رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل ونهم#

هنوزداشتم به تصویرخودم درایینه کلنجارمی رفتم که صدای تندوتیزبوق ماشین ازپایین ساختمان، لرزه خوفناکی به بدنم انداخت انگاری ازراعیل بع دنبالم امده بودتامراازدنیای خودم ببرد، قلبی که تادقایقی پیش ازهیجان چهره متفاوتم می تپید، حالاداشت ازترس دیدن او، ومهمانی برسینه ام می کوفت.
لباسم رابادست صاف کردم موهایم رابه پیشنهادبنفشه بازگذاشتم وشال حریریاسی لباس را، روی سرم انداختم روبه بنفشه گفتم من بایدبرم، برام دعاکن بنفشه، دعاکن که بتونم ازپسش بربیام
بایک حرکت دراغوشم کشیددستی به پشتم کشید: خیالم راحته تومیتونی، محکم باش
ازش جداشدم پیامکی ازسیاوش رسید(رسیدم)
گوشی موبایلموتوکیف دستی کالباسی ام گذاشتم وبعدخداحافظی ازبنفشه بیرون رفتم، خداروشکرخانواده بنفشه نبودن، واگرنه بایدکلی خجالت زده میشدم
ازدرکه خارج شدم نفس عمیقی کشیدم ونقاب تثبیت رابه صورتم زدم
سیاوش رادیدم، اوکنارماشین ایستاده بود، باان استایل همیشه بی نقص وسردش.
کت خوش دوخت مشکی اش به چهره جذاب مردانه اش نشسته بود، ماشین مشکی اش هیولای زیبایی بودکه چراغ هایش، رواسفالت کوچه را چشم نوازکرده بود.
نگاهش درگوشی که به دست داشت بالاپایین میشدحواسش به من نبود.
قدم هایم رابااحتیاط برداشتم، صدای تق تق پاشنه های سه سانتی ام، روکف خیابان مثل تیک تاک ساعت بود.
نزدیکش ایستادم اروم زیرلب گفتم «من اماده ام» صدایم کمی لرزید، اماسریع خودم راجمع وجورکردم.
سرش راازصفحه گوشی بلندکرد، شایدفقط برای اینکه یک سلام کوتاه بدهد، اماوقتی چشم هایش به من افتاد، انگارزمان برای لحظه ای ایستاد.
سیاوش مردی که درهمه لحظه هاچهره اش مثل سنگ سردبود، حالادربرابرمن متحیرشده بود، ودرچشمانش چیزی رادیدم که هیچکس دران شهرندیده بود(حیرت محض)
نگاهش ازچشمانم چرخیدوروی لبانم قفل شد، نگاهش سنگین بود، ان قدرسنگین که حس کردم که زیرحرارت شعله های اتش میسوزم.
نگاه وسرم راپایین انداختم متوجه حرکتم شدباصدای گرفته ای گفت(مطمعنی که میخوای واردمهمانی بشیم... چون بعدازلحظه ورودراه برگشتی نیست
سرم رابالاگرفتم درنگاه سیاوش دیگریک دخترمعمولی دیده نمیشدحالااوداشت بایک زن قدرتمندروبه رومیشد، پلک هایم رابه نشانه تاییدبرهم گذاشتم وبه سمت ماشین نزدیک ترشدم

نفسش راباشدت بیرون داد، انگارداشت خودش راازشوک عصبی نجات میداد، نگاهش رادزدید، سعی کردهمان سیاوش سردومسلط شودامالرزش خفیف چانه اش لومیدادکه اوهم مثل من باروبه رویی مهمانی درحراس بود

هردوسوارماشین شدیم بوی چرم صندلی وعطرسردسیاوش درهم امیخته شده بودهمین به دلهره ام می افزود، بایک حرکت ماشین ازجاکنده شد، جیغ لاستیک های ماشین مرابیشترمیترساند،

سکوت درماشین سنگین بود، به خیابان خیره شده بودوازبین ماشین هاسبقت میگرفت وردمیشد، باحرکت عصبی دنده روعوض کردانگاری میخواست به میدان جنگ برود، دستی دردلم چنگ میزدنمیخواستم به زبان بیارم که ترسیدم نمیخواستم فکرکنه که دخترلوسی ام، چشمانم راطبق عادت روهم گذاشتم تاشایدترسم کمتربهم رخنه کند،احساس کردم ازسرعت ماشین کمترشد، چشمانم رابازکردم سیاوش برای چندثانیه ای به نیمرخم نگاه میکردانگاری متوجه ترسم شده بود، همینطوری که ازسرعت ماشین کم میشدسیاوش هم درقالب غرورهمیشگی اش میرفت.

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 344
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.png

 

#پارت پنجاه#

بلاخره رسیدیم، محله شمال شرق تهران، تواین فاصله حرفی بینمون ردوبدل نشد،ضربان قلبم دوباره اوج گرفت، ماشین های زیادی توخیابون پارک شده بود، دربزرگ باغی، که بازبود، چندتاپسرجوان دم درمشغول خوش وبش وخنده بودن اب دهانم راقورت دادم بدنم مثل کویرشده بودنگاهم رابه چشمان سیاوش دوختم نمیدانم درنگاهم چی دیدکه ترمزکرد

سیاوش_هنوزهم دیرنشده، میخوای برگردیم

نمیدانم درنگاه نافذوچشمان مغرورش چی دیدم که باسرگفتم نه

بی توجه به افرادکه روی ماخیره شده بودندباماشین داخل حیاط سنگ فرش شده رفتیم، اماهمون ابتدای حیاط، ایستاد روبه من چرخید

_بهتره ازاینجابه بعدوپیاده بریم، هرچی که اینجااتفاق افتادفقط یک نقش وبازی بین من وتو، نه چیزاضافه ای

ازماشین پیاده شد، به سمتم اومد، درماشین وبازکرد، میدونستم میخوادهمه چیزطبیعی جلوه کند، به اطاعت ازاوازماشین پیاده شدم حیاط باچراغ های زیبایی تزعین شده بود، کسی داخل حیاط نبود، کنارهم قدم برداشتیم، باهرقدمی که برمیداشتم نفسم تنگ ترمیشد، دروغ چرادستانم به لرزه درومده بود، انگاری میخواستم ازحال بروم، چندسانتی ازمن بلندتربود، شانه به شانه هم راه میرفتیم انگاری متوجه حالم شدلحظه ای ایستاد، منم ایستادم، هردوبه چشمان هم نگاه کردیم دلم نمیخواست باخودش بگه، چه دختردستپاچلفتی برای نجاتم انتخاب کردم هرچه توان داشتم درپاهایم جمع کردم ودوباره به راه افتادیم

استخربزرگی وسط حیاط بودکه تصویرماه به روی اب داخلش، افتاده بود، سرم رابالابردم وبه ماه نگاه کردم دیدن ماه درهرشرایطی بهم ارامش وامنیت میداد، 

سیاوش طوری باغروروتحکم قدم برمیداشت که انگاری ازانتخابش راضی بود، صدای پچ پچ جمعیت داخل به گوش میرسیدپشت دربزرگی ازساختمان رسیدیم ساختمانی سنگی،ازجنس مرمرسفیدودودی، ازحیاط چندپله عریض بع داخل سالن میخورد سالنی که مشخص بود بلندوکشیده است، دوباره بهم نگاه کردیم ازبرق چشمانش نیرویی گرفتم که تمام ترس ولرزبدنم راهمان جاپشت درجاگذاشتم، بااطمینان قدم برداشتم بالای پله ها درست ورودی سالن دستانم توسط دستانش گرفته شد، انگاری تمام بدنم رابرق گرفت، گرگرفته بودم،توحرارت بدنم میسوختم،احساس میکردم لبانم خشک شده،به خشکی یک کویر،اولین باربودهمچین احساسی پیدامیکردم، دستانم راتکان دادم که ازدستانش بیرون بکشم ولی انگشتان محکم ومردانه اش محکم تردستان ظریفم رادرحصارگرفت، اگه بیشترتلاش میکردم همه چیزخراب میشد، زیرلب مایل به گوشم طوری که بشنوم ارام گفت: مجبورم، ببخشید

بی مقدمه مرابه دنبال خودش درمجلسی کشیدکه من بیشترازهمه باان غریبه بودم، عده ای زن ومردفاخربالباس های گران قیمت دورتادورسالن ایستاده بودن، سالن بزرگی که به زیبایی دیزاین شده بود، بابرداشتن قدم های ماکنارهم نگاه همه روی مامیخکوب شد، انگاری مجلس شولباس دراروپابود،وماهم مدلینگ های لباس بودیم، نگاه برخی ازتعجب وبرخی دیگرازسرتحسین بود. میان نگاه های بقیه مثل برخوردکره باگرما، ذوب میشدم، دردل خداخدامیکردم این راهروی تشریفاتی زودترطی وتمام شودتااززیرنگاه سنگین همه بیرون بیایم. سیاوش باحرکت سربه همه خوش امدگویی میکرد، امامن همه روازنگاه میگذروندم، برق تحسین چشم مردهای مجلس، وحسادت خوف چشمان خانم هایی که غرق سنگینی ارایش وعمل های زیبایی بودن مشخص بود

نگاهم رابه روبه رو، پایین پله های عریض دوختم، زنی زیباوخوش پوش که حدودابین۴٠تا۴۵سال سن داشت بازیرکی نگاهمان میکردتعجب ازحالت صورتش پیدابود، چشمانش خیلی شبیه چشمان سیاوش بود، حدس میزدم مادرش باشد، دران نقطه دستانم ازدستان سیاوش بازشدبه سمت ان زن اصیل وزیبارفت ودستانش رابوسیدحدسم درست بود، ان زن، باکت دامن شیری رنگ وموهای کوتاه صدفی که اززیرشال حریرمشکی اش نمایان بود، واقعازیباوباشکوه بنظرمیرسید. 

بی معطلی پیش قدم شدم بایدبی نقص به بازی ام ادامه میدادم،بازی خطرناکی که مهره اصلیش من بودم، نزدیکش رسیدم نگاه همه روی ماثابت شده بود، دستانش راگرفتم تابوسه ای بزنم امامانع شد، درنگاهش تحسین وشک موج میزدبایک حرکت بوسه ای به پیشانی ام زدبوسه ای که دران احساسی نبود،احساس بازیگری راداشتم که روی صحنه بازی بین هزارن چشم ودوربین قرارگرفته، صدای دست زدن وتشویق همه سالن رابرداشت امانگاه من وسیاوش به روی پله هاخشک شد

ترلان بااشتیاق وذوق وخنده روی لب، ازروپله هابه سمت مامی امد، لحظه ای که فکرمیکردقراراست برای اوثبت شود، بدن ظریف وبژ رنگش درپیراهن کوتاه سبزپسته ای، هارمونی زیبایی ایجادکرده بود. برهنگی سرشانه ودستانش، باعث شدلرزه بدنش به چشم بشیند،روپله هابادیدن ماحسابی خشکش زده بود. خنده ازلبانش رفت وبرق ناامیدی درچشمانش خاموش شد، ناراحتی وکینه ونفرت ازپشت ارایش سنگین چهره اش مشخص بود، نگاهش راکه حالابه اشک نشسته بودازماگرفت وبه مادرسیاوش انداخت، طولی نکشیدکه پله هایی که باخوشحالی قدم برداشته بود، باگریه وناراحتی به سمت بالاطی کرد، مادرسیاوش به دنبال ترلان ازپله هابالارفت نگاهم رابه چشمان سیاوش دوختم ازدیدن این صحنه هم خوشحال بودوهم ناراحت. 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.png

#پارت پنجاه ویک#

سیاوش

ازورودبه ان مهمانی کذایی، متنفربودم مجلسی که فقط تظارهربودوبس،مترسکی بودم میان بازی که به راه افتاده بود، لحظه ای به خودم نهیب زدم چرااین دخترراوارداین بازی کردم دختری که حتی ازچشمان به ارایش نشسته اش معصومیت موج میزد

لرزه وتردیدازحرکاتش پیدابودمشخص بودکه برای اولین بارواردهمچین صحنه ای میشد، ازمیان جمعیت چشمم به مادرافتاد، درست درنقطه مقابل سالن ایستاده بودمیتونستم ازهمین فاصله، نگاه وافکارش وبخونم، توقع نداشت همراهم دختری قدم بردارد، حتی فکرش راهم نمیکردکسی درزندگی من باشد، برای طبیعی جلوه دادن نقشی که میامدم بی مقدمه دستان ظریف ولطیف هایرون راگرفتم، بعدازشیدا، هایرون اولین دختری بودکه دستانم دردستانش گره میخورد، انگاری خون جدیدواردقلب سنگی وسرد شده ام میشدبه خودم نهیب زدم

_به خودت بیا، اینجاصحنه تاتری بیش نیست وتوام فقط یک بازیگری، انگاری توقع این کارونداشت نگاهم کرد، بااینکه نگاه من به جمعیت بودولی میدونستم احساسی که به چشمانش نقش بسته راببینم سعی میکرددستانش راازگره دستانم بیرون بکشد، امامن انگشتانم رابه دوردستش محکم ترگرفتم، باشناختی که ازش داشتم ممکن بودکارراخراب کندبه اجبارسرموخم کردم وارام زمزمه کردم

_مجبورم_ببخشید

راه افتادم کنارهم قدم برمیداشتیم، بایداعتراف کنم ازحضورهایرون به عنوان دختری که همه مشتاقانه نگاهش میکردن راضی بودم، چهره اش برای دیگران وروح پاکش برای من قابل تمجیدبود، همه بزرگان وسرمایه داران واقوام های دورونزدیک، بجزخانواده ترلان که درامریکابودنددرجمع حضورداشتند، خوب میدونستم این همه سال ترلان بخاطرمن مونده بود،بودنی که مرابه اجباربه این جوکشیده بود، ازنگاه برخی مردهای چشم چران که هایرون راانالیزمیکردن به ستوه امدم، ولی هایرون تنهادخترحاظردرمجلس بودکه درعین سادگی،سرووضع مناسبی داشت. ازنگاه هوس رانه زن های فاخرمتنفربودم، خودم رامقصرحضورهایرون دران جمع میدانستم ولی دیگرچاره ای نبود، باهمان غرورهمیشگی وقدم های محکم جمع راازنگاه گذراندم ودرمقابل سلام دیگران سرم را، به نشانه تاییدتکان میدادم

چشمانم درنگاه متعجب مادرنشست درعمق چشمانش هایرون رامیدیدم برخلاف روزی که شیدارودیدواخم به چهره اش نشست، بادیدن هایرون برق تحسین چشمانش رادیدم برقی که بین تعجب وسرخوردگیش پنهان بود. 

دستانم راازدستان ظریفی که میلرزیدجداکردم چندقدمی مادرایستادم ازاینکه اوراسلامت میدیدم احساس ارامش داشتم طبق معمول دستانش راگرفتم وبوسه ای به ان نشاندم، نگاه همه دران موزیک ملایم روی مابود، قدم های هایرون چیزی نبودکه انتظارش راداشته باشم، به سمت مادرم اومدوسعی کرددستانش راببوسد، نمیدونم حرکت اوازهراحساس یافکری که سرچشمه میگرفت برایم باارزش بود، مادرم به روی اجبارپیش دستی کردوبوسه ای برپیشانی هایرون نشاندخوب میدانستم این بوسه، برای حفظ تشریفات مجلس بود، اینبارصدای قدم های ترلان ازروی پله هاتوجهم راجلب کرد. 

باهمان سرووضع همیشگی ازپله ها، بااشتیاق پایین می امد، انگاری که اورابرای عروس مجلس خوانده بودن، درست بوداحساس خواصی نسبت به ترلان نداشتم ولی ازدیدن اوتواین حال غذاب میکشیدم

تاچشمانش به ماافتاد،روحش ازجسم ظریفش بیرون کشیده شدازنگاهش تعجب وعصبانیت موج میزدانگاری انتظارحضورهایرون راکنارمن نداشت، دلخورانه به مادرم نگاه کردچیزی طول نکشیدکه چشمانش طرشد ودوباره ازپله هابه سمت بالابرگشت

مادرنگاه به غم نشسته وسرزنش واری روانه چشمانم کردوبی معطلی ازپله هابالارفت، میرفت تاباترلان صحبت کندوباوعده وعیدتوخالی به اوامیدببخشد

نگاهم به چشمان هایرون نشست نگاهی که میپرسیدحالاچه میشود؟ 

کیومرث اینبارنزدیک اومددستش رادرازکرد

_سیاوش خوش اومدی پسر

دستانش رابه سردی لمس کردم_ممنون کیومرث

_به هایرون اشاره کرد_به انتخابت بایدتبریک گفت 

روبه هایرون ایستاد_خوش اومدی دخترم، من پدرخوانده سیاوشم 

هایرون نگاه ریزی بهم انداخت ولبخندملیحی زد_بله سیاوش خیلی ازشماصحبت کرده، ازاشناییتون خوشحالم، منم هایرونم

پوزخندی رولبم نشست، میخواست باسیاست همه چیزراخوب پیش ببردغافل ازاینکه کیومرث خودش هنوزمتعجب بودچون بهترازهرکسی ازاحساس من خبرداشت

حرف وعوض کردم ازکیومرث پرسیدم_فریدکجاست؟ 

صدای فریدارپشت سرباعث شدبرگردم

فرید_من اینجام داداش سیاوش

کلمه داداش راباکنایه برزبان اورددستانم رادرازکردم ودستش راگرفتم، انگاری تازه ازراه رسیده بود،بانگاهی پرازبی پروایی به هایرون چشم دوخت، حرکات هایرون زیرنظرم بودمثل اهوی کوچکی که نمیدونست دربرخوردبافرید، چه عکس العملی نشان دهد نزدیک به من، مایل به پشتم قدم برداشت،انگاری میخواست خودش راپشتم قایم کند

فریدروبه من وهایرون باطعنه گفت_خوشحالم که باعث این اشنایی بینتون شدم

دستانش راازدستم بیرون کشیدمیخواست ازکنارمون ردبشودوبه سمت بیرون برود، که. نگاه معناداری به هایرون انداخت وسپس بیرون رفت

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه دوم#

مهمونامشغول خوش گذرونی وصحبت شده بودندکه مامان هم به نزدیک مابه سالن پایین اومد، به اشاره دستش صدای موزیک بی کلام قطع شد نگاه همه متوجه مادربود، بلندورسا مشغول صحبت کردن شد، دیگرانتظاراین صحنه ازبازی رانداشتم

مادر_مهمونای عزیز، خیلی خوش امدید، امیدوارم امشب، به همگی شماخوش بگذره، خیلیاازم سوال میکردن مناسبت برگذاری این مهمونی برای چیه؟ میخوام درحضورشماعزیزان این دخترو نامزدرسمی پسرم سیاوش اعلام کنم

نگاهم به هایرون افتاد، نگاهش پرازترس بودیادحرف ان شبش درگوشم نجمه شد

من قبول میکنم کمکت کنم ازاین پرتگاه خلاص بشی ولی اگه خودم پرت بشم چی؟ 

به جوابی که داده بودم فکرکردم، یعنی بخاطرهایرون این کارومیکردم؟ 

مادرانگشترش رادرانگشت ظریف هایرون انداخت، لرزه به شانه های ترلان هجوم برده بودلرزه هایی که فقط خودم میدیدم

صدای دست زدن وکف زدن بقیه بلندشد، نگاه مادردرچشمانم نگاه پیروزمندانه بود، انگاری میدانست این صحنه هاساختگی هستند برای همین سعی میکردانقدرپیش برودکه خودم مانع همه چیزبشم نگاهم رابه جمعیت دوختم، همه داشتندبه سمت مامیامدن تاتبریک بگند. 

هردوکنارهم ایستاده بودیم ودرجواب تبریک بقیه، تشکرمیکردیم، چشمم به شروین افتاد، پسری که چشم نداشتم ببینمش، برق نگاه بی پرده اش فقط متوجه هایرون بود، دستانم مشت شدکه ازچشمان هایرون دورنماند

شروین نزدیک ماایستادبرخلاف دیگران که غیرمستقیم به انتخابم تبریک میگفتندبی پروا، مستقیم به سمت هایرون اشاره کرد

شروین_عجب برگ برنده ای روکردی سیاوش، حالافهمیدم چراهمیشه به هیچکس رونمیدادی، نگویدونه اسشو برای خودت نگهداشتی، 

اگه مراعات مجلس ونمیکردم مشت محکمی به دهن کثیفش میزدم ولی چاره ای جزسکوت نبود، دستش رابه سمت هایرون درازکرد

_من شروینم ازدیدن شماخیلی خوش حال شدم خانم

منتظرانه عکس العمل هایرون رازیرنظرداشتم، نگاهش درجشمان به خون نشسته من افتاد، نمیدانم درنگاهم چی دیدکه دستانش رابه اجباردوربازوهایم گره زدروبه شروین گفت_خیلی ممنون

تنهاحرکتی بودکه دران شرایط میتونست انجام بده، دروغ چرا حرکتش ازروی هراحساسی که بودبرام باارزش بود

دستان شروین درهواخشک شده بود، وقیع ترازان بودکه شرمنده شده باشد، میدونست تواون موقعیت خوددارهستم ودهنش راپرخون نمیکنم خنده شیطانی رولبش نشست وگفت

_بهتون حق میدم، سیاوش توگذشته ام خیلی تعصبی بود، البته بهش حق میدم هردوبارهم انتخاب فوقالعاده ای داشت، شروین این وگفت وباخنده پیروزمندانه رفت، کفتارنجسی بودکه ماهیت هایرون ونامزدی سوری وانقدرجدی گرفته بودباخیال خامش میتونست توزندگی من دستی ببرد، باخیال این فکرنگاهم به نگاه پرازسوال هایرون افتاد، دستانش ازدوربازوانم بازشد، طوری نگاهش کردم که جای سوال وکنجکاوی درچشمانش نماند، انگاری بهش یاداوری شدکه این ماجرافقط یک بازی دوساعته است وحق ندارددرموردمساعل مرتبط بامن کنجکاوی کند

 

فضای سالن تاریک شدموزیک عاشقانه ای گذاشته شد، عده ای مشغول رقص دونفره بودند، عده ای ام ازمیزبزرگ سلف سرویس ازخودپذیرایی میکردن، مادربه سمتمون امدروبه روی ماایستاد هردونگاهش میکردیم

نگاهش دنبال یک ناهماهنگی بین من وهایرون بودتابه حدسی که زده بودرسمیت ببخشه

مادر: همه منتظرشماهستند، نمیخوایدبرقصید

هایرون خیلی سریع بانگاهی پرازنارضایتی نگاهم کرد،انگاری التماس میکردکه همه چیزدراین نقطه تمام شود، حق داشت این بخش ازماجراقرارمون نبود

روبه مادرگفتم_وقت برای این کارازیاده، خودت میدونی که زیاداهل این کارانیستم

روبه هایرون گفت

_نکنه تو برای رقص دونفره موافق  نیستی؟! شایدهم سیاوش منوقابل نمیدونی

هایرون درمانده ازهرجوابی دست وپامیزدسریع به میان رفتم روبه مامان گفتم

_نظرمن بود نه هایرون

اخم غلیظی کرد_خب امشب این مهمونی برای شماست، مراسم نامزدیتونه!!! مگه غیرازاینه؟ 

میدونستم دنبال چی بود،برای همین بی مقدمه دستان هایرون وگرفتم وبه سمت وست سالن بردمش،نگاهش پرازغم وخستگی بود، انگاری ازاین ببعدرابااجبارقدم برمیداشت، برخلاف دخترهای دیگه که اماده این موقعیت بودند، اوبرای خودش چهارچوبی داشت که من باتموم خودخواهیم ازش میگرفتم

 

بارفتن مابه وسط همه ایستادن که رقص ماروتماشاکنند، اجازه این کارونداشتم، دوست نداشتم چهارچوبشوازش بگیرم، ولی رقصیدن دونفره تیرخلاص برای بسته شدن پرونده ترلان وباقی ماجرابود، بی توجه به همه نزدیکش شدم قبل اینکه دستانم روی کمرش قراربگیردزیرلب اروم ولی بالحن شرمندگی، زیرگوشش نجواکردم بقیه فکرمیکردندبرای گفتن حرف عاشقانه زمزمه میکنم ولی غافل ازاینکه این فقط بارسنگین شرمندگی من بود

_ببخش منو، میدونم سخته، ولی این دیگه اخرشه، خواهش میکنم محکم باش

مثل یک تندیس وعروسک بی روح مقابلم قرارگرفته بود

دستانم رابه پشت، روی کمرش گذاشتم تمام دیواری که به دورخودم ساخته بودم لرزید،گرفتن کمرباریک وظریفش جریان گردش خون بدنموبیشترکرد،ولی محکم ترازان بودم که بااین اتفاقات کوچیک تغیری درمن ایجادشود. چشمانش رابست لرزه بدنش رااحساس میکردم دستان سردوبه عرق نشسته اش رابه اجبارروی بازوهایم نشاندصدای جیغ وکف زدن بقیه بلندشد

دراغوشم ارامش راپیداکرده بودم، حال عجیبی داشتم سینه ام سنگین شده بودوقلبم افسارپاره کرده بود، بوی عطرملایمش درریه هایم پرشدعطری که همانندلباسش رنگ وبوی ملیحی داششت

قطره اشکی ازچشمان بسته اش سرخوردهماننددونه مرواریدبه زمین نشست این قطره اشک حاکی ازروح پاک وبی الایش هایرون بودروحی که بی اراده به دست من بازی گرفته شده بود، این دختربه راستی کی بود؟ شخصیتش زمین تااسمان بادیگران فرق میکرد، به خودم نهیب زدم

لعنت بهت سیاوش لعنت بهت

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه وسوم#

هایرون

 

بانگاهم التماسش کردم ولی بی فایده بود، هردو، وارد رودی شده بودیم که بی اختیار، ماراسمت وسوی خودش میبردگاه دراین رودبه سنگ میخوردم وروحم ازهم جدامیشدوگاه سرچشمه میشدونیازسیاوش رابرطرف میکرد. 

دستان مردانه اش به دورکمرم نشست، خون دررگ هایم خشکید، جان ازبدنم پرکشید،ماهیچه ران پام سست شده بود، وقلبم به لرزه درامد، همه چیزحکم یک کابوس وداشت، به اجباردستان بی رمقم وروی بازوهای قدرتمندش گذاشتم مثل پرکاهی دربادخزان به رقص درامدم، زمین وزمان دورسرم میچرخیدواحساس گناه به قلبم چنگ میزد، چشمانم رابسته بودم تاخودم رادران موقعیت نبینم، بقض سنگینی درگلویم جاخشک کرده بود،یادکودکی ام افتادم،درست زمانی که برای اولین بارسوارچرخ وفلک بزرگی شدم که راه برگشتی نداشت،ترس هران ممکن بودنفس هایم رابگیرد،بایادان خاطره کوچک اشک درچشمان بسته ام سرازیرشدوقطره ای ازروی گونه هایم خزید، خودم رابه اهنگ سپردم تابلکه حرارت درونم قابل تحمل ترباشد

 

اهنگ سالارعقیلی

حالا كه نفس میكشم در هوایت، نخور غصه ماندنم را دیـــــــــگر! 

میخوام صداى خنده هایت كنه گوش آسمونو كـــــــــر

نترس جانـــــــم كه دستانــــم جدا شدنی نیست ز دستانتـــــــــ…

اين عشق بــــماند تا ابـــــــد در قلبت به امانتـــــــــ!

تویی ماه من، پریزادم نه یک دل كه صد دل به تو دادم…

بدان كه در بند تو باشم آزاد آزادم!

اگر كه نمانم به تو نسپارم دلم را شوم مدیون دلت

 

نفس های پی درپی وبلندسیاوش به صورتم میخورد، چشمانم رابازکردم، چشمان خمارش درنگاهم غرق شده بود، احساس عجیبی پیداکردم احساسی که ردپای احساس گناه راضعیف ترمیکرد، قلبم به سینه ام مشت می کوبیدونفس های کوبیده شده سیاوش به صورتم روحم راتسخیرمیکردازهمه چیزوهمه احساس دورشده بودم انگاری خارج اززمان ومکان بودم وارددنیای جدیدی شده بودم که ازعاقبتش خبرنداشتم

اهنگ به پایان رسید، سیاوش ازحرکات ماهرانه رقصیدن دست کشید، دوباره صدای جیغ وسروصدای بقیه بلندشد

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه چهار#

داخل ماشین نشسته بودم، ساعت از۱٠گذشته بود،موقع سروشام بودکه ازسیاوش خواستم منوبرگردونه، برخلاف خواسته مادرش وشرایط جومهمونی، برگشتیم
سکوت سنگینی توماشین حاکم بود، سرم گیج میرفت، سردی عجیبی به بدنم نشسته بود، پاهایم میلرزید، بوی فضای ماشین براحساس حالت تهوعم می افزود، میخواستم عق بزنم که خودمونگهداشتم، باحرکت دستانم وصدایی که به زوربه گوش میرسیدروبه سیاوش گفتم نگهدار

سریع پاشوروترمزگذاشت، لاستیک های ماشین باکشیده شدن رواسفالت خیابون، ازحرکت ایستادن، تاازماشین پیاده شدم کنارجدول عق زدم جزاب ومایع معده ام چیزی نبود، طعم دهنم بدشده بود، سرم به دردافتاد، سیاوش بانگرونی خودشوبه من رسوند، کنارم رودوزانونشست
_چیزی شده؟ چرااینطوری شدی
دوباره عق زدم اینباربیشتر، معده ام میسوخت، باعجله ازپشت ماشین یک بطری اب اورد
_یکم اب بزن صورتت بهتربشی
چندمشت اب به صورتم زدم، وچندقلوپ خوردم، یکم بهترشدم
سیاوش_میخوای بریم بیمارستان
دستی به صورتم کشیدم_چیزی نیست خوب میشم
به سمت ماشین رفتم نشستم ودروبستم، سردم بودانگاری میون یک سطل بزرگ یخ نشسته بودم، سیاوش تانشست متوجه حالتم شد، دوباره پیاده شد، کتشوازتنش دراورد، اینبارنشست وکت وبه سمت من گرفت
_اینوبکش روی پاهات

کت وازش گرفتم وروی پاهام انداختم، سرم وبه شیشه ماشین چسباندم، ازاتفاقات افتاده روحم توعذاب بود، فکرمیکردم قراره فقط همراهش به مهمونی برم وخیلی ساده برگردم، بایاداوری رقص دونفره تانگو، انگاری توقلبم اتش زبانه میکشیدوحرارتش خفه ام میکرد، قراربودشب وبه خونه بنفشه برگردم منتظرم بود.
رسیدیم میخواستم پیاده بشم که سیاوش گفت
_بابت همه چیزممنون، وبابت اون رقص متاسفم....
نزاشتم ادامه بده
_امیدوارم حضورمن مفیدبوده باشه، خدانگهدار
ازماشین پیاده شدم به سمت خونه بنفشه راه افتادم

************************

دوروزی بودکه ازاون مهمونی میگذشت... 

امروزشنبه بودروزاول هفته کاری، به شرکت نرفتم،توی این دوروز فقظ توتخت خوابم افتاده بودم تموم بدنم تب ولرزکرده بود، مدام عرق سردروپیشانی ام مینشست، ماهیچه های بدنم رو ویبره بود، حوصله حرف زدن نداشتم حتی بامریم وبنفشه. 

مامان وباباحسابی نگرونم بودن، فکرمیکردن تودورهمی خونه مریم به این روزافتادم وچاییدم، درحالی که واکنش من بخاطرحال عجیبم بود، یک حال غریبه که مهمان دلم شده بود، مهمان ناخونده ای که نمیدونستم ازکجاپیداش شده بود. 

بایاداوری دستان محکم ومردانه اش به روی کمرم، وگره شدن دستانم دردستانش، دوباره ضربان قلبموبالامیبرد، یهویادحرف شروین افتادم، ازدوانتخاب سیاوش حرف زده بود،یعنی منظورش ازاین حرف چی میتونست باشه

دراتاق بی مقدمه بازشدمامان سینی به دست وارداتاق شد، بوی اش رشته هوش ازسرم برد

مامان_هرچی اسفناج بودریختم تواین اش، بخوری جون بگیری

روتخت مقابلم سینی وظرف وجامیداد، زیرلب صداش کردم انگاری دلم گرفته بود

_مامان! 

نگاه مهربانش وبه چشمام دوخت_جانم

چشماموریزکردم وبه چشمانش دوختم_ممنون که انقدرماهی

مامان دراوج خستگی وبی خوابی دیشب که تاصبح بالاسرم بود، خندیددندون های صدفی وسفیدش نمایان شد، 

مامان_قربون تودختربرم که توهرشرایطی دست ازاین چرب زبونی برنمیداری، تاتوغذاتوبخوری برم یک دوش بگیرم وبیام

 

 بخارکاسه اش به صورتم میخورد، اماچیزی ازدرون تحت فشارم گذاشته بود، که مامان وصداکردم

مامان! 

برگشت باتعجب نگاهم کرد

_من فکراموکردم

چشماشوریزکرد_درموردچی؟ 

نگاهموبه کاسه اش دوختم همینطوری که باقاشق تزعین اش وبهم میرختم گفتم

_درموردپسرخانم مرادی همکارتون

چشمانش دوبرابرشده بودومتعجبانه گفت خب خب

نگاهش کردم_هیچی دیگه اشکالی نداره برای خواستگاری بیان

مدتی بودکه مامان دوباره بحثشون وسط میکشید، ولی انقدردرگیرشرکت وبقیه ماجرابودم برام اهمیتی نداشت، ولی موافقت من بخاطراسرارمامان نبود، بلکه دنبال راهی بودم که ازخودم فرارکنم، انگاری دیوونه شده بودم خودمم نمیدونستم چرااون حرف وزدم، شایدمیخواستم باگذاشتن درپوش یک اتفاق جدید، اتش درونم وخاموش کنم

مامان به سمتم اومد، دستشوروپیشانی ام گذاشت تاشدت تب منوبسنجه، حق داشت، انگاری واقعاهزیون گفته بودم، منی که تااسم خواستگاربه میان میامد دادوقال راه مینداختم اینبارخودم موافقتمواعلام کردم

مامان_هایرون توحالت خوبه؟ مطمعنی سرت به جایی نخورده، اون روزخونه مریم به دری، دیواری، ستونی، میزی

باتعجب نگاهش کردم، ازدرون به خودم وتختم چنگ میزدم، تونوای دلم طوری که فقط خودم بشنوم گفتم چرامامان جان سرم به سنگی خورده که سنگ نیست، دلم بی تابه مامان، دارم خفه میشم

مامان_باتوام هایرون خوبی؟!!!! 

به خودم اومدم نگاهموبه پایین انداختم

_نمیدونم مامان، فقط میخوام بخوابم

نگرونی دردلش موج میزدولی بخاطرموافقتم هم خوشحال بودهم سردرگم، باحساسیت همیشگی نگاهم کرد

مامان_نکنه میخوای اتفاق دوماه پیش وکه سرخانواده مظفری دراوردی، دوباره تکرارکنی

به فکراون شب خواستگاری افتادم امیرمظفری، وای که چه بلایی سرش دراوردم البته بافکربنفشه، اخه خیلی سیریش بودهرچی بهانه میاوردم ازرونمیرفت، منم هرچی نمک بودتوچاییش حل کردم ولی این فقط یکی ازبلاهایی بودکه سرش دراوردم

اروم نگاهش کردم_اون تقصیرخودش بودمنم ازش خوشم نمیامد

مامان_ازهرکی خوشت نیادبایدزیرش کاکتوس بزاری؟اونجوری نگاه نکن مامانش همه چیزوگفت، چقدرشرمنده شدم

_وای مامان چقدردهن لق بوده، حقش بودهربلایی سرش اومد

مامان چپ چپ نگاهم کرد: 

ناهارتوبخوراستراحت کن، دیدی که دکترهم گفت بایداستراحت کنی، درموردمرادی هم بزاریکم بهترشدی، بهشون میگم که بیان

مامان ازاتاق بیرون رفت، مشغول خوردن اش رشته شدم هنوزچندقاشقی بیشترنخورده بودم که دوباره، بایاداوری ماجراها به رعشه افتادم

قاشق وتوکاسه انداختم، ازتخت بیرون امدم، روبه روی میزکنسول ایستادم،انگاری دستانم به سمت صندوقچه ای میرفت که ماربزرگی برسرش خوابیده بود، باتردیدکشوبیرون کشیدم، انگشترزیبای نامزدی باان نگین یاقوت سبز، درون محتویات کشودلبری میکرد،انگشترتودستم گرفتم، واقعازیبابودوچشم نواز، ضربان قلبم ازتنظیم درومده بودیاخیلی تندمیزدیاخیلی کند، توایینه به خودم نگاه کردم، انگاری تصویری ازخودم میدیدم که سالهابامن غریبه بود، انگشترودردستم مشت کردم وبه روی سینه ام  گذاشتم، به چشمان به گودنشسته ام توایینه نگاه کردم زیرلب گفتم
_چته هایرون، این چه سروشکلیه، توکه انقدراسیرهیجانات زودگذرنبودی، همه اون لحظات فقط یک نمایش بود، اروم باش وبه خودت بیا
بایک حرکت انگشتروداخل کشورهاکردم، بایدبه سیاوس پسش میدادم، نبایدهیچ نشونه ای ازاون،واتفاقات مهمونی پیش من جامی موند، کشوروداخل کنسول هل دادم بایدهرچه زودترهمه چیزرامثل سابق بی ردونشونه تمیزمیکردم، تااینجاشم خیلی زیاده روی کرده بودم، مگه چندباربایدتاوان یک کمک سیاوش رامیدادم، کمکی که ازسراجباربود.بایدخیلی زودازاین حال وهوای بچگانه بیرون میامدم، خریدگزینه ای مناسبی برای اینکاربود، به قول بنفشه اگه قرارباشه حال ادماخوب بشه اقایون باماساژ، خانوماتوپاساژ
باحقوق این ماهم قصدداشتم یک هدیه برای مامان وبابا، هانابخرم، وحتی برای مریم وبنفشه، دوست داشتم احساس خرج کردن حقوقمو امتحان کنم، اخه شنیده بودم خیلی لذت بخشه.
شماره بنفشه روگرفتم برای اولین بارمثل خانم هاجواب داد
_جانم هایرووووونی
باتعجب گفتم: امروزخورشیدازکدوم طرف درومده؟!
بنفشه_همین کارارومیکنی بهت میگم خر
جیغ کشیدم_کووووفت بی ادب، خوبه منم بهت بگم گاو
بنفشه_ماما
شروع کردصدای گاودراوردن
خندیدم_توادم نمیشی بنفشه، بسه خجالت بکش، عوضش پاشوبیابریم خرید
بنفشه ازحالت شوخی بیرون اومداروم شمرده گفت: نمیرسم هایرون، داریم وسایل جمع میکنیم ی مدت بریم دزفول به مادربزرگم بی بی یک سربزنیم
_اع، چه یهویی!!! حالاکی راه میفتید؟!
بنفشه_امشب راه میفتیم، ولی دلم حسابی برات تنگ میشه
دروغ چرا،وقتی شنیدم قراره بره یکم دلم گرفت
_منم دلم برای مسخره بازیات تنگ میشه،اونجاافتابش خیلی وحشی، ضدافتاب یادت نره
بنفشه_یکم قربون صدقه ام برو، شایدیک وقت برنگشتم برات شدحسرت
جیغ کشیدم: کوفت بااین حرف زدنت، الحق که گاوی، زبانتوگازبگیر، حرف های خوب بزن
خندید: باشه بابا پرده گوشم دریده شد، خواستم محکت بزنم ببینم چقدردوستم داری
_سوغاتی یادت نره
بنفشه_باشه چشممممممممممم، ببینم ی پسرخوشگل گیرمیارم کادوپیچ بیارم خدمتت
_بنفشهههههههههههههه ادم بااااش
صدای قهقه اش توگوشی پیچید
بنفشه_ولی جدی جدی یک قرص برات میارم که گلبول های ضدجنسیتی توکمترکنه
به خنده افتادم زیرلب گفتم_مگه دستم بهت نرسه، فعلابروتابعدبلاخره میبینمت
بنفشه_مراقب خودم باشم؟
_اره خیلی
بنفشه_توام مراقب خودت باش
_خداحافظ بنفشه
بنفشه_بای
باتموم شدن مکالمه، شماره مریم وگرفتم،هی زنگ پشت زنگ، ولی جواب نداد، ازقضابایدتنهایی میرفتم خرید، ازطرفی اینجوری خیلی بهتربود، میتونستم باهدیه هایی که براشون میخرم غافلگیرشون کنم
باارایشی که کردم بی روحی ورنگباختگی چندروزه محوشد، ریپ گلاس توت فرنگی وبه لبام کشیدم، عطروطعم توت فرنگی مشامم وپرکرد، یک کت مشکی چرم براق کوتاه همراه شلواربراق مشکی پوشیدم که باچندزنجیرازمچ تاکمربه حالت ضربدری دوخته شده بود، حسابی شبیه گنگستراشده بودم، شال پلنگی اموروسرم انداختم،نیم بوت های چرمم پوشیدم وازاتاق بیرون امدم.
ازبالای نرده، دوباره کجکی نشستم تاپایین پیچی سرخوردم، جفت پافرودامدم،مامان باحوله قهوه ای تنش وکلاه حموم به سرش مشغول حرف زدن باتلفن بود، باصدای پریدن جفت پای من باتعجب به سمتم برگشت، بایک دست گوشی نگهداشته بود، دست دیگه اش روی قفسه سینه اش بودکه ازترس بالاپایین میشد.
ازفرصت استفاده کردم سریع دستموبالابردم وگفتم
_نترس مامان جون، منم، حالم خوب شده میخوام برم بیرون زودی برمیگردم فقط ماشین وباخودم میبرم زودی برمیگردم
فرصت هیچ حرفی ونزاشتم،سوعیچ پرشیای البالویی مامان وبرداشتم، اگه گوشی دستش نبودکلمومیکند،باقدم های بلندازخونه بیرون رفتم، ازمحوطه بزرگ حیاط واردپارکینگ شدم، یکم گردوخاک روماشین نشسته بود، ولی خب من به همونم راضی بودم، سوارماشین شدم وبه سمت سعادت ابادرفتم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاوپنج#
توخیابان قدم برمیداشتم، نگاه خیلیابهم کشیده میشد، یبارم که ماحال کردیم تیپ بزنیم بقیه باچشماشون میخواستن ادم وبخورن.

ازپشت ویترین های شیشه ای نگاه میکردم، چشمم به کت شلوارسورمه ای افتاد، برازنده بابابودمیدونستم حسابی به تنش میشینه برای همین واردمغازه شدم، فروشنده یک مردمیانسال بود، سایزباباروگفتم وکت شلواروخریدم، عادت نداشتم سرقیمت چک وچونه بزنم اگه بنفشه بودکلی زبون میریخت تابه قول خودش تخفیف طلایی بگیره. همینطوری که ویترین هاروازنظرمیگذروندم احساس کردم یکه سایه،یایک  کسی دنبالم میکنه...
تابرمیگشتم ببینم چه کسی، بجزشلوغی جمعیت چیزی دستگیرم نمیشد، شایدهم تاثیرداروهابودتوهم زده بودم برای همین بی خیال شدم وبه تماشای ویترین های دیگه مشغول شدم، پشت یک ویترین یک مانتونظرموجلب کرد، واردمغازه شدم فروشنده یک پسرجوونی بودتامنودیدازسرتاپانگاهم کردنیشش شل شدوگفت: خیلی خوش اومدید

به سمت مانتو سرخ ابی اشاره کردم، روبه فروشنده که یک پسرسروزبون داربودگفتم همون اگه بشه سایز40بهم بدین امتحان کنم
پسره که باچشم منوانالیزمیکردگفت
_واقعاکه سلیقتون حرف نداره، اندام شماام که خوش تراشه، حتماتوتنتون درجه یک میشه
میخواستم بگم: کوربشی تواندام منوچجورتشخیص دادی،پسره هیزچشم دریده، زیرنگاهش مثل بستنی اب میشدم، ترجیح دادم ساکت بمونم وحرفی نزنم
مانتوروازش گرفتم، ساک خریدهارو، روی زمین گذاشتم وارداتاق پروو شدم، بعداینکه مانتوروتن زدم توایینه به خودم نگاه کردم، خیلی بهم میومد، کمرم وباریک ترنشون میداد،رنگش به پوستم میامد
ازاتاق بیرون امدم،مانتورو روی ویترین گذاشتم روبه فروشنده گفتم:خوب بود، حسابش کنیدمیبرم
فروشنده: منکع گفتم به اندامتون میشینه، اتفاقاازدوستان نزدیکم توکارمدلینگ هستنداگه بخواین میتونم معرفیتون کنم...
چپ چپ نگاهش کردم، کارت عابربانکم ورومیزگذاشتم
_نخیرلازم نکرده، رمزش 1001
بعدحساب کردن باکلی ساک خریدبیرون امدم، خریدام کامل شده بودصدای گوشیم بلندشد، باهربدبختی بودگوشیموازداخل کیف بیرون کشیدم  وجواب دادم
_جانم مامان جان
مامان_کجارفتی تو؟مگه قرارنشداستراحت کنی، یکدفعه کجابلندشدی رفتی
میخواستم بگم اخه مامان جان منکه سرمانخورده بودم، ولی گفتم
_خیالت راحت من خوب شدم دارم برمیگردم
مامان_مراقب خودت باش، باماشین تندنریا
به ماشین رسیدم همینطوری که خریداروعقب ماشین میزاشتم به مامان گفتم: چشم حواسم هست فعلاخداحافظ
مامان_خداحافظ!
سوارماشین شدم وبه سمت خونه به راه افتادم، ازتوایینه ماشین متوجه یک شاستی بلندمشکی شدم، انگاری برای بارچندم بودتوقاب ایینه میدیدمش، برام عجیب بود، مگه میشداتفاقی توچندخیابون یاچهارراه،یک ماشین بامن هم مسیرباشه، بعدشم توشهرمگه  چندماشین این مدلی، باشیشه های دودی بود
شایدهم من اشتباه میکردم باخودم گفتم اخه دختربی عقل، تووزیری؟ وسیعی؟ مگه چه شخص مهمی هستی که کسی ام بخوادتعقیبت کنه، بااین فکرهاخودم به خودم خندیدم

*****************

وقتی باباکت وشلوارپوشیدقندتودلم اب شد، احساس میکردم برای خودم بزرگ شدم، اولین باربودباپول خودم براشون هدیه میخریدم، لبخندزیبایی رولب هردوشون نشسته بود، واین برای من خیلی باارزش بود.
مامان که تواون لباس زیباحریر، وروسری ابی زیباشده بودبه سمتم اومدبوسه ای به روی پیشانی ام زد
_دستت دردنکنه، ماکه انتظاری نداشتیم، بهترنبودپولتوبرای خودت پس اندازمیکردی
نگاهموبه نگاه مهربونش که پرازمحبت بودانداختم: مبارکت باشه مامان جونم، سرمایه من لبخندشماست
باباکه خودشوتوایینه قدی نگاه میکردگفت: دستت دردنکنه عسل بابا، همون رنگی که دوستش دارم
_خواهش میکنم کاری نکردم که انقدرلی لی به لالام میزارید، همینکارارومیکنیدکه لوس میشم، انقدرلوسم نکنیدرودستتون بادمیکنما، ازمن گفتن بود
باباکه همچنان میخندیدگفت: به کس کسونش نمیدم، به همه نشونش نمیدم، به کسی میدم که کس باشه، پیرهن تنش اطلس باشه
یک لحظه یادلحظات سپری شده تونامزدی سیاوش افتادم، انگاری دوباره همه چیزداشت توفکرم تداعی میشد، باصدای مامان به خودم اومدم
مامان_ازدست شماپدرودختر، برم غذارواماده کنم تانسوخته، هایرون مامان بیاکمک میزوبچینیم
_باشه مامان الان میام

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه ششم#

توایینه اسانسوربه خودم نگاه کردم،تو شنل بافت زرشکی زیباترشده بودم، ازبچگی عاشق شنل بودم، اولین شنل پاییزیموعزیزبرام بافته بود،ازاونموقع به بعدجزلباس های پاییزیم به حساب میومد. 

واردشرکت شدم، بادیدن دخترجوان وخوش برخوردی، پشت میزاسکندری تعجب کردم، به پایم بلندشد، مانتوشلواررسمی واداری پوشیده بود،بالهجه شهرستانی گفت

_سلام روزتون بخیرخانم

نزدیکش رفتم دستمودرازکردم لبخندملیحی زدم_سلام ممنون، من امیرپناه هستم حسابدارشرکت

محکم دستموفشرد، ازاشناییتون خوشبختم، منم مهتاب توسلی هستم دیروزاستخدام شدم

ازنگاهش سادگی موج میزد، برعکس اون اسکندری اب زیرکاه،

_موفق باشید، کاری داشتی میتونی روکمک من حسابی کنی

بامحبت نگاهم کرد_خیلی ممنون خانم

به درصدرااشاره کردم ازش پرسیدم: اقای رادهستند؟ 

یکم هول شد_منظورتون اقاصدراست، بله.. هستند

بهش اشاره کردم_بشین راحت باش، ازکنارمیزش ردشدم پشت دراتاق صدرارسیدم، نفس سردبیرون که توسینه ام جاکرده بودبیرون دادم، امیدواربودم که قبول کنه، تقه ای به درزدم

صدرا_بفرمایید

وارداتاق شدم، تامنودیدانگاری یادچیزی افتاده باشه ازپشت میزبلندشد

_سلام خیلی خوش امدید، بفرمایید

بااشاره دستش روصندلی نشستم، همینطوری که نگاهش میکردم نخ دورشنلم وباهاش ورمیرفتم

_سلام، خیلی ممنون، بابت این چندروزغیبتی که داشتم متاسفم کمی کسالت داشتم

صدرا_درجریان هستم، مشکلی نیست

سرموپایین انداختم ونگاهمودزدیدم، یعنی درجریان مهمانی سیاوش بود؟ خجالت میکشیدم نگاهش کنم برای همین گفت: چندتاپرونده مالیاتی بودبراتون ارسالش کردم، بررسی کنیداگه موردی بوداطلاع بدین

نگاهش کردم_باشه حتماامروزنگاهش میکنم، فقط یچیزی هست میخواستم بهتون بگم.... 

نگاهش وجدی ترکرد: جانم درخدمتم

نمیدونستم باچه رویی بهش بگم ولی خب به مریم قول داده بودم، میدونستم اون به کارکردن توشرکت نیازداشت

_نمیدونم چجوری بگم، موضوع درمورددوستم مریم

صدرا_خواهش میکنم راحت باشید

_دوستمم فارغ التحصیل حسابداری، ماباهم درسمونوتموم کردیم، گفتم اگه مشکلی نداشته باشه به عنوان دستیارکنارم باشه، اینطوری مواقعی که من نمیرسم کاری پیش ببرم روکمک اون هم میتونیدحساب بازکنید

مرددنگاهم کردم انگاری نمیدونست بایدچی بگه

پیش دستی کردم_این فقط یک پیشنهادبود، اگه موافق نیستیدبهتره فراموشش کنیم

صدراخندید_نه نه داشتم به این فکرمیکردم چجوری میشه که شمادستیارداشته باشید، درکل باوجودشمانیازی به این کارنیست، ولی خب ممکنه اتفاق خوبی ام باشه، به هرحال درموردش بیشترفکرمیکنم باسیاوش هم مشورت میکنم اگه اوکی بودبهتون اطلاع میدم

ازناامیدی ونه شنیدن خیلی بهتربود، بالبخندنگاهش کردم وبلندشدم روبه صدراگفتم: خیلیی ممنون لطف کردید

بااجازه ای گفتم وبرگشتم خواستم ازاتاق بیرون برم که صدام کرد

_خانم امیرپناه

برگشتم منتظرانه نگاهش کردم، چشمانش مرددبودانگاری نمیدونست چجوری بیان کنه بلاخره زبان بازکرد

_خواستم بابت کمکتون به سیاوش، ازتون تشکرکنم واقعانمیدونم چجوری ازتون تشکرکنم

تودلم گفتم خاک توسرت هایرون، صدراهمه چیزومیدونه، پس بی دلیل نبوداون روز، مجبورم کردبرگه هاروبرای سیاوش ببرم تاامضاکنه، خودشم میتونست یک امضاپای برگه هابزنه ولی اینکارونکرد، خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم انتظارنداشتم ماجراروبدونه، نگاهموبه کف سرامیک اتاق، که بهم دهن کجی میکردانداختم، زیرلب اروم گفتم: خواهش میکنم خواستم حرف وعوض کرده باشم پرسیدم

_خانم اسکندری نیستند؟ مگه دیگه نمیان شرکت؟ 

صدرا_به خواست سیاوش اخراج شدند

فکرکنم موضوع ربط داشت به ترلان

اصلاندونستم چجوری ازاتاق خارج شدم وبه اتاق خودم رفتم

یدونه ازبیسکوییت ساقه طلایی، همراه چایی که عمورحمان اوردخوردم ودوباره مشغول ثبت گزارشات شدم، شرکت خیلی شلوغ بود، عده ای ازکارمندهای بخش بازرسی وسرکشی معاملات ساختمانی وشهرک سازی، به شرکت امده بودندتابه سیاوش وصدراگزارش بدن، فضای اروم شرکت تورفت وامدمتشنج شده بود، نگاهموازسیستم گرفتم وبه روبه روانداختم، خانم کرامتی پرونده به دست داخل اتاق سیاوش مشغول توضیحات بود، سیاوش هم نگاهش طبق معمول روی کاغذهای روی میزبودباسرصحبت های کرامتی روتاییدمیکرد، نمیدونم چراولی ازسرووضع کرامتی خوشم نمیامد، موهای بلندروشنش اززیرروسری کوتاه سبزش بیرون ریخته شده بود، مانتوکوتاه سبزش باعث شده بودجذبی شلوارش تمام پاهایش رادرراس دیدقراربده، تودلم گفتم دختره احمق انگاری اومده عروسی باباش، ببین سرووضعشو، میمردی مثل ادم لباس بپوشی؟! من به جای تودارم ازخجالت به هفت طبقه زیرزمین میرم. 

توهمین احوالات بودم که یهوسیاوش سرش رابالاگرفت ونگاهم راغافلگیرکرد، متوجه نگاهم شده بودسریع نگاهمودزدیدم والکی خودمومشغول کارجلوه دادم ولی کارازکارگذشته بود، ای بخشکی شانس، پسره ازخودراضی الان باخودش فکرمیکنه چخبره، ای بمیری هایرون میمیردی نگاه نکنی اخه بتوچه فضول، سرت به کارخودت باشه تابیشترازاین گندنزدی. 

بعدازکلی بالاپایین کردن نگاهم تو برنامه های سیستم، بلاخره تموم شد. 

پوفی ازسراسودگی کشیدم وسرموبه صندلی پشتم تکیه دادم، گردنم ذوق ذوق میکرد، هوای گرم اتاق باعث شده بودکمی سر بشم به ساعت نگاه کردم، ساعت12بود، برعکس همیشه احساس ضعف نداشتم ساقه طلایی اشتهاموکورکرده بود، ساعت اداری شرکت تا2بود، ولی من کارم تموم شده بودپس میتونستم زودتربرم، ولی قبلش بایدانگشتربه سیاوش پس میدادم. 

بافکررفتن به اتاقش بعدازاون مهمانی واتفاقات، عرق سردروکمرم نشست،طاقت رودررویی باهاش ونداشتم، ازطرفی مجبوربودم برای تموم شدن وپاک شدن ردپاهای اون صحنه ها، به اتاق سردوسنگینش پابزارم. 

انگشتروتودستم گرفتم کولموانداختم وبه سمت اتاقش قدم برداشتم، باهرقدمی که برمیداشتم وزن هواسنگین ترمیشدوضربان قلبم پرازخالی میشد

تقه ارومی به درزدم، صدای اروم ولی بااقتدارش توفضای سکوت واراتاق زمزمه شد_بـــــــــفرماییــد

وارداتاق شدم، خوشبختانه همچنان پشت دیوارشیشه ای ایستاده بودوپشتش روبه من بود

اروم وشمرده که لرزه دران موجدمیزدگفتم

_ببخشیداومدم انگشتروپس بدم، فراموش کردم بهتون پسش بدم، برای همین پیش من جامونده بود. 

اوسردومقتدر، به بیرون خیره شده بودانگاری باسیاوش روزمهمانی غریبه ترین غریبه بود

بدون لحظه ای برگشتن اروم زیرلب گفت:مهم نیست بزاریدرومیز

ازتک تک واژه های کلمه هایش، سردی موج میزد، بی درنگ انگشتروروی میزگذاشتم وبدون معطلی بیرون امدم. 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه وهفتم#

سیاوش

باعجزبه چشمان فریدنگاه کردم_دارم بهت هشدارمیدم خودتوقاطی کثافط کاری های رایان نکن
پوزخندی درنگاه ولبانش نشسته بود_کدوم کثافط کاری سیاوش، توهرچی داری ازرایانه، ببین چجوری قدکشیدی،دم ودستگاهی برای خودت راه انداختی که زبان زدعام وخاص،حتی این رستوران لعنتی روتوبرای من خریدی، اگه این اسمش قدرت نیست پس چیه؟
دست عصبی تو موهام کشیدم، دستم مشت شده بوداحساس ناتوانی میکردم به خودم نهیب زدم، الان وقت دادکشیدن نیست سیاوش الان بایداروم باشی
زیرلب غریدم_بچه ترازاین حرفایی که بفهمی من هرچی دارم ازخودمه نه رایان، عوضش تموم بدبختی های من ازرایان
حرف حرف خودش بود، انگاری ذهنش خوب شستشوداده شده بود، خوب عقده همه این سالهاروتلافی میکرد، ازاینکه عجزوتوچشمام میدیددلش خنک میشد.
فرید: رایان میگفت ازاینکه من دست راستش بشم توناراحتی؟
پوزخندعصبی زدم: دست راست بودن یک کفتاری مثل اون هنرنمیخواد، عوضش حماقت میخوادکه من داشتم
به چشمانش نگاه کردم: متاسفم که منونشناختی، حالاکه دوست داری بری برای اون پست فطرت کارکنی باشه حرفی نیست، ولی اینوبدون اگه زمین خوردی دردشکسته شدنت، ازدردکشیدن های من بیشتره، چون اونموقع کسی به من نگفت که ته اون بی راهه چیه، ولی من به توگفتم.
برگشتم تمام امیدم ناامیدشده بود، احساس میکردم عزیزترین شخص زندگیمو، تویک چشم برهم زدن ازدست دادم، صدایش مانع قدم بعدی شد
فرید: حالافهمیدم چرااونروزنزاشتی بخوابونم توگوش اون دختره ازخودراضی، دلتوبرده بود، راستشوبخوای اولش ناراحت بودم که چراسیاوش، برادرمن، بجای اینکه پشت منوبگیره چرامچموگرفته، ولی بعدش که فهمیدم ماجراچیه بهت حق دادم
تمام تک تک کلمه های حرفاش، پرازکنایه بود. میدونستم فریدچقدربهم علاقه داشت، ازاین که اون روز لعنتی نزاشتم حماقت کنه وبه هایرون دست درازی کنه ناراحت بود. همیشه انتظارداشت حمایتش کنم، ولی من ادمی نبودم تومسیرهای اشتباه همراهیش کنم
مثل بمب ساعتی هران ممکن بودمنفجربشم، انقدرعصبانی بودم که اصلامتوجه نشدم چجوری خودموبه خونه رسوندم.
حرف زدن بافریددیگه بی فایده بود، ازاینکه نگرونش باشم ومثل خاکستربسوزم لذت میبرد، خودمومقصرمیدونستم، شایدفریدحق داشت که اینجوری ازمن تاوان بگیره،
بایدخودم دست به کارمیشدم ویجوری این ماجراروحل وفصل میکردم.
به سمت کمدممنوعه رفتم، دوباره جنون مهمون دلم شد، دلی که دیگه چیزی برای باخت نداشت.
بادیدن اون عکس وپرونده ها، دوباره تیرخلاصی به گوش وچشم وقلبم شلیک شد
روزنحسی که زندگیموبه نحسی کشید:
««7سال پیش، درست 11مرداد سال ۱۳۹۲»»
باغرورتمام ازاینکه رایان بین تموم ادم هاش منوخوانده بود، به اتاقش واردشدم.
خنده مستانه وبرق چشمش طبق همیشه برای موفقیت پرونده قبلی بودکه بهم سپرده شده بود، همیشه وقتی کاری وبراش تمیزانجام میدادم سریع یک کاردیگه بهم میسپرد
پاکتی روی میزگذاشت وبه سمت من هلش داد
رایان_بردارپسر، مطمعنم ازپس این یکی ام به خوبی برمیای
پاکت وبرداشتم وبازش کردم با سری های قبل، که معامله های عتیقه جات و... بودفرق میکرد. بادیدن عکس شیداصدر منقلب شدم برای اولین بارغرق رنگ ابی چشمان یک دخترشدم، دختری که فکرمیکردم ازجنس اب، غافل ازاینکه جنسش ازاتش بوداتشی که تمام زندگی منوسوزاند.
به رایان نگاه کردم_اینکه عکس دختر!! 
دستی به ریش های نامرتب وبدقلقش  کشید داستانی سرهم کردکه منه احمق باورکردم
رایان_شیداصدر، دختریکی یدونه همایون صدر، کسی که تودرگیری معامله وثوقی بی احتیاطی کردوکشته شد، حالاهمین دخترشده بلای جون ما
باتعجب نگاهش کردم_حالامن این وسط بایدچیکارکنم
مثل روباه حیله گر، موزیانه نیشش بازشد: کارسختی نیست توبایدمجابش کنی که مرگ همایون یک اتفاق ناگریزبوده ولی نه بازبونت بلکه باوانمودکردن احساست، اینکه بهش علاقه مندی
خوب یادمه همون موقع هم تموم بدنم میلرزید، چون من بلدوانمودکردن نبودم، اونم به اون دخترکه تانگاهش میکردم هوش ازسرم میپرید.
دوباره موجی شدم وبه خودم برگشتم، لعنت به این جعبه سیاه که سیاهیموبیشترمیکرد، ازیقه بی جونم گرفتم وخودموباهزارزور، ازگذشته بیرون کشیدم نبایدبهش فکرمیکردم، عرق سردبه سرتاسربدنم نشسته بود، همچنان توساک بزرگ میگشتم که چشمم به پاکت افتاد، خودش بود.
درپاکت وبازکردم چندنمونه عکس ورونوشت ازغلطایی که رایان توسط من انجام داده بود عکس ازعتیقه های گران قیمت چندهزارساله که خریدوفروششون ممنوع بود، معاملات تجاری غیررسمی که واردکشورشده بود، به خودم نهیب زد
نه این برای بستن دهان رایان کافی نیست بایددست به کارمیشدم وهمه چیزی که میخواستم وازعمارت رایان بیرون میکشیدم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه هشتم#

باصدای صدراپشت گوشی به خودم امدم
صدرا_متوجه شدی چی گفتم؟ الان به این دختره چی بگم؟
یکم فکرکردم برای پروژه جدید کیش به دردم میخورد
زیرلب اروم گفتم: خودت میدونی صدرا، ازنظرمن مشکلی نداره، فقط موضوعی هست درموردشرکت باید درموردش باهات صحبت کنم
صدرا_توشرکت منتظرت می مونم
_نه، بهتره یک جای دیگه قراربزاریم، میرم باشگاه سوارکاری اومدی بیااونجا
صدرا_باشه یکی دوساعت دیگه میرسم
گوشی وقطع کردم، بلافاصله شماره پرتویی گرفتم
_بله اقا
_چخبرپرتویی؟ چیزی دستگیرت شد؟!
پرتویی_بله اقا، چندتاعکس هم گرفتم براتون میفرستم
_بچه هاروجمع کن بایدامشب واردعمارت رایان بشیم، حواست باشه حرفه ای هاروبیاری وسط، خودم ساعتشومیفرستم
_چشم اقا
مکالمه روقطع کردم، عادت نداشتم زیادحرف بزنم به عکس هایی که فرستادیکی یکی نگاه کردم، عکس ادم های رایان  که همگی توسط پرتویی ازپشت سرماشین هاشون گرفته شده بود. جلودرب شرکت، رستوران فرید، جلوباشگاه بدنسازی، عکس من وهایرون داخل ماشین لحظه خروج ازمهمانی، وعکس خودهایرون تنهایی
بادیدن عکس هایرون ازرومبل نیم خیزشدم، خون باسرعت نوربه مغزم فشرده شد، دستم مشت شد،بایک حرکت گلدان روی میزوپخش زمین کردم صدای شکسته شدنش سکوت عمارت راشکست، زیرلب غریدم
_بی شرف
حق نداشت هایرون وقاطی این ماجراهاکنه، فکرکرده برگه برنده اش همینه، حتم داشتم ماجرای نامزدی روشنیده مطمعناتمام جریانات وجدی گرفته.... اگه هایرون پاش به وسط میامدحتمابه دردسرمیافتاد، اونوقت که اصلاخودمونمیبخشیدم. سیگارموروشن کردم پک عمیقی ازعمق وجودگرفتم، درموردتصمیمم مسمم ترشدم
دوباره به عکس هانگاه کردم به عکس هایرون زوم شدم، بااون تیپ مشکی  براق متفاوت ترشده بود، ازدیدن تیپی که زده بود اخم کوچکی روابروهام نشست نمیدونم چرا!! ولی ازاینکه ادم های رایان تواون تیپ وقیافه زیرنظرش داشتندبهم ریختم. کلی ساک دستی تودستش بودانگاری میخواسته ازخیابان ردبشه، شاستی بلندمشکی ادم های رایان دقیق زیرنظرش داشتند، دختره سربه هوا تواین ماجراچیکارمیکرد، پوفی کشیدم وگوشی وپرت کردم رومیز، بایددست به کارمیشدم هریک دقیقه برام یک فرصت بود.
میدونستم قصدرایان ازاین بازی هاچه بود،میخواست منوبه پادربیاره وتسلیم خودش کنه، برای همین متوسل به این بازی خطرناک شده بود.
ولی من خوب میدونستم چجوری مهره هاروتکون بدم که کیش ومات نشم
****
دستی به سرگردن اذرخش کشیدم ازنوازش دستانم ارامش میگرفت، شیهه ای کشید وسمش رابه زمین کوبید
دم گوشش زمزمه کردم_اروم باش پسر، من پیشتم
اسب مشکی که بین موهایش ردرنگ حنایی بود، نژادش کردوعرب بود، تنهایادگاری پدرم بود کره اسب کوچکی که ازاسب پدرم به دنیاامد، وهمان روزپدرم ان رابه من هدیه داد، ازاونموقع براش استبطل خصوصی گرفتم وخودم بهش رسیدم، خیلی وقت بودنتونستم بهش سربزنم برای همین حسابی دلخوربود.
باصدای صدرابه خودم اومدم
صدرا_اینجایی سیاوش
دستی به اذرخش کشیدروبه من گفت
صدرا_این چرا کسله؟
هیچی نیست، یک مدت نیومدم غریبی میکنه
افساراذرخش وبه دست مسعول استبطل دادم وگفتم_یکم تومحوطه نگهش داربرمیگردم
باصدراپشت میزصندلی کوچک سفیدرفتیم، منتظرانه نگاهم میکرد
صدرا_چیزی شده؟ چرااینجاقرارگذاشتی؟!! اگه بدونی چجوری خودمورسوندم......
نگاهش کردم اروم وشمرده گفتم_خواستم بیای اینجاحرف بزنیم که هم به اذرخش سربزنیم هم یک بادی به کلمه امون بخوره
صدرا_گفتی موضوع مرتبط باشرکت؟ ماجراچیه سیاوش
_میخوام شعبه دوم شرکت وتوکیش تاسیس کنم
صدرا_چیکارکنی؟
همینطوری که به اذرخش ازدورخیره شده بودم گفتم: میخوام یک شرکت دیگه راه بندازم، تومدتی که نیستم مسعولیت شرکت باخودت، وقتی کارای تاسیس راه افتاد نصف سهام اونوام به نامت میزنم، فقط کسی نبایددرمورداین موضوع باخبربشه تااوضاع یکم پیش بره
صدرا_هیچ میدونی چقدرزمان میبره تابازاربورس توروجابندازه، بعدشم به این راحتیانیست، اول ازهمه یک مکان مطمعن وتجاری بایدتومنطقه انتخاب کنی که مجوزشوبگیری
نگاهش کردم_همه این کاراروکردم مجوزشم گرفتم
باتعجب نگاهم کرد_همه اینکاراروکردی بعدبه من میگی؟! عجیبه سیاوش احساس میکنم دیگه نمیشناسمت
حق داشت اون رفیق وشریک من بود
_باورکن فرصت نشدبهت بگم، همه چیزاتفاقی وعجله ای شد، بعدشم بچه هاکاراروانجام دادن خودم که نرسیدم برم، عوضش تموم سرمایه های اولیه بامن
صدراباتحکم نگاهم کرد ابرویی بالاانداخت_رومن حساب نکن من نیستم
اخم روابروهام نشست، خودش پیش دستی کرد
صدرا_نیستم چون ریسکش بالاست... عجله ای که نمیشه، بعدشم احتیاج به چندکارمندمورداعتمادداریم که بتوننددرست وحسابی کاروپیش ببرند
درست میگفت، باسرحرفشوتاییدکردم
__این قسمتش وپای تومیزارم
ازپشت میزبلندشدم صدرامدام صدام میکرد
صدرا_سیاوش من نمیتونم مسعولیت سختیه، سیاوش باتوام
بدون اینکه برگردم یانگاهش کنم گفتم
_همینکه گفتم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه نهم#

باصدای صدراپشت گوشی به خودم امدم
صدرا_متوجه شدی چی گفتم؟ الان به این دختره چی بگم؟
یکم فکرکردم برای پروژه جدید کیش، به دردم میخورد
زیرلب اروم گفتم: خودت میدونی صدرا، ازنظرمن مشکلی نداره، فقط موضوعی هست درموردشرکت باید درموردش باهات صحبت کنم
صدرا_توشرکت منتظرت می مونم
_نه، بهتره یک جای دیگه قراربزاریم، میرم باشگاه سوارکاری اومدی بیااونجا
صدرا_باشه یکی دوساعت دیگه میرسم
گوشی وقطع کردم، بلافاصله شماره پرتویی گرفتم
_بله اقا
_چخبرپرتویی؟ چیزی دستگیرت شد؟!
پرتویی_بله اقا، چندتاعکس هم گرفتم براتون میفرستم
_بچه هاروجمع کن بایدامشب واردعمارت رایان بشیم، حواست باشه حرفه ای هاروبیاری وسط، خودم ساعتشومیفرستم
_چشم اقا
مکالمه روقطع کردم، عادت نداشتم زیادحرف بزنم به عکس هایی که فرستادیکی یکی نگاه کردم، عکس ادم های رایان  که همگی توسط پرتویی ازپشت سرماشین هاشون گرفته شده بود. جلودرب شرکت، رستوران فرید، جلوباشگاه بدنسازی، عکس من وهایرون داخل ماشین لحظه خروج ازمهمانی، وعکس خودهایرون تنهایی
بادیدن عکس هایرون ازرومبل نیم خیزشدم، خون باسرعت نوربه مغزم فشرده شد، دستم مشت شد،بایک حرکت گلدان روی میزوپخش زمین کردم صدای شکسته شدنش سکوت عمارت راشکست، زیرلب غریدم
_بی شرف
حق نداشت هایرون وقاطی این ماجراهاکنه، فکرکرده برگه برنده اش همینه، حتم داشتم ماجرای نامزدی روشنیده مطمعناتمام جریانات وجدی گرفته.... اگه هایرون پاش به وسط میامدحتمابه دردسرمیافتاد، اونوقت که اصلاخودمونمیبخشیدم. سیگارموروشن کردم پک عمیقی ازعمق وجودگرفتم، درموردتصمیمم مسمم ترشدم
دوباره به عکس هانگاه کردم به عکس هایرون زوم شدم، بااون پالتوخزی وشلوارمشکی براق متفاوت ترشده بود، کلی ساک دستی تودستش بودانگاری میخواسته ازخیابان ردبشه، شاستی بلندمشکی ادم های رایان دقیق زیرنظرش داشتند، دختره سربه هوا تواین ماجراچیکارمیکرد، پوفی کشیدم وگوشی وپرت کردم رومیز، بایددست به کارمیشدم هریک دقیقه برام یک فرصت بود.
میدونستم قصدرایان ازاین بازی هاچه بود،میخواست منوبه پادربیاره وتسلیم خودش کنه، برای همین متوسل به این بازی خطرناک شده بود.
ولی من خوب میدونستم چجوری مهره هاروتکون بدم که کیش ومات نشم
****
دستی به سرگردن اذرخش کشیدم ازنوازش دستانم ارامش میگرفت، شیهه ای کشید وسمش رابه زمین کوبید
دم گوشش زمزمه کردم_اروم باش پسر، من پیشتم
اسب مشکی که بین موهایش ردرنگ حنایی بود، نژادش کردوعرب بود، تنهایادگاری پدرم بود کره اسب کوچکی که ازاسب پدرم به دنیاامد، وهمان روزپدرم ان رابه من هدیه داد، ازاونموقع براش استبطل خصوصی گرفتم وخودم بهش رسیدم، خیلی وقت بودنتونستم بهش سربزنم برای همین حسابی دلخوربود.
باصدای صدرابه خودم اومدم
صدرا_اینجایی سیاوش
دستی به اذرخش کشیدروبه من گفت
صدرا_این چرا کسله؟
هیچی نیست، یک مدت نیومدم غریبی میکنه
افساراذرخش وبه دست مسعول استبطل دادم وگفتم_یکم تومحوطه نگهش داربرمیگردم
باصدراپشت میزصندلی کوچک سفیدرفتیم، منتظرانه نگاهم میکرد
صدرا_چیزی شده؟ چرااینجاقرارگذاشتی؟!! اگه بدونی چجوری خودمورسوندم......
نگاهش کردم اروم وشمرده گفتم_خواستم بیای اینجاحرف بزنیم که هم به اذرخش سربزنیم هم یک بادی به کلمه امون بخوره
صدرا_گفتی موضوع مرتبط باشرکت؟ ماجراچیه سیاوش
_میخوام شعبه دوم شرکت وتوکیش تاسیس کنم
صدرا_چیکارکنی؟
همینطوری که به اذرخش ازدورخیره شده بودم گفتم: میخوام یک شرکت دیگه راه بندازم، تومدتی که نیستم مسعولیت شرکت باخودت، وقتی کارای تاسیس راه افتاد نصف سهام اونوام به نامت میزنم، فقط کسی نبایددرمورداین موضوع باخبربشه تااوضاع یکم پیش بره
صدرا_هیچ میدونی چقدرزمان میبره تابازاربورس توروجابندازه، بعدشم به این راحتیانیست، اول ازهمه یک مکان مطمعن وتجاری بایدتومنطقه انتخاب کنی که مجوزشوبگیری
نگاهش کردم_همه این کاراروکردم مجوزشم گرفتم
باتعجب نگاهم کرد_همه اینکاراروکردی بعدبه من میگی؟! عجیبه سیاوش احساس میکنم دیگه نمیشناسمت
حق داشت اون رفیق وشریک من بود
_باورکن فرصت نشدبهت بگم، همه چیزاتفاقی وعجله ای شد، بعدشم بچه هاکاراروانجام دادن خودم که نرسیدم برم، عوضش تموم سرمایه های اولیه بامن
صدراباتحکم نگاهم کرد ابرویی بالاانداخت_رومن حساب نکن من نیستم
اخم روابروهام نشست، خودش پیش دستی کرد
صدرا_نیستم چون ریسکش بالاست... عجله ای که نمیشه، بعدشم احتیاج به چندکارمندمورداعتمادداریم که بتوننددرست وحسابی کاروپیش ببرند
درست میگفت، باسرحرفشوتاییدکردم
__این قسمتش وپای تومیزارم
ازپشت میزبلندشدم صدرامدام صدام میکرد
صدرا_سیاوش من نمیتونم مسعولیت سختیه، سیاوش باتوام
بدون اینکه برگردم یانگاهش کنم گفتم
_همینکه گفتم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۶٠#

ساعت2بامدادبود، توتاریکی شب توماشین پرتویی، پشت فرمان نشسته بودم، ازایینه بقل نگاه کردم، چندنفرروموتورهزار، چراغ خاموش منتظراشاره من بودن، بالباس مخصوص وماسک فیسی، مثل شبه درتاریکی گم بودن. منتظربودم سردوربین هابچرخه، وتوهمون فاصله واردبشیم

ضامن اسلحموکشیدم وزیرجلقه کت ام مخفیش کردم

به پرتویی نگاه کردم، کلافیسیش، بالای سرش اماده کشیدن به کل صورتش بود، اسلحه اشوتنظیم کرد، به چشمانم نگاه کرد، منتظراجازه من بود. 

کلاه ماسکی چرم وازبالابه کل صورتم کشیدم، روبه پرتویی گفتم

_همه چیزاروم، بدون شلیک، نمیخوام حتی یک نفراسیب ببینه، عمارت سه طبقه است، بایدبریم طبقه سوم

به نشانه تاییدسرشوتکون داد

ازماشین پیاده شدم

بااشاره من، بقیه ازروموتورپیاده شدن به دنبال من وپرتویی راه افتادن، به غیرازیک نفرکه میدونست بایدکشیک بده. 

الان ساعت بردن سگ هابه پشت عمارت بود، پس بایدازدرب اصلی واردمیشدیم

پرتویی بایک حرکت ازدیوارسنگی بالاکشیدوباشمارش سه انگشت دربازشد

سریع خودم به درانباراشپزخانه رساندم، بقیه ام پشت بندمن، همچون سایه قدم برمیداشتن. 

نگاهی به دورتادورانداختم، خبری نبود

درانبار راه مخفی عمارت بودکه فقط من ازش خبرداشتم، پرتویی سه تاسیم که ازقبل اماده کرده بودازجیبش بیرون کشید ومشغول بازکردن درشد، وبقیه بانگاهشون نگهبانی میدادن. 

درعرض۴۷ثانیه دربازشد، تنهادری بودکه قفل الکترونیکی بهش وصل نبود

وارد راهروی تاریک انباراشپزخانه شدیم، دروپشت سربستیم، یک دوراهی بودیکی به اشپزخانه، یکی به راهروی اصلی

توتاریکی بااحتیاط قدم برمیداشتیم، جلوترازبقیه قدم برمیداشتم، راه ومثل کف دستم بلدبودم

ازراهروی فرعی که به اصلی رسیدیم، متوجه نگهبانی شدم که ازپله هاتوتاریکی پایین میامد، چندقدم عقب گردکردم، بقیه ام به اطاعت ازمن عقب نشینی کردن، پشت دیوار ایستادیم منتظربودم ازراهرودوربشه

بلاخره دورشد، باقدم های تندتری خودمون وبه پله هارسوندیم.

طبقه سوم، راهرویی بلند با فرشِ قرمز و چلچراغهای خاموش که در مهتاب مثل استخوانهای ماهی برق میزدند.با نوک انگشتم قابهای عکس را لمس میکردم تا سنسورهای دیواری را که در قابها تعبیه شده بودند دور بزند. جلوی درِ اتاقِ امن ایستادم.

فعلاخبری ازاژیر ونگهبان نبود، همه این ساعت شب یادنبال عیش ونوش بودن، یابه حیاط پشتی عمارت میرفتند.

روی دیوارصفحه کلیدی جاسازشده بود، رمز دربود

چشماموبستم، امیدواربودم رمز همانی باشدکه قبلامیدانستم، رمزش رافقط من ورایان میدانستیم

بازدن کد، چراغ ابی مانیتورروشن شد ودربازشد

باخوش حالی به چشمان پرتویی که ازسوراخ چشمی ماسک نگاه میکردنگاه کردم، عجیب بودکه رمزهمان اعدادثابق بود

وارداتاق خالی وسردشدیم

روبه پرتویی گفتم ازبازشدن درفقط 500ثانیه زمان وقت داریم اگه اثرانگشت واردنشه، صدای اژیردرمیاد

گاوصندوق تودل دیوارجاسازشده بود، که به دوشکل بازمیشد، اگه رمز در ورودی درست زده میشدهمزمان گاوصندوق بازمیشد، ولی بعدبازشدن فقط 500ثانیه وقت بودتااثرانگشت به مانیتوربخوره، درغیراین صورت هم دراصلی وگاوصندوق بسته میشدواژیربه صدادرمیامد.
پرتویی مدارک وبه دستم داد، بادستکس مدارک ولمس کردم، خودش بود، برگه برنده من.
زمان داشت میگذشت، به پرتویی اشاره کردم سریع بیرون شدیم، چندقدمی برنداشته بودیم که صدای اژیربلندشد ودردیوارهای عمارت میپیچید
نوریخی فضاروگرفته بود
اینبار انها جلوترمیرفتندومن پشت بندانهاقدم برمیداشتم

پرتویی تف کرد و مسلسلِ کوتاهش را از زیر جلیقه بیرون کشید؛ در چشمِ لحظه، همه‌ی آن رسمیتِ آرام فرو ریخت.  دستم روی بازویش نشست و نگهش داشتم — فشاری که بیشتر از یک دستور، یک قرارِ نانوشته بود.
«نه.» گفتم. «با اسلحه بیرون نمیریم. از همون راهی که اومدیم؛ برمیگردیم
نگهبانها اول میآیند سراغِ اتاق امن. این بهترین فرصتِ ماست که ازپنجره طبقه دوم به حیاط پشتی برسیم

باقدم های بلندخودمونوبه راهرو اصلی طبقه دوم رساندیم، از پشت پنجره با یک نگاه ارتفاع رو سنجیدم چاره دیگه ای نبود، با اشاره من پرتویی پرید تا اوضاع را از پایین مدیریت کند، کسی در محوطه نبود صدای قدم های نگهبانان ازروپله هابه گوش میرسید

 

باسه شماره پریدم، ضربه محکمی درساق پای راستم احساس شد، انگاری تمام عمارت بران فشرده شده بود، زمان زیادی نداشتیم بایدخودمونوبه بیرون میرساندیم

 

دوسگ وحشی، پارس کنان داخل محوطه به سمتمان می امدند، افرادیکی یکی ازپنجره می پریدن، پرتویی ازداخل کوله اش ی تیکه بزرگ، گوشت مسموم شده بیرون اوردوبه سمت دیگرمحوطه انداخت، مسیرسگ هابه سمت گوشت برگشت

 

به هربدبختی بودازعمارت بیرون امدیم، صدای نعره رایان کل عمارت رابرداشت، سایه اش به پشت پنجره نزدیک میشد، سریع پشت موتورپریدم، موتوربه سرعت نورازمحل دورشد. 

پرتویی وادماام ازمحل دورشدند، به راننده موتورگفتم بروسمت عمارت من، سرشوتکون دادباسرعت1000ازجاکنده شد. 

همه خیابان ومطلقاتش، باان سرعت به نقطه کورسپرده شده بودن، بایک حرکت ماسک وازسرم جداکردم وبه کف خیابان رهایش کردم

بادسردبه پیشانی ام میخوردوسوزعجیبی به بدنم مینشست، امامن چیزی رابه دست اورده بودم که سوزسرمارابرایم گرم جلوه میداد.

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت61#

مدارک وبایدیک جای امنی میزاشتم، جایی که بیرون ازعمارت وشرکت بود. 

بهترین گزینه برای حفظ مدارک، رحمان بود. 

بایدبه امانت به دست رحمان میسپاردم، مطمعناکسی بهش شک نمیکرد، اوبی ربط ترین ادم به این ماجرابود. 

بایدخیلی زود، دست به کارمیشدم وکارای مقدماتی رفتن به کیش وانجام میدادم

گوشی تلفن وبرداشتم باگرفتن کد00صدای تلفن منشی شرکت،ازپشت دربسته اتاق به گوش رسید

توسلی_بله اقای مهندس

_به رحمان بگیدبیاداتاقم کارش دارم

توسلی_باشه چشم

_راستی خانم امیرپناه اومدن؟ 

توسلی_بله جناب مهندس،همراه دستیارشون تواتاق کارشون هستند

_بعداینکه رحمان ازاتاقم اومدبیرون، به ایشون بگیدبیادداخل

منتظرجواب نشدم وگوشی وگذاشتم، باامدن دستیاری که به خواست خودش مطرح شده بود، موافقت کرده بودم، چراکه برای حظورش توذهن مشووشم، حسابی برنامه ریزی کرده بودم. 

دوباره برای بارچندم به لیستی که صدرابه دستم داده بودنگاه کردم، تعدادی ازکارگزاران بورسی، که بربازارسرمایه تسلط داشتند، که نیم انهاخانم بودن نامشان درلیست امده بود، فقط اسم هایرون بین انهانبود، متعجب بودم ازصدراچطوراسم هایرون وننوشته بود. 

باضربه ای که به درخورد، سرموبالااوردم

_بیاداخل،

دربازشد، رحمان باان قدخمیده واندام گردش واردشد، ولی نگرانی وترس ازچشمانش پیدابود

رحمان_بامن امری داشتیدجناب مهندس

_دروپشت سرت ببند، بیاجلو

مقابلم ایستاد، یک دستش برروی ان یکی گذاشته شده بودوبامبهمی نگاهم میکردطاقت نیاوردوپرسید

رحمان_اقاچیزی شده، خطایی ازماسرزده

_مگه بایداتفاقی بیفته تاتوبیای پیش من

رحمان_نه اقا، ولی شماتابه حال اینجوری منونخوانده بودید، برای همین گفتم شایداتفاقی افتلده

راست میگفت، هیچ وقت نشده بودبه اتاقم بخونمش، الاساعتی که طبق عادت، خودش برایم قهوه میاورد.

طوری نگاهش کردم که بیمی به دلش راه پیدانکنه
_اگه ازت یکاری بخوام، میتونی برام انجام بدی؟
دستانش ازهم بازشد، نورامید رادرچشمانش میدیدم
رحمان_این چه حرفیه اقا؟؛ اینکه سوال پرسیدن نداشت، شمادستوربدین به دیده منت، من هرکاری برای شماکنم بازم کمه اقا
صحت گفته هایش، ازعمق چشمانش مشخص بود، تنهاکسی که فعلامورداعتمادم بودهمین رحمان بود.
باجدیت نگاهش کردم وگفتم_ازت میخوام یک مدت شرکت نیای
نگاهش دوباره غمگین شد، انگاری بنددلش پاره شده بود، شانه های خمیده اش خمیده ترشد
رحمان_چرااقا، دیگه ازماراضی نیستید؟ همیشه منتظراین روزبودم، حق دارید، من دیگه پیرشدم به دردشرکت مجلل شمانمیخورم
ازاینکه نمیتونستم خوب منظورموبرسونم به ستوه امدم
_نه رحمان، توبیشترازهرکس دیگه ای به دردشرکت میخوری، منظورمن این نبود، نزاشتی حرفموکامل بگم
باچشمان بی شفقش، نگاهم میکرد
_میخوام یک مدت نباشی، چون قراره یک کارمهمی برام انجام بدی، یک چیزی هست که میخوام بسپارمش به توازش مراقبت کنی،

یک چیزباارزش که برای من حکم زندگی داره، اگه قراره چیزی وجبران کنی الان وقتشه رحمان
دوباره امیدبه چشمانش جان بخشید، باذوق اینکه میتونست کاری برایم انجام بده، دستشوبه روی چشم راستش گذاشت
رحمان_به روی چشم اقا، هرچی باشه باجون ودل ازش مراقبت میکنم
سرموتکون دادم_خوبه، فقط یادت باشه درموردش نبایدبه کسی حتی یک کلمه حرف بزنی، حتی به خانومت، هرکس پرسیدکه چرانیستی میگی زنم مریضه میخوام کنارش باشم، حتی صدرا
رحمان_چشم اقا
همینطوری که جعبه کفش رومیزگذاشتم گفتم
_یک پاکته که داخل این جعبه گذاشتم که بقیه فکرکنن داخلش کفشه، یک چک هم برات نوشتم فردامیبری بانک برای مخارج این مدت که نیستی لازمت میشه
رحمان_نه اقااحتیاجی نبود....
_نزاشتم ادامه بده... هرجاکم اوردی، وبه مشکل خوردی به خودم زنگ میزنی، یک مدت دست خانومتوبگیر برو ده خودتون، تامن نگفتم نیا، فقط مثل چشمات ازاین بسته مراقبت کن ازش چشم برندار
رحمان_چشم اقا، خیالتون راحت مثل جونم مراقبشم
بارفتن رحمان پوفی ازسراسودگی کشیدم، خیالم ازجای پاکت راحت شد، سرموبه صندلی تکیه دادم وبه سقف کاذب اتاق چشم دوختم

 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۶۲#

هایرون
همراه مریم تواتاق کارنشسته بودیم، دوروزی بودکه مریم هم استخدام شرکت شد، صدراگفت سیاوش خودش شخصا موافقت کرده. ازدل ازش ممنون بودم که اجازه داده بودمریم به عنوان دستیارکنارمن باشه.
میزمریم درست سمت راست روبه روی میزم قرارگرفته بود، تواین دوروزبه اندازه دوماه جلوافتاده بود، منم ازتنهایی درومده بودم
مریم همینطوری که پشت میزنشسته بودبهم خیره شدوگفت: هایرون
سرم روصفحه مانیتوربودزیرلب گفتم: هوم
مریم_اینجوری نمیشه، نگام کن تابگم
چشمم ومریم دوختم
مریم_بازم ازت ممنونم اگه تونبودی شایدمنم اینجانبودم
انگشتم ورولبم گذاشتم_هیس، میشنون، انقدرخودتودست کم نگیر، توبخاطرتوانایی خودت اینجایی
ریزریزخندید
میخواستم حرف دیگه ای بزنم که توسلی توقاب درقرارگرفت
توسلی_خسته نباشید، ببخشیداقای مهندس گفتن بهتون بگم بریداتاقشون
مرددبه مریم نگاه کردم ونگاهموبه چشم توسلی دوختم
_کدوم اقای مهندس
توسلی_ببخشید، اقای رادمنش
باشنیدن اسم سیاوش دوباره ضربان قلبم نامنظم شد،بعدازدوهفته ازروزمهمانی، اولین روزی بودکه میخواستم ببینمش
_باشه ممنون
بارفتن توسلی ازپشت میزبلندشدم
مریم_وای هایرون، نکنه میخوادبگه من دیگه نیام شرکت
چپ چپ نگاهش کردم: مریم یکم اروم باش، عوضش فایل هایی که اماده کردم وسیو کن تابرگردم
ازاتاق به سمت اتاق سیاوش قدم برداشتم، انگاری به اتاقی میرفتم که هوانداشت وقراربوددران جاسلاخی بشم، نفس عمیقی کشیدم وچندتقه به درزدم، باکمی مکث صدایش به گوش رسید
_بیاتو
لحنش همانطورمحکم وسرد.دستم رودستگیره سردنشست، وارداتاق شد، بادیدنش پشت میزضربان قلبم اوج گرفت، برعکس همیشه که درلحظه اتاق یخ میزدم اینبارزیرنگاه خیره اش ازحرارت ملایمی میسوختم. ازعمددراتاق ونبستم خودموباقدم های ارام به میزرساندم، نگاهش رادرنگاهم انداخت، باتته پته گفتم
_خا.. نم توسلی.. گفتن بیا... م، کارم داشتید
بادستش اشاره کردبشیم، سری قبل بانشستن روصندلی خاطره خوبی نداشتم برای همین گفتم
_ممنون راحتم
برگه ای جلوش روی میزبود، نگاهش وبه برگه وبعدبه من دوخت
قسم میخورم چشمانش نفوذعجیبی داشت انگاری وقتی به نگاهش نگاه میکردم جادوی سیاه چشمانش قفلم میکرد، چشمانم رابه روی میزانداختم که گفت
_قراره شعبه دوم شرکت به زودی توکیش تاسیس بشه، خواستم بهتون اطلاع بدم که اماده رفتن بشید، مجبوریم برای مدت کوتاهی، همراه کارمندان به کیش بریم
حرف هایش مثل شوک به مغزم نیش میزد، باتعحب وحیرت تمام نگاهش کردم خیلی جسورانه گفتم
_کیش!!!! ماهمچین قراری نداشتیم، متاسفم من نمیتونم همراهتون بیام
لحنم کاملاجدی وسرخورده بود، نگاهم راازنگاهش ندزدیدم منتظرواکنش وجواب سیاوش بودم، باتمام جدیت وتحکم ژستشوحفظ کرده بود، انگاری اولین برخورداشنایی مابود، همانطورسردوبی نقص.
سیاوش_مااینجانمیتونم نداریم... اینجایک هلدینگ تجاری، وشماام کارمندمن هستید...توهرپروژه ای که لازم باشه بایدحظورداشته باشید
انگاری خون به مغزم نرسید، وسط سرم حسابی میسوخت، ازشدت عصبانیت میخواستم جیغغغغ بکشم، همه جسارتموتونگاهم جمع کردم
_کارمندتون هستم، غلام حلقه به گوش شماکه نیستم، اگه لازم باشه همین امروزاستعفامیدم
نگاه عصبیموازش گرفتم وراهموکج کردم که برگردم، حرفش مثل یک خنجرازپشت به گردنم نشست طوری که درجایم میخکوب شدم
سیاوش_هوابرت نداره خانم کوچولو، اینجامهدکودک نیست هروقت دلت خواست بیای هروقتم دلت خواست بری، اینجایک منشورقانونی داره، توسیه میکنم برگه استخدامتوبادقت بخونی، طبق ماده۱۲۸قانون تجارت نوشته شده که مدیرمجموعه درصورت اقدام به تاسیس شعبه، کارمندان ملزم همکاری دران شعبه هستند، درغیراین صورت  بجز خسارت شرکت بایدازطریق قانون پاسخگوباشند
ازحرفایی که زدته دلم خالی شد، انگاری بنددلم پاره شده بود، ولی نبایدمتوجه این حالم میشد، برای همین بی وقفه ازاتاق نحسش بیرون رفتم.ازطرف حرف زدنش وخطاب خانم کوچولوگفتنش، مثل یک خون اشام وحشی شدم

بدون معطلی وارداتاق صدراشدم بدون اینکه به دربزنم یامنتظراجازه اش باشم، اولین باربودهمچین رفتاری میکردم انقدرعصبانی بودم که هیچی دیگه برام اهمیت نداشت، صدراازرفتارم جاخورده بود، باتعجب بلافاصله ازپشت میزبلندشد

اجازه ندادم لب بزنه، سریع باصدایی که بی شباهت به فریادنبود سرش غریدم

_همکارتون چی میگه؟ چرامن مجبورم باشمابه کیش بیام

قفسه سینه ام ازشدت عصبانیت بالاپایین میشد،صدراکه انگاری متوجه موضوع شده بودازپشت میزبه سمت من امد، یک لیوان اب ازپارچ رومیزریخت، وبه سمتم گرفت

صدرا_بخورید، حالتون خوب نیست

دوباره غریدم: من خوبم فقط بگیدماجرای کیش چیه؟ راسته که توقراردادقیدشده که من مجبوربه امدن هستم. 

صدرادوباره لیوان وبه سمتم گرفت: خواهش میکنم یکم ازاین اب بخوریدتاخدمتتون توضیح بدم

درچشمانش پریشانی رادیدم، انگاری بهم حق میدادکه عصبانی باشم، برای همین لیوان وگرفتم جرعه ای ازاب خنک نوشیدم وروصندلی نشستم

_منتظرم که بشنوم

روبه روی من روصندلی نشست، اروم وشمرده گفت: چیشده، موضوع چیه

_اقای رادمنش ازمن خواستندبرای شعبه جدیدبه کیش برم، ولی من نمیتونم درخواست ایشون وقبول کنم، گفتم که استعفامیدم، باتموم پررویی میگه که بایدجریمه بشی

صدراازطرزصحبت من خندید

باجدیت گفتم_خنده داشت؟ من نمیفهمم این چه قراردادیه، پس نظرمن چی میشه؟ ایشون فکرمیکنه منوخریده، نمیدونم شایدمقصرخودمم که بعدکمک هایی که به شماوشرکتتون کردم باعث شده به اشتباه بیفته که من نوکرشم

صدرابرای اولین بارکلافه به نظرمیرسیدنگاهش کردم حرفی برای گفتن نداشت، خودش هم توحجم بزرگی ازتعجب وحیرت به سرمیبرد

_من بایدچیکارکنم، من روحساب اعتمادبه شماقبول کردم استخدام بشم، این پیشنهادخودتون بود

ازروی صندلی بلندشد، کلافه پشت میزش رفت وبه من نگاه کرد_ببخشیدمیپرسم، ولی چرامخالف همکاری هستید، اونم وقتی که مورداعتمادماهستیدوبهتون نیازداریم

انگاری نمیخواست پشت سیاوش وخالی کنه، ازروصندلی بلندشدم

_منظورتون چیه؟ من قبول کردم اینجاهمکاری کنم نه کیلومترهااون ورتر، خانواده من اصلازیربارهمچین تعهدی نمیرند، من خودم رضایت ندارم، این خیلی واضحه

صدرا_متاسفم ولی این بخش ازاختیارات شرکت دست من نیست، منظورم قرارهای ذکرشده قرارداده، درسته شمابه پیشنهادمن اینجاهستیدولی طرف قراردادشمامدیرعامل شرکت من فقط سهامدارشرکتم

ازداخل پرونده  روکمدبرگه ای بیرون کشید وبه سمتم گرفت، این کپی قراردادشماباشرکت ماست که خودتون امضاکردین، لطفامطالعه کنید، اگه نکته ای بود من درخدمتم
زیرلب فوشش دادم تودلم گفتم، همتون مثل همید، ازخودراضی وپرمدعاکه فقط به فکرخودتون هستید، ازجنس شماهابیزارم...
برگه روباخشم ازش گرفتم بی معطلی ازاتاقش بیرون امدم

 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت63#

اصلامتوجه نشدم چجوری ازشرکت بیرون امدم، طفلک مریم که ازموضوع خبرنداشت به دنبالم کشیده میشدومدام میگفت چی شده؟ حوصله توضیح دادن نداشتم جلودرب شرکت روبه مریم که ازسوال پرسیدن واسرارهای پی درپی اش زله شدم توپیدم
_مریم حوصله توضیح ندارم ازاینجاماشین بگیربروخونه، بعداهمه چیزوبهت میگم، قول میدم
بی معطلی دستموبرای اولین ماشین تاکسی بلندکردم، سوارماشین شدم وبه سمت خونه رفتم. 

وقتی رسیدم خونه تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده، مامان دوتاکارگرزن گرفته بودومشغول تمیزکرردن خونه بودن، انقدرعصبانی بودم که حوصله حرف زدن باهیچکس ونداشتم بی توجه به مامان ومحیط به سمت پله هارفتم 

هایرون! 

صدای نگران مامان بود، نگاهش کردم

مامان_چته دختر؟ این چه طرزاومدنه؟!! چیزی شده

بی حوصله نگاهش کردم، ن مامان فقط خیلی خسته ام حوصله ندارم

مامان_امشب خانواده دوستم مرادی میان اینجا، یادت که نرفته

وای اینوکجای دلم میزاشتم اصلاوقت مناسبی برای این کارنبودبه مامان دلخورانه نگاه کردم

_شمانبایدبه من میگفتید؟ حداق یک هماهنگی میکردین

مامان که عاج وواج نگام میکردگفت: توحالت خوبه هایرون، خوبه خودت قبول کردی بیان، اونروزبهت گفتم که قراره چهارشنبه شب بیان، یادت رفت؟ 

_من یک حرفی زدم مامان، حالم خوب نبودهزیون گفتم، شماکه منومیشناسیدچراباوردکردین، بهتره کنسلش کنید. 

ازپله هاباکلافگی بالامیرفتم مامان ازپشت سرباصدایی رساهشدارخودشوداد: 

مامان_مگه مردم مسخره حال به حالی تویک علف بچه ان، میری استراحت میکنی، مثل یک دخترعاقل وبالنده برای شب اماده میشی، اینباربخوای کاراحمقانه ای کنی خودم حسابتومیرسم. 

مثل یک رباط شکسته شده به اتاقم رسیدم، بایک حرکت جوراب ولباسموپخش زمین کردم وخودموبه روی تخت پرت کردم. 

ازدست سیاوش وحرفاش کفری بودم، به سقف اتاق خیره شدم زیرلب گفتم

_یک خانم کوچولویی نشونت بدم که بفهمی باکی طرفی، مرتیکه ازخودراضی.....دوبار به روت خندیدم فکرکردی چه خبره، نشونت میدم! 

ازاین میسوختم که چراوقتی گفت اینجامهدنیست جوابشوندادم، جمله های بعدیش انقدرمحکم وشوک اوربودکه اجازه ندادحرفی بزنم. 

بافکرقراردادبلندشدم نشستم، برگه روازکوله ام بیرون کشیدم ومفادشوخوندم

راست میگفت، قراردادمن باشرکت۴ساله بود،

نوشته شده بوداگه هرکدوم ازطرفین زودترازتاریخ قرارداد، تصمیم به عدم همکاری داشته باشندمعادل دوبرابرحقوق مانده ازقرارداد، بایدجریمه پرداخت بشه. 

من فقط دوماه به کاررفته بودم  اگه استعفامیدادم یعنی ۴۶ماه دیگه باقی می ماند، حقوق ۴۶ماه اگه دوبرابرمیشدکه ..چیزی حدود2میلیاردتومان، 

باخودم گفتم به باباماجرارومیگم واونم.... اصلافکرکردن بهش هم دیونگی بود، چطورمیتونستم قبول کنم پدرم تاوانی برای حماقت من پرداخت کنه، مفادبعدی وخوندم، لعنتی درست گفته بود، توکاغذنوشته بودکه بایدبرای تاسیس شرکت همکاری میکردم. 

هیچ راه دیگه ای نبود، به هرراهی فکرمیکردم مخم سووت میکشید، بایک حرکت کاغذومچاله کردم وپرتش کردم گوشه اتاق، پوفی ازته دل کشیدم، دوباره پخش روتخت شدم، درودیواروسقف اتاق دورسرم میچرخید.دلم میخواست پابشم برم سراغ سیاوش وموهاهاشودونه به دونه ازسرش بکنم.

هرکاری کردم خوابم نبرد، مجبورشدم برم دوش بگیرم، ولی همچنان اتیشم تندبود، زهرحرف سیاوش عجیب بدنمودرگیرکرده بود. بیشترازهمه ازخودم دلخوربودم که به همچین ادمی کمک کردم وریسک بزرگی انجام دادم. 

حوصله شام خوردن هم نداشتم، چیزی ازگلوم پایین نمیرفت، میدونستم باباام به خواست مامان بالانیومده بود، تاشایداینطوری تنبیهم کند، ولی چاره چی بود؟! خودم گفتم که لعنت برخودم باد، ازطرفی میخواستم مامان دست ازاسراری سوزنی اش بردارد، ازطرفی ام ماجرای مهمانی رافراموش کنم، ولی نمیدونستم به این سرعت عملی میشد. 

ولی خودم میدانستم چکارکنم این هم مثل بقیه دمش راروی پشتش بزاردوبرود وپرونده اش برای همیشه بسته بماند.

 

دستگیره اتاق بالاپایین شد، درقفل بود

مامان_دروچراقفل کردی؟ الان مهمونامیرسن. 

میخواستم خیال مامان وراحتم کنم تادست ازدستگیره بردارد

_ازحموم اومدم، دارم لباس عوض میکنم، شمابریدمنم میام

مامان_منتظرم نزاری هایرون، اگه بخوای بازی دربیاری بامن طرفی

_ای بابا، گفتم میام

بلاخره دستگیره درازادشد، ازبین لباسام یک ساحلی گل وگشادانتخاب کردم، میدونستم این لباس بهم نمیاد، همیشه وقتی بابنفشه مسخره بازی درمیاوردیم اینومیپوشیدم، لباس وپوشیدم توتنم زارمیزد، خودم یک لحظه دلم به حال خودم سوخت، ولی چاره ای نبود. 

بدون اینکه موهاموشونه کنم ازبالای سرم گوجه ای بستم، دراخریک صندل پام کردم ویک رژکمرنگ به لبم زدم، وقتی شال وروسرم انداختم صدای تعارفات مامان وباباازپایین میومد،اروم دراتاق وبازکردم وبیرون رفتم ازبالای پله هاگوش وایسادم

مامان_بفرماییدخیلی خوش امدید

بابا_ازاین طرف خواهش میکنم

سریع به داخل اتاق برگشتم ومنتظرنشستم. 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت64#

چیزی طول نکشیدکه صدای مامان ازروپله هابلندشد
مامان_هایرون جان، بیادخترم
وقت رفتن رسیده بود، نفس عمیقی کشیدم وبااعتمادبه نفس بالاقدم برداشتم
همینطوری که ازپله هاپایین میرفتم نگاهشون کردم، مشغول حرف زدن وخوش وبش بودن.
انتهای پله هابه سالن نشیمن درست مقابل انهاختم میشد، خانم مرادی چادرپوشیده بودوبااشتیاق نگاهم میکرد، به پایین پله هاکه رسیدم سلام بلندی روبه جمع دادم، مامان نگاه سرتاسری بهم انداخت اخم بزرگی روپیشانی اش نشسته بود، کاردمیزدی خونش درنمیامد، ولی چه میشه کرد.
خانم مرادی وپسرش ایستادن بادست بهشون اشاره کردم که بشینند
_خواهش میکنم بفرمایید، الان خدمت میرسم
ی لحظه نگاهش کردم پسره بدک نبود، کت وشلواری ورسمی پوشیده بود. 
پدرش که گرم صحبت با بابا بودنگاهم کرد
_ازقدیم گفتن چای عروس خوردن داره
بابالبخندی زد_چای هایرون من یچیزدیگه است
لبخندمصنوعی زدم باگفتن یک بااجازه به اشپزخانه رفتم.
هنوزدوقدم نبودبه اشپزخانه رسیدم که مامان پشت بندم همینطوری که ازم بشگول ریزی گرفت واردشد
_وااااااییی دردم اومد
مامان چپ چپ نگاهم کرد_این چه سرووضعیه که برای خودت ساختی، میخوای عابروموببری
باروداری به لباسم نگاه کردم روبه مامانم گفتم: چشه مگه، خیلی ام راحته
مامان هوهولکی سینی استکان خالی ودستم داد: بگیرچایی بریزبیار، بعدابه حسابت میرسم بعدهم ازاشپزخانه بیرون رفت. 

باسینی چایی پیش مهمونارفتم، لباسم توتنم بازی میکرد، خودم ازخودم حالم بهم میخوردمونده بودم خانم مرادی چجوری باعشق نگاهم میکرد، بعداینکه چایی هاروگرفتم پیش مامان روصندلی میزبان نشستم. 

بابا_خب اقای مرادی تحصیلات شماچیه؟ 

زیرچشمی نگاهش کردم، درعین درشت بودن وقدبلندی تپل بود، ولی مشخص بوداعتمادبه نفس بالایی داشت خیلی ام متین بود

پسره_من مرادی نیستم، مرادی فامیلی مادرمه، من اسمم سهراب سپهری

پوزخندی نشست رولبم، یادشاعرسهراب سپری افتادم، بااخم مامان خندموجمع کردم

پدرسهراب_سهراب جان روانپزشکی خونده، انشاالله داره مطب میزنه، غلام شماست

بابا_تاج سرهستندایشون

مادرسهراب روبه مامان گفت: سیماجون اگه اجازه بدیدتاماصحبت هامونومیکنیم این دوتاجوون هم حرفاشونوبزنند

مامان_خواهش میکنم هرچی مسعودجان بگه

اصلاحوصله این بخش ونداشتم بیزاربودم ازاینکه باکسی تویک فضایی باشم که نمیشناسمش، چه برسه حرف بزنم حتی برای چنددقیقه. 

بابا_مشکلی نیست، انشااله خیره

روبه من نگاه کرد، میدونستم همه بانگاهشون زیرنظرم داشتند

بابا_هایرون جان بابا، اقای سپهری وبه سالن بالاهمراهی کن

به چشمان منتظرهمه نگاهموگذروندم، زیرلب یک چشم ارومی گفتم وازجابلندشدم

سهراب منتظرقدم برداشتن من بود، پشت سرم بااحترام قدم برمیداشت

به سالن نشیمن بالا، درست بین اتاق هارسیدیم، به مبل های زرشکی اشاره کردم

_بفرماییدبنشینید

تامن ننشستم ننشست

سهراب_شمابفرمایید

نشستم، روبه روم نشست، هنوزدودقیقه نگذشته بود که جو برام حوصله برشده بودیهوسهراب جو وبه دست گرفت. 

سهراب_میتونم بپرسم چندسالتونه، تحصیلاتتون چیه واینکه اصلاچه برنامه ای برای ایندتون دارید؟! 

تودلم گفتم وااااایس بابا به کجاچنین شتابان، پیاده شوباهم بریم

بااون همه سوال چشمانم گردشد، اب دهنموقورت دادم، سعی کردم محکم به نظربرسم فکرنکنه اونودیدم دست وپام شل شده

_اع،.... من 23سالمه، لیسانس حسابداری دارم، الانم تویک شرکت بورسی بین الملی مشغول به کارم

وقتی اسم شرکت بورسی واوردم جاخورد، یک تای ابروش بالارفت وگفت: چه خوب، مشخصه توکارتون حرفه ای هستید

میخواستم بگم حالاکجاشودیدی؟ که بیخیال شدم

به نگاهش چشم دوختم، نگاه معمولی وساده ای داشت ولی بااشتیاق نگاهم میکرد، دوباره پرسید: برنامه اتون برای اینده چیه؟ 

نگاه سرسری بهش انداختم وبی تفاوت گفتم، هیچی هیچ برنامه ای ندارم

تودلم میگفتم اخه به توچه، مگه فضولی، 

نمیخواستم باسوال بعدی رومخم بره برای همین پیش دستی کردم وگفتم_برنامه خودتون برای اینده چیه؟ 

ازسوالم جاخورد، فکرنمیکردسوال خودشوبهش پاس بدم، یک پاشوروی اون یکی انداخت، خیلی اروم وشمرده بااعتمادبه نفس وارامش بالاجواب داد

_میخوام تحصیلاتموادامه بدم به نظرمن تحصیل کردن مثل اب برای خشکی روحه وبه حیات زندگی طراوت میده، قصددارم یک مطب پزشکی بزنم ودانش خودموبرای دیگران هم استفاده کنم، البته چندتاکتاب هم نوشتم که قراره به زودی چاپ بشه، دوست دارم اولین نسخه اشوبرای شماهدیه بیارم

دیگه داشت خوابم میگرفت، جلوخمیازموگرفته بودم که بیرون نیاد، دنبال یک اشکالی ازحرفاش وخواسته هاش بودم که اخرشب بهونه نه گفتن کنم

_خیلی خوبه، امیدوارم همیشه موفق باشید، نظرتون درموردهنرچیه؟ 

سهراب_هنریک ریشه زیباشناسی توفرهنگ وجوامع داره البته باروح انسان درتعامل، بنظرم اگه کسی چشم سومی داشته باشه که خوب هنروبشناسه وببینه بایدبهش تبریک گفت. 

هرچیزی میگفتم جواب کوبنده ودهن پرکنی بهم میداد، بی خودنبودکه روانپزشک بود

تودلم گفتم هایرون بی خودی خودتوخسته نکن ازاین بشرهمه چیزمیتونی دربیاری، الا اشکال، واقعاباسوادوپاستوریزه بودامابااین همه رزومه، تودل وفکرمن نمیتونست جایی بازکنه. بایدیک عیبی روخودم میزاشتم تادمش بزاره روکولش وبره. 

سریع رفتم سراصل مطلب، دیگه داشت حوصلم سرمیرفت وحسابی میخواستم کلافه بشم برای همین گفتم

_نظرتون درموردمن چیه؟ 

خنده ای رولبانش نشست_من هنوزچندکلمه بیشترنیست باهاتون حرف زدم ولی توهمین دیداراول به نظردخترمستقل وسازنده ای هستیدکه ویژگی بارزیه. 

جدی شدم: شمالطف داری، شماهمیشه ندیده نشناخته خواستگاری میرید؟ اخه شنیدم مادرتون منودیده نه شما.
یجوری نگاهم کردکه انگاری چرااین سوال ومیپرسم، پاشوازروی پاش بازکردوبهم چشم دوخت
_خیلی ازازدواج های موفق به این شکل پیش رفته، مشکلش چیه؟ به نظرمن اشنایی وشکل گیری ارتباط باگذشت زمان تکمیل ترمیشه.
دیگه زده بودم به سیم اخرباتموم جدیت گفتم_خیلی ام هستتند که خوب پیش نرفته، منظورم اینه که.....
نزاشت ادامه بدم، سریع گفت: شماازاینکه مااینجاهستیم ناراحتید؟!!
باورم نمیشدکه این سوال وبپرسه، الحق که روانپزشک درجه یکی بود، چجوری به این نتیجه رسیده بودجای تعجب داشت
_چرااین سوال ومیپرسید؟! 
سهراب_ازطرزحرف زدنتوو حدس زدم
دلم میخواست حرف دلموبهش بزنم ولی ازطرفی میترسیدم رابطه مامان بامادرسهراب شکراب بشه وازچشم من ببینه. بایدیک عیبی روخودم میزاشتم تاماجراتموم بشه.
_منظورم اینه که من درکنارخصوصیات خوبی که گفتیدممکنه خصوصیات بدهم داشته باشم، نگاهموبه زمین دوختم تا ندونه الکی میگم
_مثلامن خیلی اوقات شلخته ام، زیادمیخوابم ودستپخت خوبی ندارم، دوست دارم بیشتراوقات وبادوستام بگذرونم وازهمه مهمترخیلی لج بازم.
دعادعامیکردم تیرم به هدف بخوره، اماباحرفی که زدناامیدانه نگاهموبالااوردم. 

سهراب_صداقت شماقابل تحسین و ستایش، بنظرم اولین اصل یک رابطه یازندگی همین صداقت، همه ویژگی هایی که شماگفتیدتوهمه ادم هاوجودداره، حالایکی بیشتریکی ام کمتر، که به مرور درست میشه، ولی اصل صداقت توکمترادمی تواین جوامع پیدامیشه
دیگه داشتم منفجرمیشدم، مثل زغال اتشینی که به بادحرفای سهراب گرگرفته بودم.
دیگه زدم به سیم اخر، بایدحقیقتومیگفتم
_راستش من به ازدواج فکرنمیکنم، قصدشوووندارم، اگه شماالان اینجاهستیدبه اسرارمادرمه، منم نمیخواستم رابطه مادرامون بهم بخوره
حرف های من مثل یک سطل اب یخ به سروصورتش پاشیده شد، ولی خودم احساس سبکی میکردم وبارسنگین شانه هام خالی شده بود.
ازروی مبل بلندشدم، به احترام بلندشد، به گوشه شالم وررفتم، نمیدونستم بایدچی بگم
_من واقعاازتون معذرت میخوام، امیدوارم منودرک کرده باشید
برگشتم به سمت اتاقم برم که گفت
_شماازازدواج واهمه داریدچون فکرمیکنیداقایون قدرت فهمیدن شماروندارن، پیشنهادمیکنم تواین زمینه به خودتون کمک کنید، شمابه زمان نیازدارید
شایددرست میگفت، برگشتم یک لحظه نگاهش کردم
_شایدحق باشماباشه
سهراب_حرف های امشب بین خودمون می مونه، خیالتون راحت باشه، امیدوارم تواین مدت.... نظرتون عوض بشه وبه شروع ارتباط ماام فکرکنید
حرفاش بوی امیدواری میداد، ازاینکه انقدرفهمیده بودخوشم اومدنگاهش کردم لبخندملیحی زدم
_ازتون ممنونم
سریع وارداتاقم شدم ودرپشت سرم بستم، مطمعنابابدرقه نکردنش تاپایین، باعث شک وشبهه جمع میشدوقتی ازرفتنش مطمعن شدم سریع ازاتاق بیرون رفتم وازبالای پله هاگوش وایسادم
اماده رفتن بودن که مادرش پرسید: حرفاتونوزدین؟ پس هایرون جان کجاست!!
سهراب_برای دیداراول خوب بود
بنظرم خیلی زشت بوداگه پایین نرم، درمقابل درک وفهم سهراب این تنهاکاری بودکه میتونستم بکنم ازپله هاپایین رفتم وازروی پله ها باصدایی بلندگفتم
_من اینجام
سهراب برگشت، نگاهش پرقدردانی بود، مونده بودبایدچی بگه، اگه نمیرفتم شخصیتش زیرسوال میرفت، بعدکلی تعارفات وخداحافظی کردن بلاخره رفتند. 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.png

 

#پارت65#

پوفی ازسراسودگی کشیدم مامان ناغافل ازپشت دستم یک بشگول محکم ازم گرفتم، سوزش بدی تودستم نشست

_هیععععی، چی میکنی مامان، امشب سوراخم کردی

 بایک دست دستمومالش میدادم تابلکه ازدردش کم بشه. 

مامان همینطوری چادررنگی اشودرمیاوردگفت: 

مامان_چی میکنم! بهتره بگی خودت چی میکنی؟ عابروبرام نزاشتی اون همه لباس توکمدت داری، رفتی این لباس وپوشیدی که چی بشه

باباهمچنان که ازحیاط واردخونه میشد درسالن ومیبست روبه ماگفت: چخبره دوباره صداتون بلندشده

مامان_ازدختریکی یدونت بپرس

اشاره ای به من کرد، نگاه توروخداسرووضعشو، عابروبرامون نزاشت

باباکه داشت کتش ودرمیاوردنگاه دلخورانه ای به من انداخت

بابا_راست میگه سیما،اگه راضی نبودی چراقبول کردی بیان؟! 

به بابانگاه کردم_ازبس مامان چپ وراست اسرارمیکرد، دست بردارنبود

مامان دستشومشت کردونزدیک لباش برد

مامان_اعععع، ببین توروخدا، دختره سرتق

بابا باکلافگی نگاه به مامان انداخت_شماام نبایداسرارمیکردی وقتی دلش رضانیست نمیشه که زوری. 

مامان باحالت ناراحتی رومبل نشست: من دیگه کاری به این ندارم خودت یک خمره بگیر ترشی شودرست کن بزاربمونه، دلسوزی به این نیومده

کلی پیش دستی میوه واستکان چایی رومیزمونده بود،سبدگل روی میزانگاری چپ چپ نگاهم میکرد، نگاه سرسری به خونه انداختم تنهاچیزی که روسرم فشارمیاورد موضوع شرکت بود، میدونستم زمان درستی نبودولی بایدبهشون میگفتم. 

مرددنگاهشون کردم روبه مامان گفتم_الان وقت این حرفانیست، مشکلی پیش اومده نمیدونم چیکارکنم

راهموگرفتم ورومبل نشستم، مامان که نگاهی پرازناراحتی وتعجب بهم دوخت باباام منتظرانه بهم نگاه میکرد، خستگی ازچهره بابامشخص بودولی چاره ای جزمطرح کردن نداشتم ممکن بودبه دردسربیفتم. 

_شرکت ماقراره توکیش شعبه بزنه

بابا_خب این چه ربطی به توداره؟!! 

جدیت ازنگاهش موج میزد

_من من کنان گفتم به.... من که... ربطی نداره ولی.... 

مامان_ولی چی؟ 

_ولی گفتندکه بایدبرای یک مدت باهاشون برم

انگاری بابا رو چیزی نیش زده باشدازجاپرید

مامان_غلط های اضافه.. یعنی چی که.... 

بابابه میان امدروبه مامان گفت_شمایک لحظه زبون به دهن بگیرببینم چیشده

روبه من بااخم وپریشونی گفت: کی همچین حرفی زده؟ 

نگاه اشفته اموبه چشمان عصبانی بابام دوختم

وگفتم: مدیرعامل شرکت

بابا_بیجاکرده، اصلادیگه لازم نکرده بری، چیزی که زیاده تواین شهرکار، اصلابه امیرمیسپارم یک کارخوب برات پیداکنه، بلاخره اون بااین شرکتاتورفت وامده

ازرومبل بلندشدم بانگرانی وترس گفتم

_منم همینوبهشون گفتم ولی..... 

بابا سریع بهم نگاه کردباتحکم پرسید: ولی چی؟!!!!!! 

لحن وتن صدای بابامثل همیشه نبود، دروغ چرادلم گرفت، بقض به گلوم چنگ زد، ولی ادامه حرفموزدم

_ولی توقراردادمفادی اومده که اگه قبول نکنم برم معادل دوبرابرحقوق ۴سال وبایدپرداخت کنم و..... وشرکت میتونه ازم شکایت کنه.... 

مامان ازجابلندشد، دستشوروسرش گذاشت: وای بدبخت شدیم رفت، شکایت چی؟ جریمه برای چی؟ توچجوری همچین قراردادی وامضاکردی؟ 

بابا کاردمیزدی خونش درنمیامدبرای اولین باربودکه میدیدم دستاش میلرزه

بابا_جریمه اش هرچی باشه میدم،چشمم کور، دندم نرم، ماام مقصریم خانم، بایدمیرفتیم قراردادومیخوندیم این بچه که تجربه نداشت

بااون حال بابا، پشتم راخالی نکرد

مامان_جریمه رودادی؛ شکایت وچی میکنی؟ بعدشم اینطورکه این میگه جریمه اش هم سنگینه

بابا دستش ازروی کلافگی روسرش گذاشت ودوباره رومبل نشست

زیرلب گفتم: مامان راست میگه جریمه اش چیزی معادل دوملیاردمیشه

مامان_بفرما، نگفتم

بابا_هرچی باشه، چیکارش کنیم، شده ماشین ومغازه روبفروشم میدم

مامان_اون یک بخشه ماجراست،گریم که این جریمه رومفت مفت دادیم وپولمون دودشدرفت، شکایت وچی کنیم، ایناادم های کله گنده ای هستن نمیشه باهاشون طرف شد، بلده کارن

ازفشاری که روم واردشداشکم ازچشمم جاری شد، استرس تموم بدنموبی حس کرده بود

باباروبه مامان گفت_پس میگی چیکارکنم؟ اجازه بدم دختره پاشه بره کیش، که بعدش معلوم نشه چه اتفاقی بیفته

طاقتم طاق شد، شدت گریه هام بالارفت، به هق هق افتادم، برایم درک ان کلمات سنگین بود، اونم ازطرف بابا

_نمیخوادبه خاطرمن کاری کنید، خودم یک گندی زدم حالاام یک فکری میکنم که درستش کنم

به بابانگاه کردم_شماراست میگید، من ادم نالایق وسربه هوایی هستم، خوب وبدوهم ازهم تشخیص نمیدم، حق داریدبه من اعتمادنداشته باشید، ازبس که من لوس وبی ارزه هستم

باگریه وقدم های تند به سمت پله هارفتم

باباازپشت سرصدام میکرد_هایرون بابا وایسامنظورمن این نبود

مامان_بزاریکم تنهاباشه

بی توجه به هردوشون وارداتاق شدم ودروازپشت سرقفل کردم. 

بایک حرکت موهاموازحصارتنگ کژموبیرون کشیدم وخودموپرت کردم روتخت، تامیتونستم خودموبااشک هام خالی کردم.چیزی طول نکشیدباباپشت دراتاق به درمیزد: هایرون بابایی، دروبازنمیکنی
حوصله نداشتم، ازدست سیاوش عصبانی بودم واونومقصراصلی میدونستم، ازعصبانیت بابام دلم گرفته بودشایدبخاطراین بودکه هیچ وقت عصبانی نشده بود، یامن ازش عصبانیتی ندیده بودم، میدونستم بابام چیزبدی نگفته بودولی برای من همون تحکم لحنش کافی بود.
صدای قدم های بابا نشان ازرفتنش میداد،هرچه کلافگی وناراحتی تواون چندهفته داشتم باگریه هام بیرون ریختم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت66#

باصدای ویبره گوشی رومیزپاتختی، چشماموبازکردم، حوصله بلندشدن نداشتم، ازپشت شیشه ترانس چشمم به اسمون افتادکه برف پاورچین پاورچین ازاسمون پایین میامد،درست مثل گل های پنبه
همیشه بادیدن برف خوش حال میشدم اینبارهم لبخندکم جونی رولبام نشست، بایک حرکت نشستم، صدای ویبره همچنان بی خیال نبود.
خم شدم گوشی وبرداشتم، عکس لوبیاروصفحه گوشی بود، عکسی که برای شماره هاناگذاشته بودم.
باتصویرلوبیاخنده ام گرفت، گوشی وجواب دادم
_جانم
هانا_سلام عزیزدل ابجی، صبح برفیت بخیر
_صبح بخیر، لوبیای خاله چطوره؟
خندید_خوبه، بهونه خاله بی معرفتش ومیگیره، پاشوبیااینجا
اروم زیرلب گفتم_خیلی دوست دارم ولی حوصله ندارم هانا
هانا_اگه بدونی برات سوپرایزدارم چی؟ بازم نازمیکنی!
_مثلاچی!
چیزی طول نکشیدصدای گرم ارزو پشت گوشی پیچید، بعداین همه ناراحتی تنهاچیزی بودکه باعث شدازدل خوش حال بشم
ارزو_سلام دخترعموی بی معرفت خودم، یک وقت سراغی ازمانگیری، نه یک زنگی، پیامی
راست میگفت خیلی وقت بودکه سراغی ازش نگرفته بودم گوشه لبموازخجالتی زیردندونم فشردم وباذوق گفتم
_خوش اومدی دختر، کی رسیدی، اوه ببخشیدحق داری دلخوربشی باورکن سرم خیلی شلوغ بود
ارزو_میخواستم بیام به توعموایناسربزنم ولی هانااسرارکردناهاروبمونم، توام بلندشوبیاببینمت عوضش بعدناهارمیریم خونه عزیز
_باشه باشه زودی خودمومیرسونم....
ارزو_پس میبینمت
_بوس بهت
سریع ازتخت بیرون امدم خوشحال بودم حداقل دوروزدرهفته ازرفتن به شرکت معاف بودم.
ازسرویس بیرون امدم سریع یک دست لباس پوشیدم وطوری ازخونه قدم برداشتم که به مامان وبابابرخوردنکنم.
****
شال بافتمودورگلوم مرتب کردم، خیابان خیلی شلوغ وترافیک بود، اگه منتظرمینشستم که باماشین برسم خیلی طول میکشید، تاخونه هاناام فقط یک خیابون اصلی وفرعی راه مونده بود، کلافه به ترافیک نگاه کردم روبه راننده اسنپ گفتم
_ممنون من همینجاپیاده میشم، سرشوتکون دادوخداخواسته قبول کرد.

قدم زدن توهوای برفی حس وحال عجیبی داشت، البته زیادسردنبودولی خب دونه های برفی که روی سروشانه هام مینشست باعث میشدسرمای خفیفی توبدنم احساس کنم. 

ازکنارمغازه های خیابان ردمیشدم یهوچشمم به خرس بزرگ قرمزافتادکه کلاه سفیدی روسرش بود، همراه پاپیون دورگردنش ست بود. 

یهویک فکری زدبه سرم واردمغازه شدم، فکرکنم اولین روزی بودکه اونوقت صبح دشت تپلی ازمن بابت خرس گرفت. 

خرسی که تقریبااندازه خودم بودوبه دستم گرفتم همینجوری توپیاده روباخودم میبردمش، نگاه بقیه روی من ثابت بود، یکی باتعجب ویکی دیگه بامسخره، 

تودل به خودم فوش میدادم، اخه توعقل نداری اول صبحی، این چی بوددیگه خریدی؟ 

صدای بوق ماشینی منوبه خودم اورد، یک206البالویی که یک پسره جوجه تیغی ازش اویزون شده بود

_خانوم خسته میشی بیابرسونمت

چپ چپ نگاهش کردم ونگاهموازش گرفتم، نمیخواستم بااون وضعیت دهن به دهنش بزارم پسره شیربرنج تیغ تیغی، اگه خرسی باهام نبودمیدونستم چجوری ادبش کنم. 

بلاخره من وخرسی رسیدیم، بارسیدن مابرف هم کمترشدنورملایمی بیرون امده بود. 

باانگشت دوکمه ایفون وچندباری فشردم وکله خرس جلوصورتم گرفتم، میخواستم تومانیتورتصویری اولین چیزی که دیده میشه خرسی باشه

صدای ظریف امیخته به خنده هاناازپشت ایفون پخش شد

هانا_وای چه خرس مهربونی، خوش اومدی

دربازشد، واردحیات نسبتا بزرگ شدم، خونه هانایک طبقه ویلایی بودکه چندتاپله ازحیات به داخل سالن میخورد. 

هنوزچندقدمی برنداشته بودم که هاناوارزوبه استقبالم اومدن

چهره دلنشین ارزولبخندمهمون لبام کرد، باخرس چنان پریدم بقلش که میخواست له بشه

_سلام عمه لوبیای سحرآمیزخودم، حالت چطوره؟ 

ارزو_وای خفه شدم هایرون الان گردنم میشکنه، اومدی عمه کشون

ازبقلش بیرون اومدم نگاه چپی بهش انداختم

_بی ذوق

اینبارارزوبودکه پریدومنومحکم بقل کرد: وای که چقدردلم برای بوی شیرینت تنگ شده بود، شوخی کردم بی جنبه

هانا: پس من چی؟ کی منوبقل میکنه

ازبقل ارزوخودموبیرون کشیدم، دستای خرسی وبازکردم، همینطوری که یکی دوتاپله بالارفتم، خرس وبه بقل هاناچسبوندم وباصدای خرسی گفتم

غصه نخور، خودم بقلت میکنم

صدای خنده های هرسه تاییمون، منویادخاطرات کودکی انداخت.

رومبل نشسته بودم، همینطوری که شال وپالتواموروی دسته مبل مینداختم هاناباسینی چای وکیک کنارمون نشست

_به به چه کیکی برای خاله درست کرده! 

ارزو-نخیرم برای عمه اش درست کرده! 

هانا_دعوانکنید، اینوبرای مامانش درست کرده که ازسرصبح هوس کیک پرتقالی به سرش زده. 

ارزو_هاناخیلی بی انصافی، ببین چجوری ذوق مادوتاروکورمیکنی

حالت چهرمومثل بچه های دوساله کردم_راست میگه، من الان گریه میتونم

هاناهمینجوری که باکاردبه کیک برش میزدگفت: اگه یک تیکه کوچیک ازاین کیک بخوریدهمه چیزیادتون میره، دستورپخت این کیک سیماکدبانوبه ثبت رسونده

ارزو_اووووووووو، پس حتماعالیه

ناخوداگاه به یاددیشب افتادم، دوباره همون فکرای منفی به سرم هجوم اورد

ارزو_باتوام هایرون کجایی؟ 

مرددنگاهش کردم_هیچی باباهمینجام

ارزو_شنیدم دیشب یک خواستگارادم حسابی داشتی، نگونه که منبع خبرموثق

به چشمان هردونگاه کردم،

هانا_من نگفتما، امیربهش گفته

تودلم پوزخندنشست، نگاه من ازدرماندگی بودنه تعجب، نمیدونستم قراربودبااون قراردادکوفتی وواکنش باباایناچیکارکنم

ارزو_چته هایرون چیزی شده؟ 

سرموتکون دادم_نه خوبم، فقط ازخواب سیرنشدم

توضیح ماجرابه انها، برایم حوصله بربودبرای همین همه چیزروعادی جلوه دادم وخودموبه دست زمان سپردم، مریم همیشه راست میگفت که بعضی وقت هاازدست ادم هاکاری برنمیاد، دقیقاهمونجاست که زمان فقط میتونه کمک کنه

ارزو_بلاخره بله روگفتی یانه؟!

دوباره به قالب شروشیطون خودم رفتم

_ن بابا یک بلایی سرش اوردم که فرارکرد

هانا_واااای بازم؟ 

_پس چی که؟ من بیدی نیستم به این بادابلرزم

ارزو_بخداتودیوونه ای، اگه یک نفرتودنیافقط به دردتومیخوردهمین روانپزشکه بودکه درمانت کنه

باحالت خواصی نگاهش کردم_گفتی دیوونه یادسعیدافتادم، اون کجاست؟ 

میدونستم روسعیدحساسه

ارزو_کوووووفت، حیف بشه خاله فسقلی منی، واگرنه.... 

_واگرنه چی؟...... 

ازرومبل بلندشد، انگشت هاشوحالت چنگک به سمتم گرفت

ارزو_واگرنه پوستت ومیکندم

ازرومبل بلندشدم، حالامن بدو اون بدو انقدربه دورمبل دورهم به یادقدیم دویدیم که که صدای غضبناک هانابلندشد

هانا_وای سرسام گرفتم

*******************************

شب دوباره همگی خونه عزیزجون، جمع شده بودیم، سعیدوامیرمشغول کباب درست کردن بودن، بوی کباب کل حیاط وخونه روبرداشته بود، بعدکلی تعریف کردن حرف زدن باارزو، دوباره ساکت شده بودم.
مامان هنوزازم دلخوربود، ولی باباسعی داشت به عمق چشمام نگاه کنه تااینجوری میزان دلخوری منوبسنجه... اماهرباربه بهانه های مختلف نگاهموازش میگرفتم دلم نمیخواست هیچ چیزوهیچکس باعث بشه که بابام ازمن عصبانی باشه.... یادمه همون بچگی ام تابابایکم باناراحتی بهم نگاه میکردباتموم دنیاقهرمیشدم....
بایدیک فکری به حال خودم واون شرکت کوفتی میکردم... شایدبهتربودباسیاوش حرف میزدم بلاخره این مشکل من بودبایدیطوری حلش میکردم دلم نمیخواست بقیه بخاطرمن تودردسربیفتند.
نگاهی به جمع انداختم، حسابی مشغول تعریف واماده کردن بساط شام بودن، فرصت خوبی بود.
موبایلموبرداشتم مراقب بودم تودیدکسی نباشم، به سمت زیرزمین رفتم.
هریک قدمی که برمیداشتم یک نگاهی به پشت سر مینداختم،درچوبی فرسوده بافشاردستم بازشد، ازپله های سنگی پایین رفتم، سردی هوابه صورتم نشسته بود، همه جاتاریک بود، نورصفحه گوشی تنهانوردران دل تاریکی بود، دستموروکلیدبرق گذاشتم تابرق وروشن کنم امابافکراینکه بقیه ممکنه متوجه حضورم بشند دستانم راپس کشیدم.
نمیدونستم کاردرستی میکردم یانه، ولی تنها راه حلی بودکه به فکرم میرسید.
توهمون تاریکی شماره سیاوش گرفتم، دوباره ضربان قلبم بالاگرفت، صدای نفس هام به شمارش افتاده بودوتوسکوت سردزیرزمین پیدابود.
صدای سیاوش به گوش رسید
سیاوش_بله
صدایی که باعث شدنفس هام قطع بشه،سردی عجیبی به ریه هام نشست، سردی که ازهوانبود، سینه ام حسابی سنگین شده بود،
میخواستم زبان بازکنم که یک لحظه یادحرفای دیروزش افتادم.... حرف هایی که منوکوچک وبچه به حساب اورده بود.
دریک کسری ازثانیه پشیمان شدم ازقدم هایی که به سمت زیرزمین برداشته بودم وتماسی که به سیاوش گرفتم، بایک حرکت گوشی وقطع کردم،پوفی ازروی کلافگی کشیدم ودوباره ازپله هابالارفتم ومشغول کمک به بقیه شدم.

انقدرتوفکربودم که ندونستم ساعت چجوری گذشت... به اسرار ارزو هردو، پیش عزیزجون شب وموندگارشدیم، وتاصبح ازخاطرات گذشته حرف زدیم

دروغ چرا؟! حرف زدن باارزویکم ازدلتنگی واشفتگیموکم کرده بوداماهمچنان نگران شرایط پیش امده بودم ولی ازقضیه چیزی به بقیه بروزندادم مخصوصابه ارزو، چون دلم نمیخواست این چندروزی که پیش مابودبانگرانی وفکروخیال بهش بدبگذره، اونم وقتی که میدونستم قراره زودبه شیرازبرگردند، شغل سعیدطوری بودکه نمیتونست زیادپیشمون بمونه برای همین هرچقدراسرارکردیم بیشترکنارمون بمونند، بی فایده بود. البته من به این میگفتم زور بازو زندگی متاهلی، درست همان چیزی که تورامجبوربه ساختن می کند. 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۶۷#

ازخونه عزیزبرگشتم، کلی کارنکرده داشتم که بایدانجام میدادم، یکمم ازرفتن ارزو غمگین بودم ولی بایدبه جوابی که فردا به سیاوش میدادم فکرمیکردم... راستی چه جوابی داشتم که بهش بدم.
عصرجمعه بودوهوادلگیر،همیشه روزهای جمعه دلم میگرفت، واردخونه شدم، مامان مثل همیشه به  مجله های اشپزی که چاپ کرده بودنگاه میکرد، باباهم سرش توحساب وکتاب بود.
زیرلب به سمت هردوشون سلام کردم
مامان بدون اینکه نگاهم کنه سلام ارومی گفت، میخواستم ازپله هابالابرم که باباگفت
بابا_هایرون صبرکن بابا، کارت دارم، میخوام باهات حرف بزنم
به سمتشون برگشتم، کوله امو کنارپام روزمین گذاشتم
_جانم بابا
من ومامان هردوبه لب های باباچشم دوخته بودیم، بابانگاهشوازفاکتورودفترهای حساب وکتاب بیرون کشید، خیلی جدی وعمیق به چشمانم نگاه کرد
بابا_ازمن دلخوری بابا
نگاهموازش گرفتم سرموپایین انداختم وطبق عادت باگوشه شالم وررفتم ومن من کنان گفتم
_نه... برای چی؟
بابا_مگه قرارنبودبهم دیگه دروغ نگیم! به همین زودی قرارمون ویادت رفت
سریع بهش نگاه کردم
_ن بابایی چرابایدیادم بره.. فقط... فقط یکم دلم گرفته بود، اونم نه بخاطرشما، بخاطرسهل انگاری خودم توامضاکردن اون قرارداد، باورکنیدفکرشوهم نمیکردم حتی یک درصدبخوادهمچین شرایطی پیش بیاد
بابا ازرومبل بلندشد، بامحبت نگاهم میکردبه سمتم قدم برمیداشت
بابا_میدونم بابا، لازم نیست توضیح بدی، منم اونشب یکم خسته بودم لحن صحبتم تندبود، اگه سهل انگاری بوده برای همه مابوده نه فقط تو، شایدحتی بیشترش ما
مامان مجله روبست ورومیزگذاشت،
_سریع گفتم: نه توروخدااینجوری نگیدمن ناراحت میشم شماهاکه....
بابادستی به روی موهایم کشیدونزاشت حرفموکامل کنم
بابا_خواستم بهت بگم من بیشترازچشمام تودنیابهت اعتماددارم، اگه حرفی زدم فقط برای این بوده که نگرونت بودم حالاام بارفتن توبه کیش مخالفتی ندارم فردامیام بامدیرشرکت خودم حرف میزنم
مامان سریع ازجابلندشد
مامان_چی میگی مسعود؟ میخوای اجازه بدی بره کیش؟اونم تنها؟ هیچ میدونی ممکنه....
بابا به میان حرف مامان امد نگاهش پرازتردیدوناراحتی بود: میدونم سیماجان، همه اینارومیدونم ولی ماهم بایدقبول کنیم
دخترمون بزرگ شده،بلاخره اونم یک روزی مثل ارزو وهانامیره دنبال زندگیش،بایدیادبگیره ازپس خودش بربیاد، به عمق نگاهم خیره شد
بابا_همونجوری که اونشب بهت قول دادم پشتت هستم بابا.... فقط یادت نره باباخیلی به تواعتمادداره
مثل یک کوه یخی فروریختم، اصلاباورم نمیشدبابا این حرفاروزده باشه، ازخودم دلخوربودم که اونشب اون حرفاروبهش زده بودم ونگاهموازش گرفته بودم، دیگه نتونستم طاقت بیارم بقض گلوی لعنتیم شکست، خودموتوبقل باباانداختم، شانه های اوامن ترین نقطه برای من بود، اشک چشمانم مثل سیل جمع شده پشت سدجاری شد، دستانم رابه دورکمرش انداختم، میان هق هق های کودکانه ام گفتم
_بابا... من خیلی دوستتون دارم، ببخشیداگه ناراحتتون کردم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت68#

همه کارهابه سرعت انجام میشد... بعداینکه بابابه شرکت اومدوبه اتاق سیاوش رفت، موقع برگشت انگاری جادوی نفوذسیاوش شده بودکه باعث شدتاییدنهایی ازجانب باباصادربشه.
هنوزخودمم دودل ومرددبودم، نمیدونستم بتوتم ازپس تنهایی رفتن به اونجابربیام یانه،توجلسه معارفه بین کارمندان شرکت چندتادخترهمسن وسال من هم بودن که باعث میشددرطول سفر،راحت ترباشم... ولی خب تقدیرداشت منوبه سمتی میبردکه که توان مقابله باهاش نداشتم.
بنفشه هنوزبرنگشته بود، این منوکلافه ترمیکرد، دوست داشتم قبل رفتن بقلش کنم حسابی دلتنگش بودم ولی خب مثل اینکه حالاحالاها تودزفول موندگارشده بودند... عوضش تموم ساعت های کاری بامریم میگذروندم وتمام فایل پرونده های شرکت وبه اون سپرده بودم، البته تواین زمینه یکم کندبودکه باکمک هایی که صدرابهش میکرد، خوب پیش میرفت. قراربودتونبودمن مریم وصدرا امورات شرکت به دست بگیرند.
تنهاسه روز به وقت رفتن باقی مونده بود، دوست داشتم این سه روز، کنارمامان وبابابگذرونم خوب میدونستم که حسابی دلتنگشون میشم......
کلی کارروسرم ریخته بود، بایدچمدان لباسمواماده میکردم و وسایل موردنیازموباخودم میبردم...فکرکردن بهش هم برایم سخت بودانگاری قلبم درمشت دستی فشرده میشد، ولی چاره ای نبود.
به سمت اشپزخانه رفتم، جایی که اغلب اوقات مامان دران جامشغول پخت وپزبود.
بوی قرمه سبزی خونه روبرداشته بود، مامان تواین چندروز غذاهای موردعلاقه منومیذاشت، میدونستم ازرفتن من هم دلخوربودوهم غمگین. باباهم یکی دوشب بودزودتربه خونه میامدوباتموم خستگی بیشترکنارمون مینشست... انگاری همگی غم بزرگی ته دلمون نشسته بودغمی که قدرت حرف زدنش رانداشتیم شایدبخاطراینکه من راحت تربتونم ازپسش بربیام.
بی معطی دستموبه دورکمرمامان حلقه کردم انگاری اخرین باری بودکه میخواستم ببینمش، بااین فکرقطره اشکی ازچشمم به روی لباسش افتاد، ملاقه چوبی دستش وداخل ظرف گذاشت ودستش رابه روی دستانم که روی شکمش حلقه بسته بود، گذاشت
هردوسکوت کرده بودیم دلم طاقت نیاورد
_مامان هنوزازمن دلخوری؟
مامان که انگاری اشک هایش راپنهان میکردباخنده های پرازبقض گفت
مامان_هیچ مادری ازبچه اش دلخورنمیشه
سرم راازپشتش بلندکردم ودستاموازحصارکمرش بازکردم، به سمتم چرخیدبایک حرکت محکم بقلم کرد
مامان_من هرحرفی زدم وهررفتاری کردم بخاطرخودت بودتابه فکرایندت باشی، ولی حالاکه میخوای بری، دلم طاقت نداره، تاصبح نخوابیدم هایرون
ازبقلش بیرون امدم، باانگشتانم اشک های صورتش راپاک کردم، سعی کردم بقضموقورت بدم وخودمومحکم نشون بدم
_الهی دورت بگردم، من که نمیخوام برم بمیرم
سریع اخم کرد_لال بشی تودختر، دورازجونت، خدااون روزونیاره، این چه حرفیه میزنی
_راست میگم دیگه، همش دوماهه، مگه  نشنیدی باباچی گفت؟! گفت خودمدیرشرکت گفته فقط دوماه اونم برای راه انداختن امورشرکت
مامان کلافه پشت میزنهارخوری نشست: میدونم ولی دست خودم نیست، بخدااون سری ام رفتیم اصفهان، هرشب خواب بدمیدیدم همش فکرم پیش توبود
بایاداوری ان روزها، یادمهمانی تلخ افتادم باخودم گفتم نکنه اینبارهم همچین بلایی سرم بیاد، بایاداوری چهره سیاوش انگاری دلم گرم شد، نمیدانم چراحضورسیاوش بهم امنیت می بخشید.
به چشمان نگران واشفته اش نگاه کردم
_مامان!!! شمارواینجوری میبینم خودم بیشترمیترسم
مامان_دست خودم نیست، بزارمادربشی اونوقته که حال منومیفهمی، بخدااگه وضعیت هاناطوری بودکه احتیاج به مراقبت نداشت، همراهت میومدیم
باشیطنت نگاهش کردم
_یعنی من انقدرکوچولوام که شمافکرمیکنید نمی تونم ازپس خودم بربیام
دستش راروی دستم نشاند
مامان_هایرون جان، یک بچه حتی اگه پیرهم بشه، بازبرای مادرش یک بچه است
راست میگفت، جمله ای نداشتم که دربرابران احساسات مادرانه اش بیان کنم، ازطرفی دلم نمیخواست مامانم وتوحالت ناراحتی ببینم، بهتربود جو وعوض کنم هرچندخودم دست کمی ازمامان نداشتم
اهنگی باگوشی موبایلم پلیرکردم وازپشت میزبلندشدم، شروع کردم به قردادن وبشکن زدن
مامان به خنده افتاده بود، ازدستش گرفتم وکشوندمش وسط
_مادرودختری چع رقصی کنیم ما
یکم مسخره بازی دراوردم تاحال مامان یکم بهترشد.

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت69#

کفش پاشنه بلند زردقناری، اخرین چیزی بودکه داخل چمدان مسافرتی چرخدارکه به رنگ ابی اسمونی بود، گذاشتم؛ زیپ چمدان ودورتادورکشیدم.
ازدسته چمدان گرفتم

حسابی سنگین شده بود، ازتخت پایین اوردمش وبه سمت دررفتم، توچهارچوب دراتاق ایستادم، به سرتاسراتاق نگاه کرم، بانگاهم مثل یک دوربین عکاسی، ازقاب اتاقم عکس گرفتم به البوم ذهنم سپردم.....میدونستم دلم برای اتاقم تنگ میشد.
دسته چمدان بازکردم ازروپله هااروم اروم پایین میرفتم باباسریع به سمتم بالااومد، همچنان که دسته چمدان وازدستم جداکردگفت
بابا_این چه کاریه دختر؟!! هنوزاونقدرهاپیرنشدم چراصدام نکردی بیام چمدان وبگیرم
مامان پایین پله هاقران به دست ایستاده بود، کاسه اب چینی بابرگ های گل داخل سینی، جلوپای مامان روزمین بود.

ساعت5صبح بود، ساعت8صبح پروازبلندمیشد... بایدبه موقع میرسیدم

روبه مامان وباباگفتم

_ببخشیدشماروهم زابه راکردم

مامان سرشوتکون داد: این چه حرفیه میزنی، بیااز زیر این قران ردشو

قران تودستشوبالاسرم گرفت اززیرسایه قران ردشدم، ارامش عجیبی به دل اشوبم نشست

باباهمانطورکه چمدان وبه داخل حیاط میبردکه به صندوق عقب ماشین بزاره گفت: یکم عجله کنید، ممکنه دیربشه

رازی نبودم که همراهم به فرودگاه بیان، ولی خب این خواست خودمامان بابابود

 

هواتواون ساعت ازصبح، سردوخشک بودکه باعث شدخواب الودگی ازسرم بپره... 

داخل سالن اصلی فرودگاه شدیم، سالن انتظارشلوغ بود، قرارمون باکارمندهای شرکت جلوی سالن vipبود

 

درمیان شلوغی جمعیت پیدابود، یک سروگردن بلندترازبقیه، باهمان ژست همیشگی اش به ساعت مچی اش نگاه میکرد، صدراوبقیه کارمندهاکنارش ایستاده بودن، انگاری من فقط مونده بودم که بهشون برسم، نگاهشوازساعتش گرفت، نگاهش بالاامد وتوی اون رفت وامدوشلوغی، روی من ثابت شد،برق نگاهش رعشه ای به سرتاسربدنم انداخت نگاهم رابه مامان وباباانداختم که کنارم قدم برمیداشتن، وقتی فکرمیکردم قراره تالحظات دیگه ازشون خداحافظی کنم بقض عجیبی به گلوم چنگ میزد. 

دوقدمی بقیه ایستادیم، نگاه همه روی من ثابت بود، البته یک پسری میان جمعیت بودکه میخواست بانگاهش منوقورت بده...

زیرلب سلام ارومی روبه سیاوس وبقیه کارمنداکردم، بابا مشغول دست دادن به سیاوش وصدرابود، همه انهاخودشون به فرودگاه امده بودند، لحظه ای ازاینکه همراه مامان وبابا اومده بودم خجالت کشیدم، ازاین میترسیدم که بقیه منوبچه ننه خطاب کنندولی بعدبه روی خودم نیاوردم

بابا دست سیاوش رامردانه دردستانش سپردوروبه سیاوش گفت

_این دخترهمه زندگی منه.. اول به خدابعدبه شمامیسپارمش

سیاوش همچنان که دستش دردست بابابودنگاهم کرد، ازپرده سردنگاهش خبری نبودبااطمینان به بابانگاه کردودستانش رافشردوبالحن ارام ومحکم روبه باباگفت: خیالتون راحت باشه 

بااینکه دوست نداشتم باباسفارش منوبه سیاوش کنه ولی ازبیان کلام سیاوش یک حالی عجیبی بهم دست داد.

صدرا_خب بهتره عجله کنید، الان گیت بسته میشه

بااین حرف مامان ومحکم بقل گرفتم، به زوربه خودم غلبه کردم که اشکی ازچشمام جاری نشه، مامان حسابی خودش را نگه داشته بودتابقض لعنتیش نشکنه، ازبقل مامان بیروون اومدم اینباربابا بوسه ای به پیشانی ام زد، ونگاه پرازامنیتش رابه چشمانم دوخت

_مراقب خودت باش دخترم، هرکاری داشتی به خودم بگو

_چشم بابایی، شماام مراقب خودتون باشید

دسته چمدان وگرفتم، وبانگاه های اخرم ازهردوشون خداحافظی کردم، اینباراشک چشمانم بهانه کافی برای پایین اومدن ازچشمانم راداشتند، همراه بقیه راهی شدم واردگیت شدیم، بی توجه به بقیه ازروی پله های برقی که بالامیرفت به مامان وبابا که کنارصدراازپشت دیوارشیشه ای نگاهم میکردن نگاه کردم، دستموبالابردم باهاشون بای بای کردم، انگاری بقض مامان هم شکسته شده بودولی سعی داشت لبخندرولباشوحفظ کنه، ازهمان فاصله دور، غم نگاه بابارومیدیدم بااینکه راضی به سفرمن شده بودولی همچنان نگران به نظرمیرسید

 

بلاخره ازتصویرمامان وبابا دورشدم، بادستم رداشک چشماموپاک کردم وبه دنبال گروهی که تشکیل شده بودقدم برداشتم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت70#

ازپله های هواپیمابالا رفتیم، خیلیاروصندلی جاگرفته بودن وخیلیاام داشتند توسط مهماندارهای هواپیماراهنمایی میشدن ووسایل شخصی خودراداخل محفظه های بالاسرشون میزاشتند.......

 

نگاه به کارت پروازم انداختم، شماره صندلی 6ردیفB

به دنبال بقیه توراهروی باریک قدم برمیداشتم، خیلی ازکارمندهاشرکت شماره صندلی هاشون پیداکردند، وروصندلی جاگرفتند،چندصندلی جلوترسیاوش روصندلی کنارپنجره نشست، باچشمم شماره های صندلی وازنگاه گذروندم، 9/8/7/6

بالای صندلی که شماره6بودایستادم، باورم نمیشد، درست کنارسیاوش، این دیگه قابل هضم نبود، اصلانمیتونستم پیشش برای چنددقیقه احساس راحتی کنم،چه برسه برای دوساعت. 

همینطوری که نشسته بودنیش خندپنهانی ازصورتش مشخص بودباتعجب نگاهم کردوسرشوبه معنی چیشده تکون داد، میخواستم منفجربشم که مهماندارکنارم ایستاد

مهماندار_عزیزم میتونم کارت پروازتوببینم

همینطوری که باخشم وکلافگی به سیاوش نگاه میکردم کارت وازم گرفت

مهماندار_درسته، صندلی شماهمینجا، کناراین اقاست، لطفابنشینیدوکمربندایمنی روببندید. 

تودلم گفتم: خودم فهمیدم بابا، لازم نکرده توضیح بدی، 

سیاوش که انگاری ازاین جریان بدش نیومده بوددستاشوبقل کردوخیلی اروم چشماشوروهم گذاشت، بااکراه نشستم بدون اینکه نگاهش کنم باحرس کمربندم وبستم. 

نیکان بالاسرم قرارگرفت، فقط اون واقای رعوفی مونده بودن، باتعجب طوری نگاهم میکردکه انگاری به دلش صابون زده بودکنارهم بشینیم، ازنگاهش شرورت وشیطنت میبارید... 

نیکان_اع اینجانشستید؟ شماره صندلی ودقیق چک کردید؟ 

کارت وبه سمتش گرفتم میخواستم یکاری کنم زورسیاوش دربیاد، نمیدونم چراولی برای اینکه حرف اون روزشوتلافی کنم قلقلکی شده بودم

_نمیدونم

نیکان یجوری نگاهم کردکه انگاری حیف شد

نیکان_اگه بخوایدمیتونیدجاتون وبااقای رعوفی عوض کنید، فکرنکنم مشکلی پیش بیاد... 

تودلم گفتم: به همین خیال باش پسره پررو

به صندلی پشتم اشاره کرد، انگاری بارعوفی هم صندلی شده بود. 

میدونستم سیاوش میشنوه، برای همین کمی بانازوعشوه گفتم

_اگه بشه که خیلی خوبه... چون من دوست داشتم کنارپنجره بشینم، اینجاام صندلیش خوب نیست، یک کوچولواذیت میشم

نیکان روبه رعوفی گفت: شماکه مشکلی ندارید؟ 

تارعوفی به حرف بیاد، دستان سیاوش ازهم بازشدوبه زبان امد

سیاوش_لازم نکرده،بیمه پروازهرشخصی برای شماره صندلی که توکارت درج شده صادرشده

نیکان که قصدنداشت ازروبره گفت: باشه، ولی مشکلی پیش نمیاد

نمیدونم تونگاه سیاوش چی دیدکه منصرف شدوراحت به صندلی پشت کناررعوفی نشست، هرچی بود انقدری بودکه روی نیکان کم بشه، تودلم عروسی بود، میدونستم حرسش درومده، ولی جرعت نگاه کردن بهش ونداشتم برای همین اروم وریلکس چشماموروهم گذاشتم ودرست ژست چنددقیقه پیش سیاوش وبه خودم گرفتم، ازاینکه حال نیکان هم گرفته شده بود، خوش حال بودم.

هوای هواپیما، سردی بدنموگرفته بود،میدونستم اب وهوای کیش گرم بود، برای همین یک پانچ ساده پوشیده بودم که همین باعث شده بودحسابی سردم بشه.... 

دوباره خواب به چشمانم فشاراورده بود،هنوزهیچی نشده دلتنک تخت خواب نرم وگرم خودم شدم باخیال نرمی تشک تختم به عالم گرم خواب رفتم. 

**********************************************

احساس گرفتگی تومهره های گردنم باعث شده بود سرم سنگین تربشه.... دستموبه سمت گردنم بردم اروم چشمام وبازکردم،یک جسم سفتی به جای بالشت نرم وگرمم زیرسرم احساس کردم. 

 

نمی‌دانم چقدر گذشته بود، یک تکیه‌گاه سفت ولی به شدت راحت پیدا کرده بودم و بوی یک عطر تلخ و خنکِ مردانه، مدام توی ریه‌هایم می‌پیچید. بویی که یک‌جورهایی آشنا بود و باعث می‌شد دلم بخواهد بیشتر سرم را در آن بالشت راحت فرو ببرم.

پلک‌هایم را که با رخوت از هم فاصله دادم، اول از همه تار و پود پارچه‌ی یک کتِ تیره‌رنگ به چشمم خورد. گیج بودم. چند ثانیه طول کشید تا مغزِ خواب‌آلودم اطلاعات را پردازش کند. بوی عطر… کت… هواپیما… کیش… شرکت… سیاوش!

مثل کسی که برق به او وصل کرده باشند، نفسم در سینه حبس شد و بدنم یک‌دفعه منقبض شد. یا خدا! من روی شانه سیاوش خوابیده بودم؟! روی شانه این برجِ زهرمار
همه چیزیهویی یادم اومد...پس چرابجایی که راست نشسته باشم به سمت راست مایل بودم.... ای وای نکنه.... بافکراینکه توخواب سرموروشونه سیاوش گذاشته باشم، نفسم قطع شدانگاری یک لحظه همه دنیا برام متوقف شد. باوحشت ودستپاچگی، به سرعت نور، سرموازروی بازویش برداشتم و خودم را عقب کشیدم. قلبم داشت توی دهنم می‌تپید. جرات نداشتم سرم را بالا بیاورم و توی صورتش نگاه کنم. حتماً الان با آن پوزخندِ رو اعصابش زل زده بود به من و داشت توی دلش به این دخترِ سر به هوا که حتی نمی‌تواند توی هواپیما درست بنشیند، می‌خندید. خدایا، زمین دهن باز کند و من همین الان با صندلی‌ام بروم طبقه پایین هواپیما!
سریع راست شدم، شال سرموکه عقب رفته بودجلوکشیدم ومرتب کردم. باهزارترس ولرز نگاهموبالا اوردم به صورت سیاوش نگاه کردم، خداروشکرخواب بود، چشمانش بسته بود، باخیال اینکه متوجه نشده باشه نفس عمیقی کشیدم، طوری روصندلی نشستم که انگارنه خانی اومده ونه خانی رفته. 
چشمم به بسته کیک واب میوه ای افتادکه روی میزتاشو روپام بود، کیک واب میوه سیاوش هم دست نخورده مونده بود، ولی یک احساسی ازدرون به دلم چنگ میزدنگرون بودم که نکنه سیاوش فهمیده باشه سرموروشونه هاش گذاشتم، ای خاک توسرت هایرون، که وقتی خواب بری انگاری خواب به خواب رفتی، هیچی حالیت نمیشه....
برای اطمینان دستموجلوی صورتش تکون دادم، هیچ عکس العملی نشون نداد، دوباره خیالم راحت شد،باخیال راحت به چشمان روی هم گذاشته اش نگاه کردم، مژه های بلندومشکی اش جذاب ترش کرده بود

باصدای نیکان ازصندلی پشتی به خودم اومدم
نیکان_چیزی احتیاج ندارین؟
باخودم گفتم نکنه این دیده که توخواب بندوبه اب دادم،  به قول بنفشه نکنه ازخودبی خودشدم وجفتک انداختم.... 
سرموبه سمتش خم کردم بایدیجوری اززیرزبونش میکشیدم
_چیزی که احتیاج ندارم فقط خوابم برده بود، متوجه نشدم کی پذیرایی کردن، واگرنه.... ازشون اب میگرفتم
نیکان_اع چه جالب اتفاقامنم خوابم برده بود، اخه عادت دارم که وقتی باهدفون اهنگ گوش می کنم خوابم ببره، واگرنه براتون میگرفتم، میخوایدتابراتون اب بیارم؟
_نه نه، خودم میرم، خیلی ممنون
سریع کمربندوبازکردم وبلندشدم
تودلم خداروشکرکردم، دلم نمیخواست هنوزهیچی نشده عاتویی دست کسی بدم، بایدحسابی حواسموجمع میکردم،وارداتاق سرویس بهداشتی شدم، هنوزگردنم ذوق ذوق میکرد، چندمشت اب به صورتم پاشیدم هرحالت خواب الودگی توسرم بودپرید، بجزچشمام که حسابی پف کرده بود.

 

*******************************

بلاخره پروازمون نشست...چمدان وازروی ریل برداشتم، همراه دختران جمع راه افتادم، ولی هنوزداشتم به حرف های سیاوش فکرمیکردم، یک فکری مثل خوره به بدنم افتاده بود، مدام ازخودم میپرسیدم نکنه واقعاخواب نبوده؟! یاشایدم خواب بوده ومن به خودم گرفتم. ای لعنت بهت هایرون که انقدرسربه هوایی، مرض داشتی بخوابی اخه... حالابایدتاچندروزتوخماری این ماجرادست وپامیزدم، سرموتکون دادم بایدازفکربیرون میامدم
هوانسبت به هوای تهران، گرم وشرجی بود، ولی دمای رطوبت کمترازفصل های دیگه بود، خروجی فرودگاه یک  ون تویوتا هاکس سفیدمنتظرمون بود.
سرجمع 9نفرمیشدیم که بجزمن دونفردیگه خانم بودن.
سوارماشین شدیم، کناردختری جوان وزیبانشستم، چندباری توشرکت دیده بودمش، انگاری من وخوب میشناخت
لبخندملیحی زد_توهواپیماکه اذیت نشدید؟
سرموبه ارومی تکون دادم: نه، خوب بود
دستشوجلواورد_من مهساام، خوش حال میشم تواین مدت همکارو دوستای خوبی برای هم باشیم
دستشوبه ارومی فشردم_امیدوارم
مهسا_خودتومعرفی نکردی؟
لبخنددوستانه ای زدم_هایرونم! هایرون امیرپناه
مهسا_اولین بارته میای سفرکاری؟!
نگاهش کردم_اره، چطورمگه؟
مهسا_هیچی، بخاطرحضورخانواده ات توفرودگاه ونوع خداحافظیتون میشدفهمیدکه تابه حال سفرکاری تنهانرفتی، خیلی خوبه ادم یک خانواده گرم اینجوری داشته باشه....
ازنوع حرف زدنش غمی توحرفاش پیدابود
_شماچی؟ اولین بارتون نیست؟
به دختری که تقریباچندسال ازخودش بزرگ تربوداشاره کرد، روصندلی عقب کناررعوفی نشسته بود
مهسا_من ودخترخاله ام خجسته، چندسالی میشه که توشرکت مشغول کارهستیم، چندباری ام به سفرکاری رفتیم ولی نه به این شکل، منظورم سفرچندروزه برای بازدیدمجموعه های سهامی بوده
سرموتکون دادم_اها، امیدوارم این سفرهم براتون خوشایندباشه
دیگه حرفی بینمون ردوبدل نشد، گوشیموازداخل کیفم بیرون کشیدم، تاروشنش کردم چیزی طول نکشیدکه عکس مامان روصفحه گوشی افتاد، حتماازنگرونی چندباری هم تماسرگرفته بود، باذوق گوشی جواب دادم ومشغول صحبت بامامان شدم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت71#

سیاوش

صدای یکنواخت و بم موتور هواپیما، تنها چیزی بود که سکوت کسالت‌بار کابین فرست‌کلاس را می‌شکست. نگاهم وازابرهای پراکنده که ازپنجره کوچک هوایمامشخص بود،گرفتم دستی به ته‌ریش زبرم کشیدم. کلافه بودم. این سفر کاری به اندازه کافی دردسر داشت،دیگرحوصله لج بازی این دختره رونداشتم،ازاول هم قرارنبودتواین سفرحضورپیداکنه،ولی باعکس هایی که پرتویی برام فرستاده بود،فهمیدم زیرنظرادم های رایان،ازطرفی اگه تونبودمن توشرکت می ماندممکن بودیک گافی این وسط به دست ترلان یامادرم بده،فعلابهترین کاراین بودکه زیرنظرخودم باشه تااب ازاسیاب بیفته، بااین حال پدرش که مردی مقتدرومعتمدبودباان نگاه های پرازنگرانی، هایرون وبه من سپرده بود، برای همین بودکارت پروازموبانیکان جابه جاکردم،چون میدونستم چه کرمی توبدنش فعال شده،ازهمون اول هم اشتباه کردم درموردهمراهیش تواین سفر،موافقت کردم،همه اینهازیرسرصدرابود،تونبودخودش میخواست باحضورنیکان خیالش ازمن راحت باشه...نمیدونست که نیکان به اندازه کافی رواعصابم بود.
حضور دختری مثل هایرون در صندلی کناری‌ام، دقیقاً مصداق بارز نمک، روی زخمم بود
مخصوصاان زبان تندوتیزش که سعی میکردمثل پنجه های یک بچه گربه به روح وجسمم پنجول بکشه...
از همان لحظه‌ای که سوار شدیم، با آن بی‌خیالی مختص به خودش و آن سر به هوایی که همیشه روی اعصابم سوهان می‌کشید، مدام ورجه وورجه میکردوباحرف هایی که به نیکان میزدحوصلمومیبرد، اما حالا چند دقیقه‌ای می‌شد که صدایی از او در نمی‌آمد.
دوباره ازپنجره به بیرون نگاه کردم اماهمه فکروذهنم درگیرماجرای رایان بود،حالانمیدانستم چه عکساالعملی ازخودنشون میداد،بایدبعدچندروزکه توشرکت جاافتادیم برمیگشتم،توهمین فکرابودم که ناگهان، سنگینی نرم و غیرمنتظره‌ای روشانه چپم احساس شد

. .:
نفسم در سینه حبس شد. بدنم مثل یک تکه سنگ، سفت و بی‌حرکت ماند.
به آرامی و با احتیاط سرم را چرخاندم. هایرون خوابش برده بود و سرش، درست روی شانه من فرود آمده بود. اولین واکنش ذهنم این بود که با یک تکان سریع و بی‌رحمانه بیدارش کنم تا بفهمد جای خوابیدنش اینجا نیست؛ان هم کجا؟!روصندلی هواپیما، اما وقتی نگاهم روی صورتش ثابت ماند، حرکت دستم در هوا متوقف شد.
در خواب، خبری از آن دختر لجباز و پر سر و صدا نبود. صورت گرد و گونه‌های پرش، حالا غرق در آرامشی معصومانه بود. شالش کمی به عقب سر خورده بود و طره‌ای از آن موهای پرپشت، مشکی و موج‌دارش، آزادانه روی بازوی من ریخته بود. بوی ملایم و شیرین عطرش، با هر دم و بازدم منظمش به مشامم می‌رسید و تمرکز لعنتی‌ام را که سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بودم

به بازی می‌گرفت.
اخم کمرنگی روی پیشانی‌ام نشست. من، سیاوش، کسی نبودم که اجازه دهم کسی این‌طور حریم شخصی‌ام را نقض کند. باید بیدارش می‌کردم. باید به او یادآوری می‌کردم که ما فقط برای سفر کاری،کنارهم قرارگرفته ایم.
دستم را بالا آوردم تا شانه‌اش را تکان دهم، اما وقتی متوجه شدم چقدر عمیق و راحت نفس می‌کشد، دستم میان زمین و هوا خشک شد. نگاهم دوباره به آن موهای موج‌دار و صورت غرق در خوابش افتاد.
دستی که برای بیدار کردنش بالا آمده بود را آرام پایین آوردم و مشت کردم. به خودم قبولاندم که بیدار کردنش فقط باعث می‌شود دوباره آن زبان تند و تیزش به کاربیفتد وارامش این پرواز را ازمن بگیرد....
فقط به همین دلیل بودکه سرچرخاندم، بدنم راکمی بازاویه سراوتنظیم کردم تاراحت تربخوابدوسعی کردم به تپش های نامنظم واحمقانه قلبم بی توجهی کنم.

کتف چپم از بی‌حرکتی کاملاً بی‌حس شده بود، اما جرات نداشتم تکان بخورم. نگاهم را با احتیاط به سمت چپ چرخاندم؛ نیکان در صندلی عقب نشسته بود خوشبختانه چشم‌بند خوابش را روی صورتش کشیده و خواب بود. اگر بیدار بود و من را در این وضعیت می‌دید که چطور مثل یک مجسمه سنگی خشکم زده تا خوابِ این دخترِ سر به هوا به هم نخورد، تا خود کیش دست از سرم برنمی‌داشت و با آن نیشخندهای کلافه‌کننده‌اش روی اعصابم رژه می‌رفت.

دوباره نگاهم به سمت شانه‌ام کشیده شد. هایرون هنوز غرق خواب بود و نفس‌های منظمش به بازویم می‌خورد. کم‌کم داشتم به این سنگینیِ نرم روی شانه‌ام عادت می‌کردم که ناگهان، تکان خفیفی خورد.

صدای ناله‌ی آرامی از بین لب‌هایش خارج شد و سرش را کمی روی بازویم جابه‌جا کرد. داشت بیدار می‌شد.

 

زنگ خطر در مغزم به صدا درآمد. اگر بیدار می‌شد و من را بیدار می‌دید، چه فکری می‌کرد؟ حتماً با آن زبان درازش می‌پرسید چرا بیدارش نکردم یا بدتر از آن، فکر می‌کرد از این وضعیت لذت برده‌ام! منِ سیاوش، کسی نبودم که به او نقطه ضعف بدهم.درکثری ازثانیه، سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم، کمی به سمت او متمایل شدم و چشمانم را محکم بستم. ماهیچه‌های صورتم را شل کردم تا درست مثل کسی به نظر برسم که در خواب عمیقی فرو رفته است.

چند ثانیه بعد، حس کردم کاملاً هشیار شده است. حرکت ناگهانی‌اش را حس کردم؛ بدنش یک‌دفعه منقبض شد. لابد تازه فهمیده بود بالشتِ نرم و راحتی که این مدت رویش خوابیده بود، شانه پهن من بوده است!

بدون اینکه چشمانم را باز کنم، تمام حواسم را به او دادم. صدای حبس شدن نفسش را به وضوح شنیدم.

بلافاصله و با دستپاچگی سرش را از روی شانه‌ام برداشت. جای خالی سرش، سرمای عجیبی را روی بازویم به جا گذاشت که اصلاً انتظارش را نداشتم.

صدای خش‌خش لباسش و کشیده شدن سریع پارچه شالش را شنیدم. احتمالاً داشت با عجله شالش را که عقب رفته بود و آن موهای موج‌دار مشکی‌اش را بیرون ریخته بود، روی سرش مرتب می‌کرد. سعی کرد کوچک‌ترین تکانی به صندلی ندهد تا مثلاً من بیدار نشوم.

زیرچشمی و از لای پلک‌های نیمه‌بازم، سایه‌اش را دیدم که خودش را تا جای ممکن راست وبی حرکت نشون داد، نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش آرام شود.

در دلم پوزخندی زدم. از اینکه توانسته بودم او را در این وضعیت دستپاچه و خجالت‌زده گیر بیندازم، احساس پیروزی می‌کردم. چشمانم را دوباره بستم و سعی کردم لبخند محوی که داشت روی لبم می‌نشست را زیر ته‌ریشم پنهان کنم. اماانگاری هنوزشک داشت، دستش راجلوی صورتم اوردوچپ وراست تکونش میداد، باخیال اینکه شایدمن بیدارم، تاوقتی که مطمعن شدوازانجام حرکت اضافه ایستاد. 

اینبارصدای نکرمنکرنیکان توفضاپیچید، نمیدونم چراهی رابه راه دور وبرهایرون میپلکید، باید توفرصت مناسب بهش یاداوری میکردم که بی خیال این ادا واطفارهاشود، ازاینکه هایرون ازموقعیت استفاده میکردتاباسوال وجواب هایش ازنیکان، به این پی ببردکه تواون صحنه ازخواب دیده شده یانه، باعث میشدبه فکرکودکانه وبی الایشش به خنده بیفتم، ولی خب خنده ای که دردلم بی صدابود.

 

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت72#

اینبارصدای نکرمنکرنیکان توفضاپیچید، نمیدونم چراهی رابه راه دور وبرهایرون میپلکید، باید توفرصت مناسب بهش یاداوری میکردم که بی خیال این ادا واطفارهاشود، ازاینکه هایرون ازموقعیت استفاده میکردتاباسوال وجواب هایش ازنیکان، به این پی ببردکه تواون صحنه ازخواب دیده شده یانه، باعث میشدبه فکرکودکانه وبی الایشش به خنده بیفتم، ولی خب خنده ای که دردلم بی صدابود.

 

هایرون ازروصندلی بلندشد، انگاری ازدست نیکان فرارمیکرد..... همچنان تونقش خواب خودم مونده بودم، چیزی طول نکشیدبرگشت

 

چند لحظه دیگر هم صبر کردم تا مطمئن شوم نمایشم کاملاً باورپذیر از آب درآمده است. به آرامی پلک‌هایم را روی هم فشردم و با یک کش و قوسِ کشدار و ساختگی، طوری که انگار تازه از یک خوابِ سنگینِ چندساعته بیدار شده‌ام، بدنم را رها کردم. کتفِ چپم که حالا واقعاً از بی‌حسی تیر می‌کشید، سوژه‌ی خوبی برای طبیعی جلوه دادنِ بیداری‌ام بود. با صدایی که سعی کردم کمی گرفته و خواب‌آلود باشد، ناله‌ای از سرِ خستگی کردم.

نیکان که انگار منتظرِ بیدار شدنِ من بود، بلافاصله خودش را جلو کشید و با همان لحنِ پرانرژیِ آزاردهنده‌اش که ناشی ازکنایه ودلخوری بودگفت: «به به! بالاخره بیدار شدی سیاوش‌خان؟ فکر کردم تا خودِ کیش بیهوشی.»

نگاهی گذرا و بی‌تفاوت به او انداختم. سرم را به سمت پنجره چرخاندم و دستی به صورتِ اصلاح‌نشده‌ام کشیدم. زبریِ ریش‌هایم زیر دستم حسِ واقع‌گرایانه‌ای داشت که به آرامشِ مصنوعی‌ام کمک می‌کرد. نگاهی به هایرون انداختم؛ هنوز سرش را به سمت پنجره برگردانده بود و وانمود می‌کرد که منظره‌یِ تکراریِ ابرهایِ بیرون برایش جذابیتِ خیره‌کننده‌ای دارد، اما انقباضِ شانه‌هایش زیرِ آن شالِ ظریف، به من می‌گفت که تمامِ حواسش به من است.

لبخندِ کمرنگی که مطمئن بودم از دیدِ او پنهان نمانده، روی لبم نشست. بی‌آنکه مستقیماً به او نگاه کنم، با صدایی که طنینیِ سرد و کنترل‌شده داشت، خطاب به فضایِ بینِ خودمان گفتم: «خوابِ راحتی بود؟ صندلی‌های این ایرلاین انگار خیلی نرم‌تر از چیزی هستن که فکر می‌کردم… حداقل برای بعضی‌ها.»

جمله‌ام مثل تیری بود که به هدف می‌خورد. دیدم چطور نفسش در سینه حبس شد. با اینکه رویش را برنگرداند، حس کردم چطور گردنش به سرخی زد. نیکان که متوجهِ مخاطبِ حرفِ من نشده بود، با خنده گفت: «چی میگی؟ این صندلی‌ها که پدرِ کمرِ آدم رو درمیارن!»

 

دوباره نگاهم را به سمت هایرون چرخاندم. حالا داشت با دستپاچگی بندهایِ کیفش را مرتب می‌کرد. دیگر نمی‌توانستم جلویِ کنجکاوی‌ام را بگیرم؛ می‌خواستم بدانم آیا آن صورتِ گرد و معصوم، وقتی از خجالت سرخ می‌شود، باز هم همان جسارتِ قبل را دارد یا نه.

 

دستانم رارودسته صندلی گذاشتم بالحنی سردوبی تفاوت که انگاری مخاطبم به هایرون بودبلندروبه نیکان گفتم: هیچی، میگم بهتره کمربندتون ومحکم وسفت ببندید، داریم فرودمیایم، نمیخوام توای تکون ها دنبال تکیه گاه بگردین.! 

نیکان حسابی ازصحبت هام گیج شده بود، ولی هایرون انگاری رنگ به رویش نماند، تشویش وازتموم حرکتاش میشدفهمید

پوزخندی که گوشه‌ی لبم جان گرفت، آخرین ضربه‌ای بود که به دیوارِ دفاعی‌اش زدم. حالا او خوب می‌دانست که من بیدار بوده‌ام؛ و این، بازی را برای ادامه‌ی سفر بسیار جالب‌تر می‌کرد.تمامِ تمرکزم رویِ لرزشِ خفیفِ مژه‌هایِ هایرون بود که حالا با خشمِ پنهانی به من خیره شده بود.

*************************

همه کاراازقبل هماهنگ شده بود، به محض اینکه به درخروج رسیدیم یک ماشین ون منتظرمون بود.
سوارماشین شدیم،خیلی زودبایدیک ماشین شخصی فول اجاره میکردم، دست نیکان روی پاهام نشست، نگاهموازشیشه پنجره گرفتم وباتعجب نگاهش کردم
نیکان_قراره کجابریم؟
باتحکم گفتم: معلومه، به هتل، صدراهتل رزروکرده
نیکان پوفی ازسرنارضایتی کشید
نیکان_لابد هرچندنفریک اتاق، اونم برای چندماه!!!!!
اینبارباکلافگی نگاهش کردم: توراه بهتری سراغ داری؟!
انگاری پروژکترچشمانش روشن شده بود
نیکان_پس چی که سراغ دارم، میریم ویلای عموبنده، اصلامن بخاطرهمون اومدم
یک تای ابروم بالارفت_اصلافکرشم نکن، این همه ادم که نمیشه تویک ویلا سرکنند، بایدراحت باشن یانه؟
نیکان که دست بردارنبودگفت_اینکه چیزی نیست، ویلای بقلیش واجاره میکنیم، یک ویلابرای خودمون، یک ویلاام مخصوص خانما، اینجوری همگی راحت تریم، هتل کی میشه اخه.... بعدشم این ویلابقلی مال رفیقمه میشناسمش.
به نظربدهم نمیگفت، اینجوری رفت وامدهامون هم دست خودمون بود
_اگه اینجوریه که اوکی کن بریم، فقط خودت به کارمنداتوضیح بده که حوصله سوال وجواب شدن ندارم
نیکان که گوشی وازجیب شلوارش بیرون میکشید گفت: بسپارش به من الان همه چیزودرست میکنم
روبه راننده گفت_داداش مقصدعوض شدبروبه سمت بلواردریا، شهرک عرب ها
راننده  که قراربودسرویس رفت وامد کارمندابه شهرک های ساخت وسازی بشه نگاهشوازااینه وسط به من دوخت که تاییدوازمن بگیره، چشماموروهم گذاشتم وتاییدکردم، این بودکه مسیرمون عوض شد
بایک پیامک به صدراگفتم که هتل نمیریم، بهتره تماس بگیره واطلاع بده، این وسط کلی پیش پرداخت به ضررمون میشدولی خب دربرابرراحتی کارمندهابی معنی بود.
دوباره شماره مامان روصفحه گوشی بالاپایین میشد، دوباره مثل این چندروزه میخواست برای اشنایی باخانواده هایرون پافشاری کنه... هیچ فکرشونمیکردم بابسته شدن پرونده ترلان، پرونده پیچیده تری بازبشه، حالت سایلندموبایل فعال کردم وفقط
میخواستم تموم تمرکزموبرای راه اندازی شرکت بزارم.

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت73#

سنگینیِ هوای شرجی کیش، مثلِ هاله‌ای غلیظ و خفقان‌آور رویِ ریه‌هایم نشسته بود. وقتی از ون پیاده شدیم، سکوتِ عجیبِ شهرکِ ویلایی، تضادِ آزاردهنده‌ای با هیاهویِ افکارم داشت.گرمای افتاب به فرق سرم کوبیده میشد،به ویلای دوطبقه نگاه کردم،دو ویلاهردوبه یک شکل مهندسی وساخته شده بود، نیکان، با همان لبخندِ گشاد و غیرقابلِ‌تحملش که انگار هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌توانست خاموشش کند، کلیدها را در هوا چرخاند و با یک ضربه‌یِ مچ، درِ چوبیِ ویلایِ همسایه را باز کرد.
برگشت و به من نگاه کرد. چشمانش از خوشحالی برق می‌زد، انگار که یک شاهکارِ هنری خلق کرده باشد. دستی به شانه‌ام کوبید و با صدایی که در فضایِ خلوتِ کوچه می‌پیچید، گفت: «سیاوش! ببین چی برات ردیف کردم. از امروز یه زندگی شیک شروع کنیم، هممون تو آرامش، بدونِ دغدغه، دور از چشمِ همه. فقط کار، استراحت و دریا.»

عینک افتابی ازچشمم برداشتم،نگاهش کرم
_یادت نره اینجااومدیم فقط برای کار، نه خوش گذرونی
نیکان_نمیشه حالاضدحال نزنی....
بدون اینکه جوابی بهش بدم واردویلاشدم،
فضایِ داخلی، سرد و بی‌روح بود؛ انگار مدت‌ها کسی در آن نفس نکشیده بود. یک درِ شیشه‌ایِ ریلیِ قدی در انتهایِ سالن بود که به حیاطِ پشتی و منظره‌یِ بی‌کران  دریا باز می‌شد. به سمتش رفتم و دستم را رویِ دسته‌یِ سردِ فلزی‌اش گذاشتم. در را کشیدم و صدایِ لغزشِ شیشه رویِ ریل، سکوتِ خانه را شکست. بادِ گرم و شورِ دریا بی‌مقدمه به داخل هجوم آورد و پرده‌هایِ بلند را مثل ارواحی سرگردان به رقص درآورد.ساحل زیرپام پرازصدف وشن های داغ بود، صدای موج ملایم اب، سکوت ساحل رابرهم میزد
به ویلای بقلی نگاه کردم، ان هم همانندهمین ویلابایک درشیشه ای ریلی به ساحل وصل میشد، وحفاظی بین ان دونبود.

صدای نیکان وکارمندان شرکت برای جابه جایی به گوش میرسید، برگشتم تاواردویلابشم، برایِ لحظه‌ای کوتاه، حس کردم هایرون پشتِ آن دیوارشیشه ای در ویلایِ کناری، دقیقاً مثلِ من در حالِ نظاره کردنِ همان دریایی است که هیچ رازی را فاش نمی‌کرد. این همسایگی، برخلافِ آنچه نیکان فکر می‌کرد، نه یک «زندگیِ شیک»، بلکه شروعِ یک بازیِ خطرناک و مبهم بود؛ بازی‌ای که قوانینش را هنوز هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم.
نیکان_سیاوش بیاببینم کدوم اتاق ومیخوای؟!
باصدای نیکان به خودم امدم واردویلاشدم
نیکان ورعوفی وبقیه کارمندان چمدان به دست منتظرمن بودن....
نگاهشون کردم
_چرااینجاوایسادین؟
رعوفی_منتظریم شما اتاقتون وانتخاب کنید
نیکان_بالا دوتا اتاق وپایین هم دوتااتاق هست، هرکدوم میخوای انتخاب کن تابقیه ام مستقربشن، برای من همین سالن پایین کافیه
بایک حرکت خودشورومبل پرت کرد،
به پله هایی که به بالاوصل میشدنگاه کردم روبه رعوفی گفتم
_من اتاقی که ترانس داره روانتخاب میکنم،
به اطاعت سرشون وتکون دادند وبرای انتخاب اتاق پراکنده شدند.
چمدان مشکی باخودم به طبقه بالابردم، سالن بالابرعکس پایین کوچیک بودوفقط دوتااتاق کنارهم دیگه داشت
وارداتاقی شدم که ترانس ان روبه ساحل دریابود. بایک حرکت خودموروتخت دونفره پرت کردم، حسابی خسته بودم، ولی بادکوراسیون اتاق حسابی غریبگی میکردم، چشمانم به ان همه روشنایی عادت نداشت، کلافه شده بودم، دمای شرجی هواروی بدنم سنگینی میکرد، ازروتخت بلندشدم، حوصله فضای تنگ اتاق ونداشتم، بایدیک دوش میگرفتم وبیرون میرفتم

ویرایش شده توسط bahare
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...