رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ذوق کردند. خندیدن آن‌ها را دیدم؛ حتی درخشیدن چشم‌هایشان در هوای کمی مانده به غروب... محکم و تند تند دست تکان دادند؛ حتی هستی با شش سال سن ناقابل داد زد:

- تو خودت قویی! خیلی خوشگل شدی... خداحافظ‌.

ایمان هم بلند گفت:

- همیشه بخندین!

و دوتایی، دوباره دست در دست هم دور شدند. دور شدنشان خوشایند نبود، من هنوز تمایلی به برگشتن به این‌جا نداشتم اما دلم برایشان تنگ می‌شد؛ با این حال هم‌چنان داشتم می‌خندیدم، پس از مدت‌ها سبک شده بودم، به تازگی نسیم خنکی که می‌وزید و در کل، تماشای دور شدنشان هم وقتی به خانه برمی‌گشتند، لذت‌بخش بود.

هر چند، مدت زیادی از تماشای این صحنه نتوانستم لذت ببرم. یک دقیقه هم نشده بود که محمدمهدی دوباره از پشت رویم پرید و میمون‌وار از گردنم آویزان شد.

نگاه چپ چپی به دست‌هایش دور گردنم انداختم اما در واقع، شاید خیلی ناراضی نبودم. حالم غیرعادی خوب بود؛ یک جور عجیب... بیشتر دوست داشتم بدانم این موجود ناشناخته چه علاقه‌‌ای به گردن من دارد!

از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. 

- داری چی‌کار می‌کنی؟

خندید و با دست دیگری، موهایم را به هم ریخت.

- که تو مرده‌نشینی، نه آدم‌کش، ها؟

چنین دیالوگی قبلا گفته بودم اما متوجه‌ی ارتباطش نمی‌شدم. ابروهایم بالا پریدند که محمدمهدی با لبخندی دندان‌نماتر، گردن و سرم را فشرد.

- مرتیکه... تو که نسخه‌ی خندونت دخترکشه! انگار کد تقلب زدی انقدر جذابه!

حس کردم صورتم شبیه علامت سوال شد. چشم‌هایم ریز شدند. دخترکش؟! یعنی چه؟! البته معنای جذاب را می‌فهمیدم و هنوز هم... مجبور بود در حالی که دلقک‌وار از گردنم آویزان بود، این‌گونه تعریف کند؟

- بیا پایین...

اصلا در این دنیا نبود. من را به چپ خودش هم نمی‌گرفت. گردنم که راه نفس کشیدنم نبود، کمرم که استخوان‌هایش فلزی بودند، پوستم هم خمیر بهینه شده برای کش آمدن بود و موهایم طناب طناب‌بازی... همین‌قدر آدم حسابم نمی‌کرد!

سرخوش با خودش حرف می‌زد:

- باید چندتا عکس خندون ازت بگیرم هر وقت کارم پیش کسی گیر افتاد، با اون‌ها مخش رو بزنم؛ حداقل وقتی شکایت کرد، پای خودم گیر نمی‌کنه...

خنده‌ی شیطانی پایانی‌اش واقعا به وجنات حضرت عالی می‌آمد. 

گوشش که بدهکار نبود، سعی کردم به زور از روی کمرم پایینش بکشم. با یک دستم دست روی گردنم را پس زدم و با دیگری، دست میان موهایم... چرخیدم که از روی کمرم پایین افتاد و خندید.

- مهدیه، نمی‌خوای یه دست برسونی؟!

با گرفتن دستش به سمت مهدیه، پر رو پر رو مهدیه را به دعوا دعوت کرد که تازه حواسم به مهدیه جمع شد. تا همین‌جا هم زیادی ساکت مانده بود. 

سرم به سمت مهدیه برگشت. در کمال تعجب، بی‌دلیل بهت‌زده به نظر می‌رسید. منگ منگ فقط نگاه می‌کرد. طول کشید تا به لطف صدا زدن محمدمهدی و نگاه خیره‌ی ما به خودش، پلک بزند، عنبیه‌های آبی پررنگش را بین هر دویمان بچرخاند، سرش را پایین بیندازد و با نفس عمیقی، تقریبا به خودش برگردد.

سرش را که بالا آورد، چنان جدی به سمتم خیز برداشت که یک لحظه حس کردم به خاطر حفظ جانم باید عقب بروم! و در نزدیکی‌ام ایستاد.

دست به سینه زد و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت. با لبخند، آرام و کلافه لب زد:

- تو تنها کسی هستی که می‌تونی کاری کنی از یه بچه‌ی شش ساله ببازم!

ابروهایم بالا پریدند. مهدیه و باختن؟! از هستی؟! کی؟ کجا؟ چه جوری؟! اصلا به من چه ارتباطی دارد؟! 

نگاه گنگم را که دید، درون لپ‌هایش باد انداخت و با لب‌های غنچه شده، بی‌میل و آرام رو برگرداند و زیرلبی گفت:

- قرار بود من بخندونمت!

اوه!... تازه فهمیدم؛ به صحبت درون اتاق مهمان خانه‌یشان اشاره می‌کرد. 

انقدر جدی بود؟ 

به صورت بی‌رویه‌ای خنده‌ام گرفت، همین چند لحظه پیش متوجه شده بودم من حتی آن هم‌صحبتی پیش از خواب هم دوست داشتم، علاقه‌ای که به شناختنم نشان می‌داد.

با بلند شدن خنده‌ام، به نحو ترسناکی چپ چپ نگاهم کرد. از آن نگاه‌های تهدید کننده‌ی «بخند! بخند که بعد خنده گریه‌ است» و این، فقط خنده‌ام را بیشتر کرد.

شاید دم غروب، دیوانه شده بودم.

- تو بردی!

بالاخره ابروهای درهم خانم باز شدند و به جایش، بالا پریدند.

با لبخند ملیحی، در حال لمس کردن پلاک الله روی سینه‌ام، صادقانه گفتم:

- اگه تو و محمدمهدی نبودین، دو شب پیش باید می‌مردم! اگر پافشاری شما نبود، هیچ وقت به دنبال بچه‌ها نمی‌رفتم که بخوام این تجربه‌های شیرین رو داشته باشم، اگه الله‌زنجیرت رو بهم نمی‌دادی، فکر نمی‌کنم می‌تونستم کنارشون راحت باشم، پس...

رو به هر دویشان لبخند دندان‌نمایی زدم.

- من از هر دوتون بی‌نهایت ممنونم که پشتم رو گرم نگه‌ داشتین، من به گرمی همون خندیدم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 78
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

~• بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~ ___   نام مجموعه: شناسه (ID) نام جلد اول: مرده‌نشین ژانر جلد اول: فانتزی، جنایی، طنز، عاشقانه نام نویسن

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

- هی... تو امشب می‌میری! گفتنش کمتر از سی ثانیه زمان برد و وقتی تمام شد، با وجود چهره‌ی پوکرم قانع شده بودم که باید با آسایشگاه روانی و احتمالا نگه‌بانی پاساژ تماس بگیرم؛ یک دیوانه در پارکینگ داش

مهدیه از میانه‌ی حرفم، عجیب سرش را پایین انداخته بود و دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود اما محمدمهدی، با تمام شدن حرفم خندان جلو آمد و بی‌مقدمه با انداخت دستش دور گردن‌هایمان، پیشانی‌هایمان را به دو طرف صورتش چسباند.

با این کار، لحظه‌ای چشم‌هایم گرد شدند. نگاه مهدیه هم با تعجب بالا آمد اما محمدمهدی، بی‌تفاوت به فاز ما دوتا گفت:

- این جمع عالیه... پس این جمع، جمع می‌مونه؛ این بار بی‌تهدید، با خنده قول می‌دی؟

روی خطابش با من بود. 

سه روز، بیست و هشت سال زندگی را نمی‌شست؛ با این حال،‌ سه روز پس از بیست و هشت سال، نشان می‌داد آینده می‌تواند چه‌قدر غیرمنتظره و شاید دوست‌داشتنی باشد.

حالا هم نه، من یک روزی می‌مردم؛ یک روز مامان و خاله را می‌دیدم، پس تا آن روز... احتمالا امیدوارانه‌تر سعی می‌کردم چیزهای شیرینی برای تعریف کردن برایشان جمع کنم.

- قول می‌دم، این بار با کمال میل قول می‌دم.

محمدمهدی دست‌هایش را برداشت و انگشت کوچکش را جلو آورد. قول انگشتی؟! مهدیه هم به خاطر به فنا رفتن تبلت و قلم لمسی‌اش، این بار مستقیما خود تلفن همراهش را بیرون آورد.

با لبخند، پس از مدت‌ها... همین‌قدر ساده و صمیمانه برای زنده ماندنم قول دادم. 

- راستی... بابت زدن اولین مخت هم بهت تبریک می‌گم! لبخندت سلاح قدرتمندی بود. 

- چی؟!

محمدمهدی بدون توضیح اضافه‌ای، لایک نشانم داد و با دست آزادش دوباره ضربه‌ی کیف مهدیه به سرش را دفع کرد؛ الان چه شد؟!

 

با نگاه ریز شده‌ای به واکنش‌های عجیبشان، دست‌هایم را به نشانه‌ی توقف جلویشان گرفتم.

- یه لحظه وایسید؛ همین چند دقیقه پیش هم گفتی می‌خوای از عکسم برای مخ‌زنی استفاده کنی اما مخ‌زنی یعنی چی؟ واقعا که منظورت ترکوندن سر کسی نیست؟!

یک لحظه گویا زمان بایستد، دوتایی خشکشان زد. سرهایشان ربات‌وار و با چشم‌های گرد شده به سمتم برگشتند. ناباورانه نگاهم می‌کردند. 

کمی طول کشید تا محمدمهدی از بهت بیرون آمد و با تأسف دستی به پیشانی‌اش کوبید.

- به صورت کلی می‌دونستم هیچ وقت توی جمع نبودی، چه برسه به جمع خرابش ولی این درجه‌ی عرفانت رو نشناخته بودم! 

من آدم خوش مشربی محسوب نمی‌شدم. چندان علاقه‌ای هم به صحبت‌های غیرکاری و غیرآکادمیک نداشتم و تا حالا هم همچین اصطلاحی را در هیچ تخصصی نشنیده بودم، اصطلاحات بچه‌ها را هم چون معمولا دوست داشتم حرف‌هایشان را حتی شده از دور گوش بدهم، می‌دانستم. 

محمدمهدی با دیدن نگاه هم‌چنان مبهمم توضیح داد:

- به ایجاد علاقه در جنس مخالف، می‌گن مخ‌زنی!

ابروهایم بالا پریدند.

- هم... یه جورایی درک می‌کنم؛ توی بازاریابی هم برای فروش باید در مشتری ایجاد علاقه به محصول کرد... ولی من هیچ وقت خودم مستقیما بازاریابی هم نکردم، چه برسه به مخ‌زنی... چرا برای کار نکرده بهم تبریک‌ می‌گی؟!

چهره‌ی محمدمهدی پوکر شد. با لب‌های خط صاف و چشم‌های ریز شده، جدی گفت:

- این حجم از نفهمی عجیبه، جدا عجیبه...

مهدیه برخلاف چهره‌ی پوکر محمدمهدی، از لحظاتی پیش سرش را پایین انداخته بود و داشت می‌خندید. 

در حال پاک کردن اشک گوشه‌ی چشمش گفت:

- همین‌جوریش باحال‌تره... 

سرش را بی‌هوا بالا آورد. با چشم‌های درخشان شیفته‌ای پرسید:

- می‌شه این دیالوگ‌هات رو توی رمانم استفاده کنم؟ عالیه...

- آه، آره!

با شک چنین جوابی دادم و هنوز، اصلا مسیر این مکالمه کجا به کجا بود؟! من که نفهمیدم... به گمانم محمدمهدی دوباره سربه‌سرم گذاشته بود.

- بیاین زودی برگردیم، چیزی نمونده به تاریکی بخوریم.

***

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- راستی... دیروز مدارک رو پیدا کردم!

لیوان چایی را میان هوا نگه داشتم؛ پنج ثانیه دیرتر اعلام کرده بود، احتمالا داشتم خفه می‌شدم. بی‌مقدمه، سر میز صبحانه... از محمدمهدی انتظار می‌رفت.

لحظه‌ای خیره به بخار چایی چشم‌هایم ریز شدند. تنها وقتی که می‌توانست پیدا کرده باشد، دیروز صبح تا ظهر بود. به گمانم برای همین داشت به سمت روستا می‌آمد که میان راه ما را دید؛ کارهایی که برایش مانده بود را تمام کرده بود، شستن ظرف‌ها، پختن ناهار و پیدا کردن مدارک در فرصتی شدیدا کم! انقدر کم که مشکوک باشد...

مهدیه واکنش خاصی نشان نداد. لقمه‌ی کره و مربایش را می‌گرفت و بیشتر برای دیدن واکنش من کنجکاو به نظر می‌رسید.

واضح بود محمدمهدی به او قبلا گفته است؛ شاید همین شب گذشته که به خاطر خستگی، خیلی سریع خوابم برد.

لیوان چایم را روی میز گذاشتم. با همان چشم‌های ریز شده و مشکوک به سمت محمدمهدی برگشتم.

- تو... از اولش هم می‌دونستی اون مدارک کجان، نه؟

عجیب بود. نهایت زمانی که مامان زنده بود، پنج سالگی من و سه سالگی محمدمهدی بود؛ پس از کجا می‌دانست؟ با چه کسی ارتباط داشت و احیانا آن شخص، چه ارتباطی به مامان داشت که بداند او کجا مدارک را پنهان کرده است؟

با این وجود، محمدمهدی خندید و صادقانه گفت:

- نمی‌دونستم، فقط به دلایلی جاش رو حدس می‌زدم.

تک ابرویی بالا انداختم.

- این دلایلی رو هم قراره بعد از زنده موندنم بهم بگی؟

مهدیه هنوز هم در سکوت با کنجکاوی من و محمدمهدی را نگاه می‌کرد.

محمدمهدی با اطمینان جواب داد:

- آره.

- هم... متوجه‌م اما در مورد مدارک که نمی‌خوای بگی باید پس از تموم شدن ماجرا ببینمشون؟! مطمئنم مأمورین قرار نیست اجازه بدن و من هم علاقه‌ای به شرکت در دادگاهش ندارم!

محمدمهدی شانه بالا انداخت و بی‌خیال گفت:

- البته که نه... بعد صبحونه می‌تونیم مدارک رو دسته جمعی یه چکی بکنیم.

چشم‌هایش را خیره به میز ریز کرد و جدی‌تر ادامه داد:

- بد نیست بدونی دقیقا چه کسی دنبالته!

تا فضا بخواهد کمی، کمی جدی شود، مهدیه بالاخره دست به سینه با نگاه چپ چپی به هر دویمان و ابروهای درهم، لب باز کرد:

- سر میز صبحونه موضوع بهتری برای حرف زدن گیر نیاوردین؟!

پوکر نگاهش کردم؛ این را دقیقا کسی داشت می‌گفت که سر میز صبحانه برای آتش زدن مردم روستا نقشه کشید!

***

محمدمهدی چند پوشه‌ی قدیمی گرد و خاک گرفته را میانمان روی زمین گذاشت. یه عنوان مدارک، زیاد بودند، خیلی زیاد... چشم‌هایم ریز شدند.

اگر همه‌یشان برای یک نفر بودند که انتظار می‌رفت، باید می‌گفتم برازنده‌تر از او برای عنوان مفسد فی‌الارض وجود ندارد.

محمدمهدی اولین پوشه‌ی کاغذی را باز کرد و عکس ابتدایش را به سمت من و مهدیه سراند. 

با دقت نگاهش کردم. مرد جوان خوش‌پوشی با کت و شلوار و اورکت مشکی بود. گویی عکس را در حین راه رفتن از او گرفته بودند؛ سه رخ بود.

موهای لخت بلند و پرپشت مشکی رنگی داشت. صورتش کشیده و پوستش سفید بود. بینی‌اش به حدی خوش حالت بود که عملی به نظر برسد و لب‌های درشتش، کبود بودند. رنگ چشم‌هایش به خاطر عینک آفتابی مشخص نبود و با وجود تمام قد نبودن تصویرش، می‌شد حدس زد قد بلند است.

محمدمهدی با اشاره به عکسش توضیح داد:

- این کسیه که دنبالته؛ رسّام شارایل... این عکسش برای حدود سی سال پیشه اما الان هم تغییر چندانی نکرده. به ظاهر یکی از شرکای یه شرکت چند ملیتی خارجیه، برای همین دولت به حساب و کتاب اصلی درآمدش دسترسی نداره که موقعیت خوبی برای پولشویی ایجاد می‌کنه.

تک ابرویی بالا پراندم. شاید برای اولین بار، به صورت متفاوتی نسبت به گذشته‌ی مامان کنجکاو شده بودم؛ چرا باید آن شخص به اصطلاح شاه‌سم را می‌شناخت که این مدارک را برایش پنهان کند؟ چرا اصلا این مدارک پنهان شدند؟ چرا هیچ وقت، هیچ‌کس از آن‌ها استفاده نکرد؟ دکوری که نبودند!

دیگر یک جا نبود، هزاران نقطه داشتند می‌لنگیدند.

با این وجود، در لحظه سوالاتم را نپرسیدم. ترجیح دادم ابتدا مدارک را برانداز کنم. اگر خلاف سبک این آدم قاچاق کالا بود، سنگین‌ترین خلافش چه بود؟ تا کجا پیش می‌رفت؟ چرا پس از بیست و سه سال از مرگ مامان، فیلش یاد هندوستان کرده بود و دنبال من می‌گشت؟ صرفا چون حالا بزرگ شده بودم و شاید خطرناک‌تر به نظر می‌رسیدم؟

با راهنمایی‌های کامل محمدمهدی، مدارک که بیشتر اسناد و بعضا عکس بودند را بررسی کردیم. 

به نحو دقیق، منظم، پر جزئیات و بدون کوچک‌ترین نقطه ضعف و ابهامی خلاف‌های این آدم طبقه‌بندی شده بودند.

تاریخ، مکان و ساعت دقیق و روش حمل محموله‌ها از مرز، چند عکس از جابه‌جایی محموله‌ها، آدرس مسیرهای مخفی خاکی و دریایی غیر از گمرک که برای قاچاق کالا استفاده می‌شدند، هویت دقیق آدم‌هایی که در گمرک با شارایل همکاری می‌کردند، حتی شماره پیگیری تراکنش‌هایی که مستقیم یا غیر مستقیم به کارت‌هایشان صورت گرفته بود و...

باید می‌گفتم شاه‌سم، شخص ماهری بود. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدارک بر اساس نوع جرائم دسته‌بندی شده بودند و پس از قاچاق کالا، مدارک جرائم رایانه‌ای‌ بود؛ آی‌پی‌هایی که به وسیله‌یشان هک صورت گرفته بود و... این جرائم بیشتر جنبه‌ی اطلاعاتی داشتند؛ برای زمین زدن رقبای شارایل یا فروش اطلاعات به خواهانش...

لیست قربانی‌ها، اطلاعات دزدیده شده، خریدار، نحوه‌ی پخش و انتشار اطلاعات خصوصی و تجاری و اشخاصی که در این فرآیند نقش داشتند به دقت تنظیم شده بود و رد پای شارایل در این جرائم، با واسطه از طریق سایتی که در دارک‌وب مدیریت می‌کرد و اطلاعات را به فروش می‌گذاشت، مشخص شده بود.

حتی روش ورود به حساب شارایل در دارک وب، حساب، نام کاربری و پسورد، آیپی خارجی استفاده شده و نحوه‌ی دسترسی به اطلاعات غیرعمومی سایت به صورت تایپی توضیح داده شده بودند!

چند بار خیره به این صفحه پلک زدم. دیگر واقعا نمی‌فهمیدم. اگر شاه‌سم برای محکوم کردن شارایل تا این‌جا پیش رفته بود، چرا این مدارک هیچ وقت تحویل داده نشدند؟ خود شاه‌سم کجا بود؟ خب... حدس زدن جوابش با توجه به شرایط خیلی سخت به نظر نمی‌رسید، بیشتر... موجب تأسف بود.

با نگاه زیر چشمی به محمدمهدی، پرسیدم:

- شخص ملقب به شاه‌سمی که گفتی... مرده؟!

چهره‌اش درهم رفت. مهدیه دستش را گرفت. محمدمهدی با دست آزادش، گرفته و ناراحت موهایش را عقب زد. با چشم‌های بی‌فروغی، بدون آن که مستقیم نگاهم کند، آهسته سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. 

نمی‌فهمیدم؛ به نظر می‌رسید محمدمهدی از مرگ شاه‌سم ناراحت است و مهدیه از ناراحتی او، ناراحت... محمدمهدی به شاه‌سم ارتباطی داشت؟ بعید نبود؛ شاید به همین واسطه، انقدر می‌دانست.

- حالت خوبه؟!

سر هر دویشان بالا آمد. یک لحظه، تنها برای یک لحظه بود اما فهمیدم که عجیب نگاهم کردند. چشم‌هایم ریز شدند و ابروهایم درهم رفتند.‌ 

آن‌ها ناراحت بودند، به خاطر همین حال محمدمهدی که بدتر به نظر می‌رسید را پرسیدم، ناراحتی مهدیه انگار بیشتر به خاطر نگرانی برای محمدمهدی بود اما بعد، آن‌ها بودند که یک لحظه، در حد چشم برهم زدنی متأسف، چنان که انگار برای من ناراحت بودند، نگاهم کردند!

مهدیه سریع‌تر به خودش آمد؛ دستش را دور گردن محمدمهدی انداخت و با دست دیگرش، موهای محمدمهدی را با لبخند دندان‌نمایی که عملا داشت دندان‌هایش را روی هم می‌سایید، به هم ریخت.

با لحن عجیبی، چیزی میان آرزو، مهربانی و تهدید، غلیظ گفت:

- محمدمهدی غلط کرده خوب نباشه!

پلک زدم. فقط مهدیه می‌توانست چنین لحن به هم پیچیده‌ای داشته باشد!

به هر حال، فکر کنم علاقه به گردن میانشان مشترک بود و یک جورهایی، شاید بعد کودک درونم زنده‌تر شده بود که می‌توانست به گرفته شدن گردن محمدمهدی دقت کند و کاملا راضی باشد!

به نظر می‌رسید چیزی که محمدمهدی از من پنهان می‌کرد، تاریک‌تر و ‌جدی‌تر از آنچه بود که تا آن موقع فکر می‌کردم؛ یک راز که تهش من باید ناراحت می‌بودم یا همان طفلکی، گناه!

طفلکی‌تر از بچه‌ی پنج ساله‌ی تنها مانده با مادرش بود؟ بدتر از آن نمی‌شد، پس... هم‌چنان استرسی بابتش نگرفتم اما کنجکاوی‌ام شاید بیشتر تحریک شده بود.

با آرامش پلک روی هم گذاشتم.

- وقتی تموم شد، آماده شدی، حرف می‌زنیم.

بیشتر قصدم بستن بحث و گذشتن بود، انتظار خاصی از محمدمهدی، بهتر شدن یا همچین چیزی نداشتم اما وقتی با خنده‌ی بی‌مقدمه‌ی شیطنت‌آمیزی شبیه مار روی زمین به سمتم خیزید و نزدیک صورتم، با زرنگی ابرو بالا انداخت، دوباره فهمیدم این آدم از هیچ موقعیتی برای کرم ریختن نمی‌گذرد!

- این یعنی کنجکاو شدی که می‌گی؟ منتظری تموم شه؟ الان اون‌قدر دلیل قوی‌ای شده که به خاطرش زنده بمونی؟

بچه بود، پس با همان چهره‌ی پوکرم پایش بچه شدم. لج و لج‌بازانه با صورت عمدا بی‌تفاوتی لب زدم:

- هر جور دلت می‌خواد فکر کن! 

ریز خندید‌.

- هم... خودت بهتر می‌دونی...

عقب کشید. حال و هوایش برگشته بود و مهدیه هم دیگر خوب به نظر می‌رسید. با خیال راحت می‌خندید. جمع‌بندی موقتی خوبی بود.

محمدمهدی، پوشه‌ی بعدی را پیش کشید و با خنده گفت:

- این هم مدارک به قول مهدیه کلیشه‌ترین نوع قاچاق؛ قاچاق مواد مخدر و روان‌گردان، اعم از سنتی و صنعتیه...

شارایل، کارنامه‌ی واقعا درخشانی در خلاف داشت؛ ارتباط با بزرگان تولید کننده‌ی افغانستان، داشتن آزمایشگاه‌های شخصی تولید مواد مخدر صنعتی و روان‌گردان در کشورهای افغانستان، پاکستان و به صورت پرتی ترکیه... در حالی که هیچ آزمایشگاهی در خود ایران نبود! 

عکس جابه‌جایی مواد، راه‌های مخفی، جاسازهایی که به عقل جن نمی‌رسید، لیست خرید و فروش عمده به واسطه‌ها... بازار پخش به ویژه عمده‌ی مواد مخدر را قرق کرده بود!

مهدیه با کنجکاوی، سریع‌تر از من و محمدمهدی پوشه‌ی بعدی را باز کرد. با دیدن اولین برگه‌اش، تک ابرویی بالا انداخت و گفت:

- این یکی باکلاس‌ترین قاچاقه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...