Nawrgoon 21 ارسال شده در دیروز در 16:03 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 16:03 دسر که آماده شد و رفت توی یخچال، ستاره دستهایش را با حوله خشک کرد و گفت: _خب تا این درست شہ بریم بیرون... ھمہ رفتن تو حیاط. اولش قصد نداشتم بروم. همیشه وقتی جمع شلوغ میشد، یکجور غریبی مینشست ته دلم. راھم را سمت پلہ ھا کج کردم... اما صدای خندهٔ بچهها… جیغهای ریزشان… آن شادی بیقید و شرط… نمیدانم چرا، یکهو دلم خواست بروم بینشان. حتی اگر غریبه بودم. از درِ خانہ کہ بیرون رفتم، نور عصر افتاده بود وسط حیاط. ماهلین با دو قلوھای سپیده دنبال هم میدویدند. با دیدنم جیغ زد: _عمہ حلیل، بیااااااااااا. لبخندم کش آمد. نمیتوانستم نروم. نمیتوانستم باز ھم تنھایی را انتخاب کنم. حتی اگر در این جمع فقط ماھلین بود کہ دوستم داشت. ماھلین عزیزم ھنوز نمیتوانست ر را خوب تلفظ کند. سھراب کہ از شنیدن نامم از دھان ماھلین خندہ اش گرفتہ بود؛ فوراخم شد و ماھلین را بغل کرد. آنقدر فشارش داد کہ صدای جیغ ماھلین درآمد. سھند کہ ھنوز ازظھر دلخور بود رویی ترش کرد و بہ سھراب تشر زد: _اینقدر ریشاتو نمال بہ صورت بچہ ام، جوش میزنہ نکبت. _نتن، نبکت! ماھلین بود کہ این حرف را زد.خودش را سمت من کج کردہ بود تا بغلش کنم، بعد از حرف سھند پشت سرش تکرار کرد. جمع ناگهان از خنده ترکید و زهره با نگاهی شماتتبار میان پدر و دختر چرخید. بعد رو به ماهلین گفت: _ماهلین جان… این حرف خوب نیست، نباید دوباره تکرارش کنی. ماھلین را در آغوش کشیدم و محکم لپ سرخش را بوسیدم. ماهلین دستم را گرفت و گفت: _بیا ببین چی ساختیم... بچهها کنار باغچه ی گل نشسته بودند و با خاک نرم باغچه شکلهای عجیب و خندهدار درست میکردند. ماهلین با دستهای گِلیاش گفت: _نگاااااااکن، اینو من ساختم... یک مجسمہ ی گلی عجیب غریب کہ تشخیص دادنش سخت بود. دربارہ ی مجسمہ سوال پرسیدم و ماھلین ھم مشغول توضیح دادن آن شد. وسط حیاط، سهراب و علیرضا ایستاده بودند. هر دو سعی میکردند با شوخی و خنده جو بین ستار و سهند را سبک کنند. سهراب با خنده زد به شانهٔ سهند: _داداش توھم خیلی جدی شدیاااا... از سھند آروم ما بعیدہ این تندخویی ھا...! علیرضا هم گفت: _آرہ بابا، ماکہ میدونیم تہ دلت ھیچی نیست... ستار هم که میشناستت. _چمیدونم کارای شرکت پیچیدہ بھم... نصف جنسا موندہ تو گمروک پول ندارم ترخیص کنم. _چرا زودتر نیومدی پیشم تاکمکت کنم! ھرسہ برگشتند سمت ستار کہ بالا سرشان دست بہ سینہ ایستادہ بود. سھند با لحنی کہ ھم دلخور بود ھم پشیمان لب زد: _کمک؟ چرا وقتے میتونم سھم خودمو داشتہ باشم منت کمک بقیہ روسرم باشہ. علیرضا میانجی گری کرد. _منت چیہ پسر خوب... بین برادرا کہ این حرفا معنی ندارہ! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 21 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل (ویرایش شده) ستار دست ھایش را داخل جیب شلوار گرمکنش فرو برد. رگ ھای دستش زیرآن پوست آفتاب سوختہ، بہ خوبی معلوم بود عجیب بود کہ درآن لحظہ بادیدن دست ھایش یاد عماد افتادم؟! نہ عجیب نبود. عماد ھمیشہ درذھنم بود و فراموش نمیشد. دلخوری از او و اینکہ چطور توانست دورم بزند، مغزم را متلاشی میکرد و قلبی کہ ھر لحظہ خاطراتش را بہ یادم می آورد، جانم را ذرہ ذرہ آب میکرد. بقیہ ھنوزم سعی در آشتی دادن ستار وسھند بودند. نفھمیدم سھراب وعلیرضا چہ گفتند. سهند اول اخم داشت، اما کمکم گوشهٔ لبش بالا رفت. بعد یکهو خندید، رفت سمت ستار، او را بغل کرد و گفت: _یکم تند رفتم... اما باور کن اینقدر کارام به هم گره خورده که اعصابم نمیکشه. ستار هم لبخند نصفهای زد. _میدونم... جو حیاط یکهو سبک شد. انگار همهٔ آن سنگینیِ چند ساعت قبل با یک خندهٔ ستار از بین رفت. کنار بچهها نشسته بودم، اما نگاه ستار چند بار بیهوا روی من مکث کرد. نه طولانی، نه واضح ، فقط آنقدر که حس کنم چیزی در نگاهش عوض شده. ستاره از داخل سینی چای آورد. لیوانها بخار میکردند. سپیده هم پشت سرش با ظرف دسر کاراملی آمد و گفت: _بچہ ھااااااااا دسر آمادہ اس! همه دور هم نشستند. ھوا روبہ خنکی میرفت اما جمع گرم بود. سهند قاشقش را داخل دسر فرو کرد و گفت: _خب...حالا کہ ھمہ جمعیم، یہ چیزی رو باید بگم. سهراب خندید: _باز شروع شد... سهند بیتوجه ادامه داد: _امیرحسین برادر زھرہ... چند روز پیش باهام حرف زد. میخواد بیاد خواستگاری حریر. جمع یکهو ساکت شد. فقط صدای بچهها از کنار باغچه میآمد. قلبم یک لحظه ایستاد. قاشق از دستم لیز خورد و افتاد روی چمن. هیچکس چیزی نگفت. فقط صدای نفسها بود. زھرہ بادیدن حالم دست پاچہ بہ بازوی سھند زد: _عزیزم میزاشتی من خودم بعدا میگفتم... ستار هیچ واکنشی نشان نداد. نه اخم کرد، نه لبخند زد، نه حتی نگاهش را از سهند گرفت. فقط چشمهایش برای یک لحظه روی من مکث کرد. آنقدر کوتاه که هیچکس جز من نفهمید. سهراب با خنده زد به شانهٔ سهند: _بابا حریر تازہ رفتہ سرکار... بزار یہ نفس بکشہ. اینجوری که تو میری جلو، تا آخر هفته باید جهیزیه هم بچینیم!» علیرضا هم خندید و گفت: _بلہ اقا سھند تو همیشه عجله داری. ستار چایش را سر کشید. آرام، بیحرف، انگار اصلاً موضوع به او ربطی نداشت. سهند گفت: _پسرخوبیہ! کار داره، خانوادهشو ھم میشناسیم. من که قبولش دارم. ستار… تو هم باید اجازه بدی بیاد. ستار همانطور که فنجان را روی نعلبکی گذاشت، آرام گفت: ویرایش شده 18 ساعت قبل توسط Nawrgoon لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 21 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل _برای حریر ھنوز زودہ ازدواج کنہ. سهند با حرص خندید: _ای بابا تو همهٔ خواستگارای حریر رو رد میکنی! باورم نمیشد... من اینجا نشستہ بودم و آن ھا سر ازدواج من بحث میکردند. چرا ھیچ کس نظر من را نمیپرسد؟ مگرمن قدرت انتخاب نداشتم کہ آنھا جای من تصمیم میگرفتند! حتی از ستار ھم شاکی بودم؛ بدون سوال کردن ازمن جواب منفی میداد. من را آنقدر بچہ میدید کہ حتی لایق نظرخواھی ھم نمیدانست؟! سرم را پایین انداختم و دست ھایم را مشت کردم تا کسی لرزش دستم را نبیند. _چہ عجلہ ایہ بابا... سھراب بود کہ این را میگفت. سهند با صدای بلندتر گفت: _عجلہ چیہ؟ میخوام بار روی دوش ستار رو کم کنم! این دختر، بالاخره باید زندگیش... دیگر نتوانستم. قاشق را روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. صدایم لرز نداشت محکم بود، بُرنده بود. _اگر من بار روی دوش شما ھستم کافیه بهم بگید. همه برگشتند سمتم. حتی بچهها هم لحظهای ساکت شدند. ادامه دادم: _من یہ دختر مستقلم...خودم از پس مخارج خودم برمیام. اونقدر دارم که بتونم یه خونه اجاره کنم. نیازی نیست اینجا بمونم و بشم بار روی دوش شما. سهند دهانش باز ماند. سپیده زیر لب گفت: «اِ…» ستاره نفسش را آهسته بیرون داد. اما ستار... ستار همان لحظه سرش را بلند کرد. چشمهایش جدی بود، محکم، بیهیچ انعطافی. با صدایی که حتی سهند را هم ساکت کرد، گفت: _حریر... ھیچ کس اینجا تورو بار نمیدونہ! سکوت افتاد. سنگین. عمیق. ستار ادامه داد، آرامتر، اما جدیتر از قبل: _تو اینجا ھستی چون جای تو اینجاست... نہ بہ خاطر پول نه به خاطر کمک، نه به خاطر حرف مردم. به خاطر اینکه… توھم عضو این خانواده ای . بغض آرام، بی صدا، در گلویم بالا آمد و اشک، بیآنکه مجالش بدهم، گوشهٔ چشمهایم نشست. عجیب بود… باور داشتم ستار فقط برای آبرو و فقط چون «ناموسشان» بودم مرا نگه داشته است. اما حالا در میان آن جمع با همان یک جملهٔ کوتاه و محکم چیزی در من جابهجا شد؛ انگار سالها سوءتفاهم در یک لحظه فرو ریخت. برای نخستینبار نه سایهٔ وظیفه، نه ناموس، نه آبرو... بلکه خودِ من در نگاه ستار جای گرفتم؛ بهعنوان عضوی از این خانواده. سهند خواست چیزی بگوید، اما ستار تیز نگاهش کرد، یک نگاه کافی بود تا او ساکت شود. نفسم را آرام بیرون دادم. نہ از روی اضطراب... از چیزی شبیه رهایی، یا شاید… چیزی شبیه فهمیدهشدن. هیچکس جرئت نکرد چیزی بگوید. صدای بچهها هم انگار آرامتر شده بود؛ مثل اینکه آنها هم فهمیده باشند چیزی این وسط تغییر کرده است. ستاره اولین کسی بود که تکان خورد. سپیده لبخند محوی زد و سهند اما… سهند هنوز مات بود. چند بار لبهایش را باز و بسته کرد انگار دنبال جملهای میگشت که هم حرفش را پس نگیرد و هم دوباره دعوا درست نکند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 21 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل آخر سر فقط گفت: _باشہ... باشه داداش. من دیگہ چیزی نمیگم. صدای جیغ و خندہ ی بچہ ھا بود کہ روی این سکوت ایجاد شدہ خط می انداخت. انگار دنیا برای آنھا ھیچ وقت مکث نکردہ بود. **** درِ شیشهای شرکت که باز شد، ھوای گرم داخل آن تمام آن سرمای آذرماہ را از تنم بیرون کشید. صدای قدمهایم روی سرامیک میپیچید و هر قدم یادم میانداخت این جا همان جایی است که عماد بخشی از زندگی ام شد وخیلی زود تمام ھستی من و شرکت را باخودش برد. تمام احساسات من و سرمایہ شرکت را. بخش حسابداری در انتهای راهرو بود. تابلوی کوچک «واحد مالی» بہ من دھن کجی میکرد. وقتی وارد شدم، چند نفر سرشان را بلند کردند. بلند سلام دادم. بعضیها لبخند زدند و آرام جوابم را دادند ، بعضیها فقط نگاه کردند و بعضیها… نگاهشان را دزدیدند. همانهایی که وقتی عماد فرار کرد و همهچیز ریخت بههم، به من هم با همان چشم نگاه میکردند؛ انگار من هم مقصر بودم. پشت میزم نشستم. پروندهها تلنبار شده بود. بوی کاغذ و جوهر همان بوی آشنای همیشه. اما هنوز ننشسته بودم که صدای آرامی از پشت سرم گفت: _خانم ھدایت... مدیرعامل گفتن وقتی رسیدین تشریف بیارین اتاقشون. قلبم یک لحظه مکث کرد. مدیرعامل؟ بعد از گذشت 3ماہ؟ _برای چی؟ اتفاقی افتادہ؟ منشی کہ دختر جوانی بود مشکوفانہ نگاھم کرد _راجع به پروندهٔ آقای بخشی. انگار کسی یک باره هوای اتاق را خالی کرد. پروندهٔ عماد. همان پروندهای که اسمش هنوز مثل سایهای سرد روی این شرکت افتاده بود. آرام گفتم: _باشه... الان میرم. منشی سری تکان داد ورفت. من ماندم و میز و پروندهها و قلبی که بیدلیل تندتر میزد. دستم را روی میز گذاشتم تا لرزشش معلوم نشود. راهرو را تا انتها رفتم. کفشهایم روی سرامیک صدایی میداد که انگار در سکوت شرکت بیش از حد بلند بود. درِ اتاق مدیرعامل نیمهباز بود. دو بار آرام در زدم. صدای مردانه و کوتاهی گفت: _بفرمایید داخل. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. اتاق بزرگ بود؛ پنجرهٔ سرتاسری پشت میز نور سردی را روی زمین میریخت. بوی قهوهٔ تلخ و لالیک انکر یکی از گران ترین عطرھای دنیا در هوا پیچیده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 21 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل آقای نادری سرش را از روی پروندهها بلند کرد. عینکش را کمی بالا زد و با همان نگاه دقیق و بیحاشیهاش مرا برانداز کرد. _خانم ھدایت... بفرمایید، بشینید. روی مبل ھائ چرم نشستم. دستهایم را روی زانو گذاشتم و بہ نادرئ خیرہ شدم. نادری چند لحظه سکوت کرد. انگار دنبال جملهٔ درستی میگشت یا شاید میخواست واکنش من را بسنجد. بعد آرام گفت: _خانم ھدایت، من و تمام کارکنان بخش حسابداری میدونیم کہ بین شما آقای بخشی رابطہ عاطفی ای وجود داشت... ھمونطور کہ قبلا ھم پرسیدم بازم میپرسم شما از عماد بخشی خبر دارید؟ کمی بہ جلو خم شدم وبا اعتماد بہ نفسی کہ فقط خودم میدانستم چقدر ظاھری است جواب دادم: _ھمونطور کہ قبلا گفتم... خیر من ھم مثل شما از ایشون خبر ندارم. پاھایش را روی ھم انداخت و بہ پشتی مبل تکیہ داد _صحیح... اینجا صداتون کردم کہ بگم از پروندہ ی ایشون چیزھایی پیداشدہ. قلبم یک ضربهٔ تند زد. اما ساکت ماندم. نادری ادامه داد: _میدونیم این موضوع برای شما حساسه. اما… شما آخرین کسی بودید که با ایشون کار مستقیم داشتید. و حالا… بعضی اسناد به اسم شما ثبت شده. سرم ناگهان داغ شد. انگار خون یکباره به صورتم هجوم آورد. _بہ اسم... من؟ نادری سرش را تکان داد. _بلہ... و ما باید بدونیم این اسناد چطور و چرا به نام شما وارد سیستم شده. دهانم خشک شده بود. دستهایم که روی زانوهایم قرار داشت، حالا مشت شده بود. نادری با دقت نگاهم میکرد، گویی میخواست کوچکترین تغییری در چهرهام را ثبت کند. آن نگاه نافذش، همان نگاهی که همیشه در جلسات حسابرسی، کوچکترین تخلفی را هم لو میداد، حالا مستقیماً به من دوخته شده بود. حس میکردم در قفسی از نگاهش گرفتار شدهام. موجی از احساست مختلف بہ سمتم حجوم آوردہ بود.خشم بغض ونفرت از عماد تمام وجودم را گرفتہ بود؛ واقعا او این کار را بامن کردہ بود؟ عماد؟! ھمان کسی کہ بہ راحتی دلباختہ اش شدہ بودم و باورش کردہ بودم؟ چرامن؟ بین این ھمہ کارمند چرا پای من را وسط کشید... چرا باید اسناد را بہ نام من ثبت میکرد؟ نہ امکان ندارد من صداقت را در چشم ھاش دیدم وقتی از آیندہ اش بامن حرف میزد تمام آن حرفهای سابقش، آن لبخندهای مرموزش، حالا در ذهنم رنگ دیگری میگرفت. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایم آرام و مطمئن باشد. _ آقای نادری، من واقعاً شوکه شدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 21 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل بدون پلک زدن خیرہ ی من بود و نگاہ مستقیمش را از روی من برنمی داشت. حرکات بدنم را دنبال میکرد و مطمئناً دنبال صداقت کلامم بود. اما من ھم درسم راخوب یادگرفتہ بودم! نقاب بی تفاوت وخونسردی بہ چھرہ ام زدم _ من اصلاً روحم خبر ندارہ که چه اسناد ومدارکی به نام من وارد سیستم شده. من هیچ اطلاعی ندارم. شاید اشتباهی تو سیستم رخ داده باشہ . سعی کردم در چشمانش نگاه کنم. باید باورم میکرد باید... نگاهم را به سمت پرونده ی روی میزش انداختم. _اگر امکانش ھست میتونید بگید این اسناد دقیقاً مربوط به چه چیزی هستن؟ شاید چیزی یادم بیاد، یا حداقل بتونم راهنمایی کنم که چطور این اتفاق افتادہ. نادری به پشتی مبل تکیه داد و انگشتانش را به آرامی روی دستهٔ چرمی مبل کشید. _حتما اما قبل از اون... سکوت کرد و دوباره به من خیره شد. _ شما واقعاً از آقای بخشی خبر ندارید؟ هیچ تماسی؟ هیچ پیامی؟ هیچ… خبری؟ صدایش کمی آرامتر شد، انگار داشت سعی میکرد دوستی قدیمیاش را قضاوت کند، نه یک کارمند فراری. اما در عمق صدایش، چیزی شبیه به تردید یا شاید… کنجکاوی موذیانهای وجود داشت. _واقعا میگم کہ ھیچ خبری ازشون ندارم... دستانش رایک بار باضرب روی ران ھایش رھاکرد و خیلی سریع ازجابلند شد _خیلہ خب... باور میکنم خانم ھدایت امااا اگر بفھمم دروغ گفتید یا چیزی میدونید و پنھان کردید... با این حرف بہ میزش تکیہ داد ورو بہ من ایستاد. دست ھایش را از پشت روی میز گذاشت. نگاھش سرد بود و تھدید در آن موج میزد. _ اون وقت ھمہ چی رو بہ جناب بزرگنیا میگم. میدونید کہ بزرگنیای بزرگ با کارمند خیانت کار چیکار میکنن! خب میدانستم. آن پیرِ خرفت، همان کسی بود که اختلاسهای زیادی در این کشور انجام داده بود، اما هیچکس نتوانسته بود او را پای میز محاکمه بکشاند. یا مدرک کافی علیه اش پیدا نکرده بودند، یا تمام شواهد را از سر راهش برمیداشت. آدم پرنفوذی که به راحتیِ آب خوردن فساد میکرد و آدم میکشت! نفس عمیقی کشیدم _من چیزی رو پنھون نکردم کہ نگران باشم. خیالتون راحت اقای نادری... فقط، درمورد اون اسناد؟ من باید چیکار کنم؟ واقعا نمیخوام برام دردسر درست شہ... _اسنادئ بہ اسم شما ثبت نشدہ خانم... فقط میخواستم مطمئن بشم. مردک عوضی تمام مدت قصدش محک زدن من بود. میخواست ببیند واکنش من به این اتهامِ ناگهانی چیست. وحشت میکنم؟ انکار میکنم؟ یا شاید … اعتراف میکنم؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزشِ خفیفِ دستانم را پنهان کنم. نباید اجازه میدادم این بازیِ روانی را ببرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری