رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و چهار

** دانیال **

ویلا کرج بودم برای دومین جلسه کاری. توی همون به این نتیجه رسیدم که حتما باید سفری به دو استاد آذربایجان داشته باشم. اون استان‌ها برای ما مهم بود چون هم بزرگ و پیشرفته بود و هم همسایه جمهوری آذربایجان بود که اونجا مافیای قدرتمندی داشت و ما علاقه به تبادل باهاشون داشتیم. اون روز باربد توی جلسه شرکت نکرده بود که این هم جز قول و قرارهای بین خودمون بود که باربد خیلی توی چشم نباشه تا خطری تهدیدش نکنه. بعد از رفتن افراد جلسه من روی مبل نشسته بودم و چونه‌م رو توی دستم گرفته بودم و توی فکر بودم که حنانه خانم اومد و یک لیوان شکلات داغ و چند بیسکوییت روی میز جلوییم گذاشت. به خودم اومد و تشکر کردم و خواستم بردارم که گفت:
- مادرتون بهتر هستن؟
اول تعجب کردم این از کجا می‌دونه بعد یادم اومد که برای دست کمک بودن برای دورهمی براش پیغام فرستاده بودم و نیومده بود.
- بله، ممنون! حالا بچه ده روزِ شده و خانواده برای حموم بردنش.
- برای بچه نمیگم، سکته‌شون رو میگم.
ابروهام بالا پرید و نگاهش کردم.
- من درباره سکته مادرم هم گفته بودم؟
سرس رو به دو طرف به معنی نه تکون داد. احساس کردم یکم بی‌قرار هست. گفت:
- من باید یک چیزی به شما بگم.
منتظر نگاهش کردم. چی فهمیده بود که قرار بود به من بگه! نگاهم نمی‌کرد و به دیوار روبه‌رو نگاه می‌کرد.
- من دیگه نمی‌تونم این عذاب وجدان رو نگه دارم. من باعث سکته مادرتون شدم.
بدنم کرخ شد و بیسکویت توی دستم هم روی هوا مونده بود. فقط نگاهش می‌کردم. می‌دونستم این موقع‌ها نگاهم خیلی خونسرد میشه. اما اون نگاهم نمی‌کرد. یک‌لحظه به گریه افتاد و سرش رو بین دست‌هاش گرفت. با صدایی که به سختی از گلوم در می‌اومد گفتم:
- چرا؟
چه پدر کشتگی با مادر مظلوم من داشت این پیرزن که تصمیم به آزارش گرفته بود. سرش رو بالا آورد اما همچنان من رو نگاه نمی‌کرد. صداش عجر و ناله زیادی داشت:
- بخدا قصد نداشتم بهش آسیب بزنم. فقط می‌خواستم زودتر بفهمه تا شماها رو نجات بده. تا نشین مثل بچه‌های من. بچه‌های من که دستشون به چندین خون و هزار گناه آلودست. الان حتی نمی‌دونم کجا هستن. نمی‌دونم چندتاشون زنده هستن. نمی‌دونم اصلا من رو به یاد دارن یا نه.
خون به مغزم نمی‌رسید. یعنی این زن زن عموی من بود؟ این زن اولین رییس این خاندان بود و آرمین مجبورش کرده بود که خانه‌داری یک ویلای ساده رو انجام بده؟ بلند شد و اومد جلوم زانو زد و دستی که پایین روی پام بود رو توی دستش گرفت. دستی هم که بالا بود داشت بیسکوییت رو توی مشتش نرم می‌کرد. نگاهم کرد. سرم رو پایین آوردم و به چشم‌هاش زل زدم. توی نگاهش صداقت و محبت رو دیدم.
- از توهم خواهش می‌کنم پسرم! خواهش می‌کنم از اینکار بیرون برو. بخاطر مادرت، بخاطر برادرهات، بخاطر هرچی بهش اعتقاد داری. این گرداب جون تباهی هیچی برات نداره. اینکار نه برات دنیا داره نه آخرت.
سرم رو تکون دادم. دیگه تحمل این حرف‌ها رو نداشتم. از جا پریدم. دستش از دستم بیرون کشیده شد. چند ثانیه نگاهش کردم بعد بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و پام رو روی گاز فشار دادم. انگار تنفس کم آورده بودم. چشم‌هام گاهی تار می‌دید. گوشیم رو در آوردم. به سختی تونستم سیو رو پیدا کنم. مغزم باهام همکاری نمی‌کرد. نمی‌فهمید دنبال چی می‌گردم. بالاخره پیداش کردم و زنگ زدم. سه‌تا بوق خورد بعد صدایی پیچید:
- به، دانیال خان!
از صدای مغرور و همیشه طعنه‌آمیزش بدم می‌اومد.
- حنانه... حنانه کیه؟!
مکثی کرد و بعد بی‌صدا خندید.
- علیک سلام!
- تو زن داداشت رو، وارث اصلی این اموال رو مجبور کردی برات کار کنه؟!
- او پس فهمیدی کی هست. آفرین انقدر هم دست و پا چلفتی نیستی! حالا قصدت چیه؟ می‌خوای انتقام مامان جونت رو بگیری؟
- انتقام از اون؟ تنها کسی که این وسط به فکر به تباهی نرفتن ما بود؟! یا از تو؟ یا از خودم؟
- دانیال جلسه دارم. برو یکم توی کوهی جایی داد بزن حالت بهتر بشه.
بعد قطع کرد. گوشی رو روی صندلی کنار پرت کردم. لعنت بهت! 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 192
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم رمان آغوش نویسنده آتناملازاده ژانر: پلیسی، عاشقانه، مافیایی خلاصه: دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگه‌ای جز ه

بسم الله الرحمن الرحیم  ** دانیال **   لوازم رو داخل می‌آوردن. انقدر این آپارتمان آدم داشت که نیازی به گرفتن کارگر نبود. نگاهی به افراد دور و برم کردم و توی دلم خدا رو شکر کردم. خدا رو

پارت دو ** دانای رمان ** زندگی جدیدشون شروع شد. دانیال از همه چیز دست کشیده بود و آرزو داشت اگه آرمین دوباره مزاحمشون نشه و اون‌ها رو به زور به گروه مافیای سیاست برنگردونه، زندگی عادی رو شرو

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و پنج

 

** دانای رمان **

دانیال از وقتی به خونه رسید حالش بد بود. سرگیجه داشت و گفت می‌خوابه اما وقتی خوابش طولانی شد و برای شام هم بلند نشد پسرها نگرانش شدن. صداش که کردن دوباره * هوم * گفت اما دوباره خوابید. باز هم نگرانی زیاد نشده ولی صبح برای صبحانه هم دانیال تلو تلو می‌خورد و سرش رو توی دستش می‌گرفت. باربد اولین حدس رو زد:
- چیزی خوردی؟
- من؟ نه. خیلی هم گرسنه‌م.
- منظورم اینه نوشیدنی خوردی؟
نگاه دو برادر دیگه هم روی دانیال نشست. دانیال دوباره گفت:
- نه.
و پشت میز نشست و سعی کرد که یک لقمه برای خودش درست کنه حالش نزار بود. دنیل همینطور که چایش رو اوف می‌کشید گفت:
- بنظرم امروز رو سرکار نرو.
دانیال لجبازی نکرد چون هم حالش و هم ذهن خیلی داغون بود.
- آره، بابک شماره محل کارم توی دفتر تلفن هست یک زنگی بزن و بگو من نمیام.
- باشه.
باربد وقتی دید دانیال دو ساعته با یک لقمه درگیر و هی می‌بندش اما لقمه باز میشه اون لقمه خراب رو گرفت و روی میز گذاشت و خودش رو لقمه درست کرد و به دستش داد. دانیال تشکر کرد و لقمه رو کلا توی دهنش کرد و چای رو برداشت و از پشت میز بلند شد. همینطور لقمه توی دهنش بود طبق علاقه خودش که دوست داره لقمه پنیر مزه چای بگیره چایش رو هورت کشید. با خوردن چای سرگیجه‌ش بیشتر شد. لقمه‌ش رو به سختی قورت داد و چند قدم رفت و یک هورت دیگه از چای کشید که این همانا و بیهوش شدنش همانا.
برادرها که این صحنه رو دیدن اول خشکشون زد بعد به سمت دانیال دویدن و درحالی که مدام صداش می‌زدن سرش رو توی بغل گرفتن. چشم‌هاش نیمه باز و نفس‌هاش منظم بود. باربد سریع گفت:
- دنیل کمک کن روی تخت ببریمش. شیشه توی پارت نره. بابک برو زنگ بزن بیمارستان دکتر بفرسته.
بابک بدون اتلاف وقت از رو شیشه‌ها پرید و به اون سمت رفت. باربد و دنیل شونه و پاهای دانیال رو گرفتن و سعی کردن بلندش کنند. کار سختی بود. باربد لاغر بود و دنیل با اینکه بهتر بود اما باز هم زورش به دانیال نمی‌رسید. هرطوری بود بلندش کردن و همینطور که مراقب بودن پاشون روی شیشه‌ها نره بردنش توی اتاق و روی تخت گذاشتنش. بابک هم بعد از زنگ زدن به سمت اون‌ها اومدن. باربد چند ضربه به صورت دانیال زد و دنیل از لیوان آب کنار تخت دست خودش رو خیس کرد و بابک می‌پرسید:
- آخه چه اتفاقی افتاده؟
کسی خبری نداشت. دکتر اومد و معاینه کرد. یک نسخه داد که باربد سریع رفت و خرید. سرمی به دانیال زد و بیرون اومد. باربد گفت:
- دکتر برای داداشم چه اتفاقی افتاده؟
- شما چرا تا حالا به فکر نیفتادید؟
- فکر چی؟
دکتر با تعجب نگاهش کرد.
- داداشت کم‌خونی داره. یعنی واقعا تا الان متوجه نشدید؟ علائم نداشت؟
- کم‌خونی داره؟
- آره، اون هم شدید! انقدر هم عود کرده که حالا درمانش سخته.
باربد ناراحت سرش رو به دو طرف تکون داد.
- یک مدت‌هایی سرگیجه شدید و کرخی دست و پا داشت اما چند وقته خوب شده.
- خوب شده یا شرایط روحیش بهتر شده که کمتره؟
باربد فکر کرد که آره حق با دکتر هست. نگران شد.
- حالا باید چیکار کنیم دکتر؟
- نسخه‌ای که دادم رو تهیه کنید فعلا. درباره بیماری تحقیق کنید. از استرس دور نگه‌ش دارید و اگه هم تونستید طب سنتی ببریدش.
باربد فهمید که این باید دکتر با سوادی باشه چون دکترهای طب مدرن معمولا دکترهای طب سنتی رو قبول نداشتن و خودشون رو عالم باالله می‌دونستن. باربد از دکتر تشکر کرد و دکتر رفت. بعد از سرم حال دانیال بهتر شده بود. دنیل شرح مریضیش رو بهش داد و دانیال اول یک چیز به ذهنش اومد:
- بابک هم مثل حال من گاهی داره. فکر کنم اون هم کم‌خونی داره.
- آره، اون هم باید بره دکتر تا بررسی و درمان بشه. شما هم باید درمان رو شروع کنی.
- عقب نندازه! با توام بابک عقب نندازی ها! همین فردا میری دکتر.
بابک سر تکون داد و دنیل پرسید:
- اصلا چرا اینطور شدی؟
دانیال یاد اون خبر کذایی افتاد و سرش بالا انداخت و گفت:
- مهم نیست. الان بهترم!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و شیش

 

** دانیال **

حنانه خانم تقصیرکار بود؟ بی‌انصاف نبودم! تقصیر اون نبود. تقصیر من بود. اما من اینجا دارم چیکار می‌کنم؟ چرا باز توی راهی هستم که این بلا رو سر مادرم آورد؟ اصلا چرا من توی راه خلاف هستم! دیگه به اون ویلا نرفتم. هنوز طاقت دیدن اون زن که چه بسا ناخواسته باعث این اتفاق شده بود رو نداشتم. آرمین هم وقت رسیدگی به من رو نداشت. البته بعید می‌دونم که اگه هم داشت علاقه‌ای به اینکار داشت. از طناز خسته شده بود. دست و پا شکسته فهمیده بودم که طناز خیلی گیر میده و حتی وقتی با زنی احوال‌پرسی می‌کنه این طناز رو حساس می‌کنه.
در اصل زمان سرگرم شدن با طناز هم براش تموم شده بود. حالا چهار سال شده. درحالی که طناز هنوز توی خونه‌ش بود سراغ یک دختر هجده ساله به اسم هلن رفته بود. می‌گفت:
- پاپیچم نمیشه.
دختره از پدر و مادرش مراقبت می‌کرد. می‌شنیدم توی جمع بزرگ‌ها که می‌‌اومده و براش خیلی عجیب بوده و با تعجب به دور و بر نگاه می‌کرده. نمی‌فهمیدم آرمین از زن‌ها چی می‌خواد که به یکی قانع نمیشه. هلن رو توی یک دیدار پیش من هم آوردن و معرفیش کردن. اون جلسه رو توی شرکت گذاشته بودیم. باهاش دست دادم و محو نگاهش کردم. این یکی خیلی خوشگل بود. حتی بدون آرایش. و این بدون آرایش بودنش بیشتر بنظرم قشنگش کرد. ساده و آرومم بود. مادر من قیافه خوبی نداشت و طناز هم زیبا نبود و سر همین احساس نمی‌کردم آرمین زیاد به قیافه اهمیت بده اما اینبار سنگ تموم گذاشته بود.
صورت گرد کوچیک، پوست پوست پیازی، چونه نخودی بیرون زده، چشم‌های ریز دودی، لب‌های غنچه و بینی سر بالای کوچیک با موهای جمع شده زیر شال رنگ شده بلوطی. مانتو تنگ تا روی زانو به رنگ استخونی پوشیده بود و شال و شلوار آبی داشت. احساس کردم از نگاه خیره‌م حسی بدی گرفت. درحالی که دعوتش می‌کردم بشینه توی ذهنم فکر می‌کردم آرمین این دخترهای نجیب رو از کجا پیدا می‌کنه. اونجا به ذهن افتادم که باید یک خونه داشته باشم که اینطور وقت‌ها که مهمون خاص دارم یک دورهمی یا مهمونی بگیرم.
بعد از جلسه به وکیل آرمین زنگ زدم و گفتم که برام دنبال خونه‌ای با سالن بزرگ بگرده. اون هم قبول کرد و اصلا نگفت خوب مرد حسابی برو به بنگاه بگو بگرده. به خونه که رفتم دیدم بابک داره گیتار میزنه و باربد هم دف دستش و می‌خوان بخونند. خیلی وقت بود توی خونه اینکار رو نکرده بودیم. با دیدن من بیخیال خوندن شدن و به سمتم اومدن. دنیل گفت:
- دکتر سنتی رفتی؟
- آره. برین راحت باشین بابا.
بابک گفت:
- داداش توهم بیا بخون.
- بیخیال!
- بیا بخون خیلی وقته نخوندی! حیف اون صدا!
از بعد سکته مامان نخونده بودن. با یادآوری سکته مامان یاد خیلی چیزهای دیگه افتادم و سرم رو به افسوس تکون دادم.
- باشه... بذارید لباس عوض کنم.
لباس عوض کردم و برگشتم و گیتار رو گرفتم و روی مبل نشستم. نگاهی به دف کردم.
- چه آهنگی مگه می‌خواستید بزنید؟
باربد اسم آهنگ رو گفت:
- ای بابا من صدام برای اون آهنگ خوب نیست.
دنیل که انگار ذوق داشت من بعد از مدت‌ها بخونم گفت:
- خیلی هم خوبه، دبه نکن دیگه.
خندیدم و چیزی نگفتم. نفس عمیقی کشیدم و ریتم رو آغاز کردم و بعد از مدت‌ها آهنگی رو خوندم که انگار حرف دل من بود:
آدم بدون غم، نمیشه
راه بی پیچ و خم، نمیشه
آرزوی کم، نداریم
آرزو که کم، نمیشه
خستم از کلام قصار و راویانی
که قصد میکنند در شفای حال من
تاریکم
فردا سراغ من بیا
یک روز
زیبا سراغ من بیا
ریتم رو بالا بردم و با نهایت کلفتی صدایی که توی دلم مونده بود خوندم:
امروز از هم گسستم
اگه بال و پر شکستم و
به پرتگاه غم رسیده گام‌های من
چو غرق خاطراتم
و غریق بی نجاتم
و بی خواب و زابراهم و طوفان حال من
تاریکم
فردا سراغ من بیا
یک روز
زیبا سراغ من بیا
اینجا صدام رو پایین آوردم و بابک هم شروع به همصدایی با من کرد:
با لشگر غم میجنگم
با لشگر غم می‌جنگم
بابک سکوت کرد و من بعد از مکثی خوندم:
دست میزنم
پا میزنم
دل رو به دریا میزنم
گاهی به پس
گاهی به پیش
گاهی هم در جا میزنم
دفعه دوم رو باربد ناخودآگاه باهم خوند:
دست میزنم
پا میزنم
دل رو به دریا میزنم
گاهی به پس
گاهی به پیش
گاهی هم در جا میزنم
چند ریتم زدم و بعد آخرش رو تکرار کردم:
آدم بدون غم، نمیشه
راه بی پیچ و خم، نمیشه
آرزوی کم، نداریم
آرزو که کم...
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هفت

