رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و نهم

پرنس اریک که این دو روز چشمش به اقیانوس خشک شده بود، با دیدن قایق آریل اول باورش نشد که اینه اما وقتی که دید مکس پارس می‌کنه متوجه شد که خودشه اما تعجب کرده بود که چرا سوار قایقه و خودش شنا نکرده!! میخواست یدونه چرا این دور نیومده بود به خشکی بهش. سر نزده بود! آریل با ذوق برای اریک دست تکون داد...از نظر اون چون جفتشون عاشق هم بودند، حتی زودتر از یکماه باهم ازدواج می‌کردن و اون برای همیشه انسان باقی میموند. خیلیم امیدوار بود! اریک با دیدن آریل رفت سمت قایق و با دیدن پاهای آریل از تعجب چشماش وا مونده بود! به آریل نگاه کرد و گفت:

ـ آریل چه اتفاقی برات افتاده؟؟!

آریل حواسش بود که نباید حرفی بزنه و فقط با ذوق گفت:

ـ مهم اینه که برای رسیدن به تو انسان شدم اریک، همین کافی نیست!!؟

پرنس اریک هم سعی کرد دیگه کندوکاو نکنه و با ذوق بغلش کرد و گفت:

ـ خیلی خوشحالم میبینمت آریل، واقعا دلم برات تنگ شده بود عزیزم!

آریل چشماشو بست و خوشحال از اینکه تو بغل عشقشه و گفت:

ـ منم همینطور...

بعدش وقتی پاشو روی شن گذاشت حس کرد نمیتونه اصلا وایسته!! محکم شونه اریک رو گرفت و گفت:

ـ چجوری باید وایستم؟؟ نمیتونم...

اریک خندید و گفت:

ـ صبر کن بذار من کمکت کنم عزیزم!

بهش کمک کرد تا وایسته! دستاشو گرفت تا بتونه حرکت کنه! سباستین دیگه نمی‌تونست برگرده چون قطعا این بار ترایتن کله جفتشون و میکند. تصمیم گرفت تو همین خشکی پیش آریل بمونه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 91
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: روایتی دیگر از پری دریایی نام نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، هیجانی، رازآلود خلاصه: این‌بار در اعماق اقی

پارت اول ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده.  لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت: ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وس

پارت دوم تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاهم

سباستین بهتر از هر کس دیگه میدونست که ارسال با حقه‌هاش می‌تونه چه بلایی سر یکی بیاره! خدا می‌دونه این‌بار چطور آریل رو فریب داده بود...اون نمیدونست آریل زندگیش و برای رسیدن به عشقش قمار کرده بود! آریل دلتنگیش برطرف شد چون بالاخره به اریک رسید...داشت با مکس بازی میکرد که اسکاتل دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و گفت:

ـ وای این دختره خوشگل و نگاه کنین!! 

بعد یهو چشمش به پاهای آریل افتاد و گفت:

ـ آریل دم ماهیت کجاست؟؟ خدایا...آخر دنیا شده یا من دارم خواب میبینم!

اریک و آریل جفتشون باهم خندیدن و اریک دست انداخت دور کمر آریل و گفت:

ـ بیا بریم عزیزم؛ می‌خوام به پدرم معرفیت کنم!

آریل خوشحال بود و هیجان داشت! اولین بارش بود که دنیای بیرون و میدید! و از نظرش آسمون، خورشید حتی شن‌های ساحل و راه رفتن روی اونا چقدر حس خوبی بهش میداد! اما از طرفی هم وقتی داشتن میرفتن برمیگشت و به اقیانوس نگاه می‌کرد! حس میکرد یه روز دوباره عجیب دلش برای اونجا تنگ میشه بهرحال زادگاهش اونجا بود! ولی بازم خودشو از اون حال و هوا بیرون آورد و توی دلش گفت به زودی با اریک ازدواج میکنم نیمه پری دریایی بودنم از بین میره شاید بخاطر همینه که انگار هنوز خودمو متعلق به آب می‌دونم!

اسکاتل که روی صخره‌ها غش کرده بود رو به سباستین گفت:

ـ سباستین چه خبر شده؟؟ ترایتن خبر داره دخترش قاطی انسانها شده؟

سباستین رو بهش با اخم گفت:

ـ بنظرت اگه خبر داشت آریل اینجور راحت اینجا می‌چرخید؟!

اسکاتل یکم فکر کرد و گفت:

ـ پس با طلسم تبدیل به آدم شده!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاهم و دو

سباستین با کلافگی سرشو به اینطرف و آنطرف تکون داد و اسکاتل با بیخیالی گفت:

ـ اشکال نداره، من مطمئنم که تو قصر پرنس اریک هم عین یه شاهزاده میشه! یهو دیدی ترایتن هم تصمیم گرفت آتلانتیس و ول کنه و تبدیل به آدم بشه و بیاد رو خشکی!

بعدش با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و سباستین با عصبانیت گفت:

ـ اینقدر حرف مفت نزن کله پوک! ببینم تو می‌دونی قصر این پرنس اریک کجاست؟!

اسکاتل رفت نزدیک سباستین وایستاد و با چشمک رو بهش گفت:

ـ ببینم نکنه تو هم میخوای آب و ترک کنی؟!

سباستین به اقیانوس نگاه کرد! آروم تر از هر زمان دیگه بود و با ناراحتی رو به اسکاتل گفت:

ـ مگه چاره دیگه‌ایی هم دارم؟؟! باید مواظب آریل باشم.

اسکاتل یهویی سباستین انداخت پشتش و پرواز کرد و گفت:

ـ پس سفت بچسب! من مطمئنم که تو هم از دنیای بیرون از آب خیلی خوشت میاد!!

اسکاتل سباستین و نزدیک پنجره آشپزخونه قصر پیاده کرد و سباستین هم اونقدر از آدما میترسید یه تیکه صدف مرده روی جسمش قایم کردن تا کسی نبینتش و بتونه بره آریل رو پیدا کنه! ولی حرفای دوتا زنه و یه مرده که سر و تیپ عجیبی هم داشت توجهش و جلب کرد. یکی از اون زنا می‌گفت:

ـ وای دیدین بالاخره اریک یه دختر و پسند کرد و با خودش به قصر آورد؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و سوم

مرده در حال اضافه کردن یکسری ادویه‌ها به غذا بود و زنه که پاسخی نشنید رو بهش گفت:

ـ چی میگی موریس؟!

موریس با یه قاشق تمیز یه مقدار از غذا رو چشید و گفت:

ـ نمی‌دونم، بنظرم دختره یه جوریه!

اون یکی زنه که در حال شستن ظرفها بود گفت:

ـ یعنی چجوریه؟!

موریس گفت:

ـ نمی‌دونم انگار بار اولش بود که داره آدم میبینه!! به تابلوهای قصر زیادی خیره می‌شد!

اون زنه اولی که از لای در داشت بیرون و نگاه می‌کرد گفت:

ـ آره یکم عجیبه بنظر منم!! بعدشم انگار راه رفتن بلد نیست! با کمک اریک رو پای خودش وایمیسته! اما از حق نگذریم واقعا دختر خوشگلیه!

موریس گفت:

ـ بعید میدونم نجیب‌زاده باشه؛ پادشاه هیوبرد عمرا قبول کنه تنها پسرش با یه دختر عجیب و غریب مو قرمز ازدواج کنه!

سباستین از اینکه اونا راجب آریل اینجور حرف میزدن واقعا عصبانی میشد و زیر لب گفت:

ـ اون خودشم پرنسسه مردک!

اون زنه که در حال ظرف شستن بود، شیرآب و بست و دستاشو با پیشبند خشک کرد و گفت:

ـ لباسشم خیلی دمده بود! موریس راست میگه بعید میدونم نجیب زاده باشه! کف پاش جلبک چسبیده بود حتی یه کفش هم پاش نبود؛ انگار از یه کشتی غرق شده نجات پیدا کرده، موها و گردنش پر از شن بود!

با همدیگه شروع کردم به خندیدن که یهو آریل و اریک دست در دست هم وارد آشپزخونه شدن!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و چهارم

هر سه‌تاشون یکه خوردن و اریک با خنده و از همه جا بی‌خبر گفت:

ـ می‌بینم که کیفتون کوکه!!

آریل دقیقا مثل تازه واردان دنیای انسانها دیوانه‌وار و با ذوق دور آشپزخونه می‌چرخید و به وسایلشون نگاه می‌کرد. به گاز غذا نزدیک شد و داشت سر قابلمه رو برمی‌داشت که موریس سریعا رسید و گفت:

ـ دختر خوب اون داغه،‌ مواظب باش!

آریل ترسید و خودشو کشید عقب! موریس با مهربونی رفت یه کاسه آورد و یکم غذا براش ریخت...سباستین از این فرصت استفاده کرد و لباس آریل و می‌کشید! آریل با دیدن سباستین به بهونه انداختن سنجاق سرش سریع اونو گذاشت تو جیب لباسش! سباستین بالاخره راحت شد چون که دیگه لازم نبود کل این قصر رو دنبال آریل بگرده! یهو چشم آریل به چنگال ‌های تو ظرفشویی افتاد و با ذوق یکیشون برداشت! یادمه یبار اسکاتل بهش گفته بود اینا شونه‌هایی که آدمها برای موهاشون استفاده میکنند! آریل چنگال و به موهاش زد و گفت:

ـ وای منم از اینا داشتم!

قیافه‌های اون سه نفر دیدنی بود! و با تعجب به آریل نگاه می‌کردن!! آریل با دیدن نگاه‌های اونا سریع چنگال و گذاشت سرجاش...اریک قهقهه کنان بهش نزدیک شد و گفت:

ـ این چنگاله آریل! نه شونه‌ی سر...

یکی از همون زنا آروم زیر گوش موریس گفت:

ـ این دیگه کیه!!؟ حتی نمیدونه این چنگاله!

ولی صداش بلند بود و اریک و آریل صداشو شنیدن! اریک سرفه‌ایی کرد و با سیاست رو به زنه گفت:

ـ به کارتون برسید لطفاً!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و پنجم

بعد حرف اریک سه‌تاشون سرشون و انداختن پایین و ساکت شدن. موریس برای اینکه بحث و عوض کنه، گفت:

ـ اریک جان، ناهار و براتون آماده کنم؟!

بعدش نگاهی به آریل انداخت و با لبخند گفت:

ـ مهمون تازه‌واردمون انگار که هم خستست و هم گرسنه!

اریک گفت:

ـ یکمی صبر کنید! قبلش می‌خوام با پدر صحبت کنم و در مورد آریل بهش توضیح بدم!

بعدش رو کرد سمت اون خانومی که نزدیک در وایستاده بود و گفت:

ـ مادام صافار لطفا اتاق مهمان و برای آریل حاضر کنین! ببینین که چیزی کم و کسر نداشته باشه!

مادام صافار گفت:

ـ البته عالیجناب!

بعدش هم اومد سمت آریل و با خوشرویی گفت:

ـ بیا عزیزم! حتما خیلی خسته شدی!

آریل با خجالت لبخندی زد و همراه مادام صافار راه افتاد! از نظرش قصر پرنس اریک از کل آتلانتیس خیلی بزرگتر بود! دقیقا همون‌جوری بود که توی خیالش تصور می‌کرد! حتی پله‌های قصر هم با پله‌های اونا متفاوت بود...تو مسیر رفتن از بالای پله‌ها روی دیوار تور ماهیگیری مصنوعی رو دید که بعنوان دکور وصل شده بود! به یاد مادرش افتاد و اون روز شوم که مادرش توی این تور گیر کرد و زندگیشون برای همیشه عوض شود! از ترس به خودش لرزید و پشت مادام صافار پناه گرفت! مادام صافار با تعجب به آریل و نگاهاش نگاه کرد! دید که چطور با ترس به اون دکور نگاه می‌کنه و تمام وجودش میلرزه! مادام صافار سعی کرد آرومش کنه! بغلش کرد و گفت:

ـ نترس عزیزم! اون تور ماهیگیری فقط یه دکوره! ببینم نکنه تو از وسایل دریایی می‌ترسی؟!!

اینو با حالت پوزخند گفت و آریل سریع خودشو جمع و جور کرد و سعی کرد عادی بنظر برسه و گفت:

ـ نه...فقط...فقط اینکه ظاهرش یکم برام ترسناک بود!

اریک بهش گفته بود که کارکنان قصر قبل اینکه اون با پدرش صحبت کنه، نباید بفهمن که آریل یه پری دریایی بوده و آریل هم تمام سعیشو می‌کرد تا این راز و تا زمانی که خوده اریک بهش نگفته، حفظ کنه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و ششم

اما از نظر مادام صافار، این حرف اصلا منطقی نمیومد! هر حرکت آریل از نظر اون عجیب و غریب بود و بنظرش یه کاسه‌ایی زیره نیم‌کاسه‌ی این دختر بود و اون دوست داشت بفهمه که قضیه چیه و آریل واقعا از کجا اومده!! آریل و به سمت اتاق مهمان راهنمایی کرد! از نظر آریل اون اتاق با تم صورتیش و تخت صدفی که وسط اتاق بود، زیباترین اتاقی بود که تا الان دیده بود! خیلی ذوق کرده بود اما ذوقش و گذاشت کنار تا مادام صافار کاملا از اتاق بره بیرون و بتونه راحت باشه. مادام صافار رفت سمت کمد اتاق و دروس باز کرد و یه دست لباس راحتی برای آریل بیرون آورد و گفت:

ـ اینارو بپوش عزیزم! البته میخوای قبلش یدونه دوش هم بگیر...

بعدش دستش و برد سمت گردن و موهای آریل و سعی کرد شن‌ریزه‌ها رو تموم بده و همزمان گفت:

ـ مثل اینکه خیلی هم عمیق شما کردی، اینجوری که شن و جلبک بهت چسبیده!

آریل بازم در جوابش لبخند مصنوعی زدم و گفت:

ـ حتما میرم نگران نباشین!

مادام صافار سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه و دوباره بهش نگاه کرد و پرسید:

ـ کلا خیلی به آب و دریا علاقه داری نه؟؟ 

بعدش به گردنبند آریل که صدفی بود و مادرش بهش داده بود، اشاره کرد! آریل از این حجم از سوالات این زن واقعا کلافه شده بود و به هوفی کرد و گفت:

ـ اگه اجازه بدین من یه دوشی بگیرم و قبل اینکه اریک بیاد، می‌خوام یکم استراحت کنم!

مادام صافار که دید آریل بالاخره به ستوه آمده از ترس اریک سریع بهش لبخندی زد و گفت:

ـ حتما عزیزم، چیزی خواستی صدام کن!

آریل هم لبخند مصنوعی زد و در جوابش فقط سر تکون داد.

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هفتم

به این فکر کرد که چرا این آدما راجب همه‌چیز اینقدر کنجکاون!!! بعد اینکه مادام صافار از در اتاق رفت بیرون یه نفس راحتی کشید و خودشو پرت کرد روی تخت و گفت:

ـ آخیش راحت شدم!

تختش واقعا عین پر قو نرم بود و به آریل حس راحتی و خوب میداد...از تو آینه روبرو پاهاش و دید و با ذوق گفت:

ـ پا داشتنم خیلی بهم میاد!! 

سباستین یهو از تو جیب لباسش آریل اومد بیرون و گفت:

ـ فکر نکنم اینا بذارن تو اینجا بمونی!

آریل اصلا سباستین و فراموش کرده بود. یهو کنار تخت و نگاه کرد و انگار دوباره یادش اومده باشه گفت:

ـ سباستین تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟ اگه یکی از اونا متوجهت می‌شد چی؟؟!

بعدشم سریع پاشد و رفت در اتاقش و قفل کرد تا کسی نیاد داخل!! سباستین که تقریبا تو جیب آریل خفه شده بود، چندتا سرفه کرد و گفت:

ـ نگران نباش منو کسی ندید! اسکاتل احمق منو تو قسمت آشپزخونه گذاشت...بعدشم خانوم کوچولو اگه فکر کردی من تو رو تو دنیای آدما تنها می‌ذارم کور خوندی! تو امانت پادشاه و ملکه پیش منی. 

آریل از این حرف سباستین خوشحال شد و سعی کرد به حرفاش اعتماد کنه چون طبق معمول سباستین باید می‌رفت و به ترایتن خبر می‌داد اما ترجیح داد پیش آریل بمونه. سباستین گفت:

ـ آریل اونا به یه چیزایی بو بردن!

آریل با تعجب پرسید:

ـ منظورت چیه؟!

ـ فکر میکنن که تو یه دختر عجیب غریبی که پرنس تو رو از ناکجا آباد پیدا کرده! 

بعدشم بخش نگاه کرد و گفت:

ـ لطفاً هم هر چیزی و که اینجا میبینی اینقدر با تعجب بهش نگاه نکن!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هشتم

ـ چون از نظر اونا احمقانه بنظر میاد!

آریل حق و به سباستین داد چون متوجه نگاه‌های اونا به خودش شده بود. رفت سمت آینه و موهاش و شونه کرد و با ذوق گفت:

ـ سباستین میبینی چقدر اتاقی که بهم دادن قشنگه؟؟ دنیای بیرون از آب اینقدر قشنگه و پدر ما رو تو آتلانتیس حبس کرده.

سباستین گفت:

ـ آریل دنیای ما با دنیای انسانها واقعا متفاوته! تو متعلق به دنیای زیرآبی! بخاطره همینه که دلت برای آب تنگ میشه و وقتی تخت صدفیت رو میبینی ذوق می‌کنی! چون تو هنوزم نیمه پری دریایی درونت فعاله.

آریل گفت:

ـ نخیرم! من حالم خوبه و قراره با اریک ازدواج کنم.

سباستین پوزخندی زد و گفت:

ـ باشه به همین خیال باش!!

آریل این‌بار عصبانی شد و اومد سمت سباستین و گفت:

ـ اصلا تو چی می‌دونی که داری این حرفا رو میزنی؟

سباستین گفت:

ـ من تا قبل اومدن شما تو آشپزخونه بودم آریل! شنیدم اینا چی داشتن میگفتن!! اون آشپزه می‌گفت خیلی بعیده که پدر اریک بذاره اون با یه دختر عجیب و غریب که نجیب زاده نیست، ازدواج کنه.

آریل انگار از این حرف سباستین ترسید و آب دهنش و قورت داد و گفت:

ـ نه‌‌...اریک منو تنها نمی‌ذاره! می‌دونم.

سباستین که دوباره ترس آریل رو دید، ازش پرسید:

ـ آریل لطفاً بگو؛ ارسال در ازای چه چیزی بهت پا داده؟؟ اون هیچوقت برای خوبی اینکارو نمیکنه و صد در صد یه نقشه تو ذهنش داره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و نهم

آریل همین لحظه دستش و روی پیشونیش و بعدش قلبش گذاشت و متوجه شد که قول داده و نباید حرفی پیش بقیه بزنه وگرنه همه چیز خراب می‌شد!! سریع حرف و عوض کرد و لباسشو از روی تخت برداشت و راه افتادم سمت حمام و گفت:

ـ بعداً میبینمت سباستین!

سباستین فهمیده که موضوع خیلی خطرناکتر از اون چیزیه که فکر می‌کرده! باید هر جوری بود به یه موجود توی آب خبر میرسوند و ازش میخواست تا بفهمه ارسال داره چیکار می‌کنه اما هر کسی که بود باید قابل اعتماد می‌بود که پادشاه ترایتن، هیچ بویی نبره!

یه ورقه از روی میز برداشت و نوشت:

ـ ببین ارسال داره چیکار می‌کنه! لطفاً بفهمش برام فلاندر!

تنها کسی که می‌تونست بهش اعتماد کنه فقط و فقط فلاندر بود! باید هر جوری بود از آریل محافظت می‌کرد. راه افتاد و رفت سمت ساحل و به یکی از صدفها سلام کرد! صدف با تعجب رو بهش گفت:

ـ سباستین اینجا چیکار می‌کنی؟!

سباستین گفت:

ـ داستانش طولانیه، فعلا این نامه رو بذار تو دهنت و ببرش برای فلاندر!

نامه رو توی صدف گذاشت و فرستاد داخل آب‌. کنار ساحل یهو چشمش به اریک و پدرش افتاد که در حال قدم زدن بودن...سباستین مرموزانه بهشون نزدیک شد و سعی کرد حرفاشونو بشنوه! اریک با ناراحتی گفت:

ـ آخه چرا پدر؟؟!

پادشاه قلاب ماهیگیری رو داخل آب انداخت و گفت:

ـ  نه همین که گفتم اریک!

اریک گفت:

ـ پدر اون واقعا دختر خوبیه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصتم

هیوبرد با چشم غره به اریک نگاه کرد و گفت:

ـ رو حرف من حرف نزن اریک! اصلا معلوم نیست اون دختر کیه! خانوادشو می‌شناسی؟ من این همه دختر بهت معرفی کردم همشونم آدمای با کمالاتی بودن. حالا تو رفتی عاشق یکی شدی که فقط اسمشو می‌دونی؟!

پرنس اریک دیگه حرفی نزد و با ناراحتی راهشو سمت قصر ادامه داد. پدرش هم مثل ترایتن آدم سخت گیری بنظر میومد و بعید بود با این گاردی که نسبت به آریل داره، قبول کنه اون عروسشون بشه! بنظر میومد که پرنس اریک به پدرش نگفته که آریل پری دریایی بوده و الان به شکل انسان درومده چون در اینصورت پدرش قطعا با موندنش تو قصر هم مخالفت می‌کرد. اما سباستین از همون اولش میدونست که عشق بینشون کافی نیست و کلی موانع جلوی راهشون هست! فقط تو دلش آرزو میکرد ای کاش فلاندر زود نامه رو بخونه و خودشو بهش برسونه و بفهمه که ارسال چه نقشه شومی توی سرشه!! 

پرنس اریک تقه‌ایی به در اتاق زد و وارد اتاق آریل شد! آریل تو اون لباس و پیژامه راحتی دقیقا عین عروسکا شده بود...داشت موهاشو شونه میزد!! با دیدن پرنس اریک لبخندی زد و گفت:

ـ بیا داخل عزیزم!

پرنس اریک رفت و کنارش نشست...یه مقداری از موهاش و گرفت توی دستاش بود کرد! بوی یاسمین میداد و گفت:

ـ چقدر موهات خوشبوئه!

آریل گفت:

ـ ممنونم ازت!

یکمی مکث کرد و گفت:

ـ اریک وضعیت ما چی میشه؟؟! اینا...یعنی منظورم آدمای توی قصرتون به من یجوری نگاه میکنن.

پرنس اریک با اینکه میدونست پدرش مخالفه اما پیش آریل اصلا به روی خودش نیورد و عادی گفت:

ـ من با این پری دریایی خوشگل ازدواج میکنم چون واقعا دوسش دارم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصتم و یکم

آریل با ذوق بغلش کرد و گفت:

ـ می‌دونستم که تنهام نمی‌ذاری!!!

اریک هم خوشحال شد‌. اون بخاطر عشقش اگه لازم بود جلوی همه وایمیستاد حتی پدرش! آریل تنها دختری بود که اینجور به دلش نشسته بود اما فقط یه چیزی و متوجه نمی‌شد! دختری که پری دریایی بوده چجوری یهو به انسان تبدیل شده؟؟ بنابراین سوالشو دوباره پرسید:

ـ آریل؟؟

آریل به چشمانش نگاه کرد و اریک پرسید:

ـ چجوری به انسان تبدیل شدی؟

مشخص بود که این سوال بدجوری ذهن اریک و به خودش درگیر کرده و نمی‌خواست کوچیکترین علامت سوالی توی ذهن اریک باقی بمونه و گفت:

ـ بهت میگم اریک، قول میدم. اما الان زمانش نیست. بعد از ازدواج حتما بهت میگم.

آریل میدونست بعد از اینکه به اریک برسه تو اون بازه زمانی که ارسال بهش داده، طلسم از بین می‌ره و اون برای همیشه انسان باقی میمونه و دیگه چیزی باقی نمی‌مونه که بخواد برسه و قماری که بخاطر عشقش کرد رو به اریک توضیح میده! اریک هم به آریل اعتماد کرد و گفت:

ـ باشه.

از اون طرف صدف بعد مدتها شنا کردن بالاخره به فلاندر رسید!! هنوز خبر اینکه پرنسس اقیانوس و سباستین گم شدن، تو اقیانوس پخش نشده بود و ترایتن فکر می‌کرد آریل باهاش قهر کرده و فعلا تو اتاقشه...فلاندر هم با ناراحتی گوشه پناهگاهش نشسته بود و داشت گریه می‌کرد که صدف مقابلش قرار گرفت. فلاندر اشکاشو پاک کرد و گفت:

ـ تو دیگه چی میگی؟؟ برو اونور...می‌خوام تنها باشم!

صدف، دهنش و باز کرد و گفت:

ـ اینو سباستین داد تا به دستت برسونم.

فلاندر به نامه نگاه کرد و تعجب کرد!! از اینکه چرا سباستین از صدف برای خبر آوردن استفاده کرده و خودش نیومده تا بهش بگه! فهمید که قضیه ایی هست!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصتم و دوم

سریع نامه رو درآورد و خوندش! چیزایی که می‌خوند رو باورش نمیشد!! با خودش گفت وای یعنی آریل تبدیل به انسان شده و الان رفته بیرون آب؟؟ طلسم ارسال روشه؟؟ اونم جادوگری که از آتلانتیس اخراج شده؟؟ سباستین تو نامه تاکید کرده بود که هیچ حرفی نزنه...سریعا از پناهگاهش خارج شد و موقع خروج از آتلانتیس یه سرباز جلوش و گرفت و با اخم ازش پرسید:

ـ کجا میری؟

فلاندر هم گفت:

ـ می‌خوام برم واسه خونه‌ام خزه دریایی جمع کنم اگه اجازه میدین!

سربازه چند ثانیه بهش خیره شد و بعد راهو باز کرد تا بره...فلاندر یکم بعد که از اونجا دور شد سریع به سمت خشکی شنا کرد...بعد طی کردن یه مسیر طولانی بالاخره به اقیانوس رسید...سباستین و دید که منتظر جلوی ساحل در حال قدم زدنه! 

سریع صداش زد و سباستین که منتظرش بود گفت:

ـ وای فلاندر، بالاخره اومدی!!

فلاندر با ترس پرسید:

ـ سباستین چه خبر شده؟؟! 

سباستین سریع گفت:

ـ تمام اون چیزایی که تو نامه نوشتم اتفاق افتاده، فقط برو سمت شقایق دریایی و سعی کن بفهمی ارسال چه نقشه‌ایی برای آریل کشیده!!

فلاندر دوباره با حالت ترس گفت:

ـ ولی از اون محیط خیلی...خیلی میترسم.

سباستین گفت:

ـ جون آریل در خطره فلاندر! تو می‌دونی ارسال برای رضای خدا به آریل پا نداده!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و سوم

فلاندر که این حرف و شنید،‌ گفت:

ـ اگه تو پیش پادشاه مغولی نمی‌کردی؛ الان وضعیتمون این نبود و آریل هم تو این مخمصه نمیفتاد!!

سباستین گفت:

ـ الان وقت مقصر کردنه؟؟ بهرحال پادشاه یه روز می‌فهمید! حالا هم دنبال اینم همه چیزو درست کنم. فقط توروخدا هیچکس نفهمه که پیش ارسال رفتی!

فلاندر آب دهنش و قورت داد و گفت:

ـ نگران نباش! بخاطر آریل اینکارو میکنم. میفهمم اون جادوگر دنبال چیه! 

سباستین گفت:

ـ همه اینا فقط بخاطر آریله! 

سباستین خوشحال شد از اینکه می‌تونه از دنیای داخل آب هم از طریق آریل خبر داشته باشه!! از فلاندر پرسید:

ـ ببینم هنوز نبودمون حس نشده؟؟

فلاندر گفت:

ـ هنوز نه، فعلا دارن دیوار محافظتی دور آتلانتیس میکشن و نیروهای دریایی هم دوبرابر کردن. خیلی وضعیت غیرقابل تحملی شده!! همین نزدیکیا احتمالا متوجه میشه جفتتون نیستین و اون موقعست که قیامت بشه.

سباستین با حالت شرمندگی گفت:

ـ فعلا باید اداره کنین تا بفهمم چجوری میشه آریل و نجات بدم!

فلاندر هم تایید کرد و موقع خداحافظی گفت:

ـ دلم خیلی برای آریل تنگ شده! کاش میشد بیاد ببینمش!

سباستین گفت:

ـ بازم میبینیش! فقط توروخدا حواست و جمع کن فلاندر تا کسی نفهمه اومدی پیش من!

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و چهارم

فلاندر قول داد که با احتیاط کامل تاتوی ماجرا رو در بیاره که نه ارسال متوجهش بشه و نه ترایتن بویی ببره که سباستین و آریل کجا رفتن!! 

مادام صافار موقع شام رفت سمت اتاق آریل تا صداش بزنه! آریل از آداب و رسوم لباس پوشیدن در قصر آگاه بود و اینارو از سباستین و مادرش یاد گرفته بود! از تو کمد یه پیراهن عروسکی به رنگ قرمز پوشید و مادام صافار با دیدنش واقعا دهنش از این حجم زیبایی باز موند و گفت:

ـ دختر تو واقعا خیلی زیبایی!

آریل لبخندی همراه با خجالت زده و گفت:

ـ ممنونم!

ـ بفرمایید شام حاضره! پادشاه هیوبرد و پرنس اریک تو سالن، منتظر شما هستن!

آریل اولین بارش بود که میخواست پدر پرنس اریک رو ببینه و واقعا هیجان و استرس داشت! دلش میخواست یدونه نظرش راجب عروس آیندش چیه! امیدوارم بود اونم مثل اریک تو همون نگاه اول ازش خوشش میومد و اونو به چشم عروس نگاه می‌کرد! آریل با اون کفشای پاشنه بلند بعد از کلی تمرین کردن و راه رفتن موقع ظهر، بالاخره تونستم درست رو پای خودش وایسته و با اعتماد بنفس بره پایین! مادام صافار از دیدن اینکه آریل واقعا عین شاهزاده‌ها برخورد می‌کرد و منش اونا رو داشت، تعجب کرده بود! باورش نمیشد این همون دختره عجیب غریبیه که موقع صبح پا برهنه و با کلی شن چسبیده به بدنش همراه پرنس اریک وارد قصر شده بود!!

آریل وارد سالن شد و پرنس اریک با دیدن زیبایی اون چشمهاش برق زد، از جاش بلند شد و صندلی رو براش عقب کشید! آریل از کنار میز رد شد تا صورت پادشاه هیوبرد رو از نزدیک ببینه اما پادشاه با عصبانیت به بشقابش خیره شده بود و به آریل حتی یه نیم نگاه هم نکرد. آریل به اینجاش فکر نکرده بود و واقعا ته دلش غمگین شد اما به روی خودش نیورد! روی صندلی کنار اریک نشست. اریک سرفه‌ایی کرد تا این سکوت رو بشکونه و با صمیمیت به آریل اشاره کرد و گفت:

ـ پدر؛ ایشون هم آریل هستن! همون دختری که راجبش باهاتون حرف زده بودم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و پنجم

پادشاه هیوبرد بدون اینکه به آریل نگاه کنه فقط لبخندی زد و گفت:

ـ خوشبختم!

آریل ولی با ذوق سرشو تکون داد و گفت:

ـ منم همینطور!

بعدش پادشاه یه بشکن زد و رو به موریس گفت:

ـ میتونی سرویس غذا رو آماده کنی!

موریس هم با یه میز چرخدار که روش بشقاب‌های در بسته بود وارد سالن شد و جلوی هر کدومشون قرار داد. اریک پرسید:

ـ امروز چی برامون درست کردی؟!

موریس پاپیون دور گردنش رو سفت کرد و گفت:

ـ عارضم خدمتتون که خوراک خرچنگ که خیلی دوست دارین و...

یهو از زیر میز یه بشقاب گنده رو درآورد و سرشو برداشت و گفت:

ـ برای غذای اصلی هم ماهی تازه براتون درست کردم.

وقتی سر غذاها باز شد و آریل خرچنگ و ماهی رو بعنوان غذا دید، معدش درد گرفت و نزدیک بود سر سفره بالا بیاره! قبل از اینکه پادشاه و اریک شروع به غذا خوردن کنن، آریل خیلی سریع از پشت میز بلند شد و دستاشو گرفت جلوی دهنش و به دستشویی پناه برد. پادشاه و موریس از این حرکت خیلی شوکه شدن اما اریک حدس زد که آریل برای چی حالش بد شد!! داشت از جاش بلند میشد دنبال آریل بره که پادشاه بازوشو گرفت و با جدیت گفت:

ـ وقتی نجیب زاده نباشی نتیجه میشه که سر سفره نشستن رو هم بلد نیستی! تحویل بگیر پسرم...

ولی اریک نمی‌تونستم به پدرش بگه که اون یه پری دریایی بوده و دیدن غذاهای دریایی ممکنه حالشو بد کنه!! اصلا چرا اریک قبلا به این موضوع فکر نکرده بود!! مدام تو ذهنش خودشو سرزنش می‌کرد.

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و ششم

داشت از سر میز بلند میشد که هیوبرد با تحکم گفت:

ـ بشین! تا غذاتو نخوردی از سر این میز بلند نشو! نکنه باید بعد اینهمه سال به تو هم یاد بدم اریک؟؟

پرنس اریک دیگه نتونست زورگویی‌های پدرش رو تحمل کنه و برخلاف همیشه که کوتاه میومد از جاش بلند شد و گفت:

ـ سیر شدم، نوش جون شما...

بعدش رفتم پیش آریل...آریل صورتش و با حوله خشک کرد و به این فکر کرد شاید پدرش راست می‌گفت خشکی برای موجودات دریا واقعا مناسب نیست! باهاشون متفاوت بود اما عشقش به اریک؟؟ هنوز هم اریک رو مثل روز اولی که دیده بودش، دوست داشت!! اما پدر اریک هم مثل پدر خودش، موافق نبود از چشم‌ها و رفتارش کاملا مشخص بود!! پرنس اریک در دستشویی رو باز کرد و با ترس گفت:

ـ حالت خوبه عزیزم؟؟

آریل با گریه گفت:

ـ متاسفم اریک، باعث شدم آبروت پیش‌‌...

اما پرنس اریک حرفش و قطع کرد و گفت :

ـ به هیچ وجه این حرفو نزن! تقصیر من بود! باید به سرآشپز میگفتم که غذای دریایی درست نکنه!

آریل نگاش کرد و گفت:

ـ خب تا کی؟؟ بالاخره که واسه پدرت یا بقیه سوال میشه که چرا نباید غذای دریایی تو قصر درست بشه!

پرنس اریک با نگاه گرمش بهش نگاهی کرد و گفت:

ـ اگه لازم باشه، هیچوقت...

آریل لبخندی زد و دلش از این حرف پرنس اریک گرم شد...اریک دستاش و گرفت و گفت:

ـ بیا ببرمت تو اتاقت...

آریل ازش پرسید:

ـ اون از من خوشش نیومده مگه نه؟؟

پرنس اریک سکوت کرد...آریل دوباره پرسید:

ـ نمی‌خوای جواب بدی اریک؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هفتم

اریک موهای آریل و پشت گوشش گذاشت و گفت:

ـ مهم اینه که من دوستت دارم و از این موضوع کوتاه نمیام.

پرنس اریک مصمم صحبت می‌کرد و دل آریل هم به این موضوع خوش بود. اون شب پرنس اریک به آریل پیشنهاد داد تا باهم برن سمت میدون شهر و اجرای گروه راک مورد علاقه پرنس اریک رو ببینن و همونجا هم یه چیزی بخورن. آریل هم قبول کرد...

اما تو دنیای آب، قیامت بپا شده بود...فلاندر از سوراخ سنبه های اقیانوس، مشغول دید زدن آتلانتیس شد...اینطور که بوش میومد، پادشاه متوجه نبودن سباستین و آریل شده بود و همه دیوانه‌وار دنبال آریل و سباستین می‌گشتن...حتی خوده پادشاه...ترایتن زیرلب با خودش می‌گفت:

ـ نباید ناراحتش می‌کردم. بخاطر لجش با من معلوم نیست الان کجا رفته!! کاش با عصبانیت رفتار نمی‌کردم.

همین لحظه یکی از نگهبانان اومد سمتش...ترایتن سریع بهش گفت:

ـ خبری ازشون نیست؟!

نگهبان با ناراحتی سرش و انداخته پایین و گفت:

ـ قربان ما همه جا رو گشتیم اما اثری از پرنسس و سباستین نیست!

پادشاه این‌بار با عصبانیت گفت:

ـ با تعداد بیشتری به گشتم ادامه بدین! می‌خوام تمام اقیانوس رو بگردین!

نگهبانه اطاعت کرد و رفت و فلاندر زیر لب با خودش می‌گفت:

ـ اگه بدونه رفته پیش ارسال...

بعد لبش و گاز گرفت و گفت:

ـ وای نه، نمی‌خوام اصلا بهش فکر کنم...بهتره برم سمت شقایق دریایی و ببینم این زن بدجنس باز چی تو مغزشه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هشتم 

فلاندر به سمت شقایق دریایی شما کرد و هرچی نزدیکتر می‌شد، استرس و ترسش بیشتر از قبل می‌شد...از اونجا دود عجیب و غریب و صداهای وحشتناک دیده میشد...وقتی به اونجا رسید، نزدیک بود از ترس پشیمون بشه و برگرده اما بخاطر بهترین دوستش، پا روی ترسش گذاشت و آروم رفت داخل...فلاندر به این فکر کرد که آریل چطور تنهایی توانست وارد همچین مکان وحشتناکی بشه و ریسک کنه!! فلاندر از ترس تمام وجودش می‌لرزید!! از پشت شاخک های گیاه‌های پژمرده‌ایی که توی خونه ارسال آویزون بود گذر کرد و پشت یکی از بلندتریناش وایستاد تا دیده نشه...ارسال روبروی جام جادوییش ام داده بود و داشت صدف های دریایی کوچک و زنده رو می‌خورد! فلاندر با دیدن این صحنه نزدیک بود بالا بیاره...ارسال داشت صحنه هایی از زندگی روی خشکی رو نگاه می‌کرد...در واقع آریل و پرنس اریک رو به صورت کامل زیرنظر داشت...فلاندر زیرلب آروم گفت:

ـ چی تو ذهنته جادوگر خبیث؟؟!

