Raiya 180 ارسال شده در 16 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مهر جیغ مامان صورتم را درهم کشید، صدای بلندش تمرکز و فکر کردن را سختتر میکرد. عذابش، آزارم میداد. قبل از آن که به صدای جیغ مامان و درد پایم عادت کنم و بتوانم تصمیم بعدیام را بگیرم، شارایل پای زخمیام را محکم کشید. چشمهایش را در صورت درهم رفتهام براق کرد و خصمانه گفت: - شکوندن پات هم جزو برنامه بود، نیاز نبود براش عجله کنی... پایم را بالا گرفت، زیرش خالی بود، دقیقا و عمدا ضربهی محکمی به همان جای شکستگی کودکیام زد که صدای ترک برداشتنش را شنیدم. جیغ مامان حالا با صدای رعد و برقی که پس ذهنم بالا میآمد، قاطی شده بود. چشمهایم گرد شدند. نفسم بند آمد. از درد، در سرمای سردخانه عرق کردم. یک لحظه مقاومتم از دست رفت. صدای ناواضحی از ناله شبیه خر خر حیوانی نزدیک جان دادن ته گلویم پیچید. درد در تمام وجودم دوید. و خودم... جایی میان حال و گذشته، گیر کردم؛ میان نیکآیین پنج سالهای که یک شب بارانی ترسناک کنار جسد مامان مهگل از بالای پلههای پشت بام افتاد و ساق پایش شکست و خود بیست و هشت سالهای که کنار مامان آشوب، آن تجربه را تکرار میکرد. شارایل پایم را به ضرب رها کرد. روی زمین که افتاد، پایش را عمدا روی شکستگیام فشرد. چشمهایم بسته شدند. پلکهایم را روی هم فشردم. از درون، به خود میپیچیدم. لبم خون افتاده بود و دندانهایم به اندازهای روی هم فشرده میشدند که اگر درهم میشکستند، تعجب نمیکردم. درد داشت. مجبور شدم به خاطر فشار پایش به پشت برگردم که قسمتی از اسید رقیق شده، به بازو و موهای پخش شده روی زمینم رسید. موهایم نه، اما کنارهی بازویم عمیقا سوخت. پایم درد میکرد. شارایل تقریبا رویش ایستاده بود. استخوانم ناله میکرد. سلولهایم را هر لحظه اسید بیشتر میسوزاند و پیش میرفت. کم کم داشت به سرم میرسید. نفسهایم داغ شده بودند و هر بار درد در بدنم تیر میکشید، با هر نبض، قطع میشدند و به زور بالا میآمدند. با همهی اینها، هنوز شکستگیاش کمتر از پنج سالگیای بود که ساق پایم شبیه زانو خم شد. من با همان وضع هم خودم را تا جسد مامان مهگل کشیده بودم؛ پس این برای عقب کشاندنم کم بود، زیادی کم... تا همینجا هم پیش مامان آشوب بدقول شده بودم. داشت گریه میکرد، بلندتر از پیش... - تقلای بیخود نکن، فقط باعث عذاب بیشتر خودت میشه. آروم بمون و آخر امروز... نیم نگاهش روی پای سالم آزادم بود. تکان میخورد، واکنش درخوری نشان میداد. پس با وجود دردش، همان پای شکستهام را زیر پایش عقب کشیدم. تعادلش را از دست داد. صدایش خفه شد. میان سقوطش، با پای سالمم ضربهای به پهلویش زدم. دردم را به جهنم فرستادم. خون جلوی چشمهایم را گرفته بود. خشونت، خشونت میآورد. خیز برداشتم، با دست چپم یقهاش را گرفتم و محکم، زمینش زدم. نخواستم، حواسم نبود اما دقیق روی اسید رقیق پخش شده افتاد. سوخت و صدای نالهاش بیاراده بلند شد. مردمکهایم گشاد شدند. مات شدم. لذتبخش بود، من صدای نالهاش را دوست داشتم. چشمهایم لرزیدند. فرو ریختم. روانم نابود شد. از این خود جدیدم ترسیدم. من میتوانستم درد کشیدن کسی را دوست داشته باشم؟ به درجهی شارایل بودن رسیده بودم و... پذیرفتم، بالاخره پذیرفتم، پسر خودش بودم، از همان خون، با همان قابلیت به فساد کشیده شدن ولی هنوز هم... این من جدید درد داشت. به تنم نمینشست. نالهی شارایل هم دوامی نیاورد. صورتش را درهم کشید. به مچ دستم که گلویش را میفشرد چنگ زد. با دست دیگر، خنجرش را در هوا چرخاند که مجبور شدم عقب بکشم و گر نه این بار گلویم را میشکافت... یک لحظه بود. موقع پس رفتن، استخوان پای شکستهام و دردش نساختند، تعادلم را از دست دادم و این بار، شارایل تاخت... سوختنش، خون سرختری در چشمهایش دوانده بود. گردنم را گرفت و سریع، تا محفظهی شیشهی جسد مامان کشاند. سرم را محکم به پشت رویش کوبید. - چموشی، مثل مادرت چموشی... رویم نشست. خونم شیشه را خیس کرد. مامان داد زد: - ولش کن... عوضی ولش کن! البته که شارایل نشنید. من اما دلم میخواست به مامان بگویم التماسش نکند. شارایل با حرص، خنجرش را بالا برد و گوشهی شانهی چپم فرو کرد. همانجا کشیدش... در صورتم براق شد: - باید ذره ذره تنت رو شکل قلب بیارم و تقدیم مادرت کنم؟ سوالش تمسخرآمیز بود. گوشهایم از صدای مامان داشتند کر میشدند. گیر کرده بودم، بین جسد مادری که نگرانم بود و پدری که میخواست همینجا قربانیام کند. چاقو را از شانهام بیرون کشید. لایهای نازک از بالای گردنم را برید، نزدیک گردی صورت... - یا شاید هم باید پوستت رو بکنم، تن مادرت کنم و این بار، با بچهی واقعیش آتیشش بزنم؟ نفس مامان رفت. روحش سوخت. دردش تا اعماق جانم نفوذ کرد و برای منی که با چشمهای گرد شده خیرهی خال محو زیر گوش شارایل شده بودم، زمان ایستاد. من هم آن خال را داشتم و چه شباهت نفرتانگیزی! یک آن بود، یک لحظه... فهمیدم. من و بابا، شارایل، هر دو داشتیم مامان را آزار میدادیم. شارایل مجرم بود و من، آلت جرم... نگاهم روی صورت شارایل دوید. متفاوت نگاهش کردم. به عنوان یک همخون و... کینه و نفرت درون نگاهش را دیدم. کینه و نفرتی که درون من هم داشت میجوشید، درست وقتی از دردش لذت بردم. ورق به ورق مدارک جلوی چشمهایم آمدند. تک تک جرمهایش و آدمهای بیشماری که قربانی شده بودند. مدارکی که دیگر دست پلیس نبود، آن جرمها احتمالا تکرار میشدند و... نه، شارایل خطرناک بود! فکر کردم؛ فقط فرار کردن من مامان را آرام میکرد؟ جسدش را نمیتوانستم با خودم ببرم... شارایل دیوانه میماند و مامان... به علاوه، خودم چه؟ اگر این تنها شروعش بود و خودم بیشتر سقوط میکردم، چه؟ تبدیل به هیولایی شبیه شارایل میشدم یا زندگی میکردم با علم به این که یک هیولای همخونم زنده زنده خون مردم را میمکد؟ شارایل هیچ وقت بیخیالم میشد؟ یک درگیری بیپایان بود؛ راست گفته بودم، محمدمهدی هم تأیید کرده بود؛ وقتی خواست از مدارک استفاده کند. یک نفر باید نابود میشد و ماندن شارایل، ترسناک بود، وجه جدید من هم... به نظر تصمیم درستی بود اما دردناک! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 16 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مهر سخت بود؛ باید حرف مامان را زمین میگذاشتم، روی قولم پا میگذاشتم، بیخیال دیدن مامان مهگل و خاله میشدم و... این درد، کفارهای بود که خود جدیدم پرداخت میکرد. با پذیرشش، زهرخندی زدم و نالیدم، آزادانه زیر دست شارایل نالیدم. - میدونی بابا، هر دوی ما یه اشتباهیم! به وضوح جا خورد. شاید انتظار نداشت بابا صدایش بزنم. مامان ترسید. انگار حس کرده بود یک چیزی درست نیست. جیغ زد: - کار احمقانهای نمیکنی نیک! مامانها، خوب بچههایشان را میشناختند و... دیر شده بود. تمامش میکردم، کار ناتمام مامان را تمام میکردم و تاوان گناهم را میدادم؛ حتی اگر محبور بودم روی مامان را زمین بزنم و قولم را زیر پا بگذارم... اگر رسمی نمیشد، خودم شارایل را متوقف میکردم. ابروهای شارایل درهم رفتند. شک کرده بود. پرسید: - داری چی میگی؟ جوابش را ندادم. پایان، همیشه آرام بود. بیمقدمه و سریع، پای سالمم را زیر شارایل بیرون کشیدم، تخت سینهاش کوبیدم، همزمان آرنجم را بالا بردم، محکم به محفظهی شیشهای زدم، شکاندم! بزرگترین تکه شیشهای که گیرم آمد را برداشتم و بدون مکث، روی شارایل پریدم. لبهایم را روی هم فشردم و شیشه را، محکم وسط سینهاش فرو کردم. دستهایم داشتند میلرزیدند. مجبور بودم شیشه را محکم بفشارم که دستم را زخمی میکرد. این زخم را هم به عنوان تاوان پذیرفتم. درونم هیهاتی بر پا بود. من آدمکش هم نبودم، چه رسید به پدرکش ولی... شارایل باید متوقف میشد، تاوان میداد و بهایش را میدادم. روی صورتش خم شدم. تمام بدنم میلرزید. میسوختم. افسار از دست دادم و چکید، قطره اشکی روی گونهام سر خورد و زیر چشم شارایل افتاد. با درد خندیدم. - بیا با هم بمیریم، بابا! این، با تمام دردش بهترین نتیجه بود. نمیتوانستم بگذارم به جرائمش ادامه دهد، بابا اصلاح شدنی نبود، نمیتوانستم مامان را با او رها کنم، نمیتوانستم از گرفتن تاوان درد مامان بگذرم، نمیتوانستم سایهاش را برای بقیهی زندگیام تحمل کنم، پس... میکشتم؛ شارایل را میکشتم و بهایش را با جانم میدادم. اینگونه نبود که با عذاب پدرکشی هم بتوان زندگی کرد. من گناهم را میکردم اما تاوانش را هم میدادم. جهنم را به جان میخریدم؛ درد التماس مامان، جیغ بلندش و پا گذاشتن روی بهایی که برای زنده ماندنم داده بود را میکشیدم. چشمهای شارایل با حرفم گرد شدند. تعجب و بهتش را دیدم. از این فرصت استفاده کردم. تکه شیشه را بیرون کشیدم. طولش برای کشتن با یک ضربه مناسب نبود. ضربهی بعدی را در میان بهت بابا زدم؛ لرزیدم، شکستم، خرد شدم ولی زدم... بغض کردم. شبیه بچهی معمولیای که از مرگ پدرش ناراحت است و زدم. هنوز قفسهی سینهی شارایل بالا و پایین میشد. این عذاب من بود. جانی که سخت میداد. دوباره بیرونش کشیدم و... دستی که زیر زانویم گیر افتاده بود را پس کشید، یک لحظه بود، دستهای به هم بسته شدهام را گرفت و با دست دیگرش، هفت تیری از پشت کمرش بیرون کشید و پشت سر هم شلیک کرد. پای چپ و پهلویم سوختند. از سستیام برای بیرون کشیدن خودش استفاده کرد. درد گلولهای که به پهلویم خورده بود، در تمام کمرم پخش شد. خم شدم. نفس که میکشیدم، دردم بدتر میشد. ای کاش نفسم بند میآمد! با چشمهای درشت شده از درد، نفس نفس میزدم. طاقتم سر آمده بود و نفسهایم شبیه نالهای از درد بیرون میآمدند. جای حیاتیای نزده بود اما خونریزیشان، دردشان، جمعشان با بقیهی آسیبها... از پا درم میآورد. شارایل به موهایم چنگ زد. عقبشان کشید و مجبورم کرد بالا را نگاه کنم؛ خود سرخ شدهاش را... رد خیسی اشکم روی صورتش مانده بود. شبیه خودم، تفی در صورتم انداخت و با حرص گفت: - تا لحظهی آخر هم تغییر نکردی، یه احمق مثل اون... نه، کمتر از اون... این نگاهی نیست که موقع کشتن کسی بخوای توی چشمهات داشته باشی، بیمصرف! سنگین نفس میکشید. دستش تکان خورد. کمتر از چند صدم ثانیه طول میکشید که اسلحهاش در مسیر سرم قرار بگیرد. میکشت، این بار حقیقتا من را میکشت. شاید میخواست برای زجر دادن ذره ذره جانم را بگیرد ولی به خاطر سوختگی کمر و زخمهای سینهاش فرصتی نداشت؛ باید سریعتر درمان میشد و پیش از آن، از شر من خلاص... یک گلوله با درد کمتری کارم را تمام میکرد. با این وجود، نمیتوانستم فقط به دست شارایل بمیرم و او، ادامه دهد؟ به عذاب مامان؟ از جنازهی من هم هتک حرمت میکرد. به جرائمش چه؟ اگر این بار، بچهی دیگری را هدف میگرفت و به هدفش میرسید؟ شارایل باید میمرد، چه برای نفع شخصی، چه برای صلاح دنیا... میخواستم به مامان بگویم نگران نباشد، یک قربانی تنها نمیماندم، مجرم این صحنه من بودم! سرعت عمل تعیین تکلیف کننده بود. آخرش بود. برخلاف ضعفی که میخواست بخواباندم، چشمهایم ریز شده حرکت دست شارایل را دنبال کردند، گویی صحنه آهسته باشد. میلیمتری پیش از رسیدن به جای مناسب، خیز برداشتم. شأنم را زمین گذاشتم. حیوان شدم و مچش را محکم دندان گرفتم. جا خورد. صورتش درهم رفت. همان یک لحظه جا خوردن، برای سست شدن دستش کافی بود. دستهای به هم بستهام را زیر دستش زدم. اسلحه را بیاراده رها کرد. روی هوا گرفتمش... لولهاش را برگرداندم و خواستم شلیک کنم، دقیقا سرش را بشکافم که... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 16 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مهر در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد. پایی زیر دستم زد، مسیر گلوله منحرف شد، همزمان که دیوار را سوراخ کرد، شارایل از درد فریاد زد، صدای شکستن استخوانهای ستون فقراتش را شنیدم و رویم خم شد... صورتش به صورتم نرسیده، دستی زیر گردنش رد شد و عقبش کشید. داشت گردنش را محکم میفشرد، شارایل سرخ شد، حتی نمیتوانست فریاد بزند! چشمهایم گرد شده بودند. از پس پردازش اتفاقاتی که بیمقدمه و یک دفعه افتاده بودند، برنمیآمدم. نگاهم مات و مبهوت بالا رفت. روی صورت کسی نشست که زیر دستم زده بود، نگذاشته بود شارایل را بکشم اما خودش، داشت خفهاش میکرد. چشمهای آبیتیرهاش... محمدمهدی بود! شارایل خواست دست و پا بزند. صورت محمدمهدی درهم رفته بود. اخم داشت. محکم پشت زانوی شارایل کوبید، مجبورش کرد روی زمین زانو بزند و دستی که میخواست بازویش را ببرد، گرفت و از پشت پس شکاند. طولی نکشید که شارایل بیحرکت شد و به محض آرام گرفتنش، محمدمهدی روی زمین پرتش کرد. فقط تا حد بیهوش شدن نگهاش داشته بود، همچنان قفسهی سینهی شارایل بالا و پایین میشد. و من، خشک شده بودم. حتی نمیشد گفت تعجب کرده بودم. احساساتم خوابیده بودند؛ شبیه یک مجسمهی بیجان... چشمهایم فقط نگاه میکردند، بدون این که مغزم درک کند. وسط یک خلسهی تهی گیر کرده بودم. مامان خندید؛ صدای خندهی پر ذوقش میان گریه، شبیه دستی بود که میخواست از خلسه بیرونم بکشد. سرم خشک و بیاراده به سمت جسدش چرخید و ناگهان... وسط یک آغوش فرو رفتم. گرم و سرد بود، گویی یک دفعه به ذهنم رنگ پاشیده شود... نگاهم برگشت. محمدمهدی بود. سرم را روی شانهاش گذاشت و محکم، من را به خودش فشرد. سرد بود، تمام بدنش داشت میلرزید، خیلی بدتر از من... - دووم آوردی، میدونم سخت بود، درد داشت ولی تو خیلی خوب تا اینجا دووم آوردی... ممنون که موندی، ممنون که هستی... صدایش میلرزید، بغض داشت، به زور حرف میزد ولی... انگار به جانم نشست. بالاخره پلک زدم، دستهایم سست شدند و اسلحه، روی زمین افتاد. بدنم از حالت دفاعی و هجومی در آمد. در آغوش محمدمهدی سست شدم و شبیه بچهی تازه زبان باز کردهای، تنها چیزی که مغزم در آن زمان میتوانست پردازش کند را زمزمه کردم: - مامان، مامانم... صدایم میلرزید. ناتوان گوشهی لباس محمدمهدی را گرفتم. بلندتر نالیدم: - مامانم... از تمام درد بدنم، فقط سوزش گلویم را میفهمیدم. سنگین بود. راه نفسم را میبست. آزارم میداد. چه مرگم بود؟! محمدمهدی گرمتر من را به خود فشرد. انگار میخواست با فشردن من، لرزشش را کنترل کند. صورتش را نمیدیدم اما... میدانستم گریه میکند؛ حس میکردم. - میفهمم و میدونی؟ وقتی حتی اجساد هم میتونن گریه کنن، چرا یه مرد نتونه؟ لرزیدم. ناخوداگاه محمدمهدی را محکمتر گرفتم. شاید به همین نیاز داشتم. درد من گفتنی نبود. داشت خفهام میکرد. محمدمهدی فهمیده بود و راه نشانم میداد. آخرین لایهی پوستهام افتاد؛ قلبم به کار افتاد و عمیقترین احساسی که وقتی برای بروزش نبود، بالاخره غلید؛ مامان و عشقی که برایش داشتم... ترکیدم. گریه کردم؛ شبیه آدمی که نه بیست و هشت سال یا بیست و سه سال پیش، که همان روز بیمادر شده بود. شبیه آدمی که نه فقط جسد، ذره ذره سوختن و خاکستر شدن مادرش را دیده بود... نه تنها این، که شبیه آدمی که روی زشت و کریه خودش را در آینه دیده بود... خودم را به شانهی لرزان محمدمهدی فشردم و گریه کردم. سنگینی گلویم که اشک شد، نفسم که بالا آمد، گناهم هم سر زبانم ریخت. چرا به زبانش آوردم؟ گفتم؟ نمیدانستم، بهش فکر نکردم. فقط جوشید و بیرون آمد، گویی اگر نمیآمد، از درون من را میشکافت. - میخواستم بکشمش، بابا رو... میخواستم... خونش رو بریزم؛ من... من لذت بردم! یه... یه هیولام، عین خودش... من، منم اشتباهم... زبانم گیر کرده بود. جملهبندی اصلا چه شکلی بود؟ نفسم میرفت و برمیگشت. یک چیزی درونم داشت خفهام میکرد. سفیدی کوچکی که شاید بیمنطق، شاید نه، در سرم میخواند «تو کشتن یه آدم رو انتخاب کردی!» محمدمهدی محکمتر من را گرفت. دستش را پشت سرم گذاشت و من را در سینهاش فرو کرد. گریهی بیصدای او هم بلند شد. چانهاش را روی سرم گذاشت و نالید: - اینجوری حرف نزن، بیانصافی نکن! کدوم هیولایی به دادن بها فکر میکنه؟ میخواستی خودت هم بکشی، تقاص گناهی رو بدی که وجود نداره.... من که گفته بودم تو رو زندگی کردم، مرگت رو، دردت رو... ریختم. صدایم آرام شد. محمدمهدی من را زندگی کرده بود؟ آره... و چه صحنهی ناخوشایندی، چه بخش دردناکی را تجربه کرده بود. سرم را به سینهاش فشردم. درست متوجه نمیشدم اما هنوز هم... - متأسفم، برای دردی که به جای من کشیدی، متأسفم... شاید لایق من بود، اما محمدمهدی نه... بیحال شده بودم، روی دستهای محمدمهدی افتادم. بالاخره صورت خیس از اشکش را دیدم. آزردگیای که چهرهاش را درهم کشیده بود. با چشمهای شفافش زهرخندی زد. - نگو، اینجوری نگو... ترجیح میدادم دهها بار اون تجربه رو تکرار کنم ولی تو تا همینجا پیش نیای... من نتونستم، شکست خوردم، من متأسفم... خم شد، سرش را روی پیشانیام گذاشت. محکم شانههایم را فشرد و گفت: - درد داری، سنگینی نیک... بهم بده، دردت رو بهم بده، بذار یه کاری برات بکنم، دردت رو بکشم... من دوستت دارم، مثل آشوب، مثل خودم، مثل یه دوست... عقب کشید. میان گریه خندید: - مثل یه داداش! گرم بود. اشکهایی که روی صورتم میریختند، گرم بودند. دوست داشتم بپرسم چرا دوباره اسم مامان را آورد. مثل آشوب؟ یا دلیل رفتارش در آن خانهی سازمانی چه بود اما... دید چشمهایم تار شده بود. زیاد دوام نمیآوردم. داشتم از حال میرفتم و... نگاهم روی جسد مامان چرخید. انگار خواستهام را فهمید. خندید. - منتظر حرف زدن با تو میمونم، عزیزم! مامان گفت. چشمهایم را روی محمدمهدی گرداندم. با آخرین توانم زمزمه کردم: - مامانم رو... نگهدار. محمدمهدی به نشانهی اطمینان، چشم بست و با مکث کوتاهی باز کرد. - حواسم هست، بدون تو تشییع جنازهای نیست. پلکهایم که بیاراده به هم نزدیکتر شدند، محمدمهدی با لبخند آرام و دلگرمکنندهای دستش را روی چشمهایم گذاشت که دیدم سیاه شد. - استراحت کن، مهدیه به زودی با نیروهای اورژانس میرسه. به نحو عجیبی، این که دیگر نوری به چشمهایم نمیخورد را دوست داشتم و ساده، پلکهایم روی هم افتادند. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 16 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مهر - اونقدر جرئت ندارم که انتظاری داشته باشم اما... لطفا خوب شو! گنگ بود. گویی از ته یک سیاهچالهی عمیق میشنیدم. نه تصویری بود و نه صدا، واضح... شبیه یک زمزمه، نه... انگار گوشهای من گیر بودند و درست نمیشنیدند؛ با این وجود، حس میکردم این صدا آشنا است، قبلا شنیده بودم. صدا به جای این که هشیارم کند، زیر پایم را خالی کرد. سقوط کردم. از درون آن سیاهچالهی عمیق، پرت شدم میان خیابانی آشنا... پانزده ساله با کولهای به شانه. پنج سال از مرگ خاله میگذشت. به زندگی تنهایی عادت کرده بودم. برایم ترسی نداشت. داشتم پیاده به خانه برمیگشتم. آن روز، همسر رانندهی سرویسم درد زایمان ناگهانی گرفته بود، خودم گفتم میتواند برود، نهایتا آژانس میگیرم اما در واقع، پیادهروی را ترجیح دادم. اوایل پاییز بود و نسیم پاییزی، خنک... شاید سر راه برای خانه هم چیزی میگرفتم. در آن لحظه، فقط قدم زدن در خیابان را بیشتر از تنها ماندن در خانه دوست داشتم. میانهی راه بودم که از گوشهی چشم، پناه گرفتن سریع دختری با شال افتاده و موهای لخت مشکی پشت سطل زبالهی بزرگ شهرداری گوشهی کوچه را دیدم. نحوهی پنهان شدنش پشت سطل زباله عادی به نظر نمیرسید. ابروهایم بالا پریدند. دقیقا نمیدانستم درست است جلو بروم یا نه... به کمک احتیاج داشت؟ خب... فکر کردم پرسیدنش ایرادی ندارد. همین که خواستم راهم را کج کنم، دست مردی روی شانهام نشست. برگشتم. به نظر دویده بود، داشت نفس نفس میزد. تیپ سادهی اسپورتی داشت اما صورتش، زخم ضربدری روی گونهاش، عادی نبود؛ آن زخم نسبتا قدیمی احتمالا نتیجهی دعوا بود. چهرهی خشنی داشت. صورت کشیده و پوست سبزه با ابروهایی که غیرارادی درهم بودند، گویی اخم حالت عادی چهرهاش باشد. لبخندی زد که حتی منی که لبخند نمیزدم، متوجه شدم تصنعی است. بیمقدمه و عجلهای پرسید: - یه دختر رو با مانتو شلوار مشکی ندیدی؟ موهای مشکی و چشمهای سبزی داره. قدش از تو بلندتره. همزمان که مرد میگفت، دختر پشت سطل زباله بیاحتیاط سرش را بیرون آورده بود و با چشمهای درشت شدهی سبز جنگلیاش، داشت بیپروا و مات نگاهم میکرد؛ گویا روح دیده باشد! مرد گوشه چشمی میگرداند، او را میدید. موقعیت، عادی نبود. من هم میفهمیدم؛ بنابراین با دستم مسیر مخالفی را نشان دادم. لبهایم را زبان زدم و حرفی که میخواستم بزنم را مزه کردم. - از اون سمت رفت... - ممنون بچه. مرد دستی روی شانهام کوبید و به سمت آن آدرس خیالی دوید. رفتنش را که نگاه میکردم، جای ضربهاش را با دست مخالفم مالش دادم. احتمالا برای تشکر یا همچین چیزی زده بود اما محکم بود. - تو... اسمت چیه؟ مرد جلوتر رفته بود، میخواستم وقتی کامل از دیدم خارج شد به سمت دختر مومشکی برگردم اما خودش، دست پیش را گرفت. به محض رفتن مرد، بیاحتیاط از پشت سطل زباله بیرون آمد و این سوال را پرسید. به سمتش برگشتم. در چند قدمیام ایستاده بود. قد بلند بود. بلندتر از من و به احتمال زیاد از نظر سنی هم بزرگتر از من بود. موهای مشکی لختش دور صورت رنگ پریدهاش ریخته بودند. گفتن نامم به یک غریبه توجیهی نداشت. سوالش را نادیده گرفتم و پرسیدم: - کمکی از دستم برمیآد؟ - اسمت... اسمت رو بهم بگو. با وجود تردید ابتدای حرفش، در نهایت محکم نگاهم کرد و جملهاش را کامل نمود. مکث کوتاهی کردم. اینگونه هم نبود که نامم راز باشد. با مسائل امنیتی نمیخواند، دختر هم مشکوک بود ولی... به هر حال، جواب دادم: - نیکآیین آشوبگشت؛ این بهت کمک میکنه؟ تو کی هستی؟ با گفتن نامم، ابروهایش بالا پرید. گیج شد. سرش را کج کرد و شبیه خانم میانسالی با هزار دغدغه شقیقههایش را مالش داد. زیر لب زمزمه میکرد: - آشوبگشت، آشوبگشت... مردد، با دلهرهای که ته چشمهایش میدیدم، پرسید: - اسم مادرت چیه؟ چی؟ قدمی به عقب برداشتم. این یکی... برای من عادی نبود. سنگین بود. ابروهایم را درهم کشیدم. - چرا میپرسی؟ سر تکان داد. هول شده بود. دستهایش در هوا تاب میخوردند. میخواست قانعم کند... - میدونم یهوییه، چه جوری بگم، نمیشه توضیحش بدم، فکر کن یه تحقیق برای اسمهای رایج توی برههی زمانی دورهی مادرته. دروغ واضحی بود. سرم را به نشانهی منفی تکان دادم که ناگهان میانش، مومشکی بیهوا نزدیک شد و صورتم را گرفت. همانگونه کج نگاهش کرد. شبیه گچ شده بود. با ناباوری و ترسیده زمزمه کرد: - داری، خال همون رو داری، همونجوری، زیر گوشت... چشمهایش گرد شده بودند. دستش را پس زدم و سریع عقب کشیدم. چندان از لمس شدن خوشم نمیآمد، چه رسد به لمس شدن توسط یک دختر غریبهی از راه رسیده... هنوز در بهت بود. لبهای صورتی ماتی داشت. عنبیههای سبزش میلرزیدند و پشت سر هم پلک میزد. تیکش در ناباوری شبیه من بود. - چیکار میکنی؟! این بار من با حالت دفاعی و شاید تا حدودی هم تهاجمی پرسیدم. با صدایم از بهت بیرون آمد. نگاهم کرد. بیهوا و مقدمه، با صورت برافروختهای گفت: - باید بری، از تهران برو، برو یه جای کوچیک، یه روستا و هیچ وقت نذار عکسهات پخش بشن! رد داده بود. پشت سر هم پلک زدم. حالش خوش نبود. قدمی به عقب برداشتم. شاید بهتر بود رد شوم. به نظر نمیرسید نیازی به کمک من داشته باشد. کولهام را روی شانهام تکان دادم و خواستم بروم که مچ دستم را گرفت و مانع شد. - میری دیگه؟ برو... نگاه ترسیدهای داشت. درکش نمیکردم. اصلا چرا به خال کوچک زیر گوشم دقت کرد؟ دوربین مخفی بود؟ خیلی تفاوتی نمیکرد. من علاقهای به ترک خانهی خاله نداشتم؛ به ویژه به خاطر حرف یک دختر غریبه... محکم دستم را پس کشیدم. - نمیرم، خونهی من اینجاست. به بازوهایم چنگ زد. محکم فشردشان. وحشتزده گفت: - باید بری، برای خودت... خودم را عقب کشیدم. هر چه از لمس شدن متنفر بودم، این دختر توجه نمیکرد. آستینهای لباسم را مرتب کردم و جواب دادم: - متوجهی حرفت نمیشم، اصلا فکر کن همدیگه رو ندیدیم. حس یک مزاحم را داشت. گویی از اتمام حجتم ترسید که کوتاه آمد. کلافه دستش را به نشانهی آرام باش تکان داد. - باشه، باشه... حداقل بهم بگو کجا زندگی میکنی! این رو که میتونی بگی؟ - نه، چرا باید بهت بگم؟ - چرا، چرا... چهقدر دنبال دلیلی! با حرص گفت و جلو آمد. تا به خود بیایم، دستش را از پشت گردنم رد کرد و از سمت دیگر، تیزی چاقوی ضامنداری را کنارم گرفت. زیر چشمی برق تیزیاش را نگاه کردم. - نمیخواستم تا اینجا پیش بیام اما وقت زیادی ندارم، نمیخوام بهت آسیب بزنم، فقط خواهش میکنم بهم بگو کجا زندگی میکنی، بعدش یه جوری محو میشم که هیچ وقت نبینیم؛ باور کن نمیخوام بهت آسیبی بزنم، باید بدونم که ازت محافظت کنم! حرف عجیبی بود. یک دختر غریبه میخواست از من محافظت کند؟ درخور شاخ در آوردنم بود. نگاهش کردم. با چشمهایش التماس میکرد و اطمینان میداد. در عین صادقانه به نظر رسیدن، تناقضآلود بود. اینجوری هم نبود که چارهای داشته باشم؛ بنابراین آدرسم را گفتم و همان موقع، تصمیم گرفتم این اتفاق را به نریمانی، وکیل خاله که پس از فوتش قیمم شده بود، اطلاع بدهم. مومشکی با دقت گوش داد. حرفم که تمام شد، چاقویش را غلاف کرد. رویم خم شد و دم گوشم زمزمه کرد: - از دیدنت خوشحال شدم، کیوتک طلایی! میخندید اما صدای گرفتهای داشت. لقبی که بهم داد، شبیه سطل آب یخی رویم آوار شد. نمیدانم چهرهام چگونه درهم رفت که به قیافهام خندید. - اسمم رو بهت گفتم، اون چیزی که گفتی نیستم. تا جملهام تمام شود، در خلاف مسیر آن مرد دویده بود. یک لحظه ایستاد، برگشت، نیشخند حرصدرآوری زد و گفت: - هستی، برای من هستی، امیدوارم باشی و... دیدار به قیامت! رفت. دویدنش را با چشمهای ریز شده تماشا کردم. فکرم را درگیر کرده بود. با وجود نیشخند حرصدرآورش، لحنش یک جوری بود، انگار حسرت داشت. عجیب و غریب بود. از دیدم که خارج شد، راه خانه را در پیش گرفتم و دیگر، مومشکی را ندیدم. چند روز آیندهاش هیچ اتفاقی نیفتاد، واقعا خطری برایم نداشت و گویی دیدار به قیامتی که گفته بود، واقعی باشد، دیگر ندیدمش و به تدریج، مومشکی را فراموش کردم؛ خودش و حرفهایش... *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر تهی بودم. مغزم خالی خالی بود. یک صفحهی سفید بدون افکار، مات مات... کم کم آزرده شد. به تدریج خیلی گنگ و مبهم فهمیدم این آزردگی از سمت چشمهایم است و نوری که پشت پلکهایم میتابد. چرایش را نمیدانستم، شاید به صورت فطری احساس میکردم باید چشمهایم را باز کنم. پلکهایم تکان خوردند، نور که درون چشمهایم افتاد، آزردگیام بیشتر شد. خواستم دوباره پلک روی هم بگذارم که... - به هوش اومد! با صدای جیغ فراصوت ذوقزدهی بلندی که حس کردم دیوارها را هم لرزاند، بهتزده چشمهایم به جای بسته شدن، کاملا باز شدند. از گوشهی چشم دیدم، مهدیه داشت بالا و پایین میپرید، پرستار به او تذکر میداد و محمدمهدی با چشمهای سرخ شده، از وسط حرف "C" میان "I.C.U" روی شیشه برایم دست تکان میداد. آهسته لب زد: - بیدار شدی! گیج پلک زدم. ذهنم آرام در حال بروزرسانی بود. بدون آن که بفهمم، ناخوداگاه در جواب دست تکان دادن محمدمهدی، انگشت اشارهی راستم تکان خورد. نگاه در اتاق چرخاندم، روی فضای سفید، بیماران بیحرکت و بیهوش اطرافم، دستگاهها، تخت و پتوی رویم... داخل بیمارستان بودم! یک لحظه، سرم تیر کشید. صورتم درهم رفت و خاطرات، شبیه سیل بیامانی سرازیر شدند؛ خانهی سازمانی، گاز بیهوشکننده، شارایل، مامان آشوب، مامان مهگل، درگیری با بابا و... پلکهایم را روی هم فشردم، یادآوری سنگینی بود. گرفته شدن صورتم، بیاراده بود؛ با این حال، نفس راحتی کشیدم که نهایتا، مجبور نشده بودم تا کشتن بابا پیش بروم. هر چند روی جدیدی که از خودم کشف کرده بودم، به من دهنکجی میکرد. و پایانش... مامان خندید، خوب بود. یادآوری خندهی مامان را دوست داشتم. این قسمت پایانم خوش بود، باید به مهدیه میگفتم و محمدمهدی... حضور گرمی داشت. من تجربهی به یاد ماندنیای از داشتن برادر، دوست، رفیق یا هر چیز دیگری نداشتم؛ بنابراین مطمئن نبودم به چه تشبیهاش کنم اما حضورش را عمیقا دوست داشتم و قدردان بودم. با ورود دکتر به اتاق، سرم برگشت. مرد میانسالی با موهای جوگندمی بود. نگاهی به تختهی بالای سرم انداخت و لبخند زد. - سلام، آقای آشوبگشت! - نیکآیین آشوبگشت؛ این بهت کمک میکنه؟ تو کی هستی؟ با صدایی که بلافاصله درون سرم اکو شد، چشمهایم گرد شدند. حواسم از دکتر پرت شد. ناباورانه پلک زدم. رویایی که دیده بودم را به یاد آوردم. بخش خیلی کوچک و بیاهمیتی از خاطراتم محسوب میشد، یک دیدار شاید بیمعنا که فراموشش کرده بودم ولی حالا... با وجود خالی که فهمیده بودم شبیه شارایل است، نشان کوچکی که از آن به اصطلاح پدر دارم، تعجب و حساسیت عجیبی که مومشکی روی خالم نشان داد و حتی پرسیدن نام مادرم وقتی چهرهام بینهایت شبیه مامان آشوب بود، دیگر فکر نمیکردم یک اتفاق بیمعنا باشد. - درد داری؟ پلک زدم. از فکر بیرون آمدم و دکتر را نگاه کردم که با روپوش سفیدش، بالای سرم ایستاده بود. پرستاری هم کنارش حضور داشت. به گمانم به خاطره چهرهام که ناگهان عجیب شده بود، این سوال را پرسید. - نه... خیلی نه. صدایم خشک بود. به زور درآمد و بالای گلویم، نزدیک صورت بیشتر درد گرفت. بدنم در کل احساس کوفتگی داشت. دکتر که گفت، متوجهی درد محوش هم شدم. برای آنچه به سرم آمده بود، درد کمی بود. احتمالا به خاطر مسکن درد واقعی را احساس نمیکردم. نگاهی به خودم برای ارزیابی وضعیتم انداختم. انقدر از یادآوریهای پشت سر هم شوکه شده بودم که جایی برای فکر کردن به وضعیت جسمیام در ذهنم نمانده بود. پای چپم را به جای گچ گرفتن، آتل بسته بودند. احتمالا به خاطر نیاز زخم پشت پایم به تعویض پانسمان بود. دور ران پای چپم، پهلویم، تمام سینه و دستهایم هم شبیه یک مومیایی پانسمان شده بودند. حتی چسب و پانسمان پایین صورتم، روی گردنم را هم احساس میکردم. وقتی حرف میزدم، بیشتر درد میگرفت. دکتر همزمان با چک کردن اطلاعاتم از روی دستگاه، گفت: - این که انقدر زود به هوش اومدی، کم از معجزه نداره. وضعیتت وقتی آوردنت خیلی وخیم بود، جدا از شدت آسیبها، خون زیادی از دست داده بودی. از گوشهی چشم نگاهم کرد و به خنده و شوخی ادامه داد: - خدا بیشتر از تو، به همراههات رحم کرد؛ اگه یه کم دیگه معطلش میکردی، مجبور میشدم همراههات رو هم بستری کنم! خیلی نگرانت بودن. نگاهم دوباره روی شیشه چرخید. خبری از مهدیه و محمدمهدی نبود. دکتر متوجه شد دنبال چه هستم که توضیح داد: - گفتم به بخش راهنماییشون کنن، علائم حیاتیت مناسب به نظر میآن، بعد یه سوال جواب کوتاه که مطمئن بشم، میگم به بخش منتقلت کنن که مفصل، دیداری تازه کنین. نگاهم روی دکتر برگشت. به نوعی... دوست داشتم سریعتر محمدمهدی و مهدیه را ببینم. سوالات زیادی داشتم اما بیش از آن، فکر کنم به حضورشان عادت کرده بودم و یکجورهایی... دلم برایشان تنگ شده بود. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر موقعیت جالبی بود، محمدمهدی و مهدیه سرخود برایم اتاق خصوصی گرفته بودند و از وقتی به بخش منتقل شده بودم، دو طرفم روی تخت نشسته و با لبخند، خیره نگاهم میکردند. یکی دو دقیقهی اول نگاه خیرهیشان را تحمل کردم اما دقیقه سوم، با صورت پوکری پرسیدم: - میخواین همینجوری نگاهم کنین؟ همزمان سری به نشانهی تأیید تکان دادند. آهی کشیدم. محمدمهدی گویا جای چشمهایش دو کاسهی خون گذاشته بودند و مهدیه، رنگش زرد شده بود. دکتر راست میگفت. لحظهی اول نتوانستم دقت کنم اما حالشان اصلا خوش نبود. - هر دوتون به استراحت نیاز دارین. خودتون رو توی آینه دیدین؟ محمدمهدی بیحرف از روی تخت پایین پرید و مهدیه با تک ابروی بالاپریدهای، چشمهایش را ریز کرد و با لحن ترسناکی پرسید: - یعنی میخوای بگی زشت شدم؟ حس کردم روی لبهی تیغ ایستادهام. مشخصا برای جوابش شوخی نداشت. پا را کج میگذاشتم، به دیار باقی پرتابم میکرد. خب، مهدیهوار بود. پوفی کردم. - فقط نگرانتونم، اینجوری خوبه؟ مهدیه تک ابرویی بالا داد و نگاه مشکوکی از فرق سر تا نوک پایم انداخت و برگرداند. چشم ریز کرد و نمایشی، با ژستی متفکر دستی زیر چانهاش گذاشت. - کمدین خوبی میشی! سری به نشانهی تأسف تکان داد. - اونی که واقعا نگرانی داره، تویی! با نگاه کنجکاوی به محمدمهدی که داشت مبل گوشهی اتاق که برای نشستن ملاقاتیها و مخصوص اتاق ویپ بود را بیحرف تکان میداد، آرام جواب دادم: - مطمئن نیستم. دکتر میگفت چهار روزی خواب بودم. - خواب بودی؟! تو بهش میگی خواب؟ با خیزش ناگهانی مهدیه که شبیه گرگ زخمی رویم پرید و داشت نزدیکتر میشد، حدالامکان در تشک نرم تخت که بالایش بلند شده بود، فرو رفتم. مهدیه سرخ و نفسهایش داغ شده بودند. چشمهایش میخواستند از حدقه بیرون بپرند. هیچ درکی از موقعیت نداشتم. چرا مهدیه همچین واکنشی نشان میداد؟! صدایش از حالت عادی بالاتر رفت. یک نفس گفت: - بیهوش بودی، میفهمی؟ توی یه قدمی مرگ، حتی رفتی ملاقاتش... اصلا میدونی برای همین به اصطلاح خوابی که میگی چی به ما گذشت؟ هیچ میفهمی وقتی توی اتاق عمل قلبت ایستاد چه نفسی از ما رفت؟ وقتی با پایینترین سطح هوشیاری از اونجا بیرون اومدی، برای ذره ذره بالا رفتن سطح هوشیاریت چه انتظاری پشت شیشه کشیدیم؟ تو اصلا وضعیت خودت رو درک میکنی؟ هیچی از حال ما میفهمی؟! مات ماندم. این روی مهدیه برایم تازگی داشت. در عین عصبانیت و سرخ شدن، چهرهاش درمانده و در عین درماندگی، طلبکار بود. شانههایش میلرزیدند و نگاهم میکرد؛ با چشمهایی که داشتند شفاف میشدند، اشک به چشمهایش نیش زده بود. سنگین نفس میکشید. نگاهش را دزدید. خیلی کودکانه آستینش را روی چشمهایش کشید. اشکش، هرچند کم، کوتاه ولی پایم سنگین افتاد. حس بدی داشت. من فقط دیگر عادت نداشتم بابت حالم به کسی جواب پس بدهم. تقریبا هجدهسال خودم بودم و خودم و... نگرانیشان را آنطور که باید، ندیده بودم. حرفش را داشتم میفهمیدم. با تأسف چشمهایم را بستم. خودم را مقصر میدیدم. - معذرت میخوام، به نگرانی شما توجه نکردم. چشمهایم را باز کردم. - چهجوری میتونم جبرانش کنم؟ مهدیه رویش را برنگرداند. نگاهم نکرد. برعکس، دست به سینه زد و بیشتر در جهت مخالفم چرخید. با خوردن انگشتی به شانهام، حواسم پرت شد. محمدمهدی بود. مبل را تا لبهی تخت من کشیده بود. خم شد و در گوشم زمزمه کرد: - باید ناز بکشی! تک ابرویی بالا انداختم. ناز؟ اصلا چهجوری بود؟ ناز کشیدن... آرام لب زدم: - یعنی چی؟ رفتار بیسروصدای محمدمهدی، یک احساس مبهمی بهم داده بود که مهدیه نباید بفهمد. برای همین ناخوداگاه آرام، تقریبا بیصدا حرف میزدم. محمدمهدی چشمکی زد و بیصدا لب تکان داد: - یه نوع از همون منتکشیه، به خانمها که میرسه میشه ناز کشیدن! گنگ نگاهش کردم. معنای منت کشیدن را میفهمیدم اما مصداق عملیای برایش سراغ نداشتم. چه شکلی بود؟ کجای زندگیام منتکشیده بودم که دومین بارش باشد؟ محمدمهدی پس از حرفش خیلی ریلکس و بیتوجه، روی مبل خزید، بالشتی زیر سرش گذاشت و پتوی مسافرتی کرمی رنگی روی خودش کشید. با تعجب چند بار پشت سر هم پلک زدم. پتو؟ بالش؟ فکر نمیکردم بیمارستان این خدمات را هم پوشش دهد. از خانه آورده بود؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر همانگونه که روی مبل در ارتفاع پایینتری کنار تختم دراز کشیده بود، یکی از دستهایش را بالا آورد و روی دستم گذاشت که ابروهایم بالا پریدند. همچنان بیصدا، ریز به حالتهایم خندید و زمزمه کرد: - فقط برای این که مطمئن باشم یهو غیب نمیشی... حتی من هم بعضی وقتها از کابوس دیدن میترسم! محمدمهدی، بدون این که منتظر جوابم بماند، پلک بست. خسته بود. با این حال، نگاه ماتم رویش ماند. انگار تازه داشتم واقعا حالشان را درک میکردم. چشمهایم روی انگشتهایش دویدند... نیازی که محمدمهدی به لمس دستم داشت. نگران بودند، نزدیک چهار روز بیوقفه و... ترسیده بودند؛ خیلی بیشتر از من... منتکشیدن بلد نبودم، ناز کشیدن که بماند ولی... از سنگ هم نبودم. باید مهدیه را آرام میکردم. به عنوان یک دختر جدیدا کمتر شیطانی، احتمالا روحیهی ضعیفتری نسبت به محمدمهدی داشت. - نمیدونم این هم میدونی یا نه اما هجده سال پیش خالهم فوت شد. وقتی ده سالم بود. تکان خوردن نامحسوس شانههای مهدیه را دیدم. گوش میداد. - پس از اون، دیگه به کسی بابت حالم جواب پس ندادم. در واقع برای کسی هم اونقدر جالب نبود. قیمم، وکیل خاله، یه مرد صرفا وظیفهمدار بود، ترتیب دکتر رفتنم رو میداد اما هیچ وقت نگران نمیشد و البته از خودم نمیپرسید... نمیخوام بگم دلیل موجهیه، فقط... گفتم که دلیلش رو بدونی. مهدیه، مردد و با مکث کوتاهی سرش را برگرداند اما نگاهم نکرد. به عادت، دوباره داشت پاهایش را لبهی تخت تاب میداد. - من نگرانت میشم، محمدمهدی هم... بالاخره سرش را بالا آورد. مستقیم به چشمهایم نگاه کرد، کمی حرصآلود در لپهایش باد انداخت، لبهایش را غنچه کرد و با ابروهای درهم نق زد: - پس از این به بعد آدم باش! به هر حال به عنوان یه مال باید بهم جواب پس میدادی... خندیدم. به گمانم آن اتفاق مغزم را هم جابهجا کرده بود. دلم برای این مورمور شدن هم تنگ شده بود؛ احساسی که از آن متنفر بودم. با مهدیه راه آمدم. باید استراحت میکرد. لبخندی زدم. - البته... پس... با هم استراحت کنیم، خانم مالک؟! الان که فکر میکنم، من هم از چهار روز بیهوشی، خستهام! نفهمیدم چرا یک باره با درهم رفتن ابروهایش، لپهایش گل انداختند و در عین حال شاکی چشم درشت کرد و نق زد: - قبول نیست... استفاده از لبخندت وقتی یه چیزی ازم میخوای، تقلبه! ابروهایم بالا پریدند. با تعجب پلک زدم که مهدیه از روی تخت پایین پرید، نزدیکم آمد و انگشت اشارهاش را تهدیدوار دقیقا نزدیک سینهام گرفت. در صورتم براق شد و با جدیت، شمرده لب زد: - هیچ وقت، دیگه از اون قیافه سوءاستفادهی ابزاری نکن! عقب کشید. ابروهایم همینگونه بالا مانده بودند. اصلا نمیفهمیدم از چه چیزی حرف میزد. از قیافه هم میشد سوءاستفادهی ابزاری کرد؟ کجای لبخند زدن تقلب محسوب میشد؟ مهدیه آه عمیقی کشید و با نگاه چپ چپی، انگار واقعا در چیزی تقصیر دارم، دست به سینه گفت: - از اونجایی که نمیتونم حرفت رو زمین بندازم، میرم روی همون مبل کنار بخوابم. اگه کاری داشتی، صدام بزن و... مکث کرد. جلوتر آمد و بیهوا، روی صورتم خم شد. فاصلهاش غیرعادی نزدیک بود و کوچکترین تکانی نمیتوانستم بخورم. نگاهم روی چشمهایش قفل شد؛ از نزدیک، شبیه آسمان شب بودند، زیبا و دیدنی... - به جای این که بخوای بهم جواب پس بدی، ترجیح میدم اصلا نگرانت نشم؛ پس... لبخند دنداننمایی زد؛ به اندازهای صمیمی که حس کنم بالاخره تمام دلخوریاش ریخت. تا پیش از آن، هنوز کم و بیش سر سنگین بود. - زودتر خوب شو و خوب بمون، نیکآیین! گویی ناگهان تمام هیجان مثبت و منفیای که تا همینجا سر پا نگهاش داشته بودند، بریزد، نگاهش خمار شد. عقب کشید. در آن حالت هنوز هم حواسش بود تختم را پایین بیاورد و سپس، به سمت مبل دیگر گوشهی اتاق رفت. روی آن هم بالشت و پتوی مسافرتیای بود. بیحال زیر پتو خزید و از همانجا نگاهم کرد. دوباره لبخند دنداننمایی زد. زیر نگاهش گفتم: - زحمت کشیدی، ممنون... خوب بخوابی! شبیه محمدمهدی ریز خندید و چشمهایش را بست. بالاخره سکوت به تن اتاق نشست. سرم را برگرداندم. به سقف خیره شدم. در واقع، میخواستم از مامان آشوب بپرسم، از این که وقتی از آنها جدا شده بودم، چه اتفاقی افتاد، از وضعیت شارایل، راز محمدمهدی و... با این حال، انگار استراحت کردنشان از همهی اینها برایم مهمتر بود. خسته بودند. جای حرف زدنم نبود. نگاهی روی صورتهایشان گرداندم. خواهر و برادری که در بیداری شیطان را درس میدادند، در خواب انقدر مظلوم و معصوم به نظر میرسیدند. فکر میکردم وقتی این ماجرا تمام شود، راهمان هم جدا میشود؛ دیگر نمیبینمشان، راحت میشوم ولی... جای کتمانی نداشت، دست کم نه درون خودم... ندیدنشان دیگر برایم راحتی نبود. هر دویشان، دقیقا با همان شخصیت عجیب و غریبشان، تبدیل به آدمهای عزیز زندگیام شده بودند. آدمهایی که من میان ماجرای از دست دادن، به دستشان آورده بودم... لبخند ملیحم موقع نگاه کردن چهرههای به ظاهر معصومشان، دست خودم نبود. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر با تکان خوردن مهدیه سر جایش، خمیازهای که با چشمهای بسته کشید، پلکی که گذرا زد و چشمهایش را مالید، حواسم جمعش شد. داشت کم کم از خواب بیدار میشد. زود و عجیب بود، تنها حدود دو ساعت گذشته بود. محیط ساکت بود و علی القاعده، برای مدت بیشتری باید خواب میماند. گویی یک جور تلافی جیغ پس از به هوش آمدنم باشد، این بار چشمهای خوابآلود مهدیه با دیدن چشمهای باز من حدالامکان گرد شدند و هول شده، سر جا نشست. خواب کلا از سرش پرید. - تو بیداری؟! - خوابم نبرد. - خدای من... بدنت انگار جدی جدی بیهوشی رو با خواب قاطی کرده! در حال بلند شدن از جایش، نق نقوار این را زیر لب زمزمه کرد. هنوز بیخیال نشده بود. پتو را برداشت و حین جمع کردنش بلندتر با نگرانی رو به من گفت: - حوصلهت سر نرفت؟ پشت لرزاند. - سکوت آدم رو دیوونه میکنه. کوتاه خندیدم. جالب بود. فکر کنم برای آدمهای پر سر و صدایی شبیه محمدمهدی و مهدیه اینگونه بود اما برای من... - به سکوت عادت دارم و... چیزهای زیادی برای فکر کردن داشتم. - میفهمم... در حالی که به سمت یخچال کوچک کنار اتاق میرفت، بدون این که نگاهم کند، با چهرهای که به خاطر ریز شدن چشمها و درهم رفتن ابروهایش متفکر و درگیر به نظر میرسید، آرام ادامه داد: - دقیق مطمئن نیستم باید توی این وضعیت چی بگم؛ به عنوان یه نویسنده هم، به نظرم نوشتن دیالوگ این قسمت چالشی میشد، دست کم برای من... البته مشکل اصلی اینه که اساسا همهی دردها رو با یه دیالوگ نمیشه از بین برد، پس هیچ دیالوگ ایدهآلی وجود نداره... با این وجود... دستش روی دستگیرهی در یخچال ماند. برگشت. نگاهم کرد و لبخند دنداننمایی زد. - امیدوارم توی افکارت امیدی برای ادامه دادن و جایی برای حضور من و محمدمهدی وجود داشته باشه. سریع نگاهش را دزدید. گویی انتظار جواب نداشت. از امید حرف میزد، وقتی خودش ناامید بود؟ بحث را عوض کرد. - آب میخوری؟ اتفاقی بود، مکالمهیمان پیش از خواب در خانهیشان یادم آمد. گفته بودم برای تولد بعدیام، در ارتباط نخواهیم بود که بخواهد کادویی بدهد و... - آره... و علاوه بر آب، هدیهی تولدم رو هم از تو و محمدمهدی میخوام! خشکش زد. طول کشید تا سرش را برگرداند. باورش نمیشد و بعد... گوی دنیا را به او داده باشند، درخشان خندید. - این عالیه! دوستش دارم... لبخندی به ذوقش زدم. درون سرم، هنوز هم به یاد داشتم تاریخ تولدم، تاریخ مرگ مامان آشوب است؛ با این وجود، دلیلی برای مردن وجود نداشت، دیگر نه... دستم به خون آلوده نشده بود، تاوانی نمیخواست و آن وجه جدیدم را سرکوب میکردم؛ نمیتوانستم جانی که مامان آشوب برای حفظش جان داده بود را ساده حراج کنم، بدون هیچ دلیل قابل قبولی... مهدیه پارچ آب را برداشت. روی میز پایه بلند کنار تختم گذاشت و بدون پرسش، سر تخت را بالا آورد. از این لحاظ، وضعیت وحشتناکی داشتم؛ تقریبا هیچ کاری را به تنهایی نمیتوانستم انجام دهم؛ چیزی شبیه به این که واقعا از گردن، فلج شده باشم. - ممنون. - خواهش میکنم. لیوان را آب کرد، پارچ را روی میز گذاشت و به سمت من چرخید. خواستم دستم را برای گرفتن لیوان بالا بیاورم که بیپروا، لیوان را سریع جلوی صورتم آورد و گفت: - خودم بهت میدم، دستت رو تکون نده، اذیت میشی. و همین که برای اعتراض لب باز کردم، با لبخند از خودراضیای لبهی لیوان را به لبم چسباند و رسما، مجبورم کرد بیحرف آب را فرو دهم تا خفه نشدهام! - نباید وضعیت بدنت رو شوخی بگیری... بیخیال چپ چپ نگاه کردن، چشمهایم را بستم و آب را خوردم. شدیدا وضعیت معذبکنندهای بود. این حالت از کار افتادهی تمام بدنم هیچ چیزی نشده، داشت روی اعصابم میرفت. - نوش جون... بازم بریزم؟ لیوان را عقب کشید. سرم را به نشانهی منفی تکان دادم. - نه، ممنون... - دکتر گفت بعد خوردن آب اگه معدهت واکنشی نشون نداد، کم کم میتونی غذا هم بخوری... پس فعلا نمیتونم بهت غذایی بدم. صادقانه ترجیح میدادم اگر بنا به دادن غذا است، دست کم محمدمهدی غش کرده این کار را بکند. به علاوه، احساس گرسنگی زیادی نداشتم. - گرسنه هم نیستم. ممنون. - و باز هم خواهش میکنم... نیاز نیست هر سری تشکر کنی، همین که زودتر خوب بشی، خودش بزرگترین تشکره! مهدیه با لبخند ملیحی گفت و گذشت. پارچ آب را برداشت که دوباره به یخچال برگرداند. نگاهم رویش ماند. حرفش... خب، به دلم نشسته بود. پر از ملاحظه و نگرانی بود. - لطفت رو میرسونه! - عمیقتر از لطف... من یه چیزی عمیقتر از لطف به تو دارم. گنگ نگاهش کردم که خندید. - میدونستم نمیفهمی... چهرهی متعجبت هم بامزهست! ابروهایم را بالا انداختم. - داری سربهسرم میذاری؟ شیطنتآمیز و کشدار گفت: - هم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر در حالی که به سمتم میآمد، بشکنی زد و ادامه داد: - نه، میتونی به چشم یه چیستان نگاهش کنی، من همیشه منتظر میمونم تا به جوابش برسی! فکر کردم. عمیقتر از لطف، ها؟ هیچ تصوری نداشتم، واقعا چیزی به ذهنم نمیرسید. فکر نمیکردم چیزی هم به اسم لطیفانهتر یا لطیفانهترین داشته باشیم. در نهایت، فقط آه کوتاهی کشیدم. - بهش فکر میکنم و... یه سوالی داشتم! - یه سوال کمه... روی لبهی تخت، پایین پایم پرید و ادامه داد: - با توجه به وضعیتت باید به طومار سوال داشته باشی! پاهایش را خندان تکان داد. - و من برای دادن امتحان آمادهام. بفرمایید... جوابش شوخ و صمیمانه بود. باعث شد راحتتر بتوانم سوالهایم را بپرسم. - مامانم... کجاست؟ - منتقلشون کردن به سردخونهی همین بیمارستان. دوست داشتم هر چه سریعتر مامان را ببینم اما با توجه به وضعیتم... نمیتوانستم راه بروم. برای کوچکترین تکانی نیاز به کمک داشتم و مهدیه، گزینهی مناسبی نبود. نگاهی به چهرهی غرق در خواب محمدمهدی انداختم. هنوز یکی از دستهایم را گرفته بود و آرام، نفس میکشید. احتمالا وقتی بیدار شد، باید از او میخواستم کمکم کند. نفس عمیقی کشیدم. سرم را بالا آوردم و به سراغ سوال بعدیام رفتم. - بعد از این که بیهوش شدیم، چه اتفاقی برای شما افتاد؟ لحظهای چهرهی مهدیه درهم رفت. نگاهش را به پاهای در حال تاب خوردنش داد و مکث کرد. به گمانم به آنچه گذشته بود، فکر میکرد. - تقریبا چهار ساعت بعدش بود که توی همون خونه کم کم به هوش اومدیم. وضعیت وحشتناکی بود. پشت لرزاند و با دستهایش بازی کرد. - فکر کردن بهش هم آزارم میده. به خاطر تنفس مداوم گاز سرگیجه و حالت تهوع داشتیم، هنوز دسترسیای به بیرون نبود، راه خروجی وجود نداشت و بدتر از همه، دیگه تو نبودی... دیوونه کننده بود؛ حتی جهنم هم نمیتونست اونقدر عذابآور باشه. باز هم داشتم عمق عمیقتری از احساسات محمدمهدی و مهدیه و آنچه از سر گذرانده بودند را درک میکردم. برای آنها هم سخت بوده، خیلی سخت... احمق بودم که فقط با فهمیدن این که جایشان امن است، دست کم شارایل قصد آسیب زدن به آنها را ندارد، خیالم راحت شده بود. - متأسفم... آدم خوبی برای دلداری دادن نبودم و بیش از این، چیزی برای گفتن به ذهنم نمیرسید. مهدیه با صدایم برگشت، نگاهم کرد و لبخند ملیحی زد. - ممنونم ولی این چیزی نیست که دوست داشته باشم از تو بشنوم... با انگشتهای اشارهاش جلویم ضربدر گرفت و ادامه داد: - تأسف احساس خوبی نیست، بیا برای شنیدن ادامهش هیجان داشته باشیم. و حالت دستهایش را به لایک تغییر داد. گوشههای لبم نامحسوس کشیده شدند. دوباره پرانرژی شد. با روی بازتری گفت: - با این که ریسک بود، شاید خودمون هم به کشتن میدادیم، تصمیم گرفتیم زیر حفاظ یکی از پنجرهها یه آتیش درست و حسابی راه بندازیم؛ نهایتا یا ما از دودش خفه میشدیم، یا حفاظ ذوب میشد و راهی برای بیرون اومدن پیدا میکردیم... با ناباوری پلک زدم. آتش در محیط بسته؟ این حجم از حماقت... چه یا این یا آنی است؟ خدای من... دوست داشتم از دستشان سرم را به دیوار بکوبم. خوشبختانه سالم در رفته بودند ولی این وضعیت... معترضانه، ابروهایم را درهم کشیدم. - این چیزی نیست که بخوای انقدر ساده درموردش حرف بزنی، یه سر احتمال خودکشی بود! بیخیال شانه بالا انداخت. - سر دیگهاش زنده موندن هر سه با هم بود؛ یه قمار برابر... رفیق نیمه راه نمیشدیم. نگاهش کردم. لبخندی از خود مطمئن و نگاهی محکم... ذرهای پشیمانی در وجودش نبود، افتخار هم میکرد. مشخص بود قرار نیست حرف زدن در این مورد با مهدیه راه به جایی ببرد. نفسم را آه مانند بیرون دادم. برایم سوال شد چگونه این خواهر و برادر هنوز زندهاند؟ - باید خدا رو شکر کنم که نقشهی خطرناکتون جواب داده! مهدیه با نیشخند شیطنتآمیز، صدایی رسا و سرزنده اعلام کرد: - جواب نداد! سرم به ضرب بالا آمد. پس چهجوری جلوی من نشسته و خوابیده بودند؟! چشمهایم گرد شدند. مهدیه این بار انگار نه انگار از چه موقعیتی حرف میزند، خندان و بیخیال توضیح داد: - در واقع داشتیم از دودش خفه میشدیم که یکی در رو باز کرد! از غیب، بومبی رسید... بهمون گفت کجا میتونیم سرتیپی رو پیدا کنیم که... پروندهاش پاک باشه، محمدمهدی مستقیم اومد دنبال تو اما من و اون رفتیم سراغ سرتیپ و همزمان اورژانس رو هم خبر کردیم... دیالوگ سنگینی برای فکر کردن بود. واقعا خدا رحم کرده بود که آن آدم رسید. احتمالا یکی از خود کارمندان نیروی انتظامی بود که هم به خانه دسترسی داشت و هم سرتیپ مناسب را میشناخت. مهدیه به وضوح از آوردن نام شارایل جلوی من خودداری میکرد. مکثش برای پیدا کردن جملهی مناسب به چشمم آمده بود. به جای گفتن سرتیپی که آدم شارایل نباشد، به صورت کلی گفت پروندهاش پاک باشد؛ ملاحظهاش را دوست داشتم اما... اینگونه نبود که با نام شارایل مشکلی داشته باشم، چیزی را حل نمیکرد. حقیقتی بود که وجود داشت و... پذیرفته بودم. به زودی خودم هم یک شارایل میشدم. در دو ساعتی که مهدیه خوابید، فکر کردم، به خیلی چیزها... باید دادخواست اثبات نسب میدادم، شناسنامهام را اصلاح میکردم، شاهان شارایل، فرزند آشوب رهاورد و رسام شارایل میشدم و نام مامان مهگل را پاک میکردم؛ به پاکیای که واقعا بود. با این وجود، چشمهایم ریز شدند. نمیدانم دقیقا چهقدر بیهوش بودم که زیر دست رسام بیدار شدم اما به هر حال، محمدمهدی سریع به من رسیده بود. شارایل میگفت باید تازه به هوش آمده باشند؛ گویی از پیش، جایم را میدانست. قبلا... وقتی از تجربهاش برایم میگفت، از اصطلاح جای نامعلوم استفاده کرده بود؛ این هم یکی دیگر از دروغهایش بود؟ نگاهش کردم. در خواب، به نظر نمیرسید دروغگو باشد اما به واقع... دست چوپان دروغگو را هم از پشت بسته بود. - پس محمدمهدی جای من رو میدونست... مهدیه بلافاصله گفت: - نه! این رو محمدمهدی هم نمیدونست، توی اون تجربه نفهمیده بود، همونجور که خودت نفهمیدی... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر جا خوردم. با تعجب تک ابرویی بالا انداختم. به نظر این بار را دروغ نگفته بود اما پس چگونه پیدایم کردند؟ چشمهایم ریز شدند. - پس چه جوری پیدام کردین؟ خیلی سریع بود! مهدیه به زنجیر تنگی که خودش به گردنم انداخته بود، اشاره کرد و لبخند شیطانیای زد؛ جوری که پلکهایش به هم رسیدند. - توی قفل زنجیرت یه ردیاب گذاشته بودم! - چی؟ مهدیه بدون توجه به چشمهای من که نزدیک بود از حدقه بیرون بیفتند، بیخیال بیخیال نگاه برگرداند و شانه بالا انداخت. گویی بیشتر با خودش باشد، حق به جانب گفت: - کمترین اقدام امنیتی برای کسی بود که هر لحظه امکان داشت بدزدنش... آهی کشید و ادامه داد: - مشکل این بود که من و محمدمهدی احتمال گیر افتادن خودمون رو نداده بودیم؛ و گر نه... خب... لبخند دلگیری زد. - این همه چیز برای فکر کردن... برای درد کشیدن نداشتی! از عذاب وجدان درون چهرهاش، گرفتگی متفکرش، نگاهی که نمیکرد، احساس بدی که داشت... خوشم نمیآمد. - من از شناختن مادر و... پدرم پشیمون نیستم؛ شاید درد داشته باشه، نمیگم بدون هیچ چیزیه ولی هنوز... هیچ پشیمونیای از فهمیدن حقیقت وجود نداره. مهدیه با تعجب، ابرو بالا انداخت. دستهایش روی تخت درهم جمع شدند و مردد، با احتیاط پرسید: - بهش... میگی پدر؟! به سوالش، بیشتر از مردد بودن، عصبانیت میآمد. شاید چون نویسنده بود؛ روی تعبیر کلمات زیادی حساس به نظر میرسید، مانند خوابی که گفتم و با این وجود، تردیدی که به جای عصبانیت داشت را درک نمیکردم. - خب... اون واقعا پدرمه و بازی با کلمات، قرار نیست واقعیت رو تغییر بده. با تعجب پرسید: - همیشه انقدر ساده میپذیری؟ - نه... من هم اولش انکار کردم. نمیخواستم قبول کنم مامان مهگل، مادر خونیم نیست و پدرم... کسیه که... نه تنها یه مجرمه، که به دنبال کشتن من هم هست؛ با این وجود واقعیت یه چیز دیگه رو نشونم داد و من... فقط تصمیم گرفتم بپذیرمش، انکار، بازی با کلمات یا هر چیز دیگهای... من رو به جایی نمیرسونه. - پس... نگاهش را دزدید. خیره شد به لبهی تخت و دستهایش را روی پاهایش گذاشت. دیگر پاهایش تاب نخوردند. برای گفتن چیزی دوباره مردد بود و تمرکز میکرد. حرفی نزدم، گذاشتم خودش به نتیجه برسد. - اگه یه دفعه، یه نفر دیگه هم توی زندگیت پیدا بشه، میپذیریش؟ ابروهایم بالا پریدند. گنگ نگاهش کردم. - متوجهی منظورت نمیشم! یعنی چه؟ آدم جز پدر و مادر، شخص دیگری هم در زندگیاش داشت؟ فکر نمیکردم، دست کم درمورد من نه... مهدیه دوباره پاهایش را تاب داد. سر کج کرد. پرسید: - برات سوال نشد چه کسی من و محمدمهدی رو نجات داد؟ چشمهایم ریز شدند. از این سوالها میخواست به کجا برسد؟ - یکی از مأمورهای خودشون نبود؟ - نه... با تعجب تکرار کردم: - نه؟! سری به نشانهی منفی تکان داد. - کسی که نجاتمون داد... یه جورایی... از طرف پدرت بود؛ از آدمهای شارایل... حقیقت عجیبی بود؛ تقریبا باورنکردنی... ابروهایم درهم رفتند و ناخوداگاه، چشمهایم ریز شدند. میخواستم بپرسم چرا باید نجاتمان میداد که مهدیه، بیهوا ادامه داد: - در واقع... دختر شارایل بود! کیش و... مات! یک لحظه نفهمیدم چه شد. گویی زبان فارسی را فراموش کرده باشم. به سرعت پشت سرهم پلک زدم. به دل نمینشست. مغزم به زحمت ترکیبش را حلاجی کرد؛ دختر شارایل... من پسر شارایل بودم؛ پس... میشد خواهرم؟! یک لحظه بود و به محض فهمیدنش، چشمهایم گرد شدند. ذهنم زیر انبوهی از سوالات دفن شد. شارایل دختر هم داشت؟ چرا حرفی درموردش نزده بود؟ به نظر نمیرسید آشوب، فرزندی جز من داشته باشد... اصلا از رسام، فرزندی نمیخواست و من، به حد کافی ناخواسته بودم؛ پس احتمالا این خواهر نوظهور، ناتنی بود! خواهر، خواهر، خواهر... معنایش را دیگر درک نمیکردم. گیج شده بودم. - اون... اومد سراغمون و ازمون خواست نجاتت بدیم، نمیدونست شارایل تو رو کجا برده... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر با صدای مهدیه سرم بالا آمد، نگاهمان به هم خورد و او، با آرامش برایم توضیح داد. نمیفهمیدم، چرا یک خواهر ناتنی نوظهور باید میخواست من را نجات دهد؟ اصلا من را میشنا... پیش از کامل شدن صورت سوال، خاطرهی عجیبی در حافظهام درخشید؛ دختر عجیب و غریب بیپروایی با موهای لخت مشکی شبیه شارایل، چشمهای سبز جنگلی، صورت گرد، پوست سفید و لبهایی باز هم شبیه شارایل... همانقدر قد بلند و با وجود تفاوتهای جزئی، ته چهرهای در نهایت شبیه شارایل... خال زیر گوشم را میشناخت، شاید تنها چیزی که از شارایل داشتم و... نتیجهگیری غرقابل اجتنابی بود. با صدایی ناخوداگاه آرام، پرسیدم: - چشمهاش سبزن؟ مهدیه جا خورد. شانههایش بالا رفتند، چشمهای آبیتیرهاش گرد شدند، به سمتم متمایل شد، کمی تهاجمی و با تعجب پرسید: - تو میشناسیش؟! آهی کشیدم. پس خودش بود! حالا حتی حرفش را داشتم درک میکردم. «- باید بری، از تهران برو، برو یه جای کوچیک، یه روستا و هیچ وقت نذار عکسهات پخش بشن!» گزارههایی که انجام دادنشان، باعث میشد شارایل هیچ وقت پیدایم نکند؛ اگر در یک شهر نبودیم، اگر تصویرم پخش نمیشد... شارایل هیچ وقت من را پیدا نمیکرد. آن دختر بزرگتر از من بود؛ پس باید آشوب را به عنوان همسر پدرش میشناخت که ابتدا به چهرهام واکنش نشان داد. احتمالا برای همان به دنبال نام مادرم بود و... همان زمان هم، میخواست یک جوری نجاتم دهد. سرم را به تخت تکیه دادم. چشمهایم را بستم. از مهدیه به خاطر سکوتش و فضایی که برای فکر کردن به من داده بود، ممنون بودم. حس عجیبی داشتم؛ چیزی میان مثبت و منفی و همه فکری در سرم پیچ میخورد. من شارایل را به عنوان پدرم پذیرفته بودم اما این به این معنا نبود که دوستش داشتم. من از آن مرد متنفر بودم. یک نفرت عجیب... چیزی که حتی نسبت به روستاییها هم نداشتم. من آدم درگیر نفرت شدن نبودم؛ هیچ کس واقعا آنقدر ارزش نداشت که بخواهم کینهاش را به دل بگیرم. هیچ چیز خوبی در نفرت داشتن نبود. فقط جلوی پیشرفتم را میگرفت؛ بنابراین، اولین باری بود که چنین احساسی را تجربه میکردم، آن هم نسبت به شارایل... حلقهی پیوند میان من و خواهرم... چه لفظ عجیبی! با این وجود، اینگونه نبود که بخواهم حساب پدر و خواهرم را یکی کنم. خواهری که درست نمیشناختمش، میخواست نجاتم دهد، در واقع داده بود، باید بابتش خوشحال میبودم ولی... بیشتر سرگردان بودم! مطمئن نبودم چگونه باید با او برخورد کنم. خواهر داشتن دقیقا چه احساسی باید میداشت؟ گمان نمیکردم من و او، چیزی شبیه محمدمهدی و مهدیه باشیم. موقعیت عجیبی برای آشنایی و فهمیدن حضورش بود. به هر حال، وجود او را هم باید میپذیرفتم. یک جورهایی... همین الان هم تشنهی شناختنش بودم. عضو جدید خانوادهی همیشه از هم پاشیدهی من که... حتی میتوانستم نگرانش باشم! شارایل برای او پدر بود؟ نکند از بچههای بد سرپرست محسوب میشد؟ آن زمان که دیدمش... به نظر میرسید خوب بزرگ شده اما موقعیت امنی نداشت! چه چیزهایی را پشت سر گذاشته بود؟ الان کجا بود؟ با گرفتن شارایل، برای او چیزی بد پیش میرفت؟ چه احساسی داشت؟ نسبت به خودش، کارش، شارایل و در نهایت... من؟! یک چیزی از درونم نهیب زد «مگه میشه به کسی که ازش متنفری بگی کیوتک طلایی و نجاتش بدی؟!» - اسمش چیه؟ بالاخره لب باز کردم، سکوت را شکستم و اولین سوالی که پرسیدم، این بود. کیوتک طلایی... اگر من میخواستم برای او لقبی بگذارم، احتمالا سبز مرموز بود، شاید هم زمرد تراشخورده... - اصیلا، اصیلا شارایل. زیر لب نامش را زمزمه کردم: - اصیلا... از اصیل میآمد؛ شک داشتم به رگ و ریشهی شارایل اصیل بیاید، احتمال این که بیریشهتر از او وجود نداشته باشد، بیشتر بود؛ با این حال، هنوز هم نامش و معنای پر صلابتش را برای کسی که خواهرم بود، دوست داشتم. زیبا بود و شاید خندهدار بودم اما به نظرم، به وایب شخصیتی که در همان ملاقات قدیمی از او برداشت کرده بودم، میآمد. - الان کجاست؟ مهدیه که انگار خیالش راحت شده بود قرار نیست واکنش فراانتظاری داشته باشم، نفس راحتی کشید و سبکبالتر جواب داد: - تحت بازداشت خونگیه؛ دقیق نمیدونم اما انگار مدارکی پیدا شده که نشون میده در یه سری خلافهای کوچیک با شارایل همکاری داشته... وکیلش دنبال کارهاشه و البته، به خاطر همکاری سر ماجرای تو و بعدش، یه سری امتیازات براش قائل شدن، اومده بود دیدنت و... حقیقتا دوست داشت وقتی بیدار شدی، بدونه مایل به دیدنش هستی یا نه که اگه مشکلی نداری، به دیدنت بیاد. مهدیه جملهاش را با احتیاط به پایان رساند. گویی از جواب منفیام میترسید. حق میدادم احساس نزدیکی به ناجیاش داشته باشد و من... فقط یک بار اصیلا را دیده بودم، سیزده سال پیش، تا امروز فکر میکردم یک آدم رندوم دیوانه بوده اما حالا... حقیقت تحت بازداشت بودنش آزارم میداد! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر نگرانش بودم. خوشبختانه بازداشتش خانگی بود اما هنوز هم چیزهای زیادی برای فکر کردن وجود داشتند؛ چه شرایطی داشت؟ آن خلافهای کوچکش چه بودند؟ چه حکمی انتظارش را میکشید؟ و... دلم میخواست وکیل خودم را به دنبالش بفرستم و همین الان، یک توضیح صفر تا صدی بشنوم! - میخوام ببینمش! در چشمهای مهدیه نگاه کردم و محکم گفتم. واقعا میخواستم او را ببینم، حرفهایش را بشنوم، حرفهایم را بزنم، سوالهایم را بپرسم و بیش از همه... کنجکاو حالش بودم. یک روزی، فکر کردم اگر خواهر یا برادری داشتم وضعیت تفاوتی داشت یا نه و حالا... فهمیده بودم خواهر یا برادر داشتن من هم عادی نیست. استرسزا و نگرانکننده بود! فکر کردن به حالش و هزار سوال دیگر، باعث سردردم میشد. دستهایم در وضعیت مناسبی برای مالش شقیقههایم نبودند، بنابراین تنها پلکهایم را روی هم فشردم و با تیر کشیدن ممتد سرم کنار آمدم. - فقط اصیلا نیست... ابروهایم بالا پریدند. حرفهای مهدیه برایم پر از شگفتی بودند؛ تقریبا به اندازهی مکالمهام با شارایل، بدون آن حس ناخوشایند... مهدیه که نگاهم را دید، توضیح داد: - با خانوادهی مادرت یعنی خانم رهاورد هم تماس گرفتن، توی راهن! پلک زدم. همانقدر که مامان برایم عزیز بود، کلمهی کلی خانوادهی مادرم خوشایند به نظر میرسید. ناخوداگاه، خانوادهی مامان مهگل جز خاله در ذهنم تداعی شدند. همانطور که خانوادهی مامان مهگل میتوانستند به خاطر نامشروع بودنم از من متنفر باشند، خانوادهی مامان آشوب نمیتوانستند به خاطر این که پسر مرد دیوانهای هستم که دخترشان را به کشتن داده و جسدش را بیست و هشت سال منجمد نگه داشته، از من متنفر باشند؟ آهی کشیدم و سرم را به تخت تکیه دادم. نگاهم روی سقف ساده ماند. باید برخورد حساب شدهای میداشتم و آن فضای احتمالی... - نمیخوای چیزی درموردشون بپرسی؟ تک ابرویی بالا انداختم. - میتونی هر نکتهی خاصی که هست رو بگی. چندان تمایلی به کنجکاوی درموردشان نداشتم؛ با این وجود، مهدیه بیدلیل به سمت سوال پرسیدن راهنماییام نمیکرد. دست کم میتوانستم گوش بدهم که چه چیز قابل توجهی درموردشان وجود دارد. مهدیه با هیجانی بیش از انتظارم دستهایش را به هم کوبید، جدی نگاهم کرد و گویی برای خودش هم جالب باشد، با کمال میل توضیح داد: - دارن از هلند میآن! کارهای برگشتشون یه کم طول کشیده... انگار مادربزرگت یه هلندیه و ظاهر تو و مادرت هم به اون رفته! ابروهایم بالا پریدند. جالب بود! منطقی به نظر میرسید. چنین ظاهری برای فردی کاملا شرقی نزدیک به محال بود. پس مامان آشوب یک دو رگه بود. - معدهت احساس ناراحتی نداره؟ با سوال کاملا از مرحله پرت مهدیه، چشمهایم گرد شدند. به نحو مسخرهای ابتدا به احساسات شکمیام دقت کردم و در نهایت، با اطمینان سرم را به نشانهی منفی تکان دادم. شکمم احتمالا تنها جای بدنم بود که درد نمیکرد. مهدیه از روی تخت پایین پرید. در حالی که به سمت یخچال میرفت، پرسید: - پس کمپوت برات باز کنم؟ - آ... آره. ممنون میشم. خندید. - قابلت رو نداره... شنیدن تمام این مسائل، علاوه بر سردرد، احساس ضعف بیشتر و گرسنگیام را هم فعال کرده بود. حس میکردم یک دنیا چیز دیگر برای فکر کردن دارم و در رأسشان، اصیلا بود. خواهر، هم؟ به مهدیه نگاه کردم. به ارتباط محمدمهدی و مهدیه فکر کردم و... هنوز هم حس خیلی عجیبی داشت؛ شاید بعدا در موردش با محمدمهدی هم حرف زدم. خواهر دقیقا چگونه موجودی محسوب میشد؟! *** محمدمهدی، در حالی که با وسواس پتو را روی شانههایم مرتب میکرد که ترجیحا حدالامکان از گردن به پایینم را بپوشاند، گفت: - پشت در منتظر میمونم، بلند صدام کنی، میآم پیشت. - ممنونم. تایی از پتو را دور گردنم پیچاند. خم شد که صورتش مقابل چهرهام قرار بگیرد و لبخند دنداننما و دلگرمکنندهای زد. - امیدوارم صحبت شیرینی داشته باشی! جوابی ندادم. در مورد مزهی گفت و گویمان نظری نداشتم. یک جورهایی علی رغم انتظار چند ساعتهام، در آن لحظه حتی مطمئن نبودم میخواهم از کجا شروع کنم. محمدمهدی که سکوتم را دید، شانههایم را گرم فشرد. - خوب پیش میره، فقط از این فرصتت استفاده کن! باز هم جوابی ندادم. گویی به دهانم مهر زده باشند، احساس عجیبی داشتم. محمدمهدی خندید، با شیطنت چشمک زد، دست تکان داد، رد شد و لحظاتی بعد، صدای بسته شدن در پشت سرش آمد. هوا نسبتا سرد بود. داخل سردخانه بودم. محمدمهدی پس از سر و کله زدن طولانیای با دکترم، رضایت گرفته بود که من را به سردخانه بیاورد. نمیتوانستم راه بروم، پس با ویلچر آورده بودم. آنطور که فهمیده بودم، علی القاعده جسد مامان باید به پزشکی قانونی میرفت؛ با این وجود به خاطر سوختگی بیش از حد و عدم امکان کالبدشکافی، با اصرار زیاد محمدمهدی به سردخانهی همین بیمارستان منتقلش کرده بودند. عمیقا از محمدمهدی ممنون بودم. من برای حرف زدن با مامان لحظه شماری میکردم اما حالا که جلوی جسد مامان بودم، تهی شده بودم. مغزم خالی بود. سر رشته را پیدا نمیکرد. تنها سرگردان میگشت و چشمهایم... روی باقی ماندهی بدن مامان داخل کاور کدر و نه شفاف، مانده بودند. محمدمهدی محفظهی جسد مامان را بیرون کشیده بود اما کاورش را باز نکرده بود. به هر حال، من برای دیدن جسد مامان دیدی دوباره نمیخواستم. تصویری که از او در آن محفظهی شیشهای یخزده دیده بودم، تا ابد پشت پلکهایم میماند. - سلام! جا خوردم. ابروهایم ناخوادگاه بالا پریدند و سر جا، لغزیدم. مامان آشوب شروع کرد؛ با لحنی خندان و ملیح! عجیب بود. وایبی کاملا متفاوت نسبت به آن محیط لعنتشدهی ساختهی شارایل داشت. - سلام! لبهایم با بهت، به زور تکان خوردند و من هنوز سر رشته را پیدا نکرده بودم. گیج پلک زدم. فکر کنم در آن احساس عجیبم، دوزی از شرم هم بود. خجالت میکشیدم. - آغون... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر چشمهایم که با تعجب گرد شدند، مامان ریز خندید. - اولین صدایی که نوزاد شبیه حرف از خودش درمیآره، تقریبا اینجوریه؛ آغون ... نیاز نیست برای حرف زدن خیلی فکر کنی، میتونی ساده شروع کنی، از همون آغون... دستهایم مشت شدند. با وجود دردشان، ناخوداگاه فشارشان دادم. سرم پایین افتاد. ولولهی درونم آرامتر گرفت. احساس عجیبم تفکیک شد؛ از دلش کلی احساس بیرون آمد، یکیاش غم که به گلویم چنگ زد و روی صورتم سایه انداخت. این بار من نمیتوانستم بخندم؛ نه مثل مامان... سنگین بودم. با صدای گرفتهای، به زحمت و آرام گفتم: - اولین صدای بچه، گریهست. مامان آرام خندید؛ گرفته... صدای او هم پایین آمد. - تنها زمانی که یه مادر با گریهی فرزندش میخنده، لحظهی تولده... ظالمانهست انتظار داشته باشی الان بخوام از گریه شروع کنی! گلویم انگار پر شده بود، یک سد بیجا راهش را بسته بود. محکم بود، شکستنش سخت بود. دستهایم را بیشتر روی پاهایم فشردم که به سختی، گوشهای از سد بیجایش شکست. - من... من نمیدونم. سردرگم و بیهدف نگاه چرخاندم. گرفتهتر، درماندهتر، ادامه دادم: - توی سرم پر از سواله؛ چرا؟ چرا به اینجا رسیدی؟ چرا با... با اون مرد درگیر شدی؟ و بیشتر از همه، چرا وسط درگیری عقب کشیدی؟ چرا دورم ننداختی؟ اون همه زحمت، تلاشت برای جمع کردن اون مدارک، قربانی کردن زندگیت... چهطور ازشون گذشتی؟ باید از من میگذشتی! باید من رو میدادی پدرم، از خون خودش بودم، باید من رو میذاشتی و فرار میکردی، نه که... نه که... نفسم بند آمد. گفتنش سخت بود. دلم میسوخت. اشک به چشمهایم نیش زد. با درد ادامه دادم: - اون چه انتخابی بود که کردی؟ چرا فکر کردی زندگی به قیمت... به قیمت مرگ تو رو دوست دارم؟ هیچ گزینهی دیگهای نبود؟ چرا اون... درد داشت، میفهمم... امان از دست دادم. اشکهایم دانه دانه ریختند. دوباره گریه کردم. ناتوان پلکهایم را روی هم فشردم. تصورش هم وحشتناک بود و جسد مامان، پشت پلکهایم بود؛ دستها و پاهایی که تا مغز استخوان سوخته بودند... - من هم... من هم سوختم؛ نه با آتیش، فقط با آب جوش و پوستم... بدنم هنوز درد میکنه. با وجود مسکن هنوز بخشی از دردش رو حس میکنم و عذابآوره... تو، تو... بدون هیچ چیز... چرا اون انتخاب رو کردی؟ چهطور تحملش کردی؟ باید فرار میکردی! چرا وایسادی و سوختی؟ میتونستی فکر کنی دوست ندارم پدرم یه مجرم اعدامی باشه... پس چرا فکر نکردی اون بلایی که سر خودت میآری، بیشتر عذابم میده؟ چرا به خودت فکر نکردی؟ صدایم بیاراده تحلیل رفت. دلخوری بیشتری رویش نشست. آرامتر سر کج کرده و با بغض گله کردم: - چرا؟ چرا فکر نکردی به حضورت نیاز دارم؟ چهقدر پر بودم! نمیدانستم از کجا شروع کنم و زیر حجم دلخوری، گم شده بودم؛ زیر وزن احساسات منفی... فراتر از فقط غم، دلخوری یا حسرت... همهیشان بودم و هیچ نبودم. - من همیشه به خودم فکر کردم، فقط به خودم، خودخواه بودم که اینجام... سرم با تعجب بالا آمد. چشمهایم خشک شدند. میخواستم انکارش کنم. کدام خودخواهی برای نجات دادن دیگری، خودسوزی میکرد؟ مامان فداکار بود، بیش از حد فداکار... تنها من این فداکاری را نمیخواستم؛ با این وجود، مامان دست پیش را گرفت. اجازه نداد صدایم بیرون بیاید. محکم ادامه داد: - من هم نیاز داشتم، نیاز داشتم به زنده موندنت، سالم بزرگ شدنت، دور از هیاهو بودنت، من به در امنیت بودن تو نیاز داشتم و این نیاز خودم، چشمهام رو روی همه چیز بست؛ حتی نیاز تو به حضور من... صدا نداشت اما از لحن صدای مامان، لرزشی که بیهوا میان صدایش نشست، فهمیدم بیصدا اشک میریزد. یک احساس مبهم از درکش داشتم. - از خودخواهی من بود که به اینجا رسیدیم! معذرت میخوام... یه دنیا، یه عمر، معذرت میخوام... بابت تموم لحظههای تنهاییت معذرت میخوام، تموم جاهایی که باید میبودم و نبودم، اون پشتی که نتونستم ازت گرم کنم، به خاطر نبودنم معذرت میخوام... مشتهایم بیشتر درهم فشرده شدند. گلویم سنگینتر شد. مامان با اینگونه حرف زدنش، با این حس گناه صادقانهای که در لحنش بود، فقط بیشتر عذابم میداد. دستم تکان خورد. روی کاور جسدش نشست. میلرزید. نالیدم: - نگو، نگو... چرا اینجوری میگی؟ تو همهی خودت رو گذاشتی! - من هیچ چیز از خودم نذاشتم! جون یه آدم کمترین چیزشه... حتی مطمئن نیستم لیاقتش رو داشته باشم بهت بگم پسرم ولی میخوام بپرسم... تو، اجازه میدی بهت بگم پسرم؟ آتش میزد. سوالی که مامان با حسرت پرسید، قلبم را آتش میزد. این بار سرم را جلو بردم. بیپناه، مظلوم... گوشهی سرم را لبهی محفظهی فلزیای که شبیه کشو بیرون آمده بود، گذاشتم. سعی کردم بخندم... با همان چهرهی نابود گریانم! - معلومه که پسرتم... هر چهقدر دلت میخواد صدام بزن، من دوستش دارم! من پسر مامان آشوب بودم؛ پسر مامان مهگل هم... خونی و ناتنی، خیلی مهم نبود. هر دو، مادرم بودند. عزیز، دوستداشتنی، گرانقدر و... برای من دست نیافتنی! - پسر قشنگم... از وقتی دیدمت، میخواستم بگم چهقدر خوب بزرگ شدی! پسر عزیزم... عجیب بود. گریه و خندهی همزمان من و مامان عجیب بود؛ شبیه جمع شیرینی و تلخی، خنکی و داغی... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر - پسرم، مرگ من چیزی نیست که به خاطرش تأسف بخوری... درسته دستم رو از دنیا کوتاه کرد، با حسرتهای عمیقی همراه بود اما هنوز هم، یه وجه از اون برای من موهبت بود؛ موهبتی که اجازه میداد تموم بیست و هشت سال دوری رو، دست کم از همون دور، بیوقفه تماشات کنم. مامان میگفت؛ با لبخندی ملیح، صدایی آرام و لالاییوار، لحنی که گویی برای کودکش قصهی پیش از خواب تعریف میکرد. - کاش از نزدیک تماشام میکردی! - نبودم، مهگل هم اجل مهلتش نداد که بمونه... میدونم، دیدم، باهات عذاب کشیدم، تو خیلی درد کشیدی، تنها بودی، تنهاتر از من و هنوز هم... انقدر قشنگ و خوب بزرگ شدی! همیشه بهت افتخار کردم. مامان خندید؛ خیلی شیرین... - هیچ خوشبختیای بزرگتر از داشتن پسری مثل تو وجود نداره و من، با تو خوشبختترینم؛ چه زنده، چه مرده... شانههایم لرزیدند. چشمهایم میسوختند. با درد پلک روی هم گذاشتم، سری که تیر میکشید را نادیده گرفتم و کاور جسد مامان را بیشتر فشردم. صدای مامان گرم بود اما من هنوز گله داشتم؛ گلههایی که دیگر کنترلشان دست من نبود، بیرون میریختند. - پس من چی؟ منِ بدون تو چی؟ من با مرگ تو و مامان مهگل، حتی خاله خوشبخت نیستم. همیشه خواستم باشید یا من بیام پیشتون... اولش حتی میخواستم بمیرم! - ولی دیگه نمیخوای بمیری! مامان گفت؛ بیمکث، محکم، کمی بلند و با رگههایی از خنده و میلح... از بلندیاش کمی جا خوردم. چشمهایم خشک شدند و مامان، آرامتر ادامه داد: - دنیا همینه، یه منظومهی بیمنطق از از دست دادن و به دست آوردن... خیلی چیزها رو از دست دادی، شاید این دو کفهی ترازو برابری نکنن اما خیلی چیزها رو هم به دست آوردی که دیگه میخوای زندگی کنی؛ حقیقت خودت، دوتا دوستی خالصانه، خواهرت اصیلا و... تو هنوز هم میتونی به دست بیاری، شبیه منی که تو رو ته زندگیم به دست آوردم! مبهوت به جسد مامان نگاه کردم. حرفهایش در سرم تکرار شدند. راست میگفت. موثر بود؛ حقیقتی که از خودم فهمیدم، نحس بودنی که واقعا وجود نداشت، همراهی محمدمهدی و مهدیه با همان اخلاقهای عجیب و غریبشان، و موجود ناشناختهای به سمت خواهر به نام اصیلا که نمیتوانستم به حال خودش رهایش کنم. حتی گر چه از شارایل به عنوان پدرم راضی نبودم اما هنوز این که لکهی ننگ مامان مهگل نبودم هم سبکم میکرد؛ یک آرامش خوشایند ته قلبم... - داستان زندگی من هم همین بود. شاید حجم عظیمی از از دست دادن، تهی شدن و به دست آوردنی ارزشمند... خیلی خوشایند نیست اما دوست داری بشنوی؟ گوشهایم تیز شدند. سرم بالا آمد. ابروهایم کمی درهم رفتند. یک جورهایی... معلق شدم بین ترس و ناراحتی... چرا مامان داستان زندگیاش را خوشایند نمیدانست؟ او، جز آن سوختن لعنتی، چه چیزهایی را تجربه کرده بود؟ چه چیزهایی را از دست داده بود و تمام شده بود؟ پلک زدم. میدانستم سنگین است، آزارم میدهد اما میخواستم بدانم. - اره... از خودت برام بگو. سرم را همانجا، لبهی کشوی فلزی نگه داشتم؛ شاید جای پاهایی که مامان نداشت. مامان هم دوباره آن لحن آرام داستانگویش را گرفت. اگر محتوایش نبود، فضای لطیف نیمهعادیای از گفتن داستان شب میشد. - من توی هلند به دنیا اومدم؛ کشور مادرم... چون بعد از تولدم خیلی سر و صدا و گریه میکردم، پدرم اسمم رو آشوب گذاشت و اینجوری، شدم آشوب رهاورد... شش سال اول زندگی من توی یه بهشت گذشت؛ یه خانوادهی شاد و فراهم بودن هر چیزی که میخواستم، انگار دنیا به کام من میگشت، حتی یه نقطهی تاریک هم وجود نداشت! لبخند نیمهای میزنم. برای کودکی شاد مامان خوشحالم اما آن قسمتی که بهشتش را شش ساله میداند، بد به دلم میاندازد. من هم شبیه مامان هستم، یک بهشت پنج ساله داشتم که به بدترین شکل ممکن، تمام شد. دوست نداشتم مامان هم شبیه من باشد. - وقتی شش سالم بود، برای اولین بار به ایران اومدیم. من اون موقع فارسی رو دست و پا شکسته بلد بودم؛ با این وجود، گردش خوبی بود، دوستش داشتم تا این که یه روز، من و مادرم، مادردختری رفتیم خرید... مادرم میخواست برای پدرم کادوی تولد بگیره. موقع برگشتن، چون دست مادرم پر بود، من گوشهی لباسش رو گرفته بودم که با دیدن یه بچه گربهی خوشگل رهاش کردم. خندهی متأسف مامان را دوست نداشتم. حس بدی میداد. یک اتفاق شوم که همین حالا هم میتوانستم حدس بزنم چه بوده! - من اون موقع گربهها رو خیلی دوست داشتم. دویدم سمتش و وقتی فرار کرد، دنبالش کردم. توی عالم بچگی، حواسم نبود. عادت داشتم این کار رو بکنم و همیشه، پدر یا مادرم پشت سرم میاومدن اما این بار، وقتی دیگه نتونستم گربه رو ببینم، خبری از پدر یا مادرم نبود؛ توی کوچه پس کوچههایی بودم که تا به حال ندیده بودم و... گم شدم؛ همینقدر ساده. صورتم درهم رفت. مامان بزرگ شده بود، عکسش را دیده بودم؛ زنی سالم، سرد، محکم و با ابهت اما هنوز هم... بچه، بچه بود. گم شدن ترس داشت. میفهمیدم. من در کودکی حتی وقتی با خاله محیطم عوض میشد، احساس ناآرامی میکردم، یک غریبی فطری... گم شدن که... آن حس بیپناهی، ترس، ناامنی... با تأسف چشمهایم را بستم. ترسناک بود. - نمیدونم چی بگم، سخت بوده؛ متأسفم. مامان خندید؛ خواست شاد بخندد ولی ته خندهاش هنوز درد بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر - لطفا نباش؛ من فقط حال خوب تو رو میخوام. اگه دارم میگم، برای اینه که جواب سوالاتی که اول صحبتمون پرسیدی رو بفهمی... چرا خودم رو با اندیش درگیر کردم؟ حتی رسام هم هیچ وقت نفهمید. ابروهایم بالا پریدند. یادم میآمد. رسام همچین چیزی گفته بود؛ که هیچ وقت علت کار مامان را درک نکرد. - به بچگیت برمیگرده؟ - آره... به ادامهی این داستان! سکوت کردم که مامان ادامه دهد. میخواستم بدانم. - شاید اگه میدونستم بهتره همونجا بمونم، مادرم بالاخره به اون کوچه میرسید و پیدام میکرد؛ با این وجود، من ترسیده آروم و قرار نداشت، میخواست زودتر به مادرش برسه، خودش توی کوچه پس کوچهها راه افتاد که راه در کنه، بدون این که متوجه باشه فقط بیشتر و بیشتر داره توی باتلاق فرو میره و در نهایت، نه من مادرم رو پیدا کردم و نه مادرم، من رو... انقدر که نیمه شب شد و من هنوز سرگردون بودم. خب، دختر خوشگلی محسوب میشدم و حتی اگه بچه بودم، یه سری مزاحمتها قابل انتظار بود. برای من اولین بار بود، درست متوجه نمیشدم اما میفهمیدم اون حالتها، حرفها عادی نیست. ناخوداگاهم خطر رو حس میکرد و میتونستم به موقع فرار کنم! نفسم حبس شده بود. دوباره داشتم قبض روح میشدم که با جملهی آخر مامان، بالاخره دوباره نفسم بالا آمد. نمیخواستم به چیزی که مامان گفت، حتی فکر کنم. میتوانست روانیام کند. قوهی تعقلی برایم باقی نمیگذاشت. - حالت خوبه؟ مامان ناگهان با نگرانی پرسید. نفسم رفته بود. صدایم سخت بالا میآمد. سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم. کوتاه گفتم: - آره... اما مامان همچنان با خودسرزنشی زمزمه کرد: - اصلا من احمق رو بگو که چرا انقدر با جزئیات دارم تعریف میکنم! معذرت میخوام. خندیدم. - نیازی به عذرخواهی نیست. به خودت اینجوری نگو. مامان احمق نبود؛ به اندازهای باهوش بود که رسام شیفتهاش شود. - از اول داستان جالبی نبود اما سعی میکنم با جزئیات بیخود بدترش نکنم. ناخوداگاه بود، به عادت... و گر نه خودم هم از مرورشون لذت نمیبرم! میخواستم با جزئیات بدانم، حتی اگر آزارم میداد، حقیقت فرار کردن نداشت؛ با این حال، وقتی مامان گفت مرورش برای خودش هم سخت است، کوتاه آمدم. - آخرین بار که داشتم فرار میکردم، به یه مرد برخوردم. قصد عجیبی مثل مزاحمت نداشت اما هنوز، یه جور ناخوشایندی نگاهم میکرد. حس میکردم یه چیزی درست نیست ولی اون، از در مهربونی وارد شد. گفت میتونه بهم کمک کنه. اونقدر میخواستم به پدر و مادرم برسم که همه چیز رو با همون فارسی دست و پا شکسته بهش گفتم. گفت میتونه اون شب بهم پناه بده و فردا، میره دنبال پدر و مادرم تا پیداشون کنه. توی اون سن، من درکی از اقدام از طریق سفارتخونه، پلیس و... نداشتم، آدرس خونه رو هم بلد نبودم، پس فقط با چشمهای بسته پذیرفتم. اون شب، من رو به یه ساختمون عجیب برد. جای بزرگی با کلی بچه که همه با چشمهای گرد شده نگاهم میکردن. هیچ کدومشون باهام حرف نمیزدن؛ مراقبت از من رو سپرد به یه پسر بچهی ده ساله، بزرگتر از من بود، گفت باهام دوست بشه... ذره ذره داشتم میفهمیدم چه اتفاقی افتاده است. حدس زدنش سخت نبود؛ بیشتر دردناک بود. معضل بچههای بیپناه، بیسرپرست یا بد سرپرستی که برای کار، تکدیگری و... استفاده میشدند. درون خودم فرو ریختم. من خواسته بودم برای بچهها جای امنی فراهم کنم اما در نهایت... نه خدا بودم، نه توانایی ریشهکن کردن چنین معضلاتی را داشتم. من یک تلاش کوچک، گوشهای از دنیا، در حد خودم بودم. هیچ وقت ایده آل فکر نکردم ولی قبول کردن واقعیت، از دردش کم نمیکرد. - میخوام بغلت کنم، مامان! میخوام بهت بگم چیزی نیست، ایرادی نداره، نجاتت میدم ولی... من نیستم، نبودم و تو درد کشیدی؛ خیلی ترسناک بوده، نه؟ مامان لبخند ملیحی زد. - اگه تو نمیتونی، من همین الان هم بغلت کردم. دستم لای موهای طلاییته و نوازشت میکنم، فقط تو روح من رو نمیبینی؛ پس دلتنگ نباش، مامان همیشه کنارته و این داستان برای خیلی وقت پیشه! کودکانه، بالای سرم را نگاه کردم؛ میان موهای ساکنم... کمی سخت بود ولی میخواستم باور کنم. - راست میگی؟ - البته... پس آروم باش. لبخند کوچکی زدم. به زحمت گوشههای چشمهایم چین خوردند. - آرومم... ادامه بده. هنوز میخواستم بشنوم. - پسر بچهی آرومی بود. خیلی حرف نمیزد. از حرف بچههای اونجا فهمیدم اسمش نیمائه. با وجود سکوتش، خوب مواظبم بود. جای خوابم رو نشونم داد؛ گر چه نمیتونستم بخوابم، از ترس میلرزیدم، حس بدی داشت اما بالاخره، بدنم کم آورد، یه جورایی غش کردم. ظهر فردا بود که بیدار شدم. اون مرد بهم گفت رفته دنبال پدر و مادرم اما پیداشون نکرده. گفت تلاشش رو میکنه. من شش ساله چارهای جز پذیرفتن حرفش نداشت. یه مدت گذشت، اجازه نمیداد برم بیرون، انگار میخواست آبها از آسیاب بیفته و بعدش، یه روز بهم گفت برای زندگی، برای خورد و خوراکم باید پول در بیارم، چون اون پول اضافهای نداره و تا به خودم بیام، یه بچهی دستفروش شده بودم که با بقیهی بچهها کار میکردم؛ بیشتر، پشت چراغ قرمز یکی از محلههای بالا شهر، گل میفروختم. نیما و چندتا بچهی دیگه هم همراهیم میکردن. کم کم با هم کنار اومدیم و حرف زدیم. میشه گفت دوستهای صمیمی هم شدیم. مهگل رو هم خیلی اتفاقی، همون اوایل کارم حین دستفروشی دیدم! با آمدن نام مامان مهگل، جا خورده در جا لغزیدم. چشمهایم درشتتر شدند. گیج پلک زدم. یعنی مامان آشوب، تنها مامان مهگل را نجات نداده بود؟ سابقهی آشنایی قدیمیتری داشتند؟ مامان ریز به تعجبم خندید. - تعجب کردی، نه؟ من عقاید شاید تاریکی برای خودم داشتم. توی زندگی واقعی، به نظرم نمیشد شیطان رو بدون شیطان بودن نابود کرد. خوبی پیروز نمیشد، حداقل توی دنیای زیرزمینی... با این تفکر سراغ اندیش رفتم؛ آماده بودم نسبت به خون یه بیگناه هم بیتفاوت باشم یا روش پا بذارم. اگه اون آدم مهگل نبود، هیچ وقت با نجات دادنش روی لو رفتن خودم ریسک نمیکردم. من مهگل رو نجات ندادم چون عدالت میخواستم یا بیگناه بود، فقط نجاتش دادم چون دوستش داشتم! نمیدانستم نسبت به حرفهای مامان دقیقا چه احساسی باید داشته باشم. من انقدر حساب شده پیش رفتن را دوست نداشتم. مامان راست میگفت؛ برای هدفهای بزرگ قربانی کردن لازم است اما بیتفاوتی نسبت به ریختن خون یک بیگناه، حتی اگر بهای هدف بزرگتری باشد، درست نبود، با این وجود، این فرض که اگر آن شخص غریبه بود، مامان نجاتش نمیداد، لو نمیرفت، زنده میماند و کنارم بود هم... من این تصویر ناممکن را هم میخواستم. یک تناقض آزاردهنده، میان بیطرفی مطلق و خودخواهی... در لحظه تصمیم گرفتم رهایش کنم. احساس من، ترجیح من، اهمیتی نداشت؛ واقعیت اتفاق افتاده و تغییر نمیکرد. آن شخص غریبه نبود، مامان مهگل بود، کسی که خاطرش را به اندازهی مامان آشوب میخواستم و... راهی برای نجات یافتن دوتایشان نبود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) به هر حال، دست کم آشنایی مامان آشوب و مهگل را دوست داشتم. حس خوبی میداد. - خونهی مهگل نزدیک اون چهار راه بود. مهگل سه سال از من بزرگتر بود. قلب مهربونی داشت. در حد توانش، همیشه از خونهشون برامون خوراکیهای خوشمزه میآورد، حتی یه بار قسمتی از کیک تولدش رو آورد... چیزایی که میآورد، خوشمزهترین چیزهایی بودن که میتونستیم بخوریم. اون مرد، کسی رو مدرسه نمیفرستاد. مهگل بود که بهم یاد داد به فارسی، بخونم و بنویسم. نمیگم روزهای عالیای داشتم، برای خانوادهم دلتنگ بودم اما حداقل لحظاتی که با مهگل میگذروندم رو دوست داشتم. لبخند ملیح ته لحن صدای مامان، عمق دوست داشتنش و غرق شدن در آن خاطرات را میرساند. - همونطور که با مهگل صمیمی شدم، صمیمیتم با بچهها هم بیشتر شد. بالاخره نیما هم باهام حرف زد. هر کدوم از اون بچهها داستان خودشون رو داشتن، داستان نیما هم یه پدر معتاد و یه خواهر مریض بود. نیما از ناچاری اومده بود اونجا که کار کنه و پول در بیاره. خیلی از بچهها داستانهای مشابهی داشتن اما اون مرد، نسبت به کارکردمون واقعا پولی نمیداد. آهی که مامان بیمقدمه کشید، دلم را خالی کرد. صدای مامان گرفته شد. - بالاخره یه شب، بچهها تصمیم گرفتن اعتراض کنن، غافل از این که بدترین شب برای اعتراضه... اون شب، اون مرد با حال خرابی اومد؛ مست و نئشه... مواد هم کشیده بود و توی قمار باخت داده بود. همهی اینها باعث شد وقتی اعتراض کردیم، عصبانی بشه، به جونمون بیفته و نهایتا برای ساکت کردنمون، از روی عصبانیت، نیما که کس و کاری رو نداشت که دنبالش بیان و دم دستش بود، جلومون بکشه! همینقدر ساده... و تهدید کرد اگه ادامه بدیم، سرنوشت همهمون شبیه نیما میشه. دوباره افتاد؛ یک قطره اشک، دومی و... خدای من! سینهام لرزید. سرم سر خورد. دستهایم مشت شدند و نفسهایم، داغ... عصبانی بودم. احساس درماندگی داشتم؛ برای چیزی که نمیتوانستم تغییرش دهم. درد داشت، شبیه صدای مامان. قلبم فشرده میشد؛ برای نیمایی که ندیدم. - همه چیز فقط به مردن نیما ختم نشد. هنوز با مردنش کنار نیومده بودم که یه آدم عجیب به اون خونه اومد. سر و وضعش خیلی باکلاس بود. مخفیانه فالگوش ایستادم. فهمیدم یه آدم دیوونهست که جسد بچههای بیکس و کار رو میخره. وقتی داشتن جسد نیما رو میبردن، بالاخره یه راهی پیدا کردم که مخفیانه همراهشون برم. من جایی رو برای فرار از دست اون مرد نداشتم ولی... نمیتونستم اجازه بدم بلایی سر جسد نیما بیارن. یه خاکسپاری درست، حداقل حق نیما از زندگی بود. - تسلیت میگم. با تأسف چشمهایم را بستم. صدایم به خاطر بغض، خش گرفته شده بود. - معذرت میخوام که دیگه کاری از دستم برنمیآد. مامان خندید؛ آزاد و رها، شبیه انسانی که گذشته باشد. - ایرادی نداره، دیگه بابتش ناراحت نیستم... نیما و خواهرش، زندگی خوبی این دنیا کنار هم دارن. پس خواهر مریضش هم فوت شده بود! با این وجود، خوش بودنشان در آن دنیا جای خوشحالی داشت؛ پس با چشمهای خیس خندیدم. به هم رسیده بودند، شبیه منی که میخواست به مامان مهگل و خاله و مامان آشوب برسد. - با جسد نیما به یه عمارت دورافتادهی پنهان زیر زمینی رسیدم و چیزی که اونجا دیدم، مرحلهی جدیدی از رذالت بود؛ اونجا داخل جسد بچههایی که از قبل به دلایل مختلف مرده بودن رو حدالامکان خالی و به جاش، مواد مخدر جاساز میکردن؛ بعد با آمبولانسهای شخصی، بدون نقص، حجم زیادی از مواد رو جابهجا میکردن. چشمهایم ناگهان گرد شدند. این از توانم به در بود. ناخوداگاه دستم را روی دهانم گذاشتم. یک در میان، بریده و منقطع نفسم در میآمد. دنیا، وجههای تاریک زیادی داشت اما تا به حال با این وجهاش روبرو نشده بودم. معدهام به هم ریخت. حالت تهوع ناگهانی به جانم افتاد. انگار میخواستم این حقیقت را بالا بیاورم. با وجود درد کمرم، روی پاهایم خم شدم. آب دهانم هم تلخ شده بود. - پناه بر خدا! حالت خوبه نیک؟ شاید بهتر باشه دیگه... ویرایش شده 18 مهر توسط Raiya 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) میفهمیدم چه میخواهد بگوید. سرم را با همان وضع محکم به نشانهی منفی تکان دادم. گفتن ساده فایده نداشت، التماسش کردم: - بگو، تا تهش رو بگو. همونقدر که تو از من میدونی، میخوام حداقل بدونم به تو چی گذشته... بذار این کمترین کاری که میتونم، برات انجام بدم. صدای خندهی تلخش را کوتاه و ساده، شنیدم. آهی کشید و ادامه داد: - خب... به هر حال اوج دلخراش داستان برای گفتن همین بود؛ پس ادامه میدم... من همونجا لو رفتم و بعدش یه سیر عذاب ممتد و روزمردگی روزها بود. از تعریف جزئیاتش میگذرم اما همونجور که میدونی، من رو نکشتن؛ به جاش از نسخهی زندهم برای قاچاق مواد استفاده کردن. پوشش بینقصی بودم، توی پارک، مهمونی، مدرسه، خیابون... هر جایی... کسی به یه دختربچه شک نمیکرد. صدای مامان به ظاهر خونسرد بود. شبیه آدمی که گذشته، تمام شده و... اما حسرت ته صدایش، به دل آدم میرسید. میسوزاند. درد آرام، زجرش بیشتر بود. - انقدر سیاهی دیدم و دیدم که کم کم اون سیاهی، توی وجودم ریشه دووند. تبدیل به کینه و نفرت عمیقی شد. میخواستم نابودشون کنم، امثال اون مردی که دیدم یا آدمهایی که از بچهها برای خلاف استفاده میکردن... شکلش، کی بودنش، هیچی مهم نبود؛ فقط از اون دنیا و آدمهاش بدم میاومد. افکارم میتونستن نسبت بهشون اونقدر خشونتآمیز باشن که هزاران بار، زجرکش کردنشون رو تصور کنم؛ بدون ذرهای انسانیت... من اینجوری بزرگ شدم، تا وقتی که چهارده سالم شد! مامان مکث کوتاهی کرد. شاید داشت فکر میکرد. نمیدانستم. نمیخواستم مزاحمش شوم. سراپا گوش بودم و... شاید هنوز هم درد! داشتم فکر میکردم چه میشد اگر بچهها میتوانستند از مادرهایشان مراقبت کنند؟ حتی پیش از این که به دنیا بیایند، از وقتی مادرشان به دنیا میآمد... یک فانتزی شدیدا ناسازگار با قانون خلقت بود اما... این که درد گذشتهی مادرت را بکشی و نتوانی کاری کنی هم منطق نداشت، نامردی بود. - توی اون مدت فهمیده بودم باندی که من رو به بیگاری کشیده، اسمش نیشماره! تک ابرویم بالا پرید. سرم ناخوداگاه بالا آمد. مبهوت پشت سر هم پلک زدم. صدای محمدمهدی در پس زمینهی ذهنم جان گرفت. نقشهی ارتباط مامان با اندیش و رسام، دلیلش برای خواستن نابودی اندیش، کامل شد؛ نیشمار، بخش قاچاق مواد مخدر اندیش بود! - همون موقعها... اتفاقی مهگل رو توی یه پارک دیدم. وقتی بچه بودیم و هنوز حافظهای برای یادآوری داشتم، داستان زندگیم رو بهش گفته بودم. خطرناک بود نزدیکم باشه، همیشه یه ناظر برام میذاشتن و به عنوان حامل مواد مخدر، آدمهای درست و حسابیای دورم نمیاومدن. باید از خودم دورش میکردم. مهگل نمیفهمید چرا اما با این حال... پیش از رفتنش بهم درمورد سفارت هلند گفت، آدرسش رو داد و گفت باید برم اونجا. اینجوری میتونم به خانوادهم برگردم. مهگل رفت، من موندم و حرفهاش... تصمیم گرفتم بهش گوش بدم. یه روز فرار کردم، رفتم سفارت، بهم پناه دادن و خیلی زود، به خونوادهم برگشتم! اون موقع فهمیدم اون مرد اگه میخواست، میتونست راحت از طریق سفارت پدر و مادرم رو پیدا کنه، حتی پلیس... البته که نمیخواست و من هم، دانشی نداشتم که به این گزینه فکر کنم. دستی روی سینهام گذاشتم و بالاخره نفس راحتی کشیدم. بابت پیدا شدن مامان خوشحال بودم. داستان مامان مهگل و آشوب هم عجیب بود. پیش از نجات دادن مامان مهگل، یک جورهایی مامان آشوب به مامان مهگل مدیون بود. به نظرم دوستی کوتاه، بریده اما زیبایی داشتند. - با وجود برگشتنم به خونوادهم، رنگ دنیام شبیه قبل نشد. چیزایی که تجربه کرده بودم، روی روحم حک شده بودن. اون کینه و نفرت، توی وجودم ریشه داشتن... پس بزرگ شدم. سعی کردم در هر زمینهای توانا بشم و وقتی که فکر کردم به جای مناسبی رسیدم، تنها به ایران برگشتم؛ برای نابود کردن اون دنیای کثیف... این تنها کاری بود که میخواستم انجام بدم، تموم هدفم از زندگی... اون مردی که ازم دستفروش ساخت، مرده بود اما پسرش اومده بود به جای اون... نابودش کردم. از طمع نیشمار برای داشتن بازار انحصاری برای نابودی رقباشون و در عین حال بالا رفتن از نردبون به اصطلاح ترقیش استفاده کردم. بیشتر از باند، سازمان قدری بود، با سایر باندها قابل مقایسه نبود، باید به مرکزش میرسیدم و... رسیدم، با صبوری و خوش خدمتیهای بیشمار به اندیش رسیدم؛ اصل کاری پشت پردهی نیش مار! مامان بیهوا خندید. تلخ نبود. برعکس، شیرینی غیرقابل توجیهی داشت. گویی یاد یک خاطرهی بامزه افتاده باشد. خندهاش قشنگ بود اما جلوی تعجبم را نمیتوانستم بگیرم. به حرف و خاطرهای که دوره میکرد، نمیآمد. ناگهانی، با لحن شیطنتآمیز عجیبی که صد و هشتاد درجه با دو ثانیهی پیشش تفاوت داشت، پرسید: - فکر میکنی وقتی با رسام شارایل، شاه اندیش ملاقات کردم، اولین مأموریتی که بهم سپرد، چی بود؟ حس میکردم مامان با خنده نگاهم میکرد. برای جوابم کنجکاو بود، میخواست بداند به حدس درستی میرسم یا نه. مطمئن بودم خندهی مامان به جواب این سوال برمیگردد، نه صحبت پیشینش... چشمهایم ریز شدند. چیزی بود که من بتوانم حدس بزنم؟ با شناخت کوتاهم از رسام، باید مأموریت ناخوشایند انجام جرمی میبود اما خندهی مامان روی این مورد خط بطلان ممتدی میکشید. سکوتم که برای فکر کردن طولانی شد، خود مامان با خنده جواب داد: - پرستاری و محافظت از دخترش، اصیلا... ابروهایم که مات، تا خط رویش موهایم بالا پریدند و آوای آشنای اصیلا در گوشهایم اکو شد، مامان ساده توضیح داد: - پیش از این که همسرش بشم، پرستار اصیلا بودم! کم کم داشتم درک میکردم اما چیزی برای گفتن به ذهنم نمیرسید. مامان دیگر با سبک بالی بیشتری از خاطراتش میگفت؛ نه سنگین بود، نه تاریک... حس یک جریان قدیمی نوستالژی معمولی را میداد. لحن ملایم مامان پس از آن حرفهای ناخوشایند، برایم جدید بود. - حتی فکرش هم نمیکردم شاه اندیش همچین مأموریتی بهم بده! تا وقتی که حساسیت و اخلاق عجیبش دستم اومد... اون واقعا شخصیت عجیبی داشت و به عنوان یه پدر، اخلاق و حساسیتهاش عجیبترش هم میکردن! مامان با مکث کوتاهی پرسید: - اسم اندیش رو خود رسام گذاشته، میدونی به چه معناست؟ میدانستم. مشخص بود. «اندیش» نام عجیبی برای یک سازمان خلافکاری بود. بیشتر به نام یک مدرسه یا موسسهی تحقیقی میآمد. - اندیش از بیندیش... به معنای فکر کن! مامان لبخندی زد. ویرایش شده 18 مهر توسط Raiya 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر - دقیقا... احتمالا از حرفهای رسام متوجه شدی ولی در کل، یه آدم حساس وسواسی نسبت به دانش، تفکر، هوش و توانایی بود. همین اندیش رو بالا کشید. معتقد بود خلاف، حتی بیشتر باید با فکر پیش بره... همین حساسیتش، منجر به یه متد تربیتی افراطی شد و من رو با تواناییهام، تنها شخص مناسب برای پرستاری اصیلا دید. تا حدودی فهمیده بودم؛ جوری که رسام با تحسین از هوش آشوب میگفت، چیزی که آنقدر شیفتهاش کرد که آشوب را نزدیک خودش کند و هر چه این نزدیکی بزرگتر شد، ضربهی خیانت آشوب برایش سنگینتر... به حدی که از نفرت روانی شد؛ با این وجود، رسام در مورد اصیلا حرفی نزده بود. - وقتی من به عنوان پرستار اصیلا شروع به کار کردم، فقط دو سالش بود. میشه گفت شغل شدیدا آرومی در رأس هرم اندیش بود. رسام کار دیگهای بهم نمیداد، میخواست روی همون وظیفه تمرکز کنم... از همون سن، برنامههای زبان اصلی باید برای اصیلا در ساعات مشخص میگذاشتم و خودم هم مدتی به زبانهای دیگه باهاش حرف میزدم تا چندزبانه بزرگ بشه. اصیلا بچهی باهوش و آرومی بود. زودی یاد میگرفت و یک سال بعد، وقتی من با رسام ازدواج کردم، به سادگی چند زبان رو حرف میزد. حرف زدنش که شروع شد، روی افراطی رسام به اوج خودش رسید؛ در حالی که میتونست ماه به ماه به دیدن خود اصیلا نره، بهترین معلمها رو برای اصیلا گرفت و در هر صورت، حتی اگه باید برنامهی دیگهای رو کنسل میکرد، جلسات مشاورهی آموزشی اصیلا رو از دست نمیداد. مامان آه کوتاهی کشید و لبخند ملیحی زد. - وقتی رسام رو تماشا میکردم، حالم از کارهای وحشتناکی که میتونست انجام بده به هم میخورد اما به عنوان یه پدر، هیچ وقت فکر نکردم پدر بدی باشه؛ شاید محبتی برای نشون دادن به اصیلا نداشت و همه چیز از وسواسش روی تفکر و توانایی میاومد اما به هر حال... اون خیلی خوب بقا رو به دخترش آموزش میداد؛ وقت، زمان، دقت و منابعی که برای این کار میذاشت، تحسین برانگیز بود. مامان، قضاوت واقعا بیطرفانهای از رسام داشت. خب... حداقل خوشحال بودم که رسام، پدر بدی برای اصیلا نبوده. همین، لبخند کوچکی روی لبهایم نشاند اما از سمت دیگر، نمیتوانستم این فکر را از خودم دور کنم که هر چه رسام پدر بهتری بوده، برای اصیلا باید عزیزتر میبوده و حالا، حس اصیلا نسبت به لو دادن و دستگیری رسام چه بود؟ برایش عذابآورتر نمیشد؟ - در مورد تو... مشکل این بود که هیچ وقت تو رو به چشم پسر خودش ندید، تو حاصل نقشهی من بودی، مدرک فریب خوردن اون و... پسر من و تنها نقطه ضعف من! میدانستم. من برای رسام حتی انسان نبودم. تمام وجودم برای او، نقطه ضعف آشوب تلقی میشد؛ همین و بس. نمیتوانستم بگویم این موضوع اصلا ناراحتم نمیکند، به هر حال، من هیچ وقت نمیخواستم توسط پدرم بمیرم اما... من چیزهای زیادی برای شکرگزاری داشتم؛ نسبت به وجود ناخوشایند رسام. صدای مامان گرفته بود. خجالت میکشید از موقعیتی که من را در آن قرار داده. احساس گناه داشت. پس لبخند بزرگتری زدم. نه نمایشی برای خوشی دل مامان، صادقانه و از ته دل گفتم: - مهم نیست؛ من مامان مهگل رو داشتم، خاله سوگل و حتی شما رو... آدمهایی که خیلی قشنگ ازم مراقبت کردن. مامان خندید. از سنگینی دلش کمتر شد. با خوشحالی تأیید کرد: - اوهوم... و با مکث کوتاهی ادامه داد: - روزهای من همینجوری میگذشتن تا این که چند ماه بعد، در کمال ناباوری فهمیدم یه توراهی کوچولو دارم. خندهی مامان را بلندتر از همیشه شنیدم. - من برنامهای برای داشتن بچه از رسام نداشتم، میخواستم نابودش کنم، باید نگران میشدم، استرس میگرفتم، به انتخابهای ناخوشایند فکر میکردم ولی... وقتی فهمیدم، هیچ کدوم این اتفاقات نیفتاد! حتی بهشون فکر هم نکردم... اولش یه بهت شیرین بود و بعد، بالاخره بعد از سی سال از زندگیم، دوباره مزهی ذوق کردن رو تجربه کردم. مامان سریعتر حرف میزد. مکثی که بین جملاتش نبود، هیجان و ذوقش را میرساند. لبخند دلنشینی داشت. صدایی ملیح و سرزنده... - تو مثل یه نقاش ماهر با اومدنت یهو دنیای سیاه و سفیدم رو رنگی کردی! عشقی که بهت داشتم، نفرتم رو شست و دور ریخت... هر وقت نگاه دلم میکردم، خوشحالیای رو حس میکردم که هیچ وقت نداشتم؛ حتی بیشتر از شش سال اول زندگیم... دلم نمیخواست حتی یه لحظه دستم رو از روی دلم بردارم، میتونستم ساعتها توی اتاق خودم رو حبس کنم و باهات حرف بزنم... چیزی درون دلم جوشید. صدای مامان پر از مهر بود. دوستش داشتم. به دل مینشست، تا نهایت جان میرفت و خوشحالیای مشابه، وجودم را در بر میگرفت. دوست داشته شدن همیشه حس خوشایندی بود. - وجودت... بهم زندگی کردن برای خودم رو یاد داد. منی که آماده بودم برای هدفم هر چیزی رو قربانی کنم، حتی خودم، چون فکر میکردم به نفع دنیا هم هست، بالاخره کسی رو پیدا کردم که از هدفم مهمتر بود؛ کسی که میتونستم حالا تموم همون دنیایی که براش تلاش میکردم رو به پاش بریزم. شاید همه بگن احمقانه بوده اما تموم تصمیماتم رو بعد از اون، من بدون ذرهای شک و با اطمینان گرفتم. نمیتونستم اجازه بدم پدر بچهم، یه مجرم اعدامی باشه که موجب سرافکندگیش بشه، پس خیلی ساده ثمرهی سالها تلاشم رو دور ریختم؛ میدونی؟ موقع کنار گذاشتنش من هیچ وقت احساس بدی نداشتم، دیگه تو رو داشتم، تویی که از همه چیز برام باارزشتر بودی. آره، من گذشتم... و با لبخند گذشتم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر دستهایم مشت شده، روی پاهایم میلرزیدند. چشمهایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم. این راحتی پیدا شده ته دلم با هیجان و لرز هجیبی همراه بود. شانههایم سبکتر شده بودند. خوب بود، خوب بود که مامان، دست کم با خوشحالی از زحماتش گذشته بود، به میل خودش... احساس گناهم را کمتر میکرد که به خاطر وجود بیموقع من، مجبور شد بگذرد. - با این وجود، نمیتونستم هم اجازه بدم بچهم، زیر دست یه مجرم بزرگ بشه؛ تغییر ناگهانیم شک برانگیز بود، پس تصمیم گرفتم بعد زایمان، به بهونهی افسردگی پس از زایمان موضوع طلاق رو مطرح کنم و در همون حال، ترتیب ساخته شدن اون خونهی ویلایی وسط جنگل رو دادم. بعد از طلاق، میخواستم تا آبها از آسیاب میفته، مدتی دور از چشم رسام باشم؛ اما همونجور که خودت ته داستان من رو میدونی، همه چیز دیگه به میل و نقشهی من پیش نرفت. همانطور که صدای مامان آرامتر میشد، ته دل من هم سایه میافتاد. چهرهام دوباره درهم رفت. سرم پایین افتاد. نگاهم روی دستها و پاهایم ماند. با صدای گرفتهای، مهمترین سوالم را تکرار کردم: - چرا... چرا اون کار رو کردی؟ مامان فهمید منظورم چیست. مکث کرد. مدتی گذشت تا با صدای آرامی، شروع به توضیح دادن کرد. - رسام تا پیش از به دنیا اومدن تو نمیخواست کاری کنه. اتفاقی، یه شب شنیدم و متوجه شدم فهمیده و برنامهش چیه... رسام خائن رو نمیکشت؛ بلایی بدتر از مرگ سرش میآورد. این، قانونش بود و تو، تنها نقطه ضعفی بودی که از من داشت؛ میدونستم ازت استفاده میکنه و همین ترسناکش میکرد. وقتی فهمیدم، خواستم به همون خونه فرار کنم. مهگل کمکم میکرد ولی رسام ردم رو زد. من هول شده بودم. فهمیده بودم همونقدر که من، رسام رو میشناسم، اون هم من رو میشناسه؛ میتونه نقشههام رو حدس بزنه... پس باید هنجار شکنی میکردم. یه دروغ ساده، فایده نداشت، باید دروغ رو با حقیقت به خوردش میدادم. لرز به صدای مامان نشست. - من برای دیدنت مشتاق بودم، برای حس کردنت نه فقط توی وجودم که روی دستهام، حتی برای گریه کردنت، خندیدنت، سختیهای بزرگ کردن بچه که همه میگفتن، برای بازی کردن با هم، برای شنیدن صدات... من برای هر چیزی پس از به دنیا اومدنت مشتاق بودم و رسام، میدونست. آدمی که انقدر مشتاق دیدن بچهشه، میتونه رهاش کنه؟ معلومه که نه... بغض مامان سنگینتر شده بود اما هنوز، جلوی خودش را میگرفت. گریه نمیکرد اما سوز صدایش برای درآوردن دوباره و دوبارهی اشک من، کافی بود. - من به این ناورناپذیری انتخابم نیاز داشتم؛ باید کاری میکردم که منطقی نباشه، باورپذیر نباشه، هنجار رو چنان بشکنه که رسام حتی فکرش هم نکنه که یه نقشهست. درماندگی مامان با حس قاطعیت آمیخته شده بود؛ درماندگیای که ترحم برنمیداشت. - برای بریدن پای رسام از زندگی تو که میتونست تا ته دنیا دنبالت بیاد، باید در نظرش نابود میشدی! نقشهای که جنازهی هیچ کدوممون مشخص نباشه، صورت از هم پاشیده باشه یا جسد کامل نابود شده باشه، جواب نمیداد. مشکوک بود. رسام رو گول نمیزد. فریب دادن رسام، ساده نبود. بهای کلانی میخواست؛ این که یکی واقعی باشه، من باید واقعی میبودم. تاب نیاوردم. انتخاب مامان دردناک بود. نالیدم: - چرا؟ چرا تو؟ چرا من نه؟ مامان با آرامش جواب داد: - چون من خودخواه بودم! گفتم... من از خودخواهی به اینجا رسیدم؛ من زندگی بدون تو رو نمیخواستم، آرزوم یه آیندهی آروم و درخشان برای تو بود. حرفی برای زدن نداشتم. جواب مامان، قانعم نمیکرد. با این حال، فقط سکوت کردم که مامان با مکث کوتاهی ادامه داد: - به هر حال، نمیتونستم بذارم یه جسد تقلبی هم از تو دست رسام بیفته، اون مرد میتونست به همه چیز شک کنه، آزمایش دیانای میگرفت؛ پس اون انتخاب رو کردم. جلوی رسام، تظاهر کردم به خاطر مرده به دنیا اومدن تو دیوونه شدم و... دیگر نه مامان ادامه داد و نه من، زبان در حلقم میچرخید. چشمهایم را روی هم فشردم. آخرین قطرهی اشکم را ریختم و تمامش کردم. حقیقتا، پسر یک مجرم اعدامی بودن، خیلی بهتر از این بود که مامان خودسوزی کند... با این حال، فکری نبود که به زبانش بیاورم. من آدم ناسپاسی نبودم. میفهمیدم مامان برخلاف خودخواهیای که به اشتباه، مدام به خودش میچسباند، فداکاری کرده... من فقط دوست داشتم مامان کنارم باشد یا دست کم... کمی کمتر درد کشیده باشد. نمیدانم چهقدر گذشت، چهقدر به مامان، سرگذشتش، دردهایش و... فکر کردم که بالاخره، زبان روی لبهایم کشیدم و سکوت را شکستم. - درد داشت؟ به زور صدایم را شنیدم. سرم هنوز پایین بود. شانههایم افتاده بودند. مامان خندید، گویی میخواست حالم را بهتر کند. نمیدانم جوابش صادقانه بود یا حساب شده... - نه، واقعا نه. آتش اونقدر بزرگ بود که سریع مردم و سوختن جسدم، دردی نداشت؛ در واقع، من اون مرگ رو دوست داشتم، مرگی که خودم انتخابش کردم. ناگهان صدای مامان بلند شد، سرزندهتر... با خنده گفت: - حالا که جوابهات رو گرفتی، بیا درمورد چیزهای بهتری حرف بزنیم؛ چیزهای جالبتر... میدونی؟ حتی توی زندگی من هم خاطرات بامزه وجود دارن. پای تغییر حال و هوایی که میخواست، راه آمدم. هیچکس غم را دوست نداشت. خندیدم. با کنجکاوی گفتم: - مشتاق شنیدنشم. - خب.. یکی از بامزهترین اتفاقهایی که برام افتاد، واکنش اصیلا به باردار شدنم بود. تقریبا داشت چهارسالش میشد. درسهای علومش تازه شروع شده بودن. هر وقت بیکار بود، مثل یه استاکر حرفهای تعقیبم میکرد و از دور، خیره میشد به شکمم... نمک بود. وقتی هم کم کم شکمم اومد جلو و تونست لگدهات رو حس کنه، با اون جو علمیای که توش بزرگ شده بود، میدونی چی گفت؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر مامان با خندهی قشنگی تعریف میکرد. کنجکاوکننده بود. نمیتوانستم حدس بزنم. - چی گفت؟ - با چشمهای ستارهبارون بچهگونه، خیلی بامزه گفت «رشد کردن بچهها توی دل مامان شگفتانگیزترین فکت علمیه!». بهترین تعبیر بود ولی شنیدنش از اصیلا با اون سن و قیافه... عجیب من رو خندوند. مامان با لبخند آرامتری ادامه داد: - همون موقع بود که برات لقب کیوتک طلایی رو انتخاب کرد؛ دوست داشت به من بری... میگفت اینجوری داداشش خیلی خیلی خوشگل میشه. بچهی بینهایت آروم، باهوش و شیرینزبونی بود. پس کیوتک طلایی از آنجا میآمد... حرفهای مامان پر از حس خوب بودند؛ حس خوبی که به من میداد و برای دیدن اصیلا اشتیاقم را بیشتر میکرد. - اصیلا توی اون دو سال بهم عادت کرده بود. هیچ وقت بهم مامان نگفت، حتی خاله هم صدام نمیزد، به تقلید از پدرش ساده میگفت آشوب اما در عمل... شاید جای خالی مادرش رو با من پر میکرد؛ من هم واقعا دوستش داشتم ولی... صدای مامان رفته رفته دوباره گرفتهتر شد. - وقتی خواستم فرار کنم، برای خود اصیلا امنتر بود که رهاش کنم، بذارم پیش رسام بمونه، حتی اگه رسام به عنوان جانشین خودش بزرگش میکرد ولی... این، جوری که بیخبر توی اون دنیا رهاش کردم رو توجیه نمیکرد. دیدم، آسیبی که بهش زد و نحوهای که بزرگ شد... رها کردن اصیلا از معدود پشیمونیهای توی زندگیمه؛ پس، میتونی برام یه کاری انجام بدی؟ عمق پشیمانی مامان را از صدایش هم میفهمیدم. مکث نکردم، محکم گفتم: - البته، هر کاری که بخوای! - وقتی اصیلا رو دیدی، پیش از این که حتی باهاش حرف بزنی، از سمت من سرش رو ببوس! ناگهان ته خندهی شیطنتآمیز عجیبی در صدای مامان نشست. - البته نمیتونی بگی از سمت منه... فقط سرش رو ببوس و مطمئن باش بقیهی چیزها به خوبی پیش میره! مامان با خنده میگفت و من، مات مانده بودم. ببوسم؟ در اولین ملاقات؟ پیش از حرف زدن؟ آن هم خواهری که میخواستم با ارفاق برای دومین بار ببینمش و موقعیتمان کم از فاجعه نداشت؟ مغزم در جا میزد. تمام سلولهایش مخالفت میکردند ولی روی حرف مامان نمیتوانستم حرف بزنم. با تردید، تکرار کردم: - ببوسمش؟! ترجیح میدادم گوشهایم یا مامان اشتباه کرده باشند ولی مامان با لبخندی که میتوانستم دنداننما بودنش را حس کنم، تأیید کرد: - آره... و یادت باشه من همیشه دارم تماشات میکنم. تا حدودی لحن مامان تهدیدآمیز بود! بدون راه فرار، تسلیم شده، شانههایم پایین افتادند. - انجامش میدم. مامان رضایتمندانه خندید. روی سلطهگری از شخصیتش داشت بالا میآمد که جدید بود. - مورد بعدی... صدای غیرعادی بلند مامان سر جا تکانم داد. حواسم شش دنگتر جمع شدند. - میدونی؟ وقتی داشتی به محمدمهدی میگفتی قصدی برای فرار از قاتلت نداری، عمیقا دلم میخواست بزنمت! هیچ وقت وسوسه نشده بودم دست روت بلند کنم ولی اون تمایل لعنتیت برای مردن... روی اعصابم بود! انقدر که روی خلافکار کوچهایم رو بالا بیاره و بتونم به عزیز دردونهم بگم تو غلط کردی با هفت جد و آباد رسام! پلک زدم. صدای بلند و عصبانی مامان واقعا ترسناک و با ابهت بود. میتوانستم صورت سرخ شده و دستهای به کمر زدهی روحش را حدس بزنم. به او حق میدادم. زندگیای که به درد برایم نگه داشته بود را داشتم دور میریختم ولی... تمایلم از سر دلتنگی بود! من وابستگیای به این دنیا نداشتم. با این حال، دستهایم را به نشانهی تسلیم بالا بردم. - متوجهم، معذرت میخوام و دیگه همچین قصدی ندارم. زندگی میکنم. مامان پوفی کرد و خندید. - همین درسته... من، مهگل و سوگل، واقعا علاقهای به دیدنت توی این دنیا نداریم، حالا حالاها نه... دوست داریم یه داستان شاد از زندگیت ببینیم؛ روز به روز شادتر و زیباتر زندگی کن و بهترین داستانت رو بهمون نشون بده. یه روز، وقتی خدا بخواد قطعا به هم میرسیم ولی قبلش... از فرصتی که داری بهترین استفاده رو کن. اینجوری، وقتی موقع دیدنمون رسید، به خوشحالی طی میشه؛ نه غرغرهای سه نفرهی ما سر تو... باز هم، لحن مامان تهدیدآمیز شده بود. انگار میگفت تو حرفم را گوش نده، من و مهگل و سوگل میدانیم با تو یکی! خندهدار بود. خندیدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر مامان مهگل هم چنین چیزهایی را گفته بود، زندگی کنم، پس خودکشی نکردم ولی در گذر زمان، با مرگ خاله، هر چه بیشتر گذشت، بیشتر له شدم و از جایی به بعد، روحم دیگر برای خودم نبود. شبیه تعبیر مامان از خودخواهی، من هم خودخواه شده بودم؛ فقط میخواستم ببینمشان. با اطمینان، پلکهایم را روی هم فشردم. - تموم تلاشم رو برای نشون دادن بهترین داستانم، میکنم؛ قول میدم. مامان لبخند رضایتمندی زد اما به فاصلهی کوتاهی، با سرزندگی و شوق بیشتری سریع گفت: - بهترین داستان باید ویژگیهایی داشته باشه؛ از اونجایی که تو تنها پسر من و مهگل و حتی به نوعی سوگلی، باید بگم هر سهمون بیصبرانه منتظر دیدن همسر و بچههاتیم؛ حتی از اون دنیا هم دیدن نوه روح آدم رو تازه میکنه! همسر؟ بچه؟ چشمهایم گرد شدند و مات، پلک زدم. حتی حرفش هم برایم ترسناک بود. اصلا نمیفهمیدم مامان چه میگوید یا بهتر بگویم، دلم نمیخواست بفهمم. با این وجود، جا خورده و بلندتر از مامان گفتم: - چی؟ فهمیدم مامان پوکر شد. حس میکردم با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهم میکند. - پیچ پیچی... چرا تعجب میکنی؟ دو ماه دیگه بیست و نه سالت میشه. کم کم باید به فکرش باشی. دستی گوشهی سرم زدم. تیر میکشید. یک چیزی درست نبود، واقعا درست نبود. چرا باید در سردخانهی بیمارستان در این مورد حرف میزدم؟ نمیخواند، به این موقعیت نمیخواند. فکر مامان هم کجاها نمیرفت. نفس عمیقی کشیدم. خونسردیام را پس گرفتم. شمرده گفتم: - من واقعا قصدی برای ازدواج ندارم. - چرا؟ شانه بالا انداختم. - فکر نمیکنم آدم مناسبی برای این کار باشم! - فکر تو مهم نیست، همراه توئه که باید تشخیص بده آدم مناسبی براش هستی یا نه! - من نمیتونم آدم مناسب هیچکسی باشم، و فکر نمیکنم هیچکسی هم آدم مناسب من باشه؛ یه رابطهی نخواستن کاملا دو طرفهست. مامان آهی کشید. - با چه اطمینان بیخودی هم حرف میزنی! به هر حال، من مهدیه رو به عنوان عروسم پسندیدم، دختر پر دل و جرئتیه، ازش خوشم میآد؛ چرا اقدام نمیکنی؟ پلک زدم، پلک زدم، باز هم پلک زدم و هنوز نتوانستم اسم مهدیه را هضم کنم. با شک، آهسته پرسیدم: - مامان، میخوای بدبختم کنی؟ مهدیه تنها دختر روی کرهی زمین بود که به جای این که من بدبختش کنم، میتوانست من را بدبخت کند! به علاوه، هنوز نفرینش را یادم نرفته بود. عاشق شوم و معشوق به من اهمیت ندهد، اگر میخواستم اقدام کنم، صد درصد شخصا این نفرین را روی زندگیام پیاده میکرد. نه که مهم باشد ولی... همین او را از بین بدها، بدترین میکرد! - خیلی احمقی نیک! لحن صریح مامان شبیه ضربهای با چوب به سرم بود. چشمهایم باز گرد شدند. چرا؟ واقعا چرا؟ مامان بیرحمانه ادامه داد: - یه جوری توی امور احساسی خنگ و خشکی که گاهی شک میکنم نکنه نسخهی پیش از بارداری خودم بزرگت کرده، فقط روحم خبر نداره! حس میکردم وسط رینگ بوکس، فقط دارم از مامان مشت میخورم. بیتردید هم تخریب میکرد. پلکهایم را روی هم فشردم. تیز نگاه کردم و محکم گفتم: - در هر صورت، قرار نیست با این حرفها راضی بشم، مامان! مامان مکث کرد؛ گویی میخواست درجهی قاطعیتم را بررسی کند. در نهایت، کوتاه آمد. - باشه... هر جور دوست داری! خندید. - به هر حال، مهدیه آدم کم آوردن نیست، از همینش خوشم میآد. واقعا ربط قضیه را به کم نیاوردن مهدیه نمیفهمیدم. یعنی مهدیه تا آخرش میخواست یک جوری به آن نفرین دچارم کند؟ شاید منطقی بود، فهمیده بودم از دست یک نویسندهی دیوانه که تشنهی سوژه است، هر کاری برمیآید اما چرا مامان از این تلاشش خوشحال بود؟! البته، در این مورد قطعا تیر مهدیه به سنگ میخورد. من آدم عاشق شدن نبودم و اگر روزی هم بر فرض محال میشدم، برای خوشبختی معشوقم حتی بیشتر ترجیح میدادم سمتش نروم. با ادامهی حرف مامان، حواسم جمع شد. - من در حد خودم سعی کردم هلت بدم، بقیهش بازی اونه... براش آرزوی موفقیت دارم. این پیام رو بهش برسون. با تعجب پرسیدم: - جدی؟ - آره، حتما هم بهش بگو من گفتم. - اوه... باشه. سادهتر از مأموریت قبلی بود. - و در مورد خواستهی آخرم... صدای مامان جدیتر شد؛ خندهی پیشین درونش نبود اما هنوز، به نوعی ملیح به نظر میرسید و قید آخری که گفت، حواسم را بیشتر جمع کرد. شبیه وصیت میماند. - بله؟ - من رو کنار مهگل خاک کن، مهگل میگه اگه ممکنه و فکر نمیکنی دیره، حالا میخواد سر خاکش ببینتت، فکر نمیکنه دیگه از اون روستا آسیب ببینی. یک لحظه خشک شدم. حرف مامان، چون شوکی کوتاه از بدنم رد شد. نتوانستم بلافاصله جواب دهم. عقب کشیدم و در خودم، غرق شدم. وقتی بچه بودم، من هنوز مفهوم قبر و آرامگاه و... را نمیفهمیدم، قبر مامان مهگل، برای من تنها جایی بود که میدانستم مامان آنجاست؛ حتی اگر با من حرف نزند... اما حتی هنوز خاک مامان مهگل خشک نشده، خاله من را به تهران آورد. بچهی بهانهگیری نبودم اما خواستهام برای دیدن جای مامان هم نمیتوانستم درون خودم بکشم. از خاله خواستم من را پیش مامان برگرداند، پچ پچهای مردم در مقابل دیدن جای مادری که دیگر حتی جسدش کنارم نبود، مهم نبود اما خاله، هیچ وقت قبول نکرد. اینگونه نبود که خاله دعوایم کند یا بخواهد به زور نگهام دارد؛ خاله فقط حساب شده حرف زد، گر چه حساب شده اما هیچ وقت فکر نکردم حرف خاله دروغ یا فریب باشد. گفت مطمئن است مامان هم راضی نیست من سر خاکش بروم، مامان دوست ندارد به خاطرش دوباره در آن فضا قرار بگیرم، دیدن من سر خاکش که حرفهای بد بد میشنوم، فقط مامان را آزار میدهد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر خاله میگفت مامان از دور نگاهم میکند، دیگر محدود به جایی که بدنش در آن باشد نیست، پس نباید وجودش را به سنگ قبرش خلاصه کنم. در نهایت، خاله یادگاریهایی از مامان به من داد که برایم نشانهای از او باشند؛ مجموعه دست سازههای چوبی مامان در دوران پیش از به دنیا آمدن من که مامان هیچ وقت به آن خانه ویلایی نیاورده بودشان. و وقتی خاله فوت شد، حتی در قالب جسد هم تأکید کرد نباید به آن روستا برگردم و... اکنون خود مامان مهگل، اجازه داده بود! یک احساس عجیب داشتم؛ نا خوشایند نبود، بر عکس، حس سبکی، شناور بودن در یک هوای لطیف با فضایی آرامشبخش داشتم؛ شبیه اسیری که از زنجیرش آزاد شود. حتی اگر مامان مهگل دیگر محدود به جسدش نبود، هنوز آن تکهی زمین برای من فرق داشت. دیدنش را دوست داشتم. خندیدم؛ از ته دل... - حتما... و سلام من رو به مامان مهگل و خاله برسونید. و یک گوشهی کوچک از ناراحتیام را پیش خودم نگه داشتم. به خاک سپردن مامان، یعنی دیگر صدایش را نمیشنیدم؛ با این وجود، طی تجربهام از مرگهای مامان مهگل، خاله و تشییع جنازههایی که وقتی سر خاک خاله میرفتم، گاهی با آنها مواجه میشدم، فهمیده بودم آدمهای خوب با به خاک سپرده شدن، به آرامش میرسند. مامان مهگل وقتی پس از چهارماه به خاک سپرده شد، خوشحال بود؛ خاله هم... این هم مرحلهای از زندگی بود که باید طی میشد. مامان هم خندید. - نیاز نیست من برسونم، خودشون تماشات میکنن. میدانستم، اما هنوز هم برای اطمینان بیشتر پرسیدم: - همیشه وقتی نتونستم دیگه با یکیشون حرف بزنم، دلم رفته رفته تنگتر شد. هنوز هم هست. میدونم وقتی تو رو هم به خاک بسپرم، این حس حتی بیشتر گریبانم رو میگیره؛ پس مطمئن باشم... شما همیشه نگاهم میکنید؟ مامان بلندتر خندید. - البته پسرهی دیوونهی من... گفتم که، حتی باید فکر همسر و نوه باشی! این نظر بیبروبرگشت ما به عنوان بینندههای همیشگی داستانته... خوب و خوشحال زندگی کن، کلی نوه برای ما بیار و یه پدرزن و پدرشوهر خوب شو! ما برای دیدن نتیجه و نبیره و ندیده هم مشتاقیم! چشمهایم گرد شدند و مات، با هر نسبتی که مامان میگفت، پلک زدم. یک چیزهایی واقعا هضم نشدنی بود؛ مانند پدرزن و پدرشوهر ولی... در نهایت فقط خندیدم. مامان بیخیال نمیشد! - هنوز هم بابت این نمیتونم قولی بدم! مامان بدون مکث جواب داد: - مهم نیست، در واقع مهم خوب و خوشحال زندگی کردن توئه! بقیهش فقط بخشی از اونه، هر وقت دوست داری، هر جور دوست داری و حتی ابدا... من و مهگل و سوگل، فقط آرزو میکنیم کسی رو پیدا کنی که باهاش آروم بشی. این، حسن نیتی بود که لزوما نمیتوانستم به آن جواب دهم اما به دلم نشست، در تار و پور وجودم حک شد و مطمئن شدم به یادش بسپارم. - ممنونم... من همین الانم آرومم، یا دست کم آرومتر... میون دوتا دیوونهی زنجیرهای که دورهم کردن، خواهری که از غیب برای نجاتم رسیده و حقیقتی که از خودم فهمیدم! فکر کنم دیالوگی از این عجیبتر در تمام عمرم نگفته بودم. آرام بودن بین محمدمهدی و مهدیه، دو تا بمب سر و صدا و هیجان و راز و خدا میدانست چه چیزهای دیگری... بیشتر شبیه جک بود؛ حتی مامان هم خندهاش گرفت. - خوشحالم که همچین آدمهایی پیدا کردی! *** محمدمهدی به محض بستن در سردخانه پشت سرمان، با خنده لب باز کرد: - گفتوگو خوب پیش رفت؟... به صورتت که رنگ تازهای اومده. بدون حرف، سری به نشانهی تأیید تکان دادم. سبک شده بودم. محمدمهدی دوباره دستههای ویلچر را گرفت و به سمت آسانسور بیمارستان که نزدیک بود، هل داد. - خوبه... احیانا مامانت در مورد این که اولش میخواستی من رو بفرستی برم پی کارم تا قاتلت بیاد، چیزی نگفت؟ از گوشهی چشم نگاهش کردم. با چشمهای ریز شده، شیطنتآمیز و نیشخند دنداننمایی منتظر جوابم بود. انگار بو میکشید. پوفی کردم. - چرا... علاقهی زیادی به زدنم نشون داد! چنان خندید که چشمهایش بسته شدند. - اگه دیگه آشوب انتقام من رو از تو بگیره! آشوب را راحت، ساده و صمیمانه گفت؛ صمیمیتی که درک نمیکردم. ناگهان، اتفاق درون آن خانهی سازمانی در ذهنم پر رنگ شد. دیالوگهایش در گوشم پیچید؛ به ویژه «من شاهسم توام!». شاهسم، آشوب بود؛ مادرم... همان شخصی که محمدمهدی صمیمانه نامش را میبرد و آن زمان، مطمئنم من را از دریچهی دید او داشت میدید. چشمهایم ریز شدند. چرا ناپایداری شخصیت محمدمهدی، باعث شده بود خودش را آشوب تلقی کند؟ - اسم مامانم رو خیلی ساده میگی، انگار میشناسیش و بیشتر از اون... یادته توی خونهی سازمانی چه اتفاقی افتاد؟ رسما خودت رو آشوب دونستی، مادر من! جدی گفتم و کنجکاو نگاهش کردم. قصد و سوال پشت حرفم را گرفت. لحظهای چهرهاش درهم رفت. جا خوردم. دستم روی دستهی ویلچر سست شد. نمیخواستم ناراحتش کنم! من به محمدمهدی شک نداشتم، با همهی رازهایش به او اعتماد کرده بودم، فقط میخواستم سوالی که به مادرم مربوط میشد، بپرسم ولی... خواستم چیزی بگویم، اگر آزارش میداد، میتوانست این سوال را هم در هر زمانی که مناسب دید، جواب دهد ولی پیش از باز شدن دهانم، لبخند گرفتهای زد؛ از همان بدمزههایش... تکان خورد. به آسانسور رسیده بودیم. ویلچر را رها کرد، از کنارم گذشت تا کلید آسانسور را برای آمدن بزند. سکوت عجیب ناخواستهای میانمان حاکم شده بود که من را هم آزار میداد. با نگرانی از پشت نگاهش میکردم که گفت: - فرق بین عذاب و موهبت برای من، به دونستن و ندونسته، به گذشته و آینده... حرفش را نمیفهمیدم اما احساس خوبی نداشتم. نگرانیام را بیشتر میکرد؛ به اندازهای که برای خالی کردن فشارم، دستهی صندلی را فشردم. یعنی سوالم، حرفی بود که به موقع نزده بودم؟ پشیمان بودم. محمدمهدی با وجود فشردن کلید آسانسور، برنگشت. نگاهم نکرد. دستش روی دیوار مشت شد و ادامه داد: - توی یه فرصت مناسب، همه چیز رو بهت میگم، باید بگم، وقتی بهتر شدی. برگشت، نگاهم کرد. لبخند خجولی زد که به قیافهی همیشه پررویش نمیآمد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر - میدونم همین الان هم زنده موندی ولی... میشه یه کم بیشتر بهم وقت بدی؟ حالا که تموم شده، حس میکنم باید یه کم خودم رو بابتش پیدا کنم. من هنوز هم چیزی از حرفهای محمدمهدی نمیفهمیدم، با این حال، مشخص بود در عذاب است؛ یک چیزی آزارش میداد، جوری که حتی از به زبان آوردنش فرار میکرد. با این که دوست داشتم در عذابش شریک باشم ولی... فقط کنار آمدم. من صبر زیادی داشتم. خندیدم. - خب... تا صد و بیست سالگیم وقت داری بهم بگی! محمدمهدی که با حرفم زیر خنده زد، نفس نیمه راحتی کشیدم. ای کاش بهتر میشد! حس میکردم بیش از حد، خودش را قوی نشان میدهد. من را نجات داد اما حتی یک کلمه هم از چیزی که از همان ابتدا صورت خودش را درهم میکشید، نگفت! *** با دیدن اتاق خالی، با تعجب پرسیدم: - مهدیه کجاست؟ محمدمهدی در حالی که با احتیاط زیر بغلم را میگرفت تا کمک کند دوباره روی تخت بشینم، جواب داد: - رفته خونه... خانوادهی مادریت فردا صبح میرسن و قرار ملاقات اصیلا هم خبر دادن برای فردا عصر تنظیم شده، دیگه نوبتی باید بریم خونه و دستی به ظاهرمون بکشم! با وجود کمک محمدمهدی و احتیاط و مراقبتی که به خرج میداد، هنوز هم تکان خوردن برایم سخت و دردناک بود؛ به ویژه جای تیرهایی که خورده بودم. - ببخشید باعث زحمت شدم. محمدمهدی این بار در حال مرتب کردن بالشت که دراز بکشم، ابروهایش را درهم کشید و با لبهای کج شده نق زد: - دیگه قرار نشد دری وری بگی... رحمتی! تا به حال ندیده بودم کسی با همچین چهرهی درهمی تعارف کند. بامزه بود. خندیدم که محمدمهدی هم لبخندی زد و کمک کرد روی تخت دراز بکشم و خودش، پتو را رویم کشید. - بهتره خوب بخوابی که فردا روز شلوغی داری. هم... فکر کردم؛ به خانوادهی مامان و اصیلا... نمیدانستم خانوادهی مامان چند نفره است، چگونه هستند یا... انقدر حرف با مامان داشتم که اینها درونش گم بودند اما فهمیده بودم در کل، مامان پس از گم شدنش، دیگر نتوانسته آن ارتباط را با خانوادهاش بگیرد. به هر حال باید با احترام برخورد میکردم؛ البته اگر اساسا به دیدن من میآمدند و اصیلا... با یادآوری خواستهی مامان، آه از نهادم بلند شد. شاید اگر شبیه خواهر و برادرهای عادی بودیم، طبیعی بود. چندان مشکلی نداشتم ولی... به عنوان خواهرم، اولین بار است که اصیلا را میبینم. واقعا سخت است اما راه فراری ندارم، نمیتوانم در این مورد روی حرف مامان حرف بزنم. - در مورد خانوادهی مادریت... حواسم جمع شد. تک ابرویم بالا پرید و با تعجب محمدمهدی را نگاه کردم. نکتهی دیگری مانده بود؟! محمدمهدی با دیدن نگاهم، مکثی کرد و ادامه داد: -خب... در مورد تصورشون، به نظر میرسه طی این سالها مرگ آشوب ثبت نشده، صرفا به عنوان یه مفقود الاثر اعلام شده؛ بنابراین همین چند روز پیش، بعد از اون اتفاق و پیدا شدن جسد آشوب بهشون خبر فوتش رو دادن، گفتم شاید بهتر باشه بدونی. جا خوردم. چهرهام درهم رفت. باید برایشان سنگین میبود؛ همان نیمذره امید به زنده بودن آشوب که احتمالا طی این سالها با خودشان حمل کرده بودند، از هم پاشیده بود. دردناک بود که برای بعضی چیزها، کاری از دست انسان برنمیآمد. برای محمدمهدی سر تکان دادم. - ممنون که گفتی. لبخند زد. - خواهش میکنم... خوب بخوابی . - همچنین... شب به خیر. محمدمهدی که به سمت مبل برگشت، چشمهایم را بستم. عصر همراه مهدیه و محمدمهدی نخوابیدم اما حالا... واقعا خوابم میآمد. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر - واو! خدای من... چهقدر شبیه آشوبه! پیش چشمهایم هنوز سیاه بود اما ناواضح، صدای زنی با ته لهجهای غریب میشنیدم. صدایش برایم آشنا نبود. مغزم کم کم داشت روشن میشد و طول میکشید کاملا همه چیز را پردازش کند. - شبیه عروسکه... پسر که نباید بور باشه! صدای مردانهی غریبهی دیگری با همان ته لهجه... کمی شاکی، نق میزد. بالای سرم در بیمارستان وقت گیر آورده بودند؟ - باید حواست به چیزی که میگی باشه... یهو دیدی خواهرم از مچ پاهات آویزونت کرد! - ها؟ چی میگی؟ بالاخره یک صدای آشنا شنیدم؛ گرچه حرف دلانگیزی نزد اما خود محمدمهدی بود. مرد غریبه هم از دستش شاکی شده بود. چرا مهدیه باید از پا آویزانش میکرد؟ اوه... این قسمت ملاقات اولمان را فراموش کرده بودم. مهدیه بور دوست داشت. خب، فکر کنم حرف مرد غریبه را توهین به سلیقهاش برداشت میکرد و... بقیهاش قابل پیشبینی است. ذهنم بالاخره کاملا روشن شد؛ زن و مرد غریبه باید از خانوادهی مامان آشوب میبودند. دیگر کم کم باید چشمهایم را باز میکردم و به محض باز کردن چشمهایم، زن غریبه را دیدم که روی صورتم از پیش خم شده بود و خندان گفت: - اوه! حتی چشمهات هم شبیه آشوبه! چه جالب! راستی صبح به خیر... بیدارت کردیم؟ بیشتر از حرفش، حواسم به چهرهاش بود؛ با چشمهای درشت شده و متعجب نگاهش میکردم. خورشید، کپی خورشید و همچین لقبهایی بیشتر به او میآمد! شبیه جوانیهای مامان بود، با همان موهای بور لخت شبیه من و مامان که از گوشه و کنار شال مشکیاش بیرون ریخته بودند، پوست سفید، صورت گرد، همان بینی و لبها اما با چشمهای عسلی شبه طلایی... که بر خلاف مامان آشوب، صورتش را گرم نشان میدادند؛ تقریبا شبیه مامان مهگل! به زحمت نگاه خیرهام را از چهرهاش گرفتم. داشت بیادبانه میشد. مات نگاه گرداندم و رو به همه، سر تکان دادم و گفتم: - سلام! مرد غریبهای که همراهش بود، کنجکاو نگاهم میکرد اما او هم دست به سینه سری تکان و جواب سلامم را داد. موهای بیش از حد فرفری و چشمهای مشکیاش توجهام را جلب کردند؛ برخلاف آن زن بور نبود و گویی بور بودن را هم برای مرد نمیپسندید. این بار نگاهم روی محمدمهدی ماند. کت و شلوار جدید سرمهای رنگی پوشیده بود و موهایش از زیر لایهی نازک ژل مو برق میزدند. بدون این که چیزی بگویم، همین که نگاهم را روی خودش دید، پیش دستانه گفت: - الان میدمش بالا... و سریع دور زد تا پشتی تخت را بالا بیاورد. ممنونش بودم. آنطور دراز کشیده زیر نگاه دو غریبه واقعا آزار دهنده بود. در حالی که محمدمهدی نیمهی بالای تخت را بالا میآورد، زن غریبه برایم دستی تکان داد که توجهام را جلب کند. نگاهش که کردم، با اشاره به خودش گفت: - احتمالا گیج شدی... بذار خودمون رو معرفی کنم. من خالهی کوچیک ته تغاریتم، آنیا رهاورد! ابروهایم را بالا انداختم. پس این زنِ شبیه مامان آشوب خالهام بود. به نظر نمیرسید دههی بیست سالگی زندگیاش را رد کرده باشد. ظاهرش به اندازهای جوان و بیبی فیس بود که احتمال میدادم حتی کوچکتر از من باشد. بدون مکث با اشاره به مرد غریبه، ادامه داد: - این هم پسر داییِ بزرگت، آیدنه! پسردایی... مفهوم عجیبی برایم بود. چنین نسبتهای خانوادگیای اصولا در زندگی من وجود نداشتند. به رسم ادب برای هر دویشان مجددا سر تکان دادم. - میدونم من رو میشناسید اما به هر صورت، نیکآیین آ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 180 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر مکثی کردم. پلکهایم را عصبی روی هم فشردم. عادت کردن به این تغییر سخت بود اما باید از یکجایی شروع میکردم. - در واقع... شاهان شارایلم؛ از دیدنتون خوشوقتم! ابتدا آنیا دستش را جلو آورد. سخت بود که بخواهم خاله در نظرش بگیرم ولی... دستم را در دستش گذاشتم و دست دادیم. - منم از دیدن خواهرزادهی عزیزم خوشحالم! و با لبخند ملیح معذبی ادامه داد: - بابت اتفاقی هم که برات افتاده، تسلیت میگم. - ممنون. آیدن هم جلو آمد. با او هم دست دادم. مودبانه، البته کمی خشک، گویی بیشتر از من معذب بود، سر تکان داد و گفت: - من هم از دیدنت خوشوقتم، همچنین تسلیت میگم. - ممنون. آنیا توضیح داد: - بابای آیدن، دایی بزرگت و دایی کوچیکه دارن مامان و بابا رو میآرن، کم کم میرسن. مهدیه راهنماییشون میکنه، دختر شیرینیه! مامان و بابای آنیا در واقع پدربزرگ و مادربزرگ من میشدند؛ دیدنشان... خب، کمی بیشتر معذبکننده بود. به هر حال، آنیا و آیدن تا به حال رفتار بدی نداشتند. شاید با اعصاب آرامی طی میشد ولی... آنیا همین الان به مهدیه گفت شیرین؟ کدام روی مهدیه را دیده بود؟ اگر میخواستم برای مهدیه یک طعم انتخاب کنم، قطعا تند آتشین بود، نه شیرین! نفسم را آه مانند بیرون دادم. خب... خیلی مهم نبود. باید به چیزهای دیگری فکر میکردم. تازه از خواب بلند شده بودم و تا چند لحظهی دیگر، افراد دیگری از خانوادهی مامان را میدیدم؛ بزرگترهایی که باید احترامشان را نگه میداشتم و در عین حال... نمیتوانستم واکنشهایشان را دقیق حدس بزنم. کمی آزاردهنده بود. فکرم را مشغول میکرد. رو به محمدمهدی سر گرداندم. برای فرم آبی آسمانی بیمارستانم نمیتوانستم کاری کنم اما دست کم... - میتونی کمکم کنی تا میآن، صورتم رو بشورم؟ لبخندی زد. - حتما. خوشبختانه اتاق ویآیپی مستر بود. محمدمهدی ویلچر را جلو آورد و خواست کمک کند از تخت پایین بیایم که آیدن هم برای کمک نزدیک شد. هر دو با احتیاط دستهایم را گرفتند و طی یک قرارداد نانوشته، آنیا هم ویلچر را گرفت که زمان نشستنم عقب نرود. نمیخواستم به همچین چیزی فکر کنم اما وقتی میدیدم چهقدر به دیگران نیازمندم، ذهنم وسوسه میشد که شاید مرگ انتخاب بهتری بود؛ البته سریع این فکر را پس میزدم. - ممنون. با صدای محمدمهدی که از آنیا و آیدن تشکر میکرد، سری تکان دادم تا کامل از آن فکر مسموم بیرون بیایم. آنیا با صورتی خندان و آیدن با چهرهای درهم، گویی چیزی فکرش را درگیر کرده باشد، همزمان جواب دادند: - وظیفه بود. نگاه چشمهای مشکی گرفتهی آیدن را میخواندم. به گمانم... دلش برایم سوخته بود. خب... بچهای که پدرش چنین بلایی سرش بیاورد هم دلسوزی داشت اما هنوز، از احساس درون نگاهش خوشم نمیآمد. من نیازی به دلسوزی، ترحم یا همچین احساساتی از جانب کسی نداشتم. محمدمهدی ویلچر را تا سرویس هل داد، کمکم کرد بایستم و خودش صورتم را شست؛ ضرب آب سرد که به صورتم خورد، یک لحظه نفسم بند آمد اما بعد... بهتر نفس کشیدم و انگار بالاخره ذهنم کاملا روشن شد. به لطف پانسمانهای دستم حتی نمیتوانستم خودم، صورتم را بشویم. نباید خیس میشدند. محمدمهدی دوباره کمکم کرد روی ویلچر بنشینم. زیر نگاه آنیا و آیدن معذبتر هم میشدم. حداقل یک جای سالم باید در بدنم باقی میماند. با حرص، نفسم را بیرون دادم که محمدمهدی، بیمقدمه با حوله به جان صورتم افتاد؛ یکجوری خشک میکرد، حس میکردم میخواهد صورتم را صاف کند! همزمان آهسته دم گوشم زمزمه کرد: - به جای کربن دی اکسید داری گاز افسردگی منتشر میکنی، یه کم دیگه ادامه بدی یهو دیدی من خودم رو از پنجره انداختم پایین! حوله را عقب کشید. بالاخره نفسم دوباره بالا آمد. نیشخند دنداننمایی زد و برایم ابرو بالا انداخت که چشمغرهای رفتم. - قبلش قطعا من رو میکشی... داشتی خفهام میکردی! از رو نرفت. شانه بالا انداخت و بیخیال، حوله را به جا حولهای روی در سرویس آویزان کرد. - میدونم، با کیفیت صورتت رو خشک کردم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده