی همه‎‎‎‎‎شو بخورم و چیزی واسه شما نمونه.
الکس پشت چشمی نازک کرد و با خنده‎‎‎‎‎ای که سعی داشت کنترل کنه گفت:
- چشم خانووم.
یکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎یکی پشت میز نشستن، یکی از صندلی هارو عقب کشیدم و نشستم، نگاهی به شهاب انداختم که رنگ به صورت نداشت، دلم هری ریخت و ضربان قلبم بالا رفت، نگاه خیره‎‎‎‎‎‎مو که به خودش دید لبخندی زد و میز رو دور زد و اومد کنار من روی صندلی نشست؛ دستم رو که روی میز بود گرفت توی دستش و خم شد دستمو بو*سید، زیرلب با مهربونی گفت:
- بابت زحمتی که برای شام کشیدی ممنون.
خدای من این پسر واقعاً یه فرشته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست یا می‎‎‎‎‎‎خواد منو از اینی که هستم لیلی‎‎‎‎‎‎تر بکنه، الکس تک‎‎‎‎‎‎صرفه‎‎‎‎‎ای کرد و با اخم ساختگی رو به شهاب گفت:
- هی پسر جون، از همین اول بگم من از این کارا خوشم نمیاد، دومن کی بهت اجازه داده دست خواهر بنده رو بگیری؟
شهاب خنده‎‎‎‎‎ای کرد و جواب الکس رو نداد، با شیطنت رو به الکس کردم و گفتم:
- عه خان داداش، شما که روشن فکر بودی؟
- الان دیگه نیستم، توهم مراعات کن تا کلاه مون توهم نرفته.
- اوم چشم هرچی شما بگی.
نگاهی به پدرم انداختم که داشت با محبت به من و شهاب نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، پدر اون خوب می‎‎‎‎‎دونست که شهاب از اون دسته پسرا نیست که بخواد از یک دختر تقاضای بیشتری داشته باشه، توی تمام این سال‎‎‎‎‎‎ها که باهاش دوست بودم حتی یک‎‎‎‎‎‎بارم بهم دست درازی نکرد، همین متین بودنش بود که منو عاشق کرد، کسی دیگه حرفی نزد و همه شروع به غذا کشیدن برای خودشون کردن، یکم برای خودم زرشک پلو با مرغ کشیدم و شروع کردم به خوردن، دو لقمه هنوز نخورده بودم که حالت تهوه و معده درد شدیدی گرفتم، بدون این‎‎‎‎‎‎که کسی متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال بدم بشه از غذا خوردن دست کشیدم و یکم برای خودم آب ریختم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

بعد از شام همه‎‎‎‎‎‎‎مون دوباره به سالن برگشتیم، برای این‎‎‎‎‎‎که یکم حرص شهاب رو دربیارم رفتم کنار ملیکا نشستم و دستم رو انداختم دور شونه‎‎‎‎‎‎هاش، شهاب که سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی تاسف برام تکون داد رفت روی مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره نشست، فاطیما رو به ملیکا کرد و با ذوق گفت:
- راستی دختر، فردا قراره بریم پیک‎‎‎‎‎نیک.
ملیکا به من نگاه کرد و با خنده و جوری که باورش نمیشد گفت:
- و توهم قبول کردی الکس؟
محسن با تعجب گفت:
- چرا نخواد که قبول کنه؟
ملیکا نگاهش رو از من گرفت و به محسن نگاه کرد، با انگشت اشاره‎‎‎‎‎ش به من اشاره کرد و ناباورانه گفت
- الکسی که من می‎‎‎‎‎شناسم عمراً توی جای عمومی اونم پارک بخواد که بره پیک‎‎‎‎‎‎نیک.
مادرم لبخند دندون نمایی زد و با غرور گفت:
- من این پیشنهاد رو دادم و الکس اگرم می‎‎‎‎‎خواست جرات مخالفت رو نداشت.
ملیکا با لبخند گفت:
- خوبه واقعاً عالیه.
در همین حین سرخدکتکار جدیدی که استخدام کرده بودم اومد و رو به من گفت:
- چیزی میل ندارید آقا؟
رو به جمع کردم و گفتم:
- شما چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورید؟
مادرم یکم مکث کرد و گفت:
- یه چایی ممنون.
محسن و فاطیما زیرلب گفتن.
- ماهم چایی می‎‎‎‎‎خوریم.
رو به دافنه کردم و سوالی نگاهش کرد.
- ممنون چیزی میل ندارم.
رو کردم به ملیکا که خودش زودتر گفت:
- یه لیوان آب.
خواستم از شهاب بپرسم که از جاش بلند شد و خیلی بی‎‎‎‎‎‎حال گفت:
- ممنون من چیزی میل ندارم، یکم سرم درد می‎‎‎‎‎کنه بهتره برم قرص‎‎‎‎‎‎هام رو بخورم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیر چشمی نگاهی به ملیکا انداختم، اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎هاش جمع شد، آروم از جاش بلند شد و رو به شهاب گفت:
- منم باهات میام
شهاب لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎حالی زد و آروم گفت:
- بیا عزیزم.
ملیکا رفت رو به روی شهاب و دستش رو گرفت، باهم با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم از سالن بیرون رفتن؛ دافنه با لحن نگران گفت:
- میگما الکس، این شهاب اصلاً رنگ به صورت نداره، سر میز شام هم حالش زیاد تعریفی نبود، بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟
آهی کشیدم و گفتم:
- باهاش صحبت کردم و اصلاً به هیچ وجع نمی‎‎‎‎‎‎خواد الان بره بیمارستان، گفتش یکم اوضاع رو به راه بشه بعد میره.
محسن با ناراحتی گفت:
- خیلی به ملیکا وابسته‎‎‎‎‎‎‎ست، امیدوارم بتونه حداقل این چند وقت رو دوام بیاره چون واقعاً همه‎‎‎‎‎مون مخصوصاً ملیکا بهش احتیاج داریم.
خوب راستش بخوام به خودم اعترافی کرده باشم، دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد هیچ بلایی سر شهاب بیاد، نه این که ملیکا بهش وابسته‎‎‎‎‎‎ست چون واقعاً به بودن در کنارش و کار کردن باهاش برام ارزش پیدا کرده، اگه بخوام نگاهی به گذشته بندازم همه‎‎‎‎‎‎مون واقعاً عوض شدیم؛ با یادآوری دافنه نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- دافنه، بهتره یکم باهم صحبت کنیم.
از روی مبل بلند شدم و دوباره رو به جمع کرد و گفتم:
- با اجازه‎‎‎‎‎‎تون، سرساعت دوازده می‎‎‎‎‎‎‎بینم‎‎‎‎‎‎تون مادرم می‎‎‎‎‎دونه کجا قراره هم‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم.
محسن و فاطیما سری به نشونه باشه تکون دادن، منتظر به دافنه نگاه کردم، دافنه هم بلند شد و رو به فاطیما و مادرم گفت:
- شب‎‎‎‎‎‎تون بخیر خانوما.
برگشت و رو به محسن کرد و با لبخند مهربونی گفت:
- شب شماهم بخیر پدر.
با شنیدن کلمه‎‎‎‎‎‎‎ی پدر یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، این‎‎‎‎‎‎جور که معلومه میانه‎‎‎‎‎‎ی خوبی باهم پیدا کردن و این خیلی خوبه، محسن هم در جواب دافنه لبخندی زد و با محبت گفت:
- خوب بخوابی دخترم.
دافنه اومد کنار من ایستاد، سری برای جمع تکون دادم و همراه باهم دیگه از سالن رفتیم به سمت پله‎‎‎‎‎‎‎ها؛ در اتاق رو باز کردم و ایستادم تا دافنه اول بره داخل اتاق، زیرلب تشکری کرد و به داخل اتاق رفت، پشت سرش به اتاق رفتم و در رو آروم بستم، به تخت اشاره کردم و با لحن ملایمی گفتم:
- بشین، می‎‎‎‎‎خواستم باهات صحبت کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دافنه با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم به سمت تخت رفت و گوشه‎‎‎‎‎‎‎یه تخت نشست، با ملایمت گفت:
- چیزی شده الکس؟
صندلیه راحتی که گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اتاق بود رو برداشتم و گذاشتمش روبه‎‎‎‎‎‎روی دافنه و نشستم روش، دست‎‎‎‎‎‎‎های دافنه رو گرفتم توی دست‎‎‎‎‎‎هام و نوازش کردم، دافنه لبخندی زد و اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش جمع شد، با صدایی لرزون گفت:
- من لیاقت این محبت‎‎‎‎‎‎هاتو ندارم الکس.
لبخند غمگینی زدم و سرم رو انداختم پایئن، من این دختر رو چندسال توی یک خونه زندانی کردم، حق زندگی و خوشی رو ازش گرفتم، فقط چون شهاب رو به من ترجیح داده بود، اماّ الان نمی‎‎‎‎‎خوام مثل گذشته مجبورش کنم و دوست دارم بهش حق انتخاب و یک زندگیه دوباره بدم، سرم رو گرفتم بالا و با مهربونی گفتم:
- دافنه، من نمی‎‎‎‎‎‎خوام بدون هیچ رضایت خودت مجبور به ازدواجت کنم و اگر حتی یک درصد دلت با من نیست لازم نیست بترسی یا این‎‎‎‎‎‎‎‎که خجالت بکشی.
دافنه خواست حرفی بزنه که نذاشتم و دوباره گفتم:
- خواستم اینو بدونی اگرهم جوابت منفیه، من به شخصه خودم پشتت هستم و از هر لحاظی حمایتت می‎‎‎‎‎کنم، از لحاظ مالی تا وقتی که نفس می‎‎‎‎‎‎‎کشم ساپورتت می‎‎‎‎‎‎کنم.
نگاهش پر از غم و پشیمونی بود، قطره‎‎‎‎‎ی اشکی از چشمش روی گونه‎‎‎‎‎‎‎ش چکید، دستم رو بردم بالا و با دستم اشک‎‎‎‎‎‎شو پاک کردم، صورتش رو آروم نوازش کردم و گفتم:
- لازم نیست همین امشب جواب بدی.
دافنه پرید وسط حرفم و گفت:
- ببین الکس بزار یه چیزی رو قبل از هر چیزی بهت بگم، من اون‎‎‎‎‎قدری وقت داشتم که بخوام فکر کنم و تصمیم بگیرم و این رو بدون خیلی وقته تصمیم مو گرفتم، دومن تو هیچ وقت من رو اذیت نکردی حتی با این که بهت خیانت کردم، من تصمیمم مشخصه الکس.
مکث کرد و مصمم به چشم‎‎‎‎‎‎‎هام نگاه کرد که دلم هری ریخت، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم بعد از چندسال احساس کردم قلبم باز داره گرمای عشق رو می‎‎‎‎‎‎چشه، با تردید پرسیدم.
- و این تصمیمت چیه؟
دافنه از روی تخت بلند شد و جلوی پاهام زانو زد و سرش رو گذاشت روی ران‎‎‎‎‎‎های پام، چشم‎‎‎‎‎هاشو بست و با صدایی که از بغض و گریه می‎‎‎‎‎‎لرزید گفت:
- تمام من ماله توهه الکس، خیلی وقته که هم روحم رو و هم قلبم رو بهت باختم.
دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازش کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
شهاب
به چهره‎‎‎‎‎‎‎ی معصوم ملیکا که خوابیده بود نگاه کردم، خدای بزرگ من چه‎‎‎‎‎‎‎‎طوری این همه سال طاقت اوردم و ازش دور موندم وقتی از سالن نشیمن اومدیم تو اتاق ملیکا خودش قرص‎‎‎‎‎‎هایی که باید می‎‎‎‎‎‎‎خوردم رو بهم داد، یکم باهم حرف زدیم که ملیکا همین‎‎‎‎‎‎‎جور که سرش رو روی دستم گذاشته بود خوابش برد؛ سرم رو آروم بردم میان موهاش و عطر خوش‎‎‎‎‎‎‎بوی موهاشو رو عمیق نفس کشیدم، فقط خدا می‎‎‎‎‎‎‎دونه چیا بهم گذشت تا گذشت، به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه نمی‎‎‎‎‎‎‎خواستم حتی ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ای دوباره ازش دور بشم؛ قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی کمال و جاسوس رو که حل کنیم حتماً با الکس صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم، اگه ملیکا هم راظی بشه می‎‎‎‎‎‎خوام باهاش ازدواج کنم، هرچند مراسم قبلی آنچان خوب پیش نرفت و ملیکا دقیقه‎‎‎‎‎‎‎ی آخر زد زیر همه‎‎‎‎‎‎‎چی و ترکم کرد، اماّ خوب حقم بود مگه من نبودم که ترکش کردم و توی این راه کثیف هدایتش کردم، هووف از یادآوری حماقت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که کردم از خودم بدم میاد ولی خوب نباید میشد که شد، الان هم باید تمام گذشته رو جبران کنم و اولین مرحله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش هم درمان ملیکاست، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام کمی گرم شدن که با شنیدن صدای در اتاق به خودم اومدم، آروم دستم رو از زیر سر ملیکا بیرون کشیدم و از روی تخت خیلی آروم بیرون اومدم؛ در اتاق رو باز کردم که با چهره‎‎‎‎‎‎‎ی نه‎‎‎‎‎‎‎چندان عصبیه الکس رو به رو شدم، سوالی نگاهش کردم و گفتم:
- هنوز که دوازده نشده؟
نگاه الکس از من به پشت سرم رفت، صورتم رو کمی مایل به ملیکا کردم و نیم‎‎‎‎‎‎نگاهی انداختم، باز به الکس نگاه کردم و با ملایمت گفتم:
- قرص‎‎‎‎‎‎‎هامو بهم داد، داشتیم صحبت می‎‎‎‎‎‎کردیم که خوابش برد.
الکس با جدیت گفت:
- اینجا نمیشه صحبت کنیم، بریم اتاق من.
زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفتم و از اتاق بیرون اومدم و در رو آروم بستم و بدون هیچ حرفی پشت‎‎‎‎‎‎‎‎سر الکس قدم برداشتم؛ باهم وارد اتاق شدیم منتظر تعارفش نموندم و رفتم سمت نزدیک‎‎‎‎‎‎ترین صندلی و نشستم، الکس هم رفت رو به روی من روی تخت نشست و با جدیت نگاهم کرد، یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم:
- چیزی شده؟
- چرا خواهر من باید شب رو توی اتاقی که تو می‎‎‎‎‎‎خوابی بگذرونه؟
تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم، پس بگو چرا اون‎‎‎‎‎‎‎جوری در اتاق بهم نگاه می‎‎‎‎‎کرد، خدای من الکس چی درمورد من پیش خودش فکر می‎‎‎‎‎‎کرد؟
- ببین الکس من از اون دسته پسرا که فکر می‎‎‎‎‎‎کنی نیستم، این همه‎‎‎‎‎‎سال باهم دوست بودیم و اون‎‎‎‎‎‎قدری نزدیک بودیم که بخوام ازش سواستفاده بکنم ولی چنان عاشقش بودم که نخوام پاهام رو بیشتر از حد خودم دراز کنم.
الکس یکم آروم‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود.
- اون‎‎‎‎‎‎قدری می‎‎‎‎‎‎‎شناسمت که تا الان بلایی سرت نیاوردم و راحت گذاشتم در کنارش بمونی ولی اینم بگم تو یک مردی و یک قریزه‎‎‎‎‎‎‎هایی داری.
نذاشتم بقیه‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه و گفتم:
- محض اطلاعاتت بگم غیر از این موضوع که خودت هم بیشتر از من، من رو می‎‎‎‎‎‎‎شناسی باید بگم موضوعی هست که باید درموردش صحبت کنیم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکس از قبل هم جدی‎‎‎‎‎‎‎‎تر شد و گفت:
- چیزی شده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- چندساعت پیش که رفتم توی حیاط مادرم باهام تماس گرفت، این چندماه که ما درگیر این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎ها بودیم و کلاً از کارهایه اصلی فاصله گرفته بودیم مادرم تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎‎گیره حواسش به اوضاع باشه؛ طی تحقیقاتش فهمیده توی دم‎‎‎‎‎‎‎‎دستگاه تو یک زنی هست که جاسوسه و برای پلیس کار می‎‎‎‎‎‎‎کنه، اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدری هم کارهاشون رو دقیق انجام میدن که هویتش پنهان مونده.
الکس از حرفی که زدم زیاد تعجب نکرد.
- فاطیما هم به یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزهایی شک کرده بود ولی زیاد مطمئن نبود، الان مادر تو هم به این موضوع پی برده پس قضیه از اونی که ما فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنیم بد تره.
- به کسی از افرادت شک نداری؟
الکس پوزخندی زد و گفت:
- معلومه که شک دارم، اونم کسی نیست به غیر از دختر یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎هام که چندماه پیش فهمیدم جاسوس بوده و کشتمش.
یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب گفتم:
- یعنی می‎‎‎‎‎‎‎خوای بگی با این که می‎‎‎‎‎‎‎‎دونستی پدرش جاسوسه، توی حساس‎‎‎‎‎‎‎ترین نقطه‎‎‎‎‎‎‎‎ی محدوده‎‎‎‎‎‎‎ی کاریت نگه‎‎‎‎‎‎‎‎ش داشتی؟
سرش رو برد بین دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش معلوم بود کلافه شده، با جدیت گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎خوای باهاش چی‎‎‎‎‎‎‎‎کار کنی؟
سرش رو آورد بالا، برق ترسناکی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش نشست، حاضرم قسم بخورم به بدترین شکل پریزاد رو از بین میبره.
- قبل از هرکاری باید بفهمیم در چه حد می‎‎‎‎‎‎‎دونه و چه مدارکی رو توی دست‎‎‎‎‎‎‎هاش داره، یا اصلاً شاید تا الان کوچیک‎‎‎‎‎‎‎ترین چیزهم که پیدا کرده تحویل آگاهی داده.
- نمیشه زیاد ریکس کنیم، ببینم این فاطیما تا چه حد می‎‎‎‎‎‎تونه نفوذ کنه؟
مکثی کرد و شمرده شمرده گفت:
- فردا اول وقت بهش می‎‎‎‎‎‎‎گم بره کلانتری، اون‎‎‎‎‎‎‎جا چندتایی آشنا داره.
- راستی این پریزاد که گفتی الان کجاست دقیقاً؟
با شنیدن حرفی که زدم عصبانی گوشی‎‎‎‎‎‎شو از توی جیب شلوارش درآورد و همون‎‎‎‎‎‎جور که توی گوشی داشت دنبال شماره می‎‎‎‎‎‎گشت گفت:
- پیش یکی از افراد ساده‎‎‎‎‎‎‎لوحم.
گوشی دم گوشش گذاشت، بعد از گذشت چندثانیه با جدیت گفت:
- الو کجایی پسر؟
- هنوز ایرانی درسته؟
- قبل از رفتن حتماً هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم یه ماموریت قاچاق دارم واست.
- باشه پس فردا تنها بیا عمارت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- باشه خداحافظ.
گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو قطع کرد که با شیطونی گفتم:
- خیلی بلایی تو پسر، از عمد بهش گفتی حمل قاچاق که دختره‎‎‎‎‎‎رو گمراه کنی؟
الکس نیشخندی زد و بابدجنسی گفت:
- تو هنوز منو نمی‎‎‎‎‎‎شناسی بچه.
- به این طرفی که زنگ زدی چه‎‎‎‎‎‎قدر اعتماد داری، از کجا معلوم همین هم تو زرد از آب در نیاد؟
- اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدری بهش اعتماد دارم که چشم بسته جونم رو می‎‎‎‎‎‎‎دم دستش.
- که این‎‎‎‎‎‎‎طور!
الکس که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
- راستی می‎‎‎‎‎‎‎خواهید چی‎‎‎‎‎‎کار کنید؟
- چی رو چی‎‎‎‎‎‎‎کار کنیم؟
الکس پوفی کرد و با لحن عصبی‎‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- این‎‎‎‎‎‎‎جور نمیشه ادامه داد، هرروز پیش هم باشید در کنار هم برید بیاید، به چشم عاشقی همو نگاه کنید.
فهمیدم الکس می‎‎‎‎‎‎‎خواست چی بگه برای همین نذاشتم ادامه بده و گفتم:
- باور کن من خودمم همین فکرو دارم، فردا با ملیکا صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم.
الکس یکم برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه دو به شک بود، یکم مکث کرد و گفت:
- اگه قبول نکنه باهات ازدواج کنه چی؟
با شنیدن حرفی که الکس زد دلم هری ریخت، با دست‎‎‎‎‎‎پاچگی گفتم:
- الکس ببینم تو می‎‎‎‎‎‎‎فهمی چی داری میگی؟
الکس شونه‎‎‎‎‎‎‎‎ای بالا انداخت و خونسرد گفت:
- تصمیم با خود ملیکاست، باور کن من بیشتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎‎خوام خوشبختی شو در کنار مردی که دوستش داره ببینم.
از شدت استرس دست‎‎‎‎‎‎‎هام داشتن می‎‎‎‎‎‎لرزیدن، نه امکان نداشت ملیکا این‎‎‎‎‎‎بار دست رد به سینه‎‎‎‎‎‎‎م بزنه، با عجله از روی صندلی بلند شدم و رو به الکس کردم و گفتم:
- هنوز چهل دقیقه مونده تا دوازده بشه، من توی این فاصله میرم با ملیکا صحبت کنم.
الکس هم از روی تخت بلند شد و با تعجب گفت:
- شوخیت گرفته، ملیکا الان خوابه، فردا اول وقت باهاش صحبت کن.
لبخند کم‌‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و گفتم:
- من تا فردا هزاربار می‎‎‎‎‎‎‎میرم و زنده میشم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
ملیکا

با نوازش کسی از خواب بیدار شدم، چشم‎‎‎‎‎‎هام رو که باز کردم با دوتا چشم زیبا و آشنا رو به رو شدم، لبخندی اومد روی لبم و به صورت جذاب شهاب خیره شدم، شهاب که چشم‎‎‎‎‎‎های بازم رو دید با صدایه لرزونی گفت:
- میشه باهم صحبت کنیم؟
با شنیدن صدایه لرزون شهاب کلاً خواب از سرم پرید، سریع بلند شدم و نشستم رو به شهاب با عجله گفتم:
- اتفاقی افتاده عزیزم؟
شهاب یکم جلوتر اومد و دستم رو گرفت توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش، نگاش رو از روی چشم‎‎‎‎‎‎‎هام گرفت و به پایین نگاه کرد، با صدایی که به زور میشد فهمید گفت:
- نه عزیزم چیزی نشده، درمورد خودمون دوتاست، آینده مون.
توی دلم غوغایی به پاشد، ظربان قلبم به پایین ترین حد خودش رفت، اصلاً من الان زنده‎‎‎‎‎‎م؛ من کجام، کی‎‎‎‎‎‎‎ام، گیج و منتظر به شهاب نگاه کردم که با تته پته گفت:
- با من ازدواج می‎‎‎‎‎‎کنی؟
دهنم مثل ماهی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که از آب بیرون اومده و دنبال ذره‎‎‎‎‎‎ای از هوا می‎‎‎‎‎‎گرده باز و بسته شدن، فقط مات و مهبوت بهش خیره شده بودم، حال زارم رو که دید نزدیک‎‎‎‎‎‎تر اومد و شونه‎‎‎‎‎‎هام رو با دست‎‎‎‎‎‎هاش گرفت، با بغضی که سعی داشت کنترل کنه گفت:
- ملیکا التماست می‎‎‎‎‎‎‎کنم نگو که من رو نمی‎‎‎‎‎‎خوای، نگو که باز می‎‎‎‎‎‎‎خوای ترکم کنی؟
اشک‌‎‎‎‎‎‎‎هام بدون این‎‎‎‎‎‎که اختیاری روشون داشته باشم روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام اومدن، دستم رو بردم بالا و گونه‎‎‎‎‎‎ش رو نوازش کردم، با عشق بهش نگاه کردم و گفتم:
- من برای این مرد چشم‎‎‎‎‎‎آبی جونمم می‎‎‎‎‎‎‎دم، شهاب من حسی که بهت دارم به خاک مادرم قسم می‎‎‎‎‎‎خورم، فراتر از عشقه.
مکثی کردم، شهاب دست‎‎‎‎‎‎‎هاش رو از روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هام برداشت و آروم من رو توی آغوشش کشید، با ملایمت گفتم:
- پیشنهادت رو قبول می‎‎‎‎‎‎کنم آقا شهاب، هیچ نگران نباش قرار نیست سانتی‌متری از کنارت تکون بخورم.
بوسه‎‎‎‎‎‎ای روی موهام زد و زیرلب شعری از مولانا رو زمزمه کرد:
-"جان من و جهان من، روی سپید تو شده‌ست
عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو
از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو.. ."

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
الکس

روی مبل تک‎‎‎‎‎‎‎نفره، که انتهای اتاق قرارداشت نشستم، به اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، زیاد اهل رنگ‎‎‎‎‎‎‎‎های روشن نبودم برای همین بیشتر رنگ و دکراسیون‎‎‎‎‎‎‎های اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عمارت رنگ‎‎‎‎‎‎‎‎های تیره‎‎‎‎‎‎‎ای داشتن؛ این اتاق مخفی بود و فقط برای جلسات مهم بود که می‎‎‎‎‎‎‎اومدم اینجا و فقط افرادی رو به اینجا می‎‎‎‎‎‎‎اوردم که یا از خودم بهشون بیشتر اعتماد داشتم یا این‎‎‎‎‎‎که روز آخر زندگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو قرار بود نفس بکشند، نگاهی به ساعت توی دستم انداختم، هنوز ده‎‎‎‎‎‎‎دقیقه‎‎‎‎‎ای به دوازده مانده بود، مادرم قرار بود فاطیما، شهاب و پدر رو به اینجا همراهی کنه، سمت راست سرم داشت تیر می‎‎‎‎‎‎‎کشید از حماقتی که کردم از خودم واقعاً بی‎‎‎‎‎‎زارم، باید حدس می‎‎‎‎‎‎زدم این دختره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد راه پدرش رو ادامه بده، نباید از اول اجازه‎‎‎‎‎ی زنده موندن شو می‎‎‎‎‎‎‎‎دادم لعنت بهت علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لوح، اماّ اگر اسم من الکسه که می‎‎‎‎‎‎‎دونم چه بلایی سرت بیارم، دقیقاً به همون سرنوشتی که پدرت دچارش شد توهم میشی ولی قبلش باهات کلی کار دارم؛ فقط می‎‎‎‎‎‎مونه احساسات علی‎‎‎‎‎حیدر، لعنت بهت پسر که خاطرت واسم کلی عزیزه دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که هیچ‎‎‎‎‎‎‎جوره قلبت بشکنه، علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر از همه بهتر می‎‎‎‎‎‎دونه که توی قانون‎‎‎‎‎‎‎‎های من خیانت چه حکمی داره و تنها مسئله‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست که اصلاً و به هیچ‎‎‎‎‎‎‎وجه بخشش ندارم.
در مخفیه اتاق با صدای آرومی باز شد، مادرم به همراه فاطیما، شهاب و در آخر پدرم وارد اتاق شدند و بدون هیچ حرفی هرکدوم‎‎‎‎‎‎‎شون اومدن سمت مبل و نشستند، شهاب با لحنی خسته و کمی بی‎‎‎‎‎‎‎حال گفت:
- من درمورد کمال به یکی از آشناهام سپردم که تحقیق کنه، همون جور که خودمم حدس زده بودم چیزهایی جالبی درمورد گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش وجود داره.
مکثی کرد که گفتم:
- خوب؟
- گفت پشت گوشی نمیشه صحبت کرد، فردا میرم محل کارش و باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم.
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و به فاطیما نگاه کردم و گفتم:
- تونستی با داخلی‏‎‎‎‎‎‎‎ها ارتباط بگیری؟
فاطیما لبخند جسوری زد و بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت:
- معلومه که تونستم اماّ شرایط خیلی بحرانی‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست و باید خیلی خیلی حواسمون جمع باشه.
خواستم حرف بزنم که مادرم زودتر گفت:
- من چندتا از سیستم‎‎‎‎‎‎‎‎های آگاهی و کلانتری‎‎‎‎‎‎‎هارو هک کردم، فعلاً مدرکی یا چیزی قابل توجهی رو تحویل نداده اماّ نباید زیاد هم امیدوار باشیم، امکانش هست که مدارک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو توی سیستم ثبت نکرده باشند و به صورت کتبی باشه.
حرف آخر مامانم خیلی منطقی بود، پدر با لحنی بغض‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفت:
- من بیشتر نگران حال ملیکام هستم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یادآوری حال وخیم ملیکا بیشتر کلافه و عصبی شدم، از همه بیشتر حالم از خودم بهم می‎‎‎‎‎‎‎خورد که همچین موضوعی رو سرسری گرفته بودم و رسیدگیه کاملی روی حال ملیکا نداشتم، نگاهی به شهاب انداختم با شنیدن حرفی که پدر زد رنگ از صورتش پرید، دست راستش که روی دسته‎‎‎‎‎‎‎‎ی مبل بود کمی شروع به لرزیدن کرد، بالحنی پر از غم رو به پدر کرد و با صدای لرزونی گفت:
- شده قلب خودم رو از توی سینه‎‎‎‎‎‎‎م می‎‎‎‎‎‎کشم بیرون، نمی‎‎‎‎‎‎زارم بلایی سر ملیکا بیاد.
مادرم تک سرفه‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با دودلی گفت:
- میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟
اشکی بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اختیار از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشم شهاب چکید، با بغضی پر از غم و درد گفت:
- حتی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوام به همچین حدس‎‎‎‎‎‎‎هایی فکر کنم.
نفس نمی‎‎‎‎‎‎کشیدم، برام سخت بود به تاوان کاری که خودم باعث شدم فکر کنم، لعنت به من اگر همون موقعه که دکترا گفتن که قلب ملیکا مشکل داره فکری به حال درمانش می‎‎‎‎‎‎کردم و آنقدر راحت ازش گذر نمی‎‎‎‎‎‎کردم الان به فکر این‎‎‎‎‎‎که هرلحظه امکان داره از دستش بدم رو نمی‎‎‎‎‎‎کردم، سر دردم هرلحظه داشت بدتر می‎‎‎‎‎‎‎شد، با درمانده‎‎‎‎‎‎‎گی رو به مادرم گفتم:
- فردا به تمام آشناهایی که داری بسپر، باید تا خیلی دیرتر نشده یک قلب برای ملیکا پیدا کنیم.
مادرم سرش رو به عنوان باشه تکون داد، پدر با بغض گفت:
- قبلش آزمایش‎‎‎‎‎‎‎های مربوط بهش رو انجام بدیم، باید بفهمیم اوضاع در چه حد هست؟
آهی کشیدم و گفتم:
- حق با محسنه.
مکثی کردم و رو به شهاب گفتم:
- فردا تو اولین وقت برو پیش آشنایی که داری و درمورد کمال همه چیز رو جمع و جور کن.
رو به فاطیما گفتم:
- توهم برو یک سر آگاهی ببین چی دستگیرت میشه.
رو به مادرم کردم و گفتم:
- تو با ملیکا برین بیمارستان، آزمایش و اکو رو انجام بدین، من و محسن هم قضیه‎‎‎‎‎‎ی این دختره پریزاد رو تموم می‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم.
فاطیما، مادرم و پدر سری تکون دادند، شهاب یکم مکث کرد و با من‎‎‎‎‎‎‎من گفت:
- سه روز دیگه مادرم داره میاد ایران، من همین دو سه روز رو بیشتر مهمان شما نیستم.
به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدر نگاهی انداختم، با شنیدن حرفی که شهاب زد رنگ از صورتش پرید، حاضرم قسم بخورم مردمک چشم‎‎‎‎‎‎هاش گشاد شدن، با بهت گفت:
- رز داره به ایران میاد؟
شهاب سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
- آره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...