یهو ارسال گفت:

ـ بیا تو عزیزم، دم در بده! خانوادت بهت یاد ندادن دزدکی اومدن تو خونه یکی کار خیلی زشتیه.

فلاندر از ترس حتی نمی‌تونستم نفس بکشه! ارسال انگار پشتش چشم داشت! فلاندر اصلا نمیتونست بفهمه که اون چجوری متوجه حضورش شده بود!!! ارسال سریع روش برگردوند و با یه حرکت دم فلاندر رو محکم توی دستاش گرفت...اونو به صورتش نزدیک کرد و بعد قهقهه‌ایی زد و گفت:

ـ پس پرنسس تو رو فرستاده تا بفهمی من دارم چیکار میکنم هان؟؟

فلاندر با لکنت گفت:

ـ نه...نه...بخدا...من...همینجوری...اومدم...

ارسال فلاندر و محکم با دمش به همون گیاه های پژمرده به صورت برعکس بست و گفت:

ـ حالا همینجا منتظر میمونی تا ببینی  اون پرنسس هم مثل یه کرم زیر پاهای من میفته!

فلاندر التماس کرد و تا اونو باز کنه اما فایده‌ایی نداشت! فهمید که آریل کل زندگیش و برای رسیدن به پرنس اریک قمار کرده و تمام اینا یه نقشست. حالا اینا رو چجوری باید به سباستین می‌گفت؟!! خودشم که اینجا گیر افتاد و دیگه نمی‌شد کاری کرد!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و نهم

سباستین مدت طولانی توی ساحل منتظر فلاندر شده بود و وقتی دید خبری ازش نیست، یه اوفی کرد و به سمت قصر راه افتاد و توی دلش گفت بازم میام...شاید هنوز کارش تموم نشده...توروخدا بفهم چه خبره فلاندر...

پرنس اریک و آریل با کالسکه سلطنتی سمت میدون شهر رفتن و از اوستای معروف اونجا که کوفته کباب درست می‌کرد، خوردن...آریل خیلی از اونجا خوشش اومده بود چون همه آدما با شادی کنار هم بودن و به گروه موسیقی نگاه می‌کردن. برخلاف قصر پرنس اریک و آتلانتیس، اون قسمت شهر واقعا زنده بود و برای مدتی هم باشه، حال آریل رو خوب کرده بود. آریل با ولع ساندویچش و میخورد و پرنس اریک با دیدن این صحنه گفت:

ـ مثل اینکه خیلی خوشت اومده!

آریل همون‌طور که ساندویچ رو گاز میزد گفت:

ـ واقعا خیلی خوشمزست؛ بعدشم این گروه موسیقی واقعا عالین!

پرنس اریک تایید کرد و گفت:

ـ منم خیلی اینجا رو دوست دارم. تازه نیمه شب مردم محلی میان اینجا و همه باهم میرقصن! 

آریل سریع گفت:

ـ لطفاً ببینیم.

پرنس اریک خندید و گفت:

ـ باشه!

بعد از مرگ ملکه الیزابت دیگه خیلی وقت بود تو آتلانتیس صدای رقص و شادی و موسیقی شنیده نمیشد و آربل واقعا دلش برای چنین فضایی تنگ شده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد

اون شب تا تونستن خوش گذروندن...نیمه‌های شب برگشتن به قصر و اون شب بیشتر از هر زمان دیگه‌ایی بهم نزدیک شدن...نور ماه از لای پنجره به صورت جفتشون میخورد و فضای واقعا رمانتیکی به وجود اومده بود! برای آریل و اریک فقط اون لحظه وجود داشت!! اون شب یکبار دیگه متوجه شدم که دیگه بدون هم نمیتونن زندگی کنن...

تا دو هفته به همین منوال گذشت و زمانی که ارسال به آریل داده بود روز به روز کمتر می‌شد! هر روز پادشاه هیوبرد به پرنس اریک گوشزد می‌کرد تا آریل رو بفرسته از همون جایی که اومده اما پرنس اریک به هیچ عنوان گوشش بدهکار نبود و بر این عقیده بود که یواشکی با آریل ازدواج کنه و وقتی اون زمان به پدرش بگه، اونم چاره‌ایی جز قبول کردن این موضوع نداره...از طرفی سباستین هم هرجور می‌رفت نزدیک ساحل و از صدف و لاک پشتهای دریایی خبر فلاندر رو می‌گرفت اما هیچکس از اون خبری نداشت! سباستین مطمئن شد که گیر افتاده و دیگه نمیشه کاری کرد! ترایتن هم روز به روز از نبود فرزندش شکسته‌تر شد و اونقدری دلش برای آریل تنگ شده بود که هر روز به خودش لعنت می‌فرستاد که چرا باهاش اینجوری رفتار کرده! هر روز همراه سربازاش کل اقیانوس رو میگشت تا بتونه سرنخی از آریل پیدا کنه! کم کم داشت به این باور می‌رسید که سر آریل و سباستین بلای خیلی بدی اومده. 

از اونطرف ارسال وقتی دید پرنس اریک وقت ازدواج برای خودشون گرفته و قراره آریل رو با این موضوع سورپرایز کنه، ترسید...با عصبانیت رفت سمت کمد معجون‌هاش و گفت:

ـ خیلی کم مونده! آه...موجود کوچولو...اون خیلی زرنگ تر از اونیه که فکر میکردم! خب اینجور که داره پیش می‌ره تا قبل از زمانی که بهش دادم پرنس باهاش ازدواج می‌کنه...

یکسری معجون‌هاش و باهم قاطی کرد و کرد و گفت:

ـ ارسال الان دیگه وقتشه همه‌چیز و تحت کنترلت در بیاری...

رفت جلوی آینه‌اش و معجون رو روی سر خودش ریخت و گفت:

ـ اون دختر باید برای من بشه تا مثل یه کرم زیرپاهای من بیفته!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و یکم

بعدش فلاندر از همونجا دیدش که ارسال با ریختن معجون رو خودش، تبدیل به یه دختر زیبا شد و از حالت هشت پا بودن،که به حالت انسان بودن تبدیل شد...و بعدش از شقایق دریایی محو شد!! متوجه شد که میخواد بره روی خشکی و فلاندر بی‌نهایت عصبی بود و تقلا می‌کرد تا بتونه خودش و باز کنه و سباستین رو از این ماجرا باخبر کنه اما متأسفانه نمی‌تونست...

به مدت زمانی که ارسال به آریل داده بود، خیلی کم مونده بود..‌اما آریل میدونست که همین روزا با پرنس اریک ازدواج می‌کنه و مال اون میشه...بعد از اون قصد داشت تا سباستین رو بفرسته پیش پدرش و موضوع رو بهش اطلاع بده و بگه که بجای پرنسس اقیانوس بودن، عشقشو انتخاب کرده...آریل داشت موهاشو روبروی آینه درست می‌کرد...از پنجره صدای باد و موج دریا واقعا حس خوبی به آریل میداد...همین لحظه اسکاتل پرواز کنان دم پنجره اومد و گفت:

ـ شاهزاده خانوم و ببین! ماشاالله هر روز زیباتر از روز قبل...

آریل خندید و گفت:

ـ ممنونم اسکاتل!

سباستین اما کل اتاق رو رژه میرفت و زیرلب غرغر می‌کرد. اسکاتل رو بهش گفت:

ـ باز نگران چی هستی تو خرچنگ پیر؟؟

سباستین گفت:

ـ من واقعا استرس دارم...هیوبرد اصلا تو صورت آریل نگاه هم نمیکنه!

اسکاتل با اطمینان گفت:

ـ به درک!! مهم اینه که پرنس اریک رو من امروز توی دفتر خونه دیدم!!

آریل با ذوق برگشت و به اسکاتل گفت:

ـ جدی میگی؟؟ یعنی رفته برای ازدواجمون وقت بگیره؟؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و دوم

اسکاتل یهو جلوی دهنش و گرفت و گفت:

ـ وای، مثل اینکه سوتی دادم...

آریل با ذوق مادام صافار رو صدا زد و گفت:

ـ لطفاً سریعتر بیاین اتاقم...

مادام صافار سریع رسید دم اتاقش و گفت:

ـ چیزی شده خانوم؟!

ـ می‌خوام یه لباس مجلسی قشنگ برام انتخاب کنی!

مادام صافار بهش نگاهی کرد و گفت:

ـ نکنه خبریه؟!

آریل با خوشحالی گفت:

ـ آره همین زودیا می‌شنوید!

مادام صافار هم با لبخند از اتاق آریل بیرون رفت...آریل با خوشحالی روی تختش دراز کشید و گفت:

ـ بالاخره همه چیز داره حل میشه!!!

سباستین که نزدیک پنجره ایستاده بود یهو گفت:

ـ خیلیم مطمئن نباش پرنسس!

آریل بهش نگاهی کرد و گفت:

ـ منظورت چیه؟!

سباستین گفت:

ـ بیا ببین!

آریل سریع رفت لب پنجره و دید که اریک با یه دختر شهری خیلی زیبا دست در دست هم دارن به سمت قصر میان! آریل چیزی که با چشمش میدید رو نمی‌تونستم باور کنه! چطور یه چنین چیزی امکان داشت؟؟ اون و اریک عاشق هم بودند! وقتی اومدم داخل قصر، آریل سریع رفت سمتش و با دلخوری ازش پرسید:

ـ اریک داری چیکار می‌کنی؟! اون دختر کیه؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و سوم

اما پرنس اریک انگار ته چشماش هیچی نبود! از احساس خالی شده بود! گفت:

ـ اون دختر سرزمین آفتابه، ایزابلا...می‌خوام باهاش ازدواج کنم!

آریل تمام وجودش از این حرف پرنس اریک یخ زده شد!! پرنس اریک رو تکون میداد و با گریه می‌گفت:

ـ اریک تو چی داری میگی؟؟! منو نگاه کن!!...

پرنس اریک انگار جادو شده بود و اصلا بهش حتی نگاه هم نمی‌کرد!! همین لحظه ایزابلا اومد و بازوی اریک رو گرفت و رو به آریل گفت:

ـ شما دیگه کی هستی؟!

همین لحظه پادشاه هیوبرد هم با خنده اومد سمت آریل و گفت:

ـ کس خاصی نیستن، از آشناهای منن...

آریل فقط میخواست اون محیط رو ترک کنه و بره تو اتاقش و گریه کنه!! دیگه نمی‌تونستم اونجا و تحمل کنه. همه چیز داشت خراب می‌شد. قبل اون روز انگار تو یه رویا بود که یکی به زور بیدارش کرده بود! داشت می‌رفت بالا که پادشاه هیوبرد دستشو گرفت و با چشماش بهش اشاره کرد تا وایسته. بعدشم رو به پرنس اریک و ایزابلا گفت:

ـ برید پسرم! برید یکم بگردین شهر رو به ایزابلا جان نشون بده!

پرنس اریک سریع تکون داد و رفت. اصلا باورش نمیشد این همون آدم با احساسیه که عاشقش شده بود. اصلا نمی‌شناختش و براش غریبه بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و چهارم

بعد اینکه اریک و ایزابلا رفتن، پادشاه هیوبرد با تحکم صداش رو بهش گفت:

ـ با من بیا!

بعد رفت سمت اتاقش و رو به آریل گفت:

ـ درو ببند!

آریل اشکاشو پاک کرد و در و بست. پادشاه رو بهش گفت:

ـ ببین دخترم، تو دختر خوبی هستی اما من دنبال یه پرنسس برای پسرم میگردم.

اما آریل نمی‌تونست به پادشاه بگه اونم یه پرنسسه چون اگه ازش می‌پرسید از کدوم سرزمین و اون می‌گفت سرزمین اقیانوسها، راز پری دریایی بودنش لو می‌رفت و همه چی خراب می‌شد! که البته الانشم تا خراب شدنش، وقت زیادی نمونده بود. آریل با حالت التماس رو به هیوبرد گفت:

ـ اما من اریک رو خیلی دوست دارم!

هیوبرد گفت:

ـ متاسفم اما دوست داشتن کافی نیست و بعلاوه اینکه اریک هم ایزابلا رو دوست داره و طی سه روز آینده باهاش ازدواج می‌کنه!

آریل چیزی نگفت ولی قلبش بی‌نهایت شکست. پس ته این قصه عاشقانه به خوبی تموم نشد! هیوبرد یهو مادام صافار رو صدا زد...مادام صافار اومد سمت اتاق هیوبرد و گفت:

ـ چیزی شده قربان؟؟!

هیوبرد به آریل اشاره کرد و گفت:

ـ حالا که اریک تصمیم به ازدواج با ایزابلا رو گرفته، درست نیست آریل تو قصر بمونه!

بعد کمی مکث دوباره گفت:

ـ ببرش سمت سرایداری!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...