رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

~• بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~

___

 

نام مجموعه: شناسه (ID)

نام جلد اول: مرده‌نشین

ژانر جلد اول: فانتزی، جنایی، طنز، عاشقانه

نام نویسنده: Raiya | کاربر انجمن نودهشتیا

***

خلاصه‌ی رمان:

همه چیز برای نیک‌آیین آشوب‌گشت، مردی با گذشته‌ای غیر عادی که به او توانایی حرف زدن با اجساد را داده، از یک دیالوگ شروع می‌شود: «- هی... تو امشب می‌میری!» به ظاهر سربه‌سر گذاشتن یک دیوانه است اما طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود این اخطار، واقعی است. با این حال، هنوز برای نیک‌آیینی که ملقب به «مرده‌نشین» است و تمام وابستگی‌اش به دنیا را از دست داده، ترسی از مرگ وجود ندارد اما به خاطر حضور غیرمنتظره‌ی یک خواهر و برادر عجیب مجبور می‌شود از مرگ فرار کند؛ بی‌خبر از این که قاتلی که دنبالش می‌کند، هم‌خون او است.

گذشته‌ای که پیش از تولدش با مرگ مادرش دفن شده بود، بالاخره برای بلعیدنش دهان باز می‌کند... پایانش به مرگ نوشته شده اما... با حضور آن خواهر و برادر می‌تواند بالاخره وابستگی‌ای به دنیا پیدا کند و این پایان را تغییر دهد؟

***

مقدمه:

«همیشه فکر می‌کردم چرا آن موقع، مرگ سراغم نیامد؟ هیچ وقت نفهمیدم... مگر منطقی نبود یک بچه‌ی پنج ساله که چهار ماه در ویلای جنگلی تنها مانده، خودش را زخمی کرده، سوزانده و حتی پایش را شکانده، از خونریزی، درد، یا ترس بمیرد؟ پس چرا من نمردم و «مرده‌نشین» شدم؟»

***

ویرایش شده توسط Raiya
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 78
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

~• بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~ ___   نام مجموعه: شناسه (ID) نام جلد اول: مرده‌نشین ژانر جلد اول: فانتزی، جنایی، طنز، عاشقانه نام نویسن

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

- هی... تو امشب می‌میری! گفتنش کمتر از سی ثانیه زمان برد و وقتی تمام شد، با وجود چهره‌ی پوکرم قانع شده بودم که باید با آسایشگاه روانی و احتمالا نگه‌بانی پاساژ تماس بگیرم؛ یک دیوانه در پارکینگ داش

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- هی... تو امشب می‌میری!

گفتنش کمتر از سی ثانیه زمان برد و وقتی تمام شد، با وجود چهره‌ی پوکرم قانع شده بودم که باید با آسایشگاه روانی و احتمالا نگه‌بانی پاساژ تماس بگیرم؛ یک دیوانه در پارکینگ داشت آزادانه می‌چرخید و شبیه حیوان شریفی به نام میمون، از گردنم آویزان شده بود!

فشار دستی که دور گردنم حلقه کرده بود، خودش به تنهایی می‌توانست خفه‌ام کند؛ گویی از وضعیت هم راضی بود، دندان‌نما می‌خندید و صمیمانه سرش را دم لاله‌ی گوشم نگه داشته بود. 

برای مفهوم حرفش، ژست بیش از حد خودمانی‌ای داشت.

نه که ترسیده باشم، نه... من اگر مردنی بودم، سال‌ها پیش باید می‌مردم و تا الان، هفتمین کفنم را می‌پوساندم؛ منتها انسان خودآزار دردسر دوستی هم نبودم و او، عجیب بوی دردسر و وقت تلف کردن می‌داد!

با دست مخالفی که کنار صورت گرد گندمی‌اش گذاشتم، به زور سرش را از لاله‌ی گوشم دور کردم و پسش زدم. قدمی از او دور شدم و دستی به یقه‌ی به هم ریخته‌ی پیراهنم کشیدم. 

ابتدا با تعجب به کارهایم نگاه کرد، چشم درشت نمود و ابرو بالا انداخت اما به فاصله‌ی کوتاهی، بدون آن که از رو برود، دوباره صمیمانه خندید!

در حال درست کردن لبه‌ی آستین دستی که با آن پسش زده بودم، نگاهی به او انداختم؛ در کمال تعجب، با وجود کت و شلوار سرمه‌ای مارک‌دار، کفش چرم مشکی، ساعت، دست‌بند و زنجیر پلاتینیومی، دیوانه‌ی ثروت‌مندی به نظر می‌رسید.

بیشتر شبیه دامادی بود که از مراسمش فرار کرده باشد!

نفس عمیقی کشیدم و بی‌خیال گزارش دادنش شدم؛ اگر دهانش را می‌بست، ظاهر واقعا معقول و رسمی‌ای داشت.

نمی‌خواستم بیشتر از آن وقتم را برایش بگذارم؛ بنابراین بدون حرف چرخیدم تا به سمت ماشینم بروم که هنوز قدم اولم را کامل برنداشته بودم، بلند و خندان از پشت سرم گفت:

- ترسیدی؟

لحن شیطنت‌آمیزی داشت، می‌خواست به عمد روی روانم راه برود‌؛ توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم... 

صدای قدم‌هایش را می‌شنیدم که پشت سرم می‌آمد؛ اگر چسب بود، حتما چسب با کیفیتی می‌شد.

- بذار حدس بزنم، الان داری فکر می‌کنی دارم دری وری، چرت و پرت، چرند و پرند می‌گم، نه؟

با چهره‌ی پوکری به راهم ادامه دادم؛ وقتی به اندازه‌ای عقل داشت که بفهمد حرف‌های مناسبی نمی‌زند، چرا فقط بی‌خیال نمی‌شد؟

گویی می‌خواست سماجت را معنا کند که با وجود سکوتم، خودش جواب خودش را داد‌:

- سکوت، علامت رضاست؛ نه؟ پس بذار ثابت کنم دری وری نمی‌گم! فکت‌های جالبی ازت می‌دونم...

حتی کنجکاو هم نشدم! 

بالاخره به خودرویم رسیدم، نوید آزادی گوش‌هایم را می‌داد؛ دست راستم، کلید روی سوییچش را فشرد که قفلش باز شد و دست چپم، روی دست‌گیره‌اش نشست. 

همین که خواستم دستگیره را بکشم تا در ماشین باز شود، دیوانه‌ی ثروت‌مند پشت سرم، خندان و سرخوش ادامه داد:

- اسمت نیک‌آیینه! سرکار آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت، ملقب به نیکین... بیست و هشت ساله و اسم مستعار قدیمیت مرده‌نشینه؛ به صورت عجیبی توانایی حرف زدن با اجساد رو داری که فکر کنم یکی از دلایلی که بهت مرده‌نشین می‌گن، همینه! لقب جالب و گنگیه، ابهتی برای خودش داره...

خشک شدم؛ خشک‌تر از مجسمه... «مرده‌نشین»، تک ضرب کاری‌ای برای متوقف کردنم بود؛ ناقوس نحسش در سرم به صدا درآمد، آوایش جسد مادرم را زنده کرد، چنان که گویی از پشت کفنش برایم دست تکان می‌داد!

ویرایش شده توسط Raiya
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«مرده‌نشین»، لقبی بود که زندگی‌اش کرده بودم اما خاله خیلی زود دورش انداخت... وقتی هنوز خاک مامان خشک نشده، برای همیشه از آن‌جا دورم کرد.

متوجه نمی‌شدم؛ این لقب را از کجا فهمیده بود؟ چگونه از توانایی حرف زدنم با اجساد خبر داشت؟ و بدتر از آن... هنوز هم به آن می‌گفت توانایی؟! و نه جنون؟! 

چهره‌ام درهم رفت. چشم‌هایم را بستم. نفس عمیق کشیدم. دور از ذهن بود، ولی مهم نه... 

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، خونسردی‌ام برگشته بود. با چشم‌های ریز شده، ناگهانی به سمتش چرخیدم که جا خورد... تک ابرویی بالا انداخت و از خنده‌اش، فقط یک لبخند باقی ماند.

مستقیم، به چشم‌های آبی پررنگش نگاه کردم.

- و کسی که قراره امشب من رو بکشه، تویی؟

لبخندش که دوباره به سمت کشیده شدن می‌رفت، در آنی رنگ باخت و لب‌هایش آویزان شدند. رنگش پرید، گویی ترسیده باشد. ابروهایش بالا رفتند و دهانش نیمه باز ماند.

مات و مبهوت زمزمه کرد:

- چی؟!

پوکر نگاهش کردم. صادقانه از پس درک واکنشش برنمی‌آمدم. مگر برای همین نزدیکم نشده بود؟ خودش شروع کرده بود، سرنخ داده بود، ترسیدنش چه می‌گفت؟!

مهم نبود... 

بی‌تفاوت، کارت تبلیغاتی مهدکودک‌های نیک‌آیین که همیشه دست کم یکی در جیب کتم می‌گذاشتم را برداشتم و با خوش‌نویسی که به جیب داخلی کتم آویزان بود، آدرس خانه‌ام را پشت کارت مهدکودک نوشتم.

در حال نوشتن بودم که سرش را به چپ و راست تکان داد و بالاخره دوباره لب باز کرد:

- وایسا ببینم! می‌خوای بگی چیزایی که گفتم درست بودن؟!

یا خودش دیوانه بود، یا گوش‌های من را مخملی دیده بود! اطلاعاتش برای شانسی درست درآمدن بیش از حد جزئی، دور از ذهن و غیرمحتمل بودند.

با همان چهره‌ی بی‌تفاوت، کارت مهدکودک را درون جیب روی سینه‌ی کتش سراندم.

- اگه واقعی پرسیدی، آره، درست بودن... نیک‌آیین آشوب‌گشت هستم.

چشم‌هایش هر لحظه درشت‌تر می‌شدند و رنگش، هر لحظه پریده‌تر... 

بی‌توجه به واکنشش، با چشم به کارت درون جیبش اشاره کردم و ادامه دادم:

- آدرس خونه‌م رو روش نوشتم، می‌تونی امشب برای کشتنم بیای! حالا خودت، کارگرت یا کارفرمات... خیلی فرقی نداره.

خوش‌نویسم را درون جیب کتم گذاشتم و در حالی که رو برمی‌گرداندم تا سوار ماشین شوم، گفتم:

- در ضمن تنها هستم؛ از این لحاظ می‌تونی راحت باشی!

دوباره، هنوز فرصت نکرده بودم دستگیره‌ی در ماشین را کامل بکشم که ناگهان بازویم را گرفت، برم گرداند و به ضرب به ماشینم کوباند! 

به حدی سریع کارش را انجام داد که فقط توانستم چهره‌ام را درهم بکشم، بدون شانسی برای مقاومت و تا به خودم بیایم، داشت با چهره‌ی سراسیمه‌ای در صورتم می‌غرید:

- مگه عقلت رو از دست دادی؟ اگه واقعا می‌خواستم بکشمت، چی؟ مگه زندگی علف خرسه که حراجش می‌کنی؟!

دلم می‌خواست سرم را به ماشین بکوبم!

رنگی به صورتش نمانده بود که بخواهد بیشتر بپرد و به وضوح، ترسیده و نگران به نظر می‌رسید؛ صادقانه‌تر از آن بود که بازیگری باشد ولی... آه کوتاهی کشیدم و پیش از همه، دست‌هایی که دو طرفم به ماشین چسبانده بود را عقب زدم.

- باشه، باور کردم تو نمی‌خوای بکشیم.

برای بار سوم برگشتم تا سوار ماشین شوم؛ از قدیم گفته‌اند تا سه نشود، بازی نشود، بنابراین وقتی موفق شدم بی‌هیچ دردسری پشت فرمان بنشینم، نفس راحتی کشیدم!

منتها خیال خوشم دوامی نیاورد؛ وقتی خواستم در ماشین را ببندم، پسرک دیوانه به صورت فرز و چابکی در چشم برهم زدنی روی سقف ماشینم پرید، از آن طرفش به پایین سر خورد که تا گردنم را به سمتش بچرخانم، روی صندلی کمک راننده نشسته بود!

فقط توانستم با تعجب پلک بزنم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- اوه!

- بی‌ام‌دبلیو سری ۷ سدان مشکی... بهت میاد پسر!

نمی‌دانستم آن «ok» که پر رو پر رو، با لبخند دندان‌نمایی با دست نشانم می‌داد را کجای دلم بگذارم.

ای کاش یکی این دردسر را جمع می‌کرد!

در سمت خودم را بستم که او هم با پررویی تمام، پشت سر من نه تنها در سمت خودش که کمربندش را هم بست. 

- فکر کردی داری چی‌کار می‌کنی؟

با اعتماد به نفس بی‌نظیری گفت:

- کار درست! 

و با نشان دادن ساعت مچی‌اش، چند ضربه با انگشت اشاره به صفحه‌اش زد و ادامه داد:

- در ضمن ده ثانیه فرصت داری حرکت کنی و گر نه سلامت ماشینت رو تضمین نمی‌کنم.

تک ابرویم بالا پرید و صورتم درهم رفت.

- چی؟

با خنده سر تکان داد.

- همین که شنیدی، فقط استارت بزن.

- و تو قبلش...

با صدای بلند گاز دادن افراطی یک ماشین و ضربه‌ی شدیدی که ناگهان از پشت به ماشینم وارد شد، حرفم نیمه‌ تمام ماند.

او که کمربندش را بسته بود اما خودم به جلو پرت شدم که با گذاشتن دستم روی فرمان، مانع برخورد سرم با فرمان یا شیشه شدم و برای لحظه‌ی کوتاهی با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم.

لبخند فاتحانه‌ای روی لب‌هایش داشت. چشم‌های درخشانش بی‌صدا می‌گفتند «من که بهت گفتم!».

بی‌حرف سرم را برگرداندم تا ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده است؛ مزدای کرمی‌ای که پشت سرم پارک کرده بود، به خاطر خروج یهویی از پارک با ضرب به پشت خودروی من برخورده بود.

راننده‌اش که دخترک جوانی بود، انگار قبض روح شده باشد، رنگ به رو نداشت و به فاصله‌ی کوتاهی یک دفعه زیر گریه زد؛ با این اوصاف به نظر نمی‌رسید یک تصادف برنامه‌ریزی و هماهنگ‌ شده باشد.

نگاهم روی چهره‌ی پسرک دیوانه برگشت؛ هنوز آن نگاه حق به جانب «من که بهت گفتم، می‌خواستی گوش کنی!» را داشت.

 برای هضم اتفاقی که افتاده بود، نفس عمیقی کشیدم. خم شدم تا چند شکلات از داشبورد ماشین بردارم، احتمالا فشار دخترک افتاده بود؛ در همان حال، تسلیم شده، لب زدم:

- می‌تونی بشینی، برای حرف زدن برمی‌گردم؛ جناب...

خندان میان حرفم پرید:

- محمدمهدی دریادل هستم.

- می‌خواستم بگم جناب پیش‌گو.

خنده‌ی روی لب‌هایش بی‌هوا تبدیل به زهرخند شد. 

نگاهم رویش ماند که سرش را پایین انداخت و با چهره‌ی گرفته‌ای، آرام گفت:

- هم... پیش‌گو... آره... ترجیح می‌دادم نباشم.

دستم دور فرمان محکم شد. احساس بدی گرفتم. قصد نداشتم این‌گونه ناراحتش کنم.

- دیگه این‌جوری صدات نمی‌زنم، جناب دریادل!

سرش را برگرداند و به محض این که چشم در چشم شدیم، دوباره خندید.

- تو واقعا مهربونی! بگو محمدمهدی. حداقلش اینه که از آشنایی با تو خوش‌حالم.

نگاهی به دست جلو آمده‌اش انداختم. دستم را در دستش گذاشتم. 

- من هم از دیدنت خوشوقتم، محمدمهدی!

با شیطنت ابروهای باریکش را بالا انداخت و چشم‌هایش را ریز کرد.

- چه ریلکس دروغ‌های مودبانه می‌گی!

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- دروغی برای گفتن ندارم... اگه واقعا قراره بمیرم، ممنونم که بهم خبر دادی!

عنبیه‌های آبی پررنگ محمدمهدی که ناگهان لرزیدند، بالاخره متوجه شدم با این که محمدمهدی، خودش شروع کرده بود، حرف‌هایش نقطه ضعف خودش شده بودند! 

به مرگم یا دانستن او که اشاره می‌کردم، عجیب واکنش نشان می‌داد. 

در سکوت پیش آمده، دستم را عقب کشیدم و پیاده شدم. 

محمدمهدی هم‌چنان حرفی نزد؛ فقط از گوشه‌ی چشم، دیدم که سرش را برگرداند و به پایین خیره شد. دستی که لبه‌ی صندلی تکیه گاهش شده بود، نامحسوس می‌لرزید. 

در خودش فرو رفته بود. نمی‌دانستم چرا، پس نمی‌توانستم درکش کنم یا حرف مناسبی بزنم؛ بنابراین بی‌حرف به سمت مزدای کرمی رفتم.

در راه، حتی وقتی چند تقه به شیشه‌ زدم تا دخترک به خودش بیاید و پیاده شود، دست خودم نبود؛ نمی‌توانستم جلوی فکر کردنم به حال عجیب محمدمهدی را بگیرم. 

ترجیح می‌دادم بخندد، حتی اگر شادی‌اش از مرگم می‌بود!

***

- سر خسارت به توافق رسیدین؟

هنوز کامل روی صندلی ننشسته‌ بودم که محمدمهدی با لبخند این سوال را پرسید. خوش‌بختانه حالش از قبل هم بهتر به نظر می‌رسید!

تک ابرویی بالا انداختم و برای مدت کوتاهی، عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.

- نیازی به خسارت نبود...

مردد و آرام ادامه دادم:

- برای کسی که قراره امشب بمیره، کار بی‌معنی‌ایه.

نمی‌خواستم دوباره ناراحتش کنم، منتها حقیقت تغییری نمی‌کرد؛ با این حال، برخلاف تصورم این بار درهم نرفت، حتی با نیشخند ابرو بالا پراند و جواب داد:

- چه راحت قبول کردی!

چشم‌هایم را ریز کردم‌.

- دوست داری هنوز بهت شک داشته باشم؟

خندید و سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- البته که نه... بیشتر دوست دارم ازم بپرسی چه جوری می‌میری؟ و چه جوری می‌تونی نجات پیدا کنی...

لحظه‌ای مکث کردم. در سکوت، در ماشین را بستم و چند ثانیه‌ای، نگاهم بی‌هدف میان دایره‌ی فرمان ماند.

من کجا بودم؟ چرا نفس می‌کشیدم؟ برای چه زندگی می‌کردم؟ نمی‌دانستم! با توجه به گذشته‌ی درخشانم، افسردگی‌ای که منجر به خودکشی‌ام شود، طبیعی بود ولی... 

خودکشی بد بود. چرا این فکر را می‌کردم؟ دقیق نمی‌دانستم. شاید برمی‌گشت به کودکی‌ام، به تربیت مامان و خاله، به امید ته قلبم برای وجود داشتن بهشت و احتمال دوباره دیدن مامان و خاله، نمی‌توانستم با خودکشی‌ای که گناه نابخشودنی‌ای محسوب می‌شد، روی این احتمال ریسک کنم ولی... به قتل رسیدن فرق می‌کرد؛ نه کار بدی بود و نه گناه... پس مشکلی نداشت!

- تا ساعت چند وقت دارم؟

با اعتماد به نفس جواب داد:

- تا بی‌نهایت، چون قراره نجاتت بدم!

برای همین می‌خندید؟ می‌خواست زیر پای حرف‌های خودش را بزند؟ نیازی نبود...

- نجاتم بدی؟

با چشم‌های ریز شده به سمتش برگشتم و ادامه دادم:

- اگه خودم چنین چیزی رو نخوام؛ چی؟

حالت چهره‌اش دوباره گرفته شد ولی تعجب نکرد!

- فکر نکنم خواسته‌ی تو خیلی مطرح باشه.

نفس عمیقی کشیدم.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- متوجه‌م، پس پیاده شو و تلاشت رو برای نجات دادنم بکن!

با چهره‌ی طلب‌کاری به سمتم برگشت؛ ابروهای پر پشتش درهم رفته بودند.

- قبول نیست؛ داری گرو کشی می‌کنی!

- مطمئن نیستم اسم مناسبی برای نحوه‌ی اداره‌ی اموال خودم باشه.

- خیلی پررویی!

با دهان باز مانده‌ای، فقط چپ چپ نگاهش کردم که خندید.

- چشمات خیلی ترسناک دارن می‌گن رو که نیست، سنگ پای قزوینه!

- بابت این که بهم خبر دادی، ممنونم... به هر حال، از این‌جا به بعدش رو خودم مدیریت می‌کنم؛ لطفا پیاده شو.

با شیطنت سرش را تکان داد و نزدیک آورد.

- درسته که خیلی مودبانه حرف زدی ولی قبول نمی‌کنم! 

پایی روی پای دیگرش انداخت و دست به سینه زد. شبیه خاله آه کشید و با حرص، صورتش را جمع کرد‌. 

رسما خاله‌وار غر زد:

- تو رو به حال خودت ول کنم، از صد درصد، صد درصد احتمال داره سر جات بشینی تا بیان بکشنت ولی دویست درصد احتمال داره قبل از اون‌ها، خودت، خودت رو به عزرائیل تسلیم کنی!

اوه... باید اعتراف می‌کردم من را خوب می‌شناخت!

- خب... حتی اگه عزرائیل هم باشه، بیشتر از تو دوستش دارم.

چنان ناباورانه با چشم‌های درشت شده نگاهم کرد که گویا از پشت خنجر خورده است! هر چند به فاصله‌ی کوتاهی دلنشین و کودکانه خندید.

- خیلی مهم نیست.

دستش را مشت کرد. با خنده‌ی شیطانی و لحن حماسی‌ای گفت:

- خودم سر زندگیت با عزرائیل کل می‌ندازم!

سرش را پایین انداخت. لبخندش رفته رفته کم‌رنگ شد و انگار، دوباره تغییر مزه‌ی عجیبی به تلخی داد. با کنجکاوی نگاهش کردم که خیره به کف ماشین، با دست‌هایش بازی می‌کرد.

با آرام‌ترین صدایی که از او سراغ داشتم، گفت:

- من نمی‌تونم تو رو به عزرائیل ببازم!

این گرفتگی‌های ناگهانی‌اش عجیب بودند؛ نه به لحظه‌ای که با خنده گفته بود امشب می‌میرم و نه به گرفتگی‌هایش... درکش سخت بود.

- من بازی نیستم که بخوای ببازیم.

از گوشه‌ی چشم، چپ چپ نگاهم کرد.

- واقعا توی این موقعیت این اولین حرفیه که به ذهنت می‌رسه بزنی؟!

- آره.

با درماندگی دستی روی صورت گردش کشید.

- ای کاش حداقل خجالت می‌کشیدی!

تک ابرویم بالا پرید. چه کسی هم این را می‌گفت!

- شک دارم اگه می‌کشیدم هم می‌تونستی تشخیصش بدی‌.

- جواب سنگینی بود.

- پس پیاده می‌شی؟

با ابروهای درهم به سمتم برگشت و قاطعانه گفت:

- نع!

داشت حوصله‌ام را سر می‌برد‌‌؛ ترجیح می‌دادم وقت باقی‌ مانده‌ام را با آرامش سپری کنم.

خوش‌بختانه برای چنین روزی وصیت‌نامه‌ام‌ را پیشاپیش تنظیم کرده بودم و از این لحاظ، دغدغه‌ای نداشتم؛ مهدکودک‌هایم را به خانم تهمتن، مدیر شعبه‌ی اصلی سپرده بودم و اموالم را وقف همان مهدکودک‌ها کرده بودم. این‌گونه، بدون پشیمانی و وابستگی‌ای به این دنیا می‌توانستم بمیرم.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- می‌دونی که می‌تونم به زور از ماشین بیرونت بندازم؛ می‌خوای این گزینه رو انتخاب کنی؟!

بی‌خیال خندید‌.

- مهربون‌تر از اونی که این حرف‌ها بهت بیان!

اطمینان عجیب و بدون توجیهی در حرفش بود‌‌.

- بیش از حد مطمئنی...

سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و لبخند کوچکی زد.

- معلومه، چون زندگی کردمت؛ حس یه گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه رو داشتی!

ابروهایم بالا پریدند. سر تا پای حرفش را نفهمیدم‌! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟ گنجشک کوچولوی بی‌پناه؟ من؟! 

بیشتر افرادی که من را می‌دیدند، می‌ترسیدند؛ به ویژه از چشم‌هایم... می‌گفتند زیادی بی‌روح و سرد هستند؛ البته اتفاقی شنیدم و حالا یکی پیدا شده بود که به گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه تشبیهم کند؟

- مطمئنی در مورد من حرف می‌زنی؟!

لبخند دندان‌نمایی زد.

- آره، در مورد خودِ خودِ آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت حرف می‌زنم.

- جالبه... منظورت چیه که من رو زندگی کردی؟

- نظرت چیه استارت بزنی و به سمت خونه‌ت راه بیفتی تا توی راه ادامه‌ی حرف‌هامون رو بزنیم؟

- نظرم اینه تو آدرس خونه‌ت رو بدی تا سر راه برسونمت!

چپ چپ نگاهم کرد.

- کوتاه نمی‌آی‌ها!

- دلیلی براش ندارم!

- صحیح... بیا، این هم آدرس خونه‌م.

با لبخند مکش مرگ‌مایی، کارت مهدکودک‌های نیک‌آیین را به خودم برگرداند. 

بدون این که کارت را از دستش بگیرم، فقط پوکر نگاهش کردم که در کمال پررویی با خنده ادامه داد:

- امروز رو این‌جا ساکنم!

-نمی‌فهمم چرا انقدر پیش می‌ری... این که مردن یا زنده موندنم برات مهمه، دلیل خاصی داره؟

ناگهانی آرام شد. برگشت، کامل به صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست و با لحن خواب‌آلودی گفت:

- وقتی رسیدیم بیدارم کن.

و به صورت ضایعی شروع به خر و پف روی اعصابی کرد! رسما خودش را به کوچه‌ی چپ زد. 

از دستش آهی کشیدم و در حال روشن کردن ماشین، با صورت درهم رفته‌ای گفتم:

- حداقل خر و پف نکن.

صدایش که قطع شد، نفس راحتی کشیدم؛ دست کم اعصابم موقتا می‌توانستند استراحت کنند و پس از آن... فکر کنم امیدوار بودم قاتلم سریع‌تر به سراغم بیاید تا محمدمهدی زجرکشم نکرده!

***

- درسته خوش‌حالم کوتاه اومدی ولی باید بگم خیلی احمقی که کسی که ممکنه بکشتت رو به خونه‌ت راه دادی!

درک فاز محمدمهدی از حل معادله‌های چند مجهولی ریاضی سخت‌تر بود.

- صادقانه ممنون می‌شم اگه قراره بکشیم، به جای این همه حرف زدن، کارت رو شروع کنی؛ دردش کمتره!

محمدمهدی گزینه‌ی خوبی برای حمل خرید‌هایم تا خانه بود‌؛ تا جایی که می‌توانستم، پلاستیک خریدهایم را به دستش داده بودم! اسباب‌بازی و لباس برای یکی از شعب خاص مهدکودک‌های نیک‌آیین بود.

- می‌تونم یه چیزی بگم؟

- نه.

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معترضانه گفت:

- هی...

شبیه بچه‌ها می‌نالید!

- اگه قرار نیست جوابم رو بپذیری، چرا می‌پرسی؟

پشت سرم، از پله‌های ورودی عمارت بالا می‌آمد. ساختمان بزرگی برای زندگی من به تنهایی بود اما برنامه‌ای برای عوض کردنش نداشتم؛ خود خاله به نامم زده بود. 

- فکر کردم اگه قبلش اجازه بگیرم، حرفم موثرتره... حالا چرا صورتت یهو درهم رفت؟ به چی فکر کردی که این‌جوری شدی؟

از گوشه‌ی چشم، فقط نگاهش کردم.

- این خونه... از خاله‌م بهم رسیده.

- مطمئنم اگه بخندی، روحشون شاد می‌شه.

بدون خندیدن، در حال به زور باز کردن در ورودی ساختمان با دست‌های پر، جواب دادم:

- تسلیت گفتن متفاوتی بود؛ به هر حال ممنونم.

پشت سرم وارد شد. ورودی عمارت، سالن بزرگ دایره‌ای شکلی بود که میانش، سه دایره شبیه پله روی هم بالا رفته بودند. یک دست مبل طوسی به سلیقه‌ی خاله دور دایره‌ی سوم چیده شده بود و از سه طرف، سالن به جاهای مختلف خانه راه داشت.

- ممنون بدون خنده‌ت به دل نمی‌نشینه‌ها!

نشنیده گرفتم. به سمت راه‌پله‌ی مورب روبه‌روی ورودی، در سمت دیگر رفتم.

- کارت رو شروع می‌کنی، می‌ری یا ناهار سفارش بدم؟

کلافه آهی کشید و چپ چپ نگاهم کرد. به طعنه لب زد:

- خوش‌حالم توی این وضعیت هم می‌تونی به فکر غذا باشی!

و با تغییر فازی سریع‌تر از سرعت نور، لبخندی زد و ادامه داد:

- ولی برای ناهار باید بگم من هم قاطی پلو دوست دارم؛ فقط لوبیا سبزش نزن!

لحظه‌ای روی پله‌ها خشکم زد اما خیلی سریع به خود آمدم و ادامه دادم. احتمالا برای پیش‌گو، دانستن این که قصد پختن چه غذایی برای ناهار داشتم، جای تعجب نداشت.

با شیطنت، سرش را از پشت نزدیک گوشم آورد.

- یه لحظه خشکت زدها! 

- اوه... آره. به تو باشه، دریا هم خشک می‌شه.

صورتش درهم رفت اما به فاصله‌ی کوتاهی، بی‌خیال شانه بالا انداخت.

- می‌ذارمش پای تعریف!

باید اعتراف می‌کردم از نظر روانی واقعا قوی است که می‌تواند همچین حرفی را پای تعریف بگذارد!

به سمت اتاق مخصوص این کارهایم، کادو کردن هدیه‌ها، راهنمایی‌اش کردم. خانه به اندازه‌ای بزرگ بود که می‌توانستم به کوچک‌ترین کارهایم هم اتاق ویژه‌ای اختصاص دهم.

- دقت کردی نذاشتی حرفم رو بزنم؟

به سوال در حیاطش اشاره می‌کرد! از دستش آه بلند بالایی کشیدم.

- من که بهت اجازه ندادم ولی کسی که بحث رو با کنجکاویش پیچوند، خودت بودی!

ابروهایش بالا پریدند.

- خیلی مهربونی که نگفتی فضولی!

لب‌هایم آویزان شدند. دلم می‌خواست همان‌جا سرم را به لبه‌ی دیوار بکوبم.

 در حال باز کردن در اتاق، گفتم:

- اصلا درکت نمی‌کنم.

سرخوش و بدون مکث جواب داد:

- همین که من می‌کنم، کافیه.

برگشتم و چند ثانیه‌ای عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. ابروهایم را درهم کشیدم و با چشم‌های ریز شده‌ای گفتم:

- درکم می‌کنی و این‌جایی؟!

به عنوان میزبان حرف مناسبی نبود. خاله اگر می‌دید، حتما دعوایم می‌کرد. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احتمال می‌دادم بهش بربخورد و برود، با لحن خوبی هم نگفته بودم ولی به جای این حرف‌ها، طلب‌کارانه نگاهم کرد و در حالی که دورم می‌زد تا زودتر پلاستیک‌ها را روی میز تحریر بزرگ گوشه‌ی اتاق قرار دهد، گفت:

- آره، درکت می‌کنم، برای همین دنبالت اومدم! گفتم که... به خودت باشه، زودتر خودت رو نکشی هنر کردی! اون روح لعنتیت انگار با یه وصله‌ی بی‌کیفیت به تنت مونده و هر لحظه عین کش شل شلوار ممکنه در بره...

دلش زیادی پر بود! با حرص، پلاستیک‌ها را روی میز گذاشت و به سمتم برگشت.

- بدنت یه جورایی هم سبکه، هم سنگین... انگار اصلا روح نداری... شاید هم بهتر باشه بگم یه روح به دردنخور داری!

تند حرف می‌زد؛ چنان که انگار نمی‌دانست خجالت و ادب چه چیزی هستند. 

نزدیکم ایستاد، دست به کمر زد، انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار به سمتم گرفت و موکدانه، شمرده گفت:

- خودم اون روح لعنتی رو درست و حسابی به بدنت می‌دوزم.

قدش چند سانتی‌متری از من کوتاه‌تر بود.  

- پشتکار زیادی برای گیر دادن به یه غریبه داری!

گویی سنگی به سرش بخورد، گردنش کج شد. ضد حال بزرگی برایش بود. بی‌اهمیت از کنارش گذشتم تا پلاستیک‌های خودم را روی میز بگذارم.

با مکث کوتاهی خودش را جمع کرد و گفت:

- من به کسی که زندگی کردمش نمی‌گم غریبه! تازه، ایرادش چیه به فکر غریبه‌ها بود؟ یعنی خودت به فکر بچه‌های غریبه نیستی؟

- شاید اگه بگی منظورت از زندگی کردن من چیه، بتونم درکت کنم.

مکث کرد. با خنده ابرو بالا انداخت.

- اگه زنده بمونی، بهت می‌گم!

- اون قدر در موردش کنجکاو نیستم که بخوام برای زنده موندن تقلا کنم.

چشم‌هایش را ریز کرد و با حرص، دست به سینه زد.

- تو یه ضد حال متحرکی!

- به عنوان کسی که معتقده من رو زندگی کرده، دیر فهمیدی!

- تیکه می‌ندازی؟

- فکر کن این هم تعریف بود.

- پس تیکه می‌ندازی!

- من می‌رم ناهار درست کنم. می‌خوای استراحت کنی؟

سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- واقعا که میزبان جالبی هستی ولی نه... برای پختنش کمکت می‌کنم.

- نیازی نیست.

- تعارف نمی‌کنم ولی اگه مشکلی داری، فقط فکر کن می‌خوام مطمئن شم توی غذام سم نمی‌ریزی!

جواب منطقی‌ای بود؛ احتمال داشت یک آدم نرمال با قاتل احتمالی‌اش چنین رفتاری داشته باشد!

***

در حال رفتن به سمت آشپزخانه، کتم را بیرون آوردم و روی چوب لباسی بالای پله‌ها، کنار آینه گذاشتم. 

به حد کافی در تعمیرگاه معطل شده بودم، باید سریع‌تر برای ناهار دست می‌گرفتم.

به آشپزخانه که رسیدم، دکمه‌ی بالایی لباسم را باز کردم و آستین‌هایم را بالا زدم. دست‌کش‌هایم را درآوردم و در لباسشویی کوچک مسافرتی روی ماشین لباس‌شویی انداختم و روشنش کردم. هر روز دست‌کش‌هایم را می‌شستم.

زمان شستن دست‌هایم برای آشپزی، چشم‌هایم روی زخم‌های متعدد دستم ماندند؛ همه‌یشان به خاطر عدم رسیدگی به موقع، پوست اضافه آورده بودند که به خاطر رشدم، کمتر به چشم می‌آمدند اما هنوز هم در نهایت ظاهر جالبی نداشتند. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر وقت که زخم‌های دستم را می‌دیدم، یک خط در ذهنم رژه می‌رفت.

«پسر پنج ساله می‌خواست برای جسد مادرش سیب‌زمینی با پنیر درست کند!»

داستان جالبی بود، نه؟ شبیه اعتیاد به درد می‌ماند.

پس از خشک کردن دست‌هایم، دست‌کش‌های سفیدم را پوشیدم. 

موقع آشپزی اصولا دست‌کش نمی‌پوشیدم اما این بار تنها نبودم و دوست نداشتم کسی زخم‌های دستم را ببیند، از ظاهرشان خجالت نمی‌کشیدم، فقط... زخم‌هایم بخش خصوصی زندگی من بودند!

برای درست کردن قاطی‌پلو باید سیب‌زمینی نگینی هم درست می‌کردم. میان نگینی کردنشان بودم که سر و کله‌ی محمدمهدی پیدا شد. 

گفته بود به سرویس بهداشتی نیاز دارد و بدون این که از من بپرسد کجا است، سرش را پایین انداخته و رفته بود. 

هنوز نمی‌فهمیدم منظورش از زندگی کردن من چیست اما انگار نه تنها من، که خانه‌ام را هم خوب می‌شناخت.

لبخندی به رویم زد، بی‌حرف دست‌هایش را شست، کاردی برداشت و به کمکم آمد. 

چند لحظه‌ای به سکوت گذشت. در همان چند ساعتی که خودش را بهم چسبانده بود، فهمیده بودم در حالت عادی سکوت برایش عجیب است؛ حتی در تعمیرگاه و اسنپ هم مغزم را خورده بود. 

با تعجب نگاهش کردم که در لحظه رد نگاهم را زد. خب... خیلی غافل‌گیر نشدم.

خندید.

- ای شیطون... می‌خوای برات حرف بزنم؟

فرصت‌طلب بود و فرصتش را داده بودم. جوابی ندادم و این یعنی دست کم مخالفت نکردم.

- چرا دست‌هات پر زخمن؟ عجیب‌تر از اون، چرا بهشون احساس تعلق داری؟! 

لحظه‌ای خشک شدم؛ پس از زخم‌های دستم هم خبر داشت... عجیب بود، غیر از خاله و مردم آن روستا، هیچ‌کس نمی‌دانست. 

محمدمهدی، نه خاله را می‌شناخت و نه از مردم آن روستا بود که اگر بود، محال بود به سمتم بیاید؛ سمت هیولای نامشروع «مرده‌نشین»!

احتمالا به همان حرف عجیب «زندگی‌کردن من» که می‌گفت، برمی‌گشت. به هر حال چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم‌؛ فقط باید می‌گذشتم...

- می‌تونی حرف بزنی اما هیچ‌وقت نگفتم می‌تونی من رو به حرف بگیری! 

ناراحت نگاهم کرد. سری چرخاند. ناگهان بشکن زد و دوباره خندید، انگار راه حل جالبی پیدا کرده باشد. به سمتم خم شد. چشم ریز کرد و با شیطنت گفت:

- پس تو من رو به حرف بگیر. 

چشمکی زد‌‌ و ادامه داد:

- با کمال میل، جواب می‌دم.

پیشنهاد بدی نبود!

- چه‌جوری قراره بمیرم؟!

جا خورد. لبخند عجیبی زد. معذب شده بود. نگاهش روی هر چه غیر از من چرخید؛ می‌خواست فرار کند. شاید باید به آن با کمال میلی که گفت، می‌خندیدم!

از همان لحظه‌ای که واقعا تصادف کردم، پیش‌بینی‌اش را جدی گرفته بودم. برایم جالب بود «مرده‌نشینی که گویا مرگ از او متنفر بود»، قرار است در نهایت چگونه بمیرد.

نگینی‌کردن سیب‌زمینی‌ها تمام شد. بلند شدم تا سیب‌زمینی‌ها را بشویم و سکوت محمدمهدی ادامه داشت. آدم مصری نبودم. وقتی شیر آب را باز می‌کردم، گفتم:

- فراموش کن چی پرسیدم.

- هر چی بگم رو باور می‌کنی؟

با تردید پرسیده بود. برگشتم و نگاهش کردم. تردید و جدیتش را تشخیص نمی‌دادم‌؛ شاید حتی استرسش... دست‌هایش با هم بازی می‌کردند و مستقیم نگاهم نمی‌کرد. تحت فشارش گذاشته بودم. نگاهم را برگرداندم.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صادقانه جواب دادم:

- نمی‌تونم قول بدم اما اگه چیزی بگی، درموردش بحث نمی‌کنم؛ فقط می‌شنوم.

با مکث طولانی‌ای به آرامی لب باز کرد‌:

- توی تجربه‌ی من یه شکاف وجود داشت، به نظر موقع خواب بی‌هوش می‌شی و وقتی بیدار می‌شی، یه جای نامعلومی هستی. برای گفتن جای چیزی شکنجه‌ت می‌کنن که واقعا نمی‌دونی و بعد... 

- می‌کشنم؟

با تأسف، بی‌صدا سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

تا حدودی تکان‌دهنده بود؛ مردن پس از شکنجه برای گفتن جای چیزی که نمی‌دانم... مرگ متفاوتی نسبت به آنچه انتظار داشتم، بود. 

روغن را درون ماهیتابه ریختم. داغ که شد، نمک زدم و پیازی که حین حرف زدن محمدمهدی خلال کرده بودم، در روغن ریختم. 

- فهمیدم، ممنون.

مردن خیلی بد نبود، حتی اگر با درد و شکنجه همراه می‌شد! فقط... ترجیح می‌دادم با مامان می‌مردم.

همیشه فکر می‌کردم چرا آن موقع، مرگ سراغم نیامد؟ هیچ وقت نفهمیدم... مگر منطقی نبود یک بچه‌ی پنج ساله که چهار ماه در ویلای جنگلی تنها مانده، خودش را زخمی کرده، سوزانده و حتی پایش را شکانده، از خونریزی، درد، یا ترس بمیرد؟ پس چرا من نمردم و «مرده‌نشین» شدم؟ 

شاید بعد از مرگ می‌فهمیدم؛ شاید...

ناگهان، یکی یقه‌ام را کشید و لحظه‌ای بعد، با محمدمهدی‌ای چشم به چشم شدم که انگشت اشاره‌اش را با تحکم به سینه‌ام می‌کوبید. 

نفهمیدم چه زمانی بلند شد!

با جدیت بی‌سابقه‌ای در حالی که ابروهایش را درهم کشیده بود، گفت:

- فکر نکن حواسم نبود که با وجود این که فهمیدی مرگت دردناکه، اشتیاقی برای فرار و زنده موندن نشون ندادی ولی این رو یادت بمونه، من نمی‌ذارم توی احمق خودت رو به کشتن بدی، حتی اگه بخوای!

پوکر نگاهش کردم. حالت تهدیدآمیزی داشت. از آن‌ها که می‌گفت «اگه بخوای بمیری، قبلش خودم زجرکشت می‌کنم!»

- می‌تونی تلاشت رو بکنی.

در حال پس زدن دستش ادامه دادم:

- ولی هدف اصلیم الان اینه که غذام نسوزه!

سیب‌زمینی‌ها را به پیازداغ اضافه کردم. 

محمدمهدی شوکه شده بود. چشم‌هایش گرد شده بودند. طول کشید تا توانست تکان بخورد و کف دستش را محکم به سرش بکوبد.

موهایش را به هم ریخت. کلافه شده بود. آه جگرسوزی کشید. تازه داشت از عصبانیت سرخ می‌شد.

با حرص و صدایی که بالا رفته بود، گفت: 

- یعنی الان غذا مهم‌تر از جونته؟!... برو خدات رو شکر کن که کارم برای کادوی تولد مهدیه پیشت گیره و گر نه خودم بدون درد می‌کشتمت و به عزرائیل تحویلت می‌دادم.

آرام‌تر ادامه داد:

- البته تو چی می‌فهمی از شکر خدا برای زنده موندن؟! دیوونه‌م کردی‌...

کادوی مهدیه؟ حرف‌ جدیدی بود؛ گر چه زمان مناسبی برای پرسیدن از اژدهای خشمگین نفس آتشین کنارم نبود و ارزش پیگیری هم نداشت اما در مورد شکر خدا... 

من خدا را شکر کرده بودم و می‌کردم؛ نه برای زنده ماندن، برای فهمیدن حرف‌های جسد مامان، حتی اگر نمرده بودم‌.

***

محمدمهدی همان قاشق اول را که داخل دهانش گذاشت، با چشم‌های بسته و صورت شیفته، بو کشید‌.

- عالیه! حالا می‌فهمم چرا غذا از زندگیت مهم‌تر بود.

پوکر نگاهش کردم. بی‌حرف، روی صندلی مقابلش نشستم. 

با خنده قاشقش را تاب داد.

- اگه دختر بودی، می‌گرفتمت.

- جواب رد می‌دادم‌. 

چپ‌چپ نگاهم کرد.

- پس نسخه‌ی مونثت هم دیوونه‌ست!

محمدمهدی که کم نمی‌آورد، ترجیح دادم خودم سکوت کنم که بهانه‌ای برای حرف زدن نداشته باشد. هر چند، فقط چند لحظه سکوت را تاب آورد و دوباره با تعجب پرسید:

- الان کم آوردی؟

محمدمهدی اگر حیوان بود، کرم می‌شد!

- نه، دارم ناهار می‌خورم‌‌.

- یعنی خفه‌شم؟

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. شاید محض رضای خدا بود که کوتاه آمد.

- به خاطر غذای پنج‌ستاره‌ای که پختی، باشه، موقتا خفه می‌شم ولی موقع کادو کردن باهات حرف دارم، باید نقشه‌ی فرار بچینیم‌.

من آدم تقلا کردن نبودم ولی‌... گوش‌هایم را دوست داشتم؛ قطعا غرغرهای محمدمهدی آزارشان می‌داد، بنابراین برای آن لحظه در سکوت سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم‌. 

***

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محمدمهدی در حال تماشای اسباب‌بازی‌ها بود که با صورت گرفته‌ای، انگار حسرت می‌خورد، گفت:

- به خاطر مدیریت مهدکودکت هم نمی‌خوای برای زنده موندنت تلاش کنی؟

کاغذهای کادوی آماده را روی میز گرد چوبی گذاشتم. قیچی‌ها و چسب‌ها را روی میز قرار دادم.

- خانم تهمتن هست، آدم قابل اعتمادیه.

تک ابرویش بالا پرید‌‌.

- ولی تو نیست!

- مهم نیست.

محکم و موکد گفت:

- البته که هست!... هیچ‌کس عشقی به خالصی عشق تو برای همه‌ی بچه‌ها نداره.

چشم‌هایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم. نمی‌خواستم این بحث ادامه یابد‌. آرام گفتم:

- اسباب‌بازی‌‌ها رو بیار.

میزی که ابتدا اسباب‌بازی‌ها را رویش گذاشته بودیم، برای دو نفره کادو کردن مناسب نبود.

و شاید خیلی مظلومانه، ته دلم ماند که بچه‌ها از من می‌ترسند؛ خیلی از بزرگ‌ترها هم... مرده‌نشین بودم، نحس بودم و به قول یکی از معلم‌های مهدکودک، چشم‌های آبی کم‌رنگم شبیه تکه یخ بودند.

بزرگ بودم، سرد بودم ولی هنوز شکسته بودم... شکسته‌هایم مهدکودک‌های زنجیره‌ای را ساخته بودند که تا می‌شد، بچه‌ها را زیر نظر بگیرم. معلم و مدیرهایشان موظف بودند پیگیر زندگی بچه‌ها باشند تا هیچ بچه‌ی دیگری، شبیه من، «مرده‌نشین» نشود.

جامعه، یک آدم مهربان فرشته‌گونه نبود که آدم‌ها را با شکستگی‌هایشان بپذیرد و من، بلد نبودم شکسته‌هایم را سرهم کنم یا دور بریزم... شاید تنها هدفم همان ساختن مهدکودک بود که به سرانجام رسیده بود. دلیلی برای تقلای بیشتر نداشتم.

با احساس فشرده شدن، چشم‌هایم گرد شدند و به خود آمدم. دوباره داشتم غرق می‌شدم. خاله گفته بود غرق شدن‌هایم خطرناک است.

با تعجب چشم چرخاندم تا موقعیتم را بفهمم. محمدمهدی داشت می‌فشردم‌! با تعجب پلک زدم‌. در آغوشش بودم؟!

- چی... چیکار می‌کنی؟!

- بغلت کردم.

درک نمی‌کردم. به حدی قفل کرده بودم که نمی‌توانستم پسش بزنم.

- چ... چرا؟

آرام خندید.

- دلم خواست، می‌خوام یه‌کم از سنگینی قلبت رو بردارم.

- سنگینی قلبم؟!

با صدای آرام گرفته‌ای که به زور شنیده می‌شد، گفت:

- سنگینی... انقدر که وقتی زندگی کردمت، نتونستم حتی یه لبخند بزنم.

خاله هم همچین چیزی گفته بود. پرسیده بود چرا نمی‌خندم. به چه باید می‌خندیدم؟ به آخرین لبخندی که همراه جسد مامان، به تام و جری زده بودم؟ یادم نمی‌آمد چگونه بود. چرا به تام و جری می‌خندیدم؟ 

فقط... محمدمهدی گرم بود؛ شبیه آغوش زنده‌ی مامان و خاله و برخلاف جسدهایشان... نخواستم ولی سرم روی شانه‌اش نشست. باز هم نخواستم ولی بی‌مقدمه، چشم‌هایم بسته شدند.

فکر کنم خسته شده بودم.

***

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، محمدمهدی با لبخند دندان‌نمایی منتظرم بود‌.

- بیدار شدی زیبای خفته؟! یهو غش کردی‌...

گیج بودم. نگاهی دور اتاق برای ارزیابی وضعیت چرخاندم‌. روی مبل سبزآبی گوشه‌ی اتاق خوابانده بودم. بیشتر اسباب‌بازی‌ها را دست‌تنها کادو کرده بود. 

ساعت را که چک کردم‌، ابروهایم بالا پریدند و چشم‌هایم درشت شدند. باورم نمی‌شد دو ساعت خوابیده بودم! عادت به خواب عصرانه نداشتم. 

سعی کردم سر جایم بنشینم. هنوز کمی مبهوت بودم. فکر نمی‌کردم انقدر خسته باشم‌. 

سرم درد گرفته و سنگین بود. پیشانی‌ام را کوتاه مالش دادم. حس و حال خودم را درست درک نمی‌کردم، برایم جدید و سردرگم‌کننده بود... محمدمهدی هم با یک ریز حرف زدنش حین کادو کردن، به مغزم امان فکر کردن نمی‌داد.

- نحوه‌ی پذیراییت از مهمون رو دوست دارم! اگه قاتل بودم، احتمالا با باز کردن شلنگ گاز می‌ذاشتم توی خواب خفه شی و نشتی گاز رو ایراد فنی نشون می‌دادم؛ اگه عجله نداشتم، به یکی از مواد غذاییت، سم اضافه می‌کردم یا چند کیلو مواد مخدر جاساز می‌کردم و بعدا گزارشت می‌دادم... می‌دونی که؟ به جرم مفسد فی‌الارض خود قانون برام کلکت رو می‌کند. فکر کنم احتیاطت رو زن دادی، نه؟ معلوم بود البته...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میان نق‌هایش، بالاخره توانستم سر جایم بنشینم که موهای لخت بورم در صورتم ریختند؛ سخت حالت می‌گرفتند و به نظر می‌رسید خوابیدنم حالتشان را برهم زده.

در حال عقب دادن موهایم، گفتم:

- سابقه نداشت این اتفاق بیفته... بابت تنها موندنت متأسفم‌!

بی‌خیال شانه بالا انداخت. آزادانه خندید و آخرین قسمت کاغذ کادو را چسباند. 

- تأسف تنها که به دردم نمی‌خوره، اگه مردی، جبران کن!

حدس می‌زدم؛ باج‌گیری کاملا به وجناتش می‌آمد! 

می‌توانستم بحث منطقی‌ای راه بیندازم که از اول خودش بود که به من چسبید و تا خانه‌ام آمد، کمک کردنش هم سرخود بود اما... فقط آه کشیدم. حوصله‌ی بحث را نداشتم، می‌خواستم زودتر تمام شود.

- می‌خوای چی‌کار کنم؟

با لبخند معناداری نگاهم کرد.

- بلند شی، یه ساک کوچولو جمع کنی و آماده‌ی فرار شی!

تک ابرویی بالا انداختم. حرف عجیبی بود.

- فرار؟ از خونه‌ی خودم؟!

موکد، شبیه معلمی که درس مهمی می‌دهد، گفت:

- خونه‌ی من و تو نداره؛ از هر جایی که امن نیست، باید فرار کنی...

چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم.

- تا کی؟ حتی اگه پیش‌گوییت صد درصد درست باشه، مرگ من یک حادثه‌ی اتفاقی مثل تصادف نیست که یک باره باشه، یک بار جلوش رو بگیری و تمام.‌.. اگه واقعا به خاطر فهمیدن جای چیزی دنبالم باشن و باور نکنن جای اون رو نمی‌دونم، تا وقتی به خواسته‌شون نرسن، دنبالم می‌کنن؛ امروز نشد، فردا... 

آرام‌تر ادامه دادم:

- و فرار بی‌پایان، تقلای بی‌خوده... بهتر از مرگ نیست.

حرفم که تمام شد، پوکر نگاهش کردم. سرخ شده بود؛ از عصبانیت نه، بیشتر انگار داشت به زحمت خنده‌اش را می‌خورد. آخرش هم کوتاه، ترکید و چند ثانیه‌ای خندید. شانه‌هایش می‌لرزیدند و دستش را جلوی دهانش گرفته بود.

با دست دیگرش لایک نشانم داد.

- پسر، تو عالی‌ای! منطقی بود ولی باید به عرضت برسونم نقشه‌ی من به فرار خلاصه نمی‌شه، اگه عزرائیلت دنباله‌داره، مشکلی نیست؛ فقط ما باید عزرائیلِ عزرائیل بشیم!

ساده می‌گفت. می‌خواست قاتلم را بکشم؟ عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.

- من مرده‌نشینم، نه آدم‌کش!

بی‌تفاوت خندید.

- ربطی نداشت. بذار واضح‌تر بگم. چیزی که ازت می‌خوان یه سری اسناده... این اسناد، مدارک کارهای خلافشونه که اگه به دست پلیس برسه، کارشون تمومه.

تک ابرویی بالا پراندم.

- چرا فکر می‌کنن من جای این اسناد رو می‌دونم؟

- این اسناد رو یه نفر به اسم مستعار شاه‌سم ازشون دزدیده که گویا رفاقت صمیمی‌ای با مامانت داشته.

معلوم شد حتی قاتلم هم عقل درستی ندارد! دستی روی صورتم کشیدم. کلافه‌کننده بود.

بلند شدم و در حال رفتن به سمت صندلی پشت میز، گفتم:

- طرز فکر مسخره‌ایه! وقتی پنج سالم بود، مامانم فوت شد. چیزی بهم نگفته اما اگه می‌گفت هم قرار نبود یادم بمونه.

محمدمهدی آخرین اسباب‌بازی باقی مانده را برای کادو کردن برداشت. حرکات دستش را نگاه کردم. هم‌زمان حرف می‌زد. به نظر می‌رسید خیلی خوب می‌تواند یک زمان روی چند کار تمرکز کند. دستش فرز بود و نحوه‌ی کادو کردنش، شبیه آموزش‌های ویژه‌ی کادو کردن می‌ماند.

- مشکل دقیقا همینه؛ برای این که بتونیم اون‌ها رو حذف کنیم، باید اون اسناد رو به دست بیاریم.

روی صندلی روبه‌رویش نشستم. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چه‌جوری؟ 

شانه بالا انداختم و ادامه دادم:

- می‌دونی که من از جاشون اطلاعی ندارم!

در حال کادو کردن، بدون بالا آوردن سرش گفت:

- مطمئنم اگه وسایل مامانت رو بگردی، یه سرنخی پیدا می‌شه؛ اون‌ها مطمئن بودن که مامانت جای اسناد رو می‌دونسته.

وسایل مامان؟ سرم را پایین انداختم. به دست‌هایم نگاه کردم‌؛ به خراش‌های پنهان پشت دست‌کششان...

- روان‌شناس می‌گه بهتره هر چه بیشتر از اون محیط فاصله بگیره و حدالامکان بهش برنگرده؛ به ویژه به اون ویلا‌...

خاله این را به دوستش گفته بود؛ اتفاقی شنیده بودم، مدت کوتاهی پس از خاک‌سپاری مامان... خاله گیج بود؛ نمی‌دانست چگونه باید با من رفتار کند و معمولا با روان‌شناس یا مشاوره درموردش مشورت می‌کرد.

من هیچ وقت به آن محیط برنگشته بودم؛ حتی وقتی خاله فوت شد. آن محیط، جز آن ویلا، از من متنفر بود!

هیولای نامشروع «مرده‌نشین» برایشان نحس بود؛ خشم خدا و نفرین را به همراه می‌آورد.

- حرف بدی... زدم؟!

سرم بالا آمد. محمدمهدی به سمتم خم شده بود‌. با نگرانی نگاهم می‌کرد. چشم‌های آبی پررنگش دو دو می‌زدند.

- ملاحظه‌کار بودن بهت نمی‌آد!

به آنی نگرانی از صورتش پر کشید. چپ چپ نگاهم کرد و با حرص، عقب کشید. دست به سینه زد و پایی روی پای دیگرش انداخت.

- حیف انسانیتی که خرجت کردم.

با مکث کوتاهی، موهایش را به هم ریخت و با پشیمانی نامحسوسی، آرام ادامه داد:

- حالا درسته شاید لیاقتش رو نداشته باشی ولی اگه حرفم ناراحتت کرد، به هر حال عذر می‌خوام. من، خودم هم مادرم رو توی بچگی از دست دادم، فکر کردم احتمالا شبیه من عادت کرده باشی‌.

اصلا به مامان فکر نمی‌کردم! 

من چهارماه را با جسد مامان گذرانده بودم. بوی تعفنش را نفس کشیده بودم. در عالم کودکی، جسدش را حمام برده بودم. با آب داغ حمام خودم را سوزانده بودم. برگشتن رنگ پوستش را دیده بودم. با دست‌های زخمی‌ام برایش کرم زده بودم. روزها پای احساس و حرف جسدش نشسته بودم.

من، بهتر از آنچه که بقیه فکر می‌کردند، غم و شوک از دست دادن مامان و چهار ماه زندگی کردن با جسدش را هضم کرده بودم؛ بخشی از وجودم شده بود، شبیه نفس کشیدن، دیگر درد نداشت!

سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم.

- درست فکر کردی، ناراحت نشدم؛ داشتم فکر می‌کردم.‌‌.. چرا انقدر می‌خوای زنده بمونم؟ این که باهام درگیر بشی، نمی‌تونه برای خودت خطرناک باشه؟

چهره‌اش گرفته شد. طول کشید تا دوباره لبخند ملیحی زد‌. آرام که می‌شد، شبیه بچه‌ها مظلوم بود‌. 

ببه سمتم که خم شد، لبخندش با شیطنت بیشتر کش آمد. نگاهش یک دفعه جوری شد که انگار می‌گفت «دیدی! مچت رو گرفتم!».

- نگران شدی؟!

جا خوردم. فرصت جواب دادن نداد. لبخند دندان‌نمایی زد‌ و صادقانه ادامه داد:

- ممنون که به فکرمی... گفتم که، من زندگی کردمت! می‌دونم چه‌قدر می‌تونی برای بقیه مهربون باشی؛ چه بزرگ، چه کوچیک، هر چند مهربونیت برای کوچیک‌ترها وی‌آی‌پیه...

قیچی را برداشت. در حالی با استفاده از حلقه‌ی دسته‌اش ماهرانه دور انگشت اشاره‌اش، تابش می‌داد، با نیشخند فاتحانه‌ای گفت:

- پس بیا این‌جوری بازی کنیم!

و تا به خودم بیایم، نوک قیچی روی پوست گردنش نشسته بود. شوکه شده، دست روی میز کوبیدم و نیم‌خیز شدم. چشم‌هایم گرد شده بودند. دیوانه شده بود؟!

- داری چی‌کار می‌کنی؟!

گویا جایمان عوض شده باشد، او خونسرد بود و من کم مانده بود از عصبانیت سرخ شوم و از تعجب، شاخ در بیاورم‌. فقط سردردم را بدتر می‌کرد.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با آرامش، پای روی پای دیگرش را تکان داد و به حرف آمد:

- فکر نکنم فهمیدنش سخت باشه؛ رسما دارم تهدیدت می‌کنم... یا با من فرار می‌کنی و ته زورت رو برای زنده موندن می‌زنی، یا خودم رو همین‌جا می‌کشم و قتلم رو می‌ندازم گردنت... اعدام، مرگ راحت‌تریه! این هم کادوی آخرت...

نگاهش مصمم بود؛ حتی مصمم‌تر از لحظاتی که مانند کنه به جانم چسبیده بود. شبیه حالت عادی‌اش نمی‌خندید و شوخی بی‌خود هم نمی‌کرد.

درکش نمی‌کردم. چرا؟ حتی من هم هیچ وقت نخواستم خودکشی کنم!

چشم بستم. نفس عمیقی کشیدم. به خودم که مسلط شدم، دوباره سر جایم نشستم‌‌. 

- فکر می‌کنی ارزشش رو داشته باشه که برای من بمیری؟

به چشم‌هایم خیره شد. دست آزادش را روی ران پایش مشت کرد، مشتش نامحسوس می‌لرزید‌ اما محکم جواب داد:

- برای تو نمی‌میرم، برای خودم می‌میرم! به هر حال اگه بمیری، ترجیح می‌دم خودکشی کنم.

سرم تیر می‌کشید. دیدن دست لرزانش آزارم می‌داد. تمام چهره‌های گرفته‌اش را جلوی چشم‌هایم می‌آورد‌. از وقتی که دیده بودمش، لحظه‌ای ناراحت و خندان می‌شد؛ واقعا شبیه بچه‌ها بود...

- پس داری یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنی، یه چیزی که خیلی اذیتت می‌کنه...

شانه بالا انداخت.

- پنهان کردنش موقتیه! گفتم که، وقتی زنده موندی، بهت می‌گم.

- چرا؟

سرش را پایین انداخت. بازدمش را آه مانند بیرون داد. گیج شده بود؛ نگاهم نمی‌کرد، دوباره داشت فرار می‌کرد.

- فقط... تا وقتی مطمئن نشم زنده می‌مونی، جرئت به زبون آوردنش رو ندارم.

با مکث کوتاهی، مستقیم نگاهم کرد. چشم‌هایش شفاف شده بودند.

- اگه باعث می‌شه راضی بشی، همین حد بدون که اگه تو بمیری، زندگی من جهنمی می‌شه بدتر از چیزی که تو داری تجربه‌ش می‌کنی!

لحن و چشم‌هایش، صادقانه التماس می‌کردند.

من هم التماس کرده بودم؛ وقتی پنج سالم بود، مامان با چشم‌های باز مرده بود و گمان می‌کردم با من قهر است که حرف نمی‌زند، به رویم نمی‌خندد و با من بازی نمی‌کند؛ التماسش کرده بودم که آشتی کند... می‌فهمیدم درد درماندگی التماس تا مغز استخوان را آتش می‌زند.

با شرمندگی سرم را پایین انداختم. دست‌هایم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم‌.

- باشه، تلاشم رو برای زنده موندن می‌کنم... و واقعا عذر می‌خوام که باعث شدم تا این‌جا پیش بیای، قصد آزار دادنت رو نداشتم.

من احساسات منفی را تجربه کرده بودم؛ شبیه هیولاهای شبانه‌ی زیر تخت بچه‌ها می‌ماندند‌، ترسناک بودند و من، نمی‌خواستم این هیولاها دوباره کسی را بگیرند، نمی‌خواستم هم‌دستشان شوم، از اول هم ایده‌ی مهدکودک‌ها به ذهنم رسید که «مرده‌نشین» تکرار نشود...

نیکینِ کوچک درونم هنوز هم دوست داشت چنان آغوش بزرگ و گرمی می‌داشت که تمام دنیا، در آن آغوش از شر ترس هیولاهای زیر تخت‌خواب راحت می‌شدند و این، شاید آخرین وصله‌ای بود که روحم را به تنم می‌چسباند‌.

به گمانم محمدمهدی به همین می‌گفت مهربانی... نمی‌دانستم مهربانی است یا نه اما دلم، تاب نمی‌آورد کسی شبیه من احساسات منفی داشته باشد؛ ترسناک بودند.

وقتی محمدمهدی قیچی را انداخت، نفس راحت‌تری کشیدم. 

ذوق‌زده خندید، دست‌هایش را مشت کرد و گفت:

- اینه...

با نیشخند شیطنت‌آمیزی دستش را جلو آورد. چشمکی زد‌. دوباره دستش را گرفتم که این بار، خیلی گرم‌تر دستم را فشرد‌.

- به امید یه هم‌کاری موفق... هم‌کار عزیز!

در حال عقب کشیدن دستش، ادامه داد:

- وسایل مامانت همین‌جا هستن که آستین بالا بزنیم؟

سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم.

ویرایش شده توسط Raiya
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- نه، اصلا...

لبخند پر انرژی‌ای زد.

- پس الان وقتشه بلند شی و آماده شی... هر چی زودتر، بهتر... شاید حتی همین الان هم برات بپا گذاشته باشن...

دستش را زیر چانه‌اش زد. به فکر فرو رفت. ابروهایش درهم رفتند و چشم‌هایش ریز شدند. با جدیت زمزمه کرد:

- این بده...

ناگهان بی‌خیال شد و شانه بالا انداخت.

- ولی لاینحل نیست.

از دست کارهایش دهانم نیمه باز مانده بود؛ اصلا تکلیفش با خودش مشخص بود؟ 

متوجه‌ی نگاه خیره‌ام که شد، سرش را کج کرد. لب‌های درشتش به صورت سوالی غنچه شدند. با تعجب، دستش را جلوی چشم‌هایم تکان داد، ببیند مردمک‌هایم تکان می‌خورند یا نه‌.

- چرا نشستی؟!

- درسته که قبول کردم باهات همراهی کنم ولی همراهی، یه امر دو جانبه‌ست؛ قبلش باید تکلیف یه سری چیزها رو روشن کنیم.

کلافه، پوفی کرد. سرخود از جایش بلند شد و گفت:

- ضد حال نباش، توی ماشین در موردش حرف می‌زنیم، فکرش رو نکن، حالا حالاها با همیم! الان هم می‌رم آشپزخونه یه چیزی بردارم بخورم، تا اون موقع ساکت رو جمع کن، با تشکر‌.

لحظه‌ی آخر برایم دست تکان داد و پیش از این که بخواهم چیزی بگویم، از اتاق در رفت. با لب‌های آویزان و شانه‌های افتاده جای خالی‌اش را نگاه کردم. شبیه صاحب‌خانه رفتار می‌کرد! سمج بود؛ خیلی...

***

پیش از روشن کردن ماشین، دوباره نگاه گنگی به کلاه بافت روی سرم انداختم. عادت نداشتم. کلاه هم برای خاله و خوش‌بختانه اسپورت بود.

محمدمهدی در حال بستن کمربند غر می‌زد:

- باورم نمی‌شه یه کلاه‌گیس دم دست نداشتی! تا حالا به خاطر ضایع بودن موهای بورت برات مشکلی پیش نیومده؟ مگه چندتا پسر توی ایرانن که بلوندی موهاشون رو به سفید باشه!

کوتاه نگاهش کردم؛ آدم نمی‌شد. با نگاه زیر چشمی‌ای‌ به کمربند بسته شده‌اش، خم شدم تا استارت بزنم. 

- قراره بازم تصادف کنم؟ 

نیشخند دندان‌نمایی زد. برایم ابرو بالا انداخت. سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- متاسفانه نه، هر چند ترجیح می‌دادم به جای بی‌ام‌دبلیوت، این فراری رو می‌فرستادم تعمیرگاه... یه ماشین نداری کمتر جلب توجه کنه؟

بی‌تفاوت ماشین را روشن کردم.

- یه لامبورگینی هست.

از گوشه‌ی چشم دیدم که کلافه، چشم در حدقه گرداند و می‌خواست سرش را به شیشه‌ی ماشین بکوبد؛ هر چند به فاصله‌ی کوتاهی دست به سینه شد و پایی روی پای دیگرش انداخت.

- مهم نیست، همیشه یه راه‌دررویی هست؛ به محض این که خارج شدی، با حداکثر سرعت به سمت خیابون اصلی برو. یه لحظه هم تعلل نکن. برای بسته شدن در هم من ریموت رو می‌زنم، تو فقط حواست به رانندگیت باشه.

سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم؛ حرف‌هایش منطقی بودند. احتمال می‌رفت زیر نظر باشم... 

گاز دادم‌.

- بیا صحبت‌هامون رو در جهت هم‌کاری ادامه بدیم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محمدمهدی یک لحظه با چشم‌های گرد شده، سمتم برگشت. کم کم نگاهش چپ چپ شد. 

- واو... خونسردی احمقانه‌ای داری! 

لایک نشانم داد. 

- همین که تا الان نمردی، معجزه‌ست!

- از وقتم به درستی استفاده می‌کنم؛ اول بگو اون خلاف‌کار کیه؟ و خلافش چیه؟

به صندلی تکیه داد. در حالی که چشم‌هایش روی آینه جلوی ماشین بودند تا حواسش به پشت سر باشد، گفت:

- منم از این بابت اطلاعات زیادی ندارم؛ فقط می‌دونم سردسته‌شون یه دیوونه‌ست به اسم رسام شارایل که احتمالا سبک‌ترین خلافش قاچاق کالاهای مجازه! 

زیر چشمی نگاهی به من انداخت و طعنه زد:

- و اگه به وقت ارزشمند شما لطمه‌ای وارد نمی‌شه...

با دست به عقب اشاره کرد و ادامه داد:

- فعلا بی‌خیال شو تا تکلیف این شورلت مشخص شه؛ نداشتن کنجکاوی که از مهارت‌هات بود‌!

در آینه جلوی ماشین، نگاهی به شورلت مشکی پشت‌ سرمان انداختم؛ با ما وارد خیابان اصلی شده بود. عجیب و بی‌قاعده از لای ماشین‌ها لایی می‌کشید و وقتی می‌توانست از ما جلو بیفتد، سرعتش را بی‌دلیل کم می‌کرد! کمی بیشتر از مشکوک بود.

پایم را روی گاز فشردم. باید تندتر می‌رفتم. سر محمدمهدی در تلفن همراهش بود و گویا با کسی چت می‌کرد! یاد مثل دیگ به دیگ می‌گوید رویت سیاه، افتادم... به نوبه‌ی خودش، او هم خونسرد بود.

آرام گفتم:

- به احتمال زیاد دنبالمونن، با وجود این که بهش راه می‌دم، جلوتر نمی‌ره؛ از عقب افتادن زیادی هم اجتناب می‌کنه.

نیشخند شیطانی‌ای که محمدمهدی با نگاه به صفحه‌ی تلفن همراهش زد، ابروهایم را بالا پراند.

بدون این که نگاهم کند، گفت:

- برو سمت مرکز خرید میلاد نور‌... هماهنگی‌هاش رو قبلا انجام دادم.

با هر کسی که هماهنگ کرده بود، من نبودم! حتی همین حرفش هم برایم تازگی داشت.

- گم کردنشون توی جمعیت خطرناک‌تر نیست؟!

خنده‌اش گرفت. 

- برای تو نه، برای بقیه هم نه... به نظر نمی‌رسه دنبال درگیری واضحی باشن؛ خیلی بی‌آزار تعقیبمون می‌کنن! فقط می‌خوایم گمشون کنیم...

چشمک مطمئنی زد.

 آهی کشیدم. آدم بی‌ملاحظه‌ای به نظر نمی‌رسید؛ پس به گمانم واقعا بقیه را در معرض خطر قرار نمی‌داد.

- باشه.

فرمان را به سمت مرکز خرید میلاد نور، کج کردم.

- نمی‌تونی تندتر بری؟

باز می‌خواست غر بزند! پیش‌دستانه محکم گفتم:

- تندتر از حالت عادی رفتن توی خیابون‌های شلوغ مرگ نقد خودمون و چند نفر دیگه‌ست. تا همین‌جا هم که گذاشتم قاطی بشی، عذاب وجدان دارم؛ پس شروع نکن.

محمدمهدی سوتی زد.

- نه، عصبانیت واقعیت خیلی ترسناکه!

- چه‌قدر هم که ترسیدی!

- می‌خوای فرمون رو ول کنی، کتکم بزنی؟

نگاهی به شورلت انداختم که نزدیک‌تر می‌شد. با حرص به اجبار پایم را بیشتر روی گاز فشردم.

- اگه آسیب ببینی، مطمئن باش این کار رو می‌کنم! الان هم ساکت شو، بذار حواسم به رانندگیم باشه؛ فکر کنم واقعا باید به سرعت غیر مجاز و لایی کشیدن رو بیارم.

ریز خندید که از حرف زدنش اعصاب خردکن‌تر بود! برای سلامت روان من و جسم خودش هم که شده، فقط باید می‌گذاشت بمیرم.

***

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طبق چیزی که نشان اعلام می‌کرد، سه دقیقه تا رسیدنمان به مقصد باقی مانده بود؛ شورلت هنوز دنبالمان می‌آمد... همین که در ترافیک تهران گممان نکرده بود، جای تحسین داشت؛ رسیدنش که بماند. شیشه‌هایش دودی بودند و نمی‌شد دید چند نفر داخلش هستند.‌‌ 

محمدمهدی تا کمر به سمت صندلی عقب خم شده بود و در حالی که کوله‌ی مشکی‌ام را جلو می‌آورد، گفت:

- جلوی اولین در مرکز خرید که بهش می‌رسیم، وایسا... مهم‌ نیست جای پارک باشه یا نه، همون بهتر این ماشینت هم پلیس‌ها ببرن؛ فقط بلافاصله پیاده شو و دنبال من بدو!

کوتاه نگاهش کردم. از دست ماشین‌هایم عصبانی بود! فکر می‌کرد اگر یک پراید می‌داشتم، خیلی راحت می‌توانستم در قالب باغبان فرار کنم... نمی‌دانستم واقعا می‌شد یا نه‌.

راهنما را زدم.

- باشه!

و بلافاصله ترمز گرفتم!

 

هر دو به سرعت از ماشین پیاده شدیم. چند ماشین به خاطر جا و لحظه‌ی نامناسبی که پارک کرده بودم، بوق زدند و نیم‌ترافیک ناخواسته‌ای شکل گرفت. 

نگاه گذرایی انداختم تا مطمئن شوم تصادفی صورت نگرفته که محمدمهدی، بی‌امان مچ دستم را گرفت و به دنبال خودش دواند! 

- کارت خوب بود... این ترافیک معطلشون می‌کنه! ولی برای الان فقط باید بدویی...

با سرعت من را به دنبال خودش می‌کشید. کوله‌ام هم دست او بود. مسیر مستقیمی تا ورودی را می‌دوید.

اطرافیان با تعجب نگاهمان می‌کردند؛ برخی نشانمان می‌دادند یا در موردمان حرف می‌زدند اما در آن موقعیت اهمیتی نداشت. 

به لطف سرعت محمدمهدی، پله‌های ورودی را تقریبا سه تا یکی داشتیم رد می‌کردیم. واقعا جای شکر داشت که زمین نخوردیم!

لحظه‌ی آخر، قبل از ورود به مرکز خرید، شورلت هم ایستاد؛ دیدم که چهار نفر از آن پیاده شدند و یک ضرب دنبالمان دویدند... سرم را برگرداندم.

- چهارنفرن... دنبالمونن... واقعا بهتره ولم کنی! احتمال این...

محمدمهدی دست سست شده‌ام را محکم‌تر گرفت و با حرص غرید:

- ساکت باش و اگه جون اضافه داری، سریع‌تر بدو!

دویدن در خود مرکز خرید سخت‌تر بود. جمعیت بیشتر، خواه ناخواه جلوی سرعت را می‌گرفت. 

در حالی که محمدمهدی نهایتا تنه می‌زد و به هر حال دنبال جای خالی بود، آن چهارنفر تا هل دادن مردم و باز کردن راه پیش می‌رفتند.

گویا قرار نبود خیلی مسالمت‌آمیز دنبالمان کنند‌؛ میان همه‌یشان، صدای جیغ دختربچه‌ای که هل دادند، شبیه خراش بزرگی روی روانم بود‌، انگار کسی در سرم جیغ می‌کشید. دوست داشتم کودکانه، گوش‌هایم را بگیرم.

زمین خوردن همیشه درد داشت! 

هنوز هم خدا هوای بچه‌ها را داشت که دختربچه، در آغوش مادرش فرود آمد و پدری برای دفاع از او بود که صدایش را بالا ببرد...

همین‌گونه داشتم با نگرانی پشت سرم را نگاه می‌کردم که محمدمهدی دستم را کشید و تا به خود بیایم، درون آسانسور پرتم کرده بود! 

اگر دیواره‌ی آسانسور نبود، احتمالا بدجور زمین می‌خوردم‌... شانه‌هایم از این برخورد، کمی درد گرفتند.

محمدمهدی هم با برداشتن ساک مشکی رنگی که دم آسانسور بود، وارد آسانسور شد و بی‌مکث، کلید طبقه‌ی آخر را فشار داد. 

با ابروهای بالا پریده‌ای ساک مشکی رنگ را نگاه می‌کردم، انگار کسی از پیش آن را میان در آسانسور قرار داده بود که آسانسور بسته نشود؛ منظور محمدمهدی از هماهنگی همین بود؟

درست چند لحظه‌ی کوتاه پیش از رسیدن آن‌ها به ما، آسانسور بسته شد. لحظه‌ی آخر چهره‌ی دوتایشان را واضح‌تر دیدم. هیکلی بودند؛ علاوه بر تعداد، از نظر قدرت هم احتمالا دست بالا را داشتند.

با نفس راحتی که محمدمهدی کشید، حواسم به او جمع شد. به دیواره‌ی آسانسور تکیه داده بود و نفس می‌زد؛ سینه‌اش به صورت عادی‌ای بالا و پایین نمی‌شد، رنگی هم به صورتش باقی نمانده بود.

واقعا نباید خودش را درگیر من می‌کرد...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- خوبی؟

از سوالم خنده‌اش گرفت. 

- استرس تعقیب و گریز هیچ وقت عادی نمی‌شه... تو چه‌جوری انقدر خوبی؟

جوری حرف می‌زد که انگار بارها و بارها درگیر تعقیب و گریزهای متنوع بوده! واقعا آدم عجیبی بود.

- خیلی کم پیش می‌آد استرس بگیرم؛ بیشتر نگران آسیب دیدن تو یا بقیه بودم‌. فکر کنم حرفت رو باید به خودت برگردونم، خیلی بی‌پروایی! همین که تا الان سالم موندی، جای تعجب داره...

چشمکی زد.

- عزرائیل که سراغ رفیقش نمی‌آد!

ابروهایم را درهم کشیدم؛ دوباره قاطی کرده بود.

بی‌توجه به من، خم شد. کوله‌ام را زمین گذاشت. ساک مشکی را باز کرد و در کمتر از چند ثانیه، یک کت جدید، کلاه‌گیس قهوه‌ای و یک جفت لنز قهوه‌ای در آغوشم انداخت!

همان‌گونه که خم شده بود، نگاهم کرد.

- بجنب! باید تغییر قیافه بدیم...

در حالی که خودش کلاه‌گیس مشکی فر بلندی را روی سرش تنظیم می‌کرد، ادامه داد:

- هوشمندانه‌ترین کاری که الان می‌تونن انجام بدن، اینه که یکی رو بذارن دم آسانسور تا طبقه‌ای که می‌ایسته رو بهشون بگه؛ بنابراین احتمال این که هنوز هم پیدامون کنن هست!

تا به آن موقع از کلاه‌گیس و لنز استفاده نکرده بودم؛ ترجیح دادم ابتدا کت مشکی‌ام را با کت آبی‌ای که محمدمهدی داده بود، عوض کنم. 

در همان حال گفتم:

- عجیبه که کسی قبل و بعد از ما وارد آسانسور نشد، حتی میون طبقات هم توقف نمی‌کنه؛ برای این هم هماهنگ کردی؟

محمدمهدی با خنده سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد. لنزهای سبزش را گذاشت و به سراغ پوشیدن پیراهن چهارخانه‌ی روشنی، به جای کت و پیراهن سرمه‌ای‌اش رفت.

- هم آره، هم نه... من فقط آسانسور رو مشخص کردم، بقیه‌ی هماهنگی‌ها با مهدیه بود؛ مو لای درز کارهاش نمی‌ره... فکر کنم چند نفری رو پای هر آسانسور گذاشته، وقتی یه نفر سمت آسانسور می‌اومد، یکی رو دیدم که جلوش رو گرفت!

دوباره مهدیه؟! 

تک ابرویی بالا انداختم؛ من این اتفاق را ندیده بودم، احتمالا زمانی رخ داده بود که حواسم پرت آن دختربچه بود‌. 

محمدمهدی که کارش تمام شده بود، در حال انداختن لباس‌هایمان داخل ساک مشکی، با تعجب پرسید:

- حالا چرا لنز و کلاه‌گیست رو نمی‌ذاری؟ الان آسانسور می‌رسه...

- بلد نیستم.

- ها؟!

چهره‌ی محمدمهدی در یک آن شبیه سکته‌ای‌ها شد. چشم‌هایش گرد شدند، رنگش بیش از پیش پرید و دهانش باز ماند... در آن دیگری، برافروخته شد.

- زودتر بگو!

رسما رویم شیرجه زد. کلاه‌گیس را از دستم کشید و به زور سرم کرد. لنزها را گرفت و در حالی که با یک دستش پلکم را نگه می‌ذاشت، با دست دیگرش لنز را داخل چشمم انداخت. برای لحظه‌ی کوتاهی چشمم سوخت که پشت سر هم پلک زدم‌. عادت نداشتم. همین بلا را سر چشم دیگرم هم آورد.

یک ثانیه را هم از دست نمی‌داد!

به محض این که کارش تمام شد، آسانسور به طبقه‌ی آخر رسید. در آسانسور به آرامی باز می‌شد که محمدمهدی چنگ زد، کوله‌ و ساک مشکی را برداشت و با گرفتن دستم، بیرونم کشید‌.

- بدو!

به محض خروج از آسانسور، ساک مشکی را روی زمین به سمت نامعلومی سراند. کوله‌ی من را هم برای کسی روی هوا پرتاب کرد؛ صدای دخترانه‌اش را شنیدم که گفت:

- گرفتمش... 

منتها من نگاهم روی دو چهره‌ی آشنای برافروخته و خشنی مانده بود که آشفته، نگاه به اطراف می‌دواندند و از سمت پله‌های برقی نزدیک می‌شدند! 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیش از این که فرصت کنم به محمدمهدی اطلاع بدهم، خودش رد نگاهم را زد و تا انتهای ماجرا را رفت. ابروهایش درهم رفتند. پوفی کرد.

- ای بابا!

عصبی شده بود اما جا نخورده بود؛ گویا احتمالش را می‌داد‌.

خیلی سریع با گرفتن دستم از آسانسور دورم کرد. کمی که دور شدیم، جلویم کشید و بی‌هوا یقه‌ام را گرفت. هلم داد. میان زمین و آسمان دست آزادش را مشت کرد و به سمت صورتم دواند اما با دست دیگرش بیشتر هلم داد که مشتش از میلی‌متری صورتم گذر کرد.

با عصبانیت داد زد:

- مرتیکه‌ی عوضی حالا کارت به جایی رسیده که با خواهر من تیک می‌زنی؟ بی‌ناموس...

هنوز حرفش کاملا تمام نشده بود که زمین خوردم، رویم خیز گرفت و بلافاصله، صدای جیغ وحشت‌زده‌ی دخترانه‌ای بلند شد. 

- کشتیش داداش!

چشم‌هایم گردتر از آن نمی‌شدند. دهانم باز مانده بود. نمی‌فهمیدم چه خبر است! من اصلا خواهرش را ندیده بودم، چه رسد به...

به ثانیه نکشید که همهمه‌ی دورمان بالا گرفت. محمدمهدی دوباره مشتش را بالا برد، خواست بزند که یک دختر خودش را میانمان انداخت و جلویش را گرفت. 

- غلط کردم داداش، ولش کن، بچگی کردم...

کوله‌ام روی شانه‌ی دخترک بود؛ چهره‌اش یک رونوشت مطابق اصل از چهره‌ی اصلی محمدمهدی بود! همان صورت گرد گندمی، چشم‌های آبی پررنگ، ابروهای باریک، مژه‌های کوتاه، بینی قلمی و لب‌های درشت... 

باید خواهر محمدمهدی و احتمالا دوقلویش می‌بود؛ شاید همان مهدیه‌ای که فرصت نشد از محمدمهدی بپرسم کیست!

محمدمهدی برای او هم دستش را بالا برد. خواست کشیده‌ی محکمی به صورتش بزند که لحظه‌ی آخر، شاید کمتر از یک ثانیه پیش از برخورد، مهدیه خودش را به عقب پرت کرد و از درد نالید. دستش را روی جای کشیده‌ی نخورده گذاشت و ناباورانه چند قطره اشک ریخت!

داشتم شاخ در می‌آوردم؛ متوجه نبودم، هاج و واج کارهایشان را نگاه می‌کردم که ناگهان، از گوشه‌ی چشم همان دو نفر را دیدم که از میان همهمه‌ی جمعیت، گردن کشیدند، نگاه سرسری‌ای انداختند که حس کردم قلبم در دهانم می‌تپد!

خودم به جهنم، محمدمهدی و مهدیه که گناهی نداشتند؛ ترس گرفتار شدنشان رنگ پریده‌ام را داشت بدتر می‌پراند که خوش‌بختانه آن دو نفر گویا ما را نشناختند که راه کج کردند و رفتند؛ به هر حال، جدا از تغییر قیافه، محمدمهدی رویم خیمه زده بود و دید درستی به هیچ کداممان نداشتند.

پشت سرشان که محمدمهدی نیشخند نامحسوسی زد، بالاخره متوجه شدم چه خبر است.

نفس راحتی کشیدم؛ همه‌ی این نمایش برای پیچاندن آن دو نفر بود! بیش از حد پیش رفته بودند، هر چند موفق شده بودند...

دیگر مطمئن بودم دخترک، همان مهدیه است؛ حتی قد مشابهی با محمدمهدی داشت. قد بلند بود.

از میان جمعیت، چندنفری که بیشتر مردان میانسال بودند، برای پادرمیانی جلو آمدند که مهدیه، با پیش‌دستی بلند شد، زیر گریه زد و به سمت نامعلومی رفت.

محمدمهدی پشت سرش غرید:

- کجا سرت رو انداختی پایین می‌ری؟ هوی...

و در حالی که تظاهر می‌کرد می‌خواهد سرم را دوباره به زمین بکوبد، کنار گوشم لب زد:

- فقط پشت سر من پا شو، دنبالش کن! انگار می‌خوای ازش دلجویی کنی...

به نشانه‌ی تایید پلک زدم. با خشم ظاهری رهایم کرد و دنبال مهدیه دوید. بی‌مکث، بلند شدم و دنبالش کردم. فرار بی‌نقص، پر جزئیات، موفق اما پر ماجرا و حاشیه‌ای بود. 

مهدیه به صورت کاملا حساب شده‌ای به سمت آسانسور دیگری راهنمایی‌مان کرد که پسر جوانی جلوی آن ایستاده بود، لاقیدانه آدامس می‌جوید و اطراف را می‌پایید.

در حالی که با دستمال کاغذی همان چند قطره اشک نمایشی را پاک می‌کرد، صفحه نمایش تلفن همراهش را سمت پسر جوان گرفت که مو و چشم‌های قهوه‌ای داشت؛ شبیه نسخه‌ی ظاهری آن زمان من..‌‌.

پسرک با ترکاندن آدامس، سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و کنار رفت‌. احتمالا فیش واریزی بود.

وارد آسانسور شدیم. مهدیه طبقه‌ی ۲- را انتخاب کرد و به محض بسته شدن در، کوله‌ام را در آغوش محمدمهدی انداخت. دست به کمر زد، چشم‌هایش را ریز کرد و رو به محمدمهدی طلب‌کارانه گفت:

- یک دقیقه، فقط یک دقیقه بهت وقت می‌دم که توضیح بدی...

محمدمهدی با لبخند دندان‌‌نمایی به من اشاره کرد.

- هدیه‌ی تولدت رو پیدا می‌کردم، گفته بودم شرط رو نمی‌بازم!

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای یک لحظه حس کردم نفس در سینه‌ام ماند. باز دمم را فراموش کردم. مهدیه با چشم‌های ریز شده و تک ابروی بالا پریده‌ای به سمتم برگشت. لب‌هایش غنچه شده بودند.

محمدمهدی به خنده و کوتاه گفت:

- با اجازه!

که کاملا فرمالیته بود؛ حتی منتظر نماند جواب بدهم! به همان سرعتی که آماده‌ام کرده بود، کلاه‌گیس و لنزهایم را به زور برداشت‌.

با صورت درهم عقب کشیدم. خواستم اعتراض کنم که چهره‌ی شیفته‌ی مهدیه جلوی صورتم آمد؛ چشم‌های درشتش گویی برق می‌زدند، جدیت چند لحظه پیشش محو شده بود و لبخندش را به زور کنترل می‌کرد. 

خیره به چشم‌های حیرت‌زده‌ی من، با ذوق گفت:

- تو، بهترین هدیه‌ای! دقیقا تایپ منی! من از پسرهای بور خوشم می‌آد...

و بعد، بی‌توجه به من مبهوت که سعی می‌کردم دیالوگ‌هایشان را تحلیل کنم، به سمت محمدمهدی برگشت. هر دو خندان و خوش‌حال، مشت‌هایشان را به هم کوبیدند. 

مهدیه با همان ذوق گفت:

- قبوله، باختم رو می‌پذیرم! 

لبخند رضایمندش اما شبیه برنده‌های جام جهانی بود؛ محمدمهدی هم... حتی با شیطنت چشمکی بهم زد.

با تعجب پشت سر هم پلک زدم، محمدمهدی از هدیه‌ی مهدیه حرف زده بود اما فکر می‌کردم به هر نحوی قرار است در انتخاب هدیه کمک کنم، نه این که خودم هدیه باشم! 

با چشم‌های گرد شده به خودم اشاره کردم.

- هدیه منم؟! مگه عصر برده‌داریه؟!

برای شوخی بودن هم دارک بود؛ زیادی دارک...

مهدیه با تعجب خالصانه‌ای سمتم برگشت؛ ابروهایش بالا پریده بودند و انگشت اشاره‌اش را گوشه‌ی لب‌های غنچه شده‌اش گذاشته بود.

- چه ربطی داره؟! تو یه هدیه‌ای، نه برده...

ابروهایم درهم رفتند‌. با کلمات بازی می‌کرد.

- فرقی با هم ندارن!

مهدیه جدی شد. ابرو درهم کشید. 

محمدمهدی دست در جیب کرده بود و با تفریح نگاهمان می‌کرد.

مهدیه محکم گفت:

- البته که دارن! 

در حال فشردن پایش به حالت له کردن چیزی زیر پایش، شمرده و غلیظ، به حالت ترسناکی چپ چپ نگاهم کرد و ادامه داد:

- برده رو زیر پا له می‌کنن!

دست از له کردن موجود بدبخت خیالی برداشت. ابروهایش از هم فاصله گرفتند و با لبخند دندان‌نمایی گفت:

- ولی هدیه رو عزیز می‌دونن!

آسانسور به طبقه‌ی ۲- رسید. مهدیه هم دست‌هایش را در جیب گذاشت و قبل از خارج شدن، با چشم‌های ریز شده و حالت ترسناک تهدید کننده‌ای، سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد.

- البته هدیه‌ای که به درد نخوره هم می‌ندازن سطل آشغال!

آن لحظه، احساس جدیدی را تجربه کردم؛ برای اولین بار در زندگی، از لحن و نگاهش مور مورم شد! حس وحشتناکی بود؛ این یکی هیولای زیر تخت نبود، روح انتقام‌جوی سرگردان در اتاق بود!

مهدیه به محض باز شدن در که هم‌زمان با تمام شدن حرفش بود، بیرون رفت. 

محمدمهدی هنوز حالت مفرحانه‌ی سرخوشش را داشت. صورتش سرخ شده بود. احتمالا به زور قهقهه‌اش را می‌خورد. 

لاقیدانه شانه بالا انداخت و آهسته، توأم با خنده‌ی آرامی گفت:

- شبیه تجسم شیطان می‌مونه!

کلاه‌گیس و لنزی که به سمتم گرفته بود را گرفتم؛ هم‌زمان با چشم‌های ریز شده، جواب دادم:

- موندم پس اونی که من رو به تجسم شیطان هدیه داده، چی می‌تونه باشه!

با کج‌خند تک ابرویی بالا انداخت و سرش را کج کرد. با اعتماد به نفس چشمک زد.

- خود شیطان! 

کلاه‌گیس را روی سرم کشیدم و نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ بیش از پیش مطمئن شدم که مردن، دردسرش کمتر بود.

محمدمهدی با اشاره‌ای به کلاه‌گیس و لنزی که خودم داشتم می‌گذاشتم، با دستش لایک نشانم داد.

- عالیه... سریع یاد می‌گیری!

از سمت دیگر، مهدیه داد زد:

- کجا موندین پسرها؟ هنوز هم معطل شدن این‌جا خطرناکه...

محمدمهدی کش‌دار و بلند جواب داد:

- اومدیم.

***

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با پوکرفیس‌ترین حالت ممکن به پورشه ماکانی که مهدیه به سمتش راهنمایی‌مان کرده بود، نگاه می‌کردم. 

از ابتدا هم حدس می‌زدم محمدمهدی از خانواده‌ی مرفهی باشد اما این که با وجود ایراد گرفتنش به ماشین‌های من، از چنین ماشینی استفاده کند... جالب نبود!

خودش هم فهمید که با خنده، ضربه‌ی آرامی با تک انگشت به گوشه‌ی سرم زد و گفت:

- کاملا می‌شه از چهره‌ت خوند که داری با خودت می‌گی این که این همه به ماشین‌های من ایراد گرفت، چرا همچین ماشینی آماده کرده...

ساده شانه بالا انداخت و ادامه داد: 

- در جوابت باید بگم خیلی ببخشید که من و مهدیه، مثل تو یه کله‌گنده دنبال کشتنمون نیست! 

به جد می‌توانستم قسم بخورم که دیدم شاخک‌های نداشته‌ی مهدیه تکان خوردند! در حال نشستن روی صندلی کمک‌راننده بود که متوقف شد و چشم‌هایش را ریز کرد. 

با شک، محمدمهدی را مخاطب قرار داد:

- منظورت چیه؟!

محمدمهدی یک دستش را به سینه زد و با دست مخالفش به من اشاره کرد؛ به ساده‌ترین حالت ممکن، گویا جواب ۲ به اضافه‌ی ۲ را می‌داد، توضیح داد:

- متأسفانه هدیه‌ت یه باگ بزرگ داره؛ اون هم اینه که دنبال کشتنش هستن!

مهدیه با ژست متفکری، دستی زیر چانه‌اش زد. خیلی منطقی و باوقار در جواب گفت:

- باید حدسش رو می‌زدم با این تعقیب و گریزی که راه انداختین...

دستش را پایین انداخت و با لبخند ملیحی رو به من کرد.

- ولی تو نگران نباش!

دست راست مشت شده‌اش را جلوی بدنش به کف دست چپش کوبید و در حال فشردنش، با زدن نیشخند سردی که چشم‌های ریز شده‌اش را شبیه خط باریکی در صورتش کرد، مطمئن و پر اعتماد به نفس ادامه داد:

- خودم کسی که جرئت کنه به اموال من دست بزنه رو جوری تیکه پاره می‌کنم که حتی تیکه‌ی بزرگش هم برای مورچه‌های کف خیابون راحت‌الهضم باشه‌‌.

با خنده شانه بالا انداخت و با چهره‌ی خندانی که حالا مظلوم و کودکانه شده بود، ساده گفت:

- لیاقتش همینه دیگه!

دوباره داشت مور مورم می‌شد؛ خیلی وحشتناک‌تر از پیش... از این احساس متنفر بودم. این دختر چرا این‌جوری بود؟! حتی نتوانستم بگویم من، مال او نیستم. اصلا انسان مگر مالیت دارد؟

مهدیه که راحت و بی‌پروا، با سر به من و محمدمهدی اشاره کرد بنشینیم و خودش نشست. 

پیش از نشستنمان، محمدمهدی ضربه‌ی صمیمانه‌ای به بازویم زد و با خنده گفت:

- به دنیای اموال مهدیه خوش اومدی! خوش حالم که دیگه تنها نیستم...

چپ چپ نگاهش کردم. برای اولین بار دلم می‌خواست فرار کنم. این دردسر از مردن هم داشت ترسناک‌تر می‌شد!

***

بی‌سر‌وصدا و دردسر از پارکینگ مرکز خرید خارج شدیم. با وجود تغییر قیافه، تغییر ماشین، شیشه‌های دودی و مهدیه‌ای که به جمعمان اضافه شده بود، حتی یکی از آن دو نفری که به عنوان نگه‌بان دم پاساژ ایستاده بودند، ما را نشناخت و به سادگی رد شدیم.

محمدمهدی هم گر چه نسبتا تند می‌رفت اما عاقلانه‌تر از چیزی که انتظارش را داشتم رانندگی می‌کرد. نیازی نبود نگران تصادف کردنمان باشم.

در همان حال، مهدیه که روی صندلی کمک‌ راننده نشسته بود، به سمتم برگشت. سرش را کج کرد و با لبخند دندان‌نمایی گفت:

- من مهدیه دریادلم.

با قلم نوری در دستش به محمدمهدی اشاره کرد و ادامه داد:

- خواهر دوقلوی این شازده‌ که تو رو برام پیدا کرده... فرصت نشد بگم اما از دیدنت خیلی خوش‌حالم! اسم تو چیه؟

چپ چپ به محمدمهدی که حواسش به رانندگی بود، نگاه کردم که انگار سنگینی نگاهم را احساس کرد و از آینه‌ی جلوی ماشین، برایم ابرو بالا انداخت.‌ چشم‌غره‌ای بهش رفتم که مهدیه دستی جلوی دهانش گرفت و خندید.

- من هم از دیدنت خوش‌وقتم. بابت زحمتی که توی مرکز خرید کشیدی، ممنونم.

سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- زحمتی نبود... تو مال منی، پس وظیفه‌‌م بود!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در دل آهی کشیدم. این داستان انگار پایانی نداشت. به نظر نمی‌رسید مهدیه آدم بی‌خیال شدن باشد؛ جدا که خواهر محمدمهدی بود! شاید حتی گیرتر از او و به مراتب ترسناک‌تر... 

به هر حال، جواب دادم:

- نیک‌آیین آشوب‌گشتم.

با تک خنده‌ی ناگهانی‌ای که مهدیه کرد، ابروهایم بالا پریدند. با خنده «ok» نشان داد.

- عالی بود! محمدمهدی بهت گفته بگی اسمت اینه؟

متعجب نگاهش کردم. اصلا درک نمی‌کردم. چرا باید محمدمهدی بگوید اسمم را به دروغ، «نیک‌آیین آشوب‌گشت» بگویم؟! آن هم چنین نام غیرمعمولی...

- متوجه نمی‌شم. چرا باید این کار رو بکنه؟ و چرا من باید همچین درخواستی رو قبول کنم؟!

مهدیه وقتی دید شوخی ندارم، با چشم‌های گرد شده و مرددی خنده‌اش را خورد. گوی‌های آبی پررنگش ترسیده به نظر می‌رسیدند.

ناباورانه چند بار پلک زد و نگاهش را بین من و محمدمهدی چرخاند. محمدمهدی سکوت کرده بود و من، اصلا نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد!

در نهایت، رو به محمدمهدی، لبخند تصنعی‌ای زد و پرسید:

- دوربین مخفیه دیگه، نه؟

 از آینه، لبخند دلگرم‌کننده‌ی محمدمهدی را دیدم اما فشرده شدن دستش دور فرمان هم از چشم‌هایم دور نماند. 

- نه، واقعا نیک‌آیین آشوب‌گشته، بیست و هشت ساله، ملقب به نیکین!

معرفی جامع و کاملی بود! باید ممنونش می‌بودم که حداقل اشاره‌ای به مرده‌نشین نکرد؛ با این حال، خود مهدیه با چشم‌های درشت شده و لرزان، ناباورانه زمزمه کرد:

- مرده‌نشین؟!

ابروهایم بالا پریدند! حتی مهدیه هم می‌دانست! ولی بر خلاف محمدمهدی، انگار از چهره نشناخته بودم. خواستم چیزی بگویم که مهدیه، به دست روی فرمان محمدمهدی چنگ زد و محکم فشردش.

نگاهم روی چهره‌اش ماند. رنگ به رو نداشت و با نگرانی، ناباوری و ترس به دست‌هایشان خیره شده بود. 

جا خوردم! فکر نمی‌کردم دختری که چند ثانیه پیش خشن‌ترین تهدیدها را با خونسردی می‌کرد، همچین چهره‌ی مظلومی هم داشته باشد.

با وجود بی‌شمار سوالی که داشتم، لب‌هایم را روی هم فشردم و بی‌صدا، آه کشیدم و به صندلی تکیه دادم. احساس می‌کردم در آن موقعیت، نباید میان خواهر و برادر بپرم. فضا به نحو غیرقابل توضیحی سنگین شده بود.

محمدمهدی رو به مهدیه لبخندی زد و با صدای سرزنده‌ای گفت:

- من خوبم مهدیه، خوش‌حالم که با نیک‌آیین آشنا شدم!

انگار می‌خواست با لبخند و صدایش سر هر دوتایمان را کلاه بگذارد. من چیزی نگفتم اما مهدیه، بازی‌اش را ادامه داد. خندید و عقب کشید.

- آره، تو بهترین هدیه رو به من دادی و من... هیچ برنامه‌ای برای از دست دادن این هدیه ندارم!

از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و وقتی صورت بی‌تفاوتم‌ را دید، درخشان‌تر لبخند زد.

- به جمعمون خوش اومدی، آقای خفن! بیا یه رمان هیجان‌انگیز با پایان خوش کنار هم داشته باشیم.

و قلم نوری‌اش را به سمتم گرفت. با تعجب ابروهایم بالا پریدند که محمدمهدی در آینه خندید و توضیح داد:

- مهدیه یه نویسنده‌ی جان بر کفه! 

اوه... پس برای همین از چنین تشبیهی استفاده کرده بود! پایان خوش، هم؟ من، می‌توانستم پایان خوشی داشته باشم؟ خوش و ناخوش اساسا برای من فرقی هم داشتند؟ به هر حال، امیدوار بودم محمدمهدی و مهدیه به آن پایان خوش برسند!

مهدیه، خوش‌نویس را تکان داد که توجه‌ام جلب شد. با خنده گفت:

- فقط بگیرش...

شانه بالا انداخت.

- یه جور دست دادن شرعی!

با توجه به پوشش کاملی هم که داشت، حدس می‌زدم مقید باشد؛ هر چند در حرف زدن بی‌پروا بود.

بدون حرف، آن سر قلم‌نوری را گرفتم و با هم، به حالت دست دادن تکانش دادیم. نه تنها موقعیت، که کم کم داشتم درکم بر کارهای خودم را هم از دست می‌دادم!

دست دادن عجیب و غریب من و مهدیه که تمام شد، محمدمهدی پرسید:

- خب... کجا بریم؟

با تعجب نگاهش کردم که توضیح داد:

- منظورم آدرس جاییه که میراث مادرت اون‌جا هست.

آن روستا... با مکث کوتاهی گفتم:

- تهران نیست. یه ویلا توی جنگل‌های شماله.

با خنده، سوت زد.

- پس یه سفر شمال هم افتادیم... چه فال نیکی! کجای شمال؟ بگو که یه راست بریم، هر چه زودتر، بهتر... 

مهدیه در کمال تعجب سکوت کرده بود! دیدی به صورتش نداشتم اما دست‌هایش با قلم‌نوری بازی می‌کردند.

سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- الان وقت مناسبی برای رفتن نیست. تا برسیم شب می‌شه و مسیری که به ویلا می‌رسه، ماشین‌رو نیست. شب‌های جنگلش هم خطرناکن، حیوون‌‌های وحشی بیرون می‌آن.

محمدمهدی بشکنی زد که مهدیه تکانی خورد. با خنده و شیطنت گفت:

- پس امشب مهمون مایی!

- هتل...

هنوز صدایم کامل درنیامده بود که مهدیه برگشت و تیز نگاهم کرد. لبخند تهدیدآمیزی زد و با صدای آرامی که نمی‌فهمیدم چرا ترسناک به نظر می‌رسد، گفت:

- حتی فکرش هم نکن، من وقتی اموالم پیش خودم نیستن استرس می‌گیرم!

دوباره داشت مور مورم می‌شد! چشم غره‌ای به محمدمهدی رفتم که در آینه، سرخوش برایم شانه بالا انداخت. حالا می‌فهمیدم چرا بشکن زد که مهدیه وارد بحث شود.

مهدیه طلب‌کارانه دست به سینه زد و ادامه داد:

- تازه، تو چه هدیه‌ی تولدی هستی که شب تولدم می‌خوای پیشم نباشی؟

با دهان باز مانده‌ای نگاهش کردم. واقعا طلب‌کار بود؛ از رو، از محمدمهدی کم نمی‌آورد... دوتایی الکی الکی کالا و کادویم کردند، رفت.

شمرده گفتم:

- تولد هر دوتون مبارک ولی من کادو نیستم؛ از نظر قانونی هم مشکل داره...

مهدیه آزادانه خندید.

- ایرادی نداره، من به عنوان کادو پذیرفتمت!

در حال خط کشیدن فرضی جلوی گردنش و ادای شلیک به سر در آوردن با دو انگشت وسط و اشاره‌اش ادامه داد:

- در مورد قانون هم وقتی گردن چندتا نماینده رو شکوندم و مخ‌ هیئت رئیسه‌ی مجلس رو توی صحن علنی ترکوندم، تصویب می‌کنن؛ نمی‌خواد نگرانش باشی!

واو... این حتی بیشتر هم نگرانم می‌کرد. سیخ شدن موهای تنم را احساس می‌کردم. مهدیه باید قاتلم می‌بود؛ آره! 

صدای ریز خندیدن محمدمهدی هم روی اعصابم می‌رفت. یک رمان هیجان‌انگیز با پایان خوش؟ این بیشتر یک تریلر ترسناک با پایان احتمالا تراژدی برای من بود!

قاتل عزیز! از صمیم قلب برایت آرزوی موفقیت می‌کنم، فقط بدو!

***

با صدای تق تق در، روی تخت، سر جایم نشستم. سر راه آمدن به خانه‌ی محمدمهدی و مهدیه، شام از بیرون گرفتیم و پس از آن، به اندازه‌ای خسته و مغزم فرسوده شده بود که مودبانه جایی برای استراحت بخواهم و مهدیه این اتاق را نشانم داد.

با وجود خستگی‌ام، نتوانسته بودم بخوابم... ذهنم درگیرتر از آن بود که به خاموشی رضایت بدهد.

در حال کشیدن خودم لبه‌ی تخت‌خواب و پوشیدن دمپایی‌های پشمی هیولایی! جواب دادم:

- بفرمایید.

- مهدیه‌‌م...

به فاصله‌ی کوتاهی، در با ضربه‌ی پا باز شد و مهدیه با قلم نوری‌ای در جیب سارافن بلند لی‌اش، تبلتی زیر بغلش، پلاستیکی دور مچش و سینی‌ای در دستش، ظاهر! 

نگاه متعجبم را که دید، بی‌گناه شانه بالا انداخت.

- نه به وانت انسانی ندیده بودی؟! 

سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم. امان از دست این خواهر و برادر! به سمتش قدم تند کردم و سینی را از دستش گرفتم.

- فقط باید صدام می‌زدی که بیام کمک...

خندید.

- این همون فرق برده و هدیه‌ست! ارزشمندتر از اونی که برای همچین چیزی صدات بزنم.

دست‌هایش را پشت سرش درهم گره زد و به سمتم خم شد. لبخند بزرگ‌تری زد‌ و مشتاقانه گفت:

- من مالک خوبی‌ام!

حالت جالبی داشت؛ انگار تأییدم را می‌خواست. هر چه که بود، زبانم نچرخید که بگویم بی‌خیال این شوخی مسخره شود؛ البته تأثیری هم نداشت، فقط دوباره واکنشی نشان می‌داد که مور مورم کند و از آن احساس متنفر بودم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...