Melikadanayii 27 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل علی آروم لای پلکهاشو باز کرد، من رو که دید سریع نشست و با عجله گفت: - چی شده مارانا اتفاقی افتاده؟ پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم: - آره. علی از روی تخت بلند شد خواست بیاد سمتم اسلحه رو گرفتم طرفش، با چشمهای پرتعجب گفت: - مارانا داری چیکار میکنی؟ عاجز شده بودم، قلبم با تمام وجود فریاد میزد، نه اینکارو نکن، اماّ گوشهام کر شده بودند. - هیچی دارم میفرستمت اون دنیا. - مارانا نه، نه! نذاشتم دیگه حرف بزنه، شاید این خودم بودم که نمیخواستم با شنیدن صداش تسلیم بشم، ماشه رو فشار دادم، صدای بدی توی فضای اتاق پیچید، چشمهام رو چند ثانیه بستم، با اکراره به جنازه پر خونه علی نگاه کردم. اسلحه رو گذاشتم میون دستهای علی و از اتاق زدم بیرون. بغض بدی توی گلوم نشست، منطقم میگه کار خوبی انجام دادی، قلبم میگه نباید این بلا رو سر علی میآوردی، نمیدونم عقلم دیگه نمیکشه، کاشکی هیچ کدوم از این اتفاقها نمیافتاد؛ ولی این فقط در حد همون آرزو میمونه چون در گذشته اتفاقهایی افتاد، که نباید میافتاد؛ و الان این شد نتیجه. گوشیمو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم. - مارانا زود بیا جلوی عمارتم. از خونه خیلی زود و با عجله رفتم بیرون، هر نگهبانی یک گوشه پر از خون افتاده بود! برگشتم به خونه علی نگاه کردم. نگاهم رو گرفتم و از در حیاط زدم بیرون. ماشین منصور یکم اونورتر پارک بود، زود رفتم سمتش و نشستم منصور هم زود حرکت کرد. دستکشهای نامرئی رو از دستم در آوردم و انداختم پشت ماشین رو کردم سمت منصور گفتم: - منصور این دستکشها رو یک جای مطمئن بنداز دور. منصور سری تکون داد. یک چیزی یادم اومد، خونه علی اصلاً چندتایی دوربین داشت، رو به منصور گفتم: - داخل خونه چندتایی دوربین بود. منصور با اطمینان گفت: - از قبل خود آقا این قضیه رو حل کرد، تمام دوربینها هک شدند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم، بعد از نیم ساعت جلوی خونه الکس رسیدیم، منصور دوتا بوق زد و نگهبانها در رو باز کردن. از ماشین اومدم پایین و وارد خونه شدم، الکس توی نشیمن بود، روی مبل تک نفرهش که رو به روی شومینه خاموشش بود نشسته بود. رفتم سمتش و پشت سرش ایستادم. - کار بعدی رو شروع میکنیم. - از کی؟ - همین الان. با تعجب گفتم: - چی همین الان؟ الکس با خونسردی گفت: - بله همین الان. پوفی کردم و با کلافگی گفتم: - اما الکس من خستهم بذار یکم حداقل استراحت کنم! الکس یکم عصبانی شد گفت: - به نظر تو الان موقع استراحت کردن هست هان؟ - خب باشه اَه. - زود با منصور برو، همه چی رو برات توضیح میده، امشب باید شهاب رو به خودت نزدیک کنی. خدای من نه، حداقل امشب رو نمیتونم وجود شهاب رو در کنارم احساس کنم، جرات اینکه مخالفتی کنم رو هم نداشتم، سری تکون دادم و از خونه رفتم بیرون. گوشیمو برداشتم و به منصور زنگ زدم، یک بوق خورد که سریع جواب داد. - بله خانوم؟ - زود بیا جلوی خونه الکس. ادامه حرفش رو نشنیدم و گوشی رو قطع کردم. اعصابم بدجور خورد شده، چند تا نفس عمیق کشیدم تا مسلط بشم. گوشیم زنگ خورد منصور بود. - جلوی در خونه هستم. گوشی رو قطع کردم و زود از حیاط رفتم بیرون. ماشین منصور جلوی در بود، در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. - الکس گفت باید مسئلهای رو توضیح بدی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل - بله خانوم الان براتون توضیح میدم. *** وارد همون هتل شدم، کارت رو وارد کردم و در با صدای تیک باز شد، با منصور رفتیم داخل. کیفم رو پرت کردم، روی تخت و شالم رو از سرم در آوردم. رو کردم سمت منصور گفتم: - چیه چی رو نگاه میکنی، بیا بزن دیگه! با نگرانی نگاهی بهم انداخت و با شرمندگی گفت: - خانوم واقعاً معذرت میخوام، من دلم نمیخواد اینکارو انجام بدم. - اشکال نداره، بزن. منصور اومد سمت من و یک سیلی محکم زد توی گوشم، جوری که گونهم بیحس شد، تا کی قرار بود اینجوری پیش بره رو فقط خدا میدونه، چاقو از توی جیبش در آورد و یکم مچ دستم رو زخمی کرد اخمهام از دردش تو هم رفت لبهام رو گاز گرفتم تا صدام در نیاد، منصور باز یه سیلی دیگه اون طرف گوشم زد، موهام رو باز کرد و بهم ریخت، بعد کمربندشو در اورد، با سگک کمربند چند بار محکم زد توی مچ دستم و بازوهام، از فشار درد زیاد نفسم بالا نمیاومد، تکتک سلولهای بدنم داشتن زجر میکشیدند، جوری که حس کردم هر لحظه ممکنه همینجا وسط اتاق هتل بمیرم،از درد چشمهام رو بهم فشار دادم، منصور که متوجه حاله بدم شد؛ دست از زدن من برداشت و نشست رو به روم و با مهربانی گفت: - حالت خوبه؟ ببخشید من نمیخواستم! پریدم وسط حرفش و گفتم: - نه اشکال نداره. منصور: خوب الان شما از تلفن هتل زنگ بزنید به آقا شهاب. همون کاری که منصور گفت رو انجام دادم. یک بوق، دو بوق، سه بوق... . دیگه داشتم ناامید میشدم، قطع میکردم که صدای خوابآلود شهاب، پیچید پشت گوشی. - الو بفرمائید؟ حالم واقعاً خراب بود، خون زیادی از دستم رفته بود، با بیحالی گفتم: - شهاب! شهاب صداش جدی شد و با ترس و نگرانی گفت: - ملیکا تویی؟ - شهاب کمکم کن! شهاب انگار که کمی حول شده بود با ترس و نگرانی گفت؟ - کجایی، چه بلایی سرت اومده؟ خواستم جوابش رو بدم که چشمهام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. صدای داد و بیداد کسی رو بالا سرم حس کردم! توان باز کردن چشمهام رو نداشتم. کمی فکر کردم تا بفهمم اینجا چه خبره. الکس، منصور، کتکهای منصور، تماس من با شهاب و در آخر بیهوشی من! تمرکز کردم تا صداها رو بشنوم، صدای شهاب بود که داشت فریاد میزد! - یعنی چی نمیفهمم، یا نه بهتر بگم، باور نمیکنم کسی که وارد اتاق شده رو هیچکس ندیده و هیچ دوربینی چهرهش ظبط نکرده. چشمهام رو به سختی باز کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل شهاب پشتش به من بود و داشت با تلفن صحبت میکرد، اطراف رو که نگاه کردم دیدم توی همون اتاق چهار سال پیش بودم! بازم خاطرات چهارسال پیش هجوم آوردن توی ذهنم. *** چهار سال قبل شهاب با خنده اومد سمتم و بغلم کرد. با حرص کوبیدم به سینهش گفتم: - خیلی بدجنسی شهاب! - خوب چیکار کنم، دوست دارم. - نه من بیشتر دوستت دارم. - ملیکا؟ - جانم؟ - اون ماشین هارو میبینی، توی پیست مسابقه؟ - خوب؟ - بعد یک دفعه دور خودشون میچرخن، اون جوری دورت بگردم. با عشق نگاهش کردم و لپشو بوسیدم. *** زمان حال با یادآوری خاطرات چهارسال پیش، یار همیشه وفادارم توی گلوم نشست، غم مثل پیچکی دور قفسهی سینهم پیچید، شهاب برگشت و چشمهای باز منو رو دید و با عصبانیت گوشی رو قطع کرد. رو کرد سمت من و گفت: - کی این بلا رو سرت آورد هان؟ با صدایی که از ته چاه در میاومد با سختی گفتم: - صورتشون رو پوشونده بودن! شهاب دستهاش مشت شد، حاضرم قسم بخورم حالهای از اشک دور چشمهاش جمع شده بودند، فریاد کشید و گفت: - یعنی چی، صورتشون پوشونده بودن ها؟ از دیدن چهرهی نگران و عصبی شهاب حالم بیشتر از قبل بد شد، با بغض گفتم: - شهاب سر من داد نزن، پشیمونم نکن که به تو زنگ زدم، اه! شهاب یکم از عصبانیتش خوابید و با لحن آرومتر گفت: - خب نزدیک بود جونت رو از دست بدی، فهمیدی اگه یکم دیرتر میرسیدم؛ معلوم نبود چه بلایی سرت میاومد؟ با قدردانی گفتم: - ممنونم که اومدی. - خواهش میکنم. شهاب اومد نزدیکم روی تخت نشست و با مهربونی نگاهم کرد، بازم مثل قدیم، مثل همون موقعهایی که دلم رو زیر و رو میکرد، لعنت به من که هر بار به خودم لعنت میفرستم که با نگاه شهاب این دل بیصاحبم نتپه، ولی مگه دست منه؟ نفهمیدم چقدر به هم نگاه کردیم که چشمهام سنگین شد و دوباره به خواب عمیقی فرو رفتم. با نوازشهای کسی چشمهام باز کردم، شهاب بالا سرم نشسته بود تا چشمهای باز من رو دید، لبخندی نشست کنج لبهاش و گفت: - بالاخره بیدار شدی، خانوم خوشخواب؟ با بیحالی لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم. - شهاب میشه کمکم کنی؟ میخوام بنشینم. شهاب لبخندی زد و کتفمو گرفت و بلندم کرد؛ زیر لب تشکری کردم. چند تقه به در خورد. - بفرمائید. در باز شد و خدمتکاری با یک سینی وارد اتاق شد، شهاب بلند شد و سینی رو از خدمتکار گرفت و اومد سمت من. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل نگاه به محتوای سینی انداختم، یک بشقاب سوپ قارچ بود، لبخند غمگینی اومد روی لبم، پس شهاب هنوز یادش بود که من سوپ قارچ دوست دارم. رو کردم سمت شهاب و با لجبازی گفتم: - من میل ندارم. شهاب اخمی کرد و گفت: - باید بخوری، تا تقویت بشی! اومدم قاشق رو بردارم که شهاب زودتر برداشت و داخل سوپها کرد و آورد سمت لبهام. دهنم رو باز کردم و خوردم، بازم این دل دیوونه من لرزید، لعنت به عشق... لعنت به دوست داشتن... لعنت به نامردی و انتقام...! دو سهتا قاشق دیگه هم بهم داد که گفتم: - شهاب ممنونم، دیگه نمیتونم بخورم به خدا! شهاب با کلافگی گفت: - باشه ولی چیزی خواستی، خبرم کن. - باشه، ممنونم. شهاب از روی تخت بلند شد و داشت میرفت سمت در، که صداش زدم. - شهاب؟ شهاب برگشت و من رو نگاه کرد. - گوشی من توی کیفم تو هتل بود بیزحمت میگی برام بیارن؟ - اتفاقاً با خودم آوردم، میدم دست خدمتکار برات بیاره. این حرف رو زد و از اتاق رفت بیرون. هه پس رفتی گوشی من رو چک کردی، خخ! پیش خودت چی فکر کردی، فکر کردی من گاف میدم؟ منتظر نشستم، تا گوشیم رو برام بیارن. چند تقه به در خورد و در باز شد. خدمتکار جونی وارد اتاق شد. بدون تشکر گوشی رو ازش گرفتم. - چیزی لازم ندارید خانوم؟ - نه، میتونی بری. زیر لب چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون. صد درصد شهاب تماسها و پیامکها رو چک میکرد! پس زنگ زدن و پیامک دادن فعلاً ممنوع. گوشیم رو خاموش کردم گذاشتم زیر بالشتم. چشمهام رو بستم تا فکرهام رو جمعجور کنم. اول از همه عشق و عاشقی رو باید میذاشتم کنار، من برای انتقام اومدم اینجا، اماّ قلبم با این حرفی که زدم زیاد موافق نبود، آهی کشیدم و زیر لب آروم گفتم: - از جهان از سرنوشت، از زندگانی خستهام؛ ناتوان ، ناتوانم از هر توانی خستهام؛ کاش میشد باز گردد، روزگار کودکی، پیر گشتم در جوانی، از جوانی خستهام. نفهمیدم کی خوابم برد! سنگینی چیزی رو روی دستم احساس کردم. چشمهام رو باز کردم، داشتم خمیازه میکشیدم که با چیزی که روی دستم بود، خمیازم نصفه موند! شهاب روی صندلی نشسته بود و سرش رو گذاشته بود روی دستم، چند بار آروم صداش زدم، که جواب نداد، فکر کنم خوابه؟ اه گند بزنن به این زندگی من، دلم نیومد بیدارش کنم. اومدم باز چشمهام رو ببندم و بخوابم هرکار کردم خوابم نبرد. به موهای مشکی شهاب نگاه کردم، چه قدر الان دلم میخواست دست بکنم توی موهاش ولی عقلم میگه خفه شو، خدایا میشه، همه چی برگرده به عقب؛ نه انتقامی وجود داشته باشه، نه چیزی، کاشکی زمان برگرده به عقب! دقیقاً برگرده به ۳۵ سال پیش، همون موقعی که تمام این جریانها به وجود اومد، همون زمانی که ریشه این انتقام تلخ به وجود اومد... . لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل باز هم افکارم به گذشته فرو رفت... . *** چهار سال قبل رو کردم با گریه به شهاب گفتم: - چی شهاب، تو دیوونه شدی؛ بابای من همچین کاری رو نمیکنه! شهاب با عصبانیت برگشت سمتم و توی صورتم فریاد زد. - آره من دیوونه شدم اون بابای بیشرف تو زد بابای من رو کشت، میدونی چرا هان میدونی؟ سرم رو به منفی تکون دادم، که شهاب باز داد زد. - چون اون بابای بیهمه چیز تو، عاشق مادر من بوده، بعد مامان من اون رو دوست نداشته؛ عاشق بابای من بوده، این جریان رو که بابات فهمید با بیرحمی بابای من رو کشت. با شوک داشتم به شهاب نگاه میکردم! باورم نمیشد بابای من قاتل باشه، توی فکر بودم، که شهاب موهام رو کشید و داد زد. - یک چیز دیگه ملیکا خانوم. منتظر نگاهش کردم که گفت: - فکر کردی، چرا من به تو نزدیک شدم هان؟ با تعجب و حیرت گفتم: - چرا؟ شهاب پوزخندی زد و گفت: - چون میخواستم تک دختره یکییکدونه یه اون بابای بیشرف تو نابود کنم، حالا میدونی اون دختر کیه؟ با بهت داشتم نگاهش میکردم که باز گفت: - خوب معلومه، تو هه چیفکردی م، ها فکردی من تو رو دوست دارم یا میخوامت؟ چیزی نفهمیدم، چشمهام سیاهی رفت. *** زمان حال باز این سردرد لعنتی اومد سراغم، قلبم اخیراً از درد نفسم رو بند میاره، قدمقدم رفتم سمت تاپ وسط حیاط، به یاد گذشتهها و نشستم روش، سرم روی طنابش گذاشتم، چشمهام رو روی هم گذاشتم، دستهای کسی رو پشتم احساس کردم، پشت کمرم از داغ بودن دستها مور مور شد، برگشتم شهاب رو دیدم، آروم هلم داد،روم رو ازش گرفتم و طناب رو گرفتم، لبخندی بیاختیار اومد روی لبم، خوب خوبیش اینه شهاب چهرهم رو نمیبینه، چنددقیقهرو بیخیال انتقام شدم و خواستم از این لحظهم لذت ببرم، شهاب هل دادن شو یکم تندتر کرد. شال روی سرم افتاد و موهام روی شونههام پریشون شدند،چشمهام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم، شهاب تاپ رو نگه داشت و اومد رو به روم ایستاد، منتظر نگاهش کردم. - ملیکا تو کسی رو به نام الکس چلپی میشناسی؟ سعی کردم پوزخند نزنم، با لحن ریلکس گفتم: - نه، نمیشناسم! - مطمئنی؟ - آره. شهاب چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید. باز چشمهاش رو باز کرد کلافه بود؛ به چشمهاش نگاه کردم، غم بزرگی رو میشد توی نگاهش دید. - شهاب؟ - بله؟ - چرا مواظب منی؟ شهاب چشمهاش غمگین بود ولی با خونسردی گفت: - چون قراره برام کار کنی. پوزخندی زدم و با لحنی که پر از درد بود گفتم: - اهوم میدونم. از روی تاپ بلند شدم و با کوله باری از غم و افسوس به سمت خونه رفتم، وارد اتاق شدم و در رو محکم به هم کوبیدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، تا به خودم مسلط بشم. نشستم روی تخت با دو دستم شقیقههام رو ماساژ دادم، سرم بدجوری درد میکرد، از اون طرف هم درد قفسهی سینهم امانم رو بریده، چشمهاش، اه، امان از چشمهای شهاب که هربار میبینمش نفسم رو بند میاره، باز با یادآوری بلایی که به سرم آورده اخم هام توهم دیگه رفتن، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت حموم دوش رو باز کردم، با همون لباسهام رفتم زیر دوش. *** از حموم اومدم بیرون، حوله رو دور خودم پیچیدم، یکم لرزم گرفته بود، با بیحالی نشستم روی تخت، تا یکم حالم جا بیاد، که در با صدای بدی باز شد، با تعجب نگاه کردم! شهاب اومد داخل اتاق و در اتاق رو به هم کوبید، با عصبانیت اومد طرفم. یک نگاه به خودم انداختم. با دیدن حوله گفتم: - برو بیرون شهاب، لباسم مناسب نیست. شهاب نگاهی بهم انداخت و رنگ از صورتش پرید، نگاهش چندثانیه لغزید، اماّ خودش رو خیلی سریع جمع و جور کرد و با همون غرور لعنتیه همیشگیش گفت: - باهات کار واجبی دارم. اخم غلیظی کردم و گفتم: - نه خیر، برو بیرون تا لباسهام رو عوض کنم. شهاب نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت: - میرم اتاق کارم، منتظرتم زود بیا. این رو گفت و از اتاق رفت بیرون، بدنم رو زود خشک کردم و لباسهام رو تنم کردم، موهام رو شونه کردم و ریختم دورم، از اتاق زدم بیرون، رفتم سمت اتاق کار شهاب، جرات اینکه نگاه دقیقی به اطراف خونه بندازم رو نداشتم، گوشه به گوشهی این خونه خاطرات خوش و شیرینی بود که در ذهنم تدائی میشد، بدون در زدن رفتم تو و نشستم روی کاناپهای که داخل اتاق بود. شهاب با تعجب و لحنی تلخ گفت: - قدیمها یک در میزدی؟ منم مثل خودش با غرور و طعنهامیز گفتم: - اون برای قدیم بود. از حرص خوردن شهاب لذت میبردم. - خوب میشنوم؟ - میخوام بفرستمت، توی گروه الکس چلپی نفوذ کنی. سعی کردم جلوی قهقهام رو بگیرم و با خونسردی گفتم: - یکم بهم فرصت بده، فکر کنم. منتظر جواب شهاب نموندم از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق خودم، نشستم روی تخت، خوب من که تصمیمم معلومه میرم، پیش الکس باید یکم وانمود کنم؛ دارم فکر میکنم. روی تخت دراز کشیدم، چشمهام رو بستم؛ چشمهام تازه گرم شده بود، که اسمم رو شنیدم، چشمهام رو باز کردم، خدمتکار خونه بالا سرم ایستاده بود. - مارانا خانوم؟ اخم غلیظی بین ابروهام نشست و با عصبانیت گفتم: - مگه کوری، نمیبینی خوابم؟ خدمتکار با شرمندگی گفت: - ببخشید خانوم، من به آقا شهاب گفتم، ایشون گفت؛ بیدارتون کنم برای شام. پوفی کردم و با کلافهگی نشستم رو تخت، رو کردم سمت خدمتکار گفتم: - باشه اشکال نداره، برو الان منم میام. خدمتکار چشمی زیر لب گفت و از اتاق رفت بیرون. از روی تخت بلند شدم و شالم رو روی سرم مرتب کردم. از اتاق زدم بیرون رفتم سمت سالن غذا، دکور خونه هنوزم مثل قبل بود و چیزی تعقیر نکرده بود، شهاب پشت غذا نشسته بود، اهاه اون دختره نکبت عسل هم هست! رفتم سمت میز یک صندلی کشیدم عقب و نشستم. عسل با لحنی طعنهدار گفت: - بهت یاد ندادند که وقتی وارد جمعی میشی باید سلام کنی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پوزخندی زدم و گفتم: - خب، حالا که چی؟ شهاب رو کرد سمت من، توی نگاهش نگرانی و دلواپسی رو میشد دید، اماّ هیچ اعتمادی به این چشمها و نگاهها نیست من دیگه گول این طرز نگاه های شهاب رو نمیخورم، با ملایمت ومهربونی گفت: - خواب بودی؟ با حرص و دلخوری گفتم: - پهنهپه، بیدار بودم با چشمهایبسته، شهاب یک تای ابروشو انداخت بالا و دیگه چیزی نگفت. خدمتکار آخرین سینی غذا رو گذاشت روی میز و رفت، یکم برای خودم پاستا ریختم و شروع کردم به خوردن؛ غذام که تموم شد؛ از پشت میز بلند شدم و به شهاب گفتم: - ممنونم بابت شام، فعلا شب خوش. منتظر جواب شهاب نموندم و از سالن غذا خوری اومدم بیرون، حوصله اتاق رفتن هم نداشتم! رفتم سمت حیاط پشتی خونه، نشستم روی تاپ، یاد حرف الکس افتادم که همیشه میگفت: - هیچ وقت عاشق نشو؛ چون عمر عشق کوتاهست، چون دیوار عظیم عشق میریزه و دیوار عظیم نفرت، انتقام به وجود میاد. حدود نیم ساعت روی تاپ نشسته بودم، خسته شده بودم، از روی تاپ بلند شدم، یکم توی باغ قدم زدم که سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس کردم؛ هرچی دوروبرم رو نگاه کردم کسی رو ندیدم، باز به قدم زدنم ادامه دادم، که دوباره سنگینی نگاه یکی رو احساس کردم! سرم رو گرفتم بالا و به پنجره اتاق شهاب نگاه کردم؛ پشت پنجره ایستاده بود و داشت من رو نگاه میکرد. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم، زیر لب با خودم آروم گفتم: - مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی، در دلم همواره، هستی در کنارم نیستی، هر طرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود، انتخابم، هستی در اختیارم نیستی.. . یکم دیگه توی حیاط قدم زدم و رفتم توی اتاقم، روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم. توی صحرا بودم، داشتم قدم میزدم که یهو شهاب اومد رو به روم نزدیکم شد، بغلم کرد یک دفعه یک چاقویی رو از جیبش در میاره و از پشت محکم فرو میکنه به پشتم. با نفس زدن از خواب پاشدم، عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود، خدایا حتی بعد از این همه بلایی که سرم آورد حتی یکبارم دلم نیومد نفرینش کنم، حتی یکبارم نشد از ته دلم بگم دیگه دوستش ندارم، از چهارسال پیش اوایل مدام این خواب رو میدیدم ولی الان یکسال بود، که کمتر شده بود، گلوم خشک شده، نگاه انداختم پارچ بغل تختم خالی بود؛ باید میرفتم آشپزخونه، از روی تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. رفتم سمت آشپزخونه برق رو روشن نکردم، توی همون تاریکی آرومآروم رفتم سمت شیر آب، شیر آب رو باز کردم، یکم خوردم. اومدم برگردم برم، اتاقم که سایهای رو گوشه آشپزخونه دیدم! یکم که دقت کردم، دیدم شهاب ایستاده، اومد نزدیکم و گفت: - اتفاقی افتاده ملیکا؟ هربار که اسمم رو صدا روی زبون میاره، فقط خدا میدونه چندبار میمیرم و دوباره زنده میشم، با لحن کم جونی گفتم: - نه فقط یکم تشنهم شد همین. شهاب سری تکون داد، نگاهش رو ازم دزدید و سرش رو پایین انداخت، اه این قلب لعنتی باز رفت رو دوره تند، خودش رو به قفس میکوبید جوری که میخواست کنده بشه، سرم رو انداختم پایین و تند از آشپزخونه رفتم بیرون،به سمت اتاق رفتم و در رو بستم؛ پشت همون در لیز خوردم و نشستم. سرم رو گذاشتم روی زانوهام و نفهمیدم کی صورتم خیس شد، با هربار دیدن شهاب بیشتر از قبل متوجه میشدم که حتی ذرهای نتونستم فراموشش کنم و فقط توی این مدت داشتم خودم رو گول میزدم. *** با بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم، اطرافم رو که نگاه کردم، دیدم روی زمین خوابیدم، یکم که فکر کردم همه چیز یادم اومد. با بدن درد از روی زمین بلند شدم، رفتم سمت حموم لباسهامو در اوردم انداختم روی زمین. شیر آب داغ رو باز کردم. چشمهام رو بستم و سعی کردم فکرهام رو جمعجور کنم. *** از حموم اومدم بیرون و حوله رو دور تنم بستم. نمیدونم چی شد که سرم گیج رفت! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل دستم رو گرفتم به دیوار که نیافتم، الان وقت غش کردن و ضعف نبود، بابدبختی لباسهام رو تنم کردم و از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه خدمتکار در حال آشپزی بود، رو بهش با مهربونی گفتم: - سلام. - سلام خانوم. رفتم سمت یخچال؛ درش رو باز کردم و نگاهی داخلش انداختم، همهچی داخلش بود یکم فکر کردم، دوتا شلیل و آلو برداشتم و شروع کردم به خوردن؛ خوب الان وقتش بود که برم تصمیم رو به شهاب بگم، نگاهم رو جدی کردم و با غرور رفتم سمت اتاق شهاب. چند تقه به در زدم که صداش اومد. - بفرمائید. در رو باز کردم و داخل اتاقش شدم. روی تخت نشسته بود سرش داخل گوشی بود؛ دوتا تک سرفه کردم که سرش رو گرفت بالا تا من رو دید گفت: - تصمیم تو گرفتی؟ - آره. - خوب؟ - باشه، قبول میکنم. شهاب لبخند تلخی زد و گفت: - حالا که قبول کردی؛ از امشب کارت رو شروع کن. با لحنی عادی گفتم: - باشه. شهاب به صندلی اشاره کرد و گفت: - بیا بشین تا بگم برات. رفتم سمت صندلی و نشستم و منتظر به شهاب نگاه کردم. *** از اتاق شهاب اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم، خوب حرفهای شهاب رو دوباره مرور کردم، پوزخندی زدم، هه پسرهی مثلاً زرنگ چی فکر کردی؛ چند تقه به در خورد. - بیا داخل. در باز شد و خدمتکار اومد تو. - خانوم ناهار آمادهس. - باشه الان میام. از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین، توی سالن غذا خوری، شهاب و عسل دیوونه هم بودن؛ محل سگ به عسل ندادم نشستم پشت میز. با چیزی که روی میز بود اخمهام درهم رفت. *** چهار سال قبل با حرص گفتم: - شهاب من گرسنمه. شهاب با خنده گفت: - پنج دقیقه صبر کن؛ الان میام. شهاب با یک سینی اومد، نگاه به غذا انداختم، که اخمهام تو هم رفت. - این چیه، شهاب؟ - سالاد آواکادو. - الان تو فکر میکنی، من با این سیر میشم؟ - خوب گلم، اول این رو بخور، بعد یک غذا خوشمزه تر بهت میدم. با اخم چنگال رو برداشتم و شروع کردم به خوردن. *** زمان حال صدای نازک رو مخ عسل پیچید توی گوشم. - مارانا حواست کجاست؟ سرم رو گرفتم بالا و عصبی نگاهش کردم. - از صدات خیلی خوشت میاد؟ عسل پشت چشمی نازک کرد و دیگه چیزی نگفت. شهاب با لحنی که، یکم خنده داخلش بود گفت: - خوب حالا دعوا نکنید! پوزخندی بهش زدم و یکم برای خودم سوپ ریختم، که شهاب گفت: - سالاد هم بخور. سرم رو گرفتم بالا توی چشمهاش نگاه کردم. چی، رو میخواست یادآوری کنه؟ اون خاطرات لعنتی رو؟ اون زجرها رو؟ اون اشکها رو؟ - نه ممنون. سوپ رو یکم مزهمزه کردم. شهاب از پشت میز بلند شد و اومد سمت من، یک بشقاب برداشت و یکم از سالاد آوا کادو ریخت داخل بشقاب، سوپ رو از جلو من برداشت و بشقاب سالاد رو گذاشت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - چی رو میخواهی یادآوری کنی هان؟ به چشمهای شهاب نگاه کردم، غم بزرگی رو میشد دید! ولی چرا؟ منتظر داشتم نگاهش میکردم؛ که بر عکس قیافه مهربون چند لحظه قبلش، با خونسردی گفت: - شدی مثل پوست استخوان، اینجور میخوای بری ماموریت؟ پوزخندی زدم، پس آقا شهاب نگران بود خونه الکس غش نکنم ماموریتش لو بره، شروع کردم به خوردن سالاد. صدای زنگ گوشی اومد، سرم رو گرفتم بالا دیدم گوشی عسل داره زنگ میخوره. عسل از جاش بلند و رو به شهاب گفت: - با اجازه من یک لحظه برم. شهاب سری تکون داد که عسل زود رفت. - ملیکا. خدایا این پسر صددرصد من رو میخواد دیونه کنه، کاشکی یکی پیدا میشد به این حالی میکرد من رو اینجور با این لحن صدا نزنه، برعکس حال زارم با بیتفاوتی که فکر نکنمم زیاد توش موفق بودم گفتم: - هان؟ - هیچی. شونهم رو انداختم بالا و دیگه میلی به غذا نداشتم، از سر میز بلند شدم و زیر لب تشکری کردم و رفتم سمت اتاقم. باید آماده میشدم تا برم پیش الکس همون ماموریت قلابی، یک دوش ده دقیقهای گرفتم و لباسهام رو پوشیدم. از اتاق زدم بیرون که شهاب رو جلو در دیدم. - اگه آمادهای بریم؟ - آره. *** سوار ماشین شدیم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. به حرفهای شهاب فکر کردم. قرار بود که من به عنوان سرخدمتکار برم، تو خونه و تمام اطلاعات الکس رو بدزدم و بدم دست شهاب. بعد که شهاب، تمام ثروت الکس رو بدست بیاره نصفش رو بده به من. هه زکی، خیال باطل آقا شهاب. من بمیرمم به الکس خیانت نمیکنم، با صدای راننده به خودم اومدم. - خانوم رسیدیم. در ماشین رو باز کردم و رفتم پایین. زنگ در رو فشار دادم، که بدون پرسیدن در باز شد، در رو هل دادم و وارد حیاط شدم؛ رفتم سمت خونه، الکس مثل همیشه، جلوی شومینه روی صندلی نشسته بود و یک لیوان قهوه دستش، رفتم پشت سرش ایستادم. - پس حضرت آقا برای من نقشه کشیده؟ پوزخندی زدم و گفتم: - آره اونم سفت و سخت. - پس بذار یکم توی خماری بمونه. - ازم میخواد اطلاعات تو رو بدزدم بدم دستش. - هه پسره احمق. یکم با الکس صحبت کردم و رفتم سمت اتاق خوابم. پروندهها رو که الکس داده بود زیر رو کردم و یکم خوندم، سرم داشت منفجر میشد از درد. از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه رو کردم سمت خدمتکار گفتم: - بیزحمت یک قهوه درست کن برام. نشستم رو صندلی توی آشپزخونه تا قهوه رو بیاره . بعد پنج دقیقه قهوه رو گذاشت جلوم. قهوه رو یکم مزهمزه کردم تلخی قهوه حالم رو جا آورد. تلخی قهوه رو دوست داشتم، بهم یه انرژی خاصی میداد، از آشپزخونه رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق الکس باید موضوعی رو بهش میگفتم. جلوی دم اتاقش که رسیدم دوتا تقه به در زدم، که صدای الکس اومد. - بیا تو. در رو باز کردم الکس جلوی پنجره ایستاده بود و داشت داخل حیاط رو نگاه میکرد. رفتم داخل و بدون حرف نشستم روی تخت، الکس برگشت و منتظر نگاهم کرد. دوتا تک سرفهای کردم و گفتم: - الکس من یک فکری دارم. - چی؟ - شهاب من رو الکی، نمیفرسته اینجا؛ صددرصد یک جاسوس هم میفرسته چون میترسه که بهش خیانت کنم. - آره درسته. - پس فقط یک نتیجه میگیریم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** یکم با الکس صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که من به عنوان سرخدمتکار اینجا اقامت داشته باشم، رفتم سمت اتاقم، لباسهای خدمتکاری رو تنم کردم و رفتم پایین. رفتم توی آشپزخونه سه تا خدمتکار بودن در حال تمیز کردن، رو کردم سمت شون گفتم: - سلام من سرخدمتکار جدیدتون هستم. یکی از خدمتکارها که من رو میشناخت، تا اومد حرف بزنه که بهش اخم کردم و با چشم ابرو بهش حالی کردم؛ که چیزی نگه. یک خدمتکار که جوون بود، اومد سمتم و بهم دست داد. - خوشبختم، منم امروز اومدم. هه پس حدسم درست بود، شهاب بیخودی به من اعتماد نمیکنه! - منم خوشبختم. دیگه چیزی بینمون رد بدل نشد، اون خدمتکاری که من رو میشناخت اومد سمتم و گفت: - یک لحظه میشه بیای بیرون، کارت دارم؟ باشهای زیر لب گفتم و با هم از آشپزخونه زدیم بیرون. - خانوم چرا خودتون رو خدمتکار کردین؟ - هیس ممکنه صدات رو کسی بفهمه. - اما، چرا؟ - حالا توضیح رو ولش فقط یک چیزی؟ - بله؟ - به کسی در مورد من چیزی نگو، مخصوصاً به اونی که تازه اومده. فهمیدی؟ - بله خانوم. - خانوم نگو، بگو مارانا. - چشم. - راستی اسمت چیه؟ - اسما. لبخندی زدم و گفتم: - خوب حالا بریم سرهکار. باهم رفتیم داخل خونه، خوبی این بود که سرخدمتکار بودم، فقط دستور میدادم. بلخره بعد از کلی کلنجار رفتن، با این سه تا دیوونه که چجور کار کنن رفتم سمت اتاقم؛ در رو که باز کردم چشمهام از حلقه زد بیرون! الکس نشسته بود روی تخت و داشت داخل گوشیم رو چک میکرد. - ممکن بود که یکی ببینتت! الکس با خونسردی گفت: - مهم نیست. - از تو گوشی چیز به درد بخوری پیدا کردی؟ الکس که متوجه تیکم شد، با اخم گفت: - شهاب بهت پیامک زده. - چینوشته؟ - نوشته بهش نزدیک شو، که به اتاقش رفت و آمد داشته باشی. پوزخندی زدم، چه قدر شهاب پست بود! حیف اون همه سال عمرم رو که حروم کردم به پاش. - خب تو چی جواب دادی؟ - نوشتم اوکی حله. - میخوای چیکار کنی؟ - شهاب مدارک من رو میخواد، منم میدم. با تعجب گفتم: - چی؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - هه، تو چی فکر میکنی؟ یک تای ابروم رو انداختم بالا. - از بازی کردن خوشم میاد. - بزن بریم برای سربهسر گذاشتن شهاب. لبخند بدجنسی زدم. - الکس؟ - جان؟ با اکراراه و دودلی گفتم: - شهاب رو آخر چیکار میکنی؟ الکس نگاه معنی داری بهم کرد و گفت: الکس: تو باید تصمیم بگیری نه من. با حرفی که الکس زد، هری دلم ریخت، خواستم حرفی بزنم که، الکس از روی تخت بلند شد و رو به من گفت: - دنبالم بیا. باشهای زیر لب گفتم و پشت سر الکس حرکت کردم، الکس رفت توی اتاق کارش؛ رفت پشت میز و یک جعبه کوچیک آورد؛ گرفت طرف من. ازش گرفتم درش رو باز کردم، یک انگشتر فیروزه بزرگ بود! با تعجب به الکس نگاه کردم که گفت: - بشین برات میگم. بدون حرف نشستم روی مبل. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - هیچ وقت این انگشتر رو دستت نکن، مگر اینکه قلبت به خودش این اجازه رو بده که تنها عشقت رو بکشی. با حیرت گفتم: - چی؟ - حتی زمانی که از دنیا سیری، حتی موقعی که هیچ امیدی نداری، حتی اگر هزار تا دلیل برای مردن هم داشته باشی دستت نکن، فقط یک زمانی دستت کن. - چه زمانی؟ - زمانی که فقط در یک لحظه بتونی شهاب رو از بین ببری. گیج شده بودم یکم؛ به انگشتر نگاه کردم، که یک دکمه کوچیک بغل نگینش بود! اون دکمه رو فشار دادم که سنگ فیروزه یکم اومد بالا در و در انگشتر باز شد؛ یک مایه قرمز مانند داخل انگشتر بود! با تعجب نگاه کردم! نگین انگشتر رو باز درست کردم؛ نگاهم رو به الکس دوختم. - این صلاحی هست، برای تو میتونی راحت اگه خواستی شهاب رو بکشی. بدون حرف از اتاق الکس زدم بیرون. کلافه بودم؛ از همه بدتر توی دوراهی بودم، آیا من میتونم؟ باز این بغض لعنتی اومد سراغم. یاد یک تیکه بیت افتادم. "میروم دیگر شما یادم کنید من که رفتم این غزلها رو شما دفتر کنید میروم تا دل نبندم به خوبیهایتان بازم دل بستم و زخمی شدم باور کنید" با کلافگی رفتم توی اتاقم نشستم روی تخت، بازم اون خاطرات هجوم اوردن. *** چهار سال قبل شهاب با لحن غمگینی گفت: - مارانا اگه من بمیرم چیکار میکنی؟ با عصبانیت مشتی کوبیدم توی سینهش و گفتم: - خدا نکنه دیوونه، زبونت رو گاز بگیر. - جوابم رو ندادی؟ - خودم رو میکشم. شهاب اخمی کرد و گفت: - ببین ملیکا، اگه روزی مردم قسمت میدم، به جون خودم که بلایی سر خودت نیاری باشه؟ - اه حالا چی شده داری از مرگ صحبت میکنی؟ - همین جوری. بغض بدی از تصور اینکه شهاب بمیره توی گلوم نشست، زیر لب با چشمهایی که از اشک خیس شده بودن خیره به شهاب گفتم: - من خمار بیتو بودن میکشم، دست و پایم تا ابد لرزان شود، تا کجای عاشقی عاشق شوم، یک جهان از شور من حیران شود. *** زمان حال اه شهاب، تو اگه اون انتقام مسخره رو نمیگرفتی، هیچ کدوم از این اتفاقها نمیافتاد، توی افکارم بودم که در اتاق باز شد. الکس بود، اومد طرفم و چند تا پرونده گرفت طرفم و گفت: - الان زنگ بزن به شهاب بگو، نصف پروندهها رو تونستم بپیچونم. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب و کنایه گفتم: - شک نمیکنه، که انقدر زود تونستم اینکار رو انجام بدم؟ پوزخندی زد و گفت: - تو کاری رو که من میگم رو انجام بده. زیرلب باشهای گفتم و پروندهها رو ازش گرفتم و شماره شهاب رو گرفتم. بوق دوم گوشی رو برداشت. - الو چیشد؟ - حله نصف پروندهها رو تونستم اوکی کنم. مکثی کرد، لحنش ناراحت و غمگین بود. - میدونستم از پسش برمیای. پوزخندی زدم و گفتم: - کی بیام بدم بهت؟ - اگه میتونی الان بیا. - حله. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، لباسهای بیرونم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون، بعد از نیم ساعت جلوی خونه شهاب بودم، زنگ در رو زدم و در باز شد، یک راست رفتم دم اتاق کارش، چند تقه به در زدم که صداش اومد. - بیا تو. دستگیره رو کشیدم پایین و در رو باز کردم. شهاب نشسته بود پشت میز و داشت قهوه میخورد، رفتم جلو و پروندهها رو گذاشتم روی میز. - میدونستم از پسش برمیای. پوزخندی زدم و گفتم: - لازم نبود برام بپا بذاری. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل شهاب نیشخندی زد و گفت: - زرنگ هم که شدی؟ - تو چی فکر میکنی؟ شهاب از روی صندلی بلند شد و اومد رو به روم ایستاد. - بهت اعتماد نداشتم، فکر کردم خیانت میکنی. پوزخندی زدم و گفتم: - خیانت کردن و انتقام گرفتن متخصص توئه نه من. - من رو عصبی نکن ملیکا. سعی کردم خونسرد باشم. - عصبانیت کنم، چی میشه هان؟ - ملیکا. - چیه، از این ورژن من خوشت نمیاد، این تو نبودی که من رو به این روز انداخت؟ شهاب کلافه دستی به موهاش کشید، سری از تأسف براش تکون دادم. پشتم رو بهش کردم، خواستم از اتاق برم بیرون که شهاب آرنج دستم رو گرفت، برگشتم نگاهش کردم. با نگرانی گفت: - مواظب خودت باش، الکس خطرناکه. پوزخندی زدم و گفتم: - پس چرا منو فرستادی؟ منتظر به شهاب نگاه کردم که چیزی نگفت. با عصبانیت دستم رو از دست شهاب کشیدم بیرون و از اتاق رفتم بیرون. زود از خونه شهاب زدم بیرون و سر خیابون ایستادم، دستم رو بردم بالا تا یک تاکسی بیاد. یک پراید نقرهای جلو پام ترمز زد، سرم رو خم کردم راننده یک مرد مسن بود. - آقا خیابون الهیه میبری؟ - آره سوار شو. در عقب رو باز کردم و نشستم. از پنجرهی ماشین به بیرون نگاه کردم، غمی چنان توی دلم ریشه کرده بود که شاخه و پیچکهاش تمام بدنم و روحم رو اسیر خودش کرده بود، تمام وجودم میگفت، همین الان برگرد، بهش بگو که دوستش داری، بهش بگو حاضری یک فرصت دوباره بهش بدی، اماّ غرورم اجازهی اینکارو نمیداد، پوزخندی به قلبم زد و با خشم گفت( این همون شهابه که تورو به این وضع انداخت، کاری کرد از پدرت دور بشی، از خونه و تمام چیزهایی که دوست داری دور بمونی، تبدیلت کرد به اینی که الان هستی، باعث این دوری فقط و فقط خود شهابه و باید تقاص تمام اشکهاتو پس بده.) بعد از نیم ساعت جلوی خونه الکس رسیدم؛ کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. زنگ در رو زدم و وارد حیاط خونه شدم، دلم بد جور گرفته بود، یکم توی باغ قدم زدم، صدای الکس رو از پشت سرم شنیدم. - مارانا؟ برگشتم و با لحنی خستهای گفتم: - جانم الکس؟ - چی شد؛ تعریف کن ببینم. همه چی رو تعریف کردم که الکس پوزخندی زد و گفت: - شهاب دوست داره. نیشخندی زدم و گفتم: - چی شهاب من رو دوست داره، دیوونه شدی الکس؟ الکس جدی شد و گفت: - نه جدی میگم. خنده عصبی کردم و گفتم: - هه شهاب اگه من رو دوست داشت، صدسال من رو بغل دست یک مافیایی نمیانداخت. الکس با اطمینان و غرور گفت: - شهاب بهتر از هرکسی میدونه، من به زنها دستدرازی نمیکنم و مرد چشمناپاکی نیستم، هرچی هم که توی کارم خطرناک و بیرحم باشم توی این یکی موضوع حساسم. مکثی کرد و دوباره گفت: - بیشتر از من تو شهاب و نگاههاشو میشناسی. روم رو از الکس گرفتم و رفتم سمت اتاقم، دیگه طاقت حرفهای الکس رو نداشتم، در رو باز کردم و رفتم توی اتاق در رو بهم کوبیدم. عصابم از این همه استرس توی زندگیم خورد شد، سرم رو با دستهام ماساژ دادم، فکرم مشغول بود. همه چی تو هم بود! الکس... شهاب... عسل... انتقام من... از همه بدتر احساس من! سر در نمیآوردم! گیج شدم، یعنی قرار بود چیبشه؟ آخر این زندگی به چی تموم میشد؟ انتقام تلخ به چی پایان داده میشد؟ در اتاق باز شد و الکس اومد داخل. - در میزدی بهتر نبود. الکس نیشخندی زد و گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - در زدم، تو نفهمیدی. - تو فکر بودم. - باید تصمیمتو بگیری. - چه تصمیمی؟ - شهاب باید بمیره. قلبم از حرکت ایستاد، خون توی رگهام یخ زد، تمام بدنم بیحس شدن و گیج بودم و سردرگم، خیره به الکس نگاه کردم، که اومد نشست بغلم. - میدونم، درکت میکنم، عشق و عاشقی سخته اگه میخوای میتونم کمکت کنم ببخشی، فقط تو لب تر کن. آب دهنم رو با زحمت قورت دادم، با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم: - میشه بهم فرصت بدی، فکر کنم؟ الکس لبخندی نشست روی لبهاش و گفت: - مارانا ممنونم که میخوای یک فرصت دوباره به زندگیت بدی. غمگین نگاهش کردم و گفتم: - این قلب زخم خوردهم رو کی ترمیم کنه؟ - خود به خود ترمیم میشه، تو فقط یک فرصت به زندگیت بده، باشه؟ لبخندی زدم و گفتم: - باشه. - حالا پاشو باهم بریم، یک قهوه بخوریم. تک خندهای کردم و گفتم: - پس جاسوس شهاب چی؟ الکس یک تای ابروش رو انداخت بالا و نیش باز گفت: - دیدم تو راحت نیستی، اخراجش کردم. لبخندی زدم و با مهربونی گفتم: - آخه چجور این همه محبتت رو جبران کنم؟ - تو فقط بخند. لبخندی زدم. الکس پشتشو بهم کرد و گفت: - بیا دیگه. با الکس از اتاق زدیم بیرون و رفتیم سمت حیاط، روی آلاچیق گوشه حیاط نشستیم. خیلی حیاط با صفایی بود، نفس عمیقی کشیدم؛ خدارو هزار بار بابت دوست خوبی مثل الکس رو شکر میکنم. خدمتکار اومد و دوتا فنجون قهوه رو گذاشت با کیک شکلاتی. زیر لب تشکری کردم و یکم برای خودم کیک برداشتم، شروع کردم به خوردن. باز اون خاطرات دست از سرم بر نداشتن. *** چهار سال قبل با خوشحالی و ذوق قالب رو گذاشتم توی فر، از خوشحالی روی پاهام بند نبودم؛ آخه برای اولین بار بود که کیک درست میکردم خدا کنه خوب بشه. صدای کلید توی قفل در اومد، در باز شد و شهاب اومد داخل. با لبخند رفتم طرفش و بغلش کردم. - خوش اومدی خرسی جونم. شهاب با خنده گفت: - به من گفتی خرسی؟ - اهوم. شهاب اومد سمتم، که من رو بگیره فرار کردم که به خنده گفت: - بلخره که میگیرمت موش کوچولو. *** زمان حال با صدای الکس به خودم اومدم. - مارانا؟ - جانم الکس. - یک سوال میپرسم صادقانه جواب بده. - باشه بگو. - تو هنوز شهاب رو دوست داری؟ سرم رو انداختم پایین، هیچ جوابی نداشتم! یا داشتم؟ - نمیدونم، واقعاً گیج شدم، قلبم یک حرفی میزنه مغزم حرف دیگهای! الکس لبخندی زد و باز گفت: - اگه روزی بشه، که میون من و شهاب یکی رو انتخاب کنی کدوم؟ نذاشتم بقیه حرفش رو بزنه و گفتم: - هیچوقت نمیخوام همچین روزی رو تصور کنم ولی اگر مجبور به انتخاب باشم، هردوی شمارو انتخاب میکنم و خودم رو فدا. - صداقت رو میشه از چشمات خوند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - تو صداقت رو یادم دادی، این رو یادمه. - ممنونم که نمک میخوری و نمکدون رو نمیشکنی. لبخندی زدم و به نیمرخ الکس نگاه کردم، مرد جذابی بود؛ شاید اگه قبل شهاب باهاش آشنا میشدم عاشقش میشدم ولی الان قلبم در اختیار یک نامرد دیگری بود. یکم دیگه با الکس توی حیاط موندیم و رفتیم توی خونه، حوصله اتاق رفتن رو نداشتم. حوصلهم بدجور سر رفته بود! با الکس نشستیم پایه تلویزیون، هی کانالها رو بالا پایین کردیم، هیچی به هیچی. از جام بلند شدم و رو به الکس گفتم: - اگه اجازه بدی میخوام برم کتابخونهت. الکس لبخندی زد و گفت: - خونه خودته. لبخندی زدم و زیر لب تشکری کردم. رفتم سمت کتابخونه که طبقه بالا بود. یک کتابخونه خیلی بزرگ حدوده سیصد متر بود که یک سالن گرد بود و یک میز بزرگ وسط و دور میز پر از صندلی بود، از هر نوع کتابی که بخوای بود، رفتم طرف قفسه اشعار، از بچهگی عاشق شعر و بیتهای عاشقانه بودم، بیشتر شون رو از حفظ بودم. یکیشون رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. نفهمیدم کی سرم رو گذاشتم روی میز و از خستگی خوابیدم. با تابش نور زیاد چشمهام رو باز کردم. دور اطرافم رو نگاه کردم. وا، من که آخرین بار توی کتابخونه بودم چه جور الان توی اتاق خودمم؟! بیخیال، بلند شدم رفتم سمت حموم یک دوش بیست دقیقهای گرفتم و اومدم بیرون. لباسهام رو تنم کردم و دوباره دراز کشیدم روی تخت، که صدای پیامک گوشی اومد. برش داشتم و نگاهی انداختم. شهاب بود! «ملیکا؟» «من اسمم ماراناست.» «حالت خوبه؟» پوزخندی زدم. هه مگه فرقی میکرد به حال حرف دلم رو نوشتم. «مگه فرقی میکنه؟» «آره.» «مثلاً؟» «مواظب خودت باش، فعلاً.» وا، پسره خل ازش سوال پرسیدم میگه مواظب خودت باش، روانی! از روی تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. باید با الکس صحبت بکنم. رفتم سمت اتاق کارش. چند تقه به در زدم. صدای جذاب الکس اومد. - بیا داخل. در رو باز کردم و وارد شدم. الکس پشت میز نشسته بود و داشت چند پروندهای رو میخوند. بدون حرف رفتم روی یکی از مبلها نشستم. - شهاب باز بهت پیامک داده؟ - آره. - نگرانته؟ - آره. - دوستش داری؟ - قلبم اون رو میپرسته، اماّ غرورم ازش متنفره. الکس متعجب سرش رو آورد بالا و گفت: - چرا همهش میگی آره؟ جواب درست بده. - چند وقته به اسم قبلیم صدام میکنه. - تو بهش چیگفتی؟ - بهش گفتم اسمم ماراناست. - خوب کردی. با تصمیمی که یکدفعهای و فقط یک لحظه به ذهنم خطور کرد گفتم: - الکس؟ - جانم؟ - تصمیمم رو گرفتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - خب، میشنوم. - میخوام، که وانمود کنم اون رو بخشیدم. - هر تصمیمی که بگیری من پشتت هستم. از حرفی که میخواستم بزنم دو به شک بودم، ظربان قلبم بیشاز حد بالا رفته بود، صدای درونم رو خفه کردم، نباید تسلیم قلبم میشدم، من انتقامم رو میگیرم، اونم به بدترین شکل ممکن. - وانمود میکنم دوست دارم باهاش ازدواج کنم، دقیقاً توی همون شب ازدواج با دستهای خودم میکشمش. الکس لبخندی زد و گفت: - آفرین مارانا. - یک چیز دیگه. - جانم؟ - دلم میخواد یک زیارتی کنم، الان حدود شش سال میشه که زیارت نکردم، خیلی هواش رو کردم. - باشه، با منصور برو. از جام بلند شدم و با نگاه قدردانی گفتم: - ممنونم الکس. و از اتاق زدم بیرون. رفتم سمت اتاق و در رو باز کردم. لباسهام رو پوشیدم و گوشیمو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم. یک بوق...دو بوق...سه بوق...صدای منصور پیچید پشت گوشی. - الو جانم مارانا خانوم؟ - الو منصور بیا خونه الکس کارت دارم. - چشم خانوم اومدم. گوشی رو قطع کردم و منتظر منصور موندم. صدای پیامک گوشیم اومد، نگاه انداختم منصور بود. «خانوم جلوی درم بیاید.» سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین. رفتم دم در ماشین منصور یکم اونورتر بود، رفتم سمت ماشین و در رو باز کردم نشستم. - برو امام زاده بیبی زبیده (ع). منصور با تعجب گفت: - چرا اونجا؟ - میخوام یک زیارتی بکنم دلم هوایی شده. منصور چشمی گفت و حرکت کرد. حدود چهل دقیقه توی راه بودیم که رسیدیم. از ماشین پیاده شدم، قلبم تندتند زد. نفهمیدم چشمهام کی خیس شدن؟ وارد حیاط شدم چشمم به گنبد خورد، آهی کشیدم. خدایا من رو ببخش اگه فراموشتون کرده بودم. با قدمهای لرزون رفتم داخل حرم، خلوت بود. رفتم سمت ضریح بوسهای زدم. به هقهق افتادم، زیر لب زمزمه کردم. - من رو ببخش بیبی جان اگه نمیاومدم. من رو ببخش اگه مغرور شده بودم، من رو ببخش اگه گناه کردم! یکم که گریه کردم سبک شدم، یک قرآن برداشتم و بوسهای زدم. دو رکعت نماز زیارت خواندم و از زیارتگاه زدم بیرون، خیلی سبک شده بودم. منصور به ماشین تکیه داده بود. رفتم سمتش در رو برام باز کرد، زبر لب تشکری کردم و نشستم. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم، شهاب بود! تماس رو برقرار کردم. - الو؟ صدای نگران شهاب پیچید پشت گوشی. - ملیکا حالت خوبه کجایی؟ با تعجب گفتم: - آره خوبم تو ماشینم چیزی شده؟ - زود بیا خونهام زود. - باشه اومدم. گوشی رو قطع کردم و رو به منصور گفتم: - من رو ببر خونه شهاب. -باشه خانوم. شماره الکس رو گرفتم بعد سه بوق صدای الکس توی گوشی پیچید. - جانم مارانا؟ - الکس شهاب زنگ زده بود نگران بود! - میدونم. با تعجب گفتم: - چی شده؟ - بهش زنگ زدم، گفتم فهمیدم جاسوس برام فرستادی، اگه از خونهم نره سرش رو تحویلت میدم. بعد چهارسال خندهم گرفت. - الکس تو... . نذاشت بقیه حرفم رو بزنم، گفت: - برای این، اینکار رو کردم که انتقامت رو بگیری. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - الکس من چهجور، این همه لطف تو جبران کنم؟ - تو فقط بخند. - ممنونم الکس، تو خیلی خوبی. - میدونم. - خخ خدانگهدار. - بای. گوشی رو قطع کردم، نگاهم به آسمون افتاد. اشک تو چشمهام جمع شد، واقعاً از خدا ممنون بودم بابت وجود الکس، بدون منت محبت میکرد، مثل یک برادر پشتم بود، نمیدونم این همه بیرحمی و این همه نفرت از کجا سر و کلهشون پیدا شد، آخ که دارم از درون مثل هیزمی که به بنزین آقشته شده میسوزم، از غم عشق، از اینکه تصمیم گرفتم اون چشمهای محشره شهاب رو برای همیشه نبینم. بعد از نیم ساعت رسیدم جلوی خونه شهاب، از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم؛ در بدون پرسش باز شد وارد حیاط شدم. داشتم میرفتم سمت خونه، که در باز شد شهاب اومد بیرون، با سرعت خودش رو بهم رسوند. با لحنی که توش ترس موج میزد گفت: - چیزیت که نشده؟ - نه، خوبم. شهاب یک قدم دیگه اومدجلو، چشمهاش غمگین بود. خواستم حرف بزنم که دیدم شهاب بغلم کرد. سرش رو برد دم گوشم و زمزمه کرد. - اگه تو چیزیت میشد، هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم. بدنم گر گرفت، قلبم داشت روی درجه هزار میزد وای خدای من عطر شهاب رو با تمام قدرتی که داشتم به ریههام فرستادم، تنها چیزی که الان میتوستم بهش فکر کنم، فقط یک چیزی بود، دنیا دقیقاً توی همین لحظه بیاسته، دقیقهها و ثانیهها جلو نرن و توی همین لحظه بمونن، ازش جدا شدم، توی چشمهاش نگاه کردم، داشتم توی چشمهاش دنبال عشق میگشتم. شهاب دستهاش رو آورد بالا دو ور صورتم رو قاب گرفت و پیشانیم رو بوسید. آروم زمزمه کرد. - دوست دارم، اونقدری که جونمم حاضرم بدم. توی دلم به خودم پوزخندی زدم، قلبم جون دوبارهای گرفت انگار که روح دوباره به بدنم برگشته بود، با بغض زیرلب گفتم: - ثابت کن. شهاب لبخندی زد و دوباره بغلم کرد. *** باهم رفتیم داخل خونه، رفتیم توی نشیمن. تا اومدیم بشینیم روی مبل، صدای تیر اندازی از حیاط اومد! شهاب اولش تعجب کرد ولی سریع خودش رو جمع جور کرد و رو کرد سمت من و گفت: - ملیکا زود برو تو اتاق زیر زمین، که در آهنی داره به هیچوجه بیرون نیا، فهمیدی؟ سرم رو تکون دادم و با دو رفتم سمت زیرزمین تا اومدم برم داخل اتاق، دلم طاقت نیاورد اگه شهاب میمرد چی؟ نه، نه! من باید برم نجاتش بدم. هر چهقدر هم که میخوام ازش انتقام بگیرم ولی طاقت دیدن مرگش رو ندارم. سریع تفنگ که تو کیفم بود رو بیرون آوردم و از پلهها رفتم بالا. صدای تیراندازی زیاد شده بود! از خونه پشت به در ایستادم سرک کشیدم. بعضی از نگهبانها زخمی افتاده بودن، شهاب هم پشت یکی از ماشینها خم شده بود و این ور اون ور رو نگاه میکرد تیراندازی میکرد. ضربان قلبم باز بالا رفت، اینور اونور رو نگاه کردم. تفنگ رو آوردم بالا و و شلیک کردم، سریع رفتم سمت شهاب بغلش نشستم. شهاب با عصبانیت گفت: - چرا اومدی اگه چیزیت بشه چی؟ - نمیتونستم تنهات بذارم. شهاب کلافه دستی به موهاش کشید. جفتمون تیراندازی کردیم، صدای تیراندازی قطع شد. صدای یک نفر اومد که گفت: - شهاب بیا بیرون، کارت دارم. با شهاب از پشت ماشین اومدیم بیرون. سه تا مرد هیکلی ایستاده بودن. ما هم رفتیم جلوتر. یکی از مردها اومد جلوتر و گفت: - آقا شهاب باید این خانوم خوشگل رو بدی به ما. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل شهاب با عصبانیت فریاد زد و گفت: - چی، ببینم تو دیوونه شدی ها؟ مرد پوزخندی زد و گفت: - دیوونه نه، عاقل. - به اون رئیس مسخرهت بگو شهاب بیدی نیست که با این بادها بلرزه. مرد پوزخندی زد و یک قدم اومد جلو، تفنگ رو گرفت بالا و من رو نشونه گرفت و با اون صدای کلفت و ترسناک گفت: - یا این خانوم خوشگل رو میدی، یا باید از این جا یکسر میره بهشتزهرا. شهاب مردمک چشمهاش لرزید، ولی خودش رو نباخت و با عصبانیت فریاد زد. - غلط میکنی. چشمهام رو بستم و وانمود کردم که مثلاً ترسیدم، خیلی خوب میدونستم که اینها نقشه الکس هست و هیچگونه آسیبی به من نمیرسه؛ صدای تیر اومد! چشمهام رو با ترس باز کردم. از تعجب چشمهام گرد شد، با فریاد گفتم: - نهنه غیرممکنه. شهاب جلوی پای من افتاده بود و پر خون بود، شهاب خودش رو سپر من کرده بود، امکان نداشت! سرم رو گرفتم بالا، تفنگم رو بردم بالا و سریع سه تا مرد رو نشونه گرفتم و به سهتاشون شلیک کردم. با زانو خوردم زمین باورم نمیشد، اشکهام همینجور روی صورتم سر میخورد، با صدای بلند هقهق میکردم، که دوباره صدای تیر اومد. جون بلند شدن از روی زمین رو نداشتم، دستم رو کردم لای موهای شهاب. - شهاب تو نباید بمیری، باید زنده بمونی! ولی شهاب چشمهاش بسته بود. شهاب نباید الان میمرد من هنوز باهاش کار داشتم، باید زنده بمونه، باید زنده بمونه. دوتا کفش جلوم دیدم، سرم رو گرفتم بالا؛ الکس بود؛ انگار که تازه جون گرفتم، بلند شدم و گفتم: - الکس کمکم کن شهاب نباید بمیره. دم گوشم زمزمه کرد: - نترس گلم، نمیذارم طوریش بشه. به چشمهای آبی الکس خیره شدم. - تو میتونی الکس. دوتا مرد قوی هیکل اومدن سمت شهاب و بلندش کردن؛ گذاشتنش توی ماشین، خواستم من هم سوار بشم که الکس اومد جلو و گفت: - مارانا تو نیا، خواهش میکنم. - اماّ، میخوام بیام، میدونی که یکجا بند نمیشم. - اماّ! با لجبازی گفتم: - وقت رو هدر نده، زود باش بریم. سوار ماشین شدیم و با سرعت تمام رفتیم سمت نزدیکترین بیمارستان؛ شهاب رو بردن توی اتاق عمل. پاهام تحمل وزنم رو نداشتن، شهاب نباید میمرد، باید زنده بمونه. آنقدر در سینه غم دارم جناغم سوخته، ابرها دیر آمدید از راه، باغم سوخته، کور شد ذوقم ولی جا برسرم داری هنوز، تیر برقی لانه متروکم، چراغم سوخته. الکس که حال دگرگونم رو دید اومد سمتم و جلوی پام زانو زد. - مارانا باید قوی باشی، باشه؟ با بیحالی گفتم: - سعی میکنم. - آفرین. دو ساعته که بیوقفه توی سالن فقط قدم میزنم؛ نگاه به ساعت کردم، خدایا چرا ثانیهها انقدر کند میگذره؟ در اتاق عمل باز شد و دکتر اومد بیرون؛ سریع رفتم سمتش و با لحن نگران پرسیدم. - آقای دکتر چیشد؟ دکتر یک جعبه توی دستش بود، گرفت طرفم و گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - این جعبه توی کیسه بالای کتشون بوده، خدا رو شکر وقتی تیر به سمت قلبشون رفته این جعبه مانع خوردن تیر به قلب میشه، فقط کمی زخمی شدن که تونستیم با چند تا بخیه درست کنیم. با تعجب و خوشحالی داشتم گوش میدادم؛ جعبه رو گرفتم. درش رو باز کردم، همون ساعتی بود که برای شهاب روز ولنتاین خریده بودم، یعنی این همیشه همراهش بوده! خدایا شکرت که نجاتش دادی، باز همون سایهی تاریک لعنتیه درونم با خشم رو بهم گفت( چیه خوشحالی، ببینم چهقدر زود فراموش کردی) - الان میارنش بخش؟ - تا یک ربع دیگه میارن. سرم رو تکون دادم، از خوشحالی روی پاهام بند نبودم؛ الکس اومد طرفم، از خوشحالی پریدم بغلش. - الکس، شهاب نمرده. الکس لبخندی زد و گفت: - میدونم عزیزم. - الکس؟ - جانم؟ - این همه محبت تو رو من چهجور جبران کنم هوم؟ - تو بخندی کافیه. در اتاق باز شد و تخت شهاب، به همراه چندتا پرستار اومد بیرون؛ رفتم سمت تخت شهاب چشمهاش نیمهباز بود؛ لبخند زدم و گفتم: - شهاب. وای شهاب، الاهی دوچشمانم کور میشد، پاهایم فلج میشد، اصلاً قلبم از تپش میافتاد، اماّ این تاریکی نفرت انگیز درونم بیخیال این انتقام میشد، خدای من دچار دوگانگیه خیلی بدی شدم. شهاب لبخند بیجونی زد؛ یکی از پرستارها رو کرد سمتم و گفت: - خانوم برید کنار، بیمار باید استراحت کنه. سرم رو تکون دادم اومدم کنار. - مارانا تو چیزی خوردی؟ - نه. - پس، بیا بریم یک چیزی بخوریم. - نه نمیام، میخوام پیش شهابم باشم، تا حداقل این روزهای آخر چشمهای خوشگلشو بیشتر ببینم. - آخه دختر خوب، زیر چشمهات گود افتاده، شهاب تو رو اینجور ببینه که خوشش نمیاد. - تو هم که میدونی چهجور من رو راضی کنی. با الکس از بیمارستان زدیم بیرون، بغل بیمارستان یک کافیشاپ بود؛ با الکس وارد کافیشاپ شدیم، رفتیم سمت میز و نشستیم. گارسون اومد. - چیمیل دارید؟ - دو فنجون قهوه و دو پرس کیک شکلاتی. گارسون سفارشات رو نوشت و رفت. - الکس؟ - جانم؟ - تو میدونی اون کی بود، که به شهاب تیر زد؟ - آره یکی از رقیبهای شهاب. با تعجب گفتم: - اماّ من فکر میکردم که کار تو هست. - نه من نبودم. - حالا چرا من رو میخواست؟ - چون از علاقه شهاب به تو خبر داشت. - میدونی کیه؟ - آره. - اسمش رو بگو. - اماّ شاید اگه بفهمی ناراحت... . نذاشتم ادامه حرفش رو بگه. - بگو الکس، خواهش میکنم. - پدرت. با تعجب به الکس خیره شدم! خخ پدر ما رو باش، پیش خودش فکر کرده با این کارهاش میتونه من رو به زانو دربیاره، نمیدونه من خودم به خون شهاب تشنهام. - مارانا قول بده، کار اشتباهی نکنی. باشه؟ - نه، ولی این کارهاش بدجوری روی مخم میره، پیش خودش چی فکر میکنه؟ - این کار رو بسپار به من، اوکی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با دودلی گفتم: - باشه. الکس لبخندی زد و گفت: - به من اعتماد نداری؟ - از چشمهام بیشتر. - پس، بذار به عهده من. - باشه. *** با الکس از کافیشاپ زدیم بیرون؛ رفتیم سمت بیمارستان. توی راهرو دو تا اتاق، مونده بود که به اتاق شهاب برسم یک پرستار صدام زد. - خانوم، یک لحظه. - بفرمائید؟ - شما ملیکا خانوم هستید؟ - بله، چرا؟ - آقا شهاب، تازه بههوش اومدن، فقط دارن اسم شما رو صدا میزنن. - ممنونم، که اطلاع دادین، الان میرم پیششون. - خواهش میکنم. روم رو از پرستار گرفتم و رفتم سمت اتاق شهاب، دو تا تقه به در زدم، که صدای شهاب اومد. دستگیره رو کشیدم پایین و در رو باز کردم. شهاب بیحال روی تخت دراز کشیده بود، تا من رو دید لبخند بیجونی زد و گفت: - خوش اومدی گلم. لبخندی مهربون از ته دلم زدم، همین جور که داشتم وارد اتاق میشدم، انگشتر فیروزهای که الکس بهم داده بود رو لمس کردم، تصمیمم رو گرفتم، شهاب رو که به قتل برسونم، خودم رو هم دقیقاً کنار همون جنازهی شهاب میکشم. - ممنونم. رفتم سمت راست تخت و نشستم روی صندلی، تمام تلاشم رو کردم تا بغض و اندوه چشمانم رو مخفی نگهدارم. - بهتر شدی شهاب؟ - آره، عزیزم بهترم. - دکتر گفت که بهخاطر جعبه ساعت گلوله بهت نخورده. شهاب لبخند جذابی زد، که دلم یکهویی لرزید! نه، ملیکا نباید خودت رو دوباره تسلیم شهاب بکنی، تو الان اینجا هستی تا انتقامتو بگیری. - یک چیزی بگم؟ - آره بگو. - با من ازدواج میکنی؟ با پیشنهاد ناگهانیش جا خوردم! نمیدونستم چه جوابی بهش بدم، هنگ کرده بودم، الان بهترین موقع برای نقشه انتقامم بود برای همین خودم رو سریع جمعجور کردم و گفتم: - قول میدی که دیگه ترکم نکنی؟ - آره قربونت برم قول میدم. - اوم، باشه قبول میکنم. - آخ که من قربون چشمهای نازت. *** یک هفته بعد به خودم توی آینه نگاه کردم؛ باورم نمیشد! واقعاً دارم انتقامم رو از شهاب میگیرم، اماّ به چه قیمت، نابود شدن روحم، سیاه شدن قلبم؟ یک دور چرخیدم؛ لباس عروسم رو خود شهاب انتخاب کرده بود؛ من هم تمام کار هارو گذاشتم به عهده الکس تا نقشه رو انجام بده، اگر به من بود که هر لحظه ممکن بود بیخیال انتقام بشم، قدرت عشقی که داشتم هر لحظه داشت ازانتقام قدرتمندتر میشد. از توی آینه شهاب رو پشت سرم دیدم، برگشتم و نگاهش کردم. شهاب قدمقدم اومد جلو، دستهاش رو دور صورتم قاب کرد. - ملیکا؟ اه لعنت بهت شهاب، دوباره من رو با این لحن صدا زدی، خدا لعنتت کنه، تمام سعیم رو کردم تا اشک دور چشمهام جمع نشه. - جانم؟ - دوست دارم. بغضم رو قورت دادم و از ته قلبم گفتم: - حسی که من به تو دارم فراتر از دوست داشتنه، فراتر از حسی که لیلی به مجنون داشت، من با تمام قلبم نه، من روحم عاشقته. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل در اتاق به شدت باز شد و خدمتکار جوونی با عجله وارد اتاق شد. - وای ببخشد آقا شهاب، خواستم بگم که عاقد اومده. - باشه، اشکال نداره میتونی بری، ما هم الان میایم. خدمتکار لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون؛ شهاب رو کرد طرف من و با لبخند گفت: - بریم عزیزم؟ - آره بریم. با شهاب وارد سالن عروسی شدیم، تا چشمکار میکرد، خلافکار و مواد فروش دعوت بودن، پوزخندی زدم. **** - خانوم ملیکا راد آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای شهاب سلطانی در بیاورم؟ - بله. لبخند غمگینی اومد روی لبهام، نه کسی بود که بگه عروس رفته گل بچینه، نه پدر بامعرفتی داشتم که جلوی همه بگم با اجازه پدرم. خیلی سخته برای یک دختر که این چیزها رو تجربه کنه. عاقد از شهاب هم پرسید و شهاب هم با خوشحالی جواب بله رو داد. به جمعیت خونسرد و خشک نگاه کردم که حتی یک دست زدن ساده هم بلد نیستن. *** آهنگ ملایمی پخش شد، شهاب بلند شد و خمشد طرفم و گفت: - عروس خانوم اجازه یک دور رقص رو میدین؟ - چرا ندم شاه داماد؟ دستم رو گذاشتم توی دستهای شهاب و رفتم سمت جایگاه مخصوص رقص. تمام غمهای عالم توی دلم بود، چی میشد که این عروسی رو چهارسال پیش میگرفتیم، چی میشد که شهاب از انتقامش میگذشت! ولی نکرد، اون با تمام بیرحمی انتقامش رو از من بیگناه گرفت، حالا چرا من از انتقامم بگذرم؟ منم مثل خودش بدم، منم دختر همون پدری هستم که دلش یک ذره برای دخترش نسوخت. آره من اینم، من اسمم ملیکا راد نیست، ملیکا چهارسال پیش مرد و دفن شد، من مارانا تهرانی هستم، کسی که قراره امشب ساعت دوازده انتقام سختی رو از شهاب بگیره. رقصمون تموم شد و دوباره رفتیم سمت صندلیهای عروس و داماد. نشستم روی صندلی که از اون دور منصور رو دیدم که داره با لبخند نگاهم میکنه، بهش اشاره کردم تا بیاد پیشم. قبل از این که منصور بیاد یک مرد قد بلند که حدوداً فکر کنم ۴۵ سالش بود، چهقدر هم که جذبه داشت لعنتی! اومد سمتمون، سریع برگشتم سمت منصور بهش نگاه کردم و یک تای ابروم رو انداختم بالا بهش فهموندم که فعلاً نیا سمتم، اون هم سرجاش ایستاد. شهاب مرده رو که دید با لبخند از جاش بلند شد و گفت: - بهبه آقای ایلهان خوش اومدین. - ممنونم شهاب جان، اومدم که تبریک بگم. یکم تعجب کردم مرده یکم لهجه داشت، فکر کنم ترک بود! یادم باشه این مرده رو به الکس بگم. - مرسی داداشم، انشالله قسمت خودت. - انشالله منم تا دوماه دیگه عروسی میکنم، منتظر ارکان هستم که بیاد. - آها، اوکی. - من دیگه برم شهاب جان. - خوش اومدین. - ممنون. ایلهان روش رو ازمون گرفت و رفت، الان وقتش بود که از شهاب بپرسم این کی بود! - میگم شهاب؟ - جانم؟ - این آقا ایلهان کی بود؟ - یک تاجر ترکیهای عزیزم. - آها، باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - میگم عزیزم من چند لحظه برم دوباره میام. لبخندی زدم و گفتم: - باشه. شهاب هم لبخندی زد و از کنارم رفت سمت چپ سالن، نگاهم رو از شهاب گرفتم و به منصور خیره شدم، با اشاره گفتم که بیاد سمتم. منصور اومد سمتم و رو به روم ایستاد و با لبخند گفت: - مبارک باشه مارانا خانوم، آقا الکس هم گفتن که بهتون بگم مبارکتون باشه عروس دوازده. لبخند مرموزی زدم و گفتم: - ممنون. منظور منصور از عروس دوازده این بود که، ساعت دوازده شب همهچی حل میشه. منصور ازم دور شد و کلاً از دیدم پاک شد. *** شهاب با دهن باز داشت نگاهم میکرد، اشک دور چشمهاش حلقه زده بودن، خدا من رو لعنت کنه که نقطه ضعفم همین چشمها بودن. - هه، چیه تعجب کردی آقا شهاب فکر کردی فقط خودت بدی، فقط خودت بلدی انتقام بگیری؟ شهاب با تعجب و حیرت گفت: - چی، چی میگی ملیکا این چرت و پرتها چیه الان گفتی؟ - اوم، خوب بگم برات، هیچی فقط اینکه بدبختت کردم شهاب، همون بلایی که تو چهارسال پیش سر من آوردی منم الان سر تو آوردم فقط همین. شهاب از عصبانیت قرمز شد و فریاد زد. - فکر میکنی الکیه، تو الان زن منی. پوزخندی زدم و گفتم: - عاقد جعلی بود. - میکشمت ملیکا، هم تو رو و هم اون بیغیرتی که تو رو آدم کرده رو زنده نمیذارم، اگه قرار نیست ماله من بشی، پس هیچکدوممون زنده از این اتاق بیرون نمیریم. خنده حرصی کردم و گفتم: - هه، کی تو، تو من رو زنده نمیذاری؟ شهاب یک قدم اومد جلو، دستش رو بلند کرد تا بهم سیلی بزنه، صدای تیراندازی از داخل حیاط اومد. لبخندی زدم و به ساعت دیواری نگاه کردم، دقیقاً ساعت دوازده بود، الکس دست بهکار شده. شهاب سریع اسلحهشو از پشت کمرش در آورد و گرفت طرف من، نیشخندی زدم و نگاهش کردم. - بکش، فکر کردی من از مرگ میترسم، تو من رو چهار سال پیش کشتی. شهاب قطرهی اشکی از چشمهاش چکید، قلبم از دیدن این صحنه خون شد، انگار داشتن قلبم رو مچاله میکردن، الانه که بمیرم، میتونم بوی مرگ رو حس کنم. - اماّ تو گفتی که من رو بخشیدی، نباید این کارو با من میکردی. - چرا تو کردی؟ شهاب فریاد زد و گفت: - لعنتی من پشیمون بودم، چرا تو کردی؟ شهاب دو، سه بار به سقف شلیک کرد و دوباره گرفت سمت من. - ملیکا من امشب نه خودم رو و نه تو رو زنده نمیذارم. شهاب تا اومد شلیک کنه طرف من در اتاق با شدت باز شد و قامت الکس نمایان شد. با تعجب به الکس نگاه کردم، قرار نبود که الکس بیاد فقط منصور و چندتا آدمها بیان. شهاب اسلحه رو گرفت سمت الکس تا اومد شلیک کنه، الکس زودتر شلیک کرد و تیر خورد به بازوی شهاب، الکس رو کرد طرف من و با فریاد گفت: - ملیکا بجنب باید بریم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با حرف الکس شهاب به خودش اومد، قطرههای اشک پی در پی از چشمهاش روی گونههاش میاومدن، پاهام داشتن بیجون میشدن، تمام بدنم الان میخواست شهاب رو توی آغوش بگیره و نوازش کنه؛ شهاب با حسادت و لحنی غمگین گفت: - هه، اگه بذارم جنازهش رو ببری. سریع اسلحه رو گرفت طرفه من و شلیک کرد؛ سوزش بدی توی ناحیه پهلوم احساس کردم، الکس عصبی به شهاب زل زد و دوباره به سمت قلب شهاب شلیک کرد، پاهام سست شدن و با زانو خوردم زمین، شهاب هم بیحال افتاد و چشمهاش بسته شد. خودم رو کشیدم سمت دیوار و لم دادم، پهلوم عجیب درد میکرد، الکس با عجله اومد سمتم و روی دوتا زانوهاش نشست، با نگرانی گفت: - مارانا خوبی؟ لبخند غمگینی زدم و گفتم: - آره، بهتر از اونی که تو فکرشو بکنی. اشک دور چشمهای الکس جمع شد. - الکس. - جانم؟ - میشه یک خواهشی ازت بکنم؟ - تو جون بخواه. - میشه، نجاتم ندی، بذار برم راحت بشم. قطره اشکی از چشمهای یخی الکس چکید و افتاد روی ساق دستم. - تو دیوونه شدی؟ خواستم جوابش رو بدم ولی درد پهلوم امونم نداد، الکس بلند شد و من رو بلند کرد و گذاشت روی شونههاش. الکس رفت سمت در قبل از این که بره بیرون سرم رو گرفتم بالا و به جسم پر خون شهاب نگاه کردم. زیر لب آهنگ بیکس محسن لرستانی رو زمزمه کردم. "به پهنای صورت. براش گریه کردم. غمو هدیه کردم به قلبم. براش قرض کردم. براش نذر کردم. بمونه تا تسکین شه دردم. اگه زیر چشمام گود افتاد. توی شهر چو افتاد. که فلانی بیکس شد. اگه دیدی غرورم له شد. زندگیم مشکل شد. چون زمونه برعکس شد. اگه زیر چشمام گود افتاد. توی شهر چو افتاد. که فلانی بیکس شد. اگه دیدی غرورم له شد. زندگیم مشکل شد. چون زمونه برعکس شد." چشمهام سیاهی رفتن و دیگه چیزی رو احساس نکردم. *** با سردرد بدی چشمهام رو باز کردم، همه جارو تار میدیدم چندباری پلک زدم تا دیدم بهتر بشه؛ ولی بهتر که نشد هیچ بدتر تار شد. چشمهام رو دوباره بستم. صبر کن ببینم من اصلاً تو بیمارستان چه غلطی میکنم؟ همهچیز کمکم یادم اومد؛ یعنی شهاب چه بلایی سرش اومده؟ آخ شهاب نمیدونی که درسته ازت ناراحتم ولی دارم دیوونه میشم که نکنه بلایی سرت اومده باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پلکهام دوباره سنگین شد و به خواب رفتم. با صدای کسی به خودم اومدم ولی چشمهام رو باز نکردم، یکم که دقت کردم صدای الکس بود. صدای بغضآلود الکس بدجوری اذیتم میکرد. - مارانا خواهش میکنم اون چشمهای خوشگلتو باز کن، وای مارانا نمیدونی که چهقدر برام عزیزی، خدا لعنتت کنه شهاب چهجور دلت اومد به مارانا شلیک کنی. با حرفهای الکس بغض بدی توی گلوم نشست، از تمام دنیا دلگیر بودم، از خودم از سرنوشت شومی که داشتم، حالم از خودم و زندگی که پدر گرام باعث شد نابود بشه بهم میخوره. آروم چشمهام رو باز کردم که دوتا تیله یخی روبهرو شدم. الکس که چشمهای بازم رو دید با ذوق گفت: - بیدار شدی خوشگلم. لبخند کم جونی زدم و گفتم: -آره. - صبر کن گلم تا من برم به دکتر بگم بیاد عزیزم. - باشه. الکس از روی صندلی بلند شد و رفت سمت در اتاق، در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون. به دور اطرافم نگاه کردم، سمت راست اتاق یک پنجره قدی که فضای خوبی رو ایجاد کرده بود؛ همینجور که داشتم به فضای اتاق نگاه میکردم، در باز شد و الکس به همراه یک دکتر جوونی وارد اتاق شدن. دکتر لبخند مهربونی زد و گفت: - بهبه خانوم بالاخره بیدار شدی. - مگه چند ساعت بیهوش بودم؟ - ساعت نه بگو چند ماه. - چی، چند ماه؟! - دقیقاً دو ماهه که بیهوش هستی. با تعجب داشتم به چشمهای سبز دکتر نگاه میکردم، به صورت دکتر بیشتر که دقت کردم واقعاً مرد جذابی بود، موهای قهوهای که فرم زیبای بهشون داده بود؛ چشمهای درشت سبز کشیده و بینی استخونی ولی به صورتش میاومد، صورت کشیده و پوست گندمی داشت. نگاهم رو از دکتر گرفتم و به الکس خیره شدم. - شهاب چی شد؟ الکس جدی نگاهم کرد و گفت: - بعد بهت میگم. سرم رو به نشونه تائید تکون دادم. دکتر اومد دستگاههای که بهم وصل بود رو چک کرد و با لبخند گفت: - خوب خداروشکر حالت خوبه، انشالله فردا میری بخش. - ممنونم آقای دکتر. دکتر لبخندی زد و گفت: - اگه کاری ندارین من دیگه بدم؟ الکس زودتر من جواب داد. - نه ممنونم میلاد جان. میلاد سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون. رو کردم سمت الکس و گفتم: - خب میشنوم. الکس اومد سمت صندلی کنار تخت و نشست و با جدیت کامل گفت: - هرموقعه از بیمارستان مرخص شدی همهچی رو برات تعریف میکنم. - اماّ؟ - اماّ نداریم، همینی که گفتم، دیگه حرفم نباشه. با ناراحتی گفتم: - باشه. - درد که نداری؟ - نه. - از دستم دلخوری؟ تک خندهای کردم و گفتم: - نه بابا دیوونه چرا ناراحت باشم آخه؟ - باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** یک هفته بعد آخیش بلاخره از بیمارستان نجات پیدا کردم، روی تخت نشستم تا الکس بیاد باهم بریم خونه؛ صدای زنگ گوشیم از داخل کیفم اومد، در کیفم رو باز کردم و گوشیم رو در آوردم؛ شماره ناشناس بود! با کمی تردید ورداشتم. - الو. - ملیکا بیا لب پنجره زود باش. چشمهام از تعجب گرد شدن، این که صدای مردی مثلاً بابام بود! - که، چی؟ - مجبوری که بیای وگرنه خودت میدونی چه کارهایی ازم برمیاد. - اسم تو هم گذاشتن پدر؟ - تو هرجور میخواهی فکر کن. - باهام چیکار داری؟ - تو بیا لب پنجره میفهمی. از روی تخت اومدم پایین و رفتم سمت پنجره، به بیرون نگاه کردم که کوچه خلوتی بود که یک ماشین زانتیای نوک مدادی پارک بود، یکم که بیشتر دقت کردم دیدم بابام داخله ماشینه. - خوب دیدمت توی ماشین نشستی، چرا گفتی بیام لب پنجره؟ - یکم بیشتر تو ماشین رو نگاه کن. - اوف از دست تو. یکم که بیشتر نگاه کردم از تعجب دهنم باز موند، اه، لعنتیها اسماء کارگر خونه رو گروگان گرفتن تا من رو بدست بیارن. - واسه چی اسماء رو گرفتین؟ - بهتره که بیای پایین سوار ماشین بشی وگرنه جنازهش رو تحویلت میدم. - خدا لعنتت کنه. گوشی رو با عصبانیت قطع کردم و از اتاق زدم بیرون، یکدفعه وسط راه متوقف شدم و شماره الکس رو سریع گرفتم. یک بوق...دو بوق... . - جانم مارانا؟ - الکس من دارم میرم، نمیتونم توضیح بدم اگر دیدی تا شب نیومدم بیا دنبالم. - وایسا ببینم نرو، کجا میخواهی بری؟ جواب الکس رو ندادم گوشی قطع کردم و به راهم ادامه دادم. *** در ماشین بابا رو باز کردم و نشستم، بابا لبخندی زد و گفت: - آفرین دختر باهوشم خوب شد که اومدی. اخم غلیظی کردم و گفتم: - خوب من که اومدم اسماء رو ول کن. - باشه دخترم عصبانی نشو. *** بابا ماشین رو پارک کرد دم همون خونه قدیمی. با یاد خاطرات گذشته بازهم بغضم گرفت، چقدر که اون روزها خوشحال بودم، تنها دغدغهم این بود که شهاب رو ببینم همین ولی الان خیلی شکسته شدم، هی روزگار چهکردی که از همه روزها دیوانهتر هستم. با غم از ماشین پیاده شدم، بابا در خونه رو باز کرد و با هم وارد خونه شدیم. به اطراف خونه نگاه کردم هیچی تغییر نکرده بود، همهچی مثل گذشته. اشک دور چشمهام حلقه زد، واقعاً تحملش برام سخت بود. روی اولین مبل که رسیدم نشستم و نگاه اشکآلودم رو به بابا کردم و گفتم: - خب میشنوم؟ - میخوام چندتا حقیقت تلخی رو برات تعریف کنم که شاید از شنیدنشون زیاد خوشحال نشی. - اون وقت درمورد کیه دقیقاً؟ - درمورد دشمنی قدیمی الکس با شهاب. - اماّ شهاب با الکس که دشمنی نداشتن، از سر من باهم دشمن شدن که. بابا پوزخندی زد و گفت: - خیر دخترم، تو فکر میکنی الکس بیخودی به تو محبت میکنه گلم؟ با تعجب گفتم: - چی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل بابا لبخند غمگینی زد و با آرامش خاصی که همیشه توی لحن صحبتهاش بود گفت: - برات همهچی رو تعریف میکنم ولی اولش باید قول بدی که آروم باشی و تا همه رو گوش نکردی هیچکاری نکنی. - میشه واضحتر حرف بزنی. - ببین دخترم، حقیقت همیشه تلخه، شاید حرفهایی که الان بشنوی باب میلت نباشه ولی تو بهتر از هرکسی میدونی من اهل دروغ و ریا نیستم. دلم فرو ریخت، یعنی چی میخواد بگه؛ من بابام رو خیلی خوب میشناسم هیچوقت دروغ نمیگه که بخواد کسی رو از چشم یک آدم بندازه، حتماً موضوع خیلی جدیه که پدری مثل بابای من غرور به اون بزرگیشو گذاشته کنار و من رو مجبور کرد تا به حرفهاش گوش بدم. همینجور منتظر به بابا خیره شدم، بابا با کمی مکث گفت: - تا بیست دقیقه دیگه یک مهمون داریم، قراره که با اون همه چیز رو برات توضیح بدیم. - اونوقت برای حرفهاتون دلیل و مدرک هم دارین دیگه؟ بابا لبخندی زد و گفت: - تو پدرت رو هیچوقت دستکم نگیر. دلم بدجوری گرفت، آره دیگه اگه اون بلا رو سر پدر شهاب نمیآوردی الان حال و روز من این نبود؛ کلافه گفتم: - با اجازهت من میرم تو اتاق قبلیم دراز بکشم، وقتی اومد بهم خبر بده بیام. بابا لبخند مهربونی که ازش بعید بود و این من رو بیشتر توی تعجب مینداخت، گفت: - برو دخترم، استراحت کن. بدون حرف نگاهم رو از بابا گرفتم و رفتم سمت اتاق سابقم؛ خونه بابام یک خونه نقلی بود و من از همینم خوشم میاومد، یک پذیرایی مربع شکل، گوشه سمت راسته سالن پله گردی میخوره؛ رفتم سمت پله و از پلهها رفتم بالا، طبقه بالاهم یک سالن دراز باریک که شامل چهارتا اتاق بود، رفتم سمت در اتاق خودم و در رو باز کردم، با دیدن اتاق بغض بدی توی گلوم نشست. قدم اول رو برداشتم و رفتم توی اتاق؛ تکتک خاطرات اومدن جلوی چشمهام، خندهها، گریهها. قدم دوم هم برداشتم دیگه طاقت نداشتم از این بیشتر بغضم رو نگه دارم. اشکهام پیدرپی روی گونههام جاری میشدن. به دکوراسیون اتاق نگاه کردم هنوزم بعد از این همه سال همون شکل بود، هیچ چیزی تغییر نکرده، با دلتنگی رفتم سمت تخت خوابم و نشستم روی تخت. دستی به پتوی عروسکی که طرحهای سیندرلا رو داشت کشیدم. واقعاً برام مثل یک عذاب بود که باور کنم تمام این خاطرات فقط درحد همون خاطره بمونن. از خدا نه از بندههاش گلهگی دارم، این حق من نبود؛ با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره الکس قلبم فرو ریخت. اومدم گوشی رو جواب بدم ولی یک حسی مانعم شد، زنگ گوشی قطع شد منم گوشی رو گذاشتم روی بیصدا و پرتش کردم کنارم. خمیازهای کشیدم احساس بیحالی و خستگی میکنم، به نظرم یکم استراحت کنم فوقش مهمون مزاحم بابا اومد میاد بیدارم میکنه، از حس بیخیالی خودم و دیوونه بازیهای خودم خندم گرفت، شونهمو انداختم بالا و دراز کشیدم سرم به بالشت نرسیده خوابم برد. با احساس نوازشهای کسی از خواب نازنینم بلند شدم، لای پلکم رو باز کردم که با دوتا چشم آبی آشنا رو به رو شدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری