رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

i6624_0EDAD1DB-D800-4C76-A6CE-6E65A02DBF

«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد»

نام رمان: شناسنامه‌ی سیاه

نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه 

خلاصه: دختری به نام راز که سرنوشت او را موجاب می‌کند شناسنامه‌اش را با رنگ مشکی خط بی‌اندازد، او با مردی ازدواج می‌کند که فرسخ‌ها با تصوراتش فرق دارد، دست تقدیر برای او چه چیزی چیده است؟

 

مقدمه:

طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم

تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم

چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل می‌کنی.

چند ساله می‌رنجونمت، اما تحمل می‌کنی

بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی

انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی

اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت

من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت

«زندانبان | چاووشی»


سخن نویسنده: 

سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراه‌من شدید. 

خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم.

«***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. 

ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید.

لینک صفحه نقد:

معرفی-و-نقد-رمان-شناسنامه-سیاه

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 6
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت یک

-آقای دکتر کِی می‌تونیم ببریمش خونه؟ 

می‌شنیدم اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم، از شلوغی بیزار بودم، نور خورشید تموم توانش رو برای تابیدن به اتاق مسخره‌ی سفید رنگ گذاشته بود. حتی از خورشید هم اوقم می‌گرفت.  

-سِرمش تموم شه مرخصه! فقط مراقب باشین تنهاش نزارین، حتما داروهایی که دادم رو مصرف کنه. 

لعنت به دکتر که چنین نسخه‌ی مسخره‌ای به زبون می‌آورد؛ می‌خواست این‌ها رو به جون من بندازه! همون قرصت رو بنویس و راهت رو بکش و تنهام بزار، این زن رو هم اگه ببری تا آخر عمر ناچیزم‌ دعات می‌کنم. 

- ممنونم. 

پلک‌هام رو محکم‌تر به هم فشار دادم تا حتی یک ثانیه هم به بیدار بودنم شک نکنن و سعیش رو برای به کار گیری اعصابم نبینم.

اما اون مگه منتظر نگام بود؟ همین که گوشام باز بود خیالش رو‌برای حرف زدن راحت می‌کرد. 

- ببین چه به روز خودت و ما آوردی! 

صداش گرفته بود، لابد گریه کرده بود، شاید هم هنوز گریه می‌کرد. فقط خدا می‌دونست چقدر از این آدم که منو زود به این مکان دیوانه‌کننده آورده بود، متنفر بودم. 

-کاش زمانی که تو رو باردار بودم خدا جونم رو می‌گرفت و این روز رو نمی‌دیدم. کاش خدا لعنتت کنه دختره‌ی احمق، کاش مادر نبودم میزاشتم بمیری و خودمو اون بابای بدبختت رو راحت می‌کردم. 

و بعد صدای برخورد پشتِ همِ دستی به گوشم طنین انداخت. می‌دونستم طبق عادت کف دستش رو‌به قفسه سینه‌اش می‌کوبه و نفرین می‌کنه. مگه کار دیگه‌ای هم بلد بود؟ 

-آبرو که برامون نزاشتی، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که اینو تو دامن من انداختی؟ 

فریادش به زمزمه تبدیل شد؛ شبیه کسی که دستش رو روی دهنش فشاره می‌ده و لب به حرف زدن باز می‌کنه.

دلم می‌خواست توان مقابله با اون رو داشتم تا می‌گفتم:

«پس چرا نجاتم دادی لعنتی؟»

اما نتونستم رمقی توی خودم برای هم حرفی با اون پیدا کنم. 

تا دقایقی صداش گوشام رو ول کرد، لای پلکم رو باز کردم که با جای خالی‌اش مواجه شدم. 

چشمام رو کامل باز کردم و به سرمی که پشت دست راستم رو اسیر کرده بود، زل زدم. 

اتاق از تخت‌هایی با روکش آبی پر بود، ان‌قدر که احساس خفگی رو تویِ خودم حس می‌کردم. هیچکس ساکت نمی‌شد! 

به لباس‌های تنم نگاهی انداختم، با همون تیشرت مشکی و شلوار گرمکن طوسی من رو به این‌جا آورده بودند. پوزخندی ر‌وی لبم نقش بست، دم خروس رو باور می‌کردم یا قسم حضرت عباس؟

آخر عجله داشتن برای آوردنم یا می‌خواستن بمیرم؟ 

با ورود پدر به داخل اتاق، همه‌ی وجودم چشم شد، بهش خیره شدم.

کمر خم شده‌اش رو دیدم و غم عالم تو دلم جا خوش کرد. من که می‌خواستم برم تا اون اینجوری سرافکنده نباشه، پس چرا نمی‌شد؟ چرا نمی‌زاشتند؟ 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

 

- بابا جون بهتری؟ جاییت درد نمی‌کنه؟ 

این صدای شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود واقعاً به پدر تعلق داشت؟ 

گذر زمان کمی موهاش رو کم پشت و صورتش رو چروک کرده بود اما سپیدی موهاش…

لب نازکم رو چندین بار با زبون تر کردم تا جوابش رو بدم اما صدام رو پیدا نمی‌کردم. چشم‌های مشکی بی فروغش با مهربانی منو نظاره می‌کرد. ته اون دو گودال مشکی، غم زیادی نهفته بود که از جلوی چشمم محو نمی‌شد. 

- چرا این کارو کردی دخترِ بابا؟ 

هنوز هم براش « دخترِ بابا» بودم؟ کدوم دخترِ بابا؟ مگه دختر بابا با پدرش این‌طور می‌کرد که صدایش این‌جور بلرزه؟  مگه دختر بابا زندگی همه رو‌به آتیش می‌کشید؟ 

مگه دختر بابا در کمال حماقت هنوز هم دنبال صدای قدم های فردی بود که نباید این‌جا حضور می‌داشت؟ 

پدر از انتظار کشیدن برای شنیدن صدام خسته شد، روی صندلی پلاستیکی آبی کنار تختم نشست و دست سالمم رو تویِ دستش گرفت. 

-برات نوبت روانشناس می‌گیرم تو خوب می‌شی بابا! 

نتونستم جلوی نشستن پوزخند روی لبم رو بگیرم.

روانشناس؟ با کدوم ‌پول می‌خواست هزینه های سنگین تراپیست رو پرداخت کنه؟ اون هم برای چه کسی؟ منی که تو اولین فرصت مجدداً از زیر بار زندگی شونه خالی می‌کردم؟ 

-چرا انقدر چشمای خوشگلت بی رنگه بابا؟ چرا انگار دارم به یه گودال نگاه می‌کنم؟ 

این‌بار نتونست جلوی ریزش قطره اشک سمج رو بگیره؛ بغض امونش رو بُریده بود هر کلمه ای که به زبون می‌اورد آب دهنش رو قورت می‌داد تا من متوجه بغضش نشم. 

از این‌که اون هنوز من رو دوست داشت، متنفر بودم! کاش مثل مادرم نفرینم می‌کرد، از خدا گله می‌کرد که چرا زمانی که توی شکم مادرم بودم جونم رو نگرفته بود. 

اما پدر این‌طور نبود! بابا، فقط پدری شکسته بود که فشار زندگی اون رو از پا در آورد. پدر دیگه دغدغه‌اش گرونی گوشت، مرغ و فراهم کردن مایحتاج خونه نبود، حالا دغدغه پدر فقط جون همون دخترهِ بابای احمق بود. 

-چرا این کارو کردی پرنسس؟ نمی‌خوای باهامون یک کلمه حرف بزنی؟ دارم دیوونه میشم بابا. 

طولی نکشید که سرش رو روی دستم گذاشت و زار زد. نگاهم رو از اون گرفتم و به پنجره اتاق خیره شدم.

نگاهم آسمون آبی پشت پنجره رو نشانه گرفته بود. نمی‌خواستم خورد شدن غرور پدرم روببینم! کاش چهاردست داشتم‌و‌گوش هام رو می‌پوشوندم. من به اندازه کافی خسته بودم. از شنیدن، از دیدن کلافه بودم.

با اومدن پرستار برای در آوردن سرمی که نفهمیدم کِی به اتمام رسید، پدر خودش رو جمع و جور کرد و از جاش بلند شد. تکونی به پیراهن مردانه طوسی و شلوار پارچه‌ای مشکیش داد و پشت پرستار در انتظار در آوردن سوزن سرم از دستم قرار گرفت. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

&&&

بشقاب رو‌ به سمت دیوار پرتاب کردم و‌ به سمت گلدون حمله ور شدم، گل‌هایی که روزی با دستای خودم کاشته بودم با گلدون، به سمت دیوار کشیده شد. مادرم با گریه و ترس جیغی کشید و برای مقابله کردن با من، به سمتم دوید.  

-بسه، بسه! 

پشتِ هم فریادم تویِ اتاق پخش می‌شد. خواستم به سمت آینه‌ی روی میزم برم که مادر، جلوم رو‌گرفت؛ بازوهام رو اسیر دستاش کرد و محکم تکونم داد.

-چیکار می‌کنی؟ می‌فهمی داری چه غلطی می‌کنی؟ 

اما من نمی‌فهمیدم! اگه می‌فهمیدم مادرم رو به سمت کمدِ رنگ‌و رو رفته‌ام که در موازات میز قرار داشت هُل نمی‌دادم. مادر به محض برخورد به کمد، «آخ» دردناکی به زبون آورد.

از حواس پرتیش استفاده کردم و آینه‌ رو به سمت سطح بُتنی کف اتاق، فرستادم. 

آینه با صدای مهیبی هزار تکه شد و برای لحظه‌ای سکوت رو به همراه خودش به ارمغان آورد. 

مادر مبهوت، به آینه‌ی شکسته زل زد. کنار آینه شکسته نشستم و تکه‌ای رو‌برداشتم این‌بار مادر فرز‌تر از من عمل کرد، چهار دست و‌پا، به سمتم اومد و شیشه رو از چنگالم بیرون کشید. 

با پخش شدن صدای سیلی در اتاق، ناباور به اون چشم دوختم که با گریه نالید: 

-الهی بمیرم و از دست تو راحت شم؛ چه مرگته؟ ها؟ چرا داری با من این کارو می‌کنی؟ 

سپس با هق_هق اتاق رو‌ترک کرد. سمت چپ صورتم می‌سوخت کنار همون شیشه خورده‌ها، نشستم و زانوهام رو تویِ آغوشم گرفتم. 

به تصویر خودم درون تکه آینه‌ای که کنارم افتاده بود خیره شدم. 

صورتی سفید که از اثرات بیش از حد اصلاح نکردن به کدری میزد. فوراً چشم از خودم برداشتم نمی‌خواستم چشم‌هایی که جز دو‌گودال ژرف مشکی هیچ چیزی در اون دیده نمی‌شد رو ببینم!

