Nawrgoon 91 ارسال شده در سهشنبه در 20:47 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 20:47 پارت47 هنوز گوشی را توی دستم نگه داشته بودم که لرزشِ ملایم آن، تمام وجودم را تکان داد. پیام کوتاه بود، اما محکم: _باید بری. هیچجای نگرانی نیست؛ ما همهجوره حواسمون بهت هست. پیام را که خواندم، نفسم را حبس کردم. انگار آن کلمات، همزمان هم تکیهگاهم شدند و هم بارِ مسئولیتم را سنگینتر کردند. گوشی را به کیفم برگرداندم. خیالِ راحتی نداشتم، اما حداقل حالا میدانستم که در این بازی، تنها نیستم. *** از شرکت که بیرون زدم، پاهایم خودشان مرا تا خانه بردند؛ انگار مسیر را از حفظ بودند. خیابان شلوغ بود، اما من فقط کیفم را میدیدم؛ همان کیفِ کوچکی که حالا یک کارتِ دعوتِ لعنتی توش جا گرفته بود. جلوی درِ خانه که رسیدم، مکث کردم. یک نفس عمیق کشیدم و سعی کردم صورتم را از هر نشانهای پاک کنم؛ کلید را چرخاندم، در را باز کردم و پا به راهرو گذاشتم. هنوز در را نبسته بودم که صدای سهراب از سالن پیچید: _به جون خودم ستاره، اگه یه ذره به خودت برسی، بالاخره یه خری پیدا میشه که سرش بخورہ بہ سنگ، بیاد تو رو بگیرہ و ما رو هم از شرِ این اخلاقِت راحت کنه! ستاره لم داده بود روی مبل و باگوشی اش بازی میکرد. بدون اینکه سرش را بلند کند بالحن بیخیالش جواب داد: _خرِ من هنوز به دنیا نیومده سهراب. ولی خرِ تو هر روز جلوی آینه ست؛ فقط هنوز نفهمیدی. از جوابش خندہ ام گرفتہ بود. قیافہ سھراب دیدنی بود...لبخندش را مثل یک لامپِ سوخته خاموش کرد و رو به سقف گفت: _ بہ سلامتیِ اخلاقت کہ بہ خاطرش ھنوز شوھر نکردی... داشتم شوخی میکردم، طاقت یہ شوخی سادہ روھم نداری. ستاره بی آنکه دست از بازی بکشد، قیافہ اش را لوچ کرد و آخرین تیکه را انداخت: _سهراب، عزیزم، اون روزی که یه نفر از ته دل به شوخیِ تو بخنده، من خودم برات بستنی میخرم . تا اون روز، شوخی هات رو نگه دار برای خودت؛ شاید یه روزی جواب بده. ھمزمان با گفتن جملہ ی آخر چشم غرہ ای نثار سھراب کرد. همان موقع چشم سهراب به من افتاد که در راهرو ایستاده بودم: _بہ حریر خانم علیک سلام... بیا کہ بہ موقع رسیدی! تو بگو من بد میگم؟ بیا اینجا قضاوت کن! این خانم داره شخصیتِ من رو ترور میکنه. کیفم را روی دوشم جابه جا کردم و با یک لبخندِ کوتاه گفتم: _سلام... من تازه رسیدم؛ بذار اول برم لباسامو عوض کنم بعد بیام قضاوت کنم. و قبل از اینکه جواب بدهد، رفتم سمت پلہ ھا؛ از پلهها بالا رفتم و صدای سهراب و ستار پشت سرم گم شد. فاصله تا اتاقم زیاد نبود؛ هنوز به در نرسیده بودم که درِ اتاق ستار باز شد. لحظهای نگاهم کرد؛ مکثی کوتاه، اما آنقدر سنگین که ضربان قلبم را تندتر کرد: _دیرکردی! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 91 ارسال شده در چهارشنبه در 16:54 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 16:54 پارت48 کیف را جابه جا کردم و سعی کردم صدایم عادی باشد: _ترافیک بود… مترو هم شلوغ بود. چند لحظه نگاهش روی صورتم ماند؛ انگار دنبال نشانه ای میگشت. بعد با اشاره ی سری به داخل اتاق گفت: _بیا تو. کارت دارم. ضربان قلبم تند شد. یاد دیشب افتادم؛ یاد تنها ماندنِ ما، یاد همان جمله هایی که نمیخواستم دوباره بشنوم. نمیخواستم دوباره همانجا گیر بیفتم: _من خستہ ام، میخوام استراحت کنم ... بمونہ برای بعد. و همانطور که جمله را تمام میکردم، از کنارش رد شدم. وارد اتاق شدم، در را پشت سرم بستم و سریع قفلش کردم. چند لحظه پشت در ایستادم و نفسهایم را جمع کردم. کارتِ دعوت هنوز توی کیفم بود؛ سنگینتر از چیزی که تصورش را میکردم. آن را درآوردم و روی تخت گذاشتم. از آن طرف در، هیچ صدایی نیامد. نفسهایم بویِ هوای گرفتهی راهرو را میداد. لباسهایم را با بیمیلی درآوردم و روی صندلی رها کردم؛ پیراهنِ حریر، مثل مارِ بیجانی روی زمین لیز خورد. روی تخت دراز کشیدم و زل زدم به گچبریهایِ ترکخوردهی سقف که زیر نورِ کمجانِ چراغخواب، شبیه نقشه یک سرزمینِ ناشناخته بود، اما ذهنم در جای دیگری پرسه میزد: آخرِ هفته. فکرِ جمعه، مثل یک خنجرِ سرد در مغزم فرو میرفت. میدانستم ستار اجازه نخواهد داد؛ میدانستم اگر بویی از این نقشهها ببرد، حتی بیرون رفتن از خانہ راھم برایم قدغن میکند؛ اما دقیقاً همین محدودیتها بود که خون را در رگهایم به جوش میآورد. هرچه بیشتر سعی میکردند مرا در این قفسِ امن و بیخطر نگه دارند، من بیشتر لجباز میشدم؛ بیشتر تشنهی کارهایی میشدم که مرزهای خطر را جابهجا میکند. مثل همین نقشهی احمقانه و پرخطر: همدست شدن با همسرِ نگین. میدانستم چه دیوانگیای است. میدانستم قرار است مدرکی علیه بزرگنیا بیرون بکشم کہ تا بہ حال کسی موفق بہ انجام آن نشدہ است، اما وسوسهی کشفِ حقیقت، عقل را از سرم پرانده بود. نگین با تمامِ وجود مخالفت کرده بود. فریاد کشیده بود، التماس کرده بود و حتی تهدید کرده بود که اگر این کار را بکنم، دیگر هرگز نباید رویِ دیدنِ او حساب باز کنم. و من… من با لجاجتی که از خود بیخودم میکرد، این مسیرِ پر از ریسک را پذیرفتم. چشمهایم را بستم، اما تاریکیِ پشتِ پلکهایم به جای سکوت، تصویری از آن روزِ بارانی را زنده کرد. آن کافهی دنج و کوچک در گوشهی شهر، جایی که همیشه بویِ قهوهی تازه و آرامش میداد، حالا در خاطرم بویِ خاکِ باران خورده میداد. نگین روبروی من نشسته بود؛ دستهایش را آنقدر محکم به هم فشار میداد که بندِ انگشتهایش سفید شده بود. چشمانش… چشمانش نه از خشم، که از یک ترسِ عمیق میسوخت. _ حریر، لجبازی نکن! داری با آتیش بازی میکنی که توش خودت هم میسوزی. اینا آدمای خطرناکین مگہ نشنیدی محسن چیا میگفت. صدایش میلرزید. انگار داشت سعی میکرد کوهی از کلمات را جلویِ ریزشِ هیجانش نگه دارد. من فقط به تهِ فنجانِ سرد شدهی قهوهام زل زده بودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 91 ارسال شده در 51 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 51 دقیقه قبل پارت49 نگین با صدایی که حالا به نجوا تبدیل شده بود، ادامه داد: _محسن فقط یہ پیشنھاد مسخرہ داد ھمین، بعدشم خودش پشیمون شد؛ دیدی کہ! اون دید تو رفتی تو این شرکت کار کنی اومد گفت جای خوبی نیست و رئیسش چہ آدم گردن کلفت وکثیفیہ. حالا تو بہ جای موندن و دست تو لونہ زنبور کردن باید بیخیال اون کار بشی. میفھمی چی میگم حریر؟! _نہ! نمیفھمم... این ھمہ نگرانی برای چیہ؟! من فقط قرارہ اونجا کار کنم واگر چیز مشکوکی دیدم بہ محسن خبر بدم ھمین، این کجاش خطرناکہ؟! _ کافیہ داداشات بفھمن. تو کہ میدونی چقدر حساسن چرا میخوای آتو دستشون بدی؟ دست بہ سینہ بہ صندلی تکیہ دادم و خیرہ در چشم ھای نگین لب زدم: _اتفاقا واسہ ھمین میخوام حتما این کارو انجام بدم، میخوام ببینن کہ نمیتونن منو محدود کنن... کہ من اونقدر بزرگ شدم کہ کارھای بزرگ میکنم و... _بسہ حریر باکی لج میکنی؟ بازندگی خودت؟ تو تازہ تونستی ستار رو قانع کنی کہ اجازہ بدہ کار کنی؛ حالا اگر کوچیکترین اتفاقی بیوفتہ دیگہ ھیچ وقت بھت اجازہ نمیدہ پاتو بیرون خونہ بزاری. نگین درست میگفت. همهچیزش منطقی بود؛ اما دقیقاً همین منطقِ سنجیده و امنِ او بود که لجِ مرا بیشتر میکرد. هرمقدار بیشتر التماسم میکرد، من بیشتر باور میکردم که تنها راهِ اثباتِ خودم، همین راهِ پرخطر است. نگاهِ آخری که آن روز انداخت، تا مغز استخوانم را سوزاند، چشمهایی خیس و پری از ناامیدیِ تلخ، انگار که دیگر مطمئن بود آن حریری که میشناخت ، دیگر زیر همین برفِ لجاجت گم شده است . بلند شد، کیفِ کوچکش را برداشت و بیآنکه پشتِ سرش را نگاه کند ، از کافه بیرون رفت. صدایِ زنگِ درِ شیشهای پشتِ سرش به صدا درآمد و آرامآرام در سکوتِ باران حل شد. من اما همانجا ماندم ؛ تنها ، با فنجانِ قهوهی سرد، و تصمیمی که تا امروز کہ بارِ سنگینش را روی دوش میکشم. صدایِ تیک تاک ساعت مرا از تهِ خاطره بیرون کشید. چشمانم را باز کردم. اتاق ، همانطور تاریک و ساکت بود ؛ اما دیگر هیچچیز مثلِ قبل به نظر نمیرسید. کارتِ دعوتِ بزرگنیا ، همچنان رازِ سنگینِ گلویم بود و من ، تنها ، در میانهی راهی ایستاده بودم که دیگر جایی برایِ برگشت در آن نبود. صدایِ قدمهایِ ستار در راهرو پیچید. ضربآهنگِ سنگین و منظمی داشت که انگار با هر قدمش، لرزهای به تنِ اتاق میانداخت. نفس در سینهام حبس شد. نگاهی به کارتِ دعوت انداختم که با آن فونتِ طلایی و سردش روی میز میدرخشید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری