رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

 

«پارت هفتاد و چهارم»

***

صدایِ جویدن لقمه‌اش اعصابم رو بهم می‌ریخت.

-می‌شه ان‌قدر با صدایِ بلند غذا نخوری؟

با چایی مونده‌ی نون و پنیر رو قورت داد؛ تو اون آشپزخونه‌ی بزرگ رویِ یک زیلو کوچیک نشسته بودیم.

-چته؟ نزدیک پریودته، هاری؟

ابروهام به سمت هم رفتن و سخت هم رو به آغوش کشیدن. مگه زن حتماً باید پریود باشه که اعتراضش رو بیان کنه؟ حرفم رو با آب‌جوش قورت دادم و دیگه چیزی نگفتم.

کوروش از جا بلند شد و دستی به کت‌وشلوار اتو کشیده‌اش کشید.

-میمونی خونه تا برگردم.

-ولی من کلاس دارم.

پیشونیش چین افتاد؛ از بعد حموم تویِ چشماش خون جمع شده بود که چهره‌اش رو ترسناک می‌کرد.

-دیگه قرار نیست دانشگاه بری!

شوکه نشدم؛ انگار تو یک دنیای کلیشه گیر کرده بودم که از جز به جزئش خبر داشتم.

-چرا؟

دهن جواب نمی‌داد؛ این رو یادم داد.

-چون من می‌گم؛ شوهرتم، اجازه نمی‌دم درس بخونی یا کار کنی.

رسماً برده‌داری رو شروع کرده بود؛ من هم به تبعیت از اون ایستادم، باید دانشگاه می‌رفتم، نه که خیلی عاشق درس خوندن باشم، نمی‌خواستم تو این خونه حبسم کنه.

-مگه عهد بوقه؟ من می‌خوام برم.

قدمی که به سمتم برداشت باعث شد به همون موازات به عقب گام بردارم.

-چه غلطا! حرفای گنده‌گنده می‌زنی! من؟ کدوم من؟ تو نیم من هم نیستی، بچه.

بغضم رو تو همون گلو سرکوب کردم؛ اگه الان کنار می‌کشیدم، تا ابد و یک روز باید خدمتکاریش رو می‌کردم و بس!

-من… درس می‌خوام بخونم. دیکتاتوری مگه؟ چرا باید هر حرفی تو می‌گی گوش کنم؟ مگه تو کی هس…

صدایِ سیلی زودتر از دردش حس شد؛ سرم از ضربه‌ای که با پشت دهن به دهنم خورده بود تاب گرفت و یکم به عقب متمایل شد. شوکه، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و به زمین خیره شدم.

-خفه شو، خفه باش! دهنت رو اندازه ظرفیتت باز کن، دختره‌ی احمق.

عربده‌اش تنم رو لرزوند؛ چشمایِ گرد شده‌ام رو به سمت صورتش روانه کردم. دیدن رگ برآمده‌ی گردنش نشون از عصبانیت می‌داد، اما اونی که الان پشتِ دست خورد من بودم!

-چیکا… تو… تو چیکار… کردی؟

دستی به گردنش کشید و دور خودش چرخید.

-زدم که یاد بگیری برای من گنده‌بازی در نیاری.

اشک‌ تو چشمم حلقه زد، اما اجازه ریزش یک قطره رو هم ندادم؛ مزه‌ی خون رو تو دهنم حس می‌کردم، ناخنش رو لبم خراش انداخته بود.

-زورت به من رسیده؟ گردن‌کلفتی الان؟

این دختری که با جسارت حرف می‌زد، من نبودم! این دختر جربزه‌ی بیشتری از من داشت که در مقابلِ این عوضی سکوت نکرد.

-باز که زبونت درازه!

دستش رو بالا آورد؛ سرم رو خم کردم و چشمم رو بستم.

-پوف!

صدایِ کوبیده شدن در به چارچوب بهم نشون داد که کوروشی دیگه در کار نیست. از زدنم شونه خالی کرد و من رو با این خونه تنها گذاشت. همون‌جا رو زانوهام افتادم و خودم رو بغل گرفتم.

اشک دونه‌دونه روی صورتم برق انداختن و به هق‌هق تبدیل شدن. عجب صبح عروسیِ شیرینی داشتم! کاش می‌شد چمدونم رو جمع کنم و برگردم! باید فرار می‌کردم، من باید از این‌جا فرار می‌کردم.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 104
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«پارت یک» -آقای دکتر، کی می‌تونیم ببریمش خونه؟ می‌شنیدم، اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم. دردِ دستم به مغز و استخون رسیده بود. خواستم تکونش بدم که لبم از درد رویِ هم فشرده شد.

«به نام خداوند رنگین کمان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  ازدواج اجباری، تراژدی،عاشقانه  خلاصه:  داستان ح

«پارت دوم» -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدایِ شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنارِ شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدیِ چشم‌هاش به سرخی می‌زد و با

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و پنجم»

اما اول باید با یکی صحبت می‌کردم؛ اگه این کار رو نمی‌کردم دیوونه می‌شدم. باید یکی بهم می‌گفت حق با منه و درکم می‌کرد. کسی که دوست خوبی برام باشه!

به سمت کیفم یورش بردم و موبایل رو برداشتم، شماره‌ی نهال رو پیدا کردم. بعد دو بوق صداش تو گوشم پخش شد.

-چه عجب! چند روزه دارم بهت زنگ می‌زنم، برنمی‌داری؛ چرا دانشگاه نمیای ذلیل مرده؟ استاد میرزاد رو دیدم گفت ازت خبر نداره! چه غلطی می‌کردی؟ اون شب بعد رستوران مگه بحثتون شده؟

بدون یک لحظه مکث جیغ می‌کشید و سؤالاتش رو پشتِ هم ردیف می‌کرد، به محض اتمام حرفش بالاخره آروم شد.

-نهال؟

همین کافی بود تا هیجانش فروکش کنه و نگرانی جاش رو بگیره.

-چرا صدات اینجوریه؟ گریه می‌کنی؟

نمی‌خواستم بی‌مقدمه نگرانش کنم، اما ان‌قدر دلم پر بود که نتونستم جلوی زار زدنم رو بگیرم.

گریه کردم و همراه باهاش همه‌چیز رو براش گفتم، از بعد اون شب تا همین لحظه! دلداری‌هاش و اشک ریختناش هم نتونست آرومم کنه، انگار قرار نبود سبک بشم.

-الهی بمیرم برات، چی کشیدی! اون مادر عفریتت از خشم خدا نمی‌ترسه؟ من امروز استاد میرزاد رو تیکه‌پاره می‌کنم! می‌کشمش.

به سکسکه افتادم؛ به جز این هیچ صدایی ازم درنمیومد. کمرم تیر می‌کشید و لبم ذوق‌ذوق می‌کرد.

-گفتی ازت عکس داره؟

جدی بود؛ دیگه اون هم گریه نمی‌کرد. آب دماغم رو بالا کشیدم و از تو هال دستمالی برداشتم.

-آره، گفته کُلی عکس ازم گرفته.

-از کجا می‌دونی راست گفته؟

دستمال رو لوله کردم و داخل دماغم فرو بردم.

-نمی‌دونم، ولی نمی‌تونستم ریسک کنم.

کمی فکر کرد و بعد موشکافانه گفت:

-فکر کنم اگه تو راضی نبوده باشی و اجبار بوده باشه، شرعاً عقد باطله.

حالا برای من مرجع تقلید شده بود.

-مهم الان اینه تو شناسنامه‌م اسم نحسش هست، پدر و مادرم که هیچی! اگه بتونم اصلاً بر فرض محال، ازش طلاق بگیرم چی غلطی کنم؟ کجا برم؟

نفسی کلافه کشید و صدایِ جیغ‌جیغوش رو بلند کرد.

-احمق! اگه بتونی ثابت کنی می‌تونی طلاق بگیری، چه‌بسا اون عکس‌ها هم به دست بیاری، نور علی نور می‌شه، باز بر فرض محال چیه؟

حرفاش تو مغزم پخش شد و جای‌جایِش رو اشغال کرد. این‌که بخوام به وسایل کوروش دستبرد بزنم من رو می‌ترسوند! از کجا باید پیدا می‌کردم اون عکس‌ها رو؟ تو گوشیش می‌ذاشت یعنی؟

-گیریم پیدا کنم، طلاق بگیرم کجا برم؟

خجالت کشیدم؛ از بی‌کسیم جلویِ نهال بیشتر از نداریم خجالت کشیدم.

-فعلاً یک کارو پیش ببر! بهتر نیست با وکیل صحبت کنی؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و ششم»

ناخنم رو به سمت دندونم بُردم، زمینِ خالی از فرشِ هال باعث شد رویِ مبل پرت بشم.

-دلت خوشه‌ها! وکیل از کجا پیدا کنم؟ می‌دونی چقدر خرجشه؟

تا به حال ان‌قدر با نهال راحت نبودم؛ اجبار آدم‌ها رو مجبور می‌کرد کارهایی بکنن که دستِ خودشون نیست.

-می‌خوای کمکت کنم؟

پارچ آبِ یخ رو سرم خالی شد؛ تازه فهمیدم دارم با یک دوست دانشگاهی که از نظر مالی با من زمین تا آسمون فرق داشت صحبت می‌کردم. دستم که جلویِ دهنم بود متوقف شد و تیزیِ دندونم به ناخن نرسید.

-نه عزیزم، درست می‌کنم، نگران نباش، ببخشید سرت هم درد آوردم، دلم پر بود، حرف زدم، خودم حلش می‌کنم.

کاش زنگ نمی‌زدم؛ کاش خودم رو ان‌قدر کوچیک نمی‌کردم. از این‌که جلوش کوچیک بشم وحشت داشتم و ناراحتی من رو موجَب کرد تصمیم اشتباه بگیرم.

-نه گلی، چه حرفیه؛ اگه کمکی ازم برمیاد، بهم بگو، تعارف نکن.

لبخند لرزونی زدم که زخم رویِ لبم باعث شد چشمم رو محکم ببندم. مختصر خداحافظی‌ای کردم و به تماس پایان دادم. شماره‌های گوشیم رو از بیکاری بالا و پایین کردم، اینستاگرام رو باز کردم و بستم.

برای یک لحظه از ذهنم گذشت من به‌اصطلاح تازه‌عروس بودم، مادرِ مثلاً مهربونم نباید حداقل بهم زنگ می‌زد؟ در کسری از ثانیه سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با صدایِ بلند گفتم:

-احمقی؟ دنبال دردسر می‌گردی‌ها! بشین یک فکری به حال این زندگیِ کوفتی کن.

از جام بلند شدم؛ تا پنجره‌ی بزرگِ هال که بی‌پرده مونده بود قدم برداشتم. نگاهم به ساختمونِ روبه‌رو افتاد و این‌بار با دقت نگاهش کردم.

«هتل و رستوران نیلی»

یادم اومد! ساختمونِ بدبختی‌های من بود؛ یک قدم به عقب برداشتم و دستم رو جلویِ دهنم گذاشتم. چرا باید این مردک به جایی نقل مکان می‌کرد که آخرین روز خوشبختیم رقم خورد؟

اگه اون شب اون‌جا نبودم؛ شاید الان… شاید…

موبایل تو دستم لرزید، نگاهِ خیره‌ام رو از ساختمون برداشتم و به خاموش و روشن شدنِ صفحه خیره موندم، دیدنِ اسمِ کوروش عذابِ الهی بود، مگه ساعت ده صبح کلاس نداشت؟

گوشی ان‌قدر زنگ خورد که بالاخره صداش خفه شد، به ثانیه نرسید دوباره زنگ خورد. کلید بود، چیز کلید!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و هفتم»

تماس رو متصل کردم.

-بله؟

دستمال رو رویِ لبم فشار دادم، انگار چاقو خورده بودم، خونش بند نمی‌اومد.

-کجایی؟

این صدا با اون صدایِ لطیفِ استاد میرزاد خیلی تفاوت داشت.

-خونه.

تک‌کلمه‌ای جواب دادنم رو نپذیرفت، پس کرمش رو ریخت.

-عه، چه جالب! فکر می‌کردم قبرستونی!

اخم‌هام تو هم رفت، دستمال رو از لبم جدا کردم و به سمت نایلونِ زباله‌ای که صبح تو آشپزخونه دیده بودم قدم برداشتم.

-ادب داشته باش.

تنِ صداش بالا رفت و باعث شد چشمم رو ببندم.

-چی از دهنت دراومد الان؟

آبِ دهنم رو قورت دادم و همون‌جا کنارِ سفره‌ی صبحونه نشستم.

-با توعم! دوباره تکرار کن.

دستم ناخواسته سمتِ دندون‌هام رفت و گوشی رو از گوشم فاصله دادم.

-هی… چی.

نفس‌نفس زدنش هم تنم رو می‌لرزوند؛ این حجم از ترسم رو درک نمی‌کردم.

-بالاخره که خونه میام، بهت می‌فهمونم چجوری باهام حرف بزنی.

چشمم رو باز کردم و اشکِ جمع‌شده‌ی گوشه‌ی پلکم رو با انگشت گرفتم.

-چرا این‌جوری… حرف می‌زنی… باهام؟

بغضم باعث شد بخنده؛ حالش رو کاملاً عوض کرد.

-هرجور دلم می‌خواد باهات حرف می‌زنم، موشِ کوچولو، زنگ بزن مامان جونت گریه‌زاری کن، عرعر.

با «عرعر» کردنش از پوچیِ شخصیتش باخبر شدم، بارها تا نوکِ زبونم اومد بگم «خر عرعر می‌کنه.» ولی زبونم رو کوتاه کردم.

-قرارِ غروب چند تا کارگرِ خانم بیاد وسایل رو بچینه. ساختمون هم دوربین داره، نگهبان هم هست، فکرِ خروج از خونه رو نداشته باش.

لحنش پر از تهدید بود؛ انگار پشتِ این جملاتی که با آرامش بیان می‌کرد، حرکتِ انگشت رویِ گردن وجود داشت که می‌خواست بگه گردنم زده می‌شه. منِ کودن هم از این آدمی که اگه با مرد جماعت سر و کار داشت، پوستش رو می‌کندن، می‌ترسیدم.

-نشنیدم!

پلکم پرید و نگاهِ خیره‌ام رو از سینکی که نصفه‌نیمه وصل بود برداشتم، پرسیدم:

-چی؟

-بگو چشم، همسرِ عزیزم.

قهقهه زد و من به این فکر افتادم که حتماً باید با وکیل صحبت کنم، وگرنه تا ابد باید کنجِ همین آشپزخونه سگ‌لرزه می‌زدم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و هشتم»

***

به رفت‌وآمد کارگرها چشم دوختم؛ خانم‌هایی که استایلشون بیشتر شبیه مدل‌های فشن بود تا افراد تمیزکننده‌ی این خونه! فرشِ مشکیِ کفِ هال پهن شد و بخشی از سرامیک‌ها رو پوشوند، آینه‌ی کنسول جابه‌جا شد، کیسه‌های اضافه بیرون رفت، من هم مثل یک بچه‌ی یتیم گوشه‌ای نشسته بودم و به رفت‌وآمدها زل زدم.

هر دفعه یک کدوم سؤالی می‌کردن که سؤالِ خودِ من هم بود!

«خانم، یخچال رو ما نمی‌تونیم جابه‌جا کنیم، کارگرِ مرد ندارین؟»

«خانم، تلویزیون به دیوار وصله، سیم‌کشی‌ها رو کی انجام می‌ده؟»

-خانم؟

سرم بالا اومد؛ از فکر خارج شدم و به زنی که با کت و دامن روبه‌روم ایستاده بود نگاه انداختم، چشم‌هایِ تیره‌اش خالی از هر حسی بود و چهره‌اش رو عبوس می‌کرد.

-ما وسایل رو چیدیم، تایمِ کاریمون تموم شده.

به کیفِ مشکیِ ورنی‌اش نیم‌نگاهی انداختم؛ مطمئناً قیمتش از لباس‌هایی که من به همراه داشتم بیشتر بود؛ یعنی چه چیزی مجبورش می‌کرد تو خونه‌ی این و اون کار کنه؟ رفاه؟ فقر؟ اگه این‌ها فقیر بودن، ما چی بودیم؟

-سکینه خانم، بریم با آقا هماهنگ می‌کنیم، این خانم کلاً حالشون انگار خوب نیست!

با اکراه حرف می‌زد؛ زنی که سکینه رو هدف قرار داده بود از بالایِ چشم من رو نگاه می‌کرد، گاهی هم رنگِ نگاهش شکلِ ترحم می‌گرفت. حتماً خداش رو شکر می‌کرد که جایِ من دیوونه نیست.

-خانم، اگه ما زندگی می‌کنیم، این‌ها چیکار می‌کنن؟

صدایِ پچ‌پچ رو می‌شنیدم، زنی که مشغولِ تعویضِ لباس بود و با دوستش حرف می‌زد، شاید این هم فکر می‌کرد خوش‌به‌حالم که این‌جا زندگی می‌کنم. جالبه! چقدر آدم‌ها تفکرِ متفاوتی داشتن و چقدر من تو هیچ‌کدوم از این تفکرات جای ندارم.

نفهمیدم کِی رفتن، زیاد هم برام مهم نبود؛ هوا رو به تاریکی می‌رفت و با تکیه به دیوار از جا بلند شدم؛ لازم بود دوش بگیرم، باید این خستگی رو از تنم می‌شستم. به سمتِ ساکِ لباسام رفتم، همه‌ی لباس‌ها رو ریختم تا بتونم لباس‌هایِ مورد نظرم رو پیدا کنم، از تکون دادنِ رخت‌ورخت، بویِ شیرینی دماغم رو درگیر کرد.

-این بویِ چیه؟

ساک رو کامل خالی کردم که به تهش رسیدم، کتِ مشکی‌ای چشمم رو گرفت، این کت این‌جا چیکار می‌کرد؟ برای کی بود؟ پدرم که این سبک لباس تن نمی‌زد.

بی‌مهابا کت رو گوشه‌ای پرت کردم که همون‌لحظه صدایی تو سرم پیچید.

-میران امامی، بارون، رعد و برق، وکیل!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و نهم»

با استرس دنبال گوشیم گشتم، خودم رو بابت روشن نکردن لامپ‌هایِ خونه لعنت کردم، چون هوا دیگه تاریک شده بود. پیدا کردن موبایل تو اون تاریکی مثل گشتن برای سوزن تو انبار کاه بود.

سرم رو خم کردم تا زیرِ مبل رو ببینم که رعد و برق خونه رو از تاریکی نجات داد و جیغ من رو به همراه داشت. از ترس سریع سرم رو بلند کردم که با قسمتِ سفتِ مبل برخورد کرد و آخم رو درآورد. بارون شروع به باریدن کرد و باد پنجره‌هایِ خونه رو می‌لرزوند. بالاخره با کمکِ حسِ لامسه از رویِ دیوار کلید برق رو پیدا کردم و خونه رو از تاریکی نجات دادم.

-اوناهاش!

به سمتِ گوشی دویدم و از رویِ عسلیِ کنجِ اتاق برش داشتم؛ کارت ویزیت به واسطه‌ی عرقِ کفِ دستم خیس شده بود، ولی نه اون‌قدر که شماره‌ش مشخص نباشه!

صفحه‌ی گوشیم رو روشن کردم؛ صفحه‌کلید رو باز کردم و شماره‌اش رو گرفتم. تنم از صدایِ بارونِ شدید و غرشِ آسمون می‌لرزید، جرئت نداشتم از جام تکون بخورم. کوروش تا شش کلاس داشت و الان ساعت هفت بود، یعنی هر آن امکانش وجود داشت که بیاد.

با اضطرابِ ناشی از شرایط، به صدایِ بوق‌هایِ پشتِ هم گوش سپردم که بالاخره صداش از بلندگویِ موبایل پخش شد:

-بفرمایید؟

همون دایی بود، با صدایی جدی‌تر که خستگی از سر و روش می‌بارید. نفسِ عمیقی کشیدم و چشمم رو بستم، برای اطمینان لب زدم:

-آقای امامی؟

صدایِ خش‌خش اومد، طول کشید تا صدایِ واضحِ میران امامی رو بشنوم.

-بله، خودم هستم؛ بفرمایید؟

حالا باید چی می‌گفتم؟ مغزم تازه به کار افتاد و تف به صورتم انداخت. همیشه همین بودم؛ اول حرکت می‌کردم، بعد به این فکر می‌افتادم که چه غلطی کنم.

پوستِ اضافه‌ی کنارِ شستم رو به دندون گرفتم و مکث کردم. انگار میران امامی این درنگ رو قطع شدنِ تماس در نظر گرفت، چون با صدایی مشکوک گفت:

-الو؟ خانم، اتفاقی افتاده براتون؟

باید پشتِ تلفن می‌گفتم؟ نکنه مثل این فیلم‌ها تلفنم شنود باشه؟ حالا نه که عضوِ مهمی تو مملکت بودم!

سرم رو به چپ و راست تکون دادم، باید زودتر این مکالمه رو به سرانجام می‌رسوندم، هر آن ممکن بود کوروش سر برسه.

-خواستم… بدونم… امکانش هست یک وقت ملاقات به من بدین تا حضوری درباره‌ی مسئله‌ای باهاتون به عنوانِ وکیل صحبت کنم؟ موضوع حساسیه، نمی‌تونم پشتِ تلفن بگم!

رویِ «به عنوانِ وکیل» تأکید کردم؛ شاید این‌جوری زودتر به کارم رسیدگی می‌شد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتادم»

چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار داشت حرفم رو سبک‌سنگین می‌کرد. بعد صدایِ جدی و آرامش دوباره از پشتِ تلفن پخش شد:

-حتماً. ولی قبل از اینکه وقت تعیین کنیم، فقط می‌خوام بدونم موضوع در چه حدیه؟ مسئله‌ی خانوادگیه؟

لبم رو بینِ دندون‌هام گرفتم و نگاهم رو به درِ بسته‌ی خونه دوختم. صدایِ بارون از پشتِ پنجره می‌اومد و قلبم ان‌قدر محکم می‌زد که می‌ترسیدم صدایِ تپشش از گوشی رد بشه.

-بله.

چند لحظه مکث کرد؛ بعد لحنش جدی‌تر شد و شمرده‌تر حرف زد:

-خودتون در شرایطِ امنی هستین که الان با من صحبت کنین؟

پلک زدم و انگشت‌هام دورِ گوشی محکم‌تر شد. هر آن کوروش می‌رسید، هر لحظه امکان داشت بفهمه من دارم با وکیل بر علیه‌اش صحبت می‌کنم و خونم رو بریزه. واقعاً تو شرایطِ امنی بودم؟ صدام لرزش داشت، انگار از جواب دادن به سؤالی که جوابش رو بهتر از هرکسی می‌دونستم، وحشت داشتم.

-نه… یعنی… نمی‌دونم.

نفسِ کوتاهی کشید و صدایِ ورق خوردن چیزی از اون طرف خط شنیده شد.

-خانم، من نمی‌خوام از پشتِ تلفن جزئیاتِ خصوصی‌تون رو بپرسم، ولی اگه احتمال می‌دین شخصی که درباره‌ش با من مشکل دارین الان برگرده و متوجه تماسِ شما بشه، بهتره فعلاً درباره‌ی جزئیات صحبت نکنیم.

نگاهم ناخودآگاه سمتِ در رفت. حتی فکرِ برگشتنِ کوروش هم باعث شد گلوم خشک بشه. آبِ دهنم رو قورت دادم تا از خشکی آزادش کنم و بتونم حرف بزنم:

-شوهرمه.

چند ثانیه سکوت کرد؛ وقتی دوباره حرف زد، صدایش آرام بود، اما جدیتش بیشتر از قبل به گوش می‌رسید:

-باشه. پس فعلاً چیزی رو جابه‌جا نکنین، چیزی رو پاک نکنین و درباره‌ی این تماس هم با ایشون صحبت نکنین. وقتی حضوری اومدین، از اول برام تعریف می‌کنین؛ حتی چیزهایی که فکر می‌کنین مهم نیست.

نفسم رو آهسته بیرون دادم و با تردید پرسیدم:

-من… نمی‌تونم راحت بیام بیرون.

صدایش کمی پایین آمد، انگار می‌خواست بدون ایجاد فشار سؤالش رو بپرسه، اما فشار به من وارد شد، چون همون یک کلمه‌ی ساده کُلِ استقلالی که از اولِ زندگیم نداشتم رو زیر سؤال بُرد:

-چرا؟

لبم لرزید و چشمم رو پایین انداختم. به سمتِ آشپزخونه رفتم تا یک لیوان آب بخورم، خشکیِ کارش با قورت دادنِ آبِ دهن تموم نمی‌شد.

-اجازه ندارم.

سکوتِ کوتاهی کرد؛ شاید در حدِ سه ثانیه بود، اما همین خاموشی به من اجازه داد یک نفس کُلِ محتویاتِ درونِ لیوان رو سر بکشم.

-اگر منظورتون اینه که همسرتون مانعِ خروجِ شما از منزل می‌شه، این موضوع رو هم باید دقیق برام توضیح بدین. ولی تلفنی نمی‌خوام درباره‌ی مسائلِ حقوقی نتیجه‌گیری کنم. اگر امکانش رو دارین، می‌تونین برای یک کار ضروری یا خرید از خونه خارج بشین؟

چشم‌هام سوخت. برای اولین بار کسی به حرفم گوش می‌داد، بدون اینکه بگه «شوهرت بوده» یا «تحمل کن». اما سؤالش ذهنم رو درگیر کرد، می‌تونستم به بهونه‌ای از خونه بیرون بزنم؟ نمی‌دونم!

با دستایِ لرزون لیوان رو تو سینک انداختم که صدایِ بدی تولید کرد؛ تُنِ صدام با دست‌هام به یک حالت دراومد که به گوشِ میران امامی رسید:

-چجوری… از خونه… بیرون بیام؟

زود جواب نمی‌داد؛ برعکسِ من که منتظر بودم در اولین فرصت جوابی بهش بدم، اون هوشمندانه فکر می‌کرد و بعد پاسخ می‌داد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و یکم»

-اگر معمولاً برای خرید یا کارِ ضروری بیرون می‌رین، شاید همون موقعیت مناسب باشه. ولی خودتون رو برای بیرون اومدن در شرایطی که ممکنه براتون خطر داشته باشه، تحت فشار نذارین. اول باید مطمئن بشیم این کار براتون دردسر بیشتری درست نمی‌کنه.

سرم رو به نشونه‌ی تفهیم تکون دادم، هرجور شده یک موقعیت پیدا می‌کردم! برای پولش هم حلقه‌ام رو می‌فروختم و بدل دست می‌کردم، از کجا می‌خواست بفهمه؟

-پس… فردا بیام دفترتون؟

این بار مکث نکرد؛ با خوش‌رویی جواب داد:

-بله. اگر براتون امکانش هست و خروج از خونه خطری براتون ایجاد نمی‌کنه، فردا تشریف بیارین.

سرم رو به دیوار تکیه دادم و با صدایی که هنوز تهش پر از تردید بود، لب زدم:

-نمی‌دونم بتونم یا نه.

لحنِ میران امامی آهسته شد؛ حالا که فکر می‌کردم این آدم با مردِ خشنی که اون شب دیده بودم، تفاوت داشت.

-اشکالی نداره. فعلاً مجبور نیستین جوابِ قطعی بدین. اگر تونستین بیاین، قبلش مدارکِ هویتی، عقدنامه یا هر مدرکی که مربوط به ازدواجتونه همراهتون بیارین. هر چیزی هم دارین که فکر می‌کنین به موضوع مربوطه، نگهش دارین و چیزی رو پاک نکنین.

دستم رو رویِ زانوم گذاشتم و ناخنم رو به پوستم فشار دادم.

-آقای امامی؟

صدایِ آرامش بلافاصله جوابم رو داد:

-بله؟

لبم رو تر کردم و بعد از چند ثانیه، بالاخره سؤالِ اصلی‌ای که تمامِ این مدت توی سرم بود رو به زبون آوردم:

-اگه… اگه چیزی که می‌گم رو باور نکنین چی؟

لحنش نه دلسوزانه شد و نه متعجب؛ فقط تنها تلاشش حفظِ همون آرامشِ سابق بود.

-وظیفه‌ی من این نیست که قبل از دیدنِ مدارک، حرفِ شما رو باور یا رد کنم. وظیفمه حرفتون رو بشنوم، مدارک رو بررسی کنم و ببینم از نظرِ قانونی چه راهی برای شما وجود داره.

اشک از گوشه‌ی چشمم پایین افتاد. با پشتِ دست پاکش کردم.

-باشه.

صدایِ ورق خوردن دوباره از پشتِ تلفن آمد و بعد با لحنی محکم‌تر ادامه داد:

-و یک چیزِ دیگه، خانم…

فوری جواب دادم و لب گزیدم. کوروش چرا دیر کرده بود؟ نکنه پشتِ در فالگوش بود؟ به سمتِ در رفتم و از چشمی به راهرویِ تاریک خیره شدم؛ هیچ چیز مشخص نبود.

میران با همان لحنِ جدی و آرام ادامه داد:

-اگر الان در خطرِ فوری هستین، منتظرِ جلسه‌ی من نمونین. اون موضوع مسیرِ خودش رو داره و باید برای امنیتتون اقدامِ فوری بشه.

جمله‌اش رو کامل متوجه نشدم، چون تمومِ حواسم معطوفِ راهرو بود که همون لحظه چراغ‌هایِ چشمی روشن شدن و کوروش از پله‌ها به بالا اومد.

با وحشت و صدایی که از شدتِ اضطراب بالا رفته بود، گفتم:

-وای، شوهرم اومد! باید قطع کنم.

اضطرابِ من به میران هم منتقل شد؛ این رو از صدایِ عبوسش فهمیدم.

-آروم باشین. فردا در اولین موقعیت با من تماس بگیرین.

چرخشِ کلید داخلِ قفل باعث شد نفسم رو قطع کنم و گوشی رو از گوشم فاصله بدم. دوتا پا داشتم، دوتایِ دیگه هم قرض کردم و با سرعت به سمتِ اتاقِ خوابِ مهمان راهی شدم؛ ان‌قدر ضربانِ قلبم بالا بود که می‌ترسیدم با کوروش چشم‌توچشم شم و از چشم‌هام بخونه دارم چه غلطی می‌کنم.

صدایِ باز شدنِ در از پشتِ سرم اومد. دستم رویِ دستگیره‌ی اتاقِ مهمان خشک شد.

فقط چند ثانیه وقت داشتم تا صورتم رو جمع‌وجور کنم و طوری رفتار کنم که انگار همین چند دقیقه‌ی قبل، هیچ غلطی نکردم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و دوم»

در به چارچوبِ چوبیش برخورد کرد و شونه‌ام رو تکون داد.

-راز؟

نفسم رو تو سینه حبس کردم و جلویِ درِ اتاق منتظر موندم، بالاخره من رو می‌دید! چند ثانیه‌ی دیگه، فقط چند ثانیه…

-هی، راز، کجایی؟

صداش نزدیک‌تر و خشن‌تر می‌شد؛ لابد فکر می‌کرد من فرار کردم. بالاخره بهم رسید؛ این رو از بویِ عطر قاطی‌شده با عرق فهمیدم.

-این‌جا چیکار می‌کنی؟ چرا جواب نمی‌دی؟

نفسم رو با فشار بیرون دادم و رویِ پنجه‌ی پا چرخیدم، باید ظاهرم رو حفظ می‌کردم، از این فاصله‌ی چند سانتی که صدایِ قلبم رو نمی‌شنید.

-هیچی… همین‌جوری.

نگاهِ خیره و نکته‌سنجش باعث شد سرم رو پایین بندازم و پوستِ اضافه‌ی رویِ لبم رو از ته بکنم، حالا هردو سمتِ لبم می‌سوخت.

-خیلی خب، شام چیه؟ گشنمه! کارگرها کِی رفتن؟

برای جواب دادن نیاز به فکر داشتم؛ چون ذهنم تو این لحظه نبود. فکرم گیرِ بهونه‌ای برای بیرون زدن از خونه بود.

-یه چیزیت شده‌ها! کسی اومده؟ چرا کلاً لال شدی؟

سکوت کافی بود؛ این رو از گردشِ مشکوکانه‌ی کوروش فهمیدم؛ دور تا دورِ خونه رو می‌گشت تا چیزی پیدا کنه، شاید هم دنبالِ کسی بود، نمی‌دونم! برای یک لحظه چیزی تو ذهنم جرقه زد، چشمام تا آخرین حد باز شد. همین بود!

-برای شام… چیزی تو یخچال نبود! فردا… فردا… تو کلاس داری از صبح… برم برای خونه… خرید کنم؟

کاش به قولِ کوروش لال می‌شدم تا این‌که این‌جوری با تته‌پته کلمات رو پشتِ هم ردیف کنم. بلند کردنِ سرم مساوی شد با این‌که کوروش به سمتم قدم برداشت، حالا خبری از کتِ نشسته رو تنش نبود، جوراباش هم یک گوشه به شکلِ کج‌وماجوش افتاده بود.

خرید انتخابِ هوشمندانه‌ای نبود، اما ذهنِ درگیرِ من تو اون لحظه فقط به این نتیجه رسید.

-بری خرید؟

سؤالش باعث شد به چشماش خیره بشم، برای اولین بار لبخندی کوچیک رو لبم جای گرفت، فکر می‌کنم بعد از اون روز هرگز به کوروش لبخند نزدم!

سرم رو تندتند تکون دادم و با شعفی که نتونستم جلوش رو بگیرم، گفتم:

-آره… آخه تو خیلی درگیری… منم بیکارم… تا فروشگاهِ نزدیک میرم.

کم‌کم لبخند رو لبش نشست؛ تو دلم رخت می‌شستن، دستم رو به پشتِ شلوارم بردم و چنگش زدم، باید لرزشِ دستم و پرشِ پلکم رو مخفی می‌کردم.

-لازم نکرده، فردا غروب دارم برمی‌گردم، خرید می‌کنم.

بادم خالی شد، لبخند رو لبم حالتِ خشک‌شدگی گرفت، برعکسِ تصورم این به‌اصطلاح آدم ان‌قدر راحت و کودکانه خر نمی‌شد!

-فردا ناهار چی بخورم؟

-از بیرون غذا می‌گیری.

با اتمامِ حرفش از کنارم گذشت و درِ اتاقِ بغلی رو باز کرد، حوله‌ش رو برداشت و راهیِ حمام شد.

-لباسام رو آماده کن، برگشتم از بیرون غذا می‌گیرم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و سوم»

وارد اتاق شدم؛ لباس‌هایِ کوروش رو مثل یک زنِ عاشق حاضر کردم و رویِ تخت انداختم، همون‌جا رویِ تشکِ نرم فرو رفتم و چشمم رو بستم. صدایِ شرشرِ آب مثل سوهان رویِ مغزم کشیده می‌شد، هرچی فکر می‌کردم راهی برای بیرون زدن پیدا نمی‌کردم!

چجوری باید فرار می‌کردم؟ به کوروش چه دروغی می‌گفتم؟ اون خوب می‌دونست بهونه‌هایِ من برای نبودن تو این خونه چیه، دانشگاه و خونه‌ی پدر و مادرم آخرین ریسمونی بود که می‌شد بهش چنگ زد و این مرد از اول هردو ریسمون رو پاره کرد.

کوروش از حمام بیرون اومد، لباس‌هایی که انتخاب کرده بودم رو پوشید و با انگشتِ کوچیکش مشغولِ پاک کردنِ گوشش شد.

-چته؟ شبیه زنایِ شوهر مُرده‌ای؟

حتی حرفش هم هورمونِ دوپامین رو تو بدنم پخش می‌کرد؛ کاش می‌شد! کاش من شوهرِ مُرده بودم و از بارِ این زندگی خلاص می‌شدم. وجدانم بهم نهیب زد که برای کسی مرگ نخوام، ولی کوروش هرکسی نبود، بود؟

-تو یه چیت هست! بالاخره که می‌فهمم، وای به حالت اون وقت.

گوشه‌چشمی بهش انداختم؛ سوت‌زنان مشغولِ شونه کردنِ موهایِ خیسش بود. یک شبِ عادی و با آدم‌هایِ عادی! چقدر ظاهرِ این زندگی معمولی بود.

-من گرسنمه!

چه عجب! بدونِ لرزیدنِ صدام حرف زده بودم. خودم هم از این دخترِ خنگ انتظار نداشتم بتونه مثل آدم حرف بزنه.

کوروش از داخلِ آینه بهم نگاه کرد؛ چشم‌هاش برقِ خاصی داشت و رگه‌هایِ قرمزی که سوغاتِ حمام بود رو نشون می‌داد.

-می‌خوای دربیارم؟

چشمام گرد شد.

-چیو؟

شلوارش رو از کفِ زمین برداشت و از جیبش موبایل رو بیرون کشید، تو هوا تکون داد و چشمک زد.

-موبایلمو.

صورتم سرخ شد؛ سرم رو پایین انداختم و چشمم رو محکم بستم. چه سؤالِ مسخره‌ای پرسیده بودم! پلکِ چپم از حرص می‌پرید و لبم زیرِ دندون‌هام سلاخی می‌شد.

-موشِ کوچولو چی می‌خوره؟

شکمم با اسمِ غذا به قاروقور افتاد؛ تازه یادم اومد که من ساعت‌هاست به‌جز آب لب به چیزی نزده بودم.

سرم رو بالا گرفتم تا جواب بدم، اما حرف زدنِ کوروش مانع شد.

-به‌به، سلام آقا سلمان، چطوری برادر؟ نوکرتم، کم‌سعادتی از ماست.

نمی‌دونم سلمان چی گفت که صدایِ قهقهه‌ی نکره‌ی کوروش رو به همراه داشت، غیرارادی دستام سمتِ گوشم رفت و روش نشست.

-فدای تو! شیرینیِ خونه محفوظه داداش، می‌گم مغازه‌ای برام غذا بفرستی؟

سلمان انگار بهش جوابِ مثبت داد، چون فوراً گفت:

-خداروشکر، پس پیتزا مخصوص بزن با سیب‌زمینی، از این لیوانی‌ها داشتی، از اونا!

لابد سلمان پرسید نوشیدنی چی می‌خوره، چون کوروش با یک دست موهاش رو تو آینه مرتب کرد و آروم جواب داد:

-اسپرایت.

بعد هم موند ردوبدل کردنِ شماره‌کارت و آدرسِ جدیدِ خونه، من هم شوکه به کوروش خیره بودم، پس من چی می‌خوردم؟ این غذا برای دوتامون کافی بود؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و چهارم»

غذا زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم رسید؛ کوروش با نایلون و جعبه‌ی پیتزا وسطِ هال نشست و پاهاش رو جمع کرد. دستش رو به هم مالید و لب زد:

-آخ، چقدر گشنمه!

شروع به خوردنِ پیتزاها کرد؛ بدونِ این‌که سرش رو به طرفِ منی که مات و مبهوت نگاهش می‌کردم کج کنه. تا تیکه‌ی آخرِ پیتزا رو خورد و با نوشابه به زور پایین داد.

همون‌جا دراز کشید و دست‌وپاش رو از هم باز کرد، کش‌وقوسی به بدنش داد و صدایِ بشاشش رو به گوشم رسوند.

-خداروشکر از صبح هیچی نخورده بودم.

چرخید و دستش رو زیرِ سرش گذاشت؛ شبیه کسایی که روح دیدن، چشم‌هاش رو گرد کرد و با لحنِ مسخره‌ای گفت:

-اِ وای، تو این‌جا بودی؟ می‌گفتی یک برش برات می‌ذاشتم دیگه! بیا، بیا این سیب‌زمینی‌هایِ مونده رو بخور.

در یک حرکت، با پا ظرفِ سیب‌زمینی رو به سمتم هل داد که نصفش رویِ فرش ریخت. «آه» کشیدم و سرم رو پایین انداختم، معده‌ام مالش می‌رفت و این مرد من رو به سخره گرفته بود.

اشک چشمم رو سوزوند، دل‌نازک شده بودم، با یک حرکت حتی کوچیک اشکم درمی‌اومد.

-بیا این آت‌وآشغالا رو جمع کن، خیلی خستم، بریم بخوابیم. تو هم که انگار گشنه نیستی، سیب‌زمینی‌ها رو بریز تو سطلِ آشغال.

با پایانِ حرفش «یاعلی» گفت و از جاش پرید، صدایِ جابه‌جاییِ مهره‌ی کمرش رو شنیدم. دستم رو رویِ چشمام مالیدم و بی‌توجه به دستوری که داده بود، به سمتِ اتاقِ مهمان رفتم، مگه خدمتکارش بودم؟ هرکی خورده خودش جمع می‌کنه!

صدایِ خنده‌اش رو از همین فاصله هم می‌شنیدم.

-سرتق‌بازی درمیاری؟ اشکال نداره، به وقتش حسابمو باهات صاف می‌کنم.

مرتیکه انگار تو بازار از مشتریش کینه به دل داشت! انگار مالِ باباش رو خورده بودم. خودم رو به نشنیدن زدم و درِ اتاق رو بستم. امیدوار بودم اون شب من رو به حالِ خودم بذاره، اما اون عوضی‌تر از این حرف‌ها بود.

در رو مثل گاو باز کرد و با بالاتنه‌ی برهنه به چارچوب تکیه زد.

-این اتاق خالیه، نمی‌دونم چی داره که اومدی این‌جا، اسکل‌مسکلی؟

بعد صورتش رو کج‌وماوج کرد تا انزجارش رو به نمایش بذاره.

-نمی‌خوام پیشِ تو باشم!

لبِ پایینش رو به حالتِ منحنی درآورد و صداش رو شبیهِ من تو دماغی کرد:

-چِلا موشِ کوچولو؟

برای یک لحظه به سرم زد هرچی لایقشه بارش کنم، اما در آخرین لحظه فکری جدید مانعِ این کارم شد.

-از صبح تو خونم، با کارگرها سر و کله زدم، غذا هم نخوردم؛ خسته شدم خب.

سعی می‌کردم تو صدام ناز وجود داشته باشه؛ چیزی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم برای کوروش خرج کنم، آدم رفته‌رفته به ذلت می‌افته.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و پنجم»

-که چی؟

لحنش عجیب بود؛ نمی‌تونستم بفهمم براش مهمه ادامه‌ی حرفم یا قصد تمسخرم رو داره.

-می‌شه… فردا…

جمع شدنِ ابروهاش به سمتِ هم باعث شد ادامه‌ی حرفم رو بخورم؛ نباید مشکوک می‌شد، نباید اصرار بر تنها بودن می‌کردم.

-فردا… باهم بریم خرید؟

لبم رو به دندون گرفتم و چند ثانیه به صورتش خیره موندم. باید یه راهی پیدا می‌کردم؛ فردا بهترین موقعیت بود. خودش تا غروب دانشگاه بود و من چند ساعت کامل تنها می‌موندم. حداقل می‌تونستم بفهمم چه ساعتی میاد دنبالم برای خرید تا اون موقع کارم رو پیش می‌بُردم.

-هرچی نیازه پیام بده بهم، لزومی نداره باهام بیای.

از خدام بود همراهِ این آدم جایی نرم، اما الان موقعِ لجبازی نبود. سرم رو پایین انداختم تا از چشمام دروغم رو نخونه.

-همه‌ی تازه‌عروس‌ها با شوهرشون وقت می‌گذرونن، منم دلم می‌خواد… باهم باشیم یه تایمی! وقتی کنارِ خودت باشم که مشکلی به وجود نمیاد.

یکم سرم رو بلند کردم؛ می‌خواستم بفهمم چقدر حرفم روش تأثیر گذاشته، باید باور می‌کرد من موندن تو این زندان رو پذیرفته بودم و فقط می‌خواستم گه‌گاهی با خودش بیرون برم، این‌جوری بهم شک نمی‌کرد.

نگاهش برق زد؛ شیطنت باعث شد قدمی به سمتم برداره. دیدنِ بالاتنه‌ی برهنه‌اش باعث می‌شد معدم ترش کنه و بخوام اوق بزنم، اما جلویِ خودم رو گرفتم. به هر جون‌کندنی بود باید یک امشب تحمل می‌کردم، فقط امشب!

-می‌خوای باهام باشی یه تایمی، چه وقتی بهتر از الان؟

چندشم شد؛ کُل اعضایِ بدنم فرمان می‌دادن که به عقب برم، اما من مثل چسب به کفِ زمین چسبیدم؛ نباید فرار می‌کردم، فرار بیشتر ترغیبش می‌کرد.

-می‌خوام… باهات… وقت بگذرونم، هر تایمی!

گرمایِ تنش رو حس می‌کردم؛ رعدوبرقی زد و باعث شد بدنم جمع بشه، سایه‌اش رویِ تنم افتاد. لحنش خمار شده بود:

-پس رام شدی!

دستش رو سمتِ موهایِ شلخته‌ام بُرد، موهام چرب بود و راحت دورِ دستش پیچ می‌خورد.

-فهمیدی که هروقت من بخوام باید در اختیارم باشی؟

تعجب کردم، از این حالتِ عصبی تعجب کردم. موهایی که دورِ دستش بود رو محکم کشید که آخم دراومد.

-آخ، آروم.

بیشتر کشید که جیغم با صدایِ رعدوبرق هماهنگ شد. با جیغم خندید، از اون مدل خنده‌ها که رعشه به تنم می‌انداخت.

-آره، این‌جوری باش! رام نباش، دوست ندارم، رام باشی دلم رو می‌زنی.

سرم به بالا اومد، به صورتش که به واسطه‌ی روشنیِ هال کمی مشخص بود خیره شدم؛ چشم‌هاش پر از خون بود و رگِ گردنش برآمده شد.

جمله‌اش تو سرم تکرار شد:

«رام باشی دلم رو می‌زنی.»

پس باید رام می‌شدم؛ نباید مقاومت می‌کردم تا دل‌زده‌اش کنم! اما مگه می‌شد وقتی موهام رو کشید و من رو کشون‌کشون تا اتاق برد، رام می‌موندم؟ مگه می‌شد وقتی با کمربند به جونم افتاد تا صدایِ جیغم رو بشنوه، رام می‌شدم؟ چجوری می‌تونستم؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت هشتاد و ششم»

صبح که از خواب بیدار شدم خبری از کوروش نبود؛ بدنم به قدری خشک شده بود که نمی‌تونستم از جام بلند بشم، یادآوریِ دیشب رو تو مغزم خفه کردم، نمی‌خواستم حتی یک ثانیه هم مرور کنم که اون عوضی چه بلایی به سرم آورده.

با هر جون‌کندنی بود از جا بلند شدم؛ لنگان‌لنگان به سمتِ آینه رفتم، با دیدنِ صورتم، از رنگ‌پریدگیِ وحشتناکش جا خوردم. لبِ پایینم کاملاً کبود بود، هر گوشه‌ی گردنم رو پشه گاز گرفته بود.

خدا لعنتت کنه کوروش، خدا از زمین برت داره.

به سمتِ حمام رفتم، فقط یک دوشِ آبِ گرم می‌تونست کوفتگی رو از تنم ببره.

زیرِ دوش خودم رو به آغوش گرفتم؛ هر قطره‌ی آب مثل شلاق به تنم برخورد می‌کرد و باعث می‌شد لبم رو بگزم. چشمام رو بستم و سعی کردم به هیچ‌چیز فکر نکنم؛ نه به دیشب، نه به اتاق، نه به صدایی که هنوز تو گوشم مونده بود.

خروجم از حمام مصادف شد با پیچیده شدنِ صدایِ زنگِ موبایلم. به سمتِ صدا رفتم و موبایل رو برداشتم. پوزخند رو لبم نشست، مثل این‌که تازه یادش اومده بود منی هم وجود داره!

چند ثانیه فقط به اسمش خیره موندم. انگشتم رو رویِ صفحه کشیدم و تماس رو وصل کردم.

صدایِ مادر شاد و پرهیجان بود؛ انگار چند روز دوری از دخترش براش اتفاق خاصی محسوب نمی‌شد.

-الو؟ راز؟ جانِ مادر؟ بالاخره جواب دادی!

«جانِ مادر؟» خنده‌ام گرفت، از کِی جانِ مادر شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ به اتاق برگشتم، رویِ مبل نشستم و چشمم رو بستم. حوله رو دورِ سرم پیچیدم تا از چکیدنِ آب رویِ زمین جلوگیری کنم. هرچی فکر کردم نمی‌دونستم باید چه‌جوری باهاش برخورد کنم، پس تنها لب زدم:

-سلام.

چند لحظه مکث کرد؛ انگار سردیِ صدام از پشتِ تلفن هم معلوم بود. با لحنی کنجکاو پرسید:

-چته صدات؟ خوابی؟

نگاهم به آینه افتاد. زیرِ چشم گودرفته و ردِ قرمزیِ کنارِ گردنم حتی از این فاصله هم معلوم بود. با لحنِ ساختگی و بی‌تفاوت لب زدم:

-آره، تازه بیدار شدم.

صدایِ خنده‌ی کوتاهش از پشتِ گوشی بلند شد.

-خب معلومه! عروس شدی دیگه، خواب و خوراکت عوض شده.

لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. عروس! چه کلمه‌ی مسخره‌ای بود برای من. بعد از مکثی کوتاه، با بی‌حوصلگی پرسیدم:

-کاری داشتی؟

لحنش یک‌دفعه دلخور شد؛ انگار همین سؤال ساده به غرورش برخورده باشه. من زندگیم آتیش گرفته، گورِ بابای غرورش!

-یعنی چی کاری داشتم؟ مادرتم، نمی‌تونم زنگ بزنم ببینم زنده‌ای یا نه؟

چشمم رو چرخوندم. این‌بار دقیق‌تر چهره‌ام رو در نظر گرفتم. زنده بودم؟ نمی‌دونستم.

-کوروش کارم داره، باید برم. کاری نداری؟

چند ثانیه بعد، کنجکاوی دوباره به لحنش برگشت:

-عه، شوهرت خونه‌ست؟ چطوره؟ باهات خوب رفتار می‌کنه؟

قلبم برای یک لحظه از حرکت ایستاد. سؤالش اون‌قدر ساده بود که جواب دادنش سخت شد. نگاهم رویِ کبودیِ لبم موند. لبم رو تر کردم و بعد از مکثی کوتاه، دروغ از بینِ لب‌هایِ کبودم بیرون اومد:

-خوبه.

مادر با رضایت خندید. انگار همین تک‌کلمه دلش رو قرص کرده که دامادِ دست‌گلش چقدر خوب و همه‌چی‌تمومه!

-دیدی؟ من می‌دونستم! کوروش پسر بدی نیست، فقط یکم جدیه.

چشم‌هام رو بستم؛ این مکالمه حالم رو بد می‌کرد، صدایِ بشاشِ این زن حتی از ضربه‌هایِ کمربندِ کوروش بدتر درد داشت!

-آره.

موضوع رو عوض کرد، انگار فهمیده بود تمایلی به حرف زدن باهاش ندارم.

-باشه، مادر، مزاحمت نمی‌شم؛ برو به شوهرت برس! سلامِ من رو هم برسون.

خداحافظیِ مختصری کردم و برای لحظه‌ای به فکرم رسید، مادر هم دلش چندان نمی‌خواست من به خونه‌ش برم، شاید حق با کوروش بود که ورود به اون‌جا رو ممنوع کرد.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و هفتم»

«آه»ای کشیدم و به سمتِ پنجره‌ی بزرگِ هال که الان اسیرِ پرده‌ی ساتنِ سفید بود، رفتم. بی‌حوصله پرده رو کنار زدم که همون‌جا خشکم زد.

مردی دست‌به‌جیب به پنجره‌ای که من پشتش بودم خیره بود، جلویِ همون ساختمونِ نحس، این وقتِ صبح این‌جا چیکار می‌کرد؟

پرده رو ول کردم و قدمی به عقب برداشتم، نفسم تو سینه حبس شد، نمی‌دونم ترسم از چی بود، کوروشی نبود که الان مچم رو بگیره، پس این تپشِ قلب از کجا می‌اومد؟

-آروم، راز! چرا ترسیدی؟ مگه اومدی دزدی؟

دستم رو چند بار به سینه‌ام کوبیدم تا قلبم به خودش بیاد. هوا رو با همه‌ی وجودم بلعیدم و آروم خارج کردم، این نفسِ عمیق، حالم رو سرِ جاش آورد.

یک حسی من رو مجدداً به پشتِ پنجره رسوند، پرده رو کمی کنار زدم و خودم رو پشتش پنهون کردم تا مشخص نباشم.

-ایش، ببین چه با اعتمادبه‌نفس هم زیرِ بارون ایستاده داره خیس می‌شه، اسکلی چیزیه؟

پرده رو بی‌خیال شدم و رویِ مبل نشستم، پا رویِ پا انداختم و افکارم رو به سمتِ نقشه‌ای که کشیده بودم سوق دادم. تنها مردی که الان باید بهش فکر می‌کردم میرانِ امامی بود! این مرد می‌تونست ناجیِ من باشه.

چشمام، معلق به هوا خیره بود و فکرم دنبالِ نقشه‌ای بود که مو لایِ درزش نره. با انگشت رویِ پام ضرب گرفتم که زیرِ دلم تیر کشید. مگه امروز چندم بود؟

برنامه‌ی یادداشتِ گوشیم رو باز کردم و به تاریخ‌هایِ منظمِ هر ماه خیره شدم، مثلِ این‌که یک هفته پریودیم تاخیر خورده بود؛ قطعاً دلیلی جز استرس نداشت. خواستم صفحه‌ی گوشی رو قفل کنم که صدایی تو سرم پخش شد:

-رازِ احمق، چرا برای خریدنِ نوار بهداشتی از خونه بیرون نمی‌زنی؟

تو هوا بشکن زدم. بهترین راه نبود، ولی تنها راهی بود که به ذهنم رسید. حداقل می‌تونستم اگه ورود و خروجم رو چک کنه، این بهونه رو بیارم.

شماره‌ی وکیل رو گرفتم، خدا خدا می‌کردم ده صبح در دسترس باشه، اما خدا طبقِ معمول صدام رو نشنید. اپراتور در قالبِ جلاد بهم اعلام کرد که در دسترس نیست.

جفت دستام رو به سمتِ دهنم بُردم و در انتظارِ تماسِ وکیل به صفحه‌ی موبایل چشم دوختم، ساعت‌ها طول کشید، من هر لحظه به این فکر کردم که امروز رو باید بی‌خیال بشم تا بالاخره ساعتِ یک ظهر شماره‌اش رویِ گوشیم افتاد.

چشمام از گرسنگی دودو می‌زد، با خودم عهد کردم به محضِ پایانِ تماس یک فکری به حالِ معده‌ی خالیم کنم تا تو این خونه به کامِ مرگ نرفتم.

فوری دکمه‌ی اتصالِ تماس رو لمس کردم و موبایل رو دمِ گوشم گذاشتم.

-سلام، شما با من تماس گرفتین؟ در خدمتم!

لبم رو با دهن تر کردم و تو احمقانه‌ترین حالت به این فکر افتادم که چجوری این کبودی‌ها رو زمانِ ملاقاتِ وکیل مخفی کنم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و هشتم»

مکانی که در اون حضور داشت خیلی شلوغ بود، چون صداش رو به‌سختی می‌شنیدم، پس من هم ترجیح دادم تقریباً فریاد بزنم تا صدام راحت به گوشش برسه.

-آقای امامی؟

صدایِ همهمه و رفت‌وآمد آدم‌ها از پشتِ تلفن می‌اومد؛ صدایِ باز و بسته شدنِ در، حرف زدنِ چند نفر و گاهی صدایِ زنگِ تلفنِ دیگه‌ای که باعث می‌شد مجبور بشم چند بار اسمش رو تکرار کنم.

-بله، خودمم.

برخلافِ اون شلوغی، خونه دوروبرم مثل قبرستون ساکت بود. فقط صدایِ تیک‌تاکِ ساعت و گاهی وزشِ باد از لایِ پنجره می‌اومد. رویِ مبل جمع شده بودم و انگشتام بی‌اختیار با گردنبندی که سرِ عقد بهم داده بودن بازی می‌کرد.

-من همون خانمی هستم که دیروز باهاتون تماس گرفتم.

چند ثانیه مکث کرد، انگار داشت بین چند کار هم‌زمان، من رو به یاد می‌آورد.

-بله، یادمه. حالتون خوبه؟

نگاهم رویِ گردنبند موند. زنجیرِ باریکش رو بینِ دو انگشتم کشیدم و لبم رو تر کردم.

-نه خیلی.

صدایِ همهمه از پشتِ خط دوباره بالا رفت.

-ببخشید، این‌جا شلوغه، درست نمی‌تونم صداتون رو بشنوم.

این‌بار من بودم که صدام رو بالاتر بردم، گلوم با فشاری که بهش وارد کردم تیر کشید.

-گفتم حالم خیلی خوب نیست.

-متوجه شدم. اگر الان شرایطِ صحبت کردن ندارین، لازم نیست توضیحاتِ زیادی بدین. می‌تونین حضوری تشریف بیارین دفتر.

مرد شبیه ربات‌هایِ هوش مصنوعی حرف می‌زد، هرچی بهش گفته بودم به من حق می‌داد. این حجمِ سلامتِ روان برام قابل تحمل نبود.

کلمه‌ی «دفتر» باعث شد دستم دورِ گردنبند محکم بشه. از صبح هزار بار به همین لحظه فکر کرده بودم، اما حالا که داشت اتفاق می‌افتاد، ترس دوباره برگشته بود.

-قبل از این‌که بیام، باید چیزی با خودم بیارم؟

شخصی رو هدف گرفت و به جایِ من جواب اون رو داد:

-آره، دادگاه شفیعی امروز آخری بود، کارش ساخته شد!

سپس خندید و انگار تازه به یاد آورد منی هم پشتِ خط وجود دارم.

-خانم، شما چیزی گفتین؟

حرصم رو سرِ پوستِ اضافه‌ی لبم خالی کردم و با ضربِ زیاد کندم، از درد پلک‌هام رویِ هم فشرده شد.

-پرسیدم چیزی باید با خودم بیارم؟

چیزی ورق زد که صداش رو مخم رفت، بعد با احتیاط لبش رو برای حرف زدن باز کرد:

-اگر مدارکی دارین که به موضوع مربوط می‌شه، بله. شناسنامه، عقدنامه، هر مدرکی که فکر می‌کنین لازمه.

ناخودآگاه خنده‌ی کوتاهی از بینی‌ام خارج شد؛ خنده‌ای بی‌مزه و عصبی. من اختیارِ خودم رو نداشتم، چه برسه به عقدنامه و شناسنامه‌ای که حتی نمی‌دونستم به دستِ کوروش رسیده یا…

-هیچ‌کدوم دستِ من نیست.

جوابم به مزاجِ وکیل خوش نیومد؛ اما باز هم روحیه‌ش رو نباخت.

-یعنی؟

دستم از رویِ گردنبند پایین اومد و رویِ زانوم نشست.

-شناسنامه‌ام دستِ شوهرمه. عقدنامه هم…اصلاً نمی‌دونم الان باید دستِ کی باشه. فکر نکنم به من داده باشن.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتاد و نهم»

چند لحظه سکوت کرد؛ انگار داشت چیزی رو تو ذهنش حساب‌وکتاب می‌کرد. صدایِ ورق خوردنِ کاغذ دوباره از پشتِ خط بلند شد، بعد با لحنی آروم جوابم رو داد:

-اشکالی نداره، برای جلسه‌ی اول نداشتنِ مدارک مانع نیست. هر چیزی که در دسترستونه همراهتون بیارین، بعد اگر لازم شد برای بقیه‌ش راهش رو پیدا می‌کنیم.

لبم رو با دندون کشیدم و نگاهم رو به گردنبند دوختم. راهش رو پیدا می‌کنیم! چه راحت! انگار من یک شناسنامه رو گم کرده بودم و باید از کشویِ میز پیداش می‌کردم؛ نه این‌که مدارکم دستِ مردی باشه که از سایه‌ش هم می‌ترسیدم.

-یعنی بدون عقدنامه هم می‌تونین کاری برام انجام بدین؟

-برای جلسه‌ی اول می‌تونم شرایطتون رو بررسی کنم. اگر لازم باشه، بعداً درباره‌ی مدارک موردنیاز هم صحبت می‌کنیم.

سرم رو پایین انداختم و با ناخنم رویِ زانوم خط انداختم. سؤالِ اصلی هنوز تهِ گلوم گیر کرده بود.

-هزینه‌ی مشاوره چقدره؟

چند ثانیه سکوت کرد، شاید داشت به نرخ روز محاسبه می‌کرد که چه مبلغی باید دریافت کنه، شاید هم عادتش بود برای پاسخ به سؤال‌های از پیش تعیین‌شده، فکر کنه.

-برای جلسه‌ی اول هزینه‌ای نمی‌گیرم. اول بیاین شرایطتون رو توضیح بدین، بعد اگر قرار شد پرونده رو پیگیری کنم، درباره‌ی هزینه‌ها با هم صحبت می‌کنیم.

چند لحظه ماتم بُرد؛ دستم رویِ سردیِ پلاکِ قلب استاپ کرد. باورم نمی‌شد چیزی تو این زندگی بدونِ این‌که مجبور باشم بابتش پول بدم، نصیبم شده باشه.

-یعنی… همین‌جوری بیام؟

لرزش صدام رو با جدیت پاسخ داد و نذاشت تو حالتِ شادیِ خودم بمونم، انگار علی‌رغم میلِ باطنیش، مجبور بود به سؤالم جواب بده.

-بله. فقط هر مدرکی که در دسترستونه همراهتون بیارین.

نفسم رو آروم بیرون دادم. با شوق از جام بلند شدم و به سمتِ اتاق پاتند کردم.

گوشی رو رویِ حالتِ اسپیکر گذاشتم و کشوها رو یکی بعد از اون یکی باز کردم؛ شاید می‌تونستم مدارکِ لازم رو به دست بیارم.

-فکر نکنم بتونم شناسنامه رو پیدا کنم!

-اشکالی نداره. برای جلسه‌ی اول به خاطرِ نداشتنِ این مدارک نگران نباشین.

صدایِ زنگِ تلفن دوباره از پشتِ خط بلند شد. مرد سرسری رشته‌ی کلام رو به دست گرفت و حروف رو با حالتِ کلافه پشتِ هم ردیف کرد:

-باید برم. آدرسِ دفتر رو براتون پیام می‌کنم.

گشتنِ کشوها رو بی‌خیال شدم و به سمتِ موبایل یورش بُردم.

-آقای امامی؟

-بله؟

دستم رفت سمتِ گردنبند و زنجیرش رو بینِ انگشتام گرفتم.

-اگه شناسنامه‌ام دستِ شوهرم باشه، برای اومدن به دفتر مشکلی پیش نمیاد؟

انگار از این مسئله‌های تکراریِ من به ستوه اومده بود، چون کلمات رو با لحنی محکم‌تر و کشیده‌تر به گوشم رسوند:

-نه، برای جلسه‌ی اول نه. فقط قبل از اومدن مطمئن بشین بیرون اومدن براتون مشکلی ایجاد نمی‌کنه.

همین یک جمله کافی بود تا دوباره یادم بیاد برای رسیدن به اون دفتر، اول باید از این خونه فرار می‌کردم. ناراحت به اسمِ «امامی» که از ترسِ لو رفتنِ «وکیل» ذخیره‌ش نکرده بودم خیره شدم و با صدایی آروم و غمگین زمزمه کردم:

-باشه.

وکیل قبل از رسیدنِ سؤالِ دیگه‌ای به ذهنم، از زیرِ بارِ مکالمه شونه خالی کرد.

-آدرس رو براتون می‌فرستم.

لبم رو گزیدم.

-ممنون.

-خواهش می‌کنم.

همین! تماس قطع شد. تپشِ قلبِ من بالاتر رفت. چند ثانیه گوشی رو تو دستم نگه داشتم. صدایِ شلوغیِ دفترش یک‌دفعه جاش رو به سکوتِ خونه داد.

صفحه‌ی گوشی روشن شد و آدرسِ دفتر رویِ صفحه نشست. به آدرس خیره موندم. فقط یک جلسه. فقط باید یه راهی پیدا می‌کردم که از این خونه بیرون بزنم. باید همین الان به راه می‌افتادم، دفترش چندان دور نبود؛ می‌تونستم پیاده برم و برگردم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت نود»

با استرس و آروم درِ خونه رو بستم، با تیپِ سرتاپا مشکی و ماسکِ آبی‌ای که زده بودم بیشتر تو چشم میومدم، اما حداقل چهره‌ام مشخص نمی‌شد. پله‌ها رو یکی‌دوتا به پایین رفتم و سعی کردم کمترین صدا رو ایجاد کنم. ساختمون در سکوتِ کامل فرو رفته بود و فقط صدایِ برخوردِ قطراتِ بارون به سقفِ پارکینگ شنیده می‌شد.

به محضِ رسیدن به پارکینگ پشتِ ستونی پناه گرفتم و با نگاهِ تیزم اتاقِ شیشه‌ایِ نگهبانی رو تحتِ نظر گرفتم. نگهبان در حالتِ چرت بود و دهنش به اندازه‌ی غارِ حرا باز بود. لبم رو گزیدم و به آرومی به سمتِ دروازه‌ی اصلی رفتم، قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید، از گوشه‌ی دیوار رفتم تا تو دوربین‌هایِ امنیتیِ آپارتمان مشخص نباشم.

در رو آروم پشتِ سرم بستم و زیرِ سقف قرار گرفتم. تو کوچه خبری از آدمیزاد نبود که همین موضوع خیالم رو راحت می‌کرد. ماسک رو جابه‌جا کردم و راهم رو به سمتِ انتهایِ کوچه کشیدم.

بارون به بدنم شلاق می‌زد و باد شالم رو به بازی می‌گرفت؛ کاش همراهِ خودم چتر داشتم، کاش پول داشتم و تاکسی می‌گرفتم، فکر نمی‌کردم هوا این‌جوری بخواد حالتِ جنون بگیره و گرد و خاک بلند کنه.

ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و آبِ جمع‌شده‌ی کفِ زمین رو رویِ بدنم خالی کرد. شوکه دهنم باز شد. به سرتاپایِ گِلیم نگاه انداختم و با بهت، سرم رو بلند کردم.

ماشین چند متر جلوتر رویِ ترمز زد و چراغ‌هایِ پشتش روشن شد. اخمام تو هم رفت و لبم برای غر زدن باز شد:

-خدا لعنتت کنه، روانی، تو این هوا با این سرعت میرن؟

چند ثانیه ماشین همون‌جا موند. بعد چراغِ دنده‌عقب روشن شد. قلبم یک‌دفعه فرو ریخت.

ماشین آروم‌آروم به سمتم برگشت و چند متر جلوتر از پام ایستاد. شیشه‌ی سمتِ شاگرد پایین اومد و مردی سرش رو کمی به بیرون خم کرد.

-خانم؟

چقدر صداش آشنا بود؛ قبلاً جایی این صدا رو نشنیده بودم؟

دستم ناخودآگاه رویِ ماسکم نشست و شالم رو جلوتر کشیدم. تمامِ صورتم رو پوشونده بودم، نکنه یکی از بچه‌هایِ دانشگاه باشه؟ سرم رو بیشتر پایین انداختم و آروم لب زدم:

-هوا بارونیه؛ چاله‌ها رو نمی‌بینین واقعاً؟

مرد کمی سرش رو چرخوند و با اخم به لباس‌هایِ خیسِ من نگاه کرد.

-ببخشید، حواسم نبود این‌قدر آب جمع شده.

نفسم بند اومد. این صدا رو می‌شناختم. خیلی خوب می‌شناختم. همون مردِ ساختمونِ روبه‌رویی بود! صاحبِ رستوران، همون که من رو از مرگِ حتمی نجات داد.

چشمم از رویِ صورتش پایین اومد و به دستش رسید؛ همون انگشت‌هایی که دورِ فرمون حلقه شده بودن، همون ساعتِ فلزیِ ساده‌ای که بارها رویِ مچش دیده بودم.

یک قدم عقب رفتم. نه از ترسِ اون؛ از شوکی که دیدنش وسطِ این خیابون بهم وارد کرده بود.

چطور ممکن بود؟ از بینِ این همه آدم، درست امروز، درست همین موقع…

آریان دوباره نگاهم کرد. کلافگی تو صداش مشهود بود، می‌تونستم خوب بفهمم.

-خیس شدین؟

زبانم به سقفِ دهنم چسبیده بود. من نباید شناخته می‌شدم. هرچی بود و نبود، چه می‌خواستم چه نمی‌خواستم، این مرد همسایه‌ی روبه‌رویی بود، اگه کوروش می‌فهمید… وای!

سرم رو پایین انداختم و سعی کردم صدایم نلرزه.

-چیزی نیست؛ اشکال نداره.

آریان چند لحظه ساکت موند. انگار صدایِ من براش فقط صدایِ یک زنِ غریبه بود.

-اگه مقصدتون دوره، برسونمتون.

قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. ناخودآگاه سرم رو بلند کردم و سریع کلمات رو با تندی پشتِ هم چیدم:

-نه؛ خودم میرم، ممنون!

قدم برداشتم و ازش دور شدم؛ لباسم به تنم چسبیده بود و نفسم سخت بالا می‌اومد. شاید چند متر ازش فاصله گرفتم که همون لحظه رعدِ بلندی آسمون رو لرزوند و من ناخودآگاه از جا پریدم.

سرِ جام ایستادم؛ چشمم رو بستم و به آسمون نیم‌نگاهی انداختم، ابرهایِ سیاه نشون می‌داد هوا قرار نیست حالاحالاها آروم بگیره.

صدایِ اگزوزِ ماشین هرلحظه بهم نزدیک‌تر می‌شد، نفسم رو حبس کردم.

-سوار شین.

سرم رو بالا آوردم و برای اولین بار مستقیم به چشماش خیره شدم، بی‌حسِ مطلق من رو نظاره می‌کرد، فقط حسِ انسان‌دوستانه‌اش گل کرده بود.

چقدر این نگاه غریبه بود و من چقدر بدبخت بودم که تو این هوایِ ابری و ترسناک برای همراه شدن باهاش، دودل شدم.

من آریان رو مگه چقدر می‌شناختم؟ ان‌قدری بود که تو روزِ روشن بهش اعتماد کنم؟ نه! حرفِ دلم رو به زبون آوردم.

-نه، ممنون.

صدایم آن‌قدر آهسته بود که خودم هم به‌سختی شنیدمش.

-ببین خانم، من تا مسیرم شمارو می‌رسونم، اگه دوست ندارین مشکلی نیست، من معذرت می‌خوام.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و یکم»

دو تا ماشین همزمان تو کوچه پیچید؛ وسطِ خیابون تو اون هوایِ سیل‌آسا، کنارِ یک ماشین ایستادن اصلاً وجهِ خوبی نداشت.

دودل، اول به ماشین‌ها، بعد به ساختمون و در نهایت به آریان نگاه انداختم. کُلِ بدنم خیس بود و لباس‌هام رو انگار بارِ گِل و خاک تواف داده بودن، باید چیکار می‌کردم؟

آریان نگاهی به ساعتش انداخت؛ به سمتِ درِ شاگرد خم شد و از داخل درو باز کرد.

-دیرم شده؛ بیاین بالا.

چیکار می‌کردم؟ با پنجه‌ی پا رویِ زمین ضرب گرفتم، دستام به لرزش افتاد، ماشین‌ها هر لحظه بهمون نزدیک‌تر می‌شدن، در یک تصمیمِ ناگهانی، رویِ صندلیِ نرمِ شاگرد نشستم و درو محکم بستم، معذب، خودم رو به سمتِ در کشیدم و دست به سینه شدم.

دندون‌هام از سرما به هم برخورد می‌کرد، آریان پا رویِ گاز گذاشت و ماشین رو به حرکت درآورد، همزمان بخاریِ ماشین رو روشن کرد و شیشه‌ها رو بالا داد.

-آدرستون کجاست؟

تو خودم جمع شدم؛ بدنم از سرما می‌لرزید و درست به کاری که انجام دادم مطمئن نبودم. کاش پیاده می‌رفتم!

-من مسیرم… الهیه‌ست… هرجا مسیر… شماست… پیاده می‌شم.

مرد به نیم‌رخم خیره شد؛ این رو از سنگینیِ نگاهش فهمیدم، اما به رویِ خودم نیاوردم، از شیشه که با قطرات تزئین شده بود به خیابون زل زدم و سعی کردم باهاش هم‌کلام نشم، اما قصدِ بی‌خیال شدن نداشت.

-من قبلاً شمارو جایی دیدم؟

تا نوکِ زبونم اومد بگم که من همون بدبختیم که شوهرش قبلِ ازدواج تو رستورانت آبروش رو با خاک یکی کرد؛ همون فلک‌زده‌ای که از شانسش رویِ پشتِ بومِ ساختمونی که به تو مرتبط بود خواست از زندگیش دست بکشه، اما حرفم رو خوردم! اون من رو نمی‌شناخت و این ناشناخته بودن خیلی بیشتر به کارم می‌اومد.

-فکر نمی‌کنم.

جالب بود، زمانِ گفتنِ حقیقت صدام رگه‌هایی از لرزش داشت، ولی الان که باید می‌لرزید، استوار و محکم به نظر می‌اومد. از گوشه‌ی چشم به آریان نگاه انداختم، یک دستش دورِ فرمون بود و با دستِ دیگه‌ش به شیشه‌ی بغلش تکیه زد. عمیق تو افکارش غرق بود و چین رو پیشونیش این رو اثبات می‌کرد.

-تا الهیه می‌رسونمتون! بابتِ اتفاقی که افتاده متاسفم. معمولاً آروم رانندگی می‌کنم، اما امروز واقعاً عجله داشتم.

کنجکاوی رو از چهره‌ام دور کردم؛ احمق بودم که تو شرایطِ سرسام‌آورِ خودم به این فکر بودم دلیلِ عجله‌ی این مرد رو متوجه بشم.

-نه… اگه عجله دارین… من رو همین بغلا… پیاده کنین.

نیشگونی از رونم گرفتم تا ان‌قدر با لکنت حرف نزنم، وقتی نگاهِ کلافه‌ی آریان رو رویِ خودم دیدم فشارِ انگشتام بیشتر شد. قطعاً رونم کبود می‌شد.

-مسیرم باهاتون یکیه، قرار دارم با یک دوستِ قدیمی، چند دقیقه تأخیر شاید موردی نداره.

تا خودِ الهیه، جز نوایِ آروم و لایتِ موسیقی هیچ صدایی ازمون درنیومد؛ نه من دیگه میل داشتم تو این هوا پیاده برم، نه آریان قصد داشت برایِ شناختِ من کنجکاوی کنه.

ما فقط دو نفر بودیم که به شکلِ تصادفی باهم هم‌مسیر شدیم؛ تصادفی که باعث شد خیلی اتفاقات تو زندگیم تغییر کنه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و دوم»

گرمایِ زیادِ ماشین، مالشی به معده‌ام وارد کرد، به اندازه‌ی کافی از گرسنگی رو به ضعف بودم و این گرمایِ دلچسب بیشتر من رو ضعیف می‌کرد.

ماشینِ مدل‌بالایی که داشت بهم مجوز نمی‌داد کمی شیشه‌ام رو پایین بدم، چون بلد نبودم. زیرچشمی به نیم‌رخش نگاه انداختم.

ریشاش از روزی که تو رستوران دیده بودمش کمتر به نظر می‌اومد، وگرنه مابقیِ اعضایِ چهره‌اش همون بود. هر چند دقیقه، شستش رو کنارِ لبش می‌کشید و کثیفی‌ای که وجود نداشت رو پاک می‌کرد. چطور این مرد من رو نشناخت و من از صداش شناساییش کردم؟

یعنی ان‌قدر کم‌اهمیت به نظر می‌اومدم؟ وجدانم تو سرم فریاد کشید.

«احمق، اون که گفت تورو انگار قبلاً دیده، دردت چیه الان؟»

نمی‌دونم دردم چی بود؛ برای پی‌ام‌اس بود یا ذاتاً زندگیم رنگِ افسردگی داشت، هرچی که بود، بغضم گرفت. دستایِ عرق‌کرده‌ام رو توهم گره زدم و سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه دادم.

-سرما خوردین؟

گوشام لرزید؛ لبم رو با زبون تر کردم و به‌آرومی لب زدم:

-نه.

انگار ازم عاصی بود؛ این‌که نمی‌تونست از جواب‌هام دلیلی برای ادامه‌ی صحبت پیدا کنه، شاید هم می‌ترسید به‌خاطرِ بی‌ملاحظگیش سرما بخورم، نمی‌دونستم! مغزم درست فرمان نمی‌داد.

دست لایِ موهاش کشید و با لحنی متواضع گفت:

-بگین دقیق کجاست برسونمتون!

این مرد من رو تو بهت فرو می‌برد؛ این رفتار، این منش رو هرگز تو رستوران ندیده بودم. چرا این مرد بیرونِ محلِ کارش ان‌قدر متفاوت بود؟ نه سرد بود، نه اخمِ الکی داشت و با سایه‌ی خودش هم قهر بود، فقط سبک نبود! سنگین و آروم.

-ممنون، همین اطراف پیادم کنین… زحمت دادم تا این‌جا هم.

مکثی که کردم باعث شد برای لحظه‌ای چشم از خیابون برداره و به من نگاه کنه، دست‌وپام رو گم کردم، چشمم رو به سمتِ جاده دادم و طوری خودم رو نشون دادم که انگار حواسم به حرکاتش نیست.

مردک یه‌جور نگام می‌کرد انگار متهم به قتل شدم و اون بازجوم بود.

راهنما رو زد، ماشین رو جلویِ یکی از کوچه‌هایِ الهیه پارک کرد. به سمتم برگشت و دست‌به‌سینه شد. قلبِ کوچیکم ترسید، وجدانِ خوابیدم تازه بیدار شد، لپم رو از داخل گاز گرفتم، با این‌که روز بود و ماشین‌ها به‌سرعت از زیرِ بارون رد می‌شدن، قلبِ من شالاپ‌شلوپ می‌کوبید.

دستم رو به دستگیره گرفتم و به سمتِ خودم کشیدم، در باز نشد! قلبم فرو ریخت.

-در… چرا قفل… کردی؟

لکنت و سکسکه به‌صورتِ همزمان بهم هجوم آوردن، گوشه‌ی لبش کج شد، به همون خدا من دیدم که پوزخند رویِ لبش نشست.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • هاها 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و سوم»

آریان با آرامش دستش رو به سمتِ کنسول برد و دکمه‌ای رو فشار داد. صدایِ تقِ کوتاهی تو فضایِ ماشین پیچید و قفل‌ها آزاد شدن.

ابروهاش رو کمی بالا انداخت و با لحنی که بیشتر از تعجب، رگه‌ای از شوخی و تمسخر توش بود، لب زد:

-قفل مرکزیه خانم، هر وقت ماشین راه می‌افته خودکار قفل می‌شه.

داغیِ خجالت تا پشتِ گوشام دوید. دستم هنوز رویِ دستگیره مونده بود و نمی‌دونستم با اون همه دستپاچگی چطور باید خودم رو جمع کنم.

آریان نگاه کوتاهی به دستم انداخت و بعد چشم‌هاش رو سمتِ صورتم برگردوند. گوشه‌ی لبش هنوز بالا بود و لحنش کمی شیطنت‌آمیز شد:

-من شبیه خفت‌گیرام؟ یا از اون‌ها که روزِ روشن دخترِ مردمو ببرن کوچه‌ی خلوت؟ نچ‌نچ!

چشمام از تعجب گرد شد و سریع سرم رو به سمتش چرخوندم.

-نه… منظورم… این نبود!

خندید، یک خنده‌ی آروم و مِلو، از اون خنده‌ها که بهش می‌گفتن خنده‌ی پولداری و ردیفِ دندون‌هایِ سفیدِ کامپوزیت‌کرده رو به نمایش می‌ذاشت.

خنده‌اش به لبخند مبدل شد؛ شونه‌ای بالا انداخت و دوباره نگاهش رو به خیابون دوخت. انگشت‌هاش آروم رویِ فرمون ضرب گرفت و با خونسردی جواب داد:

-پس خیالم راحت شد.

دستم رو دوباره رویِ دستگیره گذاشتم. این‌بار در با یک فشار باز شد.

قبل از این‌که حتی فرصت کنم چیزی بگم، در رو باز کردم و تقریباً خودم رو از ماشین به بیرون پرت کردم.

-ممنون… خداحافظ!

اجازه ندادم جوابم رو بده، در رو تو چارچوبش کوبیدم که خودم از صدایِ زیادش ترسیدم. هوایِ سرد و بارونی یک‌دفعه به صورتم خورد. قدمِ اول رو تند برداشتم، قدمِ دوم سریع‌تر شد و قبل از این‌که حتی به خودم اجازه بدم پشتِ سرم رو نگاه کنم، گام‌هایِ بلند برداشتم و دور شدم.

نفسم کوتاه و بریده شده بود. دستم رو رویِ سینه‌ام گذاشتم و سعی کردم هوایِ بیشتری واردِ ریه‌هام کنم، اما انگار بدنم تصمیمِ خودش رو گرفته بود.

تمامِ بدنم دوباره همون ترسِ لعنتی رو به یاد آورده بود؛ حتی با این‌که عقلِ من می‌دونست اتفاقی نیفتاده.

شالم رو محکم‌تر دورِ صورتم پیچیدم و قدم‌هام رو تندتر کردم.

«راز؟ چه مرگته؟ چیزی نشده.»

اما بدنم باور نمی‌کرد. انگشت‌هام می‌لرزید. زانوهام سست شده بود و هر بار که پام رویِ آسفالتِ خیس می‌خورد، برای چند لحظه احساس می‌کردم تعادلم رو از دست می‌دم.

صدایِ بوقِ کوتاهِ ماشین از پشتِ سرم بلند شد.

برنگشتم. حتی جرئت نکردم برگردم ببینم آریان هنوز اون‌جاست یا نه. از مردهایی که به ظاهر درست‌ودر‌مون بودن بیشتر می‌ترسیدم.

فقط به انتهایِ خیابون خیره شدم و خودم رو مجبور کردم جلو برم.

بارون می‌زد، لباس‌هام خیس بود، معده‌ام از گرسنگی درد می‌کرد و تمامِ بدنم می‌لرزید، اما هیچ‌کدوم به اندازه‌ی اون چند ثانیه‌ی داخلِ ماشین من رو به‌هم نریخته بود.

چون برای من، ترس همیشه از جایی شروع می‌شد که بقیه فکر می‌کردن اتفاقِ خاصی نیفتاده.

***

بالاخره تابلویِ دفترِ وکیل رو پیدا کردم. سه طبقه رو با پله بالا اومدم و نفسم به‌سختی بالا می‌اومد. خم شدم و دستم رو رویِ زانوهام گذاشتم و برای بلعیدنِ هوا تقلا کردم.

چند ثانیه بعد، جلویِ در ایستادم و نفسِ عمیقی کشیدم. دستم رو رویِ دستگیره گذاشتم، اما چند لحظه همون‌جا نگهش داشتم.

خدا رو تو دلم صدا کردم؛ نفسم رو با فشار بیرون دادم و تقه‌ای به در زدم، دستگیره‌ی سردِ نقره‌ای‌رنگ رو به پایین دادم و وارد شدم.

صدایِ همهمه و رفت‌وآمدِ آدم‌ها از همون لحظه‌ی ورود بهم هجوم آورد. چند نفر از کنارم رد شدن و صدایِ زنگِ تلفن از انتهایِ راهرو می‌اومد.

اینجا با خونه فرق داشت. اینجا آدم بود. صداها پخش می‌شد و رفت‌وآمدها رو مخ می‌رفت. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، سکوتِ خونه‌ی کوروش دورم نبود.

ماسکم رو کمی بالاتر کشیدم و با قدم‌هایِ مردد جلو رفتم.

پشتِ میزِ پذیرش ایستادم و با صدایی که هنوز از اضطراب می‌لرزید، پرسیدم:

-ببخشید، می‌خواستم آقایِ امامی رو ببینم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و چهارم»

زن پشتِ میز پذیرش سرش رو از رویِ مانیتور بلند کرد. زنی حدوداً سی‌ساله بود با موهایِ مشکی که مرتب پشتِ سرش جمع کرده بود و عینکِ ظریفی رویِ صورتش داشت. با نگاهی کوتاه به سر و وضع خیس و آشفته‌ام، لحن مؤدبانه‌ای به خودش گرفت و پرسید:
-سلام عزیزم، وقت قبلی داشتین؟

دستام رو به هم قفل کردم و سعی کردم صدایِ لرزونم رو کنترل کنم.
-نه، تلفنی با آقای امامی صحبت کرده بودم. گفتن امروز بیام.

زن نگاهش رو دوباره رویِ صفحه‌ی مانیتور انداخت. انگشت‌هایِ باریکش چند ضربه‌ی سریع رویِ کیبورد زد و بعد گوشیِ رویِ میزش رو برداشت.

شماره‌ای رو گرفت و با صدایی آروم و کوتاه چند کلمه با طرف مقابلش رد و بدل کرد. لحنش رسمی بود، اما سرد و خشک نبود.

تماس که تموم شد، گوشی رو سر جاش گذاشت و با دستِ دیگه‌اش عینکش رو کمی بالاتر زد.
-اسم و فامیلیتون؟

-راز کیوانی.

زن اسمم رو رویِ سیستم وارد کرد. چند لحظه به صفحه خیره موند و بعد لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست.
-آقای امامی الان جلسه دارن. باید هماهنگ کنن، شما لطفاً همین‌جا منتظر بمونین تا خبرتون کنم.

سرم رو آروم تکون دادم.
-باشه، ممنون.

زن دوباره نگاهش رو به مانیتور برگردوند و مشغول کارش شد؛ انگار این رفت‌وآمدها و مراجعه‌کننده‌هایِ مضطرب برایش چیز تازه‌ای نبود.

از جلویِ میز کنار رفتم و رویِ یکی از صندلی‌هایِ سالن نشستم.

دستام رو رویِ زانوهام گذاشتم و نگاهم رو به رفت‌وآمد آدم‌ها دوختم. باید منتظر می‌موندم. فقط امیدوار بودم این انتظار، آخرش ارزشش رو داشته باشه.

از استرس پاهام رو تکون می‌دادم و هر لحظه به ساعت گردِ گوشه‌ی دفتر خیره می‌شدم. دو ساعت دیگه کوروش برمی‌گشت و من وقت زیادی نداشتم. اگه کوروش میومد و من رو نمی‌دید، فاتحه‌ام خونده بود. نفسم با تصورِ بلایی که ممکن بود به سرم بیاد، رفت. چشمم رو بستم و لبم رو گزیدم.

ماسک رو کمی پایین دادم تا راهِ نفس کشیدن از طریقِ دماغ برام باز شه.

صندلی‌هایِ چرمیِ مشکی‌رنگ پُر از آدم‌هایِ پیر و جوون بود. جایِ سوزن انداختن تویِ این دفترِ حداکثر سی‌متری وجود نداشت.

درِ قهوه‌ای که بالاش با کادرِ طلایی «اتاق وکیل» نوشته بود، خیره شدم تا بالاخره بعد از ده دقیقه چند مرد ازش خارج شدن.

میران امامی رو بینشون دیدم؛ با اون کت و شلوارِ نوک‌مدادی و موهایِ مرتب، با مردی که اون شب دیده بودم فرق داشت.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و پنجم»

-مطمئن باشین، آقای امامی، این پرونده درست حل شه جبران می‌شه براتون.

مرد جوونی که با تیپ اسپرت این حرف رو به امامی می‌زد، لبش رو به خنده باز کرد. دست به شونه‌ی مرد زد و چند بار ضربه بهش وارد کرد.

-این پرونده رو حل‌شده بدون، آقا مهرشاد.

مهرشاد سرش رو به نشونه‌ی احترام خم کرد و دستش رو به سمت امامی دراز کرد.

-امری باشه، قربان؟

امامی محکم دستش رو فشرد و با چند مرد دیگه خیلی گرم خداحافظی کرد. با همون لبخند به منشی انداخت و به مراجعه‌کننده‌هایی که بهش خیره بودن، سلام داد.

-خانم، نفرِ بعدی رو بفرستین.

به سمتش قدم برداشتم؛ اگه قرار بود به نوبت تمومِ این افراد وارد بشن و بعد نوبت من بشه، باید نعشه‌ام رو با نعش‌کش از این‌جا می‌بُردن.

-آقای امامی؟

صدام مرد رو از حرکت منصرف کرد. جلویِ چارچوب در ایستاد و به منی که به سمتش می‌دویدم، خیره شد. ماسک رو سریع تا زیرِ گلوم پایین آوردم، هرچند که از سر و صورتِ کبودم خجالت می‌کشیدم.

-دیروز باهاتون تماس گرفتم… می‌شه اول باهاتون صحبت کنم؟ من… من…

می‌خواستم بهش بگم که کوروش اگه بفهمه این‌جام، من رو می‌کشه. می‌خواستم اعتراف کنم مثل سگ از این‌که این‌جا حضور دارم می‌ترسم، اما مرد با پریدن وسطِ حرفم بهم مجوز نداد.

-بفرمایید داخل، خانم.

انگار دنیا رو بهم داده بودن؛ برای اولین بار جهان به ساز من رقصید و دلم قرص شد که قبلِ کوروش به خونه می‌رسم.

امامی واردِ اتاقش شد و در رو برای ورود من باز گذاشت؛ نفسِ عمیقی کشیدم و با سرِ پایین‌افتاده به داخل ورود زدم.

میزِ قهوه‌ایِ کنجِ اتاق نظرم رو جلب کرد. کُلی گلدون با انواعِ گل‌ها میز رو پُر کرده بود؛ البته وجودِ قفسه‌ای که پرونده‌ها درونشون قرار داشت، آرامش رو ازم می‌گرفت.

-در رو ببندین لطفاً و بشینین.

اطاعت کردم؛ زیرِ نگاهِ خشنِ مراجعه‌کننده‌ها در رو بستم و با سرِ پایین‌افتاده همون‌جا ایستادم.

-بفرمایید، خانم.

زیرِ چشمی به دستش که به نشونه‌ی تعارف سمتِ مبل‌هایِ چرمیِ مشکی رفته بود، نگاه انداختم. با پاهایِ لرزون خودم رو به مبل‌ها رسوندم و معذب نشستم.

-اگه حالتون مساعد نیست، لیوانی آب بخورین، رو میز جلوتون هست.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و ششم»

از این‌که اون شبِ کذایی رو زنده نمی‌کرد و طوری باهام رفتار می‌کرد که انگار من رو نمی‌شناسه، خرسند بودم. به سمتِ میز عسلیِ مشکی‌رنگ خم شدم و درونِ لیوانِ کاغذیِ سفید برای خودم آب ریختم.

جرعه‌جرعه آب رو به سمتِ معده‌ی خالیم هُل دادم، این کار باعث شد دیگه صدایِ قار و قورم رو نشنوم.

-خیلی خوش آمدید، خانم.

سرم رو بلند کردم و به مردی که با جدیت عینکِ مستطیلی‌ای به چشم داشت، نگاه کردم.

-خیلی ممنونم.

لبخندی رویِ لبش نشست که به واسطه‌ی اون، لرزشِ دست‌های من هم کمتر شد.

-خب خانم کیوانی، تلفنی گفتین موضوعتون فوریه. ولی لازم نیست با عجله همه‌چیز رو تعریف کنین.

نفسم حبس شد؛ مرورِ اون خاطرات کارِ آسونی نبود. میران وقتی سکوت من رو دید، سؤالِ بعدی رو بلافاصله نپرسید. چند ثانیه زمان داد و بعد آروم‌تر ادامه داد:

-هرجوری راحت‌ترین، از اول برام تعریف کنین. من بیشتر گوش می‌دم.

نفسم رو با فشار بیرون دادم. صدام خش گرفته بود، اما باید حرف می‌زدم:

-نمی‌دونم… از کجا شروع کنم.

میران حالتِ صورتش رو تغییر نداد. فقط سرش رو کمی به نشونه‌ی توجه پایین آورد.

-از جایی شروع کنین که فکر می‌کنین مهم‌تره.

من هم از شبِ رستوران شروع کردم، بعد پریدم به قبل، باز برگشتم به آینده، ان‌قدر تویِ توضیحِ شرایط هُل بودم که وکیل برای آرامشِ من چند سؤال می‌پرسید و به تفکراتم جهت می‌داد:

-با همسرتون الان تویِ یک خونه زندگی می‌کنین؟

سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم.

-و الان فکر می‌کنین دیگه نمی‌تونین تحمل کنین، درسته؟

باز هم زبونم نچرخید تا حروف رو به هم متصل کنه، انگار سنگی راهِ گلوم رو بسته بود که با یک لیوان آب دیگه پایین نرفت.

-طبق چیزایی که گفتین، از نظرِ جسمی هم تویِ وضعیتِ خوبی نیستین، درست می‌گم؟

اشاره‌ی چشم‌هاش به صورتم، خجالت رو بهم هدیه داد؛ لبم رو گزیدم و پارچه‌ی شلوارم رو تویِ مشتم گرفتم.

-بله.

خودکارش رو به کاغذی که جلوش پهن بود کوبید و شروع به نوشتن کرد. منتظر بهش خیره شدم، رفتارِ ریزبینانه و بافکرش بهم امید می‌داد، کُلِ دفترش پُرِ آدم بود؛ حتماً کارش درست بود دیگه!

-خانم کیوانی؟

تنم لرزید؛ مشتِ دستم سفت‌تر شد.

-بله؟

عینک رو از رویِ چشم‌هاش برداشت و خودکار رو کنارِ کاغذ قرار داد.

-چیزی که تعریف کردین از نظرِ حقوقی می‌تونه موضوع رو واردِ چند مسیرِ مختلف کنه. ولی من از همین الان نمی‌خوام بهتون قولِ نتیجه‌ای بدم که هنوز برایِ اثباتش مدارکِ کافی نداریم.

هراس داخلِ چشم‌هام نشست. خودم رو کمی به جلو خم کردم، به سختی زبونم رو تکون دادم و با شوک گفتم:

-یعنی… نمی‌تونم طلاق بگیرم؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و هفتم»

امامی از جاش بلند شد؛ به سمتِ پنجره‌ی پشتِ سرش رفت و برای عوض شدنِ هوایِ سنگینِ داخلِ اتاق بازش کرد. با لحنی شمرده، بدونِ اینکه بخواد امیدِ بی‌پایه‌ای بهم بده، جواب داد:
-نه، منظورم این نیست. منظورم اینه که باید ببینیم از چه مسیری و با چه مدارکی می‌شه اقدام کرد.

گیج شدم، انگار این گیجی رو از حالتِ صورتم خوند، چون لبخندی رویِ لبش کاشت و محتاط توضیح داد:
-یکی از مسیرهایی که باید بررسی کنیم، عُسر و حَرَجه. یعنی اگر بتونیم ثابت کنیم ادامه‌ی زندگیِ مشترک برای شما با مشقت و شرایطِ غیرقابلِ تحمل همراهه، این موضوع می‌تونه از نظرِ حقوقی اهمیت داشته باشه.

چشم‌هام رویِ صورتش ثابت موند.
-با چیزایی که تعریف کردم… می‌شه ثابتش کرد؟

میران مکثِ کوتاهی کرد و بعد با دقت جواب داد:
-صرفِ تعریف کردنِ شما برای دادگاه همیشه کافی نیست. باید ببینیم چه چیزهایی قابلِ اثباته. اتفاقاتی که قبل از ازدواج افتاده، رفتارهای بعد از ازدواج، هر نوع مدرکِ پزشکی، پیام، تماس، شاهد یا هر سندِ دیگه‌ای که وجود داشته باشه، می‌تونه مهم باشه. باید همه‌شون رو کنارِ هم بررسی کنیم.

نگاهِ امیدوارم ناگهان خاموش شد؛ دیگه هیچ امیدی نبود! از دستِ این مردِ مثلاً کارکشته قطعاً کاری برنمی‌اومد.
-من هیچ مدرکی ندارم.

دلم برایِ خودم سوخت وقتی با بغضِ زیاد این کلمات رو پشتِ هم گفتم. نه مدرک داشتم، نه پشتیبان و نه پول! چجوری می‌تونستم جدا بشم؟ باید می‌سوختم و می‌ساختم. تا بمیرم و راحت بشم!

امامی به سمتم اومد؛ شوکی که بهم وارد شده بود باعث شد از اینکه یک مرد زیرِ یک سقف روبه‌روم نشست، نترسم. انگار همه‌چیز رو از دست‌رفته می‌دیدم.

امامی دست‌هاش رو تویِ هم قلاب کرد و با آرامشی که هر لحظه بیشتر می‌شد، زمزمه کرد:
-نداشتنِ مدارک الان به این معنی نیست که پرونده تمومه. اول باید ببینیم چه چیزهایی وجود داره و از چه راه‌هایی می‌شه وضعیت رو اثبات کرد. عجله نمی‌کنیم و چیزی رو هم حدس نمی‌زنیم.

بهش نگاه کردم، هربار چیزی می‌گفت که ناامیدم می‌کرد و بعد خودش دوباره بهم امید می‌بخشید.
-شما گفتین همسرتون ازتون زمانِ تعرض عکاسی کرده، درسته؟

در کمالِ صداقت پاسخ دادم:
-مطمئن نیستم، شاید بلوف زده باشه من رو بترسونه، شاید هم…

نمی‌خواستم به واقعی بودنِ این قضیه فکر کنم، چون چهارستونِ بدنم رو می‌لرزوند.

امامی چند لحظه ساکت موند. نگاهش از رویِ صورتم پایین رفت و رویِ دست‌هایی ثابت موند که هنوز پارچه‌ی شلوارم رو تویِ مشتم مچاله کرده بودن.

با لحنی جدی‌تر ادامه داد:
-اول باید ببینیم اون عکس‌ها اصلاً وجود دارن یا نه. اگه وجود داشته باشن، باید بررسی کنیم چطور می‌شه بهشون دسترسی پیدا کرد و اصالتشون رو هم بشه ثابت کرد. خودتون هم به هیچ عنوان سعی نکنین برای پیدا کردنشون واردِ گوشی یا حساب‌هایِ همسرتون بشین.

سرم به سمتِ پایین سوق پیدا کرد و شروع به کندنِ گوشتِ کنارِ ناخنم شدم.
-من حتی نمی‌دونم واقعاً گرفته یا نه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت نود و هشتم»

میران چند لحظه مکث کرد.
-اشکالی نداره. شما چیزی رو که یادتونه به من می‌گین، ما همون رو بررسی می‌کنیم. قرار نیست چیزی رو که مطمئن نیستین، به عنوانِ واقعیتِ قطعی واردِ پرونده کنیم.

نفسم رو آهسته بیرون دادم. میران نگاهِ کوتاهی به صورتم انداخت؛ این‌بار آثارِ کبودی بیشتر از قبل به چشم می‌اومد.

با لحنی آرام، اما جدی پرسید:
-این آسیب‌ها مربوط به همین چند روزِ اخیره؟

دستم ناخودآگاه بالا اومد و گوشه‌ی شالم رو رویِ صورتم کشیدم.
-بله.

نگاهش رنگِ ترحم گرفت یا من توهم زدم، نمی‌دونستم کدوم حالتش بود، اما بالاخره با حرف زدن فکرِ من رو باز کرد:

میران چند لحظه ساکت موند؛ نگاهش از رویِ صورتم کنار نرفت و انگار داشت حرف‌هایِ قبلیم رو دوباره تویِ ذهنش مرور می‌کرد. لحنش این‌بار جدی‌تر شد.
-الان که از خونه اومدین بیرون، همسرتون می‌دونه کجا هستین؟

با شنیدنِ سؤالش، انگشت‌هام دوباره تویِ هم گره خورد.
-نه.

مکثِ کوتاهی کرد و آروم‌تر ادامه داد:
-اگه بفهمه برای مشاوره اومدین این‌جا، فکر می‌کنین ممکنه بهتون آسیب بزنه؟

نفسم سنگین شد و نگاهم رو پایین انداختم.
-احتمالش زیاده.

امامی سرش رو کمی تکون داد و بدونِ اینکه بخواد من رو بیشتر تحتِ فشار بذاره، پرسید:
-جایی هست که اگه لازم شد، امشب بتونین برین اون‌جا؟

لبم لرزید. چطور به این مرد می‌گفتم جز خونه‌ی کسی که زندگی رو به کامم تلخ کرده، جایی برای رفتن ندارم؟ مگه نشنید وقتی از فشارِ مادرم براش گفتم؟ مگه نشنید گله‌هایی که با بغض از بی‌کس و کاریم گفتم؟
-نه… ندارم.

باز هم لرز! من از این دخترِ ضعیف که هی آبِ دهنش رو برای قورت دادنِ بغض به پایین می‌داد، متنفر بودم!

چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحنی محکم، اما آرام جواب داد:
-پس قبل از هر اقدامی، باید برای امنیتتون هم فکر کنیم. نمی‌خوام کاری انجام بدیم که شرایطتون رو خطرناک‌تر کنه.

از جاش بلند شد؛ دست‌به‌جیب به سمتِ میزش برگشت. دوباره عینک به چشم و خودکار به دست شد. همون‌طور که نوشتن رو از سر گرفت، زبونش هم چرخید:

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...