رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت398#

فرید نفس عمیقی کشید، نگاهش رااباوری نگاهش کردم. میان این همه تعریف و تمجیدهای دروغینِ بقیه، لحن این پسر طعم دیگری داشت؛ واقعی، تلخ اما بی‌نهایت صمیمی. فرید وقتی تردید را در چشمانم دید، گوشه‌ی لبش کج شد و ادامه داد:

 

— بابا همیشه می‌گفت تو شبیه جوانی‌های خودشی… همیشه زورم می‌آمد، ولی بعد فهمیدم راست می‌گه.

 

تیر کشیدن مغزم با شنیدن این کلمه شدت گرفت. نامأنوس بود و در عین حال سنگین. با تعجب لب زدم:

 

— بابا؟

 

فرید سرش را آرام تکان داد:

 

— آره… سرهنگ ارسلان رادمنش.

احساس کردم پایه‌ای از زندگی‌ام که اصلاً از وجودش خبر نداشتم تازه برایم برملا شده است. با گیجی پرسیدم:

 

— الان کجاست؟

 

خنده‌ی غمگین و دردناکی روی لب‌هایش نشست؛ از همان خنده‌هایی که آدم‌ها برای پنهان کردن هجوم اشک به چشم‌هایشان تحویل دنیا می‌دهند. سرش را پایین انداخت و گفت:

 

— بهشت‌زهرا… زیر کلی خاک.

 

سردی غریبی در سینه‌ام پیچید. پدری که حتی چهره‌اش را به یاد نداشتم، حالا زیر خروارها خاک خوابیده بود و در این خانه‌ی بزرگ حتی یک قاب عکس از او به چشم نمی‌خورد. ناخودآگاه با عطش و اضطراب پرسیدم:

 

— عکسی ازش داری؟

 

فرید نگاهش را به چشمانم دوخت و با لحنی که سعی می‌کرد شیطنت گذشته را زنده کند، گفت:یه‌دونه دارم… که از خودت کِش رفتم.

 

چنگ انداختم به این بارقه‌ی امید:

 

— میشه بدی ببینم؟

 

فرید دستش را بالا آورد، آرام روی شانه‌ام گذاشت و با لحنی که این بار نرم‌تر و برادرانه‌تر شده بود، گفت:

 

— شب برات میارمش… الان سعی کن استراحت کنی

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 413
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت399#

 

**دیدگاه: هایرون**

هوای پاریس نمناک و خنک بود؛ از آن روزهایی که آسمانِ خاکستری و سنگفرش‌های خیس، شهر را شبیه به یک تابلوی آبرنگِ زنده می‌کرد. همراه دایی سپهر در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنگفرش‌شده‌ی حوالی محله‌ی سن‌ژرمن قدم می‌زدیم. قرار بود بعد از روزها حبس شدن در چهاردیواری و غرق شدن در افکار گذشته، برای ثبت‌نام در یکی از آکادمی‌های معتبر نقاشی برویم و بعد از آن هم فروشگاه‌های لوازم هنر را زیرورو کنیم تا وسایل مورد نیازم را بخرم.

وارد ساختمانی قدیمی با نمایی کلاسیک، پله‌های چوبی و پنجره‌های قوسی شدیم. بوی رنگ روغن، تربانتین و چوبِ سه‌پایه‌ها از همان بدو ورود ریه‌هایم را پر کرد؛ بویی که بعد از مدت‌ها غربت، اولین حس آشنا و آرامش‌بخش را در دلم زنده می‌کرد. 

دایی سپهر با اعتمادبه‌نفسِ همیشگی‌اش جلو رفت. مسئول پذیرش، زنی میانسال و شیک‌پوش با عینکی ظریف بود که در کنار مردی با موهای جوگندمی و کت کتان نشسته بود. دایی با فرانسوی روان و شیوایی شروع به صحبت کرد:

— *Bonjour. Je voudrais inscrire ma nièce. C'est une artiste très talentueuse en Iran, elle a déjà beaucoup d'expérience.*  
(سلام. می‌خواهم خواهرزاده‌ام را ثبت‌نام کنم. او در ایران یک هنرمند بسیار بااستعداد است و سابقه‌ی کار زیادی دارد.)

مرد فرانسوی نگاهی به فرمِ خالیِ روبه‌رویش و سپس نگاهی خنثی و بدون لبخند به من انداخت. عینکِ باریکش را روی بینی جابه‌جا کرد و با لحنی رسمی و قاطع به فرانسوی پاسخ داد:

— *Monsieur, nous respectons cela, mais le règlement de l'académie est très strict. Sans diplôme européen ou portfolio validé par notre comité, elle doit impérativement commencer par le premier niveau, comme une débutante, et suivre tout le cycle préparatoire.*  
(آقا، ما به این موضوع احترام می‌گذاریم، اما قوانین آکادمی بسیار سخت‌گیرانه است. بدون مدرک اروپایی یا پرتفولیوی تأییدشده توسط کمیته‌ی ما، او باید حتماً از مرحله‌ی اول، مانند یک نوآموز شروع کند و کل دوره‌ی مقدماتی را بگذراند.)

من که هنوز به زبان فرانسوی مسلط نبودم، از لحن جدی و چهره‌ی بی‌انعطاف مرد حدس زدم همه‌چیز طبق انتظار پیش نرفته است.

دایی سپهر نفس عمیقی کشید و به سمتم چرخید. با لحنی آرام و کمی دلخور گفت:
— هایرون جان... اینجا مقررات عجیبی دارن. هرچی اصرار کردم که تو نقاشی بلدی و کارت درسته، قبول نکردن. می‌گن هر کی میاد، حتی اگه سال‌ها کار کرده باشه ولی مدرک رسمی اینجا رو نداشته باشه، باید مثل یه نوآموز از صفر بشینه سر کلاس‌های پایه تا دوره‌های مقدماتی رو بگذرونه.

لحظه‌ای مکث کردم. نگاهی به راهروهای آکادمی و دانشجویانی که با سه‌پایه‌هایشان رفت‌وآمد می‌کردند انداختم. شاید برای منی که می‌خواستم همه‌چیز را در این شهر از نو بسازم، «نوآموز بودن» چندان هم بد نبود؛ نقابی بود که پشت آن هیچ‌کس از گذشته، دردها و هویتم سؤالی نمی‌پرسید.

لبخند آرامی زدم و به دایی گفتم:
— اشکالی نداره دایی، ثبت‌نامم کن. دوره مقدماتی رو می‌گذرونم تا مدرکشون رو بگیرم... ولی در کنار این کلاس‌ها، توی خلوتِ اتاق خودم برای دل خودم نقاشی می‌کشم؛ اونجا دیگه هیچ قاعده‌ای جلودارم نیست.

دایی سپهر با تحسین لبخندی زد، دستی به موهایم کشید و فرم‌ها را امضا کرد:
— آفرین دخترم. این یعنی یه شروع واقعی.

پس از اتمام ثبت‌نام، راهی یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های لوازم هنری پاریس شدیم. برای من آنجا مثل بهشت بود؛ غرق شدم میان قفسه‌های بی‌پایانِ بوم‌های کتان، جعبه‌های رنگ روغن سنلیه، قلم‌موهای موی طبیعی با شماره‌های مختلف، کاردک‌ها و پالت‌های چوبی. با ذوق و وسواسی که مدت‌ها در وجودم خاک خورده بود، سبدمان را از وسایل نقاشی پر کردم.

وقتی خریدهای سنگین را داخل صندوق‌عقب ماشین جا دادیم، دایی سپهر درِ صندوق را بست، سوئیچ را توی دستش چرخاند و با لحنی شوخ و مهربان رو به من گفت:
— خب، وسایل کار هم که جور شد! هایرون... از امروز به بعد می‌تونی هر وقت دلت گرفت یا نیاز به هوای تازه داشتی، تنهایی توی این شهر بگردی و جاهای قشنگ پاریس رو کشف کنی؛ اما قبل از اینکه بری سراغ خیابون‌گردی، اول از همه باید بریم برات یه سیم‌کارت فرانسوی بخریم که اگه توی این شهر درندشت گم شدی یا کاری داشتی، بتونم پیدات کنم! بعدشم قدم بعدی اینه که همین‌جا برات یه حساب بانکی باز کنیم تا خیالم از بابت همه‌چیز راحت بشه.

لبخند گرمی زدم. حس استقلالِ گام‌به‌گام در این شهر غریب، مثل هوای تازه‌ای بود که بعد از مدت‌ها خفقان به ریه‌هایم هجوم می‌آورد...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت400

 

 

رو به دایی با لحنی که از ته دل سپاسگزار بود، گفتم:
— ممنونم دایی جون...

دایی سپهر با خنده‌ای کوتاه و نگاهی پر از مهر، سرش را تکان داد و گفت:
— تشکر برای چی؟ دایی شدم برای همچین روزایی! بعدشم، من خیلی به سیما و مسعود بدهکارم؛ این کارها کمترین کاریه که می‌تونم برای دخترِ خواهرم انجام بدم.

چند لحظه مکث کرد و با همان لحن پرانرژی ادامه داد:
— حالا نظرت چیه بریم یه سیم‌کارت بخریم؟!

با تصویر اینکه بالاخره می‌توانستم یک خط مستقل داشته باشم، بعد از مدت‌ها به بنفشه و مریم زنگ بزنم و با خیال راحت حالشان را بپرسم، برقی از شوق در چشمانم دوید. گفتم:
— خیلی خوبه!

دایی با خنده درِ راننده را باز کرد و گفت:
— پس بزن بریم!
— بریم.

توی مسیر، در حالی که ماشین نرم و بی‌صدا روی خیابان‌های باران‌خورده‌ی پاریس حرکت می‌کرد، دایی سعی داشت اسم خیابان‌ها، میدان‌ها و خطوط اصلی مترو را یادم بدهد و جاهای ضروری و مراکز خرید را بهم معرفی کند؛ تا هر وقت تنها شدم، توی این شهر بی‌انتها احساس غریبی نکنم...

 

دایی سپهر با دستش به سمت راست اشاره کرد و گفت:  

— ببین هایرون، اینجا بلوار سن‌ژرمنه. اگه روزی خواستی بیای کافه‌نشینی یا قدم بزنی، این خط مستقیم می‌رسه به سن‌میشل و نزدیکی‌های رود سن. ایستگاه‌های مترو رو هم خوب دقت کن؛ تابلوهای زرد یا سبز با حرف **M** بزرگ. هرجا گم شدی، فقط کافیه خودت رو برسونی به اولین ایستگاه مترو، نقشه رو نگاه کنی یا یه پیام به من بدی.

 

سرم را به سمت شیشه چرخاندم و با چشم‌های مشتاق به رفت‌وآمد مردم نگاه کردم. زن‌ها و مردهایی با پالتوهای بلند، چترهای بسته زیر بغل، و کافه‌هایی که پشت شیشه‌های بخارگرفته‌شان آدم‌ها فنجان قهوه به دست غرق گفتگو بودند. پاریس آرام بود، اما در دل من هیاهویی غریب موج می‌زد؛ پیوندی میان دلتنگیِ شدید برای تهران و عطشِ بی‌پایان برای یک شروع دوباره.

 

ماشین را جلوی یکی از نمایندگی‌های اپراتور تلفن همراه پارک کرد. وارد فروشگاه شدیم؛ فضایی مدرن و پرنور با پیشخوان‌های شیشه‌ای. دایی سپهر کارهای اداری و مدارک اقامتی را انجام داد و در عرض کمتر از نیم ساعت، یک بسته‌ی سیم‌کارت فرانسوی به همراه شماره‌ی جدیدم دستم بود. 

 

همان‌جا پشت یکی از میزهای کوچک نشستم و با دست‌هایی که از هیجان خفیفی می‌لرزیدند، پوکه‌ی سیم‌کارت را باز کردم و آن را داخل شیار گوشی‌ام جا انداختم. به محض روشن شدن صفحه و بالا آمدن آنتن، حس کردم دریچه‌ای از یک دنیای تازه و در عین حال پلی باریک به گذشته در دست‌هایم باز شده است.

 

دایی سپهر از پشت پیشخوان برگشت، دو لیوان قهوه‌ی داغ کاغذی در دست داشت. یکی را سمتم گرفت و گفت:  

— مبارکه دخترم! اولین تماس رو حتماً به مامان و بابا بزن که دل‌نگرانت نباشن... ولی می‌دونم الان ته دلت برای شنیدن صدای کی پر می‌کشه!

 

لبخند خجولانه‌ای زدم و قهوه را گرفتم:  

— چشم دایی، به مامان اینا هم حتماً پیام می‌دم... ولی اول دلم می‌خواد صدای بنفشه و مریم رو بشنوم. خیلی وقته ازشون بی‌خبرم.

 

دایی لبخند پرمهری زد:  

— برو توی محوطه‌ی بیرون یا همین‌جا بشین و راحت حرف بزن. منم چند تا کار کوچیک بانکی دارم که فرم‌هاش رو هماهنگ کنم، بعدش می‌ریم سراغ باز کردن حساب خودت.

 

از فروشگاه بیرون آمدم و روی یکی از نیمکت‌های چوبیِ خیس، زیر سایه‌بان ایستگاه اتوبوس نشستم. بخار قهوه با هوای سرد پاریس درمی‌آمیخت. بلافاصله وارد برنامه‌ی پیام‌رسان شدم و شماره‌ی بنفشه را گرفتم.

 

چند بوق ممتد خورد. هر بوق، مثل ضربه‌ای به قفسه‌ی سینه‌ام بود. با خودم فکر می‌کردم آیا تهران در این ساعت بیدار است؟ آیا بنفشه مثل همیشه درگیر کارهایش است؟ و ناگهان... صدای آشنا، گرم و پر از شیطنت بنفشه در گوشم پیچید:  

— الو؟ بله بفرمایید؟

 

بغض و خنده‌ام با هم درآمیخت. نفسم را حبس کردم و با صدایی لرزان گفتم:  

— بنفشه... خودتی؟

 

چند ثانیه سکوت سنگین حاکم شد، بعد صدای جیغ خفه‌ی بنفشه از پشت خط بلند شد:  

— هایرون؟! خودتی دیوونه؟! تویی؟! وای خدا... از کجایی؟! کجایی دختر، نصفه‌جونمون کردی!

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت401#

 

گوشی جدید را محکم میان دو دستم فشردم. خنکیِ بدنه‌ی فلزی‌اش با گرمای ناگهانیِ کف دست‌هایم در تناقض بود. روی نیمکت چوبی و باران‌خورده‌ی زیر سایه‌بان ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. هوای پاریس مثل همیشه نمناک بود؛ بوی خاکِ خیس‌خورده، بخار قهوه‌ی داغ توی دستم و صدای مبهم و کشدارِ ماشین‌هایی که روی آسفالت خیس سُر می‌خوردند، همه‌چیز را شبیه به یک تابلوی نقاشیِ آبرنگ می‌کرد. اما نبضِ تندی که زیر پوستم می‌زد، واقعی‌تر از هر تابلویی بود.

 

شماره‌ی بنفشه را حفظ بودم؛ مثل اسم خودم، مثل خطوط چهره‌ام. دست‌هایم اندکی می‌لرزیدند وقتی دکمه‌ی تماس را لمس کردم. صفحه روشن شد و چند بوق ممتد توی گوشم پیچید... یک بوق... دو بوق... هر بوق مثل ضربه‌ای بود که بر دیوار دلم می‌کوبید و بغض کهنه‌ای را که روزها در گلویم خفه کرده بودم، بیدار می‌کرد.

 

ناگهان صدای آشنا و پر از انرژیِ بنفشه پشت خط پیچید:

— الو؟ بله بفرمایید؟

 

نفسم در سینه حبس شد. زبانم بند آمده بود. چقدر دلم برای این صدا، برای این لحن قاطع و صمیمی پر می‌کشید. آب دهانم را با سختی قورت دادم و با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید و به‌زور بیرون می‌آمد، زمزمه کردم:

— بنفشه... خودتی؟

 

چند ثانیه سکوت سنگین حاکم شد. انگار صدا از ته چاه می‌آمد یا زمان متوقف شده بود. بعد، ناگهان صدای جیغ خفه‌ای از پشت خط بلند شد و جای خود را به بهت و فریادی پر از گلایه داد:

— هایرون؟! خودتی دیوونه؟! تویی؟! وای خدا... از کجایی زنگ می‌زنی؟! کجایی دختر، نصفه‌جونمون کردی! 

 

اما این هیجان بلافاصله رنگ عوض کرد. صدای بنفشه شکست؛ مخلوطی شد از دلخوری عمیق، عصبانیتِ رفیقانه و بغضی که کلماتش را لرزان می‌کرد:

— بی‌معرفت... تو چطور تونستی؟! چطور تونستی یهو غیب بشی و حتی به من و مریم یه کلمه نگی داری می‌ری؟ می‌دونی این چند وقت چی کشیدیم؟ فکر نکردی ما از نگرانی دق می‌کنیم؟! چرا بی‌خبر رفتی آخه؟ مگه ما غریبه بودیم برات؟ مگه رفیق چند ساله‌ت نبودیم که حتماً باید این‌طوری مثل غریبه‌ها باهامون رفتار می‌کردی؟

 

کلماتش مثل شلاق بر روح خسته‌ام می‌نشست، اما می‌دانستم هر شلاق از سر عشق است. اولین قطره‌ی اشک سُر خورد، از روی گونه‌ام گذشت و روی یقه‌ی پالتوم افتاد. دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا صدای هق‌هقم بلند نشود:

— بنفشه... توروخدا نگو... دست خودم نبود... به خدا اگه قبل رفتن می‌دیدمتون یا صداتون رو می‌شنیدم، پاهام سست می‌شد... دیگه نمی‌تونستم دل بکنم و برم...

 

پشت خط، صدای فین‌فین و گریه‌ی بی‌امان بنفشه پیچید. او هم دوام نیاورده بود:

— آخه تو نمی‌گی ما دیوونه می‌شیم؟ مریم همه‌اش چشمش به در بود، هر زنگی می‌خورد می‌گفت هایرونه... اصلاً الان کجایی هایرون؟ کجای این دنیای لعنتی هستی که دستمون بهت نمی‌رسه؟!

 

چشم‌هایم را بستم و سرم را تکیه دادم به پشتیِ سردِ نیمکت. بخار نفسم در هوای زمستانی پاریس محو می‌شد:

— پاریسم بنفشه... اومدم پیش دایی سپهر.

 

سکوتی چند لحظه‌ای پشت تلفن افتاد. فاصله‌ی چند هزار کیلومتری بین تهران و پاریس انگار در همین سکوت عمیق‌تر شد. بنفشه نفس عمیقی کشید. او همیشه خوب مرا می‌شناخت؛ می‌دانست پشت این رفتنِ ناگهانی چقدر درد، خستگی و آوارِ سوءظن پنهان شده است. لحنِ تند و گلایه‌آمیزش آرام گرفت. تبدیل شد به همان بنفشه‌ی همیشگی؛ حامی، مهربان و مثل یک تکیه‌گاه محکم. با صدایی پر از نوازش و اشک گفت:

— بمیرم برات... بمیرم برای اون دلِ شکسته‌ت. می‌دونم چی کشیدی هایرون... می‌دونم با روحت چی کار کردن و چقدر خسته بودی که مجبور شدی همه‌چیز رو رها کنی. ولی گریه نکن رفیق... هر جا رفتی، هر چقدر هم که دور باشی، فقط این رو بدون که تو ضعیف نیستی. تو قوی‌تر از تمام زخم‌هایی هستی که بهت زدن. مطمئنم از پسش برمیای. این تاریکی هم تموم می‌شه و تو دوباره قد می‌کشی.

 

اشک‌هایم تندتر روی صورتم جاری شدند، اما این بار سنگینی‌شان کمتر بود. انگار گرمای حرف‌هایش تگرگِ درونم را ذوب می‌کرد. با همان صدای لرزان، اما با قاطعیتی که تازه در وجودم جان می‌گرفت، گفتم:

— بنفشه... من فرار نکردم که فقط دور بشم... اومدم اینجا تا تیکه‌های خردشده‌ی وجودم رو از روی زمین جمع کنم. اون هایرونی که توی شلوغی و دردهای تهران، بین بازی‌های اطرافیان و تاریکیِ گذشته گم شده بود... اومدم اینجا پیداش کنم. اومدم با هر خطی که روی بوم می‌کشم، با خلوتم، یادم بیاد اصلاً کی بودم و از نو خودم رو بسازم.

 

صدای بنفشه از پشت خط، مثل مرهمی روی زخم‌هایم نشست. با لحنی محکم و پر از امید گفت:

— و پیداش می‌کنی... من شک ندارم پاریس هم جلوی دست‌های تو و رنگ‌هات زانو می‌زنه. تو اون هایرونِ هنرمند و محکم رو دوباره می‌سازی. فقط قول بده دیگه این‌طوری غیب نشی. قول بده نذاری این فاصله ما رو از هم دور کنه. مریم هم اگه بفهمه صدات رو شنیدم و نذاشتم باهاش حرف بزنی، کله‌ام رو می‌کنه!

 

خنده‌ی کوتاهی میان اشک‌هایم دوید؛ گرم و صمیمی. دست کشیدم زیر چشم‌هایم و گفتم:

— حتماً... به مریم هم زنگ می‌زنم. شماره‌ی جدیدم رو داشته باش.

 

— سیوش کردم **رفیق قشنگم**. مراقب خودت باش... برو و این شهرِ سرد رو با رنگ‌های خودت گرم کن.

 

تماس که قطع شد، چند لحظه گوشی را به سینه‌ام فشردم و چشم‌هایم را بستم. قطره‌های ریز باران روی صورتم می‌نشست، اما انگار دیگر آن سرمای استخوان‌سوز گذشته را نداشت. یک چیزی در درونم، آرام و بی‌صدا، دوباره شروع به نفس کشیدن کرده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت402#

بارانِ نم‌نم پاریس آرام گرفته بود، اما خیابان‌ها هنوز مثل آینه‌ای صیقلی، انعکاس چراغ‌های نئونی و ساختمان‌های سنگی را در دل خود تکرار می‌کردند. دایی سپهر بعد از پیچیدن در خیابانی عریض و آرام، ماشین را دقیقاً جلوی ورودی همان برجی که در آن ساکن بودند نگه داشت؛ برجی لوکس و مدرن با نمای شیشه و بتنِ تیره که طبقه‌ی همکفِ وسیع و مجللی داشت.

 

دایی سپهر ترمز دستی را کشید، سوئیچ را چرخاند و رو به من گفت:

 

— خب هایرون جان، رسیدیم دم خونه. عزیزدایی، من باید سریع با همین ماشین برم دنبال سارینا؛ کلاس شناش تا یه ربع دیگه تموم می‌شه و اگه دیر برسم، زمین و زمان رو به هم می‌دوزه! خریدها و بوم‌های نقاشی رو دست نزن، بذار توی صندوق عقب بمونه. وقتی با سارینا برگشتم، همه‌شون رو با هم با آسانسور می‌بریم بالا توی واحد.

 

لبخندی زدم و خواستم در را باز کنم که دایی دستش را روی فرمان گذاشت و ادامه داد:

راستی، تا ما بیایم برو طبقه‌ی همکفِ خودمون، انتهای راهرو سمت راست. اون بخش همکف رو کامل برای الکسا اجاره کردیم، استودیوی رقصشه. این چند روز خیلی سراغت رو می‌گرفت؛ بری پیشش خیلی خوشحال می‌شه، حوصله‌ت هم سر نمی‌ره تا ما برسیم.

 

— چشم دایی، پس من می‌رم همکف پیش الکسا جون. مراقب سارینا باشین.

 

— فدات، برو عزیزم.

 

از ماشین پیاده شدم. نسیم خنک و تمیز پاریس به صورتم خورد. وارد لابی باشکوه برج شدم؛ سنگ‌های مرمر دودی، لوسترهای مینیمال خطی و رایحه‌ی لوکس گل‌های تازه که فضا را پر کرده بود. لابی آرام بود، اما وقتی به سمت راهروی شرقیِ همکف رفتم، صدای محو و عمیقی از بیسِ موسیقی توجه‌ام را جلب کرد.

 

انتهای راهرو، دیواره‌های شیشه‌ای دوجداره و مات با عایق صدای قوی قرار داشت و روی درِ شیشه‌ای سنگین، تابلوی نئونیِ ظریفی با خط مدرن می‌درخشید: “Studio Danse Alexa”.

در را به آرامی به داخل هل دادم و وارد شدم. تفاوت فضا و گرما در کسری از ثانیه شگفت‌زده‌ام کرد. طراحی داخلی استودیو در بالاترین سطح استانداردهای پاریس اجرا شده بود؛ کف‌پوشی از چوب طبیعی راشِ روشن، براق و ارتجاعی که مخصوص رقص بود. سراسر دیوار روبرو را آینه‌های قدی یکپارچه پوشانده بودند و میله‌های دوبل چوبیِ بار (Barre) در طول دیوار امتداد داشتند. نورپردازی محیط، ترکیبی از هالوژن‌های نقطه‌ایِ گرم و نورهای مخفی بود که جوی دراماتیک، زنده و پرانرژی خلق می‌کرد.

 

الکسا وسط سالن ایستاده بود؛ باریک، کشیده و با وقارِ خاصِ یک رقصنده‌ی حرفه‌ای. موهای پلاتینیومی‌اش را سفت و گوجه‌ای در بالاترین نقطه‌ی سرش بسته بود. تاپ ورزشی جذب مشکی و ساق‌های چرمیِ ماتی پوشیده بود که خطوط ورزیده‌ی عضلاتش را نمایان می‌کرد. او با تسلط کامل، ریتم را با کف زدن هدایت می‌کرد و با صدای رسا به فرانسوی دستور می‌داد:

 

— Et un, deux, trois… relevez! Gardez l’équilibre, le dos droit!

 

(و یک، دو، سه… بلند شید روی پنجه! تعادل رو حفظ کنید، کمر کاملاً صاف!)

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت403#

شاگردانش حدود ده زن جوان بودند؛ همگی با اندام‌هایی بی‌نهایت تراش‌خورده، قدبلند و باریک شبیه به مانکن‌های باربی، با پوست‌هایی براق و لباس‌های تمرینیِ یکدست و شیک. همگامی و نظم پاهای کشیده‌شان روی زمین، صدایی منظم شبیه تیک‌تاک یک ساعت گران‌قیمت می‌ساخت.

 

الکسا ناگهان تصویر مرا در انعکاس آینه دید. حالت جدی و مربی‌گرانه‌اش در کسری از ثانیه جایش را به لبخندی گرم داد. با دو ضربه‌ی دست، تمرین را متوقف کرد:

 

— Pause de cinq minutes, les filles! (پنج دقیقه استراحت، بچه‌ها!)

 

به سمتم آمد و با آغوشی باز و بوی عطر مریم و مرکبات، مرا در آغوش فشرد:

 

— هایرون! وای عزیزم، چقدر خوشحالم اومدی! سپهر گفته بود رفتی برای خرید وسایل نقاشی، فکر نمی‌کردم الان ببینمت!

 

— سلام الکسا جون، خسته نباشید. دایی رفت دنبال سارینا، گفت من بیام اینجا پیش شما تا برگردید.

الکسا هنوز دستانش روی بازوهایم بود که یک قدم عقب رفت. چشمان روشنش از نوک پا تا سرم را با دقت و وسواسِ یک طراح و مربی حرفه‌ای رصد کرد. ابروهایش با شگفتی بالا رفت و با برقی از تحسین در چشمانش گفت:

 

— هایرون… تو چرا این بدن رو قایم کردی؟! این خط شانه، این ترقوه‌های قشنگ و خط کمرِ باریک… تو اندام فوق‌العاده‌ای داری! استخوان‌بندی و پاهای کشیده‌ات دقیقاً متریال باله و کانتمپروریه! حیفه زیر این پالتوی ضخیم بمونی… اصلاً امکان نداره بذارم همین‌طوری وایسی و نگاه کنی، باید لباس بپوشی و بیای وسط!

 

جا خوردم و با دستپاچگی عقب کشیدم:

 

— نه الکسا جون! من اصلاً تا حالا رقص جدی کار نکردم، بلد نیستم… فقط اومدم پیش شما باشم تا دایی بیاد.

 

اما در فرهنگ الکسا، «نه» معنایی نداشت. با لبخندی مقتدر دستم را گرفت و مرا به رختکن مجهز انتهای سالن برد. کمدی را باز کرد و یک بادی (Body) آستین‌حلقه‌ای به رنگ دودی از جنس استرچِ مات و نرم، همراه با یک ساق شلواری چسبانِ تنفسی را دستم داد:

 

— بهونه نداریم! این سایز خودته، نمونه‌های تمرینی

استودیوئه. بپوش و بیا، رقصیدن تکنیک نمی‌خواد، اول از همه شجاعت رها شدن می‌خواد.

 

چاره‌ای نمانده بود. پالتو و شلوارم را درآوردم و لباس‌ها را پوشیدم. وقتی جلوی آینه‌ی قدی رختکن قرار گرفتم، خودم هم لحظه‌ای مات ماندم. لباس کاملاً روی فرم بدنم نشسته بود؛ کشیدگی گردنم، انحنای ملایم کمرم و پاهایم برجسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند. با ترکیبی از خجالت و حسی تازه، درِ رختکن را باز کردم و به سالن برگشتم.

 

الکسا با دیدنم دست‌هایش را به هم کوبید و با صدای بلند گفت:

 

— نگاه کنید… نگفتم؟! تو بی‌نظیری! تراش این اندام شوخی نیست!

 

نگاه شاگردان حاضر در سالن ناخودآگاه به سمت من برگشت. میان آن جمع، دختری قدبلند با موهای لخت خرمایی و چشم‌های درشت مشکی، با دیدن حالت خجالت‌زده‌ی من لبخندی صمیمی زد و جلو آمد. لب‌هایش به حرکت درآمد و با فارسیِ بسیار روان، با لحنی گرم و خودمانی گفت:— سلام! به جهنمِ شیرین الکسا خوش اومدی! از لهجه‌ی الکسا وقتی اسمت رو صدا زد فهمیدم ایرانی هستی.

 

با شنیدن زبان مادری در آن سالنِ فرانسوی، برق امیدی در دلم روشن شد:

 

— سلام! وای خدا رو شکر… شما هم ایرانی هستید؟

 

دختر دستش را با صمیمیت دراز کرد:

 

— آره عزیزم. من سال‌هاست با خانواده‌ام پاریس زندگی می‌کنم. اسم توی شناسنامه‌ام «مائده» است، ولی از همون روزای اول مدرسه توی فرانسه همه صدام کردن «مانیکا»؛ الان دیگه حتی مامان و بابامم مانیکا صدام می‌کنن! تو هم بگو مانیکا. اسمت هایرونه، درسته؟

 

— بله، هایرون.

 

مانیکا دستم را فشرد و با نگاهی تحسین‌آمیز گفت:

 

— هایرون… عجب اسم خاصی. و البته الکسا کاملاً درست می‌گه؛ فیزیک بدنت عالیه، انگار سال‌هاست داری پیلاتس یا باله کار می‌کنی. خیلی خوشحالم که اینجا تنها ایرانی سالن نیستم دیگه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت404#

پیش از آنکه بتوانم تشکر کنم، الکسا کنار کنسول سیستم صوتی حرفه‌ای سالن رفت. ریموت دیواری را لمس کرد. چراغ‌های سقفی تا نیمه کم‌نور شدند و یک نور آبیِ مهتابی و لایت، هاله‌ای وهم‌آلود و سینمایی روی چوب‌های براق سالن انداخت.

 

از بلندگوهای مخفی، موسیقیِ سبک کانتمپروری (Contemporary) آرام‌آرام فضا را بلعید. ملودی عمیق و غمگینی از نوای ممتد و کشدارِ ویولنسل با ضرباهنگ الکترونیکِ بم، آرام و تپنده‌ای شبیه به ضربان یک قلبِ خسته ترکیب شده بود؛ آهنگی در اتمسفر کارهای Max Richter و Olafur Arnalds که مستقیماً به روح آدم چنگ می‌زد.

 

الکسا وسط سالن ایستاد و با صدایی ملایم اما پرنفوذ گفت:

 

— مانیکا، هایرون رو بذار سمت چپ خودت. هایرون، اصلاً نگران درست یا غلط بودن حرکات نباش. فقط به وزن این ویولن گوش بده و وزنت رو به زمین بسپار.

دخترها در صفوفی منظم ایستادند. با تغییر اکتاو ویولنسل و افتادن اولین ضرب، الکسا حرکت کرد؛ پایش را روی زمین با یک چرخش نرم قوسی (rond de jambe) به عقب کشید، دست راستش مثل بال یک پرنده در هوا معلق ماند و با خم شدن قفسه‌ی سینه‌اش به سمت عقب (cambré)، بازدم عمیقی کشید.

 

مانیکا و بقیه‌ی دخترها با انعطافی بی‌مانند، گویی بی‌وزن بودند، همزمان حرکات را با بازوهایی کشیده و پرش‌های کوتاه تکرار کردند.

 

چند ثانیه‌ی اول پاهایم منقبض بودند؛ اما ضرباهنگ پر از درد و زیباییِ آهنگ، ناگهان دریچه‌ای در قلبم باز کرد. تصویر کوچه پس‌کوچه‌های تهران، چمدان‌های بسته، مکالمه‌ی پر از اشکم با بنفشه، و آن دردهای تلنبارشده که کلمات از بیانشان قاصر بودند، در پاهایم حل شدند. دست‌هایم را باز کردم و همراه با چرخش مانیکا روی پنجه بلند شدم. بادِ خنک تهویه‌ی سالن روی پوستم لغزید. خم شدم، چرخیدم و حس کردم با هر گرهی که در هوا باز می‌کنم، تکه‌ای از آن بغض‌های سنگین از قفسه‌ی سینه‌ام جدا می‌شود و روی کف چوبی سالن جا می‌ماند.

الکسا در بازتاب آینه به انحنای دست‌هایم و هماهنگی ناخودآگاهم با موسیقی چشم دوخته بود؛ لبخندی از سر رضایت زد و آرام زمزمه کرد:

 

— Magnifique… tu ne danses pas avec ton corps, tu danses avec ton âme.

 

(فوق‌العاده‌ست… تو با بدنت نمی‌رقصی، با روحت می‌رقصی.)

 

برای نخستین بار از شبی که تهران را ترک کرده بودم، حس کردم درونم چیزی آرام گرفت؛ انگار دردها دیگر روی شانه‌هایم سنگینی نمی‌کردند، بلکه به پروازی آزاد در هوای خنک پاریس بدل شده بودند…

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت405#

 

 

حوله کوچک سفیدی را دور گردنم انداختم و بطری آبم را سر کشیدم. خستگیِ شیرینی توی تک‌تک عضلاتم دویده بود. وقتی همراه الکسا از آسانسور شیشه‌ای بالا می‌رفتیم تا به پنت‌هاوس برگردیم، حس می‌کردم وزنه‌ای صد کیلویی از روی قفسه سینه‌ام برداشته شده است. 
نگاهم را به نیم‌رخ مهربان و آرام الکسا دوختم و با لبخندی که بعد از مدت‌ها از ته دل بود، گفتم: «نمی‌دونی این کلاس چقدر برام لازم بود الکسا... حس می‌کنم بعد از رقص، تمام اون آشوب و کلافگیِ این چند وقت از ذهنم پاک شده. الان خیلی آروم‌ترم.»

الکسا با آن لهجه‌ی شیرین و چهره‌ی همیشه خندانش، دستش را پشت شانه‌ام گذاشت و فشرد: «این جادوی رقصه عزیزم. تو استعداد بی‌نظیری داری. بدنت خیلی زود با ریتم و احساسِ موسیقی هماهنگ می‌شه.»

وقتی وارد خانه شدیم، سکوت آرام‌بخشی فضا را پر کرده بود. سارینا احتمالاً در اتاقش خواب بود یا بازی می‌کرد. رو به الکسا که داشت موهای روشنش را با گیره جمع می‌کرد، گفتم: «الکسا... اگر موافق باشی شام امشب رو من درست کنم. می‌خوام قورمه‌سبزی بذارم. دایی عاشق قورمه‌سبزیه، مطمئنم وقتی از سر کار برگرده حسابی غافلگیر و خوشحال می‌شه.»

الکسا خندید، به سمت آشپزخانه رفت و با دست به فضای باز و مدرن آنجا اشاره کرد: «اوه هایرون! احتیاجی به پرسیدن نیست. اینجا خونه‌ی خودته عزیزم، راحت باش و هر کاری که دوست داری انجام بده. آشپزخونه کاملاً در اختیار توئه.»

در حالی که پیش‌بند را دور کمرم می‌بستم، با کنجکاوی پرسیدم: «تو تا به حال قورمه‌سبزی خوردی؟ اصلاً طعمش رو دوست داری؟»

الکسا روی صندلی جزیره‌ی آشپزخانه نشست و با حالتی بامزه، شانه‌هایش را بالا انداخت: «راستش فقط دو بار خوردم. طعمش برام جالب و جدید بود، اما خب... هر دو بارش رو سپهر اصلاً تایید نکرد! با خنده می‌گفت "این یه سوپ سبز خوشمزه‌ست، اما قورمه‌سبزیِ اصیل ایرانی نیست!" سپهر همیشه می‌گه دستپخت زن‌های ایرانی یه چیز دیگه‌ست و قورمه‌سبزی باید ساعت‌ها روی شعله‌ی کم جا بیفته.»

با خنده گفتم: «پس امشب به دایی ثابت می‌کنم دستپخت خواهرزاده‌اش چقدر اصیله!»
مواد لازم را از یخچال و کابینت‌ها بیرون کشیدم. عطر سبزیِ سرخ‌شده و لیموعمانی کم‌کم فضای مدرن خانه را پر کرد. ایستادن پای گاز و هم زدن خورش، همیشه برایم مثل یک تراپی بود؛ ذهنم را از تمام افکار گذشته خالی می‌کرد و به لحظه‌ی حال می‌آورد. 

حدود یک ساعت بعد، در حالی که خورش با شعله‌ی ملایم روی گاز می‌جوشید، صدای الکسا از انتهای راهرو بلند شد: «هایرون؟ می‌تونی یه لحظه بیای اینجا؟»

دست‌هایم را شستم و به سمت اتاق الکسا رفتم. درِ اتاقش نیمه‌باز بود. وقتی قدم به داخل گذاشتم، از تعجب سر جایم میخکوب شدم. انتظار داشتم با یک اتاق خواب معمولی و شاید پر از لوازم ورزشی یا رقص روبه‌رو شوم، اما یکی از دیوارهای بزرگ اتاق، از کف تا سقف، با قفسه‌های چوبی پوشانده شده بود که کیپ تا کیپ پر از کتاب، مجله‌های قطور و ژورنال‌های رنگارنگ بود. فضا بوی کاغذ نو و عطر ملایم وانیل می‌داد.

با چشم‌هایی گشادشده گفتم: «وای الکسا... اینجا شبیه یه کتابخونه‌ی کوچیک و جذابه! چقدر کتاب و مجله!»

الکسا که لبه‌ی تخت نشسته بود و داشت چند مجله را دسته‌بندی می‌کرد، با لبخند به دیوار روبه‌رویش نگاه کرد و گفت: «برادرم، راکل، توی کار نشر و چاپ مجلاته. اون عاشق کارشه و یه قانون نانوشته برای خودش داره؛ هر مجله‌ی جدیدی که چاپ و منتشر می‌کنه، حتماً یه نسخه‌اش رو برای من می‌فرسته تا شب‌ها برای سارینا بخونم یا خودم ورق بزنم. این‌ها کلکسیون چند ساله‌ی منه.»

جلوتر رفتم و با احتیاط دستم را روی عطف براق چند مجله کشیدم. طرح‌های روی جلد، از فشن و هنر گرفته تا معماری و طبیعت، بی‌نهایت چشم‌نواز بودند. 
الکسا که ذوق را در چشمانم دیده بود، گفت: «هر کدوم رو که دوست داری بردار. خوندن این‌ها برای آشنایی با حال‌وهوای اینجا خیلی کمکت می‌کنه.»

با اشتیاق و هیجان، دست به کار شدم. چند مجله‌ی هفتگی را که روی جلدشان تصاویری از گالری‌های هنر معاصر پاریس، مراکز خرید لوکس خیابان شانزه‌لیزه، معرفی فرهنگ کافه‌نشینی فرانسوی‌ها و جاهای دیدنی و کمترشناخته‌شده‌ی پاریس بود، انتخاب کردم. 
مجله‌ها را توی بغلم فشردم و با خوشحالی گفتم: «این‌ها دقیقاً همون چیزیه که الان بهش نیاز دارم. می‌تونم شب‌ها قبل از خواب بخونمشون و واسه روزهای آینده‌ام تو پاریس برنامه‌ریزی کنم.»

الکسا با رضایت سر تکان داد. بوی قورمه‌سبزی حالا تمام خانه را برداشته بود، و من در حالی که مجله‌های براق و رنگارنگ را در دست داشتم، حس می‌کردم فصل جدیدی از زندگی‌ام، با رنگ‌هایی روشن‌تر از همیشه، در حال ورق خوردن است.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت406#

 

 

روی کاناپه‌ی راحتیِ مخملی لم داده بودم و در حالی که بوی آشنا و سحرانگیز قورمه‌سبزی کل فضای پنت‌هاوس را پر کرده بود، یکی از مجله‌های هنری را ورق می‌زدم. غرق تماشای تصاویر گالری‌های پاریس بودم که صدای چرخیدن کلید در قفل آمد.
دایی سپهر در حالی که یک بوم نسبتاً بزرگ و چند کیسه‌ی کاغذی پر از رنگ و قلم‌مو در دست داشت، وارد شد. هنوز در را پشت سرش نبسته بود که نفس عمیقی کشید و با چشم‌هایی که از هیجان برق می‌زد، بلند گفت: «وای... خدای من! چه بویی! نگو که همون چیزیه که فکر می‌کنم!»

خندیدم و مجله را روی میز شیشه‌ای رها کردم. به سمتش دویدم و کیسه‌ها را از دستش گرفتم. «دقیقاً همونه دایی! برو دست و روت رو بشور که شام حاضره.» 
دایی با ذوق بچگانه‌ای خندید و با کمک هم، وسایل نقاشی را به اتاق من بردیم. بوی رنگ روغن و چوب بوم، با عطر غذای ایرانی ترکیب شده بود و حس خانه‌ی واقعی را به من می‌داد.

وقتی به سالن برگشتیم، درِ حمام باز شد. الکسا و سارینا با لباس‌های راحتیِ تمیز و زیبا بیرون آمدند. موهای بلوند سارینا نم‌دار بود و الکسا با آن رب‌دوشامبر حریر و چهره‌ی شاداب بعد از حمام، زیباتر از همیشه به نظر می‌رسید. الکسا با دیدن دایی سپهر، با خوشحالی به سمتش رفت و بی‌مقدمه، یک بوسه‌ی کوتاه و عاشقانه از لب‌های دایی گرفت. 
دایی که اصلاً انتظار این حرکت را جلوی من نداشت، در کسری از ثانیه مثل لبو سرخ شد. سریع خودش را عقب کشید، گلویش را صاف کرد و شروع کرد به مرتب کردن یقه‌ی پیراهنش و نگاه کردن به سقف و در و دیوار! 

من که از این دستپاچگیِ دایی حسابی خنده‌ام گرفته بود، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیر خنده. الکسا با تعجب به دایی و بعد به من نگاه کرد. چشمان روشنش پر از سوال شد. دایی سپهر که هنوز صورتش گل‌انداخته بود، با لحنی آرام و به زبان فرانسوی شروع به توضیح دادن کرد. هرچند من فرانسوی نمی‌دانستم، اما از حرکات دست دایی و کلماتی مثل «کالچر» و «ایران» فهمیدم دارد چه می‌گوید. 
الکسا تازه متوجه ماجرا شد. خنده‌ی ریزی کرد و رو به من گفت: «اوه هایرون! سپهر می‌گه توی فرهنگ ایرانی، این‌طور ابراز علاقه‌ها جلوی چشم بقیه زیاد جا نیفتاده. چقدر جالب! راستش من خیلی دوست دارم درباره‌ی فرهنگ و آداب و رسوم شما بیشتر بدونم. تو می‌تونی کمکم کنی؟»

با لبخند سرم را تکان دادم و گفتم: «البته الکسا. اتفاقاً بهترین راه برای شناختن روح و فرهنگ ایرانی، خوندن ادبیات ماست. چند تا کتاب عالی هست که به فرانسوی هم ترجمه شدن.» 
کمی فکر کردم و ادامه دادم: «مثلاً کتاب **"سووشون"** اثر سیمین دانشور؛ این رمان بی‌نظیره و بهت نشون می‌ده یک زن ایرانی چطور با عشق و درایت، خانواده‌اش رو در روزهای سخت مدیریت می‌کنه و سنت‌های اصیل ایرانی چقدر زیبا هستن. یا مثلاً رمان **"دایی‌جان ناپلئون"** که پر از طنز و نشون‌دهنده‌ی روابط پیچیده، صمیمی و پر از رفت‌وآمد خانواده‌های ایرانیه. اگر این‌ها رو بخونی، خیلی راحت‌تر با روحیات ما آشنا می‌شی.»
الکسا با دقت اسم‌ها را در گوشی‌اش یادداشت کرد و با ذوق گفت: «فردا حتماً از کتاب‌فروشی می‌خرمشون!»

***

میز شام چیده شد. دایی سپهر با اولین قاشقی که در دهان گذاشت، چشمانش را بست و با صدای بلندی گفت: «آخ... دستت طلا دایی جان! این دقیقاً همون طعم بهشتیه که دلم براش پر می‌کشید.»
سارینا با چشم‌های گردشده قاشقش را پر می‌کرد و با اشتها می‌خورد. انگار یک دنیای جدید از طعم‌ها را کشف کرده بود. الکسا هم با لذت غذا را می‌جوید و با خنده می‌گفت: «واقعاً فوق‌العاده‌ست هایرون... ولی خدای من، این غذا قطعاً کالری خیلی زیادی داره! فردا باید دو ساعت بیشتر تو استودیو برقصم!»

صدای خنده‌ی دایی و الکسا در فضا پیچید. دایی دوباره با حالتی پر از عشق و لذت، قاشق دیگری از خورش را پر کرد و به آرامی مزه‌مزه کرد.
نگاهم روی حرکت دستِ دایی قفل شد. قاشق... خورش... مزه کردن... 
ناگهان زمان برایم متوقف شد. صدای خنده‌های روی میز محو شد. 

*یاد آن شب در کیش افتادم... وقتی از طعم غذا تعریف کردم، سیاوش مثل یک پسربچه‌ی تخس و لجباز، قاشق را از توی دستم کشید، آن را توی دهان خودش گذاشت و قاشق آخر قورمه‌سبزی را خورد. با آن چشم‌های سیاه و خندانش نگاهم کرد و شیطنتی در نگاهش بود که دلم را زیر و رو می‌کرد...*

نفس در سینه‌ام حبس شد. قلبم چنان تیر کشید که بی‌اختیار دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم. حفره‌ی تاریک و دردناکی در وجودم دهان باز کرد. بغض، مثل یک گلوله‌ی سربی داغ، راه گلویم را بست. دیگر نه بوی غذا را می‌فهمیدم، نه صدای الکسا و سارینا را می‌شنیدم. فقط چهره‌ی سیاوش بود که در ذهنم می‌چرخید؛ سیاوشی که حالا فرسنگ‌ها از من دور بود و نمی‌دانستم در چه حالی است.

قاشق از دستم روی بشقاب افتاد و صدای جیرینگ خفه‌ای داد. دایی سپهر متوجه تغییر حالم شد و با نگرانی پرسید: «هایرون جان؟ خوبی دایی؟ رنگت پریده.»
نتوانستم حرفی بزنم. فقط می‌ترسیدم اگر دهان باز کنم، صدای هق‌هقم تمام میز را به هم بریزد. صندلی را با شتاب به عقب هل دادم و با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید و به سختی از گلویم خارج می‌شد، زمزمه کردم:
«ببخشید... من... با اجازه‌تون...»

بدون اینکه منتظر جوابی بمانم، از پشت میز بلند شدم و با قدم‌هایی تند و لرزان، به سمت اتاقم فرار کردم. در را که پشت سرم بستم، روی زمین سُر خوردم و میان تاریکی اتاق، در حالی که بوی رنگ و بومِ نو می‌آمد، زانوهایم را بغل کردم و اجازه دادم اشک‌هایی که این همه روز پنهانشان کرده بودم، آزادانه روی گونه‌هایم سرازیر شوند.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت407#

 

در تاریکی اتاق، در حالی که بوی تند رنگ روغن و بومِ نو در هوا پیچیده بود، زانوهایم را محکم‌تر در آغوش کشیدم. احساس دلتنگی‌ام به سیاوش داشت جانم را می‌گرفت. مثل طنابی نامرئی دور گلویم پیچیده بود و هر ثانیه تنگ‌تر می‌شد. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم تا این حجم از درد و خفگی را پس بزنم. 

در اوج استیصال، بی‌مقدمه به سمت تخت نیم‌خیز شدم و به گوشی موبایلم چنگ زدم. عقلم کار نمی‌کرد؛ فقط با این فکر پیش رفتم که شاید بتوانم صدای بم و مردانه‌اش را حتی برای شنیدن یک کلمه، یک نفس، بشنوم. با انگشتانی که از شدت بغض و هیجان می‌لرزیدند، شماره‌اش را گرفتم و گوشی را به گوشم چسباندم. قلبم دیوانه‌وار به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید، اما به جای بوق آزاد و صدای خواب‌آلود یا متعجب او، صدای سرد و مکانیکی اپراتور توی گوشم زنگ زد: 
«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد...»

سرمای عجیبی زیر پوستم دوید. گوشی را با حرص روی روتختیِ نرم پرت کردم و میان هق‌هقِ بی‌صدایم با خودم زمزمه کردم: 
«حتی اگه روشن هم بود... بی‌فایده بود. چی می‌تونستم بهش بگم؟ بگم دلتنگتم در حالی که اون اصلاً من رو یادش نمیاد؟» 
اگر جواب می‌داد، ممکن بود با شنیدن صدای دختری که در گذشته‌اش گمش کرده، بدتر آشفته و به‌هم‌ریخته‌تر بشود. او تازه از آن تصادف لعنتی جان به در برده بود و این تماس فقط می‌توانست ویران‌ترش کند. 

اشک‌هایم را با پشت دست به تندی پاک کردم و به خودم نهیب زدم: «محکم باش هایرون... قرار بود قوی باشی. قرار نبود با اولین خاطره، این‌طور اسیر هیجانات و ضعف‌های زودگذر بشی دختر.»

نفس عمیقی کشیدم تا لرزش چانه‌ام را مهار کنم. همان لحظه، یادِ نگاه‌های مامان و بابا دمِ رفتن جلوی چشمانم نقش بست؛ چهره‌ی نگران و غمگین بابا مسعود و اشک‌های بی‌صدای مامان سیما. نگاه پر از التماسشان که می‌خواستند خوشبختی و آرامش دخترِ ته‌تغاری‌شان را ببینند، مثل خنجری در قلبم فرو رفت. اگر می‌فهمیدند در پاریس به جای نقاشی و زندگی، کنج اتاق نشسته‌ام و برای عشقی ازدست‌رفته زار می‌زنم، خودم را هیچ‌وقت نمی‌بخشیدم.

باید صدای آشنایی می‌شنیدم تا این جنونِ دلتنگی را مهار کنم. دوباره به سمت گوشی چنگ زدم، اشکم را با آستین پاک کردم و این بار، شماره‌ی مامان را گرفتم. منتظر ماندم تا بوق‌های ممتد، فاصله‌ی بین پاریس تا تهران را پر کند...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت408#

 

بوق اول به دوم نرسیده، صدای گرم و مهربان مامان توی گوشم پیچید: 

«جانم دخترم؟ جانِ دلم هایرون؟»

 

شنیدن همین یک کلمه کافی بود تا بغضی که به زور قورتش داده بودم، دوباره به گلویم چنگ بیندازد. لبِ پایینم را محکم گاز گرفتم تا صدای لرزانم لو نرود. چند ثانیه سکوت کردم، نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می‌کردم پرانرژی و شاد باشد گفتم: 

«سلام مامانِ قشنگم... بیداری؟ گفتم شاید خواب باشید.»

 

صدای مامان پر از ذوق و دلتنگی شد: «خوابِ چی مادر؟ مگه از وقتی رفتی من و بابات خوابِ راحت به چشممون اومده؟ همه‌اش منتظر زنگ توایم. خوبی عزیزِ دلم؟ صدات چرا گرفته؟ گریه کردی؟»

 

سریع خنده‌ای مصنوعی سر دادم و دستی به چشم‌های خیسم کشیدم: «گریه چرا مامان؟ نه! داشتم شام می‌خوردم، یه‌ذره فلفلِ غذا پرید تو گلوم، به سرفه افتادم.» 

مامان با لحنی که بوی نگرانی می‌داد گفت: «خدا مرگم بده، آروم‌تر بخور مادر. حالا چی درست کرده بودی؟ دایی سپهرت خوبه؟»

 

همین سوالِ ساده، راه را برای فرار از بحث باز کرد. با هیجانی ساختگی شروع کردم به تعریف کردن: «آخ مامان نمی‌دونی! امشب براشون قورمه‌سبزی درست کردم. دایی سپهر وقتی بوی غذا به دماغش خورد نزدیک بود از خوشحالی پرواز کنه. الکسا و سارینا هم حسابی خوششون اومد. جاتون خالی... تازه، امروز رفتم آکادمی هنر، بعدش هم الکسا من رو برد استودیوی رقصش. کلی اتفاقای خوب افتاده.»

 

صدای نفسِ راحتِ مامان از پشت خط شنیده شد. لحنش آرام‌تر و پر از رضایت شد: «خدا رو شکر... خدا رو هزار مرتبه شکر که دلت اونجا خوشه. بابات امروز همه‌اش تو فکرت بود. می‌گفت نکنه هایرون اونجا غریبی کنه، نکنه نتونه با محیط کنار بیاد. هانا هم زنگ زد، طفلک با اون وضعیت بارداریش هی سراغ تو رو می‌گرفت. وقتی بهشون بگم که چقدر سرت گرمه و حالت خوبه، اونا هم خیالشون راحت می‌شه.»

 

حرف‌های مامان مثل آبی روی آتش، التهاب درونم را کم کرد. به خودم یادآوری کردم که من فقط مسئولِ زندگیِ خودم نیستم؛ آرامشِ این خانواده به صدای خنده‌های من بند بود. 

گفتم: «به بابا بگو اصلاً نگران من نباشه. به هانا هم بگو به جای غصه خوردن برای من، به فکر اون دوقلوهای وروجک باشه که قراره به زودی خاله رو دیوونه کنن. مامان... من اینجا حالم خوبه. واقعاً می‌گم.»

 

مامان با مهربانی و دعای خیری که همیشه ورد زبانش بود گفت: «خدا پشت و پناهت باشه دخترم. برو به شامت برس، نمی‌خوام بیشتر از این وقتت رو بگیرم. داییت رو از طرف من ببوس.»

 

خداحافظی کردیم. گوشی را که قطع کردم، فضای اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. اما این بار، آن سکوتِ خفه‌کننده و تاریک نبود. تماس با مامان، قدرتِ از دست‌رفته‌ام را به من برگردانده بود. اشک‌های خشک‌شده روی گونه‌ام را پاک کردم و از روی زمین بلند شدم. 

 

چراغ مطالعه را روشن کردم. نور زرد و گرمی روی بومِ سفید و خالیِ گوشه‌ی اتاق تابید. به سمت کیسه‌های خرید رفتم، رنگ‌روغن‌ها و قلم‌موها را بیرون آوردم. دیگر وقتِ زار زدن نبود؛ اگر قرار بود دردی را فریاد بزنم، باید آن را روی بوم می‌کشیدم. پیش‌بندِ نقاشی‌ام را پوشیدم و روبه‌روی بوم ایستادم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت409#

spacer.png

 

پالت رنگ را روی میز کوچک گذاشتم و انگشتانم را آرام روی سطح زبر بوم سفید کشیدم. بوی تیز تینر و بوی آشنای رنگ‌روغن، مثل عطری قدیمی توی سرم پیچید. سال‌ها بود که نقاشی برای من فقط هنر نبود؛ پناهگاهی بود که وقتی دنیا برایم تنگ می‌شد، خودم را درون خطوط و سایه‌هایش پنهان می‌کردم.

 

نفس عمیقی کشیدم. دیگر نمی‌خواستم با هق‌هق‌های بی‌صدا تسلیم این غربت شوم. اگر سیاوش هزاران کیلومتر دورتر در بیمارستان یا میان دیوارهای سنگی خانه‌شان گم شده بود، اگر حافظه‌اش مرا پس زده بود، من هنوز او را با تمام جزئیات در جانم داشتم. قرار نبود فراموشش کنم؛ قرار بود او را ثبت کنم، جوری که هیچ طوفان و تصادفی نتواند تصویرش را از من بگیرد.

 

کاردک را برداشتم و مقداری رنگ مشکی، قهوه‌ای سوخته و سرمه‌ای را روی پالت با هم ترکیب کردم. با قلم‌موی پهن، پس‌زمینه‌ای تاریک و مه‌آلود روی بوم نشاندم؛ شبی سنگین شبیه به شب‌های بارانی تهران، با کورسویی از نور که از گوشه‌ی کادر به داخل می‌تابید. ضربه‌های قلم‌مو روی پارچه‌ی بوم مثل ضربان تند قلبم صدا می‌دادند: تاپ، تاپ، تاپ…

قلم‌موی باریک‌تر را به رنگ آغشته کردم. دستم ثانیه‌ای لرزید، اما به خودم مسلط شدم. با اولین خط منحنی، استخوان‌بندی چهره‌اش جان گرفت؛ آن زاویه‌ی محکم و مغرور فک که همیشه هنگام فکر کردن یا اخم‌های غلیظش منقبض می‌شد.

 

چشم‌هایم را بستم تا چهره‌اش را دقیق‌تر احضار کنم.

 

چشم‌های نافذ و عمیقش را کشیدم؛ نگاهی که در عین صلابت، وقتی به من می‌رسید نرم و بی‌دفاع می‌شد. خطوط پیشانی‌اش، قوس مردانه‌ی ابروهایش، و موهای مشکی پرپشتی که همیشه بادِ ساحل کیش یا پنجره‌ی نیمه‌باز ماشین به بازی‌شان می‌گرفت. جزئیاتی که شاید حتی ترلان و مادرش هم هرگز دقت نکرده بودند؛ مثل آن سایه‌ی نامحسوس زیر چشم‌هایش وقتی تا نیمه‌شب بی‌خوابی می‌کشید، یا خط محوی از لبخندی که به ندرت روی لب‌هایش می‌نشست، اما وقتی می‌نشست، انگار تمام جهان روشن می‌شد.

ساعت‌ها بی‌توجه به گذر زمان، با تمام روحم روی بوم تاختم. رنگ‌ها به جای اشک روی بوم می‌نشستند. هر بار که دلتنگی به گلویم خنجر می‌زد، قلم‌مو را محکم‌تر روی پارچه می‌کشیدم و درد را بدل به نور و سایه می‌کردم.

 

وقتی لایه‌ی نهایی برق نگاهش را با سرِ تیز قلم‌مو و قطره‌ای رنگ سفید روی مردمک‌هایش گذاشتم، ناگهان دستم در هوا خشک شد.

 

یک گام به عقب برداشتم. نور ضعیف چراغ مطالعه روی تصویر سیاوش افتاده بود؛ زنده، مغرور و پر از تمنا. طوری از میان سیاهی بوم به من زل زده بود که حس کردم اگر دست دراز کنم، گرمای نفس‌هایش را روی سرانگشتانم حس خواهم کرد.

 

بغض گلویم شکست، اما این بار گریه‌ام از جنس درماندگی نبود. دستم را به آرامی روی خط فکِ رنگی‌اش لغزاندم و با زمزمه‌ای که در سکوت اتاق گم شد، گفتم:

 

«یادت رفته هایرون کیه، نه سیاوش؟ اشکالی نداره… من انقدر ازت می‌کشم، انقدر اسمت رو توی این رنگ‌ها نفس می‌کشم، تا روزی که بالاخره خودت رو توی چشم‌های من پیداکنی. 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت410#

 

بادِ خنک و نیمه‌شب پاریس میان تارهای مویم دوید و بوی بارانِ خاکستری را روی پوستم نشاند. به نرده‌های سردِ تراس تکیه دادم؛ شهر نورها، زیر پایم آرام و بی‌صدا نفس می‌کشید، اما درون سینه‌ی من طوفانی برپا بود که هیچ چراغی روشنش نمی‌کرد.

دست‌هایم را روی نرده‌ها مشت کردم و در حالی که نگاهم در امتداد نورهای محوِ دوردست و سیاهیِ آسمان گم شده بود، کلمات ترانه ای که همیشه مریم گوش میکردالان وصف حال من شده بود، بی‌اختیار و لرزان از میان لب‌هایم جاری شد:

«میشینم حرف می‌زنم با عکسات از صبح تا شب...  
منِ دیوونه بهت حس دارم هنو مثل قبل...»

اشکی داغ و سنگین از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد، از خط گونه‌ام گذشت و روی سرمای فلزیِ نرده چکید. چقدر تلخ بود که برای یک شهر، یک عشق، یک دنیا آدم، همه‌چیز سر جایش بود، اما جهان من در یک لحظه، پشت آن پیچِ جاده و صدای خرد شدن آهن‌ها، زیر و رو شده بود. 

با بغضی که به خِرخِره‌ام چنگ می‌انداخت، ادامه دادم:  
«زدی قیدم‌و تویی که می‌گفتی همیشه پشتتم...  
حالا بگو به جای من به کی میگی ماه خوشگلم؟  
به کی میگی ماه خوشگلم...»

نکند کسی دیگر سعی داشت ادای ماه را در آسمان خاموشش دربیاورد؟

سرم را بالا گرفتم. ماه واقعی، سرد و نیمه‌کامل، پشت ابرهای نقره‌ای پاریس پنهان و پیدا می‌شد. با ته‌مانده‌ی صدایی که گریه گلویش را فشرده بود، زمزمه کردم:

«یکی شبا بیداره به یاد تو که می‌خوابی...  
همه شبا سر می‌کنه با اضطراب و بیتابی...  
توقع داشتم الان تو کنار من باشی...  
بغلم کنی بگی نمی‌ذارم که تنها شی...»

(اهنگ یکی شبابیداره، زیبارحیمی) 

کلمات در گلویم شکستند و به هق‌هقی بی‌صدا بدل شدند. بازوهایم را به دور خودم پیچیدم تا شاید کمی از این سرمای تنهایی کم کنم، اما جای آغوش محکم و گرم سیاوش با هیچ‌چیز پر نمی‌شد. 

به چراغ‌های محوِ ایفل در افق خیره ماندم؛ جایی در انتهای این افق، هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر، شهری بود که نیمه‌ی دیگر روحم در آن جا مانده بود. باد تندی وزید و پرده‌ی حریر تراس را تکان داد. انگشتان یخ‌زده‌ام را روی سینه‌ام گذاشتم، درست روی تپش‌های نامنظم قلبم، و آرام با خود نجوا کردم:

«من قیدت رو نزدم سیاوش... حتی اگه تو اسمم رو گم کرده باشی، من هر شب اینجا، روی همین تراس، تا خودِ صبح ماه رو به هوای تو نگاه می‌کنم... فقط بگو چطور بدون دستات دووم بیارم؟»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت411#

دیدگاه سیاوش🩹

 

تو حیاط بزرگ که حالا می‌دانستم خونه پدریِ منه نشسته بودم و خیره به ماهِ آسمان نگاه می‌کردم. سرمای هوا هم نمی‌توانست نگاهم را از ماه بگیرد؛ آرامشی که از ماه می‌گرفتم دل‌نواز بود.

 

رو به ماه زبان باز کردم: 

«تو رو فراموش نکردم... تو تنها چیزی هستی که برام عجیب و غریب نیست. تو رو خوب می‌شناسم، تو چی؟ تو هم منو می‌شناسی؟»

 

نگاهم را از ماه گرفتم و به عکسی که فرید بهم داده بود نگاه کردم. برای بار هزارم به عکس آن مرد خیره شدم؛ پدری که هیچی از او به یادم نمانده بود.

 

هرچه بیشتر از گذشته می‌پرسیدم، بیشتر ازشون دور می‌شدم. دلم بی‌تاب بود ولی نمی‌دانستم بی‌تابِ چی... انگاری توی ناخودآگاه مغزم کار ناتمامی ثبت شده بود، ولی نمی‌دانستم اون کارِ نکرده و ناتمام چی بود. داشتم تو این خونه و عمارت و اتاقش دق می‌کردم، اما من حتی آدرس و اسم این خیابون‌های شهر رو هم نمی‌دانستم تا به دنبال خودم بگردم.

 

باید فردا می‌گفتم به اون پسره، صدرا، بگن بیاد. باید باهاش حرف می‌زدم؛ از اون روز که مرا به دکتر برده بود خبری ازش نداشتم.

 

تصویر اون دکتر روان‌کاو تو فکرم نقش بست. بین تموم دکترهایی که منو برده بودن فقط اون یک خانم بود. چرا فقط یه‌بار منو ملاقات کرده بود؟ نمی‌دانم چرا، ولی احساس می‌کردم او را قبلاً دیدم، شاید هم تأثیر این عوارض تصادف بود.

صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر گام‌هایی آرام، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. قبل از آنکه برگردم، سنگینی و گرمای کتی پشمی و ضخیم روی شانه‌هایم نشست. بوی ادکلنی تلخ و تند با سرمای شب درآمیخت. 

 

کیومرث بدون حرف کنارم روی نیمکت چوبی نشست. دستش را با طمأنینه روی زانویم گذاشت، فشاری ملایم به پایم آورد و با لحنی آرام و شمرده گفت:  

«هنوز نخوابیدی؟ اگه روح‌انگیز تو رو توی این سرما ببینه حسابی نگران می‌شه...»

 

سرم را چرخاندم و نگاهش کردم؛ مردی با موهای جوگندمی و صورتی اتوکشیده که حتی در این ساعت شب هم ظاهر مرتبش را حفظ کرده بود. در این خانه همه‌چیز برای من معما بود، حتی حضور این مرد. بی‌مقدمه و با لحنی سرد پرسیدم:  

«تو توی زندگی من چه نقشی داری؟ تو منو می‌شناسی؟»

 

کیومرث ثانیه‌ای مکث کرد. دستش را از روی پایم برداشت، عینکش را از روی چشم‌هایش کشید و با گوشه‌ی پیراهنش مشغول پاک کردن شیشه‌های آن شد. نگاهش را به تاریکی باغ دوخت و گفت:  

«زیاد نمی‌شناسمت... چون خودت می‌خواستی با من غریبه بمونی. ولی مثل پسر خودم برام عزیزی. از وقتی با مادرت ازدواج کردم، نگاهم به تو فقط پدرانه بود و بس.»

 

صداقت تلخی در کلامش بود، یا شاید نقابی دیگر از نقش‌های بی‌نقص این عمارت. عکسی که در مشتم پنهان کرده بودم نبض می‌زد؛ عکس پدری که جایش را این مرد گرفته بود. کمی به سمتش متمایل شدم، نگاهم را توی چشم‌های بی‌عینکش دوختم و زیر لب گفتم:  

«از زندگی من چیزی می‌دونی؟ چیزی که تو یادت باشه و من نه؟»

 

هنوز جوابی از لب‌هایش بیرون نیامده بود که لولای در ورودی عمارت با صدایی کوتاه ناله کرد. قامت روح‌انگیز در قاب مستطیلی نور سالن نمایان شد؛ شالی روی دوشش انداخته بود و با لحنی پر از تذکر و اخطار، سکوت شب را شکست:  

«چرا تو سرما نشستید؟ کیومرث، سیاوش رو بیار داخل!»

 

کیومرث عینکش را با عجله به چشم زد و به سمت من چرخید. با صدایی رسا جواب داد:  

«باشه روح‌انگیز جان... الان می‌آییم.»

 

اما نگاهش عوض شده بود؛ چشمانش دودو می‌زد و انگاری از حضور ناگهانی روح‌انگیز دستپاچه شده بود. خیلی سریع سرش را نزدیک گوشم آورد، صدایش را پایین کشید و با لحنی رمزآلود گفت:  

«فقط اینو بدون... گذشته خودش مثل سایه دنبالت میاد، اگه تسلیم بشی اونم وایمیسه. الانم روح‌انگیز داره نگاهمون می‌کنه، بلند شو بریم داخل.»

 

حرفش مثل جرقه‌ای در انبار باروتِ ذهنم نشست: *تسلیم بشی اونم وایمیسه...* 

 

کیومرث مهلت بیشتری نداد. دستش را با ملایمت اما محکم از زیر بازویم رد کرد، وزن تنم را مهار کرد و کمکم کرد تا از روی نیمکت سرد حیاط بلند شوم. زیر سایه‌ی نگاه خیره و سنگین مادرم که در آستانه‌ی در ایستاده بود، پاهای سنگینم را به سمت داخل عمارت کشاندم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...