 

** دانای رمان **

ساناز بچه‌ش رو دنیا آورد. سزارین! تنها کسی که هیچ هیجانی برای بچه نداشت خودش بود. اسم بچه رو آرش گذاشت.* شایان * با بچه‌های خودش ست کرده بود. مازیار، ماکان، ماهان، شایان. دانیال مادرش رو به خونه خودش آورد تا مراقبش باشه. آرش با اینکه خیلی دلبسته زنگوله پای تابوتش شده بود اما دوست نداشت اونجا بمونه و نمونده. مازیار هر دو روز از یک ماه که ساناز اونجا بود سر میزد و ماهان تقریبا بیشتر ساعت‌های روز اونجا بود و ماکان هم هر روز سر میزد. خونه با نوزاد چشم و مو مشکی و سفید جون گرفته بود.
دانیال هم خیلی دوستش داشت اما برعکس برادرهاش بغلش نمی‌کرد فقط روزی چندبار از بالای گهوارش که رد میشد نگاهش می‌کرد تا مطمئن بشه نفس می‌کشه. بچه سه روزه که بود بخاطر سلامتی مادرش و اقوام رو خونه دعوت کرد و باز مجبور بود لوس کردن‌های اقوام که انگار بابک رو از شایان هم بچه‌تر می‌دیدن تحمل کنه. بابک داشت با آرام حرف می‌زد و می‌خندید. دانیال دوباره نزدیک شد و گفت:
- بابک، بیا یه کم کمک کن پذیرایی رو مدیریت کنیم.تو که فقط بلدی مدام حرف بزنی.
- باشه، الان میام.
اما بزرگمهر که مثل مامانش خاله عسل خیلی نگران و طرفدار بابک بود، گفت:
- نه بابک تو همین‌جا بمون. تو که بری اون‌ور، این جمع یخ می‌کنه. بذار دانیال مدیریت کنه، اون از پسش برمیاد، ماشالله خودش شیری هست.
یک تعریف، یک سیاست، یک چرخش نرمِ فضا. دانیال حرفی نداشت بزنه. چند دقیقه بعد، بابک بلند شد و رفت چایی رو آورد و تعارف کرد اما وقتی چند دقیقه بعد خواست سینی رو برداره تا استکان‌ها رو جمع کنه نماز سینی رو برداشت. 
شب آخرین نفر از اقوام که رفت، در بسته شد و خانه یکهو ساکت شد. باربد رفته بود تا به مادرش و نوزاد برسه. بابک داشت لیوان‌ها رو جمع می‌کرد. دنیل به اتاقش رفته بود. دانیال تکیه داده بود به چارچوب در آشپزخانه و فقط نگاه می‌کرد. بابک متوجه نگاهش شد. لیوان رو گذاشت روی میز و گفت:
- چیه؟ از دستشون ناراحتی؟
دانیال لبخند خیلی کوچکی زد.

- نه، از اون‌ها نه. 
بابک نزدیک‌تر آمد. 
- از من؟
دانیال چند ثانیه سکوت کرد. بعد آروم گفت:
- نه، از تو هم نه. فقط یه چیزی هست که همیشه توی این موقعیتا اذیتم می‌کنه.
بابک روی صندلی نشست تا نشون بده منتطر ادامه حرف‌های برادرش هست. دانیال نفسش رو بیرون داد و روبه‌رویش نشست.
- می‌دونی… وقتی می‌بینم همه این‌قدر هواتو دارن…  این‌قدر مراقبتن…  این‌قدر نمی‌ذارن حتی یه ذره فشار بهت بیاد… یه چیزی تو دلم تکون می‌خوره.
- چیزی مثل چی؟
- مثل اینکه، وقتی که زندگی مستقل خودت رو شروع کنی چطور می‌خوای گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی. تو هجده سالت تموم شده بابک. چیزی نمونده که مستقل زندگی کنی و حتی ازدواج کنی. سال دیگه توی جامعه میری و به عنوان یک فرد حقیقی بالغ بهت نگاه میشه. جز اون من هم یک روز ازدواج می‌کنم و اون موقع مسئول این خانواده نیستم پس همه چیز فرق می‌کنه. اون موقع تو چطور از این نازنازی شدن دور میشی؟ 
بابک لبخند کوچکی زد. دانیال ادامه داد:
- وقتی می‌بینم اقوام نمی‌ذارن حتی یه ذره فشار بهت بیاد یه‌جورایی خیالم راحت می‌شه، ولی هم‌زمان می‌ترسم عادت کنی.
- عادت نکردم. فقط اون‌ها این‌جوری‌ هستن دیگه. 
دانیال سر تکون داد. 
- می‌دونم. 
بعد از چند ثانیه سکوت، دانیال با صدایی که کمی لرز داشت، گفت:
- بابک من سخت می‌گیرم چون نمی‌خوام یک روز رو ببینم که بخاطر نابلدی نتونی از پس زندگی خودت بر بیای. 
- لازم نیست همیشه نگرانم باشی. من بزرگ شدم.
دانیال لبخند زد. اینبار لبخندش شادتر بود. 
- می‌دونم؛ ولی بذار یه کم دیگه هم نگران باشم. عادت کردم.
بابک خندید. 
- باشه، ولی فقط یه کم. تا برم دانشگاه 
دانیال هم خندید. 
- باشه، باشه. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هشت

 

** دانیال **

خونه‌ای که می‌خواستم پیدا شد. واقعا همون چیزی بود که من می‌خواستم. نزدیک هزار متر زمین که چهارصدمتر ساختمون بود و بقیه باغ. باغ کاملا مدرت و اروپایی و مرتب بود. یک درخت هم نداشت و تمام چمن شده بود و استخر بیرونی دقیقا روبه‌روی ساختمون قرار داشت که با یک پل چوبی میشد از روش رد شد و به مقابل خونه رسید. آلاچیق هم کنار استخر قرار داشت. گلخونه و اصطبل هم توی باغ بود که توی اصطبل کوچیکش فعلا هیچ حیوونی نبود. گل کاری از درب ورودی خونه تا اخرین مسیر ماشین‌ها ادامه داشت و چراغ‌های مشعل مانند هم دو طرف این راه بود و چند جای دیگه باغ هم صندلی و میز سنگی درست کرده بودن.
- می‌خوام زیباترین شاهکار معماری ایران رو نشونتون بدم.
املاکی که خونه رو به وکیل نشون داده بود خیلی ذوق داشت همین خونه رو به من و باربد هم نشون بده. حق هم داشت. همچین خونه‌ای سخت فروش می‌رفت و اگر می‌فروختش پول خیلی خوبی براش در می‌اومد. درب ورودی بزرگ خونه با کارت باز میشد. بعد وارد یک سالن بزرگ با سرامیک‌های سفید، مشکی می‌شدیم و آخر سالن یک راه پله بود که به طبقه بالا می‌خورد. این سالن برای مهمونی‌های من عالی بود. یک لوستر بزرگ هم از سقف آویزون بود که ارتفاعش به دوازده متر می‌رسید که از سقف طبقه بالا کشیده میشد و سه متری زمین می‌ایستاد.
وقتی داشتم ارتفاع لوستر رو نگاه می‌کردم چشمو به چیزی خورد که واقعا شاهکار معماری ایران بود. سقف فوق‌العاده بود. حالت گنبدی شکلی که لوستر بهش آویزون بود کاشی کاری بنفش و آینه کاری خیلی جذابی داشت. من که عاشق ظرافت معماری ایرانی بودم دهنم باز موند و املاکی که فهمیده خوب جایی طعمه‌ش رو انداخته با ذوق شروع به تعریف از معماری سقف و بعد دیوارها کرد. تازه حواسم به سمت دیوارها رفت و املاکی همچنان توضیح می‌داد:
- اینحا با تلفیق معماری ایرانی، اروپایی درست شده.
دیوارهای سالن هر چند قدم گچ‌بری آینه‌ای شکل که در بیشتر گچ‌بری های سلطنتی هست رو داشت و بینش هم ماشی رنگ بود و مشعل تزیینی هم بالاش زده شده بود و هر سه گچ‌بری یک آینه دیواری سلطنتی داشت و بین گچ‌بری‌ها هم نقاشی‌های خیلی قشنگ مثل کلیسا با رنگ‌های پررنگ کار شده بود که سالن رو به سلیقه من دیوانه کننده کرده بود. از کنار در ورودی هم کل خونه پنجره‌های گنبدی و قدی داشت. سمت چپ سالن هم  سالن کوچیک‌تر بود که به آشپزخونه بزرگی می‌خورد. به آشپزخونه بردمون. زیادی بزرگ بود.
املاکی که تقریبا فهمیده بود من چی می‌خوام بعد از توضیح کوتاهی درباره مدرنی آشپزخونه اتاق کنار آشپزخونه رو نشون داد. یک اتاق بزرگ.
- اینجا مثلا اگه خونه‌داری چیزی داشته باشید خوبه.
بعد به سمت راه پله انتهای سالن رفت که این تقریبا مخفی بود. از اون داخل رفتیم و به یک سالن کوچیک اما مخفی خوردیم.
- این سالن خونه دو اتاق داره و یک سوییت جداگانه برای خودش به حساب میاد و بین بقیه جاها نیست.
بعد پایین اومدیم و از همون پله‌های اولیه بالا رفتیم. بهم نرده‌ها رو نشون می‌داد. واقعا خیره کنند بود. سر نرده شکل شیر بود و بقیه نرده پوسته مار داشت درحالی که یک مار هم دورش پیچیده شده بود و به رنگ طلایی بود و پله‌ها هم از سرامیک مشکی براق بودن. انقدر که خودت رو درش می‌دیدی. از قسمت اولیه پله که بالا می‌رفتی پله‌ها دو قسمتی میشد حالت هلالی شکل. از اون گذشتیم و به سالن بالا رسیدیم. یک سالن شاید اندازه شیش قالی که دور تا دور هم اتاق بود.
- این سالن چند اتاق داره؟
- شیش تا که چهارتا معمولی و دوتا بزرگ هست و یکی از اتاق‌ها بالکن کوچیکی داره و بقیه اتاق‌ها هم با بالکن بزرگ بهم وصل هست. بالکن کوچیک به سمت خونه همسایه هست و مهندس‌ها اول گیر دادن که ببندیمش اما دنبال نکردن.
- صحیح!
دستش رو پشت کمر من گذاشت و گفت:
- بفرمایید جای دیگه‌ای رو هم می‌خوام نشونتون بدم.
دنبالش رفتیم. یکی از درها رو که فکر می‌کردم حموم یا دستشویی باشه باز کرد اما دیدم دوتا راه‌پله به سمت بالا و پایین داره.
- بفرمایید اول بالا ببینید چی می‌خوام نشونتون بدم بعد بریم پایین.
به بالا رفتیم. یک اتاق کوچیک و تاریک و یک پنجره دایره‌ای که به باغ می‌خورد. املاکی با افتخار گفت:
-اینجا جون میده برای اتاق گیم.
سر تکون دادم اما توی ذهنم بود اینجا رو باشگاه کنم.
- بفرمایید پایین رو نشونتون بدم.
باهم به پایین رفتیم. از روی همون راه‌پله‌ها دهن من و باربد باز موند. چه خبره؟! املاکی تمامش رو نشونمون داد. استخر، دوتا سونا، دوتا جکوزی، اتاق ماساژ. خیلی این خونه چشمم رو گرفته بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و نه

 

** دانای رمان **

آرمین با خرید اون خونه مخالفت می‌کرد می‌گفت خیلی گرونه اما دانیال اصرار داشت که من فقط همین رو می‌خوام. آرمین می‌گفت برات اجاره می‌کنم اما دانیال اصرار به خرید داشت. آرمین گفت به نام خودش می‌کنه اما دانیال قبول نکرد. بحث همچنان داشت ادامه پیدا می‌کرد و هنوز مشخص نبود که چی قرار بشه. برای دانیال دیگه بحث حیثیتی شده بود.

می‌خواست خونه‌ای داشته باشه که اون رو جانشین آرمین نشون بده.
از وقتی دوباره به کار قبلیش برگشته بود اعصابش هم به سمت بدتر شدن می‌رفت و از طرفی بابک که دانشگاه رفته بود بیشتر توی ذهنش اومده بود تا حق و حقوق و احترامی توی خونه داشته باشه و حتی به شکلی یکم زیاده‌رویی می‌کرد و بحث و دعواهاشون بیشتر شده بود و دانیال هنوز از همون روش قبلی در مقابل برادری که دیگه بزرگ شده بود استفاده می‌کرد و باربد نگران سعی داشت شرایط رو بهتر کنه و کار به جایی نرسه که حنای دانیال دیگه رنگی نداشته باشه.

اما هر بحث از بحث بعدی اوضاع وخیم‌تر میشد و دانیال این رو نمی‌دید و برای دنیل اهمیتی نداشت اما باربد می‌دید که برادری که تازه وارد جوونی شده با وجود برخوردهای خشن دانیال هردفعه سرکش‌تر از دفعه پیش میشه.
باربد متوجه بود چیزی که می‌تونه بابک رو آروم کنه حساب بردن نیست بلکه حرف منطقی و صدای آروم و محبت کلامی هست اما دانیال این رو درک نمی‌کرد و همون روش خودش رو می‌رفت.

دانیال می‌خواست این برتری که توی خونه و اقوام داره همیشه براش بمونه. قسمت اعظمی از این برتری بخاطر اخلاقش بود و قسمتی هم بخاطر تیپ و قیافه‌ش. دانیال با اینکه بیست و پنج سالش بود اما پیر شکل بود ولی از این پیر شکلی ناراحت نبود چون اون رو با جذبه‌تر نشون می‌داد. چون به صورت حرفه‌ای باشگاه رو دنبال می‌کرد چهارشونه و به شدت عضلانی بود. 

پوست تیره و صورت درشتی داشت و همیشه ته ریش می‌ذاشت با سبیل چخماغی که بیشتر تلخ نشونش می‌داد. چشم‌های مشکی و موهای پرپشت، لخت و مشکی داشت و از اونجایی که مود عادی چهره‌ش اخم بود به اون چیزی که خودش دوست داشت تبدیل شده بود. باربد مثل دانیال موهای لخت مشکی داشت که البته به خوش حالتی موهای دانیال نبود. 

صورت کشیده و پوست سفید و هیکل معمولی داشت و چهره‌ش هم معمولی نسبتا خوب لقب می‌گرفت. چشم‌های باربد کمی قهوه‌ای میزد و به تیرگی دانیال نبود. دنیل هم پوست سفیدی داشت و چون تقریبا اهل باشگاه بود هیکلی بود، البته نه به شدت دانیال. از نظر چهره به شدت به دانیال شباهت داشت ولی چهره‌ش اون جذبه رو نداشت ریش و موهای بد حالتش قهوه‌ای بودن. 

همون‌قدر که دنیل مثل اسمش به دانیال شباهت داشت چهره بابک به باربد شباهت داشت و فقط کشیده‌تر بودن صورتش اون رو قشنگ‌تر کرده بود. دانیال با صد و هفتاد و پنج قد، باربد با صد و هشتاد و یک قد، دنیل با صد و شصت و شیش و بابک با صد و هفتاد و هشت خانواده متوسط رو به بالا قدی رو تشکیل داده بودن. 

بهرحال این خانواده با این خصوصیت‌های اخلاقی و ظاهری داشتن تعارض‌های بزرگی رو می‌گذروندن. 

 

** دانیال **  آرمین قبول کرد. عالی بود! خونه رو نصف بنام خودض و نصف به نام من خرید و پیغام فرستاد.
- امیدوارم ارزش رو داشته باشی و به اندازه این خونه در خدمتم باشی چون اگه قرار باشه سهمت رو بالا بکشی و در مقابل من در بیار برات خیلی بد میشه.
- بهش بگین همچین قصدی ندارم اما بهتر من رو تهدید نکنه چون اون موقع ممکن طوری به خشم بیام که خیلی ترس‌هاش جلوش سر باز کنه.
با باربد سالن پایین رو چیدیم. باربد گفت:
- نمیشه بیایم اینجا زندگی کنیم؟
- من هم دوست دارم اما به دنیل و بابک بگیم اینجا رو از لپ‌لپ برنده شدیم؟
- آخه حیفشه!
حق داشت. واقعا حیفش بود. بعد به خونه برگشتیم تا روتین شبانه زندگی مجردی رو داشته باشیم. گاهی شب‌ها برای هم کتاب می خوندیم یا عکاسی می کردیم و عکس های خودمون رو چاپ می کردیم. آخر شب باربد مشغول نوشتن خاطرات روزانش میشد و دنیل برای ههمون چای می‌آورد. بابک هم شب‌ها دیر می‌اومد. می‌گفت که روضه شبانه دانشکده‌شون می‌ذاره. گاهی مسخره‌ش می‌کردیم که دوست‌های معمم پیدا کرده و اون هم فقط می‌خندید. دانشگاه رفتن بابک رو که می‌دیدم من هم هوس دانشگاه به سرم میزد. شاید... شاید من هم بتونم ادامه بدم. آهی کشیدم. چقدر هدف برای خودم کاشتم و حتی سمتش نرفتم.
سینه‌ام قبرستان داستان‌های نیمه‌کاره‌ است. عزادار ده‌ها طرح و فکر و ایده‌‌ام.یک داستان جدید را به نیمه رسانده‌‌ام. داستانی که در جهانش زندگی می‌کنم اما نگرانم بمیرد و به تعداد قبرهای قبرستان سینه‌ام اضافه شود.
یک روز به اون ویلا رفتم. منتظرم بود. و نگران به سمتم اومد و نگاهم کرد. سرد نگاهش کردم.
- چرا نرفتی؟
- کجا؟
- چرا فرار نکردی؟
لبخند کوچیکی زد.
- از کی؟ از تو؟
- آره، برات ترسناک نیستم؟ شاید هم به قول آرمین خیلی اعتماد کردی.
- من به قول آرمین هیچ اطمینانی ندارم اما به تو چرا!
توی چشم‌هام زل زد.
- تو مثل اون نیستی! نباید هم مثل اون بشی! دانیال خواهش می‌کنم اینکار رو با خودت نکن!
- چرا انقدر نگران منی؟
- من دایه تو بودم، خودم بهت شیر دادم، توی بغلم قد کشیدی تا دو ساله شدی.
من اصلا این‌ها رو نمی‌دونستم. داخل رفتم و روی مبل نشستم. اومد و روی مبل کناریم نشست و با چشم‌هایی که محبتش واقعی بود نگاهم کرد. یکم سعی کردم خودم رو سنگین رنگین بگیرم اما چیزی که مد نظرم بود رو گفتم:
- حق شما نیست اینجا خونه‌داری این ویلا فسقلی رو بکنید.
- این نیز بگذرد!
- دیگه این سن زمان این نیز بگذرد نیست زمان آرامشه!
آهی کشید و گفت:
- میگی چیکار کنم؟ انقدر سرنوشت باهام بد تا کرده که از این خشونت‌هاش ناراحت نمیشه. این ویلا برای کسی که توی این دنیا هیچکی دوستش نداره زیاد هم هست.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی

دلم براش سوخت. نگاهش کردم و با صدای آرومی گفتم:
- آرمین برای ما یک خونه گرفته. فعلا درش زندگی نمی‌کنیم اما قصد دارم به اونجا نقل مکان کنم. دوتا خدمتکار و باغبون می‌گیرم تا فعلا کارهای اون خونه رو انجام بدن. شما هم بشین خانم خونه.
خندید.
- فقط ویلا بزرگ‌تر شده!
دستش رو توی دست‌هام گرفتم. نگاهم کرد. بهش لبخند محویی زدم. نمی‌دونم چرا این خانم انقدر به دلم می‌نشست. شاید بحث همون دورانی بود که به من شیر می‌داد و با اینکه من یادم نمی‌اومد قلبم یادش بود.
- اصلا اینطوری نیست. شما همونی می‌شین که من گفتم.
با محبت مادرانه نگاهم کرد. نگاهش خیلی مادرانه بود! خیلی! از اون نگاه‌هایی که از مادر خودم هم چندتا بیشتر ندیدم. آرامش زیادی گرفتم. بهش لبخند زدم. یکدفعه دیدم احساساتم خیلی داره تحت تاثیرم قرارم می‌ده. از این حالت متنفر بودم. همیشه وقتی به همچین حالتی گرفتار میشدم سعی می‌کردم جلوی خودم رو بگیرم و اون موقع هم همینکار رو کردم و از جا بلند شدم و صدام رو دوباره جدی کردم و گفتم:
- لوازمتون رو جمع کنید. فردا میان دنبالتون تا به خونه جدیدتون برید. پس فردا هم بریم شما برای زندگی جدیدتون لوازم بخرید. 

اشک توی چشم‌هاش جمع شد. بهش لبخندی نه چندان از ته دل زدم. 

** دانای رمان **

دانیال طبق معمول مسیر همیشگی‌اش برای ورزش رو می‌رفت. اینبار به بعد افطار انداخته بود. وقتی به نزدیک همون کافه رسید، صدای یک ضربهٔ آروم به شیشه کافه توجهش رو جلب کرد. سرش رو چرخوند. الینا  پشت شیشه نشسته بود. با یک لیوان لاته. با انگشت اشاره به صندلی روبه‌رویش اشاره کرد و لب زد:
- بیا.
دانیال یک لحظه مکث کرد. اما داخل رفت. الینا بدون اینکه اجازه بده او چیزی بگه، گفت:
- اتفاقی بود. باور کن.
دانیال نشست:
- تو اتفاقی اینجا بودی؟
- نه. ولی اتفاقی دیدمت.
- اینکه انکار کنی چیزی رو فرق میده؟
الینا با شیطنت گفت:
- برای من آره.
گارسون آمد. الینا گفت:
- برای ایشون هم مثل دفعهٔ قبل.
دانیال ابرو بالا برد:
- از کجا می‌دونی؟
- تو آدمی نیستی که هر سه روز یه‌بار ذائقه رو عوض کنی.
دانیال سکوت کرد. الینا اینبار مثل همون تونیک آستین کوتاه قبلی به رنگ مشکی که روش نوشته شده بود لاو پوشیده بود با این تفاوت که کاپشن مشکیش به صندلی آویز بود و شال مشکی حریر روی سرش. الینا آرنجش را روی میز گذاشت، کمی جلو آمد.
- خب دانیال، این‌بار ده دقیقه نیست. اگه بخوای می‌تونی بری. اگه بخوای می‌تونی بمونی.
- اومدم که بمونم.
- پس شروع کنیم.

دانیال سرد پرسید: 
- چی رو؟
- این‌که تو واقعاً کی هستی.
- و تو؟

الینا شونه‌ای بالا انداخت و خونسرد گفت: 
- من الینام. همونی که دیدی.
- آدم‌ها معمولاً همونی نیستن که اول نشون می‌دن.
- برای همین اومدم ببینم تو پشت این جدیت چی قایم کردی.

و بحث رو از سر خودش عوض کرد. 
- چیزی قایم نکردم.
- همه قایم می‌کنن.
- تو چی قایم کردی؟
الینا برای اولین بار کمی مکث کرد.
- اگه بگم می‌مونی؟
- بگو.
الینا نفسش رو آروم بیرون داد، لبخندش محو شد، و با صدایی کمی پایین‌تر گفت:
- من آدمی‌ام که همیشه انتخاب می‌کنه. هیچ‌وقت انتخاب نمی‌شم.
دانیال چند لحظه نگاهش کرد. این‌بار نگاهش نرم‌تر شد، اما هنوز محکم.
- شاید وقتشه یکی انتخابت کنه.
الینا چشم‌هایش برای یک لحظه برق زد.
- تو داری انتخاب می‌کنی؟

- دارم فکر می‌کنم.
الینا خندید. بعد از کافه باهم بیرون رفتن. دانیال گفت:
- واستا ماشین بیارم برسونمت.
- نمی‌خواد، با واحد میرم.
- دیروقت می‌رسونمت.
الینا دیگه چیزی نگفت. دانیال ازش خواست بره توی کافه و با ماشین اومد جلوی پارک و بهش زنگ زد که بیاد. آدرس خونه رو خواست اما الینا نداد و گفت:
- من هنوز دوباره که با تو قرار می‌ذارم آدرس خونه رو نمیدم.
دانیال سر تکون داد و تا محله‌شون رسوندش. قبل از پیاده شدن به سمتش برگشت.
- تو کدوم دانشگاه درس می‌خونی؟
- آزاد، تو چی؟
- دانشگاه نرفتم.
الینا ابروش بالا پرید.
- ا، چرا؟ درس خیلی خوبه که!
- نشد. رشته‌ت چیه؟
- مهندسی برق.
دانیال سری تکون داد.
- صحیح.
اینبار الینا گفت:
- تو چیکار می‌کنی؟
- منظورت چیه؟
- شغل داری؟
دانیال دوباره سر تکون داد.
- توی یک شرکت کار می‌کنم.
نگفت مدیر عاملم. الینا پوفی کرد.
- نمی‌دونم چرا همه تهرونی‌ها توی شرکت کار می‌کنند؟
- بده مگه؟
- بد نیست، عادیه! من عاشق چیزهای خاصم.
با کلمه خاص دانیال یاد شیرینی‌ها و اینکه فردا جمعه هست و همه برای افطار خونه مادربزرگ جمع هستن افتاد.
- تا خونه‌تون راه امنه؟
- آره، نگران نباش!
خداحافظی کردن و رفت و دانیال یادش اومد این دختر تا حالا بهش دست نداده. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و یک

 

** دانیال **

خبر خوش دیگه‌ای اومد. درحالی که من شیفت داداش کوچولوم بود که با توجه به سبک زندگی‌ها حدس میزدم که قرار از چند سال بعد بیاد با خودم زندگی کنه خبر شنیدم که زن آرمین، هلن، بارداره. این خیلی خوشحالم کرد. باربد و دنیل دوست داشتن دختر باشه اما بابک می‌گفت:
- کاش پسر باشه دختر خیلی سخته!
باربد به من اشاره کرد.
- هرچی باشه گردن این بدبخته!
ناراحت گفتم:
- اینطور نگو باربد عزیزمه!
- دروغ میگم مگه؟ این زن و شوهر هیچ‌کدوم نمی‌تونند بچه بزرگ کنند. شایان از ده ساله دیگه می‌افته گردن تو این بچه هم همینطور.
دنیل با خنده گفت:
- اشکال نداره زن داداش به فرزند خوندگی برش می‌داره.
کلافه گفتم:
- زر نزن دنی زن داداش کدومه!
- تا اون موقع میاد.
- ده سال دیگه من تازه سی و چهار ساله میشم. مگه حامد الان زن داره که من داشته باشم؟
بابک همینطور که یک سیب از روی میز برمی‌داشت گفت:
- یک ضرب‌المثل هست میگه کاسه نمی‌خوام رو باید پر کنی.
این ضرب‌المثل رو نشنیده بودم. یکم توی ذهنم بالا و پایینش کردم اما نفهمیدم یعنی چی!
- منظور؟
- منظور اینه اونی که میگه نمی‌خوام ازدواج کنم زودتر از اونی که می‌خواد ازدواج کنه ازدواج می‌کنه.
خندم گرفت.
- گمشو بابا!
باربد بحث رو عوض کرد و جدی پرسید:
- چرا برای طلاق مامان کاری نمی‌کنی؟
من هم جدی شما و خواستم جواب بدم که دنیل بجای من جواب داد:
- بیخیال حاجی! می‌خوای شایان رو از الان بندازی گردن دانیال؟
بابک گفت:
- بنظر من هم نیاز نیست. برای مامان که فرقی نداره و از اول هم فرقی نداشت. شایان الان حداقل یک پدر و هفت تا برادر داره.
- یک پدر معتاد و هفت‌تا برادر متوالی چه بدردش می‌خوره؟
- قبل از اینکه بخواد به اون سمت بره پیش خودمون میاریمش.
باربد کلافه گفت:
- می‌دونید روح و روانش توی اون خونه چقدر بهم می‌ریزه؟
- یعنی توی خونه‌ای که همه مردن روح و روانش بهتر میشه؟ تازه کی قرار ازش مراقبت کنه؟ به این فکر کن که دانیال بخواد ازدواج کنه. همسرش باید با یک بچه کوچیک و یک مادر شوهر مریض دانیال رو انتخاب کنه. بنظرت کی اینطوری بهش پا میده؟
وسط بحث اومدم:
- حاجی من قرار نیست ازدواج کنم.
دنیل هم سعی کرد فضا رو از اون حالت ناآروم دور کنه پس با خنده گفت:
- آره بنظرم از دانیال بکشیم بیرون حساس بشیم روی باربد.
بابک متجب به دنیل نگاه کرد.
- باربد چرا؟
- زیادی پای گوشیه.
- خوب کارش با گوشیه!
باربد خودش رو به اون راه زده بود و دنیل خندید.
- بالاخره معلوم میشه.
من بحث رو عوض کردم:
- آقا دنیل یادت نره به من قول دادی وقت می‌ذاری برای اینکه بهم زبان یاد بدی.
- خوب بیا آموزشگاه؟
- یعنی من برای زبان یاد گرفتن از داداش خودم بیام آموزشگاه.
با تنبلی گفت:
- من حال ندارم هم اونجا آموزش بدم هم اینجا. تازه تو اگه مدرک می‌خوای باید بیای آموزشگاه.
- مدرکش مهمه؟
- اصلا مدرکشه که مهمه وگرنه زبان رو که خیلی‌هت بلدن اما هیچ‌جا نمی‌تونند استفاده کنند.
سر تکون دادم و بعد با خنده به بابک گفتم:
- پاشو اون لباست رو عوض کن مثل شیخ ها شدی.
خندید
- این لباس بلوچیه!
- اصلا چرا از این‌ها گرفتی؟
- واقعا توی ساختمون باهاش راحت‌ترم.
آخه لباسی به این بلندس و گرونی چطور راحت بود! هرچند کلا پسرها هم با اینکه نمی‌دونستن از کجا اما وضع مالی‌مون بهتر شده بود و به خودمون می‌رسیدیم. من خودم لباس‌های برند و متنوع مدام می‌پوشیدم. یکم به حرف‌های پسرها فکر کردم و بعد با خودم گفتم: نه بابا هنوز برای من زوده.
اما انگار خدا همیشه منتظر که قدرت خودش رو در مقابل اراده ما ثابت کنه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و دو

** دانیال **


- چی ذهنت رو درگیر کرده؟
این رو باربد وقتی توی استخر خونه جدیدمون که گاهی دو نفره می‌رفتیم بودیم پرسید:
- هیچی!
- اصلا انگار توی هپروتی.
یکم شک کردم که بگم یا نه بعد گفتم:
- هیچی! همین درگیر کارهای آرمین.
- نه، بنظر میاد از اون درگیری‌های خوب ذهنت هست.
البته که می‌فهمید. اون بیشترین تله‌پاتی رو با من داشت چون نزدیک‌ترین فرد به من بود. دل به دل، مغز به مغز، فقط تنها چیزی رو که نمی‌تونستم بهش بگم همین بود که ذهنم رو درگیر کرده بود وگرنه مشکلی نبود.
- هیچی، شاید بعدا بهت بگم اما حالا نه.
- باشه... دانیال!
- جان!
هر دو کنار استخر توی آب خودمون رو آویز کرده بودیم.
- اگه آرمین بمیره تو جانشینش میشی؟
یکم فکر کردم بعد گفتم:
- معلوم نیست؟
- چرا معلوم نیست؟! مگه با همه وعده وکیل آرمین برت نگردونده؟
- ببین من می‌تونم جانشین آرمین بشم اما وقتی که اسم و رسم و تجربه‌ای داشته باشم. اون موقع من اولین گزینه هستم.
سر تکون داد.
- صحیح! پس بحث، بحث اعتباره!
بعد برگشت و شروع به شنا کرد. اون هم روش فشار بود اما به روی خودش نمی‌آورد. به آرمین فکر کردم.
آرمین شاید به اندازه آمین قاتل نبود؛ اما از اون زرنگتر بود. وقتی سیزده ساله بود نصف اموال پدرش بهش میرسه و پادویی آمین رو میکنه تا جایی که عقلش رسیده میشه و به عنوان یک شریک قدرت کنار برادرش قرار میگیره. همون دوران ازدواجش با مامان شکل می‌گیره که حالا حاصل اون ازدواج یک حلقه هست که هنوز توی انگشتش مونده. با اینکه اول ازدواجشون عاشقانه نبوده اما علاقه‌ای بینشون شکل میگیره که جای انکار نداره.

هر روز ساعت‌ها به باغچه و گل و گیاه مشغول میشدن و شب‌ها تا صبح ستاره می‌چیندن. همه چی به نظر خوب می‌اومد؛ اما در مسائل اقتصادی آمین سر پدربزرگ مادرم رو کلاه می‌ذاره و همه اموالش و اموالی که باید ارث به بچه‌هاش برسه رو بالا می‌کشه. عمو و عمه‌های مادرم اون رو هم مقصر می‌دونند و اعتقاد دارن که اون و شوهرش هم توی اینکار دستش دارن. وقتی می‌بینند که کارشون به جایی نمیره برای مامان دعا می‌گیرن و مامان بعد از دیدن چیزهای ترسناک توی خونه یکبار که شب توی خونه تنهاست وقتی آرمین از سرکار میاد می‌بینه زنش بیهوش توی آشپزخونه افتاده.
مادرم قدرت تکلمش رو از دست میده. آرمین انقدر می‌گرده تا عامل اتفاق رو پیدا می‌کنه و همه‌شون بدون اینکه کسی بفهمه از کجا خوردن تاوانش رو میدن که متسفانه این جدیت در تنبیه رو من از آرمین به ارث گرفتم. اون‌ها تاوان میدن اما سلامت مادر من برنمی‌گرده و خانواده مادریم هم آرمین رو ترد می‌کنند چون اون و برادرش رو مسئول اینکار می‌دونند. با همه این‌ها اون دوتا عاشقانه کنار هم می‌مونند. علاقه آرمین به مامان یک چیز فراطبیعی بود. همیشه میگفت:
-آنکه آغوش را کشف کرد، لال بود.
میخواست همه چیز را یکباره بیان کند.

**دانای رمان **

دوباره جمعه رسید. همهٔ اقوام جمع شده بودن؛ صدای خنده، بوی غذا و رفت‌وآمد فضا رو شلوغ کرده بود. وقتی چهار برادر وارد شدن، نگاه‌ها ناخودآگاه به سمتشون برگشت. اول دانیال از در داخل آمد و بعد سه نفرر دیگه. طبق عادت با تمام خانواده دست دادن. دیر رسیده بودن و تقریبا زمان ناهار بود. طبق عادت کنار همدیگه نشستن. باربد اول ظرف دانیال را پر کرد و بعد مال خودش را. وسط غذا هم دنیل وقتی نوشابه را برداشت اول لیوان خالی دانیال را پر کرد بعد خودش را. شوهر ویسنا زیر لب به پسر پونزده ساله خودش گفت:
- این چهارتا رو ببین… چه احترامی به هم دارن. مخصوصاً به دانیال.

- خدا رو شکر این‌ها با اینکه پدر درست و حسابی نداشتن همدیگه رو داشتن.
اقوام نگاهشون می‌کردن و لبخند می‌زدن. احترام بینشون نه نمایشی بود، نه اغراق‌شده، کاملا واقعی بود  بعد از شام همه به هال برای نشستن رفتن. روی مبل‌های سمت مردها فقط یک جای خالی مونده بود و فقط چهار برادر ننشسته بودن. برادرهای کوچیک‌تر قبل از رسیدن دانیال همه روی زمین نشستن و دانیال که اومد به دعوت دایی رضا بالا نشست. وقتی نشستند، واحد—پسر خاله— با لحن شوخی گفت: 
- دنیل، هنوزم کار درست‌وحسابی پیدا نکردی؟ بابک هم که فقط درس می‌خونه… دانیال و باربد بدبخت همه‌چیز رو تنهایی به دوش می‌کشن؟

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و چهار

نگاه‌های جمع اون‌ها شد. دنیل لبخندش پرید. بابک سرش رو پایین انداخت.  دانیال اما با صدایی محکم اما بدون عصبانیت گفت:
- واحد، این دو تا پشت ما نیستن، کنار ما هستن. هرکدومشون اندازهٔ خودشون زحمت می‌کشن. دنیل آموزشگاه زبان تدریس می‌کنه و بابک هم درس می‌خونه تا آینده‌اش بهتر از ما باشه. هیچ‌کدومشون بارِ ما نیستن.
سکوت کوتاهی افتاد. واحد جا خورد. چند نفر نگاهشون رو دزدیدن. باربد هم با صدای دلخور اما متینی گفت:
- اگه خونه می‌چرخه، به خاطر هر چهارتاییمونه. پس هیچ‌کس لازم نیست برای ما دلسوزی کنه.
دنیل آروم سرش رو بالا آورد. نگاهش پر از غرور بود. بابک هم لبخند کوچکی زد، مادر بزرگ نزدیک اومد و با دل خوش گفت: 
- خدا شما چهار نفر رو نگه‌داره که اینجور پشت هم هستید! 
بعد از اون پدر بزرگ سعی کرد با تعریف از پهلوانان ورزش باستانی قدیم دوباره فضا را شاد کنه. اما همه فکرها سمت اتفاق چند دقیقه پیش بود. همه فهمیدن که احترام بینشون یک‌طرفه نیست و دانیال هم به همان اندازه که احترام می‌گیره، حامی برادرهاش هست. شب که برگشتن هنوز کفش‌هایشون رو درنیاورده بودن که بحث شروع شد. دنیل با عصبانیت گفت:
- بابک، چرا جلوی واحد هیچی نگفتی؟ اون مستقیم بهمون توهین کرد. 

بابک اخم کرد و گفت:
- خب تو هم هیچی نگفتی! چرا همیشه من باید جواب بدم؟

- اتفاقا مسئله اینه که همیشه من جواب میدم. برای همین یکبار که من سکوت کردم توهم خفه‌خون گرفتی. 
باربد که تازه نشسته بود گفت:
- آروم‌تر حرف بزنین، خونه‌ست، جنگ نیست.
اما دنیل هنوز حرص داشت. گفت:
- نه ، این دفعه حق با منه. بابک همیشه ساکته، منم همیشه باید جواب بدم.
دانیال کلافه گفت: 
- بسه دیگه سرم رفت! 
هر دو ساکت شدن. دانیال ادامه داد:
- هیچ‌کدومتون مجبور نیستین جلوی اقوام از خودتون دفاع کنین. من هستم. اگه کسی حرفی بزنه، من جواب می‌دم. شما لازم نیست دهن به دهن بذارید.
دنیل نفسش رو بیرون داد و سر تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت تا یک لیوان آب بخوره. چون عادت به طولانی عصبی بودن نداشت خیلی زود به حالت عادی برگشت. حدود ساعت ۹ شب دانیال روی مبل نشسته بود، 
گوشی کنار دستش، اما حواسش بهش نبود. تا اینکه صفحهٔ گوشی روشن شد.
* الینا * باید دوباره ببینمت.
دانیال چند ثانیه به پیام نگاه کرد. همون مکث همیشگی. بعد جواب داد:
* باید؟*
چند ثانیه بعد، الینا دوباره نوشت:
* آره، باید!*
* چیزی شده که انقدر مهمه؟  *
* نه، اما همین که من می‌خوام مهمه.*
دانیال نیشخند زد. دختر جسور! تو سعی داری دانیال رو تحت کنترل خودت بگیری؟ بذارم ببینیم ارزش رو داری یا نه! نوشت:
* «می‌بینم.»*
* توی این قرار، یه کم کمتر جدی باش. فقط یه کم.*
* «قول نمی‌دم.»*
این رو با شیطنت و بدجنسی ریزی نوشت و الینا نوشت:
* «همینم خوبه.»*
و پیام آخرش:
* «شب‌به‌خیر، آقای جدی.»*
دانیال گوشی را خاموش کرد، اما این‌بار با یک حس عجیب و سبک که خودش هم نمی‌فهمید از کجاست!

- خدا رو شکر این‌ها با اینکه پدر درست و حسابی نداشتن همدیگه رو داشتن.
اقوام نگاهشون می‌کردن و لبخند می‌زدن. احترام بینشون نه نمایشی بود، نه اغراق‌شده، کاملا واقعی بود  بعد از شام همه به هال برای نشستن رفتن. روی مبل‌های سمت مردها فقط یک جای خالی مونده بود و فقط چهار برادر ننشسته بودن. برادرهای کوچیک‌تر قبل از رسیدن دانیال همه روی زمین نشستن و دانیال که اومد به دعوت دایی رضا بالا نشست. وقتی نشستند، واحد—پسر خاله— با لحن شوخی گفت: 
- دنیل، هنوزم کار درست‌وحسابی پیدا نکردی؟ بابک هم که فقط درس می‌خونه… دانیال و باربد بدبخت همه‌چیز رو تنهایی به دوش می‌کشن؟

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و پنج

 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و شیش


خداحافظی کردیم و من اول یک حرص عمیق از کارهای آرمین پیدا کردم. آره اینجور جاها که نباید بره باید پارتی، عرق‌خوری و کوفت و زهرمار بره که آخر سر یکی مثل تو در بیاد. گوشی رو روی تخت پرت کردم و خواستم برم لباس عوض کنم که چیزی به ذهنم رسید...
* من جاسوس توی خونه‌م نمی‌خوام *
سریع فهمیدم منظور چیه. اگه بابک خیلی مذهبی بشه درباره این اتفاقات اگه بفهمه چون پولش رو حرام می‌دونه سریع لو میده و سعی بر نابودیش می‌کنه. از یک طرف اگه مذهبی بشه لقمه خوبی برای اطلاعات میشه که مطمئنا همه ما رو زیر نظر دارن. از اونجایی که مذهبیون چیزی به اسم شهادت دارن بدون ترس از مرگ برای مبارزه با آرمین قدم برمی‌داره که این جونش رو در خطر می‌اندازه. جون برادر من به این سادگی در خطر می‌افته. چه غلطی کردم گفتم معارف بره. کاش می‌گفتم برای سال دیگه بخونه.
کلافه لباسم رو روی تخت انداختم و رفتم دوش گرفتم. از حموم که اومدم حالم بهتر بود. احساس کردم خیلی مسئله رو توی ذهنم بزرگ کردم و تصمیم گرفتم بخوابم تا سحر سرحال بلند بشم. امروز اولین سحر ماه مبارک رمضان بود! با صدای دعا از تلوزیون بیدار شدم. لبخند زدم. چه صدای قشنگی! چه لذتی! چرخی زدم و از روی تخت بلند شدم. با حوله حموم خوابیده بودم حوله رو آویز کردم و یک رکابی با شلوار پوشیدم و بیرون رفتم. بابک درحالی که زیر لب دعا رو زمزمه می‌کرد داشت میز رو می‌چینید.
دنیل روی مبل ولو شده بود و باربد توی دستشویی داشت صورتش رو می‌شست. با دست دنیل رو تکون دادم.
- بلند شو گرسنه نمونی.
یک چشمش رو باز کرد.
- میشه من روزه نگیرم؟
خندیدم. من و باربد رفتیم پشت میز نشستیم و بابک چای آورده. دنیل هم تلوتلوخوران داخل اومد و پشت میز نشست.
- آخه چهار صبح!
با چشم اشاره به غذاش کردم.
- بخور دیر میشه.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هفت

همه شروع به خوردن کردیم. توی خونه ما اعتقادات متفاوت بود. بابک که هم نماز می‌خوند و هم روزه و حتی جدیدا احساس می‌کردم روی نماز خیلی مقید شده. دنیل معمولا اهل هیچ‌کدوم نبود و فقط گاهکی یک نماز می‌خوند که نگن تارک صلاه شده و روزه هم دو سه روز اول می‌گرفت بعد آه و ناله می‌کرد و بیخیال میشد. بابک معمولا برای روزه بلند نمیشد اما نمی‌دونم چرا امروز انقدر سرحال بلند شده و نماز هم می‌خوند. من خودم زیاد اهل نماز نبودم و دست و پا شکسته گاهی می‌خوندم اما روزه رو کل ماه می‌گرفتم. نماز هم هی با خودم می‌گفتم باشه از نماز بعدی می‌خونم و اون نماز هم هیچ‌وقت نمی‌رسید. توی همون حال دنیل به من گفت:
- می‌دونی چرا باربد داره روزه می‌گیره؟
- چرا؟
چشمک زد.
- چون دختره مسلمونه.
باربد با خنده گفت:
- دنیل میزنم توی دهنت ها.
- از من گفتن بود.
و هر دو خندیدن. دنیل هنوز نمی‌دونست حرف‌هایی که میگه راست هست.

** دانای رمان **

بابک دوست داشت اولین افطار ماه رمضان خانه آن ها باشد و اقوام را هم دعوت کردند. همه در هال نشسته بودند و حرف می‌زدند. روی میز یک ظرف شیرینی خانگی بود که مادربزرگ آورده بود. همه تعریف می‌کردن. بابک یکی برداشت، گاز زد، چشم‌هایش برق زد.
- عالیه!
پدر بزرگ هم گفت:
- بابک سلیقه‌ش خوبه وقتی بگه حتما خوبه.
دنیل هم یکی برداشت. اما قبل از اینکه حتی مزه کند،  بابک—با همان شیطنت ریز مخصوص خودش— گفت:
- دنیل که از اینا خوشش نمیاد، میگه که شیرینی‌های مادربزرگ زیادی شیرین هستن.
دنیل یکهو سرش رو بلند کرد. چرا بابک این حرف رو زد. اقوام قبل از اینکه اون بتونه دفاعی از خودش بکنه شرایط رو برگردوندن. دایی فرهاد با لبخند گفت:
- ای وای دنیل، تو همیشه سخت‌‌پسندی. 
زنش اضافه کرد:
- آره، دنیل خیلی سخت پسنده، بابک برعکس، همه‌چی رو دوست داره.
شوهرش هم با خنده گفت:
- اشکال نداره دنیل، همه سلیقه‌ها یکی نیست.
آرام گفت:
- باشه بعدها دلت برای همین شیرین مادربزرگ که الان قدر نمی‌دونی هم تنگ میشه.
همین کافی بود تا دنیل یک حس بدِ ریز بگیره. بابک هم یک نگاه کوتاه به دنیل انداخت یعنی: شوخی بود…
و بعد خیلی طبیعی خیلی بی‌شیله‌پیله دوباره شیرینی برداشت و گفت:
- دنیل، تو هم بخور… شاید این یکی رو دوست داشتی.
دنیل اما فقط نگاهش کرد. فضا هنوز گرم بود. اقوام داشتن می‌خندیدن، بابک شیرینی دومش رو می‌خورد، و دنیل ساکت نشسته بود. یک دلخوری دیگه هم داشت. اگه بابک توی جمعی حالش گرفته میشد همه می‌فهمیدن اما کسی متوجه اون نبود. دانیال از دور همه‌چیز رو دیده بود. حالا هم نگاهش روی دنیل گیر کرده بود.

سعی داشت تا حد امکان مستقیم به بابک ذکر نده پس به اون سمت رفت و بدون اینکه لحنش را عوض کند، بدون اینکه کسی بفهمد قصدش چیه روی مبل نشست و گفت:
- دنیل کدومش خوشمزه بود؟ همون رو بگو من می‌خورم تو سلیقه‌ت توی شیرینی خیلی خوبه. 

جمع یک لحظه ساکت شد. شوهر ویدا خانم نگاهی به دنیل انداخت که انگار تا حالا یک نکته مثبت در اون ندیده و دخترشون گفت:
- جدی؟
دانیال خیلی مطمئن گفت:
- آره. هر وقت نمی‌دونم چی خوبه، می‌پرسم دنیل چی برداشته.
واحد گفت:
- خب دنیل همیشه سلیقه‌اش خاص بوده.
- خاص یعنی دقیق. سلیقه حاص پسند بهترین‌ها رو پیدا می‌کنه.
این‌بار نگاه‌ها رفت سمت دنیل. بابک هم که فهمید دانیال دارد فضا را برمی‌گردونه، لبخند کوچکی زد، از همان لبخندهای «باشه، گرفتم».

وحیده گفت:
- «پس دنیل جان، تو بگو کدوم شیرینی بهتره؟»
دنیل که هنوز کمی دل‌چرک بود، آروم گفت: 
- این یکی کم‌شیرین‌تره.
دانیال همان لحظه گفت:
- پس یکی از همون بهم بده.
و این‌جا بود که فضا کاملاً برگشت. اقوام با لبخند سر تکون دادن. دایی رضا هم یکی برداشت و یک گاز زد و بعد گفت:
- راست میگه، خوشمزه‌ست، چرا اصلا حواسم به این شیرینی نرفت؟
زنش هم یکی از اون شیرینی برداشت و گاز زد و با اینکه طبع سلیقه خودش نبود اما چون انسانی بازی روانی روش خیلی اثر داره گفت:
- خاصه! فکر کنم چون قیافه این شیرینی معمولی‌تر بود سراغش نرفتیم. مادرجون چطور درستش کردین؟
طولی نکشید که دست همه یکی از اون شیرینی‌ها بود. دانیال هم فهمید که می‌تونه بدون تذکر، با همون سیاست اقوام، فضا رو کنترل کنه.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هشت

اقوام که رفتند، خانه آرام شد. دنیل بی‌صدا رفت اتاقش. بابک اما هنوز در مود مهمانی بود داشت ظرف‌ها را جمع می‌کرد، زیر لب آهنگ می‌خواند، و هر چند دقیقه یک‌بار با خودش می‌خندید. اصلاً یادش نبود وسط مهمانی چه گفته. اصلاً یادش نبود دنیل چطور نگاهش کرد. اصلاً یادش نبود اقوام چطور طرف او را گرفتند. باربد از چارچوب در آشپزخانه نگاهش می‌کرد. بعد آرام گفت:
- «بابک، یه دقیقه بیا.»
بابک با همان انرژی همیشگی برگشت و گفت: 
- جان! چی شده؟
باربد فقط با چشم اشاره کرد بیا و بعد سمت اتاق خودش رفت. بابک ظرف‌ها رو توی دستشور گذاشت و دستش رو آب کشید و دنبالش رفت. باربد نشست روی تخت. بابک هم روبه‌رویش ایستاد، هنوز نمی‌دانست موضوع چیست. باربد خیلی نرم، با همون شیوه همیشگیش گفت:
- بابک، تو امروز یه کاری کردی که خودت شاید حتی یادت نباشه.
بابک ابروهایش بالا رفت. 
- چی؟ من؟ چی کار کردم؟
باربد لبخند کوچکی زد. اون و دانیال توافق کرده بودن که اون ماجرا رو بگه.
- می‌دونم عمدی نبود. می‌دونم قصد بدی نداشتی. ولی وقتی گفتی دنیل شیرینی‌های مادربزرگ رو دوست نداره… اقوام یه‌جوری برداشت کردن که انگار دنیل بی‌احترامی کرده.
بابک یک لحظه مات ماند. تازه یادش اومد. چشم‌هایش گرد شد.
- اِ… من فقط شوخی کردم… اصلا به همچین برداشتی فکر نکردم.
باربد سرش رو تکان داد. 
- می‌دونم از روی بدجنسی نگفتی و برای همین من دارم باهات حرف می‌زنم وگرنه که دانیال می‌اومد.
بابک نشست روی تخت، انگار تازه فهمیده چی شده.
- دنیل ناراحت شد؟
- طبیعتا آره.
- ولی من… اصلاً نمی‌خواستم این‌جوری بشه.
باربد با صدایی که انگار می‌خواست فشار رو از روی بابک برداره، گفت:
- می‌دونم. تو هیچ‌وقت نمی‌خوای کسی اذیت بشه. اما گاهی یه شوخی کوچیک برای یکی دیگه سنگین می‌شه. بهرحال قصد داشتن یا نداشتن تو نصفی از ماجراست و نصف دیگه آسیبیه که زده شده.
بابک سرش را پایین انداخت. 
- کاش بتونم جبران کنم.
باربد لبخند زد. 
- این که فراموش میشه اما از این به بعد وقتی می‌خوای شوخی کنی جلوی اقوام یه کم فکر کن ببین ممکنه چطور برداشت کنند.
- باشه. 
بعد چند ثانیه سکوت، بابک با همون صدای آروم و کمی شرمنده گفت:
- تو همیشه این‌جوری حرف می‌زنی که آدم دلش می‌خواد درست رفتار کنه.
باربد خندید. بابک ادامه داد: 
- باشه فردا می‌رم با دنیل حرف می‌زنم. یه کاری می‌کنم بخنده.
- همین خوبه.
بابک آهی کشید.
- کاش دانیال هم مثل تو بود.
باربد با خنده از روی تخت هلش داد.
- گمشو بابا غیبت داداشم رو پیش خودم نکن. همین که تو رو داره تحمل می‌کنه خیلی صبوره.

 

** دانیال **

بعد از چت کوتاهی با الینا گوشی رو کنار گذاشتم. هر دو اهل چت نبودیم و هر دو بلد نبودیم که چی بگیم. دیروز یک دست لباس نوزاد برای هلن فرستادم و به شایان کوچولو هم سر زدم و دقت کردم که هیچ مشکل و کم و کسری نباشه. فردا تولد بابک بود. به درخواست خودش تولد گرفتیم اما نه با همه اقوام. بلکه برادرانه. دنیل بادبدک‌ها رو باد کرد و توی خونه انداخت. هر کدوم لباس خوبی پوشیدیم تا توی عکس‌ها خوب بیفتیم. باربد دوربینش رو آماده کرده بود. به باربد گفتم:
- خانمت رو دعوت کردی؟

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و نه

 

از اسم خانمت خنده‌ با ذوقی کرد و بدون اینکه نگاهم کنه همینطور که به دوربینش خیره شده بود گفت:
- نه.
- ا، چرا؟ گفتم دعوتش کن که.
- وارد آپارتمان بشه یک نفر ببینش معلوم میشه ماجرا چیه.
سر تکون دادم. سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.
- کی قرار از اینجا بریم؟
- چطور؟
- از نداشتن حریم شخصی خسته شدم.
من با استدلالی که برای خودم قابل قبول بود گفتم:
- اتفاقا اینطوری بهتره. وقتی که یک نیروی خانواده نگاهش به آدم باشه هرکاری نمی‌تونی بکنی و این برای مایی که چهارتا پسر جوون هستیم بهتره.
- بابا ما که کاری نمی‌کنیم.
- آره اما آدم از فردای خودش که خبر نداره. بهرحال برای ما هم نه، برای زبون مردم حداقل بهتره.
متوجه منظورم نشد. یکم به در و دیوار به نشونه مسخرگی نگاه کرد بعد به سمت من برگشت.
- یعنی چی؟
- یعنی اگه ما خونه مجردی داشته باشیم حرف و حدیثی نیست که پشتمون در نیاد. اما وقتی اینجا باشیم میگن با خانواده‌شون دارن زندگی می‌کنند دیگه.
- یعنی تو می‌خوای خونه به اون خوبی رو ول کنی برای حرف مردم.
درحالی که خودم اون خونه توی ذهنم می‌گشت گفتم:
- نه، قصد ندارم ولش کنم، یک توجیحی برای اینکه ما همچین خونه‌ای داریم باید پیدا کنم دیگه. از طرفی شاید تا اون موقع تو ازدواج کردی و اگه خانمت قبول کنه بیاد با ما زندگی کنه، ما یک خانواده می‌شیم و این حرف‌ها رنگ می‌بازه.
خندید.
- کو تا من ازدواج کنم؟ من فقط بیست و سه سالمه.
- بیخود! دختر مردم برای سرگرمی که پیش تو نیست. باید ازدواج کنی.
خندید و آهی کشید و به زمین نگاه کرد. بعد دوباره و شاید مصنوعی خندید و من رو نگاه کرد.
- زشت نیست داداش بزرگه رو ترشی بندازن و من ازدواج کنم؟
لبخند زدم. خواستم یک‌لحظه بهش بگم اما نگفتم و دوباره لبخند زدم. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

***

هنوز زمان دقیق دیدار رو برای الینا مشخص نکرده بودم. توی شرکت سرگرم گوش دادم به چاپلوسی همکارهام اما بی‌حوصله بودم. حرف‌هاشون برام اهمیت نداشت. اعتقاد داشتم:
~به تعظیمِ مردم این زمانه اعتماد نکن!
تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است، که هرچه بهم نزدیکتر
شوند، تیرش کُشندهتر است!
#جلال آل احمد
خسته از این رو مخ بودن‌ها به خونه برگشتم که توی راه‌پله یک نفر از پایین صدام زد. به اون سمت برگشتم. نگین بود.
- بله!
با نگاه مظلومی نگاهم کرد.
- میشه بیای پایین؟
از پله‌ها پایین رفتم و روبه‌روش ایستادم.
- جان!
سرش رو پایین انداخت و وقتی بالا آورد دیدم اشک توی چشم‌هاش حلقه زده.
- من نمی‌تونم دانیال، نمی‌تونم. همه تلاشم رو کردم اما از عشق و علاقه‌م به تو ذره‌ای کم نشد.
فکر بیخودی بود که تصور می‌کردم به اون حالت عادی برگشته و به این نتیجه رسیده که احساسش بچگانه بوده.
- نگین!
داشت گریه می‌کرد.
- تو رو خدا، دانیال!
- نگین ما در اینباره صحبت کردیم. می‌دونم خیلی سخت دارم بهت جواب میدم اما واقعیت اینه. من همینم سخت و سرد و بی‌احساس. نمی‌تونم تغییر بدم.
- من تو رو با همه این رفتارهات دوست دارم!
من در حالی که نگران بودم کسی یکدفعه نیاد و ما رو نبینه گفتم:
- من هم یک سر این رابطه هستم نگین.
- تو اصلا من رو دوست نداری؟!
دلم براش سوخت اما می‌دونستم امید الکی دادن فقط حالش رو بدتر می‌کنه پس خواستم طوری جواب بدم که کمترین آسیب رو بخوره.
- من مسئولیت این احساسات رو گردن نمی‌گیرم نگین. سعی کن به خود کمک و من رو فراموش کنی.
بعد برگشتم و قبل از اینکه کسی ببینه به سمت خونه رفتم. بالای راه‌پله ایستادم و به سمتش برگشتم. همونجا ایستاده بود و با گریه من رو نگاه می‌کرد. دلم سوخت اما به خودم دلداری دادم.
به
کوتاهی
آن
لحظهِ ی
شادیِ
که
گذشت،
غصه
هم
می‌گذرد.
وارد خونه شدم هنوز حالم سرجاش نیومده بود برای همین به باربد که می‌پرسید:
- شامپو برای موهای کم چرب گرفتی؟
به خشکی گفتم:
- مگه ماسته که کم چرب باشه؟ برای موهای خشک گرفتم.
خندید به اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت انداختم و به خواب رفتم. با تکون‌های یک نفر از خواب بیدار شدم. دنیل بود.
- هوم!
- خوبی؟!
- تو من رو به این شکل وحشتناک بیدار کردی از من می‌پرسی؟!
درحالی که خیالش راحت‌تر شده بود گفت:
- بیشتر از همیشه خوابیدی، نگران شدم از گرسنگی بیهوش نشده باشی.
- اگه نگرانیتون تموم شد بفرمایید بیرون. میخوام سیدی دوم خوابم رو ببینم.
- نه بلند شو افطاره.
ای بابایی گفتم و پتو رو کنار زدم.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و یک 

به سمت صندلی رفتم. یکسری از لباس‌ها برای رفتن تو لباس‌شویی تمیزن و برای رفتن به کمد لباس‌ها کثیف؛ اینارو ما میذاریم روی صندلی. از بینشون تیشرتم رو برداشتم و پوشیدم و گفتم: 

- برای فردا برنامه بچینید بریم پارک قایق سواری. 

فردا به پارک رفتن و سوار قایق قو شدن. دانیال اهل اینطور کارها نبود اما بخاطر برادرهاش هر چند وقت یکبار خودش پیشنهاد می‌داد. البته از دیدن اردک‌ها هم لذت می‌برد. توی پارک افطار کردن. بعد رفتیم و نفری یک دست لباس توی خونه برای خودمون گرفتیم. 

** دانیال **

شب به خواب رفتم که با احساس اینکه یک نفر کنارم نشسته،
از جا پریدم. باربد بود که با قیافه غمگین نگاهم میکرد. چراغ خواب روشن نبود و فقط از نور ماه که از پنجره به داخل میاومد چهره‌اش دیده میشد.
- من رو ترسوندی! سحر شده؟
با لحن گرفته‌ای گفت:
- برام گیتار میزنی؟
در حالی که نگرانش شده بودم، گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
وقتی دیدم جواب نمیده، به سمت گیتار روی دیوار رفتم و برداشتمش. باربد عادت نداشت توی ناراحتی‌هاش صحبت و من هم به این خصوصیتش شناخت داشتم و معمولا یک مدت توی خودش می‌رفت و به حالت عادی که برمی‌گشت بهم می‌گفت مشکلش چی هست پس فقط سعی می‌کردم توی حال بد رعایتش کنم و اگه چیزی ازم می‌خواد، حتی انقدر عجیب و غریب در نصف شب، براش انجام بدم.
پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم
اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم
جلوی راهمو نگیر، نذار منم گریه کنم
صالحمون اینه عزیز، باید برم سفر کنم
طاقت اشکاتو ندارم، تورو خدا نذار ببارم،
خدا نخواست، قسمت اینه، که من تو رو تنها بذارم
تورو خدا گریه نکن انقد نگو نرو نرو

بغضم داره میترکه انقد نگو نرو نرو
اینجوری بیتابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم
تورو خدا گریه نکن انقد نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه انقد نگو نرو نرو
اینجوری بیتابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم
* مسافرم، علی عبدالمالک *
وقتی آهنگ تموم شد با خودم گفتم کاش انقدر غمگین نمیزدم. تمام مدت روی تختم دراز کشیده بود و گوش می‌کرد. تموم که شد آهی کشید و بلند شد و گفت:
- چیزی تا سحر نمونده بیا بریم.
و خودش زودتر بیرون رفت. با صدای گیتار من پسرهام درحالی که صدای مردم آزار گفتنشون به گوش می‌رسید بلند شده بودن. بعد از سحری با باربد که تقریبا حالش بهتر بود برای مراسمی که باید توی خونه بدیم و چند فرد پولدار و مافیا رو دعوت کنیم حرف زدیم. باربد اصرار داره که یک گروه تشریفاتی مراسم رو به عهده بگیرن.
- اینطور ممکن نفوذی اطلاعات بینشون باشه.
- اطلاعات از کجا می‌خواد بفهمه این گروه برای کی می‌خواد مراسم بگیره؟

 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و دو

- آخه توی یک مهمونی چند نفر از سیاست‌مدارها هم دعوت هستن.
اینطور فهمید که واقعا نمیشه اون‌ها رو دعوت کرد. خودم اصلا حال و هوای همچین مهمونی رو نداشتم ولی لازم بود. آرمین مدیر برنامه‌ریزی خودش رو برام فرستاد تا کارها رو پیش ببره. این‌‌ها باعث شد یادم بره قرار بود با الینا قرار بذارم. اون دیگه پیام نداد و من هم پیام ندادم. سالن خونه رو چند دست مبل و یک میز ناهارخوری هجده نفره گذاشته بودیم که برای مهمونی صندلی‌هاش رو کنار دیوار چیده بودیم تا از میزش برای سلف سرویس استفاده کنیم. میز بار هم گذاشتیم. خدمه خونه کم بودن و آرمین چند خدمتکار مورد اطمینان از خودش برامون فرستاده بود. برنامه‌ریزی مجلس با حنانه خانم بود و من به حنانه خانم گفتم:
- خودتون هم شرکت می‌کنید؟
- نه مادر، شرکت کنم اینهمه آدم لجن رو ببینم؟ الان هم بخاطر اینکه تو کمتر اذیت بشی دارم کمک می‌کنم.
- لطف دارید!
من دیگه تا خود جشن خیلی در جریان برنامه و خریدها قرار نگرفتم. چهار روز از شروع کار تا جشن بیشتر طول نکشید. صبحش من و باربد به خونه رفتیم. باربد شنگول بود چون نیوشا هم با مامانش توی این جشن شرکت می‌کرد. من یک دست کت و شلوار ذغالی با جلیقه ستش و کروات آبی تیره پوشیده بودم. باربد هم کت و شلوار ماشی با پیراهن سفید و پاپیون. مدیر برنامه‌های آرمین بهمون می‌گفت چیکار کنیم.
- شما تا وقتی که یک تعداد قابل توجه‌ای از مهمون‌ها نیومدن پایین نیان. وقت پایین اومدن سعی کنید خیلی با وقار نشون بدید. عجله هم برای رسیدن به پایین نکنید. آقا باربد شما پشت برادرت بیا الان دانیال خان باید توی چشم باشه. به پایین که رسیدین برین به همه دست بدین.
سر تکون دادم. یک ساعت، یک ساعت و نیم معطل شدیم که اومد و خبر داد که بیان. خودمون رو جمع کردیم و بیرون رفتیم. اولین بارم نبود که توی همچین مهمونی‌هایی میزبان بودم. البته توی خونه قبلی آرمین خودش بود اما من هم به شکلی میزبان به حساب می‌اومدم. به سمت پله‌ها رفتیم. تا از قسمت هلالی پله‌ها پایین بریم چیزی مشخص نمیشد و فقط صدای آروم موسیقی بود اما به بالای پله‌ها که رسیدیم متوجه ما شدن. دی جی از دستی آهنگ رو اون موقع قطع کرد که صداها سمت ما برگرده. همینطور هم شد.
نگاه‌های کنجکاو که اصلا برای دیدن و شناختن من اومده بودن به سمتمون برگشت. سرم رو با غرور بالا گرفتم و بدون لبخند آروم آروم از پله‌ها پایین رفتم. به پایین پله‌ها که رسیدم اون‌هایی که زیر دست آرمین بودن بدو بدو به سمتم اومدن و با کلی چاپلوسی دست می‌دادن و از همه چیز تمومی مهمونی صحبت می‌کردن، اما اون‌هایی که همکار یا سیاست‌مدار بودن با غرور ایستاده بودن تا من به سمتشون برم. من هم بعد از راحت شدن از این گروه اول به سمت گروه دوم رفتم و توی ذهنم تکرار می‌کردم: مرده‌شور همه‌شون رو ببرن.

تا پایان مراسم من از سر این میز به سر میز دیگه می‌رفتم و همین رو هم بهانه کردم که به کسی پیشنهاد رقص ندم. مراسم که تموم شد شب رو همون جا موندم و به این فکر کردم که کاش دیگه همچین مراسماتی نگیرم. 

** دانای رمان **

وقتی که دانیال جونی توی تنش نمونده بود و می‌خواست بره بخوابه اون سه‌تا با سرخوشی کنار هم نشسته بودن. دنیل داشت با صدای بلند موسیقی گوش می‌داد و با ریتمش روی میز ضرب می‌گرفت. بابک هم داشت با هیجان دربارهٔ یک موضوع کنکوری برای باربد حرف می‌زد.

فضا کمی شلوغ شده بود. دانیال از آشپزخانه بیرون اومد، یک لیوان آب دستش بود. نگاه کوتاهی به هر دو انداخت. دنیل بی‌اختیار صدای موسیقی رو کم کرد. بابک هم وسط حرفش مکث کرد و گفت:
- اوه… ببخشید داداش، خیلی بلند حرف می‌زدم؟
- نه، فقط یکم آروم‌تر. فردا صبح زود باید بیدار بشم.
دنیل گفت: 
- باشه، حق داری. بذار هدفون می‌ذارم.
بابک هم رفت نزدیک‌تر به باربد نشست که نیاز به بلند حرف زدن نباشه. 

 

پنج روز از پیام‌های کوتاه‌شون گذشته بود. نه زیاد، نه کم، به اندازه‌ای که الینا بفهمه دانیال اهل عجله نیست و اگر بخواد صمیمی‌تر بشن باید خودش قدم برداره. عصر بود. دانیال از کار بیرون و طبق معمول مسیر همیشگی‌اش رو گرفت. اما این‌بار در همان کافه‌ای که قبلاً نشسته بودن، الینا پشت میز نبود. دانیال رد شد. دو قدم جلوتر صدای قدم‌های تند پشت سرش آمد.
- دانیال!
برگشت. چشم‌هاش برق زد. اینبار الینا مانتو کوتاه و کلوش با شلوار دم‌پای مشکی پوشیده بود و کلاه بافتی هم تمام موهاش رو بسته بود و شال گردن هم گردنش رو پوشیده بود. ایستاد روبه‌رویش و گفت:
- بیا یه جایی بریم که تا حالا نرفتیم. 
- کجا؟
- یه جای خلوت‌تر. یه جایی که بشه حرف زد.
این دختر پیشنهاد نمی‌داد. حتی حالت دخترهای دیگه‌ای که سعی دارن یک مرد رو جذب خودشون کنند هم نداشت. مطمئن و رییس بود.
- باشه.
الینا با رضایت سر تکون داد، راه افتادن. با یک فاصلهٔ دقیق که انگار هر دو ناخودآگاه حفظش می‌کردن. به نیمکتی سمت سرویس بهداشتی رسیدن که کسی اونجا نبود. الینا نشست. دانیال هم با فاصلهٔ نشست. الینا چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
- قرار نذاشتی. 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و سه

 

- نشد، سرم شلوغ بود.
- خوشم نمیاد، منتظر بودم.
دانیال برگشت و نگاهش کرد.
- چرا یادآوری نکردی؟
- هر رفتی یک برگشتی داره. وقتی تو برات مهم نیست من چرا بگم؟
- برای اینکه تو خواهان این دیدار بودی.
الینا نگاهش کرد. یک‌لحظه دانیال احساس کرد نگاه اون دختر سرد هست.
- یعنی تو نمی‌خواستی؟
دانیال مکث کرد. ممکن بود با حرفی که میزنه برای همیشه این دختر بره. البته به خودش می‌گفت: اصلا بره، بدرک!
اما صدای دیگه‌ای توی دلش مخالف این حرف بود.
- من این رو نگفتم.
- پس چی گفتی؟
- منظورم این بود تو مشتاق‌تری.
الینا چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت:
- من تو رو اجبار به وارد این رابطه شدن کردم؟
- هنوز که چیزی بین ما نیست.
- منظورت چیه که چیزی بینمون نیست؟!
دانیال گیج شده بود. این دختر چقدر مثل خودش بود. چقدر در مقابلش بی‌دست و پا بنظر می‌اومد.
- یعنی، ما هنوز توی رابطه نیستیم.
- اما ما توی رابطه هستیم.
- رابطه از خاطرات مشترک میاد.
الینا سرش رو به دو طرف تکون داد.
- ما با عقل سالم و اولیات شناخت تصمیم گرفتیم باهم توی رابطه بریم پس توی رابطه هستیم.
دانیال مکث کرد. انگار حق با این دختر بود.
- نگفتی، من تو رو مجبور به ورود به این رابطه کردم؟
- نه.
- سر رودرواسی یا توی عمل انجام شده قرار گرفتن به این رابطه اومدی؟
دانیال یاد نگین افتاد. نه اون کسی نبود که بخاطر این چیزها سمت دختری بیاد.
- نه.
- پس چه چیزی باعث میشه مسئول پذیریت توی رابطه کم باشه و رابطه رو گردن من بدونی؟
دانیال مکث کرد. حق با الینا بود. همینطور که به روبه‌رو زل زده بود سری به نشونه تایید تکون داد.
- حق با توی! 
- ممنون که منطقی گوش دادی!
مدتی سکوت شد بعد دانیال به سمتش برگشت و با لحنی کمی سرحال‌تر گفت:
- ولی توی اولین دیدار اینکه طرف رو تنبیه کنی درست نیست ها!
الینا برای اولین بار شوخی لحن دانیال رو می‌شنید پس نگاهش کرد و درحالی که دور چشم‌هاش چین افتاده بود گفت:
- خوب می‌خواستی اشتباه نکنی تا تنبیه نشی.
دانیال از اینهمه شباهت خنده‌ش گرفت و روش رو گرفت تا الینا خنده‌ش رو نبینه اما الینا دید و باشیطنت گفت:
- آره، بخنده آقا خوشگله! مگه همیشه باید اخم داشت؟
دانیال با حاضر جوابی گفت:
- تو که از اخم و جدیتم خوشت اومده بود.
- آره دوست دارم اما نه برای خودم، برای هرکی جز خودم.
دانیال سرتکون دادم. الینا گفت:
- بریم قدم بزنیم.
حتی نپرسید قدم بزنیم یا نه. هر دو بلند شدن. الینا شکل خاصی راه می‌رفت. مثل بچه کوچولوها. فکر می‌کردی در حال ورجه وورجه کردنه. اون کوله‌ای که همیشه پشتش داشت هم باعث میشد که بامزه‌تر بشه. رفت کنار جوب ایستاد. دانیال لبخند زد. اصلا ناراحت نمیشد که کنار اون با وقار و تیپش یک دختر بامزه و شیطون راه میره. الینا دست‌هاش رو از من باز کرده بود و صدای هواپیما در می‌آورد و کنار جوب راه می‌رفت و دانیال کت تک مشکی و شلوار جین ستش با پیراهن اسپرت سفید داشت که دو دکمه بالای پیراهن رو باز گذاشته بود و درحالی که یک دستش توی جیبش بود به حرکت‌های نگاه می‌کرد و می‌خندید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و چهار

 

** دانیال **

باربد مشغول مرتب کردن باغ خونه جدیدمون بود. تقریبا هر دو روز یکبار من رو به یک بهانه به اونجا می‌کشوند. من توی آلاچیق نشسته بودم و بیخیال من با یک قیچی باغبونی به جون درخت‌ها افتاده بود. وسطش گاهی هم برمی‌گشت نگاهی به من می‌کرد. یکبار که برگشت براش دست زدم. خنده‌ش گرفت و ادامه داد. کم‌کم باید می‌رفتیم. پسرها به اینکه بیشتر وقت‌ها نبودیم اعتراض داشتن.
- باربد کم‌کم بریم.
- باشه، باشه چیزی نمونده.
یکم بعد اومد. با دیدن نیمه خواب آلودگی من گفت:
- هنوز بعد از ظهر تو خوابت میاد؟!
- نمی‌دونم، شاید بخاطر سرماست.
- ا یادم نبود برای تو سرما خوب نیست. بدو بریم.
همه چیز رو مطمئن کردیم و توی ماشین نشستیم. دوست داشتم درباره الینا بهش بگم و از طرفی فکر می‌کردم زوده و هنوز چیزی معلوم نیست. حرکت که کردیم بحث خودش رو وسط کشیدم.
- از نیوشا چه خبر؟
- چه عجب از اون پرسیدی!
- خوب مگه چندبار آدم از دوست دختر داداشش می‌پرسه؟
شونه‌ای بالا انداخت.
- نمی‌دونم، بهرحال ممنون، خوبه! البته پریشب توی مهمونی دیدیش.
- آره، دیدمش. همش باهم بودین.
- بنظرم توهم یکی رو پیدا کن حداقل مهمونی‌ها تنها نباشی.
بازم تردید گرفتم بگم یا نگم اما نتیجه نگرفتم پس گفتم:
- خوب تو چون جز مهمون ها بود توی مهمونی کنارت بود.
- اگه دعوت هم نبود من دعوتش می‌کردم؟
- جدا؟
با جدیت گفت:
- آره، کی مهم‌تر از نیوشا. راستی ازدواج مازیار چی شد؟
- مثل اینکه دختره گفته دانشگاهش تموم بشه بعد.
- چقدر از دانشگاهش مونده؟
اطلاع نداشتم و شونه بالا انداختم. کل زندگی دیگران زیاد برام مهم نبود. به خونه رسیدیم. شام رو شوهر خاله عسل به بهانه اینکه امروز خودم غذا درست کردم و می‌خوام شما هم تست کنید ببینید چطوری هست برامون فرستاده بود. عدس پلو با کشمش بود که شیرین هم شده بود. من دوست نداشتم و دوتا تخم مرغ برای خودم زدم و در همون حال گفتم:
- دنیل پنجره رو ببند برای بابک سرما خوب نیست.
بابک همینطور که دو لپی می‌خورد گفت:
- برای... خودت... هم خوب... نیست. تو چرا فقط نگران... منی!
- غذات رو قورت بده بعد حرف بزن.
و بیخیال جواب دادن به سوالش شدم. شب خواب دیدم که آرمین سرم رو کرده توی آب و رو نمیاره. با اینکه خواب بود خفه شدن رو احساس می‌کردم. از خواب که پریدم قلبم تندتند میزد. فرداش قرار قمار داشتم. با یکی از پدرخوانده‌ها به دستور آرمین که می‌دونست توی این بازی حرفه‌ای هستم. همه پولش هم به جیب خودش می‌‌رفت و من مثل یک نوچه خوب، توی ماه رمضون، دینم رو فدای دنیای یک نفر دیگه می‌کردم. صبح کت و شلوار دودی‌م رو با جلیقه ستش پوشیدم و به سمت ویلایی که قرارمون بود رفتم. زنگ رو زدم و جلوی دوربینش ایستادم.
اون موقع‌ها جز خونه پولدارها بقیه خونه‌ها دوربین نداشت. یک پسر جوون درحالی که شیشه‌ای توی دستش بود در رو باز کرد و با لحنی که با وجود مدهوش بودنش سعی می‌کرد معدبانه باشه از جلوی در کنار رفت و گفت:
- به، آقا دانیال خوش اومد!
وارد ویلا شدم. شیک‌تر از ویلای پیش بود. برعکس چیزی که فکر می‌کردم مرد کت و شلواری منتظرم نبود و سه چهار نفر بودن و این مرد که پدرخوانده مافیای فوتبال بود هم با یک گرمکن نشسته بود و چند شیشه هم جلوی روشون بود. به نسبت شیشه‌ها حدس زده بودم که برای قمار آماده نیست اما چیزی نگفتم. دو نفری که کنارش بودن بلند شدن و بهم دست دادن و من جلو رفتم به اون مرد دست دادم. گفت:
- حالت خوبه آقا پسر!
- ممنون از شما!
- پدر خیلی پسر با ادبی تربیت کرده‌ها!
می‌خواستم پوزخند بزنم اما همچین کاری نکردم و همینطور ایستاده منتظر شروع بازی موندم. گفت:
- بشین برات بریزم.
- ممنون، قبل از بازی نمی‌خورم.
- پس معلومه آماتوری، یک حرفه‌ای با چشم بسته هم می‌تونه بازی کنه.
توی دلم به حرف‌هاش که معلوم بود چرته خندیدم اما اونجا فقط لبخند زدم.
- از شما یاد می‌گیرم!
سه نفری که همراهش بودن زیر چشمی به چاپلوسی ظریفم نگاه کردن. اون مرد هم که خیلی خوشش اومده بود چندبار تکرار کرد:
- آفرین! آفرین!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و پنج

 

و به مرد همراهش گفت:
- ممد برو کارت رو بیار.
اون که رفت به من اشاره کرد جای اون که روی مبل مقابلش بود بشینم. پاستور که رسید من پرسیدم:
-  سر چی؟
- با پدرت توافق کردیم.
- من تا ندونم بازی نمی‌کنم.
قرار رو گفت. سه نفر دیگه رفتن و روی مبل‌های اونور سالن نشستن و ما بازی رو شروع کردیم. وسط بازی کلی درباره فوتبال و تجارت و آینده خودش و من و بچه خودش صحبت می‌کرد و من کلافه فقط منتظر بودم خفه بشه تا بتونم تمرکز کنم. با وجود مستی بازیش بد نبود اما باز هم بخاطر حواس‌پرتی برای طبیعی نبودن حالش اونی که برد من بودم. نفهمید از کجا خورده! با انگشت سرش رو می‌خواروند و به پاستورها نگاه می‌کرد.
- یعنی چی؟ چرا اینطوری شد.
با خیال راحت لبخند زدم و گفتم:
- مطمئنم اگه در حالت عادی بودید شما من رو شکست می‌دادید. با اجازه من دیگه برم.
بدون ناراحتی از چنین باخت کلونی گفت:
- بشین یک چیزی بخور.
- ممنون! عجله دارم.
اینبار خودش هم برای خداحافظی بلند شد و این نشون می‌داد خوب تحت‌تاثیر قرارش دادم. باید دوست بیشتر پیدا می‌کردم.

** دانای رمان **

 

الینا اون حلقه رو از بینی‌ش در آورده بود و بجاش نگینی روی دندونش گذاشته بود و چتری‌هاش رو کوتاه‌تر کرده بود و مانتو که یک مانتو جلو بسته گشاد مشکی تا یک وجب زیر زانو بود پوشیده بود و کلاه گذاشته بود و موهای کوتاهش رو به پشت بسته بود. هوا رو به تاریکی می‌رفت. باد خنکی از بین درخت‌ها رد می‌شد و نیمکت زیر پایشان کمی سرد شده بود. الینا داشت دربارهٔ خاطرات عیدش تندتند حرف میزد و و دانیال، واقعاً گوش می‌داد. اون دوست داشت درباره خانواده الینا بیشتر بدونه، هرچند که الینا خاطرات عید دیدنی رو می‌گفت.
الینا در حین حرف زدن دستش رو توی هوا تکون می‌داد. نگاه دانیال به انگشت‌های کشیده و درشت الینا بود. دستش رو بالا آورد و دور انگشت کوچیکه الینا حلقه کرد. یک تماس کوچک، اما کافی! الینا مکث کرد. برای اولین‌بار دانیال دید که دستپاچه شده. برگشت و به دانیال نگاه کرد. و برای اولین‌بار دانیال نگاه مظلومش رو دید. دانیال هم نگاهش کرد.

چند ثانیه طولانی. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. الینا نگاه دوباره‌ای به انگشت انداخت. خواست بیرون بکشش. اما دست دانیال محکم دورش حلقه زده بود. الینا سرخ شد. معلوم نبود از خجالت یا عصبانیت؛ وقتی با نگاه مظلومش به انگشتش خیره شد و انگار حواس دانیال جمع شد. اون داشت لمس بی‌اجازه انجام می‌داد. دستش رو کشید و روی پای خودش گذاشت.

الینا خجالت کشیده بود. این دختر از یک لمس کوچیک خجالت کشیده بود! چقدر برعکس چیزی که ادعا داشت پاک بود. چقدر بنظر می‌اومد هیچ‌وقت دوست پسر نداشته. 

***

 

دوباره جمعه رسید. دیگه مادر هر جمعه می‌اومد. دانیال شایان رو در آغوش گرفته بود و باهاش سرگرم بود. تا عید چیزی نمونده بود و دخترها داشتن خریدهای عیدشون رو هم بهم نشون می‌دادن. چیزی که بنظر پسرها مسخره بود و پسرها داشتن حرف سیاسی میزدن، کاری که بنظر دخترها مسخره بود چون اون‌ها اعتقاد داشتن که با حرف سیاسی زدن که کاری از پیش نمی‌ره جز اینکه دو نفر دیگه حکومت کنند و اینجا ما توی سر و کله همدیگه بزنیم. زن‌های فامیل دوست داشتن اگه صحبت سیاسی می‌خوان بکنند یا سوال و نقدی بگن به دانیال بگن چون بقیه سعی داشتن عقاید سیاسی خودشون رو تحمیل کنند، حتی به زور، اما دانیال همیشه منطقی و با اعتماد به نفس توضیح می‌داد.
بزرگ‌ترها داشتن درباره یک کار مهم اداری که پدر بزرگ باید انجام می‌داد و بلد نبود و یکی باید می‌اومد کمکش صحبت می‌کردن. هرچی برنامه‌ریزی رو بالا و پایین می‌کردن کسی جز پسرهای ساناز به ذهنشون نمی‌اومد. پدر بزرگ رو به دانیال گفت:
- به نظرم یکی از شما چهارتا باید بیاد با من، یه نفر که حواس‌جمع باشه.
این انتخاب رو به دانیال که توی جمع پسرها نبود و با برادر کوچیکش سرگرم بود سپرد. اما بابک که همون‌موقع، بعد از نطق قرایی، توی جمع سیاسی‌شون اومده بود تا میوه از روی میز بزرگ‌ترها برداره با هیجان گفت:
- من می‌تونم بیام! می‌تونم اینطور به دانیال هم ثابت کنم برعکس چیزی که میگه عرضه کارهای اداری رو دارم.
این جمله نه دروغ بود، نه تحریف، فقط یک برداشتِ شیطنت‌آمیزِ لحظه‌ای از یک حرف قدیمی. و اقوام در یک ثانیه آماده شدند طرف بابک را بگیرن. دایی فرهاد دهنش رو باز کرد: 
- ای وای دانیال، چرا...
مادر بزرگ فرهاد نفس گرفت که بگه: 
- بابک از همه...
پدر بزرگ هم آماده بود بگه: 
- خیلی...
اما درست همون لحظه دانیال سرش را بلند کرد و فقط  یک نگاه کنترل‌شده بخ بابک انداخت. بابک در یک لحظه خشکش زد. انگار تازه فهمید داره چه مسیری رو باز می‌کنه. اقوام هنوز آمادهٔ دفاع بودن، اما بابک قبل از اینکه کسی چیزی بگه خیلی سریع با لبخند گفت:
- نه نه اشتباه گفتم دانیال نمی‌گه، من فکر می‌کنم که همچین نظری داره چون تا حالا نشده خودم رو توی این زمینه نشون بدم.
جمع یکهو آرام شد. شوهر کیشکا لبخند زد: 
- آهان، پس اینطور فکر می‌کنی.
خاله کیشکا گفت:
- نه خاله، من مطمئنم خوب از پسش برمیای و دانیال هم می‌دونه که تو می‌تونی این چیزها رو حل کنی. ایندفعه هم تو با پدر برو.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و شیش

 

و موضوع بدون اینکه علیه دانیال بچرخه تموم شد. بابک بدون اینکه کسی بفهمه به دانیال نگاه کرد. نگاهی که یعنی: «فهمیدم… این‌بار جلوتر از من بودی.»
اما یک نفر نگاه‌ اول دانیال و نگاه آخر بابک رو دید و با اعتقاد خودش تفسیرش کرد و برای بابک و کنترل‌گری دانیال حرص خورد و اون شوهر خاله کیشکا بود.
هوا غروب بود. اون شب دانیال توی پیامش یک چیز رو برای الینا نوشت:
* فردا توی همون پارک قدم میزنم.
 الینا روی همون نیمکت قبلی نشسته بود و پاهایش را آروم تکون می‌داد. تا دانیال رو دید، لبخند زد. 
- سلام آقای جدی.
- سلام.
الینا نگاهش کرد، چند ثانیه طولانی، بعد گفت:
- می‌دونی این چند روز فهمیدم تو از اون آدم‌هایی هستی که وقتی چیزی رو نمی‌گن… بیشتر از وقتی که می‌گن، معلومه.
- چی معلومه؟
- این‌که… دوست داری ببینیم همو.
دانیال سکوت کرد. الینا صداش رو پایین آورد: 
- من هم دوست دارم! 
- می‌دونم.
- همیشه حتی حرف‌های محبت‌آمیزت رو با لحن جدی میگی؟

دانیال نگاهش کرد. نگاهی که نشون می‌داد برعکس چیزی که نشون میده در مشت این دختر قرار داره. الینا کمی خودش رو به سمت دانیال کشید.
- الان چیزی بگو که الکی نباشه.
دانیال چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت:
- من از این‌که می‌بینمت، بدَم نمیاد.
- می‌دونم. 
دانیال برای اولین بار یک لبخند واضح روی لبش نشست.
- خوبه.
- چرا؟
- از دخترهای باهوش و حاضر جواب خوشم میاد. 
الینا چند ثانیه نگاهش کرد، بعد آرام گفت:
- پس می‌ذارم اینطور بمونه.

*

* دانیال **

چیزی تا عید نمونده بود. ویدا خانم با سفره هفت‌سین قدیمی خودش اومده بود و روی اپن برای ما سفره هفت‌سین درست کرده بود. بیشتر تمرکز هم روی هفت‌سین خونه مادرجون بود. من درگیر این بودم که در خونه جدیدمون یک مهمونی به مناسبت سال نو بگیریم و دوباره یک تعداد رو دعوت کنم. دیروز برای اولین بار با الینا سینما رفتم. بودنش، فکر به بیشتر بودنش، حال خوبی بود، اتفاق خوبی بود. دوست داشتم به جدی‌تر کردن این رابطه فکر کنم اما به خودم این اجازه رو نمی‌دادم. از اینکه تصور کنم و بعد تموم بشه و دل‌سوخته برام بمونه می‌ترسیدم.
شب قبل از عید خواستم یک سر به مامان بزنم. به سمت خونه‌شون رفتم. از این محله بدم می‌اومد. بنظرم دلگیر بود. نمی‌دونم واقعا اینطور بود یا من اینطور بخاطر خاطرات تلخم که توی اون خونه زندگی می‌کنند تصور می‌کردم. آرمین خونه خوبی براشون گرفته بود. کلید انداختم و در رو باز کردم. وارد حیاط دلگیر و باغچه خالی و تک درخت خشکیده شدم صداهایی به گوشم رسید و همون جا چشمم به ماهان پسر کوچیک آرش، که یک سال از بابک کوچیک‌تر بود توی حیاط افتاد. لب باغچه نشسته بود و انگار منتظر بود چیزی آروم بشه تا داخل بره. 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و هفت

 

- اینجا چه خبره؟
متوجه حضور من نشده بود. بلند شد و سلام کرد. جوابش رو دادم و باهم دست دادیم. دوباره صدای داد و بیداد بلند شد. صدای آرش بود. سریع از ماهان پرسیدم:
- سر مادر من اینطور داد می‌زنه؟!
- نه، سر مازیار.
- برای چی؟
با دل پر گفت:
- ماکان خوابگاه خصوصی میره، تا حالا با کار خودش پولش رو می‌داده اما از بعد عید قرار اجاره‌ش بالاتر بره و دیگه نمی‌تونه. مازیار میگه دو ماه اول سال وضعیتم بده، دو ماه کمک مالی به ماکان کن تا من پول دستم بیاد اما بابا قبول نمی‌کنه، میگه ندارم.
- معلوم که آرش پول نمیده چرا خودش رو اذیت می‌کنه؟
- گفت تیری هست توی تاریکی!
صدای داد و بیداد مازیار هم اضاف شد. نگاه دیگه‌ای به داخل خونه انداختم.
- خوب اگه تیری در تاریکی هست چرا بحث می‌کنه؟
- بابا برای اینکه روی بی‌مسئولیتی خودش رو بپوشونه به مازیار هزار گیر عجیب و غریب داده. بهش میگه تو اینجا میای چون به زن من چشم داری.
- عجب!
یکدفعه انگار یادش اومد زن باباش مادر منه که ترسیده گفت:
- به خدا اینطوری نیست! مازیار نگاهش خیلی پاکه.
- نگران نباش بابا من که مازیار و آرش رو می‌شناسم. تو چرا اینجا ایستادی؟
- وقت دعوا من داخل باشم سر من خراب میشه.
همون موقع رخسار عصبانی یک پسر نمایان شد و بعد از اون یک لنگه دمپایی به بیرون پرتاب شد. مازیار به ما که رسید گفت:
- اگه الان میخوای وارد بشی حال مهمون داری نداره.
پوزخند زدم و همینطور که بهش دست می‌دادم گفتم:
- نه اینکه بقیه وقت‌ها فرش قرمز جلوی پام پهن می‌کنه.
مازیار دستی توی موهاش کشید و به ماهان گفت:
- تو با من بیا عید رو با چندتا از دوست‌ها هستیم.
ماهان از خدا خواسته گفت:
- بذار برم لباس عوض کنم.
مازیار نگاهی به داخل خونه انداخت. نمی‌دونم وضعیت چطور بود که گفت:
- نه نمی‌خواد، بری سر تو آواز میشه. همین خوبه، بیا بریم؟
- همین؟!
- میای یا نه؟
ماهان دیگه چیزی نگفت و دنبالش راه افتاد. من هم به داخل خونه رفتم. این هفته ویدا خانم و خانواده‌ش اومده بودن با پرستار مامان خونه رو مرتب کرده بودن و یک سفره هفت‌سین هم چیده بودن و برای اولین‌بار بود که خونه برق میزد. آرش با باز شدن دوباره در جبهه گرفت اما من رو که دید چیزی زیر لب گفت و روش رو گرفت. من هم محلش ندادم و دنبال صدای گریه رفتم. شایان که از سر و صداها ترسیده بود توی بغل پرستارش گریه می‌کرد. من دست دراز کردم.
- بدش به من!
بچه رو بدستم سپرد و سلام کرد. جوابش رو دادم و گفتم:
- مامان کجاست؟
- خواب هستن. بیدارشون کنم؟
- نیازی نیست، خیلی زود میرم!
و بچه رو تکون تکون دادم تا آروم بشه.
سال تحویل ساعت نُه و هجده دقیقه صبح بود. ساعت هشت پسرها رو بیدار کردم لباس نو پوشیدیم و به خونه مادرجون رفتیم. حنانه خانم هم به خونه یکی از خدمتکارهای خونه رفته بود تا با خانواده اون سال رو جشن بگیرن و من خیالم راحت بود که تنها نیست. همه اقوام جمع شده بودن و خاله ویسنا هم تماس تصویری گرفته بود که باهاشون احوال‌پرسی کردیم و دور سفره بزرگی که وسط خونه بود نشستیم. سفره رو واحد چیده بود. از شب قبل خونه مادرجون بود. همه دور هم نشستیم. هیچ‌وقت توی این جمع صدای خنده قطع نمیشد.
من به الینا فکر کردم. گفته بود که برای سال نو به سمنان میره اما از شیشم برمی‌گرده چون باید سرکار بره. من حتی نمی‌دونستم که سرکار میره. ازش پرسیده بودم چه کاری. گفت:
- معلم خصوصی یک بچه هستم. هم درسش رو کار می‌کنم هم پرستاری باهاش به منه.
- مگه چند سالشه که درس هم داره؟
- ده سالشه، دختر خیلی خوبی هست. مامانش هم توی خونه هست.
و من با خودم فکر کردم این دختری که من انقدر سطحی می‌دیدمش داره نشون میده دختر مستقل و قویی هست. هفتم مهمونی خونه من بود و کمی داشتم وسوسه میشدم که به عنوان همراهم بیارمش ولی سعی داشتم جلوی همچین کاری توسط خودم بگیرم. با صدای شمارش معکوس به خودم اومدم و سعی کردم لبخند بزنم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

** دانای رمان **

شب چهارتایی توی هال نشسته بودند. تلویزیون روشن بود اما هیچ‌کس واقعاً نگاه نمی‌کرد. دنیل روی زمین دراز کشیده بود و با کنترل کانال‌ها رو عوض می‌کرد. بابک روی مبل نشسته بود و یک کاسه تخمه بغلش بود. دانیال هم روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و داشت چای می‌خورد و باربد هم با وجود اینکه سرش توی برگه‌های جلوش بود همه حواسش پی آرمین بود. دنیل گفت: 
- بابک، تو چرا همیشه ظرف تخمه‌ها رو بغل می‌کنی؟ من هنوز دستم نرسیده، نصفش رو خوردی!
- من؟ من فقط چندتا برداشتم…
- چندتا؟ کاسه نصفه شده!
بابک شانه بالا انداخت:
- تخمه اعتیادآور خوب، شروعش با توی پایانش با خدا! 
دنیل خواست کاسه را از دستش بگیرد، اما بابک سریع جمعش کرد و گفت: 
- نه دیگه، این مال منه!
دانیال هم لبخند زد و گفت: 
- ولش کن دنیل، بذار آجیل بخوره تقویت بشه.
بابک با افتخار گفت:
- دیدی؟ دانیال راست میگه من باید تقویت بشم. 
دنیل با شیطنت گفت: 
- باشه اما شب که دل درد گرفتی من نمی‌برمت بیمارستان ها! 
- من اگه سوار ماشین با رانندگی تو بشم به بیمارستان نمی‌رسم.
- اوه اوه، ببین کی حرف می‌زنه!

اون روز جمعه بود. دوباره خانواده دورهم جمع شدند. و دانیال فکر می‌کرد: قرار یک روز الینا هم توی این جمع باشه یا نه! 

 بابک توی آشپزخونه بود و داشت ظرف‌ها رو جابه‌جا می‌کرد. دانیال بی‌قرار مهمونی فردا شب بود و این بی‌قراری رو گاهی با غر زدن، کاری که کم از اون پیش می‌آمد، نشون می‌داد. کلافه به بابک گفت:
- یک ساعت صدات می‌زدم، اینجایی؟
- ببخشید، جواب دادم گفتم کارم تموم بشه میام.
- کارت این بود؟ خوب شاید من کار واجب‌تریت داشتم می‌اومدی بعد اگه دیدی اینکار واجب‌تره می‌رفتی.
وحیده که اومده بود آجیل‌ها رو ببره شنید و بیرون که اومد به دایی رضا که جلوی در ایستاده بود گفت:
- دیدین؟ باز دانیال داره سر بابک غر می‌زنه.
دایی رضا منطقی گفت:
- چیزی که نگفت.
وحیده که تحت‌تاثیر جمع دانیال رو هیلتر خانواده می‌دونست گفت:
- الان همین‌قدر هست. بقیه دعواهاشون رو می‌ذاره برای خونه خودشون.
بابک و دانیال متوجه مکالمه اون‌ها نبودن. بابک گفت:
- اگه لازمه بیام؟
- نه دیگه، خودم حلش کردم.
- باشه، ببخشید!
اما همین ببخشید برای زن عمو رضا که تازه وارد آشپزخانه شده بود علامت خطر شد. با اینکه ماجرا رو نمی‌دونست با نگرانی گفت:
- بابک جان، عزیزم، اگه خسته‌ای نذار دانیال ازت کار بکشه.
بابک و دانیال هردو جا خوردن. نذار دانیال ازت کار بکشه؟! چقدر این حرف‌ها را بین خانواده مرور کرده بودن که حالا اینطور جلوی خود دانیال به زبون می‌آوردن؟ بابک هول گفت:
- چـ… چی؟ نه خسته نیستم.
دانیال که انگار صبرش داشت به سر می‌اومد برگشت و پرسید:
- کی از کی کار می‌کشه؟
بابک خواست درست کنه اما انگار خراب‌ترش کرد. گفت:
- نه، اصلا صحبت درباره یک چیز دیگه بود.
برای زن دایی بحث بدتر شد. این یعنی دانیال داشت بابک بی‌دفاع و مظلوم رو که گوشه آشپزخونه گیر آورده بود دعوا می‌کرد و چه معلوم، شاید وقتی که کسی توی آشپزخونه نبود یک سیلی هم به گوشش زده بود. زن دایی با لحنی که انگار دارد از یک کودک دفاع می‌کند:
- دانیال یکم به اعصابت مسلط باش. تو همیشه زیادی جدی‌ای. چرا انقدر تند رفتار می‌کنی؟ برادرهات همینطوری جرات ندارن وقتی حتی خونه مادربزرگشون هستن پاشون رو روی پا بندازن بدون اینکه تو اجازه بدی اما با همه این‌ها باز هم هردفعه تو یک چیزی برای عصبانی شدن ازشون داری. خودت رو به یک روانشناس نشون بده پسرم. از اسیری که نیاوردی‌شون.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و نه

با صدای زن دایی رضا بقیه اقوام که احساس می‌کردن توی آشپزخونه بحثی پیش اومده کم‌کم داخل می‌اومدن و هر کدوم به خواست خودش نوعی قضاوت می‌کرد که در همش یک چیزی سهیم بود. زن دایی کتک خوردن بابک از دانیال رو دیده و برای همین داره ذکر میده. بابک نگاهش رو از دانیال که مثل همیشه داشت صبوری می‌کرد گرفت و به اقوام دوخت و گفت:
- اصلا هیچی نبود، چرا اینطور می‌کنید؟
اما کسی گوش نمی‌داد. آناشید هم خودش رو وسط بحثی که هیچ شناختی درباره‌ش نداشت انداخت و گفت:
- آره دانیال جان… تو که خودت می‌دونی اخلاق‌ت چطوریه بنظر من هم بهتر یک روانشناس بری. این طفلک‌ها هم تا کی می‌تونند تحمل کنند؟ ما که می‌دونیم توی اون خونه چه خبر هست. نگاه طفلک از ترس تو جرات نداره از خودش دفاع کنه.
دانیال فقط نگاهشان می‌کرد.  متعجب از اینکه چطور از یک جملهٔ ساده به این نتیجه رسیده‌اند. بابک که دید اوضاع دارد عجیب می‌شود، سریع گفت:
- هیچ‌کس از هیچ‌کس نمی‌ترسه. ما فقط صحبت کردیم.
اما اقوام قانع نشدند. دانیال از این نگاه‌ها زیاد اطلاع نداشت. اون می‌دونست که تذکرات کوتاهش رو گاهی اقوام می‌دیدن و شخصی قلدر نوجوانی‌ش رو به یاد دارن اما سال‌ها از اون زمان گذشته بود و دانیال خیلی فرق کرده بود. اون خبر نداشت بعضی وقت‌ها خشونتی که به برادرهاش داره توسط اون‌ها خبرش به اقوام رسیده یا گاهی ترس از دانیال یا خاطره بحثی از طرف برادرهاش به جوون‌های اقوام گفته شده، حتی تا حد کمی مثل اینکه یکبار باربد تا نصف شب با آرشام که بیرون بود گفته بود:
- من دیگه برم دانیال عصبانی میشه.
درحالی که این عصبانیت در حد یک متلک انداخت اینکه...
- آقا یک سر به خونه‌تون هم مهمونی بیان....
بود و بیشتر وقت‌ها خود ناراحت شدن دانیال برادرها رو نگران می‌کرد نه رفتار تندش. از طرفی جذبه‌ای که دانیال مخصوصا برای برادرهاش داشت باعث میشد اون‌ها بیشتر از واکنش دانیال حساب ببرن و گاهی از این ترس به خونه اقوام پناهنده میشدن که البته دانیال فکر می‌کرد انقدر خودشون می‌فهمند که اسرار خونه رو به کسی نگن. البته این پناهنده شدن‌ها هم در زمان زندگی توی خونه آرش بیشتر بود و بیشترش هم برای بدور موندن از اون تنش‌ها بود که اقوام این در ذهنشون ملکه شده بود که تمام این فرارها از دانیال هست.
دایی رادوین آه طولانی کشید و گفت:
- بابک جان… اگه یه وقت چیزی بود، به ما بگو. ما پشتتون هستیم.
زنش گفت:
- آره والا من چندبار به دنیل گفتم بذار شوهر خاله عسلت که رابطه بهتری با دانیال داره باهاش صحبت کنه اما اون به در خنده گرفت.
بابک چشمانش را بست. دانیال دست به کمر ایستاد:
- «بابک، چیزی هست که من نمی‌دونم؟»
و بقیه این حرف را به منظور بازجویی دانستند. بابک با حرص آرام:
- نه! هیچی نیست! فقط این‌ها فکر می‌کنن تو ما رو میزنی.
اقوام یکهو ساکت شدن. دانیال هم. هیچ‌کدوم توقع انقدر صریح گفتن رو نداشتن. بعد دانیال آرام گفت:
- من میزنم؟
 یعنی اقوام فکر نکردن که چند پسر جوون هیچ‌وقت زیر ظلمی اینچنینی نمی‌مونند و خودشون بلد هستن از خودشون دفاع کنند؟ نکنه دانیال را یک سرکوبگر حرفه‌ای می‌دونستند؟ بابک ادامه حرفش را گرفت:
- نه! ولی این‌ها اینطور فکر می‌کنن.
بزرگمهر با لحن دفاعی برای اینکه دعوا بین دانیال و بزرگ‌ترها پیش نیاد گفت:
- خانواده فقط نگرانن. تو گاهی تند حرف می‌زنی. همین رو یکم بزرگ می‌کنند اگه نه همه می‌دونیم تو چقدر برادرهات رو دوست داری.
اقوام برای اولین بار فکر کردن شاید واقعا کمی بزرگش می‌کنند. دانیال نفسش را آرام بیرون داد. عصبانی بود. از اینکه انقدر آدم بده داستان به ناحق شده بود عصبانی بود. از اینکه دیگران دخالت می‌کردن عصبانی بود. گفت:
- من تند حرف می‌زنم، ولی بابک برادرمه. اگه یه روزی مشکلی باشه، خودش می‌گه. نیازی نیست کسی حدس بزنه.
باربد که تمام مدت دستی تیکه داده به درگاه آشپزخونه ایستاده بود و حرص می‌خورد با لحنی محکم گفت:
- دقیقاً. ما نوزاد نیستیم که همه برامون دایه بهتر از مادر شدن.
اقوام کمی جا خوردند. باربد رو تا حالا انقدر تند ندیده بودن. چند ثانیه سکوت. بعد نماز که دید بزرگ‌ترها توی اون حالت غرق هستن و ممکن هست نتونند ماجرا رو جمع کنند سعی کرد جمع رو به نفع برادرها و به نفع شعور خودشون عقب بکشه:
- باشه، باشه… ما فقط دلسوزیم.

دنیل که کنار دایی فرهاد ایستاده بود زیر لب گفت:
- دلسوزی‌تون زیادیه!
و جز دایی و زن دایی کسی نشنید. و اقوام 
آرام آرام  از آشپزخانه بیرون رفتند، جمع سنگین شد. برادرها کمی بعد با خداحافظی سرد و جواب سردتری رفتن و ساناز همچنان به روبه‌رو خیره شده بود.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...