از دیدنِ لب‌هایی که حالا به کبودی میزد. بدم می‌اومد!

من از دخترِ داخل این خورده شیشه‌ها تنفر داشتم!

موهای کوتاهم رو از صورتم کنار زدم، شروع به کندن پوست های اضافه لبم کردم. طولی نکشید که فکر من رو تو خودش بلعید.

در خاطراتی که زیاد دور نبود، دختری که اگه آروم بود هیچ وقت افسرده نبود! این دختر درون آینه با دختر خاطرات من تفاوت زیادی داشت. 

ناخواسته به سال ها پیش سفر کردم، به خاطراتی که هر چه از اون‌ها بیشتر فرار می‌کردم بیشتر بهشون نزدیک می‌شدم. 

****

با ضربه‌ای که نهال به پهلوم وارد کرد، حرصی سر از جزوه‌ام بلند کردم و برای هزارمین بار به اون زل زدم با چشم و ابرو به جلو اشاره کرد و با شیطنت گفت:

-حلقه تو دستش رو بیین! همچنین هم جدی حرف میزنه انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده، چرا شیرینی نخریده؟ نمی‌خواد اعلام کنه؟ 

از صبح بارها همین کلمات رو پشت هم ردیف کرده بود، حرصی تره‌ای از موهای قهوه‌ای رنگ شده‌ام رو پشت گوشم انداختم و پچ‌پچ‌کردم:

-صدبار پرسیدی هر صد بار گفتم‌چیکار کنه بندری برقصه؟ من خودم خواستم کسی تو دانشکده ندونه تا از نگاه ها فرار کنم. بعدشم ما که هنوز عقد نکردیم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت پنجم

سپس نگاهم رو‌به سمت جلو کلاس چرخوندم و به کوروش چشم دوختم. با اون کت اسپرت سبز تیره و شلوار پارچه‌ای مشکی جذاب بود.

مردی که دیشب با خانواده‌اش تو خونه‌ی ما، من رو نشون خودش کرده و الان نامزدم بود. 

کوروش سی و دو ساله که استادم بود و بعد از شش ماه شرکت تو کلاسش گفته بود از من خوشش اومده و می‌خواد خدمت خانواده‌ام برسه.

من هم چون اصلا در باغ عشق و عاشقی نبودم، قضیه‌ رو برای مادرم تعریف کردم. 

مادرم نه انسان با درک و تحصیل کرده ای بود، نه می‌دونست باید چه واکنشی نشان بده.

فقط پرسید:

«پولداره؟»

«پدرش چی کاره‌ست؟»

« خونه و ماشین داره؟»

و چون جواب من به سوالاتش «آره» بود شروع کرد به نصیحت کردنم که همه چیز پوله!

پول که باشه مرد اخلاق داره، پول که باشه لباس و خوراک خوب فراهمه، پول که باشه می‌شه زندگی کرد بدون پول باید مُرد! 

در جوابش ادامه دادم:

«من که دوستش ندارم!»

اون گفت:

« از قیافه‌اش بدت میاد؟»

کمی فکر کردم، نه چهره‌ای دلنشین داشت. چشم‌های قهوه‌ای و موهایی که بغل هایش کوتاه تر از وسطش بود، از اون مدل موها که الان مد روز بود.

استایلش هم عادی و اسپرت بود، چیزی که من از شوهر ایده‌آلم‌می‌خواستم، داشت.  حالا که فکر می‌کردم از چهره‌اش بدم نمی‌اومد!

این‌طور شد که اون به همراه پدر و مادرش به خونمون اومد. بعد از صحبت با پدر و مادرم و رضایت اون‌ها، من هم یک هفته فرصت خواستم تا مثلا ناز کنم. 

آخه یکی از هم کلاسیام برام تعریف کرده بود که برای خواستگاریش چنین کاری کرده، من هم ‌می‌خواستم بگم بلدم! 

دیروز مهلت هفت روزه من به پایان رسید و با اعلام جواب مثبتم که حرف‌های مادرم در تصمیم گیری بی‌تاثیر نبود، حلقه‌ای تو دست چپم انداخت. 

اون هم برای اعلام تعهدش به من، امروز صبح با حلقه وارد کلاس شد. 

-خسته نباشید برای هفته آینده کسانی که کنفرانس دارن آماده باشن قبل من یک صندلی جلوی تخته بزارید و اماده ی کنفرانس باشید. در ضمن کوییزی که این هفته نگرفتم‌و هفته بعد میگیرم. 

صدای بَم و مردانه‌اش من رو از فکر بیرون کشید و به کلاس برگردوند. 

صدای نِق دانشجو‌ها تو کلاس پیچید ولی کوروش بی توجه به اون همه سروصدا، شروع به جمع کردن وسایل روی میزش کرد. 

نهال درحالی که کوله‌اش رو روی شونه‌اش می‌انداخت، از لای دندون‌هاش لب زد:

-ازدواج کرده سخت گیر تر شده، می‌دونستم نمیزاشتم بله بدی. 

تک خنده‌ای مهمونِ لبم شد. خدا می‌دونه چقدر تا دانشگاه التماس کوروش رو کرده بودم که امتحان نگیره؛ اون هم تا آخرین لحظه قبول نکرد اما وقتی وارد کلاس شد و اعلام کرد امتحان کنسله، انگار دنیا رو به من دو دستی هدیه کرده بودند. 

-به هر حال استاد میرزاد معروفه به سختگیری. 

با جوابی که به زبونم اومد اخم‌های نهال بیشتر درهم رفت. 

-تو نگی کی بگه! چه استاد میرزاد، میرزادی هم می‌کنه. 

من ان‌قدر این روزها دلشوره داشتم‌ که حتی حوصله یک خط درس خوندن هم تو خودم پیدا نمی‌کردم. دلیل اصرار برای کنسلی امتحان هم به همین خاطر بود. 

دلشوره‌ای عجیب گریبان گیرم شده بود، همش با خود می‌گفتم چیزی نیست مگه قراره قتل یا گناه کنی؟ ازدواجه دیگه! به قول مادر شتریه که جلوی خونه هرکس می‌خوابه. 

اما باز ته وجودم آروم نمی‌گرفت. مادر می‌گفت طبیعیه همه‌ی نو عروس ها ذوق زده هستند و استرس دارند. اما من ذوق زده نبودم! فقط می‌ترسیدم و دلشوره داشتم. 

در نهایت با یک حرف مادر جلوی افکارم رو گرفتم و جوابم مثبتم را اعلام کردم. 

 

« عشق و علاقه کشکه دختر، من با عشق با بابات ازدواج کردم چه غلطی کردم؟ عشق گوشت تو یخچال میشه؟ عشق مسافرت و ماشین آنچنانی سوار شدن میشه؟ نه والا! فقط هر روز پیر تر میشی و روزی صدبار می‌گی غلط کردم! الان اکرم خانم رو ببین! شنیدم تازه از تایلند برگشته شوهرش بیست سال ازش بزرگتره ولی پول داره، فکر می‌کنی اکرم عاشق چشم و ابروش شده؟ نه مادر! پول داشته اونم منطقی تصمیم گرفته و خوشبخت شده.» 

اکرم خانم زنی چهل و پنج ساله که دوستِ مادرم بود. بعد از فوت شوهرش با مردی شست و هفت ساله ازدواج کرده بود و مادر روزی صد بار انتخابش رو بر سر پدر بیچاره‌ام می‌کوبید و با حسرت از خوشبختیش می‌گفت. 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم

 

با صدای پیامک موبایلم، افکارم رو پس زدم؛ سرم رو‌ بلند کردم که با جای خالی‌اش مواجه شدم. کوروش کِی رفته بود؟ چشمم رو به صفحه‌ی نمایشگر گوشیم دوختم و زیرلب پیامش را خوندم:

-من باید برم جایی اگه کلاسی نداری تا خونه برسونمت. 

نه «عزیزم» و نه هیچ پیشوند و پسوندی تو نوشته‌ش نمی‌دیدم؛ راستش من هم زیاد در بند نبودم. کیبورد موبایلم را باز کردم و نوشتم: 

-من کلاس دارم باید بمونم تو برو. 

چند بار دستم لغزید تا «عزیزم» رو بنویسم اما دلم قبول نمی‌کرد. پیام رو‌در نهایت با یک استیکر قلب ارسال کردم و بی حوصله موبایلمو داخلِ کیفم انداختم.

وقتی هنوز اونو به سختی «تو» خطاب می‌کردم چه لزومی داشت «عزیزم» تهِ جمله‌ام باشه؟

از جام برخاستم، کلاس تقریبا خالی شده بود به جز نهال و دختری که جلوی کلاس با هم صحبت می‌کردند خبری از دانشجوی دیگه‌ای نبود. از بین صندلی‌ها گذاشتم و به سمت در، قدم های بلند برداشتم. 

نهال با دیدنم، با دخترک خداحافظی کرد و برای خروج همراهم شد. 

-کشتی‌هات چرا توهمه خانم؟ 

ناخواسته خنده‌ام گرفت، طبق عادتم لبم رو با زبون‌ تر کردم و خنده کنان گفتم:

-کشتی هات توهمه چه صیغه‌ایه؟ یا میگن چرا اخمات توهمه یا میگن چرا کشتی هات غرقه، قیمه هارو چرا میریزی تو ماست ها؟ 

ادای خندیدم رو در آورد و کوله‌اش رو به اون شونه‌اش راهی کرد، مقابلم ایستاد و نزاشت قدم بردارم.

-حالا هرچی! بگو چته. 

هرچه سعی کردم جلوی آه ام رو بگیرم تا ناراحتیم مشخص نباشه، نشد. 

-فکر می‌کردم کوروش برای امروز برنامه ای داشته باشه ولی خبری نیست. 

ابروهای نهال بالا پرید، همونطور که باهم از سالن خارج می‌شدیم تا به حیاط بزرگ دانشگاه بریم خودش رو بهم نزدیک کرد و با لحن بی‌حوصله‌ای لب زد:

-توهم که دنبال انرژی منفی‌ای! خب چرا تو بهش پیشنهاد ندادی که امروز باهم باشین؟ بعدشم مگه تو‌ کلاس نداری؟

این بار نوبت من بود که اخم‌هام رو توهم بکشم.

-من هیچ وقت، وقت کسی رو ازش گدایی نمی‌کنم، کسی که بخواد برام وقت میزاره؛ اگه پیشنهاد می‌داد کلاسارو نمی‌رفتم. 

نهال چشمش رو‌کوچیک کرد و با تمسخر سرتا پام رو از نظر گذروند؛ تو چشماش یک «خرخودتی» واضحی جولان می‌داد. همین که چشم ازم برداشت، خودش رپ روی اولین صندلی گچی قرمز رنگ پرت کرد.

-این کسی، احیانا قرار تا چند وقت دیگه اسمش بره تو شناسنامت! توهم که قربونت برم نمیزاری دستتو بگیره بنده خدا می‌ترسه باهات بیرون بره یک وقت خبطی کنه، مثلا دستش یهو بخوره به دستت تو قیامت به پا می‌کنی. 

کشیدن واژه‌ی «این کسی» به مزاجم خوش نیومد؛ این‌که نهال دغدغه‌های من رو سبک می‌شمرد، از جانب خودم قابل پذیرش نبود.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

نگاهم رو تو محوطه‌ی اطراف چرخوندم، مشخص بود که کسی با ما توجه‌ای نداره؛ «پوف»ای کشیدم و خودم رو کنارِ نهال جا دادم.

اما نگام از حرص پر بود؛ نمی‌خواستم ان‌قدر راحت هر لیچاری رو بارم کنه، پس با اخم به نیم‌رخِ زیباش خیره شدم و زمزمه‌ای عصبی سردادم:

-خب وقتی هنوز محرم نیستیم چه لزومی یک سری کارها؟ مثلا دستمو نگیره نمی‌تونه باهام کافه بیاد؟ 

نهال هم به تبعیت از من، جدی شد. به حالت چهار زانو مقابلم نشست. انگار نه انگار تو دانشگاه بودیم. چشم‌های عسلی‌اش رو به چشمانم دوخت و بدون مکث کلمات رو پشت هم ردیف کرد:

-عزیزِ من! مسئله اعتقادات افراطی توعه! هیچکس دنبال گرفتن دست تو برای کافه رفتن نیست، اما تو ان‌قدر تاکید‌کردی رو این قضیه‌که باعث شدی اون بنده خدا ازت فاصله بگیره. 

حتی ذره‌ای حرف‌های نهال برام منطقی به نظر نمی‌اومد. وقت گذاشتن برای آدم‌ها چه ربطی به اعتقادشون داشت؟ من فقط از اون خواسته بودم تا روز عقد، یک سری خط قرمزها رو رعایت کند. نهال هم برای مسخره کردنم «گرفتن دست» رو هر سری به سرم می‌کوبید.  

-تو که من هرچی بگم‌حرف خودتو میزنی! 

نهال که دید من حرف هایش رو نمی‌پذیرم، بی تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و مقنعه‌اش رو برای جمع کردن موهای بلوندش مرتب کرد. 

-کلاس بعدی چه ساعتیه؟ 

از عوض شدن بحث توسط نهال، خوشحال بودم؛ پشیمون شدم چیزی که ذهنم رو درگیر کرده رو به گوشِش رسوندم، اون من رو درک نمی‌کرد!

نگاهی به ساعت مچی دستم کردم تا خواستم حرف بزنم صدای پیامک موبایلم پخش شد. 

همون‌طور که ساعت کلاس رو اعلام می‌کردم قفل گوشیم هم وارد کردم.

-نیم ساعت دیگه. 

با دیدن پیامکی که از طرف مادر بود، ابرو هام تو آغوش هم فرو رفتند.

-امشب می‌تونی شام خونه نیای؟ اکرم می‌خواد بیاد این‌جا خونه کوچیکه هرچی تعداد کمتر باشیم بهتره. 

 

می‌دونستم چقدر مادرم دلش می‌خواد به اکرم ثابت کنه که زندگی‌ عالی‌ای داره، در صورتی که صورتش رو با سیلی سرخ می‌کرد! اصلا چرا باید با کسی رفت و آمد کنه که ان‌قدر باهم اختلاف طبقاتی داریم؟ 

سرم رو از گوشی بلند نکردم، آفتاب وسطِ آسمون نمی‌زاشت درست تایپ کنم، البته حرص هم در غلط املایی‌هایی که داشتم بی‌تاثیر نبود:

-متوحه‌ای جی می‌گی؟ خب مت کجا برن؟ 

دیگه تا چند دقیقه بعد جوابی از جانبش دریافت نکردم. مشغول بازی با گوشت اضافه بغل ناخنم شدم و با حرص پای چپم رو تکان دادم.

-میگم مهراد دیشب می‌گفت باهام بریم مسافرت کیش، شاید یکی، دو روز دیگه برم. 

با شنیدن اسمِ «مهراد» همه‌ی عصبانیت عالم رو صورتم نشست؛ البته حرصی که از پیام مادر داشتم تو بالا رفتن تن صدام‌ موثر بود:

-واقعا قصد نداری بیخیال این پسره بشی؟ 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتم

 

چشم غره‌ای نثارم کرد و همون‌جور که لیپ گلاس و آینه‌اش رو برای تجدید آرایش در می‌آورد چشمش رو چپ کرد و لب زد:

-تو چرا ان‌قدر گیر دادی به این بنده خدا؟ دوستش دارم چرا باید بیخیال بشم؟ به این خوبی!

اگه آب تو هاون می‌کوبیدی آثارش بیشتر از حرف زدن با این دختر بود. برای یک لحظه چهره‌ی مهراد با اون زنجیر تو دستش و لنگ‌دور گردنش جلوی چشمم اومد.

با قورت دادن آب‌دهنم جلوی اوق زدنم رو گرفتم؛ مرتیکه یک اکیپ پر از لات و لوت از نواحی مختلف تهران داشت؛ بعد دوستِ احمق من این آدم رو دوست داشت!

اولش خواستم سکوت کنم و جوابی بهش ندم، اما من که مثل اون بیخیال نبودم! دلِ لامصبم براش می‌سوخت.  

-عشق برای سرپوش گذاشتن روی هر خبطی نیست! آدم مگه می‌شه اینجوری شه؟ تو خودت، خودتو به کوری زدی. 

نهال برای دومین بار پد لیپ گلاسش رو روی لبِ قلوه‌ای پروتز کرده‌اش کشید و ضربه‌ای، لبش رو به هم مالید.

-تو چه می‌فهمی از این چیزا! تو رو هم می‌بینیم خانم. 

-حق با توعه!

و این آخرین باری بود که به خودم اجازه دادم، این دختر رو به راه درست بکوشونم!شاید تو اون قد کوتاه و هیکل تپلی اون مردِ پولدار چیزی می‌دید که من هرگز توان دیدنش رو نداشتم.

چشمم رو از روش برداشتم و کفشِ مشکی زوار در رفته‌ام زل زدم. مدت‌ها بود کمی از قسمت جلوی کفشم سوراخ شده بود و ترس داشتم کسی ببینتش! در اولین فرصت باید یک جا شاغل می‌شدم روم نمی‌شد جلوی بابا دست دراز کنم.

-پاشو بریم تا کلاسشو پیدا کنیم کلاس شروع می‌شه. 

با صدای پر عشوه نهال، حواسم سرِ جاش اومد، برای آخرین بار، موبایلم رو چک کردم و وقتی پیامی از جانب مادر دریافت نکردم با نهال همراه شدم. 

فکر کفش مشکی جدید تا آخر مسیر به مغزم کوبیده می‌شد.

**** 

با صدای جاروبرقی به آرومی لای پلکم رو باز کردم، اولین چیزی که نگاهم رو دزدید مادر بود که با جارو برقی شیشه خُرده های کوچیک رو جمع می‌کرد. 

چارچوب سفید آینه دیگه تو اتاق حضور نداشت، خبری هم از شیشه‌های درشت نبود. مادر از خواب و غفلتم استفاده کرد و همه جا رو صیقل داد. 

حالت خوابیدنم باعث خشک شدن کمرم شد‌؛ پتویی که دورم پیچیده بود رو کنار زدم و از جام برخاستم. صدای مهره‌های کمرم رو یکی بعد از دیگری به گوش می‌رسید.

بی توجه به مادر که مشغول کارش بود، برق اتاق رو‌خاموش کردم و به سمت تشکم که گوشه‌ی اتاق پهن بود روانه شدم.

همین حرکتم باعث خفه شدن صدای ناهنجار جاروبرقی شد. 

-چشات نمی‌بینه دارم گندکاریتو تمیز می‌کنم؟ 

رقبتی از خودم برای جواب دادن، نشون ندادم. روی تشک هم رنگ بختم دراز کشیدم؛ مادر هم از حرص، تو همون تاریکی باز هم صدای اون وسیله مزخرف رو در آورد و به کارش رسید. 

مچ دستم رو حصاری برای پیشونیم در نظر گرفتم و‌باز چشمام رو بستم. نوری که از هال به اتاقم می‌تاپید اذیتم می‌کرد. از نور و روشنایی بیزار بودم. خداروشکر اتاق پنجره‌ای نداشت که آزارم رو بیشتر از قبل کنه. نمی‌دونستم الان روزه یا شب، و این برای من اوجِ لذت بود!
-محض رضای خدا، پاشو یه دوش بگیر حال آدم به هم می‌خوره سمتت بیاد. 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت هشتم

برای لحظه‌ای تو دهنم چرخید تا بگم: «مگه تو سمتم هم میای؟»

اما لب‌هام رو بر هم فشردم و صدام رو تو‌گلو خفه کردم. تا ابد به غر زدن‌های این زن عادت نمی‌کردم! 

از بچگیم، هر بار کار اشتباهی انجام می‌دادم حتی ساعت‌ها بعد، زمانی که قرار بود ظرف بشوره کارم رو‌ به یاد داشت و براش غر میزد. در نهایت هم تا به پدر گزارش نمی‌داد، آروم نمی‌گرفت. 

نفهمیدم کِی بساط‌ش رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت، همین که اتاق ساکت بود، برام کافی به نظر می‌ا‌ومد. تو اون لحظه یک چیز دیگه هم به غیر از سکوت من رو خوشحال می‌کرد!

این که پشت سرش، در رو محکم به چارچوب کوبید. 

تاریکی محض! 

حالا، حالم بهتر بود. 

****

برای هزارمین بار، شماره‌ی کوروش رو گرفتم که با جمله‌ی اپراتور مواجه شدم. قبل از اینکه مجدداً کامل اعلام کنه که «در دسترس نیست» قطع کردم. 

آخرین کلاسم تموم شده بود، کوروش ازم خواسته بود بعد از اتمام کلاسم منتظرش باشم تا شام رو باهم بخوریم. 

وقتی به نهال پیامش و نشون دادم، قهقهه‌ای زد و این‌که «الکی منفی نگر هستم» رو‌مجدداً به زبون آورد. 

حالا ساعت از هفت گذشته و هر چی سعی به برقراری ارتباط داشتم ناکام موندم.  

نهال که چند متر جلوتر مشغول به قول خودش «لاو ترکوندن» با مهراد بود، با نیش باز، برای مهراد عشوه خرکی می‌اومد و پشت تلفن، باز ناز و طمانینه حرف می‌زد.

همین که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد، بی مهابا، قسمت اتصال تماس رو لمس کردم و با هیجان کاذب موبایل رو متصل به گوشم قرار دادم. 

-الو؟ 

وقتی صدایی از اون سمت به گوش نرسید، دوباره به صفحه موبایل و اسم «کوروش» نگاه انداختم. 

-کوروش؟ الو؟ چرا جواب نمیدی؟ 

مدت طولانی نگذشت که صدای کم‌جونِ کوروش، جون از تنم بُرد:

-سلام راز چطوری؟ 

ان‌قدر عادی حالم رو می‌پرسید که انگار نه انگار دو ساعته منو معطل خودش کرده. اما نگرانی مانع غر زدنم شد با صدایی که یکم می‌لرزید کلمات رو پشت هم چیدم:

-صدات چرا این‌جوریه؟ کجایی؟ 

باز هم مکث کرد. انگار برای حرف زدن نیاز به استخاره داشت. ناخنم رو به سمت دهنم بُردم و طبق عادت زمان استرسم، جویدم. 

نهال که برای لحظه‌ای چشمش به من افتاد بالاخره، از تلفن دل کند و به سمتم قدم برداشت. صدای ابراز علاقه‌اش زمانِ پایانِ مکالمه‌، حالم رو بدتر از قبل کرد‌ و چهره‌ام رو تو هم کشید.

جمله‌ی خارج شده از دهن کوروش منو از فکر نهال و مهراد بیرون کشید. 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نهم

-چیزی نیست از ظهر یکم بی حال شدم اومدم خونه دیدم بینی‌م کیپ شده چند تا قرص خوردم تا الان خواب بودم و متوجه تماس‌هات نشدم، شرمنده. 

نمی‌دونم چرا حرفش رو‌باور نکردم. صداش به کسایی که سرما خورده بودن، شبیه نبود. گرفتگیش انگار از یک نوع دیگه بود. اما بد به دلم راه ندادم، به قول نهال من خیلی منفی نگر بودم. 

با کشیدن نفس عمیقی، همون‌طور که در جواب نهال که با دست پرسید بود:

«کیه؟»

اسم «کوروش»رو لب می‌زدم، برای کوروش ادامه دادم:

-خدا بده نده، الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟ 

کوروش این‌بار سرفه‌ای کرد و با لحنی که با شیطنت آمیخته شده بود، رنگ از صورتم پروند:

_ چرا خانمَم رو لازم دارم. 

بدنم از حرفش گُر گرفت. دست و پام رو گم کردم، با دندون، پوست اضافه‌ی روی لبم رو کندم و بعد جای سوزشش رو گزیدم.

با قدمی، از نهالِ کنجکاو با اون نگاهِ مشکوک دور شدم و احمقانه ترین جواب ممکن رو به کوروش گفتم:

-انشالله

کوروش خنده‌ای بی‌جون رو به گوشام سوغاتی داد، از شیطنت، صرفه‌نظر کرد:

-بیا ادامه ندیم شَر می‌شه، خانم دعوام می‌کنه. 

سکوت کردم؛ مطمئن بودم کل پوست سفیدم حالا به قرمزی میزد. کوروش که خاموشی منو دید، رشته کلام رو به دست گرفت:

-می‌ترسم اگه همراهت بیام سرما بخوری، اشکال داره قرارِ امشب رو به فردا شب موکول کنیم؟ 

غم، خیلی واضح، جای خجالت رو گرفت. از اینکه کوروش نمی‌اومد غمگین نبودم، از این ناراحت بودم که باید امشب تنها شام ‌می‌خوردم چون مادر مجوز ورود به خونه رو صادر نکرده بود.

-نه اشکالی نداره؛ استراحت کن فعلا. 

کوروش که اصلا تو باغ سرد بودن جمله‌ام نبود، با بی قیدی، بازهم بینی‌ش رو بالا کشید و فس_ فس کنان گفت:
-چشم مراقب خودت باش ببخشید بازم فعلا. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم

بعد از پایان تماس، مثل توپ پنجر شده، بادم خالی شد. نهال که تا آخر حرف زدنم مشغول پیام بازی با مهراد بود با شنیدن خداحا‌فظی‌ام، سرش رو بلند کرد و به من زل زد. 

-همه با پارتنرشون حرف میزنن شاد میشن تو نمیدونم چرا هروقت حرف میزنی انگار چکت برگشت خورده. 

بی حوصله کیفم رو روی شانه‌ام مرتب کردم، درز مقعنه‌ام که برای آرامش، هی به چپ و راست تکونش می‌دادم رو صاف کردم. 

لب پایینم از بغض لرزید.

_ هیچی کوروش سرما خورده امشب باید تنهایی تو خیابون ها وِل بچرخم. 

نهال که با دیدن قیافه‌‌ام ابروهای هشتی‌اش به بالا پریده بود، تک خنده‌ای متعجب از دهنش بیرون اومد. 

-واقعاً بغض کردی برای همین؟ بیا من باهات میام بریم بیرون گریه نداره که. 

بی‌توجه به این‌که جلوی درب دانشگاه پرِ از دانشجو، خودم رو تو بغل نهال جا دادم و زار زدم.

-بسه اَه حالم رو به هم زدی.

سرم رو بالا گرفتم و چندتا بوسِ پشت هم روی گونه‌اش کاشتم، با چندش، صورتش رو جمع کرد و منو به عقب هل داد.

-صد دفعه گفتم اینجوری من و با تفی نکن، حالم بد میشه، مگه تو حالیت میشه؟ نه! گاوی. 

با چشمای خیس، خندیدم و پارادوکس جالبی رو برای نهال تصویرسازی کردم.

نهال با مامانش تماس گرفت و غیبتش رو موجه کرد بعد با من راهی بازار شد.

یک مغازه رو رد نداد. هر چه که لازم داشت تهیه کرد. من هم با توجه به پولی که داشتم ترجیح دادم فقط نظاره‌گر باشم و بگم:

«چیزی لازم ندارم.»

«نه؛ کفش خونه دارم.»

«رنگش جالب نیست.»

لازم داشتم؛ کفشِ پاره‌ام بد بهم دهن‌کجی می‌کرد. مانتو و شلوار ساده‌ی مشکی رنگم رنگ پریده بودند؛ پارچه ارزون قیمت مشکی رو دوبار بشوری، سومین بار سفید شده!

«آه» نشسته تو گلوم رو همون‌جا خفه کردم! نمی‌خواستم جلویِ نهال ردی از حسرت از واکنش‌هام مشخص باشه.

نهال برخلاف وضع مالیه خوبشون، تو یک شرکت ساخت و ساز کار می‌کرد و حقوق خوبی می‌گرفت؛ مزایاهای زیاد شرکت، من رو به شک می‌انداخت، ولی بعدش خودم رو بابت افکار زشتم دعوا می‌کردم.

پارسال که رشته حسابداری قبول شده بودم، هرچه اصرار کردم جایی مشغول به کار بشم پدر مخالفت کرد. 

می‌گفت هیجده سالگی برای پا به بازار گذاشتن، سن کمیه. هرچه گفتم فایده نداشت، تا مادر رو به جونش انداختم، که اگه نمی‌انداختم بهتر بود!

-راز اون مانتو چطوره؟ 

صدایِ نهال بین اون همه هیاهوی پاساژ من رو به خودم آورد؛ به ویترین یکی از مغازه‌های شکیل نگاهی انداختم و با اکراه لب زدم:

-اره خوشگله.

جمله‌ام کامل نشده بود که نهال با ذوق وارد مغازه شد و من رو با ویترین پر از لباس‌های خوشگل و گرون قیمت تنها گذاشت. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت یازدهم

نزدیک به سه ساعت صرف خریدهای نهال شد، ان‌قدر خریده کرده بود که دیگه تو صندوق‌عقب دویست و شش سفیدش جای سوزن انداختن نبود. 

وقتی آخرین کیسه رو داخل صندوق جا داد، دستاش رو برای از بین بردن خاک مصلحتی، به هم زد؛ سپس غرولندکنان دست به کمر شد.

-وای خیلی خسته شدم، بریم یک چیز بخوریم دارم از گرسنگی تلف میشم. 

خیلی وقت بود شکمم قار و قور می‌کرد و به روی خودم نمی‌آوردم. موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و ایکون همراه بانکم رو لمس کردم؛ با دیدن موجودیم، لب گزیدم.

-دارم باتو صحبت می‌کنم‌ها، اس‌ام‌اس بازیت واجبه الان؟ 

سرم رو بلند کردم و به چشمای خسته و بی‌فروغِ نهال خیره شدم؛ معلوم بود خرید و دانشگاه تو یک روز از توانایی‌های اون خارجه!

-چی گفته بودی؟ 

نهال نگاه عاقل اندر سفیهانه‌ای بهم انداخت و در صندوق رو محکم بست. 

-مارو باش داریم باغچه کیو بیل میزنیم، بریم شام بابا از تو آبی گرم نمی‌شه!

بعد به سمت ماشینش رفت و پشت فرمون نشست؛ من هنوز همون‌جا تو همون زاویه ایستاده بودم.

می‌دونستم نهال رستوران‌های معمولی و به قول خودش سطح پایین رو قبول نداره، خودش هم بیشتر مسیرش به رستوران‌های بالا شهری می‌خوره. 

با صدای بوقِ ماشین، از جا پریدم و دستم رو روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم.

-بپر بالا دیگه، چرا خشکت زده! 

فریادِ نهال باعث شد، با نوک کفشم چند ضربه به آسفالت بزنم و بعد مسیرم رو به سمت صندلی شاگرد برگردونم. 

این لحظه از مادرم هم متنفر بودم؛ پیش خودش نپرسید از کجا پولِ غذایی بیرونی بیارم؟

درِ ماشینِ نهال رو باز کردم؛ خودم رو جلوی چشمای منتظرِ نهال، روی صندلی انداختم.

همه ترسم فقط از این بود که این رستوران بالا شهری، در حد توان مالی من هست؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم

&&&

 

ان‌قدر مغزم درگیر بود که نفهمیدم کِی به رستوران رسیدیم؛ از اولِ مسیر صدای تعریف و تمجیدهای نهال از این رستوران، قلبم رو به لرز می‌انداخت، هربار که اون تعریف می‌کرد من یک منو با قیمت‌های به شدت بالا برای خودم می‌چیدم.  

با صدای بالا کشیدن ترمز دستی، سرم رو بلند کردم و به ساختمون خفن روبه‌روم خیره شدم. نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم، دیگه قیمت و شیک بودنش برام مهم نبود! سوت کش‌داری کشیدم و زیرلب نجوا کردم:

-این جا رستورانه یا ساختمون بهشته؟ 

نهال صدام رو نشنید که جوابی بهم بده؛ کاملاً خونسرد، سرش رو از لای دو صندلی به عقب برد و کوله‌اش رو به بغل گرفت.

من هم مثلِ عاشقی که تازه به معشوقش رسیده، چشم از ساختمون برنمی‌داشتم. یک ساختمون با نمای سفید که قسمت بالای ساختمان به شکل نیم دایره بیرون زده و شیشه کاری‌ انجام شده بود، زیبایی‌اش چشم هر بیننده‌ای رو حتی از فرسخ ها دور تر، به خود‌ش جذب می‌کرد. 

اسم رستوران با رنگ طلایی، چشمم رو زد.

« هتل رستورانِ نیلی»

نهال که دید ماتِ ساختمون موندم؛ تک خنده‌ای روی لبش کاشت و با عشوه‌‌ی مخصوص خودش، موهاش رو پشت گوشش انداخت.

-این‌جا مال پسرِ دوستِ بابامه، اون نیم دایره بزرگه رستورانشه، بقیه هتله. 

ابروهام به سمت بالا متمایل شدند. هر طبقه با شیشه دایره‌ای بزرگ دودی تزئین شده بود و یک تراس مقابل هر طبقه، به شکل نیم دایره قرار داشت، هر کدوم از نیم دایره‌ها از نیم دایره طبقه آخر کوچک تر بودند.

زیباترین چیز، چراغ‌هایی بود که دور تا دور ساختمون، به صورت نوار متصل بود و تو شب نمای فضا رو چندین برابر بیشتر، تو چشم قرار می‌داد. 

-چرا ماتت برده؟ پیاده شو که دیره. 

سری به نشانه‌ی تفهمیم تکون دادم و به همراه نهال از ماشین پیدا شدم. اون به سمت رستوران روانه شد و من شوک‌زده، مثل جوجه اردک زشت پشتش قدم‌های بلند برمی‌داشتم. 

چندین پله طویل مقابلمون بود که با چمن مصنوعی کناره هایش رو تزئینش کرده بودند. 

از کنار اون‌ها با سرعت گذشتیم، به محض ورود، یک لابی مجلل مقابلت قرار می‌گرفت که سمت راستش پذیرش، و سمت چپش چندین مبلمان قرار داشت. 

اما انگار مکان برای نهال تازگی نداشت، چون با گام‌های بلند مسیر مستقیم رو در پیش گرفت و جلوی دو آسانسور ایستاد؛ دکمه‌ی هردو رو لمس کرد و همون‌طور که چشمم به اعداد دیجیتال بالای آسانسور بود، لب زد:
_ این دوست پدرم انقدر خرپوله که صدتا مثل این ساختمون داره این یکی هم پسرش مدیریت می‌کنه البته کار اصلیش چیز دیگه‌س. پسرش زشته وگرنه می‌رفتم تو نخش زنش می‌شدم. 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • هاها 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم

 

لحن بامزه‌اش باعث نشستن خنده روی لبم شد. همان‌طور که با خنده به بازوش ضربه میزدم در آسانسور باز شد و پسری مقابلمان قرار گرفت. 

در مرحله‌ی اول اخم‌های به شدت درهم‌اش بود که چشم هر ببنده‌ای رو اذیت می‌کرد. شنیدن صدای دستپاچه‌ی نهال باعث شد توان آنالیز قیافه‌اش از من گرفته بشه.

-وای سلام آقای نیهاد حالتون چطوره؟ 

اسم عجیبی داشت، نیهاد؟ اصلا نیهاد هم مگه اسم بود؟ صدایی از درونم نهیب زد که چطور راز اسمه، نیهاد نیست؟

پسری که نیهاد معرفی شد از آسانسور به بیرون اومد و دست به جیب رو به نهال قرار گرفت؛ حالا خبری از اخم‌های نشسته رو صورتش نبود؛ لبخند هم‌نداشت، کاملاً پوکر فیس به نهال زل زد.

-ممنون؛ پدر خوبه؟ خوش اومدین. 

لحنش هیچ لطافتی تو خودش جا نداده بود، انگار مجبوری جواب نهال رو می‌داد. با احوال پرسی‌ای که درباره پدر نهال کرده بود و حالت چهره نهال حدس میزدم همونی باشه که تا الان ذکر خیرش بود.

نهال دستپاچه شد انگار نیهاد از اون آتو داشته باشه، تره‌ای از موهایش رو با کلافگی کنار زد و با لرزش محسوس حرف زد:

-خوبم.. نه یعنی خوبن … سلام دارن، خیلی ممنون‌ما اومدیم بریم… یعنی چیز.. بریم رستوران.

چشم‌های مشکی رنگ نیهاد کمی جمع شد و کنارشون چین افتاد، سرش رو تکان داد، با صاف کردن گلوش نهال رو مخاطب قرار داد:

_ خوش باشین؛ به پدر سلام برسونین. 

سپس سرش رو همانند یک عدد گاو پایین انداخت و رفت.

این بار اخم‌های من بود که حسابی تو هم گره خورد، دستِ نهال مبهوت رو گرفتم و وارد آسانسور شدم. با حرص کمی مقنعه‌ام رو شل کردم. همین که آسانسور به حرکت دراومد، جیغ زدن من هم شروع شد:

-یه ذره ادب خوبه والا، سلام بلد نبود بکنه؟ انگار نه انگار منم حضور داشتم. با اون اسم مسخرش، نیهاد! 

نمی‌دونستم چرا ان‌قدر حرصم گرفته بود، پسرک متکبر، حتی نیم نگاهی هم خرج من نکرد، هرچه که نبودم آدم که بودم، نبودم؟

نهال که تازه از شوک دراومد، به دیوار طلایی رنگ آسانسور تکیه زد، انگار نیهاد بیشتر از من، تو پر نهال زده بود.

_ اولاً اسمش نیهاد نیست فامیلیش نیهادِ. اسم آریانِ. دوماً برای همین بهش گفتم زشت دیگه. اخلاقش زشته! این پسره سال به سال نمیاد این‌جا از شانسمون چون ذکر خیرش بود پیداش شد. کلا همینه! شل کن حرصشو نخور مهم نیست. 

و بعد به عددهای متوالی کنارش چشم دوخت و از حرف زدن با من، شونه خالی کرد.

آریانِ نیهاد! تا به الان چنین اسمی هم نشنیده بودم، کلا عجیب به نظر می‌‌اومد.

چهره‌اش جذاب بود، از اون‌مدل چهره ها که دخترها زیاد می‌پسندیدند. بغل‌های موهاش رو خیلی کوتاه کرده بود؛ موهای وسط سرش هم متوسط بود، تنها یک تره‌ی مزاحم، روی پیشانی‌‌اش جولان می‌داد.  

اخم قصد نداشت صورتم رو بیخیال بشه، هرچی بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردم، اعصابم بیشتر خورد می‌شد. اما انگار مغزم قصد نداشت دست از آنالیزِ این پسر برداره!

در برابر منی که یک متر و پنجاه و نه سانت قد داشتم قد اون خیلی بلند بود من تقریبا‌ به زور تا شونه‌اش می‌رسیدم، زیر اون دورس سبز تیره و شلوار جین مشکی هم چهارشونه‌و هیکلی به چشم می‌اومد. 

با نوایِ زنی که طبقه آخر رو اعلام می‌کرد از افکارم خارج شدم که با باز شدن در آسانسور همراه شد.

با دیدن رستوران مقابلم، هرچه از صاحبش دیده بودم فراموشم شد. با شیشه، رستوران را شبیه به دایره تعبیه کرده بودند. میزهاش هر کدوم به شکل دایره دور تا دور رستوران چیده شده بود. 

موسیقی لایتی پخش می‌شد. من رو عجیب یاد رستوران آقای خرچنگ تو باب اسفنجی می‌انداخت. مخصوصا نمایه‌ی داخلی رستوران. 

برای لحظه‌ای چشمم به کف رستوران خورد و دهنم با سطح اون‌جا هم تراز شد. 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهاردهم

 

کف رستوران هم به شکل شیشه‌ای به نمایش در اومده بود؛ از زیر اون، آب روان می‌شد و از صدف و جلبک لبریز بود.

 -نظرت چیه؟

همه چیز سفید‌ بود، از میز و صندلی‌ها گرفته تا تابلوها و دکور رستوران، تا چشم کار می‌کرد سفیدی مطلق دیده می‌شد.

تنها رنگی که این سفیدی رو می‌شکست رنگ کفِ رستوران بود که آبی کمرنگ، کلمه‌ای مناسب برای توصیفش به نظرم می‌اومد.

نتونستم اشتیاقم رو پنهان کنم، با ذوقی وصف‌نشدنی دور خودم چرخیدم؛ برام مهم نبود اگه کسی بهم انگ «ندید بدید» میزد. من واقعاً از دیدن این مکان به وجد اومده بودم.

_ خیلی خوشگله؛ عاشقش شدم. 

لبخندی عمیق به روم پاچید و متکبرانه نگاهش رو پیشکش چشمام کرد، این بار با ناز گفت:

 

-مگه من جای بد می‌برمت؟ 

سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم، همراهِ نهال روی اولین میز خالی نشستم؛ چون رستوران جای سوزن انداختن نداشت! هر میز خالی‌ای که پیدا می‌کردی باید کلاهت رو بالا می‌انداختی.

پرسنلِ رستوران با لباس یک دست آبی روشن رسید و سفارش شام رو گرفت، خداروشکر منو قیمت داشت و با توجه به جیب‌ام غذام رو انتخاب کردم.

 همان‌طور که فکرش را می‌کردم قیمت‌های این‌جا سرسام آور بالا بود. 

-چی می‌خوری؟ 

تمومِ سعیم رو کردم تا زمان ردیف‌کردنش دروغ‌هام، صدام نلرزه و غم از چشمم مشخص نباشه.

-من تو دانشگاه غذا خوردم خیلی اشتها ندارم، همین سیب فرایز برام کافیه!

هرچند«همین» سیب فرایز که حتی یک بار هم نخورده بودم، تمومِ موجودی کارتم رو به تاراج می‌برد. پس «همین» کلمه‌ی درستی برای بیانش نبود.

برای نهال قطعاً چندان اهمیتی نداشت چون بدون دیدن منو لب زد:

-ولی من به جای تو هم گرسنمه، پیتزا و سزار می‌گیرم.

اما برای منی که پدرم یک خشکشویی قدیمی بیشتر نداشت و مادرم خونه دار بود فرق می‌کرد. خیلی هم فرق می‌کرد!

پرسنل رستوران، سفارش رو گرفت و با تعظیم کوتاهی مارو تنها گذاشت، سکوت سنگینی بینمون بود، از دیوار صدا در میومد اما از مشتری‌های این رستوران حرفی به گوش نمی‌رسید.

انقدر آروم پچ‌پچ می‌کردند که دل آدم می‌پوسید. 

_ قرارِ عقد رو کِی گذاشتین؟ 

با صدای نهال افکارم رو پس زدم و به جمله‌اش برای جواب دادن فکر کردم.

زیپ کوله‌ام رو باز کردم و برای درآوردن موبایلم، وارسیش می‌کردم لب به حرف زدن باز کردم:

-آخرِ ماه، فکر کنم یک نُه روز دیگه می‌شه. 

 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پونزدهم

 

با لمسِ چیز سردی، بالاخره موبایلم رو پیدا کردم، همین که از کیف به بیرون آوردمش، متوجه پیامی شدم.

با کنجکاوی رمز موبایلم رو وارد کردم که همون لحظه، گوشی تو دستم شروع به لرزیدن کرد. اسم‌کوروش روی صفحه خاموش و روشن می‌شد. 

-کوروشه! 

نمدونم چرا صدام استرس داشت، نهال این موضوع رو‌فهمید برای همین فوراً گفت:

-میخوای جواب ندی؟ 

همین ‌که خواستم جواب نهال را بدم تماس پایان یافت و تنها، اثری از خودش روی صفحه به عنوان تماس از دست رفته به جا گذاشت. 

 علت ترسم از جواب دادن رو خوب می‌دونستم اما خودم رو به نفهمی زدم.

اون هم امروز چند بار جواب من رو نداده بود، چه اشکالی داشت من هم جوابش رو نمی‌دادم؟ اون که هنوز شوهرم نشده بود که بخوام جواب پس بدهم. 

با بهانه‌ای که برای خودم آورده بودم، موبایلم رو سایلنت کردم و درون کیفم انداختم؛ مشغول صحبت با نهال شدم. 

نهال بارها حالم رو پرسید؛ نمی‌دونم چه چیزی توی صورتم می‌دید که این‌جور استرس گرفته بود، درنهایت مجبورم کرد حرصم رو سرش خالی کنم:

-چرا ان‌قدر حالم رو می‌پرسی؟ اتفاق خاصی نیوفتاده که، سرم شلوغ بود جوابش رو ندادم برگشتم خونه بهش زنگ می‌زنم.

بیشتر از نهال، انگار برای خودم بهونه‌سازی می‌کردم؛ می‌خواستم فریاد بزنم تا شاید تو گوشِ مغز خودم بره، می‌خواستم به خودم هم کلک بزنم، که من از این‌که خط قرمز کوروش رو زیر پا گذاشتم، نمی‌ترسم! 

پس از صرف شام، عجیب معدم بهم ریخته بود؛  موسیقی‌ای که پخش می‌شد وخامت حالم رو بیشتر می‌کرد. ان‌قدر آرام و ملو بود که حد نداشت، اما انگار همین سمفونی آروم، آتیش به جونِ من‌ می‌کشید.

نگاهی به ساعت مچی‌ام کردم که یازده و سی و‌ پنج دقیقه شب رو‌نشون می‌داد. دیروقت شده بود اما از شلوغی رستوران ذره‌ای کم نشد. 

نهال که هوس بستنی کرد برای خودش سفارش بستنی داد؛ من هم سیری رو بهانه  و از همراهی با اون شونه خالی کردم. 

معدم می‌سوخت و بالا اومدن اسید معدم رو تا نزدیک گلوم حس می‌کردم

هوای آبان ماه زمان نیمه‌شب برام سرمای استخون سوزی داشت. حتی با وجود مانتو نسبتا ضخیمی که به تن داشتم باز می‌لرزیدم.  

نهال بی‌توجه به من، تندتند بستنی شکلاتیش رو قاشق می‌زد و می‌خورد؛ انگار دختری که روی صندلی درحال منجمد شدنه، وجود خارجی نداره. 

بارها دهن باز کردم، حرفی بزنم، اعتراضی کنم یا حتی برای رفتن خواهش کنم اما زبونم نمی‌چرخید. انگار از داخل هم یخ زده بودم!

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت شونزدهم 

با صدای که از پشت سرم بلند شد، یخ زدن تموم شد! دیگه سردم نبود، فکر می‌کنم رسماً اون لحظه مُرده بودم. 

-این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ 

بستنی تو دهن نهال ماسید و به سرفه افتاد. خوب یادمه، چشم‌های به خون‌ نشسته‌ی کوروش یک لحظه هم از جلوی چشمم نمی‌رفت. 

اما چشمای من عجیب دودو می‌زد؛ خوب نمی‌تونستم تمرکز کنم که چه اتفاقی داره میوفته، برعکس نهال، من حتی از روی صندلی هم نتونستم بلند بشم. 

-باتوعم! 

فریادش نه تنها نفس کشیدن رو از یاد من برد، بلکه همون پچ‌پچ رستوران رو هم خاموش کرد. دیگه خبری از اون سمفونی لایت و آرومی که همه ازش لذت می‌بردند نبود. 

نهال پیش دستی کرد، صداش رو از بین اون‌همه سکوت راحت تشخیص می‌دادم:

-سلام استاد، خوبین؟ من نهالم دانشجوتون، من رو یادتون میاد؟ 

حرف‌هاش بیشتر شبیه دانشجویی بود که از استاد نمره‌ی اضافه می‌خواست نه شبیه کسی که دوستش تو مهلکه‌ی بدی گرفتار شده. 

اما کوروش حتی به نهال نیم‌نگاه هم ننداخت؛ سرخی صورتش رو پای سرمای هوای می‌زاشتم یا دوتا پا قرض می‌کردم و فراری می‌شدم؟ نمی‌دونم!

من این مرد خشمگین با رگ‌های برآمده‌ی گردن رو نمی‌شناختم. 

سکوتم انگار بیشتر از قبل اون رو دیوونه کرد؛ با چند قدم بلند خودش رو به من رسوند. برای اولین‌بار دعا کردم کاش این رستوران نگهبانی چیزی داشته باشه و کوروش رو از این‌جا ببرن! 

چون مطمئن نبودم بتونم با شرایط جسمی افتضاحم، نگاهِ ترسناکش رو تحمل کنم. 

-گوشیت.

صداش چرا آروم شده بود؟ مات به چهره‌ش خیره شدم، چرا؟ چرا ان‌قدر تو نگاهش شک وجود داشت؟

-گوشیت! 

از دادِش، پلک‌هام برای یک لحظه، روی هم افتادن و فشرده شدند. 

با همون چشمای بسته، چنگی به معدم زدم و اسیدش رو با آب‌دهنم به پایین هل دادم. زیپ کوله‌ام رو باز کردم و موبایل رو از توش بیرون کشیدم. 

-رمزش رو بزن! 

این‌بار اطاعت کردم؛ نمی‌خواستم دوباره عربده‌اش رو بشنوم. گوشی رو از چنگم درآورد و بعد از چند ثانیه صفحه‌ی تماس‌های از دست رفته رو، جلوی صورتم گرفت. 

-می‌دونی اینا چین؟ چرا جواب ندادی؟ چه غلطی کردی؟ 

اگه اون لحظه به یکی از افراد این‌جا که بعضی‌هاشون با وحشت و یک سری با اخم به ما نگاه می‌کردند، توضیح می‌دادم این مرد همسر آیندم قرار بشه و استادِ یک دانشگاه دولتی معتبره، قبول می‌کردن؟ 

اصلاً باور می‌کردند یک زن تا چه اندازه می‌تونه تو سری خور بشه که کسی که هنوز همسرش نیست این‌جوری براش اختیار داری کنه و هیچی نگه؟ 

انگار تو معده‌م رخت می‌شستند، دیگه تحملِ دردش از توانم خارج بود. نشستن عرقِ سرد رو روی کمرم حس می‌کردم. 

-چرا لال شدی؟ ها؟ گمشو بریم من تکلیفت رو روشن کنم!

بهم نزدیک شد؛ ان‌قدر نزدیک که شاید چند سانتی‌متر ازهم فاصله داشتیم، دستش رو به سمت بازوم آورد، حتی نا نداشتم در مقابل اینکه من رو از روی صندلی به پایین می‌کشه مقاومت کنم. 

-بریم باید امشب تکلیفت رو روشن کنم، فکر کردی بی‌صاحابی هرکار دلت می‌خواد بکنی؟ ساعت چنده؟ مگه تو از اوناشی این وقت شب بیرونی؟ 

چرا یک‌ کلام از حرفاش تو مغزم هلاجی نمی‌شد؟ چرا می‌شنیدم اما معنی کردن جملاتش برام سخت بود؟ 

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفدهم

-این‌جا چخبره؟ 

فریادی بلندتر از داد و بیدادهای کوروش تو محوطه‌ی رستوران پیچید، دیدم که نهال ضربه‌ای به معنای «خاک برسرم» به صورتش زد. 

دیدم مردی بلند قد مقابلِ منی که بی‌جون بین دستای کوروش حبس بودم، ایستاد. اخمش ان‌قدر غلیظ بود که هر ببینده‌ای رو می‌ترسوند. 

اما من اون لحظه‌ی همه‌ی تلاشم این بود از هوش نرم! نباید این‌ لحظه و تو این شرایط بی‌هوش می‌شدم.

-اومدم زنم رو از این‌مکان بی در و پیکر ببرم! 

آریان، با پایان جمله‌ی کوروش، نیم‌نگاهی به من انداخت، قسم می‌خورم اون لحظه ترحم رو تو چشماش دیدم. 

ولی به محض برگشت نگاهش به چشمای کوروش خشم بود که به چشمم می‌اومد. 

-آقای محترم، رستورانِ من جای داد و بیداد نیست، شما اجازه نداری بیای این‌جا آرامش بقیه رو خراب کنی! 

کوروش اون شب کمین بسته بود هرچی آبرو و شرف وجود داره و از بین ببره. 

-من هرکار بخوام می‌کنم، چه غلطی می‌خوای بکنی؟ 

پاهام سِر شده بود؛ به زور روشون بند بودم. آرزو می‌کردم حداقل آریان بیخیال بشه و بزاره کوروش من رو از این‌جا ببره، دیگه پاهام تحمل وزنم رو نداشتند. 

-خانم حالتون خوبه؟ 

این صدا متعلق به آریان بود؟ چرا اون باید حالِ من رو می‌پرسید؟ 

-خدا مرگم بده…صورتش رنگ نداره، استاد چرا… چشاش میچرخه… ان‌قدر! 

این قطعاً مربوط به نهال بود، هیچ کدوم از خانم‌های این‌جا ان‌قدر نگرانم نمی‌شدند که صداشون بلرزه! 

انگار همین که همه فهمیده بودند، حالم خوش نیست، خیالِ مغزم راحت شد و آروم اکسیر بی‌هوشی رو بهم تزریق کرد. 

**** 

پدر برای آوردن شام به اتاقم اومد، همین که چراغ رو روشن کرد صدای من هم بلند شد:

-خاموش کن! 

ان‌قدر صدام خَش داشت که برای لحظه‌ای شک کردم، واقعاً این صدا متعلق به منه؟ پدر به تبعیت از حرفم چراغ رو‌خاموش کرد اما درِ اتاق رو نبست تا انعکاس نور هال یکم اتاق رو نورانی کنه.

-مامانت گفته ناهار هم نخوردی و کن فیکون‌کردی. 

لحنش به ظاهر شوخ بود، می‌خواست حال و هوام رو عوض کنه ولی مگه حال و هوایی هم مونده بود؟ 

 پتو رو روی سرم انداختم، نمی‌خواستم باز هم چهره‌ی درهم پدر رو ببینم. 

 -راز میشه انقدر لج نکنی؟ 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هجدهم

 

هه! لج؟ من لج نمی‌کردم. لج کردن برای کسی بود که انتظار می‌کشید کسی نازش رو بکشه. من ناز کش نمی‌خواستم! فقط می‌خواستم تنهام بزارند.

-شام نمی‌خوام، تنهام بزار! 

اشتهایی نداشتم که غذا رو مهمان معده‌ام کنم. به اندازه کافی حرف خورده بودم، دیگر گنجایش خوردن نداشتم. 

-از صبح تا حالا فقط همون سرم رو زدی، مگه میشه گرسنه نباشی! بلند شو بابا بزار ببینم یکم خوردی آروم بگیرم. 

این بار نتونستم خودم رو‌کنترل کنم با همه‌ی توان جیغ زدم. 

-نمی‌خورم، ولم کن، برو بیرون! 

هیچ صدایی از پدر بلند نشد، شاید نزدیک به پنج دقیقه اتاق تو سکوت بود که این بار صداش خیلی ضعیف به گوشم رسید. 

-از دادگاه نامه اومده، احضارت کردند. 

می‌دونستم بالاخره وقتش می‌شه؛ می‌دونستم اون بیخیالم نمی‌شه. دروغ می‌گفتند انسان قدرت اختیار داره، اگه قدرت اختیار داشتم، این آدم‌ها دست از سر من برمی‌داشتند و میزاشتند به درد خودم بمیرم. 

*** 

همین که چشم باز کردم به سقفِ سفید بالا سرم زل زدم. مغزم هنوز کامل فعال نشده بود اما به یاد داشتم که چجوری تو بغلِ کوروش از هوش رفتم.

سکوت اتاق یکم آزارم می‌داد؛ مگه نباید الان بیمارستان می‌بودم؟ 

با اکراه و وحشت سرم رو چرخوندم؛ میز مطالعه‌ای گوشه‌ی اتاق قرار داشت که رو دیوارِ مقابله‌ش قفسه‌ای پر از کتاب بود. 

همین که خواستم از جام بلند بشم زیرِ دلم تیر کشید و باعث شد «آخ» ای روی لبم بشینه. 

لبِ پایینم رو گزیدم؛ انگار یک تن بار روی بدنم انداخته بودند، کل هیکلم در‌می‌کرد. روی تخت دونفره به خودم پیچیدم که برای یک لحظه، چشمم به لباس‌هایی که روی زمین پخش و پلا بود افتاد. 

شلوارِ مشکی و مانتویِ مشکیِ من!

خون‌ تو رگ‌هام خشک شد؛ قلبم شروع به نامنظم تپیدن کرد، قدرتش رو نداشتم سرم رو پایین ببرم و به تنم نگاه کنم. 

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نوزدهم 

از اینکه پتوی زرد رنگِ نشسته روی بدنم رو کنار بزنم هراس داشتم. این‌جا کجا بود؟ من خواب می‌دیدم؟ این دیگه چه جهنمی بود؟ 

شوک زده، چندبار به صورتم سیلی زدم اما انگار خبری از بیدار شدن نبود. بغض به گلوم چنگ انداخت و قصد خفه کردنم رو داشت. 

در یک تصمیم ناگهانی پتو رو کنار زدم؛ دنیا رو سرم خراب شد! چشمام از حدقه بیرون زد، چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. 

دروغ بود! امکان نداشت. سعی کردم فریاد بزنم، جیغ و داد کنم و کمک بخوام اما به جز یک سری حروف نامفهوم چیزی به گوش نمی‌رسید. 

به خودم پیچیدم، اما این‌بار از دردِ جسمی نبود. همون‌جا کنار تخت خم شدم و اوق زدم. هرچی محتویات معده‌ام بود رو بالا آوردم. 

در با صدای نرمی باز شد و مردی غذا به دست رو به داخل راهنمایی کرد. 

-بیدار شدی خانمی؟ 

«خانمی» گفتنش باعث شد دوباره اوق بزنم، حالم دست خودم نبود. سرم گیج می‌رفت، تنم درد می‌کرد و جونم داشت بالا می‌اومد. 

فوراً به سمتم دوید غذا رو روی عسلی کنار تخت گذاشت. پشتم قرار گرفت و شروع به ماساژ دادن کمرم کرد، سریع از زیر دستش در رفتم و با جونِ نصف‌ای که تو تنم مونده بود به کنار تخت خزیدم. 

-به من…دست نزن … اشغال! 

صدام خش داشت و شدید می‌لرزید، بغض لبم رو به بازی گرفته بود و‌ گلوم رو می‌فشرد. 

-چته قربونت برم؟ چیزی نشده خانمم!

کاش می‌تونستم رو به روش بشینم‌و تو صورتش اوق بزنم، کاش می‌تونستم تا جون داره زیر مشت و لگدم بگیرمش و بزنمش.

اما تنها کاری که از دستم براومد این بود که زانوهام رو بغل کنم و در دور ترین حالت نسبت به اون بشینم. 

-ازت متنفرم، ازت بیزارم! یک‌حیوون… حیوون این کارو… با یک خانم…نمی‌کنه…تا عمر دارم…ازت نفرت…دارم. 

هر کلمه‌ای که به زبون می‌آوردم؛ برقِ چشمای هریسِ اون رو پررنگ تر می‌کرد. خودش رو کمی بهم نزدیک کرد که جیغ زدم:

-نیا جلو! 

عقب گرد کرد و سرِ جای خودش نشست؛ دستش رو باعجله به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و لب زد:

-خیله خب، الان چیکار می‌خوای بکنی؟ کار از کار گذشته! 

باورم نمی‌شد! این‌که این حرف از دهن این مرد در بیاد، مرد که نه! الان لایق این بود که «نر» خطابش کنم. 

قطرات داغِ اشک صورتم رو سوزوندن، پتو رو بیشتر دورم پیچیدم تا نقطه‌ای از من به چشمم نیاد. 

لبخندِ روی لبش نفسم رو می‌برید؛ سرم رو محکم به چپ و راست تکون دادم و با هق‌هق زمزمه کردم:

-عوضی… اشغال…من الان…چه غلطی کنم؟ 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیستم 

خنده‌ای کریه روی لبش نشوند؛ رکابی رو از تنش به بیرون‌کشید که بسته شدن چشمای من رو به دنبال داشت. 

-نُه روز دیگه قرار بود زنم بشی، دیشب زنم شدی، چه اشکالی داره؟ 

فریادم دیوار‌های خونه رو به لرزه در آورد:

-حالیت هست چی می‌گی؟ تو…تو از بی‌هوشیم…استفاده… کردی تا…تا…وای کوروش…وای.

نمی‌تونستم حجم جنایتی که کوروش در حقم کرده بود رو به زبون بیارم؛ نمی‌خواستم باور کنم این اتفاق افتاده، من تو اون رستوران کذایی بودم، چجوری سر از این خونه‌ درآوردم؟ 

-عشقم، عزیزم، باور کن دستِ خودم نبود! دیشب اومدم دنبالت مست بودم وقتی بی‌هوش دیدمت دلم برات قنج رفت و آوردمت این‌جا. 

فکم شروع به لرزیدن کرد. اون قطعاً یک دیوونه بود! وگرنه کدوم مردی از دیدن بدن نیمه جونِ کسی که دوستش داره، دلش قنج میره؟ 

-باید منو می‌بردی بیمارستان کثافت!

جیغم، چین کوچیکی روی پیشونیش انداخت؛ انگار از این همه همراهی با من به ستوه اومده بود. 

-به همین قصد هم سوار ماشینم کردمت، به اون دوستت هم گفتم می‌برمت یک جا حالت خوب شه، نگاه کن، الان حالت خوب شده و بیداری! 

ترسیده بودم! از این‌که با این دیوونه زیر یک سقف بودم می‌ترسیدم. نمی‌تونستم درست شرایطی که توش هستم رو درک کنم. این‌که در عرض یک شب زندگیم به این وضع کشیده بشه غیرقابل درک بود!

-گریه نکن دورت بگردم؛ الان چه بخوای چه نخوای زنِ منی! فکر کن دیشب به مامان و بابات گفتم میای پیش من، ککشون هم نگزید، حتی اون‌ها هم می‌دونن چه بخوان چه نخوان دومادشون‌ منم!

بعد قهقهه‌ای از دهنش خارج شد که رعشه به تنِ یخ بسته‌ی من انداخت؛ هرجور شده باید خودم رو از این دیوونه‌خونه نجات می‌دادم، باید جونم رو برمی‌داشتم و فرار می‌کردم. 

-عشقم یکم برام حرف بزن دوست دارم اون صدای مظلومت رو بشنوم، می‌دونی که با این بی‌آبرویی که دیشب راه انداختی اگه خانوادت بفهمن…آخ آخ!

و بعد انگشت شستش رو زیر گلوش گرفت و به حالت بریدن از چپ به راست کشید. تبسم و تمسخر حتی یک ثانیه هم از لبش دور نمی‌شد. 

-فکر نکنی چون دیشب گذاشتن این‌جا بمونی براشون مهم نیستا! اگه بدونن شرفت رو دو‌دستی به من‌دادی خونت رو می‌ریزن. 

دیگه نتونستم تحمل کنم پتو رو روی سرم کشیدم و شروع به شیون کشیدن کردم. 

-خفه‌شو، خفه‌شو! خدا لعنتت کنه، خدا از زمین برت داره. ازت شکایت می‌کنم عوضی. 

صدایِ توأم با خنده‌اش بلافاصله تو گوشم پخش شد. 

-من دیشب با گوشی خودت به مامانت پیام دادم، پس تو دیشب هوشیار و راضی بودی که با من بیای، پس کسی دیده تورو به زور وادار کنم؟ نه والا.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و یکم 

اتاق دورِ سرم چرخید؛ این مرد واقعا همون استاد دانشگاه، کوروش میرزاد بود؟ فرقِ اون الان با یک‌ بیماری تیمارستانی چی بود؟ 

قطعاً این‌که اون فقط آزاد بود! 

از اون هق‌هق شدید، سکسکه به جا موند. زانوهام رو بغل کردم، دوست داشتم فقط از این‌جا برم، فرار کنم و بعدش بفهمم تموم این اتفاقات کابوس بوده! 

صدای آهنگ زنگِ کوروش رو خوب می‌شناختم، این صدا اون رو موجاب کرد از اتاق بیرون بزنه؛ پتو رو کنار زدم و سرم رو به تاج تخت تکیه دادم. کلمه‌هایی که از دهنِ کوروش با خنده بلند می‌شد، سوهان روحم بود. 

-سلام مهندس، حالت چطوره؟ نفرمایید کم سعادتی از ماست. 

ردِ عمیقی از پوزخند گوشه‌ی لبم نشست؛ مهندس می‌دونست این مرد چقدر عوضیه؟ یا اون هم مثل من خامِ این زبون‌بازیاش شده بود؟ 

چانه‌م لرزید؛ دوتا دستم رو تو گودال چشمام چرخوندم، صفحه‌ای شطرنجی جلوی دیده‌ی بستم شروع به رقصیدن کرد. 

آرزو می‌کردم وقتی چشم باز کنم همه چیز یک کابوس بوده باشه، اما صدای نکره‌ی کوروش، کابوسِ خیالیم رو تبدیل به حقیقت کرد. 

-من شرمنده‌ام، حق کاملاً با شماست. فراموش کردم غیبتم رو موجه کنم، درست می‌گید. 

کاش بدنِ آش و لاش شده‌ام بهم اجازه می‌داد از جام بلند شم و بدوئم! 

ان‌قدر که دیگه‌ سایه‌ی نحسِ کوروش روی سرم نباشه، یک خانم با شناسنامه‌ی سفید تا چقدر تو این مملکت می‌تونه دووم بیاره؟ 

خانوادم حرفم رو باور می‌کردند؟ می‌تونستم از کوروش شکایت کنم؟ 

لرز به تنم افتاد؛ پتو رو بیشتر دورِ شونه‌ی برهنه‌ام کشیدم. با دندون پوست اضافه‌ی روی لبم رو کندم. 

نه! اون‌ها قبول نمی‌کردند: برای اون‌ها این موضوع بی‌آبرویی بود! مهم نبود که من کارِ اشتباهی نکردم، فقط این مهم بود که اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. 

این مهم بود که مادر جلویِ اکرم سرش خم نباشه و کم نیاره. 

قطعاً این‌که بابا تو خشکشویی‌اش با عزت کار کنه اهمیت داشت. 

بلایی که سرِ من اومده در برابر این‌ها، هیچ ارزشی نداره. 

-پاشو خودت رو جمع و جور کن؛ رئیس دانشگاه بود! چون یهویی نرفتم سرکلاس گفته تا کلاس بعدی خودم رو برسونم. 

غمِ عالم روی دلم نشست؛ چه برنامه‌ها برای صبح عروسی‌ام داشتم و چه بلایی سرم اومد.

هربار که کلمات خارج شده از دهن کوروش رو می‌شنیدم، حقیقت مثل پتک روی سرم کوبیده می‌شد. 

انعکاس نورِ ضعیف خورشید نشون می‌داد که از صبح زود، زمانِ کمی گذشته؛ مژه‌های خیس و به هم چسبیده‌ام، نگاهم رو خمار می‌کرد، با نجوایی که نفرت و درد، رکن اصلیش بود، زمزمه کردم:

-من چی‌کار کنم؟ 

این جمله‌ی سرشار از سرافکندگی برای من بود؟ مگه من چیکار کرده بودم که ان‌قدر ترس و غم داشتم؟ من باید دنبال چاره‌ای برای جنایتی که کوروش در حقم کرد، می‌بودم؟

-هیچی لباس تنت کن برو سرکلاست؛ چیکار کنی؟ اورانیوم غنی کن!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و دوم

***

با حرص، تمومِ برگه‌هایی که به من داده بودند رو پاره کردم. مادر نگران، از چارچوب در به من خیره شد، لابد می‌ترسید دوباره دیوونه بشم و وسایل اتاقم رو به نابودی بکشونم.

نگاهم به کاغذهایی که از حرص تا کوچک‌ترین ابعاد خوردشون‌کردم، افتاد. لوگوی دادگاه بهم دهن‌کجی می‌کرد.

-نمی‌خوای بگی چی شده؟ تو که نذاشتی همراهت بیام! بابات هم که یک کلمه حرف نمی‌زنه.

زانوهام رو تو بغلم گرفتم. شقیقه‌هام تیر می‌کشید و پسِ سرم نبض می‌زد.

نمی‌خواستم بگم! با این شرایطی که داشتم، همین که آروم بودم جای شکر داشت. ان‌قدر فضای خفه‌ی اون‌جا برام سنگین بود که نیاز داشتم ساعت‌ها برای هیچ انسانی لب به سخن گفتن باز نکنم.

خاموشیِ من، برای دیوونه‌کردنش کافی بود، تمام اون نگرانی‌ها، یک‌باره از صداش پر کشید و جاش رو به خشم داد.

-آره دیگه! کلاً حرف نزن، مامان هم بی‌خیال بشه، اصلاً مامان لال بشه، تو گند بزن به زندگیت، باشه؟ از اول وقتی با یک بزرگ‌تر مشورت نکنی، هر کاری بخوای بکنی همین می‌شه دیگه؟ آخه تو چه مرگته دختر؟

یقین داشتم اگه زنده بمونم، این زن منو خواهد کشت. این زن آخر دیوونه‌ام می‌کرد، حرف‌هاش تا تهِ وجودم رو می‌سوزوند، طوری حرف می‌زد که انگار نه انگار من دخترش هستم.

-با تو نیستم مگه؟

فریادش برای این‌که آرامش ظاهری‌ام تبدیل به طوفان بشه کافی بود. سرم رو بلند کردم و با همه‌ی جونم جیغ زدم:

-برام عدمِ تمکین نوشتن، خیالت راحت شد؟ حالا شاد باش و کِل بکش!

***

عرق نشسته روی پیشونیم رو با پشت دست پاک کردم، گوشیم چندبار زنگ خورد اما من توجه‌ای بهش نکردم.

از بالا به شلوغیِ شهر چشم دوختم، ماشین‌ها با بوق زدن‌های پیاپی ازهم سبقت می‌گرفتند، نورهای قرمز و نارنجی جلوی چشمام تار به نظر می‌اومدند. 

کمی خم شدم، ارتفاع بلندِ ساختمون رعشه به تنم می‌انداخت؛ زیردلم هنوز تیر می‌کشید. در اون تاریکیِ شب، شبیه به شبحی رقصان تو خودم می‌پیچیدم. 

آمبولانسی آژیرکشان از جلوی چشمم رد شد، سمفونی آژیرش نفسم رو برید و مو به تنم سیخ کرد. 

کمی پاهام رو به جلوی هدایت کردم، تکه‌ای از آجر از تنه‌اش جدا شد و به پایین افتاد، از پشت سرِ دهن کجی ساختمون نیمه‌کاره رو حس می‌کردم. انگار اون هم داشت ضعیف بودنم رو به رخم می‌کشید. 

اما من ضعیف نبودم! من فقط نمی‌تونستم تحمل کنم، چاره‌ای جز ازدواج با اون‌جانی نداشتم و‌من این رو نمی‌خواستم. 

حاضر بودم به این زندگی نحس پایان بدم تا این‌که منتظرِ خراب شدن آجر‌های لق زندگیم و ریختن آوارش روی سرِ خودم باشم. 

چانه‌ام از بغض لرزید؛ زمانی که چشمم به این ساختمون افتاد، فکر می‌کردم آسون‌تر از این‌حرفا باشه، اما الان، ترس تو جونم افتاده بود. 

چشمم رو بستم، نمی‌خواستم چیزی ببینم، کاش می‌شد گوش‌هام هم نمی‌شنید! 

دستام رو دو طرفم باز کردم، سرم رو به آسمون گرفتم. لبخندی لرزون روی لبم جا خوش کرد، حتما اون بالا همه‌چی بهتر بود.

من تمومش می‌کردم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

پارت بیست و سوم

 

-کی اونجاست؟

چشمم باز شد؛ ترسیدم، فوراً خواستم بپرم. صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

-یاعلی، چیکار می‌کنی؟

خودم رو به سمت جلو خم کردم، روی پنجه‌ی پاهام خم شدم. همین که خواستم بپرم، بازوم تو چنگال قوی‌ای اسیر شد.

بین زمین و هوا معلق بودم، خودم رو به سمت پایین کشیدم تا از اون فشار رها بشم.

-وِل کن!

جیغم تو هیاهوی خیابون گم شد؛ تقلا رو بیشتر کردم، اما مرد پشتِ سرم بی‌خیال نمی‌شد.

-چی ولم کن! این‌جا ساختمون منه، هنوز بیمه نداره بابا، بیا برو یک جا دیگه زنِ عنکبوتی شو، بپر!

سپس من رو با فشار کشید؛ باهم به عقب پرت شدیم، مرد روی زمینِ ناهموارِ پشت‌بومِ نیمه‌ساخته پرت شد و من روی سینه‌ی ستبر اون!

-آخ!

برخورد دماغم به سرش جلوی چشمم رو کدر کرد، از درد به خودم پیچیدم، اشک بدون اجازه تو چشمم جمع شد.

-آی، این چه داستانیه نصف شبی، خانم محترم، این چه کاریه!

خواستم سریع بلند بشم و به لبه‌ی پشت‌بوم برم. مرد دستم رو خوند، مثل کمربند با دو دست من رو به خودش قفل کرد.

-کجا با این عجله؟ بودین حالا؟

بدون این‌که به چهره‌ی درهمش نگاه بندازم، ضربات پی‌در‌پی به سینه‌اش زدم تا بی‌خیالم بشه.

-ولم کن، می‌گم ولم کن! بزار برم.

با هر تکونی که می‌خوردم، سرش محکم به زمین برخورد می‌کرد و صورتش از درد جمع می‌شد.

-باشه!

صدای فریادش، حرکت دستام رو شل کرد. با تعجب به اخم‌های نشسته رو صورتش زل زدم، این چهره چرا ان‌قدر تو ذهنم آشنا می‌اومد؟

-ولت می‌کنم، ولی به شرطی که بیای بریم پایین، خانم والا این ساختمون هنوز بیمه نشده، مارو درگیر کن! ده تا صاحب پیدا می‌کنی وقتی بمیری.

اشک مزاحم از گوشه‌ی چشمم بی‌اجازه سر خورد و روی گونه‌ی زبر و پر از ریش مرد افتاد. اخم نشسته رو صورتش یک لحظه هم کنار نمی‌رفت. 

سرم رو پایین انداختم، تازه شرایطی که وسطش گرفتار بودم به چشمم اومد. صدام می‌لرزید و آروم بود ولی نه به قدری که از اون فاصله نزدیک به گوشِ مرد نرسه. 

-باشه، حالا ولم کن. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...