Raiya 86 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد - از لطفت ممنونم ولی اگه بار بعدیای وجود داشت، حتما صدام بزن؛ خودم ترجیح میدم کمک کنم. مهدیه زبانی روی لبهایش کشید و این بار، با لبخند سردی، شمرده گفت: - اشتباه نکن! بار بعدیای وجود نداره، بینهایت بارهای بعدیای وجود داره! من از اموالم به خوبی مراقبت میکنم. مور مور شدن، حس وحشتناکی بود. مهدیه هم کوتاه نمیآمد. تسلیم شده، نفسم را آه مانند بیرون دادم و نگاهی به سینی انداختم که دو لیوان شیرکاکائوی داغ درونش بود؛ دو لیوان! پیش از این که بپرسم لیوان دوم برای محمدمهدی است یا نه، مهدیه گفت: - یه کم حرف بزنیم؟ پس برای خودش بود! از جلوی در کنار رفتم، به هر حال صاحبخانه او بود. - راحت باش. خندید و جلو آمد. به سمت میز و صندلی کنار تختخواب رفت. در راه پرسید: - اتاق راحته؟ به دنبالش رفتم. - خوبه... ممنون. مکالمهی سادهای بود. پلاستیک در دستش را روی تخت گذاشت و توضیح داد: - لباسهای راحتیه، سر شب سفارش دادم که اسنپ باکس آورد. امیدوارم باهاشون راحت باشی. ابروهایم بالا پریدند. فکر نمیکردم حواسش به چنین چیزی هم باشد! از آنجایی که تنها یک کوله برداشته بودم، ترجیح داده بودم فقط یک دست لباس رسمی دیگر و چند جفت دستکش محض احتیاط بردارم. - زحمت کشیدی، ممنونم. چپ چپ نگاهم کرد. - وقتی با اون صورت خشک میگی ممنونم، تنها چیزی که به نظر نمیرسی، قدردانه. چشمهایم را بستم و پوفی کردم. در این مورد نمیتوانستم کاری کنم. لبهای من کشیده نمیشدند، گویا توانایی خندیدن را از دست داده باشم. با لمس شیء سردی گوشهی لبم، رشتهی افکارم پاره شد و با تعجب، چشمهایم را باز کردم که با مهدیه چشم در چشم شدم! روی صورتم خم شده بود و مصرانه، سعی داشت با قلم نوریاش لبهایم را بالا ببرد! سریع قدمی عقب کشیدم و با ابروهای درهم رفته، پرسیدم: - چیکار میکنی؟ بدون کوچکترین حسی برای گناه، لبخند زد. - به صورت دیکتاتور مآبانهای داشتم میخندوندمت! چند ضربهای به لپش زد و ادامه داد: - عصبهای اینجات انگار مشکل دارن، لبهات رو بالا نگه نمیدارن! سرم تیر کشید! کارهای این خواهر و برادر و بدتر از آن، درجهی پرروییشان، توانایی زیادی برای لال کردنم داشتند. به سمت میز چوبی رفتم و سینی را رویش گذاشتم. تم اتاق قهوهای بود و هیچ وسیلهی اضافیای درونش نبود؛ مشخصا اتاق مهمان بود. - لطفا دیگه این کار رو نکن! در حالی که روی صندلی روبهرویم مینشست، لبهایش را غنچه کرد و پرسید: - اونوقت اگه من بگم لطفا بخند، میخندی؟! پوکر نگاهش کردم ولی یکجورهایی منطقی بود! - فراموش کن چی گفتم... دستهایش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت: - ولی من ترجیح میدم به لطفاهای همدیگه احترام بذاریم! - متوجهم؛ اگه در توانم باشه، احترام میذارم. در لپهایش باد انداخت، ابروهایش را درهم کشید و چپ چپ نگاهم کرد. - الان برای خندیدن تبصره زدی و استثنا قائل شدی دیگه؟ لحن تهدیدآمیزی داشت. در جوابش، سکوت کردم که با مکث کوتاهی، ابرو بالا انداخت. - باشه... قانونشکنی حوزهی تخصصی خودمه و مطمئن باش یه روزی اون تبصرهت رو میترکونم! بوم... و با دست، ادای انفجار را درآورد. انرژیاش نیمه شبی واقعا جای تعجب داشت! در حال باز کردن قفل تبلتش، بیمقدمه پرسید: - رنگ مورد علاقهت چیه؟ ابروهایم بالا پریدند. - چی؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد خونسردانه، لیوان شیرکاکائویی از درون سینی برداشت و جلویم گذاشت. بدیهی جواب داد: - چرا تعجب میکنی؟ فقط یه احمقه که اموالش رو نمیشناسه! چشمهایم ریز شدند. - خیلی جدی نگرفتی؟ شانه بالا انداخت. - آره، چون جدیه! در حال تاب دادن قلمش ادامه داد: - و اگه میخوای از لیست اموالم خارج بشی، محض اطلاعت باید بگم من کاملا به منطق دیگی که برای من نجوشه، میخوام سر سگ توش بجوشه، پایبندم! انرژی زنانه که بماند، مهدیه انرژی انسانی هم نداشت! تودهی عظیمی از تشعشعات شیطانی بود. - طوسی رو... احتمالا ترجیح میدم. وقتی جواب میدادم، خط و نشانی نبود که در سرم برای محمدمهدی نکشیده باشم. مهدیه، در کمال تعجب با لبخند معصومانهی فریب دهندهای مشغول یادداشت کردن جوابم در تبلتش شد؛ انگار از این کار لذت میبرد. ساده میخندید و چنان مینوشت که گویا در دنیای خودش غرق شده است... انگار نه انگار که چه هیولای وحشتناکی درون پوستهاش داشت! - سلیقهت رو دوست دارم! سرش را بالا آورد. - نوشیدنی مورد علاقهت هم شیرکاکائوی داغ قبل خوابه، درسته؟ شاید باید حدس میزدم آوردن شیرکاکائوی داغش تصادفی نیست. محمدمهدی به او گفته بود یا خودش میدانست؟ نمیدانستم... سری به نشانهی تأیید تکان دادم. - باید زودتر میگفتی که بیارم... اگه محمدمهدی نمیگفت، متوجه نمیشدم. پس محمدمهدی گفته بود. - نیازی نبود. تا همینجا هم زیادی زحمت کشیدین. مهدیه خم شد و از پایین نگاهم کرد. با لبخند ملیحی گفت: - نیاز هست، به هر چیزی که باعث بشه احساس بهتری داشته باشی، نیاز هست. با چشم به لیوان شیرکاکائویم اشاره کرد و ادامه داد: - نوشجون! لیوان شیرکاکائو را برداشتم. خیره به بخارش، برای چندمین بار گفتم: - ممنون! و مشغول خوردنش شدم. مهدیه هم خندید و مشغول نوشتن شد. در حال تماشایش، به این فکر کردم که این به قول محمدمهدی تجسم شیطان، هر از گاهی بیمهابا ملاحظه کردن هم بلد است. - غذای مورد علاقهت چیه؟ - پلو مکزیکی! با تعجب سرش را بالا آورد. - انتخاب متفاوتیه!... دوست داری نیکآیین صدات بزنم یا نیکین؟ - برام فرقی نداره... - پس میگم نیکآیین، کسی که دین و آیینش نیک است؛ قشنگتر از اونیه که بخواد مخفف بشه. - نظر لطفته... - تاریخ تولدت کیه؟ - یکم شهریور. با خنده سرش را بالا آورد. - چه جالب! پس میشه حدود همین دو ماه و نیم دیگه... دوست داری چه کادویی برای تولدت بگیرم؟ - واقعا فکر میکنی تا اون موقع هنوز در ارتباطیم؟ بدون این که سرش را از صفحهی تبلتش بالا بیاورد، با آرامش جواب داد: - شده زنجیر دور گردنت بندازم، میندازم ولی نگهت میدارم؛ پس نمیخواد نگران باشی! نه... اتفاقا دقیقا به همین دلیل باید نگران میبودم! - آزادی... مهدیه دست از نوشتن برداشت. لبخندی زد و با اعتماد به نفس افراطیای گفت: - تو همین الان هم آزادی که هر کاری من میگم رو انجام بدی! چشمهایم را ریز کردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد - حتی تناقض هم این جمله رو گردن نمیگیره! بیتفاوت خندید. - ولی من تو رو گردن میگیرم! خواستم بگویم «لطفا نگیر!» که با گذاشتن قلم نوریاش روی لبهایم، متوقفم کرد. دستی زیر چانهاش زد و گفت: - شیرکاکائوت تموم شده، پس شب به خیر. دستش را عقب کشید و در حال بلند شدن از پشت میز ادامه داد: - و اگه تهدیدی کردم، ناراحت نشو؛ در نهایت همهشون رو بدون درد عملی میکنم! حرف زدن با مهدیه هم شبیه محمدمهدی، آب در هاون کوبیدن بود. بیحرف، به احترامش ایستادم تا بدرقهاش کنم. مهدیه، قلم نوریاش را در جیبش گذاشت و خواست دوباره تبلتش را زیر بغل بزند که پیشدستانه لیوانم را در سینی گذاشتم و بلندش کردم. خود مهدیه لب به شیرکاکائویش نزده بود! - آشپزخونه رو دیدم، خودم میبرمش. خندید. - این کارت باعث میشه موزیک آقامون جنتملنه جنتلمنه توی گوشهام پلی شه! جوابی ندادم. مهدیه در حرف زدن بیپروا بود. در حالی که دوتایی به سمت در اتاق میرفتیم، ادامه داد: - از صحبتمون لذت بردم. امیدوارم خواب خوبی داشته باشی، آقای جنتلمن! - به همچنی... با چیزی که مهدیه بیمقدمه و سریع با سر قلم نوریاش به پیشانیام چسباند، حرفم نیمهتمام ماند. دستش آنقدر سریع حرکت کرد که تقریبا به زور دیدمش! برایم دست تکان داد و با خنده گفت: - صبح میبینمت! در حالی که رفتن مهدیه را تماشا میکردم، سینی را به یک دستم سپردم و برچسب را از پیشانیام کندم؛ برچسب یک استیکر خندان بود! وقتی سرم را بالا آوردم، دیگر خبری از مهدیه در راهرو نبود. برای خودم، زیر لب زمزمه کردم: - امروز تموم شد و هنوز... نفهمیدم چی شد! با نگاه به استیکر خندان در دستم، ابرو بالا انداختم. خب... حالا با این برچسب باید چه کار میکردم؟! *** مهدیه از درون آشپزخانه، با قلم نوریاش دست تکان داد و پر انرژی خندید. - صبح به خیر... دستهایش را زیر چانه زد و ادامه داد: - واقعا بهت اومده، نیکآیین! به لباس و شلوار راحتی آبی کمرنگی که شب گذشته برایم آورد و هنوز در تنم نشسته بودند، اشاره میکرد. طیف آبی روشنشان، با چشمهایم ست شده بود که به نظر عمدی میرسید. محمدمهدی که با پیشبند گلگلی! پای گاز ایستاده بود، برگشت و با دیدنم لبخند زد. - صبح عالی، متعالی! منور کردی آشپزخونه رو... در حال ورود به آشپزخانه، برای هر دو، مودبانه سری تکان دادم. - صبحتون به خیر. آشپزخانهی بزرگی بود که به دو سمت سالن سرتاسری «L» مانند خانه، اوپن داشت. تم ترکیبیای از آبی روشن و صورتی کمرنگ داشت. مهدیه طبق معمول همراه قلم نوری و تبلتش پشت میز غذاخوری هفتنفره نشسته بود. محمدمهدی هم انگار وظیفهی آماده کردن صبحانه را داشت. رو به محمدمهدی پرسیدم: - کاری از دستم برمیآد؟ در حال تفت دادن تخممرغ با سیبزمینی، قارچ و فلفلدلمهی ریز شده، جواب داد: - از مهدیه بپرس، به اون هدیه دادمت. ابروهایم درهم رفتند. این داستان تمامی نداشت. مهدیه هم نه گذاشت، نه برداشت، با دست لایک نشان محمدمهدی داد و در جوابش، چشمکی از محمدمهدی گرفت. دوقلوهای هماهنگی بودند! به نظر نمیرسید مهدیه کاری داشته باشد، پس بیحرف به سمت میز غذاخوری شیشهای رفتم. برای خودم صندلیای عقب کشیدم و خواستم بنشینم که با صدای مهدیه، لحظهای متوقف شدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد - شمارهت رو بده! تک ابرویی بالا انداختم که بیگناه، شانه بالا انداخت. - دیشب یادم رفت بپرسم! به فرآیند نشستنم ادامه دادم. - ۰۹۱... این شماره به حسابهای بانکی و رسمیام متصل نبود. در صورت نیاز، راحت میتوانستم دورش بیندازم، پس با خیال راحتی شمارهام را دادم. روی میز، غیر از صبحانهی اصلی که محمدمهدی داشت میپخت، وسایل جانبی چیده شده بودند؛ از سبد کوچک نان تا چایی و فنجان و... - برات چایی بریزم؟ ابروهایم بالا پریدند. مهدیه پرسیده بود. - ممنون، خودم میتونم. - پس میخوری! و تا بخواهم کوچکترین تکانی بخورم، مهدیه دست پیش را برای ریختن چایی گرفته بود. عقب کشیدم و به صندلی تکیه زدم. - ممنون. - خواهش میکنم! چه مکالمهی معمولیای! همزمان که مهدیه فنجان چای را جلویم گذاشت، محمدمهدی ماهرانه بشقابهای تخممرغ را جلوی هر سهیمان سراند و در حالی که با همان پیشبند گلگلیاش پشت میز مینشست، گفت: - بخورید، بخورید نوش جون که باید زودتر بزنیم به راه! نگاهم روی تخممرغ قفل شد و مغزم، روی آن روستا و خانه... راه، ها؟ بیست و سه سال، وقت کمی نبود اما نفرت مردم آن روستا هم شوخی نداشت! آهسته اما محکم و شمرده گفتم: - بزنم به راه! وقتی نگاه هر دویشان با تعجب رویم برگشت، بیشتر رو به محمدمهدی ادامه دادم: - من فراموش نکردم دیروز چه اتفاقی افتاد و قول میدم برای زنده موندنم تلاش کنم، جدی میگم، ولی باید تنهایی برم... محمدمهدی به نحو عجیبی سکوت کرده بود، حتی نگاهم نمیکرد اما مهدیه، خیره به چشمهایم، عمدا و با حرص، تکهای از نان را کند و تهدیدآمیز، دندانش زد. سر تکان داد و با کجخند ترسناکی گفت: - اگه بخوای تنها بری، ناهارت رو خودم میپزم! با خندهی ناگهانی محمدمهدی که در خودش فرو رفته بود، سرم به سمتش برگشت. در حالی که اشک ناشی از خندهاش را پاک میکرد، گفت: - آشپزی مهدیه عالیه! از هر چیزی میتونه سم سیاه کربن تحویلت بده، کشندهتر و راحتتر از سیانوره... تازه دو هزاریام افتاد؛ حرف مهدیه رسما یک تهدید به قتل بود! نگاهم را میان محمدمهدی و مهدیه چرخاندم. از دستشان کلافه نفسی کشیدم و سعی کردم با آرامش توضیح دهم: - شرایط برای اومدن شما دو نفر مساعد نیست. همراهی من هر دوتون رو میتونه به خطر بندازه و صرفا به خاطر اصرار عجیب محمدمهدی بود که تا همینجا هم کنار اومدم. مهدیه، برای جواب دادن صدم ثانیهای هم مکث نکرد. - داشتن بمب اتم هم خطرناکه ولی هیچ صاحبی بمب اتمهاش رو دور نمیندازه! چپ چپ نگاهش کردم. - قیاس کاملا مع الفارقیه. بمب اتم صاحبش رو به خطر نمیندازه، برای بقیه خطرناکه. نفهمیدم چرا مهدیه با ذوق به این حرفم ریز خندید. به سمتم خم شد و شیطنتآمیز گفت: - یعنی الان نه تنها نگرانمی، که ضمنا پذیرفتی صاحبتم، نه؟! سرم سوت کشید. واقعا این چیزی بود که در آن موقعیت بهش توجه میکرد؟ با تأسف دستم را به پیشانیام کوبیدم که مهدیه عقب کشید. دست به سینه زد و ادامه داد: - تو من رو به خطر نمیندازی، اون دزد احمقی که دنبالته به خطر میندازتم و از دزد فرار نمیکنن، بلکه گزارشش میدن! بخوای یا نخوای، مثل آژیر دزدگیر بالا سرت میمونم. کلافه دستی در موهایم فرو بردم. عجب نفهمی! حتی تا تشبیه خودش به مال هم پیش رفت. زیر چشمی نگاهی به محمدمهدی انداختم بلکه او چیزی بگوید که دیدم بیتفاوت، با دست ضربدر نشان داد و برائت جست. - من وارد این بحث نمیشم! خواهرش را خوب شناخته بود؛ جلوداری را به مهدیه سپرده بود که با چشمهای ریز شده، طلبکار نگاهم میکرد. سرم داشت درد میگرفت. حتی برای من بیتفاوت هم به زبان آوردن بعضی چیزها سخت بود، خیلی سخت... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد سرم را پایین انداختم و این بار، بیشتر کوتاه آمدم. کاملتر توضیح دادم: - مسئله فقط اون قاتل نیست، جو روستایی که میخوام بهش برم هم درست نیست. خونهی قدیمیمون وسط جنگله، از آخرین خیابون روستا تا اونجا سریع هم بریم حداقل یک ساعت و نیم پیادهرویه و در عین حال تنها راهی که برای رسیدن به اون خونه میشناسم، همون روستاست؛ بنابراین به هر حال مردم روستا متوجهی حضورمون میشن و... قرار نیست از برگشت من استقبال کنن! برای آنها، من خشم خدا را به همراه میآوردم؛ حتی نمیتوانستم حدس بزنم واکنششان به برگشت من چه خواهد بود. مهدیه ابرو درهم کشید و با حرص گفت: - اولا که استقبال کردن و نکردنشون به کتفم! محمدمهدی با لبخند دلگرمکنندهای ادامه داد: - دوما، تو به عنوان نیکآیین قرار نیست بری، ممکنه ردت رو بگیرن؛ با هویت جعلی تو میریم. اینجوری امنیت ما هم حفظ میشه. سری به نشانهی منفی تکان دادم. - احتمالش هست کسی بفهمه به سمت اون خونه میریم و همین که این رو بفهمن، حتی اگه من رو نشناسن، حدس میزنن یکی از ما، نیکآیینه. ابروهای محمدمهدی بالا پریدند. سرش را کج کرد و پرسید: - چرا؟ ممکنه آشناهات باشن. - هیچ کسی غیر از من وجود نداره که بتونه در اون خونه رو باز کنه. مهدیه سریع جواب داد: - خب شاید تو کلیدش رو به یه نفر دیگه دادی. - اون خونه کلید نداره، با اثر انگشت اشخاصی که براش تعریف شدن، درش باز میشه که از اون اشخاص، فقط من زندهم! - چی؟! محمدمهدی و مهدیه، همزمان با چشمهای گرد شدهای مشابه هم دستشان را روی میز کوبیدند، به سمتم خیز یرداشتند و این را تقریبا دم گوشهایم داد زدند؛ البته حق میدادم. خانهی من و مامان، از عجایب روی زمین بود؛ شبیه پناهگاههایی که انگار برای فرار از دست زامبیها ساخته شدهاند. با وجود نسبتا قدیمی بودنش، پیشرفتهترین فناوری و محکمترین دیوارها را داشت. حیاطش سرپوشیده بود و دیوارهایش عایق دما و صدا بودند و پنجره نداشتند. ضخامتشان هم بیش از حد عادی بود. مامان، هیچ وقت نمیگذاشت از خانه خارج شوم. تا لحظهای که خاله پس از مرگ مامان خانه را پیدا کرد، من حتی جنگل را ندیده بودم! و تمام تصورم از دنیا، به داستانهای محدود مامان خلاصه میشد. محمدمهدی موکدانه گفت: - دیگه واجب شد بریم! سرم تیر کشید! دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم. چرا فکر کردم این دوتا به آدم رفتهاند؟! مهدیه با لایک نشان دادن به محمدمهدی، تأیید کرد. - آره، ژانرهای معمایی راست کار خودمه! سرخوشیشان را اصلا درک نمیکردم. بالای سرم ایستاده بودند و انگار، در دنیای دیگری غیر از دنیای من میزیستند. محمدمهدی با ابرو به بشقابم اشاره کرد و گفت: - من رو نگاه نکن! بخور، بخور که فریز شد! وقت نداریم... دوباره نگاهم را به صبحانهی طلاییام دادم. دستهایم روی رانهایم مشت شدند. یک چیزی شبیه موریانه درونم را میبلعید. نمیخواستم بگویم و نمیتوانستم نگویم! اگر واقعا میخواستند همراهم بیایند، حقشان بود بدانند، کامل بدانند و تصمیم بگیرند؛ شاید اینگونه، رهایم میکردند. من ته چاه بودم، نمیخواستم کسی را با خودم به ته چاه ببرم. بدون بالا آوردن سرم، پرسیدم: - میدونید چرا مردم اون روستا از من متنفرن؟ هر دو، همزمان و بدون ذرهای تردید جواب دادند: - بیلیاقتن! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد یک لحظه ماندم؛ واقعا ماندم. چیزی درونم لرزید... پس از خاله، چه کسی اینگونه بدون تردید، پشت من را گرفته بود؟ همیشه میگفتم هیچ کس و حالا، حتی اگر برای همین لحظهی کوتاه باشد، میتوانستم جواب دهم محمدمهدی و مهدیه. واقعا که خواهر و برادر عجیبی بودند! قدردان نقطهنظر مثبتشان بودم اما باید ادامه میدادم، نمیخواستم فریبشان دهم که در موقعیت ناخواستهای در آن روستا قرار بگیرند. - نه، در واقع من... من یه بچهی نامشروعم، یه بچهی نامشروع که شب تولدم، دو نفر توی روستا به دلایل متعددی مردن، یه زن لال شد و حتی یه نفر دیگه، توی جنگل خودش رو آتیش زد که آتیشش به خونههای توی روستا هم گرفت. پنج سال بعد، مامانم هم فوت شد و تقریبا چهارماه با جسدش تنها موندم؛ یه جورایی داشتم روند تجزیه شدنش رو میدیدم، لقب مردهنشین از همین اتفاق میآد. مردم اون روستا معتقدن به خاطر نامشروع بودنم، خشم خدا رو با خودم حمل میکنم و بدبختی میآرم... برای همین ازم متنفرن! تمام شد. چشمهایم را بستم. شاید گفتن تمام حقیقت از آمدن منصرفشان میکرد، شاید حتی بیخیال زنده ماندنم میشدند؛ این، بهترین کار و بهترین نتیجه بود! بود و نبود یک آدم نامشروع مردهنشین در دنیا فرقی نداشت. - اوه... باید چندتا گالن بنزین به لیست خریدهام اضافه کنم. موندم میتونم یه تویوتا دو کابینهی سرپوشیده برای امروز جور کنم یا نه؟ مهدیه بود که با دستی زیر چانهاش و فکری به شدت مشغول، سکوت را به صورت کاملا بیربطی شکست! سرم را با تعجب بالا آوردم که دیدم محمدمهدی هم با تلفن همراهش کار میکند! و جواب داد: - ماشینش با من... حله... و من، نمیفهمیدم چه خبر است! با تردید تکرار کردم: - گالن بنزین؟! و مهدیه با لبخند سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - آره، برای آتیش زدن روستا لازم دارم! این بار نوبت من بود که تعجب کنم؛ با چشمهای گرد شده گفتم: - چی؟ - پیچ پیچی! مگه نگفتی فکر میکنن خشم خدایی... یه خشم خدایی نشونشون بدم که تا اخر عمرشون جلوت سر خم کنن! خونسردانه و بدیهی ادامه داد: - تو که به هر حال دهنت داره میسوزه، پس چرا آش نخوریم که حداقل به حق بسوزه؟! از سرم داشت دود بلند میشد. این میان، محمدمهدی هم بدون قصدی برای متوقف کردن مهدیه، با لبخند بشکنی زد تا توجهام جلب شود و گفت: - بزرگوار توی زندگی غیر سیاسیش هم به تئوری مرد دیوانه علاقهی خاصی داره! منظورش مهدیه بود و خب، نظرش حقی بود که جواب نداشت! مهدیه انگار هیچی به هیچی، حرفهای من شوخیای با دیوار باشند، راحت لب زد: - خب، حالا بخورید که باید آماده بشیم. قبلش باید خرید مواد غذایی و بنزینم برم. محمدمهدی... بشمر پنج دقیقه بعد صبحونه ماشین رو میخوام. محمدمهدی با خنده لقمهای گرفت. - حل شده بدونش، به یکی بچهها پیام دادم بیاره! واکنش فوقالعاده عادیشان به همهی این موارد غیرعادی، ترسناک بود! واقعا چرا فکر کردم قرار است برخورد منطقیای داشته باشند؟! نه تنها از آمدن منصرف نشده بودند، که حتی مشتاقتر هم به نظر میرسیدند. با اشتها هم صبحانه میخوردند! نگاهم میانشان رد و بدل شد و حین تماشای مهدیه، به این فکر کردم که شاید واقعا این بار دارم برایشان بدبختی میبرم! اصلا چرا از اول نگران این دوتا شدم؟ باید از دست این دوتا، نگران مردم روستا میشدم. آره، همین... - چاییت رو عوض کنم؟ رو به مهدیه، بدون این که این بار تلاشی برای ریختن چایی کنم، جواب دادم: - ممنون میشم. داشتند دچار درماندگی خودآموختهام میکردند! *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور تا مهدیه به خریدش برود و برگردد، نزدیک ظهر شده بود. در آن فاصله، محمدمهدی ساکش را جمع کرده بود و حالا که مهدیه برگشته بود، تا مهدیه چمدانش را جمع کند، در پارکینگ داشت چادر پشت تویوتا را نصب میکرد. من هم برای برداشتن کولهام به اتاق برگشته بودم و میخواستم به پارکینگ بروم که با شنیدن صدای تلق و تولوقی از اتاق مهدیه سر جایم ایستادم. شب گذشته اتاقش را نشانم داده بود، ابتدای راهروی کناری بود. فقط یک کولهی نهچندان سنگین به همراه داشتم؛ پس دستهایم آزاد بودند. به سمت اتاق مهدیه رفتم و با پشت دست در زدم. - نیکآیینم، چیزی هست که بخوای ببرم؟ - هوم... و به فاصلهی کوتاهی با یک چمدان بزرگ در قاب در حاضر شد. آماده شده بود؛ مانتو کتی سادهای تا زانو و شلوار راستهی سرمهای پوشیده بود. کمربند مانتویش را ماهرانه پاپیونی گره زده بود و روسری همرنگی، ساده بسته بود. برخلاف شخصیت هنجارشکنش، در عموم، تیپ رسمیای داشت. دستم را برای گرفتن چمدانش جلو بردم که با گرفتن دستش جلوی دستهی چمدان، مانع شد و با خنده گفت: - اتفاقا دنبالت بودم. میشه چشمهات رو ببندی و سرت رو بیاری پایین؟ ابروهایم بالا پریدند. درخواست عجیب بیمقدمهای بود! اگر میخواست بکشدم، مسئلهای نبود؛ از مرگ نمیترسیدم، احتمالا دوستش هم داشتم اما مهدیه، توانایی داشت بلایی بدتر از مرگ سرم بیاورد. قابل پیشبینی نبود. درنگ کوتاهم را که دید، مظلومانه در خودش جمع شد. به سمتم متمایل شد و با چهرهی گرفتهای لب زد: - طبیعیه به همچین درخواستی از یه غریبه اعتماد نکنی ولی... پلک زد. - به خاک مامانم قسم نیت بدی ندارم! خاک مامان؟ قسم سنگینی خورد! - روحشون شاد. نیاز نیست همچین قسمی بخوری. تجربه کردن چیزی بدتر از مرگ که احتمال کمی داشت، بدتر از زمین انداختن همچین قسمی که نبود، بود؟ فکر نمیکردم؛ پس تنها چشمهایم را بستم و خم شدم. نزدیک شدن دستهای مهدیه را احساس میکردم و به محض این که شیء سردی به گردنم گرفت، مهدیه با خنده گفت: - حالا میتونی راحت باشی! خوب بود که صدایش انرژی قبلش را پس گرفته بود. چشمهایم را باز کردم و راست ایستادم. دستم را روی گردنم گذاشتم و سرم را تا حد امکان خم کردم. همان لحظه که سردیاش را حس کردم، حدس زدم و حدسم درست بود؛ مهدیه، یک زنجیر نقرهای با حلقههای ضخیم به گردنم انداخته بود که بیش از حد تنگ بود! گردنم را اذیت نمیکرد اما به سختی میتوانستم ببینمش... - مبارکت باشه، بهت اومده! و در حالی که ریز میخندید، ادامه داد: - خوشحالم محمدمهدی نقطه ضعفت رو دستم داده بود! یک کلاهبرداری از عواطف و احساسات؟ خب... خیلی مهم نبود! همین که ناراحتی مهدیه یکسوءتفاهم بود، باعث آرامش خیال بود. ناراحتی به هیچ کس نمیآمد. به علاوه، مطمئن بودم هیچ بچهای، خاک مادرش را بیدلیل قسم نمیخورد! حتی اگر به ظاهر فریب باشد، چه کسی میداند حقیقت پشتش چیست؟ - بابتش ممنونم... میتونستی مستقیم به خودم هم بدی! خندهاش یک جورهایی شیطانی بود. - میخواستم مطمئن شم همراهت میمونه و هیچ وقت درش نمیآری. جواب عجیبی بود! من چندان میانهی خوبی با اکسسوری نداشتم، البته به معنای ناسپاسی از هدیهاش نبود. با لحن بدیهیای گفتم: - اگه هدفت این بوده، باید بگم هر لحظه خودم میتونم بازش کنم! و به احتمال زیاد این کار رو بکنم. هدیهت رو ارزشمند میدونم و نگهش میدارم اما حقیقتا چندان با اکسسوری راحت نیستم. مهدیه با خونسردی گوش داد، لبخند دنداننمایی زد و با اطمینان بلاتوجیهی گفت: - درک میکنم ولی نمیتونی بازش کنی، تا من بازش نکنم، در نمیآد. تک ابرویی بالا انداختم. - چرا؟ دست به سینه زد و مفتخرانه توضیح داد: - چون اگه دقت کنی اونقدر تنگه که از سرت بیرون نمیآد و قفل زنجیرش هم یه قفل رمزدار سفارشیه که فقط با زدن رمزش باز میشه که طبیعتا فقط من رمزش رو میدونم! - چی؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور چشمهایم گرد شده بودند. میدانستم مهدیه کار عادیای نمیکند ولی چرا باید تا خرید سفارشی همچین زنجیر عجیبی پیش برود؟! در حالی که سعی میکردم با لمس قفل زنجیر شکل و شمایلش را متوجه شوم، مهدیه بیخیال ادامه داد: - حتی میخواستم بگم روی قفلش حک کنن «اگه به صاحب این زنجیر دست بزنی، مردی!» ولی وقت نشد... حیف! بعدا برات آپدیتش میکنم. اگر همچین چیزی را حک کرده بود، قطعا شبیه که نه، خود نشان بردگی میشد! همین حالایش هم دیالوگ شب گذشتهاش که میگفت برای نگهداشتنم شده زنجیر دور گردنم بیندازد، میاندازد، در سرم تکرار میشد. - من نیازی به آپدیت شدهاش ندارم! از روی لمس قفل، فهمیده بودم حالت مکعب مستطیل برجسته با شیارهای نامعلومی دارد. قفلش احتمالا مشابه کیفهای سامسونت بود. کلافه ادامه دادم: - من اصلا به اکسسوری عادت ندارم و قطعا نمیخوای بگی تا آخر عمرم باید گردنم باشه! شانه بالا انداخت. - البته که نه... وقتی پذیرفتی شخص ارزشمندی هستی، قفلش رو باز میکنم! پوکر نگاهش کردم. احمق نبودم. منظورش را میفهمیدم. خب... قسمش راست بود و قصد بدی نداشت، احتمالا فقط میخواست کمکم کند یا محافظت ولی... نه این راهش بود و نه من، نیازی به این کارها داشتم. نفس عمیقی کشیدم. - شرطت تفسیرپذیر و مبهمه... چه جوری قراره بفهمی خودم رو شخص ارزشمندی میدونم یا نه؟ اگه منظورت به زنده بودنمه، باید بگم همین امروز صبح قول دادم براش تلاش کنم! بیخیال، شانه بالا انداخت و با خندهی شیطانیای توضیح داد: - من ملاک خودم روی برای فهمیدنش دارم! اون هم اینه که وقتی گفتم از اموال منی... دست روی گونهاش گذاشت و سرخوش ادامه داد: - جوری مشت بزنی به صورتم که دندونهام بریزه! حتی با وجود شناختی که از مهدیه داشتم، این مرحله قفل بود! سرم بدجور تیر کشید. با تاسف، دستی گوشهی سرم گذاشتم و با چشمهای ریز شده نگاهش کردم. - تو... مطمئنی خوبی؟ لبخند دنداننمایی زد. - بهتر از توئم! کلافه پوفی کردم. داشت امانم را میبرید. این بار من نزدیکتر رفتم، روی صورتش خم شدم و با جدیت، شمرده شمرده گفتم: - من شاید بچهی نامشروع نحس مردهنشین باشم، حرفی نیست... ولی شارلاتان نیستم! گستاخانه به چشمهایم خیره شد و با حفظ لبخندش، محکم جواب داد: - ولی من هستم؛ و برای فرار از دست یه شارلاتان، باید یه شارلاتان بشی. لحظهای نگاهش کردم. آدم عجیبی بود. مهدیه برای تخریب خودش هم مرز نمیشناخت و به ظاهر، برنامهای برای عقبنشینی هم نداشت. با آه کوتاهی زیر لب، من عقب کشیدم. - نیازی نیست به خودت بگی شارلاتان... - بچهها، مهدیه، نیکین... کجا موندین؟! با آمدن صدای محمدمهدی، موقتا بیخیال شدم. دستهی چمدان مهدیه را گرفتم که داشت داد میزد: - الان میآیم. و آرام که گرفت، لب زدم: - بعدا درموردش حرف میزنیم... وسیلهی دیگهای نداری؟ سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - نه، کولهمه که خودم میآرم. - پس من جلوتر میرم. سری به نشانهی تأیید تکان داد. مهدیه به اتاقش برگشت و من، به سمت سالن رفتم. بالای راهپله که رسیدم، به محض دیدنم، چشمهای محمدمهدی درخشیدند و چنان زیر خنده زد که مجبور شد خم شود تا دلش را بگیرد. پوفی کردم... حدس زدن دلیلش سخت نبود. خندهاش که آرامتر شد، در حال پاک کردن اشک جمع شده در چشمش، گفت: - پس به گردن تو هم طوق بردگی رو انداخت! تشبیه به جایی بود! در ادامه آستینش را بالا زد و دستبند تنگ پلاتینیومیاش را نشان داد. - من هم یه دونه دارم. چه خندان هم میگفت! تازه متوجه شدم قفل دستبندش حالت مکعب مستطیلی شبیه قفل زنجیر من دارد! دستبندش هم به اندازهای تنگ بود که از دستش درنیاید. نگاهم به سمت اتاق مهدیه برگشت. رفتارهایش دیکتاتورانه و غلطانداز بودند اما اگر همین کار را برای برادرش هم کرده بود و محمدمهدی نه تنها ناراضی نبود که خوشحال هم به نظر میرسید، یعنی قطعا قصد بدی پشتش نبود. شاید بار دیگر، جدیتر باید بهش میگفتم شارلاتان نیست! رفتارش را دوست نداشتم اما قدردان محبتی که احتمالا خرج کرده بود، بودم. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور در طول راه، مهدیه چنان فرصت را غنیمت شمرد و هزار سوالی راه انداخت که نه تنها من را به خودشناسی عظیمی رساند که خودش هم دکترای نیکآیینشناسی گرفت! محمدمهدی هم کلا به خواهرش نمیگفت بالای چشمت ابرو است، چه رسد بخواهد مانع شود، فقط بیخیال به اسیر شدگی من میخندید و رانندگی میکرد تا به روستا رسیدیم. موقع ورود به روستا، مهدیه نه گذاشت، نه برداشت، نگاه چپی به بیرون انداخت و گفت: - عقب دوتا گالن بنزین گذاشتم، نمیخواد نگران چیزی باشی. نگاهی به بیرون انداختم. ورودی روستا بودیم. هنوز سرسبز بود و تازه... - خب... بیشتر نگران مردم روستا هستم! - وقتی شارلاتان نباشی، همین میشه! مهدیه که به حرص گفت ولی محمدمهدی از ریز خندیدن کم نگذاشت. در حضور مهدیه، محمدمهدی ساکتتر میشد؛ گویی مهدیه نائب زبان او باشد. به هر حال... خیلی مهم نبود. ترجیح میدادم روستا را تماشا کنم و در عین حال، حواسم را از آن قسمت خاک این روستا که محروم بودم، پرت کنم. هر چند... همچنان ته دلم را کمی، فقط کمی میفشرد. خانههای سوخته، بازسازی شده بودند و روستا، به روزتر و گستردهتر به نظر میرسید؛ انگار نه انگار بیست و هشت سال پیش، چه شب فاجعهباری را پشت سر گذاشته بود. خیابانها زنده بودند و مردم، در رفت و آمد... از پیر و جوان و کودک و زن و مرد و وقتی ما رد میشدیم، همگی لحظهای میایستادند و با تعجب به ماشین نگاه میکردند. تویوتا دو کابینهی هایلوکس، ماشین متعارفی برای آنجا نبود! خوشبختانه، به لطف کلاهگیس مشکی، کرمپودر چند درجه تیرهتر از پوست رنگپریدهی خودم و لنزهای مشکی، شخصی من را نشناخت اما مانده بودم وقتی بفهمند به سمت آن ویلا میرویم، چه واکنشی خواهند داشت که در نهایت، به خاطر بزرگتر شدن روستا و تغییر ساختار، نگرانی بیموردی شد! جادهها بیشتر پیش رفته بودند و انتهای جاده که از کنار جنگل میگذشت و گرداگرد روستا دور میزد، کسی برای دیدنمان نبود؛ زمان پیاده شدن، اطراف را دید زدم اما از هیچ موجود زندهای اثری نبود. با این حال، اگر کسی میدید ماشین آنجا پارک شده، احتمالا تا آخر ماجرا را میرفت ولی جنگل فضایی برای ورود ماشین و پنهان کردن ماشین نداشت؛ به هر حال رد ماشین هم میماند. حداقل ورود بیدردسری بود. - وای... عجب جاییه! با صدای متعجب محمدمهدی برگشتم. محمدمهدی و مهدیه هر دو با چشمهای گرد شدهای خیرهی جنگل انبوه و سرسبز بودند؛ با درختهای سر به فلک کشیده و سبزه و خاکی که به خاطر بارش قبلی، بویشان بلند شده بود. مهدیه با ذوق رو به جنگل آغوش باز کرد و گفت: - این از هر تراپیای بهتره! دیدن یه همچین صحنهای رو از نزدیک واقعا به چشمهام بدهکار بودم. و محمدمهدی با نگاه مهربانی به او خندید. - آره... شیطنتآمیز ادامه داد: - و محض اطلاعت تقریبا یک تا یک ساعت و نیمه دیگه باید توی این شگفتی راه بری! مهدیه بدون مخالفت نگاهش را از جنگل گرفت و به سمت ماشین برگشت. - حله، من کولهها رو میآرم. چمدون مواد غذایی با تو و چمدون لباسها با نیکآیین. و در نهایت به هردویمان چشمکی زد. محمدمهدی فرز روی ماشین پرید تا وسایل را بدهد. سری پیش هم پریدنش توجهام را جلب کرده بود اما این بار، از روی نحوهی پریدنش مطمئن شدم پارکور کار میکند. تقسیمبندی مناسبی بود. کولهها که سبکتر بودند، دست مهدیه را بوسیدند؛ حتی اگر روحش شیطانی بود، آخرش بدن یک دختر را داشت! دوتا چمدان لباس سبکتر بودند که من عهدهدارشان شدم و چمدان مواد غذایی، گر چه یکی بود اما به خاطر سنگین بودنش محمدمهدی با دو دست باید آن را میکشید و عقب عقب میآمد. پس از قفل کردن ماشین، با راهنمایی من به راه افتادیم و در آن وضعیت هم، مهدیه بیخیال نشد؛ گویی میخواست پروفسورای نیکآیینشناسیاش را بگیرد! - سوالجوابمون رو ادامه بدیم؟ مهدیه ثابت کرده بود شبیه محمدمهدی جواب رد نمیپذیرد؛ بنابراین سکوت کردم که خندید و ادامه داد: - این جنجالیترین سوالمه! از چه تایپ دختری خوشت میآد؟ ابروهایم بالا پریدند. نه تنها مهدیه، که محمدمهدی هم با کنجکاوی نگاهم کرد. گویی او هم برای جواب این سوال مشتاق بود! لحظهای مکث کردم. تا به حال به این سوال فکر نکرده بودم. چه جوابی باید میدادم؟ - هیچ تایپی... فکر کنم. حقیقتا نمیفهمیدم چرا باید از دختری خوشم بیاید، چه رسد به تایپش... ازدواج؟ چیزی نبود که به زندگی من بیاید. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور محمدمهدی و مهدیه بین هم نگاهی رد و بدل کردند و هر دو، عمیقا دوقلووارانه همزمان با تأسف نگاهشان روی من برگشت و آه کشیدند. محمدمهدی در حال تأسف خوردنش هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - عجب احمقی هستی! وقتی یه دختر این سوال رو ازت میپرسه، در جواب کافیه مشخصات همون دختر رو بگی! - اوه! رسما نفهمیدم چه میگوید؛ چه ربطی داشت؟ یعنی باید دروغ میگفتم؟ در همین افکار بودم که مهدیه، دستهای آزادش را با انرژی به هم کوبید و «ok» نشانم داد. - حله... به نظر من که این جواب حتی خفنترت هم میکنه! دیوانه بود! با لبخند دنداننمایی ادامه داد: - حالا بیاین سر بطری رو بگردونیم... تو بگو نیکآیین، به نظرت من و محمدمهدی شغلمون چیه؟ نگاه مفرحانهی هر دو که رویم قفل شد، احساس وحشتناکی داشت؛ عجب هزارسوالیای راه افتاده بود... - شغل اداری ندارین و کارمند دولتی هم نیستین! نه نیاز مالی برای چنین کاری داشتند، نه حتی به اخلاقشان چنین کاری میخورد! زمان راه افتادن هم هیچ کدامشان دغدغهی مرخصی نشان ندادند. - با این وجود به نظر میرسه مهدیه، در فضای رسمیتری نسبت به محمدمهدی فعالیت میکنه. مهدیه، تیپ رسمی معقول ساده و عاری از هر گونه اکسسوری اضافهای داشت که انگار تبدیل یه عادتش شده بود اما محمدمهدی گر چه کت و شلوار میپوشید، زنجیر و دستبندش برای فضای رسمی نبودند. - به هیچ کدومتون هم نمیخوره بتونین زیر دست کسی بودن رو تحمل کنین؛ پس زیر دست کارفرمای خصوصی هم نیستین... هر دو چنان با نیشخند دنداننمایی سر به تایید تکان دادند که انگار تعریفشان کردهام. - به نظر میرسه در نهایت کار مهدیه چیزی شبیه کار من باشه؛ مدیریت یه کسب و کار آزاد اما در مورد محمدمهدی... نمیتونم حدس دقیقی بزنم. مهدیه برایم دست زد و محمدمهدی با خنده تشویقم کرد: - دقت خوبی داری! و با لحن معنادار شیطنتآمیزی ادامه داد: - و ذات ما رو هم خوب شناختی! تک ابرویی بالا انداختم. - من نشناختم، رفتارهاتون داد میزنه. - هیهیهیهی... پوکر نگاهش کردم. مهدیه توضیح داد: - من مدیر یه هتلم و محمدمهدی... با چشم، دادن جواب را به خود محمدمهدی پاس داد. نگاهم روی محمدمهدی برگشت. - کارهای مختلفی میکنم اما پایه ثابتش فعالیت توی یوتیوب به عنوان گیم استریمره. ابروهایم بالا پریدند. - شغلهای جالبی دارین؛ امیدوارم هر دو موفق باشید. همزمان جواب دادند: - به همچنین! گروه سرود خوبی میشدند! *** همزمان که محمدمهدی سوت میکشید، نگاه هر سهیمان از فاصلهی نه چندان دوری، خانهی کودکیهایم را رصد میکرد؛ بنایی سنگی، سیاه، بدون روزنه در عمق جنگل که به خودی خود، اگر مامان به آن صورت فوت نمیشد، کسی از وجودش خبر نمیداشت. به شدت امنیتی و به نوعی، خوفانگیز... مهدیه، بدون آن که بتواند نگاهش را از ساختمان بگیرد، سرش را به سمتم متمایل کرد و با شک پرسید: - اینجا آب و برق داره؟! در این حد را به یاد داشتم. مامان اصول زندگی کردن در این ساختمان عجیب و غریب را یادم داده بود؛ با وجود کمسن و سالیام... - موتورخونهی برق مستقل داره، آب از طریق منبع از چاه تأمین میشه. فقط گاز نداره که کپسول گاز و چندتا پیکنیک ذخیره همیشه توی انبار هست. در واقع، با این که بزرگ به نظر میرسه، فضای قابل سکونت کمی داره. بیشترش متعلق به انبار و موتورخونه و... هستن. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور مهدیه، مات و مبهوت زمزمه کرد: - خدای من... با شگفتی عجیبی به ساختمان خیره ماند. نگاهم روی محمدمهدی برگشت که پس از سوت جانانهاش سکوت کرده بود که... با دیدن چهرهی درهم رفتهاش، ابروهایم بالا پریدند. چشمهایش در حال دیدن ساختمان میلرزیدند و دستش، دور دستهی چمدان بیش از حد فشرده میشد. - محمد... مهدی؟! گویا مهدیه هم متوجهی حال عجیب محمدمهدی شده بود که با احتیاط نامش را صدا زد. محمدمهدی، لحظهای نامحسوس لرزید و بعد... به ظاهر خندید؛ شبیه همان خندهی سر کاری درون ماشینش... چه چیزی را پنهان میکرد؟ - خوبم، فقط ابهتش دامنم رو گرفت. و با نگاه عمیقی به ساختمان، معنادار ادامه داد: - معلومه با فکر زیادی ساخته شده! و آرام، در حدی که شک داشتم درست شنیدهام یا نه، زمزمه کرد: - با عشق! عشق؟! خب... احتمالا مامان اینجا را برای پنهان کردن بچهی لکهی ننگش ساخته بود و در عین حال، نمیخواست برای من کم گذاشته باشد؛ فضای درونی اختصاصا برای پسربچه طراحی شده بود و... روزهای خوبی را درونش گذرانده بودم، پر از مهر و محبت، به غیر از آن چهارماه... نمیدانم! اما علامت تعجب و سوال اصلی، شنیدن چنین چیزی با آن چهره از محمدمهدی بود! فقط... ترجیح دادم سکوت کنم، تا همان روزی که قرار بود بگوید از کجا میدانست قرار است بمیرم و منظورش از زندگی کردن من چیست... به هر حال، به نظر میرسید برای خود محمدمهدی هم سنگین باشد. - نیکین... تو نمیخوای به داخل دعوتمون کنی؟ لحظهای در سکوت نگاهش کردم. با خنده پرسیده بود. سر تکان دادم و دوباره، من و مهدیه پای ادای حال خوب درآوردنش ماندیم. - بفرمایید! نزدیکتر رفتیم، خم شدم و سنگی از ستون کنار در را کنار زدم که صفحهی خواندن اثر انگشت روشن شد. انگشت اشارهام را رویش گذاشتم که پس از چند ثانیه پیام تأیید آمد و در، خود به خود کنار رفت. مهدیه که برای دیدن کارم خم شده بود، با تکیه به زانوهایش در حال دیدن باز شدن در، گفت: - دیدنش حتی شگفتانگیزتره. تکنولوژیش برای اون زمان توی چنین منطقهای شبیه جادو میمونه! شاید... شاید همین بود. پس از ورودمان در خود به خود بسته شد اما کسی با صدای آرام بسته شدنش برنگشت. همه خیره شده بودیم به حیاط سرپوشیدهای که سقفش شبیه آسمان شب، رنگآمیزی شده بود و ماه و ستاره و صورفلکی، به صورت سهبعدی رویش کار شده بودند. لامپ ماه و ستارهاش با ورودمان روشن شده بود و فضا را قابل دیدن میکرد؛ و گر نه کوچکترین روزنهای از نور به درون راه نداشت. حیاط، بر خلاف جنگل قابلیت پرورش گیاه نداشت؛ آفتابی نمیگرفت و خشک خشک... جایش را یک لایه تشکهای نرم زمین بازی و رویشان لایهی دیگری چمن مصنوعی به علاوهی وسایل ورزشی، تاب و سرسره و الاکلنگ، زمین کوچک فوتبال و والیبال، میز تنیس و تخت سنتیای برای نشستن گرفته بودند. خانهی بیش از حد کاملی برای زندانی کردن بود. بعضی وقتها فکر میکنم اگر مامان فوت نمیشد، تا ابد در این خانه میماندم یا اگر خاله پیدایم نمیکرد، نهایتا یک روزی همینجا میمردم؟ نمیدانستم... محمدمهدی با نگاه عجیبی به دیوارهای اطراف، گفت: - اگه بیخیال زندگی اجتماعیت میشدی و اینجا میموندی، قاتلت که سهله، شک دارم دست عزرائیل هم بهت میرسید! زندگی اجتماعی من تعریفی نداشت، شاید یک شکست مطلق بود ولی... من آزادیام را دوست داشتم، خرید هدیه برای بچهها را هم، دیدن خندههایشان از دور و... - به این گزینه فکر نمیکنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور محمدمهدی لحظهای نگاهم کرد، جدی و سپس لبخند زد. - پس آزاد زندگی کن، پر از خوشبختی! جواب دراماتیکی بود؛ فکر کنم... میان آن فضای سنگین، مهدیه به صورت پرت از مرحلهای پرسید: - برای بیرون رفتن در چه جوری باز میشه؟ به دستگیرهی در اشاره کردم. - بیرون رفتن سادهست. کافیه اون دستگیره رو بکشی! برخلاف ورود، خروج سادهای داشت ولی نه برای بچهها! برای یک کودک، تکان دادن آن در سنگین عملا غیرممکن بود. مهدیه در حالی که به زحمت نگاهش را از در میگرفت، لب زد: - یه جورایی نسبت به ورودش طعنهآمیزه. سری به نشانهی تأیید تکان دادم. - بهتره بریم. با تایید هر دو به سمت سالن قدم برداشتیم. در ورودی مستقیما به یک سالن بزرگ باز میشد که دیوارهایش پر از رنگهای روشن و طرح حیوانات، رنگها، روز و باران و رنگینکمان، رقص حروف و اعداد و... بودند که بیشترشان خیلی ماهرانه و دقیق کشیده نشده بودند اما کاربرد آموزشی داشتند. مامان، اسامی حیوانات، رنگها و حتی خواندن و نوشتن را از روی همین طرحهای دیوار یادم داده بود. مهدیه با چشمهای درشت شده، پیش از همه چیز نگاهش را روی دیوارها سراند و زیر لب زمزمه کرد: - شبیه سرزمین عجایب میمونه! و محمدمهدی در سکوت به سمت یکی از دیوارها رفت که نگاه من و مهدیه، به دنبالش کشیده شد. گویی مسخ دیوار شده بود! سر راه چمدان را به مبلی تکیه زد و تا نزدیکی دیوار پیش رفت. رنگش پریده بود و نامحسوس لرز داشت. با نگرانی نگاهش کردم و مهدیه، دوباره با احتیاط صدایش زد: - محمد... خوبی؟ محمدمهدی دستش را روی نقش ناشیانهی گورخر گذاشت. خیره نگاهش کرد... پشتش به ما بود اما لرزش شانههایش شدت گرفته بود. برای اولین بار، صریحا با صدای لرزانی نالید: - این... خیلی دردناکه! حالش اصلا خوب نبود. چرا؟ چرا خیره به نقش یک گورخر باید این را میگفت؟ چرا باید شبیه چیز مهمی، نقشی ارزشمند، گورخر کج و ناشیانه را لمس میکرد؟ من با جسد پوسیدهی مامان در این خانه بودم، چرا محمدمهدی میلرزید و دردناکش میخواند؟ اصلا به چه چیزی میگفت دردناک؟ سوالهای زیادی برای پرسیدن داشتم اما حال محمدمهدی برای چنین چیزی مناسب نبود. مهدیه، سریع کولههایش را روی زمین انداخت و به سمت محمدمهدی رفت. یک قدمیاش ایستاد و با تردید، دستهایش را روی شانههای محمدمهدی گذاشت و مالششان داد. دست محمدمهدی پایین افتاد و با تأسف، چهرهاش را پوشاند. احتمال دادم به یک استراحت و شاید مکالمهی خصوصیای با هم نیاز دارند؛ بنابراین به سمت مهدیه رفتم. در سکوت با تکان دستم توجهاش را جلب کردم و با چشم، در اتاقم را نشان دادم. بیصدا لب زدم: - ببرش اونجا... هر دوتون استراحت کنید، من کارها رو ردیف میکنم. با لبخند تصنعی، ممنونی زمزمه کرد و بازوی محمدمهدی را گرفت. رفتنشان را تماشا کردم. فضای عجیبی شده بود. دیگر حال مهدیه هم بهتر از محمدمهدی به نظر نمیرسید. به خاطر نگرانی رنگش پریده بود و چشمهایش از محمدمهدی دل نمیکندند؛ رویش دو دو میزدند. آهی کشیدم و دستی میان موهایم فرو بردم. آرزو کردم این داستان پایان خوشی که مهدیه میگفت، داشته باشد. شاید تا همینجا هم نباید پیش میآمدم، نباید به ساز محمدمهدی میرقصیدم ولی... هر چه بود، دیگر شده بود و این چرخ، متوقفشدنی به نظر نمیرسید. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور کوله و چمدان مهدیه را به اتاق مامان بردم. خانه کلا دو اتاق داشت و فکر کردم اتاق مامان برای مهدیه مناسبتر است. برنامه داشتم خودم در اتاق کودکیهایم بمانم و محمدمهدی، میتوانست ماندن در کنار هر کداممان را که میخواست، انتخاب کند. اتاق مامان از آخرین باری که به یاد داشتم، هیچ تغییری نکرده بود. تصویر جوانیهایش با ربان مشکی که خاله برای مراسم ختمش گرفته بود، کنار آینهی روی میز توالت، زیبا میخندید. مامان موهای قهوهای و چشمهای گرم عسلی داشت؛ برخلاف من بور و سرد... با وجود اخطار روانشناس برای این که به این خانه برنگردم، فکر نمیکردم بدحال شده باشم؛ فقط احساس خاصی داشت، شبیه نوستالژی. همه چیز قدیمی و در عین حال، سالم و دستنخورده باقی مانده بودند. به لطف نبود کوچکترین روزنه، حتی رویشان خاک ننشسته بود. از انباری به خاطر گذشتن تاریخ کپسولهای گاز، دو پیکنیک بیرون آوردم؛ فکر کردم امنتر باشند. ظرفهای آشپزخانه را محض احتیاط دوباره آب کشیدم و چمدان مواد غذایی را میان آشپزخانه باز کردم. در کمال تعجب، تمام مواد پلومکزیکی با وجود این که غیرمعمولتر بودند درونش بود. مهدیه برای خرید رفته بود و... باید ازش تشکر میکردم و برای جبران میپرسیدم غذای مورد علاقهی خودش چیست و درست میکردم. دستکشهایم را عوض و آشپزی را شروع کردم... چیزی تا شب نمانده بود و به احتمال زیاد، آن روز دیگر فرصتی برای گشتن میان میراث مامان نبود. *** - از این لحظه غذای مورد علاقهی من هم پلو مکزیکیه! این را مهدیه پس از فرو دادن اولین قاشق غذایش با چشمهای ستاره بارانی که با عشق به بشقابش نگاه میکردند، گفت. محمدمهدی هم با خنده قاشقش را تاب داد و مفتخرانه لب زد: - آشپز بهشت رو بهت هدیه دادم! و هر دو همزمان با نگاه به من، خندیدند. این بار پوکر نگاهشان نکردم. خوب بود، هر دو بهتر به نظر میرسیدند و عادی شده بودند. حتی مهدیه پیش از شام مجبورم کرد تنظیمات خانه، سیستمهایش، انبارها و... را نشانشان بدهم و اثر انگشتهایشان را به عنوان فرد مجاز برای ورود ثبت کنم! ثبت اثر انگشتهایشان را خودم هم منطقی میدانستم. هر چند برای مدت کوتاهی اما به هر حال ساکن آن خانه شده بودند و... وقتی این داستان به پایانش میرسید، اثر انگشتهایشان را حذف میکردم. میزغذاخوری آشپزخانه، گرد و شیشهای با طرح حروف انگلیسی بود. مامان روی این میز، زبان یادم میداد. بچه که بودم، بهش فکر نمیکردم اما حالا... میدانستم روی تک تک اجزای این خانه از نظر کودکانه بودن و آموزشی، کار شده است. همانگونه که محمدمهدی گفته بود، پشت ساخت این خانه، فکر بود... با این افکار، بر خلاف علاقهام چندان مزهی پلومکزیکی را احساس نمیکردم. در نهایت، میان پیشانیام را کوتاه مالش دادم و تصمیم گرفتم بیخیال شوم. غرق شدن برایم خوب نبود، زهر بود... و در آرامش، با خنده و سربهسر هم گذاشتنهای مهدیه و محمدمهدی شام به پایان رسید. مهدیه در حالی که بیانعطاف برای جمع کردن ظرفها خیز برداشته بود، گویا اگر کسی مزاحم کارش شود، شبیه بچه گربهای پنجول میکشد، اعلام کرد: - ظرفها با من... محمدمهدی هم با لبخند گفت: - شیرکاکائو داغ هم با من! و آستینهایش را بالا زد. - وسایل مهدیه رو توی اتاق بغلی گذاشتم، برای مامان بود؛ پس فکر کردم برای یه خانم مناسبتر باشه... مهدیه در حال آبکشی ابتدایی ظرفها گفت: - ممنون. - خواهش میکنم. رو به محمدمهدی ادامه دادم: - تو توی کدوم اتاق میخوابی؟ بدون بیرون آوردن سرش از چمدان مواد غذایی که تا کمر درونش خم شده بود، گفت: - پیش تو! بیزحمت... - پس من ساک تو رو میبرم توی همون اتاق. - دستت طلا! در واقع تنها دنبال کاری بودم که انجام دهم و برای خودم آن کار را ایجاد کردم. بیکار نشستن وقتی محمدمهدی و مهدیه هر کدام کاری را برعهده گرفته بودند، کمی معذبم میکرد. به سالن رفتم و چمدان محمدمهدی را تا اتاق قدیمی خودم کشیدم. از وقتی آمده بودیم، اولین بار بود که واردش میشدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور اتاق من به نحو عجیبی از اتاق مامان هم بزرگتر بود. تختخواب بزرگی به طرح ماشین داشتم و طول یک دیوار اتاقم را فقط دکورهایی از انواع و اقسام اسباببازیها پر کرده بودند؛ ماشین و مجسمه و هواپیما و... ماشین شارژی، موتورشارژی و دوچرخهام گوشهی اتاق، در فضایی شبیه پارکینگ ساختگی قرار گرفته بودند. من برای پنج سال تمام پایم را از این خانه بیرون نگذاشتم اما همه چیز داشتم، همه چیز... چمدان محمدمهدی را گوشهای به کتابخانهام تکیه دادم و مشغول تماشای کتاب قصههای کودکانه، رنگآمیزی، ست مداد و آبرنگ و مداد شمعی، رنگهای گواش و وسایل تحریری قدیمیام شدم. اکثرا رنگهایشان خشک شده بود. به گمانم... تماشای اتاق سابقم را دوست داشتم؛ در این خانه، دنیای کوچکم، به زیبایی بزرگ بود. *** برای خوردن شیرکاکائو داغ، به پیشنهاد مهدیه روی تخت به اصطلاح حیاط سرپوشیده نشسته بودیم. خب... حیاط سرپوشیده اساسا حیاط محسوب نمیشد، نه؟ پس از فوت خاله، هیچ وقت در همچین فضاهایی قرار نگرفته بودم. همیشه تنها بودم. وقتی ده سال داشتم، خاله به خاطر سرطانش در گذشت و خانوادهی مامان به صورت کلی از فرزند نامشروعش استقبال نمیکردند؛ بنابراین من ماندم در آن خانهی بزرگ و با اموالی که حداقل نیازهای مالیام را تامین میکردند و وکیل خالهای که خوشبختانه، قصدی برای بالا کشیدن اموال یک پسربچهی ده ساله نداشت اما مهربانیای هم خرجش نمیکرد. وکیل خاله، فقط مسئولیتهایش را انجام میداد و بس... بنابراین از زمان فوت خاله، از اولین بارهایم بود که به صورت رسمی شبهایم را تنها سپری نمیکردم و تنها، شیرکاکائو نمیخوردم. شب گذشتهاش با مهدیه و حالا، محمدمهدی هم اضافه شده بود. هر چند در یک اقدام پسرخالهوار، بالشتک سنتی خوشرنگ را به پای من تکیه زده بود و با گذاشتن سرش روی آن، راحت دراز کشیده بود. مهدیه هم لبهی تخت نشسته بود و با نگاه شیفتهای به آسمان مصنوعی، کودکانه پاهایش را تاب میداد. محمدمهدی هم دست کمی از او نداشت و من، دستهایم را دور ماگ قدیمیام که گرم شده بود، حلقه کرده بودم و بخارش را تماشا میکردم. سکوت عجیب و در عین حال دلانگیزی بود. - مامانت... خیلی دوستت داشته! هنوز ثانیهای از فکرم نگذشته بود که محمدمهدی آرام، سکوت را به فنا داد. نگاهش کردم. جدی به سقف خیره شده بود اما با دیدن نگاهم، خندید. - فکر کنم... قلپی از شیرکاکائویم را فرو دادم. مامان دوستم داشت، اما از وجودم هم خجالت میکشید که در اینجا، پنهانم کرد؛ دور از چشم تمام دنیا... بعضی وقتها تعجب میکردم که چگونه برایم شناسنامه گرفت! منع قانونی نداشت اما این که با وجود خجالتش از من چنین کاری کند. آشوبگشت، نام خانوادگی مامان نبود ولی مامان خواست چنین نام خانوادگیای داشته باشم. بعدها فهمیدم برای داشتن این نام خانوادگی، تا تشکیل جلسهی دادگاه و دفاع هم پیش رفته بوده! برخلاف نامم، نام خانوادگیام معنای جالبی ندارد؛ چرا مامان آشوبگشت را انتخاب کرد؟ نمیدانستم. با صدای ریز خندیدن محمدمهدی دوباره نگاهم رویش برگشت. این بار، خیره به همان آسمان با لبخند زمزمه کرد: - اصلا کی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟! استفهام انکاری واقعا عجیبی بود. جوابش هیچکس نبود، خیلیها بود، خیلیها... با این حال، مهدیه با لبخند شیطانیای برگشت و جواب داد: - هیچکس! اگه کسی بخواد دوستش نداشته باشه، مطمئن میشم قبل از کامل شدن تصمیمش، عزرائیل رو ملاقات کنه. محمدمهدی لایک نشانش داد. - خواهر خودمی! و وقتی مهدیه عقب کشید، مشتهایشان را به هم کوبیدند. دیگر داشتم به تماشایشان عادت میکردم... پس در سکوت، شیرکاکائویم را نوشیدم. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور مامان داشت نگاهم میکرد؛ یک جور عجیب... با بالشت، در درگاه اتاقم ایستاده بودم و نگاه مامان، مسخم کرده بود! سر جا خشکانده بودم. چشمهای مامان عجیب شده بودند و... ترسناک. کار بدی کرده بودم؟ عسلیهایش دیگر گرم به نظر نمیرسیدند. برای اولین بار، مامان روی زمین سالن دراز کشیده بود و خیره شده بود به در اتاق من... تکان نمیخورد، پلک نمیزد. خیره نگاه میکرد. بالشتم را محکم فشردم. تازه از خواب بیدار شده بودم. داشتم از مامان میترسیدم. آرام زمزمه کردم: - صبح به خیر... کار بدی کردم مامان؟! مامان جوابی نداد! با تردید نزدیکش شدم. دوباره صدایش زدم. سکوت... مامان با من قهر کرده بود؟ سابقه نداشت، فقط از توی یکی از کتاب داستانهایم میدانستم قهر چیست. کنار مامان نشستم. - مامان، با من قهری؟! مامان نه پلک زد، نه رو برگرداند، ولی جواب هم نداد. - مامان، بگو... دیگه تکرارش نمیکنم، ببخشید. سکوت... خم شدم، خواستم مامان را ببوسم تا آشتی کنیم، در کتاب داستانم بچه خرس برای آشتی پس از عذرخواهی مادرش را بوسیده بود ولی... لبهایم که به پوست مامان گرفتند، فهمیدم مامان سرد است؛ سرد سرد... با ترس و چشمهای گرد شده پرسیدم: - مامان، تو مریض شدی؟! بالشتم را انداختم و بدو بدو به سمت اتاق مامان رفتم. پتویش را برداشتم و دنبال خودم کشیدم. روی مامان انداختم و مطمئن شدم تا گردن مامان را بپوشاند. - نگران نباش مامان، زودی گرم میشی، خوب میشی. تا به حال مامان مریض نشده بود. نمیدانستم چه کار کنم. ناگهان یادم آمد وقتی من مریض میشدم، مامان چیزهای گرم میداد بخورم؛ آبجوش، سوپ، غذاهای داغ... - الان یه چیز داغ برات میآرم مامان! بدو بدو به آشپزخانه رفتم. چهارپایه را روی زمین تا زیر سینک کشیدم. خیلی وقتها مامان را تماشا میکردم، پس میدانستم کتری چیست. سوپ نمیتوانستم بپزم ولی آبجوش چرا... کتری را پر آب کردم و داد زدم: - مامان، معذرت میخوام ولی باید برم سراغ گاز! وقتی خوب شدی دیگه سمتش نمیرم. مامان همیشه میگفت نباید به گاز نزدیک شوم، خطرناک است ولی وقتی سکوت کرد، فهمیدم حالش خیلی بد است. با نگرانی نگاهش کردم که پشتش به آشپزخانه بود. - خوبت میکنم مامان، خوبت میکنم و پسر خوبی میشم... کتری را روی گاز گذاشتم. کار با کبریت را بلد بودم. آتش دوست داشتم و مامان، وقتهایی که خیلی بیتابی میکردم، خودش با من بازی میکرد، بدون این که اجازه دهد به کبریت دست بزنم ولی یاد گرفته بودم. زیر گاز را روشن کردم و بهش خیره شدم! مامان گفته بود وقتی بخار کرد، یعنی جوش آمده است... تماشایش کردم تا بخار کرد. میانش با مامان هم حرف میزدم، هر چند مامان جواب نمیداد. میدانستم کتری داغ است و خطرناک... باید دستگیرهی آویزان بالای گاز را برمیداشتم. با احتیاط روی پنجههایم ایستادم و سعی کردم بدون برخورد با کتری دستم به دستگیره برسد که... یک لحظه بود. میان تلاشهایم، یک لحظه پایم سرید، تعادلم را از دست دادم، سینهام به کتری گرفت و همراه با زمین خوردن، کتری رویم خالی شد و فریادم، بلند... با صدای بلندی که در گوشهایم پیچید و سوزشی که به صورت عصبی در سینه و دستهایم احساس کردم، پلکهایم باز شدند. بدون تکان اضافهای، لحظاتی خیره به سقف ماندم. انگار برگشتم به آن خانه کاملا بیتأثیر هم نبود! خیلی وقت بود که دیگر خواب آن چهارماه را نمیدیدم. درد سوزشش را تقریبا فراموش کرده بودم؛ گر چه آن زمان، خیلی گریه کردم و بیتابی اما نه مامانی بود که به دادم برسد، نه خودم تصوری از دنیای بیرون داشتم که کمک بخواهم و نه از پزشکی سر در میآوردم... تازه باید به داد مامان هم میرسیدم. مامان مرده بود ولی من پنج سالهی از دنیا جدا، چه چیزی از مرگ میدانست؟ مامان برایش فقط مریض و بد حال بود. حتی میان گریهاش، وقتی دید مامان نیامد، بلند شد و با همان درد، دوباره دستگیره را برداشت. آب جوش ته کتری را درون لیوانی ریخت و برای مامان برد ولی مامان، هیچ وقت خوب نشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور فکر نمیکردم دیگر خوابم ببرد، پس بیصدا دستی روی صورتم کشیدم و سرجایم نشستم. زیر چشمی نگاهی به محمدمهدی انداختم که انگار غش کرده بود، در خواب عمیقی به سر میبرد. دستم تا روی گردنم آمد که با لمس زنجیر متوقف شد. تشنهام بود، به گمانم به یک لیوان آب خنک پس از این خواب نیاز داشتم. آب خنک، هم... تضاد مسخرهای با آبجوش داشت. بلند شدم و بیصدا، از اتاق خارج شدم. چراغهای تزئینی کوچک سالن روشن بودند. به سمت آشپزخانه رفتم. لیوانی برداشتم، آب کردم و در حال نوشیدنش، به در یخچال تکیه زدم که دیدن اتفاقی کاغذی روی میز غذاخوری، توجهام را جلب کرد. تک ابرویی بالا انداختم و به سمتش رفتم. در حال نوشیدن آب، تایش را باز کردم... «از اونجایی که اینجا آنتن نداشت، به جای پیام دادن، نامه مینویسم:) من دارم میرم تنها یه گشتی توی جنگل بزنم، برای نوشتن رمانهای ترسناکم مفیده! مهدیه:)))))) خوب بخوابید😁» چنان آب در گلویم پرید که وحشتناک به سرفه کردن افتادم. خفه شدنم به جهنم، مهدیه چه کار کرده بود؟! چشمهایم کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند و کمتر از میت، رنگ به رویم مانده بود. دخترهی دیوانه! من که گفته بودم شبهای جنگل خطرناک است و حیوانهای وحشی بیرون میآیند... در حال مشت زدن به سینهام بودم که تصویر فشردن قلمنوریاش جلوی چشمهایم آمد و قالبم را تهی کرد. یعنی انقدر فکرش درگیر بود که متوجهی حرفم نشده بود؟! وای من، وای من... باید دنبالش میرفتم، بدون فوت وقت... اصلا نفهمیدم چگونه لیوان آب لعنتیام را روی میز گذاشتم و از روی ردیف پایین کابینتها بالا رفتم تا جعبهی اسلحهی شکاری مامان را بردارم. هیچ وقت ندیده بودم مامان شبها از خانه بیرون برود اما هر از گاهی میدیدم اسلحه را تمیز میکند. نمیدانستم کلیدش کجا است، پس تنها با گوشکوب قفلش را شکاندم و چک کردم که تیر داشته باشد. کار با اسلحه را کم و بیش به لطف خدمت سربازیام بلد بودم. چراغقوهای که مامان همیشه دم دست نگه میداشت، از کابینت بالای گوشهی آشپزخانه برداشتم و روشن کردم، باطریاش هنوز کار میکرد. به دو به سمت ورودی رفتم که لحظهای، میان راه ماندم و چشمهایم روی در اتاق خشک شدند. محمدمهدی برادر مهدیه بود، حق داشت بداند مهدیه در خطر است؛ باید صدایش میزدم؟ منتها آمدن محمدمهدی هم به جنگل خودش یک نگرانی مستقل میساخت، برای محمدمهدی هم خطرناک بود... به سرعت تصمیم گرفتم و به سمت در خانه دویدم. همان بهتر بود محمدمهدی در خانه بماند. اگر میآمد، باید همزمان نگران او هم میبودم که احتمالا فقط کندم میکرد. در را که پشت سرم بستم، چراغ قوه را روی سبزههای دم در چرخاندم. چشمهایم را ریز کردم، تشخیصش سخت بود و دقت زیادی میخواست اما توانستم رد پای مهدیه را بزنم؛ سبزههایی که رویشان پا گذاشته بود، فرو رفته و خم شده بودند. دنبال رد پاهایش دویدم. بیشتر از چیزی که فکر میکردم دور شده بود. گاهی رد پاهایش برای مسیر کوتاهی محو میشدند و دوباره، ظاهر... گویی سبزهی برخی جاها کمتر فشرده شده بودند یا سریعتر، صاف... شاید هم مهدیه پریده بود، نمیدانستم. هم زمان، از هر جا رد میشدم، با نگرانی نگاه میچرخاندم و به داد، صدایش میزدم: - مهدیه... مهدیه... مهدیه کجایی؟ دویدن نه... ولی نگرانی به نفس زدنم انداخته بود و داشت زهره ترکم میکرد! چشمهایم درشت شده بودند. دل دل میزدم که بلایی سرش نیاید... در دل التماس خدا را میکردم و به زبان، از ته حنجره نامش را فریاد میزدم: - مهدیه... مهدیه... تا کجا مگه پیش رفته؟! و بعد... یک جایی، رد پاهایش محو شدند؛ برای من شبیه سقوط میماند. لحظهای ناباورانه به آخرین سبزههای خمیده نگاه کردم و بعد... فقط پلک زدم. ایستادم و همان جا، بلندتر از پیش داد زدم: - کجایی؟ مهدیه... صدایی نیامد! این میان، صدای زوزهی گرگها که از دور و نزدیک بلند میشد و درهم میپیچید، صدای خش خش برگها که نمیدانستم از چیست، جیرجیر جیرجیرکها و... همه و همه به آتش نگرانیام دامن میزدند و تپش قلبم را تند و تندتر میکردند. قطرههای عرق سرد روی صورتم سر میخوردند و کف دستهایم را نم کرده بودند. به سرعت سری به اطراف گرداندم، شاید سرنخ دیگری از مهدیه باشد ولی... نبود! هیچ چیزی نبود... سرم نبض زد و با حرص، لبهایم را روی هم فشردم. چارهای نمانده بود، دیگر باید کورمال کورمال و از روی شانس دنبالش میگشتم، شانسی که هیچ وقت نداشتم، مگر خدا رحم میکرد... بدون هیچ دلیل خاصی، به سمت راست دویدم. هنوز خیلی دور نشده بودم که از پشت سرم، صدای زوزهی گرگی بلند شد که حالت عادی نداشت؛ نه شبیه زوزههای گرگ دیگری که اصولا شنیده میشد. ابروهایم بالا پریدند. لحظهای تیز برگشتم. چیزی برای دیدن نبود اما مطمئن بودم صدا از آن سمت میآمد؛ گاهی به جای زوزه، حالت خرناسه داشت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور ریسک بود؛ قماری بدون امکان تعیین درصد احتمال هر چیزی... با این حال، فقط مچ پایم را چرخاندم و به همان سمت دویدم. گر چه عمیقا امیدوار بودم و آرزو میکردم مهدیه در آن مهلکه نباشد. سعی کردم بلندتر صدایش بزنم: - مهدیه... مهدیه اینجایی؟ صدام رو میشنوی؟ این بار مهدیه جیغ جیغ کنان جوابم را داد: - چرا صدات داره نزدیک میشه؟ مگه احمقی؟! برگرد... با دیدنم، حرف در دهان او ماند و نفس من، حبس شد... به فضایی با تراکم درخت کمتر رسیده بودم. مهدیه با فاصلهی قابل توجهی از من روی زمین افتاده بود. نگاه او روی من مانده بود و نگاه من، روی گرگ خشمگین روبهرویش که داشت برای دریدنش خیز میگرفت! در یک لحظه، شاید هم کمتر اتفاق افتاد! چراغ قوه را روی زمین انداختم، گرگ پرید، شلیک کردم، اسلحه به خاطر نیروی ناشی از انفجار پوکهی گلوله به شانهام ضربه زد و... تیر به گردنش خورد! به گوشهای پایین پای مهدیه پرت شد. دست و پایی زد و با خرناسهای بیجان و دردمند، از حرکت ایستاد. چشمهایم درشت شده بودند. من زدم، خواستم که زدم، به قصد کشت زدم، جدی بودم ولی... اولین بار بود که یک جاندار را میکشتم، نه؟ اولویتبندی غیرقابل اجتناب است، میدانستم اولویتبندیام درست بود، طبیعی بود اما هنوز... تصویر دست و پا زدنش کمی ماتم کرده بود. نمیتوانستم جوری بزنم که با درد کمتری بمیرد؟ چنان آنی که حتی درک نکند دارد میمیرد؟ داشتم فانتزی فکر میکردم؟ شاید... - پشت سرت رو بپا! با جیغ بلند مهدیه، نگاهم روی او برگشت. به زحمت به سمتم خیز برداشته بود و با وحشت و چشمهای درشت شده بالای سرم را نگاه میکرد؛ بالای سرم؟! نگاهم به دنبال نگاهش کشیده شد. سرم را بالا بردم که برق سفیدی دندانهای یک گرگ، زیر نور ماه، چشمهایم را درشتتر کرد و آب دهانش، گوشهی صورتم را خیس... فقط یکی نبود؟ چرا حواسم نبود گرگها گلهای زندگی میکنند و طبیعی است تنها نباشند؟ آن هم وقتی چندین صدای زوزه شنیده میشد، هرچند به فاصلههای مختلف جغرافیایی ولی... وقتی برای برگرداندن لولهی تفنگ نداشتم؛ پیش از این که در حالت مناسبی برای شلیک قرار بگیرد، سرم لقمه شده بود! بنابراین، اسلحه را همانطور به پهنا بلند کردم و وقتی دهان گرگ پیش از سرم به آن گرفت و دندانهایش به اسلحه نشستند، به زور به دورترین گوشهای که میتوانستم، پرتش کردم؛ گر چه برای مردن و دفع خطرش کافی نبود. - درخت... از درخت برو بالا... مهدیه بود که با اشاره به درخت کناریام داد میزد؛ به اندازهای بلند که احتمال پاره شدن تارهای صوتیاش برود... لحظهای سرم برگشت. پیشنهاد منطقیای میداد. گرگ به زودی میایستاد و دوباره حمله میکرد اما... چرا خود مهدیه تکان نمیخورد؟! از وقتی مهدیه را دیده بودم، یک جا نشسته بود و نهایتا، تنها با چرخاندن کمرش به سمتم برگشته بود! پایش... پایش آسیب دیده بود، نه؟ مهدیه به تنهایی نمیتوانست فرار کند. به سمتش دویدم. دستهایم را باز کردم و در حالی که بالاتنهام را نزدیک زمین نگه میداشتم، داد زدم: - من رو محکم بگیر... از گوشهی چشم تکان خوردن گرگ را دیدم. دندانهایش را از اسلحه بیرون کشیده بود و به گوشهای، پرتابش کرد. لحظهای که مهدیه را در آغوش کشیدم و دستهایش، محکم دور گردنم حلقه شدند، گرگ به سمتمان خیز برداشت. تکان خوردن مهدیه در آغوشم کمی آزارم میداد ولی با حداکثر سرعت دویدم. نگاهم میان درختها برای پیدا کردن درخت مناسبی میچرخید که نزدیکترین درخت با بزرگترین تنه و شاخههای قطور مقابلم را انتخاب کردم. فرصتی برای برگشتن، چک کردن اوضاع یا هر چیز دیگری نداشتم؛ فقط با پریدن و کوبیدن پایم به تنهی درخت، به سمت بالا خیز برداشتم و در عین حال که مواظب بودم با نزدیکی زیادم به درخت، مهدیه را بین خودم و درخت له نکنم، دست دور یکی از شاخهها انداختم و با فشار پایم روی یکی دیگر از شیارهای درخت، به کمک شاخهها بالا رفتم تا به ارتفاع مناسبی برای در امان ماندن رسیدم. روی یکی از شاخههای محکم درخت که توانایی نگهداشتن وزنمان را داشت، ایستادم و مهدیه را روی شاخهی ضخیمتر بالاییاش نشاندم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور ک پایم روی شاخهی پایینی بود، پای دیگرم را خم شده، کنار مهدیه به شاخهی میانی تکیه داده بودم، دست راستم برای نگه داشتن تعادل شاخهی کوچکتر بالا را گرفته و دست چپم، دور کمر مهدیه مانده بود. به نحو وحشتناکی، نفس نفس میزدم. از دهان که نفسم را بیرون میدادم، گلویم میسوخت و در کل، گردنم به ویژه سمت راستش به خاطر فشار دست مهدیه درد میکرد. اگر کبود میشد، تعجب نمیکردم. قلبم هنوز ریتم منظمش را پس نگرفته بود و ناجور میزد؛ به قفسهی سینهام فشار میآورد. بدنم تازه فرصت کرده بود عوارض آن چند ثانیه را بیرون بریزد؛ پیش از بالا آمدن، فقط به فرار فکر میکردم و حواسم به واکنشهای طبیعی بدنم نبود. لحظهای پلک روی هم فشردم و بعد، برای دیدن وضعیت گرگ سر چرخاندم. پایین درخت ایستاده بود و با پنجه کشیدن روی تنهی درخت میخواست بالا بیاید که نمیتوانست... با خشم، زوزه میکشید و دندان نشان میداد. با این وجود، تناسب عجیب قسمت خاکی میان صورت گرگ و لنگه کفش اسپورتی که دورتر افتاده بود، توجهام را جلب کرد. کامل کردن پازل اتفاق افتاده، سخت نبود؛ قسمت راست گردنم بیشتر درد میکرد چون مهدیه بیشتر با دست چپش از گردنم آویزان بود و تکان خوردنش وقتی میدویدم، احتمالا به این خاطر بود که کفشش را در بیاورد و به صورت گرگ بکوبد. شاید اگر این کار را نمیکرد، گرگ بهمان میرسید... در نهایت، دختر تیزی بود. خواستم سرم را برگردانم تا حال مهدیه را بپرسم که بیمقدمه، از میان آغوشم بالا پرید و چنان رو به جلو خم شد که اگر محض احتیاط، شاخهی بالایی را نگرفته بودم و دست دیگرم هنوز دور کمرش نبود، هر دو به پایین پرت میشدیم! حرفم را پس میگیرم؛ جدا... چه تیزیای؟! دستم را دور کمرش محکمتر کردم. چه کار میکرد؟ میترسیدم بیفتد... نمیتوانستم شاخهی بالایی را هم رها کنم. - مه... - هان؟ چیه؟ برای کی داری زر زر میکنی؟ زوزه میکشی گرگ لعنتی؟ خودم میفرستمت سینهی قبرستون... دندونهات رو توی دهنت خورد میکنم... سگ کی باشی دندونهات رو نشون من بدی! مات و مبهوت، با چشمهای گرد شده خیرهی مهدیه ماندم. رفتارش عجیب بود! صورتش درهم رفته بود و آزرده، تقلا میکرد و با عصبانیتی که انگار خون جلوی چشمهایش را گرفته، غیرعادی برای یک گرگ کری میخواند. برای یک گرگ؟! انگار دیوانه شده باشد، جنون افسارش را دست گرفته بود. جیغ و داد میکرد و همزمان، بدون این که حواسش باشد، عصبی به شانههایم مشت میزد! تهدیدهایش بدون آرامش و اعتماد به نفس همیشگی، از درماندگی بودند. وقتی اینجوری با یک گرگ درگیر میشد، یک جورهایی رقتانگیز به نظر میرسید و در عین حال، نمیتوانستم نگاهم را از صورت آزردهاش بگیرم. - تک تک اون دندونها رو میکنم... از پوستت پالتوی امسالم رو میدوزم... اصلا آتیشت میزنم، پس خفه شو و گورت رو گم کن تا شبیه اون یکی خودم به حسابت نرسیدم! اون یکی؟! ابروهایم بالا پریدند و چشمهایم ریز شدند. حال مهدیه بیش از حد بد بود. تنها یکی بودند که آن یکی هم متأسفانه من کشتم اما... نگاهم مسیری که مهدیه ناخوداگاه همراه تهدیدهایش نشان داده بود را دنبال کرد... باز هم مات شدم! در فاصلهی به نسبت دورتری که از روی درخت، به لطف نور کم ماه دست و پا شکسته پیدا بود، جسد یک گرگ مرده افتاده بود! چتر تا دسته در دهانش فرو رفته بود و لبهی تیز صفحهی شکستهی تبلت مهدیه هم در پهلویش نشسته بود. نیمهی دیگر تبلت گوشهی دیگری افتاده بود. صحنهی دلانگیزی برای دیدن نبود. پلکهایم را روی هم فشردم. رقتانگیز؟ بیشتر ترسناک بود؛ فراموش کرده بودم مهدیه یک تریلر ترسناک از زندگیام مینویسد، نه یک تراژدی... با ساکت شدن مهدیه، متوقف شدن ضربههایی که به شانهام میزد و به جایش، احساس فشرده شدن لباسم، دوباره به سمت مهدیه برگشتم که باز... چهرهی جدیدی نشانم داد؛ چهرهای که ترجیح میدادم نبینم! بیحرف، آستین کوتاه لباسم را در میان مشتهایش میفشرد و با غم عجیبی، اشک میریخت؛ بیوقفه و تند... چهرهاش درد داشت؛ خیلی زیاد! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور عصبی و بیتوجه، زمزمه میکرد: - چرا؟ چرا؟ چرا؟ و وقتی زمزمهاش متوقف شد، صدای گریهاش جنگل را برداشت! اشکهایش پشت سر هم میسریدند و صورتش را با شوریشان میشستند. چهرهام درهم رفت. این حالش... خب... قلبم را میفشرد؛ مورمور شدن را ترجیح میدادم! به گمانم امشب، برای مهدیه سنگین بود. سعی کردم روی شاخه بنشانمش، گریه میکرد و بدون مقاومت شبیه مومی در دستهایم تکان خورد. میدانستم مهدیه سختش هست، خودم هم سختم بود، هیچکدام آدم بیدینی نبودیم ولی... موقعیت عادیای نبود؛ بنابراین با وجود شک و تردید، تصمیم گرفتم. سرش را به شانهام تکیه داده و آرام با دست چپم کمرش را مالش دادم. مقاومتی نکرد، فقط گریه میکرد و بدنش نامحسوس میلرزید... - چیزی نیست، دیگه چیزی نیست. برای چیزی که تموم شده که گریه نمیکنن، دختر خوب! آروم باش... آروم... نفس عمیق بکش... هیش... صادقانه به کسی که تهدید کرد قاتلم رو جوری تیکه تیکه میکنه که راحت الهضم بشه که گریه نمیآد! به علاوه، مگه قرار نبود یه داستان هیجانانگیز با پایان خوش بنویسی، نباید الکی تراژدیش کنی... اتفاق خاصی نیفتاده، همه چیز درست میشه... درست شدنشون شروع شده... هیش... من آدم مناسبی برای حرف زدن و دلداری دادن نبودم؛ در واقع احتمالا بدترین آدم روی زمین برای این کار بودم اما... شاید خاله، وقتی در آغوشم میکشید و نازم میکرد، وقتی با مهربانیاش نگرانی خرجم میکرد و دلداریام میداد، ناخوداگاه کمی آدم بودن یاد گرفتم. نمیدانم چهقدر گذشت، چهقدر در گوش مهدیه حرف زدم و «هیش هیش» گفتم که کم کم آرام شد؛ دیگر نه صدای گریهاش شنیده میشد، نه بدنش میلرزید... با این حال، سکوتش مانع از این شد که رهایش کنم. شاید به این آرامش هم نیاز داشت، به این سکوت نصفه نیمه با وجود جیرجیر جیرجیرکها و بادی که میان درختها میپیچید و زوزههایی که از دور شنیده میشدند، گرگ هم بیخیال شده و رفته بود. - مگه بچهم که هی هیش هیش به دلم میبندی؟! بغ کرده این را گفت و سرش را از روی شانهام برداشت. جملهی جالبی برای شکاندن سکوتش بود! بهتر به نظر میرسید. با احتیاط، عقب کشیدم و کمرش را رها کردم. سرش را پایین نگه داشته بود و زیر چشمی، با حرص نگاهم میکرد. لبهایش را غنچه کرده بود و گونههایش سرخ شده بودند؛ از گریه، عصبانیت یا خجالت... نمیدانستم. - نه... و ترجیح دادم با این جمله که «شیطان مگر بچه و بزرگ هم دارد» در آن موقعیت روی اعصابش نروم! هیش هیش را خاله یادم داده بود، شاید چون بچه بودم در گوشهایم میگفت و ناخوداگاه همراهم ماند. به عنوان یک بزرگسال، تجربهای از دریافت دلداری نداشتم که بزرگانه، بخواهم دلداری بدهم. - پات آسیب دیده؟ ابروهایش بالا پریدند اما به فاصلهی کوتاهی، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - اول پیچ خورد که خوردم زمین و یه شاخه کوچولوی تیز هم توی پام نشست... - میتونم آسیبش رو چک کنم؟ سرش را کج و با تعجب نگاهم کرد؛ گویی حرف عجیبی زده باشم. - اوه... البته، ممنون میشم. در حال رها کردن شاخهی بالایی و نشستن روی پایینترین شاخه که بیش از یک متر زیر شاخهای بود که مهدیه رویش نشسته بود، به حدی که پاهای مهدیه به شاخهی پایینی نمیرسیدند، گفتم: - پس حواست به تعادلت باشه... شاخه رو از پات بیرون آوردی؟ سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - نه... وقت نشد! حق داشت. مچ پایش را گرفتم و همزمان، نگاهم به چهرهاش هم بود که موقع لمس کجا و چهقدر درهم میرود. پارگی پایش را چک کردم، خونریزی به نسبت شدیدی داشته بود، تقریبا کل قسمت بالاتر از مچ پایش تا پایین کفش خونی شده بود اما دیگر از شدتش کاسته شده بود؛ با این وجود، نمیتوانستم تکه چوب را لمس کنم، بیش از حد فرو رفته بود. - انگار کامل توی زخمت فرو رفته، فکر کنم بیرون آوردنش الان خطرناک باشه و احتمال خونریزی رو بیشتر کنه... مچ پات هم به نظر در رفته که با وجود چوب توی زخمت، فکر کنم بهتره الان جا نندازمش، مشخص نیست درست جا بیفته یا نه... نفسم را آه مانند بیرون دادم. وضعیت پایش واقعا بد بود، همین که آرام گرفته بود و دیگر گریه نمیکرد، جای تعجب داشت! هر چند همان گریهاش هم... به نظر نمیرسید به خاطر زخم پایش باشد، بیشتر انگار از شوک بود! و گر نه آن قدر بیپروا برای تهدید گرگ تکان نمیخورد. - متأسفم اما فعلا فقط میتونم ببندمش که کمتر تکون بخوره تا کمتر اذیت بشی. لبخند کوچکی زد. - ممنون میشم، همین هم کمک بزرگیه! زیر لب، آرام جواب دادم: - خواهش میکنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور و میان شاخههای ریزتر منشعب شده از دو شاخهی بزرگی که رویشان نشسته بودیم، به دنبال دو شاخهی راست و با ارتفاع و ضخامت مناسب گشتم. پس از پیدا کردن و کندن شاخههای مناسب، به ابتدای شاخه برگشتم. برای بستن زخم مهدیه و چوبهای دو طرف پایش، به چیزی نیاز داشتم؛ خوشبختانه زیر پیراهنی پوشیده بودم، پس خود تیشرت آبی کمرنگی که مهدیه خریده بود، بیرون آوردم و از روی خط دوخت پارهاش کردم. با یک تکه، زخم مهدیه را بستم و پس از پاره کردن متعدد تکهی دیگر به اندازهای که پهنایش در حد نوار دو الی سه سانتیمتری و طولش بیشتر شود، دو تکه چوب را دو طرف پایش محکم کردم که تکان نخورد. اقدامات عالی بهداشتی-درمانیای نبود اما بهترین کاری بود که در آن شرایط از دستم برمیآمد. گرهی آخر را که زدم، با افتادن پالتوی گرم مهدیه روی شانههایم که رویهی بارانی داشت و دستهایی که زیر گلویم اولین دکمهاش را میبستند، نگاهم با تعجب از روی پاهای مهدیه تا چهرهاش بالا رفت. با لبخند دنداننمایی رویم خم شده بود. - هوا سرده، دوست ندارم مالم خراب شه! حتی در این موقعیت هم بیخیال نمیشد، نه؟ از دستش آهی کشیدم. - من یه مال نیستم... اما حتی اگه باشم هم، مگه یه مال در جهت راحتی صاحبش نیست؟ نه این که... با اشارهی چشم به پالتو ادامه دادم: - صاحبش در جهت راحتی مال باشه! مهدیه خندید. - مگه نشنیدی میگن حیف نون آیفون توی جیب پشتش بود و وقتی با نشستنش صدای تقی اومد، دعا کرد ان شاءالله صدای شکستن ستون فقراتش باشه! کار پای مهدیه تمام شده بود. در حال ایستادن روی شاخه، دکمهی اول پالتویش را باز کردم و گفتم: - خوبه انقدر خوب شدی که میتونی جک بگی! و بیهوا، پالتو را روی خودش انداختم و بدون حتی رد کردن دستهایش، به زور مشغول بستن دکمههایش شدم. - اما محض اطلاعت تا جایی که من میدونم حیف نون نماد حماقته! اولویتبندی باید به درستی صورت بگیره. تا همین لحظه انقدر درگیر بودم که سرمای هوا رو احساس نکنم و همچنان سردم نیست. کسی که اینجا رنگ به رو نداره، تا چند دقیقهی پیش بدنش دو لیتر آب از دست داده، زخمی شده و هنوز کماکان خون داره از دست میده، تویی! پس بهتره خودت رو گرم بگیری. همزمان با بستن آخرین دکمهی پالتو، حرفم تمام شد و سرم را که بالا آوردم، دیدم مهدیه با لبخندی ملیح در حال تقلای شدیدی برای رد کردن دستهایش از آستینهای پالتو است؛ انگار از خر شیطان پایین آمده بود. نگاهی به اطراف انداختم. حیوانی دیده نمیشد ولی... - احتمالا بهتره تا صبح... با نگاهی به آسمان تیره که هنوز رگههای باریکی از مهتاب را عبور میداد، ادامه دادم: - یا حداقل تا وقتی که بارون بیاد، همینجا بمونیم. بوی خونت میتونه بیشتر از قبل حیوونهای وحشی رو به سمتِ... با کلاهی که بیمقدمه روی سرم کشیده شد، حرفم را خوردم و با تعجب به سمت مهدیه برگشتم. موفق شده بود دستهایش را از آستین پالتو رد کند و خندان، در مقابل ابروهای بالا پریدهی من، شال گردن بافتنیاش را هم دور گردنم انداخت. - در این حد رو باید قبول کنی... نگاهی به کلاه و شالگردنی سفید دخترانهی روی سر و گردنم انداختم. معاملهی منطقیای به نظر میرسید. - ممنون. به شاخهای روبهروی شاخهی مهدیه، سمت دیگر درخت، اشاره کردم. - من اونجا میشینم... موکدانه ادامه دادم: - مراقب باش تعادلت رو از دست ندی و بهتره نخوابی، میترسم توی خواب غلت بزنی و... فقط حواست به حفظ تعادلت باشه! سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - حواسم هست... خودم را تا آن شاخه کشیدم و رویش نشستم. به خاطر تنهی قطور درخت به خود مهدیه دید نداشتم اما پای سالمش را میدیدم که کودکانه، دوباره تاب خوردن در هوا را شروع کرده بود. - یه چیزی رو میدونی، نیکآیین؟ بیمقدمه بود و وقتی نمیگفت چه چیزی را، طبیعتا نه! احتمالا فقط میخواست حرف بزند. خوب بود؛ دست کم خوابش نمیبرد. - نه، تو بگو. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور سرم را به تنهی درخت تکیه دادم. - همه میدونن مردن ترسناکه ولی تا وقتی از نزدیک در شرف مرگ قرار نگیری، نمیفهمی واقعا چهقدر ترسناکه... حس پیش از مردن، وقتی مرگ رو توی یه قدمی خودت میبینی، از اون هم ترسناکتره!... وقتی اون گرگها بهم حمله کرده بودن، من... من ترسیده بودم، خیلی... و اون... اون... آزار خیلی بیرحمانهای برای تکرار شدن بود! مرگ، ترسناک است؟! گزارهای نبود که خیلی بتوانم درکش کنم. تبدیل شدنم به جنازه، برای من فقط جالب بود و... حس عجیبی داشت اما ترس نبود. جملهی آخر مهدیه هم عجیب بود. آزار بیرحمانهای برای تکرار شدن؟ خب... زیادی منطقی به نظر میرسید ولی احتمال تکرار شدنش صفر نبود! دستهایم را روی پاهایم مشت کردم. شاید ترسناک بودن مرگ را درک نمیکردم اما حال بد مهدیه را میفهمیدم، گریهاش را دیده بودم و متأسفانه در این تجربهی ناخوشایند او، بیتقصیر نبودم؛ نه... من تمام تقصیرش را برعهده داشتم. - امیدوارم هیچ مورد مشابهی برات پیش نیاد و این حس بد، این آزار، برات تکرار نشه... این اتفاق هم تقصیر من بود! دیروز توی ماشین به محمدمهدی گفتم شبهای این جنگل خطرناکه و دیدم فکرت مشغول به نظر میرسه ولی احتمال ندادم اونقدر مشغول باشه که متوجه نشده باشی، یه جورایی حواسم نبود؛ بابتش عمیقا متأسفم و عذرمیخوام، به خاطر حواسپرتی من مجبور شدی این اتفاق رو پشت سر بذاری و... من نمیتونم این تجربه رو برای تو پاکش کنم! فقط میتونم تأسفم رو نشون بدم و ازت بخوام من رو ببخشی. صدای خندهی مهدیه را شنیدم. بیمهابا چنان خم شد که چهرهاش از پشت تنهی درخت جلوی چشمهایم آمد. نگران، تکان خوردم. - چیکار میکنی؟! درست... بیتوجه، حرف خودش را زد: - چه بخششی؟ من از تجربهی امشبم خوشحالم! خوبه که تونستم درکش کنم... برام ارزشمنده! پس بیخیال نیکآیین... و یک جوری که گویا به تأیید حرفش دعوتم کند، پلکهایش را روی هم فشرد. لبخند و حال خوب عجیبش صادقانه به نظر میرسیدند اما توجیهاش را نمیدانستم. درک نمیکردم؛ چرا باید خاطرهی کشتن یک گرگ، به فنا رفتن یک پا و در معرض خورده شدن قرار گرفتن ارزشمند باشد؟ واقعا چرا؟ فقط نگاهش کردم. نمیتوانستم روی لبخندش حرف بزنم. با مکث کوتاهی عقب کشید و درست سر جایش نشست که بازدمم را راحت بیرون دادم. بیپروا بود. - من رمانهای هیجانی زیادی نوشتم و خوندم ولی... فکر نمیکنم هیچ کدومشون چنین حس واقعی استرس و ترسی رو ایجاد کرده باشن؛ موندم یعنی یه روزی میتونم تموم این استرس و ترس و هیجان رو انتقال بدم؟ دوست دارم بتونم طبیعی توضیحش بدم، جوری که خوانندهها زندگیش کنن! ناراحت کنندهست که تا حالا به این درجه نرسیدم... بر خلاف ترس از مرگ، این یکی موضوع پرتی برای حرف زدن در این موقعیت بود! داشتم عمیقتر منظور محمدمهدی را از نویسندهی جان بر کف بودن مهدیه درک میکردم. - من خیلی سر در نمیآرم ولی امیدوارم توی هر حیطهای که علاقهمندی، موفق بشی. - همچنین. با مکث کوتاهی، کمی شیطنتآمیز پرسید: - میدونی اگه توی یه رمان نسبتا کلیشهای عاشقانه بودیم، این موقعیت چه جوری پیش میرفت؟ - نه... کنجکاویای هم برای دانستنش نداشتم اما وقتی مهدیه گفت، فقط شنیدم. - به جای درخت، توی یه غار گیر میفتادیم و انقدر هوا سرد بود که برای نمردن از سرما، باید به هم میچسبیدیم تا همدیگه رو گرم کنیم! سکوتم که ادامه یافت، مهدیه باز خم شد و پرسید: - نظر تو چیه؟ این بار با ابروهای درهم نگاهش کردم و جدی گفتم: - درست بشین سر جات! خوبه گفتم حواست به تعادلت باشه... با خنده برگشت. - باشه، باشه حالا... تو جواب سوالم رو بده. با صورت درهم رفته جواب دادم: - سناریوی... نخوندنیایه! ریز خندید. - میدونستم این رو میگی! هنوز حرف مهدیه کامل نشده بود که با احساس افتادن قطرهای روی شانهام، نگاهم از روی شانهام تا آسمان کشیده شد. انگار باران امشب داشت شروع میشد؛ از نم نمی ساده که به سوی شدت یافتن میرفت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور مهدیه برای لمس قطرههای نم نم باران، دستش را جلو برد و سعی کرد از سایهی برگهای درخت خارجش کند. - از تهران هواشناسی اینجا رو چک کردم؛ گفته بود احتمال بارش هست... زیر چشمی، نگاهی به گرگ مردهای که چتر تا اندامهای درونیاش را دریده بود، انداختم؛ سختتر و کمتر دیده میشد. هجوم ابرها جلوی همان نور کوچک نصفه نیمهی باقی ماندهی مهتاب را هم گرفته بود. پس برای همین چتر آورده بود! دلم برای گرگ میسوخت اما... خدا را هم شکر میکردم که بلای بیشتری سر مهدیه نیامده است. - میگن دعا زیر بارون مستجابه؛ باید دعا کنیم. بدون دیدی به صورت مهدیه، نگاهم ابتدا روی دستهای زیر بارانش گشت و سپس، خیرهی آسمان تیره شد؛ دعا... هم... آهسته جواب دادم: - فکر کنم. با خنده و نشاط گفت: - من دعا میکنم توی جشن ۱۲۰ سالگیم بهم هدیه بدی! به نوعی دعا برای زنده ماندن من بود؛ تا جایی که متوجه شده بودم، اگر قرار بود تا ۱۲۰ سالگی مهدیه زنده باشم، خودم باید ۱۲۲ ساله میشدم! مهدیه با کنجکاوی نگاهم کرد. - تو چه دعایی میکنی؟ چه دعایی؟ دقیق نمیدانستم. من دوست داشتم مامان و خاله را ببینم اما با وجود التماس محمدمهدی، نمیتوانستم برای مردنم دعا کنم. قول داده بودم زنده بمانم؛ پس... - همه... خوشحال باشن، خیلی خوشحال... خندیدن همه زیبا بود. مهدیه با صدای گرفتهای پرسید: - باشن؟! چرا خودت رو جزو همه نمیگیری؟ چرا نمیگی همه خوشحال باشیم؟! من اصلا میتوانستم خوشحال باشم؟ حقش را داشتم؟ خوشحال بودن چه شکلی بود؟ دقیق یادم نمیآمد. - دیدن خوشحالی همه رو دوست دارم، فکر کنم همین برای خوشحال کردن من کافی باشه! مامان و خاله هم از همه بودند. نسبت به رفتنشان حسرتی نداشتم. هر دو با لبخند رفتند. مامان از این که خاله پیدایم کرده بود، احساس آرامش داشت و با خوشحالی درون قبر قرار گرفت. خاله از تنهاییام میترسید، نگران بود اما اطمینان دادم مشکلی نیست و او هم با لبخند میتواند به خاک سپرده شود؛ پس جسد خاله هم لبخند زد. فقط دوست داشتم ببینمشان، نیازی نبود زنده شوند، اگر میتوانستم شبیه آنها بمیرم، بدون این که کسی کارم داشته باشد، فکر کنم کافی بود. احتمالا جسد من هم لبخند میزد، البته شک داشتم کسی بتواند جسدم را بخواند. - محمدمهدی میگفت؛ تو بیش از حد و افراطی برای بقیه مهربونی، پس خودت چی؟ خودم؟ فکر نمیکردم نیازی به مهربانی داشته باشم. من مهربانی مامان و خاله را داشتم. فوت شده بودند ولی خاطراتشان که بود... خب، البته دوست داشتم بچهها بدون گریه اجازه دهند در آغوششان بکشم، نوازششان کنم یا لپهایشان را بخورم ولی... اساسا این یک جور مهربانی محسوب میشد؟ - خودم... من مهربونی خودم رو برای خودم نمیخوام ولی... با صدای آرامتری ادامه میدهم: - فکر کنم مهربونی بچهها رو دوست داشته باشم. دوست دارم... لمسشون کنم؛ اون لپهای گوگولی و صورتهای ریزشون رو... یا اون دستهای کوچیکتر از انگشتشون که وقتی نوزادن توی دهنشون میکنن... بچهها واقعا شگفتانگیزن و... بغل کردنی، فکر کنم. - میدونستی وقتی از بچهها حرف میزنی، شبیه اون شکلکه میشی که به جای چشمهاش، قلب داره؟! با بیرون آمدن از فکر و دیدن مهدیهای که دوباره برای دیدنم خم شده، ابروهایم درهم رفتند. - فکر کنم گفتم درست بشین! بیخیال، لبخند دنداننمایی زد. - خشک میشم خب! با تأسف دستی به پیشانیام کوبیدم. امان، امان از دست مهدیه! نگاهی به اطراف انداختم. شدت باران بیشتر شده بود و صدای حیوانات یا حتی تکان خوردن سبزهها شنیده نمیشد. احتمالا حیوانات به لانههایشان برگشته بودند. - بیا برگردیم، احتمالا الان امنه؛ به نظر نمیرسه بارون به زودی بند بیاد و حیوونها هم انگار به لونههاشون برگشتن. با دست «ok» نشانم داد. - قبوله! با در نظر گرفتن وضعیتمان، در حال پایین آمدن از شاخه گفتم: - من اول میرم پایین، تو فقط بعدش بپر... میگیرمت. مات و مبهوت زمزمه کرد: - بپرم؟! و ناگهان، غیرعادی ساکت شد و سرش را پایین انداخت. در حال پایین رفتن از درخت، چهرهاش را دیدم. دوباره سرخ شده بود؛ این بار تقریبا مطمئن بودم از خجالت است. برخلاف زبان بیپروایش، گویی در این مسائل کمی خجالتی میشد. من هم راحت نبودم ولی وقتی چارهی دیگری نیست، نیست! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور پایم که به زمین رسید، کمی جلوتر از شاخهای که مهدیه نشسته بود، ایستادم و دستهایم را برای گرفتنش بالا بردم. - حواست باشه پای آسیب دیدهت به شاخهی پایینی نگیره. حالا بپر... دست کم از ارتفاع نمیترسید که بدون تردید خودش را روی شاخه جلوتر کشید و بیمکث، پرید. نرسیده به زمین، زیر بغلش را گرفتم که پای آسیب دیدهاش باز ضربه نبیند و با احتیاط، روی زمینش گذاشتم. تقریبا تمام وزنش را روی پای سالمش انداخت اما همچنان با خنده گفت: - مگه شیشهم که انقدر احتیاط میکنی؟! - شیشه هم انقدر احتیاط نمیخواد، اگه شکست، فقط یه دونه دیگهش رو میخرم اما... انسان فرق داره. با نگاهی به پای آسیب دیدهاش ادامه دادم: - نمیتونی اینجوری تا ویلا بیای؛ احتمالا خوشایند نباشه اما بهتره سر کولم شی... جایی برای مخالفت نبود، پس بدون حرف برگشتم و پشت به مهدیه زانو زدم. چهرهی مهدیه را نمیدیدم اما با لحن مرددی پرسید: - سنگین نیستم؟ - نه. مشکلی نیست، پس راحت باش. - اوه... باشه... با اجازه و ممنون! پس از مکث کوتاهی، دستهایش را دور گردنم احساس کردم. نزدیک شده بود. زیر زانوهایش را گرفتم و در حال بلند شدن گفتم: - حواست باشه حتی اتفاقی هم پای زخمیت به پام نگیره، اذیتت میکنه. - مراقبم... تو هم هوای جلوی پاهات رو داشته باش، راستی سر راه خم شو من چراغ قوه رو بردارم، با این تاریکی نیازش داریم. درست میگفت. چراغ قوه همانجایی که انداخته بودم، هنوز روشن بود و فضا را روشنتر میکرد. با خروج از زیر سایهی درخت و قطرههایی که برخلاف تصورم به جای شدت یافتن، اصلا روی سرم نریختند! لحظهای سرم را با تعجب بالا بردم که لبخند مهدیه، شکارم کرد. پالتویش را در آورده بود و شبیه چتری بالای سرمان گرفته بود. دیگر دستهایش دور گردنم نبودند که هنوز کمی درد میکرد. - ممنون... سردت نیست؟ سرش را به نشانهی منفی تکان داد. به شوخی گفت: - حد آدم تبدار گرمم! در حال رد شدن از کنار جنازهی گرگی که خودم کشته بودم، لحظهای نگاهم رویش ماند؛ بیجان بیجان... جسدش شبیه انسانها صدایی برای شنیدنم نداشت، شاید هم من نمیفهمیدم ولی... در دل ازش عذرخواهی کردم؛ بیش از آن کاری از دستم برنمیآمد. نزدیک چراغقوه خم شدم و مهدیه، چراغقوه را برداشت. همزمان پرسید: - میدونی از کدوم سمت باید بریم؟ - آره، مسیر یادمه... یه کم طولانیه ولی کمتر از یه ساعت دیگه میرسیم. مهدیه پوفی کرد. - خوبه... من وقتی گرگها زدن دنبالم و مجبور شدم فرار کنم، دیگه نتونستم حواسم به مسیری که میرم هم باشه؛ پس هیچی یادم نیست! - مشکلی نیست، من هستم. - وقتی اینجوری میگی باز هم آقامون جنتلمنه جنتلمنه توی گوشم پلی میشه؛ حیف تبلتم به فنا رفت، نیست بذارم. با صورت پوکری جواب دادم: - واقعا نیاز نیست. مهدیه شروع نکرده بود، در واقع هیچ وقت متوقف نشده بود که بخواهم بگویم باز شروع کرد؛ این، حتی بدتر بود. - یه سوالی عجیب ذهنم رو درگیر کرده! از گوشهی چشم نگاهش کردم. چنان با شوق و ذوق منتظر بود بپرسم چه سوالی که حد نداشت. پوفی کردم... - بهت نمیآد برای پرسیدن منتظر تأیید من باشی! گلهمند لب زد: - وقتی فهمیدی تأییدت رو میخوام، فقط باید تأیید میکردی؛ بگذریم... وقتی انقدر بچهها رو دوست داری، چه جوری تایپ مورد علاقه نداری؟ نباید به ازدواج فکر کنی که بچهدار شی؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور دردناکتر از پس زده شدن توسط بچهها چه بود؟ پس زده شدن توسط بچهی خودم! به علاوه، من تمایلی به بدبخت کردن کسی نداشتم. - نمیخوام کسی رو بدبخت کنم! مهدیه با تأسف نچ نچی کرد. - اعتماد به سقفت رو برم! از کجا معلوم اون تو رو بدبخت نکرد؟ - ها؟! از روی شانهام خم شد و چپ چپ نگاهم کرد. - نگو که به این فرض حتی فکر هم نکردی! حقیقتا... نکرده بودم! توانایی من در بدبخت کردن دیگران بیشتر نبود؟! سوال مهدیه کمی پیچ و دندههای مغزم را خراب کرده بود، به هم گیر کرده بودند و مدام درجا میزدند. کمی طول کشید تا به جواب رسیدم. لحظهای پلکهایم را روی هم فشردم و گفتم: - خیلی مهم نیست، به هر حال به ازدواج فکر نمیکنم. - صدی نود شخصیتهای رمان، به ویژه مردها چنین حرفی رو میزنن و آخرش میدونی چی میشه؟ مثل سگ عاشق میشن، اونقدر که قلب عالمی خواننده رو به تاپ تاپ میندازن! با چه اعتماد به نفسی هم گفت! حقیقتا حرفی برای گفتن نداشتم. زندگی من به مسخرگی و پر چالشی یک رمان بود، فکر کنم... از کودکیام به تنهایی یک تراژدی دست اول درمیآمد اما... این یکی را نبود و نمیشد. سکوتم که ادامه یافت، مهدیه با چشمهایی که از گوشهی چشم ریز شدنشان را دیدم، خیرهام شد و گفت: - تو که گردن نگیر ولی امیدوارم یه جوری عاشق شی که کاسهی چه کنم چه کنم دست بگیری، دختره هم محلت نذاره، من هم بشینم یه رمان قیلی ویلی کننده از زندگیت بنویسم. - حس نفرین میده! - قطعا دعای خیر نیست! البته تو یه جورایی در عین نوآوری، رمانم رو کلیشهای میکنی؛ هم خوشگلی، هم خوشتیپ، هیکل ورزشکاری هم که داری، پولدار هم که به میزان لازمی، سرد هم که هستی، البته مغرور نیستی! این یه کم کلیشهی شخصیتت رو کنترل میکنه. از یک جایی به بعد، مهدیه دیگر با من حرف نمیزد؛ بیشتر با خودش داشت مشخصات شخصیت رمانش بر اساس واقعیت را تحلیل میکرد. دلم میخواست گوشهایم را بگیرم اما دستهایم بند گرفتن خانم بود و... در نهایت مجبور بودم با وجود چهرهی پوکرم به حرفهای مهدیه گوش بدهم. - تازه، اسمت هم با بیست و هشت سال سن نیکآیینه، نیکآیین! یه اسم باکلاس که به دورهت نمیخوره؛ انگار از دل رمان پریدی بیرون... خوشحالم حداقل فامیلیت تهرانینسب نیست و گر نه فکر میکردم یکی دستم انداخته! شغلت البته کلیشهای نیست. مدیر یه سری مهدکودکهای گسترده... شغل نرمیه برای یه آدم سرد. الان باب شده ملت از خلافکار و مأفیا خوششون میآد، غش و ضعف میکنن برای آدمکش! بنرهای تلگرام رو ندیدی... سر آدم سوت میشه، همه فکر میکنن زنشون خیانت کرده، یه نفرم پیدا نمیشه عین آدم به زنش اعتماد داشته باشه! یکی نیست بگه خب مرتیکه مجبوری زن بگیری وقتی نه عرضهی تشخیص دروغ داری، نه عرضهی عین آدم اعتماد کردن رو، نه عرضهی بخشیدن رو... چه جوری شخصیتهای زن باید عاشق همچین احمق نفهمی بشن؟ من جاشون بودم از پوستشون پادری گاوداری رو درست میکردم، مناسب همونجان... فقط میتوانستم بگویم مهدیه شکار است، واقعا شکار. از بررسی ویژگیهای من به حرص خوردن از دست محتوای عجیب و غریب تکراری رمانها رسیده بود، چندان درکی نداشتم، آدم رمانخوانی نبودم اما حرص درون مهدیه به حدی شدید بود که حس کردم اگر نویسندهی آنجور رمانها دم دستش بودند، خودش یک قاتل سریالی میشد! *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Raiya 86 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور با دیدن ساختمان از دور، نیمنگاهی هم به مهدیه انداختم. سرش روی شانهام بود. پس از چهل دقیقهی تمام غرغر کردن، رسما غش کرد؛ و گر نه که میخواست به ادامهی غرغرهای رمانیاش برسد. شالش در خواب شل شده بود و موهای مشکی کوتاهش کمی بیرون ریخته بودند؛ شبیه محمدمهدی، موج داشتند. مهدیه هم با وجود موهای مشکی، پوست گندمی روشن و چشمهای آبی تیره، دختر جذابی بود؛ شبیه همان شخصیتهای رمانی که میگفت. تازه ده دقیقه بود که غش کرده بود و در خواب، بیش از حد بیآزار میرسید؛ شبیه دروغ میماند... در حال رفتن به سمت ساختمان، زیر لب گفتم: - مهم نیست با کی، وقتی با یه پسری و آسیب هم دیدی، نباید انقدر بیدفاع بگیری بخوابی! البته که مهدیه نشنید. خواب بود. باید بعدا تذکر میدادم، فکر کنم... مهدیه احتمالا میتوانست در خواب هم ملت را به غلط کردن بیندازد ولی... نگرانی طبیعی بود. بدون بیدار کردن مهدیه، خم شدم تا در را باز کنم. موقتا یکی از پاهایش را رها کردم تا دریچه را کنار بزنم و پس از اسکن و باز شدن در، دریچه را بستم و دوباره دستم را زیر زانویش انداختم. حیاط را رد کردم. پیش از ورود به خانه، با تکان سر پالتوی خیسی که با خوابیدن مهدیه روی سرم مانده بود را پایین انداختم و به همان ترتیب، وارد خانه شدم. خوشبختانه، نزدیک خانه از شدت باران کاسته شده بود و با وجود پالتوی بارانی بلند مهدیه، آب از قسمتهای خونی چکه نمیکرد که کل خانه را به فنا بدهد. مهدیه را با احتیاط روی تخت مامان خواباندم که به کل شالش افتاد. مدل موهایش پسرانه و کپی برابر اصل مدل موهای محمدمهدی بود؛ نزدیک به نظر میرسیدند. تا بالا آمدن آفتاب نمیشد به سراغ ماشین رفت اما پایش باید حداقل ضدعفونی میشد. دیگر دلیل موجهی برای شکاندن مرزها نمیدیدم، آن هم وقتی خواب بود! بنابراین ترجیح دادم برای ضد عفونی کردن زخمش، خود محمدمهدی را بیدار کنم. *** لقمه گرفتن محمدمهدی برای مهدیه را که تماشا میکردم، برایم سوال شد اگر من خواهر یا برادری داشتم، چیزی فرق میکرد؟ حقیقتا، صحنهی دوست داشتنیای بود. داشتنش... احتمالا تجربهی لذتبخشی به شمار میرفت. محمدمهدی از وقتی بیدارش کردم و ماجرا را فهمید، شبیه پروانه دور مهدیه میچرخید. پس از بیدار کردن محمدمهدی و توضیح شرایط، به حمام رفتم و کمی خوابیدم. محمدمهدی دیگر به اتاق من برنگشت، کنار مهدیه ماند و برای صبحانهیمان... گوشتچرخی با سیبزمینی سرخ کرده بود! تقویت کردن مهدیه را شروع کرده بود. مهدیه هم در کمال تعجب آرامتر به نظر میرسید و به جای تهدید و دعوای لفظی، اجازه میداد محمدمهدی نازش را بکشد؛ فضا به حدی سر میز صبحانه آرام و صلحآمیز بود که عجیب به نظر میرسید. خوردن صبحانهیمان که تمام شد، خواستم ظرفها را برای شستن جمع کنم که محمدمهدی، دست پیش گرفت. با تعجب که نگاهش کردم، فقط لبخند ملیحی زد. - این کارها رو بسپار به من، تو مهدیه رو ببر درمانگاه! ابروهایم بالا پریدند. - من اینکارها رو میکنم، بهتره خودت ببریش... به هر حال تو برادرشی! حرف محمدمهدی اصلا منطقی نبود؛ با عقل جور درنمیآمد. اگر برادر بیتفاوتی بود، میگفتم شاید مهدیه را اسباب زحمت میبیند، برایش مهم نیست یا هر چیز دیگر اما... تا همینجا هم از صبح چنان دور مهدیه چرخیده بود که به نوعی میتوانستم بگویم روی مهدیه وسواس دارد! - خودم گفتم میخوام با تو برم! - چی؟! با تعجب سمت مهدیه برگشتم که بیگناه، شانه بالا انداخت. - دیشب غرغرهام تموم نشد! با جوابش، جیغ کشیدن گوشهایم را رسما احساس کردم. ناباورانه و شوکه نگاهم روی محمدمهدی چرخید که با نیشخند پیروزمندانهای نگاهم میکرد و ظرفها را روی هم میچید. - خب... میتونی برای محمدمهدی هم غر بزنی! مهدیه لجبازانه سرش را محکم به نشانهی منفی تکان داد. - اون غرغرهام رو حفظ شده، نق زدن براش دیگه حال نمیده. - میتونی بعدا... سرتق، پای سالمش را روی زمین کوبید و با اخم به سمتم خم شد. شمرده گفت: - من، میخوام الان، برای تو، توی راه درمانگاه نق بزنم! روی حرف صاحبت، حرف نزن! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری