bahare 87 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت147# بدنش تکان کوتاهی خورد. وحشتزده صاف نشستم. «سیاوش؟» دستش را از صورتم برداشت و به سمت دهانش برد. رنگش یک درجه دیگر پرید. آنقدر سریع همهچیز اتفاق افتاد که فرصت فکر کردن نداشتم. بالش کوچک کاناپه را از کنارم برداشتم، زیر سرش را خالی کردم و با دست دیگر، شانهاش را به پهلو چرخاندم. صدای نفسهایش خشنتر شده بود. «آروم… آروم، من اینجام.» صدای خودم میلرزید، اما دستهایم را مجبور کردم نلرزند. وقتی حالش کمی جا آمد، دستمالی از روی میز برداشتم و لبش را پاک کردم. به آشپزخانه دویدم، یک لیوان آب آوردم و دوباره کنارش نشستم. لبهایش را با چند قطره آب مرطوب کردم، بیآنکه اصرار کنم بیشتر بخورد. گوشیام روی کاناپه بود. اینبار بدون فکر اضافه، آن را برداشتم. سیاوش با شنیدن صدای لمس صفحه، چشم باز کرد. انگشتهایش دوباره به مچم رسیدند. «به کسی… زنگ نزن.» نگاهش کردم. دلم میخواست داد بزنم. دلم میخواست بگویم حق ندارد اینطور خودش را به من تحمیل کند و بعد از من بخواهد دست روی دست بگذارم. اما ترس، خشم و نگرانی، همه در گلویم گره خورده بودند. «اگر حالت بدتر بشه، زنگ میزنم.» آرام اما قاطع گفتم. «هرچقدر هم ازم عصبانی بشی، برام مهم نیست.» برای چند ثانیه به صورتم خیره ماند. بعد انگار چیزی درونش تسلیم شد. دستش آرام از مچم رها شد و پلکهایش پایین آمدند. «لجبازی…» آن صدای گرفته، تقریباً شبیه لبخند گفت. «مثل خودم.» اشک میان خندهی بیجانم گم شد. «آره. از تو یاد گرفتم.» اولینبار بود که میان آن همه آشفتگی، دهانش واقعاً به لبخند کوتاهی باز شد. لبخندی خسته، دردناک و گذرا. بعد نگاهش به تابلو افتاد. تابلو هنوز چند قدم دورتر، کنار مبل افتاده بود. سیاوش با زحمت سرش را به سمت آن چرخاند. «بردارش.» نگاهم مسیر نگاهش را دنبال کرد. «تابلو رو؟» خیلی آرام سر تکان داد. «نذار… زمین بمونه.» بلند شدم. پاهایم از نشستن طولانی کرخت شده بود. تابلو را با احتیاط برداشتم و با گوشهی لباسم، گرد و خاک نشسته روی قابش را پاک کردم. نخلها، دریا و آن ماه نقرهای هنوز سر جایشان بودند. اما حالا دیگر آن نقاشی، فقط یک هدیهی خجالتآور برای مردی عبوس نبود. بوم را کنار دیوار، جایی امن و دور از دستوپا گذاشتم. وقتی برگشتم، سیاوش چشمهایش را بسته بود. یک دستش روی سینهاش قرار داشت و دست دیگرش، روی کف سرامیک، انگار هنوز دنبال چیزی میگشت. کنارش نشستم و دستش را گرفتم. اینبار خودش انگشتهایش را، هرچند ضعیف، دور دستم بست. نفسش کمی منظمتر شده بود، اما صورتش هنوز رنگ نداشت. من هم دیگر جرئت خوابیدن یا حتی پلک زدن نداشتم. کنار او ماندم؛ با قلبی که هنوز از ترس میلرزید و اشکهایی که گاهبهگاه بیاجازه میآمدند. بیرون، ماه بالای جزیره ایستاده بود. همان ماهی که روی تابلو کشیده بودم. و من نمیدانستم چرا، اما احساس میکردم آن شب، چیزی میان من و سیاوش تغییر کرده است؛ چیزی که دیگر نمیشد با اخم، طعنه یا فاصله گرفتن انکارش کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت148# نمیدانم چند ساعت از شب گذشته بود. ساعت کوچک روی دیوار، با هر تیکتاکش انگار چیزی را در سینهام میخراشید. نور زرد و ضعیف آباژور گوشهی سالن، روی صورت سیاوش افتاده بود و رنگپریدهترش میکرد. دیگر روی زمین نبود. با هزار زحمت و میان ترسِ اینکه دوباره تعادلش را از دست بدهد، کمکش کرده بودم تا روی کاناپه دراز بکشد. آنقدر سنگین بود که بازوهایم هنوز درد میکردند. تابلو را هم از روی زمین برداشته و کنار دیوار، درست روبهروی کاناپه گذاشته بودم. نمیدانستم چرا؛ شاید چون خودش خواسته بود زمین نماند. شاید هم چون دلم نمیآمد دوباره آن را پشتورو کنم و از چشمم پنهانش کنم. قابلمه اب ورومیز گذاشتم، چند بار حولهی کوچکی را خیس کرده و روی پیشانی سیاوش گذاشته بودم. هر بار که پارچهی خنک به پوستش میرسید، ابروهایش کمی در هم میرفت؛ اما بعد، انگار برای چند دقیقه آرامتر نفس میکشید. کنار کاناپه روی زمین نشسته بودم. پشتم به مبل تکیه داشت، زانوهایم را بغل کرده بودم و دستم را میان دستهای سیاوش نگه داشته بودم. انگشتهایش گاهی بیاختیار دور دستم جمع میشدند و بعد دوباره شل میشدند؛ مثل کسی که در خواب، دنبال لبهی امنی میگردد تا از سقوط نجات پیدا کند. به دست زخمیاش نگاه کردم. بند انگشتهایش ورم کرده و پوستش شکافته بود. کمی پنبه و محلول ضدعفونی آورده بودم. وقتی پنبه را به زخم نزدیک کردم، صورتش از درد جمع شد. دستم همانجا متوقف ماند. «ببخش…» زیر لب گفتم؛ انگار او هوشیار بود و قرار بود جوابم را بدهد. «میدونم درد داره، ولی باید تمیزش کنم.» چشمهایش باز نشد، اما صدای گرفتهای از گلویش بیرون آمد. «درد… مهم نیست.» نفسم لرزید. «پس چی مهمه؟» چند ثانیه سکوت کرد. فقط صدای باد بود که از پشت پنجره میآمد و گاهی پرده را به شیشه میکوبید. لبهای سیاوش تکان خوردند. «تو…» سرم را تند بالا آوردم. نگاهش هنوز بسته بود. شاید خواب میدید. شاید حتی نمیدانست کجا خوابیده و با چه کسی حرف میزند. اما همان یک کلمه، آرام و شکسته، طوری در قلبم نشست که دستم لرزید. خواستم چیزی بگویم، اما زبانم نچرخید. سیاوش دوباره بیقرار شد. سرش را روی کوسن جابهجا کرد، اخمهایش عمیقتر شدند و نفسهایش تندتر شد. انگار کابوسی پشت پلکهای بستهاش جریان داشت. «نه…» صدایش اینبار واضحتر بود. «نه، شیدا… نرو اونجا…» تمام بدنم سفت شد. اسم شیدا. باز هم همان اسم. دلم از جایی نامعلوم تیر کشید، اما اینبار حسادت نبود؛ یا اگر بود، آنقدر کمرنگ بود که پشت ترسم گم شد. سیاوش طوری نامش را گفت که انگار کسی را در یک لحظهی هولناک از دست داده باشد. دستش را محکمتر گرفتم. «سیاوش، بیدار شو.» صدایم آرام بود، اما لرزشش را نمیتوانستم پنهان کنم. «اینجایی… توی ویلای منی. چیزی نیست.» او ناگهان نفس بلندی کشید و چشمهایش را باز کرد.چند لحظه، مات به سقف خیره ماند. بعد نگاهش بیقرار دور سالن چرخید؛ روی پردهها، روی در بسته، روی تابلو و در آخر روی من. نگاهش که به صورتم رسید، آرامتر شد. اما فقط برای چند ثانیه. دستش به سمت من آمد؛ انگار میخواست مطمئن شود واقعیام. انگشتهایش به مچم رسیدند و بعد، با احتیاط عجیبی، روی پوست دستم نشستند. «هایرون…» «اینجام.» صدایم بهسختی بیرون آمد. چشمهایش نیمهباز بودند. مستی هنوز در نگاهش موج میزد، اما زیر آن، چیزی بود که از الکل نمیآمد؛ یک خستگی عمیق، یک ترس قدیمی. «تو چرا هنوز بیداری؟» لبخند کوچکی زدم، اما اشکهایم پیش از لبخندم جواب دادند. چون تو نمیذاشتی بخوابم.» سیاوش به قطرهی اشکی که روی گونهام لغزید خیره ماند. دستش را بالا آورد؛ اینبار حرکتش آرامتر بود. شستش را به صورتم رساند و اشکم را پاک کرد. «نباید واسه من گریه کنی.» «بس کن.» صدایم ناگهان لرزید و بلندتر شد. فوری نگاهم را پایین انداختم. «بس کن سیاوش… تو حتی نمیفهمی چه شکلی اومدی اینجا. نمیفهمی چقدر ترسیدم وقتی افتادی. نمیفهمی من از وقتی چشمهاتو بستی، هر چند ثانیه چک کردم که نفس میکشی یا نه.» کلماتم با بغض از گلویم بیرون میریختند. «بعد میگی گریه نکنم؟ چطوری نکنم؟» سیاوش چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. آن نگاه طولانی، خسته و ساکت، بیشتر از هر حرفی آشفتهام کرد. انگار میخواست اعترافی کند اما نمیدانست از کجا شروع کند. انگار تمام عمرش بلد بوده از دیگران مراقبت کند، اما هیچوقت یاد نگرفته بود کسی را ببیند که برای خودش نگران است. بعد دستم را گرفت. اینبار نه از روی بیقراری، نه از ترسِ یک کابوس. آرام گرفت؛ طوری که انگار از من اجازه میخواهد. «نرو.» همهچیز درونم ساکت شد. سیاوش چشمهایش را بست و صدایش آنقدر پایین آمد که مجبور شدم نزدیکتر شوم. «فقط امشب… نرو.» لبهایم را به هم فشردم. اشکها دوباره بیاجازه سرازیر شدند، اما این بار دستم را از میان انگشتهایش بیرون نکشیدم. «نمیرم.» انگشتهایم را دور دستش محکمتر کردم. «تا وقتی حالت بهتر نشه، نمیرم هیچجا.» نفسش لرزید؛ بعد آهسته بیرون آمد. انگار همان چند کلمه، باری را از روی سینهاش برداشته باشند. چند دقیقه بعد، پلکهایش سنگینتر شد. در حالی که دستم هنوز در دستش بود، آرامتر خوابید. من اما بیدار ماندم. به صورتش نگاه کردم، به خط اخم محوی که حتی در خواب هم رهایش نمیکرد، به زخمی که روی دستش بود، به موهای آشفتهاش و به آن مردِ پیچیده و غمگینی که هرچه بیشتر میشناختمش، بیشتر احساس میکردم هیچچیز دربارهاش نمیدانم. نزدیک صبح، خستگی بالاخره بر من غلبه کرد. سرم را روی لبهی کاناپه، کنار دستش گذاشتم. آخرین چیزی که حس کردم، فشار ضعیف انگشتهای سیاوش دور دستم بود. و آخرین چیزی که شنیدم، زمزمهی مبهمش در خواب: «هایرون… تو رو نمیذارم ازم بگیرن.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت149# سیاوش اولین چیزی که حس کردم، درد بود. دردی سنگین و ضرباندار که از پشت چشمهایم شروع میشد و تا گردنم پایین میآمد. انگار کسی تمام شب با چکش به شقیقههایم کوبیده باشد. دهانم خشک بود، گلویم میسوخت و معدهام با هر نفس اعتراض میکرد. چشم باز نکردم. برای چند ثانیه فقط در همان تاریکی پشت پلکهایم ماندم و سعی کردم بفهمم کجا هستم. بوی آشنایی در هوا بود. نه بوی ویلای خودم؛ نه بوی چوب، دود مانده و آن سکوت سردی که همیشه دورم میپیچید. اینجا بوی وانیل میداد. بوی شام سردشده، حولهی خیس و عطر ملایمی که بیاختیار، ذهنم را به یک نفر وصل میکرد. هایرون. چشمهایم را باز کردم. نور صبح از لای پردهها داخل میآمد و سرم را بیشتر درد میآورد. چند بار پلک زدم تا تصویر واضح شد. سقف ویلای هایرون. قلبم یک ضربهی سنگین زد. سرم را کمی چرخاندم. او روی زمین، کنار کاناپه خوابش برده بود. سرش روی لبهی مبل قرار داشت، موهایش روی گونههایش ریخته بود و دستش هنوز میان دست من بود. برای لحظهای نتوانستم تکان بخورم. نگاهم روی صورت خستهاش ثابت ماند. زیر چشمهایش کمی تیره شده بود. انگار تمام شب نخوابیده بود. گونههایش هم خشکشدهی رد اشک داشت؛ خط باریکی که مثل اتهام، تا زیر چانهاش کشیده شده بود. اشک. بهخاطر من گریه کرده بود. دستم را خیلی آرام تکان دادم، اما انگشتهایم درد گرفتند. نگاهم به بند انگشتهای زخمیام افتاد. چند تصویر شکسته از شب قبل مثل برق از ذهنم گذشتند. صدای شکستن شیشه. بوی الکل. تابلو. صورت خیس هایرون. لبهایش پشت دستش. و بعد… نفس در سینهام گیر کرد. نزدیک شدنم به او. اینکه به ویلایش رفته بودم. اینکه در آن وضعیت، بدون کنترل، بیحساب و بیدفاع روبهرویش ایستاده بودم. شرم، مثل آب یخ روی سرم ریخت. آرام دستم را از میان دستهایش بیرون کشیدم. سعی کردم بلند شوم، اما سرم چنان چرخید که مجبور شدم دوباره به پشتی کاناپه تکیه بدهم. همان حرکت کوچک کافی بود تا هایرون تکان بخورد پلکهایش لرزیدند. چند ثانیه بعد، چشمهایش باز شد. اول گیج بود. بعد وقتی مرا بیدار دید، یکباره صاف نشست. «سیاوش؟» نگرانیِ صدایش، درد را در سینهام عمیقتر کرد. «حالت خوبه؟ سرت گیج میره؟ آب میخوای؟ من—» «خوبم.» صدایم خشنتر از چیزی بود که میخواستم. هایرون ساکت شد. نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند. بعد به لیوان آب روی میز، حولهی کنار کاناپه و دست زخمیام نگاه کرد. انگار تازه مطمئن میشد که شب قبل واقعاً اتفاق افتاده است. «خوب نیستی.» آرام گفت. «ولی بهتر شدی.» سرم را پایین انداختم. روی دیوار روبهرو، تابلوی او قرار داشت. ماه نقرهای میان آن آسمان تاریک میدرخشید. نخلها با باد خم شده بودند و دریا، آرامتر از چیزی که شب قبل در ذهن من بود، زیر نور ماه نفس میکشید. به آن خیره ماندم. تابلو را یادم بود. نه، همهچیز را یادم نبود؛ اما به یاد داشتم که برایش رفته بودم. یادم بود که آن را در دست گرفته بودم. یادم بود چه گفته بودم. درست مثل خودت. فکم سفت شد. هایرون منتظر بود چیزی بگویم. شاید تشکر. شاید توضیح. شاید حتی عذرخواهی اما من در عذرخواهی کردن بلد نبودم؛ بهخصوص وقتی عذرخواهی یعنی قبول کنم شب قبل، تمام دیوارهایم را جلوی او خراب کردهام. به سختی از جا بلند شدم. بدنم اعتراض کرد، اما نادیدهاش گرفتم. چند قدم تا دیوار رفتم و تابلو را برداشتم. هایرون با تعجب نگاهم کرد. «سیاوش…» قاب را در دستم محکم گرفتم. «هرچی دیشب دیدی یا شنیدی، فراموش کن.» سکوتی که بعد از جملهام افتاد، از هر فریادی سنگینتر بود. وقتی سرم را بالا آوردم، صورتش را دیدم. رنگش پریده بود. نگرانیِ چند لحظه قبل، جایش را به زخمی آرام داده بود. لبهایش را به هم فشرد و نگاهش از من فرار کرد. همان لحظه فهمیدم چه گفتهام. اما دیر شده بود. هایرون با صدایی که تلاش میکرد محکم باشد، گفت: «خیلی راحت میگی.» قلبم فشرده شد. «هایرون—» «نه.» نگاهم کرد؛ چشمهایش هنوز سرخ و خسته بودند. «لازم نیست چیزی بگی. خیالت راحت. من توی کارِ یادآوری اشتباههای بقیه نیستم.» هر کلمهاش مثل ضربهای آرام، اما دقیق، روی سرم فرود میآمد. خواستم بگویم منظورم اشتباه نبود. خواستم بگویم ترسیده بودم، نه از او، بلکه از خودم. از اینکه اگر یک بار دیگر به آن چشمها پناه ببرم، دیگر نتوانم برگردم به همان سیاوشی که فاصله را بلد بود.اما کلمات پشت دندانهایم گیر کردند. تابلو را زیر بازویم گرفتم و به سمت در رفتم. پیش از خروج، دستم روی دستگیره مکث کرد. بدون اینکه برگردم، گفتم: «ممنون که… تنها نذاشتیم.» صدایم پایین بود، اما واقعی. بعد در را باز کردم و بیرون رفتم؛ با سری که هنوز از مشروب و بیخوابی میکوبید، با دستی زخمی، با تابلویی در بغل و با فکری که از لحظهی بیدار شدن، یکدم رهایم نمیکرد: اگر هایرون تمام شب کنارم مانده بود، من دیگر چطور میتوانستم وانمود کنم که برایم اهمیتی ندارد ویرایش شده 14 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت150# کلید را در قفل چرخاندَم و وارد ویلای خودم شدم. بوی تند و ماندهی سیگار و الکل همراه با خنکای سنگینِ سالن به استقبالم آمد. همهچیز درست همانطور که دیشب با جنون به هم ریخته بودم، روی زمین رها شده بود: خوردهشیشههای گلدان، صندلیِ شکستهشده کنار دیوار، کاغذهای کاری پخش و پلا، و لکهی تیرهی مایع کهربایی که روی دیوار سفید شره کرده بود. نگاهم از این ویرانهی خودساخته گذشت و به بوم توی دستم افتاد. قاب چوبی را آرام با هر دو دست گرفتم. به ماه نقرهای نگاه کردم. هنوز جای گرد و خاکی که هایرون با گوشهی لباسش پاک کرده بود، روی لبهی بوم پیدا بود. قدمهایم را با احتیاط از میان خوردهشیشهها برداشتم و به سمت اتاق خواب رفتم. تابلو را روی میز چوبیِ کنار تختم گذاشتم؛ درست جایی که هر شب قبل از بستن چشمهایم و هر صبح به محض بیدار شدن، نگاهم به آن بیفتد. دلم میخواست با دیدنش هر روز به یاد بیاورم که دیشب چه خطری از بیخ گوشم گذشته بود؛ خطری نه از جنس رایان و کینههایش، بلکه خطری از جنسِ زنی که داشت بیرحمانه تمام قلب یخزدهام را ذوب میکرد. به آینهی قدی گوشهی اتاق خیره شدم. زیر چشمهایم سیاه شده بود و ته ریش نامرتبم به چهرهام حالتی خشن و تکیده میداد. به دست زخمیام نگاه کردم که رد پنبه و محلول هایرون هنوز دور پوست پارهشدهاش حس میشد. او تمام شب نخوابیده بود تا مطمئن شود من نفس میکشم. درحالیکه اگر فقط یک بار… فقط یک بار کنترل رفتارهایم را بیشتر از دست میدادم، اگر آن دستِ کوچک و ظریفش حائلی میان لبهایمان نمیشد، حرمتِ همهچیز را شکسته بودم. من در مستی به حریم او تجاوز کرده بودم و او بهجای بیرون انداختنم، سرم را روی زانوهایش گذاشته بود. دوش آب سرد هم نتوانست داغیِ لعنتیِ درونم را خاموش کند. قطرههای آب از موهایم روی گردن و سینهام میچکیدند، اما سرم هنوز از اثرات زهرآلود دیشب سنگین بود. جلوی آینه ایستادم. تیغ اصلاح را با دستِ باندپیچینشده برداشتم و خط ریشم را مرتب کردم. نگاهم مدام از تصویر چشمهای سرخم در آینه میگریخت. از خودم بدم میآمد. از این سیاوشِ بیاراده، این مردی که سالها ادعای تسلط روی ثانیه به ثانیهی زندگیاش را داشت، اما دیشب مثل یک تکه مومِ بیشکل در دستهای دخترکی حل شده بود که نصفِ سنِ رنجهای مرا هم نداشت. پیراهن سورمهای اتوکشیدهای برداشتم. آستینها را بالا زدم تا مچ و دستِ آسیبدیدهام آزاد بماند. ساعت مچی سنگینم را قفل کردم و عطر تلخ همیشگیام را زدم تا بوی الکل و دود دیشب را در نطفه خفه کنم. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نگاهم دوباره به میز کنار تخت کشیده شد. تابلو آنجا بود. ماه نقرهای با یک وقار و معصومیتِ دستنیافتنی از میان تیرگیِ نخلها به من خیره شده بود. جلو رفتم. با نوک انگشتِ شستم، همان ردی را لمس کردم که هایرون با لباسش تمیز کرده بود. دیشب را به یاد آوردم؛ وقتی به دیوار چسبیده بود و نفسهای بریدهاش روی صورتم مینشست، وقتی دست کوچکش را حائل کرد… آن دست نجاتم داد. نجاتم داد از تبدیل شدن به هیولایی که بعد از بیدار شدن، حتی نمیتوانست توی صورتش نگاه کند. زیر لب گفتم: «تو چرا اومدی توی سرنوشت من، دختر؟» نفس عمیقی کشیدم، سوئیچ ماشین و پوشهی مدارک را برداشتم و از ویلا زدم بیرون. آفتاب تند و درخشان کیش مثل شلاق به چشمهایم خورد. عینک دودی را روی چشمهایم گذاشتم تا پشت تیرگیِ شیشههایش پنهان شوم. نگاهم ناخودآگاه به سمت ویلای هایرون چرخید. پردهها کشیده شده بودند، اما کفشهای کتانیاش دیگر جلوی در نبودند. رفته بود شرکت. سوار ماشین شدم و گاز دادم. ویرایش شده 13 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل #پارت151# هایرون صدای بسته شدن در، مثل یک سیلی آرام در سکوت سالن نشست. چند ثانیهی طولانی، حتی پلک نزدم. به همان نقطهای از در چوبی خیره مانده بودم که سیاوش چند لحظه قبل پشت آن ایستاده بود و با آن صدای گرفته، پایین و خشدار، تشکر کرده بود. «ممنون که… تنها نذاشتیم.» یک تشکر کوتاه در برابر تمام اشکها، بیخوابیها، وحشتِ از دست رفتن نفسهایش و لرزش دستهایم تا سپیدهدم. پوزخند تلخی روی لبهایم نشست که بیشتر به بغض شباهت داشت تا خنده. زانوهایم را بالا کشیدم و سرم را روی آنها گذاشتم. هوای سالن هنوز بوی تلخ عطر او و الکل شب قبل را میداد. رد حولهی نمدار روی کاناپه مانده بود و لیوان آبی که برایش آورده بودم، دستنخورده روی میز عسلی قرار داشت. اما تابلوی نقاشی دیگر آنجا نبود. سیاوش برده بودش. با وجود آن جملهی سرد و بیرحمانهاش که گفت «هرچی دیشب دیدی یا شنیدی، فراموش کن»، آن بومِ نقاشی را مثل یک چیز باارزش زیر بغل زده و با خودش برده بود. این رفتارهایش، این تناقضهای بیپایانش داشت دیوانهام میکرد. از یک طرف میخواست فراموش کنم؛ فراموش کنم که چطور دیشب لبهایش با تب روی دستم نشست، چطور اسم شیدا را از عمق دردهایش بیرون کشید، چطور در خواب با التماس گفت «فقط امشب نرو»… و از طرف دیگر، تابلویی را که تمام آن احساسات را زنده میکرد، با خودش به خلوتش برده بود. «شیدا…» اسم را دوباره زیر لب زمزمه کردم. سنگین بود. مثل یک تکه سنگِ سرد روی سینهام افتاده بود. شیدا کی بود؟ چرا سیاوش توی اوج بیقراری و تب اسمش رو میآورد و میگفت «بهخاطر شیدای پلیده»؟ چرا از اینکه بلایی سر من بیاد اینقدر وحشت داشت؟ دستهایم را روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. به خودم تشر زدم: «به تو چه هایرون؟ مگه قرار نبود فقط یه بازی باشه؟ مگه قرار نبود نامزد قلابیش باشی؟ چرا داری خودت رو وسط این آتیش غرق میکنی؟ اما قلبم جواب این منطقها را خوب میدانست؛ خیلی دیر شده بود برای این فاصلهگذاریها. من دیشب تکههای شکستهی مردی رو دیده بودم که هیچکس ندیده بود. بلند شدم. پاهایم از نشستن روی زمین گزگز میکرد. وسایل سالن را مرتب کردم، لیوان را شستم و به سمت حمام رفتم. زیر دوش آب ولرم ایستادم تا شاید کرختی تنم و داغیِ اشکی که تمام شب ریخته بودم شسته شود. بعد از دوش، موهایم را پشت سرم محکم جمع کردم و گوجهای بستم. چند تار موی کوتاه دور گردنم رها ماند. به صورتم در آینه نگاه کردم؛ رنگم پریده بود و زیر چشمانم خطوط خستگی نشسته بود. با کمی کرمپودر و یک رژ ملایم سعی کردم رد شب بیداری را بپوشانم. یک مانتوی سرمهای خنک و شلوار کتان تنم کردم، خطکشها و کیف وسایل طراحیم را برداشتم. باید میرفتم شرکت. کار کردن تنها راهی بود که میتوانست مغزم را از صدای بم سیاوش و تصویر دستِ خونینش خلاص کند. از ویلا بیرون آمدم. آفتاب تیز صبحگاهی به چشمانم زد. ناخودآگاه نگاهم به سمت ویلای سیاوش کشیده شد. در بسته بود و ماشینش هنوز توی حیاط پارک شده بود. نفس حبسشدهام را بیرون دادم و سریع به سمت خیابان رفتم تا با اولین تاکسی خودم را به دفتر برسانم. وقتی به دفتر موقت شرکت رسیدم، هنوز خلوت بود. فقط مرجان پشت میزش نشسته بود و داشت مدارک را دستهبندی میکرد. با دیدنم لبخند زد:سلام هایرون جون، صبح بخیر. چقدر زود اومدی!» لبخند کمرنگی زدم و کیفم را روی میز حسابداری گذاشتم: «سلام مرجان، صبح تو هم بخیر. گفتم بیام فاکتورهای تنخواهگردان و هزینههای اجرایی رو نهایی کنم.» پشت میز کارم نشستم. سیستم را روشن کردم و برای خودم یک ماگ بزرگ چای داغ ریختم تا خوابآلودگی و سردرد خفیفم را کم کند. دستههای فاکتور را جلویم چیدم و شروع کردم به ثبت اسناد در نرمافزار. اما تمرکز کردن برایم غیرممکن بود. هر بار که روی کیبورد کلید میزدم، رد گرمای لبهای سیاوش روی پوستم تیر میکشید. هر ستون از اعداد را که جمع میزدم، درآمدم دوباره به صفر میرسید چون حواسم لای بوی تلخ عطر او و نگاه تبدار دیشبش گیر افتاده بود. حدود یک ساعت بعد، صدای ترمز تند ماشینی از توی محوطه آمد و کمی بعد، صدای قدمهای آشنا، سنگین و محکمی که سالن را پر کرد، رشتهی افکارم را پاره کرد. ضربان قلبم یکباره بالا رفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل #پارت152# ضربان قلبم یکباره بالا رفت. سیاوش وارد شد؛ با همان پیراهن سرمهای اتوکشیده، آستینهای تاخورده و عینک دودی تیرهای که تمام احساس چشمهایش را پشت شیشههایش پنهان میکرد. مچ دست راستش با باند سفیدی بسته شده بود. عطر تلخ همیشگیاش مثل موجی سنگین در سالن پیچید. مقتدر، بینقص و دستنیافتنی… طوری قدم برمیداشت که انگار هرگز آن مرد شکستهای نبوده که چند ساعت پیش کف ویلای من از پا افتاد. مرجان به احترامش بلند شد و سلام کرد. سیاوش حتی زحمت یک نگاه کوتاه را هم به خود نداد؛ فقط با تکان سرِ خشکی از کنار میزها گذشت. از کنار میز من هم رد شد، بدون کوچکترین مکث، بدون یک میلیمتر چرخش سر، انگار که من یک تکه از هوای خالی آن سالن بودم. دستگیرهی در اتاقش را چرخاند، وارد شد و درِ شیشهای مات و سنگین را پشت سرش بست. صدای تقّهی بسته شدن درِ شیشهای، مثل فرود آمدن یک پتک سنگین روی غرورم بود. از پشت شیشههای مات اتاق مدیریت، سایهی مبهم قامتش دیده میشد که پشت میز قرار گرفت. دستهایم روی کیبورد لپتاپ بیحرکت ماندند. بغضی بزرگ و سوزان گلویم را چنگ زد. این بیمحلیِ محض، این دیوار یخی که دوباره بینمان کشیده بود، مثل خوره به جانم افتاد. چرا اینقدر منقلب بودم؟ چرا احساس میکردم هر ثانیه ماندن در این جزیره، زیر سقف این شرکت و کنار این مرد، دارد تکهتکههای روحم را میسوزاند؟ من دچار یک سردرگمیِ عذابآور شده بودم. میان دلواپسیِ دیشب و سنگدلیِ امروزش، میان آن لبهایی که روی دستم نشست و این بادی که حالا به غبغب انداخته بود، داشتم خرد میشدم. نیاز داشتم نفس بکشم. نیاز داشتم فرار کنم؛ از کیش، از بوی عطرش، از این بازی نامزدیِ دروغین، و بیشتر از همه از احساسات گنگی که مثل پیچک دور قلبم میپیچیدند. فرمی از کشوی میزم بیرون کشیدم. فرم درخواست مرخصی. با دستهایی که کمی میلرزیدند اما با ارادهای قاطع، مشخصاتم را نوشتم: «درخواست مرخصی استحقاقی به مدت یک هفته - مقصد: تهران». برگه را برداشتم، نفس عمیقی کشیدم تا لرزش چانهام بند بیاید و به سمت اتاق مدیریت رفتم. دو تقه به درِ شیشهای زدم. «بفرمایید.» صدایش از پشت شیشه، سرد و مقتدر بود. درِ شیشهای را باز کردم و وارد شدم. سیاوش پشت میز بزرگش نشسته بود. عینک دودی را برداشته و روی میز گذاشته بود و داشت پروندهای را ورق میزد. به محض دیدن من، دستش روی برگه بیحرکت ماند. نگاهش برای کسری از ثانیه روی صورتم قفل شد، اما بلافاصله همان نقاب بیتفاوتی را روی چهرهاش کشید. به صندلی تکیه داد و خودکارش را بین انگشتهای باندپیچیشدهاش چرخاند. «کاری داشتی؟» لحنش طوری رسمی بود که انگار هرگز نام مرا با آن التماسِ خستهی دیشب زمزمه نکرده بود. جلو رفتم و درست روبهروی میزش ایستادم. تکیه ندادم، ننشستم. برگه را جلویش روی میز گذاشتم. «این فرم درخواست مرخصی منه مهندس رادمنش. برای یک هفته.» سیاوش اخم ملایمی کرد. چشمهای سرخش که هنوز خستگی دیشب را در عمقشان فریاد میزدند، از روی برگه بالا آمد و به چشمانم دوخته شد. در نگاهش تعجبِ آشکاری موج میزد؛ انگار اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشت. «مرخصی؟ اونم یک هفته؟ وسط بستن حسابهای فاز یک و راهاندازی دفتر؟» صدایش کمی بالا رفت، اما من با نگاهی مستقیم و بدون پلک زدن جواب دادم: «تمام اسناد و ترازهای مالی تا این لحظه بستهس. فاکتورهای تنخواه هم ثبت شدن و به مرجان تحویل دادم. برای این یک هفته هیچ کار معوقهای نمیمونه. حالم مساعد نیست و نیاز دارم برگردم تهران نگاه سیاوش سنگینتر شد. فکش منقبض شد و خط تندی روی پیشانیاش نشست. چند ثانیهی مرگبار به چشمان من خیره ماند؛ داشت دنبال چیزی میگشت، دنبال ردی از لجبازی یا شاید کینهی دیشب. اما من نگاهم را کاملاً سرد و بیروح نگه داشتم. سکوت اتاق آنقدر کش آمد که صدای تیکتاک ساعت دیواری مثل صدای پتک شنیده میشد. ناگهان سیاوش پوزخند محوی زد، خودکارش را برداشت و بدون اینکه کلمهی دیگری بگوید، برگه را جلو کشید. نوک خودکار را با فشاری عصبی روی کاغذ کشید. با یک حرکت سریع و رسمی، امضای بزرگ و پرپیچوخمش را پای برگه نشاند و زیرش نوشت: «موافقت میشود - یک هفته.» برگه را بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، به سمت لبهی میز هل داد. میتونی بری. پروازت رو با آژانس هماهنگ کن.» صدایش آنقدر خالی از حس بود که ته دلم خالی شد. توقع داشتم بپرسد چرا؟ بگوید نرو… درست مثل التماس دیشبش. اما غرور بیرحمش دوباره حاکم شده بود. برگه را از روی میز برداشتم. «ممنون.» یک کلمهی خشک گفتم، چرخیدم و بدون مکث از درِ شیشهای اتاق بیرون زدم؛ با قلبی که تیر میکشید و بلیتِ فراری که حالا توی دستهایم امضا شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل #پارت 153# از شرکت تا ویلا را نفهمیدم چطور آمدم. فقط وقتی به خودم آمدم که درِ سالن ویلایم بسته شد و دوباره میان آن سکوتِ لعنتی و بوی ملایم عطرِ جامانده از سیاوش تنها ماندم. برگهی مرخصی را روی اپن گذاشتم. نگاه کردن به آن خط سیاه و امضای شتابزدهاش مثل این بود که روی یک سندِ اخراج از قلب خودم نگاه کنم. چمدان متوسط سرمهایام را از کمد بیرون کشیدم و روی تخت پرت کردم. زیپ چمدان با صدای کشداری باز شد. با دستهایی تند و عصبی لباسها را از چوبلباسیها کندم و داخل چمدان چپاندم؛ مانتوها، شالها، قلمموهای اضافهام… هر چیزی که نشانهای از این چند روز اقامتِ پرالتهاب در این جزیره بود. دلم میخواست همهچیز را با شتاب جمع کنم، انگار اگر چند دقیقهی دیگر در این اتاق بمانم، دیوارها دهان باز میکنند و تمام خاطرات دیشب را به رخم میکشند. وسط تا کردن آخرین مانتو، دستم سست شد. به گوشهی اتاق، جایی که دیشب تابلوی نقاشی تکیه داده شده بود، خیره ماندم. جای خالیاش مثل یک زخم دهانبازکرده توی چشم میزد. بغض گلویم را فشرد، اما سریع سرم را تکان دادم و مانتو را محکم داخل چمدان فشار دادم. گوشیام را از روی پاتختی برداشتم و شمارهی مامان را گرفتم. صدای بوقهای ممتد با ریتم تند قلبم هماهنگ شده بود تا بالاخره صدای گرم و آشنایش در گوشم پیچید: «الو؟ سلام قشنگ مامان… خوبی هایرون؟ چطوری دورت بگردم؟» شنیدن صدای مامان بعد از آن همه تنش و بیخوابی، مثل مرهم روی زخم باز بود. چانهام لرزید، اما تمام تلاشم را کردم تا تنِ صدایم شاد و عادی به نظر برسد: «سلام مامان جونم. قربونت برم، خوبم. شما خوبی؟ بابا چطوره؟» «ما هم خوبیم مادر، خونه بدون تو سوتوکوره. صدای دریا میاد؟ کارات خوب پیش میره؟ کیش بهت خوش میگذره؟» لبم را به دندان گزیدم تا اشکم سرازیر نشود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «مامان… یه خبر خوب دارم. حسابهای این فاز رو بستم و مهندس با مرخصیم موافقت کرد. برای یه هفته مرخصی گرفتم… دارم برمیگردم تهران!» صدای ذوقزدهی مامان از پشت خط خستگی را برای لحظهای از تنم شست: «واقعاً؟! وای هایرون، نمیدونی چقدر خوشحالم کردی! کی پرواز داری؟ بگم بابات بیاد فرودگاه؟ چی برات درست کنم مادر؟ خورشت کرفس بذارم یا فسنجون؟» با شنیدن اسم «فسنجون»، تصویر قابلمهی دستنخوردهی دیشب روی ساحل جلوی چشمم آمد و دلم چنگ خورد. سریع گفتم: «نه نه مامان، هرچی خودت دوست داری… پروازم احتمالاً برای فردا صبحه، هماهنگ کردم ساعتش رو پیامک میکنم. فقط زنگ زدم بگم دارم میام پیشتون.» چند دقیقهای با قربانصدقههای مامان گذشت و بعد تماس را قطع کردم. چمدانم تقریباً بسته شده بود؛ فقط مانده بود خریدهای آخر. به ساعت مچیام نگاه کردم؛ هنوز بعدازظهر بود. نمیتوانستم بعد از این همه وقت دستخالی به تهران برگردم. باید برای مامان، بابا و سوغاتیهای معمول جنوب چیزی میخریدم؛ ادویههای تند، شکلاتهای خارجی و شاید یک پیراهن خنکِ ساحلی برای مامان. به علاوه، قدم زدن در بازار و شلوغیِ مراکز خرید تنها راهی بود که میتوانست چند ساعت مرا از فکر کردن به نگاهِ خشک و عینک دودی سیاوش، و خلوتِ سنگین این ویلا نجات دهد. شالم را مرتب کردم، کیف دوشیام را برداشتم و از ویلا زدم بیرون تا به سمت بازار بروم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل #پارت154# بازار، شلوغ و پرهیاهو بود. صدای فریاد فروشندهها که حراجهایشان را جار میزدند، بوی تند و تیز ادویههای جنوبی، عطر چای و زعفران، و هیاهوی توریستهایی که با لبخند و کیسههای خرید اینطرف و آنطرف میرفتند، همهچیز در تضاد عجیبی با آشوبی بود که در درونم میگذشت. من میان اینهمه رنگ و نور، مثل یک روح سرگردان بودم. واردِ یکی از راهروهای سرپوشیده شدم. ویترینهای پر زرقوبرقِ طلا و پارچههای ابریشمیِ رنگارنگ پشت شیشهها برق میزدند. سعی کردم تمام تمرکزم را بگذارم روی خرید. «برای مامان یه شال ابریشمی… برای بابا یه پیراهن خنک…» اما هر لباسی که دستم میگرفتم، هر قیمتی که میشنیدم، در ذهنم به آن اتاقِ شیشهای برمیگشتم. به تصویر سیاوش که پشت آن شیشهها، مثل یک مجسمهی سنگی نشسته بود و با یک امضای سرد، بلیتِ فرارم را صادر کرده بود. مقابل یک مغازهی شال و روسری ایستادم. انگشتهایم را روی پارچهی لطیفِ یک شالِ سرمهای کشیدم. سرمهای… درست همرنگ پیراهنی که امروز پوشیده بود. بیاختیار دستم لرزید. انگار دوباره همان لحظه، همان نگاهِ سردِ پشتِ عینک دودی را تجربه کردم. فروشنده که مردی میانسال با لبخندی مهربان بود، جلو آمد: «خانم، رنگش عالیه. جنسش هم اعلاست. برای هدیه میخواید؟» سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم، اما کلمهای از گلویم خارج نشد. شال را برداشتم، حساب کردم و بیرون آمدم. گرمای هوا، سنگینتر از همیشه روی شانههایم بود. گوشهای از بازار، مقابل یک دکهی کوچک که قهوه و شکلات میفروخت، ایستادم. نفسی تازه کردم، اما هوای مرطوب جزیره انگار اکسیژن کافی نداشت. چشمهایم را بستم و سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم. به خیابان ولیعصر، به خانهی خودمان، به آرامشی که قرار بود بعد از یک هفته تجربه کنم. اما درست در همان لحظه، عطرِ غریبی پیچید. بوی تلخ و تندِ قهوهی ترک که با بوی تنباکو مخلوط شده بود. قلبم مثل گنجشکی در قفس به در و دیوار سینه کوبید. چشمانم را باز کردم و با وحشت به اطراف نگاه کردم. هیچکس نبود. فقط رهگذران غریبهای که بیتفاوت از کنارم میگذشتند. داری دیوونه میشی هایرون…» با خودم زمزمه کردم. «اون اینجا نیست. اون پشتِ درِ شیشهایِ اتاقشه، داره فاکتورها رو چک میکنه. اون هیچ اهمیتی نمیده که تو الان کجای این جزیرهای.» دوباره به راه افتادم. کیسههای خرید که حالا سنگین شده بودند، دستم را میکشیدند. وارد راهروی دیگری شدم که کمتر شلوغ بود. ویترینِ یک مغازهی لوازم دکوراتیو توجهام را جلب کرد. پر از تابلوهای نقاشیِ مینیمال و قابهای چوبیِ شیک بود. دوباره ایستادم. نگاهم به یک تابلوی نقاشی گره خورد. منظرهای از نخلهای غروب. خیلی شبیه به همان تابلویی بود که دیشب برای سیاوش کشیده بودم. انگار یک حفرهی عمیق توی شکمم ایجاد شد. به خودم یادآوری کردم که آن تابلو حالا در اتاقِ خوابِ اوست. شاید کنار تختش، شاید لایِ کاغذهایِ کاریاش… او تابلوی مرا برده بود. چرا؟ چرا مردی که میگوید «هرچی دیدی فراموش کن»، چیزی را که یادآورِ دیشب است، نگه میدارد؟ کیسهها را محکمتر در دستم گرفتم. دلم میخواست فریاد بزنم، یا شاید هم دلم میخواست برگردم، درِ شیشهای اتاقش را باز کنم و بگویم: «سیاوش! تو داری با من چیکار میکنی؟ چرا اینقدر پیچیدهای؟» اما من فقط یک دخترِ حسابدار بودم که دلمشغولیاش باید ترازهای مالی میبود، نه قلبِ یخزدهی مردی که هر بار نزدیکش میشدم، بیشتر در خودش غرق میشد. سریع از آن مغازه دور شدم. باید از این بازار بیرون میرفتم. این رنگها، این صداها، این هیاهو… همهچیز بوی او را میداد. حتی هوای داغ جزیره هم دیگر برایم مثل قبل نبود. انگار کلِ کیش حالا ویلای او بود و من، زندانیِ کوچکِ این جزیرهی لعنتی بودم که راهِ فراری نداشت. فقط یک شب دیگر… فقط یک شبِ دیگر باید دوام میآوردم تا به تهران برگردم. به سمت خروجیِ بازار دویدم، درحالیکه نمیدانستم وقتی به تهران برسم، آیا واقعاً میتوانم آنجا را به عنوانِ «خانه» پیدا کنم، یا بخشی از وجودم را برای همیشه در همان اتاق شیشهایِ جزیره جا گذاشتهام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت155# پلههای برقی با صدایی یکنواخت و ممتد به سمت پایین میخزیدند. من، خستهتر از آن بودم که حتی به پلهها نگاه کنم. تکیهام را به دستهی سرد پلهبرقی داده بودم و کیسههای خرید، سنگینتر از همیشه روی بازویم آویزان بودند. پرواز تهران آنقدر بیروح و در سکوت گذشته بود که انگار بخشی از وجودم همانجا، در سالن انتظار کیش، جامانده بود. وقتی به انتهای پله برقی رسیدم، نگاهم بیاراده از میان شیشههای بزرگ سالنِ خروجی عبور کرد. جمعیتِ منتظر، مثل یک دریای متلاطم از چهرههای ناآشنا بودند. اما ناگهان، نگاهام روی دو نقطه ثابت ماند. پشتِ شیشه، کمی جلوتر از بقیه، مامان را دیدم. شال گلدارِ همیشگیاش را سر داشت و با چشمهایی نگران و پر از انتظار، به خروجی نگاه میکرد. کنارش هانا ایستاده بود، با همان لبخندِ شیطنتآمیز و مانتوی رنگیاش، مدام روی پنجهی پا بلند میشد تا زودتر مرا ببیند. بغضی که تمام مسیر در گلویم زندانی کرده بودم، با دیدن آنها یکباره شکست. جای خالی بابا، مثل یک فضای خالی در نقاشی، قلبم را فشرده کرد. میدانستم بابا سرِ کار است، آنقدر درگیرکارش بود حتی نمیدانست من دقیقاً چه ساعتی میرسم، اما دیدنِ مامان و هانا کافی بود تا احساس کنم دوباره به زمینی سفت و امن رسیدهام. هانا زودتر از بقیه متوجهام شد. دستش را بالا برد و با هیجان تکان داد. مامان هم به محض اینکه مرا دید، لبخندش عمیقتر شد و دستی به پیشانیاش کشید، انگار تمام نگرانیهای این چند روز را یکباره با همان حرکت از سرش دور ریخته باشد. به شیشهی حائل رسیدم. هانا با خندهای که صدای خفهاش از پشت شیشه هم میآمد، لب زد: «هایرون!» دستم را روی شیشه گذاشتم. سردیِ شیشه به پوستم خورد، اما گرمای نگاه مامان، سوزش را از بین برد. من دیگر هایرونِ حسابدارِ پروژهی کیش نبودم. من هایرون بودم؛ دخترِ خانوادهای که منتظرم بودند. چمدانم را به سمتِ در خروجی کشیدم و برای لحظهای به پشتِ سرم نگاه کردم. فرودگاه مهرآباد، با تمام شلوغیاش، هزاران کیلومتر از آن ویلایِ ساحلی و آن مردِ غمگینِ تنها دور بود. مامان و هانا به سمتم دویدند. وقتی آغوش گرم مامان دور شانههایم پیچید، وقتی عطرِ آشنایِ دستپختهای خانگیمان توی بینیام نشست، چشمانم را بستم و اجازه دادم آخرین قطرههای اشک، دلم را بشوید. «خوش اومدی مادر… خوش اومدی.. الهی بمیرم برات، چقدرلاغرشدی همانجا، توی بغل مامان، فهمیدم که چقدر دلم میخواست اینجا باشم. و فهمیدم که شاید، فقط شاید، بتوانم به قولِ سیاوش عمل کنم؛ نه برای او، که برای خودم: «هرچی دیدی و شنیدی، فراموش کن.» اما ته دلم میدانست که بعضی زخمها، هیچوقت کاملاً فراموش نمیشوند؛ فقط زیرِ آغوشهای گرمتر، پنهان میشوند. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت156# عطر خورشت کرفسِ مامان تمام خانه را برداشته بود. روی مبل نشسته بودم و نگاهم به عقربههای ساعت دیواری بود که کش میآمدند. هانا و امیر از وقتی با مامان از فرودگاه برگشته بودیم، توی خانه پیش ما بودند؛ هانا با آن مانتوی نخیِ آزادش که دیگر نمیتوانست شکمِ برآمدهاش را پنهان کند، روی کاناپه نشسته بود و من مدام با ذوق دستم را روی شکم گرد و جلوآمدهاش میگذاشتم و با خنده میگفتم: «ای جانم! ببین لوبیای خاله چقدر بزرگ شده!» امیر هم با شوخی و خنده سر به سرمان میگذاشت، اما با تمام این شلوغی و گرما، دلم برای بابا یکذره شده بود و چشمم مدام به در میچرخید. با شنیدن صدای چرخیدن کلید در قفل، بیاختیار از جا پریدم و به سمت راهرو دویدم. در که باز شد و قامت خسته اما مهربانِ بابا در چارچوب ظاهر شد، دیگر نفهمیدم چطور خودم را به او رساندم. خودم را در آغوشش پرت کردم و دستهایم را محکم دور گردنش حلقه کردم. بابا با خندهای از ته دل، که خستگیِ تمام روزش را میشست، مرا محکم به سینهاش فشرد و گفت: «بهبه! ببین کی برگشته… عسلِ بابا! خوش اومدی دخترم.» سرم را توی گودی گردنش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم. بوی ادکلن ملایم، بوی چای و همان عطرِ امنِ پدرانهاش که همیشه به من حسِ پناهگاه میداد، ریههایم را پر کرد. هیچچیز در دنیا نمیتوانست جای این آغوش را بگیرد. دورِ میز شام که نشستیم، خانه غرق در هیاهو و خنده شد. بعد از شام، بساط چای و میوه که به راه افتاد، کیسههای سوغاتی را آوردم. شالِ سرمهایِ ابریشمی را روی شانههای مامان انداختم، پیراهنِ خنک و روشن را به بابا دادم و برای هانا و امیر هم قهوه و شکلاتهای خارجی و یک تکه لباسِ نوزادیِ بانمک گرفته بودم که حسابی ذوقزدهشان کرد. بابا استکان چایاش را برداشت، نگاه دقیقی به صورتم انداخت و پرسید: «خب بابا جان، تعریف کن. آبوهوای کیش چطور بود؟ شرکتی که توش کار میکنی چطوره؟ راستی نگفتی هماتاقیهات کین و خوابگاهت چه شکلیه؟ اذیت که نمیشی؟» سوالهای بابا از سر دلسوزی بود، اما قلبم برای لحظهای لرزید. چطور میتوانستم بگویم خوابگاهی در کار نیست؟ چطور میگفتم تنها هماتاقیِ من، سکوتِ یک ویلای بزرگ و ترسناک است و همسایهام مردی است که شبها با مستی و درد روی زمین میافتد؟ لبخندِ مصنوعیِ بینقصی زدم و شروع کردم به سرهم کردنِ یک داستانِ امن: «عالیه بابا. هوا که حسابی گرم و شرجی بود، ولی شرکت کولرهای قوی داره. دفتر موقتمون خیلی شلوغ و پرکاره. یه همکار دارم به اسم مهسا که خیلی ماهه، بیشتر وقتم با اون میگذره…» تا دیروقت کنار هم بیدار ماندیم و گفتیم و خندیدیم. صدای خندههایمان تمام خانه را پر کرده بود؛ درست همان چیزی که در این یک ماهِ پرالتهاب، با تمام وجود دلتنگش بودم. وقتی بالاخره هانا و امیر رفتند و چراغهای خانه خاموش شد، به اتاق خودم پناه بردم. در را که بستم، به در تکیه دادم و نگاهم را دور تا دورِ اتاق چرخاندم. تختِ چوبیِ خودم، میز تحریرم، کتابهایم و عروسکهای قدیمیام. در این یک ماه چقدر دلم برای این چهاردیواریِ دنج و امن تنگ شده بود! لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. سکوتِ شبِ تهران با سکوتِ کیش فرق داشت. اینجا صدای دوردستِ ماشینها میآمد، اما آنجا… آنجا فقط صدای کوبیده شدنِ امواج به صخرهها بود و زوزهی باد. چشمهایم را بستم تا بخوابم، اما تاریکیِ اتاق، به جای آرامش، تصویرِ او را به ذهنم آورد. سیاوش… حالا که من اینجا در این اتاقِ گرم، میان خانوادهام و در امنیت کامل بودم، او چه میکرد؟ آیا هنوز توی آن سالنِ بزرگ، با آن دستِ زخمی و باندپیچیشدهاش روی کاناپه نشسته بود؟ آیا دوباره بطریِ مشروب را باز کرده بود تا دردهایش را خفه کند؟ کسی بود که به او یادآوری کند قرصهای مسکنش را بخورد؟ پهلوبهپهلو شدم و بالشم را بغل کردم. تصویرِ تابلوی نقاشیام که صبح روی میزِ کنار تختش تصور کرده بودم، دست از سرم برنمیداشت. او در آن ویلای تاریک و سرد، با ارواحِ گذشتهاش، با نامِ «شیدا» پرشده بود. دلم میخواست از دستش عصبانی باشم. دلم میخواست بیمحلیِ امروزش در شرکت را مثل یک سپر جلوی خودم بگیرم و بگویم به من هیچ ربطی ندارد. اما قلبم… قلبم نافرمانتر از این حرفها بود. میانِ اینهمه امنیتِ خانه، روحم در جزیره، کنارِ مردِ مغرور و شکستهای جا مانده بود که حتی نمیدانستم فردا صبح قرار است چطور چشمهایش را باز کند. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل #پارت 157# سیاوش پشت میز بزرگم نشسته بودم و سعی میکردم نگاهم را روی ارقام فاز دوم پروژه قفل کنم، اما خطوط و اعداد جلوی چشمم تار میشدند. شقیقههایم با هر تپش قلبم تیر میکشیدند. دست بانداژشدهام روی کاغذ بیحرکت مانده بود و بوی تلخ عطر همیشگیام هم نمیتوانست حس خفگی و شرمِ رسوبکرده در گلویم را پاک کند. دو تقه به درِ شیشهای خورد. پیش از آنکه سرم را بالا بیاورم، ضربان قلبم ناخواسته بالا رفت. میدانستم کیست. این ریتمِ ضربهها را حتی اگر چشمهایم را میبستم هم میشناختم. سعی کردم صدا در عمیقترین و مسلطترین لایهی خودش بماند: «بفرمایید.» درِ شیشهای باز شد. هایرون وارد شد؛ با همان وقار محکم، با همان چشمان خستهای که تا صبح بالای سرم بیدار مانده بودند، اما اینبار نگاهش چنان صاف، مستقیم و بیحس بود که انگار دیواری از یخ بینمان کشیده باشد. برگهای را پیش رویم گذاشت: «این فرم درخواست مرخصی منه مهندس رادمنش. برای یک هفته.» کلمهی «مرخصی» مثل ضربهای ناگهانی به سینهام نشست. نگاهم از برگه بالا آمد و به چشمانش قفل شد. باورم نمیشد. در اوج شلوغی پروژه؟ وسط اینهمه کار؟ نه… این فرار بود. هایرون داشت از من فرار میکرد؛ از من، از ویلایی که دیشب تکههای شکستهام را در آن دیده بود، از جملهی بزدلانهی صبحم: «هرچی دیدی فراموش کن.» خواستم با لحن کاری پس بزنم: «مرخصی؟ اونم یک هفته؟ وسط بستن حسابهای فاز یک و راهاندازی دفتر؟» اما او حتی یک تار مویش هم نلرزید. با صدایی که هیچ ردی از تردید در آن نبود، توضیح داد که تمام ترازها و فاکتورها را تسویه کرده و معوقهای نمانده است. بعد با همان لحن سرد اضافه کرد: «حالم مساعد نیست و نیاز دارم برگردم تهران.» نگاهش میکردم. دنبال یک نشانه بودم؛ یک عصبانیت، یک گلایه، یا حتی همان لجبازیِ کودکانهای که همیشه داشت. اگر داد میزد، اگر میگفت «چرا دیشب آنطور کردی و صبح آن حرف را زدی؟»، تحملش برایم راحتتر بود. اما این سکوتِ بالغانه و سنگین، استخوانهای غرورم را خرد میکرد. فکم منقبض شد. تمام وجودم، تکتک سلولهای مغزم فریاد میزدند: «حق نداری بری. بمون. نرو.» اما کدام حق؟ با کدام چهره باید نگهش میداشتم؟ با چهرهی مردی که در مستی به حریمش تجاوز کرده بود؟ یا مردی که سایهی سیاه رایان و سرنوشت شومِ گذشتهاش هر لحظه ممکن بود دامن او را هم بگیرد؟ پوزخند تلخی روی لبهایم نشاندم تا آتشفشان درونم را پنهان کنم. خودکار را برداشتم. دستِ زخمیام تیر کشید، اما بیتوجه نوک قلم را روی کاغذ فشردم. امضایم را با شتاب زدم و زیرش نوشتم: «موافقت میشود - یک هفته.» برگه را به سمتش سر دادم: «میتونی بری. پروازت رو با آژانس هماهنگ کن.» هایرون برگه را برداشت، یک «ممنون» خشک گفت، چرخید و از در شیشهای بیرون رفت. به محض بسته شدن در، انگار تمام هوای اتاق کشیده شد. خودکار از میان انگشتهایم رها شد و روی میز غلتید. دستهایم را میان موهایم فرو بردم و پیشانیام را به سطح سرد میز تکیه دادم. چند ساعت بعد، وقتی برای سرکشی به سالن رفتم، میزش خالی بود. سیستم خاموش، ماشینحساب کنار کشیده، و ماگ چای شستهشده و برعکس روی دستمال کاغذی. رفته بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت158# شب، جزیره انگار در سیاهیِ غلیظتری فرو رفته بود. توی ویلای خودم، میان سالنی که هنوز نشانههای جنونِ دیشب را در گوشهوکنارش داشت، بیهدف قدم میزدم. بدون اینکه چراغی روشن کنم، جلو رفتم و از پنجره به ویلای روبهرو خیره شدم. تاریکیِ مطلق. نه نوری از پنجرهها بیرون میزد، نه صدای پایی از حیاط میآمد، نه عطر ملایم وانیل لای نسیم پیچیده بود. درِ آن ویلا قفل بود و قلب من، میان این سکوتِ کشنده داشت متلاشی میشد. به اتاق خواب برگشتم. روی لبهی تخت نشستم. نگاهم کشیده شد به میز پاتختی؛ جایی که تابلوی نقاشی هایرون زیر نور ضعیف ماهِ واقعی که از پنجره میتابید، خودنمایی میکرد. تابلو را با هر دو دست برداشتم و روی پاهایم گذاشتم. انگشتان بانداژشدهام را آرام روی نخلها و آن قرص ماه نقرهای کشیدم. تصویر دیشب مثل خوره به جانم افتاد؛ دست ظریفش که روی لبهایم حائل شد، اشکهایی که با دستِ لرزانم پاکرفتم… او سرم را روی زانوهایش گذاشته بود. تا صبح دستم را رها نکرده بود. سیگاری روشن کردم. دود غلیظ را با تمام توان به ریههایم فرستادم و زیر لب زمزمه کردم: «رفتی تهران تا از من فرار کنی، هایرون؟… حق داری. من خودِ جهنمم.» پک عمیق دیگری به سیگار زدم، نگاهم را به ماهِ توی تابلو دوختم و زمزمه کردم «اما این سکوتِ لعنتی داره نفسم رو بند میاره… یک هفته چطور بدون چشمهات توی این جهنم دووم بیارم؟ سیگار دوم هم تا فیلتر سوخت و خاکسترش روی لبهی زیرسیگاری ریخت، اما حتی یک ذره از بار سنگین روی سینهام کم نشد. ساعت دو نصفهشب بود. تختخوابم شبیه میدانی از خار و آهن مذاب شده بود. دراز میکشیدم، سرم روی بالش فرو میرفت و در کمتر از چند ثانیه، هجوم افکار و خاطرات مثل شلاق به مغزم فرود میآمد؛ صدای شکستهاش، لرزش دستش پشت لبهایش، نگاه سرد و خالی امروزش پشت میز شیشهای… بلند میشدم، چند قدم در تاریکی سالن راه میرفتم، به شیشهی پنجره خیره میشدم و دوباره با کلافگی دستم را میان موهایم چنگ میزدم. انگار دیوارهای این ویلا داشتند به سمتم هجوم میآوردند. این خانه فقط بوی تنهایی، بوی دود کهنه و زهرابهی دیشب را میداد. هوایی برای نفس کشیدن نمانده بود. گلویم خشک بود و شقیقههایم مثل پتک میکوبیدند. ناگهان نگاهم به دستهکلیدِ روی کانتر افتاد. کلید یدکِ ویلای کناری. چند ثانیه مسخشده به آن تکه فلز خیره ماندم. مغزم نهیب زد: «داری چه غلطی میکنی سیاوش؟ اون رفته… رفت تا از تو و آشفتگیهات دور باشه.» اما قلبِ نافرمان و جنونزدهام دیگر به هیچ منطقی باج نمیداد. پایم به حرکت درآمد. دستهکلید را چنگ زدم، از در ویلا بیرون رفتم و باد خنک شبانه با تازیانه به صورتم خورد با قدمهایی تند و بیقرار، فاصلهی چند متری میان دو ساختمان را طی کردم. کلید را با دستی که بیاختیار میلرزید در قفل انداختم. چرخید. زبانهی در با صدای ملایمی عقب رفت و در باز شد. پایم را که داخل گذاشتم، همهچیز متوقف شد. سکوت بود، اما نه از آن سکوتهای مرده و خفقانآورِ ویلای من. اینجا هنوز جریان داشت. اینجا بوی او را میداد؛ همان عطر شیرین و معصوم، ملایم مثل شکوفههای پرتقال، گرم مثل خودش. در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. ریههایم را با تمام توان از هوای سالن پر کردم. برای اولین بار در طول بیست و چهار ساعت گذشته، احساس کردم نفس در سینهام گیر نمیکند. نگاهم در تاریکی سالن چرخید. به کاناپه نگاه کردم؛ جایی که دیشب سرم را روی کوسنهایش گذاشته بود، جایی که تمام شب پایین پایش زانو زده بود و اشکش روی دستم چکیده بود. هنوز رد حولهی مرطوبی که روی پیشانیام گذاشته بود در فضا حس میشد. جلو رفتم. قدمهایم سنگین و بیصدا بودند. مثل سایهای سرگردان به سمت در نیمهباز اتاق خوابش کشیده شدم. دستگیره را هل دادم. اتاقش خلوت بود. کمد لباسها نیمهباز مانده بود و چوبلباسیهای خالی روی میله تکان میخوردند. روی میز توالتش چند گیرهی سر و شیشهی خالیِ لوسیونش جامانده بود. اما نگاهم فقط روی یک نقطه قفل شد: تختخوابش. ملحفهها کمی نامرتب بودند؛ انگار قبل از رفتن با عجله چمدانش را روی آن بسته بود. جلو رفتم. کنار تخت ایستادم. تمام غرورم، تمام مهندس رادمنشِ سنگی و نفوذناپذیری که دنیا میشناخت، در این اتاق چهاردیواری فروریخت. روی تخت نشست. فنر تخت صدای ملایمی داد. دستم را روی بالش کشیدم. سرمای پارچه با گرمای خیالم ذوب شد. عطر موهایش لای تاروپود روبالشی نشسته بود؛ همان عطری که وقتی دیشب کنارم نشست، در خلسهی مستیام پیچیده بود. دراز کشیدم. کفشهایم را درنیاوردم، فقط تن خسته و بیرمقم را روی تخت رها کردم. سرم را درست همانجایی گذاشتم که او سرش را میگذاشت. بالش را میان بازوانم کشیدم و صورتم را در آن فرو بردم. عطرش… عطر آرامبخش و نابش به رگهایم تزریق شد. کلافگیِ وحشی، درد شقیقههایم و آتش گناهی که از دیشب به جانم افتاده بود، ذرهذره فروکش کردند. پلکهای سنگینم که ساعتها در برابر خواب مقاومت کرده بودند، آرام گرفتند. برای یک هفته قرار بود ندیدنش جانم را بگیرد، اما حالا، در خلوت حریمی که هایرون نفس کشیده بود، برای اولین بار بعد از ساعتها جنون، خواب آرام و سنگینی چشمانم را ربود. ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 8 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت159# صدای زنگ گوشی مثل مته روی مغزم کشیده شد. پلکهایم از هم فاصله گرفت. گیج بودم. نور تیز آفتاب از لای پردههای اتاق خواب هایرون به صورتم میخورد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. عطر ملایم وانیل و موهایش هنوز روی بالشی که در آغوش کشیده بودم، نفس میکشید. نفس عمیقی کشیدم، دلم نمیخواست از این حصار امن بیرون بیایم، اما لرزش بیوقفهی گوشی روی تشک، مرا به دنیای واقعی برگرداند. نگاهم به صفحهی گوشی افتاد. «پرتویی». فکم منقبض شد. تمام آرامشِ چندساعتهام دود شد و رفت هوا. گوشی را برداشتم، از روی تخت بلند شدم و با یک کلمهی خشک و رسمی گفتم: «بگو.» صدای خشدار و هوشیار پرتویی توی گوشم پیچید: «آقا… خبری از رایان و آدماش نیست. دو روزه هیچ تحرکی ازشون ندیدیم. هیچکدوم از ماشینهاش از عمارت بیرون نیومدن. این برای من عجیبه.» دست آزادم را لای موهای آشفتهام کشیدم و به سمت پنجره رفتم. سکوت کردم. مغزم شروع کرد به تحلیل. رایان آدمی نبود که بعد از آن زهرچشم و درگیریهای اخیر، ناگهان در لانهاش خفه خون بگیرد. سکوت رایان همیشه بوی باروت میداد. سرد و کوبنده پرسیدم: «از فرید چه خبر؟» صدای پرتویی کمی تحلیل رفت: «دورادور حواسمون بهش هست. دیروز… دیروز به عمارت رایان رفت.» انگار جرقهای را در انبار باروت مغزم انداخته باشند. صدایم بالا رفت، با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم غریدم: «دیروز رفت و تو الان به من میگی پرتویی؟! داری چه غلطی میکنی اونجا؟» پرتویی هولکرده جواب داد: «آقا… دیروز چند بار تماس گرفتم، جواب ندادین. پیام هم گذاشتم.» راست میگفت. دیروز، همان ساعتهایی بود که در برزخِ نگاه سردِ هایرون دستوپا میزدم. همان وقتهایی که داشتم خودم را در الکل و جنون خفه میکردم. چشمهایم را بستم. نفس سنگینی بیرون دادم و با لحنی که از تیغ برندهتر بود گفتم: «منتظر باش. چشم از عمارتش برنمیداری. کوچکترین خبری شد، بلافاصله بهم میگی.» بدون اینکه منتظر جواب بمانم، تماس را قطع کردم. گوشی را توی مشتم فشردم. وقتی رایان آرومه و دست به کاری نمیزنه، نشونهی خوبی نیست. این قانونِ نانوشتهی جنگهای ما بود. فرید در عمارت او چه میکرد؟ چه نقشهای داشتند میچیدند که اینقدر در سکوت فرو رفته بودند؟بلافاصله از اتاق بیرون زدم. از ویلای هایرون خارج شدم و در را پشت سرم قفل کردم. سوار ماشین شدم. لاستیکها با شتاب روی آسفالت خط انداختند. در مسیر شرکت بودم که دوباره گوشیام زنگ خورد. «رئوفی». مدیر اجراییِ اسکله بود. «بله؟» «مهندس جان سلام. گزارش ترخیص محمولهی فولادِ اسکله و ترازنامهی…» «بذار برای بعد رئوفی…» با کلافگی و لحنی که جای بحث نمیگذاشت حرفش را بریدم: «فقط بذار برای بعد.» تماس را قطع کردم و گوشی را روی صندلی شاگرد پرت کردم. ذهنم فقط حولِ محور رایان و فرید میچرخید. ماشین را با ترمزی شدید جلوی ساختمان شرکت متوقف کردم. وقتی وارد دفتر شدم، جوِ سالن به شکل عجیبی ملتهب بود. مرجان با دیدن من از جا پرید. صورتش همزمان ترکیبی از استرس و تعجب داشت: «شما کجایید آقای مهندس؟! چند بار با خط ویلا و موبایلتون تماس گرفتم. چند نفر از سرمایهداران بزرگ کیش، از طرف هلدینگِ اماراتی اومدن. برای پیشنهاد کاری تو پروژهی سازههای آبی تفریحیِ فاز سه. الان نیم ساعته تو اتاق مهمان منتظرن.» ابروهایم در هم گره خورد. جلسهی از پیش تعییننشده؟ آن هم سرمایهداران اماراتی؟ کتم را مرتب کردم، دکمهی یقه را بستم و با چهرهای که هیچ اثری از آشفتگیِ دقایق پیش نداشت، به سمت اتاق مهمان رفتم. در را باز کردم. چهار مرد با لباسهای رسمی و دشداشههای گرانقیمتِ عربی، دور میز بیضیشکل نشسته بودند. با ورود من، همگی از جا بلند شدند. عطر تند عود و عنبرِ عربی اتاق را پر کرده بود. مردی که به نظر مسنتر و رئیسِ هیئت بود، با لبخندی دیپلماتیک جلو آمد و دستش را دراز کرد. فارسی را با لهجهی غلیظ عربی حرف میزد: اهلا بک مهندس رادمنش. آوازهی دقت و سرعتِ پروژههای شما تا دبی هم رسیده.» دستش را محکم فشردم و روی صندلیِ رأس میز نشستم. جلسه شروع شد. پیشنهادشان دقیق، جسورانه و به شدت سودآور بود. سرمایهگذاریِ کلان برای احداث اسکلههای تفریحیِ لوکس و سازههای روی آب، چیزی که فاز سوم پروژهی من را سالها جلو میانداخت. در کمتر از یک ساعت، کلیات طرح را بررسی کردم. همهچیز بدون نقص بود. ذهنم که تا نیم ساعت پیش درگیر خون و باروت بود، حالا با دقتِ یک ماشین حسابگر، بندبند قرارداد را تحلیل میکرد. پيشنهاد شما منطقی و جذابه. شرکتِ من آمادهی همکاریه.» سنان، مردی که رئیسِ این گروه بود، با رضایت سر تکان داد. دستهایش را روی میز به هم گره کرد و با لحنی صمیمانهتر گفت: «بسیار عالی. مهندس رادمنش، به رسم این قرارداد و آغاز این شراکتِ بزرگ، از شما دعوت میکنم هفتهی آینده، جمعه شب، در مهمانیِ مخصوص ما در عمارتِ ساحلیام حضور پیدا کنید. شمامی تونیدحتی باکارمندهاتون تشریف فرمابشید، این مهمانی ترتیب داده شده تا شما رو با سرمایهداران کلانِ کیش و شرکای اماراتیمون رسماً معارفه کنیم.» کلمهی «مهمانی» در ذهنم زنگ زد. مهمانیهای بزرگ در کیش، بهترین جا برای بو کشیدن، شبکهسازی و فهمیدن تحرکات پنهانی بود؛ جایی که شاید میتوانستم ردی از پولهای کثیف و تحرکاتِ آدمهای رایان پیدا کنم. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت160# هایرون کتابها هنوز روی میز بودند؛ همانهایی که سهراب فرستاده بود. جلد یکی از آنها زیر نور صبح به چشم میآمد: «آنچه زنها باید دربارهی آقایان بدانند» کنارش چند کتاب دیگر دربارهی روانشناسی روابط، شناخت مردها و تحلیل رفتارهای عاطفی چیده شده بود. سهراب بعضی صفحهها را علامت زده و لای چندتایشان یادداشت گذاشته بود. حتی حالا که دیگر خواستگارم نبود، باز هم با همان دقت همیشگیاش تلاش کرده بود طرز فکر مرا تغییر بدهد؛ انگار میخواست ثابت کند همهی مردها شبیه تصویری نیستند که من از آنها در ذهنم ساختهام. اما راستش را بخواهم، آن صبح اصلاً حوصلهی فکر کردن به سهراب و کتابهایش را نداشتم. کتاب را بستم و کنار گذاشتم. از جا بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا برای خودم چای بریزم که صدای زنگ خانه بلند شد. صدای مریم از پشت آیفون آمد: هایرون! باز کن دیگه، خودمونیم!» صدای بنفشه هم بلافاصله بعد از او شنیده شد: «اگه در رو باز نکنی، خودمون میایم بالا!» ناگهان خستگی از تنم بیرون رفت. نمیدانستم چرا با شنیدن صدایشان اینقدر خوشحال شدم، اما دلم برایشان واقعاً تنگ شده بود. با عجله به سمت در رفتم و حتی نزدیک بود پایم به گوشهی میز گیر کند. دکمهی آیفون را زدم و با صدای بلند گفتم: «بیاین بالا، منتظرتون بودم!» مریم از پشت در گفت: «دیدی؟ بالاخره اعتراف کردی دلت برامون تنگ شده.» «زود بیاین دیگه!» چند دقیقه بعد، صدای قدمهایشان در حیاط نسبتابزرگ پیچید. هنوز در را کامل باز نکرده بودم که مریم با ذوق خودش را در آغوشم انداخت. «بالاخره برگشتی!» خندهام گرفت و محکم بغلش کردم. «دلم برات تنگ شده بود.» بنفشه خودش را جلو کشید و هر دو دستش را دورم حلقه کرد. «من چی؟ من اصلاً مهم نیستم؟» «برای توکه بیشترتنگ شده بود، میدونی ازکی ندیدمت بنفشه با رضایت سرش را روی شانهام گذاشت. «حالا شد.» مریم هنوز مرا رها نکرده بود. صورتش را کنار صورتم گذاشته بود و با هیجان میگفت: «بذار ببینمت! چرا اینقدر لاغر شدی؟ کیش بهتون غذا نمیدادن؟» «غذا میدادن، به خدا.» «پس چرا قیافهات شبیه آدماییه که از جنگ برگشتن؟» بنفشه از پشت سرش گفت: «شاید هم واقعاً از جنگ برگشته.» مریم با اخم مصنوعی برگشت سمتش. «تو هنوز وارد خونه نشدی، شروع کردی؟» «من فقط یک احتمال منطقی مطرح کردم.» خندهام بلندتر شد. بعد هر دو را کشاندم داخل خانه و در را بستم. برای اولینبار از وقتی برگشته بودم، خانه واقعاً شبیه خانه به نظر میرسید؛ نه فقط چهار دیوار ساکت و پر از فکرهای درهموبرهم. مریم همانطور که بازویش را دور بازوی من انداخته بود، گفت: «مامانت کجاست؟» «رفته خرید. احتمالاً زود برمیگرده.» «پس تا برگشتنش باید همهچیز رو برامون تعریف کنی.» «چهچیزهایی؟» «کیش، شرکت، همکارا، ویلا…» بنفشه با شیطنت اضافه کرد: «و آدمهای خاصی که اونجا بودن.» نگاهش کردم. «منظورت چیه؟» هیچی. بعداً میفهمی.» به روی خودم نیاوردم. دوباره به طرف چمدان رفتم و خم شدم تا سوغاتیها را بیرون بیاورم. مریم با ذوق کنارم نشست. «سوغات آوردی؟» «آره.» «برای من چی؟» «صبر کن، همهچیز رو با هم میدم.» اول بستهی مریم را بیرون آوردم و به سمتش گرفتم. «این برای تو.» مریم با هیجان بسته را گرفت و همانجا شروع به باز کردنش کرد. «وای هایرون!» داخل جعبه گردنبند ظریفی بود با آویزی به شکل صدف. مریم آن را بیرون آورد و جلوی گردنش گرفت. ببین چقدر قشنگه!» «بهت میاد.» «معلومه که میاد.» بنفشه زیر لب گفت: «چون خودش قشنگه، نه به خاطر گردنبند.» مریم با رضایت لبخند زد. «میدونم.» «اعتمادبهنفست واقعاً بینظیره.» «حسودیت هم همینطور.» من بستهی دیگری را به طرف بنفشه گرفتم. «اینم برای تو.» بنفشه بسته را گرفت، اما هنوز بازش نکرده، پرسید: «فقط همین؟» با تعجب نگاهش کردم. «هنوز ندیدی چیه.» «نه، منظورم اینه که برای مریم یه سوغاتی آوردی، برای منم یه سوغاتی. مساوی؟» لبخند زدم و بستهی کوچک دیگری را از داخل چمدان بیرون آوردم. «سوغاتی تو شد دوتا.» بنفشه با تعجب نگاهم کرد. «دوتا؟ چرا؟» «آخه قبلاً برات با حقوقم کادو خریده بودم. مال مریم رو دادم به خودش، مال تو رو نگه داشتم که از سفر بیای.» چند لحظه حالت شوخ از صورتش کنار رفت. «تو هنوز نگهش داشته بودی؟» «معلومه. قرار بود خودت بازش کنی.» بنفشه با احتیاط کاغذ را کنار زد. یک دستبند نقرهای ساده بود با پلاکی باریک که اسم خودش روی آن حک شده بود. لبخند آرامی روی صورتش نشست. «هایرو… تو واقعاً عجیبی.» «خوبه یا بده؟» دستبند را بالا گرفت و گفت: «خیلی خوبه.» مریم که گردنبند را دور گردنش انداخته بود، از جلوی آینه برگشت و گفت: «من همیشه میگفتم هایرون از همهمون بااحساستره.» «تو فقط وقتی سوغات میگیری، این حرف رو میزنی.» «نه، من همیشه همینقدر صادقم.» در همین لحظه صدای کلید در آمد. هر سه به سمت ورودی برگشتیم. مامان وارد خانه شد؛ چند کیسهی بزرگ در دستش بود و هنوز شالش را کامل مرتب نکرده بود. تا چشمش به مریم و بنفشه افتاد، صورتش از خوشحالی باز شد. «وای، شما اینجایین؟» مریم و بنفشه همزمان از جا بلند شدند و به استقبالش رفتند. مامان کیسهها را روی زمین گذاشت و هر دو را در آغوش گرفت. «خوش اومدین دخترها! چرا زودتر نگفتین میاین؟ کلی چیز خوشمزه براتون آوردم.» -«مامان، زحمت کشیدی!» «چه زحمتی؟ وقتی توهستی، من برای ده نفر هم خرید میکنم.» کیسهها را یکییکی خالی کرد؛ پسته، بادام، فندق، گردو، چیپس، پفک، شکلات، میوههای خردشده، شیرینی و چند بسته تنقلات رنگارنگ روی میز چیده شد. مریم با ذوق گفت: مامانجان، شما فرشتهای!» «بخورین، توی کیش بهتون غذا ندادن ظاهراً. ببین هایرون چهقدر لاغر شده.» مریم و بنفشه هر دو با هم گفتند: «ما هم همینو گفتیم!» من با خنده اعتراض کردم: «همهتون دست به یکی کردین؟ من لاغر نشدم.» مامان دستش را روی گونهام گذاشت. «چرا شدی عزیزم. باید بیشتر مراقب خودت باشی.» لبخند زدم و برای چند لحظه واقعاً احساس کردم به همان روزهای قبل برگشتهام؛ به خانه، به خانواده و به آدمهایی که دوستشان داشتم. گرمای حضورشان دورم را گرفته بود و صدای خندههایشان فضای خانه را پر کرده بود. اما این حس آرامش خیلی زود با یک اسم، دوباره ترک برداشت. مریم مشغول باز کردن بستهی شکلات بود و بنفشه با شیطنت گفت: «راستی مریم، برای صدراهم از این شکلاتها ببر. شاید بالاخره متوجه بشه چقدر به فکرشی.» مریم با اعتراض برگشت سمتش. «من به فکر صدر نیستم!» «نه؟ پس چرا هر بار اسمش میاد، موهات رو مرتب میکنی؟» «موهام جلوی چشمم میاد.» «هر بار که صدرا وارد اتاق میشه؟ بنفشه!» بنفشه با خنده شروع کرد به تعریف کردن از ادا و اطوارهای مریم و رفتارش با صدر؛ از اینکه چطور بیدلیل صدایش را تغییر میدهد، چطور برای او قهوه میبرد و چطور وقتی صدای قدمهایش را میشنود، ناگهان وانمود میکند مشغول کار مهمی است. مریم زیر بار هیچکدام نمیرفت. «من فقط رفتار حرفهای دارم.» «رفتار حرفهای؟ تو دیروز سه بار برای صدرا قهوه بردی. مگه توابدارچی شرکتی؟؟!! «مهمان داشت.» «برای بقیه هم بردی؟» مریم لحظهای مکث کرد. بقیه قهوه نمیخوردن.» همه خندیدند؛ حتی مامان. من هم لبخند زدم، اما حواسم کمکم از جمع جدا شد. اسم صدرا در ذهنم محو شد و جای آن، چهرهی سیاوش نشست. سیاوش. دلتنگیام برایش عجیب و غیرقابلتوجیه بود. نه شبیه دلتنگی برای یک دوست، نه شبیه نگرانی برای همکار. تمام روز، هر چیزی مرا به او برمیگرداند؛ کتابی که میخواندم، صدای ماشینی از خیابان، بوی عطر مردی غریبه یا حتی سکوت کوتاه میان حرفهای مریم و بنفشه. انگشتهایم بیاختیار روی زانویم حرکت میکردند. بنفشه ناگهان ساکت شد. «هایرون؟» سرم را بالا آوردم. «جانم؟» نگاهش روی صورتم ثابت ماند. «چته؟ چرا اینقدر بیقراری؟» لبخند زدم. «بیقرار نیستم.» «هستی.» «فقط خستهام.» بنفشه کمی جلو آمد و صدایش را پایین آورد. «به من دیگه دروغ نگو.» حرفی نزدم. «زیر چشمات گود رفته. از وقتی اومدی، حتی یه لحظه هم فکرت اینجا نیست.» نگاهم را از او گرفتم و به پنجره دوختم. صدای خندهی مریم و مامان از پشت سرم میآمد، اما ذهنم همچنان در کیش بود. آهسته گفتم: «خودمم نمیدونم.» «یعنی چی نمیدونی؟» دستهایم را در هم قفل کردم. «یه جوریام. یه حالی دارم که قبلاً نداشتم. حواسم جمع نمیشه. کتاب رو باز میکنم، چند خط میخونم، بعد میفهمم اصلاً نفهمیدم چی خوندم. شبها خوابم نمیبره. صبحها هم انگار اصلاً نخوابیدم.» بنفشه با دقت گوش میداد. بنفشه با دقت گوش میداد. ادامه دادم: «مدام دلم میخواد برگردم. نه برای کار… خودمم نمیدونم برای چی. انگار یه چیزی اونجا جا گذاشتم. یا شاید… یه نفر.» بنفشه چند ثانیه ساکت ماند. بعد با لحنی آرام و محتاط گفت: «نکنه داری عاشق میشی و خودت خبرنداری؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت161# با بهت به چشمهایش نگاه کردم. قبلاً اگر کسی از عشق حرف میزد، میخندیدم و میپرسیدم: عشق چیه؟ اما این بار هیچ خندهای نکردم. فقط در ذهنم از خودم پرسیدم: عشق چیه؟ اگر اینکه ضربان قلبم با یاد سیاوش دست خودم نیست، عشق است؟ اگر راهبهراه بهانهی دیدنش را دارم، عشق است؟ اگر حرارت بدنش هنوز روی پوستم مانده و هر بار یادش میافتم، مثل شمع آبم میکند، یعنی عشق است؟ «هایرون؟» صدای بنفشه مرا از فکرهایم بیرون کشید. پلک زدم و دوباره به اتاق برگشتم؛ به مریم، بنفشه، مامان، خوراکیهای روی میز و کتابهایی که سهراب فرستاده بود. بنفشه با نگرانی نگاهم کرد. «کجا رفتی؟» لبهایم را تر کردم و به زحمت لبخند زدم. «هیچجا.» بنفشه اخم کرد. «بازم دروغ گفتی.» نگاهم را پایین انداختم. «فقط… شاید دلتنگم.» «دلتنگ کی؟» قلبم با شنیدن سؤالش محکم کوبید. جوابی ندادم. فقط خیلی آرام گفتم: «دلتنگیِ یه جایی… و یه آدم.» بعد از آن سؤال، انگار هوا برای چند ثانیه در گلویم گیر کرد. بنفشه منتظر جوابم بود. مریم هم، با اینکه وانمود میکرد حواسش به باز کردن بستهی پاستیل است، از گوشهی چشم نگاهم میکرد. اما من نمیتوانستم اسمش را بگویم. نه چون مطمئن نبودم. چون شاید بیش از حد مطمئن بودم. با یک لبخند محو سرم را پایین انداختم و گفتم: «بیخیال… احتمالاً هنوز خستگی سفر از تنم درنرفته.» بنفشه لبهایش را جمع کرد، اما این بار اصرار نکرد. نگاهش را میشناختم؛ میدانست چیزی را پنهان میکنم، ولی ترجیح داد فعلاً دستش را روی آن نگذارد. مریم با دهان پر از پاستیل گفت: «من میگم خستگی سفر نیست. این دختر رفته کیش، یه آدم جدید شده برگشته.» مامان با لبخندی آرام نگاهم کرد. «آدم جدید شدن که بد نیست، اگر حالش خوب باشه، نمیدانستم جوابش را چه بدهم. فقط سر تکان دادم و از روی مبل بلند شدم. «مامان، چیزی برای ناهار میخوای درست کنی؟ کمکت کنم؟» مامان با تعجب نگاهم کرد. «تو میخوای کمک کنی؟» اخم ساختگی کردم. «یعنی من هیچوقت کمک نمیکنم؟» «نه عزیزم، میکنی. ولی معمولاً اول باید سه بار صدات بزنم، بعدم میگی “الان میام” و بیست دقیقه بعد میای.» مریم با خنده گفت: «خانم هایرون امروز سرحال تشریف دارن. باید از این فرصت استفاده کنیم.» بنفشه هم دستش را بالا برد. منم کمک میکنم، البته فقط در بخش چشیدن غذا.» «تو از همون اول هم برای همین اومدی.» مریم گفت و یک بالش کوچک به سمتش پرت کرد. بنفشه بالش را گرفت و با خونسردی کنار خودش گذاشت. «آدم باید استعدادش رو بشناسه.» خندهی مامان در آشپزخانه پیچید. همانطور که کیسهی سبزیها را برمیداشت، گفت: «خوب شد اومدین. میخواستم برای ناهار قورمهسبزی بذارم. هایرون، تو پیازها رو خرد کن. مریم هم برنج رو پاک کن. بنفشه هم اگر واقعاً قصد کمک داره، سبزیها رو بشوره.» بنفشه با وحشت به ظرف بزرگ سبزی نگاه کرد. «سبزی؟ این همه؟» مامان خندید. «خیلی هم نیست.» برای شما نیست، برای من یه مزرعهست.» «پس بهتره زودتر شروع کنی، کشاورز خانم.» همه با خنده وارد آشپزخانه شدیم. فضای خانه با صدای آب، برخورد قاشقها با ظرفها و حرفهای بیوقفهی مریم و بنفشه زنده شده بود. من آستینهایم را بالا زدم، تختهی چوبی را روی کابینت گذاشتم و پیازها را برداشتم. بوی تند پیاز که بالا زد، چشمهایم سوزش گرفت. مامان از کنار گاز گفت: «زیاد ریز نکن عزیزم. میخوای قورمهسبزی درست کنیم، نه غذا برای بچهها.» «دارم درست خرد میکنم.» «تو وقتی فکرت یه جای دیگهست، همهچیز رو زیادی ریز میکنی.» دستم وسط حرکت ایستاد. سرم را بالا آوردم. مامان نگاهم نمیکرد؛ داشت روغن را داخل قابلمه میریخت، اما لحنش آنقدر آرام بود که بیشتر از یک سؤال معمولی، شبیه دلداری به نظر میرسید. چاقو را آرامتر روی تخته گذاشتم. «فکرم اینجا هست.» مامان خیلی کوتاه نگاهم کرد و لبخند زد. «باشه عزیزم.» همین. نه بیشتر پرسید، نه مجبورم کرد حرف بزنم. همیشه همینطور بود؛ وقتی نمیخواستم چیزی را بگویم، فضای امنی دورم میساخت تا هر وقت خودم آماده شدم، حرف بزنم. پیازها را داخل قابلمه ریختم. صدای جلزولزشان بلند شد و بویشان تمام آشپزخانه را پر کرد. مامان زردچوبه را اضافه کرد و رنگ طلایی غذا، میان بخار روغن، گرم و دلنشین شد. مریم در حالی که برنجها را میان انگشتهایش جدا میکرد، گفت: «راستی، هایرون. فردا برنامه داری؟» برای لحظهای دستم از هم زدن پیازها بازماند. فردا. ذهنم سریع به سمت کارهای عقبافتاده رفت، تماسهایی که باید میگرفتم، وسایلی که هنوز داخل چمدان مانده بود… اما بعد یادم افتاد. عزیز. مامان پیش از آنکه جواب بدهم، گفت: «فردا باید به عزیز سر بزنی، یادت نرفته که ولی حقیقت این بود که میان تمام آشفتگیهای این چند روز، یادم رفته بود. عزیز، با آن خانهی کوچک و دنجش، دستهای لاغر و مهربانش و چشمانی که همیشه قبل از حرف زدن آدم، حالش را میخواند. مامان درِ قابلمه را نیمهباز گذاشت و گفت: «چند بار سراغت رو گرفته. میگفت از وقتی رفتی کیش، خبری از هایرون ندارم. فردا هم که جمعهست، وقت خوبی داری. یه سر برو ببینش.» بنفشه سبزیهای خیس را از آبکش بیرون آورد _راست میگه، خیلی دلتنگته اگر میری، یه ظرف غذا هم براش ببر. چند وقت پیش زانوش درد میکرد، گفت حوصلهی آشپزی نداره.» سریع گفتم: «حتماً. فردا صبح میرم. قبلش هم براش میوه میخرم.» مامان با رضایت سر تکان داد. «آفرین دخترم. خوشحال میشه.» در همان لحظه، گوشیام که روی کانتر آشپزخانه بود، لرزید. صدا خیلی کوتاه بود، اما قلب من همانقدر کوتاه نلرزید. نگاهم ناخودآگاه به سمت گوشی رفت یک اعلان معمولی بود؛ پیامی از گروه کاری شرکت. اما برای یک ثانیه، قبل از اینکه صفحه را ببینم، فکر کرده بودم شاید سیاوش باشد. نفسم را آهسته بیرون دادم و فوری نگاهم را از گوشی گرفتم. مامان متوجه شد. چیزی نگفت، فقط قاشق چوبی را به دستم داد. «هم بزن عزیزم، پیازها نسوزه.» قاشق را گرفتم و شروع کردم به هم زدن. بخار گرم قابلمه به صورتم میخورد، اما سرمای عجیبی زیر پوستم نشسته بود. فردا قرار بود بروم پیش عزیز. شاید دیدن او، حرف زدن با کسی که هیچوقت آدم را برای احساساتش قضاوت نمیکرد، کمی حالم را بهتر میکرد. شاید هم کافی بود یک نفر از من بپرسد چه شده و من، برای اولینبار، جرئت کنم جواب واقعی را بدهم. اما حتی همان فکر هم ترسناک بود. چون اگر اسم سیاوش را با صدای بلند میگفتم، دیگر نمیتوانستم وانمود کنم که چیزی میان ما وجود ندارد ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 54 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 54 دقیقه قبل #پارت162# عزیز استکان کمرباریک چای را آرام روی نعلبکی گذاشت و جلوی من، روی میز کوچک پذیرایی قرار داد. بخار چای بالا میرفت و عطر هل، فضای گرم و سادهی خانهاش را پر کرده بود. کنار استکان، بشقاب کوچکی گذاشته بود که تویش چند حبه قند، دو تکه نبات و خرمایی نرم دیده میشد. با همان لبخند مهربان و خستهی همیشگیاش گفت: «بخور مادر. از وقتی اومدی، فقط نشستی و به پنجره زل زدی. چایت سرد میشه.» نگاهم را از حیاط کوچک خانه گرفتـم و به صورتش دوختم. «حواسم نبود، عزیزجان.» لبخندش کمی محو شد. روی مبل روبهرویم نشست و روسری کرمرنگش را مرتب کرد. دستهایش را روی هم گذاشت؛ دستهایی لاغر، کمی چینافتاده و مهربان که همیشه بوی گلاب، صابون و غذاهای خانگی میداد. «سه روزه از کیش اومدی، نه؟» آهسته سر تکان دادم. «آره. سه روز.» سه روز. فقط سه روز گذشته بود، اما برای من انگار ماهها از آن صبح گذشته بود. از لحظهای که سیاوش، با صورتی سرد و صدایی که هیچ شباهتی به آشفتگی شب قبلش نداشت، خواست همهچیز را فراموش کنم. سه روزی که در تهران بودم، اما هر بار چشمهایم را میبستم، گرمای شرجی کیش را حس میکردم. صدای موجها را میشنیدم. نور ماه روی آب را میدیدم و بعد، بیاختیار، تصویر مردی با چشمهای تیره و خسته میان تمام خاطرههایم شکل میگرفت. دستم را دور استکان حلقه کردم. گرمایش به انگشتهایم نشست، اما سرما هنوز از جایی درون سینهام تکان نمیخورد. بیرون،هوای آذرماه تهران خودش را به پنجرهها میکوبید. هوا از صبح گرفته بود؛ از آن روزهای خاکستریِ آخر پاییز که آسمان پایین میآید و شهر را زیر لایهای از دود، مه و نم پنهان میکند. باران ریزی از چند ساعت پیش شروع شده بود. قطرهها آرام به شیشهی پنجره میخوردند و روی هم سر میخوردند. درخت کوچک حیاط عزیز تقریباً برگهایش را از دست داده بود و برگهای زرد و قهوهای خیس، روی موزاییکها چسبیده بودند. تهران در آذر، همزمان سرد و دلگیر بود. خیابانها خیس، آدمها شتابزده و آسمان همیشه انگار چیزی برای گفتن داشت که هیچوقت نمیگفت. عزیز دستش را جلو آورد و آرام روی زانوی من گذاشت. «چی شده، هایرون؟» چشمهایم را پایین انداختم. «چیزی نشده.» صدایم حتی برای خودم هم قانعکننده نبود. عزیز آه کوتاهی کشید. نه با سرزنش؛ با آن جور صبری که آدم را بیشتر از هر اصراری شرمنده میکرد. «تو از بچگی هم وقتی چیزی شده، همینطوری میگفتی چیزی نشده. بعد میرفتی گوشهی اتاقت مینشستی و با مدادرنگیهات نقاشی میکشیدی.» لبخند کوچکی روی لبم نشست. «هنوزم همین کار رو میکنم.» «میدونم.» چند ثانیه سکوت میانمان ماند. صدای قلقل آرام سماور از آشپزخانه میآمد. عزیز همیشه سماورش روشن بود؛ انگار خانهاش بدون صدای آن، ناقص میشد. «کیش بهت خوش گذشت؟» سؤال سادهای بود. میتوانستم بگویم بله. میتوانستم از ساحل، بازارها، درختهای نخل، شرکت و کارهای جدید تعریف کنم. اما کلمهها در گلویم گیر کردند نمیدونم.» عزیز با آرامش نگاهم کرد. «نمیدونی خوش گذشته یا نه؟» انگشت شستم را روی لبهی استکان کشیدم. «بعضی وقتها خیلی خوب بود… بعضی وقتها هم خیلی بد. انگار همهچیز با هم قاطی شده.» عزیز سر تکان داد؛ انگار دقیقاً میفهمید، حتی اگر نمیدانست ماجرا از چه قرار است. «آدم بعضی وقتها وارد یه راهی میشه که اولش نمیفهمه تهش کجاست. فقط میدونه دیگه دلش نمیخواد برگرده به جایی که ازش راه افتاده.» با شنیدن حرفش، سرم را بالا آوردم. نگاهش به پنجره بود. به باران. به حیاط خیس. «ولی عزیز… اگه اون راه آدم رو بترسونه چی؟» لبخند آرامی زد. ترسیدن بد نیست، مادر. بعضی ترسها فقط به آدم میگن این موضوع براش مهمه.» نفسم آرام لرزید. میخواستم بپرسم اگر آدمی که برایت مهم شده، خودش از تو فرار کند چه؟ اگر تو را نزدیک خودش بیاورد، بعد ناگهان هل بدهد عقب؛ آنقدر محکم که شک کنی تمام آن نزدیکیها فقط خیال تو بوده؟ اما نگفتم. هنوز حتی برای خودم هم اسم این حس را نگذاشته بودم. عزیز قندان را سمت من گرفت. «قند بردار. رنگت پریده.» لبخند زدم و یک حبه قند برداشتم. «همه بهم میگن رنگم پریده.» چون پریده.» «شما هم؟» «من از همه بیشتر حق دارم بگم.» این بار خندهام واقعیتر بود. عزیز هم خندید و بعد بلند شد تا از آشپزخانه ظرف کوچکی بیاورد. وقتی برگشت، آن را مقابلم گذاشت؛ چند تکه کیک خانگی با گردوی خردشده رویشان. «اینها رو هم بخور. خودم درست کردم.» «بازم؟ عزیزجان، من برای دیدنت اومدم، نه برای اینکه ازت پذیرایی بگیرم.» «دیدن من بدون خوردن چیزی که دیدن نیست.» با همان لحن مهربان، اما قاطعش حرف زد و من، مثل همیشه، تسلیم شدم. حدود یک ساعت بعد، وقتی باران کمی تندتر شده بود، از عزیز خداحافظی کردم. شالم را محکمتر دور خودم پیچیدم و چترم را باز کردم. دم در، عزیز دستهایم را میان دستهای گرم خودش گرفت. هر وقت دلت گرفت، بیا اینجا. لازم نیست حتماً حرف بزنی. فقط بیا. اگه اسرارنکردم که بمونی، میدونستم دل ودماغش ونداشتی مادر گلوی من فشرده شد. چشم.» «و مواظب خودت باش، دخترم.» «شما هم مواظب زانوتون باشید.» لبخند زد. «تو بیا، زانوی من خودش خوب میشه راه افتادم و چند بار برگشتم تا برایش دست تکان بدهم. او همانجا، زیر سایهبان کوچک خانه ایستاده بود؛ مثل تکهای از گذشتهی امنم که هنوز سر جایش مانده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 42 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 42 دقیقه قبل #پارت163# در راه برگشت، چند بار بیاختیار گوشیام را برداشتم. صفحه را روشن کردم، اما هیچ پیامی نبود. نمیدانستم منتظر چه هستم. شاید یک تماس. شاید یک پیام کوتاه. شاید حتی جملهای سرد و بیاحساس از طرف سیاوش که ثابت کند هنوز به یادم هست. وقتی به خانه رسیدم، هوا رو به تاریکی میرفت. آذر زود شب میشد. خیابان خیس بود و نور چراغ مغازهها روی آسفالت بارانخورده میلرزید. کفشهایم کمی نم کشیده بود و نوک انگشتانم از سرما بیحس شده بودند. جلوی در خانه، چترم را بستم و چند بار تکانش دادم تا قطرههای آب روی پادری نریزد. کلید را در قفل چرخاندم. اما همین که در را باز کردم، صدای خندهی مردانهای از داخل پذیرایی شنیدم. قدمم در همان ورودی متوقف شد. اول فکر کردم امیر آمده است. اما صدا، صدای امیر نبود. آشنا بود.بعد صدای مامان را شنیدم: «هایرو برگشت. حتماً وقتی ببینتش خیلی خوشحال میشه.» چیزی درون سینهام فرو ریخت. آرام وارد شدم و چشمم به سالن افتاد. همان لحظه، او را دیدم. آرمان از روی مبل بلند شد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم؛ انگار ذهنم نمیتوانست تصویر مردی را که روبهرویم ایستاده بود، با پسرکی که سالها پیش کنارم میدوید و برایم خوراکی میخرید، یکی بداند. قدش بلندتر از چیزی بود که در خاطرم مانده بود؛ شانههایش پهنتر و حالت ایستادنش محکمتر. پالتوی خاکستریِ بلند و خوشدوختی پوشیده بود، زیر آن یقهاسکی مشکی و شلوار تیره. همان سبک ساده، مرتب و کمی سردی که انگار از سالهای زندگیاش در آلمان با خودش آورده بود. موهای خرمایی تیره اش را کوتاه و مرتب نگه داشته بود. صورتش کمی استخوانیتر شده بود، تهریش خیلی کوتاهی داشت و عینک باریک با فریم تیره، جدیت خاصی به چهرهاش میداد. اما چشمهایش همان چشمها بود. همان نگاه متمرکز و آرامی که وقتی مرا میدید، انگار تمام شلوغی دنیا را کنار میزد تا فقط من را ببیند. لبخند کمرنگی زد. «سلام، هایرون.» نفسم برای لحظهای بند آمد. «آرمان؟» مامان با ذوق از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: اومدی هایرون، ببین کی اینجاست؟! او پسرخالهام بود؛ پسری که من هیچوقت خالهاش را ندیده بودم و فقط از خلال عکسهای قدیمی آلبوم خانوادگی میشناختم. زنی با موهای پرپشت و لبخندی شبیه آرمان؛ کسی که خیلی زود از دنیا رفته بود و تنها چیزی که از او برای من باقی مانده بود، چند عکس رنگورورفته و خاطراتی بود که دیگران تعریف میکردند. آرمان اما همیشه بخشی از کودکی من بود. با هم بزرگ شده بودیم. با هم دوچرخهسواری کرده بودیم، در راهروهای همین خانه قایمباشک بازی کرده بودیم، سر اسباببازیها دعوا کرده بودیم و شبهایی را به یاد داشتم که یواشکی از ظرف شیرینیهای مامان برمیداشتیم و تقصیر را گردن هم میانداختیم. برای مدتی حتی در اتاق هانا، همین خانه، مستقر شده بود. آنقدر به ما نزدیک بود که هیچکس او را مهمان نمیدانست. من آرمان را مثل برادرم دوست داشتم. شاید به همین دلیل، وقتی بعدها فهمیدم احساسش به من هیچ شباهتی به علاقهی خواهرانه و دوستانه ندارد، همهچیز در ذهنم فرو ریخت. نگاهش، شوخیهایش، توجههایش و تمام لحظههایی که من ساده و کودکانه کنار او خوشحال بودم، ناگهان شکل دیگری پیدا کردند. حس کردم از تمام آن خاطرات سوءاستفاده شده؛ انگار هر آغوش، هر خنده و هر همراهیای که برای من بیمعنا و برادرانه بود، برای او معنای دیگری داشته است حالا بعد از مدتها مقابلم ایستاده بود. آرمان دیگر آن پسر لاغر و پرشروشور دوران کودکی نبود. حالا وکیل نمونهای بود که تازه از آلمان برگشته بود.سبدگل رومیز، کارخودش بود، گل های موردعلاقه ام رامیشناخت، رزابی. بدون پدر برگشته بود. پدرش چند سال پیش فوت کرده بود و حالا، بعد از پایان کار و تحصیلش در آلمان، با سبدی گل برای دیدن خاله و دخترخالهاش آمده بود. به من نزدیک شد، اما برخلاف گذشته دستهایش را دورم حلقه نکرد. فقط دستش را جلو آورد. «خوشحالم میبینمت.» چند ثانیه به دستش نگاه کردم. بعد آن را فشردم. «منم همینطور.» لبخندش آرام بود؛ همان لبخندی که زمانی فقط معنای صمیمیت و برادری برایم داشت. اما حالا دیگر نمیتوانستم به سادگی گذشته نگاهش کنم. مامان از پشت سرم گفت: «آرمان تازه رسیده. چند ساعتیه اینجاست. گفت اول بیاد ما رو ببینه.» آرمان نگاهش را از من گرفت و به مامان دوخت. «دلم برای خاله تنگ شده بود.» مامان او را دوباره در آغوش گرفت و با محبت گفت: «الهی قربونت برم. چقدر بزرگ شدی. خستهای مادر؟» «نه، خوبم.» «پدرت اگر بود، امروز خیلی خوشحال میشد.» برای اولین بار، لبخند آرمان لرزید. خیلی کوتاه، اما دیدمش. نگاهش برای لحظهای روی گلها ثابت ماند. «میدونم.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 39 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 39 دقیقه قبل #پارت164# سکوت سنگینی نشست. من هنوز کنار در ایستاده بودم و نمیدانستم با آمدنش باید خوشحال باشم یا محتاط. خاطرات کودکیمان از یک طرف مرا به سمتش میکشیدند و آن حقیقت قدیمی از طرف دیگر، وادارم میکرد فاصلهام را حفظ کنم. آرمان دوباره به من نگاه کرد. «سفر خوبی بود؟» «آره.» «کیش چطور بود؟» «خوب.» «خیلی تغییر کردی.» ناخودآگاه دستم را روی آستین پالتویم کشیدم. «سه سال گذشته، آرمان. لبخندش کمی عمیقتر شد. بعضی آدمها در سه سال تغییر نمیکنن. تو همیشه همینقدر…» حرفش را نیمهکاره گذاشت. من با احتیاط پرسیدم: «همینقدر چی؟» نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند، اما خیلی زود کنار رفت. «همینقدر متفاوت.» کلمهای ساده بود، اما لحنش خاطرهای قدیمی را در من زنده کرد؛ همان روزهایی که با نگاههایی طولانیتر از حد معمول، حرفهایی میزد که من معنایشان را نمیفهمیدم. قبل از آنکه سکوت میانمان سنگینتر شود، مامان گفت: «برو پالتوت رو دربیار هایرون. آرمان هم برای شام می مونه آرمان با لبخند گفت: «اگر مزاحم نیستم.» «چه مزاحمتی؟ تو که غریبه نیستی.» غریبه نبود. اما دیگر آن برادر سابق هم نبود. پالتویم را درآوردم و روی صندلی گذاشتم. وقتی برگشتم، آرمان هنوز نگاهم میکرد. نگاهش معطوف بود؛ آرام، دقیق و آشنا. برای هایرونِ سالهای دور، شاید فقط نگاه یک دوست قدیمی بود. اما هایرونِ امروز، دیگر آن دختر بچهای نبود که هر توجهی را بیخطر بداند. اما هایرونِ امروز، دیگر آن دختر بچهای نبود که هر توجهی را بیخطر بداند. به آشپزخانه رفتم تا برای مهمان تازهرسیده چای آماده کنم. دستم را روی کتری گذاشتم، اما ذهنم باز به کیش برگشت؛ به مردی که خودش مدام مرا از خود دور میکرد، اما نگاهش چنان به من گره خورده بود که هنوز نمیتوانستم از آن فرار کنم. پشت سرم، صدای آرمان آمد: «کمکت کنم؟» برگشتم. فاصلهمان چند قدم بیشتر نبود. لبخند آرامش هنوز روی لبهایش بود؛ همان لبخندی که زمانی فقط برایم معنای برادری داشت. اما حالا، برای نخستینبار، نفهمیدم باید از آن بترسم یا نه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 25 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 دقیقه قبل #پارت165# کمکت کنم؟» صدای آرمان مرا از فکرهایم بیرون کشید. برگشتم و نگاهش کردم. چند قدم بیشتر با من فاصله نداشت و همانطور که دستهایش را داخل جیب شلوارش گذاشته بود، منتظر جوابم ایستاده بود. لبخندش آرام بود؛ نه آنقدر گسترده که صمیمی به نظر برسد و نه آنقدر کمرنگ که بشود بیتفاوتی تعبیرش کرد. همان لبخندی که همیشه داشت. لبخندی که زمانی با دیدنش، بیفکر به سمتش میدویدم. گفتم: «نه، خودم انجام میدم.» آرمان سر تکان داد، اما کنار نرفت. «حداقل بذار سینیها رو ببرم.» «چای هنوز آماده نیست.» «پس میتونم منتظر بمونم.» لحنش شوخی نداشت، اما نگاهش انگار داشت گذشته را یادآوری میکرد؛ همان روزهایی که هرجا میرفتم، او هم دنبالم میآمد. اگر میخواستم از پلهها بالا بروم، پشت سرم میآمد. اگر میخواستم چیزی از کابینت بردارم، صندلی را برایم نگه میداشت. آن زمان از این توجهها خوشم میآمد. حس میکردم یک برادر بزرگتر دارم که مراقبم است. حالا همان توجهها، با اینکه ظاهراً تغییری نکرده بودند، در ذهنم معنای دیگری پیدا میکردند. کتری شروع به جوشیدن کرد. دستم را دراز کردم تا خاموشش کنم. آرمان بیاختیار یک قدم جلو آمد. «مواظب باش.» دستم لحظهای مکث کرد. «بلدم با کتری کار کنم، آرمان.» لبخندش کمی جمع شد. «میدونم. عادت کردم حواسم بهت باشه.» همین جمله کافی بود تا چیزی در درونم منقبض شود. استکانها را داخل سینی گذاشتم و از کنارش رد شدم. آرمان کنار رفت و این بار فاصله را رعایت کرد. چای را برای همه بردم و روی میز وسط سالن گذاشتم. مامان از روی مبل بلند شد و گفت: «آرمان، اتاق هانا رو برات آماده کردم. امشب همینجا بمون. اینوقت شب کجا میخوای بری؟» آرمان که داشت فنجان چای را از روی سینی برمیداشت، نگاهش را به مامان داد. «اگر مزاحم نباشم، میمونم. راستش بعد از اینهمه سال، دلم میخواست یه شب توی خونهی خاله باشم.» مامان با محبت دستش را روی شانهی او گذاشت. «تو هیچوقت اینجا مزاحم نیستی. اینجا خونهی خودته.» آرمان لبخند زد. نگاهش برای لحظهای روی من نشست، اما خیلی زود آن را برداشت. «پس ممنونم.» مامان روبهروی من نشست و از آرمان دربارهی سفرش پرسید. او با همان آرامش همیشگی جواب میداد؛ دقیق، شمرده و بدون آنکه کلمهای را بیدلیل به کار ببرد. از آلمان، دفتر حقوقیای که در آن کار میکرد، پروندههایی که پذیرفته بود و تصمیمش برای برگشتن گفت. آرمان حتی هنگام تعریف کردن هم حرکات زیادی نداشت. دستهایش را آرام روی زانو میگذاشت، گاهی فنجانش را بلند میکرد و قبل از جواب دادن، چند ثانیه فکر میکرد. در تمام این سالها همینطور بود؛ کنترلشده، مرتب و دور از هیجانهای آشکار. برخلاف من که اگر خوشحال میشدم، چشمهایم زودتر از زبانم حرف میزدند و اگر ناراحت بودم، سکوت کردنم همهچیز را لو میداد. مامان گفت: «خیلی خوب کردی برگشتی. بالاخره خونه و خانواده یه چیز دیگهست.» آرمان نگاه کوتاهی به پنجره انداخت. «آره. آلمان برای زندگی و کار خوبه، ولی آدم یه جایی دلش برای چیزهایی تنگ میشه که نمیتونه با خودش ببره.» مامان آه کشید. «برای پدرت هم سخت بود که اونجا تنها بمونی.» نگاهش برای لحظهای پایین افتاد. «پدرم همیشه میگفت تا وقتی کاری رو تموم نکردی، حق برگشتن نداری.» صدایش همچنان آرام بود، اما چیزی در آن تغییر کرد. غمی عمیق و پنهان از میان کلماتش گذشت. من نگاهش کردم. آرمان بدون پدر برگشته بود؛ با چمدانهایی پر از لباسهای رسمی، مدرکهای معتبر و خاطراتی که هیچکس از آنها خبر نداشت. مامان روبه ارمان گفت_شام اماده است بعدبه من نگاه کرد_تامامیزوبچینیم مسعودهم رسیده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 18 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 دقیقه قبل #پارت166# مشغول چیدن میزبودیم، همان لحظه صدای چرخیدن کلید در قفل، هر دویمان را ساکت کرد. مامان که از آشپزخانه بیرون آمده بود، لبخند زد و گفت: «باباست.» در باز شد و بابا وارد خانه شد. سرمای بیرون همراهش به داخل خزید. پالتوی ذغالی را به تن داشت و شال تیرهای دور گردنش پیچیده بود. صورتش از سرما کمی سرخ شده بود و یک کیف چرمی قدیمی در دست داشت. همین که قدم داخل گذاشت، نگاهش به آرمان افتاد. چند ثانیه بیحرکت ماند. بعد چهرهاش از تعجب باز شد. آرمان؟» آرمان فوراً از جا بلند شد. آن آرامش همیشگیاش برای لحظهای کنار رفت و لبخند واقعیتری روی صورتش نشست. «سلام عمو.» بابا کیفش را روی جاکفشی گذاشت و به طرفش رفت. آن دو همدیگر را محکم در آغوش گرفتند؛ آغوشی طولانی و مردانه که بیشتر از یک سلام ساده، دلتنگی سالهای دور را در خودش داشت. بابا چند ضربه به پشت آرمان زد. «پسر! کِی برگشتی؟ چرا خبر ندادی؟» «امروز صبح رسیدم. گفتم اول بیام اینجا.» «اول؟ یعنی هنوز خونه نرفتی؟» آرمان لبخند زد. «نه. دلم برای خاله و شما تنگ شده بود.» بابا او را از آغوش بیرون آورد و دو دستش را روی شانههایش گذاشت. با دقت نگاهش کرد؛ به موهای مرتب، صورت تراشیده و لباسهای رسمیاش. «چقدر عوض شدی. آخرین بار که دیدمت، هنوز دنبال هایرون راه میافتادی و نمیگذاشتی تنهایی از کوچه رد بشه.» آرمان نگاه کوتاهی به من انداخت. «هنوز هم اگر لازم باشه، نمیذارم تنها بره.» لبخندم روی لبم خشک شد. بابا اما با محبت خندید و گفت خوبه. این دختر از بچگی زیادی بیاحتیاط بوده.» مامان با اعتراض گفت: «بیاحتیاط نبوده، فقط دلش میخواسته همهچیز رو خودش تجربه کنه.» بابا پالتویش را درآورد و به من داد. «سلام دخترم.» «سلام بابا. خسته نباشی.» پیشانیام را بوسید و بعد با نگاهی پدرانه صورتم را بررسی کرد. «تو چرا اینقدر رنگت پریده؟» قبل از اینکه جواب بدهم، مامان گفت: «منم همینو میگم. سه روزه از سفر برگشته، ولی انگار هنوز تنش توی کیشه.»: بابا با همان دقتی که همیشه پشت سکوتش پنهان میکرد، نگاهم کرد. او هیچوقت مثل مامان با سؤالهای زیاد آدم را به حرف نمیکشید. فقط نگاه میکرد و صبر میکرد تا خودم چیزی بگویم. وقتی دیدم هنوز منتظر است، لبخند کوتاهی زدم. من خوبم بابا. فقط یککم خستهام، ارمان: حقداری هایرون، رفت وامدادموخسته میکنه.... سرش را تکان داد، اما معلوم بود کاملاً قانع نشده است. «پس امشب زود بخواب.» آرمان کیف بابا را برداشت و کنار جاکفشی گذاشت. «اجازه بدین من اینو ببرم.» بابا نگاه گرمی به او کرد. «تو مهمونی، پسر. بشین استراحت کن.» «من که غریبه نیستم.» بابا مکث کوتاهی کرد و بعد دستش را روی شانهی او گذاشت. «نه، غریبه نیستی. هیچوقت هم نبودی.» آرمان لبخند آرامی زد، اما نگاهش برای لحظهای پایین افتاد. این خانه برای او فقط خانهی خالهاش نبود؛ بخشی از کودکیاش بود. سالهایی که بعد از مرگ مادرش، بیشتر از هر جای دیگری اینجا مانده بود. مدتی در اتاق هانا میخوابید و صبحها با صدای مامان بیدار میشد. با من سر میز صبحانه دعوا میکرد، با بابا فوتبال تماشا میکرد و شبها تا وقتی هانا مجبورش نمیکرد چراغ را خاموش کند، دربارهی مدرسه و آیندهاش حرف میزد. بابا هنوز همانطور که به آرمان نگاه میکرد، گفت: «مادرت اگه بود از برگشتنت خوشحال میشد.» لبخند آرمان کمرنگ شد. «میدونم.» صدایش پایینتر از قبل بود. برای لحظهای سکوتی سنگین در سالن نشست. مامان نگاهش را از آرمان گرفت و به سمت آشپزخانه رفت لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 87 ارسال شده در 12 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 دقیقه قبل #پارت167# خب، حالا که همه جمع شدن، شام رو آماده کنیم. امشب قرمهسبزی داریم.» بابا با شنیدن این حرف لبخند زد. «قرمهسبزی؟ پس معلومه مهمون ویژه داریم.» «برای آرمان درست کردم.» «برای من نه؟» مامان با شیطنت گفت: «تو که هر شب غذای منو میخوری.» بابا خندید و به سمت میز رفت. صندلی آرمان را کنار کشید و خودش نشست. من روبهروی آنها قرار گرفتم؛ میان پدر و مادرم، با آرمان در سمت دیگر میز. وقتی مامان ظرف قرمهسبزی را وسط میز گذاشت، بابا با رضایت نفس عمیقی کشید. بوی خونه میده.» آرمان لبخند زد. «همین رو به خاله میگفتم. هر جا قرمهسبزی خوردم، آخرش گفتم قرمهسبزی خاله یه چیز دیگهست.» مامان برایش غذا کشید. «تو از بچگی عاشق این غذا بودی.» آرمان قاشقش را برداشت و گفت: «از بچگی عاشقش بودم، چون هایرون لیموعمانیهاش رو جدا میکرد و من میخوردم.» بابا خندید. هنوز هم همینطوره؟» گفتم: «نه، الان دیگه بزرگ شدم.» آرمان نگاهم کرد. «ولی هنوز لیموعمانی دوست نداری.» «نه.» «یادت نیست قاشقت رو میگذاشتی کنار بشقاب و همهچیز رو جدا میکردی؟ من هم مجبور میشدم سبزیها و لیموها رو از بشقابت جمع کنم.» بابا با خنده گفت: «آرمان از همان بچگی هوای هایرون را داشت.» قاشقم در دستم بیحرکت ماند. هوایم را داشت. این جمله، در گذشته برایم شیرین بود؛ اما حالا خاطرهای را زنده میکرد که دوست داشتم دوباره به آن فکر نکنم. من آرمان را مثل برادرم دوست داشتم، اما وقتی از علاقهی واقعیاش باخبر شدم، تمام آن لحظات دوستانه و کودکانه برایم شکل دیگری پیدا کردند انگار کسی خاطراتم را از درون تغییر داده بود. آرمان از علاقهاش سوءاستفاده نکرده بود، اما من احساس میکردم تمام آن سالها را با نگاهی گذرانده که من از آن بیخبر بودم. همین کافی بود تا از او فاصله بگیرم. برای فرار از خاطره، قاشقم را پر کردم. طعم قرمهسبزی در دهانم پیچید؛ گرم، آشنا و کاملاً ایرانی. آرمان با لذت گفت:خاله، واقعاً هیچ غذایی جای قرمهسبزی شما رو نمیگیره. من توی آلمان هر وقت دلم برای ایران تنگ میشد، یاد این غذا میافتادم.» بابا گفت: «فقط غذا؟» آرمان لبخند زد. «نه. یاد این خونه، یاد شما، یاد هانا و…» نگاهش روی من نشست. «یاد هایرون.» چیزی درونم فرو ریخت. همان لحظه، بیاختیار یاد سیاوش افتادم. یاد حرفش دربارهی قورمه سبزی که من پختم وبعدش بااون لذت کل غذاروخورده بود، باخودم گفتم الان لابدتازه رسیده ویلا، یعنی خوشحاله یاناراحت؟! شام خورده یاخوابه؟؛ در جایی که حتی یک بشقاب غذای عجیب و چند جملهی بیاهمیت هم حالا برایم تبدیل به خاطرهای شده بود که نمیتوانستم از آن دل بکنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری