رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت446#

پارت ویژه

سیاوش

 

پنت‌هاوسِ فرمانیه در قرقِ تاریکی، بوی سنگینِ عودِ تندِ صندل و سکوتی وسوسه‌انگیز و مسخ‌کننده بود؛ فضایی گرگ‌ومیش که مثل تله‌ای از جنس گرما و انجماد بر تنم می‌پیچید. ایستاده بودم کنار پنجره‌ی قدیِ سالن، سیگارم لای انگشتانم می‌سوخت و چشم‌هایم به خطِ ماتِ اتوبانِ زیر پایم دوخته شده بود. تهرانِ کدر و خسته، زیر پایم شبیه نقشه‌ای سوخته به نظر می‌رسید؛ شهری که هر کوچه و پس‌کوچه‌اش برایم بوی بن‌بست و تاوان می‌داد. 

کتِ تیره‌ام را درآورده بودم و روی دسته‌ی مبلِ چرمی رها کرده بودم. کراواتم را شل کرده و دکمه‌های بالایی پیراهنم را باز گذاشته بودم. حرارتِ عجیبی زیر پوستم می‌دوید و این گرما، از هوای سنگین و معطری بود که در آن نفس می‌کشیدم. 

صدای قدم‌های کشیده و صدای ساییده شدنِ دمپایی‌های ابریشمی روی پارکت‌های صیقلی، سکوت را شکست. برنگشتم، اما سایه‌اش روی شیشه‌ی روبه‌رو افتاد. ترلان بود. 

با یک جامِ پایه‌بلند کریستالِ سنگین به سمتم آمد. مایعِ کهربایی و تیره با یخ‌های شفاف درونِ گیلاس می‌چرخید و صدای تق‌تقِ بلورینش ریتمِ آرامی به فضا می‌داد. روبه‌رویم ایستاد؛ آن‌قدر نزدیک که حرارتِ تند و گیرا‌ی بدنش و عطرِ شیرین و گرمش، در فاصله‌ی میلی‌متری از صورتم، ریه‌هایم را پر کرد. 

یک روبدوشامبرِ توری و حریرِ مشکیِ نازک و چاک‌دار پوشیده بود؛ لباسی بدن‌نما که با هر نفس، بی‌پروا انحنای تنش را به رخ می‌کشید و بازیِ نورِ کم‌جانِ شب روی سفیدی پوستش وسوسه‌ای تاریک به پا می‌کرد. چشم‌های گربه‌ای و براقش را بالا آورد، نگاهم کرد؛ نگاهی لبریز از خواستن و جاذبه‌ای بی‌محابا.

 

لبخندِ کج و اغواگرش را روی لب‌های بیش از حد سرخش کشید و با صدایی بم و کش‌دار زمزمه کرد:  
«خیلی سرسختی سیاوش... خیلی. مثل مجسمه‌های سنگی ماتت برده به چراغ‌های شهر. بس نیست؟»

جامِ کریستال را بالا آورد و لبه‌اش را نوازش‌وار به ساقه‌ی انگشتانم کوبید. طنینِ ملایمِ شیشه در گوشم پیچید. ادامه داد:  
«ویسکی دوازده‌ساله... همون‌طوری که دوست داری؛ تلخ و بدون تعارف. یکم بنوش، بذار این عضلاتِ سفت و اون فکرای لعنتیت یه امشب آروم بگیرن... پیشِ من نیاز نیست این‌قدر گارد داشته باشی.»

نگاهم را از شیشه کندم و روی صورت و لب‌هایش لغزاندم؛ سنگینیِ فضا و این کششِ بی‌پروای زنانه، مقاومتم را لرزانده بود. گیلاس را از دستش گرفتم. انگشتانِ باریک و کشیده‌اش با لمسی داغ و طولانی روی مچِ دستم سر خورد؛ تماسی ناگهانی که جرقه‌ای از حرارتِ کور و هوسی مهارناپذیر را زیر پوستم دواند و رگ‌هایم را منقبض کرد. 

گیلاس را بالا بردم. تلخیِ سوزاننده‌ی الکل با اولین جرعه از گلویم پایین ریخت، آتش به جانم زد و در سینه‌ام شعله کشید. پشت سر هم، دو جرعه‌ی سنگین دیگر نوشیدم. می‌خواستم این رخوت هجوم بیاورد؛ می‌خواستم سنگینیِ دردی که مدام روحم را می‌سایید، زیرِ این مسخ‌شدگی و حرارتی که تنم را فرا گرفته بود محو شود.

ترلان با برقی از تسخیر در چشمانش، به سمتِ مبلِ راحتی و عریضِ وسطِ سالن رفت. آرام نشست و بعد، با حرکتی نرم تنش را روی تشک رها کرد. حریرِ نازکِ لباسش کنار رفت و خطوطِ عریانِ پاهایش زیر نورِ موضعیِ آباژور جلوه‌گری کرد. با انگشتانش به کنارش، روی فضای خالیِ تخت‌مانندِ مبل اشاره کرد:  
«بیا اینجا... پیشم بشین سیاوش. شب هنوز خیلی جوونه.»

جام را روی کنسول گذاشتم. سرم گیجِ سبکی برداشته بود. الکل و هوس دست به دست هم داده بودند تا سنگینیِ قدم‌هایم بی‌اراده به سمت آن حرارت کشیده شود. جلو رفتم. تنم روی مبلِ نرم فرود آمد؛ سرم را به پشتیِ چرمی تکیه دادم و چشم‌هایم را نیمه‌باز رها کردم تا تپشِ تندِ شقیقه‌هایم آرام بگیرد. 

هنوز ثانیه‌ای نگذشته بود که وزن و گرمای تمامِ بدنش را مماس با تنم حس کردم. ترلان کاملاً کنارم دراز کشید؛ بدنش را بی‌هیچ فاصله‌ای به پهلویم چسباند و سرش را روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشت. پوستِ برهنه و حریرِ لباسش با هر تکان روی پارچه‌ی پیراهنم کشیده می‌شد و موجی از تمایلِ غریزی و ناخواسته را در رگ‌هایم به جوش می‌آورد. نفس‌های گرم و مقطعش به زیرِ چانه‌ام می‌خورد و نوکِ انگشتانش آرام، جسور و وسوسه‌گر روی سینه‌ام و میان دکمه‌های باز پیراهنم می‌لغزید.

همان‌طور که سرش روی سینه‌ام بود، لبخندی نرم زد و با صدایی که از رضایتی عمیق کش می‌آمد، گفت:  
«خاله تا فهمید می‌خوای بیای پیش من، خیلی خوشحال شد... تو هم خوشحال باش سیاوش، مثل من که بالاخره به آرزوم رسیدم.»

میان آن مِه غلیظِ الکل و سستیِ تنم، کلمه‌اش در سرم چرخید. ابروهایم با تعجب و گیجی در هم گره خورد. نگاهم را کمی پایین کشیدم و با لحنی خش‌دار و مردد پرسیدم:  
«آرزوت؟... مگه خودت نگفتی ما همیشه کنار هم بودیم؟»

ترلان ریز و زیرپوستی خندید، سرش را کمی بالا آورد تا چشم در چشمم شود؛ لب‌های سرخش در چند میلی‌متریِ پوستم تکان می‌خوردند:  
«منظورم اینجا بود... توی خونه‌ی من. آخه همیشه این من بودم که می‌اومدم پیشت و آرومت می‌کردم... همیشه من باید قدم اول رو برمی‌داشتم تا کنارم نفس بکشی.»

انگشتانش دوباره روی پوستم سُر خوردند:  
«می‌بینی؟ همه‌چی می‌تونه همین‌قدر ساده باشه... همه‌چیز می‌تونه مالِ ما باشه. فقط اگه تو بخوای...»

حرارتِ بدنش، عطرِ مست‌کننده‌اش و نوازشِ لغزنده‌ی دست‌هایش مثل گردابی تیره مرا به درون خود می‌کشید. غریزه‌ام شعله‌ور شده بود و تنم زیر فشارِ این هوسِ گس، سنگین نفس می‌کشید؛ اما درست در نقطه‌ای که مرزِ تسلیم و سقوط باریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، الکل پرده‌ای عمیق و سربی روی کاسه‌ی سرم انداخت. 

پلک‌هایم بی‌رمق روی هم افتاد. آن تاریکیِ مواج شروع به چرخیدن کرد. صدای نفس‌های ترلان و گرمای بیش از حدِ تنش کم‌کم در پس‌زمینه‌ی ذهنم محو شد، گویی همه‌چیز به خوابی مه‌آلود بدل می‌شد. 

ناگهان، درست در قلبِ این مستیِ غلیظ و برانگیختگیِ ناخواسته، نسیمی خنک، سبک و تر به صورتم وزید...  
هوایی پاک، تهی از غلظتِ این اتاق و عطرهای سنگین. بوی خاکِ باران‌خورده، بوی شبنمی زلال و بارانی که انگار روی آتشِ جانم آب می‌ریخت.

در همان خلسه و تیرگی، تصویری روشن در برابرم جان گرفت. 

کنارِ هم بودیم.  تصویریک دختر، یک روح زنده، یک گذشته پنهان شده که دراوج مستی نقش بسته بود
پیاده‌رویی خیس و سنگ‌فرش‌شده، زیرِ نورهای زرد و لرزانِ چراغ‌های خیابان که در چاله‌های آب مثل ستاره می‌درخشیدند. آسمان تیره بود اما از جنسِ تاریکیِ این خانه نبود؛ تاریکیِ عاشقانه‌ای بود که دو نفر را زیرِ چتری خیالی پناه می‌داد. 

قدم می‌زدیم؛ دوشادوش، شانه به شانه. بازویم با لمسِ آرام و پاکِ تنش گرم می‌شد. سرم را که چرخاندم، چهره‌اش مثل نوری زنده در نگاهم نشست:  
موهای لخت موج دارش، بلند و شب‌رنگش که قطره‌های ریزِ باران روی تارهای سیاهش نشسته بود... چشم‌هایی تیره، کشیده و عمیق، با مژه‌هایی خیس از شبنم که وقتی نگاهم می‌کرد، قلبم از طپش بازمی‌ایستاد. لب‌های ظریفش که وقتی حرف می‌زد، بخارِ محوی از گرمای دهانش در خنکای شب گم می‌شد. 

او بود. خودش بود. همان دختری که در این سرمای گزنده و زیر باران، دوشادوشم قدم می‌زد و دنیا پشتِ سرش رنگ می‌باخت. بوی بارانِ نشسته بر تنش، بوی موهای خیسش، خنده‌ی کوتاهی که گوشه‌ی لبش نشست و به صورتم خیره شد... تصویری چنان زنده و عمیق که در اوجِ گیجی و غلیانِ تنم، قلبم فشرده شد.

دستم بی‌اراده روی تشک مبل تکان خورد. پنجه‌هایم مشت شد؛ انگار در برزخِ میانِ این هوسِ ناخواسته و حقیقتِ آن خاطره، می‌خواستم دست دراز کنم و لای موهای سیاهش چنگ بزنم تا از خیالم محو نشود... تا بماند و مرا از میان این مهِ تیره نجات دهد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 466
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت447#

 

 

آن تصویرِ زلال و باران‌خورده، مثل صاعقه‌ای سرد در جمجمه‌ام فرود آمد و در کسری از ثانیه، تمامِ حرارتِ موهوم و سنگینِ آن اتاق را به لرزه درآورد. 

ناگهان حالم دگرگون شد. انگار اکسیژن در ریه‌هایم ماسید و بوی تند و شیرینِ عطرِ ترلان همراه با طعمِ تلخ و زننده‌ی الکل، چنگ انداخت بیخِ گلویم. حالت تهوع، انزجاری غریب و سرگیجه‌ای سهمگین به جانم افتاد. آن پوستی که تا لحظاتی پیش هوس‌انگیز می‌نمود، حالا مثل زغالِ گداخته روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و حس می‌کردم بندبندِ وجودم زیرِ آوارِ گناهی نامعلوم در حالِ خرد شدن است. 

تاب نیاوردم. 

دستم ناگهان با تمامِ قدرتی که در رگ‌های منقبض‌شده‌ام مانده بود بالا آمد. مچِ دستم سفت شد و با یک فشارِ ناگهانی و خشن، ترلان را از روی سینه‌ام پس زدم. آن‌قدر غافلگیرکننده و بی‌رحمانه بود که تنِ نحیف و حریرپوشش به کناری پرتاب شد و روی تشک‌های مبلِ راحتی افتاد. 

گیج و منگ، بدونِ آن‌که حتی کلمه‌ای از حنجره‌ی خشکیده‌ام بیرون بیاید، تلوتلوخوران روی پاهایم ایستادم. زمین زیر پایم تابی هولناک خورد؛ سقف، دیوارهای تیره و نورِ کدرِ آباژورها مثل مایعی مذاب در کاسه‌ی چشم‌هایم چرخیدند. دستم را به دیوارِ سردِ کنار مبل تکیه دادم تا فرو نریزم. 

درونم غوغا بود. آن تصویر... آن نگاهِ نافذِ شب‌رنگ با مژه‌های خیس از باران در تاریکیِ سرم چشمک می‌زد. نمی‌دانستم او کیست. اسمش را به یاد نمی‌آوردم، ردِ پایش در لایه‌های خاک‌گرفته‌ی حافظه‌ام گم شده بود، اما تمامِ تنم با دردی استخوان‌سوز او را فریاد می‌زد. فقط می‌دانستم که اگر یک ثانیه‌ی دیگر در این لجنزارِ معطر بمانم، آن دختر را، آن حقیقتِ پاک را برای ابد گم خواهم کرد. 

بی‌آنکه سر بچرخانم، پاهای بی‌حسم را به جلو کشیدم. قدم‌هایم سنگین و نامتعادل بود، مثل مجروحی که بی‌اختیار به سمتی کشیده می‌شود. چشم‌هایم به نقطه‌ای نامعلوم در انتهای سالن دوخته شده بود؛ می‌خواستم بروم، باید به سمتِ آن باران، به سمتِ آن نگاه می‌دویدم.

صدای ناباور و جیغ‌مانندِ ترلان در میانِ موج‌های مبهمِ سرم پیچید:  
«کجا میری سیاوش؟! با این حال و اوضاعِ مستی؟!»

اما صدای او دیگر برایم معنایی نداشت. گوش‌هایم سوت می‌کشید؛ صدایی کرکننده شبیه هجومِ باد و غرشِ رعدوبرق فضای سرم را پر کرده بود. چشم‌هایم دیگر نه مبل‌های گران‌قیمتِ پنت‌هاوس را می‌دید و نه تابلوهای مجللِ روی دیوار را. کور بودم و کر. عقلم زایل شده بود و تنم تنها از یک غریزه‌ی جنون‌آمیز فرمان می‌برد: فرار کردن... رفتن... 

کجا؟ نمی‌دانستم.  
چرا؟ مغزم از پاسخ عاجز بود.  
فقط نباید آنجا می‌ماندم. 

به راهرو نزدیک شدم. کتِ تیره‌ام را کورمال و نیمه‌کاره از روی کنسول چنگ زدم و دنبال خودم روی زمین کشیدم. دستم لای درزِ پیراهنِ بازمانده‌ام پیچید و نفس‌هایم مثل دَمِ کوره‌ی آهنگری داغ و مقطع بیرون می‌زد. هر قدمم تابی به چپ و تابی به راست داشت، تنم به کمدِ آینه‌دارِ ورودی کوبیده شد و صدای به هم خوردنِ شیشه‌ها سالن را پر کرد.

پشت سرم، صدای پاها و تقلای ترلان شنیده می‌شد که سراسیمه از روی مبل کنده شده بود و با وحشت سمتم می‌آمد. صدا زد، صدایی که از التماس و خشم و دستپاچگی می‌لرزید:  
«صبر کن دیوونه! وایسا... حداقل بذار لباس عوض کنم برسونمت! با این وضع پات رو بذاری بیرون تلف میشی سیاوش... صبر کن!»

توجهی نکردم. دستم در تاریکی دستگیره‌ی سرد و فلزیِ درِ ورودی را پیدا کرد. انگشتانم قفلش را با خشونتی جنون‌آسا پایین کشیدند. درِ سنگین گشوده شد و سوزِ هوای خنکِ راه‌پله‌ها مثل سیلیِ نجاتی به صورتم خورد. بدون حتی یک نیم‌نگاه به پشت سر، از چهارچوبِ در بیرون زدم و تنم را به آغوشِ راهروی خالی و بی‌پایان پرتاب کردم؛ کور و کر، سرگشته در پیِ تصویری که تمامِ جانم را در آتشِ حسرت می‌سوزاند...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت448#

 

 

سرمای گزنده‌ی خیابان‌های شبانه‌ی تهران مثل تیغی کُند بر صورتم کشیده می‌شد. دکمه‌های پیراهنم باز بود، سینه‌ام از هجومِ هوای یخی می‌سوخت و کتِ مچاله‌شده‌ام میان پنجه‌های لرزانم فشرده می‌شد. تلوتلوخوران از جدولِ خیسِ کنار پیاده‌رو پایین آمدم. تهرانِ خاموش، با آسفالت‌های سیاهی که بازتابِ محوِ چراغ‌های زرد را در آغوش کشیده بودند، زیر پایم تاب می‌خورد. 

نفس‌هایم مثل دودی غلیظ در تاریکی گم می‌شد. مشتم را با خشمی کور و سرگیجه‌ای مرگبار به تنه‌ی خشکیده‌ی چناری کهنسال کوبیدم. پوسته پوسته شدنِ گوشتِ دستم را حس نکردم؛ فقط دردی در قفسه‌ی سینه‌ام زق‌زق می‌کرد که هیچ الکلی حریفش نبود. 

سرم را بالا گرفتم؛ آسمانِ کدر و بی‌ستاره‌ی تهران سنگین و بی‌رحم روی سرم هوار شده بود. قطره‌های ریز و سوزاننده‌ی باران روی مژه‌هایم نشست. لب‌هایم لرزید، چشم‌هایم از هجومِ داغیِ اشکی که سال‌ها مهارش کرده بودم سوخت و حنجره‌ام با فریادی بی‌صدا و خفه از هم درید:  
«تو کی بودی لعنتی؟... چرا نیستی؟... چرا هرچی دنبالت می‌گردم بیشتر توی این تاریکی غرق میشم؟...»

دستم را روی سینه‌ام گذاشتم؛ قلبم طوری به دیواره‌ی دنده‌هایم می‌کوبید که انگار می‌خواست از تنم بیرون بپرد و فرسنگ‌ها دورتر، جایی در آن سوی جهان آرام بگیرد...

***

**پاریس – همان ساعت**

سکوتِ مخملین و سنگینِ شب بر بام‌های شیب‌دار و برفیِ پاریس سایه انداخته بود. شهر در خلسه‌ی بعد از جشنِ کریسمس، زیر چادرِ سپید و درخشانِ برف به خوابی عمیق فرو رفته بود؛ اما در اتاقِ زیرشیروانی، ناگهان نبضِ یک کابوس، آرامش را از هم درید.

ناگهان با تکانی شدید از خواب پریدم. 

نفسم در گلویم قفل شده بود؛ درست مثل غریقی که پس از دقایقِ طولانی زیر آب ماندن، ناگهان سرش را بیرون می‌آورد. دستم بی‌اختیار روی قفسه‌ی سینه‌ام چسبید؛ قلبم با کوبشی دیوانه‌وار و دردناک به سینه‌ام می‌زد، طوری که حس می‌کردم بندبندِ استخوان‌هایم با این تپش‌ها به لرزه درآمده‌اند. 

روی تختِ چوبی نشستم. موهای سیاهم آشفته و خیس از عرقِ سرد دور شانه‌هایم ریخته بود. اتاق خنک بود، اما درون سینه‌ام آتشی غریب زبانه می‌کشید؛ یک‌جور آشفتگی، دلشوره‌ای کشنده و هولناک که هیچ ردّی از یک خوابِ معمولی نداشت. حسی بود شبیه به اینکه در نقطه‌ای دورافتاده از این کره‌ی خاکی، تکه‌ای از روحم را با طناب‌های نامرئی به صلابه کشیده‌اند.

پاهای برهنه‌ام را از تخت پایین گذاشتم. سرمای کف‌پوشِ چوبی تا عمقِ جانم نفوذ کرد، اما متوقفم نکرد. پتو را روی شانه‌هایم کشیدم و با قدم‌هایی لرزان و نامتعادل، به سمت پنجره‌ی بزرگ و قدیِ اتاق رفتم. 

پرده‌ی حریر را کنار زدم. 

دانه‌های درشتِ برف در تاریکیِ آبی‌رنگِ شبِ پاریس، آرام و بی‌صدا سقوط می‌کردند و ردِ پایشان روی شیروانی‌های مقابل سفیدتر از همیشه به نظر می‌رسید. در فاصله‌ای دور، برج ایفل مثل یک تندیسِ خاموش در مهِ سردِ زمستان نفس می‌کشید. پیشانی‌ام را به شیشه‌ی یخ‌زده تکیه دادم؛ برودتِ شیشه اندکی از داغیِ شقیقه‌هایم را کم کرد، اما دلشوره‌ام را نه.

سرم را به آرامی چرخاندَم. 

در تاریک‌روشنِ اتاق، روی سه‌پایه‌ی چوبی نقاشی، همان مجله‌ی فرانسوی که راکل آورده بود باز مانده بود. تصویرِ تهران، برجِ میلادِ ایستاده در غبار و قامتِ بلند و استوارِ مردی که از پشتِ سر تصویر شده بود... همان شانه‌های پهن، همان کتی که خطوطش را با اشک و دلتنگی کشیده بودم. 

قطره‌ای اشک، زلال و گرم، از گوشه‌ی چشمم سُر خورد و روی گونه‌ام غلتید. انگشتانم روی شیشه‌ی بخارگرفته‌ی پنجره کشیده شد و خطی مبهم انداخت. نگاهم را به دلِ آسمانِ سربی دوختم، به سمتی از شرق که هزاران فرسنگ آن‌طرف‌تر بود. 

لب‌هایم با نجوا و بغضی گزنده تکان خورد:  
«چرا این‌قدر بی‌قراری هایرون؟... مگه قرار نبود همه‌چیز توی این شهر دفن بشه؟...»

دستِ دیگرم ناخودآگاه مشت شد و به شیشه چسبید. حس می‌کردم صدایی ناآشنا، اما به غایت نزدیک، از ورای این فاصله‌ها، از میان برف و باران و مستی و سیاهی، نامم را ناله می‌کند. دردی در تنم پیچید که تنها یک معنا داشت؛ او رها نشده بود، و من هرگز فراموشش نکرده بودم.

زیر لب، زمزمه‌وار و لرزان به دلِ تاریکی گفتم:  
«چرا حس می‌کنم امشب داری صدام می‌زنی سیاوش؟... چرا باز داری نفسم رو بند میاری؟...»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت449#

 

بخارِ محوی از بازدمِ لرزانم روی شیشه‌ی سرد نشست و چراغ‌های محوِ پاریس را پشتِ هاله‌ای کدر پنهان کرد. دستم هنوز روی قفسه‌ی سینه‌ام فشرده می‌شد؛ جایی که انگار تیغه‌ای نامرئی، هزاران فرسنگ دورتر، ریشه‌اش را بریده بود. سرمای شیشه پیشانی‌ام را می‌سوزاند، اما آتشی که زیرِ پوستم زبانه می‌کشید، با هیچ برفی خاموش نمی‌شد.

 

برای گریز از این هجومِ ناگهانی، برای خفه کردنِ صدای تپش‌های ناموزونی که در گوشم سوت می‌کشیدند، لب‌هایم بی‌اختیار باز شدند. صدایی از اعماقِ حنجره‌ام بیرون آمد؛ زخمی، نازک و آغشته به لرزشی که تابِ مهارش را نداشتم. انگار این کلمات تنها طنابی بودند که می‌توانستند مرا از سقوط در مغاکِ این شب نجات دهند:

 

«این زندگیمه خوب ببین... دارو ندارم رو هواس...»

 

دستِ لرزانم را از روی شیشه پایین کشیدم. نگاهم به طرحِ مجله، به آن قامتِ کشیده در غبارِ خاکستریِ تهران افتاد؛ به شانه‌هایی که روزگاری تمامِ دنیای من بودند و حالا مثل سرابی دور، عذابم می‌دادند. بغض در گلویم سفت‌تر شد و سوزشِ اشک، کاسه‌ی چشم‌هایم را پر کرد:

 

«از بس که بد تا می‌کنی... حالم مثه روانیاس...  

بی تو همش لج می‌کنم با قلب و احساس خودم  

حتی ببین با خودمم دشمن‌تر از دشمن شدم...»

 

اشک از گوشه‌ی چشمم چکید، گرم و بی‌پروا روی گونه‌ام سر خورد و زیرِ چانه‌ام متوقف شد. خودم را بغل کردم؛ دو دستم دورِ بازوهایم پیچید و انگشتانم با خشم و درماندگی در پارچه‌ی بافتِ تنم چنگ انداختند. به دیوارِ کنارِ پنجره تکیه دادم و آرام روی پارکت‌های سرد سُر خوردم تا زانوهایم به سینه‌ام رسیدند:

 

«رفت و برام ارثیه شد دردایی که تو سینه ریخت  

حالم مثه آتیشه اون چوبم تو این شومینه ریخت...»

 

سرم را میانِ زانوهایم پنهان کردم. کلمات با هق‌هقی فروخورده ادا می‌شدند. حس می‌کردم همین حالا، در همان لحظه که من در کنجِ غربت با خاطره‌اش دست‌وپنجه نرم می‌کنم، او هم در تاریکی دارد در آتشی که خودش برافروخته می‌سوزد:

 

«دیروزمون یادت بیاد... اون خاطرات مشترک...  

تقصیر کی بوده بگو... امروز اگه خورده ترک؟...»

 

نفس عمیقی کشیدم؛ تلخ و سوخته. سرم را بالا آوردم. دست‌هایم بی‌اختیار بالا رفتند و میان تارهای رها و بلندِ موهای سیاهم گم شدند. دسته‌های نامرتبِ مو را به عقب راندم، با انگشتانِ لرزان جمعشان کردم و کشِ باریک را دورشان پیچیدم؛ محکم، آن‌قدر محکم که ریشه‌ی موهایم سوخت، انگار می‌خواستم پریشانیِ روحم را پشت این بستنِ ساختگی پنهان کنم:

 

«موهامو می‌بندم شاید... یادم بره پریشونم...  

با این دروغ خنده‌دار... چند روزیو می‌گذرونم...»

 

صدایم میان دیوارها شکست و در تاریکیِ اتاق طنین انداخت. تلخندی بی‌رمق روی لب‌های ترک‌خورده‌ام نشست؛ تلخ، مثل تمامِ تلاش‌های نافرجامم برای وانمود کردن به اینکه خوبم، به اینکه گذشته تمام شده است:

 

«موهامو می‌بندم شاید یادم بره پریشونم...  

با این دروغ خنده‌دار چند روزیو می‌گذرونم...»

 

سکوت دوباره اتاق را بلعید. فقط دانه‌های برف بودند که پشتِ پنجره بی‌صدا فرود می‌آمدند. نگاهم در تاریک‌روشن به آینه‌ی قدی روبه‌رو افتاد؛ دختری را دیدم با چشم‌های نم‌زده، موهای سفت بسته‌شده و چهره‌ای که هر خطش یک دروغِ آرام‌بخش بود. 

 

زمزمه کردم، برای آخرین بار، با ته‌مانده‌ی نفسی که دیگر نای فریاد نداشت:

 

«رفت و برام ارثیه شد...  

تقصیر کی بوده بگو... امروز اگه خورده ترک؟...»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت450#

برگشت_تهران

آسفالتِ خیس و یخ‌زده‌ی خیابان مثل نواری بی‌پایان پیش رویم کش می‌آمد. سرمای گزنده‌ی نیمه‌شبِ زمستان تیغ می‌کشید روی پوستِ برهنه‌ی گردن و قفسه‌ی سینه‌ام، اما آتشی که الکل و آن تصویرِ گمشده درونم برافروخته بودند، تنم را به تب نشانده بود. تلوتلو می‌خوردم؛ خطِ سفیدِ ممتدِ وسط خیابان زیر پایم تاب برمی‌داشت، کش می‌آمد و دوتا می‌شد. 

 

کتِ تیره‌ام را مثل باری اضافه با یک دست روی زمین می‌کشیدم و دکمه‌های بازمانده‌ی پیراهنم در باد تکان می‌خورد. گوش‌هایم سوت می‌کشید؛ صدایی شبیه وزشِ بادی سهمگین در دالانی متروک. هیچ‌چیز در ذهنم سر جایش نبود جز یک جفت چشمِ شب‌رنگِ باران‌خورده که هرچه بیشتر در مه گم می‌شد، بیشتر گلویم را به چنگ می‌کشید. 

 

صدای کشیده شدنِ ناگهانیِ لاستیک روی آسفالت و بوقِ بریده‌بریده و خشمگینِ یک پرایدِ سفید، برای لحظه‌ای کوتاهِ تاریکیِ ذهنم را شکافت:  

«مگه کوری مرتیکه؟! برو کنار روانی!»

 

فحش‌ها مثل حباب‌هایی میانِ آبِ گل‌آلود به سطح می‌آمدند و بی‌اثر می‌ترکیدند. من حتی به سمتِ نورِ کورکننده‌ی چراغ‌هایش برنگشتم. بی‌تفاوت، مثل شبحی که دیگر متعلق به این دنیای خاکی نیست، پای بی‌حسم را جلو انداختم و به سمتِ وسطِ لاینِ حرکت کشاندم. ماشینِ دیگری با انحرافی تند و صدای جیغِ ترمز از کنارم رد شد، بادِ سنگینِ عبورش پیراهنم را به تنم چسباند، اما درونم چنان مسخ و منجمد بود که حتی پلک هم نزدم. در جست‌وجوی آن سراب، پاهایم مرا پیش می‌راندند؛ به مقصدی که نه نامی داشت و نه نشانی.

 

ناگهان، نوری خیره‌کننده و سفید تمامِ تاریکیِ خیابان را شکافت و صدای بوقی ممتد، وحشی و کرکننده، سکوتِ محله را از هم درید.

 

*بـــــــــــــــوق...*

 

صدا آن‌قدر تیز و طولانی بود که در پرده‌ی گوشم پیچید و لرزه‌ای ناگهانی به کاسه‌ی سرم انداخت. ناخودآگاه دستِ آزادم را جلوی چشم‌هایم سپر کردم و متوقف شدم. زمین و زمان دور سرم چرخید. **پژو ۲۰۶ آلبالویی‌رنگی** با ترمزِ خشنی درست در دو قدمیِ پاهایم روی آسفالت میخکوب شد. بوی لنتِ سوخته و دودِ اگزوز در سرمای شب پیچید.

 

درِ سمتِ راننده با شتاب باز شد. 

 

ترلان بود. یک پالتوی بلندِ فوتر روی همان لباس‌های خانگی‌اش انداخته بود و موهای پریشانش در بادِ سرد به این‌سو و آن‌سو کشیده می‌شد. صورتش از وحشت و سرمای ناگهانی مثل گچ سفید شده بود و نفس‌نفس می‌زد. با قدم‌های لرزان و شتاب‌زده دورِ کاپوتِ ۲۰۶ چرخید و به سمتم هجوم آورد:  

«دیوونه شدی سیاوش؟! می‌خوای خودت رو بکشی؟! اگه اون ماشین بهت زده بود چی؟!»

 

چشم‌هایم نیمه‌باز و سنگین بود. تارهای دیدم تار شده بود و صورتِ هراسانش را محو و دوگانه می‌دیدم. دستش را با خشم و التماس دورِ بازوی منقبض‌شده‌ام قفل کرد. تنِ سنگینم روی پاهایش افتاد و تعادلِ هر دویمان لرزید:  

«ولم کن...» کلمات با صدایی کش‌دار، خفه و نامفهوم از گلویم کنده شد: «کاریت نباشه... ولم کن...»

 

«ساکت شو سیاوش! دهنت رو ببند و بیا!» صدایش جیغ‌مانند شد و لرزید: «نمی‌ذارم وسطِ این خیابون‌های لعنتی تلف بشی!»

 

با تمامِ توانی که در دست‌های ظریفش بود، شانه و کمرم را گرفت. تقلا کردم که پسش بزنم، اما تنم مثل کوهی از سرب سنگینی می‌کرد و عضلاتم از فرمانِ مغزم سرپیچی می‌کردند. مرا کشان‌کشان، با زوری که انگار از وحشتِ محض ناشی می‌شد، به سمتِ درِ کمک‌راننده برد. در را باز کرد و با فشاری عصبی تنِ بی‌رمقم را روی صندلیِ ماشین انداخت. کتم را روی پاهایم پرتاب کرد و در را با صدایی خردکننده کوبید. 

 

درِ سمتِ راننده بسته شد. صدای استارتِ عصبی، گازِ تند و چرخشِ وحشیانه‌ی فرمان، آخرین تصاویری بود که از پشتِ شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین دیدم. سرم روی پشتیِ صندلی افتاد. چشمانم سیاهی رفت؛ تصویری از زنی با موهای شب‌رنگ در آینه‌ی جلو محو شد و جای خودش را به هذیانِ تاریکِ مستی داد. مسیر مثل رعدوبرقی گنگ و سریع گذشت، انگار زمان در شقیقه‌هایم می‌سوخت.

 

***

 

صدای جیرجیرِ درِ فرفورژه‌ی بزرگ و سنگینِ عمارتِ رادمنش در تاریکیِ حیاط پیچید. ۲۰۶ آلبالویی با شتاب وارد محوطه‌ی سنگ‌فرش شد و پای پله‌های مرمریِ ورودی با ترمزی کش‌دار ایستاد. 

 

ترلان حتی منتظر نماند ماشین آرام بگیرد. پیاده شد، با عجله درِ سمتِ مرا باز کرد و دستم را کشید:  

«بیا پایین... رسیدیم. یا الله سیاوش، سنگینی نکن لعنتی!»

 

پاهایم را روی زمینِ خیسِ حیاط گذاشتم. هوا بوی کاج‌های یخ‌زده‌ی عمارت را می‌داد؛ همان بوی خفقان‌آوری که تمامِ سال‌های گذشته سینه‌ام را تنگ می‌کرد. ترلان بازویم را دورِ گردنش انداخته بود و با ناله‌هایی مقطع از سرِ سنگینیِ تنم، مرا از پله‌های مرمرین بالا کشید. 

 

دستش روی دستگیره‌ی درِ ورودیِ عمارت رفت و آن را با شتاب به داخل هل داد.

 

نورِ زرد و درخشانِ لوسترِ کریستالِ سالنِ بزرگِ عمارت، چشم‌هایم را سوزاند. همان لحظه، صدای پاشنه‌ی کفش‌های خانگی از سمتِ راهروی نشیمن آمد. روح‌انگیز، با شالِ کشمیریِ روی دوشش و چشم‌هایی که از بی‌خوابی و دلشوره گود افتاده بود، سراسیمه به سمتِ ورودی آمد. با دیدنِ قامتِ نامتعادلِ من و ترلانی که زیر بارِ تنم نفس‌نفس می‌زد، دستش را روی دهانش گذاشت و در بهت و ناباوری خشکش زد:  

«یا خدا!... سیاوش؟! ترلان... اینجا چه خبره؟ این وقتِ شب... این چه حالیه؟!»

 

ترلان به محضِ رسیدن به هال، مرا به ستونِ مرمریِ ورودی تکیه داد. به محضِ اینکه دستش از بدنم رها شد، مثل ساختمانی فروریخته، دیواره‌های دفاعی‌اش فرو ریخت. به سمتِ روح‌انگیز دوید، خودش را در آغوشِ او انداخت و با هق‌هقی هیستریک و صدایی که تا سقفِ سالن بالا می‌رفت، زار زد:  

«خاله... خاله داشتم سکته می‌کردم! اگه نرسیده بودم... اگه ندیده بودمش الان زیرِ چرخ‌های ماشین‌ها تیکه‌پاره شده بود!»

 

سرش را به شانه‌ی روح‌انگیز چسباند و با گریه‌ای ساختگی اما لبریز از التهاب و اضطراب نالید:  

«توی خیابون‌ها داشت برای خودش می‌رفت... گیجِ گیج، مستِ مست! اصلاً نمی‌فهمید کجاست، دستِ خودش نبود خاله... مثل روانی‌ها شده بود!»

 

روح‌انگیز در حالی که با دست‌های لرزانش پشتِ ترلان را نوازش می‌کرد، نگاهش با ترس، خشم و تأسفی دردناک به من دوخته شد:  

«سیاوش... با خودت چی کار کردی پسرم؟ چرا این‌طوری شدی؟»

 

اما صدای هق‌هق‌های ترلان و ناله‌های پر از سرزنشِ مادرم مثل وزوزِ مگس‌هایی مزاحم از کیلومترها دورتر به گوشم می‌رسید. پوزخندِ محو و تلخی روی لب‌های خشکیدم نشست؛ پوزخندی به تمامِ این نمایش، به این دیوارهای سنگی، به این زندگیِ غرق در دروغ. 

 

دست به دیوار کشیدم. کتم را روی پارکت‌های صیقلی رها کردم. سرم سنگین بود و تعادلم هر لحظه لرزان‌تر می‌شد، اما توجهی به چشم‌های خیره و بهت‌زده‌ی آن دو زن نکردم. حتی یک کلمه نگفتم. پای راستم را با زحمت روی پله‌ی اولِ پاگردِ مارپیچ گذاشتم. 

 

پله‌ها را یکی پس از دیگری، با تکیه بر نرده‌های چوبیِ براق بالا رفتم. هر قدم، مثل کوبیدنِ پتکی در سرم بود. صدای گریه‌ی ترلان و پچ‌پچ‌های مضطربِ روح‌انگیز پشتِ سرم در سالن گم می‌شد. 

 

خودم را به طبقه‌ی بالا رساندم. درِ اتاقم نیمه‌باز بود. با تنه زدن به در، پا به تاریکیِ اتاق گذاشتم و قفلش را با دستِ لرزانم انداختم. چراغ را روشن نکردم. در تاریکیِ مطلق، تنِ خسته، مست و ویرانم را بدون اینکه کفش‌هایم را درآورم، روی تخت پرتاب کردم. صورتم در بالشتِ خنک فرو رفت. بوی ترلان هنوز روی لباسم بود و خفه‌ام می‌کرد، اما در سیاهیِ مطلقِ پشتِ پلک‌هایم، دوباره همان باران باریدن گرفت؛ همان چشم‌ها، همان موهای سیاه... و همان خلأیی که ذره‌ذره وجودم را در کامِ خود می‌بلعید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت451#

 

نورِ بی‌رمق و خاکستریِ صبح از لای پرده‌های ضخیم و نیمه‌کشیده به داخل می‌خزید. وقتی پلک‌های سنگینم را باز کردم، تیر کشیدنِ شدیدی در شقیقه‌هایم پیچید؛ انگار هزاران سوزنِ ریز در کاسه‌ی سرم فرومی‌رفت. دهانم طعمِ زهرِ تلخِ الکل مانده را می‌داد و گلویم چنان خشک و سوزان بود که حتی بلعیدنِ آبِ دهان برایم مثل کشیدنِ سوهان روی زخم بود. 

با دستِ لرزان روی تخت نیم‌خیز شدم. نگاهم به عسلیِ کنار تخت افتاد. یک سینیِ نقره‌ای با نهایتِ وسواس چیده شده بود؛ یک لیوان آب، دو تا قرصِ مسکن، چند تکه نانِ تست و ظرفی کوچک از مربا. دست‌خطِ ترلان یا شاید مراقبت‌های وسواسیِ روح‌انگیز بود. بدون اینکه به لقمه‌ها نگاه کنم، لیوان را با دستانی بی‌رمق چنگ زدم و یک جرعه‌ی بلند از آب سر کشیدم. خنکای آب مثل مرهمی گلویم را از آن خشکیِ کشنده بیرون کشید و کمی راهِ نفسم را باز کرد. مسکن‌ها را همان‌جا رها کردم؛ دردی که در سرم بود، با قرص خاموش نمی‌شد؛ این درد از جنسی دیگر بود.

پاهایم را از لبه‌ی تخت آویزان کردم و ایستادم. لباسم هنوز همان لباس‌های دیشب بود؛ بوی خفگیِ خیابان و عطرِ تند و تهوع‌آورِ ترلان روی پارچه‌اش سنگینی می‌کرد. دستگیره را چرخاندم و در را باز کردم. راهروی طبقه‌ی بالا در سکوتی خفقان‌آور فرو رفته بود. نگاهم به سمتِ راست چرخید؛ درِ اتاقِ فرید چهارتاق باز بود. تختش مرتب، پرده‌ها بالا و خبری از خودش نبود. فرید هم صبحِ زود زده بود بیرون؛ طبقِ معمول در پیِ کارهای نامعلومش، یا شاید برای فرار از این خانه‌ی سنگین.

قدم‌هایم را به سمتِ پلکانِ مارپیچ کشاندم. با اولین قدم روی پله‌ها، موجی از سرگیجه به سرم تاخت. دستم را محکم به نرده‌ی چوبیِ صیقلی گرفتم و چند ثانیه چشم‌هایم را بستم تا زمین از چرخش بایستد. وقتی نگاهم ثابت شد، آرام‌آرام پله‌ها را پایین آمدم. سالنِ پذیرایی با آن مبلمانِ سلطنتی و سکوتِ کشنده‌اش مثل موزه‌ای متروک پیش رویم دهان باز کرده بود. هیچ صدایی نمی‌آمد؛ نه تق‌تقِ فنجان‌های روح‌انگیز، نه ناز و خنده‌های پرعشوه‌ی ترلان، و نه حتی بوی همیشگیِ قهوه و عود. خانه خالی بود.

به سمتِ ورودی رفتم و از پشتِ شیشه‌ی قدیِ کنارِ در، نگاهم را به محوطه‌ی حیاط دوختم. برفِ دیشب حیاطِ بزرگِ عمارت را سفیدپوش کرده بود و کیومرث، باغبانِ پیرِ عمارت، با کمری خمیده و کلاهی پشمی، آرام‌آرام برف‌های سنگ‌فرش را پارو می‌کرد. صدای خش‌خشِ تیغه‌ی پارو روی سنگ‌ها از لای درزهای پنجره گنگ شنیده می‌شد. چشم چرخاندم؛ نه از ۲۰۶ آلبالوییِ ترلان خبری بود و نه از ماشینِ روح‌انگیز. جای چرخ‌هایشان روی برفِ درِ ورودی نقش بسته بود. رفته بودند؛ حتماً برای کارهای خیریه یا همان سرگرمی‌های همیشگی‌شان، و شاید هم ترلان روح‌انگیز را برده بود تا برای نمایشِ دیشبش ادامه‌ای بنویسد.

مطمئن شدم هیچ‌کس جز من و کیومرث در این چهاردیواری نیست. 

دست بردم و کلیدِ سنگینِ درِ ورودی را دو بار در قفل چرخاندم. صدای چفت شدنِ زبانه‌ی فلزی در سکوتِ سالن طنین انداخت. اگر کیومرث هم می‌خواست برای کاری وارد شود، باید زنگ می‌زد یا تقلا می‌کرد؛ همین چند ثانیه‌ی کوتاه برای جمع‌وجور کردنِ اوضاع کافی بود.

برگشتم و درست روبه‌رویم را نگاه کردم. 

اتاقی در انتهای راهروی شرقی؛ همان درِ چوبیِ گردویی و منبت‌کاری‌شده با دستگیره‌ی برنجیِ خاموش. از دو ماه پیش... از همان روزی که در آن بیمارستانِ لعنتی، بعد از آن تصادفِ شوم چشم باز کردم و حافظه‌ام مثل یک لوحِ سپید و پاک‌شده بود، این در همیشه قفل مانده بود. هر بار که پرسیده بودم، روح‌انگیز با چهره‌ای هراسان طفره رفته بود: «چیزِ مهمی نیست مادر... خرت‌وپرت‌های قدیمیِ خونه‌س، خاک گرفته...» اما نگاهش لرزیده بود، همیشه وقتی اسمِ آن اتاق می‌آمد، مردمکِ چشم‌هایش می‌لرزید.

ناگهان تصویری درست پشتِ چشمانم جرقه زد. تصویری که دیشب در اوجِ گیجی و مستی، لای تارهای باران در ذهنم شعله کشیده بود؛ دختری لاغراندام با چشم‌هایی شبیه شبق، موهایی سیاه‌رنگ که روی شانه‌هایش ریخته بود و نگاهی که در عینِ سادگیِ محض، می‌درخشید... نگاهی که در آن نه اثری از فریبکاری‌های ترلان بود و نه نقاب‌های این خانه. چهره‌اش مثل تیری در تاریکی، قلبم را نشانه رفت. آن تصویر نمی‌توانست زاییده‌ی الکل باشد؛ آن یک خاطره بود، یک ردپای گمشده از منی که قبل از تصادف نفس می‌کشید.

باید می‌فهمیدم. باید تکه‌های این پازلِ خونین را کنار هم می‌چیدم.

راه افتادم به سمتِ نشیمنِ خصوصی. چشم‌هایم با دقتِ یک شکارچی گوشه‌وکنارِ سالن را می‌کاوید. دنبالِ کلید بودم. خوب یادم بود؛ چند هفته پیش، وقتی هنوز روی صندلی چرخدار می‌نشستم و با گیجی به اطراف نگاه می‌کردم، روح‌انگیز را از دور دیده بودم که با اضطراب چیزی براق را در مشتش پنهان کرد. بعد از آنکه درِ آن اتاق را بست، رفت سمتِ میزِ کنسولِ باروک، همان‌جایی که آینه‌ی بزرگِ تراش‌خورده و آن شمعدان‌های لاله‌عباسیِ برنزیِ قدیمی قرار داشت. دستش برای لحظه‌ای داخلِ پایه‌ی تراش‌خورده‌ی یکی از لاله‌ها فرو رفته بود.

قدم‌هایم را تند کردم. صدای تپش‌های قلبم در گوشم می‌کوبید. پای کنسول رسیدم. دستم را بالا بردم، سرمای برنزِ لاله‌ی سنگین زیر انگشتانم نشست. دستم را لای لبه‌ی شیاردار و گودِ پایه‌اش چرخاندم... ناگهان انگشتانم به جسمی سرد و باریک برخورد کرد. یک کلیدِ کوچک با سریِ نقش‌دار. 

کلید را بیرون کشیدم و در مشتم فشردم. لبه‌های فلزی‌اش در پوستم فرو رفت و دردِ واقعی و شیرینی را به جانم انداخت. 

نگاهم را از درونِ آینه به انعکاسِ خودم دوختم؛ مردی با ته‌ریشِ نامرتب، چشم‌های گودافتاده از رنج و سردرگمی، اما شعله‌ای از عصیان که تازه در تاریکیِ نگاهش جرقه زده بود. لب‌هایم به هم فشرده شد و با صدایی بم، آرام و لبریز از خشم زمزمه کردم:  
چندماهه ازاون تصادف کوفتی گذشته که مثل یه احمقِ بی‌هویت توی این تاریکی و سیاهی دست‌وپا زدم و به دروغاتون گوش دادم... ولی دیگه بسه. الان دیگه وقتشه خودم دست‌به‌کار بشم.»

کلید را محکم چنگ زدم، به سمتِ اتاقِ قفل‌شده چرخیدم و قدم‌هایم را استوار، بی‌هیچ تردیدی، به سمتِ حقیقت برداشتم.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت452#

 

کلیدِ سرد و دندانه‌دار را با دستانی که حالا از هیجان و دلهره‌ی کشفِ حقیقت نامحسوس می‌لرزید، داخلِ سوراخِ قفلِ برنجی فرو بردم. نفسِ عمیقی کشیدم و مچِ دستم را چرخاندم. صدای خشکِ «تق» در راهروی خلوتِ عمارت، شبیه به شلیکِ یک گلوله در سکوت بود.

دستگیره را پایین کشیدم و درِ چوبیِ سنگین را با احتیاط به داخل هل دادم. لولاهای زنگ‌زده با ناله‌ای ضعیف و کش‌دار باز شدند. بوی تندِ ماندگی، کاغذهای کاهیِ پوسیده و غباری که سال‌ها روی هم تلنبار شده بود، به صورتم خورد؛ بویی شبیه به حبس شدنِ زمان در یک چهاردیواریِ متروک.

قدم به داخل گذاشتم. نورِ ضعیفی از درزِ پرده‌های مخملِ سبز و رنگ‌ورورفته‌ی اتاق به داخل می‌تابید و ذراتِ معلقِ گردوغبار را در هوا به رقص درمی‌آورد. نگاهم در همان ثانیه‌ی اول، میخکوبِ روبه‌رو شد.

روی دیوارِ اصلیِ اتاق، تابلویی بزرگ با یک قابِ چوبیِ منبت‌کاری‌شده و سلطنتی خودنمایی می‌کرد؛ پرتره‌ای از پدرم، سرهنگ ارسلان رادمنش. با آن یونیفرمِ نظامیِ بی‌نقص، شانه‌های استوار و نگاهِ نافذ و مقتدری که حتی

از پشتِ بومِ نقاشی و لایه‌های خاک، لرزه بر تن می‌انداخت. چشم‌هایش طوری به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود که انگار هنوز هم بر تمامِ زوایای این خانه و زندگیِ ویرانِ من حکمرانی می‌کرد.

 

نگاهم را از ابهتِ وهم‌انگیزِ سرهنگ دزدیدم و در اتاق چرخاندم. یک میزِ تحریرِ بزرگِ چوبِ گردو با پایه‌های پنجه‌شیری در مرکزِ اتاق قرار داشت و یک صندلیِ چرمیِ ترک‌خورده پشتِ آن بود. چند خودنویسِ خشک‌شده و یک جاذبِ جوهرِ فلزی روی میز خاک می‌خوردند. بدون شک، اینجا اتاقِ کارِ پدرم بود؛ همان خلوتگاهی که در کودکی حقِ ورود به آن را نداشتم و حالا بعد از مرگش، تبدیل به گوردخمه‌ی اسرارِ این خانه شده بود.

 

قدم‌هایم را روی فرشِ دستبافِ لاکی‌رنگی که زیر لایه‌ای از خاکستریِ غبار پنهان شده بود، جلو بردم. به سمتِ دیوارِ سمتِ چپ رفتم؛ جایی که یک کتابخانه‌ی چوبیِ عظیم و سرتاسری ایستاده بود. ردیف به ردیف، کتاب‌های قطور با جلدهای گالینگورِ چرمی و طلاکوب، کیپ‌تاکیپِ هم چیده شده بودند. هیچ‌چیز در این اتاق رنگِ زندگی نداشت.

دستم را بالا آوردم و با انگشتِ اشاره، آرام روی لبه‌ی یکی از قفسه‌ها کشیدم. لایه‌ی ضخیمِ خاک کنار رفت و ردِ تمیز و تیره‌ی چوبِ زیرِ انگشتم جا ماند؛ خطی از حال که گذشته‌ی مرده‌ی این اتاق را می‌شکافت.

 

خواستم کتابی را بیرون بکشم، اما ناگهان نگاهم به گوشه‌ی تاریک‌ترِ اتاق، درست پشتِ مبلِ چرمیِ یک‌نفره گره خورد.

 

انگار کسی دستش را داخلِ سینه‌ام فرو برد و قلبم را میانِ مشتش فشرد. تپشِ قلبم برای لحظه‌ای کاملاً ایستاد و نفسم در گلو خفه شد.

 

آنجا، در کنجِ دیوار، دو چمدانِ بزرگ قرار داشت؛ چمدان‌هایی که زیر لایه‌ای از گردوغبارِ سنگین مدفون شده بودند، اما فرم و شکلشان فریاد می‌زد که متعلق به دهه‌ها پیش نیستند. کنارِ آن‌ها، چند کارتنِ بزرگِ مقوایی روی هم چیده شده بود که با وسواسی بیمارگونه، دورتا‌دورشان را با روزنامه‌های باطله و چسبِ پهن پیچیده بودند.

این وسایل هیچ ربطی به سرهنگ نداشت. این بسته‌بندی‌های شتاب‌زده، این چمدان‌های پنهان‌شده در تاریک‌ترین زاویه‌ی اتاقِ قفل‌شده… این‌ها وسایلِ کسی بود که می‌خواستند ردی از او در این خانه و در حافظه‌ی من باقی نماند. آیا این‌ها وسایلِ من بود؟ یا… وسایلِ همان دختری که دیشب در هذیان‌های مستی‌ام زیر باران می‌دوید؟

 

خون در رگ‌هایم به جوش آمد. باید می‌فهمیدم داخلِ آن کارتن‌های لعنتی چیست. باید می‌دیدم چه چیزی را از من دزدیده‌اند. قدمی تند به سمتِ چمدان‌ها برداشتم. دستم را دراز کردم تا لبه‌ی روزنامه‌ی اولین کارتن را پاره کنم که ناگهان…

صدای بوقِ کوتاه اما تیزِ ماشین در حیاط، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. 

 

با عجله از اتاقِ کارِ پدرم بیرون پریدم، در را بستم و با دستپاچگی کلید را داخل پایه‌ی لاله شمعدان برنزی روی کنسول رها کردم. یادم آمد؛ پیش از اینکه وارد اتاق سرهنگ شوم، درِ ورودیِ عمارت را از داخل قفل کرده بودم تا هیچ‌کس نتواند سرزده وارد خلوتم شود! حالا اگر روح‌انگیز کلید می‌انداخت و در باز نمی‌شد، فوراً می‌فهمیدند در از داخل قفل است و این شک‌برانگیزترین اتفاق ممکن بود.

 

صدای قدم‌های سریع و پچ‌پچِ ترلان و روح‌انگیز از روی سنگ‌فرشِ حیاط نزدیک می‌شد. زمان مثل شن از میان انگشتانم می‌ریخت. دیگر فرصتی برای دویدن به سمت پله‌ها و پنهان شدن در اتاقِ طبقه بالا نبود. 

 

تنها یک راه داشتم: اینکه خودم پیش‌دستی کنم، در را به رویشان باز کنم و رفتارم را طوری طبیعی جلوه دهم که انگار تازه برای گشودن در آمده‌ام.

 

نفسم را حبس کردم. با گام‌هایی بلند و شتاب‌زده راهرو را طی کردم و خودم را به ورودیِ بزرگِ عمارت رساندم. درست همان لحظه‌ای که صدای برخوردِ دسته‌کلیدِ روح‌انگیز با شکافِ در به گوش رسید، دستم را روی چفتِ سنگین انداختم. ضامنِ فولادی را با صدایی خشک و فلزی چرخاندم، قفل را باز کردم و درِ چوبیِ بزرگ را با حرکتی سریع به سمت داخل گشودم.

 

همه‌چیز در کسری از ثانیه منجمد شد.

 

دستِ روح‌انگیز که کلید را به سمت قفل نشانه رفته بود، در هوا خشکید. پالتوی چرمِ تیره‌اش نیمه‌باز بود و شالِ ابریشمی‌اش کمی کج روی دانه‌های مرواریدِ گردنش افتاده بود. کنارش، ترلان با کیفِ دستی‌اش زیر بغل و عینکِ آفتابی که روی موهای بلوندش زده بود، درست در آستانه ورود متوقف شد. 

 

باد سردی از حیاط به داخل وزید و بوی خاک باران‌خورده را با ادکلنِ تندِ ترلان در هم آمیخت.

 

هر سه نفرمان، چشم در چشم، مثل تندیس‌هایی از بهت و ناباوری در آستانه‌ی در به یکدیگر خیره ماندیم.

 

چشمانِ روح‌انگیز از غافلگیری گشاد شد؛ اصلاً انتظار نداشت مرا سرِ پا، بیدار و روبه‌روی خودش ببیند—آن هم در حالی که طبق نقشه‌شان تصور می‌کرد با قرص‌های صبحگاهی و خماری دیشب، تا عصر بیهوش روی تخت افتاده باشم. ترلان هم لبخندِ تمسخرآمیز همیشگی‌اش روی صورتش ماسید و با تعجب و سردرگمی سرتاپایم را برانداز کرد.

 

و من، با قلبی که هنوز از وحشتِ برملا شدنِ کنجکاوی‌ام در اتاقِ سرهنگ به سینه‌ام می‌کوبید، در حالی که تظاهر به خواب‌آلودگی و خونسردی می‌کردم، با چشمانی خیره و ناباور به آن‌ها نگاه می‌کردم؛ نگاهی که نشان می‌داد چرا این‌قدر زود، و هر دو با هم، برگشته‌اند. 

 

سکوتِ سنگین و لرزانی میان چارچوبِ در شکل گرفت، انگار هیچ‌کدام نمی‌دانستیم کدام راز را باید زودتر پنهان کنیم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت453#

 

سکوتِ سنگینِ میانمان با بادِ سردی که از پشتِ سرِ آن‌ها زوزه می‌کشید و دانه‌های ریزِ برف یا غبار را به داخل می‌پاشید، شکست.

روح‌انگیز اولین کسی بود که به خودش آمد. نگاهِ تیز و عقاب‌گونه‌اش، از فرقِ سرم تا نوکِ انگشتانِ پایم را پیمود؛ انگار دنبالِ مدرکی می‌گشت، نشانه‌ای از اینکه چرا قرص‌های خواب‌آورِ قوی‌اش روی من اثر نکرده‌اند، یا چرا این‌قدر هوشیار پشتِ در ظاهر شده‌ام. دستش از روی قفلِ در پایین افتاد و گلویش را با سرفه‌ای خشک صاف کرد:
— «سیاوش؟ تو... بیداری؟ فکر می‌کردم با اون حالِ دیشبت تا غروب چشم باز نکنی.»

دستم را که هنوز روی دستگیره‌ی برنجیِ در بود، به آرامی شل کردم. دستی به پیشانی‌ام کشیدم و چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه داشتم تا گیجیِ ساختگی‌ام را باور کنند:
— «صدای بوقِ ماشین بیدارم کرد... سرم داشت از سردرد می‌ترکید.»

ترلان اما اجازه نداد این سکوت و تظاهر کش بیاید. عینکِ آفتابی‌اش را با طمأنینه از روی چشمانش برداشت و روی موهای روشنش گذاشت. آن لبخندِ کش‌آمده و حق‌به‌جانب، دوباره گوشه‌ی لب‌های قلوه‌ای‌اش جان گرفت. قدمی جلو گذاشت؛ عطرِ تند و شیرینش مثل دودی غلیظ در فضای سردِ ورودی پیچید. 

با لحنی که سعی می‌کرد دلسوزانه باشد، اما مثل نیشِ عقرب زیر پوست می‌رفت، کیفش را روی ساعدش جابه‌جا کرد و گفت:
— «خوبه که بیداری، چون وقتِ خوابیدن نیست... سیاوش، برو حاضر شو. باید بریم، وقتِ جلسه روان‌کاویت رسیده.»

ابروهایم ناخودآگاه در هم گره خورد. نگاهم روی صورتش نشست. 

ترلان با همان آرامشِ آزاردهنده، انگشتانِ مانیکورشده‌اش را به نشانه‌ی شمردن تکان داد و با تأکید ادامه داد:
— «هنوز شش جلسه از این دوره مونده و دکتر مؤید روی نظمِ جلسات خیلی حساسه. خودت که می‌دونی نباید فاصله‌ای بینِ درمانت بیفته... دیشبم که اون‌طور گذشت، امروز حتماً باید بری تا ذهنت آروم بشه.»

*شش جلسه...* 
این کلمه مثل زنگِ خطر در سرم پیچید. از همان روزِ اولِ تصادف، این جلساتِ روان‌کاوی برایم شبیه به شکنجه‌گاهی پنهان بود؛ جایی که به جای ترمیمِ خاطراتم، احساس می‌کردم کلماتِ دکتر مثل تیغِ جراحی بخش‌های باقیمانده‌ی هویتم را هم می‌تراشید و به جایش روایتی دروغین از گذشته‌ام می‌کاشت. روایتی که در آن، من فقط پسری معتاد به الکل و روانی بودم که ترلان همیشه فرشته‌ی نجاتش بوده است!

روح‌انگیز هم در تأییدِ حرفِ ترلان، پالتویش را از تن درآورد و با لحنی دستوردهنده گفت:
— «ترلان راست میگه سیاوش. معطل نکن. برو یه آبی به صورتت بزن و یه لباسِ مرتب بپوش. ماشین بیرونه، ترلان می‌رسونتت.»

روح‌انگیز قدمی به سمتِ راهرو برداشت. با هر گامی که به سمتِ رخت‌آویزِ انتهای سالن برمی‌داشت، قلبِ من در سینه بیشتر فرو می‌ریخت. 

مسیرِ رخت‌آویز، درست از کنارِ اتاقِ سرهنگ می‌گذشت؛ همان دری که فقط چند ثانیه پیش، در اوجِ وحشت و شتاب چفتش کرده بودم، اما **قفل نبود!** 

اگر روح‌انگیز متوجه می‌شد درِ اتاقِ ممنوعه‌ی همسرش که سال‌ها مهر و موم بوده، حالا بدون کلید باز می‌شود... یا اگر بوی غبارِ به‌هم‌خورده‌ی کارتن‌ها و چمدان‌ها به مشامش می‌رسید، همه‌چیز نابود می‌شد. آن جعبه‌ها، آن چمدان‌های خاک‌گرفته، تنها سرنخِ من برای رسیدن به گمشده‌ام بودند.

نگاهم بینِ چشمانِ موشکافِ ترلان و قامتِ روح‌انگیز که به سمتِ تاریکیِ راهرو می‌رفت، تاب خورد. من در تله افتاده بودم؛ از یک سو باید با ترلان به آن جلسه‌ی لعنتیِ شست‌وشوی مغزی می‌رفتم، و از سوی دیگر، بزرگ‌ترین رازِ این خانه، پشتِ یک درِ قفل‌نشده، در آستانه‌ی لو رفتن بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت454#

 

پیش از آنکه بتوانم جوابی سرهم کنم، صدای به هم کوبیده شدنِ محکمِ درِ بیرونی حیاط، رشته‌ی تنش را برید. بادِ سوزناکی همراه با دانه‌های رقصانِ برف از میان درزها هجوم آورد و چند لحظه بعد، قامتِ خمیده اما تنومندِ «کیومرث» در آستانه‌ی ورودی پدیدار شد. پوتین‌های گلی‌اش را با وسواس روی پادریِ دمِ در کوبید و کلاهِ پشمی‌اش را برداشت. قطراتِ آب‌شده‌ی برف از روی سبیل‌های جوگندمی و ابروهای پرپشتش می‌چکید.

کیومرث دست‌های یخ‌زده‌اش را جلوی دهانش گرفت و «ها» کرد:
— «یا ابلفضل... عجب سوزِ نامردی داره بیرون! برف از طرفِ دربند ول‌کن نیست؛ تا شب کلِ شمیران قفل میشه. سرمای برف تا مغزِ استخونِ آدم می‌شینه خانم...»

اما روح‌انگیز حتی سرش را هم به سمتِ او نچرخاند. سرمای کلماتِ کیومرث، در برابرِ یخ‌بندانی که در چشمانِ مادرم به راه افتاده بود، هیچ بود. 

سوءظن مثل سایه‌ای تاریک روی صورتِ کشیده‌ی روح‌انگیز خیمه زده بود. او ذاتاً پلیس به دنیا آمده بود؛ زنِ سرهنگ بود و هیچ حرکتی در این عمارت از زیرِ چشمانِ تیزبینش درنمی‌رفت. هنوز داشت با آن نگاهِ موشکافانه مرا می‌کاوید که پالتویش را روی ساعدش جابه‌جا کرد و بدونِ کلامی، راهش را کشید و رفت به سمتِ انتهای راهروی شرقی. 

قلبم با هر قدمِ او، ضربه‌ای به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. *داشت دقیقاً به همان‌جا می‌رفت.*

به نزدیکیِ رخت‌آویز که رسید، ناگهان متوقف شد. لبه‌ی درِ اتاقِ سرهنگ، فقط به اندازه‌ی یک بند انگشت از چارچوب فاصله داشت؛ شکافی باریک که در تاریکیِ راهرو شاید به چشم نمی‌آمد، اما برای روح‌انگیز مثل یک شکافِ زلزله بود.

دستِ سفید و استخوانی‌اش را به سمتِ در دراز کرد. انگشتانش، با آن حلقه‌ی سنگینِ برلیان، روی دستگیره‌ی برنجی نشست. 

نفسم در سینه حبس شد. خون در شقیقه‌هایم به جوش آمد.

دستگیره پایین رفت. صدای خشکِ زبانه در سالن پیچید و درِ اتاقِ کارِ پدرم، نرم و بی‌صدا، به تاریکیِ خاک‌گرفته‌ی داخل گشوده شد. 

روح‌انگیز در جا خشکش زد. 

پالتوی پشمی از میانِ انگشتانش سُر خورد و روی پارکت‌های صیقلیِ راهرو افتاد. بهت و ناباوری در خطوطِ صورتش دهان باز کرد. وحشتی که در چشمانش موج می‌زد، شبیه زنی بود که گورِ عزیزش را نبش‌شده دیده باشد. سرش را آرام، اما با تنشی فلج‌کننده به سمتِ ما چرخاند. صدایش می‌لرزید، اما خشمی مهارنشدنی در آن زبانه می‌کشید:
— «این در... چرا بازه؟!»

سکوت، سنگین‌تر از آوار بر سرمان فرود آمد. 

نگاهِ درنده‌خوی روح‌انگیز، مثل گلوله‌ای آتشین مستقیماً روی چهره‌ی من قفل شد. چشم در چشم شدیم. او می‌دانست هیچ‌کس جرئتِ نزدیک شدن به این اتاق را نداشت. می‌دانست تنها کسی که تمامِ صبح در این عمارت تنها بوده، من بودم. سوءظنِ درونِ نگاهش داشت به یقین بدل می‌شد؛ آماده بود تا جلو بیاید و گریبانم را بگیرد و بپرسد به کدام راز دست‌درازی کرده‌ام.

دستانم را در جیبِ شلوارم مشت کردم. دهانم خشک شده بود و ذهنم برای پیدا کردنِ دروغی نجات‌بخش، بیهوده دست‌وپا می‌زد که ناگهان... 

صدای خش‌دار و آرامِ کیومرث سکوت را شکست.

کیومرث که متوجهِ سنگینیِ نگاهِ مرگبارِ روح‌انگیز روی شانه‌های لرزانِ من شده بود، جلو آمد. کلاهِ پشمی‌اش را میانِ دست‌های پینه‌بسته‌اش فشرد، نگاهش را کوتاه و معنادار به من دوخت و بعد با آرامشی ساختگی رو به روح‌انگیز کرد:
— «من رفتم داخل اتاق، روحی‌جان...»

ابروهای کشیده‌ی روح‌انگیز تا بناگوش بالا رفت. نگاهش با ناباوری از من کنده شد و روی کیومرث نشست:
— «تو؟!»

کیومرث سرش را پایین انداخت، دستی به پشتِ گردنش کشید و با لحنی عذرخواهانه گفت:
— «شرمنده‌ام به خدا... سوزِ سرما دستامو خشک کرده بود؛ پوستم ترک برداشته بود از سرما. یادم بود یه جفت دستکشِ چرمِ کارِ آقا ارسلان توی کشوی میز بود، اومدم کلیدو برداشتم و رفتم داخل دنبالِ دستکش بگردم. هول شدم... یادم رفت چفتش کنم.»

کاسه‌ی صبرِ روح‌انگیز با این حرف لبریز شد. خشم مثل سیلی از دهانش بیرون ریخت. جلو آمد و با صدایی که از عصبانیت زیر و خفه شده بود، تقریباً فریاد زد:
— «مگه نگفتم کسی واردِ این اتاق نشه؟! تو بعد از پنج سال زندگی تو عمارت هنوز نفهمیدی حریمِ این اتاق چیه کیومرث؟! دستکش؟! با اجازه‌ی کی به وسایلِ ارسلان دست زدی؟!»

کیومرث فقط سر فرود آورد و هیچ نگفت؛ صبورانه تمامِ زهرِ کلماتِ روح‌انگیز را به جان خرید تا سپرِ بلای من شود. در نگاهِ زیرچشمی‌اش رازی موج می‌زد؛ او خوب می‌دانست این در به روی چه چیزهایی باز می‌شد. 

ترلان که انگار از تماشای این نمایش و داد و بیدادها خسته شده بود و می‌دید وقت در حالِ سوختن است، قدمی جلو گذاشت. دستش را آرام روی بازوی روح‌انگیز گذاشت و با همان لحنِ لوس و تسکین‌دهنده‌اش گفت:
— «خاله جون، فدات شم حرص نخور... فشارت میره بالا. حالا که اتفاقی نیفتاده، کیومرث‌خان هم اشتباه کرده و فهمیده. در رو قفل کن تموم شه بره... ما هم دیرمون شد، دکتر موید معطل می‌مونه.»

روح‌انگیز نفس‌های تند و عصبی می‌کشید. نگاهِ تیزش را یک بارِ دیگر با تردید بینِ من و کیومرث چرخاند. حسِ ششمش هنوز آرام نگرفته بود، اما دستپاچگیِ ترلان مجالی برای کنکاش به او نداد. پالتویش را از روی زمین چنگ زد، کلیدِ برنجی را که از روی کنسول برداشته بود، با حرکتی غضب‌آلود در قفلِ اتاقِ سرهنگ چرخاند. صدای چفت شدنِ دندانه‌های قفل، مثل کوبیده شدنِ درِ زندان در گوشم صدا کرد.

روح‌انگیز در حالی که پالتویش را می‌تکاند، با کلافگی به من تشر زد:
— «تو چرا هنوز وایسادی سیاوش؟! برو بالا آماده شو تا ترلان برسونتت. حالم از این اوضاع به‌هم می‌خوره!»

بی‌آنکه کلمه‌ای بگویم، برگشتم. در مسیرِ پله‌ها، برای کسری از ثانیه چشمم به چشمانِ کیومرث گره خورد. در نگاهش نه سرزنش بود و نه ترحم؛ هشداری خاموش بود، شبیه به اینکه می‌گفت: *«حواست جمع باشه شازده، این بار رو قسر در رفتی.»*

پله‌ها را دو تا یکی بالا رفتم. در اتاق، با عجله یک هودیِ مشکیِ ضخیم و پالتوی پشمیِ طوسی‌رنگم را روی هم پوشیدم. سرم تیر می‌کشید و تصویرِ آن چمدان‌ها و کارتن‌های روزنامه‌پیچ، در برزخِ ذهنم مثل خوره افتاده بود به جانم. چرا کیومرث فداکاری کرد؟ آنجا چه چیزی پنهان بود که روح‌انگیز مثل ارثِ گمشده‌اش از آن نگهبانی می‌کرد؟

وقتی پایین آمدم، ترلان سوئیچِ ماشین به دست کنارِ در ایستاده بود و با بی‌قراری پایش را تکان می‌داد. دیگر حرفی زده نشد. سکوتِ عمارت، آبستنِ یک انفجار بود.

درِ سنگینِ عمارت را پشتِ سر بستیم. سرمای بی‌امانِ تهرانِ برفی، بی‌محابا به صورتم تازیانه زد. از حیاطِ سنگ‌فرشِ یخ‌زده رد شدیم.   برف‌پاک‌کن‌ها را روشن کرد و صدای خشنِ تیغه‌ها روی شیشه‌ی یخ‌بسته بلند شد.

درِ شاگرد را باز کردم و کنارش نشستم. ترلان استارت زد، گرمای خفه‌کننده‌ی بخاریِ ماشین همراه با بوی ادکلنِ تندش فضای اتاقک را پر کرد. ماشین با گازِ تیزِ ترلان از شیبِ حیاط بیرون رفت و واردِ خیابان‌های یخ‌زده شد؛ مسیری که مرا مستقیماً به سمتِ شکنجه‌گاهِ دکتر مؤید و بازی‌های روانی‌اش می‌برد، در حالی که نیمی از جان و روحم در آن اتاقِ قفل‌شده، جا مانده بود.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت455#

 

 

فضای مطب، برخلافِ سرمایِ بیرون، گرم و خفه‌کننده بود. بویِ تندِ محلولِ ضدعفونی‌کننده با رایحه‌ی ملایمِ عودِ دست‌سازی که دکتر مؤید گوشه‌ی اتاق روشن کرده بود، ترکیب شده بود و باعث می‌شد حالتِ تهوعی خفیف در دلم بپیچد. روی آن مبلِ راحتیِ چرمیِ قهوه‌ای نشسته بودم؛ مبلی که انگار در طی این شش جلسه، عمقِ فرو رفتنش بیشتر شده بود، یا شاید این من بودم که هر بار بیشتر در خودم فرو می‌رفتم.

دکتر مؤید، با آن عینکِ کائوچوییِ گرد و نگاهی که همیشه پشتِ شیشه‌هایش کمی تاخورده به نظر می‌رسید، پوشه‌ی آبی‌رنگی را باز کرد. خودکارش را بین انگشتانش چرخاند و با صدایی که سعی داشت آرام و در عین حال نافذ باشد، سکوت را شکست:
— «خب سیاوش جان، امروز جلسه‌ی ششم از روان‌کاویته. این مسیرِ کوتاهی نبوده. بگو ببینم... وقتی به گذشته نگاه می‌کنی، به همین چند هفته‌ی اخیر، چه احساسی داری؟ کدوم بخش از وجودت امروز بیشتر از همه درد می‌کنه؟»

به دست‌هایم خیره شدم. لرزشِ خفیفی در انگشتانم بود، اثری از همان قرص‌های آبی‌رنگی که هر شب به زورِ اصرارهای خاله روح‌انگیز و نظارتِ ترلان می‌خوردم. صدایی که از حنجره‌ام خارج شد، خش‌دار و دور بود:
— «حس می‌کنم... انگار یه پرده‌ی نازک، یه لایه‌ی مه‌آلود بینِ من و دنیایِ بیرون کشیده شده. همه‌چیز رو می‌بینم، اما لمسش نمی‌کنم. حتی خودم رو.»

دکتر یادداشتی برداشت و با همان لحنِ تحلیلی‌اش ادامه داد:
— «این‌ها عوارضِ اولیه‌ی داروهاست، سیاوش. مغزت داره یاد می‌گیره چطور اون هیاهو و اضطرابِ بی‌پایان رو فیلتر کنه. اما... از اون تصاویر چی؟ هنوز اون سایه‌ها رو می‌بینی؟ اون دختری که گفتی توی بارون حسش می‌کنی؟»

سرم را به پشتیِ مبل تکیه دادم. تصویرِ هایرون، آن نقاشیِ گنگ در ذهنم، مثل یک زخمِ تازه تیر کشید. 
— «گاهی وقت‌ها صداشون رو می‌شنوم. انگار دارن صدام می‌زنن. یه تصویرِ مبهم... یه حسِ غریب که فکر می‌کنم واقعیه.»

دکتر مؤید سری تکان داد، انگار چیزی را که انتظارش را داشت شنیده بود:
— «سیاوش، ذهنِ تو الان در وضعیتِ دفاعیه است. درگیرِ یه ترومایِ سرکوب‌شده شدی که شاید هنوز آمادگیِ روبرو شدن باهاش رو نداری. مغزت برای حفاظت از تو، داره اون رو به شکلِ "رویا" یا "خواب‌های بیدار" بازسازی می‌کنه. اونا واقعی نیستن؛ اونا فقط بازتابِ میلِ درونیِ تو به فرار از این عمارت و این زندگیِ تکراری‌ان. نباید بهشون قدرتِ واقعی بدی.»

کمی مکث کرد، نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت و سوال‌های پی‌درپی‌اش شروع شد، سوال‌هایی که هر کدام مثل یک نیشتر، لایه‌های دفاعی‌ام را می‌شکافت:
— «سیاوش، موسیقی گوش می‌دی؟ وقتی که تنهایی، وقتی که اضطراب میاد سراغت، چی حالتو خوب می‌کنه؟»

کلافه شدم. شانه‌ای بالا انداختم:
— «نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم.»

— «کتاب می‌خونی؟ دنیایِ کلماتِ دیگه؟»

— «نه. حوصله‌ی خط‌خطی‌های دیگران رو ندارم وقتی نوشته‌هایِ زندگیِ خودم این‌قدر پیچیده و غیرقابل‌خوندن شده.»

دکتر مؤید خودکارش را روی میز کوبید و جلو آمد:
— «ببین، تو داری به "خلاء" پناه می‌بری. از دیدِ من، تو باید دوباره با حواسِ پنج‌گانه‌ت ارتباط برقرار کنی. اگه نمی‌خوای غرق بشی، باید خودت رو به چیزی بند کنی. اینا توصیه‌های منه، نه فقط به عنوان دکترت، بلکه به عنوان کسی که می‌خواد تو رو دوباره تویِ این آینه‌ی شکسته ببینه:»

او یک برگه‌ی سفید از دفترش جدا کرد و چند اسم را با خطی خوش نوشت و سمتِ من گرفت:
— «برای موسیقی، برو سراغِ قطعاتِ کلاسیکِ کمتر شنیده شده؛ "شوبرت" گوش کن. اون موسیقی‌ها فضایِ خالیِ ذهنِ تو رو با ساختار پُر می‌کنن. برای کتاب، "مسخ" کافکا رو بردار. نه برای اینکه ناامید بشی، بلکه برای اینکه بفهمی تبدیل شدن به یه آدمِ دیگه، چقدر می‌تونه دردناک اما اجتناب‌ناپذیر باشه. و در آخر... فیلمِ "جزیره شاتر". شاید دیدنش بهت کمک کنه بفهمی مرزِ بینِ واقعیت و توهمِ ذهن، چقدر می‌تونه لغزنده باشه.»

کاغذ را از دستش گرفتم. اسم‌ها را نگاه کردم، اما انگار هنوز در همان اتاقِ تاریکِ سرهنگ، پشتِ درهای بسته، گیر کرده بودم. دکتر مؤید هنوز داشت حرف می‌زد، اما صدای او حالا برایم شبیه وزوزِ مگسی بود که پشتِ شیشه مانده است. من به توصیه‌ی او نیاز نداشتم؛ من به کلیدی نیاز داشتم که آن اتاقِ ممنوعه را باز کند، نه به فیلم‌ها و کتاب‌هایی که سعی داشتند ذهنِ من را در قالب‌هایِ تعریف‌شده‌ی روان‌شناسی، مدیریت کنند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت456#

دکتر مؤید به پشتی صندلی چرخانش تکیه داد. دست‌هایش را در هم قلاب کرد، آرنج‌هایش را روی دسته‌های چرمی گذاشت و با دقتی موشکافانه، حرکات انگشتانم را که بی‌قرار گوشه‌ی کاغذ را تا می‌زدند، زیر نظر گرفت. سکوت اتاق فقط با صدای تیک‌تاکِ آرام و کش‌دار ساعت دیواری چوبی شکسته می‌شد؛ صدایی شبیه به شمارش معکوس برای انفجاری که در سینه‌ام حبس شده بود.

 

— «کاغذ رو مچاله کردی سیاوش...» 

صدای آرام دکتر میان افکارم خط انداخت. سرم را بالا نیاوردم، اما دستم از حرکت ایستاد. ادامه داد:

— «هنوز شروع نکرده، در برابرِ پیشنهادها گارد می‌گیری. این انکار، بخشی از روند درمانه، ولی تا کی می‌خوای همه‌چیز رو پس بزنی؟ وقتی ازت می‌پرسم چی حالت رو خوب می‌کنه و می‌گی "نمی‌دونم"، یعنی ارتباطت با خواسته‌های درونی‌ت کاملاً قطع شده. تو حتی به خودت اجازه نمی‌دی بفهمی از چی رنج می‌بری.»

 

نگاهم را از روی فرش دستباف زیر پایم کندم و مستقیم به چشمانش دوختم. خشم ملایمی زیر پوستم دوید:

— «شما فکر می‌کنید یه مشت ملودی یا صفحه‌های خاک‌گرفته‌ی یه کتاب می‌تونه این خفگی رو تموم کنه؟ شما فکر می‌کنید من دلم می‌خواد توی این برزخ بمونم؟»

 

دکتر کمی به جلو خم شد، لحنش صبور اما چالشی بود:

— «نه، فکر نمی‌کنم راهِ حل جادویی باشه. اما هنر و کلمه، قلاب‌هایی‌ان که ذهن رو از سقوط نجات می‌دن. وقتی می‌گم کتاب، یعنی ذهنت رو از نشخوار فکری درباره‌ی چیزهایی که کنترلی روشون نداری، به یک خط روایی منظم معطوف کنی. وقتی می‌گم موسیقی، یعنی اجازه بدی امواج مغزت به جای پالس‌های هراس، ریتم آرام‌تری پیدا کنن.»

 

مکث کوتاهی کرد، عینکش را با سرانگشت روی تیغه‌ی بینی‌اش جابه‌جا کرد و برگه‌ای از پرونده را ورق زد:

— «بیا برگردیم به علائمت. گفتی بعد از خوردن داروها یه پرده‌ی مه‌آلود بین خودت و واقعیت می‌بینی. این حس گسستگی دقیقاً از چه ساعتی شروع می‌شه؟ چقدر طول می‌کشه؟»

 

نفسم را با صدا بیرون دادم:

— «تقریباً نیم‌ساعت بعد از قرص‌های شبونه. دهنم تلخ می‌شه، زبونم توی دهنم سنگینی می‌کنه... انگار خون توی رگ‌هام تبدیل به قیرِ مذاب شده باشه. بدنم سست می‌شه، اما مغزم... مغزم خاموش نمی‌شه دکتر. برعکس، انگار دریچه‌ای باز می‌شه که نباید باز باشه. خواب نیستم، بیدارم نیستم. توی همون حالتِ بی‌پناهی، اون تصاویر میان سراغم.»

 

دکتر مؤید تندتند یادداشت کرد و بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید:

— «اون تصاویر همیشه یکسانن؟ دختری که گفتی... چهره‌ش واضحه؟ صداش رو چطور می‌شنوی؟ از نزدیک، یا انگار از پشت دیواری ضخیم صدات می‌زنه؟»

 

تیر کشیدنِ شقیقه‌هایم شدت گرفت. سایه‌ی مبهم آن دختر، آن نگاه پر از اندوه و تصویرِ باران، وضوحی دردناک در ذهنم پیدا کرد:

— «همیشه واضح نیست. گاهی فقط یه جفت چشم مشکیه... چشم‌هایی که انگار من رو بهتر از خودم می‌شناسن. گاهی یه بوی خاص میاد؛ بوی خاک خیس، بوی رنگِ روغن و بوم نقاشی... و یک صدا، نه مثل صدای واقعی آدم‌ها، مثل انعکاسِ صدایی توی چاه. انگار داره التماس می‌کنه که پیداش کنم. به نظرتون این هم فقط عارضه‌ی جانبی قرص‌هاست؟ یعنی یک ماده‌ی شیمیایی می‌تونه این‌قدر دقیق روح آدم رو متلاشی کنه؟»

 

دکتر خودکارش را روی میز گذاشت، دست‌هایش را روی سطح صیقلی آن صاف کرد و لحنش حالتی جدی‌تر به خود گرفت:

— «مغز وقتی حافظه یا عواطف سرکوب‌شده رو گم می‌کنه، تصویر می‌سازه. به این می‌گن پر کردنِ جاهای خالی. تو ناخودآگاه نیاز داری کسی رو داشته باشی که نجاتت بده، کسی خارج از اون عمارت، خارج از فشارهای خانواده. برای همین ذهنت این کاراکتر رو خلق کرده. بوی رنگ، چشمان مشکی، باران... این‌ها استعاره‌های ذهنِ یک هنرمند یا یک آدمِ تحت فشاره، نه واقعیتِ فیزیکی. اگه این تصاویر رو حقیقت بدونی، به مرز روان‌پریشی نزدیک می‌شی سیاوش. مرز رو نگه دار.»

 

تلخندی زدم و گفتم:

— «پس همه‌چیز توهمه؟ اینکه حس می‌کنم توی اون خونه، توی اون گذشته، چیزی ازم پنهان شده هم توهمه؟»

 

دکتر مؤید در چشمانم دقیق شد، گویی می‌خواست وزن کلماتم را بسنجد:

— «شک و سوءظن نسبت به اطرافیان، از مکانیسم‌های بارز تروماست. وقتی اعتماد به پایه‌های اصلی زندگی از دست بره، آدم فکر می‌کنه همه دارن علیه‌ش توطئه می‌کنن. خاله روح‌انگیز، ترلان... اینا کسانی هستن که این روزها مدام نگرانِ توانبخشی و سلامت تو هستن. ولی تو از همه‌شون فاصله می‌گیری، درسته؟ آخرین باری که با ترلان یا مادرت بدون حالت تدافعی صحبت کردی کی بود؟»

 

پوزخندم عمیق‌تر شد، اما جوابی ندادم. نمی‌توانستم به او بگویم که ترلان دیشب در پنت‌هاوس چه دامی چیده بود، یا مادرم چطور از درِ قفل‌شده‌ی آن اتاق وحشت داشت. مؤید بخشی از همان منظومه بود؛ پزشکی که پول می‌گرفت تا ناآرامی‌های مرا آرام کند، نه اینکه حقیقت را کشف کند.

 

دکتر که سکوتم را دید، صدایش را نرم‌تر کرد و گفت:

— «خشم داری. خشم انباشته‌شده‌ای که تخلیه نمی‌شه و تبدیل می‌شه به اضطرابِ بدنی. ازت می‌خوام در این فاصله‌ی تا جلسه‌ی بعد، خودت رو مجبور به انضباط ذهنی کنی. وقتی اون حالتِ مه‌آلود سراغت اومد، به جای اینکه تسلیم تصویرها بشی، با صدای بلند اسم پنج تا شیء اطرافت رو بگو، بافتِ پتوی روی تخت رو لمس کن، یک لیوان آب سرد بخور. این یعنی لنگر انداختن در واقعیت.»

 

نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و به کاغذِ توصیه‌هایش اشاره کرد:

— «اون فیلم و کتابی که نوشتم شوخی نیستن. کافکا رو بخون تا ببینی بیگانگی با خود چطور شکل می‌گیره و چه بلایی سر آدم میاره. شوبرت رو با هدفون و تمرکز کامل گوش بده؛ ببین سازها چطور همدیگه رو پیدا می‌کنن. و "جزیره شاتر" رو با دقت نگاه کن... تا ببینی چطور ذهن یک مرد می‌تونه داستانی حماسی بسازه فقط برای اینکه با حقیقتِ تلخِ خودش روبرو نشه.»

 

بلند شد و ایستاد؛ یعنی وقت تمام شده بود. من هم به سختی از مبل کنده شدم، تنم کرخت بود و سرم سنگین. کاغذ را از روی میز برداشتم و در جیب پالتویم فرو کردم. 

 

دکتر درِ مطب را باز کرد و با صدایی ملایم، آخرین جمله‌اش را روانه‌ی گوش‌هایم کرد:

— «سیاوش... حقیقت همیشه توی تاریکیِ اتاق‌های قفل‌شده نیست؛ گاهی حقیقت همین‌جاست، توی نوری که جرئت نمی‌کنی بهش نگاه کنی.»

 

از مطب بیرون زدم. در اتاق انتظار، ترلان بلافاصله از روی کاناپه بلند شد، کیفش را روی شانه انداخت و با چشمانی کنجکاو و مشکوک، قدم‌به‌قدم با من هم‌مسیر شد تا دوباره به همان سرمای گزنده‌ی خیابان برگردیم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت457#

 

 

قفل مرکزی با صدای خشکی باز شد. ترلان سوئیچ را چرخاند، بخاری ماشین را روشن کرد و پیش از آنکه دنده را جا بزند، نیم‌نگاهی سنجیده و موشکافانه به صورتم انداخت. شال پشمی‌اش را روی شانه‌اش مرتب کرد و با لحنی که سعی می‌کرد بیش از حد مشتاق به نظر نرسد، گفت:

— «خب؟ چه خبر بود اون تو؟ مؤید بالاخره به یه نتیجه‌ای رسید یا هنوز قراره کلی‌گویی کنه؟»

نگاهم را روی رفت‌وآمد کدر و بی‌روح خیابان روبه‌رو نگه داشتم. می‌دانستم هر نشانه‌ای از شک یا مقاومت، فقط حساسیت ترلان و مادرم را بیشتر می‌کند. باید نقاب را به چهره می‌زدم؛ نقاب مردی تسلیم‌شده که حاضر است همه‌چیز را پای توهم و تروما بگذارد تا آن‌ها خیالشان راحت شود. نفس عمیقی کشیدم، شانه‌هایم را شل کردم و با صدایی خسته و بی‌رمق گفتم:

— «حق با اون بود. من فقط دارم به سایه‌ها چنگ می‌اندازم. مؤید می‌گفت این فلاش‌بک‌ها و حس‌هایی که دارم، فقط واکنش دفاعی ذهن به گذشته‌ی فراموش‌شده‌ست... استعاره‌هایی که مغزم ساخته تا جاهای خالی رو پر کنه. گفت اگه بخوام دنبال این تصویرها راه بیفتم، کارم به فروپاشی کامل می‌کشه.»

ترلان لبخند محوی زد؛ رگه‌ای از آسودگی در خطوط صورتش نشست. پایش را روی گاز گذاشت و وارد جریان خیابان شد:
— «دیدی گفتم؟ همه‌ی این درگیری‌ها فقط به خاطر اینه که زیاد به ذهنت فشار میاری. باید اجازه بدی این دوره‌ی درمان بگذره. راستی... یکم رنگت پریده. نظرت چیه قبل از هر کاری یه قهوه بگیریم؟ سر نبش یه کافه‌ی خوب هست.»

حوصله‌ی بحث نداشتم:
— «باشه، هرچی تو بگی.»

کنار خیابان دوبله پارک کرد، فلاشر را زد و با قدم‌های سریع پیاده شد تا به کافه برود. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. مغزم مثل کلاف سردرگمی بود که سرنخ‌هایش زیر خروارها دروغ مدفون شده بود. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ماشین و هجوم بوی دانه‌های بو داده‌ی قهوه هوای اتاقک را پر کرد. ترلان با دو لیوان کاغذی در دست برگشت. یکی را داخل نگه‌دارنده‌ی کنسول کنار دستم گذاشت و درِ کوچک پلاستیکی‌اش را باز کرد:

— «بفرما، همون که همیشه حالت رو جا میاورد.»

لیوان مقوایی را با بی‌میلی برداشتم و جرعه‌ای نوشیدم. به محض اینکه مایع داغ و به‌شدت تلخ روی زبانم نشست، گلویم جمع شد و سوزش گس و گزنده‌ای دهانم را پر کرد. ناخودآگاه لیوان را پایین آوردم، اخم غلیظی میان ابروهایم نشست و با چهره‌ای درهم‌کشیده گفتم:
— «این چیه دیگه؟ چقدر تلخ و بدطعمه!»

ترلان با تعجب ابروهایش را بالا انداخت، لیوان خودش را روی داشبورد نگه داشت و با خنده‌ای آرام گفت:
— «این همیشه انتخاب تو بود سیاوش! همیشه قهوه‌ت رو کاملاً تلخ، بدون شیر و شکر می‌خوردی. همیشه می‌گفتی طعم اصلی قهوه فقط همین‌طوری حس می‌شه.»

لیوان را دوباره روی کنسول گذاشتم، انگار که به سمی ناآشنا نگاه می‌کردم:
— «مهم نیست... الان دوستش ندارم. دیگه برام غریبه‌ست.»

ترلان لحظه‌ای سکوت کرد. چشمانش از روی لیوان قهوه روی چشمان من سر خورد. نگاهش از حالت شوخی فاصله گرفت، حالتی شخصی و نزدیک‌تر پیدا کرد. سرش را کمی متمایل کرد و با صدایی آرام‌تر و پر از مکث پرسید:
— «منو چی؟ دوستم داری؟»

کلماتش در فضای سرد ماشین معلق ماندند. نگاهم در چشمان ترلان گم شد. حقیقت این بود که هیچ تعریف روشنی از احساساتم نداشتم؛ درون سینه‌ام حفره‌ای عمیق دهان باز کرده بود که با هیچ کلمه‌ای پر نمی‌شد. اما این روزها، میان این همه فراموشی و رخوت، ترلان تنها کسی بود که بی‌وقفه در دسترسم بود؛ حضوری ممتد که شاید کم‌کم به آن عادت کرده بودم، حتی اگر نمی‌دانستم این عادت از سر نیاز است یا جبر. سرم را پایین انداختم، به لیوان تلخ قهوه خیره شدم و صادقانه گفتم:

— «نمی‌دونم... شاید.»

همین یک کلمه‌ی کوتاه، برقی از رضایت و پیروزی را در عمق نگاه ترلان نشاند. گویی ماه‌ها انتظار برای شنیدن همین پاسخ متزلزل کشیده بود. لب‌هایش به لبخندی عمیق کش آمد، دستش را جلو آورد و با احتیاط، نوک انگشتانش را روی دستم گذاشت:
— «پس... چرا دیشب نذاشتی بهت نزدیک بشم؟ چرا اون‌طوری ولم کردی و رفتی؟»

سنگینی بار دیشب دوباره روی شانه‌هایم افتاد. دستم را به آرامی کنار کشیدم، شقیقه‌ام را ماساژ دادم و گفتم:
— «نمی‌دونم... واقعاً حالم خوب نبود. وقتی اون الکل رو خوردم همه‌چیز به هم ریخت، سرم گیج رفت و کنترلم رو از دست دادم.»

ترلان لحنش را نرم و پر از همدلی کرد. دنده را جا زد و گفت:
— «حق داری... اشتباه از من بود. نباید بهت تعارف می‌کردم؛ شاید توی این وضعیت و با این داروها اصلاً برات خوب نبود. ببخشید سیاوش، فقط دلم می‌خواست یکم بهت خوش بگذره و از اون فشارها دربیای.»

ماشین راه افتاد. ترلان بعد از رد شدن از تقاطع، نیم‌نگاهی به من انداخت و لحنش آرام‌تر شد:
— «خب، الان دوست داری کجا بریم؟ می‌خوای برت‌گردونم خونه تا یکم استراحت کنی؟»

سرم را به سمت شیشه‌ی پنجره چرخاندم و قاطعانه گفتم:
— «نه. نمی‌خوام برگردم اون عمارت... می‌خوام برم شرکت.»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت458#

 

 

درِ شیشه‌ای و سنگینِ ورودی برج با صدای خفیف پمپ هیدرولیک باز شد و سوزِ سرمای خنک‌کننده‌ها به صورتم خورد. بوی سنگِ مرمرِ جلاخورده، کاغذ و چوب، فضای ورودی هلدینگ را پر کرده بود. بی‌آنکه توجهی به نگاه‌های کنجکاوِ نگهبان‌ها نشان دهم، به سمت آسانسور پانوراما و اختصاصی رفتم. 

کابین با دیواره‌های یکدست شیشه‌ای و اسکلت فلزی براقش درست در قلب سازه معلق بود. کلید لمسی بالاترین طبقه—بخش مدیریت هلدینگ—را فشردم و درها بی‌صدا بسته شدند.

کابین با شتابی نرم اوج گرفت. پشتم را به نرده‌ی استیل سرد تکیه داده بودم، اما نگاهم ناخودآگاه به سمت دیواره‌ی بیرونی کشیده شد؛ شیشه‌ی بی‌مرزی که با بالا رفتن آسانسور، لابی بزرگ، سازه‌های مدرن هلدینگ و بعد نمای خیابان‌های شلوغ تهران را زیر پایم باز می‌کرد. ارتفاع با سرعتی بی‌رحم بیشتر و بیشتر می‌شد؛ طبقه‌ها یکی پس از دیگری پایین پایم فرومی‌ریختند و ماشین‌ها در بلوار مثل نقطه‌هایی متحرک و بی‌جان کوچک می‌شدند.

ناگهان چیزی در کاسه‌ی سرم خالی شد.

انگار تعادل زمین زیر پایم فروریخت. کششِ خلأ و جاذبه‌ی سنگینِ ارتفاع، مثل موجی خفه‌کننده در گیجگاهم کوبید. تپش‌های قلبم یک‌باره در پرده‌ی گوشم زوزه کشیدند و منظره‌ی بیرون پیش چشمم تار، لرزان و دوتایی شد. خطوط عمودی برج تاب خوردند و نور تند خورشید به دایره‌های کورکننده‌ی سفید و سرخ بدل شد. 

حسِ سقوط... انگار کابین بالا نمی‌رفت، بلکه با شتابی دیوانه‌وار به قعر دره‌ای تاریک سرازیر می‌شد. بوی سوختگی غریبی—شبیه بوی لنت‌های داغ در یک تصادفِ مرگبار—برای ثانیه‌ای در مشامم پیچید.

دستِ لرزانم را محکم به نرده‌ی فلزی پشت سرم قفل کردم؛ بندهای انگشتم از شدت فشار سفید شدند. چشم‌هایم را با دردی تیرکشنده به هم فشردم و نفسم در گلو برید تا هجوم سیاهی و سرگیجه را پس بزنم. 

با دینگِ آرام آسانسور و باز شدن درها در طبقه‌ی مدیریت، نفس حبس‌شده‌ام را بیرون دادم، یقه‌ام را صاف کردم و با گام‌هایی که سعی داشتم محکم و استوار نشان دهم، پا به سالن اصلی هلدینگ گذاشتم.

چند قدم بیشتر در امتداد سالن برنداشته بودم که صدای پچ‌پچِ گرفته و عصبیِ دو نفر توجهم را جلب کرد. نیکان و صدرا، نزدیک میز کنفرانسِ شیشه‌ای ایستاده و سرها را به هم نزدیک کرده بودند؛ کاغذهایی مچاله‌شده در مشت نیکان بود و هردو با حرارت حرف می‌زدند. 

اما تا رسیدنم را حس کردند، حرفشان درست در گلو قطع شد. شبیه ضبط‌صوتی که ناگهان دکمه‌ی توقفش را زده باشند، هم‌زمان چرخیدند.

نیکان چند لحظه مات نگاهم کرد؛ خستگی و بی‌خوابی از گودیِ تیره‌ی زیر چشم‌هایش می‌بارید، اما خیلی زود برقی از آسودگی روی چهره‌اش نشست. با گام‌هایی بلند جلو آمد و مرا محکم در آغوش کشید:
— چطوری رفیق؟ می‌بینم که بهتر شدی...

گرمای آغوشش واقعی بود. دستم را آرام روی شانه‌اش گذاشتم و سعی کردم طنین صدایم مسلط و طبیعی به نظر برسد:
— خوش اومدی... شنیدم رفته بودی کیش، برای اوضاع شرکت.

نیکان عقب کشید و با کلافگی نگاهش را دزدید. دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما صدرا پیش‌دستی کرد؛ دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد، سری تکان داد و با لحنی سنگین گفت:
— درسته، ولی خبرهای خوبی نداریم.

گیجی و مِهی که هنوز از سرگیجه‌ی آسانسور در سرم مانده بود، سنگین‌تر شد. بی‌اختیار پرسیدم:
— چی شده؟

نیکان نمی‌دانست چطور عمق فاجعه را به زبان بیاورد؛ درماندگی در نگاهش موج می‌زد. صدرا دوباره پیش‌قدم شد و بی‌پرده گفت:
— راستش خیلی از قراردادها لغو شده... از اینکه خودت مستقیم حضور نداشتی، باعث شده خیلی‌ها سر و صداشون دربیاد و منصرف بشن.

سخنانش مثل آواری بر سرم نشست؛ حسِ ناتوانی و خالی بودن گلویم را فشرد. گیج و منگ پرسیدم:
— حالا چی می‌شه؟

نیکان که کلافگی‌اش فراتر از این حرف‌ها و توضیحات بود، دست در جیب کتش کرد و با خستگی سوئیچ سنگین ماکسیما را به سمتم گرفت:
— اینم امانتیت... من باید برم، خیلی خستم. امروز رسیدم.

سوئیچ میان هوا معلق ماند. صدرا بلافاصله میان حرفش آمد و با لحنی آرام گفت:
— بذار پیشت بمونه، سیاوش فعلاً لازم نداره... ماشین خودتم که دست داییته، جگوار سیاوش هم توی پارکینگ شرکت پارک شده.

نگاهم از حلقه‌ی فلزی کلید به چشم‌های خسته‌ی نیکان لغزید. سرم را به تأیید تکان دادم و گفتم:
— راست می‌گه، پیش خودت بمونه.

نیکان نفس عمیقی از سر راحتی کشید، سوئیچ را دوباره در جیبش گذاشت و دستی به نشانه‌ی خداحافظی بالا آورد:
— باشه... پس من می‌رم فعلاً.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت458#

به محض اینکه درِ آسانسور شیشه‌ای با صدایی نرم باز شد، پا به فضایِ اختصاصیِ بخشِ مدیریت گذاشتم. هنوز سرگیجه‌ای خفیف در سرم می‌چرخید و بویِ محوی از سوختگیِ لاستیک در مشامم بود، اما سعی کردم با تکیه به دیوارِ راهرو، تعادلم را حفظ کنم. نیکان و صدرا، چند قدم جلوتر، نزدیکِ میزِ منشیِ سابق ایستاده بودند و سرشان به هم نزدیک بود. به محض اینکه نگاهم به آن‌ها افتاد، فضایِ بین‌شان یخ زد و گفتگویشان با همان ناهماهنگیِ ناشی از غافلگیری، قطع شد.

 

نیکان با دیدنِ من، جدیتی که روی چهره‌اش بود را سریع به یک لبخندِ دوستانه تغییر داد. قدمی به سمتم برداشت و با همان گرمایِ قدیمی، مرا در آغوش کشید:

— چطوری رفیق؟ می‌بینم که بهتر شدی، انگار رنگ و روت باز شده.

 

سعی کردم لبخندی مصنوعی تحویلش بدهم، اگرچه تهِ دلم هنوز خالی بود:

— خوش اومدی نیکان. شنیدم رفته بودی کیش... برای سروسامان دادن به اوضاع شرکت؟

 

نیکان نگاهی به صدرا انداخت. صدرا که چهره‌اش در هم بود، جلو آمد و با لحنی خشک پاسخ داد:

— درست می‌گی، ولی خبرهایِ خوبی نداریم.

 

اخم‌هایم ناخودآگاه در هم رفت:

— چی شده؟

 

نیکان که انگار کلمات برایش سنگین بودند و نمی‌دانست چطور باید آن حجم از فاجعه را به منِ «فراموش‌کار» منتقل کند، سکوت کرد. صدرا پیش‌دستی کرد و با صدایی که بی‌رحمانه واقعیت را عریان می‌کرد، گفت:

— راستش، خیلی از قراردادها لغو شده. همین که خودت مستقیم حضور نداشتی و این‌قدر طولانی غیبت داشتی، باعث شده خیلی از پارتنرهایِ اصلی سروصداشون دربیاد و کلاً بزنن زیرِ همه‌چیز.

 

نگاهم در راهرویِ خلوتِ مدیریت چرخید. همه چیز به نظرم غریبه و در عین حال، متعلق به من می‌آمد. با گیجی و منگی پرسیدم:

— حالا چی می‌شه؟

 

نیکان که کلافگی‌اش از حد گذشته بود، دستش را در جیبِ کتش کرد و سوئیچِ «ماکسیمایِ مشکی» را بیرون آورد و به سمتم گرفت:

— اینم امانتیت. من باید برم، واقعاً خسته‌ام... همین امروز از کیش برگشتم.

 

می‌خواستم دست دراز کنم و سوئیچ را بگیرم، اما صدرا مانع شد:

— بذار پیشت بمونه نیکان. سیاوش فعلاً لازم نداره. ماشینِ خودتم که دستِ داییته، جگوارِ سیاوش هم توی پارکینگِ شرکته و آماده‌ست.

 

نگاهی به نیکان کردم و سری تکان دادم:

— آره، راست می‌گه. پیشِ خودت بمونه، بعداً تکلیفش رو روشن می‌کنیم.

 

نیکان نفسی از سرِ آسودگی کشید:

— باشه، پس من دیگه می‌رم. فعلاً.

 

بعد از رفتنِ نیکان، صدرا با اشاره‌ی سر مرا به سمت اتاقِ مدیریت هدایت کرد. با هم وارد شدیم. صدرا در را پشتِ سرمان چفت کرد. اتاق همان‌طور بود که روزهایِ قبل دیده بودم؛ با همان ابهتِ ترسناک. نگاهم به تابلویِ «ماه» افتاد که گوشه‌ی اتاق، تکیه بر دیوار گذاشته بود؛ همان تابلویِ نقاشیِ خاصی که با دیدنش، حسی از آرامشِ گمشده در من زنده می‌شد. اما حالا، در این جوِ سنگین، حتی آن ماهِ نقره‌ای هم برایم شبیه به یک تکه سنگِ سرد به نظر می‌رسید.

 

صدرا به سمتِ پنجره رفت و پرده‌ها را کامل کشید تا هیچ‌کس از بیرون به داخل دید نداشته باشد. برگشت و با چشم‌هایی که دیگر خبری از تعارفاتِ مرسومِ دوستانه در آن نبود، نگاهم کرد. صدایش بم، خش‌دار و آمیخته به هشداری پنهان بود:

 

— اینجا تنها جایِ امنیه که می‌تونیم حرف بزنیم. سیاوش، این چند هفته که نبودی، هلدینگ داشت مثلِ کشتیِ بی‌ناخدا غرق می‌شد.

 

به صندلیِ چرمیِ پشتِ میز خیره شدم؛ همان صندلی که شاید هزاران تصمیمِ سرنوشت‌ساز رویش گرفته شده بود. صدرا یک قدم به میز نزدیک‌تر شد و انگشتانش را روی لبه‌ی آن فشرد:

 

— قضیه فقط لغوِ چند تا قراردادِ ساده نیست. سه تا از مهم‌ترین پروژه‌هایِ سال که پارتنرها به خاطرِ نبودِ تو فسخ کردند، درست دو روز بعد سر از دفترِ **یک شرکتِ دیگه** درآورد. نکته اینجاست که پیش‌نویس‌هایی که اونا ارائه دادن، مو نمی‌زنه با طرح‌هایِ سریِ ما. مدارک از داخلِ این هلدینگ نشت کرده.

 

نامِ آن شرکتِ رقیب را بر زبان نیاورد، اما سنگینیِ نگاهش کافی بود تا بفهمم عمقِ فاجعه چقدر است. دستم را بی‌اختیار روی لبه‌ی میز گذاشتم تا لرزشش را پنهان کنم. او نگاهش را به لپ‌تاپِ خاموشِ روی میز دوخت؛ همان دستگاهِ نقره‌ای که حالا برای من، حکمِ یک قفسِ دربسته را داشت. صدرا با صدایی که هیچ‌جایِ نه شنیدن نداشت، ادامه داد:

 

— سیاوش، دکتر و فراموشی و اون داستان‌هایِ عمارت رو فعلاً بذار پشتِ درِ این اتاق. اگه بفهمند مغزت قفل کرده، همین فردا این هلدینگ رو بالا می‌کشن و خودت رو هم نابود می‌کنن. برو پشتِ سیستم... باید اون پوشه‌ی اسنادِ رمزگذاری‌شده رو باز کنی. باید بفهمیم کدهای ما چطور لو رفته.

 

قلبم با ضربانی وحشیانه شروع به کوبیدن کرد. رمزِ عبور... هیچ‌کدام در حافظه‌ام نبودند. اگر دستم را روی کیبورد می‌گذاشتم و صفحه با درخواستِ رمز روبه‌رو می‌شد و من جوابی نداشتم، بازی تمام بود. با گام‌هایی که سعی می‌کردم محکم باشند، به سمت صندلیِ مدیریتی رفتم. دستم را روی بدنه‌ی سردِ لپ‌تاپ گذاشتم؛ فلزِ آن زیر دستم یخ بود، دقیقاً مثلِ ترسِ کشنده‌ای که تمامِ وجودم را فرا گرفته بود. نفسِ عمیقی کشیدم و دکمه‌ی پاور را فشار دادم. صدایِ ملایمِ فنِ خنک‌کننده در سکوتِ اتاق پیچید و نورِ آبیِ ضعیفی در فضایِ نیمه‌تاریکِ اتاق درخشید. حالا دیگر راهِ برگشتی نبود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت459#

 

نور آبیِ کادر ورودی روی مردمک‌هایم سنگینی می‌کرد. انگشتانم روی کلیدهای سرد کیبورد خشک شده بودند. صدرا پشت سرم ایستاده بود، سنگین، ساکت، و با نفسی که در سکوت اتاق به شماره افتاده بود. می‌دانستم هر ثانیه درنگ، وزن تردیدش را بیشتر می‌کند.

دستم را حرکت دادم. اولین ترکیب حروفی که ناخودآگاه در ذهنم جرقه زد را تایپ کردم؛ یک توالی بی‌معنی از تاریخ‌ها یا شاید ارقامی که فکر می‌کردم باید رمز مدیریت باشند.
صفحه لرزید: *کلمه عبور نادرست است.*

صدرا کمی خم شد، دستش به لبه‌ی میز فشرده شد:
— دوباره بزن. شاید کپ‌س‌لاک روشنه.

آب دهانم را به سختی قورت دادم. دوباره تایپ کردم. این بار کد پرونده‌ای که روی یکی از زونکن‌ها دیده بودم. اینتر را فشردم. یک خطای سرخ‌رنگ روی صفحه بالا آمد. پیامی تیره با هشداری امنیتی که نشان می‌داد فایل‌های حسابرسی قفل مانده‌اند و دسترسی به اطلاعات لغو شده است. با هر بار زدن دکمه، صفحه با پیغامی خشک و مکانیکی مرا پس می‌زد.

گیجی عجیبی در سرم پیچید، رگ‌های شقیقه‌ام مثل طناب‌هایی تحت کشش نبض می‌زدند. هرچه بیشتر مغزم را زیر و رو می‌کردم، سیاهیِ محض بیشتر دهان باز می‌کرد. انگار در اتاقی تاریک دنبال کلید چراغی می‌گشتم که اصلاً وجود نداشت. صدای بوق ممتد و نرمِ ارور سیستم در مغزم طنین انداخت؛ درست مثل صدای بوق دستگاه‌های بیمارستان، مثل صدای کشیده شدن فلز روی آسفالت.

کلافگی، استیصال و وحشت دست‌به‌دست هم دادند. داغی شدیدی زیر پوستم دوید. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم؛ با هجوم یک خشم کور، دستم را زیر لبه‌ی لپ‌تاپ نقره‌ای بردم و آن را با تمام قوا روی میز پرت کردم. دستگاه با ضربه‌ای سنگین سُر خورد، به لبه‌ی میز خورد و با صدایی خشک روی کف‌پوش چوبی اتاق فرود آمد.

صدرا شوکه به جلو جهید. بلافاصله دو دستش را روی شانه‌هایم گذاشت و مرا محکم به عقب فشرد:
— سیاوش! آروم باش... آروم بگیر مرد! چت شده تو؟

نفس‌نفس می‌زدم. قفسه‌ی سینه‌ام با شدت بالا و پایین می‌رفت و حس می‌کردم هوای اتاق برای ریه‌هایم کم است. سرم را میان دستانم گرفتم، انگشتانم را لای موهایم فرو بردم و کلافه غرّیدم:
— هیچی یادم نمیاد صدرا... هیچی! این خراب‌شده تو سرم قفل شده!

صدرا نگاهی به لپ‌تاپِ افتاده روی زمین انداخت و بعد به چشم‌های از حدقه درآمده‌ی من خیره شد. سعی کرد لحن صدایش را کنترل کند، دستش را از روی شانه‌ام برداشت و با خونسردیِ تصنعی گفت:
— فدای سرت. اعصابت رو به‌هم نریز. شاید رمز رو جایی یادداشت کرده باشی... تو گوشیت نیست؟ معمولاً یه نسخه از پسوردهای پشتیبان رو توی نوت‌های سیستمت سینک می‌کردی.

پوزخندِ تلخ و پر از حرصی روی لب‌هایم نشست. نگاهم را به چشمانش دوختم، لحنم بریده‌بریده و طعنه‌آمیز بود:
— گوشی؟!  مگه نمی‌دونی بهم چی گفتن؟ گفتن روز تصادف گوشی رو دزدیدن! هیچ اثری ازش نمونده!

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد.
نگاه صدرا ناگهان تغییر کرد. مردمک‌هایش لحظه‌ای در حدقه چرخید و در عمق نگاهش جرقه‌ای از یک فکر خطرناک روشن شد؛ اخمی ظریف میان ابروهایش نشست. انگار تکه‌ای از پازل در ذهنش جور درنمی‌آمد. چطور ممکن بود در تصادفی با آن ابعاد، گوشی گم یا دزدیده شود، ولی اطلاعات اداری سر از جای دیگر دربیاورند؟ او حرفی نزد، نقابی از بی‌تفاوتی روی چهره کشید تا شکِ درونی‌اش را پنهان کند و بعد از مکثی کوتاه، نفسش را بیرون داد:

— خیلی خب... اشکال نداره. خودت رو خسته نکن. امروز اصلاً روز مناسبی برای درگیر شدن با این فایل‌ها نیست. پاشو... پاشو اول بریم یه خط و گوشی جدید برات ردیف کنیم. این‌طوری دست‌کم دوباره به دنیای بیرون وصل می‌شی. پسورد هم بمونه برای بعد، خودم با پشتیبانی شبکه صحبت می‌کنم ببینم چه غلطی می‌شه کرد.

***

ساعتی بعد، در سکوتی که بوی کلافگی و پرسش‌های بی‌جواب می‌داد، با صدرا وارد یکی از مدرن‌ترین و شیک‌ترین گالری‌های موبایل در شمال شهر شدیم. فضایی وسیع با کف مرمرین، نورپردازی‌های خطیِ مینیمال و ویترین‌های شیشه‌ای براقی که ردیف آخرین مدل‌های پرچمدار را در آغوش گرفته بودند. بوی ملایم عطر تلخ و خنک فضای فروشگاه را پر کرده بود و صدای موسیقی لایت الکترونیک با ولوم پایین پخش می‌شد.

صدرا پیش‌قدم شد و به سمت پیشخوان اصلی رفت. فروشنده‌ی جوان و خوش‌پوشی با لبخندی حرفه‌ای جلو آمد. صدرا دستش را به کانتر تکیه داد و با تسلط شروع به توضیح دادن کرد:
— وقت بخیر. بالاترین کانفیگِ آخرین مدل مشکی یا تیتانیومی رو می‌خوایم. رم بالا، حافظه‌ی یک ترابایت، با بالاترین سطح امنیت سیستم‌عامل... حتماً نسخه‌ای باشه که بتونیم سریع اکانت‌های شرکتی رو روش بالا بیاریم.

فروشنده سر تکان داد و برای آوردن نمونه‌ها به سمت ویترین پشت سرش رفت.
من همان‌طور بی‌حوصله، با دست‌هایی که در جیب شلوارم فرو برده بودم، نیم‌قدمی عقب‌تر ایستاده بودم. حواسم به مدل‌ها و توضیحات صدرا نبود؛ تمام ذهنم شبیه کلافی سردرگم در هم تنیده بود.

درست در همان لحظه، زنی که کمی آن‌طرف‌تر پای کانتر خدمات ایستاده بود، توجه مرا جلب کرد. آمده بود تا گوشی قبلی‌اش را برای ارتقا تحویل دهد. او دستگاه را از قابش خارج کرد و روی پد مخملی پیشخوان گذاشت.

رنگ بدنه زیر نور متمرکز هالوژن برق زد: یک گوشی ظریف با رنگ خاص و چشم‌نواز **آلبالویی**.

نگاهم به آن رنگ قرمزِ تیره و عمیق گره خورد. در کسری از ثانیه، زمان در اطرافم ایستاد. صدای صدرا و فروشنده مثل صدایی از ته چاه، خفه و گنگ شد. نوری تند و لرزان از پشت پلک‌هایم گذشت و پرده‌ای از خاطره جلوی چشمانم کشیده شد:

*باران می‌بارید... صدای برخورد قطره‌ها به شیشه. بوی رنگ، تینر و نم. یک دست... دستِ من، که همان جعبه یا گوشی آلبالوییِ خوش‌رنگ را با احتیاط و وسواس جلو می‌برد و به دست‌های ظریف و باریک دختری می‌سپرد. چهره‌اش در هاله‌ای از مِه و تاریکی پنهان بود؛ اما انعکاس موهای سیاهش و خط لرزان لبخندی که دیده نمی‌شد، قلبی را در سینه‌ام فشرده می‌کرد. تپشی که متعلق به این زمان نبود.*

تصویر مثل رعد آمد و رفت. سرم تیر کشید. لرزشی زیر پوستم دوید، اما این بار از ترس نبود؛ از جنس اطمینانی کور و سرکش بود. انگار آن رنگ، تنها لنگرگاهی بود که مرا به تکه‌ای واقعی از خودم وصل می‌کرد.

فروشنده جعبه‌ی تیتانیومیِ خاکستری را جلوی صدرا گذاشت و گفت: «این بهترین گزینه‌ست جناب.»

پیش از آنکه صدرا دستش را به سمت جعبه دراز کند، جلو رفتم. با گامی محکم، نگاهم را از روی دستگاه زن برداشتم و مستقیماً به چشم‌های فروشنده دوختم. صدایی از گلویم بیرون آمد که نه تردید داشت و نه انعطاف؛ برشی تیز و پرتحکم که فضای آرام گالری را در جا برید:

— نمی‌خوام. من این مدل رو نمی‌خوام... همون رنگ آلبالویی رو برام بیار. دقیقاً همون رو.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت460#

 

سکوتِ کوتاهی پای پیشخوان حاکم شد. فروشنده با تعجب نگاهی به جعبه‌ی خاکستریِ تیتانیومی انداخت و بعد به چشم‌های قاطعِ من خیره شد. حتی صدرا هم جا خورده بود؛ سرش را چرخاند و با نگاهی موشکافانه و پر از علامت سوال به من خیره شد:
— آلبالویی؟ سیاوش، مطمئنی؟ تو همیشه می‌گفتی رنگِ گوشی مدیرعامل باید خنثی و تیره باشه... مشکی، نوک‌مدادی، نهایتاً تیتانیوم. این رنگ اصلاً با استایلت جور درنمیاد.

پلک نزدم. لحنم حتی ذره‌ای ملایم نشد:
— همینی که گفتم. همون رنگ آلبالویی رو بیارید.

فروشنده که جدیتِ بی‌چون‌وچرای مرا دید، سریع لبخندی حرفه‌ای زد و گفت: «چشم قربان، نسخه پرو با بالاترین ظرفیتِ همین رنگ توی انبار موجوده، الان براتون میارم.» و بلافاصله به سمت بخش انبار رفت.

صدرا یک قدم به من نزدیک‌تر شد. دستش را روی پیشخوان گذاشت و با صدایی آرام‌تر، طوری که زنِ کنار دستمان متوجه نشود، گفت:
— چیزی شده؟ یاد چیزی افتادی؟

نمی‌خواستم دستم را برایش رو کنم. تصویر آن دست‌های ظریف، بوی باران و رنگ، و برقی که در تاریکیِ آن خاطره‌ی گنگ بود، مثل رازی مقدس در سینه‌ام می‌سوخت. اگر به او می‌گفتم تصویری از یک دختر را دیده‌ام، دوباره پای داروها، توهم و جلسات دکتر مؤید را وسط می‌کشید. نفس عمیقی کشیدم و سرم را به آرامی تکان دادم:
— نه. فقط از این رنگ خوشم اومد. خسته شدم از این‌همه مشکی و خاکستری دور و برم. همین.

صدرا لب‌هایش را روی هم فشرد. معلوم بود حرفم را کامل باور نکرده، اما ترجیح داد در آن مکان عمومی بیشتر اصرار نکند. 

چند دقیقه بعد، فروشنده با یک جعبه‌ی پلمپ‌شده‌ی شیک برگشت. چاقوی مخصوص را روی لبه‌ی پلاستیک کشید و جعبه را باز کرد. وقتی بدنه‌ی براق و یاقوتی‌رنگِ گوشی روی پد مشکی‌رنگ قرار گرفت، باز هم همان حس عجیب و گنگ، مثل نبضی آرام در سرانگشتانم دوید. دستم را جلو بردم و گوشی را برداشتم. فلز سرد و شیشه‌ی صیقلی‌اش درست همان حسی را داشت که در آن تصویر تاریک و مه‌آلود حس کرده بودم؛ انگار دستم پیش از این، بارها و بارها این فرم را لمس کرده بود.

فروشنده سیم‌کارت جدید را درون دستگاه قرار داد و بعد از انجام مراحل اولیه‌ی راه‌اندازی، گوشی را کاملاً فعال تحویل داد:
— مبارکتون باشه جناب رادمنش. خط جدیدتون هم با بسته‌ی اینترنت فعال شد.

صدرا کارت کشید و بعد از برداشتن رسید، اشاره‌ای به در خروجی کرد:
— بیا بریم تا دیر نشده.

از فروشگاه بیرون آمدیم. باد خنک عصرگاهی به صورتم خورد. گوشی نو و آلبالویی در جیب کتم سنگینی می‌کرد، اما این سنگینی از جنس ناامیدیِ اتاق مدیریت نبود؛ انگار بعد از مدت‌ها سردرگمی، تکه‌ی بسیار کوچکی از یک پازل گمشده را بی‌آنکه دیگران بفهمند، در دست گرفته بودم.

صدرا ریموت ماشین زد، و در حالی که به سمت ماشین می‌رفت، برگشت و نگاهم کرد:
— حالا برنامه‌ت چیه؟ برمی‌گردی عمارت یا می‌خوای با خط جدیدت به کسی خبر بدی؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت461#

 

 هر دو سوار شدیم. هنوز کمربندم را نبسته بودم و صدرا تازه پایش را روی پدال گاز گذاشته بود که صدای زنگ تلفنش در فضای بسته‌ی ماشین پیچید. صدرا نگاهی به نمایشگر کنسول انداخت. نام تماس‌گیرنده که افتاد، خطوط پیشانی‌اش عمیق‌تر شد. بدون وصل کردن به بلوتوث ماشین، گوشی را برداشت و به گوشش چسباند.

 

— الو؟ سلام... بگو، می‌شنوم.

 

سکوت کرد. فقط گوش می‌داد. 

هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، تغییر حالت چهره‌اش را با وضوحی ترسناک می‌دیدم. دست چپش که روی فرمان بود، آن‌قدر منقبض شد که بندهای انگشتانش به سفیدی زدند. رگ گردنش برجسته شد و مردمک‌هایش روی نقطه‌ای نامعلوم در انتهای خیابان قفل ماند. تنفسش سنگین، بریده و نامنظم شده بود. در تمام این دقایق، تنها کلماتی که با لحنی خشک و بهت‌زده از دهانش خارج شد، چند زمزمه‌ی کوتاه بود:

— مطمئنی؟... یعنی هیچ اشتباهی نشده؟... کِی جواب قطعی شد؟... لعنت بهش... باشه، مدرک کتبی رو نگه دار، بهت خبر می‌دم.

 

تماس را قطع کرد، اما گوشی را پایین نیاورد. همان‌طور در دستش مچاله نگه‌داشته بود و رنگ صورتش مثل گچ پریده بود. لرزش خفیفی در پره‌های بینی‌اش حس می‌شد؛ جوری به‌هم ریخته بود که انگار دیواری از واقعیت روی سرش آوار شده باشد.

 

اضطراب مثل قطره‌های اسید در دلم جوشید. به سمتش چرخیدم و با صدایی که ناخودآگاه رگه‌هایی از وحشت در آن نشسته بود، پرسیدم:

— چی شده صدرا؟ اتفاقی برای شرکت افتاده؟ دوباره پرونده‌ها... کارای رقیبه؟ کسی مدارک جدیدی رو برده؟

 

صدرا جوابی نداد. انگار حتی صدای مرا نمی‌شنید. ناگهان با حرکتی تند و خشن، راهنما زد و فرمان را به سمت راست چرخاند. چرخ‌های ماشین با صدایی تیز به جدول کنار خیابان نزدیک شدند و با ترمز شدیدی ماشین از حرکت ایستاد. صدرا دکمه‌ی استارت را فشرد و موتور خاموش شد. 

 

سکوتِ خفه‌کننده‌ای بر اتاقک چرمی ماشین آوار شد. تنها صدای موجود، تیک‌تیک آرام رله‌ی راهنما بود که آن هم قطع شد.

 

صدرا دست‌هایش را روی فرمان گذاشت، پیشانی‌اش را چند ثانیه روی انگشتانش فشرد و بعد، به آرامی سرش را چرخاند و مستقیم در چشم‌هایم زل زد. چشم‌هایش سرخ شده بود و ابهامی مرگبار در نگاهش موج می‌زد:

— سیاوش... می‌خوام یه چیزی بهت بگم، ولی قبلش باید بهم قول شرف بدی. هر چی اینجا می‌شنوی، همین‌جا، بین من و تو می‌مونه. نه به ترلان، نه به مادرت، نه به هیچ احدالناسی نباید حتی یک کلمه بگی... فهمیدی؟

 

قلبم با ضرباتی سنگین به دیواره‌ی سینه‌ام کوبید. سرمایِ ترسی فلج‌کننده از مهره‌های پشتم پایین ریخت. آب دهانم را به سختی قورت دادم، اما نگاهم را از نگاهش ندزدیدم. با بهت و تردید، سرم را آرام به نشانه‌ی تأیید تکان دادم:

— قول می‌دم... ولی داری منو سکته می‌دی، بگو چی شده.

 

صدرا نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی می‌کرد لرزش آن را مهار کند، گفت:

— نمی‌خوام نگرانت کنم، نمی‌خوام تو این وضعیت بارِ روانیِ دیگه‌ای روی دوشت بذارم... ولی یه چیزی هست، یه چیزی که این چند وقت بدجوری مغزم رو لجن‌مال کرده بود و ول نمی‌کرد.

 

کمی به سمتم متمایل شد، صدا را پایین آورد و با تأکید شمرده‌شمرده گفت:

— اون روز تو شرکت... یادت هست وقتی اومدم تو اتاقت، اون قرص رو نخوردی؟ داد زدی گفتی بعدِ خوردنش حالت بد می‌شه، گفتی حالت تهوع می‌گیری و مغزت قفل می‌کنه... همون کپسولِ سفید و آبی که با عصبانیت پرتش کردی گوشه‌ی اتاق و خورد به پایه مبل؟

 

ابروهایم در هم گره خورد. حافظه‌ی گنگم را به عقب کشیدم؛ بله، آن حسِ تهوع‌آور و تلخی زهرآلود را یادم بود. با کلافگی گفتم:

— خب؟ یادمه... چطور مگه؟ اون که داروی تقویتی و آرام‌بخشی بود که بعد ترخیص از بیمارستان دادن!

 

صدرا چشمانش را ریز کرد و با تحکمی محتاطانه پرسید:

— خوب فکر کن سیاوش! این خیلی حیاتیه... روزی چند بار از اون قرص می‌خوری؟ کی اون رو برات میاره؟ وقتی می‌خوری دقیقاً چه بلایی سرت میاد؟ تا حالا جعبه یا ورقِ بسته‌بندی اون قرص رو با مشخصات و برچسب داروخونه دیدی؟

 

هجوم این سوال‌ها مثل پتک بر سرم فرود آمد. خاطراتِ روزهای گذشته در عمارت پیش چشمم رژه رفتند؛ ترلان که با یک لیوان آب و قرصی آماده در نعلبکی بالای سرم می‌ایستاد... مادرم که مدام تکرار می‌کرد داروها برای ترمیم سلول‌های مغزی‌ات واجبه... هرگز جعبه‌ای ندیده بودم. همیشه قرص‌ها بیرون از ورق، آماده و انفرادی تحویلم داده می‌شدند. 

 

کلافگی و ترسی تاریک به جانم چنگ انداخت. شقیقه‌هایم دوباره نبض گرفتند. کلمات از دهانم با استیصال پرتاب شدند:

— نمی‌دونم صدرا! نمی‌دونم لعنتی! گیج می‌شم... وقتی می‌خورم، یه ساعت بعدش یه پرده‌ی مه‌آلودِ سنگین می‌افته روی مغزم. انگار هوشیارم ولی دست و پام مال خودم نیست... فقط خوابم می‌بره. ساعت‌ها بیهوش می‌شم و وقتی هم بیدار می‌شم، هیچ حسی ندارم... احساس می‌کنم یه رباتِ بی‌اراده‌ام، یه آدمِ مسخ‌شده که فقط می‌شینه تا دیگران براش تصمیم بگیرن! داری دیوونم می‌کنی... داری جون به سرم می‌کنی صدرا، بگو چی شده؟!

 

صدرا لب‌های خشکیده‌اش را با زبان تر کرد. دستش را جلو آورد، مچ دستم را محکم فشرد و با صدایی که از فرط خشم و ناباوری می‌لرزید، تیر نهایی را شلیک کرد:

 

— وقتی اون روز اون حالت‌ها رو گفتی و قرص رو پرت کردی... دلم شور زد. رفتارت طبیعی نبود، اون رخوت و گیجی مالِ آسیبِ بعدِ تصادف نبود. بعد از اینکه از اتاقت رفتی، برگشتم... اون یه دونه قرص رو از روی زمین برداشتم. گذاشتم تو جیبم و همون عصر بردم دادم به یکی از دوستای قدیمیم که آزمایشگاه فوق‌تخصصی سم‌شناسی و داروشناسیِ خصوصی داره. ازش خواستم ترکیباتش رو با دقت آنالیز کنه.

 

مکثی کرد. نگاهش پر از ترحم و ترسی عمیق شد:

— همین الان اون رفیقم پشت خط بود سیاوش... گفت اون کپسول اصلاً هیچ ربطی به ترمیم حافظه، داروهای ضد صرع یا اختلالات ناشی از ضربه‌ی مغزی نداره. گفت دوزِ سنگینی از یه مهارکننده‌ی سیستم عصبیه؛ دارویی با ترکیبات خاص روان‌پریشی و سرکوب‌کننده‌ی شدید بخش هیپوکامپ... دارویی که خودش عامدانه باعث اختلال شناختی می‌شه. گفت هر آدمی، حتی اگه هیچ ضربه‌ای به سرش نخورده باشه، اگه این لعنتی رو مرتب مصرف کنه، رفته‌رفته تمام خاطرات کوتاه‌مدتش می‌سوزه، قدرت تمرکز و تصمیم‌گیریش نابود می‌شه و دچار فراموشیِ عمیق و ماندگار می‌شه!

 

نفسم در سینه حبس شد. صدای بوق ماشین‌های خیابان، جریان باد، حتی صدای نفس‌های صدرا، همه در خلائی بی‌صدا فرو رفتند. سرمای وحشتناکی از نوک انگشتانم شروع شد و تمام بدنم را منجمد کرد. لیوان‌های آبی که در عمارت به دستم می‌دادند... مهربانی‌های مفرط ترلان... تاکیدهای دکتر مؤید روی آرامش و ادامه‌ی روند داروها...

 

آن‌ها به من دارو نمی‌دادند تا حالم خوب شود؛ 

آن‌ها با دست‌های خودشان، داشتند ذره‌ذره حافظه‌ام را در آتش می‌سوزاندند تا مبادا روزی به یاد بیاورم که واقعاً چه کسی بودم... و چه چیزی را از من گرفته‌اند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...