زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 31 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسانهها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچکس باورش ندارد، جرقهای دوباره در دل خاموششدهاش روشن میکند. او نمیداند که این امید ساده، قرار است دریچهای به حقیقتی فراموششده باشد… حقیقتی دربارهٔ آذرمیرا؛ نگهبان اسطورهای شعلهٔ ابدی، که همه او را فقط یک افسانه میدانند. اما زمانی که تاریکی همهچیز را میبلعد، دختر داستان ما میفهمد که بعضی افسانهها… مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند... https://forum.98ia.net/topic/5467-رمان-آخرین-نگهبان-شعله-فصل-اول-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 8 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور (ویرایش شده) سلام نویسندهی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) "نام رمان" ابتدا که نام رمان شما رو خوندم متوجه شدم که بیشتر سبک «اسطورهای» هست و بعد از خوندن رمان شما بر اینکه به «فانتزی» هم ربط داره رسیدم. فارغ از کلیشه بودن یا نبودن کلمات، من نام رمان شمارو میپسندم کاملا با موضوع رمان و ژانر ها همخوانی داره و نام متناسبیه«لبخند و چشمک» "ژانر" ژانرها کاملا متناسب انتخاب شدن و با خوندن رمان قشنگ حس اسطورهای و فانتزی بودن رمان حس میشه. انتخاب هوشمندانه و کاملیه. "خلاصه" خلاصه کاملا بر داستان واقف بود؛ یعنی طوری بود که روایت امیتیس رو به زبان میآورد، من خلاصه رو پسندیدم و این خلاصه زیباست اما صرفاً جهت پیشنهاد، به نظرم اگه یکم اخرش رو گنگ تر تموم کنی زیبا تر و عالی تر از اینی که هست میشه. اینکه اذرمیرا رو یک شخص نامعلوم بزاری و بخوای امیتیس رو کسی بنامی که کشفش میکنه عالی تر میشه. "مقدمه" مقدمه بسیاز زیبا و کاملا حس رسانی قوی داشت به طوری که من دوست داشتم ادامه دار تر باشه و حس فانتزی بیشتر رو در اون ببینم، روایتی از اذرمیرا چیز مناسبی برای حس رسانی از طریق مقدمه بود. پس پرفکت و نقدی بر اون نیست عزیزم^^ "شروع رمان" متناسب بود، نه شروعی کسل کننده نه فوق هیجانی! معمولاً کم پیش میاد تو رمان های فانتزی شروع های تکراری و کلیشهای ببینیم، چون این رمان و مکان ها کاملا ساختهی ذهن نویسنده هست پس در نتیجه، من شروع رو پسندیدم. باتوجه به فانتزی بودن و اسطورهای بودن من شروع مِلو رو بیشتر میپسندم تا بعد با اطلاعات وارد روند رمان بشم. "فضاسازی و توصیفات" نقطهی قوت رمان شما، حس رسانی قوی بود! بازی با کلمات و زیبا تر کردن نوشتار که در فضاسازی بسیار کمک کرد. در رمان های فانتزی مهم ترین اصل بع نظر من فضا سازی قویه! چون خواننده هیچ درکی از مکان و فضای این رمان نخواهد داشت چون ساختهی ذهن نویسنده هست شما از نظر توصیفات مکانی و زمانی تا حد زیادی موفق عمل کردین، اما توصیفات ظاهری رو یکم دوس داشتم بیشتر ببینم راستش من تا پارت دوازدهم که امیتیس به بوژان گفت بردار جان نفهمیده بودم که بوژان پسره. برای همین به نظرم بهتر بود کمی توصیفات ظاهری هم به رمان اضافه کنین تا بشه چیزهای سطحی و عادی رو فهمید درسته لازم نیست برای نوشتار رمان ظاهر تک تک چیزهارو توصیف کنین اما برای فهم بهتر خواننده این موضوع خالی از لطف نیست عزیزم«لبخند کشدار و چشمک» "کشمکش ها" کشمکش ها خوب بودند، کشمکش های درونی امیتیس با خودش برای قبول کتاب، یا کشمکش ها با مادرش برای فهم قضیه نبودن پدرش این ها از جمله کشمکش هایی بودند که در رمان شما دیده شده بانو جانم:) "نسبت دیالوگ ها به مونولوگ ها" تا یک جاهایی عالی بود عزیزم اما از یک جایی به بعد دیالوگ ها سنگین شد مثلا پارت های نه و ده یکی از اون جاها بود. دیالوگ ها پشت هم از زبون ابدوس گفته میشد که به نظرم طولانی بودن دیالوگ ها میتونه خسته کننده باشه میشد لا به لای حرفای ابدوس از حالت های امیتیس بیشتر بگی یا حالت مکانی رو بیشتر توصیف کنی که تو چ وضعیتی هستند. “نکات نوشتاری” نکته اول نویسندهی خوش قلم، بهتره در روند نوشتار رمان مخصوصاً قسمت مونولوگ، فعل آخر جمله قرار بگیره یک نمونه توپارت اول دیدم «از خانه زدم بیرون.» که بنظرم «زدم» بعد «بیرون» بیاد ساختارش درست میشه. یا یک نمونه دیگه که دیدم این جمله بود: « من میخواستم برگردم خانه.» جایگذاری مناسب: «من میخواستم به خانه برگردم.» نکته دوم یک جا نثر از ادبی به محاوره تغییر کرد «شنل رو کنار گذاشت» «رو» در اینجا باید «را» نوشته بشه. یا «تاریکی هرجا میرفت، انگار اوّل نور رو میدزدید و بعد رنگها رو» این جا هم باید «رو» تبدیل به «را» بشه در چند جای دیگه هم از رمانتون دیدم که «را» به صورت «رو» نوشته شده که بهتره درست بشه جانا:) نکته سوم «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، که سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برده بود،» در این جمله تکرار پشت هم کلمهی «که» از زیبایی جمله کم کرده بانو جان برای مثال میتونست: «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد.» یا «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، پس از بردن سبد به آشپزخانه، بیرون آمد.» نکته چهارم عزیزم بهتره به جای استفاده از ... برای مکث از ویرگول استفاده کنی اینجوری مونولوگ شیک تر و تمیز تره و صدالبته علائم نگارشی به درستی رعایت میشه. درسته میشه گاهاً از سه نقطه استفاده کرد اما از نظر من قشنگ تره که زمان لکنت یا چنین مورد هایی ازش استفاده بشه✨ نکته پنجم بانو جانم شما در رمانتون زیادی از فاصله استفاده میکنین یعنی بیشتر جاها بین دو جمله مونولوگ فاصله میندازین و یه خط پایین میاین و ادامه میدین بهتره مونولوگ ها پشت هم نوشته بشه و برای دیالوگ فاصله گذاشته بشه. این موضوع فاصله زیاد باعث شده من به سختی بتونم دیالوگ رو از مونولوگ تشخیص بدم که برای خواننده سخت میکنه خوانش رمان زیبایی شمارو^^ نکته ششم من معمولاً به عنوان یک خواننده دوست ندارم تودوتا جملهی پشت هم دوتا فعل مشابه ببینم چون به نظرم زیبا تره که فعل ها باهم متفاوت باشند پس صرفاً پیشنهاد میدم و این به عهدهی شماست عزیزم که بخواین تغییرش بدین یا خیر «بوی سیبزمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه شده بود» مثال جایگزین: « بوی سیبزمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه بهنظر میآمد.» نکته هفتم در یکی از پارت ها جملهی دیدم که فعل نداشت «چشمهایش همیشه خسته، نفسش سنگین.» اگر بعد «خسته» فعل نباشه موردی نیست اما بعد «سنگین» یک فعل قرار بگیره کامل میکنه جمله رو « چشمهایش همیشه خسته، نفسش سنگین شدند.» نکنه هشتم در شروع پارت نهم به دوتا دیالوگ برخوردم که بیشترش به صورت ادبی نوشته شده بود تنها جملات پایانیش ردی از محاوره داشت در حالی که رمان شما کلا دیالوگ هاش محاوره محورن «آن شب ، ما هم مثل خیلیهای دیگر فکر میکردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمان رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم.نمیدانم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم. سرمایی که انگار از استخوانهایم بالا میآمد. صدای همهمهای دور از بیرون میآمد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمهی باد میان شاخههای خشک بود تا صدای آدمها.از پنجره بیرون را نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم ؛ اما بعد فهمیدم سایه نیست. مکث کرد و با صدای لرزون ادامه داد : _چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت میکردند — نه ، حرکت نمیکردند، انگار در هوا میلغزیدند. ردایشان در باد تکان میخورد و کلاههای بلندشان چهرههایشان رو کاملاً پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمیشد ، فقط سیاهی.قلبم آنقدر تند میزد که فکر میکردم صداش همه رو بیدار میکنه.آرام خانوادهام رو بیدار کردم و بیصدا نشانشان دادم بیرون چه خبر است. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دستهایش میلرزید و حتی جرئت نمیکرد به پنجره نزدیک شود.بیصدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم.» این موارد که بهتره لحنش به یک شکل و شبیه به دیالوگ های دیگه به صورت محاوره نوشته شده بودند، باشه عزیزکم. در قسمت مونولوگ همنوشتین «لرزون» که درستش «لرزان» هست. این مورد تغییر لحن تو پارت های دیگه هم دیده میشد عزیزم من یک نمونه رو براتون مثال زدم. “سیر رمان” بعد از این همه نکات دربارهی نوشتار رمان یکم تعریف کنم لبخند بشینه رو لبتون؟«چشمک» سیر کاملاً جای خودش قرار داشت نه انقدر کند بود که خستهام کنه نه انقدر تند بود که هیچ چیز رو بهم نرسونه دقیقاً چیزی که باید باشه بود به نظر من و از این بابت تحسینتون میکنم^^ درنهایت… من اولین بار بود که اثری از شما رو مطالعه کردم نویسندهی عزیز، واقعاً قلم خوبی دارین برای منی که علاقهی شدید به رمان های فانتزی دارم رمانتون واقعا لذت بخش بود. این موارد گفته شده تنها و تنها برای عالی تر شدن رمان شما بوده چون مطمئنم شما پتانسیل این موضوع رو دارین عزیزم🤍 پس امیدوارم از حرفام چیزی به دل نگیرین و همیشه موفق باشین و رمانتون رو از سایت اصلی به صورت پی دی اف دانلود کنم بانو^^ امیدوارم نوشتارم تونسته باشه کمکلازم رو برای درخشان تر شدن رمانتون کرده باشه… در پایان… امیدوارم قلمتون ماندگار و نوشتارتون دائم باشه نویسنده جان✨🤍 روشنا. @زینب چرمگر ویرایش شده 8 شهریور توسط Roshana 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 8 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور 36 دقیقه قبل، Roshana گفته است: سلام نویسندهی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) "نام رمان" ابتدا که نام رمان شما رو خوندم متوجه شدم که بیشتر سبک «اسطورهای» هست و بعد از خوندن رمان شما بر اینکه به «فانتزی» هم ربط داره رسیدم. فارغ از کلیشه بودن یا نبودن کلمات، من نام رمان شمارو میپسندم کاملا با موضوع رمان و ژانر ها همخوانی داره و نام متناسبیه«لبخند و چشمک» "ژانر" ژانرها کاملا متناسب انتخاب شدن و با خوندن رمان قشنگ حس اسطورهای و فانتزی بودن رمان حس میشه. انتخاب هوشمندانه و کاملیه. "خلاصه" خلاصه کاملا بر داستان واقف بود؛ یعنی طوری بود که روایت امیتیس رو به زبان میآورد، من خلاصه رو پسندیدم و این خلاصه زیباست اما صرفاً جهت پیشنهاد، به نظرم اگه یکم اخرش رو گنگ تر تموم کنی زیبا تر و عالی تر از اینی که هست میشه. اینکه اذرمیرا رو یک شخص نامعلوم بزاری و بخوای امیتیس رو کسی بنامی که کشفش میکنه عالی تر میشه. "مقدمه" مقدمه بسیاز زیبا و کاملا حس رسانی قوی داشت به طوری که من دوست داشتم ادامه دار تر باشه و حس فانتزی بیشتر رو در اون ببینم، روایتی از اذرمیرا چیز مناسبی برای حس رسانی از طریق مقدمه بود. پس پرفکت و نقدی بر اون نیست عزیزم^^ "شروع رمان" متناسب بود، نه شروعی کسل کننده نه فوق هیجانی! معمولاً کم پیش میاد تو رمان های فانتزی شروع های تکراری و کلیشهای ببینیم، چون این رمان و مکان ها کاملا ساختهی ذهن نویسنده هست پس در نتیجه، من شروع رو پسندیدم. باتوجه به فانتزی بودن و اسطورهای بودن من شروع مِلو رو بیشتر میپسندم تا بعد با اطلاعات وارد روند رمان بشم. "فضاسازی و توصیفات" نقطهی قوت رمان شما، حس رسانی قوی بود! بازی با کلمات و زیبا تر کردن نوشتار که در فضاسازی بسیار کمک کرد. در رمان های فانتزی مهم ترین اصل بع نظر من فضا سازی قویه! چون خواننده هیچ درکی از مکان و فضای این رمان نخواهد داشت چون ساختهی ذهن نویسنده هست شما از نظر توصیفات مکانی و زمانی تا حد زیادی موفق عمل کردین، اما توصیفات ظاهری رو یکم دوس داشتم بیشتر ببینم راستش من تا پارت دوازدهم که امیتیس به بوژان گفت بردار جان نفهمیده بودم که بوژان پسره. برای همین به نظرم بهتر بود کمی توصیفات ظاهری هم به رمان اضافه کنین تا بشه چیزهای سطحی و عادی رو فهمید درسته لازم نیست برای نوشتار رمان ظاهر تک تک چیزهارو توصیف کنین اما برای فهم بهتر خواننده این موضوع خالی از لطف نیست عزیزم«لبخند کشدار و چشمک» "کشمکش ها" کشمکش ها خوب بودند، کشمکش های درونی امیتیس با خودش برای قبول کتاب، یا کشمکش ها با مادرش برای فهم قضیه نبودن پدرش این ها از جمله کشمکش هایی بودند که در رمان شما دیده شده بانو جانم:) "نسبت دیالوگ ها به مونولوگ ها" تا یک جاهایی عالی بود عزیزم اما از یک جایی به بعد دیالوگ ها سنگین شد مثلا پارت های نه و ده یکی از اون جاها بود. دیالوگ ها پشت هم از زبون ابدوس گفته میشد که به نظرم طولانی بودن دیالوگ ها میتونه خسته کننده باشه میشد لا به لای حرفای ابدوس از حالت های امیتیس بیشتر بگی یا حالت مکانی رو بیشتر توصیف کنی که تو چ وضعیتی هستند. “نکات نوشتاری” نکته اول نویسندهی خوش قلم، بهتره در روند نوشتار رمان مخصوصاً قسمت مونولوگ، فعل آخر جمله قرار بگیره یک نمونه توپارت اول دیدم «از خانه زدم بیرون.» که بنظرم «زدم» بعد «بیرون» بیاد ساختارش درست میشه. یا یک نمونه دیگه که دیدم این جمله بود: « من میخواستم برگردم خانه.» جایگذاری مناسب: «من میخواستم به خانه برگردم.» نکته دوم یک جا نثر از ادبی به محاوره تغییر کرد «شنل رو کنار گذاشت» «رو» در اینجا باید «را» نوشته بشه. یا «تاریکی هرجا میرفت، انگار اوّل نور رو میدزدید و بعد رنگها رو» این جا هم باید «رو» تبدیل به «را» بشه در چند جای دیگه هم از رمانتون دیدم که «را» به صورت «رو» نوشته شده که بهتره درست بشه جانا:) نکته سوم «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، که سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برده بود،» در این جمله تکرار پشت هم کلمهی «که» از زیبایی جمله کم کرده بانو جان برای مثال میتونست: «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد.» یا «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، پس از بردن سبد به آشپزخانه، بیرون آمد.» نکته چهارم عزیزم بهتره به جای استفاده از ... برای مکث از ویرگول استفاده کنی اینجوری مونولوگ شیک تر و تمیز تره و صدالبته علائم نگارشی به درستی رعایت میشه. درسته میشه گاهاً از سه نقطه استفاده کرد اما از نظر من قشنگ تره که زمان لکنت یا چنین مورد هایی ازش استفاده بشه✨ نکته پنجم بانو جانم شما در رمانتون زیادی از فاصله استفاده میکنین یعنی بیشتر جاها بین دو جمله مونولوگ فاصله میندازین و یه خط پایین میاین و ادامه میدین بهتره مونولوگ ها پشت هم نوشته بشه و برای دیالوگ فاصله گذاشته بشه. این موضوع فاصله زیاد باعث شده من به سختی بتونم دیالوگ رو از مونولوگ تشخیص بدم که برای خواننده سخت میکنه خوانش رمان زیبایی شمارو^^ نکته ششم من معمولاً به عنوان یک خواننده دوست ندارم تودوتا جملهی پشت هم دوتا فعل مشابه ببینم چون به نظرم زیبا تره که فعل ها باهم متفاوت باشند پس صرفاً پیشنهاد میدم و این به عهدهی شماست عزیزم که بخواین تغییرش بدین یا خیر «بوی سیبزمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه شده بود» مثال جایگزین: « بوی سیبزمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه بهنظر میآمد.» نکته هفتم در یکی از پارت ها جملهی دیدم که فعل نداشت «چشمهایش همیشه خسته، نفسش سنگین.» اگر بعد «خسته» فعل نباشه موردی نیست اما بعد «سنگین» یک فعل قرار بگیره کامل میکنه جمله رو « چشمهایش همیشه خسته، نفسش سنگین شدند.» نکنه هشتم در شروع پارت نهم به دوتا دیالوگ برخوردم که بیشترش به صورت ادبی نوشته شده بود تنها جملات پایانیش ردی از محاوره داشت در حالی که رمان شما کلا دیالوگ هاش محاوره محورن «آن شب ، ما هم مثل خیلیهای دیگر فکر میکردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمان رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم.نمیدانم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم. سرمایی که انگار از استخوانهایم بالا میآمد. صدای همهمهای دور از بیرون میآمد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمهی باد میان شاخههای خشک بود تا صدای آدمها.از پنجره بیرون را نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم ؛ اما بعد فهمیدم سایه نیست. مکث کرد و با صدای لرزون ادامه داد : _چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت میکردند — نه ، حرکت نمیکردند، انگار در هوا میلغزیدند. ردایشان در باد تکان میخورد و کلاههای بلندشان چهرههایشان رو کاملاً پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمیشد ، فقط سیاهی.قلبم آنقدر تند میزد که فکر میکردم صداش همه رو بیدار میکنه.آرام خانوادهام رو بیدار کردم و بیصدا نشانشان دادم بیرون چه خبر است. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دستهایش میلرزید و حتی جرئت نمیکرد به پنجره نزدیک شود.بیصدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم.» این موارد که بهتره لحنش به یک شکل و شبیه به دیالوگ های دیگه به صورت محاوره نوشته شده بودند، باشه عزیزکم. در قسمت مونولوگ همنوشتین «لرزون» که درستش «لرزان» هست. این مورد تغییر لحن تو پارت های دیگه هم دیده میشد عزیزم من یک نمونه رو براتون مثال زدم. “سیر رمان” بعد از این همه نکات دربارهی نوشتار رمان یکم تعریف کنم لبخند بشینه رو لبتون؟«چشمک» سیر کاملاً جای خودش قرار داشت نه انقدر کند بود که خستهام کنه نه انقدر تند بود که هیچ چیز رو بهم نرسونه دقیقاً چیزی که باید باشه بود به نظر من و از این بابت تحسینتون میکنم^^ درنهایت… من اولین بار بود که اثری از شما رو مطالعه کردم نویسندهی عزیز، واقعاً قلم خوبی دارین برای منی که علاقهی شدید به رمان های فانتزی دارم رمانتون واقعا لذت بخش بود. این موارد گفته شده تنها و تنها برای عالی تر شدن رمان شما بوده چون مطمئنم شما پتانسیل این موضوع رو دارین عزیزم🤍 پس امیدوارم از حرفام چیزی به دل نگیرین و همیشه موفق باشین و رمانتون رو از سایت اصلی به صورت پی دی اف دانلود کنم بانو^^ امیدوارم نوشتارم تونسته باشه کمکلازم رو برای درخشان تر شدن رمانتون کرده باشه… در پایان… امیدوارم قلمتون ماندگار و نوشتارتون دائم باشه نویسنده جان✨🤍 روشنا. @زینب چرمگر سلام به منتقد عزیز و ریزبین نودهشتیا بسیار بسیار نکات درست و مهمی رو یاد اور شدید ، ممنون از وقتی که گذاشتید ؛ حتما با توجه به نکاتی که گفتید رمان رو ویرایش می کنم ممنونم ❤️ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Roshana 966 ارسال شده در 8 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور 2 دقیقه قبل، زینب چرمگر گفته است: سلام به منتقد عزیز و ریزبین نودهشتیا بسیار بسیار نکات درست و مهمی رو یاد اور شدید ، ممنون از وقتی که گذاشتید ؛ حتما با توجه به نکاتی که گفتید رمان رو ویرایش می کنم ممنونم ❤️ «ایموجی چشم قلبی و بغض» از خوندن اثارت لذت بردم عزیزم موفق و پیروز باشی نویسندهی خوش قلم نودهشتیا✨🤍 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 8 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور هم اکنون، Roshana گفته است: «ایموجی چشم قلبی و بغض» از خوندن اثارت لذت بردم عزیزم موفق و پیروز باشی نویسندهی خوش قلم نودهشتیا✨🤍 ممنونم عزیزم نظر لطفتون هست ، آرزوی بهترین هارو براتون دارم ، بازم ممنونم ❤️ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری