Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر از حجم پرروییاش لال شدم؛ رو از سنگ پای قزوین برده بود. سری تکان دادم و بیخیالش شدم. محمدمهدی هنوز داشت حوله را به چوبلباسی کوچک پشت در سرویس آویزان میکرد که صدای تق تق در اتاق بلند شد. سرم با تعجب چرخید، احتمالا رسیده بودند. استرس و بیمیلی غریبی به دلم چنگ زد. تصویر دعوای خاله و خانوادهاش در اولین ملاقاتمان پس از فوت مامان مهگل داشت جلوی چشمهایم میآمد که پسش زدم. تجربهی ترسناکی برای من پنج ساله بود؛ صداهای بلند، صورتهای عصبانی، حرفهایی که هیچ از معنایشان سر در نمیآوردم و انگشتهایی که میانهی بحث، گاهی من را نشانه میرفتند. سنگین بود. به هر حال با کشیدن نفس عمیقی خونسردیام را پس گرفتم. من که دیگر پنج ساله نبودم. گویی اتاق خانه باشد، محمدمهدی بلند اعلام کرد: - بفرمایید. و سریع، شبیه فیلمی که سرعت پخشش را روی «2x» گذاشتهاند، دستههای ویلچرم را گرفت، شبیه پارک «L» ویلچر را چرخاند، دور زد و تا در باز شود، به نحو شگفت آوری من پایین تخت بودم! از گوشهی چشم نگاهش کردم که دستی به یقهی لباسش کشید و لبخند محو رسمیای زد. چشمهایم ریز شدند. به صورت کاملا مشکوکی جلوی بقیه آدموار رفتار میکرد. بیشتر از من برای ملاقات خانوادهی مادریام آماده شده بود! میخواستم بپرسم چه ریگی به کفشش هست که با ورود مهدیه، به همراه پیرزن فرسودهای روی ویلچر، پیرمرد جا افتادهای که با عصا دنبالشان میکرد و دو مرد میانسال و جوانی که از دو طرف همراهیاش میکردند، بیخیال شدم. در واقع، چشمهایم رویشان خشک شد؛ بدون این که حتی بتوانم پلک بزنم. مامان آشوب، واقعا به مادرش رفته بود؛ به پیرزنی که با وجود تاثیر کهولت سن بر چهرهاش، هنوز چهرهاش شبیه مامان بود، شبیه عکسی که دیدم و این... شبیه یک نسیم سرد از تنم گذشت؛ احساس گنگی داشتم، انگار خوب و بد این شباهت به هم پیچیده بود. پیرزن هم با همان چشمهای آبی، از پشت شیشهی عینک ضخیمش نگاهم میکرد. به نظر چشمهایش بیش از حد ضعیف شده بودند که برای دیدنم، حتی با وجود عینک، چشم ریز کرده بود. با تکان عصای پیرمرد که آرامتر داشت جلو میآمد، به زحمت نگاهم از پیرزن کنده شد. پیرمرد، هنوز چند تارموی مشکی داشت. میشد حدس زد در جوانی، احتمالا چهرهای تا حدودی مشابه آیدن داشته. با این وجود، برخلاف آیدن چشمهایش عسلی بودند. آنیا چشمهایش را از پدرش داشت. حتی نفهمیدم چهقدر سکوت میانمان حاکم بود و بدون این که متوجه باشیم، همه همدیگر را نگاه میکردیم که بالاخره پیرزن، لب باز کرد و با لهجهی غلیظ و صدای لرزانی گفت: - تو... تو... بچهی آشوب منی؟ نفس عمیقی کشیدم. از نظر مود احساسی نمیتوانستم درکی از او داشته باشم؛ بنابراین تنها توانستم رسمی جواب بدهم: - بله. پیرزن گوشهی آستین مهدیه که دستههای ویلچرش را گرفته بود، کشید. - من رو ببر جلو. - چشم! چشم؟! چشم از مهدیه؟ یک لحظه چشمهایم درشت شدند. مهدیه حقیقتا از آن دستهای به نظر نمیرسید که احترام بزرگتر خیلی برایش برجسته و بولد باشد. برعکس... ثابت کرده بود قابلیت کتک زدن پیرزنها را هم دارد. سری تکان دادم. موضوع پرتی برای فکر کردن بود. پیرمرد و داییهای احتمالیام، آیدن و آنیا با نگرانی به پیرزن نگاه میکردند. مهدیه ویلچر پیرزن را به سمتم هل داد. حس وحشتناکی داشتم. میخواستم فرار کنم. نمیدانستم باید چه واکنشی در این موقعیت داشته باشم. مغزم قفل کرده بود. تنها میتوانستم ساکت یک گوشه بنشینم و دست کم، سعی کنم در حرفهایم جانب احترام را نگه دا... ناگهان یادم آمد من حتی سلام کلی هم ندادم! من برای این موقعیت آموزش ندیده بودم! پیرزن به نزدیکیام رسید. دستهایش به آرامی و لرزان جلو آمدند. نمیدانستم باید چهکار کنم، نگاهم گیج میچرخید که مهدیه از پشت پیرزن، بدون صدا، با لب زدن تقلب رساند: - دستش... دستش رو بگیر! مطمئن نبودم اما به راهنمایی مهدیه عمل کردم. با احتیاط دستهای لرزان پیرزن را گرفتم. دلیل واضحی نداشت اما... نسبتهایشان به ذهنم نمینشست. هنوز برایم سخت بود مادربزرگ، پدربزرگ، خاله یا دایی صدایشان کنم. با وجود نسبت خونی، برایم غریبه بودند. پیرزن دستهایش را از دستهایم بیرون کشید. با وجود انتظارم، کمی جا خوردم. احتمالا دوست نداشت من دستش را بگیرم. چرا فکرش را نکرده بودم؟ خواستم دستهایم را پس بکشم که این بار، پیرزن دستهایم را گرفت و شروع به نوازش پشت دستم کرد. دستهایش کمی سرد بودند. با تعجب، دستهایمان را نگاه میکردم. الان داشت چه اتفاقی میافتاد؟ نگاهم با تعجب بالا آمد. درون چشمهای پیرزن اشک نشسته بود. هول شدم و هنوز نمیدانستم الان باید چه بگویم. ای کاش همچین چیزهایی هم دورهی آموزشی داشتند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر با شک، آرام پرسیدم: - حالتون خوبه؟ - چه قدر شبیه خودشی... اونم هیچی از احساس سرش نمیشد! همیشه توی موقعیتهای احساسی لنگ میزد، هیچ وقت نتونست با جو همراه شه... پیرزن گریه میکرد و میگفت و من... هنگ کرده بودم. این، تعریف بود، تخریب بود، چه بود؟ و چرا با چشمهای گریان این را میگفت؟ یعنی نباید حالش را میپرسیدم؟ خب باید چه کار میکردم؟ دلم میخواست موهایم را بکنم و البته، چشم غرهای به محمدمهدی، مهدیه، آیدن و آنیا هم بروم که سرشان در گردنشان فرو رفته بود و به زحمت، جلوی خندهیشان را میگرفتند. پیرزن بالاخره دستهایم را رها کرد و تا خواستم نفسی بکشم، دستهای سردش روی صورتم نشستند. با دقت نگاهم کرد. بالاخره، چشمهایم در چشمهایش گره خوردند؛ نگاهش پر از درد بود، پر از حسرت... میان گریه، همان گونه که صورتم را میفشرد، ناگهان خندید. عجیب بود. همه جا خوردند، حتی چشمهای من هم گرد شدند اما او با آرامشی که از پذیرفتن میآمد، با خنده و گریهی توأمان گفت: - هنوز هم... خوبه که آشوب یه نشونه از خودش توی این دنیا گذاشته، یه تیکه از وجودش... و بعد، با همان دستهای لرزانش، در آغوشم کشید. به اندازهای با حرفش مات شده بودم که شبیه مومی در دستش تکان خوردم. هنوز داشت گریه میکرد و... من، من توی حرفش مانده بودم. من... من انگار برایش نفرتانگیز نبودم. به عنوان پسر آشوب میدیدم. نشانهای از آشوب؟ تکهی وجودش؟ تعبیرهای گرمی بود، دوستشان داشتم. من خودم هم دوست داشتم اینگونه به وجود خودم نگاه کنم. گرم بود، خیلی گرم، به اندازهای که قطره اشکی به همان گرمی بیصدا از گوشهی چشمم بچکد و دستهای من هم دور پیر... نه... مادربزرگ، حلقه شوند. *** - لانا همیشه نسبت به آشوب احساس گناه داشت؛ هیچ وقت نتونست این فکر که به خاطر سهلانگاری اون آشوب گم شد رو دور بندازه... لانا، نام مادربزرگم بود. به اصرار پیرمردی که پدربزرگم میشد، روی تخت دراز کشیده بودم. دیگر کسی در اتاق نبود. شاید یک ساعتی بدون این که کسی کلامی حرف بزند، با مادربزرگ حرف زدم که کم کم بدنش شروع به تحلیل رفتن کرد. ضعیف بود و فشار این چند روز بیشتر آزارش داده بود. پس از یک سرم تقویتی، علی رغم اصرارش، آنیا و داییهایی که فهمیده بودم نامهایشان آرمان و رامین است، مادربزرگ را به هتل برگرداند اما پدربزرگ که نتوانسته بود حرفی بزند، ترجیح داد همراه آیدن کنارم بماند. به نظر، سالمتر از مادربزرگ بود. محمدمهدی و مهدیه و آیدن هم برای گرفتن ناهار، بیرون رفته بودند؛ پس من و پدربزرگ تنها بودیم. پدربزرگ آرام با چهرهی گرفتهای ادامه داد: - توی این احساسش، من هم کامل بیتقصیر نبودم. وقتی از ماجرا با خبر شدم، باهاش دعوا کردم، جوون بودم و سرم پر از باد... نمیتونستم توی اون موقعیت منطقی باشم و بعدش، هر چی سعی کردم، اون احساس گناه فراموش نشد که نشد... حتی وقتی آشوب پیدامون کرد؛ آشوب هیچ وقت درمورد اتفاقاتی که وقتی گم شده بود، براش افتاده بودن، حرف نزد اما... پدربزرگ آهی کشید. پشتش خمیده بود. روی مبل کنار تختم نشسته بود و به جای مبل، به عصایش تکیه داشت. - با شخصیتی که پیدا کرده بود، مشخص بود اتفاقات مناسبی نبودن. میفهمیدم. من هم آهم را خفه کردم. نمیدانستم میان دانستن و ندانستن، عذاب کدامش بیشتر است. به هر حال، برنامهای برای گفتنش نداشتم. به تصمیم مامان برای نگفتن احترام میگذاشتم و... اینجوری نبود که بتوانم بگویم با جسد مامان حرف زدهام. - وقتی بزرگتر شد، گفت میخواد برگرده ایران... خواستیم باهاش برگردیم، لانا میترسید دیگه از آشوب جدا بشه، با این که این بار بزرگ بود ولی... خود آشوب نگذاشت! نمیخواست باهاش برگردیم... سنگین بود ولی... گفتم لابد بهمون عادت نداره، باید راحتش بذاریم. بغض پدربزرگ رفته رفته سنگینتر میشد. به آخر این جمله که رسید، لحظهای مکث کرد. حرف زدن از نخواستن مامان برایش سنگین بود. - مطمئنم اینجوری نبوده، مامان... فقط نمیخواسته شما درگیر کارهاش بشید. من با مامان حرف زده بودم. مامان کینهای از خانوادهاش نداشت. ناراحتیای از مادربزرگ نداشت. فقط... مامان به اندازهای به گذشتهاش چسبیده بود که تا پیش از باردار شدن من، نتوانست حالش را ببیند و با این حال، بسازد. مامان فقط زخم خورده بود و طبیعتا نمیخواست دیگر کسی باز زخم بخورد... پدربزرگ با بغضی که به زحمت نگه داشته بود، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - میدونم... الان فهمیدم... الان که جگر گوشهام... مکث کرد. ادامه نداد. سرش را پایین انداخت و آرامتر گفت: - آشوب فقط خیلی یهویی چند سال بعد برای عروسیش دعوتمون کرد، اومدیم، اون... اون حیوون لعنتی ظاهر مناسبی داشت، من احمق هم بالاخره فکر کردم آشوب راه خودش رو پیدا کرده، خونوادهی جدیدش رو ولی... حالا فهمیدم چه خبر بوده. بعد... بعد مرگش... پدر بزرگ بالاخره ترکید. مردانه، بیصدا گریه کرد. حتی فکر کردن به درد پدربزرگ و مادربزرگ عذابم میداد. میتوانستم همان لحظه که ثانیهای فکر میکردم اگر من بچهای داشتم و... همان جا سکته کنم و بمیرم. حتی نمیخواستم به عنوان یک فرض، تصورش کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر - ای کاش آشوب حرف میزد، به ما میگفت، اجازه میداد کمکش کنیم ولی... وقتی گم شد، دیگه هیچ وقت براش پناه نشدیم. مامان آشوب چیزی درموردش نگفت اما... یک جورهایی میتوانم فکرش را حدس بزنم و درکش کنم. مامان آشوب خودش هم متوجهی این کارش نبود. متوجهی تکیهای که به خانوادهاش نمیکرد، نداشتن آن تکیهگاه در حساسترین دوران زندگیاش، باعث شده بود هیچ وقت حواسش به وجود آن نباشد. دست پدربزرگ را گرفتم. محکم اما چروکیده بود. از تجربهی مادربزرگ یاد گرفته بودم. لبخند محوی زدم. - اشتباهات خیلی زیادی برای هر آدمی توی زندگی وجود داره، همونجور که درستهای زیادی هم هست... من مطمئنم مامان عاشق سالهایی بوده که کنار شما بوده، مطمئنم از کودکیای که کنار شما داشته، به بهشتش یاد میکنه و به علاوه... مطمئنم الان هم خوشحاله و از اون دنیا داره نگاهمون میکنه. پدربزرگ نگاهم کرد. دیگر اشک نریخت. انگار بغضش هم سبکتر شده بود. لبخند کوچکی زد. - تو شبیه آشوب، قویای! خندیدم. من عاشق شبیه مامان بودن، بودم! حتی وقتی حقیقت را نمیدانستم، ترجیح میدادم به مامان مهگل میرفتم تا پدر نداشتهای که معلوم نبود چه غلطی کرده و حالا هم... تمایلی به شبیه هیولایی به اسم شارایل بودن، نداشتم. همان یک خال عجیب هم اضافی بود. *** با صدای اعلان تلفن همراه محمدمهدی روی میز کنارم، دلم هری ریخت و نیشخند دنداننمای محمدمهدی بزرگتر شد. روز بیش از حد پر استرسی بود. دیدار با خانوادهی مادری و حالا هم، اصیلا... من عادت چندانی به معاشرتهای شخصی نداشتم، برایم تازگی استرسآوری داشتند. پلکهایم را روی هم فشردم و با نفس عمیقی، گوشه چشمی به صفحهی روشن تلفن همراه محمدمهدی روی میز کنار تخت انداختم که خودش هم رویش خم شده بود. پیامی از «شیطون داداش😈💥» که مهدیه بود روی صفحه میدرخشید. یک جورهایی... نحوهی جالب و همانقدر حقی با ایموجیهای به شدت مناسبی برای مهدیه بود. «هدف، وارد شد!» یک لحظه... صورتم پوکر شد. اصیلا را چه فرض کرده بود؟ فیلم جاسوسی بود؟ سرم بدتر تیر کشید و محمدمهدی با همان لبخند دنداننمایش به سمتم رو برگرداند. - چه حسی داری؟ قابل توصیف نبود. - از اون حسها که دوست دارم هیچ حسی نداشته باشم! تک ابرویی شیطنتآمیز بالا انداخت و کشدار جواب داد: - هم... در همان حال، به سمت چوب لباسی رفت تا دوباره کتی که درآورده بود را روی لباسش بپوشد. دکمهی کتش را بست. یقهی پیراهنش را مرتب کرد. دستبند و ساعتش را چک نمود. دستی به موهایش کشید. از درون کیف مهدیه ادکلن خودش را برداشت و در حالی که به لباسش میزد، با خنده پرسید: - تو هم میخوای؟ محمدمهدی در آن موقعیت واقعا عامل سردرد اضافه بود. ملاقاتم با خانوادهی مادریام خوب که نه... به نسبت تصورم عالی پیش رفته بود، همین دیدم را نسبت به دیدن اصیلا هم مثبتتر میکرد ولی... خواستهی مامان مدام سنگین و سنگینتر میشد. یعنی چه که خواهر از راه نرسیدهام را پیش از هر حرفی ببوسم؟ اگر وحشت کند، چه؟ اگر فکر کند آدم مریضیام، اگر، اگر، اگر... میخواستم سرم را به دیوار بکوبم و محمدمهدی هم با آن فاز از مرحله پرتش، انگار دامادی چیزی است، بدتر روی روح و روانم پشتک میانداخت. - حالت خوبه؟ گیج ابرو بالا انداخت و ادکلنش را داخل کیف مهدیه برگرداند. - اره... چهطور؟ - تو همیشه به خودت میرسی، از اولین باری که دیدمت خوشتیپ بودی اما رفتارت... امروز خیلی غلیظ و به صورت عجیبی جلوی بقیه شکیل و رسمیه... چیزی شده؟ با خنده شانه بالا انداخت. - نه... فقط مهدیه گفته اگه جلوی خونوادهی تو بد به نظر برسم، شب با آشغالها میذارتم دم در! - چی؟! چشمهایم گرد شدند. این دیگر چه تهدیدی بود؟ اصلا متوجه نمیشدم اما محمدمهدی انگار با تهدید هم خوش بود! تهدید که چه عرض کنم... یک جوری خوش بود و خوشتر نقل قول میکرد، انگار مهدیه برایش جک گفته! خب... شاید اگر من هم بودم دیگر عادت میکردم ولی هنوز هم... صرف نظر از همه چیز رفتارشان افراطی شده بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر خواستم چیزی بگویم که هنوز لبهایم را کامل باز نکرده، محمدمهدی تهاجمی وسط پرید: - چرا و چهطور و چهگونه و به چه علت و هر چیزی که با ادات سوالی شروع میشه رو میتونی از خود مهدیه بپرسی، چون اگه من جواب بدم این بار بلایی سرم میآره که میتونه از روش ترسناکترین رمان جناییش رو بنویسه! پایان. با این که سر سوزنی نفهمیدم دقیقا چه گفت، بیخیال سوالم شدم. سری به نشانه تأسف تکان دادم. - باشه... نفس بکش. از ترس سوال پرسیدنم، یک نفس حرف زده بود! همان بهتر بود به مشکلات خودم فکر کنم و پشت سر هم آه بکشم. اصیلا تا چند لحظهی دیگر میرسید و... کاش حداقل پس از بوسیدنش قابلیت محو شدن از صحنهی روزگار را داشتم! نمیدانستم چه مدارکی از کدام کارهای اصیلا رو شده و از نظر قانونی، چه چیزی انتظارش را میکشد؛ باید از خودش میپرسیدم و بعد یک فکری برایش برمیداشتم. محمدمهدی به سمتم آمد. تلفن همراهش را برداشت و گفت: - من میرم بیرون... هماهنگیها رو میکنم که خواهرت تنها وارد شه... خدا میدونه جو بینتون تبدیل یه چه فاجعهی بیصدایی بشه ولی... لبخند ملیحی زد و شانهام را با اطمینان فشرد. - فقط حرف بزن، حتی اگه چرند بود... خواهر و برادر، همین که حرف بزنن، حتی اگه چرت و پرت باشه، دعوا کنن و موهای همدیگه رو بکشن، هر غلطی بکنن، تهش منظور هم دیگه رو میفهمن. بیشتر از نگرانی، دهانم با دلهره و تعجب باز ماند. خواهر و برادر بودن انقدر سخت و ساده بود؟ چشمهایم ریز شدند. با شک، سرم را کج کردم و پرسیدم: - همین منطق رو برای رابطهی خودت و مهدیه هم پیاده کردی؟ پر اعتماد به نفس سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و خندید. - حتی هنوز هم بعضی وقتها کارمون به دعوای فیزیکی میکشه... خواهر برادری همینه دیگه... - مفهوم عجیبیه! محمدمهدی ابرو بالا انداخت و چشمکی زد. - به نظر، زودی درکش میکنی! میبینمت... برایم دست تکان داد که با سر تکان دادن، بدرقهاش کردم. نفسم را درمانده بیرون دادم. اصیلا به زودی میرسید. سر ملاقات خانوادهی مادریام فرصت نکردم همچین استرسی پیش از دیدنشان بگیرم؛ هنوز چشمهایم را باز نکرده بودم که صدایشان در گوشهایم پیچید و... گاهی استرس انتظار از خود اتفاق بیشتر بود. نمیدانم دقیقا چهقدر گذشته بود، چنان در افکارم غرق شده بودم که درک درستی از گذر زمان نداشتم اما بالاخره... با صدای تق تق در، سر جا لرزیدم. با وجود این که انتظارش را داشتم، هنوز کمی ترساندم. سرم را بالا آوردم. با وجود لباسهای نه چندان خوشایند بیمارستان، نگاهی به خودم کردم. نیمه مومیایی جالبی نبودم. ای کاش میشد با ظاهر بهتری ببینمش ولی... به آن اندازه وقت و صبر نداشتم. - میتونم بیام داخل؟ شنیدن صدایش یک لحظه نفسم را بند آورد. صدایش نسبت به چیزی که به یاد آورده بودم، آرامتر و یکنواختتر بود اما هنوز، همان تن را داشت. خودش بود. میتوانستم تشخیص دهم. زبانی روی لبهایم کشیدم. خشک شده بودند. با چشمهای گرد شدهی خیرهی در، گفتم: - حتما، بفرمایید. و گنگ، پلک زدم. یک حس عجیبی داشتم. این رویارویی برایم چالشبرانگیز بود. آرام، در را باز کرد. گویی زندگی برایم روی صحنه آهسته باشد... دلم میخواست جلویش بزنم و زودتر او را ببینم. به اندازهای فکر کرده بودم که چهرهی نوزده سالگیاش تا حدودی برای واضح باشد اما اصیلای الان... نمیدانستم. کوتاه بود، کمتر از دقیقه اما برای من به انتظار سختی گذشت تا بالاخره، در باز شد و اصیلا با کفشهای اسپورت مشکی وارد... در سکوت، با احتیاط چرخید و در را پشت سرش بست. در همان زمان، من خیره نگاهش میکردم. قدش چندان از آن زمان بلندتر نشده بود، حالا کوتاهتر از من بود اما هنوز هم قد بلند بود با اندامی مناسب... شال مشکی، مانتوی ساده و شلوار راستهی مشکی... تماما رسمی و مشکی پوشیده بود. بیشتر از همه، صورتش جلب توجه میکرد. فرق کرده بود، حس و حال صورتش خیلی با نسخهی نوزده سالگیای که به یاد میآوردم، تفاوت داشت. برخلاف هیجان آن زمانش، به نحو بیرویهای بدون احساس و حالت بود. چشمهای سبزش انگار رنگشان را باخته باشند، دیدنشان حس عجیبی داشت. در را که بست، به سمتم برگشت. کوتاه نگاهم کرد. نامحسوس بود اما تمرکز نگاهش روی قسمتهای آسیبدیدهام از چشمهایم دور نماند. فکر کردم بحث را باید من شروع کنم اما پیش از لب باز کردنم، تکان اصیلا و سری که گویا به نشانهی احترام و تشکر پایین گرفت، توجهام را جلب کرد. - ممنونم که قبول کردی من رو ببینی! متوجه هستم شاید دیدن من برات آزاردهنده باشه، یک سری احساسات ناشی از منطق انسانیه و من نمیخواستم ردش کنم؛ فقط... دوست داشتم حضوری ازت عذرخواهی کنم، هر چند چیزی رو عوض نمیکنه... متأسفم. از کم کاری من بود! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر دهانم باز مانده بود. ذهنم چنان از شوک قفل کرده بود که نتوانم میان حرفش بپرم. چشمهایم رویش میلغزیدند؛ به ویژه روی دستهایی که نامحسوس، موقع خم شدن در شکمش جمع کرده بود که نبینم و... من میدیدم؛ داشت عصبی میفشردشان. این، چیزی نبود که من انتظارش را داشتم. این واکنش شبیه آن دختر نوزده سالهای نبود که در کمال پررویی و صمیمیت گیرم آورد، راحت کیوتک طلایی صدایم کرد، برای پیدا کردن آدرس تهدیدم کرد و گذشت... این آدم رسمی که انگار فرسنگ فرسنگ میانمان فاصله بود، آن دختر نبود! این تفاوت را... نمیخواستم. برای چه عذرخواهی میکرد؟ چرا از دیدنش ناراحت باشم؟ از دیدن کسی که آزاری به من نرساند، خودم و دوستهای عزیزم را نجات داد؟ از دیدن دختری که... میتوانم به او بگویم خواهر؟ برای خودش چه میگفت؟! اصلا چرا جلوی من خم شده بود؟! همهی اینها، آزارم میدادند. این جوی نبود که میخواستم میانمان باشد و بالاخره... با تمام تعجبم، گیج پلک زدنم، به هر حال بلند لب زدم: - وایسا! قطعا ادامه دادنش را تاب نمیآوردم. هر کارش شبیه سنگ اضافهای روی دلم بود. حس میکردم همه چیز دارد اشتباه پیش میرود. مکث کرد، با تأخیر سرش را بالا آورد. شبیه خودم گیج پی در پی پلک زد و پرسید: - من همین الان هم ایستادم؛ جور خاصی مدنظرته که بایستم؟ شوک شدم. اصیلا... وضعیتش خیلی بدتر از من بود. منظورم این بود ادامه ندهد، صبر کند، نه واقعا همان معنای مستقیم وایسا! اینجوری که ما دوتا به هیچ کجا نمیرسیدیم... واقعا به یک گفت و گوی درست و حسابی نیاز داشتیم اما پیش از آن، خواستهی مامان... خب، فکر کنم انجام دادنش راحتتر از ماندن در این جو خفه کننده بود. - فراموشش کن... میشه بیای جلو؟ ابروهایش بالا پریدند اما با این وجود، بیحرف یک قدم جلو آمد. منتظر بودم قدم بعدی را بردارد که... قدم بعدیای در کار نبود! خدای من... به زحمت آهی که میخواستم بکشم را خفه کردم، آب دهانم را فرو دادم و معذب گفتم: - منظورم جلوتر بود، بیای کنار تختم... این بار چشمهایش هم گرد شدند اما باز هم بدون حرف، در سکوت کاری که گفته بودم را انجام داد. با قدمهای بیصدا، به سمتم آمد و کنار تخت ایستاد. گویی برنامهای برای حرف زدن نداشت، خیرهام ماند. شبیه رباتی بود که منتظر دستور بعدیاش است. این حتی بیشتر برای حرف زدن، معذبم میکرد. با احتیاط پرسیدم: - میشه خم شی؟ در حالت ایستاده نمیتوانستم سرش را ببوسم. حق میدادم تعجب کند، نپذیرد، سوالی بپرسد یا حتی بگذارد برود ولی بر خلاف تصورم، باز هم بدون حرف فقط خم شد. سرش را چرخاند. چشمهایمان در هم قفل شدند. از نزدیک، واقعا انگار سبزیشان رنگ باخته بود اما هنوز، زیبا بودند. با نگاه گذرایی به دستهایم گفت: - کاملا معقوله که از دستم عصبانی باشی و به صورت طبیعی، چنین زمانهایی انسان میل به خشونت داره، همچین چیزی به صورت موقت میتونه آرومت کنه، با این حال وضعیت الان دستهای تو مناسب نیستن، بهتره از یکی از دوستهات بخوای به جای تو، من رو بزنه! البته درک میکنم که شخصا انجام دادنش لذت بیشتری داره ولی... با هر جملهاش، حس میکردم ذره ذره کوک روحم را دارد پاره میکند. هر چه پیش میرفت، حرفهایش ترسناکتر میشدند. بیست و هشت سال زندگیام را داشت جلوی چشمهایش میآورد. کجای زندگیام را کج رفته بودم که چنین بیشرفیای به من بیاید؟ اگر فکر میکرد میخواهم بزنمش، اصلا چرا خم شده بود؟ دیوانه بود؟ یک تنه برای سکته دادنم بیش از حد کافی بود. بالاخره میان حرفش معترضانه گفتم: - محض رضای خدا... چی در موردم فکر کردی؟ مکث کرد. گیج شد. دوباره پشت سر هم پلک زد و با تردید جواب داد: - این که یه انسان عادی هستی؟! زبانم بند آمد. تعریفش از انسان عادی زیادی ترسناک بود. کمر انسان را میشکست. هر حرفش توانایی از تن پراندن روحم را داشت. چشمهایم را بستم و کلافه نفسی بیرون دادم. بازشان که کردم، هنوز با کنجکاوی داشت نگاهم میکرد. حرف زدن با او به نظر یک اشتباه بزرگ بود. در این وضعیت، بهترین کار همان انجام خواستهی مامان بود، هنوز معذب بودم ولی... بیشتر از این نمیتوانستم خم نگهاش دارم. در مقابل چشمهایم گرد شدهاش، به سمتش متمایل شدم و با نفس حبس شده، کوتاه، گوشهی سرش را از روی همان شال بوسیدم و سریع عقب کشیدم. دیگر روی نگاه کردن به چشمهایش را هم نداشتم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر خیره به گوشهی تخت، آرام گفتم: - فقط میخواستم این کار رو بکنم، انقدر فکرهای عجیب و غریب نکن! چیزی از درونم نق زد اتفاقا الان زمان فکرهای عجیب و غریب کردن است اما... به هر حال، از برگشتن و دیدنش کمی میترسیدم؛ پس خیرهی همان گوشهی تخت ماندم تا واکنشی نشان دهد. نفهمیدم چهقدر طول کشید که صدایش با تعجب، آرام و شمرده بلند شد: - تو... از من متنفر نیستی؟ آهی کشیدم. این چه سوالی بود؟ به نظر اوضاع آرام میآمد، پس برگشتم و نگاهش کردم. هنوز، همان طور خم شده صورتش را نزدیکم نگه داشته بود و منتظر، نگاهم میکرد. حس میکردم حتی میتواند حرفهایم را بخورد. لبخند محوی زدم. - البته که نه... چرا باید از تو متنفر باشم؟ نباید همچین فکرهایی کنی. با ابروهای بالاپریده، انگار حرفم را نمیتوانست بپذیرد، گفت: - ولی من دختر رسامم. - و من هم پسرشم... باید از خودم متنفر باشم؟ آماده بود جواب هر چیزی را بدهد، لب باز کرده بود اما با سوالم... صدایش در نیامد. قفل کرد. جوابی برای این سوال وجود نداشت. با مکث کوتاهی، آرامتر گفت: - ولی من نتونستم جلوی بابا رو بگیرم و... خب... به نظر میرسید خواهر تازه پیدا شدهام، با وجود ابهتی که در سکوت داشت، یک خودسرزنشگر بیرقیب بود. - تو تونستی... وقتی حواسش بیشتر به من جمع شد، ادامه دادم: - تو تونستی که من اینجا نشستم و میتونم باهات حرف بزنم. من ازت ممنونم! لبخندم بزرگتر شد. - ممنونم که از همون اول خواستی نجاتم بدی. وقتی بیهوش بودم، به طرز عجیبی خاطرهی اولین دیدارمون یادم اومد. نمیدونم تو هم یادته یا نه ولی من اون موقع پونزده سالم بود، بهم گفتی از تهران برم و جوری زندگی کنم که تصویرم پخش نشه... کافی بود حرفت رو گوش کنم تا هیچ چیز به اینجا نرسه اما در نهایت... خب... - تو... اون موقع رو یادته؟ با نگاه ناباور لرزانی پرسید. با اطمینان، چشمهایم را به نشانهی تأیید بستم و باز کردم. - آره... و بابت نصیحتهات ممنونم. تو تلاشت رو کردی. ناگهان نفس حبس شدهاش را بیرون داد. انگار راحت شده باشد، سست شدن بدنش را حس کردم. نگاهی که با گیجی میچرخاند را هم دیدم و تکیهای که برای سر پا ماندن به تخت داد. اوه... باید زودتر به نشستن دعوتش میکردم اما پیش از حرف زدن من، صدایش بیرون آمد. بالاخره شروع کرد به حرف زدن، انگار ترکیده باشد... - من اون موقع از دیدنت شوکه شده بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. نمیتونستم چیزی بهت بگم و... در عین حال مطمئن بودم به محض دیدنت بابا مشکوک میشه. من وسواس و کینهش از آشوب رو دیده بودم. فقط میفهمیدم بابا نباید ببینتت اما... تو گوش نکردی؛ حق هم داشتی ولی... دستهایش روی ملافهی تخت مشت شدند و ملافه را میان خودشان کشیدند. پلکهایش را با درد و عذاب روی هم فشرد اما همچنان ادامه داد: - تنها راهی که میموند، این بود که خودم نذارم بابا از وجودت با خبر بشه. به زور تهدید آدرست رو گرفتم که مواظبت باشم، سیزده سال رفت و آمدهای تو و بابا رو جوری تنظیم کردم که حتی تصادفی هم با هم مواجه نشید. برات محافظ هم گذاشتم ولی... هنوز هم بابا پیدات کرد، فهمید چیکار کردم و بدون این که حتی به روم بیاره، به بهونهی کار من رو فرستاد دبی و بعدش... حذف یه محافظ براش کاری نداشت. آخرش... من شکست خوردم! نمیفهمیدم لرزش اصیلا از خشم است یا درماندگی اما من... مات و مبهوت خیرهاش مانده بودم. به یاد آورده بودم که آدرس خانهام را به زور از من گرفته بود اما فکرش را نمیکردم تمام این سالها حواسش به من بوده باشد. من کاری به نتیجهاش نداشتم، این که شکست خورده بود یا نه، مهم نبود؛ فقط یک حس عجیبی داشت. خوشایند بود. یک گرمی دوستداشتنی شبیه زمانی که مامان یا خاله را داشتم، چیزی شبیه همان خانواده داشتن... یکی که مراقبم باشد. اصیلا، با حرص نفسش را بیرون داد و در حالی که موهای لخت بیرون آمده از شالش را راحت عقب میزد، آرامتر و بریده، خارج از آن فرم رسمیاش گفت: - من وقتی محافظت باهام ارتباط نگرفت، مشکوک شدم و برگشتم... هنوز هم که فکر میکنم اگه دیر میرسیدم یا اون دوتا نبودن که جای تو رو بدونن، لرز به بدنم میفته. با تأسف پلک روی هم فشرد. - نباید بابا رو اونقدر دست کم میگرفتم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر به نظر میرسید اصیلا از جایی که رسام جسد مامان آشوب را نگه میداشت، بیخبر بوده. از دست خودش عصبانی بود. با این وجود، من خوشحال بودم. لبخندی زدم. - تو خیلی بیشتر از تصورم تلاش کردی... حتی نمیتونم تشکرم رو برسونم. لطفا بشین. مکث کرد. سرش را پایینتر آورد و با چشمهای ریز شده نگاهم کرد. طولانی شدنش، معذبم کرد. نامحسوس کمی خودم را عقب کشیدم و با ابروهای بالا پریده پرسیدم: - چیزی شده؟ خندید و تا به خودم بیایم، دستش داشت موهایم را به هم میریخت! - نه... داشتم بالاخره با خیال راحت کیوتک طلاییم رو نگاه میکردم. علی رغم این که به هم ریختن موهایم و کیوتک طلایی خطاب شدنم با بیست و هشت سال سن خوشایند نبودند، اما هنوز خنده به چهرهی اصیلا میآمد؛ خنده همه را زیباتر میکرد. تلاشی برای متوقف کردن دستش نکردم. تنها گفتم: - نیکآیین یا شاهان... بیست و هشت سالمه! دست به کمر زد و حق به جانب، با لبخند پر اعتماد به نفس و بزرگمنشانهای جواب داد: - و من سی و دو سالمه... تو اون کوچولو موچولوئهای، پس کیوتک طلایی میمونی! چشمهایم گرد شدند. این چه منطق مریضی بود؟! الان که از نظر چه قد و چه هیکل، بزرگتر از اصیلا بودم! با حرص پوفی کردم. - چهار سال که چیزی نیست! با تعجب نگاهم کرد. - تو بگو یه دقیقه... بعدش به هر حال ازم کوچیکتری، کیوتک طلایی! موهات رو نگاه، عاشق رنگشونم... تو شبیه خورشید وسط زندگیای... ریز خندید. خیره به موهایم، ادامه داد: - بچه که بودم، وقتی فکر میکردم به آشوب میری، نمیتونستم جلوی این تصور که آشوب خورشید رو قورت داده بگیرم! دستی جلوی دهانش گرفت و کمی بلندتر خندید. قاعدتا باید حرصی میشدم اما... من هم از تصور کودکانهاش خندهام گرفت. یک جورهایی دوست داشتم اصیلای چهارساله را ببینم. پیش از دیدنش، تمام دنیا انگار روی سینهام سنگینی میکرد. استرس و اضطراب و معذب بودن رهایم نمیکردند ولی... ساده بود، همانگونه که محمدمهدی میگفت. بدون هیچ حرف خاصی، بدون هیچ معجزهای، من آرام بودم، اصیلا هم اینگونه به نظر میرسید. خیلی ساده، در مدت زمان کوتاهی کنار هم راحت و بدون تکلف شده بودیم. جوری که حتی نمیفهمیدم چگونه اینجوری شد. - خوبه که انقدر خوب بزرگ شدی... حرفش شبیه مامان بود. انگار واقعا من را بچه میدید. آهی کشیدم. - خیلی وقته روی پا ایستادی... لطفا بشین. - باشه. تخت را دور زد و روی همان مبلی که محمدمهدی برای خوابیدن نزدیکم آورده بود، نشست. نمیدانستم باید چهجوری سر حرفی که میخواستم بزنم را باز کنم اما به هر حال، سوالی بود که باید میپرسیدم. من خیلی در حرف زدن ماهر نبودم. مقدمه چینی درستی هم بلد نبودم؛ بنابراین سادهترین مقدمه را انتخاب کردم. - میتونم یه سوال ازت بپرسم؟ ابروهایش بالا پریدند. - البته... هر چندتا که میخوای بپرس. - هم... مهدیه میگفت یه سری مدارک از کارهات پیدا کردن؛ الان... خب... توی چه وضعیتی هستی؟ منظورم اینه اگه کمکی از دستم برمیآد... نگذاشت ادامه دهم. با آرامش و لبخند میان حرفم پرید: - نگرانمی؟ - آره! تو خواهرمی و به خاطر من... سرش را به نشانهی منفی تکان داد و با همان لبخند آرام، دوباره اجازه نداد ادامه دهم. - به خاطر تو نبود. من از بابا یاد نگرفتم جایی بخوابم که زیرم آب بره! اگه کسی چیزی از من میدونه، به خاطر اینه که خودم خواستم! چشمهایم ریز شدند و با شک نگاهش کردم. اصیلا با حالت بدیهیای گفت، گویی امری روشن است اما من، متوجهی حرفش نمیشدم. ربطش را نمیفهمیدم. - منظورت چیه؟ سر جایش ایستاد. بیهوا نزدیکم شد. موهای به هم ریختهام که کار خودش بود، پشت گوشم فرستاد و همزمان، آرام لب زد: - هیچی... فقط خواستم بگم چیزی برای نگرانیت وجود نداره. اون مدارک اونقدر سطحی هستن که در ازای همکاریم با پلیس نادیده گرفته بشن. مجازاتی واقعا در کار نیست. ناگهان دو دستش را روی لپهایم گذاشت و در حالی که با فشردنشان، مجبورم میکرد سرم را بالاتر بگیرم، به خنده گفت: - نگرانی برای تو یه حس بیمورده... خودت رو درگیرش نکن، کیوتک طلایی! به بیهوایی گرفتن لپهایم، رهایشان کرد و دست به سینه با چهرهی به اصطلاح متفکری که چشم ریز کرده بود، پرسید: - من که بهت میگم کیوتک طلایی ولی تو میخوای چی صدام بزنی؟ کوتاه و دقیق نگاهش کردم. عمدا بحث را عوض کرد؟ انگار دوست نداشت درموردش حرف بزنیم. یعنی به من اعتماد نداشت؟ خب، حق میدادم ولی... هنوز احساس ناخوشایندی میداد. کاری از دستم برنمیآمد. تصمیم گرفتم با بحثی که عوض کرده بود، همراهی کنم. من قصد نداشتم لقب خاصی به اصیلا بدهم، پس ساده گفتم: - اصیلا... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر چپ چپ نگاهم کرد. - جواب درست آجیه... باید بهم بگی... این بار شمرده هجا کرد: - آ... جی! با شک تکرار کردم: - آ... جی؟! راضی از حرفم سر تکان داد. - آره... همین... من خواهربزرگهام! خندهام گرفت. به نظر میرسید از این سمتش خیلی راضی است. - حتی اگه تو خواهر بزرگه باشی، من برادر کوچولوی شیرخواره نیستم! پس اگه کمک خواستی، میتونی روی من حساب کنی. اصیلا سر چرخاند و گنگ نگاهم کرد. انگار برایش بیمقدمه بود و نمیفهمید این حرفها را به چه علت زدم. لبخند ملیحی زدم و توضیح دادم: - من انتظار ندارم توی ملاقات اول بهم اعتماد کنی و همه چیز رو بگی، طبیعیه... با این حال، فقط بدون و حواست باشه من هستم. اصیلا دوباره دست روی سرم گذاشت و این بار بدون به هم ریختن موهایم، با خنده پوفی کرد. - کیوتک طلایی واقعا دلگرمکننده حرف میزنه اما یه چیزی رو اشتباه متوجه شده! آرامتر ادامه داد: - اینجوری نیست که بهت اعتماد نداشته باشم، من سیزده سال داشتم تماشات میکردم، برای شک نکردن بابا نمیتونستم خیلی نزدیک بشم اما هنوز هم، توی موقعیتهای مهمت سعی کردم باشم؛ حتی اگه خودت نمیدونستی... مثلا دفاع پایاننامهی ارشدت رو اومدم، فقط ماسک و عینک زده بودم و الان هم بیصبرانه مشتاق تموم شدن رسالهی دکتراتم... پس فکر نکن بهت اعتماد ندارم، اگه بیشتر نمیگم، به خاطر تمایلیه که برای محافظت ازت دارم؛ تو هر جور و هر شکل و هر سنی هم که داشته باشی، برای من داداش کوچولوی کیوت طلایی هستی. باورم نمیشد؛ این که در دفاع پایاننامهام حضور داشته بود. جایی که نداشتن خانواده، در مقابل همدانشگاهیهایم، خیلی بیشتر به چشمم آمده بود و حالا... ناگهانی فهمیده بودم خواهرم حضور داشته. با این که گذشته بود، هنوز حس خوبی داشت. به اندازهای که حرصم از همچنان کوچک دانسته شدن را بخواباند و به جای یک لحن اعتراضآمیز، آرام بگویم: - پس باید از نزدیک نشونت بدم بزرگ شدم. ابرو بالا انداخت، کمی شیطنتآمیز خندید و بیهوا لپهایم را کشید که با بیست و هشت سال سنم هنگ کردم. - تو هر جا هم که وایسی، من چهار سال ازت جلوترم، کیوتک طلایی! خیرهی لبخندش، ابهت مردانهام با لپهای کشیده شدهام زیر پایش ریز ریز شد؛ اصیلا جدی جدی من را پسر بچه هم نه... هنوز نینی میدید! *** زمان سریع گذشت و تا به خودم بیایم، دو هفته بعد، روی خاک بهشت زهرای روستا ایستاده بودم. میان غلغلهای از مردم روستا که با وجود سنگینی نگاه و حضور پس زمینهیشان از حدی جلوتر نمیآمدند؛ البته عدهی اندکی، میان بهشت زهرا، سر خاک دو زوج جوانی که آدمهای شارایل کشته بودنشان، عزاداری میکردند؛ گویی داغشان تازه شده باشد. تقریبا سه روز پس از به هوش آمدنم بود که مأموری را برای شنیدن اظهاراتم فرستادند. از روی حرفهایی که از شارایل نقل قول کردم، متوجه شدند پزشکی قانونی روی قتل این دو جوان سرپوش گذاشته و طبق گفتهی وکیلم، حامی، این حقیقت خیلی زود در میان مردم روستا پخش شد؛ دیگر علت مرگشان سکتهی همزمان ناشی از نحسی من نبود، قتل عمد توسط پدرم بود. - الان ویلچرت رو بیرون میآرم. رو به مهدیه سری به نشانهی تأیید تکان دادم. دو هفته برای خوب شدنم خیلی کم بود اما حالا کم و بیش میتوانستم کمی تحرک با عصا داشته باشم. پای شکستهام به لطف گچی که پس از بسته شدن زخمم گرفته بودند، چندان دردی نداشت و درد جای تیرخوردگیهایم هم کمتر شده بود. سوختگی پوستم هم دیگر اذیت نمیکرد و صرفا برای برگشتن به ظاهر عادیاش نیاز به رسیدگی داشت. خودروی عادی سرتیپی که برای نجاتم اقدام کرده بود، به فاصلهی کوتاهی پشت پورشه ماکان محمدمهدی و مهدیه ایستاد. برای گرفتن اجازهی حضور اصیلا، بدون دستبند و آزاد، کمی با سرتیپ به مشکل برخوردم. آدم خشک انعطافناپذیر اما اهل معاملهای بود. در نهایت، با گفتن این که درعوض همکاری، همکاری میخواهد، رضایت داده بود. به نظر چیزی از من میخواست که هنوز عنوان نکرده بود. به هر حال نمیتوانستم بگذارم اصیلا در تشییع جنازهی مامان حضور نداشته باشد، بنابراین فقط پذیرفتم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر سرتیپ و اصیلا با هم پیاده شدند. همزمان، مهدیه ویلچرم را روی زمین گذاشت و تنظیمش کرد. محمدمهدی و خانوادهی مامان آشوب همراه ماشین نعشکش، در حال آمدن بودند؛ ما زودتر رسیده بودیم. در حالی که اصیلا و مهدیه مشغول سلام و احوال پرسی شدند، سرتیپ با سلام کوتاهی به مهدیه، مستقیم به سمت من آمد. چشمهای قهوهای معمولی اما تیزی داشت. - سلام. برایم سر تکان داد. با فرم عادی آمده بود. یک پیراهن و شلوار مشکی ساده. نزدیکم شد. با نگاهی به عصاهایی که زیر بغلم زده بودم، دستهایش را پشت سرش درهم گره کرد و بیخیال دست دادن شد. - امیدوارم به یاد داشته باشید این همکاری من، در قبال همکاری متقابله؛ آقای شارایل! جوری که موکدانه آقای شارایل را ادا میکرد، برایم ناخوشایند بود؛ با این حال بیتفاوت جواب دادم: - به یاد سپردم. نمیدانستم چه از من میخواهد اما این همه تأکید و تکرار، نیاز نبود. دقیق نگاهم کرد و با سر تکان دادنی کوتاه، عقب کشید. - باز هم بابت مادرتون تسلیت میگم، من از دور مواظبم. و طبق حرفش، دور شد. دور شدنش را تماشا کردم. قرارمان این بود اصیلا به عنوان یک آدم عادی در این مراسم حضور یابد. بدون همراهی با دستبند یا نظارتی شکبرانگیز... - سلام. با صدای اصیلا، سرم به سمتش برگشت. کنارم بود. متوجهی نزدیک شدنش نشده بودم. لبخندی به رویش زدم. - سلام. خوبی؟ - این سوال رو باید من از تو بپرسم... اون سرتیپ که چیز عجیبی بهت نگفت؟ در مورد قرارم با سرتیپ چیزی به اصیلا نگفته بودم. انگار حدس میزد خبرهایی باشد و با توجه به حساسیت وسواسگونهای که نشان میداد، قبلا هم تأکید کرده بود به حرف سرتیپ گوش ندهم و درگیرش نشوم، به نظر میرسید مخالفت کند، پس ترجیح میدادم نداند. - نه... فقط تسلیت گفت. با چشمهای ریز شده و ابروهای درهم رفته، دست به سینه سرتیپ که گوشهای ایستاده بود را برانداز کرد. - اون آدم یه بدبین به تمام عیاره... عجیبه من رو به حال خودم رها کرده. خب... ترجیح میدادم حرفش را نشنیده بگیرم اما... - رهات نکرده، تحت نظرت داره. سر اصیلا با ابروهای بالا پریده به سمتم برگشت و بدیهی، با تعجب گفت: - سی و شش تا راه فرار توی همچین موقعیتی وجود داره، انقدری میفهمه که حداقل بیست و چهارتاش رو بتونه حدس بزنه! تک ابرویی بالا انداختم. اصیلا واقعا آمار دقیقی میداد. - بهتره بشینی! به لطف صدای مهدیه، این بحث ناخواسته جمع شد و بیخیال سرتیپ شدیم. ویلچر را تا پشت سرم آورده بود. اصیلا، عصاهایم را گرفت و کمکم کرد روی ویلچر جا بگیرم. - میشه چیزایی که گرفتیم رو بیاری؟ - حتما. و اصیلا هم گفت: - منم بهش کمک میکنم. تا مهدیه و اصیلا قرآن، گلاب، سجاده، دستهگل و جعبهی شیرینی را بردارند، بیصبرانه نگاه در بهشت زهرا چرخاندم. جای قبر مامان مهگل را به خوبی به یاد داشتم. تنها یک بار سنگ قبرش را دیده بودم و بالای خانهی ابدیاش ایستاده بودم اما همان را برای بقیهی عمرم دوره کرده بودم. قبر کنارش را از طریق وکیلم خریده بودم. خوب یا بد، مردم روستا از دفن مردههایشان کنار قبر مامان مهگل هم اجتناب کرده بودند اما همین باعث شده بود جایی برای قبر مامان آشوب باشد. همانطور که سفارش کرده بودم، قبر مامان آشوب کنده شده بود اما خود وکیلم را نمیدیدم. بهش سپرده بودم این ساعت حضور داشته باشد. نفسم را آه مانند بیرون دادم. خب... اگر تا چند دقیقهی دیگر پیدایش نمیشد، تماس میگرفتم. - باید کجا بریم؟ اصیلا پرسید. جعبهی شیرینی، قرآن و سجادهی دستش را گرفتم تا بتواند ویلچرم را هل دهد و به سمت قبر مامان مهگل اشاره کردم. مهدیه هم با گلاب و دستهگل به همراهمان آمد. هر ثانیه که نزدیکتر میشدیم، خاطرات مامان مهگل پس ذهنم جان میگرفتند و روی دور تند مرور میشدند. با وجود کوچک بودنم، خاطرات زیادی از مامان مهگل یادم مانده بود. مسواک زدنهای اول صبحمان با هم، تماشای صبحانه درست کردن مامان، لقمه گرفتن مامان و هواپیماهایی که درون دهانم فرود میآمدند، به ظاهر کمک به مامان در شستن ظرفها و در حقیقت آب بازی کردن پای سینک طرفشویی، حباب درست کردن با کف مایع و... فقط پنج سال بود اما خاطراتش گویی هیچ انتهایی نداشتند. شیرین بودند و به همان اندازه، تکرار نشدنشان تلخ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر از دور دیدم. حک زیبای نام مامان روی سنگ قبرش، مهگل سایهسار... هنوز خواندن نامش را تمام نکرده بودم که چشمهایم تار شدند. پلکهایم را روی هم فشردم و بغضی که بیهوا، به ویژه با دیدن خاک روی قبر مامان به گلویم چنگ زد، غیرقابل اجتناب بود. دوست داشتم بگویم آمدم مامان، رسیدم، دیر رسیدم ولی رسیدم، پسر خوبی بودم، صبر کردم خودت اذن بدهی و با اذنت خدمت برسم. من دلم برای حرف زدن با مامان مهگل هم تنگ شده بود. برای آن ناز کردن و قربان صدقههای بیانتهایش... برای آن مهر خالصانهای که هیچ وقت، هیچ وقت فکر نکردم مادرم نباشد. با این وجود، سنگینی گلویم حرف زدن را سخت میکرد. نفسم هم به زحمت بالا میآمد. با تکان دستم، به اصیلا فهماندم بایستد. گویی مهدیه و اصیلا هم متوجهی حالم بودند که چندان حرف نمیزدند. به سکوتم احترام گذاشتند. اصیلا وسایل روی پاهایم را برداشت. با کمک عصاهایم بلند شدم. اصیلا و مهدیه خواستند جلویم را بگیرند که به سختی، با صدای گرفتهای گفتم: - خودم میخوام انجامش بدم... لطفا! با حرفم نرم شدند و با وجود نگرانیشان، با نگاه مرددی به هم عقب کشیدند. جلوتر رفتم. بدون این که بتوانم نگاه از سنگ قبر مامان بگیرم، با احتیاط کنارش زانو زدم و نشستم. به درد پایم توجهی نکردم و برای گرفتن گلاب، دستم را به سمت مهدیه گرفتم. - اذیت نمیشی؟ گلاب را داد و با نگرانی پرسید. بیحرف سری به نشانهی منفی تکان دادم. مهم نبود. میخواستم خودم این کارها را بکنم. حداقل کاری بود که حالا برای مامان از دستم برمیآمد. خاک قبر مامان را کنار زدم. در گلاب را باز کردم. آرام روی قبرش ریختم و دستم را روی سنگ قبر سردش کشیدم. برایم سوال بود مامان من را میبیند؟ به گفته مامان آشوب، باید میدید. خم شدم. گوشهی سنگ قبرش را بوسیدم و همزمان، تمام مهر و محبت مامان را به یاد آوردم. پیشانیام را روی سنگ قبر گذاشتم و آرام، با صدای لرزان و گرفتهای لب زدم: - سلام مامان... ممنون که گذاشتی بیام، حالا من اینجام! دوباره اومدم پیشت. سرم را بلند کردم. سجاده را روی سنگ قبرش انداختم اما نامش را عمدا بیرون گذاشتم. قرآن و رحلش را بالای سنگ قبرش قرار دادم. دسته گل رزی که دوست داشت و جعبهی شیرینی را روی سنگ قبرش گذاشتم. با حس فشرده شدن شانهام، سرم را چرخاندم. اصیلا بود. لبخند محوی به دلگرمیاش زدم. - قبر مادرخوندهمه، زنی که برای امنیت و بزرگ کردنم از آبرو، خانواده و آزادیش گذشت. دلم خیلی براش تنگ شده. - امیدوارم روحشون شاد باشه و پذیرای قدردانی من هم باشن. با صدای ترمز ماشین جدیدی و نالهی پیرزنی نه چندان آشنا، سرم چرخید. پیرزن خودش را دم ماشین روی خاک انداخت و بر سرش زد. به ظاهر دلخراش ناله میکرد اما من... دلی نداشتم که برای او بسوزانم. - وای، دخترم... الهی بگردم من که غریب موندی، غریب مردی، خاک بر سر مادرت که نفهمید، نفهمید عین دستهی گل پاکی، مهگلم، وای... به سینه میزد و مینالید؛ شبیه آدم تازه داغدیده... خانوادهی مامان مهگل بودند. چند روز پیش بالاخره شخصا همراه سرتیپ به دیدنشان رفتم، همه چیز را گفتم و... فقط میتوانستم بگویم بعضی چیزها جبران نشدنی بودند. وقتی مامان مهگل غیب شده بود، هیچ کس جز خاله به دنبالش نگشت و در مراسماتش حضور نیافت. خانوادهی مامان گفته بودند دیگر او را دختر یا خواهر خود نمیدانند و حتی مردهاش را شبیه لکهی ننگی، پس زده بودند و وقتی که فهمیدند... شاید از سنگدلیام بود اما دیگر دلی نداشتم که برای آنها بسوزانم. دیر کرده بودند، خیلی دیر... هنوز متوجهی من نشده بودند. من هم علاقهای به معاشرت با آنها نداشتم. رو به مهدیه لب زدم: - معذرت میخوام اما امکانش هست به اینجا راهنماییشون کنی؟ - حتما. و بلافاصله به سمتشان رفت. از همراهیاش ممنون بودم. با کمک عصاها و اصیلا بلند شدم و عقب کشیدم. نمیخواستم با خانوادهی مامان مهگل برخوردی داشته باشم. پس از دیدنشان، چند روز پیش، خیلی فکر کردم. چرا مامان مهگل فقط رهایم نکرد؟ چرا حداقل حقیقت را به خانوادهاش نگفت؟ با یک آزمایش دی ان ای ساده ثابت میشد من فرزند خونی او نیستم. چرا ننگ بیآبرویی را به جان خرید؟ و چرا هیچ وقت، حتی پس از مرگش هم، جسدش شکایتی نکرد؟ بدون من، تنها نمیمرد. شاید اصلا نمیمرد! جسدش به حال خود نمیماند. چهارماه عذاب نمیکشید. میتوانست یک زندگی معمولی داشته باشد. ازدواج کند و بچههایی از خون خودش به دنیا بیاورد. لازم نبود برای یک دین آنقدر پیش برود. این افکار داشتند دیوانهام میکردند. دوباره خودم را اضافی و گناهکار میدیدم و به حدی تحت فشار قرارم دادند که دوباره با مامان آشوب حرف زدم. درمورد مامان مهگل پرسیدم و جوابش، آب روی آتشم بود. «حس مهگل فراتر از دین بود؛ اون دوست داشت، هنوز هم داره... میگه از همون اولین باری که بغلت کرد، مهرت به دلش نشست. هیچ وقت از تصمیمش پشیمون نشده و اگه برگرده، باز هم همون انتخاب رو میکنه. برای مادر بودن، لازم نیست که حتما بچه رو به دنیا آورده باشی. حقیقتا فکر میکنم اگه زنده بودیم، سر تو شبیه دوتا هوو دعوا میکردیم!» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر بدون دانستن حس مامان مهگل، قطعا این وضعیت تبدیل به جهنمم میشد. با راهنمایی مهدیه، خانوادهی مامان مهگل تا سر خاکش آمدند. نگاهشان میکردم. پشیمان بودند. چهرهی تک تکشان درد داشت. ابروهایشان درهم بودند و نگاههایی که روی سنگ قبر نمیماند، خجالتزده... حسرت عظیمی بود؛ بدون چیزی که دردش را کم کند. خب... کمی برایشان متأسف بودم؛ همین و نه چیز بیشتری... - سلام... ببخشید، یه لحظه برام کاری پیش اومد. با صدای وکیلم، سری به عقب چرخاندم. از پشت نزدیک میشد. وکیلم، پسر همان وکیل خاله بود؛ به نام حامی نریمانی... شبیه پدرش اخلاق نسبتا سردی داشت اما شدیدا قابل اعتماد بود. - سلام... مهم نیست، حدس میزدم. مودبانه با اصیلا و مهدیه هم سلام و احوالپرسی کرد. در این دو هفته، با هر دویشان آشنا شده بود. حتی با وکیل اصیلا هم دیداری داشت و همکاری میکرد. چندان طول نکشید که ماشین نعشکش به همراه خانوادهی مامان و محمدمهدی هم رسیدند. گویا عبورشان از روستا با توجه زیادی همراه شده بود که بر حجم جمعیت ناظر بهشت زهرا افزود و همهمهها بالاتر گرفت اما دیگر واقعا، برایم اهمیتی نداشت؛ گوشی برای شنیدنشان نداشتم... جسد سوختهی مامان وزن زیادی نداشت، به اندازهای که حتی پدربزرگ هم ساده بتواند درون قبر قرارش دهد، دیگر چه رسد به داییها یا آیدن، با این وجود، دوست داشتم خودم این کار را بکنم. اگر شرایط بدنم اجازه میدادند، تمام کارهایش را خودم میکردم. خودم قبر را میخریدم، میکندم و... ولی هنوز محدودیت داشتم اما سر این یکی نمیخواستم عقب بکشم. خوشبختانه، بقیه هم درکم میکردند؛ بنابراین با وجود نگرانیشان، کسی سعی نکرد جلویم را بگیرد. با کمک محمدمهدی و حامی، لبهی قبر نشستم و آرام به پایین سر خوردم. پاهایم بهانهگیری اولیه را شروع کرده بودند اما واقعا مهم نبود. دایی آرمان، پدر آیدن، جسد کفنپیچ شدهی مامان را به دستم داد. چهرهی همه گرفته بود و تنها، مادربزرگ بیصدا گریه میکرد. اصیلا هم گویی در دنیای خودش غرق شده بود، پایین قبر مامان ایستاده بود، به اصطلاح مامان را نگاه میکرد اما نگاهش جوری نبود که انگار آنجا حضور داشته باشد. در این دو هفته، فرصت نکرده بودم درمورد مامان و ارتباطش با او از اصیلا بپرسم. با این وجود، انگار او هم درگیریهای خودش را داشت. - این که خودت من رو دفن کنی... فکر کنم بالاخره میتونم رسام رو بابت نگه داشتن جسدم ببخشم! مامان گفت، به خنده و شوخی... خم شدم. از لحظهای که پایم به خاک قبر رسیده بود، بغض عجیبی گلویم را میخراشید. حس میکردم کافی است حرف بزنم تا بترکم. من میدانستم به خاک سپرده شدن، مرده را به آرامش میرساند اما این کار... هنوز برای من به معنای جدایی بیشتری بود. من زندهی مامان را نداشتم، و مردهاش را هم نباید میداشتم؛ نامردی بود، نه؟ سینهام درد میکرد ولی به خاطر مامان لبخند کوچکی زدم. همانطور که درون قبر روبه قبله قرارش میدادم، آرام گفتم: - من هم خوشحالم که... فرصت کوتاهی برای حرف زدن باهات داشتم. - نیکآیین! هر چی هم شد، این رو یادت نره من و مهگل و سوگل داریم میبینیمت، پس خوشحال باش، پسر عزیزم. با خوشحالی ادامه بده که با خوشحالیت، خوشحال میشیم. هر چه مامان میگفت، انگار این بغض لعنتی من سنگینتر میشد. کم کم دیگر نفس هم به زور از گلویم میگذشت. با این حال، جای شکستن نداشتم. خم شدم، سرم را بدون فشار، کوتاه، به پارچهی سرد سفید کفن مامان روی سرش چسباندم و با لبخند لرزانی گفتم: - پس نگاه کن، نگاه کن و ببین چه پسر حرف گوشکنی میتونم باشم! مامان خندید؛ به نظر کمی تلخ بود. - گفتم خوشحال باش، نگفتم خودت رو خفه کن... اگه ناراحتی، هر موقع، بریزش بیرون، سبک که شدی، دوباره خوشحالیت رو از سر بگیر. امروز رو میتونی گریه کنی، هر چی نباشه، طبیعیه... با حرف مامان، در سکوت ترکیدم. اشکهایم ریختند و در عین حال، گلویم سبکتر شد. راه نفسم باز شد. میان گریه، کفن مامان را بوسیدم. با درد، با چشمهایی که نمیخواستند از مامان کنده شوند، خداحافظی کردم و مامان فقط خندید. - مواظب خودت و خواهرت باش! - حتما... قول میدم. دلم کنده نمیشد اما مراسم باید پیش میرفت. مامان باید به آرامش میرسید. وقتی راست میایستادم، از جسد مامان فاصله میگرفتم، حس میکردم دارم جان میکنم. با کمک محمدمهدی و حامی که دستهایم را گرفتند، بالا آمدم. برگشتم، نگاه کردم و وقتی داییها دست به دست، سنگ لحدش را گذاشتند و مامان از دیدم محو شد، یک لحظه نفسم بند آمد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر شاید اگر محمدمهدی متوجه نمیشد و پشتم را آرام مالش نمیداد، بدون این که حرفی بزند، همانجا خفه میشدم اما نفسم برگشت. برگشتم، دیگر نگاهش به من نبود، داشت به مهدیه که پشت اصیلا ایستاده بود، اشاره میکرد کمی آب و ویلچرم را بیاورد. سر اصیلا پایین بود، انگار هنوز نتوانسته بود از دنیای خودش بیرون بیاید. محمدمهدی که متوجهی خیرگی نگاهم شد، شانهام را فشرد و گفت: - نگران نباش، اون هم فرصت خودش رو نیاز داره. مهدیه که اومد، میرم حالش رو میپرسم. سری به نشانهی تأیید تکان دادم. - ممنون میشم. گذاشتن سنگ لحد که تمام شد، آیدن و دایی جوانترم، آرمین، مشغول پر کردن قبر شدند. آنیا کنار مادربزرگ و پدربزرگ ایستاده بود و حواسش به آنها بود. مهدیه هم که آمد، محمدمهدی کمک کرد روی ویلچر بنشینم و همزمان بدون پرسیدن نظر من، رو به مهدیه گفت: - یه کم ببرش عقب که جمعیتی نیست، نفس تازه کنه. هوای اینجا براش خفهست. و خودش به سمت اصیلا رفت. مهدیه هم بدون حرف، من را عقب کشید، زیر سایهی درختی ایستاد و کنارم آمد. بطری آب را برایم باز کرد و به سمتم گرفت. - ممنون. با نگرانی، انگار بچهی کوچکی باشم، خم شد و گفت: - آروم بخور، توی گلوت نیفته. از دستش خندهام گرفت. لبخند کوچکی زدم و با سر، تأیید کردم. آب که خوردم، بطری را از دستم گرفت و این بار چند دستمال به سمتم گرفت. کمی طول کشید متوجهی منظورش شوم. حواسم نبود. بیحرف دستمالها را گرفتم و جای اشکهایم را پاک کردم. لب باز کردم، خواستم باز هم تشکر کنم که با دیدن چهرهی آشنایی سمت قبر همان زوج جوان، صدایم در گلو ماند. جا خوردم. با وجود جمع شدن اکثر مردم روستا، انتظارش را نداشتم. همان دو مردی بودند که به مهدیه و محمدمهدی حرفهای نامناسبی زدند. با تأسف چشمهایم را بستم. دفعهی پیش، در نهایت نتوانستم جلوی زبان دومی را بگیرم. اولی هم با این که جلوی کامل شدن حرفش را گرفتم، منظورش مشخص بود. - نیکآیین، خوبی؟ مهدیه با نگرانی پرسید. چشم که باز کردم، صورتش پشت پلکهایم بود. خم شده بود. حس میکردم باید حرفی بزنم. - من... بابت اون موقع معذرت میخوام؛ بعدش انقدر اتفاق افتاد که دیگه... با پررویی یادم رفته بود. مهدیه تک ابرویی بالا انداخت و گیج نگاهم کرد. - از چی حرف میزنی؟ نمیتوانستم به چشمهایش نگاه کنم. خیرهی پاهایم شدم. - وقتی که... سری پیش مردم روستا اومدن و... تو و محمدمهدی حرفهای خوبی به خاطر من نشنیدین! آهی کشیدم. - فکر کردم بهتره بابتش عذرخواهی کنم. دیگه تکرار نمیشه، سعی میکنم نذارم توی موقعیت مشابهی قرار بگیری اما اگه کسی خواست چیزی هم بگه، مطمئن میشم این بار بهتر و کامل ساکتش کنم. تو، برای من یه دوست عزیزی، مثل خواهرم میمونی! وقتی سرم را با احتیاط بالا آوردم، چهرهی مهدیه مطلقا چیزی نبود که انتظارش را داشتم. درمانده و عصبانی به نظر میرسید. دهانش نیمه باز مانده بود، ابروهایش درهم رفته بودند، چپ چپ نگاهم میکرد و در حالی که حرصی نگاه میچرخاند، راست ایستاد و نالید: - باورم نمیشه قبل از این که حتی فرصت یه اعتراف درست و حسابی داشته باشم، رد شدم... یعنی چی که شبیه خواهرتم؟ با چشمهای گرد شده و گیج نگاهش میکردم. مشکل قضیه را نمیفهمیدم. خب... خوشبختانه به نظر نمیرسید عذرخواهیام را قبول نکرده باشد، اصلا شک داشتم به آن قسمت توجهی کرده باشد. نمیفهمیدم منظورش از اعتراف و رد شدن، چیست. جلسهی بازجویی نبود که بحث اعتراف باشد. به چه چیزی باید اعتراف میکرد و سوالش... یعنی نباید خواهرم میدانستمش؟ - خب... من توی مدرسه چندان دوستی نداشتم اما دورادور دیدم که گاهی به همدیگه میگفتن خواهر تو هم شبیه خواهر خودمونه... در دبیرستان، وقتی که یکی از بچهها، خواهر کوچکش که مهدکودک میرفت، همراه پدرش به دنبالش آمد، دوستهای آن پسر حین ناز کردنش چنین چیزهایی میگفتند و دخترک را آبجی صدا میزدند. - من و محمدمهدی هم که دوست شدیم، پس طبیعی نیست من هم تو رو شبیه خواهرم بدونم؟ گیج پلک زدم. - البته اگه نمیخوای مشکلی نیست، فقط میخواستم بدونی سعی میکنم بیشتر مواظبت باشم. مهدیه انگار حرفهایم لالش کرده بودند، دستهایش را به نشانهی «بس کن!» جلویم گرفت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر به زحمت نفس عمیقی کشید و گفت: - من... من واقعا خوشحالم عزیزم میدونی، میخوای مواظبم باشی، و هیچ وقت بابت اون اتفاق از تو ناراحت شدم... پوفی کرد و زیر لب برای خودش ادامه داد: - حتی الان که فکرش رو میکنم، بد نمیشد حرفشون یه کم واقعی میبود! متوجهی حرفش نشدم. خودش هم انگار گیج شده بود که محکم سر تکان داد تا فکرش آزاد شود و گفت: - فقط... دوباره مکثی کرد. زیر لب با خودش زمزمه کرد: - چه جوری جمعش کنم حالا؟ اوه... آهان! بیحواس بشکنی زد و با لبخند پر اعتماد به نفسی ادامه داد: - تو که محمدمهدی رو میشناسی، همون یه دونه داداش برای هفت پشتم بسه! تازه همون یه دونه هم نیست که، یکی دیگه هم دارم! میبینیش حالا... تخصصش کشیدن مو، دندون گرفتن، پنجه کشیدن و خوردن یا شکوندن هر چیزیه که دستش میآد؛ پس... تو یکی برادرم نباش، فعلا بیا دوست صمیمی باشیم، بعدا خودم یه فکری میکنم که چهجوری بیارمت توی راه... باشه؟ حرفش برای شاخ درآوردنم کافی بود. من هیچ شناختی از خانوادهی مهدیه و محمدمهدی نداشتم اما برادر دیگرش... مگر چه کاره بود؟ هیولایی چیزی بود؟ یک جورهایی... مثل این که میتوانستم مهدیه را درک کنم. - باشه... دوست باشیم ولی... با تردید پرسیدم: - برادر دیگهت مگه چه کارهست؟ انگار یک نسخهی ترسناکتر محمدمهدی و مهدیه بود. مهدیه دست به سینه جواب داد: - یه نینی بیست و چهارساعتهی یک ساله... پلکم پرید. - چی؟ دهانم باز ماند. خب... منطقی بود. همچین کارهایی برای یک کودک شیطان طبیعی بود. حالا که سنش را فهمیده بودم، از توضیح مهدیه خندهام گرفته بود، دوست داشتم ببینمش. - بخند، وقتی... مهدیه مکثی کرد و بیهوا، جملهاش را با لبخند شیطانیای تغییر داد: - جای تو بودم، گردنم رو محکم میگرفتم، نشکنه! تا بخواهم بپرسم منظورش چیست، یک نفر از پشت دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و آویزان شد. با صدای پر انرژیای گفت: - سلام، قویی! حالا برمیگردی به من نمیگی؟ با تعجب نگاهش کردم. - هستی؟! خودش بود. گردنم را رها کرد و با کفشهای عروسکیاش روی زمین فرود آمد. کودکانه سر تکان داد. - اوهوم... هستی السلطنه خانومم! هنوز یادش بود! خندهام گرفت. - اینجا چیکار میکنی؟ ایمان کجاست؟ دوباره که گم نشدی؟ - نه خیر... ولی جرزنی کرد! جلوتر دوید اومد. با صدای دلخور ایمان سر بالا آوردم که با دیدن بزرگسالهایی که همراهشان بودند، مکثی کردم. - سلام، آقا ایمان! و با تردید، به بزرگترهای همراهشان هم سلام دادم که متقابلا سلام کردند. یکی از مردها جلو آمد، دست هستی را گرفت و مودبانه گفت: - شما باید اون قویی باشید که هستی میگفت! از دیدنتون خوشوقتم. دستش را جلو آورد. هنوز دقیق متوجهی ماجرا نشده بودم. مهدیه هم انگار چیزی نمیدانست. به هر حال، به رسم ادب دست دادم که ادامه داد: - من پدر هستیم، ایشونم همسرم، مادر هستی و پدر و مادر ایمان هستن. بچهها تعریف کردن چی شده... خیلی دوست داشتیم حضوری ببینیمتون و تشکر کنیم. اوه... ابروهایم بالا پریدند. جا خوردم. خب... فکرش را نمیکردم به جای مقصر دانستنم، کار به تشکر بکشد. به هر حال، حس خوبی داشت. لبخندی زدم. - خواهش میکنم، وظیفه بود. با کشیده شدن گوشهی شلوارم، همهی حواسها، جمع هستی شد که میخواست توجهام را جلب کند. نگاهش که کردم، با موهای بامزهی خرگوشی بسته شدهای که نمکترش کرده بودند، به اصطلاح مظلومانه گفت: - حالا که اومدی قویی... میذاری گچ پات رو هم خوشگل کنم؟ میدونم درد داره، اینجوری دردش کمتر میشهها! هستی یه بسته ماژیک و مداد شمعی جدید خریده! همه، خندهیشان گرفت. بامزه حرف میزد. حتی پدرش هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و با تشر خالی از ابهتی سرزنشگرانه صدایش زد: - هستی خانوم! *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر در نهایت خانوادهی هستی و ایمان با دادن آدرس خانهیشان دعوتم کردند و هستی تهدید کرد اگر نروم، روح خبیث ماژیکها و مداد شمعیهایش را سراغم میفرستد. ایمان هم در طول حرف زدن هستی با همان ده سال سنش، تأسف میخورد و سعی میکرد هستی را قانع کند روح خبیثی وجود ندارد. به هر حال، دیدنشان حالم را بهتر کرده بود و زمانی که رفتند، گویا پر کردن قبر مامان هم تمام شده بود، پس با مهدیه جلو آمدم. اصیلا هم بهتر به نظر میرسید. از خودش درآمده بود. به سمتم آمد. چشمهایش سرخ شده بودند اما سعی داشت لبخند بزند. - خوبی؟ - این سوال رو من باید از تو بپرسم... چشمهات کاسهی خون شدن. - به خاطر حساسیته... آزارش ندادم. قبول کردم. - میفهمم. رو به محمدمهدی که عهدهدار ویلچرم شده بود، گفتم: - میشه ببریم جلوتر؟ پایین پای قبر هر دو مامانم... - حتما. من هیچ وقت پدری نداشتم، با این وجود، به جایش دو مادر مهربان داشتم. شاید هر دویشان را برای مدت زمان زیادی نتوانستم داشته باشم ولی... بابت داشتن کوچکترین خاطره ازشان هم خدا را شکر میکردم. پایین پایشان که ویلچرم ایستاد، لبخند ملیحی زمزمه کردم: - نگاهم کنین، قول میدم بهترین داستانم رو نشونتون بدم، پر از خنده، با آدمهایی که بعد بیست و هشت سال پیداشون کردم. و بعد... نگاه چرخاندم. روی محمدمهدی، مهدیه و اصیلا... صادقانه، حالا خودم هم به آیندهی این داستان امیدوار بودم. سرم را بالا گرفتم. رو به صورت کنجکاو محمدمهدی که حرفم را نشنیده بود، خندیدم و گفتم: - ممنون که سرم با عزرائیل کل انداختی، حالا بیشتر از عزرائیل دوست دارم! *** پایان... به پایان آمد این جلد و... این داستان همچنان باقی! «سخن نویسنده: سلام وقت به خیر از همراهی نگاههای ارزشمندتون تا اینجا کمال تشکر رو دارم❤️ و امیدوارم از خوندن این رمان لذت برده باشین✨ «ID: مردهنشین» رمانی با احساسات مختلف بود؛ از تعجب، ماجراجویی، خنده و طنز گرفته تا استرس و غم و ناراحتی و در نهایت... پایانی توأم با آرامش ناشی از کنار اومدن، پذیرفتن و پیدا کردن امیدی برای ادامه دادن، چیزی که نیکآیین در ابتدا نداشت. در مورد این مجموعه باید بگم «ID» یه چهارگانهست که هر جلد اون، با وجود حضور تمام شخصیتهای اصلی، به طور ویژهای بر یه شخصیت تمرکز بیشتری داره. جلد اول: «ID: مردهنشین» با تمرکز بر «نیکآیین آشوبگشت (شاهان شارایل)» جلد دوم: «ID: مقتول؛ ورژن دمو» با تمرکز بر «محمدمهدی دریادل» جلد سوم: «ID: کلیشه رو بشکن! (شرور بینقص)» با تمرکز بر «مهدیه دریادل» جلد چهارم: «ID: از مدیرعامل گورستان کارمندها بترس!» با تمرکز بر «مهدا دریادل» مهدا خواهر کوچیکهی مهدیه و محمدمهدیه که ان شاءالله جلد دوم باهاش آشنا میشیم. روزگارتون خوش و لبتون خندون❤️» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده