رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت172#

سیاوش

هوای کیش امشب سنگین‌تر از همیشه بود؛ رطوبتی چسبناک که به دیوارهای ویلا هم نفوذ کرده بود و حس خفگی عجیبی به قفسه‌ی سینه‌ام می‌داد. پنجره‌ی تراس باز بود، اما دریغ از یک نسیمِ خنک. فقط صدایِ مداوم و یکنواختِ موج‌های خلیج فارس بود که انگار داشتند با ضرب‌آهنگی عصبی، به ساحل می‌کوبیدند.

گوشی روی میزلرزید، نامِ «نیکان» روی صفحه افتاد. با تنی کوفته و ذهنی که از چند روزِ بی‌خبریِ مطلقِ کاری کدر شده بود، گوشی را برداشتم.

- بگو نیکان.
_چطوری سیاوش اوضاع خوب پیش میره

صدای نیکان، برخلاف همیشه، یک جای کار می‌لنگید. لرزشِ خفیفی در جملاتش بود که فوراً حسش کردم.
چیزی شده
- سیاوش... راستش، همین الان از دفترِ وکیلِ عمو بهم زنگ زدن. ویلا رو فروختن خیلی وقت بودبرای فروش گذاشته بودندولی..

چشم‌هایم را بستم و لبه‌ی میز را چنان چنگ زدم که بند انگشتانم سفید شد. «فروختن؟ وسطِ این همه کار؟»

نیکان سعی کرد با لحنی که بوی استیصال می‌داد، قضیه را جمع کند:
- می‌دونم، می‌دونم. اصلاً فرصت نشد چک کنم. خریدار برای همین آخر هفته قرارداد رو بسته، خیلی هم عجله دارن. تا سه روزِ دیگه باید ویلا رو تخلیه کنی. البته... من با صاحبِ ویلای بغلی صحبت کردم، اون‌ها گفتند می‌تونن تا هر وقت که بخواین بمونید، اونجا اوکی‌یه...

صدایِ سرد و بریده‌بریده‌ام در گلویم پیچید:
- ازاولم نبایدبه توگوش میکردم، بایدمیرفتیم هتل

صدایِ نیکان از پشت گوشی ضعیف شد، مثل کسی که در محاصره‌ی طوفان گیر کرده باشد:
- سیاوش، بخدا منم همین الان فهمیدم... عمواونجاروخیلی وقته برایذفروش گذاشته مثل اینکه پاقدم هایرون برای همه اومدداشته

- بسه! -
کلامش را قطع کردم، نه با فریاد، بلکه با خشمِ کنترل‌شده‌ای که از سکوتِ طولانی‌ام برنده‌تر بود. - همینه دیگه. همیشه وقتی فکر می‌کنی اوضاع رو کنترل کردی، از یه جایِ غیبی همه‌چیز خراب می‌شه.
گوشی را روی میز رها کردم. آن‌قدر بدبیاری پشتِ هم تلمبار شده بود که حس می‌کردم هوایِ اطرافم در حال غلیظ‌تر شدن است. برای اینکه حداقل برای چند دقیقه از این چاردیواریِ لعنتی و افکارِ سمی‌اش فرار کنم، انگشتانم بدونِ اجازه از مغزم، روی آیکونِ اینستاگرام لغزید.

صفحه باز شد. در میانِ پست‌های پیشنهادی، ناگهان آن نیم‌رخِ آشنا، آن خطوطِ تیز و مغرورِ صورتِ هایرون، مقابلم سبز شد.

نفسم در سینه حبس شد. عکسش بود؛ خیره به افق، با آن نگاهی که انگار هیچ‌کس را نمی‌دید، نگشتانم لرزیدند. پایین‌تر رفتم... تابلوهایی که کشیده بود؛ آن رنگ‌های تند و عصیانگر، درست شبیه به خودش. و بعد، کلیپِ سنتور زدنش. صدایِ برخوردِ مضراب روی سیم‌ها را در ذهنم بازسازی کردم. آن تمرکزِ بی‌نقص، آن آرایشِ ملایمِ صورتش که با هر تکانِ سر، در نور می‌درخشید.
چشمم به دایره‌ی قرمز و بنفشِ دورِ پروفایلش افتاد. استوری گذاشته بود.
تمامِ عقلِ سلیمی که داشتم، فریاد می‌زد: *نرو سیاوش. این جاده تهش به هیچ‌کجا نمی‌رسه.* اما انگشتم... انگشتم با یک نیرویِ مغناطیسی به سمتِ آن دایره‌ی نورانی کشیده شد. تا مرزِ لمس کردنِ شیشه رفتم. آن‌قدر نزدیک که حس می‌کردم گرمایِ استوری‌اش را حس می‌کنم.

اما در آخرین لحظه، مثل کسی که دستش را از شعله‌ی آتش می‌کشد، عقب پریدم. پشیمانی، تلخ و سوزان، در گلویم نشست. با یک حرکتِ عصبی، گوشی را از خودم دور کردم و با شدت روی تخت پرت کردم. صدای برخوردش با بالش، تنها صدایی بود که در اتاقِ خالی پیچید.

تمامِ این تلاش‌ها برای فرار بی‌معنی بود. اما قلبم... آن تکه گوشتِ لعنتی، طاقت نیاورد. دوباره برخاستم، گوشی را از روی تخت چنگ زدم.استوری بایک عصیان پرتنش بازکردم
هایرون روی آن چهارپایه‌ی لعنتی ایستاده بود. با آن اندامِ ظریف که زیر لباسش مثل یک غزلِ ناتمام بود. دیدم چطور سوزن را در بادکنک فرو کرد؛ دیدم چطور با آن شیطنتِ کودن و معصومانه، برفِ شادی را روی سرِ انهامیریخت...
آن‌قدر زیبا بود که دلم خواست تمامِ آن صحنه را در مشتم بگیرم و خرد کنم. چقدر می‌خندید. چقدر آن خوشحالیِ بی‌پروا، واقعی بود. لبخندی تلخ روی لب‌هایم نشست؛ لبخندی که نه از سرِ شادی، بلکه ازاینکه اوراخوش حال میدیدم

اما بعد، کلیپ دوباره تکرار شد. و این بار، نگاهم روی حاشیه چرخید. پسری دربین خانواده نگاهش فقط متمرکزهایرون بود، این دران کلیپ3دقیقه ای به خوبی مشخص بود،
ایستاده در میانِ جمعیت، اما نه با جمعیت. نگاهش... آن نگاهِ تیره‌رنگ و سنگینش روی هایرون قفل شده بود. آن نگاهِ شکارچی را خوب می‌شناختم؛ نگاهی که مالکیت را فریاد می‌زد، نگاهی که می‌گفت این زن، این روح، متعلق به اوست.

حالم بد شد. طوری که حس کردم معده‌ام در هم پیچید. حسادت، مثل زهرِ مار، در تمامِ رگ‌هایم تزریق شد. چطور می‌توانست آن‌قدر بی‌پروا به او خیره شود؟ چطور می‌توانست آن‌قدر به او نزدیک باشد، در حالی که من... من اینجا، در تبعیدگاهِ خودم، حتی حقِ تماشایِ عکس‌هایش را هم نداشتم؟

دوباره کلیپ را پلی کردم... باز هم همان نگاه.
این بار، دیگر گوشی را پرت نکردم. آن را با هر دو دست، چنان فشردم که حس کردم شیشه‌اش زیرِ فشارِ انگشتانم در حالِ ترک خوردن است. از شدتِ خشم، از شدتِ اینکه چرا آنجا نبودم، از شدتِ اینکه چرا این فاصله را انتخاب کردم، گوشی را به گوشه‌ی اتاق پرت کردم.

به سمت حمام دویدم.
هوا سنگین بود؛ سنگین‌تر از همیشه. انگار آسمان هم می‌دانست قرار است چه طوفانی در دلم به پا شود. شیرِ آب را تا آخر باز کردم؛ آبِ سرد، ضربه‌های سنگین و کوبنده‌ای بر سرم می‌زد، اما حتی آن هم نتوانست آتشِ درونم را خاموش کند.

زیرِ دوش، در حالی که آب از صورتم می‌چکید، به دیوار تکیه دادم. مدام به خودم نهیب می‌زدم:
*«چته سیاوش؟ چته پسر؟ تو نباید کم بیاری. تو اون آدمِ ضعیفِ سابق نیستی. یادت رفته؟ تو به خودت قول دادی. به هیچ‌کس، به هیچ‌چیزی اجازه نمی‌دی که روحت رو آلوده کنه. هایرون... هایرون نقطه ممنوعه‌ی توئه. این اولین و آخرین قانونِ زندگیِ توئه. بشکن، ولی اجازه نده اون روحِ لعنتی دوباره اسیرِ چشم‌های اون بشه.»*

اما در میانِ صدایِ شرشرِ آب، تپشِ قلبم هنوز هم نامِ او را فریاد می‌زد.

بیرون که اومدم یادم افتادصبوحی توراه برگشت ازاسکله به سمت ویلابود، سریع شمارشوگرفتم
_جانم مهندس
_یک اتاق توهتل نزدیک شرکت به حساب شرکت رزروکن، ویلاروبایدتحویل بدیم
_چشم مهندس

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 191
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: ... مقدمه:  نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه دل دارد ماه ب

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت173#

 

خنده‌های سرمست و از ته دلِ هایرون، اندام ظریف و رهایش روی آن چهارپایه، و بدتر از همه‌چیز، آن نگاهِ خیره، قفل‌شده و سنگینِ **آن مردِ غریبه** در حاشیه‌ی سالن درذهنم بالاپایین میشد، ان نگاه غریبه که نمی‌شناختمش. فامیل بود، غریبه بود، یا تکه‌ای از گذشته‌ای که هایرون هرگز به زبان نیاورده بود؟ هر چه بود، آن‌طور که شانه به دیوار داده بود و بدون پلک زدن، با چشم‌هایی تیره و گرسنه تک‌تک حرکات هایرون را در حافظه‌اش می‌بلعید، نگاه یک برادر یا فامیل ساده نبود. من یک مردم؛ کشش، تمنا و رگه‌های مالکیت را در نگاه یک مرد از پشت هزار فرسنگ فاصله هم بو می‌کشم. 

 

حسادت مثل مایعی داغ و مسموم در خونم پمپ می‌شد و فکّم از شدت فشار دندان‌هایم روی هم تیر می‌کشید.

 

سکوت سنگین جزیره روی دیوارهای خانه آوار شده بود. از پنجره‌ی قدی تراس، شرجیِ کدر و خاکستریِ کیش به شیشه‌ها می‌ماسید. به دوروبرم نگاه کردم؛ نقشه‌های لوله‌شده، ابزارها و کاتالوگ‌های رهاشده، فنجان‌های قهوه‌ی تلخِ چندروزه و لایه‌ای از غبار و کلافگی که در این چند روزِ تنهایی روی همه‌چیز نشسته بود.

 

تا پایان هفته، مرخصی هایرون تمام می‌شد و برمی‌گشت. 

 

تصویرش پیش چشمم آمد؛ با آن خستگی مفرط بعد از پرواز، چمدانی که همیشه سنگین‌تر از توان بازوهای ظریفش بود و چهره‌ای که می‌دانستم از بی‌خوابی تحلیل خواهد رفت. هایرون با همه‌ی غرور و زبان سرکشش، نحیف‌تر از آن بود که به محض رسیدن، بخواهد آستین بالا بزند و این ویرانکده را روبه‌راه کند. اصلاً چرا باید دست‌های او به سیاه‌وسفید این ویلا می‌خورد؟ نه؛ تحملِ دیدنِ خستگی‌اش را نداشتم... به‌خصوص حالا که فکرم از تصویر آن مردِ غریبه در خانه‌شان، مثل خاکستر گداخته داغ بود.

 

اما معضل اصلی فقط تمیزی این چهاردیواری نبود؛ فردا شب، همان مهمانیِ رسمی و حیاتیِ پروژه‌ی مارینا با شرکا و سرمایه‌گذاران بود. 

 

و معادله درست همین‌جا خطرناک می‌شد: وضعیت ویلاها.

ویلای عمونیکان، که تا سه روز دیگر تخلیه می‌شد و کارگرهای ناشناس مدام در محوطه پرسه می‌زدند. ویلای بغلی را هم که موقتاً هماهنگ کرده بودیم، در این نقطه‌ی خلوت و نیمه‌کاره‌ی ساحل، مثل جزیره‌ای متروک وسط تاریکی رها شده بود. نه نگهبان درستی داشت، نه امنیت حساب‌شده‌ای. 

«تنها گذاشتن هایرون تو دلِ شب... توی یه ویلای پرت و ناآشنا؟»

پوزخند سردی روی لبم نشست. محال بود. حتی اگر آسمان به زمین می‌آمد، اجازه نمی‌دادم یک ثانیه در این برهوت تنها بماند. امنیتِ او خط قرمزی بود که هیچ تعارفی سرش نداشتم. برخلاف میلم باید همراه من به آن مهمانی می‌آمد؛ شایدمهمانی عرب هاچیزخوشایندی نبود،ولی هرچه بودکنارم بود درست در تیررس نگاهم، جایی که بدانم هیچ خطری—و هیچ نگاه هرزه‌ای—به حریمش نزدیک نمی‌شود.

اما هایرون... خوب بلد بودم منطق سرسختش را بخوانم. به محض اینکه اسم مهمانی هتل را می‌آوردم، دست‌به‌سینه می‌شد، چشم‌های روشنش را ریز می‌کرد و با همان لحن برنده‌اش می‌گفت: *«من برای یه ایونت بیزنسیِ رسمی با شرکای شما لباس نیاوردم آقای رادمنش! لباس‌های من مناسب اون فضا نیست.»*

بهانه‌تراشی سلاح همیشگی‌اش بود؛ اما او نمی‌دانست من استادِ خلع سلاح کردنم.

به سمت گوشی رفتم. ساعت نزدیک ۹ صبح شده بود. قفل صفحه را باز کردم و شماره‌ی دفتر را گرفتم. بعد از سه بوق، صدای منظم و رسمی منشی پشت خط آمد:

«الو، روزتون بخیر آقای مهندس رادمنش.»

با همان لحن خشک، شمرده و برید‌ه‌ام گفتم:

«سلام خانم مرجان، مرجان اسم فامیلیش بود

. وقت کمه، دقیق یادداشت کنید.»

 

«بله قربان، در خدمتم.»

 

«همین امروز صبح، با یه شرکت خدماتی معتبر تماس بگیرید. دو تا کارگر خانمِ باتجربه و کاملاً مطمئن بفرستید به آدرس ویلای ما. تمام خانه باید بی‌نقص باشه؛ تمیزکاری کامل، گردگیری، آشپزخانه، اتاق‌ها و شست‌وشوی وسایل. تأکید می‌کنم تا عصر همه‌چیز باید برق بزنه و مرتب تحویل داده بشه. هزینه‌اش هر چقدر شد از تنخواه شرکت پرداخت کنید، اما کار کوچک‌ترین نقصی نداشته باشه. متوجه شدید؟»

 

لحن مرجان با تعجبی نامحسوس همراه شد؛ او خوب می‌دانست من به این جزییات خانگی اعتنایی نمی‌کنم:

«کاملاً روشنه مهندس رادمنش. همین الان هماهنگ می‌کنم که تا قبل از ظهر اونجا باشن.»

 

«ممنون. خدانگهدار.»

 

تماس را قطع کردم و گوشی را روی میز انداختم. نفس عمیقی کشیدم. خان اول بسته شد؛ هایرون حتی به یک دستمال هم دست نخواهد زد.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت174#

 

بعد از رفتن کارگرها، فضای ویلا از تمیزی برق می‌زد. بوی ملایم شوینده‌ها و هواکش‌های روشن، هوای شرجی و خفقان‌آور را از در و دیوار شسته بود. با وسواس همه‌چیز را چک کردم؛ ویلایی که هایرون در این مدت در آن مستقر بود، کاملاً مرتب، بی‌نقص و آماده‌ی تحویل شده بود. وقتی مرد املاکی که نیکان با او هماهنگ کرده بود جلوی در حاضر شد، با همان خونسردی و ابهت همیشگی دسته‌کلید را کف دستش گذاشتم، برگه را امضا کردم و بدون رد و بدل کردن کلمه‌ای اضافه، سوار ماشین شدم.

باید سریع خودم را به سالن همایش‌های بین‌المللی کیش می‌رساندم؛ جایی که سمینار بزرگ سهام‌داران جدیدِ پروژه‌ی مارینا در حال آغاز بود و من سخنران اصلی‌اش بودم.

وقتی با کت‌وشلوار دست‌دوز دودی‌رنگ، پیراهن مشکی بدون کراوات و همان استایل خاص و مقتدرانه‌ام قدم به سالن پرنور و مجلل گذاشتم، سنگینی نگاه‌ها در کسری از ثانیه روی من قفل شد. نگاه‌های خیره، پچ‌پچ‌های زیرلبی و به‌خصوص چشم‌های کنجکاو و پر از تحسینِ زنانی که در ردیف‌های اول نشسته بودند، همه‌جا دنبالم می‌آمد. به محض ورودم، به عنوان مدیر ارشد و چهره‌ی اصلی مجموعه، حضار و سهام‌داران به احترامم تمام‌قد از جا برخاستند؛ احترامی سنگین که در تمام این سال‌ها به دیدنش عادت کرده بودم اما هرگز ذره‌ای غرورِ توخالی در من ایجاد نمی‌کرد.

روی سن، پشت تریبون شیشه‌ای قرار گرفتم. نورِ متمرکز پروژکتورها بر چهره‌ام می‌تابید. با همان صدای بم، رسا و کلمات دقیق و قلمبه‌سلمبه‌ی اقتصادی شروع به سخنرانی کردم؛ درباره‌ی سودآوری سهام، مدیریت ریسک، پیش‌بینی‌های مالی و خط‌مشی‌های کلان پروژه. تمام اعتمادبه‌نفس و قدرتم را در واژه‌ها ریختم تا کوچک‌ترین روزنه‌ای از شک برای سهام‌داران باقی نماند، اما در پسِ تمام آن لبخندهای حرفه‌ای و محاسبات دقیق، ذهنم خسته و انرژی‌ام تا قطره‌ی آخر در حال تحلیل رفتن بود.

دو ساعت بعد، وقتی از درهای پشتیِ سالن بیرون زدم و سوار ماشین شدم، احساس می‌کردم کوهی از خستگی روی دوشم سنگینی می‌کند. رانندگی در امتداد جاده‌ی ساحلی و در آن گرگ‌ومیشِ غروب، تنها فرصتم برای چند لحظه نفس کشیدن بود.

ماشین را جلوی محوطه‌ی ویلاها نگه داشتم. در را که باز کردم، هنوز پایم به درستی روی سنگ‌فرش ننشسته بود که نگاهم در چند متری ورودی خشک شد.

هایرون آنجا بود!

با یک چمدان نقره‌ای بزرگ و خاک‌گرفته در کنارش، با همان مانتوی تیره و شال رهاشده‌اش که نشان از خستگی یک پرواز و راه طولانی داشت، روبه‌روی همان مرد املاکی ایستاده بود و با حرص و دست‌های تکان‌خورده در هوا بگو‌مگو می‌کرد.

در یک لحظه، تمام ریتم تنفسم به هم ریخت. ضربان قلبم چنان تند و کوبنده به سینه‌ام کوبید که حس کردم صدای تپشش در گوشم می‌پیچد. دقیقاً سرِ موعد و وقت‌شناس، همان‌طور که از غرور و تعهدش انتظار می‌رفت، خودش را رسانده بود. با دیدنش، آن بی‌قراریِ مسموم و کلافه‌کننده‌ای که در تمام این روزها مثل خوره به جانم افتاده بود، ناگهان در کسری از ثانیه محو شد و جای خود را به گرمایی عجیب و آرامشی عمیق داد؛ انگار گم‌شده‌ام درست وسط کویر پیدا شده باشد.

اما فوراً خودم را جمع‌وجور کردم. نباید چیزی لو می‌رفت. نقاب همیشگیِ سرد، نفوذناپذیر و بی‌تفاوتم را به چهره زدم، دست‌هایم را در جیب شلوارم فرو بردم و با گام‌هایی بلند و شمرده به سمت‌شان حرکت کردم.

مرد املاکی که کلافه شده بود، با دیدن من که از تاریکی غروب بیرون می‌آمدم، با خیالی راحت به هایرون اشاره کرد:
«بفرما خانم! اینم مهندس رادمنش... خودشون تشریف آوردن!»

هایرون با شتاب برگشت. در همان لحظه‌ی اول که نگاهِ خسته و تیره‌اش به چشم‌هایم افتاد، برقی از آسودگی و درخشش در مردمک‌هایش نشست؛ برقی که هرچند خیلی زود جایش را به گیجی و اخم داد، اما از چشمان تیزبین من پنهان نماند.

یک قدم جلو آمد و با لحنی که کلافگی و خستگی از تک‌تک کلماتش می‌بارید، پرسید:
«سیاوش! اینجا چه خبره؟ این آقا چی می‌گه؟!»

پلک‌های خسته‌اش، رنگ‌پریدگی ملایم صورتش و حالت تکیه دادنش به چمدان، همه‌چیز را از فرسودگی جسمی‌اش لو می‌داد. بدون اینکه کلمه‌ای جواب بدهم یا به چهره‌ی برافروخته‌اش خیره بمانم، خم شدم، دسته‌ی چمدان سنگینش را در مشتم گرفتم و آن را با یک حرکت از روی زمین بلند کردم. سپس مسیرم را کج کردم و به سمت ویلای خودم—که چند قدم آن‌طرف‌تر بود—راه افتادم.

همان‌طور که پشتم به او بود، با صدایی آرام و لحنی شمرده گفتم:
«بیا بریم تا برات بگم.»

هایرون که هاج‌وواج مانده بود، تندتند پشت سرم گام برداشت و با تعجب صدایش را بالا برد:
«کجا داری میری سیاوش؟! صبر کن ببینم... چمدون منو کجا می‌بری؟ اون ویلا کلاً تخلیه شده، تو داری میری سمت ویلای خودت!»

ایستادم. نیم‌رخم را به سمتش برگرداندم. با تمام آن جوشش و حرارت پنهانی که درونم شعله می‌کشید، اما با همان لحن آرام، خونسرد و تسلط بی‌نقصم به چشمان متعجبش خیره شدم و گفتم:
«ویلای بغلی فروش رفته هایرون. تحویلش دادم و کاریشم نمیشه کرد... تا اطلاع ثانوی، مجبوریم یک مدت هم‌خونه بشیم.»

جمله‌ام را تمام کردم و بدون اینکه منتظر پاسخ یا جروبحث‌های تمام‌نشدنی‌اش بمانم، دوباره راهم را به سمت درِ ورودی ویلای خودم ادامه دادم. 

چند ثانیه سکوت سنگین شد و بعد، صدای ناباور و شاکی‌اش از پشت سرم در فضا پیچید:
«سیاوش!... با توأم، صبر کن سیاوش!»

چند قدم تندتر برداشت و خودش را درست مقابلم انداخت تامانع حرکتم شود. چشم‌هایش از ناباوری و خشم گرد شده بود و در نور کم‌رمق محوطه، برق می‌زد. 

 

با لحنی که سعی می‌کرد بالا نرود اما رگه‌های عصبانیت و شوک در آن کاملاً پیدا بود، گفت:

«یعنی چی که ویلا به فروش رفته؟! مگه کشکه سیاوش؟ یعنی چی که هم‌خونه باشیم؟! من و تو زیر یه سقف؟ اصلاً عقلت سر جاشه؟!»

چمدان سنگین را روی زمین گذاشتم. قامت راست کردم و نگاهم را، که از فرط خستگی و سردرگمی بی‌رمق شده بود، درست به نگاه ملتهب و تیره‌اش دوختم. 

در برابر آن‌همه سوالِ پی‌درپی، آن نگاهِ طلبکار و این هجمه‌ی گیج‌کننده، مانده بودم چه جوابی باید بدهم...

نگاهش را رها کردم و چشمانم را به سنگ‌فرش‌های زیر پا دوختم. صدایم را پایین و سنگین آوردم؛ آن لحن خسته‌ای که دیگر حوصله‌ی جنگیدن و توضیح دادن نداشت:

 

«دست من نبوده هایرون. از اول هم نباید روی حرفِ نیکانِ بی‌مسئولیت حساب می‌کردم... حالا هم هر کاری شده، شده. الان آخر هفته‌ست و تموم هتل‌های نزدیکِ شرکت هم پره.»

 

سرم را بلند کردم و نگاهم را، که سنگینی خستگی تمام روز از آن می‌بارید، دوباره به چشمانش دوختم. مچ دستم را آرام رها کردم تا از جلوی راهم کنار برود و قدمی به سمت در برداشتم. 

«الان من خسته‌ام... می‌خوام برم استراحت کنم.»

یک قدم دیگر. مکث. پشتم به او بود که جمله‌ی آخر را گفتم؛ با همان لحن خسته و بی‌پیرایه‌ای که خواهش در آن موج می‌زد:

«توام انقدر سوال نپرس هایرون... باشه؟»

اما هایرون کسی نبود که به این راحتی‌ها کوتاه بیاید. لجبازی در تار و پودش تنیده شده بود. سد راهم شد، دست‌به‌سینه ایستاد و با ابروهایی که با حرص درهم کشیده بود، گفت:

«نخیرم! اصلاً وایسا ببینم... مهسا و خجسته کجان؟ چرا من باید اینجا بمونم؟ منم می‌خوام برم پیش اونا، تو هتل یا هر خراب‌شده‌ای که هستن!»

 

کلافگی مثل یک موج سنگین روی سرم آوار شد. چشمانم را برای یک لحظه فشردم، به سمتش چرخیدم و با کلافگیِ محض گفتم:

«اگه منظورت از خجسته و مهسا همون اکبری و نوریه، سمتِ اونا با تو فرق می‌کنه هایرون! اونا باید هر لحظه پای کار باشن و گزارش‌ها رو لحظه‌به‌لحظه برای سهام‌دارا ثبت کنن؛ یعنی چشم و گوش ما تو اون منطقه‌ن. جای اونا همون‌جاست، جای تو هم اینجاست.»

 

هنوز دهانش نیمه‌باز بود و برق چشمانش نشان می‌داد که می‌خواهد سوال بعدی را روی سرم هوار کند، اما من دیگر کشش نداشتم. بی‌آنکه مجالی برای ادامه‌ی این بازجویی بی‌پایان بدهم، چمدانش را همان پای پله‌ها گذاشتم، راهم را کج کردم و پله‌ها را دوتا یکی به سمت اتاق طبقه بالا رفتم. در را پشت سرم بستم و با همان لباس‌ها خودم را روی تخت پرت کردم. 

 

می‌دانستم اگر یک ثانیه‌ی دیگر آنجا می‌ایستادم، باید تا خود صبح به آن زبان تند و تیز جواب پس می‌دادم و فلسفه‌بافی می‌کردم. 

 

دست‌هایم را زیر سرم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. با تمام این سردرگمی‌ها، جروبحث‌ها و کلافگی‌ها، یک حس عجیب و ناشناخته در تمام وجودم رخنه کرده بود؛ آرامشی ناب و عمیق، از جنسِ حضورِ دوباره‌اش زیر همین سقف. همین حضور کافی بود تا بعد از یک هفته بی‌قراری و شب‌های پر از تنش، بالاخره سنگینی خواب روی پلک‌هایم بنشیند و آرام و بی‌دغدغه به خواب بروم.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت175#

 

### از زبان هایرون

با رفتن سیاوش و بسته شدن درِ اتاقِ بالا، دهانم همان‌طور نیمه‌باز ماند. مات و مبهوت به پله‌های خالی خیره شدم. حرص و خشم مثل یک موج داغ در تمام تنم دوید؛ طوری که دلم می‌خواست با دو دستم گلویش را بگیرم و آن‌قدر فشار دهم تا این بی‌خیالیِ لعنتی و خونسردیِ اعصاب‌خردکن از سرش بپرد! مردکِ خودرأی! بدون اینکه حتی نظر مرا بپرسد، همه‌چیز را بریده و دوخته بود و بعد هم مثل یک پادشاه خسته رفته بود لالا کند!

اما... درست در پسِ این خشم و حرصِ شدید، یک حس عجیب، مرموز و کلافه‌کننده در اعماق قلبم زبانه می‌کشید. هرچقدر هم که به خودم دروغ می‌گفتم، نمی‌توانستم انکار کنم که درست در همان ثانیه‌ای که قامتِ سیاوش را در میان تاریکیِ حیاط دیدم، انگار تمام سنگینیِ راه، دلشوره‌ها و بی‌قراری‌های این چند روزم فرو ریخت. بودن در کنارش یک جور آرامشِ مسموم و ناخواسته به جانم می‌انداخت؛ چیزی که از آن وحشت داشتم. 

با تمام این حرف‌ها، بعد از آن‌همه اتفاقات گذشته، آن تنش‌ها، آن سوءتفاهم‌ها و مرزهایی که بین‌مان کشیده شده بود، هم‌خانه شدن با سیاوش رادمنش آخرین چیزی بود که دلم می‌خواست! اصلاً عقلم نمی‌پذیرفت دو نامزد قلابی، با آن بارِ سنگینِ احساساتِ مبهم و نامعلوم، زیر یک سقف نفس بکشند. 

ولی چه می‌شد کرد؟ ساعت نزدیک نیمه‌شب بود، جزیره را سکوت گرفته بود و از فرط خستگی پرواز و دوندگی، پاهایم دیگر وزنم را نمی‌کشیدند. ناچار بودم شرایط را بپذیرم؛ حداقل برای امشب.

با اکراه و غُرغُرهای زیرلبی، دسته‌ی چمدان سنگینم را گرفتم و آن را روی سرامیک‌های براق سالن کشیدم. به سمت اتاق روبه‌روی آشپزخانه رفتم؛ درست در سالن پایینی و کنار درِ ورودی. دستگیره را پایین کشیدم و در را باز کردم. 

چشم‌هایم را در اتاق چرخاندم؛ اتاقی دلباز، با یک تخت دو‌نفره‌ی چوبی، کمد دیواری بزرگ و پنجره‌ای که به حیاط خلوت باز می‌شد. حتی از اتاق ویلای قبلی هم بسیار بزرگ‌تر، دلبازتر و البته به شکلی وسواس‌گونه تمیز و برق‌افتاده بود.

نفس عمیقی از سرِ خستگی کشیدم. پالتو و شالم را روی صندلی کنار میز انداختم، نشستم و جوراب‌هایم را درآوردم. پاهای داغ و ورم‌کرده‌ام را درون صندل‌های راحتی‌ام سُر دادم که سوزش خستگی کمی تسکین پیدا کند. 

زیپ چمدان را باز کردم. وسط لباس‌ها، چشمم به بسته‌های محکم‌پیچیده‌شده‌ای افتاد که مامان با عشق و اصرار توی چمدان چپانده بود: شیشه‌های مربای خانگی، آجیل، لواشک، زعفران و کلی خرت‌وپرت و خوراکی که فکر می‌کرد دخترش در غربت از گرسنگی تلف می‌شود! لبخند محوی روی لبم نشست. خوراکی‌ها را بیرون کشیدم، چمدان را گوشه‌ای مرتب گذاشتم و با بسته‌ها به سمت آشپزخانه راه افتادم.

فضای آشپزخانه بیش از حد تمیز و استریل بود؛ بوی ملایم تمیزکننده می‌داد و همه‌چیز سر جای خودش برق می‌زد. بسته‌ها را در کابینت‌ها و یخچال جا دادم. قابلمه‌ای برداشتم، پر از آب کردم و روی شعله‌ی گاز گذاشتم. همزمان کتری قوری را هم پر کردم تا یک چای قندپهلو و تازه‌دم درست کنم؛ شاید این سردرد لعنتی و کوفتگی پرواز را بشوید و ببرد.

همان‌طور که پیاز را زیر تیغه‌ی چاقو خرد می‌کردم، دوباره چهره‌ی خونسرد سیاوش جلوی چشمانم آمد و زیر لب شروع به بدوبیراه گفتن کردم:
«مرتیکه‌ی ازخودراضیِ مغرور! "دست من نبوده هایرون... انقدر سوال نپرس هایرون!" انگار طلبکارِ باباشه! اصلاً مردها همه‌شون لنگه‌ی هم‌ان؛ بی‌خیال، سنگدل، بی‌احساس! فکر کرده همه‌چیز توی این دنیا طبق فرمان و میلِ جناب مهندس می‌چرخه...»

صدای جلزولز پیازها با صدای سوت ملایم کتری درهم آمیخت. رب گوجه و گوشت چرخ‌کرده را با ادویه‌های تند تفت دادم و بوی خوشِ سس ماکارونی در فضای سرد آشپزخانه پیچید. اسپاگتی‌ها را درون آب جوش ریختم و درِ قوری چای را گذاشتم تا روی بخار کتری آرام دم بکشد.

کفگیر را در تابه چرخاندم و با خودم با تحکم گفتم:
«اینجوری نمی‌مونه آقا سیاوش! فکر نکن چون زیر یه سقفی هر غلطی دلت خواست می‌تونی بکنی. فردا صبح اولِ وقت حالیت می‌کنم... این هم‌خونگی باید قانون داشته باشه، چهارچوب داشته باشه! خط قرمز می‌کشم برات از اینجا تا سر کوچه! حق نداری حتی بدون در زدن به محدوده‌ی من نزدیک بشی!»

با خیالِ این نقشه‌های خط‌ونشان کشیدن برای فردا، لبخند خبیثانه‌ای زدم. درِ قابلمه‌ی ماکارونی را گذاشتم تا دم بکشد، فنجانی چای آلبالوییِ خوش‌رنگ برای خودم ریختم، به کانتر تکیه دادم و در حالی که اولین قلپِ داغِ چای گلویم را گرم می‌کرد، اجازه دادم این خستگیِ سنگین، کم‌کم از تنم بیرون برود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت180#

 

بخار غلیظ و معطرِ سس، با عطرِ سرخ‌کرده‌ی گوشت و فلفل سیاه در فضای آشپزخانه چرخید. درِ قابلمه را برداشتم؛ ماکارونی حسابی دم کشیده، رشته‌هایش طلایی و خوش‌رنگ شده و ته‌دیگ سیب‌زمینیِ زعفرانی‌اش از کناره‌ها بوی برشته و وسوسه‌انگیزی می‌داد. بشقابی پر از ماکارونی داغ کشیدم و پشت همان کانتر چوبی نشستم. لقمه‌های اول چنان به جانم نشست که تازه فهمیدم از ظهر تا الان جز هوای فشرده‌ی هواپیما و حرص خوردن از دست سیاوش، چیزی توی این معده‌ی بینوا نرفته بود. 

بعد از اینکه دلی از عزا درآوردم و حسابی از خجالت شکمم درآمدم، ظرف‌ها را خیلی بی‌صدا شستم، روی شعله را خاموش کردم و باقی‌مانده‌ی ماکارونی را با همان قابلمه روی اجاق گاز گذاشتم. 

گوشی را از جیبم درآوردم و برای اینکه خیال مامان راحت شود، پیامی کوتاه فرستادم: 
*«مامان جان من رسیدم ویلا، همه‌چیز عالیه، نگران نباشید. خسته‌ام و می‌خوابم، صبح زنگ می‌زنم. شب بخیر.»*

وارد اتاق روبه‌روی آشپزخانه شدم. در را تا نیمه بستم، چراغ خواب ملایم را روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم تا خستگی راه از ساق پاهایم بیرون برود. هنوز ده دقیقه هم از آمدنم به اتاق نگذشته بود و در سکوت کامل سالن به صدای نفس‌های خودم گوش می‌دادم که ناگهان... یک صدای ریز و نامحسوس از سمت آشپزخانه بلند شد! 

صدای جابه‌جا شدنِ بسیار محتاطانه‌ی پایه‌ای روی سرامیک، و بعد، تقّه‌ی فلزیِ بسیار خفیفِ یک قاشق یا چنگال به لبه‌ی قابلمه!

ابروهایم بالا پرید. برق از سرم پرید و مثل فنر از روی تشک بلند شدم. با پای برهنه، بدون کمترین صدایی پاورچین‌پاورچین به سمت درِ اتاق رفتم. دستم را لای در گذاشتم و آن را فقط به اندازه‌ی دو بند انگشت باز کردم تا دید کاملی به محوطه‌ی اوپن و گاز داشته باشم.

سالن در تاریکیِ کامل و غلیظی فرو رفته بود، اما باریکه‌ی نورِ کم‌رمقِ ماه که از پنجره‌ی بزرگ تراس به داخل می‌تابید، سایه‌ی درشت و کشیده‌ی مردی را نشان می‌داد که بالای سر اجاق گاز ایستاده بود.

خودش بود... سیاوش!

با همان شلوار راحتی و تی‌شرت مشکی، کاملاً خم شده بود روی قابلمه! با چنان احتیاط و ظرافتی چنگال را درون ماکارونی فرو می‌کرد و لقمه‌های پرملات را بدون نان و مستقیماً از قابلمه در دهان می‌گذاشت که انگار داشت بزرگ‌ترین عملیات سرقت قرن را در سکوت مطلق پیش می‌برد! حتی با دست دیگرش درِ قابلمه را طوری در هوا نگه داشته بود که کوچک‌ترین تماسی با بدنه پیدا نکند و صدایی تولید نشود!

یک لبخند خبیث، شیطانی و پیروزمندانه درست روی لب‌هایم نشست. چشمانم در تاریکی برقی زد.
*«آهاااان! پس این‌جوری بود جناب مهندس رادمنشِ ازخودراضی؟! اون دفعه هم ته قابلمه‌ی قورمه‌سبزی منو همین‌جوری با خاک یکسان کرده بودی و به روی مبارکت نیاوردی؟! حالا نوبت منه... وقتشه قشنگ حالت رو جا بیارم و بهت بفهمونم که چطور دستپخت من عقل و ادعای بی‌خیالیت رو با هم زایل کرده!»*

با دستپاچگی اما بی‌صدا شالم را روی سرم انداختم و موهایم را زیرش جمع کردم. لباس‌هایم را مرتب کردم، دستم را روی دستگیره گذاشتم، یک نفس عمیق کشیدم و... **بوم!**

درِ اتاق را با یک حرکت ناگهانی چهارتاق باز کردم، با دو گام بلند خودم را به کلید برق سالن رساندم و دستم را روی کلید کوبیدم!

چراغ‌های هالوژن و مهتابی‌های سالن با درخششی کورکننده روشن شدند و تاریکی را در کسری از ثانیه دریدند.

سیاوش که مطمئن بود من در اتاق در خواب هفت پادشاه را می‌بینم و دنیا را آب برده، درست در حالی که چنگال پر از رشته‌های ماکارونی دقیقاً تا نیم‌سانتی‌متری دهانش بالا آمده بود، درجا خشکش زد! مثل یک مجسمه‌ی سنگی، چنگال بین زمین و هوا معلق ماند. مردمک‌های چشمش از غافلگیریِ محض گشاد شد و تا چند ثانیه حتی پلک هم نزد! رنگ چهره‌اش در سفیدیِ نور چراغ‌ها دیدنی بود؛ ترکیبی خنده‌دار از شوک، گیر افتادن در صحنه‌ی جرم و ابهتی که در یک آن به فنا رفته بود!

من اما با خونسردیِ شیطنت‌آمیز و چهره‌ای کاملاً عادی، طوری که انگار اصلاً متوجه حضور یک غول صد و نود سانتی‌متریِ ماکارونی‌به‌دست نشده‌ام، با قدم‌هایی آرام و بی‌خیال از کنار اوپن رد شدم. حتی نیم‌نگاهی هم مستقیم به صورتش نینداختم تا کیفِ خرد شدنش بیشتر شود! 

سیاوش که مانده بود در آن وضعیت فاجعه‌بار و رسواکننده چه خاکی به سرش کند، با دستپاچگیِ تابلویی چنگال را آرام درون قابلمه برگرداند، گلویش را با یک سرفه‌ی خشک و ساختگی صاف کرد، دست‌هایش را تکیه‌گاه کانتر کرد و سرش را طوری پایین انداخت که انگار دارد با دقت زاویه‌ی هود یا درجه‌ی خاموشِ گاز را مهندسی و بررسی می‌کند! تمام هیکلش داد می‌زد که دارد از خجالت و ضایع شدن آتش می‌گیرد.

درِ کابینت را با طمأنینه باز کردم، یک لیوان شیشه‌ای برداشتم، زیر شیر آب پرش کردم و با آرامش تا قطره‌ی آخر نوشیدم. صدای بلعیدن آب تنها صدایی بود که در آن برزخِ سنگین و مضحک شنیده می‌شد.

لیوان را داخل سینک گذاشتم. پشتم را به او کردم و به سمت راهروی اتاق راه افتادم. درست لحظه‌ای که به چارچوب درِ اتاقم رسیدم و پشتم کاملاً به قامتِ معذب و میخکوب‌شده‌اش بود، بدون اینکه برگردم، گوشه‌ی لبم با پوزخندی عمیق و پر از کنایه بالا رفت و با صدایی رسا و لحنی کش‌دار گفتم:

«آروم‌تر بخور... خفه نشی یه وقت!»

هنوز هجای آخر کلمه‌ام تمام نشده بود که مثل باد پریدم توی اتاق، در را محکم کوبیدم و کلید را از پشت دو دور در قفل چرخاندم: **تِق! تِق!**

پشتم را به در تکیه دادم، دستم را روی دهانم گذاشتم و از ته دل با خنده‌ای خفه و پیروزمندانه نفس راحتی کشیدم:
*«آخییییش! حالت جا اومد آقا سیاوش؟! اینم جوابت!»*

 

ویرایش شده توسط bahare
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت181#

 

صدای شلاق‌مانند و سنگین دانه‌های درشت باران به شیشه‌های سرتاسری اتاق، سکوت صبح را در هم شکسته بود. باران‌های موسمی و سیل‌آسای جنوب شروع شده بود؛ آسمان خاکستری و سنگین کیش، انگار بغض چندماهه‌اش را روی تن جزیره خالی می‌کرد و پشت شیشه‌ها پرده‌ای کدر از آب و بخار کشیده بود. 

چند بار چشم‌هایم را باز و بسته کردم تا سوزش خواب‌آلودگی از سرم بپرد. شرجی شدید و دم‌کرده‌ی هوا حتی از درزهای محکم پنجره هم حس می‌شد و تنها باد خنک و ملایم اسپیلیت بود که فضای داخل اتاق را قابل تحمل نگه می‌داشت. با این حال، یادآوری صحنه‌ی مضحک دیشب، مثل یک شوک، خواب را از سرم پراند. 

ناخودآگاه لبخند کجی روی لبم نشست؛ تصویر سیاوش با چنگال معلق روی قابلمه‌ی ماکارونی و آن چشم‌های از حدقه بیرون‌زده‌اش درست جلوی چشمم جان گرفت. آخ که چقدر دلم خنک شده بود! 

نگاهی به ساعت مچی‌ام روی پاتختی انداختم؛ نزدیک ساعت ده صبح بود. جمعه بود و به خاطر این باران سیل‌آسا و تعطیلی، حداقل خیالم راحت بود که امروز از جلسات سنگین و هماهنگی‌های کارگاهی و ساختمانی خبری نیست. کش‌وقوسی به بدنم دادم و از روی تخت بلند شدم. دستم را به سمت موهایم بردم و با کلیپس بالای سرم جمعشان کردم. یک تونیک نخی راحتِ سرمه‌ای با شلوار گشاد پوشیدم و شال طوسی‌رنگی را سرسری دور گردنم انداختم. 

دستگیره‌ی در را به آرامی پایین کشیدم. کلید را دیشب باز نکرده بودم؛ تقی صدا داد و قفل چرخید. سرم را پاورچین از در بیرون آوردم و نیم‌نگاهی به سالن انداختم. بوی عطر نان تست و رایحه‌ی غلیظ قهوه‌ی تازه‌دم در تمام فضای ویلا پیچیده بود و در آن هوای سنگین و بارانی، حسابی وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید.

قدمی به جلو گذاشتم و ناگهان درجا خشکم زد. 

پشت میز ناهارخوریِ چوبی و بزرگ وسط سالن، سیاوش نشسته بود. 

انتظار داشتم بعد از افتضاح دیشب یا حداقل به خاطر خستگی مفرط این چند روز، تا لنگ ظهر تخت بخوابد؛ اما نه تنها بیدار بود، بلکه یک پیراهن آستین‌کوتاه یقه‌دار کتانِ طوسی به تن داشت، موهای خیس و مرتب‌شانه‌شده‌اش نشان می‌داد تازه از حمام بیرون آمده و تبلت به دست، در حالی که فنجان سفیدی را به لب نزدیک می‌کرد، با اخم‌های درهم‌رفته مشغول مطالعه بود. روی میز، بساط یک صبحانه‌ی شیک و کامل چیده شده بود: کره‌ی قالبی، مربا، پنیر و ظرف میوه‌ی خردشده.

ابروهایم ناخودآگاه از تعجب بالا پرید. یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد. چشمانش مثل شب قبل غافلگیر نبود؛ بلکه یک‌جور خونسردیِ ساختگی و نخ‌نما پشت نگاه سنگینش موج می‌زد که انگار می‌خواست بگوید «من هیچ‌وقت دیشب ماکارونی نمی‌خوردم و همه‌چیز توهم تو بوده!»

من هم بلافاصله حالت صورتم را جمع کردم، ابرویم را بی‌تفاوت صاف کردم و نگاهم را با خونسردیِ تصنعی از او گرفتم. انگار نه انگار که اصلاً موجود زنده‌ای روی آن صندلی نشسته است! 

مسیرم را کج کردم تا بروم دست و صورتم را بشویم، اما هم‌زمان زیر لب به زمین و زمان ناسزا می‌گفتم. چقدر فاجعه‌بار و بد بود که این اتاق خوابِ همکف، سرویس بهداشتی و حمام اختصاصی نداشت! یعنی هر بار برای یک شستن دست یا یک کار ساده، باید از خلوتت بیرون می‌آمدی و وسط سالن، درست جلوی چشم‌های موشکاف این مرد رژه می‌رفتی. همین نبودِ حریم خصوصی اعصابم را سوهان می‌کشید.

درِ سرویس کنار راهرو را باز کردم، وارد شدم و پشت سرم بستم. آب خنک را به صورتم پاشیدم. قطره‌های آب که پوست داغم را لمس کردند، ذهنم شروع کرد به جوشش. تصویر چهره‌ی خونسردش پشت میز مدام جلوی چشمم رژه می‌رفت. 

حوله را برداشتم و آرام صورتم را خشک کردم. به تصویر خودم در آینه خیره شدم:
*«امروز جمعه‌ست، هوا هم خرابه و هیچ جا نمیره... بهترین وقته هایرون! دیشب تا صبح توی ذهنت بالا و پایین کردی که چی بگی، پس جا نزن. این مرد اگه لگامش رو دستت نگیری، تا پس‌فردا حریمت رو کاملاً قورت میده. باید بدونه اینجا هتل نیست و اونم پادشاه این عمارت نیست! قانون... این خونه به قانون سفت و سخت نیاز داره!»*

شالم را مرتب کردم، نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم آرام بگیرد و با قدم‌هایی محکم و شمرده از سرویس بیرون آمدم. 

صاف رفتم سمت آشپزخانه. بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنم، یک فنجان سرامیکی کرم‌رنگ از آبچکان برداشتم. قوری چای را که انگار از قبل آماده روی کتری غل‌غل می‌کرد، برداشتم و برای خودم یک چای داغ و تازه‌دم ریختم. بخار خوش‌عطرش بلند شد.

فنجان به دست، چرخیدم و با قدم‌هایی باصلابت به سمت میز ناهارخوری رفتم. درست روبه‌روی سیاوش، صندلی چوبی را با یک کشیدگیِ صدادار عقب کشیدم و نشستم. تکیه‌ام را به پشتی صندلی دادم، فنجان داغ را میان هر دو دستم گرفتم، نگاهم را دقیق و نفوذپذیر روی چهره‌اش قفل کردم و با لحنی کاملاً جدی و خالی از تعارف، برای باز کردن سرِ صحبتی که قرار بود مرزهای این سقف مشترک را خط‌کشی کند، دهان باز کردم...

 

ویرایش شده توسط bahare
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت182#

 

سیاوش تبلت را کاملاً روی میز رها کرد. نگاه تیره و عمیقش روی چهره‌ی برافروخته‌ام قفل ماند، فکش منقبض شد و با صدایی بم، خشک و کاملاً رسمی گفت:
«می‌شنوم.»

تمام اعتمادبه‌نفسم را در مشت‌هایم جمع کردم. شانه‌هایم را صاف‌تر کردم تا حتی میلی‌متری ضعف یا تزلزل در نگاهم نخواند. آب دهانم را قورت دادم و با صدایی رسا و شمرده گفتم:
«اینجا... برای این زندگی موقت و اجباری، باید قانون داشته باشه. قانون سفت و سخت! اول از همه اینکه روابط کاری شرکت، اینکه تو مدیرعاملی و من حسابرس ارشد پروژه، پشت درِ این ویلا تموم میشه! پامون رو که از این چارچوب گذاشتیم تو، فقط و فقط دو تا هم‌خونه‌ی اجباری هستیم که برای حفظ شرایط و پیشبرد کارها باید بدون حاشیه با هم سر کنن. حق نداری با لحن کاری و دستور دادن با من رفتار کنی.»

سیاوش ابرویی بالا انداخت. خطوط صورتش کمی نرم شد، حالتی به خودش گرفت که مثلاً حرفم منطقی و معقول است، و سرش را آرام به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

با دیدن سکوتش، جسورتر شدم و ادامه دادم:
«قانون دوم؛ هفته‌ای سه روز تمیزکاریِ خونه و پخت‌وپز غذا با منه، سه روزِ دیگه‌ش تمام و کمال پای خودت! روزهای جمعه هم آزاده... هر کی به برنامه‌ی خودش برسه و کاری به کار اون یکی نداشته باشه.»

چشم‌هایم را ریز کردم و به چشمانش خیره شدم:
«قانون سوم... چون متأسفانه این ویلا سرویس و حموم مجزا برای اتاق همکف نداره و همه‌چیز مشترکه، وقت‌هایی که من بخوام برم حموم، باید ویلا رو ترک کنی!»

گوشه‌ی لب سیاوش با همان پوزخند حرص‌درار و مسخره‌اش بالا رفت. با لحنی طعنه‌آمیز گفت:
«اون‌وقت اگه من برم حموم چی؟ منم باید بگم شما بری توی حیاط زیر بارون دور بزنی؟»

چشم‌غره‌ای نثارش کردم و چپ‌چپ، با نگاهی تیز و برنده نگاهش کردم تا حساب کار دستش بیاید که وقت شوخی نیست. گلویم را صاف کردم و با تحکمی بیشتر ادامه دادم:
«قانون چهارم... اینکه حق نداری پات رو توی حریم من بذاری! اتاق من منطقه‌ی ممنوعه‌ست، بدون در زدن و اجازه، حتی حق نداری سمت دستگیره‌ش بیای!»

با شنیدن کلمه‌ی «حریم»، انگار سطل آب سردی روی سر سیاوش خالی کردند. پوزخند از روی لب‌هایش ماسید. یک موج غلیظ از شرمندگی و سنگینیِ خاطره‌ی تلخ گذشته توی مردمک چشمانش دوید؛ نگاهش لرزید و فوراً چشم از من دزدید. دستش را با کلافگی روی میز کشید و با صدایی که از بم بودن همیشگی‌اش افتاده بود و شرم در آن موج می‌زد، گفت:
«من آدمی نیستم که به حریم کسی دست‌درازی کنم... اون شبم فقط...»

حرفش مثل کشیدن تیغ روی یک زخم کهنه بود. تپش قلبم در یک آن بالا رفت. نمی‌خواستم حتی یک کلمه درباره‌ی آن شبِ لعنتی بشنوم؛ اصلاً طاقت نبش‌قبر آن خاطره‌ی دردناک را نداشتم. 

برق‌آسا از پشت میز بلند شدم. صندلی کمی عقب رفت. پشتم را به او کردم و به سمت کانتر آشپزخانه رفتم. دستم کمی می‌لرزید، اما قوری را برداشتم، فنجانم را زیر شیر قوری بردم و در حالی که صدای شرشر چای داغ سکوت سنگین میانمان را می‌شکست، با لحنی بلند، برّنده و قاطع گفتم:
«در مورد اون شب نمی‌خوام چیزی بشنوم! اصلاً حرفش رو نزن!»

سیاوش فوراً به حالت دفاعی رفت و هر دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد:
«باشه... باشه! اصلاً تموم خواسته‌هات قبوله. یک به یک همه‌ش رو قبول می‌کنم... ولی فقط یک شرط داره!»

با اخم و دستپاچگی چرخیدم. فنجان در دستم خشک شد و با تعجب و ناباوری پرسیدم:
«چی؟!»

سیاوش تکیه‌اش را از صندلی گرفت، کمی به جلو خم شد و با نگاهی جدی و بی‌تعارف گفت:
«باید امشب با من به مهمونیِ سنان بیای.»

خونم دوباره به جوش آمد. صدایم از کلافگی و عصبانیت اوج گرفت:
«باز که شروع کردی؟! باز که داری دستور میدی جناب مهندس؟ هنوز پنج دقیقه نشده گفتم رئیس‌بازی توی این خونه ممنوعه!»

سیاوش دست‌هایش را دوباره بالا برد و با لحنی ملایم‌تر اما محکم گفت:
«دستور نیست هایرون!»

دستم را به کمرم زدم:
«پس چیه؟! اسم این اجبار چیه؟»

سیاوش نفس سنگینی بیرون داد. با کلافگیِ تمام پنجه‌های درشت دستش را لای موهای خیس و پرپشتش فرو برد، آن‌ها را به هم ریخت و با صدایی که رگه‌های آشکاری از نگرانی در آن پنهان بود، گفت:
«به خاطر خودت میگم... نمی‌خوام تنها توی ویلا بمونی! با حساب ماجراهای ویلای قبلی و اون ناامنی‌ها، من نمی‌تونم با خیال راحت تو رو اینجا تنها بذارم و برم. از اون طرف، این مهمونی هم یکی از مهم‌ترین جلسات کاری با سرمایه‌دارهای کلان و شرکای اصلی پروژه‌ست؛ نمیشه نرم، اصلاً نمیشه کنسلش کرد... فهمیدی؟»

کلماتش مثل شوکی آرام در رگ‌هایم نشست. نگاهم روی خطوط نگران و کلافه‌ی چهره‌اش لغزید. در پسِ آن لحن محکم و اخم همیشگی، یک اضطراب واقعی، یک مراقبتِ بی‌پرده و توجهی غیرقابل انکار لانه کرده بود.

قلبم در سینه بی‌تابانه بالا و پایین شد. فرو ریختن دیوارهای دفاعی‌ام را حس می‌کردم؛ او به خاطر امنیتِ من، به خاطر نگرانی از تنهاییِ من در این ویلای غریب، داشت اصرار می‌کرد. تمام لجبازی‌ها و دیوارهای لجاجتم در برابر این حجم از نگرانیِ صادقانه‌اش، ناگهان ترک برداشت...

 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت183#

 

فنجان چای را آرام روی کانتر گذاشتم و انگشتانم را درهم گره زدم. دلم می‌خواست سفت و سخت روی حرفم بایستم، اما لحن پر از نگرانی سیاوش طوری دیوارهای لجبازی‌ام را لرزانده بود که دیگر زبانم به تندیِ چند لحظه پیش نمی‌چرخید. 

 

کمی این پا و آن پا کردم، نگاهم را بین چشمان تیره و منتظرش چرخاندم و با تردید و مِن‌مِن گفتم:

«اصلاً... اصلاً نمیشه سیاوش! فکرش رو کردی اگه باهات بیام، اونجا باید بگی من کی‌ام؟ اگه بگی کارمند یا حسابرس شرکتی، میگن چرا بین این‌همه آدم فقط منو برداشتی آوردی وسط یه جمع کاملاً خصوصیِ سرمایه‌دارها؟! بعدشم... مهمونیِ شرکای کلان و آدم‌های کله‌گنده، سر و وضع و لباس مناسبِ خودش رو می‌خواد. من هیچی با خودم نیاوردم؛ چون اصلاً فکر نمی‌کردم جز کارگاه و حساب‌کتاب، قرار باشه پام به همچین جاهایی باز بشه!»

 

با هر کلمه‌ای که می‌گفتم، به‌جای اینکه سیاوش عقب‌نشینی کند، انگار یک بارقه‌ی زنده و نور امید در عمق چشمانش جان می‌گرفت. لبخند بسیار محو و پیروزمندانه‌ای گوشه‌ی لبش نشست، پشتی صندلی را رها کرد و با لحنی که سعی می‌کرد کاملاً خونسرد و عادی به نظر برسد، گفت:

«خب... میگم... میگم نامزدمی!»

 

چنان برزخ شدم که انگار زنبور نیشم زده باشد یا سگ هار گازم گرفته باشد! چشم‌هایم گرد شد، یک قدم به عقب پریدم و با صدایی پر از حرص و دادِ خفه جیغ زدم:

«چییی؟! فکرشم نکن! اصلاً و ابداً! من با تو هیچ جا نمیام... تموم شد، من پامو از این در بیرون نمی‌ذارم!»

 

سیاوش که دید دوباره رشته کار دارد از دستش درمی‌رود و آتش لجبازی‌ام گُر گرفته، سریع هر دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم و استیصال بالا آورد. با کلافگیِ تمام صورتش را جمع کرد و با لحنی که سعی داشت مرا آرام کند، گفت:

«باشه بابا! باشه... اصلاً هر چی خودت دوست داری، هر عنوانی که راحتی همونو بهشون میگیم؛ خوبه؟ اصلاً میگم همکار و مشاورِ ارشد پروژه... قضیه‌ی لباس هم با من! همه‌چیزش رو خودم حل می‌کنم، حله؟»

 

نفس‌نفس می‌زدم و نگاهش می‌کردم. آمدم دهان باز کنم و یک «نه»ی محکم دیگر بکوبم توی صورتش، اما نگاهم درست در چشمانش قفل شد. 

 

برای اولین بار... درست برای اولین بار در تمام این مدت، در نگاهِ مغرور، دست‌نیافتنی و همیشه طلبکارِ مهندس سیاوش رادمنش، رگه‌هایی از «خواهش» دیدم. چشم‌هایش التماسِ پنهانی داشت که نمی‌خواست تنها بمانم، نمی‌خواست نگرانم باشد و عجیب به بودنم در کنارش نیاز داشت.

 

این نگاه خلع‌سلاهم کرد. قلبم لرزید و تمام کلمات تند و دفاعی در گلویم ماسید. تسلیم شدم؛ در برابر آن برقی که ته نگاهش نشسته بود، هیچ راه فراری نداشتم.

 

نگاهم را با حرص از او دزدیدم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی می‌کردم نشان دهد از سرِ منت قبول کرده‌ام، زیر لب گفتم:

«قبوله...»

 

به محض اینکه کلمه‌ی «قبوله» از دهانم بیرون پرید، سیاوش انگار منتظر همین یک کلمه بود. چنان برق‌آسا و فرز از پشت میز بلند شد که صندلی‌اش روی سرامیک‌ها صدای خفیفی داد؛ مبادا حتی یک ثانیه بیشتر به من فرصت فکر کردن بدهد و حرفم را پس بگیرم! 

تبلتش را از روی میز قاپید، با رضایتی پنهان که سعی می‌کرد پشت چهره‌ی جدی‌اش مخفی کند، رو به من گفت:
«خیلی خب، پس وقت رو تلف نکنیم! من میرم بالا حاضر بشم، تو هم سریع آماده شو تا بریم مرکز خرید؛ بارون هم کم‌کم داره بند میاد.»

چشم‌هایم از این‌همه عجله گرد شد. با بهت به میز پر از خوراکیِ دست‌نخورده و فنجان چای داغم نگاه کردم و با اعتراض گفتم:
«کجا با این عجله؟! من که هنوز هیچی نخوردم!

سیاوش در حالی که پایش را روی اولین پله‌ی چوبی می‌گذاشت تا به طبقه‌ی بالا برود، بدون اینکه حتی برگردد یا سرعت قدم‌هایش را کم کند، زیر لب و با خونسردیِ مخصوص به خودش گفت:
«توی ماشین وقت تلف نمیشه... همون‌جا توی مرکز خرید یه چیزی می‌خوریم!»

دهانم از فرط حرص نیمه‌باز ماند. همان‌طور مات و مبهوت به قامت بلندش که داشت پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌رفت خیره شدم. دست‌هایم را مشت کردم، دندان‌هایم را روی هم ساییدم و در دلم با غیظ گفتم:
*«نخییییر! این آدم بشو نیست که نیست! منو بگو که فکر کردم با چهار تا قانون میشه این غولِ خودرأی رو آدم کرد... هنوز جوهر اون قانون‌های کذایی خشک نشده، باز سازِ خودشو می‌زنه!»*

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت184#

 

با غرغر و کوبیدن پا روی سرامیک‌ها به اتاقم برگشتم. یک مانتوی شومیزیِ گشادِ لیننِ کرم با شلوار جین بگ پوشیدم، شالِ زرشکی‌ام را سرسری دور سرم پیچیدم و با حرص یک رژِ لبِ ملایم زدم. وقتی در را باز کردم و به سالن آمدم، سیاوش پایین پله‌ها ایستاده بود؛ مثل همیشه بی‌نقص و اتوکشیده. تیشرت طوسی‌اش را با یک پیراهن نخیِ سرمه‌ایِ شیک و اسپرت عوض کرده بود و عطر تلخ و خنکِ همیشگی‌اش، فضای خانه را پر کرده بود. 

سوییچ لکسوس را توی هوا چرخاند و با همان ابروی بالا انداخته گفت:
«ده دقیقه دیر کردی خانم حسابرس.»

چپ‌چپ نگاهش کردم:
«هنوز ناشتا‌ام جناب مهندس، زیاد سر به سرم نذار!»

باران موسمی آرام گرفته بود، اما زمین‌های کیش هنوز برق می‌زدند و بوی خاک باران‌خورده و رطوبت دریا توی هوا موج می‌زد. سیاوش به قولش عمل کرد؛ همان اولِ مسیر، جلوی یک کافه‌نان لوکس نگه‌داشت، دو تا کروسانِ داغِ شکلاتی و قهوه گرفت و به دستم داد تا حداقل سر و صدای معده‌ام بخوابد. 

ماشین بعد از بیست دقیقه جلوی یکی از لوکس‌ترین و مدرن‌ترین مراکز خرید کیش ایستاد؛ ساختمانی با نمای تمام شیشه‌ای و سنگ‌های گرانیتِ مشکی که برندهای خاص و مزون‌های مطرح بین‌المللی را در خود جا داده بود. 

هوای خنک و بوی عطر گرانی که در سالن ورزشی و مرمریِ پاساژ می‌پیچید، آدم را میخکوب می‌کرد. چراغ‌های مخفی و لوسترهای کریستالیِ مدرن، نور طلایی و خیره‌کننده‌ای به راهروهای عریض بخشیده بودند. 

سیاوش دستش را توی جیب شلوار کتانش فرو برد، با گام‌هایی بلند و شمرده جلوتر افتاد و من ناچار بودم برای رسیدن به او قدم‌هایم را تندتر کنم. صاف رفت سمتِ یک مزون بسیار شیک و خلوت در انتهای طبقه دوم. ویترین مزون پر از لباس‌های شب و پیراهن‌های کارشده بود که روی مانکن‌های مخمل مشکی، زیر نور ملایم می‌درخشیدند.

یک خانم شیک‌پوش با لباسی سراسر مشکی و آرایشی دقیق با لبخند جلو آمد:
«سلام، روزتون بخیر. چطور می‌تونم کمکتون کنم؟»

سیاوش با همان لحن مسلط و لحن سنگینش گفت:
«سلام. یه پیراهن پوشیده و شیک برای یک دورهمیِ خصوصی و رسمی با شرکای تجاری می‌خوایم. ترجیحاً رنگ‌های سنگین، بدون زرق‌وبرقِ اضافه، اما کاملاً خاص و بی‌نقص.»

زن فروشنده با چشمان ریزشده به من نگاه کرد و با خوش‌رویی گفت:
«البته، سلیقه‌تون فوق‌العاده‌ست. قد و قواره‌ی خانم هم عالیه، چند تا کارِ خاص از ژورنال‌های جدید ایتالیا داریم که دقیقاً مناسب همچین موقعیتیه. بفرمایید این سمت.»

ما را به سمت اتاق پروِ وی‌آی‌پی در انتهای سالن راهنمایی کرد؛ فضایی مجلل با مبل‌های راحتیِ مخمل زرشکی، آینه‌های قدیِ چراغ‌دار و پرده‌های ضخیم ابریشمی. سیاوش خودش را روی مبل تکیِ چرمی رها کرد، یک پایش را روی پای دیگر انداخت و در کمال خونسردی منتظر ماند.

فروشنده با چند رگال لباس برگشت. تنوع پارچه‌ها و مدل‌ها خیره‌کننده بود:
اولی، یک پیراهن ماکسی به رنگ سبز زمردی با پارچه‌ی ساتن آمریکایی بود که پشتش چاک عمیقی داشت و یقه‌اش با نگین‌های ریز سواروسکی تزئین شده بود. زیبا بود، اما بیش از حد پر زرق‌وبرق و باز به نظر می‌رسید.
دومی، یک پیراهن میدیِ مشکی از جنس دانتل فرانسوی و آستین‌های حریرِ سه‌ربع بود. مدلش باوقار بود، اما سیاوش با دیدنش فقط یک اخم کمرنگ کرد و گفت: «بیش از حد تیره‌ست و شبیه لباس عزاداریِ مجلله!»

سومی، یک سرهمی (اُوِروول) از جنس کرپ باربی به رنگ سرخابیِ تند با یقه‌ی بلیزری بود. به محض اینکه از اتاق پرو بیرون آمدم، سیاوش سرش را بالا آورد، نگاهی از بالا تا پایین انداخت و با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت: «قشنگه، ولی سنان قراره فکر کنه به جای مهمونی اومدیم افتتاحیه سالن دیسکو!»
با حرص دستم را روی کمرم گذاشتم: «آقا رو باش! انگار داور مسابقه‌ی مد شده!»

فروشنده با خنده گفت: «صبر کنید، یک کار دارم که مطمئنم هیچ‌کدومتون نمی‌تونید بهش نه بگید.»

چند دقیقه بعد، با یک پیراهن بلندِ ماکسی از جنس کرپ ابریشم و کرپ حریر برگشت؛ به رنگ «آبی درباریِ بسیار تیره» (سرمه‌ای رویال). یقه قایقی بسیار پوشیده و شیک، آستین‌های بلند کلوش با برش‌های ظریف نقره‌دوزی شده در سرشانه‌ها، و کمربندی باریک با سگک مرواریدی که قوس کمر را بی‌نهایت زیبا نشان می‌داد. پارچه‌اش روی تن مثل آب می‌ریخت و سنگینی و وقار بی‌نظیری داشت.

پیراهن را پوشیدم. زیپ پشتش را با کمی زحمت بالا کشیدم و از اتاق پرو قدم بیرون گذاشتم. جلوی آینه‌ی قدی ایستادم و شال حریرِ کارشده‌ی ست خودش را روی سرم انداختم. 

انعکاس سیاوش را در آینه دیدم. 

تبلت یا گوشی در دستش نبود. از روی مبل نیم‌خیز شده بود، مردمک چشمان تیره‌اش روی تصویرم در آینه قفل شده بود و برای چند ثانیه‌ی طولانی، سکوتِ محض میانمان نشست. حتی صدای نفس کشیدنش را در آن سالن خلوت حس می‌کردم؛ نگاهی عمیق، شوکه‌شده و چنان خیره که تمام پوستم از حرارت آن گر گرفت...

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت185#

 

لباس آبی درباری با کارتِ مشکی و بی‌حدومرزِ جناب مهندس حساب شد؛ آن‌هم با مبلغی که وقتی صفرهایش را روی مانیتور دستگاه پوز شمردم، نزدیک بود شاخ دربیاورم! با یک کاورِ شیکِ مشکی از مزون بیرون آمدیم و چند مغازه پایین‌تر، وارد یک بوتیکِ بزرگ و برندِ کیف و کفشِ ایتالیایی شدیم.

 

فضای بوتیک با دکوراسیون چوب گردو و نورپردازی متمرکز روی قفسه‌ها، بوی تند و اصیلِ چرم طبیعی می‌داد. به محض ورود، فروشنده‌ی مغازه که یک پسرِ جوانِ لاغراندام با موهای بیش از حد ژل‌زده، شلوار کتانِ تنگ و پیراهنی بود که سه دکمه‌ی بالایش را به شکلی جلف باز گذاشته بود، با لبخندی کش‌دار و لحنی که سعی می‌کرد زیادی صمیمی باشد، جلو آمد. 

 

نگاه پسرک با یک پرروییِ خاص سر تا پای مرا برانداز کرد و با صدای نازک‌شده‌ای گفت: 

«سلام عزیزم... سلام قربان! خوش اومدین. دنبال چه سبکی هستین بانوی زیبا؟»

 

از گوشه‌ی چشم دیدم که فک سیاوش منقبض شد. با قدمی بلند خودش را حائلِ نگاهِ پسرک کرد و با صدایی بم و پر از تحکم، طوری که زهرِ هشدار در تک‌تک کلماتش بود، گفت:

«یک جفت کفش و کیفِ کلاچِ سِت، به رنگ نقره‌ایِ مات یا مشکیِ کارشده می‌خوایم؛ برای یک پیراهنِ ماکسیِ آبیِ رویال. لطفاً یه چیزِ "سنگین" و درخور بیار.»

 

پسرک که انگار متوجه نگاه برزخیِ سیاوش نشده بود، با چشمکِ ریزی به من گفت: «اوه، آبی رویال! پس باید یه چیزی بپوشی که قدت رو حسابی بکشه بالا و پاهات رو کشیده‌تر نشون بده... یه لحظه اجازه بدید!»

 

پسرک رفت و چند دقیقه بعد با یک جعبه برگشت. درِ جعبه را که باز کرد، چشم‌هایم از تعجب گرد شد! یک جفت کفشِ بندیِ نقره‌ای که تمام بندهایش پر از نگین‌های درخشان بود... اما پاشنه‌اش؟! یک پاشنه‌ی سوزنیِ استیل که حداقل بیست سانتی‌متر ارتفاع داشت! شبیه چوب‌پا بود تا کفشِ یک دورهمیِ رسمی!

 

پسرک با ذوق کفش را جلوی پوفِ چرمیِ گردی که رویش نشسته بودم گذاشت و خواست خم شود تا کفش را پایم کند که سیاوش مثل عقاب بالای سرش ظاهر شد و با لحنی که مو بر تن آدم سیخ می‌کرد، غرید:

«خودشون می‌پوشن... شما فاصله‌ت رو حفظ کن!»

 

پسرک جا خورد و چند قدم عقب رفت. من با اکراه و در حالی که به پاشنه‌های میخی و دلهره‌آورِ کفش نگاه می‌کردم، بندهای نقره‌ای را دور مچم بستم. کفش به طرز عجیبی قالبِ پایم بود، اما شیبِ داخلش آن‌قدر زیاد بود که احساس می‌کردم روی پنجه‌هایم ایستاده‌ام.

 

نفس عمیقی کشیدم. دستم را به دسته‌ی پوفِ چرمی گرفتم و یاعلی‌گویان بلند شدم. 

یک ثانیه... دو ثانیه... 

 

به محض اینکه خواستم قدمی به سمت آینه‌ی قدی بردارم، پاشنه‌ی نازکِ کفش روی سرامیک‌های صیقلی سُر خورد. مچ پای چپم به شدت به سمت داخل پیچید. مرکز ثقلم کاملاً از دست رفت و دنیا جلوی چشمم چرخید! با یک جیغ خفه، تعادلم را از دست دادم و در حالی که دست‌هایم هوا را چنگ می‌زدند، با شتاب به سمت عقب و لبه‌ی تیزِ پیشخوانِ شیشه‌ای پرتاب شدم.

 

آماده‌ی برخورد دردناک با زمین بودم که ناگهان... قبل از اینکه حتی کمرم به شیشه نزدیک شود، یک جفت دستِ قدرتمند و مردانه با سرعتی برق‌آسا از پشت، مثل یک حصارِ فولادی دور کمرم حلقه شد!

 

سیاوش میان زمین و هوا مرا مهار کرد و با یک حرکتِ محکم، مرا به سمت خودش کشید. پشتم با شدتِ ملایمی به سینه‌ی ستبر و عضلانی‌اش برخورد کرد. دستِ راستِ بزرگ و داغش دقیقاً روی قوس کمرم قفل شده بود و با دست چپش بازویم را سفت چسبیده بود تا مبادا دوباره سُر بخورم.

 

زمان انگار در بوتیک متوقف شد. 

ضربان قلبم مثل گنجشکی که در تله افتاده باشد، دیوانه‌وار به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید؛ آن‌قدر بلند که حس می‌کردم سیاوش هم صدای کوبشش را می‌شنود. حرارتِ کفِ دستش از روی پارچه‌ی نخیِ تونیکم به پوستم نفوذ می‌کرد و مثل یک جریانِ برقِ صد ولت، تمام تنم را به آتش می‌کشید. نفس‌های داغ و تندش که از سرِ ترسِ افتادنِ من به شماره افتاده بود، از لابه‌لای شال به تار موهای کنار گوشم می‌خورد. 

 

بوی عطرِ تلخ و خنکِ همیشگی‌اش، حالا با فاصله‌ی صفر، چنان در ریه‌هایم پر شده بود که سرم گیج می‌رفت. یک حسِ عجیبِ امنیت، قاطی با گرگرفتگیِ شدید و شرم، در تمام رگ‌هایم می‌دوید. بدنم مثل کوره می‌سوخت و پاهایم روی آن پاشنه‌های لعنتی می‌لرزید، اما در آغوشِ سفت و محکمِ او کاملاً بی‌وزن شده بودم.

 

سکوت خفه‌کننده‌ی مغازه با غرشِ وحشتناکِ سیاوش شکست. سرش را بالای سرم بلند کرد و با چشمانی که از خشم به خون نشسته بود، سرِ پسرکِ فروشنده که رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود، داد زد:

 

«این آشغالِ چوب‌پا چیه دادی دستش؟! می‌خواستی گردنش بشکنه؟! مگه کوری نمی‌بینی این پاشنه‌ی لعنتی هیچ استانداردی نداره؟!»

 

پسرک تاتی‌تاتی به عقب رفت و با لکنت گفت: «قـ... قربان، این ژورنالیه... برای...»

 

سیاوش میان حرفش غرید: «دهنتو ببند! برو یه کفشِ پامپِ هفت‌سانتیِ آدمیزادیِ مشکی بیار... همین الان!»

 

فروشنده مثل برق‌گرفته‌ها به سمت انبار دوید. سیاوش هنوز مرا در حلقه‌ی بازوانش نگه داشته بود. اصلاً متوجه نبود که چقدر سفت مرا به خودش فشرده است. سرش را کمی پایین آورد، نفس داغش کنار صورتم پخش شد و با صدایی که حالا از آن خشمِ وحشتناک خالی شده و رگه‌ای از نگرانیِ عمیق و لرزان در آن بود، دم گوشم زمزمه کرد:

 

«خوبی؟ پات پیچ نخورد؟... هایرون، با توام!»

 

آب دهانم را به سختی قورت دادم. گرمای بدنش داشت هوش از سرم می‌برد. فقط توانستم در حالی که هنوز به سینه‌اش تکیه داشتم، سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان دهم و با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد، زمزمه کنم:

«خوبم... ولم کن... می‌تونم بایستم.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت186#

حصارِ بازوانش با مکثی کوتاه و نفس‌گیر، آرام‌آرام شل شد. انگار دست‌های خودش هم برای رها کردنِ من تردید داشتند، اما در نهایت قدمی به عقب برداشت. سرمای بادِ کولرِ گازیِ مغازه که به کمرم خورد، تازه فهمیدم چقدر در آن چند ثانیه در آغوشش داغ شده بودم. 

سریع و با قدم‌هایی نامطمئن خودم را به پوف چرمی رساندم و رویش آوار شدم. دست‌هایم هنوز لرزش خفیفی داشتند. سرم را پایین انداختم تا سرخیِ گونه‌هایم و آشوبی که در چشم‌هایم موج می‌زد را نبیند. با عجله و کلافگی به جان بندهای نقره‌ایِ آن کفشِ جهنمی افتادم و آن‌ها را از دور مچ پایم باز کردم. 

پسرکِ فروشنده، در حالی که رنگش هنوز به حالت عادی برنگشته بود و مدام لب‌هایش را با زبان تر می‌کرد، با دو جعبه‌ی مخملِ مشکی در دست، تقریباً دوان‌دوان از انبار بیرون آمد. این بار جرأت نکرد زیاد نزدیک بیاید. با فاصله‌ی ایمن از سیاوش، جعبه‌ها را روی پیشخوان گذاشت و با صدایی که سعی می‌کرد لرزش نداشته باشد، گفت:
«قـ... قربان، این همون چیزیه که فرمودید. پامپِ کلاسیک، پاشنه‌ی هفت‌سانتیِ کاملاً استاندارد و طبیِ ایتالیایی. جنسش جیرِ مشکیه و یه سگکِ ظریفِ نقره‌ای داره که دقیقاً با اون پیراهنِ آبیِ رویال که گفتید سِت میشه. اینم کیفِ کلاچِ دستیش.»

بدون اینکه منتظرِ تعارفِ او باشم، کفش‌ها را از جعبه بیرون کشیدم. برخلاف قبلی، به محض اینکه پایم را درونشان سُر دادم، احساس راحتی و ثباتِ فوق‌العاده‌ای کردم. ایستادم و چند قدمِ کوتاه جلوی آینه برداشتم. قدِ کفش دقیقاً به اندازه‌ای بود که استایلم را رسمی کند، بدون اینکه خطرِ شکستنِ گردنم را به همراه داشته باشد! 

سیاوش از گوشه‌ی چشم نگاهی به کفش‌ها و قدم برداشتنم انداخت. وقتی مطمئن شد که تعادلم کاملاً حفظ شده و دیگر قرار نیست زمین بخورم، اخم‌هایش کمی باز شد. بدون اینکه کلمه‌ای با فروشنده حرف بزند، کارت بانکی‌اش را روی شیشه‌ی پیشخوان انداخت و با لحنی سرد گفت: 
«همین رو می‌بریم.»

پسرک که انگار از دستِ عزرائیل جانِ سالم به در برده بود، با سرعتی باورنکردنی کارت را کشید، فاکتور را داخل پاکت گذاشت و جعبه‌ها را در یک شاپینگ‌بگِ شیکِ مشکی به دست سیاوش داد.

***

مسیرِ برگشت به ویلا در سکوتی سنگین و کش‌دار گذشت. باران کاملاً بند آمده بود، اما هوای شرجی و سنگینِ کیش از لای شیشه‌ی نیمه‌بازِ لکسوس به داخل می‌خزید. سیاوش با یک دست فرمان را گرفته بود و نگاهش مستقیم به جاده‌ی خیس بود، اما انقباضِ فکش نشان می‌داد که هنوز رگه‌هایی از عصبانیتِ آن اتفاق در وجودش باقی مانده. 

من هم سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به درخت‌های نخلِ خیس خیره شده بودم، اما تمامِ حواسم پیشِ نقطه‌ای از کمرم بود که هنوز انگار از حرارتِ دستِ او می‌سوخت. آن حسِ امنیت، آن حمایتِ بی‌قیدوشرط و مردانه، چیزی نبود که بتوانم به این راحتی‌ها فراموشش کنم.

وقتی ماشین جلوی ویلا توقف کرد، سیاوش موتور را خاموش کرد، اما قبل از اینکه پیاده شود، به سمتم چرخید و با صدایی که حالا آرام‌تر شده بود گفت:
«مهمونی ساعت هشت شروع میشه. ماشینِ شرکت ساعت هفت و نیم میاد دنبالمون. تا اون موقع استراحت کن و آماده شو.» 

فقط سرم را تکان دادم، پاکتِ لباس و کفش‌ها را برداشتم و بدون کلمه‌ای پیاده شدم.

***

ساعت هفت عصر بود. 
نورِ غروبِ آفتاب از پنجره‌ی اتاقم به داخل می‌تابید. جلوی آینه‌ی میز آرایش نشستم. موهایم را که حالا موج‌های درشت و طبیعیِ زیبایی به خود گرفته بود، با حوصله سشوار کشیدم و نیمی از آن‌ها را بالای سرم جمع کردم تا یقه‌ی قایقی و زیبای لباس کاملاً خودش را نشان دهد. بقیه‌ی موهایم را روی شانه‌هایم رها کردم. 

آرایشم را برخلافِ همیشه کمی غلیظ‌تر انجام دادم؛ خط چشمی کشیده که حالتِ چشم‌هایم را گیرا و خمار نشان می‌داد، با یک رژِ لبِ مات به رنگِ گوشتیِ تیره که با رنگِ پوستِ روشنم تضادِ زیبایی می‌ساخت. 

از روی صندلی بلند شدم و به سراغِ کاورِ لباس رفتم. پیراهنِ ماکسیِ آبی درباری را با احتیاط پوشیدم. وقتی زیپش را بالا کشیدم و کمربندِ مرواریدی‌اش را بستم، نگاهم در آینه‌ی قدیِ اتاق خشک شد. پارچه‌ی سنگینِ کرپ حریر، مثل آبشاری به رنگِ اقیانوس روی تنم ریخته بود. رنگِ تیره و سلطنتیِ لباس، سفیدیِ پوستم را به شدت به رخ می‌کشید و برش‌های ظریفِ نقره‌دوزی شده در سرشانه‌ها، زیر نورِ اتاق برق می‌زد.

پامپ‌های جیرِ مشکی را پوشیدم که قامت و فرم ایستادنم را بی‌نقص کرده بود. چند قطره از عطرِ تلخ و شیرینِ فرانسوی‌ام را روی نبضِ گردن و مچِ دستم اسپری کردم. شالِ حریر و کارشده‌ی ستِ لباس را با ظرافت روی موهایم انداختم تا حالتِ رسمی و پوشیده‌اش حفظ شود.

کیف کلاچ را در دستم گرفتم، نفسِ عمیقی کشیدم تا ضربانِ قلبم که از استرسِ روبه‌رو شدن با سیاوش در این ظاهر بالا رفته بود را کنترل کنم. دستگیره‌ی درِ اتاق را پایین کشیدم و با قدم‌هایی شمرده وارد سالنِ بزرگِ ویلا شدم...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 187#

 

سیاوش پایین پله‌ها ایستاده بود؛ یک کت‌وشلوار دست‌دوز مشکی‌رنگِ فوق‌العاده شیک با **پیراهن مشکیِ ابریشمی** و دکمه‌سردست‌های نقره‌ای پوشیده بود. تیرگی یکدستِ استایلش با آن قد بلند و هیکل ورزیده‌اش، ابهتی سرد، دست‌نیافتنی و بی‌نهایت جذاب به او می‌داد که آدم را ناخودآگاه وادار به سکوت می‌کرد.

 

با صدای تق‌تق پاشنه‌های من روی سرامیک‌ها، سرش را آرام بالا آورد و نگاهمان تلاقی کرد. 

 

درجا نفسش حبس شد. مردمک‌های تیره‌اش روی صورتم، فرم یقه‌ی قایقی لباس، انحنای کمر و برق نقره‌دوزی‌های آبی درباری لغزید. نگاهش ثابت و خیره ماند؛ نه پلک زد و نه حرفی از دهانش خارج شد. از سر تا پایم را با چنان دقتی برانداز کرد که داغی و شرم به گونه‌هایم دوید. ناخودآگاه انگشتانم را دور کیف کلاچ مشکی محکم‌تر فشردم و نگاهم را کمی دزدیدم تا بار این نگاه خیره و مسخ‌شده سبک‌تر شود.

 

سیاوش گلویش را صاف کرد، دکمه‌ی کتش را با طمأنینه بست و در سکوتی عمیق و پر از راز، بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، درِ سالن را برایم باز کرد و راهی شدیم. 

 

***

 

خودروی اختصاصی جلوی عمارتی مجلل و شبیه به کاخ‌های امیران عرب توقف کرد. درهای چوبیِ کنده‌کاری‌شده و عظیم عمارت که گشوده شد، موجی از بوی غلیظ عود، بخور صندل، عطر تند گلاب و رایحه‌ی زغال قلیان به صورتمان خورد. 

 

سالنی بی‌نهایت عریض و طویل پیش چشمانم قد کشید که کف آن از سنگ‌های یشمیِ براق پوشیده شده و چلچراغ‌های غول‌پیکر با کریستال‌های کهربایی، نوری طلایی و سنگین روی فضا می‌ریختند. دور تا دور سالن، روی شاه‌نشین‌های مخمل و ترمه‌دوزِ زردرنگ، تاجران و سرمایه‌داران بزرگ عرب با دشداشه‌های سفیدِ فاخر، عباهای زردوزی‌شده و چفیه‌های بسته به «عقال» نشسته بودند. جلوی هرکدام قلیان‌های بلند و سر به فلک کشیده‌ای از جنس نقره و برنج قرار داشت که دودِ رقصان و معطرشان در هوای سالن معلق بود. 

 

زنان اشرافی عرب با عباهای ابریشمیِ سنگ‌دوزی‌شده، نقاب‌های توریِ ظریف و آرایش‌های فوق‌العاده غلیظ و چشمگیرِ خلیجی با خط‌چشم‌های پهن و سرمه‌کشیده، با طلاهای سنگینی که از گردن و مچ‌هایشان آویزان بود، در رفت‌وآمد بودند و با سینی‌های نقره از میهمانان پذیرایی می‌کردند.

 

درست در بالای مجلس و روی بلندترین شاه‌نشین، سنان نشسته بود؛ با همان عبای فاخرِ سرمه‌ای‌اش که زردوزی‌های چشم‌نوازی داشت. به محض ورود ما، نگاه نافذ سنان روی هر دوی ما ثابت ماند و لبخند پرمعنایی گوشه‌ی لبانش نقش بست.

 

اما در همان چند ثانیه‌ی اول، نگاه خیره، حریص و سنگین چندین مرد عرب که به خاطر قد و ظاهر و رنگ آبی پیراهنم مرا نشانه رفته بودند، پوستم را مثل آتش سوزاند. حس ناامنی عجیبی در تمام جانم رخنه کرد و ستون فقراتم تیر کشید. 

 

سیاوش بلافاصله متوجه این نگاه‌های چسبنده شد. از انقباض فکش و رگ‌های برجسته‌ی شقیقه‌اش کاملاً پیدا بود که در آن نقطه از آوردن من و قرار گرفتنم زیر این نگاه‌های بی‌پروا تا چه حد پشیمان، برزخی و برآشفته شده است.

 

بدون حتی یک ثانیه معطلی، دست درشت و گرمش جلو آمد و پنجه‌های لرزان و سرد مرا به شکلی مقتدرانه و محکم در قاب دستانش گرفت. انگشتانش را میان انگشتانم قفل کرد تا حریمی نفوذناپذیر دورم بکشد. 

 

من که تمام بدنم از ترس و فضای سنگین آنجا می‌لرزید، این بار کوچک‌ترین تلاشی برای عقب کشیدن دستم نکردم و به گرمای محکم دستش پناه بردم؛ اما دندان‌هایم را روی هم فشردم و با صدایی که از لای لب‌های بسته‌ام بیرون می‌آمد، با حرص زیر لب گفتم:

«اگه من ویلا می‌موندم... خطرش از این چشم‌های حریص خیلی کمتر بود مرتیکه‌ی ازخودراضی!»

 

گوش‌های تیز سیاوش در آن همهمه‌ی عربی این نجوا را گرفت. دستم را محکم‌تر فشرد، اما حتی سرش را هم نچرخاند تا موضعش نشکند.

 

در میانه‌ی سالن و روی فرشی از ابریشم، دو زن رقاصه‌ی عرب با لباس‌های برهنه، شال‌های حریرِ رقص شکم و آرایش‌های غلیظ و براق، همراه با ریتم تند عود و دف عربی، پیچ‌وتاب می‌خوردند و توجه همه را جلب کرده بودند. 

 

ناخودآگاه و از سر کنجکاوی، سرم را کمی کج کردم و به سیاوش نگاه کردم تا ببینم نگاهش آن‌ها را شکار کرده یا نه. اما چشم‌های تیره و برّنده‌ی سیاوش حتی میلی‌متری منحرف نشد؛ با آن کت و پیراهن سرتاسر مشکی‌اش مثل یک کوه سنگین و باصلابت، نگاهش کاملاً صاف، متمرکز و با غرور روی صدر مجلس و به سنان دوخته شده بود. با قدم‌هایی محکم، سنگین و استوار، دست مرا در دستش می‌فشرد و به سمت سکوی اصلی پیش می‌رفت...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت188#

نزدیک صدر مجلس در همان سالن پرزرق‌وبرق و باشکوه، سنان با آن عبای فاخر سرمه‌ای‌اش که زردوزی‌های شکیلش زیر نور چلچراغ‌های کهربایی می‌درخشید، به محض دیدن سیاوش، با وقار و احترامی چشمگیر از روی شاه‌نشین مخمل بلند شد. حتی پیش از آنکه کاملاً به سکو نزدیک شویم، چند گام محکم به سمت سیاوش پیش آمد.

 

سنان با گرمی و به رسم اشراف عرب، دست سیاوش را در میان دستانش فشرد، شانه به شانه‌اش زد و با لبخندی که از زیر سبیل‌های جوگندمی‌اش پیدا بود، با لحنی رسا گفت:

 

«أهلاً و سهلاً یا مهندس رادمنش! خوش آمدی مرد بزرگ… جمع امشب ما بدون حضور تو انگار چیزی کم داشت. اعتبار و وزن این ضیافت با اومدنت کامل شد.»

 

سیاوش با همان پرستیژ خاص، لبخندی شکیل و کنترل‌شده به لب نشاند، سرش را با احترامی مقتدرانه خم کرد و گفت:

 

«ممنونم سنان عزیز، افتخاری بود که امشب در جمع شما باشم.»

سنان نگاه نافذ و کنجکاوش را با لبخندی روی من چرخاند. سیاوش با اعتمادبه‌نفس و لحنی رسمی و بی‌نقص، بدون اینکه ذره‌ای مکث کند، مرا معرفی کرد:

 

«و ایشون خانم حسابرس ارشد پروژه و همراه امشب من هستن.»

 

سنان سرش را به نشانه‌ی تکریم تکان داد و به ما خوش‌آمد گفت. درست در همان لحظه، صدای کوبنده‌ی طبل‌ها و موسیقی پرشور عربی اوج گرفت؛ مردان عرب شمشیرهای نقره‌گون را در هوا به چرخش درآوردند و رقص باشکوه شمشیر، وسط سالن را پر از هیاهو و ابهت کرد.

 

سنان ما را با دست به سمت درِ پشتیِ چوبی و منبت‌کاری‌شده‌ی سالن هدایت کرد؛ دری بزرگ که به نخلستانی طویل، خنک و نورپردازی‌شده با ریسه‌های طلایی باز می‌شد. اینجا فضایی کاملاً اختصاصی برای سرمایه‌گذاران تراز اول و کلان بود. پشت یکی از میزهای چوبی و فاخر نشستیم و پیشخدمت‌ها سینی‌های مجللِ کباب‌های معطر بره، برنج زعفرانی با خلال پسته و خرماهای تزیین‌شده با ارده را چیدند. 

وقتی همه سر جایشان مستقر شدند، سنان با وقاری خاص گلویش را صاف کرد تا جلسه معارفه‌ی غیررسمی اما به شدت مهمِ امشب را شروع کند. نگاهی به چند مردِ عربِ مسن و قدرتمندی که دور میز نشسته بودند انداخت؛ کسانی که هرکدام نبضِ بخشی از بازار تجارت و ساخت‌وسازِ خاورمیانه را در دست داشتند.

سنان دستش را به سمت سیاوش دراز کرد و با صدایی رسا و پر از احترام گفت:

«دوستان و شرکای عزیز… باعث افتخاره که امشب، مغز متفکر و ستون اصلیِ پروژه‌ی بزرگمون رو در جمع خودمون داریم. مهندس سیاوش رادمنش!»

با شنیدن اسم «رادمنش»، زمزمه‌ی تحسین‌برانگیزی بین آن مردانِ پرنفوذ پیچید. انگار آوازه‌ی قدرتِ مدیریت، سرسختی در قراردادها و هوش اقتصادیِ سیاوش خیلی پیش‌تر از خودش به این جمع رسیده بود. یکی از شیوخ که عبای سفید و طلایی به تن داشت، با لبخندی عمیق سر تکان داد و به زبان عربیِ دست‌وپاشکسته‌ای که رگه‌هایی از فارسی داشت گفت:

«آوازه‌ی شما در جسارت و تسلط بر بازار املاک، زبانزد مجامع ماست، مهندس. خرسندیم که شریک قدرتمندی چون شما در کنار ماست

سیاوش با پرستیژی که مو بر تن آدم سیخ می‌کرد، لیوان کریستالِ آب را روی میز گذاشت. نه هول شد، نه ذوق‌زده؛ با همان خونسردی و ابهتِ همیشگی‌اش، به زبان انگلیسیِ فوق‌العاده سلیس و تجاری شروع به صحبت کرد. از برنامه‌های آینده‌ی پروژه، تضمینِ سودِ سرمایه‌ها و چشم‌اندازِ بی‌رقیبِ کارشان گفت. کلماتش چنان برّنده، دقیق و حساب‌شده بود که تمام آن مردانِ کله‌گنده و مغرور، با دقت و سکوتِ محض به دهانش خیره شده بودند و مدام سر تکان می‌دادند.

من که در سکوت روی صندلی‌ام نشسته بودم، با دیدن این صحنه، قلبم از یک‌جور افتخارِ پنهان و هیجان تپید. تازه داشتم می‌فهمیدم این مردی که در ویلا با من سرِ شستن ظرف و پختن ماکارونی کل‌کل می‌کرد، در دنیای بیرون چه غولِ بی‌رقیب و قدرتمندی است!

اما این فضای پر از احترام و اقتدار، دیری نپایید.

درست در لحظه‌ای که پیشخدمت‌ها برای ریختن قهوه‌ی تلخِ عربی به میز نزدیک می‌شدند، سایه‌ای سنگین و بلند روی میز ما افتاد. سیاوش که تا آن لحظه با طمأنینه به حرف‌های یکی از تاجران گوش می‌داد، ناگهان جمله‌اش را قطع کرد. دیدم که چطور فکش در یک ثانیه منقبض شد و عضلاتِ شانه‌اش زیر کتِ مشکی‌اش مثل سنگ سفت شد.

سرم را چرخاندم و با دیدن چهره‌ی مردی که بالای سرمان ایستاده بود، خون در رگ‌هایم یخ بست.

او… او همان مردی بود که چند وقت پیش، به خاطر مزاحمت و نگاه‌های هیزش به من، سیاوش در یکی از جلسات حسابی از خجالتش درآمده بود و نقشه‌های قراردادش را با خاک یکسان کرده بود! و حالا، از زمزمه‌ی اطرافیان و نگاهِ پر از اخمِ سنان فهمیدم که او کسی نیست جز پسر ارشد سنان!

پسر سنان با همان چشمان بادامی، سرد و درنده‌اش جلوتر آمد. هیچ توجهی به پدرش یا بقیه‌ی سرانِ دور میز نداشت که از این گستاخیِ بی‌موقع جا خورده بودند. نگاه وقیح، خیره و کینه‌توزش را یک‌راست روی من، سرتاپای پیراهن آبی و صورتم قفل کرد.

آن لبخند کج، مغرور و پر از انتقامی که روی لب‌هایش نشست، بند دلم را پاره کرد. ترسی گزنده و دلشوره‌ای تلخ به جانم افتاد. او درست کنار صندلیِ من ایستاده بود، بی‌آنکه کلمه‌ای به سیاوش بگوید، فقط و فقط به من خیره شده بود… و من حس می‌کردم هوای خنکِ نخلستان، ناگهان مثل یک طناب دار دور گلویم سفت شده است.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت189#

 

سکوت سنگینی روی میز سایه انداخت. صدای قل‌قل قلیان‌های دوردست و خش‌خش برگ‌های نخل در باد خنک شب، تنها صداهایی بودند که به گوش می‌رسیدند. 

پسر ارشد سنان—که حالا می‌دانستم نامش «راشد» است—با همان دشداشه‌ی سفید ابریشمی و چفیه‌ی مشکی‌طلایی‌اش، حتی نیم‌نگاهی به پدرش نینداخت. چشم‌های ریز و صیقلی‌اش مثل دو تیغِ زهرآلود روی صورت من، امتداد گردنم و یقه‌ی قایقی پیراهن آبی درباری‌ام سر می‌خورد. لبخند کج و چندش‌آور گوشه‌ی لبش، پر از پیامی آشکار بود: *«تلافیِ تحقیر اون روز رو از نقطه ضعفت درمیارم.»*

سنان با صدایی بم و ابروهایی درهم‌کشیده، با تندی به زبان عربی چیزی به پسرش تذکر داد که معنایش کاملاً روشن بود: *«اینجا جای این حرکات نیست!»*

اما راشد بی‌اعتنا به تحکم پدر، یک گام دیگر جلو آمد. فاصله‌اش با صندلی من به کمتر از نیم‌متر رسید؛ بوی تند و سنگین ادکلن عربی‌اش با عطر بخور نخلستان قاطی شد و نفسم را تنگ کرد. دستش را با خونسردی بالا آورد، فنجان قهوه‌خوریِ پایه‌دارِ نقره‌ای را از روی میز برداشت و به زبان انگلیسی با لهجه‌ای غلیظ و لحنی کش‌دار و موذیانه رو به من گفت:
«بانوی زیبا... نشنیده بودم مهندس رادمنش برای مذاکرات سنگین، چنین همراهِ خیره‌کننده‌ای با خودش بیاره. حیف که جلسه قبلی فرصت نشد بیشتر با هم آشنا بشیم...»

سرمای ترسی لرزان از ستون فقراتم پایین ریخت. انگشتانم دور کیف کلاچ مشکی‌ام آن‌قدر فشرده شد که بند انگشتانم به سفیدی زد.

هنوز هجای آخر کلمه‌ی راشد تمام نشده بود که...

سیاوش تکانی به بدنش داد. نه با داد و فریاد، بلکه با حرکتی چنان برق‌آسا، سنگین و تهدیدآمیز از جا برخاست که پایه‌ی صندلی چوبی‌اش روی سنگ‌فرش نخلستان صدای خشنی تولید کرد. تمام قد، با آن شانه و سینه‌ی ستبر و کت و پیراهن سرتاسر مشکی‌اش، مثل دیواری پولادین درست میان من و راشد حائل شد. 

قد بلند و هیکل ورزیده‌ی سیاوش، هیکل راشد را کاملاً زیر سایه‌ی تاریک خود برد. 

سیاوش حتی یک میلی‌متر فاصله نگذاشت. دست چپش را با آرامشی هولناک و مسلط روی لبه‌ی پشتی صندلی من تکیه داد—حرکتی که کاملاً مالکیت و خط قرمز بودنِ این حریم را به رخ تمام بزرگان دور میز می‌کشید—و با دست راست، دکمه‌ی میانی کتش را باز کرد. 

نگاه سیاوش به صورت راشد دوخته شد؛ نگاهی آن‌چنان سرد، برّنده و آکنده از خشمی مهارشده که حس می‌کردم هوای دور میز چند درجه افت کرد. فک سیاوش قفل شده بود و رگ قطور کنار شقیقه‌اش به وضوح نبض می‌زد.

با صدایی به غایت بم، شمرده، اما با لحنی که تک‌تک کلماتش مثل گلوله‌ی سربی شلیک می‌شد، به زبان انگلیسی گفت:
«ایشون به عنوان مغز محاسباتی و حسابرس ارشد این پروژه اینجان، نه برای سرگرم کردن نگاه‌های هرزه. دفعه‌ی پیش فکر می‌کردم درسی که گرفتی برای حفظ ادبت کافی بوده... اما انگار حافظه‌ت ضعیف‌تر از حد تصوره، راشد.»

سکوتِ محض، نخلستان را بلعید. چند تاجر عرب مسن با چشمانی گشادشده به سیاوش و راشد خیره شدند. بردن نام پسر سنان بدون هیچ پیشوند احترامی و با آن لحن تحقیرآمیز جلوی بزرگان، یک سیلیِ حیثیتی تمام‌عیار بود.

رنگ از صورت راشد پرید و بلافاصله به سرخیِ خون گرایید. دستش روی فنجان نقره لرزید، نگاهش میان چشم‌های برزخی سیاوش و جمع سرمایه‌داران چرخید. غرورش جلوی پدر و شرکا خرد شده بود، اما ابهت و تاریکیِ نگاه سیاوش چنان او را عقب رانده بود که جرأت نکرد حتی یک کلمه پاسخ دهد.

سنان با ضربه‌ای محکم به دسته‌ی شاه‌نشین چوبی‌اش، از جا نیم‌خیز شد و با غرش تند عربی به راشد دستور داد فوراً میز را ترک کند.

راشد فنجان را با غیظ روی میز کوبید، نگاه پر از کینه‌اش را برای ثانیه‌ای آخر به سیاوش دوخت و با قدم‌هایی عصبی به سمت تاریکی نخلستان عقب نشست.

سیاوش بی‌آنکه حتی رفتن او را تماشا کند، نفس عمیقی کشید تا خشم جوشانش را پنهان کند. آرام برگشت، سرش را خم کرد و نگاه تیره‌اش با نگاه مضطرب و نفس‌بریده‌ی من گره خورد. در همان تاریک‌روشن نور ریسه‌ها، دست درشت و داغش از روی پشتی صندلی سر خورد و روی شانه‌ام نشست؛ فشاری آرام و پر از اطمینان داد و با نجوایی بم و فقط مخصوص گوش‌های من زمزمه کرد:
«آروم باش... تا وقتی من اینجام، هیچ احدی حق نداره حتی چپ نگات کنه.»

با همان یک جمله و حرارت دستش، تمام تپش‌های دیوانه‌وار قلبم فرو نشست و زیر نگاه احترام‌آمیزِ دوباره‌ی سنان و بزرگان، نفسی لرزان اما آرام بیرون داد. 

 

گرمای دست سیاوش از روی پارچه‌ی لطیفِ پیراهن آبی درباری، درست روی استخوان شانه‌ام نفوذ می‌کرد. یک وزنِ سنگین، یک حرارتِ قاطع که انگار تمام لرزش‌های ریزِ ماهیچه‌هایم را در خود می‌بلعید. 

چشم‌هایم را برای چند ثانیه‌ی کوتاه بستم و هوای خنک و آمیخته به عودِ نخلستان را با تمام وجود فرو دادم. درونم طوفانی برپا بود؛ یک کشمکشِ غریب و دیوانه‌کننده که هیچ منطقی برایش نداشتم. از یک طرف، دلم می‌خواست به خاطر آن همه خودرأیی و دستورهای بی‌امانش، به خاطر کشاندنم به این ضیافتِ پرخطر و پر از گرگ‌های نقاب‌دار، تا ابد با او سر جنگ داشته باشم... اما از طرف دیگر، این دیوارِ محکمی که در کسری از ثانیه مقابلم چیده بود، این حصاری که از شانه و نگاه و اعتبارش برای محافظت از من ساخت، تمام بنیان‌های نفرتم را سست می‌کرد.

چقدر این حسِ در امان بودن زیر سایه‌ی او، وحشتناک و شیرین بود. ترسناک بود، چون می‌دانستم اگر به این تکیه‌گاه عادت کنم، فرو ریختنش بندبندِ وجودم را متلاشی خواهد کرد؛ و شیرین بود، چون در این شهر غریب، میان چشم‌های حریصی مثل راشد، هیچ پناهگاهی مطمئن‌تر از این شانه‌های عریضِ سیاه‌پوش وجود نداشت.

سنان با دستپاچگیِ پنهان و برای اینکه آبروی پیش‌آمده جلوی شرکا را جمع کند، دستی به نشانه‌ی عذرخواهی روی سینه‌اش گذاشت و با لحنی ملایم رو به سیاوش گفت:
«معذرت می‌خوام مهندس رادمنش... جوانی است و خامی. مهمان‌نوازی ما هرگز این نبوده. لطفاً بنشینید، ضیافت تازه آغاز شده.»

سیاوش نگاه سنگینش را از مسیرِ رفته‌ی راشد برید. لبخند بسیار کم‌رنگ، سرد و شکیلی گوشه‌ی لبش نشاند که نشان می‌داد کنترلِ همه‌چیز دوباره دست خودش است. آرام روی صندلی کنار من نشست. اما دستش... دستش از روی دسته‌ی صندلی من جدا نشد؛ فاصله‌مان حالا آن‌قدر کم بود که بوی تلخ و دودی ادکلنش، بوی زننده‌ی عطر راشد را کاملاً از مشامم پاک می‌کرد.

چند دقیقه‌ی بعد، برای اینکه اضطراب را از چهره‌ام پاک کنم، کمی آب از گیلاس کریستال نوشیدم. سیاوش در حالی که سرگرم پاسخ دادن به سوال یکی از تاجران درباره‌ی زمان‌بندیِ بتن‌ریزیِ برج‌های ساحلی بود، آرام سرش را به سمت گوشم متمایل کرد. بدون اینکه چشمش از صورت آن شیخ عرب برداشته شود، با صدایی چنان آهسته که فقط من و باد میان نخل‌ها می‌شنیدیم، گفت:
«خوبی؟ رنگت هنوز پریده.»

نگاهم را به بشقابِ مقابلم دوختم، چنگال را بی‌هدف تکان دادم و زیر لب، با همان لجبازیِ همیشگی‌ام که می‌خواستم ضعفی نشان ندهم، زمزمه کردم:
«خوبم... فقط متوجه شدم که جناب مهندسِ همه‌فن‌حریف، غیر از مدیریت پروژه، استعداد فوق‌العاده‌ای توی دشمن‌تراشی هم داره!»

گوشه‌ی لب سیاوش از این حاضرجوابیِ بی‌موقع تکان خورد؛ همان پوزخندِ محو و آشنا. رگه‌های آن خشمِ سیاه جایش را به نوری آرام‌تر داده بود:
«دشمن اگر جرأت نفس کشیدن داشته باشه خطرناکه، نه حیوونی که با یه اخم غیبش می‌زنه... غذا بخور، از ظهر لب به چیزی نزدی، بعدش برمی‌گردیم.»

لحنش هنوز همان رگه‌های آمرانه را داشت، اما این‌بار پشت آن پوسته، چیزی مثل مراقبت پنهان شده بود؛ چیزی که قفلِ لجاجت مرا شکست. تسلیم شدم، لقمه‌ای کوچک برداشتم و زیر سنگینیِ نگاهِ مراقب و پنهانی‌اش که هر چند لحظه یک‌بار آرام به سمتم می‌چرخید، اجازه دادم این شبِ پرحادثه در میان زمزمه‌های سرمایه‌داران و نسیمِ شرجیِ نخلستان پیش برود.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت190#

سیاوش بعد از آنکه در برابر شرکای عرب حساب راشد را کف دستش گذاشت، دستم را محکم گرفت و بدون فوت وقت، با خداحافظی کوتاهی از سنان، مرا به سمت خروجی عمارت برد. هنوز هیاهوی نخلستان پشت سرمان بود که سوار لکسوس شدیم.

سیاوش دکمه‌ی قفل مرکزی را زد، صدای «تِق» سنگین درها بلند شد و با آرامشی سرد و مسلط پایش را روی پدال گاز گذاشت.

مسیرِ کمربندی ساحلی به سمت ویلا، خلوت، تاریک و پر از پیچ‌های تند میان نخل‌های پراکنده بود. نور مهتاب روی موج‌های دریا می‌افتاد و تنها صدای یکنواخت موتور لکسوس سکوت سنگین داخل کابین را پر می‌کرد.

هنوز چند کیلومتر از عمارت دور نشده بودیم که متوجه شدم نگاه سیاوش با تمرکزی خاص روی آینه‌ی وسط و آینه‌ی بغل قفل شده است. هیچ نشانی از ترس در چهره‌اش نبود؛ فقط فکش با خشمی غلیظ منقبض شده بود و پنجه‌هایش با اقتدار دور غربیلک فرمان سفت می‌شدند.

با دلشوره پرسیدم:
«چیزی شده سیاوش؟»

بدون اینکه حتی نگاهش را از جاده بگیرد، با صدایی کاملاً خونسرد اما با تحکمی فولادین گفت:
«دستگیره‌ی بالای سرت رو محکم بگیر هایرون... سرت رو هم بیار پایین‌تر.»

قلبم در سینه فرو ریخت. سرم را چرخاندم و از پنجره‌ی عقب نگاه کردم؛ در تاریکی مطلق جاده، دو نورِ کشیده و زنون از یک شاسی‌بلند مشکی، مثل دو چشم گرگ در شب، با سرعتی جنون‌آمیز داشت به ما نزدیک می‌شد و روی سپر لکسوس افتاده بود.

«سیاوش... اینا کین؟!»

سیاوش پوزخند سرد و خشنی زد، دنده‌ی معکوس کشید و نعره‌ی موتور لکسوس در جاده پیچید:
«نوچه‌های راشدن! فکر کرده جزیره بی‌صاحبه!»

شاسی‌بلند مشکی ناگهان گاز داد و با بی‌عقلی خودش را به پهلوی سمت راست ماشین ما کوبید! **بومب!**

صدای برخورد فلز با فلز و صدای خرد شدن آینه‌ی بغل در گوشم زوزه کشید. ماشین تکان شدیدی خورد، جیغ خفه‌ای کشیدم و داشبورد را چنگ زدم. آن‌ها می‌خواستند ما را به سمت شانه خاکی و درختان نخل حاشیه‌ی جاده منحرف کنند.

اما سیاوش رادمنش کوهی نبود که با این بادها تکان بخورد. با خونسردیِ مرگبار و تسلطی بی‌نظیر روی فرمان، ترمز ناگهانیِ سنگینی زد؛ شاسی‌بلند که تعادلش را از دست داده بود رد شد، و سیاوش بلافاصله با یک فرمانِ تند و گاز پرقدرت، از مسیر فرعیِ شهرک به داخل پیچید. در کسری از ثانیه شاسی‌بلند را جا گذاشت و لکسوس را با صلابت جلوی درِ ویلا متوقف کرد.

پیاده شد، با قدم‌هایی شمرده و مقتدر آمد، درِ سمت مرا باز کرد و بازویم را گرفت. وارد سالن ویلا شدیم. درِ ورودی را بست، قفل کرد و سوییچ را روی میز پرتاب کرد. کوچک‌ترین نشانه‌ای از اضطراب در هیکل درشتش نبود؛ فقط غرور و خشمی کنترل‌شده در نگاهش زبانه می‌کشید.

کتش را درآورد و روی مبل انداخت. گوشی‌اش را بیرون کشید، بدون مکث شماره‌ای را گرفت و با صدایی محکم و آمرانه گفت:
«نیکان! همین الان دو نفر از بچه‌های حراست پروژه رو بفرست ورودی خیابون ساحلی... یه لندکروز مشکی بی‌نمره توی این مسیره. آمارش رو دربیارید و تا صبح پای هیچ غریبه‌ای نباید به این کوچه باز بشه. قضیه با راشده... تا فردا ظهر حسابش رو صاف می‌کنم.»

تماس را قطع کرد و گوشی را در جیب شلوارش گذاشت.

من که هنوز از تنش جاده و صدای برخورد ماشین‌ها شوکه بودم و پاهایم روی پامپ‌های مجلسی سستی می‌کرد، با قدم‌هایی لرزان خواستم به سمت اتاق همکف بروم که صدای بم و باصلابتش مرا درجا میخکوب کرد:

«کجا میری؟»

ایستادم، شال را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم و با چشم‌هایی مضطرب نگاهش کردم:
«به اتاقم... برم لباسم رو عوض کنم.»

سیاوش با گام‌هایی بلند به سمتم آمد. قامت بلند و استوارش با آن پیراهن مشکی، کاملاً روبه‌رویم قد کشید. دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی قاطع و نفوذناپذیر گفت:

«پایین نمی‌مونی. اون اتاق پنجره‌ش به حیاط خلوت باز میشه و کنترلش سخته. امشب میری بالا... توی اتاق من می‌خوابی.»

ابروهایم از تعجب بالا پرید:
«چی؟! امکان نداره! ما صبح سر این موضوع قانون گذاشتیم سیاوش...»

سیاوش یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد؛ آن‌قدر نزدیک که حرارت تنش و عطر تلخش تمام فاصله‌ها را محو کرد. دست درشتش بالا آمد، به آرامی اما محکم بازویم را گرفت و با صدایی بم، قاطع و غیرتی که از تک‌تک کلماتش می‌بارید، گفت:

«قانون برای روزهای عادیه، نه وقتی که بیرون یه مشت کفتار پرسه می‌زنن! امشب جات توی اتاق بالاست؛ بدون چون‌وچرا... بحث هم نکن هایرون!»

سیاوش نگاه قاطع و جدّی‌اش را لحظه‌ای از چشمانم برنداشت. وقتی دید با بهت و ناباوری به او خیره شده‌ام و دهانم برای مخالفت نیمه‌باز مانده، قبل از اینکه اعتراض دیگری بکنم، دستش را آرام از روی بازویم برداشت و با صدایی محکم، پر از صلابت و اطمینان‌بخش گفت:

«من پایین روی مبل سالن می‌خوابم... تو برو توی اتاقِ بالا.»

کلماتش مثل آبی روی آتشِ تردیدهایم نشست. یک ثانیه سکوت بینمان حاکم شد؛ مردی با این همه غرور، قدرت و جایگاه، بدون حتی یک لحظه فکر به راحتی خودش، تمام سالن پایین و ورودی ویلا را مثل یک نگهبانِ مسلط زیر نظر می‌گرفت تا من در امن‌ترین و دورترین نقطه‌ی خانه، با خیال راحت سر روی بالشت بگذارم. 

سیاوش دستش را به سمت پله‌های چوبی اشاره رفت و با لحنی که در عین آمرانه بودن، رگه‌هایی از مراقبت خالص در آن موج می‌زد، اضافه کرد:

«برو بالا هایرون. درِ اتاق رو هم از پشت قفل کن تا خیالت راحت باشه... من تا صبح همین‌پایین حواسم به همه‌ چیزهست

قلبم از این‌همه مردانگی و غیرتِ محافظت‌گرانه‌اش آرام گرفت. نگاهم را برای لحظه‌ای در چشمان تیره‌اش دوختم، نفس عمیقی کشیدم و بدون هیچ لجبازی یا بحث اضافه‌ای، آرام گفتم:

«باشه... ممنون.»

 

پامپ‌های مشکی را از پایم درآوردم و در دست گرفتم تا صدای پاشنه‌ها روی پارکت نپیچد. با قدم‌هایی آرام، پله‌های چوبی را بالا رفتم. 

 

وقتی به پاگرد طبقه بالا رسیدم، ناخودآگاه برگشتم و نیم‌نگاهی به سالن پایین انداختم. 

 

سیاوش دو دکمه‌ی بالاییِ پیراهن مشکی‌اش را باز کرده بود، با ابهت و طمأنینه روی مبلِ تک‌نفره‌ی چرمی، درست روبه‌روی درِ ورودی نشسته بود و نگاه تیز و هوشیارش در تاریکی سالن، مثل سدی نفوذناپذیر همه‌جا را می‌پایید. 

 

درِ اتاق طبقه بالا را باز کردم، وارد شدم و کلید را از پشت چرخاندم. فضای بزرگِ اتاق، عطر تلخ و آشنای سیاوش را در خود داشت؛ عطری که حالا برخلاف گذشته، برایم نه نشانه‌ی خطر، بلکه خودِ حسِ «امنیت» بود.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت191#

 

گرما از میان پنجره‌های نیمه‌بازِ اتاقِ بالا نفوذ کرده بود و شرجیِ کلافه‌کننده‌ی کیش، حتی با وجودِ اسپیلیت، راهش را به فضای اتاق پیدا کرده بود. پیراهنِ ماکسیِ آبی درباری که آن‌قدر در مهمانی زیبا و باشکوه به نظر می‌رسید، حالا در سکوتِ سنگینِ اتاق مثل یک لایه‌ی داغ، سنگین و چسبناک روی پوستم سنگینی می‌کرد. انگار تمامِ الیافِ آن پارچه‌ی گران‌قیمت با گرما و رطوبتِ بدنم یکی شده بود.

روی تخت غلت زدم و کلافه شالم را از دور گردنم باز کردم. خواب؟ در این شرایط؟ غیرممکن بود. تصویرِ خشمِ سیاوش در جاده، برقِ نگاه‌های هیزِ راشد در نخلستان و حسِ دستِ محکم سیاوش روی شانه‌ام، مثلِ یک فیلمِ بی‌پایان جلوی چشمم تکرار می‌شد. 

نورِ تندِ صفحه‌ی گوشی که روی پاتختی بود، ناگهان اتاقِ نیمه‌تاریک را روشن کرد. ضربانِ قلبم تندتر شد؛ فکر کردم شاید باز خطری در راه است. دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم. 
یک پیامکِ کوتاه، سرد و آمرانه از سیاوش:
*«امروز لازم نیست شرکت بیای. بمون تا بیام.»*

چشم‌هایم را ریز کردم و دوباره خواندم. هیچ «لطفاً»یی در کار نبود، هیچ توضیحِ اضافه‌ای هم نداشت. انگار هنوز سایه‌ی اقتدار و فرماندهی‌اش روی این ویلا و روی تمامِ برنامه‌های من سنگینی می‌کرد. با اینکه از دستورش دلم گرفت، اما ته دلم یک حسِ عجیبِ اطمینان جوانه زد؛ او می‌خواست من دور از چشمِ راشد و هر خطرِ احتمالی، در این قلعه‌ی امن بمانم.

کلافگی‌ام با این پیامِ دستوری به اوج رسید. تخت را رها کردم و از اتاق بیرون زدم. سالنِ پایین در سکوتِ مطلقِ صبحگاهی بود. سیاوش نبود؛ احتمالاً خیلی زودتر از من راهی شده بود تا حسابِ آن شاسی‌بلندِ مزاحم و راشد را برسد.

واردِ همان سرویسِ بهداشتیِ مشترکِ پایین شدم. در را قفل کردم و شیرِ دوش را باز کردم. آبِ سرد و خنک، اولین چیزی بود که می‌توانست التهابِ پوستم را از بین ببرد. زیرِ دوش ایستادم و اجازه دادم قطراتِ آب، تمامِ استرسِ دیشب، عطرِ غلیظِ بخورِ نخلستان و خستگیِ لباسِ مجلسی را از تنم بشوید و ببرد. حسِ تازگی که به بدنم برگشت، انگار توانستم دوباره عمیق نفس بکشم.

وقتی حوله‌ام را دورم پیچیدم و از حمام بیرون آمدم، حسِ بهتری داشتم. به سراغِ چمدانم رفتم که گوشه‌ی سالن بود. زیپش را باز کردم و با ولع به دنبالِ یک دست لباسِ راحتی گشتم؛ چیزی که دیگر بوی مهمانی، عطرِ سنان یا وقارِ ساختگیِ دیشب را ندهد. 

یک تاپِ نخیِ سفیدِ آزاد و یک شلوارِ راحتیِ طوسی‌رنگ بیرون کشیدم. آن‌ها را پوشیدم، موهای خیسم را با یک حوله‌ی کوچک جمع کردم و به سمتِ آشپزخانه رفتم. حالا که دیگر مجبور نبودم نقشِ «همراهِ» سیاوش را بازی کنم، دلم می‌خواست حداقل این چند ساعت را در خانه‌ای که حالا کمی امن‌تر به نظر می‌رسید، خودم باشم؛ منتظرِ مردی که با تمامِ اخلاق‌های تند و دستوری‌اش، دیشب دیواری به دورم کشیده بود که هیچ غریبه‌ای جرأت نکند از آن عبور کند. 

فنجانِ قهوه‌ای برای خودم ریختم، به پنجره‌ی شیشه‌ایِ بزرگِ رو به دریا خیره شدم و منتظر ماندم؛ منتظرِ بازگشتِ سیاوش، با تمامِ ابهامات و کشش‌های ناخواسته‌ای که بین‌مان ایجاد شده بود.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت192#

 

ساعت هنوز به شش و نیم صبح نرسیده بود که با سردردی سنگین از روی مبل سالن بلند شدم. جزیره در یک مِه‌آلودگیِ غلیظ و شرجیِ سربی‌رنگ غرق بود. نگاهی به پله‌های چوبی انداختم؛ درِ اتاقِ بالا بسته بود و سکوت نشان می‌داد هایرون هنوز خواب است. نفس عمیقی کشیدم، سوییچ لکسوس را برداشتم و پاورچین از ویلا زدم بیرون.

اولین کار، خلاص شدن از شرِ آن لکسوسِ امانتیِ اجاره‌ای بود. بدنه و آینه‌ی سمت راستش در برخورد دیشب با ماشین نوچه‌های راشد خط‌افتاده و قر شده بود. با اعصابی خط‌خطی گاز دادم و مستقیم رفتم سمت دفتر رنت‌کارِ معروف جزیره در بلوار مروارید.

صاحب آژانس با دیدن در و پیکر زخمی ماشین جا خورد، اما دسته‌چک را بیرون کشیدم، بدون حتی یک کلمه چانه‌زنی خسارت کامل قطعات و خواب ماشین را نوشتم، سوییچ را روی میز پرتاب کردم و گفتم:

«تسویه‌ست. کارتن سند مدارک رو ببندید.»

از درِ رنت‌کار که بیرون آمدم، یک‌راست رفتم سمت یکی از لوکس‌ترین شوروم‌های واردات خودرو در میدان سنایی. دیگر وقتِ ماشین اجاره‌ای سوار شدن نبود؛ وقتی گرگ‌ها دور و برت زوزه می‌کشند، باید مرکبی زیر پایت باشد که هم اقتدارت را به رخ بکشد و هم سرپیچ‌ها مثل تیر رها شود.

وارد سالن براق و عریض نمایشگاه شدم. در میان انبوه بنزها و پورشه‌ها، نگاهم درجا روی یک غولِ نقره‌ای‌رنگ قفل شد:

یک جگوار F-Type کوپه‌ی اسپرتِ دو درب، به رنگ نقره‌ایِ متالیک و صیقلی.

کاپوت کشیده و عضلانی با ورودی‌های هوای مشکی‌رنگ، چراغ‌های باریک، کشیده و خشمگینِ زنون که شبیه چشم‌های یک یوزپلنگِ آماده‌ی دریدن بود، رینگ‌های بیست اینچیِ مشکی مات با کالیپرهای ترمز قرمز، و سقف شیب‌دارِ فیبرکربنی‌اش دیوانه‌کننده به نظر می‌رسید. درِ خودرو را باز کردم؛ بوی تند و مست‌کننده‌ی چرم طبیعی ناپا و دوخت‌های سرخ‌رنگ روی صندلی‌های مسابقه‌ای با کنسول خلبانی، دقیقاً همان چیزی بود که با خشم و عطشِ درونم همخوانی داشت.

مدیر نمایشگاه دوان‌دوان جلو آمد: «مهندس رادمنش! صبح اول وقت افتخار دادید… این جواهر سفارشی از دوبی رسیده، موتور پنج لیتری سوپرشارژ، هشت سیلندر، صفر خشک.»

 

بدون ثانیه‌ای مکث، کارتِ شرکتی را روی پیشخوان کوبیدم:

 

«نقداً همین الان تسویه می‌کنی. پلاک موقت و بیمه‌ش رو توی بیست دقیقه هماهنگ کن، می‌خوامش.»

نیم ساعت بعد، با صدای غرّش سهمگین و اگزوزهای دوگانه‌ی جگوار، خیابان‌های ساحلی کیش را شکافتم. وقتی پدال گاز را فشردم، شتابِ وحشیانه‌اش کمرم را به صندلی چرمی دوخت و لاستیک‌ها روی آسفالت زوزه کشیدند. با همان ابهت و سرعت، وارد محوطه‌ی پارکینگ اختصاصی برج شرکت شدم.

وارد دفتر مدیریتی‌ام شدم که دیوارهایش تماماً شیشه‌ای و دوجداره بود؛ اتاقی که مثل یک آکواریومِ نفوذناپذیر بر تمام پرسنل و محوطه‌ی شرکت اشراف داشت. صبوحی با چند زونکنِ محاسبات بتن‌ریزی پشت در شیشه‌ای منتظر بود که با دست اشاره کردم وارد شود. اما هنوز کتی که تنم بود را روی صندلی چرمی نینداخته بودم که صدای درگیری و فریادهای حراست از راهروی اصلی شرکت بلند شد.

 

از پشت شیشه‌های دفترم دیدم که درِ ورودیِ شرکت با چه خشونتی باز شد.

راشد وارد شد. با همان دشداشه‌ی فاخرِ عربی، اما پشت سرش چهار مرد غول‌پیکر با عینک‌های دودی و چهره‌های سنگی مثل دیواری سیاه داخل ریختند. نگهبان‌های حراست را کنار زدند و بی‌محابا به سمت دفتر شیشه‌ای من هجوم آوردند.

 

درِ شیشه‌ای دفترم با شدت باز شد.

 

از جا کنده شدم. رگ‌های گردنم از خشم بیرون زد، دست‌هایم روی میز مشت شد و با صدایی پر از زهر غریدم:

 

«اینجا طویله‌ی بابات نیست راشد! گورتو گم کن بیرون تا با پلیس و حراست جنازه‌ت رو جمع نکردم!»

 

اما راشد نه دستپاچه شد و نه به خشمم اعتنا کرد. دست‌هایش را با تمسخر بالا آورد، لبخند کثیف و دندان‌نمایی زد و با همان فارسیِ شکسته و لهجه‌ی غلیظ خلیجی‌اش گفت:

«آروم… آروم مهندس رادمنش! من برای جنگ نیومدم… اومدم برای یک معامله‌ی شیرین.»

چشم‌هایم از غیظ تنگ شد: «با تو هیچ معامله‌ای ندارم. بکش بیرون!»

راشد قدمی جلو آمد، به لبه‌ی میز شیشه‌ای‌ام نزدیک شد، چشمانش را ریز کرد و با وقاحتی لجن‌مال که تمام تنم را به آتش کشید، گفت:

 

«معامله داری… خوبم داری! اون دختر… همون که دیشب تو لباس آبی همراهت بود… اون دختر رو بفروش به من! بده به من، جاش هر چی بخوای میدم… ده تا دخترِ باکره‌ی عرب، اصلاً هر چقدر دلار که برای کل این پروژه کسری داری روی میز می‌ذارم! قیمتش رو بگو… اون دختر مال من

دنیا پیش چشمانم سرخ شد. کلمه‌ی «فروش» و دیدن هایرون به عنوان یک کالا در دهان این جانور، آخرین ذره‌ی کنترلم را تباه کرد.

با نعره‌ای دیوانه‌وار از پشت میز خیز برداشتم: «دهن نجستو ببند حروم‌زاده!»

خیز برداشتم تا با مشت فکش را خرد کنم، اما پیش از آنکه دستم به صورتش بنشیند، دو نفر از غول‌های عرب مثل زنجیر به بازوهایم آویزان شدند و دو نفر دیگر از پشت تنه‌ام را به صندلی چرمی دوختند. عضلاتم از شدت زور زدن کش آمد، اما وزن چهار نفرشان سنگین بود.

 

راشد خنده‌ی چندش‌آوری سر داد، نگاهی پیروزمندانه به هیکل مهارشده‌ام انداخت و در حالی که به سمت در می‌رفت، انگشت اشاره‌اش را با تهدید تکان داد:

 

«ده روز بهت وقت میدم مهندس… فقط ده روز! یا دختر رو خودت با احترام میاری، یا جوری این جزیره رو برات جهنم می‌کنم که با دست‌های خودت تقدیمش کنی!»

 

با اشاره‌ی راشد، نوچه‌هایش مرا رها کردند و همگی مثل کفتار از دفتر شیشه‌ای بیرون زدند.

 

به محض بسته شدن در، آتشفشان خشمم فوران کرد.

مانیتور بزرگ روی میزم را با دو دست کندم و با تمام قدرتبه شیشه‌ی دوجداره‌ی روبرو کوبیدم! صدای انفجار شیشه و پلاستیک سالن شرکت را لرزاند. زونکن‌های سنگین، لپ‌تاپ، ظرف کریستال، ساعت رومیزی و هر چه روی میز بود را با پشت دست و فریادی از ته حنجره در اتاق پخش کردم!

پشت دیوارهای شیشه‌ای، صبوحی، مرجان، آبدارچی و تمام کارمندها با رنگ پریده و چشم‌های وحشت‌زده خشکشان زده بود و نظاره‌گر این ویرانی بودند.

با صدایی خفه و رعب‌آور فریاد زدم: «همه برگردید سرِ کارتون! به چی زل زدید؟!»

 

کارمندها مثل پرنده‌های رمیده عقب کشیدند. وسط خرده‌شیشه‌ها و برگه‌های پخش‌شده نفس‌نفس می‌زدم. غیرت و ترسم از امنیت هایرون مثل خون جلوی چشمم را گرفته بود. گوشی را از جیبم چنگ زدم و پیامکی به هایرون فرستادم

امروز لازم نیست شرکت بیای، بمون تابیام

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...