نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۱ *** چشمه درباره دختر جدید سوال پیچ میکرد: - خوشگله؟ - سلیقه آرمینه. - با وقاره؟ دانیال بیحوصله به سیامین سوال چشمه جواب میداد: - بله. - بیشتر از من؟ من خندم گرفت. دانیال هم با نیشخند روض رو گرفت بعد درباره پرونده من گفت. - میشه الان به سرهنگ اطلاع بدی. - حتما. رفت روی بهارخواب زنگ زد. بعد برگشت و گفت: - سرهنگ فهمیده بود. حالا هم دارن از ماهان جواب میخوان. - خوبه. و توی فکر فرو رفتم. دانیال از چشمه پرسید: - از آوا راضی هستی؟ - آره، همین که شبها اذیت نمیکنه کافیه. ازش پرسیدم: - چند روز مرخصی داری؟ - چهار روز. - چیزی شده؟ نیشخند زد. میدونست حفظشم. - خسته، دلخور، ترسیده، ترسیده، ترسیده. - چی شده؟ همه چیز رو تعریف کرد. با دلسوزی نگاهش کردم اما گفتم: - نگران نباش، همه چیز تموم میشه. - حتی وقتی بمیرم تموم نمیشه. - چرا، تموم میشه. کنجکاو نگاهم کرد. چشمه هم کنجکاو بود. دانیال پرسید: - منظورت چیه؟ نخواستم چیزی بگم که ماجرا لو بره فقط گفتم: - به من اطمینان کنید. آخرین بارهایی که توی اداره بودم نقشهای داشتیم که آرمین لو بره و اموالش توی ایران ضبط بشه. اینطور دستش از ایران کوتاه میشه و دانیال میتونه اگه میخواد، که میخواد از زیر دستش بیرون بیاد. - تو فقط به آرمین بگو دنیل رو زیر دست تو بیاره. و بهش سخت نگیر. بیصدا خندید و بعد آه کشید. دوباره گفتم: - من به اطمینان کن. فردا باهم به شیراز گردی رفتیم و پس فردا تخت جمشید و پاسارگاد و پس در فرداش طبیعت. من و دانیال خیلی معمولی رفتار میکردیم و بیشتر با بچه سرگرم بودیم اما حالمون معمولی نبود. همون روز سرهنگ خبر داد اون فرد رو پیدا کرده. از الینا پرسید اما الینا گفت کشی با این خصوصیت رو نمیشناسه. سرهنگ گفت: - دنبالش میگردم. روز آخر تموم شد و دانیال رفت و ناخودآگاه دلم گرفت. ** دانیال ** به خونه رسیدم. بابک و دنیل نگران به استقبالم اومدن. - کجا بودی؟ - چه یکدفعه رفتی شیراز! - حال آوا و الینا خوبه؟ سرد نگاهشون کردم. مکث کردن. نگاه سنگینی به دنیل انداختم و گفتم: - دنبالم بیا. ویرایش شده 22 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۲ - چی شده؟ - فقط بیا. نگران پشتم راه افتاد تا به کتابخونه رسیدیم. وارد شدم و منتظرش موندم اما داخل نیومد. جلوی در رفتم هنوز همونجا ایستاده بود. سرد و سنگین گفتم: - چرا نمیای داخل؟ - دانیال چی شده؟! یک قدم جلو رفتم. ترسید و یک قدم عقب رفت. - چند شب پیش، مست بودی هزیونهایی میگفتی. انگار چیزی یادش نمیاومد اما گفت: - خوب... خودت میگی هزیون. - آره اما یکم گیجم کرد. گفتی اومدی توی دم و دستگاه آرمین؟ رنگش پرید. یک قدم ديگه عقب رفت. روی صندلی که نزدیک بود رسید. - دانیال من... جلو رفتم و سیلی توی صورتش کوبوندم. از روی صندلی به پایین پرت شد. صدای دادی اومد: - دانیال! نگاه کردم. بابک بود. با فاصله خیلی زیادتر از اینکه حرفهای من رو بشنوه. بازوی دنیل رو گرفتم و بغلش کردم. نالید: - دانیال، تو رو خدا! بدون توجه به داخل کتابخونه کشوندمش. در رو سریع بستم. دقیقا لحظهای که بابک به در رسید. چند ضربه بدر زد. - دانیال! - گورت رو گم کن بابک، در رو باز کردم نبینمت. دیگه ضربهای بدر نزد. به سمت دنیل برگشتم. وحشت کرده بود. سیلی دوم رو به صورتش زدم. خیلی حرف برای گفتن داشتم اما از شنیدن اون فردی که پشت در ایستاده میترسیدم. دوباره از بازوش گرفتم و بلندش کردم. سیلی سوم رو خورد. انگار خیلی دردش اومد که فریادی کشید. اینبار بازوش توی دستم بود و نیفتاد. چهارمی رو که زدم یکدفعه خون روی در پاشید. نگاهی به پشت دستم کردم. مقدار خونش زیاد بود. خودم هم ترسیدم. نگاهی به صورتش کردم. دستش روی صورتش بود و متوجه نمیشدم چیکار شده اما خون لای انگشتهاش بود. به روی خودم نیاوردم که نگران شدم و رهاش کردم. روی زمین نشست. - حقت بود میکشتمت. با آرمین قرار گذاشته بودیم که اگه خود برادرهام توی کار اومدن من حق اعتراض ندارم و میدونستم قبول نمیکنه پس فقط گفتم: - دیگه حرکتی که من خبر نداشته باشم نمیزنی. از این به بعد زیر نظر مستقیم خودم هر حرکتی میزنی. بعد در رو باز کردم و بابک بیرون نبود و تعجب کردم که لجبازی نکرد که دقت کردم دیدم با فاصله مطمئن ایستاده. با دیدن نگاه من آب دهنش رو قورت داد و با لبخونی معذرت خواهی کرد. اخم کردم و به سمت اتاقم رفتم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که صدای دادش اومد: - دانیال، کشتیش! قلبم فرو ریخت. وارد اتاقم شدم و در رو بستم اما نمیتونستم بشینم و توی اتاق راه میرفتم. به خودم دلداری دادم: فکر کنم بخاطر خون روی صورتش ترسیده. خون پاک بشه میبینه چیزی نشده. اما تا سر شام که دنیل نیومد بشینه دلم آروم نگرفت. یک نگاه سریع انداختم. گوشه لبش خیلی بد پاره شده بود. یک گاز روی لبش زده بود و چشمش هم کمی کبود بود. احتمالا همون سیلی که بد درد گرفت به زیر چشمش خورده بود. بدون توجه بهش مشغول خوردن شدم. اونها هم مشغول خوردن شدن. قبل از بلند شدن از سر میز گفتم: - سویچ ماشینت رو میذاری روی میز اتاق من. دیگه نه حق داری از این ماشین استفاده کنی نه ماشین هیچکدوممون. بابک جا خورده نگاهم میکرد. توی ذهنش بود مگه دنیل چیکار کرده که لایق همچین تنبیهی هست. بلند شدم و به اتاقم رفتم. فکرم پی الینا بود. چقدر دلم به این زودی براش تنگ شده بود. با اینکه من رو میدید یکطوری رفتار میکرد انگار اصلا با من خاطره نداره، اما همون هم خوب بود. چه کرده ایی تو با دلم؛ که نازِ تو نیازِ ماست .... از فردا دوباره ماه رمضون رسید. رابطه من و دنیل هم کمکم بهتر شد. دنیل سر به هوا بود و زیاد توی کارهای تند نبود برای همین هم آرمین زیاد روش حساب نمیکرد. از طرفی انگار برعکس چیزی که غنچه توی دیدار نشون داد پشت سر فکر خوبی نسبت به من نداره. وضعیت کشور هم بد شده بود و کار زیاد بود اما دوباره من رو از کارها خارج کرده بودن. چیزی نگذشت که آرمین هم ایران رو ترک کرد و به آلمان رفت. بله دیگه، اوضاع خطرناک شد گور بابای بچههاش. البته بابامون که خودشه. اما قسمت جالبش این بود که زنش هم به بهانه زود برگشتن با خودش نبرده بود. حتی ممنوعه خروج شده بود و سپرده بود نذارن بیرون بیاد. سریع فهمیدک زن بیچاره طعمه هست و این یعنی خیلی چیزها قرار بشه. قبل از رفتن آرمین نگین دنبال این بود که دوباره با آرمین دیدار کنه. غنچه خبر فرستاد بیا ببینمت. اون کلافه بود که غنچه به چه جراتی احضارش کرده. اما اون اومد و گفت: - امیدوارم دیگه این رو نخوای در غیر این صورت شرایط برات خیلی خطرناک میشه. غنچه که فکر میکرد چون نگین دختر دایی منه حتما من پشتشش هستم با حرص طرفدارهای من رو که هنوز به آرمین خدمت میکردن عوض کرد. شنیدم خپد آرمین از اینکار عصبانی شده و احتمالا توی فشار عوض کرده. حالا که آرمین رفته بود راحت شده بودم. ویرایش شده 22 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۳ یک روز سرهنگ با ذوق بهم گفت که نشانههایی از اون فرد پیدا کرده و تقریبا فهمیده کی هست. خیلی خوشحال شدم و این رو بهانهای دیدم تا به خونهشون زنگ بزنم. میدونستم الینا برنمیداره. چشمه برداشت. - بله! - سلام، الینا هست؟ با خنده گفت: - آره، بدم بهش؟ - آره، ممنون! بعد از اون دوران اولین بار بود میخواستم باهاش تلفنی صحبت کنم و استرس داشتم. - بله! چقدر صداش سرد بود. - سلام! - سلام! - خبر خوشی برات دارم. یکم صداش کنجکاو شد. - چی شده؟ - اون فرد خبر چین رو شناختن. - پیداش کردن؟! هیجان توی صداش بهم حس خوبی داد. - دنبالش. - خوش خبر باشی دانیال! هر دو سکوت کردیم. بعد از ماهها اسم من رو به زبون آورد. گفت: - باشه... ممنون! فعلا! - فعلا! قطع که کرد پر از حس خوب بودم. حس خوب و امید به یک شروع دوباره. گیتارم رو برداشتم و شاد زدم. تو محشری تو یک افسونگری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری در آغوش بهار خونه داری نشونی توی هر گلخونه داری به هر دشت و دمن شکوفه کردی تو عاشقی چو من دیوونه داری بگو چی صدات کنم؟ نرو بذار نگات کنم دلم میخواد، دلم میخواد جونمو فدات کنم بیا که از حریر دل فرش زیر پات کنم آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری عزیزم مرواریدای عشقتو عمریه در سبد دل منه چینی سکوت لحظه های ما کاش میشد با لبهای تو بشکنه که فقط یه بار بگی دوسِت دارم حس کنم دنیا دیگه مال منه بگو چی صدات کنم؟ نرو بذار نگات کنم دلم میخواد، دلم میخواد جونمو فدات کنم بیا که از حریر دل فرش زیر پات کنم آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری اگه بخوام تو رو تشبیه کنم به فضای آبی عشق به لطافت بهاران میمونی اگه بخوام تو رو تشبیه کنم به تن تشنه جنگل مث قطره های باران میمونی تو خود جلوه عشقی که پر از بشارتی فصل سبز آرزویی، مظهر نجابتی اینقدر مقدسی که لایق زیارتی بگو چی صدات کنم؟ نرو بذار نگات کنم دلم میخواد، دلم میخواد جونمو فدات کنم بیا که از حریر دل فرش زیر پات کنم آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری غنچه تصمیم گرفت این مدت رو تهران بیاد. شاید فکر کرد اینجا طرفدار بیشتر داره. واقعا هم همینطور بود. گروه زیاد طرفدارهاش برای سلام و تبریک و شعار پیشش اومدن. من و طرفدارهام کلافه شدیم. وقتی یکی از نوچههای بزرگ آرمین دید غنچه چقدر برای بقیه مهم یک مراسم به عنوان مراسم پاگشا اون گرفت که غنچه کلی لذت برد و با محبت ازش تشکر کرد. وقتی تشکر میکرد یادم اومد این زن دو رو چقدر جلوی من خودش رو فروتن و مهربون نشون داده بود. سعی کردم حالا که زیر دست منه وضع رو براش بد کنم. - خونه کوچیک روبهروی خونه نا رو بهش بدین. اون یک خوابست. خدمتکار خودش باهاش نیاد و یک خدمتکار از خودمون براش قرار بدین و جز هفتهای یکبار نتونه کسی رو از بیرون ببینه. بهانه کنید نگران هستیم علیه من توطئه کنه. همه جا با راننده بره. همه دیدارهاش زیر نظر راننده. بذار مثل زندانیها باشه تا یاد بگیره به حق خودش قانع باشه. ویرایش شده 22 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) ۴۳ ماه رمضون تموم شد و مهر رسید و بابک به دانشگاه رفت. من این فرصت مدام دنبال شرایط بودم که به شیراز برم. جز کنارت هرجای دنیا باشم غریبم.... میرفتم اونجا و براشون شام میخریدم اما الینا میخواست با دوستهاش بیرون بره. - آخه من فردا میرم. با لحن عذرخواهی میگفت: - ببخشید، قولش رو از قبل دادم. بعدش هم من مرغ سوخاری دوست ندارم. نمیتونستم فراموش کنم. حتی احساس میکردم احساساتم دوباره داره برمیگرده. داشتم ظاهر و هیکلم رو از دست میدادم. دیگه باشگاه نمیرفتم. توی شیراز باهاشون به دورهمیهای دوستانشون میرفتم و میدیدم چطور با زن و مرد سرخوش با من نه. من هم حوصله هیچکی رو نداشتم و بدون اینکه با چشم نگاهش کنم همه حواسم بهش بود و با خودم فکر میکردم: چرا فکر میکنی اگر تو دل تو کسی به جاش نمیاد توی دل اون هم کسی به جات نمیاد؟ وقتی اونجا بودم دعوتی از مافیا هم داشتم. به آپارتمان و باغ ویلاشون میرفتم و بهم غذا و هدیههای خوب میدادن. یکیشون که خارجی هم بود بهم گفت: - از شما میخوایم قوانینی بذارین که با ما خارجیها بهتر رفتار کنند. من هم قانون گذاشتم: تا زمانی که مال یا شرفتان را نخواهند دوستان شما هستند. از وقتی که آرمین رفته بود قدرتم بیشتر شده بود. تقریبا بیشتر مهر شیراز بودم. اداره هم از خداش بود که من نباشم اما جز سرهنگ بقیه فکر میکردن شاید نقشهای هست که شیرازم. سرهنگ گفت اون مرد رو نمیتونه پیدا کنه. - اطلاعات رو بدید بگم آرمین پیداش کنه. - زودتر فقط. این مرتیکه هنوز باور نکرده السنا بیتقصیرِ. لعنت بهش! برای دنبال کردن شرایط به تهران رفتم اما دلم اونجا بود. دلم یه جایی بینِ خندههات و چشمات جا مونده. شبهایی که اونجا بودم سه نفره منچ میرفتیم و اون منچ توی ذهن من هنوز مونده بود. مافیای اونجا هم برام کم نمیذاشتن و هروقت برمیگشتم با یک چمدون هدیه برمیگشتم. دنی امروز غمگین بود چون با یک دختر آشنا شده بود و پارتی رفته بود اما وسط رقص دختر به بهانۀ دستشویی پیچوند و رفت با یک پسر دیگه رقصید. برای گرفتن نوشیدنی ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و به مغازه رفتم. در حالی که پشت پیشخوان ایستاده بودم تا آبمیوه رو تحویل بگیرم صدای آشنایی از طبقۀ بالا شنیدم. کنجکاو شدم و پلهها رو گذروندم. در کمال تعجب اونجا بابک رو دیدم که کنار ماهان نشسته و کلی دختر و پسر همسنشون هم پشت میزها نشستن. بابک داشت نطق میکرد: - چرا در طول تاریخ در تمامی کشورها سعی در این بوده که مرد را از همه جهات از زن بالاتر بدانند؟ آیا بین سفید پوست و سیاه پوست فرقی هست یا نه؟ جواب خیر است آنها از نظر احساسات و قدرت و توانایی باهم برابر هستند. پس چرا کشورهای سیاه پوست در بدبختی و فرق به سر میبرند و کشورهای پولدار و ثروتمند سفید پوستان هستند. محلههای سفیدپوستان تمیز و مرتب و امنتر از محلههای سیاهپوستان است؟ چرا؟ علتش ساده هست هزاران سال سفیدپوستان بر سر سیاهپوستان زدند، اونها رو تحقیر میکنند و میگن لیاقت هیچکار مهمی رو ندارید هرچند که تحقیقات جدید پزشکی و روانپزشکی فرقی رو بین سفیدپوستان و سیاهپوستان مشخص نکرده و حتی خیلیها امکاناتی در اختیاری در خدمت اونها گذاشتن ولی باز هم طی اون ذهنیت نمیتونن خودشون رو بالا بکشند حالا این قضیه رو به زن و مرد نسبت بدین. نیشخندی روی لبم نشست بود که اتفاقی چشمش به من خورد. - عه! از جاش بلند شد و "سلام " کرد. همه به سمتم برگشتن. دیگه پنهان کردن خودم جایز نبود. "سلام "ی دادم و جلو رفتم. به بقیه معرفیام کرد. سمت دیگهاش نشستم. به ماهان گفتم: - شما چطوری؟ - ممنون به خوبیتون! همه منتظر بودن بابک ادامه بده اما گفت: - نه دیگه یادم رفت. و حرفهای معمولی شد. یک کم بعد ازش پرسیدم: - کی میخوای برگردی؟ - الان هم میشه. - میرسونمتون. به ماهان هم اشاره کردم بیا اما گفت: - مزاحمتون نمیشم! اخمی کردم که سریع خودش رو جمع و جور کرد. از دوستهاش خداحافظی کرد و هر سه پایین رفتیم. سوار ماشین شدن. ماهان با حسرت به ماشین من من نگاه میکرد. پوزخندی زدم که به خودش اومد و بابک با دلخوری نگاهم کرد. - کجا ببرمت؟ - خوابگاه میرم. - خوابگاه دانشگاه؟ معذبتر شد. - نه، محله *. - پایین شهر؟ این بابات دیگه به اون درش زده! از لحن پر تمسخرم صورتش در هم شد. بابک با حرص نگاهم کرد و روش رو برگردوند. ویرایش شده 22 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۵ ماهان رو رسوندم. اون که رفت مدتی در سکوت روندیم بعد گفتم: - شنیدم امام جماعت یک مسجد شدی - آره، فکر نمیکردم برات مهم باشه برای همین نگفتم. - دیگه نمیری. بهتزده نگاهم کرد. - چی؟! چرا؟! - چون من میگم. آرمین بهم خبر داده بود. با کلی توهین و تهدید. به بابک نگفتم آرمین گفته چون هم نمیخواستم به دلیل نفوذ آرمین شک کنه و نه بترسه. اما اون پرخاش کنان گفت: - یعنی چی دانیال؟ این مسخره بازیها چیه؟ - من حرفم رو گفتم بابک. - من هم میگم نه. یکلحظه برگشتم و توی صورتش براق شدم و بعد دوباره به جلو نگاه کردم و سنگین گفتم: - تو غلط میکنی! - درست صحبت کن. کارم به جایی رسیده بود که این برام قلدری میکرد. - بهرحال! سعی کرد آرومتر برخورد کنه: - چرا آخه؟ - چون من میگم. - دانیال من بچه نیستم، اگه دلیل قانع کنندهای داری بگو وگرنه... ادامه نداد. یکم فکرم رو جمع و جور کردم بعد گفتم: - آرمین بهم گفته. - تو مگه نگفتی با اون در ارتباط نیستی؟ - نیستم؛ ولی چه ربطی داره؟ با کلافگی گفت: - خوب اگه در ارتباط نیستی زندگی ما به اون چه ربطی داره؟ - ربطی نداره تا وقتی که فکر نکنه داریم اعتبارش رو به خطر میندازیم. - اعتبار چی؟! این رو به مسخره پرسید. من هم با حرص جواب دادم: - اعتبار نجسی، کثیفی، حرومخوری! چه فرقی میکنه! میخوای در امان باشی؟ پس از خشمش دور باش. - یعنی بشم یک سگ ترسو که از چیزهای مورد علاقهش میگذره از ترس اون؟! - کار دیگهای ازت بر میاد؟ زورت بهش میرسه؟ خیلی جدی گفت: - تو باید جلوش بایستی. دیگه از کوره در رفتم: - بابا چرا شما همش توقع دارید من زورم برسه، من بتونم، من با همه مبارزه کنم؟ بابا من زورم نمیرسه، نمیرسه، نمیرسه. بیخیال من بشین. سکوت کرد. هر دو اوقات تلخ به خونه رفتیم. وقتی پیاده شدم صداش از پشت سرم اومد: - داداش! ایستادم اما به عقب برنگشتم. گفت: ویرایش شده 22 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۶ - برم؟ لعنت به من که انقدر در مقابل عزیزانم ضعف دارم! لعنت به آرمین و گیرهاش! - برو. و داخل رفتم. خودم آرمین رو آروم میکنم اما قبل از اون باید اطلاعات اون مرد که سرهنگ برام فرستاده رو براش بفرستم. ** دانای رمان ** مازیار هنوز باور نمیکرد. آبان شده بود وچند ماه بپد همسرش گم شده بود و بنظر میاومد بیتقصیرِ اما مازیار در مقابل اعتراض خانواده الینا که... - تو دختر ما رو فراری دادی! - خواهرم خیلی وقته نیست، تو باید برش گردونی. میگفت: - از کجا معلوم که بیگناه هست. اونها همکارشن شاید خواستن پرده بذارن. اما خودش دلش مثل سیر و سرکه میجوشید و دانیال ساعت به ساعت برای الینا عزیزتر میشد. و بالاخره دانیال اولین نامه عاشقانه رو برای الینا نوشت. نوشت و نوشت. هرچی توی دل داشت نوشت. اما... اون نامه رو بین کتابی گذاشت. دانیال دنبال کار تجارتی با فاطمه مقیمی بود و شرایط بیشتر شیراز رفتن رو نداشت و مازیار کمکم داشت فراموش میکرد دانیالی وجود داره و حواسش به اون نمیرفت تا شک کنه. اما خانواده الینا که واکنش اون رو توی بیمارستان دیده بودن خیلی شک میکردن و اگه اطمینان دادنهای سرهنگ نبود شاید سراغش هم میرفتن. زندگی به همین شکل جلو رفت تا محرم از راه رسید. اون دی کذایی! ** دانیال ** محرم از راه رسید و کشور حال و هوای قشنگی گرفت. دستور دادم هیچ آهنگ یا فیلم بد و هر چیزی که امکان گناه و خطا رو داره از خونه جمع بشه. همه افراد خونه باید ده روز اول لباس مشکی میپوشیدن و نماز میخوندن. دوباره اداره به هم ریخته بود؛ حتی بیشتر از روزهای انتخابات. کوروش میگفت که افراد سفارت داشتن میگفتن این بزرگترین و آخرین ضربه به پیکر نظام. حتی شخصی رو که اسمش رو نبردن تا کوروش بتونه تشخیص بده رو مسخره میکردن که فکر میکرد بعد از برکناری و اعدام رهبری اون رو به قدرت میرسوند و حتی بهش فحش میدادن که چطور حاضره به خاطر به قدرت رسیدن خودش کشور رو بترکونه. جالب بود از چند نفر که اسمشون رو گفت خودشون بعید میدونستن که باهاشون همراهی کنند. چندبار باهم بحث کردن که بهتره با آمریکا مخالفت کنن و به جای نشوندن رضا پهلوی به تخت سلطنت یک دموکراسی سکولار راه بندازن و به اسم میهن پرستی میرحسین رو به قدرت برسونن اما یک عدهشون میگفتن. مافیا میگن میرحسین هم قبلا جزئی از اینها بوده و ممکنه در مقابلمون قد علم کنه. چند بزرگ کشورهای مختلف هم نظر جالبی داشتن . اونها اعتقاد داشتن بهتره سیستم استعمار نظامی رو دوباره در ایران راه اندازی کنیم چون مردم ایران به خاطر تمدن و روحشون از آقا بالا سر متنفر هستن و اگه هم نظام جدیدی بیاد بعد از حداکثر ده سال دست ما رو کوتاه میکنن. وقتی اینها رو میشنیدیم از شدت خشم و ترس نهانی به خودمون میپیچیدیم. گفتم: - باید همه اینها رو به مردم بگیم. - حتما باور میکنند. همین حالا تهمت کار خودشونه میزنند. - همه چیز داره بدتر میشه. سرهنگ نگاهم کرد. - منظورت چیه؟ - منظورم اینه بوهای بدی میاد. ** الینا ** اخبار رو میشنیدم. فهمیدم که تهران خبری بود هست و طبیعتا من شاید میتونستم قدمی کوچیک توی کمک به آرامش کشورم بردارم. مخصوصا اینکه من رابطه بین جاسوسمون توی سفارت و اداره بودم. با خودم فکر کردم برم یا بمونم ولی دلم نیومد بمونم و با همه خطراتش تصمیم گرفتم برم. چشمه میگفت: - لاقل بذار به دانیال بگم. - مگه من به اجازه اون احتیاج دارم؟ - اون فقط نگرانته! با محبت گفتم: - میدونم، اما باید برم. - پس بذار من هم بیام. خیلی وقته تهران نیومدم. - باشه. لوازم رو جمع کردیم و بلیط گرفتیم و به تهران رفتیم. از فرودگاه که بیرون اومدیم من همش با نگرانی دور و بر رو نگاه میکردم. نمیدونم چرا تصور داشتم توی شهر به این بزرگی ممکن کسی من رو ببینه. مخصوصا از مازیار میترسیدم. از فرودگاه بیرون اومدیم و چشمه دنبال ماشین بود و من همچنان دور و بر رو نگاه میکردم که یکدفعه چشمه داد کشید: - الینا مراقب باش! ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۷ به خودم اومدم دیدم وسط خیابونم و یک ماشین به سرعت به سمتمون میاد. با این که بیهوش بودم صدای وحشتناک اخبار رو میشنیدم و صحنهها توی ذهنم رژه می رفت. در همون حال تمام وجودم این بود که چشم باز کنم و بتونم کاری برای مردم و کشورم انجام بدم. با هر وای گفتن پرستار و دکترها که انگار اخبار رو دنبال میکردن نفسم میگرفت. پرستاری که بالا سرم بود گفت: - دکتر نمیدونم توی حالت گیاهی رفته یا نه! صدای پای دکتر رو نشنیدم و گرمی دستش رو احساس نکردم اما شنیدم که یکدفعه گفت: - داره میشنوه، تلویزیون رو خاموش کنید. ما که یه دیوار ریخت رو سرمون... حالا تو هم یک آجر پرت کن دیر گفته بود. با شنیدن چیزهایی که توی اخبار تکرار میشد چشم باز کردم و با چشمهای از حدقه در اومده به سقف زل زدم. دکتر جلو اومد. - صدای من رو میشنوید؟ جوابی ندادم. - به خانمی به اسم فتانه که آخرین تماستون بود زنگ زدیم اما گفتن خودشون این شهر نیستن و به خانوادتون خبر ندیم. دستهام رو روی تخت گذاشتم و سعی کردم بلند شدم. دوباره روی تخت افتادم. - شما تصادف سختی داشتید اما خدا رو شکر بیست و چهار ساعت بیشتر بیهوش نبودید. تنها چیزهایی که توی ذهنم تکرار میشد این بود. سفارت انگلیس! مردم! انقلاب! شورش! رهبر! مردم! خون! کشورم! دیگه صدای مغزم رو نتونستم تحمل کنم و جوری از جا پریدم که تمام وجودم سوز کشید. چند ثانیه چشمهام رو بستم تا بتونم نفسی تازه کنم. نگاهی به سرم انداختم. - بازش کن. - خانوم... - دکتر سریع. با اکراه سوزن رو در آورد و چسب زد. - بمونید تا معاینهتون کنم. با تکیه به تخت پایین اومدم و پاهام رو توی دمپایی کردم. - کجام آسیب دیده؟ - بازوتون و شونهتون. داشت گز-گز میکرد اما نمیدونم به اثر مسکن یا گرم بودن بدن متوجهش نمیشدم. - یک مسکن دیگه بزنید. - اینطور که نمیشه! - دکتر من مامور این مملکتم! باید برم. تا دیر نشده یک کاری بکن. سر تکون داد و به پرستار گفت مسکن بیاره. بازو و دستم به هم باندپیچی شده بود. تازه یاد دانیال افتادم. - اون آقای همراهم چی شدن؟! ایشون هم یکم دندشون آسیب دیده بود اما مثل شما کله شقی کردن و رفتن. مسکن رو آوردن. - بشین تا تزریق کنم. با کمک پرستار دوباره روی تخت نشستم و اون هم مسکن رو به بازوم تزریق کرد. - سه ساعت دیگه برگرد. - سعی میکنم. با تاکید گفت: - حتماً برگرد. پرستار لباس نظامیم رو آورد و اسلحهام رو تحویل داد. با کمکشون لباس پوشیدم و از همشون تشکر کردم و بیرون رفتم. توی راهروی بیمارستان از وحشت خشکم زد. برانکاردها به سرعت میرفت و میاومد. روی یکی پسر ریشدار بود و روی اون یکی دختر مو بلوند. روی یکی سرباز بود. وحشت زده بیرون پریدم. جلوی بیمارستان غلغله بود. از یکی پرستارها پرسیدم: - محل حادثه کجاست؟ اسم خیابونی رو گفت. موبایلم رو برداشتم و به اداره زنگ زدم. - من سعی میکنم تا جایی میتونم خودم بیام اما شما ماشین دنبالم بفرستید. در حالی که میدویدم کتف و بازوم شروع به سوز کشیدن کرد. یک جا احساس کردم که دیگه نمیتونم برم پس کنار دیوار ایستادم و دستم رو روش گذاشتم. - یا الله! صدای بوقی اومد. به عقب برگشتم که سروان آبان رو دیدم. سریع سوار شدم. با وحشت گفت: - چی شدید سرگرد؟ - فقط برو. - کجا؟ نگاهش کردم. - هرجایی نیازه. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۸ نیاز کجا محل درگیری اما با حال شما. - رزمآور! به ناچار حرکت کرد. از کوچه پس کوچهها گذشت و توی یک کوچه نگه داشت. - به سرعت از همین جا برید. پیاده شدم و به اون سمت رفتم. وارد خیابون اصلی که شدم از شدت جمعیت سرجام خشکم زد. گروهی جوون به جون مغازهها و اینور و اونور افتاده بودن و نیروی نظامی هم همه جا بود. چند موتور سوار هم در حال دور شدن بودن. جوونها با چنان سرعتی حرکت میکردن و هجوم میآوردن که هرچی سر راهشون بود نابود میکردن. نیروی نظامی هم سعی در متفرق کردن داشتن. از کنار راه افتادم و شروع به دویدن کردم تا نیروهای سپاه رو پیدا کنم. به جایی رسیدم که جز جوونهای معترض و انقلابی کسی نبود. یک گروه از جوونهای انقلابی با چوب معترضین رو تهدید میکردن و اونها هم چاقو رو نشونشون میدادن. یک لحظه چیز عجیبی دیدم. *ماجرا واقعی* یک پسر مذهبی رو روی زمین انداخته بودن و چندنفر بالای سرش ایستاده بودن. یکیشون عکس آقا رو به دستش داد و گفت: پارش کن. پسر عکس رو گرفت و مدتی بهش نگاه کرد. بعد عکس رو به سینهاش چسبوند و برگشت. یکی از پسرها قمه رو بالا برد و من دویدم تا نگذارم اما قمه وسط کمر پسر فرود اومد. بعداً که راجعبهش پرس و جو کردم فهمیدم قطع نخاع شده. همون موقع اون گروه دیگه هم به جون هم افتادن. اسلحهام رو در آوردم و تیر هوایی زدم. اما فایدهای نداشت. جلوی چشمم میدیدم که چطور جوونهای مملکتم روی زمین میافتن. یکی سرش میشکست و یکی شکمش پاره میشد. بغض گلوم رو گرفت. - خدایا من نمیتونم! نمیتونم! با امیدواری دوباره تیر هوایی زدم اما فایدهای نداشت. نالیدم: - الینا زود باش! هر لحظه تردید جون سه نفره. نشونه گرفتم و با دستهای لرزون اولین تیر رو بیرون فرستادم. تیر به شکم یکی از معترضین خورد. یک لحظه سکوت برقرار شد و پسر دست به جیگر روی زمین افتاد. نگاهها به سمتم برگشت. اشک توی چشمم جمع شد و شونههام سوت کشید. چند لحظه نگذشت موتور سوارهای سپاه اومدن. با یک نگاه سرسری فهمیدم از اداره ما نیستن. پس از کنار راه افتادم و به سمتی رفتم. لباس شخصیها *افراد شبهه نظامی*رو دیدم که با موتور دارن راه میافتن. بینشون نگاه می کردم که در کمال تعجب یکی بینشون برام آشنا اومد. سه ماه پیش، گزارشها، نفوذی... وحشت زده به دنبالشون شروع به دویدن کردم. یک نفوذی که به صورت دلسوز به رهبر و انقلاب بین بسیجیها باشه و با درخشان کردن رگ غیرت و تعصب به همراه خشم و جوون موجود توی وجود هر جوون انقدر خطرناک بود که وجود نفوذی بین معترضین خطرناک نبود. توی هر تظاهرات رهبرانی هست که پشتیبانی می کنن و نفوذیها هم زیاد اما مشکل معترضین ایران این بود که رهبران اصلی در بیرون از کشور فعالیت میکنن و با این که مردم بازیچه شدن رو دوست ندارن اما خیلی وقتها افرادی که در حرکتهای خشونتآمیز نفر اول و پر هیاهو هست نفوذی از غریبهست. رهبران تظاهرات در ایران هم وجود دارن اما قصدشون تغییرات اساسی نیست بلکه به قدرت رسیدن خودشون و به قول معروف... * توی دعوای فیلها فقط علفها هستن که له میشن.* متأسفانه رهبران اعتراضهای ایران به دنبال تغییر اساسی و به نفع مردم نیستن. به صورت بهتر دلسوز مردم نیستن و گروههای فرعی هم رهبران قدرتمند ندارن یا برای رو در رویی قدرتمندتر به غریبه روی میارن که با وجود خستگی مردم غریبه رو مورد اعتماد نمیبینن. من سالهایی که در اطلاعات بودم اعتراضهای زیادی رو دیده بودم و درک کرده بودم که مردم دنبال به هدف رسوندن اعتراضشون هستن اما نفوذیها با خشونت خودشون و به خشونت انداختن مردم باعث میشدن اعتراضها خطرناک بشه و نیروی نظامی مجبور به رویارویی بشن. این رو از اول اعتراض تا که پلیس در کناری میایسته و سعی در دوری از خشونت داره معلوم میشه. در اینباره نمیشه گفت که حرفهایی هستن که اخبار به خورد ما میده. البته که خبرها گاهی ناجوانمردانه همه معترضین رو جزئی از نفوذیها میدونن اما به عنوان مامور امنیت مردم به شما قول میدم که ما تلاش داریم نیروهای نفوذی رو بگیریم و بسیار کم پیش میاد که خشونتی غیر از لحظههای اجبار *احتمالا سالها بعد راههای زیادی پیدا میشه اما هنوز اون راهها رو به دست نیاوردیم. حتی در کشورهای خارجی هم راه حلی پیدا نکردن که اگه پیدا بشه این بهترین چیزی میتونه باشه که باید کشورها از همدیگه الگو بگیرن.* جون فردی رو نگیریم. یک موضوع ساده بود اما فهمیدنش نیاز به زمان برای فکر و دل آروم داشت. سه مهرهی اصلی با فردی پشت سرشون. احمدی نژاد و همسرش، موسوی و کروبی، رفسنجانی و خاتمی. سه مهره که از اول هم جدا نبود. احمدی نژادی که مجبور کرد زودتر از وقت معمول نتایج اعلام بشه. رفسنجانی که نامه نوشت و موسوی که مهره سرباز بود. سربازی که روبهروی شاه و وزیر میایسته. خیلی بازی مظلومانهای شد که خیلی زود نصف همون مسئولینی که شاید مردم محبت دروغینشون رو نفهمیده بودن به تیم مقابل پیوستن. یک دوم باقی مونده از ترس سکوت کردن و اون گروه مونده در مقابل افرادی که سی و چند سال قدرت جمع کرده بودن به چشم نمیاومد. اینجا خون مردم و آبروی کشور در مقابل غریبهها و اعتماد به رهبر روی زمین ریخته شد و در مقابل اونهایی که حتی مردم رو سرباز بازی ندونستن یک گوشه پنهان شدن. خیلی بازی ناجوان مردانهای بود. متوجه شدم چند نفر دنبالم هستن. یک دستم از درد میلرزید و یکی از درد گلولهای که پرتاب کرد. دیگه قصد خشونت نداشتم پس سعی کردم از دستشون فرار کنم. دویدم تا وارد یک کوچه شدم. توی یک مسجد سخنرانی بود که انگار تموم شده بود و همه خداحافظی گویان داشتن بیرون میاومدن. اومدم برگردم که یک دفعه صحنهای دیدم که بعدها باعث کابوسهای شبانه شد. مثل قوم چنگیز مغول یک ارتش نعره زنان و چاقو و قمه به دست عقب دویدن. دیگه جای تردید نبود. دست به اسلحه بردم و رو به جمعیت گفتم: - داخل برید. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۴۹ اونها هم که متوجه شده بودن بدو بدو به داخل رفتن. چند نفر به سمت داخل مسجد دویدن و یک گروه خواستن در رو ببندن که اونها در رو هل دادن و با چاقو و قمه به جون مردم افتادن. اون روز عاشورا بود و شهر عاشورا شد. پرچم یا حسین رو آتیش زدن. دختری که دوید جلوی آتیش گرفتن پرچم رو بگیره چاقو به بازوش خورد و مثل من از یک دست مجروح شد. داد کشیدم: - در رو ببندید. در داخلی مسجد که بزرگ و چوبی بود بسته شد و پشتش رو انداختن. اونها به در میکوبیدن و داد میکشیدن: - باز کنید نامردها! ما رو توی خیابون کشتن شما روی توی مسجد میکشیم. همه ترسیده بودن و جیغ میزدن. چند نفر هم پشت در رو گرفته بودن. یک دفعه روحانی مسجد گفت: - خونه سرایداری با یک در به مسجد و از در بعدی به بیرون از مسجد میخوره. همه میخواستن تند به اون سمت برن که اشاره کردم بایستید و گفتم: - هر سه بچه رو با سه مرد بفرستید. مادرها با بچههاشون برن. گروهی بیرون برید. چون لباس نظامی داشتم بهم اعتماد کردن و طوری که گفته بودم بیرون رفتن. چند پسر که در رو گرفته بودن و من داخل بودیم و اونها هنوز به در میزدن. میدونم بالاخره یه روزم چراغ زندگی ما هم مثل دستبند اینها سبز میشه! - شما برید خانوم. - به سرعت به سمت در سرایداری بدویید. من اسلحه دارم سرعتشون رو کم میکنم. همزمان باهاتون میام. جای مخالفت نبود، دچار باید بود! زیر لب ذکری گفتن و به سرعت به سمت اینور مسجد دویدن. در با ضربه بعدی باز شد. اسلحه رو که روبهروی خودشون دیدن و مسجد رو خالی پیدا کردن مثل بچه آدم سرجاشون ایستادن. عقب، عقب رفتم و سریع به سمت در دویدم. وارد کوچه که شدم هیچ کسی نبود. کوچه رو رد کردم تا به خیابون برسم. به خودم اومدم وسط تظاهرات بودم و همه از ترس عقب رفته بودن و چاقوهاشون رو سمتم تکون دادن. در کمال تعجب بین اونها محمدعلی پسر دایی مهدی رو دیدم. نگاهم رو که دید با خجالت روش رو گرفت. یک دفعه صدای موتور اومد. لباس شخصیها که با یک دقت فهمیدم همون گروهی بودن که صبح دیدم چوب به دست به سمت تظاهرات کنندهها اومدن. یا خدایی گفتم و اونها هم به جون مردم و مردم هم به جون اونها و گروهی فرار کردن. خودم رو عقب کشیدم و به دیوار چسبیدم تا یکم درد شونهم بهتر بشه. عرق از صورتم پایین میریخت. توی سرمای زمستون تمام وجودم آتیش بود. تکیه به دیوار از روی شیشههای شکسته مغازهها رد شدم و نگاه غمگینم به دکههای آتیش گرفته و ماشینهای نابود شده بود. این حق مردم نبود. این روز حق عاشورا نبود. از پشت یک گروه تظاهراتی بزرگ در اومدم. از کوچهای داخل رفتم و از کوچه بعدی وارد گروه افراد نظامی رفتم. دیگه محل ندادم اداره خودمونهه یا نه. یک درجه بالا به سمتم دوید. - کارت. نگاهش کردم. شناختمش. خودش جلو اومده بود که اگه انحتاری داشتم سربازی طوریش نشه. همزمان که کارتم رو در میآوردم گفتم: - رزمآور هستم سردار همدانی. سردار همدانی که بعدها شهید رشید جبهه مدافع حرم شد نگاهی به کارت انداخت و بهم پس داد. - چه بلایی سرتون اومده؟ - دیروز تصادف داشتم. - سوار ون بشین و استراحت کنید. دستم روی شونهم و پشت خم بود. - برای استراحت نیومدم. با عقب افتادن نیروها سر فشار مردم سریع به اون سمت رفت. من هم به اون سمت رفتم. معترضین داشتن به سمت مامورها سنگ میزدن. *داستان پیش رو واقعی * یک سنگ پرت شد و به سر سردار همدانی برخورد کرد. تلو-تلویی خورد و سرش رو گرفت. من که توی گرفتن راه معترضین کمک میکردم به سمتش رفتم و چند نفر از مامورها بین مامورها ریختن تا فرد ضربه زده رو بگیرن و گرفتن و آوردن. سردار که متوجه این حرکت شد در حالی که دستش روی قسمت شکسته سرش بود خندید و گفت: - این آقا نبود که! اونها گفتن: - چرا همین آقا بود. - نه بابا یکی دیگه بود این آقا نبود. آزادش کنید. اونها با تردید و اکراه آزادش کردن و کنار رفتن. پسر خواست به سمت جمعیت بره اما گفت: - میدونم فهمیدی من بودم. این کارت رو فراموش نمیکنم. داشتیم مردم رو آروم میکردیم که یک لحظه چند نفر شور و شوق انداختن و با چنان سرعتی به سمت مامورها خیز برداشتن و به جونشون افتادن که نزدیک به نفوذ و آسیب زدن به مامورها بود که چند مامور شاید به مجبور از مثل من و شاید از ترس تیراندازی کردن. وقتی دیدم معترضین عقب نشینی کردن داد کشیدم: - دیگه شلیک نکنید. هنوز مردم بین مامورها بودن و از بین ما داشتن عقب میرفتن که یک سوزش بد توی رون پام احساس کردم. دست به پام بردم و روی زمین افتادم. از رد چاقو خون فواره میزد. خونریزی شدید به سرعت بیحالم کرد. نالیدم: ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۰ - یا حسین شهید! روی زمین افتادم. نیروها به سمتم دویدن. رد چاقو یک گودی عمیق و وسیع ایجاد کرده بود. به اثر افتادن روی زمین و گذشتن زمان مسکن بعدیم درد بازو و شونهم هم چند برابر شده بود. کمکم کردن تا سوار ماشینی بشم و حرکت کرد. توی ترافیک مردمی مجبور بودی چندبار بایستیم. وسط نیروها یک نفر که به خاطر تاری دیدم ندیدم کی هست کارتش رو به شیشه چسبوند و ستوانی که من رو میرسوند هم قفل رو باز کرد و اون مرد عقب نشست. دوباره درها قفل شد و طرف گفت: - حالشون چطوره؟ فهمیدم دانیال.... به بیمارستان که رسیدیم چندبار بیهوش و به هوش شده بودم. برانکارد آوردن و پرستارها سریع سوارم کردن. دانیال هم پا به پام میاومد. نالیدم: - به خدا... این حق... نیست که اینطور به جون... هم بیفتیم. ندونیم... کی دوست و کی دشمن... ما باهم هستیم... چرا افرادی که از... ما نیستن... باهامون بازی میکنن. از بین سالنهای بیمارستان به سرعت میگذشتیم. - اگه... اگه فقط واژه قدرت... توی لغتنامه نبود ما.... همه.... میتونستیم دور هم زندگی کنیم... وارد اتاقی کردنم که پر از مجروح بود. - چرا گول خوردن... چرا نمیدونیم غیر از این چیکار.... کنیم؟... چرا عاشورا؟.. از کی مردم انقدر بی... حرمت شدن؟ مگه... همه بچگیها... برای این حسین.... گریه نکردن؟ دانیال بیرون دوید تا دکتر بیاره اما من هنوز حرف میزدم: - اگه نه... چرا مردم ما انقدر... فراموش کار شدن... اگه آره... از کی انقدر بیحرمت شدن! پرستارها قسمت زخمی پام رو باز کردن و یکیشون هم لباس رو از روی شونهم کنار زد تا باندپیچی رو معاینه کنه. - کشتن مردم بیسلاح جای بخشش... نداره. چاقو زدن از سر... کینه به شخصی... دیگه توجیح... نداره. نالیدم: - چرا نمیتونن... در مقابل معترضین... خودشون رو کنترل کنن؟!... شاید نمیفهمن... اینها وضع رو... بدتر میکنه؟!... چرا درک نمیکنن... اعتراض... آسیب... نمیرسونه... چرا هر دو... گروه... خشونت نابجا... دارن؟ چرا هیچکدوم... کنار نمیان که اعتقاد... شخصی... جزاش مرگ... نیست. دانیال و دکتر رسیدن. دکتر سریع به سراغ زخم رفت و سوالهایی از دانیال و پرستارها و شاید از منی که اصلا متوجه نبودم میپرسید. - چرا وقتی یکی بلده سرکوب... میشه. چرا وقتی یکی خوبه... نابود میشه. چرا وقتی یکی دو روئه بیشتر... حرفش رو قبول میکنن؟ دکتر بیهوشی خواست. - چرا راه دیگهای... بلد نیستیم؟ چرا... وسیله دیگهای... اختراع نکردیم؟ چرا نمیشه جور دیگهای جلوی... اغتشاشگرها رو گرفت؟ چرا... به حرفمون... گوش نمیکنن؟! و بیهوشی اثر کرد. به هوش که اومدم دانیال کنار تختم بود. آروم صداش زدم: - الینا! به سرعت سرش رو بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد بعد نفس عمیقی کشید. - چرا انقدر ضعیف شدی؟ دوازده ساعته بیدار نشدی. ده بار دکتر رو خواستم بیاد معاینه کنه اما گفت فقط ضعف شدید داری. اگه دیروز اون تصادف نشده بود این بلا سرت نمیاومد. بی صدا خندیدم. - تو که انقدر پر حرف نبودی. خندید. زمزمه کردم: - اون بیرون چه خبر شد؟ سرش رو پایین انداخت و جواب داد: - آروم شد. چشمهای خیسم رو روی هم گذاشتم. ** دانیال ** زندگی گذشت و اون روزهای تلخ هن فراموش شد و الینا به شیراز برگشت و از آرمین یک اطلاع عجیب بهم رسید: - این مردی که برام فرستادی از افراد درجه سوم منه و الان هم همراهمه. جا خوردم. - بفرستش برام. در نره! - باشه. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۱ بعد به اتاق جلسه رفتم. - رفسنجانی و خاتمی توی خونههاشون نشستن و ما دنبال زیر دستها هستیم. ارغان نامهای به سران بقیه کشورها دربارهی ایران نوشته بود که موضوع سیاسی اون دوران شده بود و آقای خاتمی هم با نامهای مردم و اوضاع که هنوز آروم نشده بود رو دوباره به هم ریخت. معلوم نبود چند ماه برنامه ریزی همه دستها برای اون اتفاق کرده بودن اما ضربهی کاری زد، هرچند به آرزوشون نرسیدن اما نمیشد درد و زخمی که به تن میهن زده شده رو فراموش کرد. ضربه به حدی محکم و حساب شده بود که اگه به هر حکومت دیگهای برخورد میکرد نه این که کلا کنار بره اما مطمئن به قدر حکومت افغانستان ضعیف میشد تا هرج و مرج و جنگ داخلی بهوجود بیاد. سال هشتاد و هشت نه تنها یک ضربهی کاری به انقلاب بود. بلکه ضربه کاری به خانواده جان باختگان دو گروه، وحدت بین مذهبی و غیر مذهبی، آرامش دانشگاهها، ایجاد تفاهم بین اصلاح طلب و،... اعتبار رهبری، درک نیاز به یکی بودن میشد و همچنین یک کینه برای جوانها حداقل تا بیست سال بعد از گروههای مخالف و نظام درست میکرد و از طرفی راه سرکوب سخت که تا قبل از آن کم به چشم میخورد در مقابل شورش سخت رو باز میکرد. ** الینا ** توی خونه شیراز بودم که دانیال اومد. - چشمه نیست - قصد داشتم با تو حرف بزنم. اشاره کردم بشین. چیزی شده؟ نگاهم کرد. - میتونی برام یک کاری بکنی؟ - بگو ببینم میتونم یا نه. - میخوام اون فرد نفوذی رو پیدا کنم. اما اینجا نمیتونم. باید برم انگلیس. همه دم و دستگاه اصلی مافیاییمون اونجاست. فقط از اونجا میتونم پیدا کنم. متوجه نشدم من چه کمکی میتونم بهش بکنم اما پرسیدم: - اگه جز مافیا نباشه چی؟ - اون وقت حداقل از گردن من برداشته میشه. - من چیکار میتونم برات بکنم؟ جدی نگاهم کرد. - باهام بیا. چشمهام گرد شد. بله؟! با نگاه جدیش اعالم کرد حرفش همون هست. یک کم فکر کردم و گفتم: - چه زمانی؟ - بهت میگم. بلند شد و رفت. خاطرات رفته را چون خواب میبینم ولی کاش در جایی به جز کابوسِ خود میزیستم. *فاضل فرداش اومد و گفت: - چهار هفته دیگه راه میافتیم. - چرا انقدر دیر؟ - سرم شلوغه نیاز به زمان دارم. و بدون این که منتظر حرفی از من بمونه به اتاق رفت. ** دانیال ** وارد انباری که نگهش داشته بودن شدم. با دیدن من رنگش پرید و به التماس افتاد: - آقا دانیال شمایید! آقا دانیال من نمیفهمم چرا اینجام و چیکار کردم! تو رو خدا نجاتم بدید! جلو رفتم. - پس نمیدونی! - بخدا که نمیدونم. پارچهای که برای بوکس دور دستم میبستم و برداشتم و مشغول بستن دور مشتم شدن. با وحشت به مشتم نگاه میکرد. - حالا به همهش اعتراف میکنی. با گریه گفت: - شما بگین به چی اعتراف کنم من اعتراف میکنم! تو رو خدا آقا دانیال بستمه! این نوچههاتون من رو حسابی کتک زدن. دیگه طاقت ندارم. خوب خوبه، این راحت اعتراف میکرد. ** حرفش انقدر حالم رو بد کرد که به خونه رسیدم سمت کیسه بکس شروع کردم به ضربه زدن. اولی.. دومی.. سومی.. صدای باز شدن در اومد. کلافه به اون سمت برگشتم. دنیل و بابک بودن. - بشکنم اون پایی رو که بدون اجازه وارد اتاقم شد؟ هر دو سنکوب نگاهم کردن. دنی با تعجب گفت: - دانیال! - بنال. - چته تو؟ بابک که بیشتر حالیش بود اینطور مواقع باید سکوت کنه خودش رو عقب کشید. - هر چی هست به تو ربطی نداره. چیکار داشتی؟ - نمیای آتلیه بریم. قرار بود آتلیه بریم؟ شاید اینطور حال و هوام عوض میشد. - بریم. سریع حاضر شدیم. آتلیه مال خودمون بود و ثریا روش کار میکرد. - خوب بابک در حال پیانو زدن سرت رو سمت من خم کن. دنی حوله رو بنداز روی یک شونه تکه لبخند بزن. - دانیال چاقو رو روی صورتت بکش و با اخم به من زل بزن. این که کار سختی نبود. - خوب حالا عکسهایی که میخوان بزرگش کنید. بابک تیشرتت رو در بیار. - یعنی چی؟! اصالً فکرش هم نکن. - ولی طرح کار من اینطوری خوب میشه! با همون لجبازی همیشگی گفت: - من این کار رو نمیکنم. - اوف خیلی خب. و طرح دیگهای پیشنهاد داد. بعد سراغ دنیل رفت. - خوب دنی تو غمگین باش. دراز بکش رو زمین دستهات رو زیر سرت به صورت قائمه بذار. - دانیال تو فوکول بگیر. این هیکل کار منو محشر میکنه! تیشرت رو درآوردم و فیگور گرفتم. تموم هیکلم طوری که تا چند ثانیه خشک شد بیرون ریخت. نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم. - عکست رو بگیر. سریع به خودش اومد و عکس رو گرفت. سوار ماشین شدیم. دنیل شروع کرد با ذوق درباره عکسها صحبت کردن اما بابک ساکت بود. از آینه نگاهش کردم. هنوز اعصابم سرجاش نیومده بود. - تو چته بابک؟ روی اعصابه قیافت. - چیزیم نیست، فقط... ابرویی بالا انداختم. اخمی کردم و تا خونه حرفی نزدم. اون هم سکوت کرد اما وقت داشتم- کاش باربدم بود. دلم براش تنگ شده! بخدا دیگه نمیتونم دانیال! به اتاقم میرفتم دنیل برای اولین بار به این وضع اعتراض کرد: - من هم بدجور برای باربد دلتنگم! درسته به احترامت اسمش رو نمیاریم اما این حقمون هست که بگی چرا باهاش قطع رابطه هستیم. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۲ یک لحظه خون جلوی چشمهام رو گرفت. - من به این باید ذکر بدم تو رو هم باید خفه کنم؟ به شما دوتا چی؟ اگه جرئت دارید سمتش برید تا روزگارتون رو سیاه کنم. وقتی میگم نه یعنی نه. اصلا تو فکر کن عشقی! یک بار، فقط یک بار دیگه از این ماجرا حرف بزنید حرمت برادری رو کنار میگذارم همچین میزنم توی دهنتون که مجبور بشین دونهدونه دندونهاتون رو از روی زمین جمع کنید. با ترس و بهت نگاهم کرد. - دانیال! - دانیال و کوفت! دانیال و زهرمار! صدای پوزخند بابک رو شنیدم. خشمگین به سمتش برگشتم. تو دیگه چه مرگته! چرا ادا و اطفار در میاری؟ با چشمهای گرد شده نگاهم کرد. - دانیال خوبی؟ یک قدم به سمتش برداشتم. چونهاش رو گرفتم و فشار دادم. - مگه نگفتم به تو ربطی نداره؟ سرش رو به عقب هل دادم. به اتاقم رفتم و در رو قفل کردم. *** - اینطور اعصابم مورد حمله قرار بگیره تا یک هفته دیگه بیمارستان روانی بستری میشم. بعد از سرما دستم رو دور خودم حلقه کردم. - اون در رو ببند حنانه خانوم بیرون سرده. - حالا من این در رو ببندم هوای بیرون گرم میشه آقا؟ با تعجب نگاهش کردم. - از من عصبانی هستی؟ - هیچی شما هم هی عصبی بشو، هی بپر به جون این کیسه بکس، هی لباس چرک کن من بشورم... حالا من نه ماشین لباسشویی بشوره؛ ولی پهن کردنش که با منه. روزی ده دست لباس من بدبخت باید پهن کنم. - اونجا پهن نکن این دختر همسایه میبینه، اتاقش به بالکن من میخوره. با تمسخر گفت: - این دختر مگه بیکاره مثل شما هی بیاد لب این بالکن بشینه؟ بعد با حرص داد زد: - دنا دختر یک چوب لباسی دیگه بیار. بعد صداش رو پایین آورد: - هرچقدر میخوای بپر به جون این کیسه بکس، دیگه به این بچهها چیکار داری؟ راست میگه ها. اصلا رفتارم دست خودم نبود. چرا من با داداشهام اینطوری رفتار کردم؟ از اتاق بیرون رفتم تا از دلشون در بیارم. اول خواستم به سمت اتاق بابک برم که صدای دنیل اومد: - اول من. لبخند محوی زدم. روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود. سرش رو بوسیدم. - خوب شد؟ نوچی کرد. چشمهام رو ریز کردم. - پرو نشو دیگه. به لپش اشاره کرد. - اینجا هم ببوس. با خنده لپش رو هم بوسیدم. اومدم سمت اتاق بابک برم که گفت: - اونجا نیست، گلخونهست. یک پیراهن ساده تنم کردم و بیرون رفتم. گلخونه توی حیاط پشتی بود که به خاطر علاقه زیاد بابک درستش کرده بودیم. در رو باز کردم و آروم وارد شدم. داشت داخل یک جعبه رو نگاه میکرد. - بابک! زیر چشمی نگاهم کرد. - بله! - چی اون توی؟ بابک مثل دنیل اهل پرو بازی نبود اما وقتی دلخور میشد گوشت تلخ میشد. - فکر میکردم از کلمه چی چرا بدتون میاد. رفتم نزدیکش نشستم. - به من نگاه کن. محل نداد. خندم گرفت. البته فقط تصمیم به خندیدن گرفتم اجراش نکردم. دستش رو گرفتم و یک فشار کوچیک دادم. باز هم محل نداد. - خوب اگه دوست داری بدونی چی شد با باربد بهم زدیم بیا چون اگه بخوام بگم فقط الان میگم. سریع ایستاد. - بگو. پشت میز گلخونه نشستیم. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۳ بگو. بعد از مکث طولانی گفتم: - خودت میدونی که منو باربد چقدر صمیمی بودیم. خیلی هم هوای هم رو داشتیم. *** دانیال: دم در بمون تا بیام مراقب باش کسی نیاد. باربد: دارم هوات رو بیا. دانیال: بدجنسی نکنی اومدم در بری. باربد: نترس داداشها که به نم رکب نمیزنن. *** - نمیدونم از کی، خوب یادم نمیاد، فقط متوجه شدم باربد بدخلقی میکنه. خودت که یادته. توی خودش میرفت. نمیتونستم اینجوری ببینمش ازش خواستم بگه. *** - اما اون بهم نگفت تا زمانی که چهار ماه از رابطهشون گذشته بود. وقتی جواب مثبت گرفت تعجب کردم. اما نمیدونستم چی رو قربانی کرده. - منظورت چیه؟ - منظورم شرط ازدواجش هست. ازش خواستن که هیچ کدوم از اعضای خانوادش توی مهمونی شرکت نکنن و حتی فامیلش رو عوض کنه تا کسی نفهمه کیه. حالا نوبت اجرای نقشم بود با خشم ادامه دادم: - من هم بهش گفتم گورش رو گم کنه. بهش گفتم اگه به یکی از ما نزدیک بشه زندگیش رو آتیش میزنم. گفتم نمیخوام دیگه چشمم به قیافه نحسش بیفته. به آرمین اصرار کردم که هرچی داشت ازش بگیره. حتی لباس تنش رو. با چشمهای ناباور نگاهم میکرد. سرم گیج رفت. چشمهام رو بستم. دستهام مشت شده بود. صدای دنی رو میشنیدم: - دانیال حالت خوبه؟! دیگه نمیتونستم بیدار بمونم. بهوش که اومدم پسرها بالای سرم بودن اما من گفتم: - تنهام بذارید. باید چیزی رو لو میدادم که نمک به حرومی بود. گوشی نوکیام رو در آوردم. شماره گرفتم. صدای سرهنگ توی گوشی پیچید: - بله! - سلام! - سلام، چقدر صدات گرفته! آهی کشیدم. - سرهنگ من فهمیدم. - بگو کی بود؟! فکر نمیکردم موضوع الینا انقدر براش مهم باشه. - دختر داییم... نگین. سکوت سنگینی کرد. ** الینا ** با بغض روبهروش ایستادم. - چرا با من اینکار رو کردی؟! روی صندلی بازجویی نشسته بود و نالید: - چون تو مردی که من دوست داشتم رو ازم دزدیدی و بعد غمگینش کردی. حتی نذاشتی شاد باشه. جیغ کشیدم: - خدا تو رو لعنت کنه! از پشت صندلی بلند شدم و خواستم برم بزنمش که یکی از پلیسهای زن اومد و من رو گرفت. من همچنان داد میزدم: - خدا تو رو لعنت کنه! خدا دانیال رو لعنت کنه! خدا شما رو که باعث اینهمه درد شدین رو لعنت کنه! سرهنگ گفت: - رزمآور رو بیرون ببرید. من رو به بیرون کشوندن و کنار دیوار نشوندنم. یکی از رزمآورهای آقا به فامیل *آبان* به خانم گفت: - برو براش آب بیار. اون به سمتی دوید و یکی کنارم نشست. نگاه کردم. دانیال بود. چشمهاش غمگین، دلسوز، ناراحت و پر آشوب بود. - پس لعنت به من! پس پشت دوربینها بود. - اون... حالم بد بود! - آهان! و سرش رو پایین انداخت. گفتم: - دانیال! سرش رو متعجب بالا آورد. با همون حال بدم گفتم: - من فقط حالم بد بود! اینبار با حال بهتری سر تکون داد و رفت و من تازه نگاه قضاوتگر آبان رو دیدم. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۴ ** دانیال ** الینا بدون خبر به کسی از نگین شکایت کرد و به شیراز رفت. فرداش پیامی از پوریا میاد. *دارم ایران میام میخوام ببینمت*. از خدا خواسته ساعتش رو پرسیدم. رفتم فرودگاه دنبالش. فکر کنم از همه مردم اونجا من مشتاقتر به دیدار عزیزم بودم. وقتی چمدون رو برداشت سر پایین و توی فکر بیرون اومد. انقدر با همین حال ادامه داد که محکم به سینه من برخورد کرد و شوکه شده گفت: - آخ! با توپپر سرش رو بالا آورد که با دیدن من خندهاش گرفت. - دانیال! چمدون رو ول کرد و همدیگه رو بغل کردیم. دلم نمیاومد ازش جدا بشم. به سختی دل کندم اون هم برای این که چشمهای خوشگلش رو ببینم. - چطوری مرد؟ -به خوبی شما! چمدون رو برداشت و راه افتادیم. - اینبار خوب وسیله آوردی. آره چون هم قراره یک مدت بمونم هم این که یک کم سوغاتی برای تو و پسرها آوردم. - راضی به زحمت نبودیم! سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم . - خوب برادر عزیز کجا بریم؟ - کاخ گلستان بریم؟ خیلی دوست دارم ببینم. لبخند میزنم و به کاخ میریم و دو ساعتی دور میزنیم و از همه چیز حرف میزدیم. بعد از اون داشتیم کنار خیابون قدم میزدیم که یک بالا فروش دیدیم. دوتا سفارش دادیم و همون کنار خیابون نشستیم . - حالا سوغاتی چی آوردی برای داداش؟ - یک زنجیر نقره خیلی شیک تازه توی استانبول مد شده. - دمت گرم! مرد بالاها رو آورد و با خوشرویی به دستمون داد. پولش رو حساب کردم و به پوریا اشاره کردم بلند شو. داشتیم سمت ماشین میرفتیم و در همون حال بالاها رو سق میزدیم که گوشیش زنگ زد. - اوه، اوه آرمین. - ای بابا! گوشی رو برداشت. - بله! - ... ایستاد. - من... - ... -یک لحظه گوش کن. - ... نگران جلو رفتم. - چه خبره؟ مبهوت به من نگاه میکرد که صدای بوق آزاد گوشی اومد. طول کشید تا بتونه بهم توضیح بده: - باید یک چیزی رو بهت بگم... یعنی یک کاری کردم. - چی؟ اشاره کرد سوار ماشین بشیم حالش خیلی بد بود. نشستیم و منتظر نگاهش کردم. آب دهنش رو قورت داد. -آرمین به من ماموریت نداده بود. خودم اومدم. برای دیدن شما. چشمهام گرد شد. - بهت نگفتم چون میدونستم مخالفت میکنی. - معلومه مخالفت میکنم پسره ابله! سرش رو پایین انداخت. - آرمین فهمید؟! سرش رو بالا نیاورد. - کفر من رو در نیار جواب بده. ناراحت گفت: - داد نزن دیگه حالم به اندازهی کافی بده. - چی گفت؟ - گفت هرچی اموال داری برات میفرستم و دیگه برای من کار نمیکنی. یک جورهایی به اینجا هم تبعیدم کرد. تو نمیتونی باهاش صحبت کنی؟ با این حرفهاش یک نفس راحت کشیدم و تکیهام رو به صندلی دادم. خدا چقدر بزرگ بود. - من اینکار رو نمیکنم. - یعنی چی اینکار رو نمیکنم؟! بهش چشم غره رفتم. - صدات رو برای من بلند نکن. من هیچوقت برادرم رو وارد راه خطرناک نمیکنم. - پس من چیکار کنم؟ - پیش ما بمون تا برات کاری پیدا کنم سرگرم بشی. با زاری گفت: - اموالم چی؟ - چقدر به نام آرمینه؟ از اموال خودم نصفش به نام آرمین بود. - همهش. - زرشک! - چه با زرشک چه بی زرشک اینطوره. یک کم فکر کردم بعد گفتم: -برات ردیفش میکنم. آرومتر شد. وارد باغ خونه که شدیم دهنش باز موند. - خونه من نصف اینه. - پس خوب بزرگه. پیاده که میشیم باغبونها با تعجب نگاهم میکنن. عادت نداشتن من با کسی بیام. صداشون میزنم و ازشون میخوام جلو بیان. بیشتر تعجب میکنن. ایشون آقا پوریا دوست بنده هستن و مدتی اینجا میمونن. نگاهها به پرهام بود. با دست معرفیشون کردم. ویرایش شده 23 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 23 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۵ - این شیش آقا باغبون هستن جز این به اصطبل و کارهای مردونه رسیدگی میکنن. البته ایشون آقا ماکان پسر عموی ما هستن که در کارها به ما کمک میکنن. و بعد تکتکشون رو معرفی کردم. پوریا بیشتر حواسش به ماکان بود. وارد شدیم و سوتی کشید. خانمها رو خواستم و دوباره توضیح دادم: - در کارهای خونه کمکمون میکنن. و معرفی کردم و بعد به حنانه خانوم اشاره کردم. - ایشون همه کارهی خونه هستن و حق مادری به گردن ما دارن. با خوشحالی با همهشون سلام و احوالپرسی کرد. اشاره کردم بالا بریم. با تردید دنبالم اومد. به سمتش برگشتم. - چیه؟ - برای اولین بار میخوام ببینمشون. برگشتم و دوباره راه افتادم. به بالا که رسیدیم دنیل روی مبل نشسته بود و بابک روی زمین جلوی تلویزیون دراز کشیده بود. با دیدن ما هر دو بلند شدن و بعد از سالم به پوریا خیره شدن. احساس کردم حتی توان جواب دادن نداره. جواب سالمشون رو دادم و بعد گفتم: -ایشون آقا پرهام هستن دوست من، یک مدت اینجا میمونن. با لبخند و کنجکاوی بهش خیره شدن. تنهاشون گذاشتم. ** الینا ** اومده بودم تهران اما کسی از خانوادهم خبر نداشت. اولین دادگاه گذاشته شده بود و قرار بود به زودی شرکت کنم. یم آپارتمان هم در اختیارم قرار داده بودن. صبح اداره بودیم و سرهنگ داشت میگفت: - همه شکها روی دانیال رفته. - شک چی؟ - حدس زده میشه که یک جاسوس داخل اداره ما بوده. البته فقط حس بوده اما باز هم دانیال خیلی مورد شک واقعه شده. همونموقع اعلام کردن: - رزمآور شباهنگ! - بگو بیان. صدای قدمهای محکم و بعد خودش داخل اومد و احترام گذاشت. - آزاد. عصبی جلو اومد و گفت: - یعنی چی؟ یعنی چی؟ یعنی چی؟ سرهنگ با خونسردی نگاهش کرد اما دانیال ادامه داد: - گفتم اگه همه دنیا ضد من بشن شما و خانوم ملوانی من رو باور دارید. اما زهی خیال باطل! میخوام ببینم گناه من چیه که باور نمیکنید! که اتهام سنگین خیانت رو روی پیشونیم مهر کردید! من لعنتی قبل از این که وقت کنم الفبای خلاف رو یاد بگیرم زیر دست شما اومدم. مگه من همونی نیستم که هر وقت گفتید تحریمها رو دور بزنم خودم قاچاقی رفتم و بعد از چند ساعت بدوبدو و بی خوابی با همین دستهام کیسهکیسه پول ملت رو توی هواپیما میگذاشتم و میاومدم؟ آب دهنش رو قورت و ادامه داد: - من همونی بودم بالا کیسهها میایستادم تا نکنه یک نفر یک دلاری ازش برداره یا باد بزنه پولی بیرون بریزه. چقدر جاسوس بهتون لو دادم و هرچی نیاز بود و تحریم بودیم براتون وارد کردم. چقدر هم پاتون جنگیدم و هر وقت خواستید اسلحه به لبنانی و فلسطینیها بفرستید خودم رفتم وسط میدون جنگ اسلحه رو تحویل دادم اومدم. چه شبهایی بالای همین دستگاه بیدار موندم تا اطلاعاتی که شما میخواستید رو براتون جور کنم و تحویل بدم. کمکم از عصبانیت به غمگینی تغییر حالت میداد: - خدمه خونهم نصفی جاسوس شما هستن نصفی آرمین، هرجا میرم همه جا اطلاع از شما دارن. من حریم خصوصیم رو به شما دادم تا بهم اطمینان کنید. گناه من چیه؟ جز ناخواسته پسر آرمین بودن! نگاهی به هم کردیم. سرهنگ گفت: - شونزده میلیارد. ابرویی بالا انداخت. - شونزده میلیارد چی؟ - اون شونزده میلیارد که دیروز وارد حسابت شد کجا رفت؟ یکم فکر کرد بعد گفت: - پولی دیروز وارد حساب من نشد. - رزمآور دیروز همچین پولی وارد حساب شما شد که ما فکر کردیم جز دارایی بوده که برای دور زدن تحریمها نیاز ه و برای همین اهمیتی بهش ندادیم اما این پول پنج دقیقه بعد از ریخته شدن برداشت شد و ما هیچ نشانی ازش نداریم. - شونزده میلیارد پول به حساب من ریخته و به همین راحتی برداشته شد؟! واقعا به افرادی که براش عجیب بود میخورد. - بله. یک کم فکر کرد. - من همچین پولی... یک دفعه انگار چیزی به ذهنش برسه وای آرومی گفت و خواست بیرون بره که بهش گفتم: - لطفاً ما رو در جریان بگذارید. با اخم نگاهم کرد. - پول مال برادرم پرهامه. اموال خودش که آرمین براش فرستاده اما این که بدون اجازه من از حساب من برداشت کردن برام عجیبه. نگاهی به هم کردیم و نفس عمیقی کشیدیم. سرهنگ گفت: - اگه حرفهای شما درست باشه نتیجه رو اعلام خواهیم کرد. - کاش انقدر بهم اطمینان داشتید که اول از خودم میپرسیدید. و بیرون زد. ویرایش شده 24 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۶ ** ملینا ** داشتم از دانشگاه برمیگشتم که صدای بوق ماشینی از پشت سرم اومد. محل ندادم که صدایی گفت: - خانم خوشگلم! با ما به باش که با خلق جهانی! به عقب برگشتم. داداش ناتنیم مهران بود که از ماشینش یک پاش رو بیرون آورده بود. خندیدم. - مهران! - جون! بیا بشین. صندلی کنار راننده نشستم و حرکت کردیم. یکم خاطرات ترم دوم رو تعریف کردم بعد از کنی سکوت پرسیدم: - از الینا چه خبر؟ - شنیدم از کسی که اینکار رو بهش کرده شکایت کرده. اما هرکار میکنم آدرس و زمان دادگاه رو به ما نمیگن. - طفلک! خیلی اذیتش کردید ها! مهران کلافه دستی توی موهاش کشید و چیزی نگفت. - از شدت نگرانی براش دارم دیونه میشم. توی شهر که میرم هی چشم میچرخونهم شاید ببینمش. - فکر میکنی دوباره به ما برمیگرده. - شاید... اما خیلی دیر. به روبهرو زل زدم و با ناراحتی گفتم: - ازدواج میکنه، تشکیل خانواده میده، اما ما نیستیم که بچههاش رو ببینیم. - مریم همش به بابا سرکوفت میزنه. - حق داره مامانمه. اون فقط بود که الینا رو اذیت نکرد. بعد یاد مازیاز افتاد. - اون شوهر دیونهش طلبکاره چرا الینا تنهاش گذاشته. - آره واقعا، هیچ نشونهای از پشیمونی توی وجودش نبود. - حتی گاهی میرسونه که تا نتیجه دادگاه نیاد چیزی مشخص نیست. مهران با حرص گفت: - نمیفهمم چرا خواهرم رو غیابی طلاق نمیده. چیزی نگفتم. خواهرم دانشگاه رفتنم رو ندیده بود. به خونه که رسیدیم سر کامپیوتر رفتم و ایمیلهام رو چک کردم. یک ایمیل بود از دنیل، داداش دانیال، به سختی فهمیده بودم دانیال کیه و با داداشش تونستم در ارتباط باشم تا ببینم چیزی از الینا میدونستن یا نه. ** دانیال ** پرهام لوازم جدیدی به سلیقهی خودش گرفت و ست اتاق بنفش، یاسی رو به ماشی، حنایی تغییر داد. - حالم به هم خورد! دنیل در حالی که با چندش به دور و برش نگاه میکرد گفت: - همون ست دخترونه بهتر بود. پوریا درحالی که به نظر میاومد از نتیجه کار خیلی راضی هست گفت: - با وسایل قبلی میخوای چیکار کنی؟ - به خیریه میدمشون اما تو اگه از ست اتاقت پشیمون شدی فکر نکنم هیچ خیریهای قبول کنه. بابک زیر خنده زد. اتاق همون کاغذ دیواریهای یاسی رو داشت که جای-جای عکس زده بود و قالی حنایی روی زمین پهن کرده بود. اتاق چهل متری بود و جز اون قالی سرامیکهای بنفش دیده میشد. یک مبل سه نفرهی ماشی با تخت حنایی گذاشته بود که رو تختی ساده ماشی داشت. میز کار پوست پیازی و کمد حنایی هم از بقیه لوازم اتاق بود. پرده ماشی رنگ روی پنجره زار میزد. - چرا این اتاق رو به من دادید؟ شاید من اتاق بزرگتری رو میخواستم. بابک توضیح داد: - اتاق دانیال و حنانه خانوم سی متره، اتاق دنیل شصت متر و بزرگترین اتاق خونهست اما فکر نکنم بتونی ازش بگیری. مال من هم سی متره. اتاق حنانه خانوم دری به باغ داره و اتاق دانیال بالکن. اتاق من هم به خاطر آشپزخونه کوچیکش به درد بخوره. این اتاق هم حموم داره چون بقیه اتاقها ندارن. این اتاق باربد بود. برگشتم و نگاهش کردم که لب به دندون گرفت و سر پایین انداخت. پرهام پرسید: - این باربد کیه؟ قبل از این که بابک چیزی بگه من گفتم: - کسی که نه باید اسمش رو بیاری و نه باهاش دیدار داشته باشی. با انگشت اشاره به سینهاش زدم. - هیچوقت. رو به بابک گفتم: - امشب رو توی هال میخوابی. توی قوانین دانیال این نوعی تنبیه حساب میشد. سرش رو بالا نیاورد. پوریا سعی کرد بحث رو عوض کنه: - چرا استخر باغ از آب خالیه؟ - چون بابک اونجا فوتبال بازی میکنه. بابک خندهاش گرفت. - خونه به این بزرگی چرا توی استخر؟! خودش جواب داد: - آخه توپ میخوره به دیوار برمیگرده. پرهام رو به من گفت: - دانیال موهات رو رنگ کنی بهت میادها. چشمهام گرد شد. - برو بابا دیوونه! یک قرار با ستوان بلوچ داشتم. اون یکی از افرادی بود که تالش زیادی برای نابودی من داشت. دیدار توی یک پارک بود. وقتی رفتم روی نیمکت نشسته بود. با دیدن من بلند شد و ایستاد. جدی به چشمهای هم زل زدیم. گفت: - برای دعوا اومدی؟ - اونی که چند وقته دنبال دعواست تویی. چرا دست از سر من برنمیداری؟ - شغل من اینه. یک قدم جلو رفتم. - من میدونم چه دروغهایی داری پشت سرم میگی. یا میری و اصلاح میکنی یا من خودم به همه میگم. - نگو، ثابت کن. اگه ثابت کنی بیگناهی من هم تا آخر عمر بهت شک نمیکنم. - ثابت میکنم. سری تکون داد و از کنارم رد شد. دوباره به خونه برگشتم و توی استخر زیر زمین پوریا رو خواستم. داشتم شنا میکردم که رسید و با هیجان گفت: - آفرین داداش، دمت گرم! کنار استخر ایستادم و عینکم رو برداشتم و بهش خندیدم. کنار استخر نشست. - بیا داخل. - من شنا بلد نیستم. - عجب! ویرایش شده 24 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۷ قبل از اینکه من شروع کنم گفت: - یک چیزی میتونم ازت بخوام. - جان! - من دوتا بچه دارم که مادرشون ولشون کرده. سر تکون دادم. میدونستم. عکسهاشون رو چندین بار برام فرستاده بود. - در جریانم! - میتونم بیارمشون اینجا؟ اونجا با خدمتکار تنها هستن. - آره، آره حتما. راستی تو چرا از حساب من پولت رو برداشت کردی؟ انگار آمادگی داشت. - ناراحت شدی؟ - نباید به خودم میگفتی؟ - دستور آرمین بود، خودش گفت از حساب تو بردارم من هم فکر کردم حتماً به توهم خبر داده. نفس عمیقی کشیدم. من چندین جاسوس توی خونه آرمین داشتم اما هنوز خیلی از نقشههاش ازم مخفی میموند. قصد آرمین به دردسر انداختن منه. - چطور؟ - هیچی. آخر هفته بچههات رو بیار. الان یم کار دیگه دارم. دوش گرفتم، خشک شدم، حوله پوشیدم و بیرون رفتم. دیدم دنیل گوشیش به شارژ وصله و مثل همیشه پاش نشسته. - این سِرُمِت رو یه لحظه قطع کن بیا کارت دارم بعد دوباره برگرد کما. خندید و بلند شد دنبالم تا اتاق پوریا اومد. - جان! اشاره کردم بشین. پرهام با کنجکاوی نگاهمون میکرد. - تو باید یک چیزی رو بدونی. - چی رو؟ - ببین... این رو که قبول داری آرمین آدم درستی نیست؟ سر تکون داد یعنی آره. پوریا که داشت میفهمید چه خبره نگران نگاهم کرد. - و این رو میدونی چندین بار زن گرفته که ما فقط از چندتای آخرش خبر داریم. - حدس میزدم، اما مطمئن نبودم. - حالا مطمئن باش. خوب میدونی این به معنی این هم میشه که ما تنها فرزنداش نیستیم. چند ثانیه گیج نگاهم کرد بعد گفت: - چیزی شوکه کننده میخوای بهم بگی؟ من سکوت کردم اما اون منتظر نگاهم میکرد. وقتی دید حرفی نمیزنم با لکنت گفت: - خو... خب... کی؟ یا کیها؟... حرف بزن دیگ... دیگه. وقتی دید بازم جواب نمیدم سر برگردوند و به پرهام که با چشمهای اشکی نگاهش میکرد نگاه کرد. پوریا بلند شد و من فقط گفتم: - بابک نفهمه. و بیرون رفتم تا هم به اونها فرصت بدم باهم آشنا بشن و هم خودم زنگ بزنم ببینم نتیجه اولین دادگاه نگین چی شد. ** دانای رمان ** دانیال به آرمین پیغام فرستاد که من رو به عنوان نماینده رسمیت توی ایران به نوچه هات معرفی کن اینگار رو کرد که اون نماینده دیگه ای نیاره اما اون امروز و فردا کرد پس دانیال به سرهنگ گفت و سرهنگ اعلام کرد. - ما جز با دانیال با هیچ کس دیگه ای مذاکره نمی کنیم و آرمین بزور قبول کرد. با قبول کردنش باعث شد همه نوچه هاش سعی کنند اون رو به مهمونی خونه خودشون دعوت کنند. پرهام بچههاش رو نتونست بیاره چون آرمین به عنوان گروگان پیش خودش برد و زمان مشخصی برای تحویلشون نگفت. پرهام با کمک دنیل خیلی دنبال پس گرفتن بچهها بودن. سرهنگ برای خودشون امتیاز بیشتری از آرمین خواست. آرمین تصمیم گرفت اول سر بدوونشون و دفع الوقوع کنه اما سرهنگ با خشونت گفت: - فقط یک هفته منتظر نظر قطعیتون میمونم. و دانیال هم اون هفته به مرخصی اجباری فرستاد تا اون وقتی معلوم شد که آرمین کمک می کنه یا نه بیاد. این مدت دایی دانیال به التماس برای دخترش اومد اما دانیال گفت: - از دست من کاری برنمیاد. - تو رو خدا از آرمین کمک بخواه! به دروغ گفت: - باشه، بهش میگم. از اون موقع دایی هر روز زنگ میزد و دل دانیال براش میسوخت. اما قصد هم نداشت حرکتی بزنه. دادگاه اول نگین رو مقصر شناخته بود و حالا وقتش بود که الینا برگرده. ** الینا ** ویرایش شده 24 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۸ اومدم و توی خونهای که سرهنگ بهم داده بود جاساز شدم. چشمه و آوا به خونه دانیال برگشته بودن. دلم براشون تنگ میشد. عادت به تنها زندگی کردن نداشتم. آوا رنگ زندگیم شده بود. هرچند هر روز با چشمه تلفنی صحبت میکردیم اما فایده نداشت. کلافه زیر سماور رو روشن کردم و رفتم یک چیز ساده درست کنم تا برای ناهار بخورم که زنگ خونه رو زدن. آیفون خونه معمولی بود و هنوز آیفون تصویری به همه اقشار جامعه نرسیده بود. پس بیخیال برداشتن آیفون شدم و چون به در نزدیکتر بودم به همون سمت رفتم. با خودم فکر کردم یا چشمهست یا سرهنگ. جز اینها دانیال آدرس من رو میدونست که اون هم هیچوقت نیومده بود اما الان چقدر دوست داشتم دانیال پشت در باشه. اما در رو که باز کردم کاخ رویاهام به ویرانه تبدیل شد و اونکه پشت در بود بجای رویا، کابوس بود. - مازیار! وقتی که فکر میکردم به من حمله کنه من رو محکم در آغوش گرفت. - الینا! الینا! الینا! نامرد کجا رفتی؟! بعد ازم جدا شد و با چشمهای شگفتزده نگاهم کرد. گیج درحالی که هزاران فکر بد توی ذهنم بود گفتم: - تو... اینجا چیکار میکنی؟! من رو از کجا پیدا کردی؟! - سرهنگ آدرست رو داد. اومد خونهتون و با همه ما صحبت کرد. - سرهنگ! خودم رو از آغوشش عقب کشیدم. حس بدی داشتم. - بیا... بیا داخل. همراهم به داخل اومد. وسط خونه ایستاد و به اطراف نگاه کرد. - اینجا رو میدن بعد از عروسی زندگی کنیم؟ جان! پوزخند زدم و به سمت سماور رفتم تا چای بریزم. چه راحت طوری رفتار میکرد انگار هیچ ظلمی به من نکرده. انگار همین که اون خیالش راحت شد من خیانت نکردم کافیه و هیچ جای طلبی برای من نمونده. - بشین که چای دم بیاد. - باشه، به اندازه یک چای میشینم اما بعد تو باید با من بیای. - کجا؟ با محبتی که چندشم میشد گفت: - خانوادت منتظر دیدنت هستن. گفتن حتما ببرمت. سر تکون دادم. وقتی بدترینشون الان اینجا نشسته دیدن بقیهشون کاری نداره. - باشه. تا چای آماده بشه توی آشپزخونه خودم رو معطل کردم. چندبار صدام زد اما گفتم: - الان میام. چای دم بیاد. بالاخره به آشپزخونه اومد. کلافه نگاهش کردم اما اون نگاهش حکایت از دلتنگی داشت. لعنت به خودش و دلتنگی و اسمش و کوفتش و زنده بودنش و همه و همه! یک قدم به سمتم برداشت که کف دستم رو به سمتش گرفتم و روم رو برگردوندم. - لطفا جلو نیا. - چرا؟! چنان با تعجب چرا رو گفت که حتی توی ذهن من هم اومد: حق داره! بیدلیل! با اخم و جدیت نگاهش کردم. - فعلا قصد ندارم تا این حد بهت نزدیک بشم. اخمهاش درهم شد. - این مدت که نبودی زیر سرت بلند شده، هان! باورم نمیشد هنوز از این حرفها بزنه. روم رو گرفتم. - تنهام بذار مازیار! ناراحت به سمت در آشپزخونه رفت. - چای بیار که بریم. چای ریختم برای خودم رو روی میز آشپزخونه گذاشتم و برای اون رو روی میز مقابلش. نگاهم کرد. - خودت چی؟ - میخورم. و به آشپزخونه برگشتم. در سکوت و حس بد چای رو خوردم و بعد بلند شدم و سمت اتاق رفتم. - کجا؟ - حاضر بشم. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) ۱۵۹ توی اتاق به این فکر کردم که چقدر این دیدار سخته. لباس پوشیدم و بیرون رفتم. مازیار بهم لبخند زد اما جونش نبود جوابش رو بدم. بیرون رفتیم. پارس درب و داغونش اونجا بود. سوار که شدیم کمربند نبسته گفتم: - آهنگ بذار. - هنوز هم جونت به جون آهنگ وصله! جواب شوخیش رو ندادم و به آهنگ گوش دادم. بی وفایی کار هر دقیقته ♬♫♪ چی داری از من پنهون می کنی من که میدونم منو دوس نداری ♬♫♪ چرا دوس داری باهام بازی کنی چرا دوس داری باهام بازی کنی چرا دوس داری باهام بازی کنی ♬♫♪ اشکامو پنهونی دارم می ریزم دنیا به کام تو برو عزیزم ♬♫♪ شاید بفهمی مث من نمیشه فدای خنده های تو عزیزم یه عمری حرفات رو دلم لونه کرد ♬♫♪ دوسم نداشتی برو بی معرفت یادم نمیره با دلم چه کردی ♬♫♪ تنهام گذاشتی برو بی معرفت بی وفایی کار هر دقیقته ♬♫♪ تو نمی دونی فقط من میدونم نفهمیدم چقدر توی فکر بودم و آهنگها یکی پشت سر هم رد میشدن که گفت: - رسیدیم. به خونه نگاه کردم. به خونهای که همش دعوا بود. به خونهای که اونطور مازیار جلوی درش آبروریزی در میآورد و داخلش من رو به باد کتک میگرفت. مازیار پیاده شده بود و سرش داخل آورد. - پیاده نمیشی؟ سر تکون دادم و پیاده شدم. دستهام میلرزید و پاهام یاری نمیکرد. مازیار ترقیب کننده گفت: - همه خیلی دلتنگت هستن. یک قدم جلو رفتم. اما هنوز تا در مونده بود. مازیار گذاشته بود تا خودم در بزنم. انقدر اعصابم داغون بود که یادم رفت خونه زنگ داره و چند ضربه محکم به در زدم. در به سرعت باز شد. با اینکه مدت کمی دور بودم اما انگار چهرهها رو فراموش کرده بودم. ملینا بود. خواهر نوزده سالهم، به گریه افتاد. - الینا! خودش رو به آغوشم پرتاب کرد. دستهام رو دورش حلقه کردم. بعد محکم شد. محکم و محکمتر. گریه میکرد و مدام میگفت: - الینا! الینا! الینا! ازش که جدا شدم هنوز داشت گریه میکرد. نمیدونستم انقدر من رو دوست داره. - من برای پیدا کردنت هرکاری کردم. حتی داداش اون پسره که براش ماموریت رفته بودی رو پیدا کردم. چشمم از بالای شونهش به مهران خورد و حواسم درست نبود که چی میگه. مهران جلو اومد و ملینا ازم جدا شد و بهم فرصت داد. اشک توی چشمهای مهران جمع شده بود. یکدفعه خم شد و به پام افتاد و پام رو بوسید. جا خوردم و عقب رفتم. - چیکار میکنی؟! با گریه گفت: - الینا بهت بد کردم! خامی کردم! نفهمی کردم! به خواهر مثل گلم شک کردم! از وقتی فهمیدم بیگناهی مثل سگ پشیمونم! یک شب بدون عذاب وجدان نخوابیدم! تو رو خدا من رو ببخش! اگه تو من رو نبخشی ترجیح میدم بمیرم! از اینهمه ابراز احساسات از مهرانی که کمتر احساساتش رو بزور میداد تعجب کردم. درسته که هیچوقت نشون نداده بود که باور کرده اما هیچوقت هم جلوی مازیار برای دفاع از من قدمی برنداشته بود. دست انداختم و از بازو بلندش کردم. - بیخیال داداش! معلومه که بخشیدمت! تو عزیز دل منی! و هم رو در آغوش گرفتیم. معلوم بود که میبخشیدمش. مهران عزیزترین کسی بود که توی زندگیم داشتم. ازش جدا شدم و در حالی که پاهام دست خودم نبود به داخل خونهای رفتم که برام پر از خاطرات تلخ بود. وارد که شدم بابا از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد. - الینا! دخترم! به سمتش دویدم و محکم هم رو بغل کردیم. فاصله که گرفتیم مریم هم اومد. چشمهاش خیس اشک بود. گفت: - جات توی خونه خیلی خالی بود! بغلش کردم و دم گوشش گفتم: - ممنون مامان! اون مامانم بود. تنها کسی که ازم دفاع کرد، باورم کرد و بهم اطمینان کرد. ویرایش شده 27 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 27 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد (ویرایش شده) ۱۶۰ زیر لب زمزمه کرد: - مامان! و من رو محکمتر در آغوش گرفت. ** دانیال ** از بالکن به کاخ خودم نگاه کردم. میگفتن: الکی میگن پسرا هم عاشق میشن فقط باید گوشتی باشی خوشگل باشی یا شاغل باشی یا موقعیت خانوادگیت خوب باشه و پولدار باشی در غیر اون صورت تا اخر عمرت تنهایی واسه پسرها اینه فکر کنم دخترها هم عاشق نشن خوش قد و قامت باشی وضع مالیت خوب باشه موقعیت خانوادگیت خوب باشه و پولدار باشی اگه زشتم بودی اون گزینههای بعدی خیلی اثر داره وگرنا تا اخر عمرت تنهایی. توی دلم به اون پسرهایی که اینها رو دارن و تنها نیستن غبطه میخوردم. من همهی اینها رو داشتم اما الینا که تنها کسی بود میتونست من رو از پرتگاه تنهایی برگردونه براش هیچ اهمیتی نداشت. فرداش اداره بودم که از طرف آرمین بهم پیغام دادن: - برو دانشگاه ببین داداشت داره چیکار میکنه! میدونستم اینطور وقتها به بابک داره گیر میده. زیر لب گفتم: - چی از جون این بچه میخوای دیگه؟ به دستور تو بسیج هم نرفت که. مرخصی ساعتی رد کردم و به دانشگاهش رفتم. خودم رو تا دانشکدهاش رسوندم. نیاز به گشتن نبود بابک بین جمعیت راه میرفت و به هرکی میرسید میگفت: - اعتکاف ثبتنام کنم؟ بیا باهم هستیم. فلانی هم هست. انگار اومدن من رو اون ماکان فوضول که دم در دیده بودم و در رفت شنیده بود که سعی داشت تندتر اسمها رو بنویسه. دستهاش رو مثل جوراب فروشهای کنار خیابون بهم زد. - بیاین بیاین که همچین فرصتی دیگه گیرتون نمیاد. متوجه من شد اما اصلا به روی مبارکش نیاورد! صدای دو نفر رو که باهم صحبت میکردن شنیدم: - این پسر بیکاره ها ! احساس میکنه توی زمان جاهلیته و دست راست پیامبر. - دانیال! به عقب برگشتم. مازیار بود. - تو اینجا چیکار میکنی؟ - سلام. من استاد حق، التدریسی این دانشگاه هم هستم. باهم دست دادیم و جواب سلامش رو دادم. با چشم به بابک اشاره کرد. - میخواد به این طریق دانشجوها رو به قول خودش به راه راست ببره. به بهانه این که دوستهاتون هستن یا تفریحی دور هم هستیم. چند نفر رو راضی کنه که بیان. بعد از اون باهاشون طرح رفاقت بریزه و بسیجی ها دورش کنن تا از خودشون بشه. پسر رو نگاه اونور یقه شیخی بسته. همین ماه پیش تونسته دو بیحجاب رو چادری کنه. از ما گفتن بود اما آرمین نگاه خوبی به این کارهاش نداره. پوف عصبی کشیدم. - بابک! بابک! بگم چیکار نشی! نگاهش به صورت عصبیم افتاد. اشاره کردم بریم. سرش رو با مظلومیت کج کرد و در حالی که سعی میکرد نخنده چندبار پلک زد. چشم غرهای بهش رفتم که اینبار خندهاش گرفت، ولی سریع روش رو اونور کرد. ببین دیگه این هم ازم حساب نمیبره! کارش که تموم شد کمکم دوربرشون خلوت شد. یک قدم برداشتم که صداش رو شنیدم: - ماکان، ماهان. اون دو پسر کوله به دست از کلاس بیرون اومدن و کوله بادمجونی رنگش رو به دستش دادن. یک دفعه هر سه به سرعت به سمت در دویدن. بقیه بچهها با تعجب نگاهشون میکردن و مهران خندهاش گرفت. من نمیتونستم بدوام پس با قدمهای تند رفتم تا این که از جمعیت دور شدیم. شروع کردم به دویدن. خیلی از من جلوتر بود. به ماشینم که رسید از مخفیگاه سوئیچ رو برداشت و سریع در رو باز کرد. - بپرید بالا. جلوی چشمم با ماشینم دور شد. به خونه برگشتم. باید به نقش داداش مهربون و نگران میرفتم. چند نفس عمیق کشیدم و وارد خونه شدم. مطمئناً مقصدم اتاقش بود. صدای خودش و دوستهاش میاومد: - الان شما دقیقاً چرا اینجا موندین؟ - میخوام ببینم چطور میزنت حال کنیم. ماکان تشر زد. - ماهان! - سر این مسئله حالاحالا بکشبکش داریم. - چرا داداشت دوست نداره بیای؟ صدای آه مانند بابک رو شنیدم: - نمیدونم واقعاً! بعضی وقتها میگم هیچکس به اندازه دانیال درکم نمیکنه و بعضی وقتها کاملا برعکس. چندتا سرفه مصلحتی برای اعلام وجود کردم و وارد شدم. بابک روی تخت و اون دوتا روی زمین نشسته بودن. با دیدن من بلند شدن. مستقیم به سمت بابک رفتم. گوشش رو کشیدم و از زمین بلندش کردم. - آی! آی! - آی و کوفت! حالا کارت به جایی رسیده که ماشین من رو دو دره میکنی؟ سرش رو هل دادم. جفتمون خندمون گرفته بود. ویرایش شده 29 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (ویرایش شده) ۱۶۱ پسرها سلام کردن که جوابشون رو دادم. ماکان گفت: - با اجازتون ما بریم! - ناهار باشید. بابک از خداخواسته گفت: - آره ناهار بمونید. - مرسی یک چندتایی دلمه خوردیم. خداحافظی کردن و رفتن. بابک میخواست برای بدرقهشون بره که مچ دستش رو گرفتم ناراحت نشست. روی تخت دراز کشیدم. دستهام رو پشت سرم قالب کردم و یک پام رو توی شکمم جمع کردم. اتاق بابک پر از عکس و لوازم مذهبی بود. جانماز، یک شیشه خاک کانال کمیل،یک بشقاب که روش ونیکاد نوشته بود. جواب نامهای که حضرت آقا با یک قرآن برای بابک فرستاده بود. در آخر قرآنش. - میشنوم. - چی بگم؟ خوب خیلیها اعتکاف شرکت میکنن. اصلا مشکل تو با این قضیه چیه؟ به پهلو چرخیدم و سعی کردم هنوز هم خودن رو کنترل کنم. - تو پسر آرمینی، این رو میفهمی؟ همه نگاهها به ماست. نمیخوام برام مایه آبروریزی بشی. خودم دلم براش سوخت. این حرف دیگه خیلی نامردی بود. - من باعث آبروریزی میشم یا اون دنیل... - درست صحبت کن. بابک داری بد تا میکنی! تو که دوست نداری از بقیه کارهای جهادی رو هم منع بشی. - اولا... - واسه من اولا دوماً نکن بابک. این رو زیادی محکم گفتم. یک لحظه ساکت شد و با لحن آرومتری ادامه داد: - میدونی من چقدر علاقه به اعتکاف داشتم و همه این سالها به نظرت احترام گذاشتم و نرفتم. حالا تو به نظر من احترام بگذار. نمیتونستم بگم آرمین مجبورم کرده چون هم باعث ترسش از تسلط آرمین رومون میشد. هم ممکن بود به حد رابطهمون شک کنه. دلیل قانع کنندهای هم برای مخالفت نداشتم. اون هم انگار تصمیمش رو گرفته بود. وقتی دید خیلی کلافه بنظر میام سعی کرد دوباره توی فاز مظلوم و بچه حرف گوش من بزنه. - دانیال! - مرگ! حرصش گرفت. - چرا سخت میگیری آخه؟ به اجبار باید دیکتاتور بازی در میآوردم. - اینطور صلاح میبینم. - اگه اینطور باشه من پیش مامان برگردم برام بهتره. - پیش مامان هم حق نداشتی بدون اجازه من از این کارها بکنی. یادت هست؟ الان هم پرو بازی در نیار و چشم بگو. دیگه هم نبینم از این جنگولک بازیها راه بندازی. توی دفتر بسیج میشینی و فقط کارهاییکه نیاز نیست پات رو بیرون بگذاری انجام میدی. عصبانی شد. - تهدید، فقط دستور! تموم کارهات رو با زور و تهدید پیش میبری. از جاش بلند شد. فهمیدم قصد داره بیرون بره. - بشین سرجات بابک. پیراهن سفیدش رو برداشت و تنش کرد. - کری مگه؟ گفتم بشین. مثل خودم داد کشید: - نمیخوام. در رو که باز کرد. بلند شدم و به سمتش رفتم. هرچند معمولا خودم بهش اجازه میدادم بعد از اعصاب خوردی بیرون بره و بادی به سرش بخوره اما دلیل بر این نبود که حق داشت هر وقت میخواد افسار پاره کنه. نیاز بود بهش تسلط داشته باشم و مجبور بود حساب ببره. سمتش رفتم و یقه لباسش رو از پشت کشیدم. به عقب خم شد. از شدت شوک ماجرا فریاد آرومی زد. انقدر خمش کردم تا گوشش کنار دهنم قرار گرفت. رنگش از ترس پریده بود و دستهاش روی یقه بود تا بر اثر فشار نفسش به مشکل نخوره. نمیخواستم زیاد بترسه، چون کمخونی داشت و براش خوب نبود. کمخونی ماهم ارثی از مامان بود. چند ثانیهای صبر کردم تا مطمئن بشه قرار نیست کتک بخوره. آرومتر که شد در گوشش گفتم: - آره زور میگم، قدرتش رو دارم زور بگم حرفیه؟ چه غلطی میتونی بکنی؟ عصبیتر شده بودم. دیگه چیزی به اسم منطق توی وجودم نبود. دنیا انقدر بهم سخت گرفته بود که دیگه استعداد جلوگیری از عصبانیتم رو نداشتم. - دیگه داری حالم رو به هم میزنی دانیال! تمام وجودم پر از خشم شد. به چه حقی اینطور با من حرف میزد! چرا از وقتی باربد رفته این رو نمیتونم جمع کنم! - خفه میشی یا گل بگیرم! - پام رو از این اتاق بیرون بگذارم تا آخر عمر حتی صدام رو نمیشنوی. تنم یخ کرد. به چه حقی روی نقطه ضعف من دست گذاشته بود. خون جلوی چشمهام رو گرفت. به سمت تخت پرتش کردم. تلوتلو خورد ولی تعادلش رو حفظ کرد. تا خواست صاف بایسته مشتی به کمرش زدم که همزمان با افتادنش روی تخت نفسش بند اومد. - آخ! یک دفعه شروع به تندتند نفس کشیدن کرد. برش گردوندم. فکر نمیکرد تا این حد عصبانی باشم که هنوز ادامه داشته باشه. التماسآمیز نگاهم کرد ولی اون موقع از حرفش انقدر حرص داشتم که یادم نمیاومد برادرم هست. یک دستم رو روی سینهش گذاشتم و وزنم رو روی دستم انداختم. سینه پهنی داشت و خیالم راحت بود آسیبی نمیبینه. دستش رو روی مچ دستم گذاشت و گفت: - دانیال... نمیتونم ..نفس ...بکشم! - به درک! زهرخند زد و سعی کرد چیزی بگه اما تواناییش رو نداشت. یکم نگران شدم و دستم رو برداشتم. دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و نالهای کرد. دستی روی موهاش کشیدم. - اعتکاف بی اعتکاف. با این حرفم حالش بدتر شد. انگار توقع داشت حالا که باهاش تلخ رفتار کردم به عنوان معذرت خواهی اجازه رفتن رو بهش بدم. کلید اتاقش رو از زیر بالشتش برداشتم و بلند شدم تا برم که سرم گیج رفت. احساس خوابآلودگی آشنایی برام به وجود اومد. اینبار من بودم که تلوتلو میخوردم. همینطور که روی تخت بود دستم رو دو دستی گرفت. دلم از گرمای دستش گرم شد. پس هنوز براش مهم بودم. - دو دقیقه بشین بعد برو، تلخیت کم نمیشه. دستم رو کشیدم و با همون حال سمت در رفتم. در حالی که یک دستش روی سینهش بود نگران دنبالم راه افتاد اما پام رو که بیرون گذاشتم در رو روش بستم و قفل کردم. خودم رو به اتاق رسوندم. روی تخت دراز کشیدم و ماگ رو برداشتم. عکس روی ماگش داشت با لبخند نگاهم میکرد. - آخ الینا! وقتی با من بودی چقدر همه چیز قابل تحملتر بود! بابک چون نمیتونست بیرون بیاد به دنیل زنگ زده بود و گفته بود حال من بده. دنیل و پوریا که صدای دعوا رو میشنیدن اما ترجیح دادن دخالت نکنند به اتاق من اومده بودن و من رو بیهوش دیدن. حنانه خانم رو خبر دادن و اون دکتر آورد و به زور سرم به هوشم آوردن. دنیل میگفت: - فقط بخاطر یک دعوا از هوش رفتی؟ ویرایش شده 29 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (ویرایش شده) ۱۶۱ حنانه خانوم از زندانی کردن بابک ناراحت بود و مدام روی زانوهاش میکوبید. حالم که جا اومد کلید اتاق رو به حنانه خانوم دادم تا بابک رو بیرون بیاره. فرداش برای صبحانه که رفتم بابک نبود. - کجاست؟ پوریا جواب داد: - دانشگاه، ساعت هشت کلاس داشت. صبحانه رو خوردیم و خواستم برم که یکی از خدمتکارها خبر داد: - آقا بابک برگشتن. خیلی هم ترسیدن. صدای قدمهایی تندی از روی راهپله اومد و بالاخره چهره رنگ پریدهش رو دیدم. به سمتم اومد و با ناراحتی دستم رو گرفت. - چرا با من اینکار رو میکنی؟! از رفتارش متعجب موندم. بقیه هم حال بهتر از من نداشتن. - چی شده؟ درباره دیشب حرف میزنی؟ - درباره امروز حرف میزنم. جلوی ماشینم رو افراد تو بودن که گرفتن. ذهنم روشن شد که آرمین دست به کار شده. نگران بلند شدم و بازوش رو گرفتم و روی صندلی نشوندم. اول سعی کردم خودم رو مبرا کنم و بعد نگرانی، م رو بروز بدمـ - کار من نبوده؛ اما به من بگو چیکار کردی که اینطور شد. - اگه کار تو نبوده پس... سکوت کرد. پوریا بود که وحشتزده زمزمه کرد: - آرمین! از چیزی که می، ترسیدم سرم اومد. اینبار واقعاً نمیتونستم جلوی اتفاق که بفهمه آرمین تا کجا نفوذ داره رو بگیرم. - داشتی چیکار میکردی؟ - چرا آرمین باید... - بابک! یکم کم مکث کرد. - من به عنوان سخنران یک روز گوهرشاد حرم انتخاب شدم دانیال. برگهام ریخت. عجب پیشرفتی! مگه چقدر کارش خوب بود که چیزی که گندهتر از اون خوابش رو هم نمیدیدن رسیده بود؟ کاش سایه نحس آرمین نبود تا جشن به پا میکردم و هزار بار بهش تبریک میگفتم. اما الان فقط یک چیز توی ذهنم قوت گرفت. آرمین اصلا نمیذاره. - تو آدم نمیشی، نه؟ انگار دیشب و امروز فراموشش شد که با سرتقی گفت: - نه. من تصمیمم رو گرفتم. چه تو و چه آرمین هرچقدر تلاش کنید، حتی اگه جونم رو بگیرید کوتاه نمیام. من پنج روز دیگه توی این اعتکاف شرکت می، کنم. توی چهرهش ردی از نگاه سرتق الینا دیدم. نمیدونم به خاطر اون بود، ترس از پرویی برادر یا غرور از دست رفته خودم بود که کابوسی رخ داد. سیلی به صورتش زدم که به عقب پرتاب شد. محکم به در اتاق پوریا کوبیدمش و سیلی دوم رو طوری زدم که مطمئن شدم تا یک هفته دیگه ردش از صورتش نمیره. یادم نمیره پرهام همه سعیش رو میکرد من رو نگه داره و دنیل نیز وحشتزده کناری ایستاد بود. از سر و صدامون حنانه خانوم بالا اومد و با دیدن بابک افتاده روی زمین جیغ کشید. پوریا من رو به آشپزخونه کوچیک طبقهمون برد و دنیل برام آب آورد. پرهام رو ول کردم و به کمک حنانه خانوم رفت تا بابک رو به اتاق ببرن. صدای داد و بیداد بابک عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد. پوریا طاقت نیاورد و بهم اعتراض کرد: - طفلک بچه چیزی نگفت که! این چه رفتاری بود از تو؟ پسر جوونی شده. تا شب خودم رو فحش میدادم. میدونستم باید معذرت خواهی کنم اما هنوز روش رو نداشتم. حنانه خانوم سعی کرد آرومم کنه اما فایدهای نداشت: - این چیزها بین سه تا پسر طبیعیه، یک مسافرت برید حالتون خوب میشه. پرهام پیش بابک بود. از حنانه پرسیدم: - بابک چطور؟ - صورتش آسیب دیده و پهلوش کبود شده. خودش میگه مثل مادر پهلو شکسته شدم. مادر پهلو شکسته کیه؟ با حال بد گفتم: - دستم بشکنه که با داداشم اینکار رو نکنم. لبخند تلخی زد. پوریا هم داخل اومد. - پاشو از دلش در بیار. - چندبار اومدم راهم نداد. - در رو قفل کرده بود؛ اما الان به بهانه این که زود بر میگردم پشت سرم باز گذاشتم. بلند شو گناه داره. بلند شدم. - توهم بیا. باهم به سمت اتاقش راه افتادم. بی سر و صدا روی صندلی که پرهام کنار تختش گذاشته بود نشستم. سرش زیر پتو بود. پوریا روی فرش نشست و گفت: ویرایش شده 29 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (ویرایش شده) ٠۲ - پتو رو از صورت بردار. - چندبار بگم نمیخوام با این وضع ببینیم. - بالاخره که میبینمت. بعد خواست حضور من رو اطلاع بده که با اشاره دست مخالفت کردم. - وحشی! هنوز هم همون رفتار نوجوونیش رو داره. از کجا معلوم که الینا برای همین ولش نکرده و بهش تهمت نفوذی بودن زدن! انگار پرهام همه چیز رو میدونست که متعجب نشد. - خودت رو لوس نکن دیگه! من که میدونم چقدر دانیال رو دوست داری. اون هم دوستت داره پس به قول خودتون کش نده مسئله رو. - حیف که آدم بد ذاتی نیستم اگه نه دعا میکردم اون روز که زیر مشت و لگدش دست و پا میزنی برسه تا بفهمی بچه کیه. - چرا اینطور رفتار میکنی؟ تو پسری. یعنی تا الان کتک نخوردی، دعوا نکردی؟ بابک با حرص گفت: - حاجی این کتکه، حالیته؟ - خوب تا حالا اتفاق نیفتاده؟ - اوف، تا دلت نخواد! پوریا خندهش گرفت. - خوب چطور از دلت در میآورد؟ - برو بابا دلت خوشه چه از دل در آوردنی؟ دو دقیقه بعدش میاومد با لحن خوش دوتا تهدید و غر میزد بعد ما مجبور بودیم بگیم چشم داداش، حق با توی. اما اینبار فرق میکنه. تمام بدنم رو خورد کرده. پرهام درحالی که با شیطنت من رو نگاه میکرد گفت: - با این چیزهایی که تو میگی فکر نکنم برای منتکشی زیاد تلاش کنه و بالاخره این تویی که کوتاه میای پس بنظرم تا تنور داغه بچسبونه و چندتا امتیاز بگیر. بابک یک مدت ساکت موند بعد روی پهلو چرخید و پتو رو کنار زد اما چون پشتش به من بود متوجه من نمیشد. - اگه الان خوب ایستادگی نکنم بعدا بدتر میشه. باید بفهمه من یک جوونم. - به نظرم یکم سیاست داشته باش. یک جور ازش باج گیری کن که از قیمتش دیگه جرئت تکرار نداشته باشه. بابک به فکر و من چشم غره رفتم. چه بدآموزی هست. - یعنی ازش پول بگیرم؟ - هرچیزی میتونه. بیشتر فکر کرد. - سهتا چیز مد نظرم اما فکر نکنم قبولش کنه. سه تا هم فرعی به ذهنم میاد. پرهام خندید و من هم نیشخندی زدم. با همون خنده گفت: - بگو ببینم چیه. - اول این که قول بده دیگه دست روم بلند نمیکنه. - دومیش. کمکم عصبانیت صداش کمتر میشد. انگار شیوه پیشنهادی پرهام به دلش نشسته بود. این که دیگه کتک نخوره هم انقدر براش مهم بود که از خشمش کم کنه. - دوم این که علاوه بر این اعتکاف دیگه توی کارهای مذهبی من دخالت نکنه. سوم اینکه چهار تومن پول بهم بده. قصد داریم یک خیریه بزنیم، نیاز به یک سرمایه اولیه داریم. هر دو چند ثانیه بخاطر روح بلندش سکوت کردیم. اینهمه پول دارم اما تا حالا به ذهنم نرسیده بود همچین چیزی بزنم. - یعنی واقعاً هیچکدوم از اینها رو برات انجام نداده؟ - میبینی چقدر ابتدایی؟ اما همین رو هم ازم دریغ کرده. منتظر فرصتِ تا کتک بزنه و از این کار لذت میبره. من طلبهم ولی تا حالا یک تبلیغ نتونستم برم. سه ساله التماسش میکنم. حالا خدایی از پول برام کم نگذاشته. پوریا نگاهی به چهره گرفتهام انداخت و انگار غریبیم رو دید و گفت: - خودت که فهمیدی خیلی از اینها رو آرمین نگذاشته. - آرمین؟ این بهانه دانیال برای کارهاش. هر وقت کم میاره پای آرمین رو وسط میکشه. اگه نه آرمین اصلا کاری به ما نداره. اون انقدر بیکاره که بیاد روی جزئیات زندگی من تمرکز کنه؟ اونهای امروز هم حتما خفتگیری، دزدی چیزی بودن. بهرحال ماشین مدل بالا بود. بعد هم که از دستشون فرار کردم. - تو هنوز آرمین رو نشناختی. با دست اشاره کردم بحث رو ادامه نده. حرف قبلی رو پیش کشید: - نگفتی سه تا فرعی چی بودن؟ - اول این که ازم معذرت خواهی کنه. دوم این که حساب کتاب خرج و مخارج رو نداشته باشه تا با خیال راحت هرجا میخوام خرج کنم. سوم اینکه... اوم، اون رو باشه وقتی قطعی شد بهش میگم. شاید هم نگفتم. - خب بهش بگو. تو که در رو بستی نمیذاری بیاد. خنده عصبی کرد. - الان تو برو بهش بگو. داد و بیدادش بالا میره که من باید طلبکار باشم اون بچه پرو طلبکاره. فکر میکنی گوش میکنه؟ پوریا به من نگاه کرد، یعنی حالا نوبت عرض اندام توی. آروم گفتم: - برگرد ببینم چه بلایی سرت آوردم. اون که متوجه حضور من شد سکوت کرد و پرهام هم از خنده غش کرد. پتو رو روی سرش کشید و به کمر چرخید. - خیلی کارت مسخره بود پوریا. گفتم: - بابک جان بشین. ویرایش شده 29 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) ۱۶۳ جوابم رو نداد. پرهام گفت: - بچه نشو دیگه. بشین باهم مردونه صحبت کنید کدورتها رفع بشه. - این حرف به درد دو نفر میخوره که باهم زد و خورد کردن نه کسی که زیر مشت و لگد برادرش افتاده. پوریا با بهت گفت: - کِی بهت مشت و لگد زد؟! من که با این اغراقهای بابک آشنا بودم با اخم گفتم: - نکنه دوست داشتی عادلانهش کنی؟ معلوم بود نمیخواست جوابم رو بده اما بار این تهمت رو تحمل نداشت. - منظورم اون نبود. - بابک میشینی یا نه! پتو رو از روی سرش کنار زد و نشست. - نه. نیشخند زدم. - اما نشستی. تازه فهمید چه گولی خورده. من هم متوجه صورتش شدم که از دو جا آسیب دیده بود. یک طرف کبود و یک طرف کمی سرخ به چشم میخورد. گوشه پیراهنش رو که از صبح در نیاورده بود بالا زدم. پهلوش تا قفسه سینه در اثر برخورد با در کبود بود. دوست نداشتم لیلی به لالاش بذارم اما نتونستم نگم: - کاش نبودم و با تو این کار رو نمیکردم. زیر لب گفت: - خدا نکنه! پوریا گفت: - کاش بجاش دستت شکسته بود! با حرص نگاهش کردم که با چشمهای خندون نگاهم میکرد. به سمت بابک برگشتم و به چشمهای مشکی و قشنگش زل زدم. میذاشتم اعتکاف رو بره و خودم جلوی آرمین میایستادم نمیذاشتم چپ نگاهش کنه. - جز اولی همش قبول. یکم فکر کرد تا ترتیب یادش بیاد. بعد با حرص گفت: - چرا بازی در میاری؟ پرهام گفت: - سوال من هم همینه. دستی روی گردنش کشیدم. - چون با اخلاقی که از تو و خودم سراغ دارم خیلی سختتر از گزینههای دیگهست. پوریا خندید و بابک چپچپ نگاهم کرد و زیر لب فحش داد و بلند گفت: - بتاز دانیال خان. شما رو فقط الینا میتونه درست کنه. پرهام از خنده غش کرد و من هم خندهام گرفت. پوریا در بین خنده گفت: - مگه الینا چطوره؟ - به اندازهای که دانیال رو در حال ظرف شستن و زمین جارو کردن ببینیم هست. دنیل از صدای خندههامون متعجب وارد شد و بین چهارچوب در ایستاد. - به صورت داغون شدهی بابک میخندید؟ بابک با حرص نگاهش کرد. - دهنت رو ببند دنیل! براس اینکه حواسش رو از اون پرت کنم با انگشت پیشونی بابک زدم. - به جای اولی یک چیز دیگه پیشنهاد بده. خواست به روی خودش نیاره اما با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد. تا پرهام ماجرا رو به دنیل توضیح بده و غرغرهاش رو گوش کنه گفت: - هیچوقت تردم نکنی. صدای شکسته شدن قلبم رو واقعاً شنیدم. سکوت اتاق رو گرفت. پرهام وضع بهتر از من نداشت. خودم همه چیز رو، همه چیز رو براش توضیح داده بودم. دنیل روش رو گرفت تا من نگاهش رو نبینم. گیج شده بودم. نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم. فقط میخواستم از اون وضعیت رها بشم. - من رو ببخش... به خاطر همه چیز... باید به اتاقم برم... هرچی رو که میخواستی... رو برات همین هفته انجام میدم. نفهمیدم چطور خودم رو به اتاقم رسوندم. جلوی آینه ایستاده بودم و دستهام به دو طرف قابش بود. تصویر یک مرد شکسته رو داخلش دیدم. فرداش بابک کارهاش رو درست کرد و بعد از برگشت سرسنگین به اتاقش رفت. چشمه که صبح از مسافرت برگشته بود باهاش صحبت کرد و فهمید دوستهاش به صورتش اشاره کردن و اون هم که دوست نداشته دروغ بگه واقعیت رو گفته و داغ دلش تازه شده. ویرایش شده 31 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) ۱۶۴ ** الینا ** شب مازیار میخواست اونجا بمونه. با تعجب گفتم: - یعنی چی؟! - میخوام گذشته رو از دلت در بیارم. - گذشته اینطور از دلم در نمیاد. من الان آمادگی اینجا موندنت رو ندارم. با تعجب گفت: - چرا؟! تو دلتنگ من نیستی؟ وای خدا این بشر چقدر رو داشت. - نه دلتنگت نیستم. الان نمیخوام ببینمت مازیار. - اما من شوهرتم! - تو شوهر نیستی، تو دشمنی، قاتل جونی. با عصبانیت داد زد: - تو حق نداری اینطوری با همسرت صحبت کنی. - توهم حق نداشتی اونطور با زنت رفتار کنی. - اون گذشته، بیخیالش شو. عصبانی داد زدم: - گورت رو گم کن. تنها راهی که میتونم پیش پات بذارم برای اینکه نکشمت اینه که گورت رو گم کنی. با عصبانیت نگاهم کرد بعد برگشت و رفت. ** دانیال ** بابک سه روز زودتر به مشهد رفت و من هم که تازه خبر گرفته بودم الینا به خانوادهش برگشت و بیخبر بودم که با مازیار میخواد چیکار کنه بهش پیام دادم: * میخوام به مشهد برم. زیارتی. اگه توهم میای بیا بریم. چشمه هم میاد. تا شب منتظر پیامش بودم. جواب داد: * میام، دنیل رو هم بیار من خواهر و داداشم هم میارم. بهشون گفتم نیازی به این دارم که سفر برم و همه چیز رو فراموش کنم. گوشی رو توی دستم فشردم. اون میخواست من رو به خواهر و برادرش معرفی کنه. حتما دیگه قصد زندگی با مازیار رو نداشت وگرنه اونها میدونستن که بین ما رابطهای بوده پس چرا باید معرفیمون میکرد! ** الینا ** مهران روبهروی سرهنگ ایستاده بود. سرهنگ گفت: - شما آماده هستید؟ - من آماده هستم قربان. - ما وقت کافی برای آموزش شما نداشتیم اما میدونیم که میتونید نفوذتون رو ادامه بدید. بعد به من نگاه کرد. - وقتی تو خونه دانیال بودی آرمین به وسیله برادرت قصد داشت جاسوسی تو و حتی دانیال رو بکنه. اما اون انقدر باهوش بود که خیلی زود با ما در میون گذاشت و جاسوس ماهم شد. بهتزده گفتم: - اما اون خودش به من شک کرده بود. مهران گفت: - ببخشید.... آره، شک کردم. شگ کردم چون میدیدم تو واقعا عاشق دانیال شدی. من خیلی تعقیبتون کردم. از دم همون خونه اجارهایت با نیوشا تا دم خونه دانیال. بیرون میدیدمتون. من خواهرم رو میشناسم. اون نگاه، نگاه یک دختر عاشق بود. من فقط بهش نگاه کردم که سرهنگ گفت: - نقشه ما هنوز تموم نشده. ناراحت نگاهش کردم. - من دوباره نمیتونم. دانیال من رو بخشید، با همه کارهایی که باهاش کرده بودم. - تو قرار نیست خیلی جلو بری اما قرار خیلی جاها همراهش باشی. ویرایش شده 1 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری