رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پونزده

توی اون جمع دانیال فهمید که باربد دیگه تلفن کسی رو جواب نمیده و نمیاد. 

** الینا **

اون روز بهم اطلاع دادن که از سفارت انگلیس بوهایی میاد. قرار شد هر جوری شده جاسوسی وارد سفارت کنیم. به پیشنهاد دانیال مترجم انگلیس که فردی از همون کشور بود رو توی یک تصادف سوری اما نه چندان شدید به بیمارستان تهران منتقل شد و اونجا هم با یک تماس کوچیک به وسیله افراد مورد اعتماد از سفارت خواستن مترجم به کشور خودش برگرده و استراحت کنه. دانیال توی اتاق کنفرانس راه می رفت و حرف میزد:
-تا وقتی بتونند از کشور خودشون مترجمی بیارن که فارسی بلد باشه طول میکشه، شاید هم اصلا همچین قصدی نداشته باشند.
من ادامه حرفش رو گرفتم:
- فرد نفوذی از طرف ما باید به عنوان مترجم وارد سفارت بشه.
با لبخند سری تکون داد.
- فعلا هیچ مکانی به اندازه سفارت انگلیس نمیتونه باعث مشکل بشه.
سرهنگ گفت:
- حالا مسله این هست که چه فرد قابل اعتماد، آموزش دیده و با مهارت رو وارد سفارت کنیم.
من و دانیال اومدیم چیزی بگیم که خودش گفت:
-نه...
با بهت نگاهش کردیم که گفت:
-همون قدر که ما تک تک حرکت‌های اون‌ها رو زیر نظر داریم، اون‌ها هم وقتی بخوان کاری کنند هر جا خطری باشه رو در نظر می‌گیرن.

منتظر نگاهش کردیم که گفت:
- بذار اون شخص رو خودشون انتخاب کنند، بعد ما نقش‌هامون رو عملی می‌کنیم.
همه نگاهی بهم کردیم و نیشخندی زدیم. قرار شد به طور نامحسوس و پنهانی به ادارات نزدیک سفارت پخش بشیم تا بتونیم زیر نظر داشته باشیمشون. 

خیلی زود اون فرد مشخص شد. هفته بعد پشت میز جلسه نشسته بودیم و منتظر بودیم مترجم جدید رو بیارن. چیزی طول نکشید که در زدن، سرهنگ اجازه داد و وارد شدن. پسر با ترس به ما نگاه می کرد. از پشت چهره ترسیدهاش تونستم تشخیص بدم همون پسری هست که توی بیمارستان دیده بودم. همون پسر که شوهر خواهرش با چوب زده بودش. سرهنگ اشاره کرد بشین اون هم با ترس آخرین صندلی نشست. سرهنگ در حالی که پرنده‌ها رو نگاه میکرد گفت:
- جناب کوروش، درسته؟
پسر آب دهنش رو قورت داد.
- ب... ب... بله.
سرهنگ نگاهش کرد.
- نترس پسر جون لولو خور خوره که نیستیم.
با ترس گفت:
- آخه من کاری نکردم.
توی این جلسه دانیال نبود و همین یکم رو اعصاب بودم و احساس تنهایی میکردم. سرهنگ با خنده گفت:

- ما که نگفتیم کاری کردی پسر جان!
کوروش همینطور با نگرانی نگاهش میکرد. من هم بهش گفته بودم که 
کاری باهاش نداریم اما باور نداشت. گفتم:
- ببینید ما از شما خواستار یک همکاری هستیم... یک همکاری که شما 
حتما باید انجام بدین در اصل یک توفیق اجباری چون این مسئله اهمیت 
زیادی برای کشور داره.

یکم آرومتر شد اما گفت:
- من عرضه این کارها ندارم.
با عصبانیت گفتم:
- باید عرضهاش رو داشته باشید. فهمیدین؟
قشنگ ترسید.
- فرصت آموزش نداریم. شما فقط هر کاری که ما بهتون میگیم رو انجام 
میدید و هر گونه خطا، سوتی یا بدجنسی براتون بد تموم میشه.
خواست چیزی بگه که چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و گفتم:
- باشه؟

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 192
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم رمان آغوش نویسنده آتناملازاده ژانر: پلیسی، عاشقانه، مافیایی خلاصه: دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگه‌ای جز ه

بسم الله الرحمن الرحیم  ** دانیال **   لوازم رو داخل می‌آوردن. انقدر این آپارتمان آدم داشت که نیازی به گرفتن کارگر نبود. نگاهی به افراد دور و برم کردم و توی دلم خدا رو شکر کردم. خدا رو

پارت دو ** دانای رمان ** زندگی جدیدشون شروع شد. دانیال از همه چیز دست کشیده بود و آرزو داشت اگه آرمین دوباره مزاحمشون نشه و اون‌ها رو به زور به گروه مافیای سیاست برنگردونه، زندگی عادی رو شرو

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و شونزده

دیگه جرات مخالفت نداشت.
- باشه.
خودکار رو که تمام مدت توی دستم بود روی میز کوبوندم.
- سرهنگ اجازه مرخصی میدین؟
- بفرما! 
بلند شدم و احترام گذاشتم بعد بیرون رفتم.
خبر رسیده بود محمد علی پسر دایی مهدیام عقد کرده بود. چون دامغان بودن من نمیتونستم وسط این مشکلات برم اما بابا و مامان رفته بودن. همکارها داشتن باهم صحبت می‌کردن.
- زمان ما کلا صدا و سیما دو تا دوربین داشت که یکیش فول تایم در اختیار مسابقه محله بود، اونوقت عقل ما نمی‌رسید که معلممون چطوری چهل تا دوربین داره که توی خونه تک‌تک بچه‌های کلاس جاساز کنه!
برای جلسه رفتم. راجع‌به حال و هوای قبل از انتخابات و مشکلاتی که می‌تونست به وجود بیاد حرف زدن. سرگردی گفت:
- نباید زیاد مشکلی پیش بیاد طبق عادت رئیس جمهوری قبلی دوباره رای میاره.

همسرش که توی همون اداره کار میکرد جواب داد:
-مقابل رئیس جمهور فرد قدرتمندی مثل آقای رفسنجانی و اطرافیانش هستن.
گفتم:
- و ضمنا فراموش نشه در سفارت انگلیس جنب و جوش‌هایی شنیده 
میشه.
همه سر تکون دادن. بیرون اومدیم اما هنوز سرگردون بودیم و هرچند نفر در حال صحبت و مشورت باهم بودیم که صدایی اومد:
- شما با خودت چی فکر کردی که برای یک سرگرد احترام نمیذاری!
همه به اون سمت برگشتیم. سرهنگ هماشاه رو به روی دانیال ایستاده بود. دانیال با خونسردی گفت:
- متوجه شما نشدم.

- که متوجه نشدی! با خودت چی فکر کردی؟ مثل اینکه یادت رفته تو اینجا اسیری اما بعضی وقتها جوری رفتار میکنی انگار بخاطر عرضه‌ت به اینجا رسیدی و فرد حیاتی توی اداره هستی. 

همه نگاهها به دانیال بود .دلم براش سوخت. اون ادامه داد: 

من متوجه نمیشم چرا سرهنگ اصرار به بودن تو توی این جلسه بود، 
بنظرم هر اتفاقی قرار بیفته یک طرف قضیه تویی.
دانیال سکوت کرده بود و زیر نگاه بقیه صورتش سرخ شده بود. دلم نیومد 
سکوت کنم و جلو رفتم.
- اما ناگفته نماند که خدمت جناب شباهنگ بسیار بیشتر از خیلی  سرهنگ‌های ما هست.
اینبار همه نگاه ها به سمت من برگشت. با خونسردی ادامه دادم:
- لازم به ذکر از زحمت‌های ایشون هست؟
هنوز همه جا سکوت بود.

- دور زدن تحریم‌ها رو ما با هماهنگی ایشون با رابطه‌هاشون در خارج کشور و سفارت‌ها انجام می‌دیم. لو دادن جاسوسها، تعلیم مامورهای ویژه، جلوگیری از قاچاق بی رویه، به سرانجام رسوندن سیزده ماموریت به بهترین شکل.... بازم بگم؟
سرهنگ هماشاه نگاهم کرد.
- این دفاع شما از پسر یک پدر خوانده برای چیه سرگرد؟
لبخند کوچیکی زدم.
- سرهنگ بنظرم بهتر برای ناهار تشریف ببرین.

از این توهین صورتش سرخ شد و با ناراحتی بیرون رفت. یک نفر دیگه 
قصد دفاع از دانیال رو پیدا کرد و گفت:
- اصلا سرهنگ نیرو انتظامی خودش توی جلسه سپاه چیکار داره که به بقیه گیر میده؟
به دانیال خیره شدم. وقتی ناراحت بود چهرهاش چنان مظلوم می شد که قلبم میلرزید. از اون لرزشهای خطرناک! 

** دانیال **

با ذهنی مشوش شب داشتم میرفتم به سمت خونه که گوشیم زنگ زد. به صفحه روش نگاه کردم.
*مرحوم*
از اینکه الینا بهم زنگ زده متعجب شدم و سریع ماشین رو کناری پارک کردم و جواب دادم:
- بله!
صدای نگرانش به گوشم رسید:
- کجایی؟!
- دارم به سمت خونه میرم.
- توی ماشینی؟!

گیج جواب دادم:
- پس کجا باشم؟!
- دوربین‌ها یک نفر رو دیدن که تحرکات مشکوکی نزدیک ماشینت داشته. احتمالا بمب‌گذاری هست. 
با این حرف گوشی رو خاموش نکرده توی جیبم گذاشتم و دستگیره در 
رو کشیدم اما باز نشد. چندبار امتحان کردم و به قفل نگاه کردم اما مشکلی نداشت. متوجه شدم سیستم ماشین رو دست کاری کردن. سریع بالشتک بالای صندلی رو کندم و با تیزی زیرش دور شیشه ها ضربه زدم تا شکست. خودم رو بیرون انداختم و با سرعت از ماشین دور شدم که صدای وحشتناکی اومد و چند لحظه بعدش موج انفجار به جلو پرتم کرد.

چون میدونستم امکان انفجار دوم و بزرگتر وجود داره دوباره بلند شدم و تلو تلو خوران به راهم ادامه دادم و آخر بیهوش روی زمین افتادم.
- هنوز بهوش نیومده.
قبل از اینکه صدا جوابی بشنوه زمزمه کردم:
- بهوشم.
متوجه شدم چند نفر به سمتم دویدن و یک نفر هم دستم رو گرفت. دنیل بود. ازش پرسیدم: 
- بابک کجاست؟
- خونه نبود، خبردار نشد.
از سرهنگ پرسیدم:
- کی باعث این اتفاق شده؟

- هنوز معلوم نیست.
- میتونم مرخص بشم؟
نگین به سمت در راه افتاد و گفت:
- کارهای مرخص شدنتون رو دنبال میکنم.

از دنیل پرسیدم: 

- این اینجا چیکار می‌کنه؟

- به نمایندگی آرمین اومده. 
الینا یک قدم جلو اومد. کلا یکی از عادت‌هاش این بود وقتی می‌خواست 
حرفی بزنه که باید بهش توجه میشد یک قدم جلو میاومد.
- حال عمومی شما خوبه! فقط کم خونی تون باعث بیحالیتون شده و موج انفجار هم بعد از مدت کمی تشنج به همراه داشته.
سر تکون دادم.
- من و تو هیچ امنیتی نداریم، خط عمرمون به یک مو بنده.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:
- پس... می تونیم پشت هم بایستیم؟ ما متحدان خوبی می‌شیم. 
مدتی بهم خیره شدیم. امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر است!

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفده

** الینا **

با دانیال قراری گذاشتیم. قرار گذاشتیم که بجای دوری و کینه پشت هم باشیم. من نگران روزی بودم که بفهمه من عقد کردم. به خونه خانواده همسرم رفتم. دوست نداشتم اونجا بمونم. جو خونه‌شون خیلی مضخرف بود. مادرشوهرم که همش ساکت بود و فقط کار می‌کرد و پدر شوهرم با اون نگاه هیزش مدام قربون صدقه‌م می‌رفت. اما اون روز قرار بود من رو به خونه مادربزرگ مادری که پاگشام کرده بود ببره. 

- حاضری؟ 

- آره. 

- کدوم رو پوشیدی؟ 

مانتوم رو نشونش دادم. مانتو مزونی آبی خیلی قشنگ. این رو دانیال برام گرفته بود. 

- اوو چه قشنگه! این از کجا؟ 

- چند سال پیش توی یک حراج خریدم. 

- عالیه! تو از همه دخترهای اونجا سری. بریم؟ 

لبخندی از تعریفش زدم. 

- بریم. 

ماشین رو آماده کرد. مادر ناتنیش بیخیال نشست و پدرش هم جلو نشست و من کنار مادر ناتنیش. شنیده بودم که یک برادر ناتنی هم جز دو برادر اصلی خودش داره که پیش یک برادر ناتنی دیگه‌ش. ماشین حرکت کرد و کلی توی راه بودیم تا اینکه گفت: 

- رسیدیم. 

سرم رو از روی شیشه برداشتم و نگاه کردم. خشکم زد. خدای من! 

- اینجا... خونه خانواده مادر ناتنیت هست؟! 

- آره... می‌شناسی؟ 

- مازیار... مازیار من نمیام. 

خشکش زد. باباش هم تعجب کرد و نامادریش همچنان خنثی. مازیار بهت‌زده گفت: 

- چی میگی! دعوتمون کردن. 

- من... من نمی‌تونم بیام. 

- الینا! 

درحالی که باورم نمیشد توی تهران به این بزرگی توی همچین کابوسی افتاده باشم گفتم: 

- من، من نمی‌تونم. 

در ماشین رو باز کردم و بیرون پریدم و شروع به دویدن کردم. صداش که دنبالم می‌دوید رو می‌شنیدم: 

- الینا! الینا! 

نمی‌ایستادم. زندگی خوب من تموم شد. چطور این بلا ممکنه؟ من نفرین شده هستم. 

- الینا واستا ببینم چی شده! 

اما من بیخیال می‌دویدم. بالاخره از پشت گرفتم. 

- ولم کن! ولم کن! 

- عزیزم! بگو چی شده؟! کی اونجا تو رو می‌شناسه؟ 

- ولم کن دانیال. 

هر دو سکوت کردیم. دست من رو گرفت و به سمت خودش برگردوند. نگاهش سرد بود. 

- دانیال! 

نفس نفس میزدم. 

- مازیار! 

- تو با دانیال بودی! 

- اون... اون گذشته بود. 

و سرم رو پایین انداختم. گفتم: 

- چرا نگفتی دوست پسر داشتی؟ 

- خیلی... خیلی بچه بودم. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هجده

چیزی نگفت و فقط سرش پایین بود. صداش زدم: 

- مازیار! 

بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: 

- بله! 

- قول بده که این ماجرا همین جا تموم بشه. 

سرش رو بالا آورد. نگاهش سرد بود. التماس‌آمیز صداش زدم. 

- مازیار! 

- بیا سوار شو برگردیم. 

- مازیار! 

با همون سردی گفت: 

- بهم فرصت بده. 

** 

- راننده ام وی ام ما رو هم در جریان بذار چیکار داری میکنی؟
این صدای پلیس راهنمایی رانندگی بود که با این حرفش من رو از دور زدن هفتمین بار دور میدون باز داشت. دیگه به سرد بودن مازیاری که باهام بود اما سرد بود فکر نمی‌کردم.  کلافه از کنار رفتن خاتمی به نفع موسوی بودم و متوجه کارم نبودم. نوری و مهر علیزاده هم با اینکه رسمی نشده بودن اما مشکل بزرگی ایجاد نکرده بودن. جهرمی، پور
محمدی و مظاهری هم از حزبهای مقابل نخواستن به رسمیت در بیان. جز اون باید مراقب افراد رد صالحیت شده هم میبودیم. اعلمی، بیات، شعله سعدی.

توی اداره وقت غذا خوردن نداشتیم و بیسکوییت می‌خوردیم، از همون‌هایی که نوار دورش همه چیز رو از قفل گاو صندوق بانک مرکزی تا بخت دختر همسایه رو به جز بست خود بیسکوئیت باز میکنه. از پنج صبح به سمت اداره میرفتم و ساعت سه بعد از ظهر بر میگشتم تا پنج بعد از ظهر بعد دوباره به اداره میرفتم تا ده شب. بالاخره این عذاب یک روز انداختم. سرم رو روی میز گذاشتم و توانایی بلند کردنش نداشتم. وقتی چندبار صدام کردن و جوابی نشنیدن دانیال به سمتم
دوی. بزور نشستم. گفتم: 

- حالت خوبه رزم‌آور! 

نای جواب دادن نداشتم. یکی از خانمها برام آب آورد و نزدیک دهنم آورد. بزور دو قلپ خوردم بهتر شدم. دانیال گفت:
-میتونید بلند بشین؟
به آرومی گفتم:
-فکر کنم بتونم.
-پس بلند بشین تا درمانگاه ببرمتون.

رو به یکی از ستوانها گفت:
-برای ما مرخصی رد کنید.
با کمک همون خانم بلند شدم و به سمت در رفتم. دانیال پشت سرمون 
اومد و در رو برام باز کرد. صندلی جلوی ماشین نشستم و خودش سوار 
شد.
-کمربندتون رو ببیندید.
کمربند رو بستم و سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم.
-ماشین جدیده؟
از اینکه با اون حال هم دست از فوضولی بر نداشتم خندهاش گرفت.
-خیر، ماشین دنی رو قرض گرفتم.
چشمهام رو بستم و با صدای باز شدن در ماشین دوباره بازشون کردم.
-پیاده بشین سرگرد!
کنار رفت و پیاده شدم. همون چند دقیقه خواب حالم رو بهتر کرده بود. 
وارد درمانگاه شدیم. گفت:
-شما بشینین تا من بهشون بگم یک سرم تقویتی براتون حاضر کنند.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نوزده

نشست. 

- بریم. 

باهم بیرون رفتیم. رو به روی درمانگاه یک پارک بود. نگاهم رو به دختر و پسرهایی که توی پارک قدم میزدن دوختم چه الکی، الکی واسه خودشون دردسر درست می‌کنند و چه خوشحالن! شاید اگه اون اتفاق نمی‌افتاد تا آخر عمر با مازیار خوشبخت بودم اون جوون خوبی بود. سعی کردم حواس خودم رو پرت کنم. به اداره رفتیم .وای چقدر اداره شب‌ها خوشگل‌تر بود چه شلوغم بود. با اینکه کلا برامون مرخصی زده بودن اما توی این وضع دلمون نبود کنار بکشیم. همه حالم رو پرسیدن. ساعت ده اومدم برم که بخاطر تاریکی هوا پام به یک چیزی گیر کرد و پیچ خورد.
- آخ!
هیچ عکس العملی نشون نداد اما یکی به سمتم دوید سروان آبان بود که برای گزارش پروندهای به این اداره موقت ما اومده بود.
- خوبین سرگرد؟!
- آیی، بله.

- اما بنظر میاد خیلی درد دارین. میخواین من برسونمتون؟
نگاهش کردم چشمهای درشت مشکی رنگش تنها چیزی بود که چهرهاش رو خوشگل میکرد.
- نه، ممنون.
- ولی شما نمیتونید برونید.
- من میرسونمشون، شما تشریف ببرید.
سمت صدا برگشتم، دانیال بود. آبان سری تکون داد و با حرص رفت. اومدم بلند بشم که پام درد گرفت دوباره نشستم. دستش رو دراز کرد سمتم با تعجب نگاهش کردم که لبخند محوی زد و گفت:
- فکر کردم از دخترهای خانواده خودمونین.
با تکیه به ماشین بلند شدم. کمکم کرد در سمت راننده رو باز کنم و بشینم بعد خودش نشست و ماشین رو روشن کرد همون موقع برام پیام اومد نگاه کردم از مازیار بود. گوشی رو دوباره توی کیفم برگردوندم و حواسم رو دادم به آهنگی که انگار حرف دل من رو می خوند:
دروغات همه با من ، من دیوونه دیوونم واقعا
که پای توئه نامرد میشینم و میبارم
بعد تو دیگه شاید کسی نتونه جاتو بگیره. 

ولی اون موقعی که باید نبودی که کنارم
مهم نیست بعدش اصلا نه نباشی بازم هستم
ولی من دیوونه هنوز واسه تو دلواپسم
یه دونه دلِ تنها یه سایه که دیگه ندارم
خودم درستش میکنم میرم پی کارم
میرم پی کارم...
آره اون موقع همین رو گفتم، می رم پی کارم!
میرم پی کارم...
ماشین رو خاموش کرد به سمتم برگشت. یک دستش رو به صورت قائمه رو پشتی صندلی گذاشت نیروی شب با اون تاریکی هر کسی رو جادو میکرد. لبخندی زد و با لحن شیطونی گفت:
- سرگرد دختر چهارده ساله رو که نیاوردم.
پیراهنش رو بدون هیچ خجالتی در آورد. ناخودآگاه روم رو گرفتم. صدای 
خنده آرومش اومد. هنوز وقتی با منه میتونه بخنده، هنوز وقتی با
منه میتونه آروم باشه و این رو میفهمیدم. بر میگردم. یک تیشرت 
استخونی که روش نوشته شده بود دانیال انقدر هیکلی بود که از زیر
لباس هم برجستگیهای بدنش بیرون بزنه برای اینکه حواس خودم رو
پرت کنم می‌پرسیدم:

- واه! شما مردها چه گیری دادین به دخترهای چهارده ساله.
همین طور که پیاده میشد جواب میداد:
-بخاطر این که دخترهای چهارده ساله اول سن بلوغشون و راحت گول 
میخورن.
لبخندی زدم. گوشیم رو در میارم به مامان موقعیت رو اطالع میدم البته 
از طریق اس در کناریم باز میشه با تعجب بر میگردم سمت چنگیز خان 
یک خورده خم داخل ماشین.
-پاتون هنوز درد میکنه؟
هل شدم.
-آره، یعنی نه، یعنی... نه...آر...نه
گوشیم زنگ خورد. نگاهی به شماره کردم. رزم دار آرشام پارسا بود.
-بله رزم دار!
-کجایی شما؟ جلسه چی شد؟
-وای یادم رفت. برگردم؟
نوچی کشید. 

- ای بابا! نه راحت باشید! خدانگهدار!
و قطع کرد. ته دلم خوشحال می‌شم که بیخیالمون شده. گوشی رو قطع و به دانیال نگاه می‌کنم. 
-این لباستون یکم غیر رسمی نیست؟

اول نگاهی به لباسش می‌اندازه بعد به من. 

- اینطوری راحت‌ترم. 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست

برگشتم و به ساختمون رستوران نگاه کردم البته رستوران نبود باغ تالار بود؛ باغش پر از انواع گل و درخت بود و ساختمون هم نمای سفیدی داشت با پنجرههای بزرگ که پرده آبی رنگش از اینجا هم دیده میشد ماشین‌های زیادی تو باغ بودن و زن و مردها داخل میشدن و بیرون می‌اومدن یک چیزی نظرم رو جلب کرد همه تقریبا همه زن‌ها سر لخت بودن سریع فهمیدم از اون رستورانهای مخفی.

- دانیال من نمیام. 

با خنده زورکی گفت: 

- دیدی گفتم دختر چهارده ساله‌ای؟ 

بعد با محبت گفت: 

- من قصد بدی ندارم؛ ولی اگه دوست ندارین بیان، هر جور راحتین.

چرا انقدر خوب بود هنگامی که با او چنین بد رفتار کرده ام؟
بعد رفت سمت ساختمون داشتم نگاهش میکردم که چندتا بچه پسر سوسول و مدهوش به سمتم اومدن.

- به به چه گلی، چه منگی! کلاغ سیاه گنجشک ما میشی؟
از پسشون بر میاومدم اگه پام چالق نبود.
صدای دانیال اومد:

- گورتون رو گم کنید؛ یالا. 

از هیکلش ترسیدن. باید هم بترسن یک هیکل داره شاه نداره! یکیشون 
سعی کرد خودش رو نبازه و گفت:
-اصال مال خودت؛ بهترش رو دارم.
بعد رفتن دانیال به من نگاه کرد خودم گفتم:

- میام. 

پاتون درد نمیکنه؟
-آروم حرکت کنم چیزی نمیشه.
رسیدیم به در سفید رنگ رستوران دو نفر با کت و شلوار فیروزهای و پیراهن مشکی دم در ایستاده بودن. با دیدن ما در رو باز کردن و یکیشون گفت:

- خوش اومدید آقای شباهنگ! 

سری تکون میده میریم تو؛ اوف یعنی واقعا فقط اوف سرامیکهای درخشان گلبهی روی زمین چنان برق میزنه که از اینه خودم رو بهتر میتونم ببینم میزها اشرافی نباتی و نقرهای با صندلیهای اشرافی مشکی روی هر میز گلدونی بود پر از گلهای طبیعی وسط سالن بود. چسبیده به دیوار هم تخت‌های سنتی بود.
وسط سالن یک قسمت یکم بالاتر رفته بود که چند نفر داشتن توش تانگو می‌رقصیدن و گروه ارکست هم روی سکوی بالای با کت و شلوارهای آبی و جلیقه ستش با پیراهن‌های سفید و کراوات‌های یخی و نقره‌ای آخر سالن یک سالن کوچیک و جدا قرار داشت که توش میز بیلیارد و میز پینک پونک بود لوستری از سقف آویزون بود که تا دو متری زمین پیچ می خورد و میرسید.
رستوران دوبلکس بود صدای قهقه از طبقه بالا می‌اومد. نگاه‌های متعجب و حتی وحشت‌زده به سمت من بر میگرده جالب بود و خوب بود که مقنعه‌ام رو با یک روسری شیری رنگ که همیشه تو کیفم دارم عوض کرده بودم باز هم ترس از این بود که من پلیس باشم باز هم باشون یکی نبودم برگشتم و به دانیال نگاه کردم.

- من با این‌ها یکی نیستم. 

جوابی نمیده حرکت میکنه هر کدوم از پرسنل میبیننش سریع سلام میدن و خم و راست میشن یک نفر که سر و وضعش نشون میداد از بالا بالاها رستورانه اومد سمتمون در حالی که با تعجب به من نگاه میکرد. گفت:
- خوش اومدین قربان! میز همیشگیتون حاضر.
دانیال نگاهی به بالا میاندازه.
- بفرمایید!
نخواستم دنبالش مثل جوجه اردک راه بیفتم پس پرسیدم:
- کجا؟ من طبقه بالا نمیام‌ها. کلی پله‌ست
لبخندی زد که چال روی گونه‌هاش افتاد اخم ریزی کردم. اه اصلا از چال روی گونه‌اش خوشم نیومد انگار فهمید چون این بار اخم کرد و با لحن جدی گفت: 

- میریم روی پشت بوم.
با هم از پله‌های مارپیچ بالا رفتیم طبقه بالا پر از اتاق بود باز هم از پله‌ها بالاتر رفتیم رسیدیم روی پشت بوم اینبار واقعا تا چند ثانیه نتونستم حرفی بزنم وسط پشت‌بوم یک حوض بزرگ بود. که پله‌های فلزی مسی رنگی میخورد تا ازش بالا بری پیشخدمت‌های اینجا برعکس پایین که پیراهن و شلوار با جلیقه‌های بادمجونی مشکی داشتن کت و شلوارهای دودی با پیراهن کاهویی و کراوات دودی و مشکی پوشیده بودن هر کسی ما رو میدید نگاهش رومون خیره میموند 
بدم اومد از جایی که بودم از جایی که نباید میبودم چنگیز خان برگشت 
سمتم و با احترام گفت:
- لطفا بفرمایید!
بالا گرفتم و به کسی نگاه نکردم جلوتر حرکت کردم به یکی از آلاچیق 
ها که رسیدیم اشاره کرد بریم بالا دوباره از پله کانی ها بالا رفتیم بالای
دایره‌ها مبل های راحتی نقره ای رنگی به صورت نیم دایره گذاشته شده بود تو نصفه دیگه گردی هم یک میز دو نفره شیشه‌ای با صندلیهای گلبهی رنگ گذاشته بودن دو تا فانوس فضا رو روشن و قشنگ کرده بودن از اونجا میشد تموم شهر رو دید نفسم از اون همه زیبایی بند اومد. برگشتم و شیطون نگاهش کردم.
- سرگرد به حساب شما دیگه؟
با خنده اشاره کرد بشینم نشستم خودش هم رو به رویم پشت میز 
نشست.
- اگه بگم به حساب شما چی؟
- همین حالا در میرم.
خندهاش شدیدتر میشه حالا شونه‌هایش تکون میخوره لبخندی میزنم یادم بود این حالتش لبخندم تلخ میشه سرم رو پایین میاندازم نکنه یک وقتی سرش رو بالا بیاره و بخون فکر مزاحمی که توی ذهنمه پیشخدمت بالا میاد و تبلتی رو میذاره روی میز و کنار میره. دانیال با چشم به تلفن روی میز اشاره میکنه.
- هرچی میخواین علامت بزنید تا براتون بیارن.
نگاهی به اسم‌های عجق و وجق می‌اندازم بعد به سمت خودش برش می‌گردونم.
- من تا حالا همچین رستورانی نیومد. با سلیقه خودتون یک چیزی که تند نباشه، سبزی جات نباشه، ماهی دوست ندارم نباشه، نیمه پخته نباشه سفارش بدین. مخلفاتشم کوفت و زهرمار نباشه، دلستر و این طور چیزها هم نمیخورم.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست و دو

از صراحتم جا میخوره انگار انتظار داشت با ژست مسخرهای یک اسم عجیب و غریب از منو رو بگم. بدون توجه به نگاهش میگم:
- مطمئنا از قبل غذای ما رو کنار گذاشتن.
لبخند روری لبش نشست از زرنگیام ولی بی‌توجه گفت:
- لطفا یک یادگاری بنویسید.
فقط نگاهش کردم. تبلت رو برگردوند سمت خودش و شروع به نوشتن کرد.
*بزرگترین مُشکل دنیا اینه کِه؛
آدَمهای بِدهکار همیشِه طلبکارن*
با ناراحتی نگاهش کردم اما اون نگاهم نکرد ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفته و سعی کردم به روی خودم نیارم.
- این رو که می‌نویسیم، میره تو فایل مخصوص هر کسی و بعدا می‌تونیم 
بخونیم.

- یعنی الان بنویسم میره توی فایل خصوصی من؟!
تلخ و آروم خندید.
-شما که این جا فایل باز نکردین. میره تو فایل خصوصی من. البته کامپیوتر این جا یک جوریه که فایل‌ها این جا باز نمیشه؛ بلکه هر کسی از رمز خصوصیش میتونه بخونه.
لبخند زدم جالب بود اشاره کردم تبلت رو بده به من داد به دستم نوشتم.
*خوبم!...
باور کنید ...؛
اشکها را ریختهام...
غصهها را خوردهام ...؛
نبودن ها را شمرده ام ...؛
این روزها که میگذرد...
خالی ام ...؛
خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت ...؛
و حتی از عشق!...

خالی ام از احساس*
و خیره شدم به نوشته نوشتهای که حرف دلم بود هنوز غذاها رو نیاورده بودن اومدم حرفی بزنم تا این سکوت قشنگی که هزار بار ای کاش رو تو قلبم نشوند از بین بره، اومدم حرفی بزنم که انگشت اشارهاش رو گذاشت 
روی بینیش.
- هیس!
با تعجب نگاهش کردم نگاهش رو به سمت دیگه‌ای دوخت.
- حواس تنهاییام رو با خاطرات پرت کردم. بزار یک لحظه خوشبخت باشم.
نفسم گرفت باورم نمیشد این مدتی که هر دو خودمون رو به کوچه علی چپ زده بودم تموم شده باشه.
- من..تو..من..
- نمی‌خوام حرفی بزنی. می‌خوام سکوت باشه. حیف اون یک سال و اندی باهم سکوت نداشتیم. 
سکوت کردم سکوت کرد معذب بودم تو خودم می‌پیچیدم غذاها رو آوردن تازه ترس به دلم افتاد نگاهی به غذا کردم با صدایی که از بحث اخیر تحلیل رفته بود پرسیدم:
- این چیه؟
یک تیکه‌اش رو خورد.
- هاموس.
نگاهی به چیزی که به آبگوشت و نخود و یک چیزی مثل نون چرب میخورد کردم.
- ها؟!
از حالتم خندش گرفت.
- هاموس؛ یک غذای محبوب عربی.
- برای چی فکر کردین من این جور چیزها دوست دارم؟
- شما که هنوز نخوردین.
قاشق رو برداشتم. نمی دونم این غذا رو با قاشق میخوردن یا نه. با استرس به غذا نگاه کردم میدونستم توش چیزی ریخته یکی از جام‌ها رو برداشت و برایم از پارچ دوغ ریخت گذاشت کنار دستم. متوجه شدم که برای خودش نریخت دوست داشتم بلند بشم و در برم ولی اینکار غیر ممکن بود سریع میگرفتم و معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره بسم الله گفتم و یک قاشق شامل یکم آب نخود و نخود خوردم.
آخر غذا هیچی نشد اما همین کار هم تهدیدی از طرف اون بود. نگاهی
به ساعتش کرد. گفتم: 
- انگار عجله داری.
-آره تولد سینا یکی از دوستهای بابک من رو هم دعوت کرده بخاطر بابک مجبورم برم.
کیفم رو برداشتم.
- بریم.


***دانیال***


از فرداش شایعه بیماری رئیس جمهور پخش شد که همین برای خراب شدن جو انتخابی کافی بود. مونده بودیم واقعا بیمار یا شایع‌هایی برای جلب محبت و... از طرفی اگه واقعا بیمار بود میتونست کاندید بشه یا نه !
توی همین احوال خبر دادن که بابک بیهوش شده *کم خونی* و حالش
بده. سرمون شلوغ بود و نشد بهش سر بزنم اما چندبار خبرش رو گرفتم. اون روز بخاطر کار زیادی حتی وقت استراحت همیشگی هم نداشتیم، و من رو هم توی کارها نقش می‌دادن. بعد از ظهر خبر دادن کار بابک به بیمارستان کشیده. هر چی از دنی میپرسیدم چه خبر میگفت حالش زیاد بد نیست و نگرانش نباشم و... اما می‌ترسیدم بخاطر نگران نشدن من بگه.

آخر سر سرهنگ که متوجه حال خرابم شده بود اجازه داد نیم ساعته برم و برگردم. سوار ماشین شدم و با سرعت به بیمارستان نزدیک خونهامون رفتم و از پرستار شماره اتاق رو خواستم. خودم رو به اتاق رسوندن و نگران داخل رفتم اما دم در خشکم زد. بابک روی تخت دراز کشیده بود و باربد
بالای سرش ایستاده بود. دنی هم توی اتاق قدم میزد. هر سه متوجه من شدن و بهت‌زده نگاهم کردن. به خودم 
اومدم و سری به نشونه تاسف تکون دادم و همینطور که بیرون می اومدم 
برای دنی نوشتم.
* دیگه هیچ کدومتون رو خونه نبینم* 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

ارت صد و بیست و سه

** الینا **

وسط این شرایط کشور گفتم سریع عروسی رو که تالارش رو از قبل گرفته بودیم بگیریم و تمومش کنیم. دل نگرون دانیال بودم. وقتی از سرهنگ می‌گفت:
- ماموریتت تموم شد و حالا یک زن متاهلی پس دانیال برای تو مرده.
و من سعی کردم دیگه دنبالش رو نگیرم اما هر وقت اسمی از اون‌ها میشنیدم گوشهام تیز میشد. باربد ساقدوش داماد بود. باربدی که برادر و پدرش رو در مقابل ازدواج با نیوشا لو داد و با وکیل آرمین که اون هم جز اطلاعات بود دست به یکی کرد و برامون پرونده جور کرد و کمک کرد پای من توی اون خونه باز بشه. شنیدم دانیال گفته اون دیگه داداش من نیست و برادرها هم نباید باهاش دیداری داشته باشن. البته تا جایی که من می‌دونم نیوشا هم همچین قانونی گذاشته بود. 

یک لباس سفید عروسی اجاره کردیم و مراسم رو تالار گرفتیم. صبح با هزار عجله بلند شدم و به آرایشگاه رفتم. مامان و ملینا و نیوشا همراهم بودن. آرایشم انجام شد. گفتم:

- خیلی ساده‌ست. 

- داماد گفتن براتون آرایش وی آی پی بزنم نه عروس. 

جا خوردم. چه بدجنس! حداقل با خودم هماهنگ می‌کرد. 

- باشه، ممنون!
آیفون آرایشگاه به طرز عجیبی پشت سر هم زنگ زد. آرایشگر که معلوم بود فرد عصبی گفت:
- سر آورده!
از اون طرف انگار مامان آیفون رو نگاه کرده بود که با خوشحالی گفت:
- الینا شوهرته!
ملینا متلک انداخت: 

- انگار خیلی عجله داره! 
نگاهی توی آینه به خودم انداختم و دستی روی موهام کشیدم. توی دلم گفتم: خدا کنه خوشش بیاد! 

صدایی بلند شد:
- آقا کجا؟! این چه وضعشِ؟! بمون خانم ها حجاب کنند.
صدای داد مازیار به گوشم رسید:
- این زنیکه احمق کجاست؟ !
انگار از نیوشا پرسید:
- دوست نفهمت کجاست؟!
دوباره شروع به داد و بیداد کرد. صدای زنها رو هم میشنیدم اما دادهای مازیار نمی‌ذاشت متوجه بشم چی شده! نمیدونستم چیکار کردم. میدونستم بخاطر ماجرای دانیال نیست چون سرهنگ نیرویی به بهترین شکل براش توضیح داده بود و پول خوبی هم توی جیبش گذاشته بود. آدم‌شناس بود سرهنگ! با پاهای لرزون بلند شدم و به اون سمت رفتم. از پشت دیوار که بیرون اومدم، دیدمش.
کت و شلوار آبیش بهم ریخته بود و یقه پیراهن دودیش کنار رفته و موهاش بد حالت بود. زن ها دورش جمع شده بودن و چندتا هم روسری هاشون رو سرشون انداخته بودن. من رو که دید خانمها رو کنار زد و به سمتم خیز برداشت. قبل از اینکه بفهمم چه خبره مشتش روی گونه‌م نشست. دنیا در مقابلم سیاه شد و صدای استخونهای گونه‌م رو حس
کردم. داد کشید:
- که برای ماموریت با دانیال بودی! خونه سرهنگ جونت هم بخاطر ماموریت میرفتی؟ جلوی هزار آدم بخاطر ماموریت تیپ مجلسی زده بودی. 
اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه. دهنم پر از خون شده بود و گونهم وحشتناک می‌سوخت. دهنم رو باز کردم تا خون راه به بیرون پیدا کنه. مریم بهت‌زده سرجاش خشکش زده بود و ملینا روی زمین بیحال نشسته بود. نیوشا هم از ترس شالش رو به سرش انداخته بود و کنار در ایستاد تا اگه لازم شد فرار کنه. یک دفعه دوباره گونه‌م سوخت. یک مشت دیگه همون جا زد. مریم جیغ کشید:
- چیکار میکنی کثافت؟!
به سمتش برگشت .
- کثافظ من نیستم. دختر توعه! اون‌ها مامور نگرفتنش، پرستو گرفتنش. میدونستی همه این دخترهایی که میبرن اطلاعات برای 
تفریح خودشونِ؟ یکی از نیروهای آرمین که خودش اونجا بود بهم گفت که این آشغال رو در حال ... دیده. 

در حالی که صورتم به کف زمین چسبیده بود بهتزده از شایعه، 
بدجنسی، نقشه یا هرچیزی که فقط حرف بود و اینطور باور کرده بود 
سکوت کرده بودم. ملینا جیغ کشید:
-تو دیوانهای! به چه حقی بخاطر حرف یکی از نیروهای آرمین با خواهر
من اینطور رفتار میکنی؟! واقعا نمیفهمی...
یک دفعه دست انداخت من رو گرفت و به سمت آینه پرتاب کرد. با صورت داخل آینه رفتم و ورود شکسته‌های شیشه به زیر بینیم رو احساس کردم. لثه هام پاره شد و روی میز آرایش افتادم. شیشه زیر صورتم پر خون شد. صدای قدمهای نیوشا که از پله‌ها به سرعت برداشته میشد رو شنیدم و آرایشگر داد کشید:
- میری یا زنگ بزنم پلیس؟!
چشمم به مامان خورد که هنوز بهتزده به صورت غرق خون دخترش خیره شده بود. نمیدونم چی توی نگاهم دید که تلوتلویی خورد و قلبش رو گرفت و روی زمین افتاد. این رو دیگه تاقت نمی‌آوردم. این درد زیاد بود. جیغی کشیدم و خودم رو صاف گرفتم تا به سمتش بدوم که دست مازیار پشت سرم قرار گرفت و محکم به آینه کوبیدم. لبهام از هم پاره شد و رژ لب بنفشم جاش رو به قرمزی خون داد. دستش از پشت سرم که جدا شد روی زمین افتادم و بیهوش شدم.چند ثانیه قبل از بیهوشی سردی تیغ رو روی پوست سرم احساس کردم.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست و چهار

** دانیال **

جلسه تقرییا تموم شده بود که گوشی دفتر زنگ زد. سرهنگ رفت و برداشت. 

- بله! 

ما دیگه برای رفتن داشتیم بلند می‌شدیم و لوازمون رو جمع می‌کردیم. 

- چی؟! 

یکم نگران شدیم و نگاهش کردیم. این روزها آمادگی اتفاقات بد رو زیاد داشتیم. 

- چرا؟! من که باهاش صحبت کرده بودم. 

-... 

- چی؟! چی شنیده بود؟! 

بنظر می‌اومد موضوع شخصی باشه. 

- باشه پس من الان میام. 

سریع گوشی رو گذاشت و لباسش رو عوض کرد و همینطور که بدون توجه به بقیه بیرون می‌رفت گفت: 

- شباهنگ با من بیا.

با خودم فکر کردم لابد دست کمک نیاز داره که من رو با خودش می‌بره. سوار ماشینش که شدیم متوجه شدم دست‌هاش موقع رانندگی می‌لرزه. 

- خدا بد نده سرهنگ، چیزی شده؟ 

- خدا که بد نمیده. حاصل عمل وحشتناک یک انسانه. 

عادت به فوضولی نداشتم. 

- نمی‌تونیم اینطور رانندگی کنید. نگه‌ دارید من بشینم. 

ماشین رو به کنار خیابون برد و جامون رو عوض کردیم. پرسیدم: 

- کجا برم؟ 

آدرس رو که داد یادم اومد یک بیمارستان هست. پس مسئله مهمه. به بیمارستان که رسیدیم همینطور که پیاده میشد گفت: 

- توهم بیا. 

پیاده شدم و دنبالش راه افتادم. انگار اتاق رو می‌دونست. هرچی جلوتر می‌رفتیم حس بدتری می‌گرفتم و دلیلش رو هم نمی‌دونستم. تا اینکه به اتاق رسید و در رو باز کرد. داخل رفتم. دختری آش و لاش با سری باندپیچی شده روی تخت افتاده بود و چند نفر دورش بودن. جلو رفتم. یکدفعه خشکم زد. پاهام شل شد و روی صندلی همون نزدیک نشستم. هه! نشستن؟ فکر کردم روی صندلی دارم فرو میام اما روی زمین افتادم. متوجه من نشدن. با ترس و نگرانی داشتن به سرهنگ ماجرا رو می‌گفتن. کلمات توی ذهنم تکرار میشد: 

- شوهرش... 

- عروسیش بود... 

- تهمت‌زده بودن توی اداره با چند نفر هست... 

- زیر مشت و لگد گرفتش... 

- با تیغ موهاش رو از پوست سر برید..

- بیهوش شد... 

- دندونش شکسته... 

- چشمش باز نمیشه... 

- بینی‌ش شکسته...

یکدفعه فریاد زنان بلند شدم: 

- بسته! بسته دیگه! 

همه بهت‌زده به من نگاه کردن. درحالی که تمام وجودم از شدت خشم می‌لرزید گفتم: 

- کیه؟! این نامرد کیه؟! 

همه هنوز گیج نگاهم می‌کردن. داد کشید: 

- کیه؟! بگین که بکشمش. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۲۵

کسی جواب نمی‌داد سمت پسری که خیلی شبیه الینا بود رفتم. از هجوم من تکونی خورد. داد زدم: 

- کیه؟! 

سرهنگ از کنار اون خانم سریع سمت من اومد و بازوهام رو گرفت. 

- دانیال آروم باش! 

اون مرد که انگار باباش بود زیر لب با بهت تکرار کرد: 

- دانیال!

- سرهنگ بزارید انتقامش رو بگیرم. 

- اگه تو این حرکت رو بزنی مردم بیشتر باور می‌کنند که اون واقعا با کسی بوده. 

انقدر خشمگین بودم که اصلا به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دادم. 

- بدرک که اینطور فکری کنند. من حاضر نبودم روی این دختر خط بیفته. دستش رو آروم می‌گرفتم که دردش نیاد. حالا این مرتیکه باهاش چیکار کرده. 

- دانیال! گوش کن! آبروی الینا الان مهمه. این رو باید برگردوند. بذار کمکش کنم برگرده بعد خودم کمکت برای انتقام می‌کنم.

دستش رو پس زدم و کلافه بیرون رفتم. می‌کشمت مردی مجهول لعنتی که اول عزیز من رو تصاحب کردی و بعد نابودش کردی. 

** یک ماه بعد **

یک ماه از هزار دردم گذشته. یک ماه که دوتا برادرم که برام موندن رو ندیدم. نه زنگ‌هاشون رو جواب میدم و نه پیام‌هاشون رو. یک دوبار هم تا جلوی در اومدن خبر رسوندم که حق ندارن داخل بیان. تا حدی ازشون خبر داشتم. هر دو خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ هستن. این مدت خیلی مجبور توقع داشتن جمعه‌ها پیششون بیام اما نه جمعه خونه مادربزرگ رفتم و نه توی جلسه‌ای شرکت کردم و نه جز ضرورت از دفترم یا خونه بیرون می‌رفتم. 

تنها جایی که بیشتر میرم هر روز یکبار جلوی در خونه الینا این‌ها میرم کمی از شرایط چیزی بفهمم. اما هردفعه دست از پا درازتر برمی‌گردم. کل روز مشروب می‌خورم و با خودم غر میزنم و کل شب روی تخت دراز می‌کشم و از اینکه نمی‌تونم بخوابم معترض بودم اما به طور وحشتناکی نگران الینا بودم. سرهنگ گفت کمکش می‌کنه اما انگار فایده‌ای نداشت چون هم سرش شلوغ بود بخاطر شرایط مملکت هم جلوی دهن مردم رو نمیشد گرفت. حنانه خانم به بالا دوید. 

- دانیال! 

بی‌حوصله نگاهش کردم. چشم‌هاش پر از نگرانی بود. 

- دانیال، تو فقط آروم باش، باشه؟ 

نگران شدم. 

- چی شده؟ 

صدای قدم‌هایی از پله‌ها اومد. از استرس صداش حدس زدم آرمین اومده و بلند شدم تا ببینم اینجا چیکار می‌کنه اما دو برادرم رو دیدم و اخم کردم و داد کشیدم: 

- شما اینجا چه غلطی می‌کنید؟! 

حنانه خانم ترسیده گفت: 

- دانیال، آروم باش! 

بدون توجه بهش به سمتشون رفتم. 

- گمشید بیرون، سریع. 

بازوی دنیل رو گرفتم که بازوش رو از دستم کشید. 

- بس کن دیگه دانیال. 

جا خوردم. توی چشم‌های گستاخش براق شدم و خواستم چیزی بگم که گفت: 

- بزن، بکش اما اینطوری نکن. ما برادریم. برادرها هم رو ترک نمی‌کنند. ما برگشتیم خونه‌مون و دیگه اجازه نداری که ما رو از خونه بیرون کنی. این قانون ماست. فهمیدی؟ 

ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. این دنیل بود که داشت اینطور با من صحبت می‌کرد؟! به سمت بابک برگشت. 

- بریم به اتاقمون. 

و خودش راه افتاد. بابک هم نگاهی به من کرد و بعد مثل کسی که فرار می‌کنه راه افتاد. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۲۶

** الینا **

یک ماه اداره نرفتم. هم خیلی اوضاع بده و هم سرهنگ گفته بخاطر خوابوندن شایعات یک مدت نیا. یک ماه خودم رو توی خونه حبس کردم و توی همین ماه هفده کیلو کم کردم. توی خونه هم آرامش ندارم. مازیار همش جلوی دره. همیشه تهدید و ترس هست. امروز که اومد دیگه خانواده‌م سنگ تموم گذاشتن. مهران با عصبانیت به سمت در اتاق هلم داد.
- برو کتکت بزنه شرش بخوابه تا همه همسایه ها رو نکشیده اینجا!
بهت‌زده نگاهش کردم. باورم نمیشد! این مدت مازیار گاهی در مقابل بابا کتکم میزد و گاهی که بابا نبود تا جون داشت میزد. حالا هم که از ترسش توی خونه قایم شده بودم داداشم این رو میگفت. یک لحظه طاقتم طاق شد. آروم گفتم:
- همین کار رو میکنم.
به سمت آشپزخونه رفتم. مهران دنبالم دوید.
- هوی چیکار میکنی؟
کارد رو برداشتم و به سمتش گرفتم.
- هر کدوم از شما دوتا مقابلم بیان بلا سرتون میارم.
بعد در حالی که نگاهش میکردم به سمت در رفتم. 

** دانیال **

مثل همیشه سر کوچه‌شون ایستاده بودم. مازیار نامرد مزاحم شده بود. بزور می‌خواست بره توی خونه. مدتی بود متوجه شده بودم مازیار همسرش. که البته حیف اسم همسر برای اون. خیلی دوست داشتم دهنش رو سرویس کنم اما سرهنگ گفته بود تا وقتی که اتهام از روی الینا برداشته نشه حق ندارم. چه چیز گند و گوهی این حرف مردم. 

دیگه کینه‌م رو نسبت بهش فراموش کرده بودم و حالا فقط نگرانش بودم. اون روز هم ده بار وسط آبروریزی‌های مرتیکه می‌خواستم برم پایین و دهنش رو سرویس کنم ولی بیخیال شدم اما در خونه که باز شد ناخودآگاه در ماشین رو باز کردم که اگه اون بیشعور می‌خواد توی خونه بره حالش رو بگیرم. الینا که بیرون اومد بیشتر نگران شدم. اما وقتی دیدم جرات نمی‌کنه بهش نزدیک بشه کنجکاو شدم. یکم دقت کردم دیدم چیزی توی دستش هست. به این سمت اومد. هنوز رو به مازیار بود و داشت با صدای بلند داد میزد: 

- تکون نخور، تکون بخوری تیکه تیکه‌ت می‌کنم. 

بعد برگشت و شروع به دویدن توی کوچه‌ها کرد. ماشین رو روشن کردم. از جلوی اون کوچه نمی‌تونستم رد بشم که من رو ببینه پس از کوچه پس کوچه‌ها زدم تا به جایی رسیدم که می‌دونستم از اون بیرون میاد. جلوی کوچه نگه داشتم. بیرون اومد. بوق زدم. متوجه من شد. شناخت. چند ثانیه چاقو بدست همونجا ایستاد. خم شدم در رو باز کردم. به سمت ماشین دوید و سوار شد. صورتش کبودی‌های جدید داشت. چاقو میوه خوری رو توی کاشپورت انداخت. 

- سلام! 

- سلام! 

نگاهی به سر و روش انداختم. 

- دلم برات تنگ شده بود! 

خودم هم جا خوردم. قصد داشتم بگم خیلی نگرانت بودم اما همچین چیزی گفتم. آهی کشید. با صدای بیحالی گفت: 

- من رو از اینجا ببر دانیال. 

گاز ماشین رو گرفتم و بردمش. در همون حال گفتم: 

- خوب فرار کردی! همیشه دختر شجاعی بودی. 

- حق این مرتیکه رو می‌ذارم کف دستش. فقط از شر این شایعات راحت بشم. 

- چرا انقدر اصرار داری از شر این شایعات راحت بشی؟ 

متعجب نگاهم کرد. 

- چی؟ 

- واقعا چه نیازی هست؟ فقط برو یک شهر دیگه زندگی کن. اینطور که من شنیدم هیچ جوره این شایعه بی‌دلیل و منطق رو نمیشه از روت برداشت. 

- پس آبروی خانوادم چی؟ 

حرصم گرفت. این دختر به من خیانت کرد و اصلا به من فکر نکرد اما حالا از آبروی خانواده‌ش میگه و خودش رو می‌خواد برای اون‌ها قربانی کنه. 

- این مدت من نشنیدم که خانواده‌ت پشتت در اومده باشن. 

سکوت کرد. توی فکر رفت. من ادامه دادم: 

- نمی‌تونم خونه‌م ببرمت چون مطمئنم میان و دنبالت می‌گردن اما می‌برمت ویلای کرج حنانه خانم و شایان رو هم میارم پیشت تنها نباشی. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۲۷

سرش رو به صندلی تکیه داد و چشم‌هاش رو بست. یکم دیگه گفت: 

- تو خیلی خوبی! من رو حلال کن! 

- حلالت باشه! 

اما ته دلم هنوز دلچرکین بودم. 

***

حنانه خانم داشت زجزِ می‌زد: 

- این زنکه زندگی تو رو تباه کرده چرا انقدر هواش رو داری؟ 

- اینطور صداش نزن. 

- باربد هم همچین کاری کرد اما اون رو ترد کردی اما این دختره که تازه یک سال اومده توی زندگیت رو بخشیدی. چرا؟! 

داد کشیدم: 

- چون خواست. برگرده. 

و خوشحال بودم که پسرها این حرف‌ها رو نمی‌شنون. با چشم‌های اشکی گفتم: 

- اون نخواست برگرده. 

جا خورد. دوباره گفتم: 

- فهمیدی؟ من کسی رو بیرون نکردم. 

بغضم رو قورت دادم. 

- اما الینا برگشته. اینجا هم جاش امن نیست. خیلی زود می‌فرستمش جایی که امن باشه. اما بعد از اینکه اون فردی که بهش تهمت‌زده رو پیدا و وادار به اعتراف کنم. 

اما وقت نکردم که به کمک الینا برم چون مجبور به یک برای دور زدن تحریم‌ها شدم. من گروگان بودم اما اینبار خود بانک و همکارهای خارجیم درخواست کرده بودن حتما من رو ببینند. سرهنگ قبل از رفتن بهم گفت:
- اون‌هایی که همراهت میان ماموریت دارن اگه قصد فرار داشتی با تیر بهت آسیب بزنند پس مراقب باش. چرا من نمی‌تونستم مثل بقیه باشم؟ با چهار نفر آمادۀ رفتن شدیم. 
هواپیمای شخصی رو آماده کردن. دو نفر از اونها خلبان و کمک خلبان بودن. پشت نشستیم. اون دوتا باهم صحبت میکردن و به من بی‌تفاوت بودن. زیر لب شروع به آهنگ خوندن کردم:


ای مسافر غریبه، چرا قلبم رو شکستی؟
رفتی و تنهام گذاشتی، دل به ناباوری بستی.
ای که بی تو تک و تنهام، توی این غربت سنگی!
میدونم بر نمیگردی؛ شدی همرنگ دورنگی.
همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود.

چرا فکر کردی به جُز من، یکی دیگه لایقت بود؟
رفتی و ازم گرفتی اون نگاه لحظه هات رو.
واسۀ من عمری گذاشتی، التهاب لحظه هات رو.
حالا من تنها نشستم، با نوای بینوایی.
چه غریبم بی تو اینجا ای غریب بیوفایی.
حالا من، تنها نشستم، با نوای بینوایی.
چه غریبم، بی تو اینجا ای غریب بیوفایی.
*مسافر غریبه- محسن چاوشی*

به خودم اومدم اون دوتا به سمتم برگشته بودن. یکیشون گفت:
- چه صدای قشنگی داری!
لبخند تلخی زدم.
- ممنون!

اون یکی گفت:
- حالا که فکر میکنم ما به تو خیلی بی‌محلی کردیم. چند ماه داری کمکمون میکنی اما با وجود همکار بودن هنوز هم صحبت نشدیم.
برعکس اون نفر اولی علاقه به آشنایی نداشت. همین محبت کوچک دلم رو گرم کرد .
- ممنون. 
- اسمت دانیال بود؟
- بله.
اون یکی هم لطف کرد و پرسید:
- چند سالته؟

- بیست و پنج. 

نفر دوم به نرمی گفت: 

- اگه ما با تو یک کم تلخ رفتار میکنیم به دلیل تنفر ازت نیست. به دلیل اینه که تو درجه گیریات نسبت به ما فرق میکنه. هیچ قانون خاصی نداری و هیچ قانون خاصی به تو نیست. هرکار دلت میخواد میتونی بکنی.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۲۸

- این‌ها بهانه هست من کاملا میدونم شما چرا از من خوشتون نمیاد و بهتون حق میدم.
- هیچوقت به آدم‌ها به دلیل نامردیشون حق نده.
آوایی گفت:
- خیلی خوب مهم الان که باهم خوب شدیم.
- حالا با من خوب رفتار میکنید اما وقتی در مقابل بقیه قرار بگیرید دوباره نسبت به من همون رفتار قبلی رو نشون میدید تا بقیه شما رو سرزنش نکنند.

- چه رکی تو! 

ابرویی بالا انداختم و لبخند زدم.  محمدی، نفر دوم، دست و پاش رو گم کرد اما آوایی بهم لبخند زد.
- قول میدم امروز آخرین لحظه‌ای بود که از من رفتار غیر دوستانه دیدی.

خلبان گفت:
- آماده فرودیم.
با این حرفش هر سه یاد ماموریت افتادیم و آب دهنمون رو قورت دادیم. محمدی گفت: 
- خدایا عاقبت به خیرمون کن!
با برج مراقبت هماهنگ کرد و فرود آورد. به سمت ما برگشت.
- باید در اسرع وقت محموله رو تحویل بدیم .
یک مرور سریع ماموریت رو کردیم. کمک خلبان اومد و گفت:
- من فرمانده عملیاتم.

همه به سمت در رفتیم و پشت سرش پیاده شدیم. یک گروه مرد با کت و شلوار یا پیراهن شلوار منتظرمون بودن.
- خوش اومدید همه چیز آماده هست. همراهمون بیاین.
نگاهی به هوای تاریک شب انداختم و پشت سرشون راه افتادیم. شهر هنوز جنب و جوش داشت و بازارها شلوغ بود. مجبور شدیم کمی از هم دور بشیم تا توجه‌ها رو جلب نکنیم. رو به روی یک بانک که رسید گفت:
- دو نفر با ما بیان تا به بانک بریم، دو نفر مراقب باشید کسی داخل کوچه نیاد. 

به یک ماشین اشاره کرد.
- پول‌ها رو اون تا هواپیما می‌رسونه یکی مراقبش باشه که قصد خیانت نکنه.
کمک خلبان سریع دسته بندیمون کرد. من و آوایی باید به بانک می‌رفتیم.  محمدی و خلبان مراقب کوچه می‌موندن و خودش هم با راننده بود. به همراه دوتا از اون مردها در حالی که اسلحه‌مون رو پر کرده بودیم راه افتادیم. از کوچه تاریک گذشتیم تا به یک در فلزی رسیدیم. با ضرب مخصوصی در زد. دوربین بالای در حرکت کرد و روی صورتمون قرار گرفت. در باز شد و داخل رفتیم. به نظر میاومد انبار خالی باشه .
- گیرمون نندازن؟
یک در الکترونیکی باز شد. در حالی که اسلحه‌ها رو مسلح کرده بودیم بیرون رفتیم. مردهای کرواتی و زن‌های کت دامنی منتظرمون بودن. با دیدن ما به صورت مسلح ترسیدن و یک قدم عقب رفتن. یکیشون با انگلیسی لحجه‌دار گفت:
- ما با شما معامله‌ای صلح جویانه کردیم شما با ما چی کار دارید؟
مردی که جلوی ما حرکت میکرد به سمتمون برگشت و تازه متوجه حرکت ما شد. اخم که کرد اسلحه‌ها رو سرجاش برگردوندیم.
- ما رو ببخشید بچه‌ها اولین بارشون بود و هل شدن.

همون مرد پرسید: 

- دانیال کیه؟ 

من رو با دست تکون داد. مرد بهم سر تکون داد و دو نفرشون پشت میزها رفتن و کیسه‌های بزرگ پر پول رو آوردن. فرمانده به ما گفت: 

- بررسی کنید کامل باشه. 

دلارها سرازیر میشد. با دقت از همۀ قسمت‌ها اول، وسط، آخر دلار برداشت و از اصل بودنش مطمئن شد و با بیست کیسۀ دیگه هم با حوصله همین کار رو انجام داد. تکون تکونشون داد تا مطمئن
باشه بمبی چیزی داخلش نیست. به ما گفت:
- یکی یکی رو داخل ماشین بگذارید .
به سمت کیسه‌ها رفتیم. اونقدر بزرگ بود که به سختی دو نفر می‌تونستیم ببریم. از همون در بیرون رفتیم و ماشین جلوی در بود. 
صندوق عقب رو باز کردن و کیسه‌ها رو پشتش گذاشتن. چهارتا بیشتر جا نشد.
- حالا چی کار کنیم؟
- ما این‌ها رو سوار هواپیما می‌کنیم و برمی‌گردیم.

این کار تا نزدیک صبح طول کشید و نماز صبح رو همونجا خوندیم. اون‌ها با تعجب به نماز خوندن ما نگاه می‌کردن. مزد و رئیس بانک کیسه آخر رو درصدی تقسیم کردن و سهم بانک رو داد. با وجود این که معامله بود تشکر کرد.
- به لطف شما ما میتونیم پول‌های کشورمون رو از بانک‌های خارجی بگیریم و تحریم فشار کمتری روی شونه‌های مردم بگذاره.
- نقشۀ هوشمندانه‌ای از طرف ایران بود! من هم یک سرمایه گذارم و اهل معامله.
بعد خسته اما پیروز سوار ماشین شدیم و به فرودگاه رفتیم. اما اونجا خلبان گفت:
- تا قبل از روشنی هوا می‌تونیم. حرکت کنیم.
نیم ساعتی بعد هوا رو به روشنی رفت. کمک خلبان پرسید:
- کامل روشن بشه چی کار کنیم؟
- مجبوریم شب رو اینجا بمونیم .
سریع با سرهنگ در میون گذاشتم گفت:

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۲۹

تا جایی که میتونید بیان تا ببینیم چی میشه.
به محض این که هوا روشن شد و داشتیم غر میزدیم کجا میتونین فرود بیایم آوایی گفت:
- سرهنگ! سرهنگ!
همه به گوش ایستادیم.
- اطلاعات هماهنگ کرده. اینبار هوا روشنی میتونید برگردید اما اگه دوباره همچین اتفاقی بیافته همه مواخذه میشید.
نفس راحتی کشیدیم.
توی فرودگاه اختصاصی نگه که داشتیم داشت بارون میاومد. همه به سمتمون دویدن. پایین که اومدم برای اولین بار مثل آدم باهام رفتار کردن و همینطور که بقیه رو بغل میکردن و دست تکون میدادن به من هم محبت کردن. کیسه-کیسه پایین آوردیم. 

** الینا **

حنانه خانم از من دلخود بود. کاملا معلوم بود. هرچند چیزی نمی‌گفت. شاید هم حق داشت. با همه این‌ها ازم مراقبت می‌کرد. روی زخم‌هام مرحم می‌ذاشت و مازیار رو نفرین می‌کرد و بهم مسکن می‌داد. گاهی فکر می‌کردم چقدر مامان داشتن خوبه. کاش مامانم نمی‌رفت. شایان هم اینجا بود. حالا می‌تونست راه بره و شلوغ کاری کنه. حالم بدتر از اونی بود که وقت برای این جوجه داشته باشم. 

دانیال سر نمیزد چون می‌ترسید تحت تعقیب باشه. حتی از تلفن عمومی هر روز زنگ میزد. من تلفن رو هیچ‌وقت برنمی‌داشتم و با حنانه خانم صحبت می‌کرد. دنیل هفته‌ای دوبار خریدهایی که دانیال کرده بود رو برامون می‌آورد. اون هم کلی مراقبت می‌کرد که کسی تعقیبش نکنه. گاهی با حنانه خانم می‌رفتیم توی شهر دور می‌زدیم. با اینکه حال روحیم بد بود اما از دیدن طبیعت زیبای کرج لذت می‌بردم. 

بچه هم بازی می‌کرد و خوش بود. سرهنگ و دانیال قول کمک داده بودن اما معلوم بود تا بعد از انتخابات به عقب می‌افته. کم‌کم تونستم زندگی رو همینطور که هست دوست داشته باشم و با شرایط کنار بیام و تا حدود خیلی کمی از حال لذت ببرم. راضی هم بودم. مکانم خوب بود، طبیعت عالی، یک مادر مهربون و یک بچه شیطون و عزیز. بالاخره یک روز دانیال پیشنهاد عجیبی داد: 

- به الینا بگین تا مشکل حل بشه بره یک شهر دیگه. خودم مکان در اختیارش قرار میدم. 

فکر کردم. بد پیشنهادی نبود. خود دانیال به سرهنگ پیشنهاد داده بود. اون هم که از اذیت خانواده من انقدر اداره اومده بودن تا من رو پیدا کنند خسته شده بود قبول کرد بهم انتقالی بده. اما به کجا؟ 

** دانای رمان **

همون روز که یکی از روزهای اولیه مهر بود که به طور عجیبی هم سرد بود با بابک دعواش شد و کلافه بودنش باعث شد نتونه بحث رو جمع کنه. قرار بود برن بیرون دور بزنند. دانیال قبل از رفتن گفته بود: 

- بابک، قبل از اینکه بریم، اون ژاکت ضخیمت رو بپوش. هوا خیلی سرده.
بابک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:  
- اِ بابا… تو همیشه فکر می‌کنی من بچه‌م.
- بحث بچه بودن نیست. بحث اینه که برای کم‌خونی سرما سمه و ممکن سرما هم بخوری. 
شاید حرف دانیال حق بود اما با توجه به رابطه اخیرشون و دل پری که بابک از بقیه دخالت‌های دانیال داشت با لحن تند گفت:  
- «خب اگه سرما بخورم، به تو چه؟»
دانیال درحالی که کیف پولش رو توی جیبش می‌ذاشت خشکش زد. دنیل که داشت صبحانه می‌خورد بهت‌زده به اون سمت برگشت. 
- بابک… این چه حرفیه؟
- خب راست می‌گم. همه‌چی که به تو ربط نداره دانیال.
دانیال خونسرد نگاهش کرد و همه می‌دونستن این نگاه دانیال چه معنی داره. بابک تازه فهمید چی گفته. اما دیر شده بود. دانیال یک قدم جلو رفت. با آرامش گفت: 
- «بابک… دوباره بگو ببینم.»
بابک گوشی را پایین آورد.  
- من منظورم به اون معنیش نبود، فقط... 
- همون جمله رو دوباره بگو.
بابک سکوت کرد. دنیل هم تکان نخورد. باز هم دعا کرد کاش باربد بیدار بود. از باربد حرصش گرفت که اصلا اینطور مواقع نبود. دانیال نزدیک‌تر شد.  
- و فکر کردی می‌تونی با من این‌جوری حرف بزنی؟
بابک نفسش را حبس کرد. سکوت افتاد. سکوتی که فقط یک معنی داشت. دانیال گفت:  
- بلند شو.
بابک آرام بلند شد. گونه‌ش کمی داغ شد و سرش به چپ انحلا پیدا کرد. سرش رو برگردوند و به دانیال نگاه کرد. ضربه اصلا محکم نبود. دانیال اون روزها هنوز انقدر روی خودش کنترل داشت که برای عصبانیت شخصی با کسی تندتر از حد معمول رفتار نکنه. اون هم اگه اون شخص برادرش باشه. نگاه دانیال جدی بود. 
- اگه قرار باشه با من این‌جوری حرف بزنی باید نتیجه‌ش رو هم قبول کنی.

بابک روی لبهٔ مبل نشست. گونه‌اش حتی سرخ نشده بود. دنیل کنار دیوار ایستاده بود. نمی‌دانست نگاهش را کجا بندازد. از این خشونت دانیال همیشه معذب میشد. خودش خیلی کم با دانیال به مشکل می‌خورد. اما بابک... خیلی حاضر جواب بود و خط قرمز براش معنایی نداشت ولی دنیل تقریبا هیچ‌وقت از خط قرمزی که دانیال مقرر می‌کرد عقب نمی‌کشید. دانیال روبه‌روی بابک ایستاده بود و سرزنش می‌کرد: 
- این‌جور حرف زدن… خط قرمزه. مخصوصاً وقتی حرف از سلامتت باشه.

بابک چیزی نمی‌گفت و دانیال رو نگاه هم نمی‌کرد. دانیال متوجه حالش شد و کنارش نشست و دستش رو دور گردن برادرش انداخت. بابک با این چیزها زود نرم میشد. اون برادرش رو دوست داشت و یک درد خفیف روی صورتش باعث نمیشد که علاقه‌ش کم بشه و کتک بیشتر غرورش رو لک‌دار می‌کرد که اون رو هم سعی می‌کرد تحمل کنه.
- «من سخت نمی‌گیرم چون بخوام حرف حرف خودم باشه. سخت می‌گیرم چون شما همه‌چی من هستین.»
بابک نفسش را بیرون داد. گونه‌ش نمی‌سوخت. دانیال گفت: 
- «حالا ژاکتتو بپوش. نمی‌ذارم مریض بشی.»
سر تکون داد. البته که دانیال پیروز میشد و هرچی اون می‌خواست میشد.

 

** دانیال **

رابطه‌م با برادرهام همچنان سرد بود. رابطه‌مون سرد بود. محلشون نمی‌دادم. نبخشیده بودمشون. سعی داشتن باهام شوخی کنند و از دلم در بیارن. حتی جلوی جمع هم محلشون نمی‌دادم. این مدت یک خونه توی شیراز اجاره کردم. کلی هم پول توی یک کارت ریختم دست چشمه دادم. قرار بود با الینا بره. آوا رو هم می‌برد. ترس از آرمین نداشتم می‌دونستم بخاطر همچین چیزی با من در نمی‌افته. 

از دور هماهنگ کردم. همه قبول کردن. خوشحال بودم که چشمه پیششونه. قرار بود بابک باهاشون بره و یک مدت کمکشون کنه و بعد برگردن. به بابک قول دادم: 

- از پس اینکار بر بیای برات ماشین می‌خرم. 

الینا رو غیر مستقیم راهی کردم. با یک نامه که براش فرستادم و توش نوشتم: 

 

چه فكر ميكني
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي است زندگي
 در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت از او گريخته
به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي
 چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب
در كبود دره ‌هاي آب  غرق شد
 هوا بد است
 تو با كدام باد ميروي
چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمي شود
 تو از هزاره هاي دور آمدي
در اين درازناي خون فشان
به هرقدم نشان نقش پاي توست
در اين درشت ناي ديو لاخ
ز هر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه‌هاي توست
 چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي كه كوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
 نگاه كن هنوز ان بلند دور
آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن
سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
 چه فكر ميكني
جهان چو ابگينه شكسته ايست
 كه سرو راست هم در او
شكسته مينمايد
چنان نشسته كوه
در كمين اين غروب تنگ
 كه راه
بسته مينمايدت
زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج
بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
 زنده باش

*

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۰

** الینا **

با لذت دور تا دور خونه رو گشت زدم. عثاین شروع جدید رو دوست داشتم. مطمئنا هیچ‌کدوم پیدامون نمی‌کردن. اداره اینجا هم کم کارتر از مشهد بود. حتی دم انتخابات زیاد کاری نداشت. با چشمه و باربد با لوازمی که چشمه با کارت خودش خریده بود خونه رو چیدیم. یک خونه سیصد و ده متری خیلی بزرگ که صد متر خونه و دویست متر حیاط بود. بابک سر تکون داد. 

- دانیال عاشق خونه حیاط داره. 

چشمه گفت:

- ما با اینهمه باغچه چیکار کنیم؟ 

چاره‌ای نبود. الهی همیشه گرفتاری تمام ملت همچین چیزی باشه. خونه دو خواب بود که چشمه برای من هم لوازم گرفت. ناراحت گفتم: 

- نیاز نیست. 

- نترس من زیاد دارم. 

توی هال دوتا قالی قرمز پهن کردیم که اون موقع‌ها هنوز مد بود. ست مبل نُه نفره راحتی بادمجونی گذاشتیم و حالا که به عقب برمی‌گردم می‌بینم چه سلیقه خزی داشتیم و چی ها مد بود. میز ناهارخوری شیشه‌ای و میزهای جلو مبلی مشکی. پرده شکلاتی زدیم و کاغذدیواری‌ها هم مسی، استخونی بودن. تلوزیون هم گذاشتیم و آشپزخونه رو پر کردیم و خونه آماده سکونت شد. اتاق من کاغذ دیواری سفید، ماشی می‌خورد که بخاطر اینکه فشار روی چشمه نیاد تخت فلزی گوجه‌ای گذاشتم با پرده ساده فندقی، میز کار نباتی، کمد دو در زرشکی و یک کتابخونه که کتاب‌هام رو داخلش جا بدم. 

بابک چند روزی موند و رفت و ما تونستیم به زندگی در شیراز عادت کنیم. زیبایی خودش رو داشت و جز اینکه کنی حوصله‌مون سر می‌رفت بقیه چیزهاش عالی بود. بازار و حمام وکیل مورد علاقه من بود و چشمه عاشق ترگ کریم خان بود. هروقت می‌خواستیم جایی مثل پارک بریم کلاه فرنگی رو انتخاب می‌کردیم و آخر هفته هم ماشین می‌گرفتیم به پاسارگاد یا تخت جمشید. 

مردم شیراز به شدت خوب و کار راه انداز بودن و اگه جایی می‌فهمیدن غریب هستیم پشتمون رو خالی نمی‌کردن. با اینکه دوتا زن تنها بودیم اصلا خطری نبود. مردم سرخوش و اهل رقص و آواز بودن و گاهی توی شهر که راه می‌رفتی می‌دیدی که آهنگ می‌زنند یا آهنگ می‌زنند و دارن می‌رقصن. یک شب به چشمه گفتم: 

- نظرت چیه ادامه تحصیل بدیم؟ 

- لیسانس؟

- آره. 

با تعجب پرسید: 

- مگه تو دانشجو نبودی؟! 

- بابا اون ماموریت بود. 

- عجب! 

بعد با ذوق گفت: 

- بدم نمیاد. 

- پس امسال هر دو ثبتنام می‌کنیم. 

نگران گفت: 

- تا اون موقع برنگشتی پیش خانواده‌ت؟ 

سکوت کردم و توی فکر رفتم. نمی‌دونم، شاید برگشته بودم. یکدفعه یادم اومد فردا انتخاباته. یعنی توی اداره تهران چه خبره! 

** دانیال **

وا رفته و جا خورده بهم نگاه میکردیم. توی چشم‌های همه ترس بود. برای من چیزی عادی بود از دوست و دشمن، از کمر یا قلب خنجر خوردن اما انگار بقیه عادت نداشتن. سرهنگ هم که از صبح عین ما در حال دوندگی بود نگاهی به قیافه‌ها کرد و از اعلام کننده خبر پرسید:
- جواب چی بود؟

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۱

خبر این بود که رییس جمهور بعد از ظهر انتخابات زنگ زده ستاد انتخاباتی و دستور داده خودش رو به عنوان برنده انتخابات اعلام کنند. البته که تا اون موقع رای بیشتر هم داشت. 

- به دلیل آرامش فضای انتخاباتی رد شده. 

- نباید قبول کنن. هر پشتیبانی که ممکنه انجام بدین. به سرهنگ‌های نظامی اخبار رو برسونید، سرعت انتخابات رو بالاتر ببرین، از حوزه‌های انتخاباتی محافظت کنید نکنه کسی آسیب ببینه، پایگاههای بسیج رو توجیح کنید در صورت شلوغ کاری هیچ کاری نکنن، پایگاه‌ها خالی نشه که اگه اسلحه‌ها به دست منافق‌ها برسه برای همه بد میشه.
همه دنبال کارهایی که دستور داده بود رفتیم. صدای آیت الکرسی و قرآن که بچه‌ها از حفظ میخوندن فضای اداره رو احاطه کرده بود. تا بعد از ظهر خبری نشد و احساس میکردیم بیخیال و فقط یک خواسته بدون 
اندیشه قبلی از رییس جمهور بوده. تازه یکم پرشمون کم شده بود که داد و خدا نکنه وقت باشه چای بخوریم اما دستشویی رفتن حق طبیعی هر آدمی بود که خبر بدی رسید.
- دوباره اصرار کردن و میگن اینبار تقریباً تهدید هم کرده .
یکی از سرگردها گفت:
- اگه رای بیاره که به قدرت میرسه پس چرا اینپجور کارها میکنه؟
بعد زیر لب زمزمه کرد:
- خدا نکنه اونی باشه که من فکر میکنم!
سرهنگ که احساس کردم انرژیش تحلیل رفته گفت:
- چیزی نمونده، تا نه شب بکشونن میتونیم اوضاع رو کنترل کنیم.
با این حرفش امید گرفتیم و جوری کار میکردیم که خودم مثانه‌م داشت می‌ترکید اما کاری از دستم بر نمیاومد. دوباره همون سروان که خبر میرسوند برگشت اما اینبار داشت گریه میکرد.

- مجوز رو تحویل اداره مربوط دادن، مجبور به اعلام کردن نتایج شدن. 

سکوتی مثل سکوت قبرستون توی اداره پخش شد.

مامورهای اطلاعات بی هدف توی خیابون‌ها ریختن و بیسیم‌ها تند، تند 
به صدا در می‌اومد. نیرو انتظامی هم از این اتفاق شوکه شده بود اما چون قبل از انتخابات حالت آماده باش گرفته بودن به وضعیت رسیدگی میکردن اما نه انقدر با قدرت که بتونند به جای رفتار سخت اوضاع رو کنترل کنن. گروهی متشکل از منافق و معترضین در حال ااعتراض تند بودن و تعدادی از افراد سفارت انگلیس بیخیال خونه و اداره شده بودن و به هرجایی که ما بودیم زودتر می‌رفتن.

ساعت چهار صبح خسته و دور از خونه روی نیمکت ایستگاه اتوبوس به خواب رفته بودم. صبحش با یک راهپیمایی بزرگ به دنیا صبح بخیر گفتیم. تمام راه مجبوری برای مراقبت از اوضاع بین معترضین ایستاده بودم و تلاش مردم برای دوری از شعار و ساکت نگه داشتن جمعیت آرومم میکرد. اگه به این شکل میموند هیچ نفوذی نمی‌تونست به اهدافش برسه. سعی داشتم لیدرها رو شناسایی کنم چون به احتمال زیاد افراد منافق از این جمعیت بودن. وقتی مردم متفرق شدن سست روی نیمکتی نشستم و از بیسیم اعلام کردم:

- تا الان به خیر گذشت!
- ممنون سرگرد به اداره برگردین.
 به سمت اداره در حال حرکت بودم که بیسیم کنار گوشم صداش بلند شد:
- ناصر ناصر... اکبر! ناصر ناصر... اکبر!
آروم جواب دادم:
- اکبر اکبر به گوشم!
- بارون میاد، رویای سرگردون دل به سمانه داده.
هنگ کردم.
- کدوم سمانه.

- سمانه‌ای که می‌بینه. 

منظور از بارون جاسوسمون توی سفارت بود یعنی کوروش خبر داده رویا سرگردون هم سفارت انگلیس، سمانه هم پایگاه بسیج. به مکان مورد نظر برگشت و با راهنمایی‌هایی که بهم می‌رسوندن اولین پایگاه رو که نزدیک خونه خودمون هم بود پیدا کردم. همون در ورودی شونه‌هام افتاد چون این پایگاهی بود که بابک هم درش بود. اون که دم در نگهبانی می داد با دیدن من متعجب پرسید:
- تو اینجا چیکار میکنی؟
در رو هل دادم و وارد شدم.
- مسئولتون کیه؟
- بیا نشونت بدم.
با سرعت از پله‌ها بالا رفتیم تا رو به روی یک اتاق قرار گرفتیم. در سریعی زدم و وارد شدم. مرد ریش داری که داشت با تلفن صحبت میکرد با دیدن من متعجب نگاهم کرد که بابک سریع توضیح داد:
- برادرم از اطلاعات هستن.
خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت. هنوز گیج بود و حق هم داشت. من 
جز ته ریشی که بنا به شغلم همیشه داشتم چیزیم به سپاهی‌ها شباهت
نداشت.
- خوشبختم! کاری از من ساختهست؟
 -مخالف‌ها تا چند دقیقه دیگه به اینجا میرسن.

- اینجا؟! چرا؟!
رو به بابک گفتم:
- برو بیرون.
اون که رفت نزدیک شدم و گفتم:
- تمام جوانب باید رعایت بشه. از بسته بودن درها مطمئن بشین، اگه مدارک مهم دارین سریع پنهان کنید، نوجوون‌ها رو بیرون کنید و اسلحه دست بسیجی‌ها ندین، لوازمی که راحت آتیش میگیره رو از پنجره‌ها دور کنید.
سریع بیرون دوید. من هم شروع به کندن پرده‌ها کردم. کم کم سر و صدایی از دور اومد. بیرون دویدم تا متوجه بشم چند نفر داخل پادگان حضور دارن. پنج پسر جوون، سه مسئول. رو به پسرها گفتم:
- از شیشه‌ها دور باشید، از اسلحه استفاده نکنید.
همون مرد مسئول گفت:
- نگران نباشید اسلحه‌ها در دسترس نیستن.
- روی سقف و نزدیک درهای ورودی نگهبان بگذارین.
صدای شعارها انقدر نزدیک شده بود که راحت به گوشمون می‌رسید. فرمانده سریع سر پست فرستادشون خودش هم نزدیک درها ایستاد. نگران بابک بودم اما فکر اون پسرهای جوون  خجالت زده‌ام میکرد. از پشت پنجره به جمعیت کم بیرون خیره شدم. وسط شعارها یک نفر نارنجک دستش رو به شیشه کوبوند. با گوشی ازش عکس گرفتم. همهمه شروع شد.

بعضی‌ها با هرچی دم دستشون بود به
اموال عمومی حمله کردن و بعضی‌ها سرگردون و ناراحت به دور و بر نگاه
می‌کردن. چنان ضربهی سنگ و نارنجک زیاد شده بود که جوونها رو داخل آوردن و درها رو زنجیر کردن .
- نیروی انتظامی کجا هستن؟
جواب از بیسیم اومد:
- به محل تجمع نزدیک میشن؛ صلاح دید شما چیه؟
- فعلا نیاز به مداخله نیست.
جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و خشونتهاشون هم بیشتر. همه به راه پله پناه بردیم و درخواست جوونها برای استفاده از اسلحه رو رد میکردیم. شیشه‌ها ریخته بود و آتیش از ماشین بنده خدای بی گناه تا موکت‌های بسیج رو سوزونده بود.

** سرهنگ نیرویی **

خودم رو به پلیس‌ها رسوندم که در نزدیکترین مکان ممکن آماده ایستاده بودن. سلام و احوال پرسی کردیم و از اونجا با دانیال ارتباط دوباره گرفتیم.
- هنوز نیاز به مداخله نیست؟
- دارم سرپرستشون رو تشخیص میدم .
- مطمئن هستین؟
یک کم صداش خش داشت پس گفت:
- آره انشاءالله! میگه ها...
صدای انفجاری اومد. گفتم:
- فکر کنم متوجه شدم، باید بیایم.
- طبق زمان بندی من اگه تا بیست دقیقه، یک ربع...دقیقه دیگه نرسید 
این‌ها داخل پادگانن.
- باشه، باشه.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۲ 

قطع که کردم به سمت پلیس‌ها برگشتم.
- باید بریم.
نگاهی بهم کردن یکیشون گفت:
- کجا؟!
- پراکندشون کنیم.
یکی دیگه‌شون گفت:
- پراکندشون کنیم؟! یعنی کتکشون بزنیم؟! بیخیال شین تو رو خدا!
- آخه قسم چرا؟
یکیشون رویه دیگه‌ای سر گرفت:
- داره دیر میشه چرا بحث می‌کنید؟!خوب مگه شغل ما همین نیست.
- شغل ما کتک زدن مردممونه؟
- دو دقیقه دیگه پایگاه رو می‌گیرن، اون  موقع یا چند نفر کشته میشن یا اعدام، این بهتر؟!
همون اولی گفت:
- حداقل به جرم برادرکشی پدر ما رو در نمیارن.

من که نگران پایگاه بودم عصبی گفتم:

- اونجا اسلحه هست. اسلحه‌ها رو بردارن جنگ داخلی میشه. 
به هر بدبختی بود به کمک پایگاه رفتیم اما انگار دیر رسیدیم که تا جایی وارد پادگان شده بودن، فرمانده اون‌ها هم دست به اسلحه شده بود. دانیال تماس گرفت و سریع گفت:
- پراکندشون نکنید، من باید اون فرد رو دستگیر کنم.
به پلیس‌ها گفتم و اون‌ها که پی همه چی رو به تنشون مالیده بودن موافقت کردن و من هم با چشم دنبال دانیال میگشتم. به سرعت از پایگاه بیرون دوید و به سمت یکی از مردها رفت. فهمیدم همون طرف باید باشه پس از گوشه جمعیت به اون سمت رفتم تا کمکش کنم. جلوی چشمم یکی دخترها که انگار دست کمکش بود یک نارنجک دست ساز بین دانیال و اون مرد زد و مرد شروع به فرار کردن کرد.
بالاخره پراکنده شدن و پادگان خراب شده رو از بسیجی‌ها تحویل گرفتیم و اونها رو از راه های مختلف به خونه‌هاشون فرستادیم. از اون روز نه توی اداره آرامش بود، نه لبخند و خوشی، نه یک لحظه اداره رو خالی می کردیم. بعد از نماز گریه کردم و باعث و بانیش رو لعنت می‌کردم. 

** دانیال **

به شیراز رفتم. یک شب قرار بود بمونم. از صبح که رسیدم انگار از من فرار می‌کرد. اما شب که توی حیاطشون نشسته بودم دیدم اومد. اول فکر کردم بخاطر من اومده اما دیدم سر خودش رو به چیز دیگه‌ای پرت کرده. پای غرورش گذاشتم و خودم پیش قدم شدم. 

- بیا باهم دور بزنیم.
- نمیام.
- اگه نمیای چرا اومدی جایی که من هستم. 

با همون سرتقی خودش گفت: 
- اتفاقی بود.
- بیا کنار من بشین.
- نمیشه.

ای بابا به هیچ صراطی مستقیم نبود. 
- چرا؟
- چون درست نیست کنار یک پسر غریبه بشینم.
- من غریبه نیستم که.

با کمی ناز گفت: 
- باشه، می شینم.
با فاصله کنار حوض داخل حیاط می‌شینیم. می‌پرسم: 

- یکم بیشتر از اتفاقی بگو که برات افتاده شاید من هم چیز بیشتری گیرم بیاد و بتونم راحت‌تر اون فرد رو پیدا کنم. 

کمی مکث کرد. انگار معذب بود یا تردید داشت. اما بالاخره گفت. 

***

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۳۳

دوباره به تهران برگشتم. اینبار می‌خواستم هرطور شده اون شخص رو پیدا کنم اما سرمون خیلی شلوغ بود و شب به سختی از اداره بیرون می‌اومدم اما همون وقت کم استراحتم رو برای اینکار گذاشتم. خانواده الینا چندبار سراغم اومدن اما ابراز بی‌اطلاعی کردم. مازیار سراغم نیومد و بهتر چون معلوم نبود که لهش نکنم. اما یک چیزهایی فهمیدم: اول اینکه به مازیار گفته بودن که الینا چند ماه توی خونه من زندگی کرده اما سرهنگ گفته که اون هیچ رابطه‌ای با من نداشته ولی مازیار دو به شک بوده تا اینکه با تهمت اخیر اون هم باور می‌کنه. 

دوم اینکه یک سری عکس تحویل مازیار میدن. 

خوب نسبت به اولی پس اون باید سراغ من می‌اومد اما لابد از برخورد قانونی و غیر قانونی من ترسیده. بهرحال من عاشق اون زنی بودم که انقدر شکنجه‌ش کرد. باشه این نامرد رو پیدا کنم دارم برات! 

خانواده الینا درخواست پیگرد قانونی داده بودن اما عقلشون تا اونجا نکشیده بودن که ببینند از اداره رفته یا نه و تنها به حرف سرهنگ درباره استعفاش، حرفی که می‌تونست بعدا زیرش بزنه، اکتفا کرده بودن. 

** الینا **

رفتن پیش روانشناس رو شروع کردم. دوره فنی و حرفه‌ای تربیت مربی هم در کنار شروع کردم. دنبال سرمایه برای راه انداختن یک کار هم بودم. می‌خواستم سهم اجاره خونه رو خودم بدم و زیر دین دانیال نباشم اما با این حقوق نمیشد؛ خونه بزرگ بود. توی این مدت آوا بیماری خیلی بدی کرده. تموم شب دعا می‌خوندیم و قرآن سر می‌ذاشتیم تا اینکه خدا بهش رحم کرد و بعد از سه روز خوب شد. 

دانیال می‌گفت دنباله. از اینکه توی این اوضاع نابسامان دنبال کار منه عذاب وجدان می‌گرفتم. می‌گفت با کمک ملینا تونسته به خانواده نفوذ پیدا کنه و اطلاعاتی بدست بیاره که این اخبار چطور رسیده. چون مازیار به سرهنگ نم پس نداده و خانواده که من رو مقصر و آبروی خودشون رو مهم‌تر می‌دونستن هم به پلیس درخواست پیگیری نمی‌دادن و من اگه کاری می‌کردم جام معلوم میشد و تا روشن شدن پرونده زندگیم جهنم بود. 

بالاخره یک کار دوم پیدا کردم. یک آبمیوه فروشی از شعبه‌های * میکائیل * که توی کشور چندین شعبه داشت. اومدنم به اینجا نتایج دیگه هم داشت. یکی داشتن دوست خوب جدیدی از جمله چشمه بود و یک اینکه به کنسرت و موسیقی زنده علاقه پیدا کردم، چون هم توی شیراز موسیقی زنده زیاد پیدا میشه و هم چون وقت آزاد بیشتری دارم، به همین دلیل هرجا کنسرت می‌دیدم می‌رفتم. و این سبک زندگی جدید من بود. 

** دانیال **

به سرهنگ اصرار کردم که مازیار رو مجبور کنه عکس‌ها رو بهش تحویل بده. 

- مطمئنا بیرون ننداخته و برای دادگاه نگه داشته. 

- باشه... ولی... 

ادامه نداد. پرسیدم: 

- ولی چی؟ 

- خیلی دوستش داری ها! 

مکث کردم. سکوت کردم. ساکت موندم. اما با خودم فکر کردم: هیچی بین ما تموم نشده!

 

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است

از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است 

«فریدون مشیری»

از اون طرف خبردار شده بودم که آرمین معشوقه گرفته. چند نفر اون رو با معشوقه‌ش دیده بودن. اطرافیانش با اون معشوقه دعوا می‌کردن که...

- نباید رابطه خودت و آرمین رو علنی کنی.

اخبارش از طریق جاسوس‌هام بهم می‌رسید که نگین فهمیده و رابطه‌شون بد شده. از طریق همون‌ها هم فهمیدم معشوقش گفته:
- من دلم نمیاد تو رو ترک کنم؛ اگه من رو همسرت کنی هستم و اگه نکنی هم باز هم هستم.

من که می‌دونم بوی پول برات شیرینه. نگین همون اوایل متوجه شد که حواسش شوهرش به یک زن دیگه‌ست و از این مسئله خیلی ناراحت بود. بقیه هم می‌گفتن:
- اینطور اسمش به بدنامی در میره.
اما آرمین بعد از ازدواج دیگه معشوقه رو به اتاقش راه نمی‌داد و رابطه‌شون خوب اما نه پر شور بود. اما نگین از معشوقه بازی های اون ناراحت بود و گاهی این مسئله باعث قهر چند روزه از هم می‌شد. از طریق همون جاسوس‌ها که خدمه وفادار خونه بودن شنیدم که نگین زبون‌درازی می‌کرد و می‌گفت: 

یه پیچو هرچقدرکه سفت کنی موقع بازکردن همونقدر باید زور بزنی… حالا هی من رو بپیچون به موقش دارم برات…!

می‌دونستم آرمین زیاد طاقت نمیاره و این رو هم دور می‌اندازه. 

 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۴

اما چیزی که برای من مهم بود نگین و دایی این‌ها نبودن. بلکه الینا بود. مازیار اعتراف کرده بود که عکس‌ها رو داره و قول داده بود بیاد به سرهنگ تحویل بده. بالاخره آرمین نگین رو طلاق داد و نگین با آبروریزی به آپارتمان درحالی که اقوام یکبار هم شوهرش رو ندیده بودن برگشت. افراد آرمین هم کلافه بودن و توسط جاسوس دیگه که از افرادش بود شنیدم که اطرافیانش توی اتاق جلسه داشتن می‌گفتن: 

- باعث تمسخر شده! 
- عقلش رو از دست داده! 
- این بچه بازی‌ها رو نیازی نیست! 
- اون داره آبروی ما رو می بره! 
همون موقع آرمین رسیده بود و همه حرف‌ها رو شنیده بود: 
- شما کی هستید که درباره من اینطور صحبت می‌کنید؟ حد خودتون رو بدونید! شما چطور جرات می‌کنید من رو بازخواست کنید؟

مثل اینکه قضیه طلاق هم اینطور بوده که نگین گفته بود: 

- من نمی خوام با اون باشی. 
- نظرت برام مهم نیست! 
- من دیگه همراه تو نمی‌مونم. 

آرمین هم از خدا خواسته گفته بود: 
- پس امیدوارم روی قولت بمونی! 

همسر جدید اسمش استاتیرا بود. مهمونی داد و من رو دعوت کرد اما اون روز زمانی بود که مازیار عکس‌ها رو تحویل می‌داد پس من نرفتم که ببینمش. عکس‌ها رو سرهنگ به من نشون نداد و فقط گفت: 

- باید بدم راستی آزمایی بشه. 

** الینا **

* خواب *

بازوم رو گرفت که با عصبانیت دستش رو کنار زدم. این بار من رو به سمت تخت کشید که با جیغ گفتم:
- اذیتم نکن مازیار!
سیلی به صورتم زد که جلوی کابینت افتادم. چرا کسی خونه نبود تا به 
من کمک کنه؟ لگد به معلوم برخورد کرد. ناله‌ای کردم و روی یک پهلو شدم. نفس بند اومده بود و درد پهلو تا نیمه‌های شکمم رسیده بود. مشت بعدیش توی شکمم فرو اومد. جیغ کشیدم:
- خدا !
داد کشید:
- خفه‌شو! 
اومدم بلند بشم که پاش رو روی صورتم گذاشت. نالیدم! غرید:
- داری تقاص خیانت‌هات رو پس میدی 
پاش رو بزور از روی صورتم کنار زدم اما سریع روی گردنم گذاشت. دوباره نالیدم: 

- اذیتم نکن مازیار!
دستش بالا رفت که صدای باز شدن در اومد. سریع از در پشتی بیرون دوید و من زیر لب نالیدم:
- اذیتم نکن خودم میرم! 
***
ازجهان طردشدم
کنج قفس سرد شدم!
دختری گوشهی زندان دلم میرقصید!
کشتمَش!
تا که بفهمد من دگر مردشدم....
خواب پریدم. صورتم خیس عرق بود. دستم رو روی صورتم کشیدم تا غرق رو پاک کنم اما اشک روی صورتم غلتید و خیس ترش کرد. زیر لب گفتم:
- لعنت به تو مازیار!

** دانیال **

بابک چند روزی پیش مامان رفته بود. نمی‌دونم چرا! به قول خودش مامان خونش پایین اومده بود. شایان رو هم برده بود. بنظرم حرفش بهانه بود که بتونه شایان رو بعد از ماه‌ها مدتی پیش مامان ببره. روز سوم گفتم بهشون سر بزنم. ماشین رو توی کوچه پارک کردم و پیاده شدم. با دسته کلیدی که با وجود غرغرهای آرش برای خودم زده بودم در رو باز کردم و داخل رفتم؛ مامان توی حیاط ایستاده بود و با آبپاش گل‌های باغچه رو آب میداد.

نگین بنفش حلقه ازدواج دومش که اون هم با پول آرمین پدر من بود روی انگشتش برق میزد. حیاط چهل متری بیشتر نمیشد. دو سوم همون باغچه بود و بقیه رو سرامیک‌های خاکستری رنگی در بر گرفته بود. گل و درخت‌های خونه تنها زیبایی بودن که می‌تونستی توی دویست متر زیر بنا ببینی؛ گل‌هایی که من کاشته بودم و مامان بدون علاقه آبشون داده بود. 

- سلام مامان!
به سمتم برگشت و سری تکون داد. توی دلم زهرخندی زدم و توی واقعیت خاموش. چشمم رو از روی دیوارهای کلنگی خونه گرفتم و کشوندم تا به بساط تریاک آرش رسید. این بساط از پول‌های هفتگی بود که آرمین برای رسیدگی به همسر سابقش، بهش میداد  و اون در این راه خرج می‌کرد. همون موقع صداهایی که از داخل خونه به صورت زمزمه به گوش می‌رسید، بلندتر شد و فهمیدم دعوا با تنها کسی که توی اون خونه بود؛ یعنی بابک برادر بیست ساله من. با قدم‌های بلند به سمت خونه رفتم اما با این که خودش با کفش به روی قالی‌ها میرفت و مامان بدون 
اعتراض دوباره جارو می‌کشید.

دلم نیومد عذابش بدم و کفش‌هام رو از پام در آوردم. وسط هال که ایستادم متوجه شدم صداشون از داخل آشپزخونه میاد؛ بله این صدای آرش عموی ناتنی احمق من و همسر مادرم بود و برادرم. اولین صحبت‌هایی که به طور واضح به گوشم رسید صدای بابک برادر عزیزم بود:

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۵

- واقعاً برام سوال شده با همچین شخصیتی چطور وقتی جلوی آینه میرین روتون میشه به چشم‌های خودتون نگاه کنید؟
- بلبل زبون شدی! 
- حقیقت تلخه! 
کف دست‌های آرش به سینه بابک برخورد کرد. یک معتاد داغون برادر خوش هیکل من رو فقط نیم سانت به عقب فرستادم.
- وقتی داری توی خونه‌ام نون و نمکم رو می‌خوری دیگه جلوی روم بلبل زبونی نکن!
- کدوم نون و نمک؟ هفته‌ای یه روز سرکار میرم تا این منت‌ها سرم نباشه دیگه.
- چرا همین پولت رو بر نمی‌داری، نمیری خونه همون داداش عوضیت؟

صورت بابک از عصبانیت سرخ شد و دستهاش مشت شد.
- برای خودتون بهتر راجع‌به دانیال درست صحبت کنید.
- عه برای من بهتر بچه جان؟! حالا که انقدر طرفدارش هستی، چرا نمیری موی دماغ اون بشی به جای ما؟
صدای پوزخندش رو شنیدم.
- البته دماغ اون پدر هزار فندت هم برای موی دماغ شدن بد نیست.
- آرمین هرچی باشه یادش نرفته اسم پدر روشه ولی شما حتی اسم بچه‌هات رو هم بلد نیستی، آرمین هزار برابر شرف داره به شما.
تا اون موقع برای شنیدن حرف‌هاشون توی هال ایستاده بودم اما وقتی که بعد از این حرف بابک صدای سیلی بلند شد؛ به سرعت به سمت آشپزخونه دویدم؛ با دیدن بابک که یک دستش روی صورتش و صورتش به سمت در کج شده بود، نتونستم و نخواستم جلوی خودم رو بگیرم. به سمت آرش خیز برداشتم؛ بابک که قبل از اون متوجه من شده بود، خواست جلوم رو بگیره اما کنارش زدم و با ضرب سیلی آرش رو پخش زمین کردم و پام رو روی گلوش گذاشتم اما فقط چند ثانیه بود چون بعد دوباره بلندش کردم و به دیوار چسبوندمش تا با شکستن استخون‌های 
بیرون زده گونه‌اش حقش رو کف دستش بذارم که... 

- دانیال نه!
این التماس صدای داداشم بود؛نمی‌خواست خشونت من رو دوباره 
ببینه. دستم رو روی گلوی اون عمونمای نامرد گذاشتم و فشردم؛ کم، کم رنگ صورتش به سمت کبودی می‌رفت و بابک به ساعد دستم چنگ انداخت برای رهایی قربانی. از هفده سالگی باشگاه رفتن انقدر قوی‌ام کرده بود که یک پسر بچه نتونه من رو کنار بکشه اما وقتی که یکی به کمکش اومد، به اندازه چند سانتی من و دستم رو ازش فاصله دادن؛ با کبوندن دستم به پیشانی آرش و چسباندن دوباره‌ش به دیوار موضع 
قبلی‌م رو پیدا کردم.
- من رو میشناسی؟ من دانیالم پسر آرمین، مگه میشه نون خورش باشی و با شنیدن اسم پسرش به لرزه نیفتی؟ تا همین ساعت کی جرأت این رو داشته که دستش رو توی صورت برادرم بکوبونه؟ کی جرأت داره دست روی برادر دانیال بلند کنه؟ قبلا هم بهت گفته بودم در ازای اخم بابک جونت رو میگیرم؛ به خیالت نیاد چون شوهر  مادرم، شوهر تنها عشق آرمین هستی به وجود کثیفت نیاز داریم و این باعث صرف نظر از کشتنت بشه آرش؛ هزار نفر بهتر و سرتر از تو رو با یک اشاره به غالمی مادرم می‌فرستم، برای برادرم هم بهشت رو با دست‌های خودم میسازم و تو رو برای این پرروییت توی جهنمت زندانی میکنم.
مرتیکه فقط قلدرم قلدرم بلد بود. مثل موش کنار دیوار کز کرده بود و حتی جرأت نمی‌کرد چشمش رو بالا بیاره و نگاهم کنه، دستم رو از روی پیشونیش برداشتم.
- فراموش کاری امروزت برات بد تموم میشه.
به عقب برگشتم؛ کسی که به بابک برای رهایی اون آشغال کمک کرده بود، ماکان پسر دومش که یک سالی بیشتر از بابک سن داشت بود. صورتش سرخ از تحقیر پدرش سرخ شده بود. غم تمام وجودم رو گرفت، این رو دوست نداشتم؛ اون که لایق تحقیر نبود و من ناخواسته  محکوم یک ظلم شدم. دلخور از خودم و برای دلجویی از اون، ضربه‌ای  دوستانه به بازوش زدم و از کنارش گذشتم اما جلوی در آشپزخونه به سمت بابک برگشتم.
- تا کی میخوای این تحقیر رو تحمل کنی؟ وسایلت رو جمع کن و به خونه برگرد.
بعد از خداحافظی از مامان سوار ماشین شدم؛ همیشه اینجور وقت‌ها اعلام و آدم فکر می‌کردن بعد از طوفانی که بر پا میکنم خودم آروم میشم و فقط خودم می‌دونستم این طوفان تبدیل به گردبادی میشه که از درون نابودم میکنه؛ چه فایده وقتی شکایت دلم رو پیش هیچ قاضی  نمی‌تونستم ببرم؟ اصلا از کی شکایت می‌کردم. 

***

همسر جدید آرمین می‌خواست به تهران بود. آرمین مخصوصا سفارش کرد که بخاطرش مراسم بگیرم. برای کسی همچنین چیزی رو نمی‌خواست. معلومه یا خیلی دوستش داره یا حساب می‌بره. برای مهمونی آماده شدم اما قبلش یک روز نگین کلافه به شرکت و اتاق من اومد و وارد نشده گفت: 

- واقعا تو می‌خوای برای اون دختره که جای من رو گرفته مهمونی بگیری؟ 

با خونسردی گفتم: 

- چرا نباید بگیرم. 

- مثلا من دختر دایی توام. 

- مگه با رضایت من ازدواج کردی؟ 

پوزخند زد. 

- پس دردت اینه! 

- من دردی ندارم. 

- نکنه پشیمون شدی که پسم زدی. اون دختره هم که کلاه‌بردار در اومد. 

هنوز بدم می‌اومد کسی درباره الینا بد بگه. اخم کردم. 

- حرفت رو زدی، حالا بیرون برو. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۶

کلافه بیرون رفت. شب مراسم بود و من به خونه رفتم تا آماده بشم که گوشیم زنگ زد. سرهنگ بود. سریع برداشتم. 

- بله! 

- سلام، خوبی پسر؟ 

- سلام شما خوب هستید؟ 

اصلا از این حرف‌های اول صحبت خوشم نمی‌اومد. 

- ممنون! ببین عکس‌ها بررسی شد. فتوشاپ بود. 

من که مطمئن بودم گفتم: 

- به مازیار نمی‌گین؟ 

- چرا، باید ببینیم کی بهش داده. 

- حالا حتما قبول می‌کنه که بگه. 

قطع که کردیم خوشحال از پیشرفت داستان بودم. مهمونی شروع شد. همون تیپ مشکی‌م رو با پاپیون سورمه‌ای زدم و با دل گرفته به جای خالیه الینا، باربد و نیوشا نگاه کردم. بعد با خودم فکر کردم: الینا هست. شاید یک روز بیشتر از این هم بشه. 

بعد آماده پایین رفتن شدم. دنیل رو مثل باربد کنار خودم نگه نمی‌داشتم. با اینکه توی مهمون بود اما نقشی توی کارهای سیاسی نداشت. پایین رفتم و دوباره همون برنامه مضخرف قبلی. بعد برق رو خاموش کردن و رقص نور گذاشتن و بالا و پایین پریدن همه. به دنیل که کنارم بود رو کردم و گفتم: 

- اومد؟ 

- نه هنوز.

همون‌موقع یکی از افراد خونه اومد. 

- غنچه خانم اومدن، جلوی در هستن. 

- بگو برق‌ها رو روشن کنند و آهنگ رو قطع. 

همه چیز آماده شد. در رو باز کرد و زنی همسن و سال خودم با لباسی بلند دودی با حریر مشکی روش. موهای مشکیش رو پشت سرش جمع کرده بود و ریسه قرمز روش زده بود و رژ لب قرمز براقی هم داشت. با یک دست دامنش رو گرفته بود و همه دو طرف ایستاده بودن و به اینور و اونور نگاه می‌کرد و سر تکون می‌داد و اون‌ها هم سلام می‌کردن. به من که رسید بلند شدم.

دستش رو به سمتم دراز کرد. معمولا می‌ایستادم خانم دستش رو دراز کنه، نمی‌خواستم معذب بشه. دست دادم. دست‌های ظریف و بدن بلند و لاغری با پوست برنز و یک خال کنار بینی‌ش با چشم‌های ریز مشکی. گفت: 

- از آشنایی باهاتون خوشحالم! 

- همچنین! بفرمایید! 

و به کنارم تعارف کردم که بشینه. روی مبل سلطنتی بزرگ کنارم نشست. لیوان خودم رو مقابلش گذاشتم. با وقار تشکر کرد. با اشاره به دی جی گفتم آهنگ دو نفره بذاره. آهنگ که گذاشته شد دستم رو به سمتش دراز کردم. 

- خانم! 

دستش رو توی دستم گذاشت. 

- حتما. 

When marimba rhythms start to play
وقتی صدای سنتور در اومد

Dance with me, make me sway
با من برقص، منو از خود بیخود کن

Like a lazy ocean hugs the shore
مثل اقیانوسی که ساحل رو در آغوش میگیره

Hold me close, sway me more
محکم من رو تو بغلت نگه دار، بیشتر من رو تکون بده

دستش رو توی دستم گرفتم و یک دستش روی شونه‌م بود. دستم روی پهلوش بود و فکر کردم: برای این هیچ‌وقت با من نرقصیدی. تو مذهبی بودی. برای همین تا حد امکان از برخورد فیزیکی جلوگیری می‌کردی. اما اون روز که من رو بوسیدی. اون هم الکی بود؟ نقشه بود؟ شغل بود؟ 

Like a flower bending in the breeze
مثل گُلی که تو نسیم خم میشه

Bend with me, sway with ease
با من خم شو، با من این سو و آن سو شو

When we dance, you have a way with me
وقتی باهم میرقصیم با من مسیری برای طی کردن داری

Stay with me, sway with me
با من بمون، با من این سو آن سو شو

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۷

همینطور که می‌رقصیدیم گفت: 

- تو خیلی جذابی! 

- لطف داری! 

- چشم‌هات... 

Other dancers may be on the floor

شاید رقاص های دیگه ای هم روی سِنِ رقص باشن

Dear, but my eyes will see only you
ولی عزیزم چشم های من فقط تورو میبینن

Only you have that magic technique
فقط تویی که اون تکنیک جادویی رو داری
 

فکر کردم حرف احساسی بزنه اما گفت: 

- برای کی غم گرفته؟ 

 

When we sway, I go weak
وقتی با هم این سو و اون سو میشیم، پاهام شل میشه

I can hear the sounds of violins
میتونم صدای ویالون هارو بشنوم

Long before it begins
خیلی قبل تر از اینکه شروع به نواختن کنن

Make me thrill as only you know how
منو به هیجان در میاره درحالی که فقط تو میدونی چطوری

Sway me smooth, sway me now
به آرومی منو این سو و اون سو کنی، برقصون منو حالا

خندیدم و دور زدم. 

- حالت چهره‌م. 

Other dancers may be on the floor

شاید رقاص های دیگه ای هم روی سِنِ رقص باشن

Dear, but my eyes will see only you

ولی عزیزم چشم های من فقط تورو میبینن

Only you have that magic technique

فقط تویی که اون تکنیک جادویی رو داری When we sway, I go weak

وقتی با هم این سو و اون سو میشیم، پاهام شل میشه

I can hear the sounds of violins

میتونم صدای ویالون هارو بشنوم

- شنیدم که اون دختری که عاشقش بودی چیکار کرده. 

- تو خیلی می‌دونی! 

- خیلی وقته توی این دم و دستگاهم. 

Long before it begins

خیلی قبل تر از اینکه شروع به نواختن کنن

Make me thrill as only you know how

منو به هیجان در میاره درحالی که فقط تو میدونی چطوری

Sway me smooth, sway me now

به آرومی منو این سو و اون سو کنی، برقصون منو حالا

- اون دیگه مهم نیست.

- شنیدم که یکی عکس‌های فیک دست برادر همسر اون دختر رسونده تو خبر داری؟ 

پس از برادرش بهش رسیده بود. 

When marimba rhythms start to play

وقتی صدای سنتور در اومد

Dance with me, make me sway

با من برقص، منو از خود بیخود کن

Like a lazy ocean hugs the shore

مثل اقیانوسی که ساحل رو در آغوش میگیره Hold me close, sway me more

محکم من رو تو بغلت نگه دار، بیشتر من رو تکون بده

Like a flower bending in the breeze

مثل گُلی که تو نسیم خم میشه

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۸

- کار آرمینه؟ 

- فکر نکنم. من همچین چیزی این مدت ندیدم. 

Bend with me, sway with ease
با من خم شو، با من این سو و آن سو شو

When we dance you have a way with me
وقتی باهم میرقصیم با من مسیری برای طی کردن داری

Stay with me, sway with me
با من بمون، با من این سو آن سو شو

- اسمش چی بود؟ 

- الینا! 

و توی خاطراتش غرق شدم. 

 

When marimbas start to play
وقتی سنتور ها شروع به زدن میکنن

Hold me close, make me sway
محکم منو بغل کن، منو این سو و آن سو کن

Like a lazy ocean hugs the shore
مثل اقیانوسی که ساحل رو در آغوش میگیره

Hold me close, sway me more
محکم من رو تو بغلت نگه دار، بیشتر من رو تکون بده

Like a flower bending in the breeze
مثل گُلی که تو نسیم خم میشه

کاش حداقل یک خاطره رقص ازش داشتم. 

Bend with me, sway with ease
با من خم شو، با من این سو و آن سو شو

When we dance, you have a way with me
وقتی باهم میرقصیم با من مسیری برای طی کردن داری

Stay with me, sway with me
با من بمون، با من این سو آن سو شو

آهنگ تموم شد. همه دست زدن. رفتیم نشستیم اما ذهن من هنوز درگیر بود. یکدفعه چشمم به چیزی... یا بهتر بگم کسی جلوی در افتاد که دست به سینه جلوی در ایستاده بود. با قدم‌های تند به سمت بابک رفتم. با دیدنم از دیوار فاصله گرفت. سرتق مغرور به روی خودش نمیآورد. دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که بازوش رو گرفتم و از در بیرون کشیدمش و به باغ بردمش.

بخاطر رقص همه داخل بودن و باغ خالی خالی بود. پشت درختها کشیدم. از ترس 
این که کنجکاویش باعث لو رفتن اشتباهاتم در مقابلش بشه تمام تنم
می لرزید. خواستم دهن باز کنم و چیزی بهش بگم که متوجه شدم
چند نفری توی باغ خلوت دارن. همین برای دیدنمون خطرناک بود.
- دنبالم بیا.
در حالی که معلوم بود نمیخواد گستاخی کنه گفت:
- من چیزی که الزم بود رو دیدم؛ االن میرم.
اگه وقت دیگهای بود باهاش مدارا میکردم اما االن باید میفهمیدم چرا
این فکر به ذهنش افتاده. نکنه الینا دست داشته باشه. نکنه داداشم رو
جاسوس خونهام کرده باشند! با عصبانیت سرش داد کشیدم:
- دنبالم بیا بابک.
به داخل خونه رفتیم. رقص نورها روشن بود و پاکوبی‌های تند آلودگی
صوتی ایجاد می‌کرد. فرصت خوبی برای رد شدن ما بود. جز دنیل و هاله هم حواس کسی بهمون نبود. دست بابک رو گرفتم و از وسط سالن رد شدیم. دنیل به سمتمون اومد که اشاره کردم جلو نیا. از بین جمعیت گذشتیم و وارد سالن بالا شدیم. کتم رو روی کاناپه انداختم و خودم هم نشستم.

با اشاره من کنارم نشست. سعی کردم از عصبانیتم کم کنم که به بدتر از چیزهایی که دیده پی نبره.
- کی به کسی اجازه دخالت توی مدل زندگی کردنم رو دادم که تو 
جایگاه خودت رو تا این حد بالا بردی؟ نزدیک‌ترین افراد که شما باشید حتی من رو توی استخر ندیدین. این یعنی حریم خصوصی. یعنی یا احترام میذاری به اون چیزی که مال دنیای دانیال یا یادت میده چطور احترام بذاری. حالا تو یک جوجه هجده ساله که تازه وارد دانشگاه شدی برای من قد علم میکنی؟ بهش برخورد و از جاش بلند شد. مچ دستش رو گرفتم.
- کجا؟ کارم هنوز با تو تموم نشده. به چه حقی اومدی و به چه حقی داری گورت رو گم می کنی بیاذن من؟
- کارهای من و تصمیم های من هم به کسی ربطی نداره.
همینطور که مچ دستش توی دستم بود، بلند شدم و رو به روش ایستادم.
- خوشم باشه!
سرش رو پایین انداخت. این حرف‌ها بهش نیومده بود.
- معذرت میخوام!
بینمون سکوت برقرار شد.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۳۹

 با صدای بابک به خودم اومدم:
- چیزهایی که پشت سرت میگن راسته؟
صدای تند ضربان قلبم رو احساس کردم.
- چه چیزهایی؟
- این که دنبال روی آرمین شدی، این که خونه و همه دار و ندارمون مال آرمین،ِ نه به قول خودت سهم ارث پدربزرگ مادری، این که بودن توی این شغل فقط برای جاسوسی برای اونهاست؟
به صورت نجیب و مظلوم برادرم زل زدم. تا همین جا هم که به گوشش نرسیده بود یا به روم نیاورده بود لطف خدا بود!


منم زیبا
که زیبا بندهام را دوست دارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد
- بابک!
- جانم داداش!
داداش! هه! چه داداشی برای یک پسر مذهبی و پاک کرد حتی نون خشکه‌ها رو میخواد داخل سطل بریزه دقت میکنه چیزی همراهش به داخل نیفته تا وزنش بالاتر بره.

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟


خدایا میدونم اگه نیم نگاهی هم به پرونده اعمال بندازم حقم خیلی بیشتر از این‌هاست اما دوباره درد نبود برادر رو به قلبم نده!خواهش میکنم این کار رو در حق این رو سیاه انجام نده! درد فراغ سخت‌ترین
درد دنیای؛ من رو مجبور به تحمل چهار بارش نکن. سرنوشت من رو با جدایی قرار نده.

تو راه بندگی طی کن عزیز من،
خدایی، خوب میوانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،
یا خدایی، مهمانم کن


که من چشمان اشک آلودهات را دوست دارم
- من خیلی اشتباهات انجام دادم، با خیلی ها تبانی کردم، خیلی گناه کردم. اما الان توی یه وضعیت نامتعادل روحی قرار دارم، به اندازه تموم وقت‌هایی که با جنبه بودم و بهم برنخورده الان داره بهم برمیخوره. تو به من همچین دیدگاهی داری؟ تویی که نذاشتم بالای چشم ابرو بهت بگم کسی؟


طلب کن خالق خود را،
بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،
آهسته میگویم،خدایی، عالمی دارد


- من یک انسانم؛ شعور دارم، دین دارم، وجدان دارم، من روی همین خاک زندگی میکنم، من برادری دارم که بهم اعتماد کرده، من شغلی دارم که مردم بهم اعتماد کردن؛ مگه من میتونم مثل آرمین باشم؟! نگو این رو مرد! نکن این کار رو با داداشت!

تویی زیباتر ازخورشید زیبایم،
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من میآفریدم
بر خودم احسنت میگفتم

سرش رو بالا آورد و به چشم‌هام نگاه کرد. از شدت غصه نمی‌دونستم به کجا پناه ببرم. میدونستم روزی میفهمه و تنهام میذاره. اما الان نباشه خدا! الان داداشم تازه دانشگاه رفته به کمک من نیاز داره.
- باورم کن!
- باورت میکنم، چون باورت دارم.

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد
هزاران توبهات را گرچه بشکستی؛
ببین، من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من رها کن آن خدای دور

لبخندی بهش زدم که جوابم رو داد. صدای اذون بلند شد. ناخودآگاه هر 
دو از پنجره به مناره‌های مسجد محل نگاه کردیم. پرسید:
- نماز بخونیم؟
عمیقترین تعریف دوست داشتن همینه که افشین صالحی میگه :
مراقبِ من باش! از من فقط تو مانده‌ای.
یادمه روز اول که به این مقام رسیدم یکی از پدرخواندهها بهم گفت:
- برادرهات ممکن جایگاهت رو بدست بیارن. اونها رو بکش و پای خودت رو محکم کن.
تمام نیاز من از دنیا عزیزانم بود. 


آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت، خالقت. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۴۰

اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را.
با زبان بسته‌ات کاری ندارم

نماز؟ چند سال از آخرین نمازم گذشته بود؟ اصلا چطور میخونند؟ چطور وضو میگیرن؟ چرا دیگه نخوندم؟ به چه حقی دست کشیدم؟ مگه من کیم که توی حریم خصوصی خدا پا میذارم؟ من کی بودم که وقتی گفت هرچی هستی بخون به خودم اجازه دادم از شر خودم به ترک نماز پناه ببرم؟ خدایا از خودم نجاتم بده!


لیک غوغای دل بشکسته‌ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیام.
آیا عزیرم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد،
به نجوایی صدایم کن،
بدان آغوش من باز است

- آره، چرا که نه؟
لبخندی بهم زد و به سمت سرویس توی هال رفت اما من ایستاده بودم و به روبه‌رو زل زده بودم. به رو به رو زل زده بودم. نماز! خدایا خود خستگی وقتی خسته میشه با چه کلمه‌ای خودش رو توصیف میکنه؟ من خسته نیستم! من اونم، اون کلمه.


قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب‌های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم

به سمت سرویس رفتم همون موقع بابک بیرون اومد نگاهی به چشم‌هاش
کردم و توی دلم گفتم:
- چه چشم‌های پاکی داره!
لبخندی بهم زد و خم شد تا مسح پاش رو بکشه. از کنارش رد شدم. آدم‌ها همدیگه رو با حرف‌هاشون بدست میارن با رفتارهاشون از دست میدن. نمیدونم توی ماجرای باربد من هم تقصیر داشتم یا نه اما مطمئنا اگه بابک ولم کنه من تقصیر کارم.

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختر روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

وقتی برگشتم دیدم جانماز قرمز من رو که خودش برام آورده بود یکم جلوتر از جانماز سفید خودش پهن کرده. رفتم و به اندازه جانمازش عقب کشیدم و هردو به نماز ایستادیم.
- الله اکبر!

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گام‌های مانده‌اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد
* زنده یاد سهراب سپهری *

بعد از نماز پرسید: 

- این مراسم رو برای تولد باربد گرفتی. 

چرا این جشن لعنتی همزمان با تولد اون شده بود؟ چرا وقتی دنی ازم تاریخ پرسید این تاریخ رو گفتم.
- نه، دیگه اسمش هم نیار .من دیگه بهتر پیش مهمون‌ها برم، خیلی وقته 
بالا هستم.
و پیش رفتم که تقریبا مهمونها آماده رفتن بودن. بدرقه‌شون کردم. دنیل نیمه هوشیار بود و با لحن مسخرهای می‌خوند:

- دلم می‌خواد هشت پا بشم، اما حیف باید هفت پا بشم. 

دستم رو دور شونه‌ش انداختم و بالا بردمش. توی همون حالت گفت:

- دانیال، من باید بگم چیزی. 

- بگو. 

- من اومدم تو کار تو. 

ایستادم. ولش کردم. روی زمین نشست. 

- چی گفتی؟! 

- ببخشید، آرمین یک عالمه پول داد. 

و بیحال روی پله‌ها دراز کشید. چشم‌هام رو روی هم فشار دادم. ولش کردم و بالا رفتم. شکسته بودم. باید یک مدتی از اینجا دور میشدم. جفت برادرهام امروز به من ضربه زده بودن. 

** الینا **

- الینا، بیا ببین کی اومده. 

بیرون دویدم. دانیال ساک بدست وسط هال ایستاده بود. با نگاه مظلومی که جز وقتی که بهش خیانت کرده بودم ازش ندیده بودم گفت: 

- می‌تونم چند روز اینجا بمونم؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...