رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود

 

- بابک...
نفس عمیقی کشیدم تا از خشمم نسبت به فضولیش جلوگیری کنم و گفتم:
- من یک خوابی دیدم.
بی‌حوصله نگاهم کرد. کنارش نشستم و خواب رو تعریف کردم. می‌خواست به روی خودش نیاره اما پشم‌هاش ریخته بود.
- واقعا؟
- بله. در کل.
دستی روی صورتم گذاشتم.
- من تقاص دادم.
و به شوخی تکرار کردم:
- دوستشون.
خندید.
- پس دیگه نوشیدنی نخور. وگرنه به دوست‌هام اعتراضت رو می‌کنم.
خودم هم خندم گرفت.
- بچه پرو!
گونه‌ش رو بوسیدم.
- یکم بیشتر سرت توی کار خودت باشه تا کمتر دردسر درست کنی.
بعد بلند شدم و رفتم.

** دانای رمان **

سه‌تایی تازه از بیرون برگشته بودن.  دانیال داشت کفش‌هاش رو در می‌آورد و دستش به سمت جیبش رفت. چند ثانیه طول کشید تا مطمئن بشه. 
- سویچ ماشین کجاست؟ 
باربد به دنیل گفت: 
- پیش تو بود.
- نه، من فکر کردم تو گرفتی.
دانیال خیلی آروم سرش رو بالا آورد. ان‌قدر آروم که هر دو برادر ناخودآگاه ساکت شدن. گفت: 
- کی آخرین بار دستش بود؟
باربد گفت:
- دنیل، تو برداشتی که صندوق عقب رو باز کنی.
- آره ولی بعدش گذاشتم روی… روی…
صدایش آروم شد:
- روی سقف ماشین.
- چی؟!
- فکر کردم بعدش برش می‌دارم، یادم رفت.
دانیال در بین صحبت‌هاشون چیزی نگفت اما نگاه دنیل که بهش خورد چیزی توی نگاهش دید که یک قدم عقب رفت. باربد کلافه شد. دانیال گفت: 
- سویچ ماشین… روی سقف… و ما اومدیم بالا؟
دنیل حتی جرأت نکرد سرش رو بالا بیاره.
- می‌فهمی چی کار کردی؟
- می‌دونم، اشتباه کردم. 
- این فقط یک اشتباه نیست. این بی‌فکریه.
باربد کلافه به دانیال نگاه کرد که داشت تندخو میشد و این بد بود. به سمتش رفت.
- حالا اتفاقیه که افتاده، مشکلی پیش نیومده. برو و سویچ رو بیار.
از دستی به دانیال گفت تا اینکه بره پایین و هوایی به سر و کلش بخوره. دانیال چشم غره‌ای به دنیل رفت و رفت. دنیل به باربد نگاه کرد.
- دانیال عصبی‌تر نشده؟
باربد با ناراحتی سر تکون داد.
- آره اما توهم اوسکل‌تر شدی ها!
دنیل تک‌خنده‌ای زد.
- من برم جلوی چشمش نباشم.
- برو گورت رو گم کن.
هر دو برادر خندیدن. و باربد غمگین.

***

پاش رو روی گاز فشار داد. چندبار موبایل باربد رو گرفته بود اما باربد برنداشته بود. به خونه که رسیدم تا دم در پرواز کرد و بعد از ماشین خودش رو به بیرون پرتاب کرد و در رو از جا کَند و وارد شد.
- باربد!
به طبقه بالا دوید. باربد بیرون اومد. انگار کسی جز اون نبود. نگاهش سرد بود.
- بله!
دانیال همینطور که به سمت اتاقش می‌رفت گفت:
- زود هرچی مدارک اینجا هست جمع کن کخ باید از بین ببریم. لو رفتیم. مدارک همه اینجا هستن.
خودش سر گاوصندوق رفت و هرچی بود رو جمع کرد. بیرون که رفت باربد با کلی مدارک منتظرش بود.
- مامورها وارد شدن. حکم قضایی داشتن.
- لعنتی!
یکم فکر کرد بعد گفت:
- باید از پشت‌بوم بریم. زود باش.
به سمت دری که به اتاق زیر شیروانی می‌خورد رفتن. دانیال جلو می‌رفت و باربد پشت سرش. دانیال جلوی پنجره اتاق ایستاد و گفت:
- من زودتر میرم که اگه کمین کرده باشن و تیر بزنند تو در امان باشی.
و بعد خودش رو پیش از هر حرفی بالا کشید. کسی تیر نزد و به روی پشت‌بوم رسید. باربد هم خودش رو بالا کشید. هر دو کنر خم می‌رفتن. صدای پلیس از حیاط می‌اومد. به جایی رسیدن که می‌تونستن بپرن روی خونه همسایه. دانیال سمت باربد برگشت که همچنان خونسرد و پرونده به بغل بود.
- اول تو بپر.
باربد فقط نگاهش کرد.
- زود باش، الان می‌رسن.
اشکی از گونه باربد پایین ریخت.
- من رو ببخش داداش!
و به عقب برگشت و سر پشت‌بوم قرار گرفت. دانیال وحشت کرد. نکنه قصد خودکشی داره؟ صاف ایستاد و اومد به اون سمت بپره که باربد دست‌هاش رو باز کرد و کاغذها توی هوا به پرواز در اومدن تا روی سر پلیس‌ها بریزن.

***

دستم رو روی سرم گذاشتم. دیگه از این دیوارهای تیره داشتم دیونه میشدم. این چه بلایی بود سر من اومد! مگه چند سالم بود؟ حالا با من چیکار می‌کنند؟ اعدامم می‌کنند؟ برادرهام چی؟ دست کی بسپارمشون؟ اون مثلا باباشون که تا فهمید من رو گرفتن از کشور خارج شد یا مادری که حوصله هیچ‌کدوممون رو نداشت و به خونه پدری فرستادمون؟ با ناراحتی دستم رو چندبار به دیوار کوبیدم.
- چرا با من اینکار رو کردی؟! چرا؟! چرا؟!
واقعا چرا با من اینکار رو کرده بود؟ باربد برادرم بود. بهترین دوستم. همراه و هم قصه‌م توی زندگی. با دو دستم سرم رو گرفتم و روی زمین پهن شدم.
- نه، نه اون با من اینکار رو نمی‌کنم، اون نمی‌کنه حتما مجبورش کردن.
اما چطور؟! با خودم درگیر بودم که در بازداشتگاه باز شد و سرباز با یک سینی غذا داخل اومد و سینی روی رو به روی من گذاشت.
- بخور.
- نمی‌خورم.
- دیشب هم چیزی نخوردی میمیری.
سری بالا انداختم یعنی مهم نیست. رو به روم نشست. نگاهش دلرحم بود. پرسید:
- چند سالته؟
- بیست و یک.
- من نوزده سالمه.
لبخند زدم.
- کاش منم اون بیرون بودم.
- چرا اینجایی؟
سرم رو روی زانوهام گذاشتم. باید بهش می‌گفتم؟ نه... اینطور اون هم از من متنفر میشد.
- مهم نیست.
با اینکه صورتش رو نمی‌دیدم احساس کردم می‌خواد حرف دیگه‌ای بزنه که صدایی اومد:
- سرباز!
من سرم رو بالا آوردم و اون از جا پرید و احترام گذاشت.
- سروان!
مردی جوون و اخمو داخل اومد و با حرص به اون نگاه کرد.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 192
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم رمان آغوش نویسنده آتناملازاده ژانر: پلیسی، عاشقانه، مافیایی خلاصه: دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگه‌ای جز ه

بسم الله الرحمن الرحیم  ** دانیال **   لوازم رو داخل می‌آوردن. انقدر این آپارتمان آدم داشت که نیازی به گرفتن کارگر نبود. نگاهی به افراد دور و برم کردم و توی دلم خدا رو شکر کردم. خدا رو

پارت دو ** دانای رمان ** زندگی جدیدشون شروع شد. دانیال از همه چیز دست کشیده بود و آرزو داشت اگه آرمین دوباره مزاحمشون نشه و اون‌ها رو به زور به گروه مافیای سیاست برنگردونه، زندگی عادی رو شرو

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و یک

 

- چیکار می‌کنی؟!
سرباز هل شد.
- غذا نمی‌خورد، اومدم راضیش کنم.
- وظیفه تو اینه؟
رنگ سرباز پرید.
- نه، ولی....
- تو نمی‌دونی این کار چقدر خطرناکه؟
و این رو به حالت داد گفت. اما سرباز نگاه مظلومی به من که روی زمین به همون شکل نشسته بودم و با خونسردی نگاه می‌کردم گفت:
- اما اون یک پسر بچه‌ست.
- تو می‌دونی همین پسر بچه کیه؟
بعد با نگاهی پر از نفرت به من نگاه کرد و گفت:
- اون یک حروم‌زاده دیوثه.
اذیت و تحقیری که همه این مدت شده بودم یکجا بیرون زد. بلند شدم و به گلوش چنگ زدم.
- عوضی!
عقب عقب بردمش و به دیوار کوبوندمش و محکم گلوش رو فشار دادم. اون سرباز جلو اومد و دست‌های من رو گرفت اما من با تمام قدرت گلوی اون سروان رو فشار می‌دادم. رنگش داشت به سمت تیره شدن می‌رفت. یکدفعه لرزی بدنم رو گرفت و جون از بدنم رفت و روی زمین افتادم. چه خبر بود؟! نگاه به سرباز کردم که شوکر دستش بود. سروان خودش رو از دیوار جدا کرد و در حالی که سرفه می‌کرد گفت:
- تو... عوضی نه... من...
از دیوار جدا شد و گفت:
- انقدر وضعیت بد هست که نیاز به تنبیه نباش.
داد کشیدم:
- من یک ماه که توی بازداشتگاهم. تنها! نه دادگاهی، نه زندانی، نه ملاقاتی، نه توضیحی هیچی.
- برای خائنی مثل تو همین هم زیادت.
- حرف دهنت رو بفهم من خائن نیستم.
پوزخند زد و بعد به سرباز نگاه کرد.
- بیا خودت رو معرفی کن.
و بیرون رفت. نگاه دلسوزانه‌ای به سرباز انداختم. اون هم آهی کشید و بیرون رفت. ناراحت روی زمین نشستم. تا کجا قرار بود پیش بره! همون کنار خوابم برده بود که با برخورد یک چیز یخ به صورتم از خواب پریدم. بهت‌زده به همون سروان نگاه کردم که لیوان بدست بالای سرم ایستاده بود. با اخم گفتم:
- بازم کتک می‌خوای؟
با پوزخند و چشم‌هایی که برق میزد نگاهم کرد.
- بیا بیرون.
- چیکارم داری؟
- مگه نمی‌خواستی وضعیتت معلوم بشه. اومدن ببرنت.
با حال خراب نگاهش کردم. بهم پوزخند زد. اه از این پوزخندهاش متنفر بودم.
- اعدام؟
شونه‌ای بالا انداخت و با خنده گفت:
- نمی‌دونم!
و معلوم بود می‌دونه. نخواستم بیشتر از این مسخره این آقا بشم. بلند شدم و گفتم:
- من آماده‌م.
از جلوی در کنار رفت و من هم مقابل سرباز قرار گرفتم. یک هفته بود که حموم نرفته بودم و لباس عوض نکرده بودم و همه وجودم بو و کثافت بود. طوری که خجالت‌زده شدم نکنه سرباز جدید از من بدش بیاد. من رو بیرون بردن و سوار یک ماشین کردن و دو نفر دو طرفم نشستن و ماشین حرکت کرد.
- من رو کجا می‌برید؟
حتی به سمت من برنگشتن. خشک بودن. مثل مجسمه. خیلی وقت بود چشم‌هام نور خورشید رو ندیده بود و سردرد شدم. بخاطر تکون‌های ماشین گردنم درد گرفت و شرایط پلک‌هام رو سنگین کرد. من که دیگه تسلیم محض شده بودم سرم رو به صندلی تکیه دادم و به خواب رفتم. با ایستادن ماشین چشم باز کردم.
- کجاست؟
منتظر جواب نموندم و به بیرون خیره شدم. اوین! داشتن پیاده‌م می‌کردن. یکدفعه به خودم اومدم و سعی کردم فرار کنم اما دستبندم رو گرفتند و اومدن نگه‌م دارن. داد میزدم:
- ولم کنید! من نمیام! ولم کنید!
من فقط بیست و دو سالم بود و از اینکه حبس ابد خورده باشم می‌ترسیدم. از اینکه وقتی بیرون بیام پیر باشم. از اینکه هیچ‌وقت بیرون نیام می‌ترسیدم.
- ولم کنید احمق‌ها!
صدایی اومد:
- بیارینش اینجا.
صدا باعث شد من هم سکوت کنم و به اون سمت نگاه کنم. یک سرهنگ حدود پنجاه ساله بود که ریش‌های مرتب سفیدی داشت و چشم‌های خاکستری. من رو به سمتش بردن.
- تو دانیالی؟ چته چرا داد می‌زنی؟
نگاهش کردم. شناختمش. زانوهام شل شد. نه از ترس بلکه از درد خیانت. ناباور گفتم:
- الینا!
- منظورت رزم‌آور الینا ملوانیه؟
این مرد همون شوهر مادر الینا بود. باربد خیانت! الینا هم خیانت! روی زمین افتادم. روی زمین فرو ریختم. دیگه چیزی برام مهم نبود. من همین الانش هم مُرده بودم.
رو به اون‌ها گفت:
- ببرینش.
اون دوتا من رو می‌کشیدن و من داد میزدم:
- ولم کنید! عوضی‌ها ولم کنید! لعنت بهتون!
جلوی در ورودی مشغول گشتن جیب‌هام شدن. البته چیزی نداشتم چون برای بازداشتگاه همه رو ازم گرفته بودن. اما خوشم نمی‌اومد بهم دست بزنند و هی دستشون رو پس میزدم یا خودم رو کنار می‌کشیدم و با داد می‌گفتم:
- دست از سرم بردارید!
کارشون که تموم شد یکی‌شون آروم شونه من رو هل داد و گفت:
- بجای داد و بیداد یک حموم برو خفمون کردی.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و دو

 

بعد به سربازهایی که اونجا بودن گفتن:
- ببرینش زندانش، راه حموم هم نشونش بدید.
دوباره به من نگاه کرد.
- لباس‌ها و حوله و ملافه و یکم وسیله شخصی روی تختت گذاشتیم.
یک قدم جلو اومد و دم گوشم گفت:
- بهتر بهشون نگی کی هستی چون در این صورت بیرون بردنت از اینجا با اینهمه شاهد خیلی سخت میشه. جا خوردم. این چی داشت می‌گفت؟ من رو بیرون ببره؟! جاسوس آرمین بود؟
من رو به سلول هشت تخته‌ای بردن. هفت تختش پر بود و همه برگشتن من رو نگاه کردن. موهای لختم که روی صورت عرق کرده‌م ریخته و چسبیده بود رو کنار زدم و با چشم دنبال تخت خالی گشتم. سرباز با دست راه حموم رو نشونم داد و رفت. نگاه اون‌ها بهم بود. سرباز دوباره برگشت و گفت: 
- وقتی لباس‌هات رو عوض کردی این لباس‌ها رو بذار توی پلاستیک که گوشه تخت آویزه میام می‌برم.
نگاهم رو از بقیه که کنجکاو پسر بچه‌ای که اونجا اومده رو نگاه می‌کردن گرفتم و از روی لوازم روی تخت خالی که پایین سمت راست بود حوله سفید رنگ رو برداشتم و بیرون رفتم. در همون حال با خودم فکر می‌کردم که من انقدر بی‌اهمیتم که من رو توی زندان معمولی انداختن نه زندان آقازاده‌ها! به حموم رسیدم. یکی رو انتخاب کردم و داخل رفتم. اونجا شامپو و صابون گذاشته بودن. تازه یادم اومد که لیف نیاوردم. حتما بین اون لوازم بود و من ندیدم. لباس‌هام رو در آوردم و آویز کردم. آب رو روی خودم باز کردم.
- من اینجا چیکار می‌کنم؟! من چطور اینجا زندگی کنم؟!
نیم ساعتی زیر آب ایستاده بودم و بدون اینکه کاری بکنم به زمین خیره شده بودم. بعد دیدم اینطور زندگی نمی‌چرخه و مشغول حموم کردن شدم. در همون حال فکر می‌کردم: برای برادرهام چه اتفاقی می‌افته!
یکدفعه گریه‌م گرفت و همون جا رو زمین نشستم و صورتم رو توی دستم گرفتم. یکم گریه کردم بعد سرم رو بالا آوردم و زار زدم:
- خدایا شکستم! دیگه شکستم!
دیدم اونجا نشستن فایده نداره پس بلند شدم و خودم رو خشک کردم و حوله رو دور بدنم پیچیدم و بیرون رفتم. اما خیلی زود از نگاه‌ها فهمیدم اینطور بیرون اومدن از حموم عرف نیست. به سلول که رسیدم لباس‌های خیسم رو از در آویز کردم و لباس‌های زندان رو پوشیدم. غم وجودم رو گرفت. این‌ها چی بود تن من! نگاه‌ها بهم بود اما من حوصله هیچ‌کسی رو نداشتم. روی تخت نشستم و داشتم فکر می‌کردم که سرباز اومد و گفت:
- ا اومدی؟
بعد نگاهی به پلاستیک خالی و لباس‌های آویز انداخت.
- چرا آویز کردی؟
اومد و پلاستیک رو برداشت و خودش مشغول جمع کردن شد. به سمتش رفتم و مچ دستش رو گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم:
- این‌ها رو نبر.
- چرا؟!
- لباس‌هامه. نیاز دارم.
با خنده گفت:
- بهت لباس میدیم بابا.
- من این لباس‌های چندش رو نمی‌خوام. لباس‌های من مارک‌ داره.
صدای خنده زندانی‌ها بلند شد.
- اوه آقا لباس مارک‌دار می‌پوشیده!
سرباز نگاهی به بقیه کرد بعد اومد تا لباس‌هام رو جمع کنه که مچ دستش رو گرفتم و داد زدم:
- چیکار می‌کنی؟
سکوت جمع رو گرفت. چند ثانیه نگاهم کرد بعد دستش رو بیرون کشید و رفت. فکر کردم راحت شدم و اومدم روی تخت دراز بکشم که یک نفر با قدم‌های تند داخل اومد. یک ستوان بود. شروع به جمع کردن لباس‌های من کرد. به سمتش رفتم.
- حق نداری به اون‌ها دست بزنی.
اومدم جلوش رو بگیرم اما بدون اینکه به سمتم برگرده یا از کار بایسته با یک دست من رو هل داد طوری که محکم به میله آهنی تخت برخورد کردم و بعد پلاستیک رو برداشت، لباس‌هام رو داخلش رو ریخت و رفت. و من از حرص به خودم پیچیدم. بقیه با تمسخر نگاهم می‌کردن. حالم اصلا خوب نبود. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخواب برم. کاش میشد تا تموم شدن این درد خواب باشم. کاش میشد بمیرم.
روز بعدش روی تخت دراز کشیده بودم. بقیه برای صبحانه رفته بودن اما من حالش رو نداشتم. همون سرباز دیشبی اومد.
- هی پسر! بیا بریم.
سرم رو بالا آوردم و خونسرد نگاهش کردم.
- گفتن تو رو ببرم.
- چرا؟
- بازجویی.
می‌دونستم حالا حالاها این جز برنامه هر روزم هست پس بدون مخالفت بلند شدم و دنبالش راه افتادم. من رو به اتاق ملاقاتی برد. پشت میز نشستم و یک نفر دیگه هم رو به روی من نشست. نگاه خسته‌م رو بهش دوختم.
- اسم؟
- دانیال.
- فامیل؟
چه سوالات مسخره‌ای مگه اسم و فامیل من رو نمی‌دونند!
- شباهنگ.
- چند سالته؟
- بیست و شیش
تا کی سوالات تکراری!
- تاریخ دستگیری؟
- نمی‌دونم.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و سه

 

- یعنی چی نمی‌دونی؟
گیج موهام رو توی دستم گرفتم و فشردم.
- نمی‌دونم، یادم نیست. هیچی یادم نیست.
- فکر کن.
- نمی‌تونم.
با هموم لحن خشک گفت:
- فکر کن.
منم سعی کردم فکر کنم تا یک جوابی بهش بدم و دست از سرم برداره. اما هرکاری می‌کردم ذهنم کار نمی‌کرد. خودش سوال دیگه‌ای پرسید:
- دلیل دستگیری؟
جواب ندادم چون می‌ترسیدم اطلاعاتی که ازم دارن کامل نباشه و با این بخواب ازم اطلاعات بگیرن.
- دلیل؟
- نمی‌دونم.
برگه توی دستش رو کناری گذاشت. سرم رو بالا آوردم. یک لحظه ترسیدم اما اون داشت آروم نگاهم می‌کرد. طولانی مدت فقط نگاهم کرد. گیج شده بودم. یکم بعد به سرباز گفت:
- می‌تونی ببریش.
وقتی بازوم رو گرفت و بلند شدم دیدم از پنجره روی در یکی داره نگاهم می‌کنه اما بیرون که رفتم اون شخص نبود. دو سه روز بعد اونجا در همون حال بودم. نه با کسی می‌گرفتم و نه تلاشی برای بهتر شدن حالم می‌کردم. همش توی فکر بودم و زخم خورده.

** الینا **

کلافه به خونه برگشتم. بابام نبود. زن بابام بود.
- بیا یکم کمکم کن کلی کار روی سرم ریخته.
باز هم کل روز منتظر مونده بود تا من بیام حمالی‌هاش رو انجام بدم.
- اوکی بذار لباس عوض کنم.
به اتاق مشترک خودم و داداشم رفتم تا لباس عوض کنم. من و مهران که خواهر و برادر دو قلو بودیم و هر دو بیست و چهار سالمون بود یک اتاق داشتیم اما ملینا که هفده سالش بود و دختر زن بابامون مریم بود یک اتاق مجزا داشت. البته نه فکر نکنید داستان سیندرلا هست. نه ما بلدیم از خودمون دفاع کنیم و مریم هم زن بدجنسی نیست. با همه این‌ها من از مریم بدم می‌اومد. چون اون باعث شده بود مامان و بابام از هم جدا بشن ولی بهش سخت نمی‌گرفتم چون خودش هم خبر نداشت. بابا اون رو سال‌ها صیغه کرده بود و می‌گفت که خانواده‌م قبولت نمی‌کنند.
اون و مامان از هم بی‌اطلاع بودن. حتی من از خواهرم ملینا بی‌اطلاع بودم تا اینکه دو سال پیش مامان فهمید اما بدون هیچ حرکت یا خبری غیب شد. فقط نامه‌ای برامون گذاشت و رفت. مریم اما موند و اومد و خانم این خونه شد. لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین کمکش. بابا مامان رو غیابی طلاق نداده بود چون دوست نداشت خبرش از بین خودمون و خانواده‌ها جلوتر بره. مخصوصا نمی‌خواست کسی بفهمه اون یک زن صیغه‌ای داشته.
- مهران کجاست؟
- هنوز نیومده. از ملینا نپرسی‌ها!
در حالی که دستمال گردگیری رو بر می‌داشتم گفتم:
- باشه، نمی‌پرسم.
پوفی کشید و روش رو گرفت. همون موقع در باز شد و صدای سلام بلند ملینا اومد. گفتم:
- بیا اینجا.
اومد جلوی در آشپزخونه و نگاهی به تیپش کردم. مانتو کوتاه قرمز و مغنه مشکی کوتاه و یک کلیپس گنده و آرایش قرمز.
- سلام سلام خانم ها!
- تو مگه خرابی اینطور می‌گردی؟!
خودش رو لوس کرد.
- خودت رو ناراحت نکن آبجی جون.
اومدم حرف دیگه‌ای بزنم که دستش رو به معنی بای بای تکون داد و گفت:
- الان لباس عوض می‌کنم میام کمک.
اون که رفت من و مریم طلبکار بهم نگاه کردیم و اومدیم اعتراض کنیم که دیدیم زیاد ماجرا بزرگ میشه و بیخیال شدیم.
اختلافات مریم و بابا خیلی زیاد شده بود. این زندگی دزدی بهشون نساخته بود. بیشتر بابا اذیت می‌کرد. نمی‌ذاشت لباس کوتاه بپوشه. نمی‌ذاشت بیشتر از ساعت هشت بیرون باشه یا مسافرت با دوست‌هاش بره و... صدای داد مریم می‌اومد:
- تو مدام بهم آسیب میزنی. و بعد می‌اندازی گردن من. چطور تقصیر منه وقتی که تو داری بهم آسیب میزنی؟
سر و صدا که خوابید پایین رفتم. مریم رو دیدم که به حال بد پشت میز ناهار خوری نشسته. نگاهی به آرایش روی صورتش کردم. می‌خواست بره مهمونی که بابا نذاشته بود. نوچ نوچی کشیدم.
- خوبه نرفتی با این آرایش کسی نگاهت هم نمی‌کنه.
مریم بلند شد و با حرص و بغض نگاهم کرد. دست‌هاش رو مشت کرده بود و اومدم حرفی بزنه که بابا به آشپزخونه اومد.
- حاضر شو... باهم میریم.
مریم اول با تعجب نگاهش کرد بعد ذوق کرد. اومد بره لباسش رو برداره که بابا گفت:
- برو صورتت رو پاک کن و جوری آرایش کن که جلب توجه نکنی.
مریم در حالی که همه دعواهای چند دقیقه پیش رو فراموش کرده بود گفت:
- انقدر در خوشگل‌تر از من هست کی به من نگاه می‌کنه؟
بابا با بی‌رحمی و خونسردی جواب داد:
- آدم بد سلیقه زیاد پیدا میشه.
این حرف انقدر بد بود که من و مریم چند ثانیه مکث کردیم. بعد مریم مانتوش رو که از روی دسته صندلی برداشته بود به زمین کوبید و گفت:
- من دیگه یک لحظه هم اینجا نمی‌مونم.
اومد بابا رو کنار بزنه و از آشپزخونه بیرون بره که بابا به جونش افتاد و شروع به کتک زدنش کرد. من جیغ کشیدم:
- بابا! بابا بس کن.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و چهار

 

و کمک مریم رفتم. با صدای من ملینا هم بیرون پرید و با دیدن اون وضعیت جیغ کشید و به سمت ما اومد.
- بابا! بابا تو رو خدا!
بابا که دفاع ما رو دید ولش کرد و به اتاق مشترکشون رفت. من کنار مریم و ملینا نشستم و در حالی که گوشم به گریه‌های اون‌ها بود رفتن بابا رو نگاه می‌کردم. اون شب بابا از خونه رفت. مریم می‌گفت احتمالا پیش یک زن دیگه رفته. من هم کم کم داشتم به بابا شک می‌کردم که یک زن سومی هست. یکبار خودم جلوی در خونه دیدمش با یک زن حرف زد و بعد زن تا دید من میام، رفت. به روش آوردم:
- تو با اون بودی.
- اصلا.
- چرا با اون بودی خودم دیدم.
انکار کرد:
- اون فقط داشت آدرس می‌پرسید.
- من به مریم میگم.
- بگو، من هم همین جواب رو میدم.
اما من به مریم چیزی نگفتم. تنش بیشتر نمی‌خواستم. مریم کسی رو نداشت که پیشش بره. توی تصادف مادرش به کما میره و فوت می‌کنه و پدرش هم پشتش نیست. ولی کارهای بابا کلافه کنند بود. گاهی می‌رفت و یک مدت طولانی نبود. بعد هم می‌اومد اصلا نمی، گفت کجا بوده. یکبار که مریم دید بابا جلوی چشمش با رییس شرکتش بخاطر مصالح شخصی لاس میزنه کلافه شد و دعواشون شد و اون قهر کرد و چند روزی به خونه پدرش رفت اما خیلی زود از اونجا هم عاصی شد و مجبور شد برگرده.
بابا ما رو خیلی بیشتر از مریم دوست داشت. یادمه مامان که رفته بود من چند وقت مریض شده بودم. توی تخت افتاده بودم و در طول روز آهسته گریه می‌کردم. نه چیز زیادی می‌خوردم و نه با کسی حرف میزدم. اون دوران بابا مریم رو مجبور کرده بود از من نگهداری کنه. البته من اون موقع نمی‌دونستم این زنی که بالای سرم همون زن ویرانگر و فکر می‌کردم فقط یک پرستار که اصلا از شغلش راضی نیست. اون روزها از شدت غصه موهام رو با قیچی از جایی که بدستم اومد کوتاه کردم. آه خدا هنوز هم دردش باهامه!

زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

بابا نماد خیانت بود. نماد نامردی و نماد محدودیت. من هم دوستی نداشتم. فقط سرکار اجازه داشتم برم. حتی دانشگاه هم که می‌رفتم اجازه نداشتم بعد از کلاس‌ها بمونم. من رو مجبور کرد از دوست صمیمیم جدا بشم چون دوست پسر داشت.
- چرا می‌خوای تنها دلخوشی من رو بگیری؟
حق به جانب داد زده بود:
- من فقط همین رو ازت می‌خوام. فقط همین یک خواسته، زیاده؟
آره، برای منی که توی این دنیا چیزی نداشتن تنها دارایی‌م زیاد بود.

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

بابا سر مسائل اقتصادی هم خساست می‌کرد. هرچند من حق ماموریت و حقوق داشتم اما مریم و بچه‌ها خیلی اذیت بودن. مهران یک دوربین زمانی که مامان بود گرفته بود و با همون کار می‌کرد اما اگه پولی نیاز داشت با هزار غرغر بابا بهش می‌داد. تا مامان بود از پس بابا بر می‌اومد اما الان...

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

کلافه به ملینا نگاه کردم.
- بس کن دیگه دختر. کمک مامانت کن تا بره صورتش رو بشوره.
ملینا سعی کرد جلوی هق هقش رو بگیره و بازوی مریم رو گرفت.
- بیا بریم مامان. صورتت خونی شده.
کلمه مامان رو که می‌گفت دلم می‌رفت.

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

روی زانو نشستم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
- خدایا، کی این درد تموم میشه؟! بستم نیست؟! مگه من چند سالمه؟

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

فردا پیش سرهنگ رفتم. اون مرد خوبی بود که به غم و غصه‌های من گوش می‌داد. به گریه گفتم:
- سرهنگ کمکم کنید! من رو از اون خونه ببرید.
با دلسوزی نگاهم کرد اما گفت:
- الان نمیشه دخترم.

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و پنج

 

- من توی اون خونه میمیرم.
- چیزی نمونده، فقط یکم دیگه به من مهلت بده. 

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

نگاهم به چشم‌های دلسوز و نگرانش بود. کاش این مرد پدرم بود. کاش این مرد همیشه برام بمونه!

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

به خونه که برگشتم. بیحال و زخمی بودم. حتی حالم از مریم هم بدتر بود و این رو از قیافه‌م متوجه شدن. به اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت انداختم و عکس مامان رو که روی پاتختی بود برداشتم و بهش زل زدم. چقدر لبخند بهش می‌اومد.

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

چند ضربه بدر خورد.
- بله!
ملینا توی چهارچوب در ایستاد و به من زل زد و با نگاهش اجازه خواست که داخل بیاد.
- چی شده؟
- میشه بیام کنارت؟
برگشتم و دوباره به عکس خیره شدم. فکر کنم چند دقیقه آینده نتونم نگاهش کنم.

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

- بیا.
اومد و کنارم نشست. بهم نگاه کرد و یکدفعه اشک توی چشم‌هاش جمع شد. کلافه شدم.
- باز چیه؟
جوابی نداد اما به گریه افتاد.
- با توام دختر، برای چی گریه می‌کنی؟
دوس داشتم بره تا من بتونم به صورت قشنگ مادرم زل بزنم.

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

- برای تو.
- چرا برای من.
- چون تو حالت بده؟
خدایا من از این دختر خوشم نمی‌اومد چرا انقدر دوست داره به من نزدیک بشه.

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم

- من خودم بخاطر خودم گریه نمی‌کنم تو بخاطر من گریه می‌کنی؟
- همین بیشتر اذیتم می‌کنه.
- دوست داری گریه کنم؟
سرش رو بالا آورد. چشم‌های اشکیش رو دیدم و یکدفعه چیزی توی دلم فرو ریخت.

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

- دوست دارم این درد از وجودت بره.
- تو نگران نباش من بلدم چطور هر روز بمیرم و هر روز زنده بشم.
هق هق می‌کرد.
- اینطوری نگو غصه می‌خورم.
برای اولین بار کار عجیبی کردم. خودم رو جلو کشیدم و خواهر اندرم رو بغل کردم.

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارن نود و شیش

 

** دانیال ***

قبلا بهم سپرده بودن که این بازجویی نیست و سرهنگ اومده تا ببینه تو می‌تونی همکاری باهاش داشته باشی یا نه. بهم گفته بودن که این همکاری می‌تونه حتی سند آزادی من از زندان باشه. نباید باور می‌کردم اما رییس زندان چنان صداقت و هیجانی توی صداش بود که من رو ترقیب کرد. بهم گفت که اصلا برای من پرونده‌ای ایجاد نشده و اگه راضی به همکاری بشم خیلی امتیاز بدست میارم. گفته‌هاش من رو هم هیجان‌زده کرد. سرهنگی که گفته بود رو دیدم. رفتار اون هم با من محبت‌آمیز بود. یک لحظه شک کردم شاید این‌ها به بهانه همکاری می‌خوان ازم حرف بکشن اما دیگه مهم نبود.
- توجیحت کردن؟
توجیحم کرده بودن. این تنها فرصت من بود. تنها فرصت برای برگشتن پیش خانواده‌م.
- بله. من آماده هرگونه همکاری هستم. هرچیزی از تجربیات و دیده‌های خودم بدردتون می‌خوره و هرچیزی که می‌تونم براتون جور کنم.
لبخند زد. از این همکاری خوشحال شد. از اینکه انقدر زود قبول کردم. اما اون روز هیچی ازم نپرسید و هیچی ازم نخواست. بهم گفت برم. رییس زندان هم خوشحال بود.
- کارت عالیه! تو پسر زرنگی هستی!
- اگه زرنگ بودم الان اینجا نبودم. من فقط دوست دارم آزاد بشم پیش خانواده‌م برم.
- به اونجا هم می‌رسی، فقط صبور باش.
چند روز گذشت اما خبری نشد. نگران بودم. بی‌قرار بودم. لحظه‌ها دیر می‌گذشت. دیگه اونجا داشتم دیونه میشدم. می‌خواستم رییس زندان رو ببینم اما نمی‌ذاشتن. یک روز خودش من رو خواست. اون هم کلافه بود.
- پس چی شد قول‌هایی که به من دادی؟!
- تقصیر من نیست. تقصیر سرهنگ هم نیست. ماجرای تو خاص. نمیگم چه برنامه‌ای برات دارن اما بدون که جلسات زیادی برای این نقشه گذاشته شد ولی هنوز موافقت ایجاد نشده. خیلی‌ها مخالف هستن.
- می‌خوان با من چیکار کنید؟!
همه چیز داشت پیچیده‌تر میشد اما رییس زندان گفت:
- نگران نباش هرچی بشه وضعت از الانت بهتره. تو سعی کن روزهات رو قابل تحمل‌تر بکنی و نگران نباش چون طولانی نخواهد شد.
اما معلوم بود خودش هم به حرفش باور نداره. یک ماه از بودنم توی اون زندان گذشت. هر روزش سخت‌تر از دیروز بود. نگرام و کلافه بودم. می‌خواستم زنگ بزنم امل می‌گفتن:
- برای تو مجوز زنگ زدن نیومده.
ملاقاتی می‌خواستم امل می‌گفتن:
- برای تو مجوز ملاقاتی نیومده.
کلافه شدم.
- اگه من انقدر خواستم بفرستینم توی یک سلول تا راحت باشید.
- زبون درازی نکن. دعوا راه ننداز.
کلافه به اتاقم رفتم. آخر ماه رییس زندان با خوشحالی خواستم.
- جلسه اتاق من انجام میشه. ببین هرچی از پدرت می‌دونی و فکر می‌کنی کمک هست بگو چون سرهنگ خیلی سعی کرد راضی‌شون کنه که تو بدرد می‌خوری.
- آرمین چی میشه؟
- آرمین چی میشه؟ اون خارج کشور طوریش نمیشه اما تو توی زندانی، جای تو خطرناکه.
توی جلسه نشستم. اون همه نظامی با اخم نگاهم می‌کردن. نیروی انتظامی و سپاه بودن. همون ستوانی که توی بازداشتگاه اذیتم می‌کرد رو هم دیدم. نگاهش بین بقیه نگاه‌های کینه‌آمیز گم میشد. گفتم. گفتم. هرچی که می‌دونستم رو گفتم. با اینکه آرمین زیاد من رو قاطی کارها نمی‌کرد اما من توی همه دیدارهاش بودم تا بتونه پسر بزرگ و ولیعهدش رو به رخ دیگران بکشه پس خیلی اطلاعات داشتم. خیلی بیشتر از اون چیزی که اون‌ها توقع داشتن و بشدت خوشحال میزدن. البته یک گروهی انگار از اینکه من کارم رو خوب پیش بردم عصبانی بودن.
دوست داشتن من اینجا بمونم. دوست داشتن انتقام آرمین رو از من بگیرن. اینبار که به زندان برگشتم دیگه حال بدی نداشتم. انگار باور کرده بودم که این روزها تموم میشه. شاید هم امیدواهی بود. شاید حالا که من رو تخلیه اطلاعاتی کرده بودن دیگه سراغم رو نمی‌گرفتن. کاش یکم سیاست داشتم و چند اطلاعات برای خودم نگه می‌داشتم. سعی کردم حواس خودم رو از این ماجراها پرت کنم.
به کتابخونه زندان رفتم. هیچ‌کس داخلش نبود اما اونجا کتابی رو برداشتم و مشغول خوندن شدم. تا عصر توی کتابخونه بودم. گاهی کتاب می‌خوندم و گاهی هم که خیلی بی‌قرار میشدم و از نوشته کتاب‌ها چیزی حالیم نمیشد کتاب رو کنار می‌ذاشتم و یکم توی کتابخونه قدم رو می‌رفتم تا استرسم بخوابه. هنوز درد اون روزها رو یادم نمیره. عصر یک سرباز اومد.
- من همه جا رو دنبال تو گشتم.
- از این به بعد اتاق نبودم اینجام.
- بیا کارت دارن.
خوشحال و امیدوار دنبالش راه افتادم. اما جلوی دفتر رییس زندان دوباره همون سروانی که باهاش دعوا کرده بودم رو دیدم. با نفرت بهم خیره شدیم. بهم پوزخند زد.
- طفلک بابات! چه حروم لقمه‌ای بزرگ کرده.
- تو رو سننه؟ آنتنشی؟(جاسوس)
- می‌خوام سر به تن تو و بابا نباش.
به سرباز نگاه کردم.
- اومدم این آقا رو ببینم؟
سرباز که گیج شده بود گفت:
- نه... بریم داخل.
اومدم برم که سروانه برام زیر لنگی گرفت. تلو تلو خوردم بعد به سمتش برگشتم و هلش دادم.
- چته دیونه؟!
پوزخند زد.
- معدب باش زندانی؟
چونه من رو گرفت و باهاش بازی بازی کرد و بعد به عقب هلش داد. کلافه شدم و یقه‌ش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.
- انگار کتک قبلی بستت نبود؟
با صدای داد من در باز شد و رییس زندان بیرون اومد. ما رو که دید اول هنگ کرد بعد سر سرباز داد زد:
- جداش کن.
من خودم یقه سروان رو رها کردم. رییس زندان دوباره داد زد:
- این رو به بازداشتگاه ببر چشمم بهش نیفته.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و هفت

 

سرباز ناراحت من رو به بازداشتگاه برد. در رو که پشت سرش بست یکدفعه همه امیدم ناامید شد و همه روزهای تلخم، مخصوصا روزهای توی بازداشتگاه هم برگشت. خاطرات توی ذهنم رژه می‌رفت.
توی خونه‌مون بدو بدو می‌کردم.
با اون کفش‌های چراغ‌دار که با هر قدم چراغش روشن میشد.
پشت سرم باربد می‌دوید.
هر دو یک فرفره دستمون گرفته بودیم.
صدای گریه‌های دنیل کوچولو می‌اومد.
مامان نمی‌دونست ما رو ساکت کنه یا دنی رو.
صدایی نداشت تا فریاد بزنه.
برعکس اون ما خیلی پر صدا بودیم.
در باز شد و آرمین داخل اومد.
انگار فرشته نجات مامان اومد.
توی یک نگاه فهمید چه خبره!
به سمت ما بچه‌ها دوید.
اومدیم فرار کنیم که با یک دست من رو گرفت و با یک دست باربد رو.
من پنج ساله رو روی یک شونه انداخت و باربد چهار ساله رو روی شونه دیگه.
در حالی که برامون شعر می‌خوند به سمت مامان رفت.
نگاهی به وضعیت بچه انداخت بعد ما رو به حالت کشتی روی مبل انداخت و گفت:
- بدویین آماده بشین که می‌خوام شاو بیرون بریم.
باربد آخ جون گفت و رفت آماده بشه اما من موندم.
بعد به سمت مامان رفت.
دنیل رو بغل کرد.
- به زودی براشون پرستار می‌گیرم.
خم شد و موهای خرمایی وز مامان رو بوسید.
- ماهی کوچولو من اذیت نشه!
مامام دستش رو چرخوند یعنی چطور؟ یعنی چی شده؟ آرمین با خوشحالی گفت:
- من و داداشم برنامه‌ها داریم. به زودی کلی پول دستمون میاد حالا بمون و ببین.
سرم رو بین دستم گرفتم. حالم بد بود! حالم از یادآوری این خاطره که سر آغازی برای بدبختی‌های ما بود بد بود. همون جا دراز کشیدم. ساعت‌ها پشت سر هم می‌گذشت و توی زندگی من تغییری ایجاد نمیشد. پنجره روی در باز شد. نگاه کردم. می‌خواستم یکی باشه که من رو بیرون بیاره اما همون سروانه بود. گفت:
- اگه معذرت خواهی کنی میگم بیرونت بیارن.
- من کاری نکردم که عرض بخوام. اما تو... باعث خجالت نیرو انتظامی.
اخم کرد و پنجره رو محکم بهم زد و رفت. من دوباره غرق خاطرات شدم.
همه می‌گفتن عمو آرشم معتاد شده.
عموی ناتنیم بود.
بابام دوستش نداشت.
عمو آمین هم دوستش نداشت.
حتی خود پدربزرگم هم دوستش نداشت.
اون اصلا هیچ کدوم از بچه‌هاش رو دوست نداشت.
حتی از زن‌هاش هم زود خسته میشد و ولشون می‌کرد.
وسط حرف بزرگ‌ترها. از پشت در گوش دادن‌ها. فهمیدم عمو آمین بهش تریاک میده. آرمین خوشحال بود و می‌خندید. به عمو آمین می‌گفت:
- تو فوق‌العاده‌ای!
اما برای چی؟!
با بوی الکل چشم باز کردم. همه جا سفید بود. چشمم رو زد. اول از همه رییس زندان رو بالای سر خودم دیدم. توی چشم‌هاش پشیمونی رو دیدم. روش رو از من گرفت. بعد دکتر رو دیدم.
- چی شده؟ من چرا اینجام؟
رییس رفت و دکتر کنار تخت من نشست.
- خوبی؟ تشنه‌ت نیست.
- نه.
- توی زندان بیهوش شده بودی. سابقه داری؟
سر تکون دادم و از مریضیم گفتم.
- آره، همین رو داری.

برای فردا با سرهنگ نیرویی قرار ملاقات داری اما اگه حالت بد بود بگو که لغوش کنم.
کنجکاو نگاهش کردم.
- شما هم ماجرای من رو می‌دونید؟
- بله.
- قرار چه بلایی سر من بیارن؟
خندید و دستی روی موهام کشید.
- نترس پسرجان!
وقتی بهتر شدم دوباره جلسه گذاشتن و ازم قول قطعی برای کمک گرفتن و پرسیدن:
- می‌تونی در آینده هم کمکمون کنی؟
- بستگی داره.
سرهنگ نیرویی ابرویی بالا انداخت.
- به چی؟
- تا وقتی که برادرهام توسط کسی... چه اینور و چه اونور تهدید نشن همکاری می‌کنم.
یکم سکوت کرد و بعد لبخند زد و گفت:
- می‌دونی که آرمین می‌خواد سرت توافق کنه؟

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و هشت

- آرمین؟! 

- بله. 

یکم امیدوار شدم. یکم هم ترسیدم. اگه من رو بخاطر کارهایی که بر ضدش کردم بکشه چی؟ یکدفعه دستم داغ شد. نگاه کردم همون سرهنگ بود. بهم لبخند زد. 

- ما هوات رو داریم! 

- برادرهام. 

- نگران نباش! از تو مکانشون امن‌تره. 

یکم سکوت کردم بعد گفتم: 

- می‌تونم ببینمشون؟ 

- فکر کنم دیگه وقتش. برای ملاقاتی این هفته میگم بیان. 

خوشحال شدم. بعد از روزها از ته دل خوشحال شدم. 

- ممنون! 

روز ملاقات باورم نمیشد که برادرهام رو سالم می‌دیدم. البته همه برادرهام نه.... باربد... پسرها انقدر هل بودن که نمی‌دونستن کدومشون گوشی رو بردارن. آخر سر چند جمله رد و بدل کرد و گوشی رو به شایان دادن. شایان داشت گریه می‌کرد. 

- داداش! 

شایان برادر ناتنیم بود. برادری از مادر. 

- جان داداش! داداش قربونت بره! 

- داداش من خیلی دلم برات تنگ شده! بابا میگه که تو قرار بمیری! قرار اعدامت کنند. تو رو خدا نمیر داداش! من تنها می‌مونم! من رو هیچ‌کس دوست نداره! 

مشتم رو به دیواره زدم. 

- لعنت به این آرش! 

بعد دلداریش دادم: 

- نه داداش من نمیمیرم! خیلی زود بیرون میام. قول میدم. 

بابک شونزده ساله گوشی رو از شایان گرفت. 

- دانیال کلی نذر و نیاز کردم مطمئنم بیرون میای! خدا دلمون رو نمی‌شکنه! 

- من بیرون میام. شماها کجا هستید؟ کسی که اذیتتون نمی‌کنه؟ 

- خونه مامانیم. آرش گاهی حرفی میزنه اما محل نمیدیم. از باربد هیچ خبری نیست. از اون روز که تو رو بردن اون هم گم شد. داشتیم سکته می‌کردیم. یک روز اومد و حتی نگاهمون نکرد. لوازمش رو جمع کرد و رفت. چی شده... 

دنیل هجده ساله گوشی رو کشید. 

- داداش خوبی؟ 

- تو خوبی پسر؟ 

- آره نگران نباش. ما حالمون خوبه. شاید به خونه برگردیم. 

سرم رو به دو طرف تکون دادم. 

- نه اصلا برنگردید! نمی‌خوام جایی برید که آرمین بتونه بهتون دسترسی... 

- وقت ملاقات تمومه. 

نگاهی به پسرها کردم و گفتم: 

- مراقب خودتون باشید! 

و گوشی رو سرجای قبلیش گذاشتم. 

 

***الینا***

 

نگاهی به مریم کردم که توی آشپزخونه بود. این چی داشت که بابا اون رو به مامان ترجیح داده بود؟ مامان خوش‌صحبت و خوش‌خنده بود و همیشه به خودش می‌رسید و بوی گل می‌داد اما این زن همیشه بوی غذا می‌داد و هیچ‌وقت هم آرایش نمی‌کرد و می‌گفت: 

- من بلد نیستم. 

مامان مستقل و از عهده بدر بود و مریم... 

مریم همه نشانه‌های مامان رو از خونه پاک کرده بود. لوازم خونه، لباس‌هاش، عکس‌ها و... به من می‌گفت برای من پنهانشون کرده اما در اصل می‌خواست وجود مامان فراموش بشه. اون روز ما با لباس‌های جدیدمون سرگرم بودیم. بابا که انگار متوجه شده بود این چند وقت اخیر بیش از حد نامهربونی کرده ما رو بیرون برده بود و برای هر چهارتایی‌مون لباس گرفته بود. 

- چرا ملینا هیچ‌وقت نیست؟ 

- خونه خالش مهمونی اونجاست. 

- خیلی خوشگذرونه! 

با تعجب نگاهم کرد. 

- مهمونی خونه خاله‌ش نره؟! 

جوابی ندادم و لباسم رو برداشتم و بلند شدم. 

- من میرم درس بخونم. 

بلند شدم و بالا رفتم. برای گوشیم یک پیام اومده بود. گوشی نوکیام رو باز کردم. پیام از عمه‌م بود. اون تنها کسی بود که از ماجرای خونه ما خبر داشت و تقریبا هر روز یا روز در میون خبری از ما می‌گرفت. روی تخت دراز کشیدم. مهران خواب بود. صدای در اومد و فهمیدم بابا اومده. چند دقیقه دیگه صدای داد و بیدادشون بلند شد. بابا داد میزد: 

- باید با من بیای. 

- چرا؟ 

- چون من میگم. من تایین می‌کنم که کجا بریم و کجا بیایم.

مریم جیغ زد: 

- ولی من نمیام. 

- نشنیدم چی گفتی؟ 

- به من دست نزن. گفتی بیا میام اما دیگه به من دست نزن. 

و صداها خوابید. وقتی که برگشتن بابا جمعمون کرد: 

- الینا، مهران، ملینا بیان کارتون دارم. 

ما هر سه پایین رفتیم و هر کدوممون روی یک مبل نشستیم. به مریم نگاه کردم که چهره‌ش می‌درخشید. این‌ها که با دعوا رفتن چی شد! بابا گفت: 

- می‌خوام یک چیزی رو بهتون بگم. 

وقتی دید برای هیچ‌کدوممون مهم نیست و پوکر نگاهش می‌کنیم خودش گفت: 

- من می‌خوام رفتن مادرتون و بودن مریم توی این خونه رو رسمی اعلام کنم. می‌خوام برای مریم عرپسی بگیرم. 

چشم‌هامون گرد شد و بهم نگاه کردیم. یعنی چی؟! بابا که مخالف صددرصدی اینکار بود. از آبروش نمی‌ترسه؟ ادامه داد: 

- نمیشه همیشه جلوی حرف مردم رو گرفت. همه دارن متوجه میشن که یکی نیست و یکی دیگه خونه‌ست. هرچند خانواده مادریت قول دادن درباره‌ش حرفی نزنند اما باز هم حرف داره می‌کشه. من باید آبروم رو بخرم و این کار هم فقط یک راه داره. 

نیم نگاهی به ملینا انداخت بعد گفت: 

- باید جوری نشون بدیم انگار من از نگار جدا شدم و حالا دارم با زنی به اسم مریم ازدواج می‌کنم. 

چند ثانیه مکث کردیم تا حرف رو بالا و پایین کنیم. بعد من پرسیدم: 

- خوب ملینا چی؟ 

- ملینا دختر مریمه. 

شوکه بهم نگاه کردیم. انگار فهمید خیلی بد گفته که دوباره توضیح داد: 

- یعنی اینطور میگیم. انگار ملینا دختر مریم از همسر قبلیشه. اون‌ها که نمی‌خوان شناسنامه‌ش رو نگاه کنند. 

چند ثانیه سکوت شد. بعد ملبنا پوزخند بهت‌زده و صدا داری زد: 

- یعنی می‌خوای من رو انکار کنی بابا؟! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

بابا جوابی نداد و مریم سرش رو پایین انداخت.
- آره، می‌خوای من، دخترت رو انکار کنی بخاطر آبروت؟!
بلند شد و داد میزد:
- اقوامم هیچ‌وقت به چشم دختر خانواده خودشون نگاهم نمی‌کنند بخاطر اینکار تو!
مریم سرش رو بالا آورد و گفت:
- دخترم، بشین صحبت می‌کنیم.
- تو چطور مادری هستی که حاضری این بلا رو سر بچه‌ت بیاری.
یکدفعه بابا بلند شد. همه ترسیدیم اما اون جدی به ملینا نگاه کرد و گفت:
- باید قبول کنی.
بعد با انگشت اشاره به اون و مریم اشاره کرد.
- اگه نه جفتتون گورتون رو از خونه من گم می‌کنید.
بعد رفت. ملینا بهت‌زده به سمت ما برگشت که ما هم از این رفتار توی شگفت مونده بودیم. یکدفعه زیر گریه زد. از تعجب و غصه با دهن باز گریه می‌کرد و بعد با حال بد همون جا نشست و به گریه کردن ادامه داد.
بابا بعد از کلی دعوا با ما رفته بود. اصرار داشت ما توی مراسم شرکت کنیم. حتی اصرار داشت ملینا که همچین کار بی‌رحمانه‌ای باهاش کرده بود توی مراسم شرکت کنه. ماهم که گفتیم نمیایم. گفتیم چرا باید توی عروسی هوو مامانمون بیایم؟ کل اقوام تهران اومده بودن. البته اقوام خانواده پدری. اصرار داشتن ما شب به هتل اون‌ها بریم اما ما گفتیم:
- عروس شب حجله‌ش رو هتل بگذرونه ما خونه خودمون رو خالی نمی‌کنیم.
چه شب حجله‌ای هم بود. با هزار بدبختی بابا رو راضی کردن که یک سوئیت برای اون شب بگیره چون قیمتش از قیمت هتلی که اقوام بودن کمتر بود. اون شب چند نفر از اعضای خانواده پیش، ما اومدن. یک عده‌شون غصه ما رو می‌خوردن و بیشترها فوضول بودند ببینند چرا مامان طلاق گرفت. حوصله هیچ‌کدومشون رو نداشتم. هیچ‌کدوم. فردا مثلا قرار بود که عروس و داماد تازه سر زندگی‌شون بیان اما اقوام چون نگران بودن نکنه اون‌ها اذیت بشن از ما خواستن که یک مدت به مشهد سفر کنیم.
چون سرهنگ ماموریت بود و من فقط با واسطه سرهنگ نیرویی کار می‌کردم می‌تونستم برم. مهران هم از خانواده‌ش اجازه گرفت. حتی گفتن ملینا رو هم میارن. خودشون با مریم صحبت کردن و راضیش کردن و با ماشین عموم به مشهد رفتیم. عمه‌م ما رو به خونه خودش برد و اونجا بهمون گفت:
- اگه دوست دارید همیشه اینجا بمونید.

*** دانیال ***

نمی‌دونم ماجرا چی بود فقط دوباره همین خبر بهم رسید که با کمک گرفتن از من مخالفت شده. اینبار انگار خیلی بیشتر از دفعه پیش بود به حدی که می‌خواستن من رو دادگاهی کنند. برق از سرم پرید. خواب نداشتم. تا اینکه رییس زندان بهم گفت مثل اینکه می‌خوان من رو با آرمین معامله کنند. دهنم باز موند. چه معامله‌ای؟! من رو تحویلش میدن؟! خدایا چی میشه؟ آرمین چه بلایی سر من میاره؟ کسی که داداش کوچیک خودش رو معتاد کرد چه بلایی سر من میاره؟ کسی که با داداش بزرگش سهم ارث خواهر و برادرش رو بالا کشید... کسی که با اون پول به کار مافیایی زد چه بلایی سر من میاره؟

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

خواستم با سرهنگ صحبت کنم. به رییس زندان التماس کردم اما اون گفت:
- فقط خودشون باید بخوان.
- من واقعا باید باهاشون صحبت کنم.
- به خودت بیا. تو کی هستی که یک سرهنگ اطلاعات رو احضار کنی؟
اون می‌دونست که احتمالا روز من سر اومده پس نیازی نمی‌دید دیگه با من مهربون باشه.

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

این بلاتکلیفی طولانی شد. اون روزها سعی کردم برای دور کردن ذهنم از ماجراها کاری کنم. چندتا از بچه خوب‌های زندان بهم پیشنهاد دادن که کنکور ثبت‌نام کنم. من دانشگاه نرفته بودم. بهم اجازه دادن و کنکور انسانی رشته دبیرستانیم رو شرکت کردم و کتاب‌هاش خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می‌کردم بدستم رسید. کتاب‌ها رو که میدیدم یاد داداش‌هام می‌افتادم. اون‌ها هم مدرسه‌ای بودن. حالا توی چه شرایطی درس می‌خوندن؟ خدایا اون‌ها بدون من چطور زندگی کنند، من بدون اون‌ها چطور زندگی کنم؟

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

بیشتر روزم رو توی کتابخونه بودم و توی اتاق هم به کسی کار نداشتم اما یک گروه خیلی دنبال این بودن که به تازه واردها ثابت کنند که خودشون رییس هستن. یکبار سر اینکه می‌خواستن من رو مجبور کنند نوبت اون‌ها برای کارهای آشپزخونه برم بحثمون شد.

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

دعوا حتی تبدیل به کتک کاری شد. اول مغرور شدم به اینگه کنگ‌فو بلدم اما بعد از چند ثانیه زیر مشت و لگد چند نفر بودم. میزدن و میزدن. انگار نمی‌خواستن ول کنند. انگار دردش نمی‌خواست کم بشه. انگار می‌خواستن من رو بکشن. آره می‌خواستن من رو زجرکش کنند.

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

از یکجا به بعد چیزی حس نکردم و وقتی هم که بیهوش اومدم انقدر حالم بد بود که توانایی واکنش نشون دادن نداشتم.
- خدا کنه نمیره!
- من نمی‌فهمم اون زندانبان‌ها چه غلطی می‌کنند.
- چرا این اتفاق برای این که انقدر مهم باید پیش بیاد؟ نکنه نقشست؟ می‌خواستن توی زندان بکشنش.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد

 

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دفعه بعد بیدار شدم فقط متوجه ناله‌های خودم و همهمه پرستارها و دکتر بالای سرم که سعی داشتم کمکم کنند شدم. تمام وجودم درد می‌کنه و احساس می‌کردم به حالت احتضار دراومدم و قرار بزودی بمیرم. خیلی عجیب بود اما دوست نداشتم بمیرم و سعی داشتم از روح و جسمم بخوام تحمل کنه. من سه تا برادر داشتم که به من احتیاج داشتن.

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

دفعه سومم که چشم باز کردم شب بود و جز چند برق کوچیک همه جا تاریک بود. سعی کردم بلند بشم. متوجه شدم که نفس کشیدن برام راحت نیست. بعد متوجه پام که گچ گرفته شده بود شدم و سنگینی سرم و باندپیچی انگشتم و درد شدید پهلوم. نگران صورتم شدم. توی کمد آینه‌ای کنار تخت خودم رو نگاه کردم و یکدفعه فریاد زدم:
- خدا!

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

با سر و صدای من همه نگران به سمتم دویدن. شیفت شب بود و دوتا پرستار و یک دکتر بود. من رو گرفتن.
- تکون نخور برای شکستگی‌هات خطرناکه!
من زار میزدم و هزیون می‌گفتم. یکی از پرستارت
ها هم همراه من گریه‌ش گرفت. اون پرستار دیگه بهش توپید:
- تو چرا گریه می‌کنی؟
- آخ این پسر طفلک سنی نداره چرا اینهمه بلا سرش اومده؟

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

داد و بیداد می‌کردم اما از یکجایی به بعد سکوت کردم. درد داشتم ها! اما...

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

علیرضا آذر

***
- این چه بلایی که سرش اومده؟!
با این صدا تا جایی که چشمم باز میشد بازش کردم. نتونستم بشناسم چه افرادی بالای سرم هستن اما متوجه شدم تعداد زیادی میشدن.
- با شمام؟! مگه این پسر دستتون امانت نبود؟ گفتم مراقبش باشید. این چه بلایی که سرش اومده.
کم کم بهتر می‌دیدم.
- سرهنگ ما بی‌تقصیر هستیم. تا خبردار بشیم و خودمون رو برسونیم این بلا سرش اومده بود.
- تا خبردار بشین؟ شما اینطور زندان رو اداره می‌کنید؟ باید مراقب باشید. باید قبل از شروع یک حادثه جلوش رو بگیرید.
بعد به من نگاه کرد. دیگه سرهنگ نیرویی رو می‌دیدم.
- اون افراد رو به بازداشتگاه بفرستید تا درباره‌شون تصمیم گرفته بشه.
چند ثانیه به من نگاه کرد بعد گفت:
- این پسر هم به خونه امن می‌برم. اونجا کمتر آسیب می‌بینه. زود ماشین آماده کنید.
اون‌ها که رفتن بالای سرم من اومد.
- خوبی؟
سر تکون دادم یعنی آره. دستی روی سرم کشید. بنظر می‌اومد بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده خیلی کلافه‌ست. چند دقیقه بعد اومد و من رو معاینه‌ای انجام دادن تا ببینند می‌تونم سوار ماشین بشم یا نه.
- می‌تونه، یعنی آسیب نمی‌بینه اما اگه با آمبولانس ببریدش برای خودش بهتره.
- آمبولانس رو نمی‌تونیم به اون خونه‌ها نزدیک کنیم، مردم رو کنجکاو می‌کنه. با ون می‌بریمش.
سرهنگ که رفت پرستار به من نگاه کرد.
- نمی‌دونم کی هستی که انقدر هوات رو دارن اما شانس آوردی.
با بیحالی گفتم:
- اگه شانس می‌آوردم اینجا نبودم. اگه شانس می‌آوردم روی این تخت نیفتاده بودم.
- نگو این حرف‌ها رو. بذار کمکت کنم بری.
به هر بدبختی بود من رو بلند کردن. وقتی می‌نشستم کل بدنم درد می‌کرد. لباس‌های زندان رو از تنم در آوردن و یک دست لباس معمولی که البته اون هم لباس زندان بود اما از این راه راه‌های نبود، تنم کردن.
- می‌تونی راه بری؟
- بله.
کمکم کردن پایین بیام. اول داشتم می‌افتادم اما بعد تونستم روی پاهام بایستم.
- کجات درد می‌کنه؟
- پهلوم، سینه‌م، دستم، گردنم، سرم و صورتم.
- آخ!
دستش رو دور شونه من انداخت.
- تکیه‌ت رو به من بده.
تکیه‌م رو بهش دادم و من رو به سمت در برد.
- مطمئنی نمی‌خوای برات ویلچر بیارم؟
- هنوز انقدر افتاده نشدم.
من رو به حیاط زندان بردن و یک ون رو آماده کرده بودن که تهش برانکارد گذاشتن. من رو روش خوابوندن. از راهی که رفته بودم ضعف کرده بودم. من رو خوابوند و خودشون هم روی صندلی‌ها نشستن. پرستار به سمت من خم شد.
- مسکن بهت بدم؟
در حالی که از شدت درد نفسم بالا نمی‌اومد گفتم:
- آره.
بهم یک مسکن داد و گفت:
- راه زیاد تو اگه می‌تونی بخواب.
سعی کردم بخوابم اما انقدر ماشین بالا و پایین میشد که نتونستم. وقتی در رو باز کردن چرت کوتاهم هم پاره شد. برانکارد رو برداشت.
- خودم میام.
محلم ندادن. متوجه شدم توی حیاط یک خونه هستیم. به سرعت به سمت دری بردنم و وارد اتاقی شدم. من رو روی تختی خوابوندن و رفتن. فقط سرهنگ نیرویی موند. یکم به دور و بر نگاه کردم اما بخاطر خواب‌آپری قوی قرص چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم.
. سرهنگ نگران ازم پرسید:
- خوبی؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و یک

 

سر تکون دادم.
- ما پرستار و دکتر مورد اطمینان داریم اما این خونه‌ها رو کسی نباید پیدا کنه پس...
دستم رو فشرد و گفت:
- من بهت سر میزنم اما خودت باید به خودت کمک کنی.
بعد یک پلاستیک دارو کنارم گذاشت.
- یک چند وقتی شب و روزت رو قاطی می‌کنی بعد خوب میشی.
- مرسی!
چند روز اونجا بودم. واقعا چیزی نمی‌فهمیدم. در روز چندبار سرهنگ بهم سر میزد و گاهی خواب بودم و متوجه اومدنش نمیشدم. کم کم حالم بهتر شد و داروهام رو کم کردن. بلند میشدم و توی اتاق چند قدم راه می‌رفتم. خیلی لاغر شده بودم. توانایی کتاب خوندن نداشتم چون سرم درد می‌گرفت. داروهام که کمتر شد بیشتر بیدار می‌موندم و بیشتر حوصله‌م سر می‌رفت. اتاق دوتا در داشت یکی به سمت حیاط یکی داخل خونه و من می‌دونستم هر دو قفل اما برای امتحان هم به سمتشون نمی‌رفتم چون نمی‌خواستم از دوربین‌ها ببینند و به من مشکوک بشن. یک روز به سرهنگ گفتم:
- اینجا خیلی حوصله‌م سر میره.
- اگه قرار بود بیشتر بمونی یک فکری برات می‌کردم اما به زودی باید بری.
- کجا برم؟
با حرفی که زد دنیا روی سرم خراب شد.
- باید به زندان برگردی.
رنگم پرید.
- زندان؟!
- نترس اون افراد همه به زندان‌های دیگه فرستاده شدن. خیلی هم سپردم که تو رو توی شرایط خوبی نگه دارن.
- من... اونجا جهنمه.
دستم رو توی دو دستش گرفت و فشار داد.
- خیلی اونجا نمی‌مونی. اصلا نمی‌خوای بری به برادرات خودی نشون بدی؟ دو هفته که اینجایی.
چشم‌هام رو روی هم فشار دادم.
- آخ، برادرهام.
خیلی زود به زندان برگشتم. هم اتاقی‌هام جدید شده بودن و حالا اتاق هفت نفر جمعیت داشت. انگار اون‌ها شنیده بودن من باعث چه اتفاقاتی شدم. انگار از قبل می‌شناختنم. شاید هم من حساس شده بودم. وقتی پسرها رو دیدم متوجه یکم زخم که هنوز نرفته بود روی صورتم شدن.
- کتکت زدن؟! شکنجه؟!
- نه دعوام شده.
- دروغ نمیگی؟! چرا این مدت نبودی؟
آرومشون کردم. رنگشون بد پریده بود.
- دروغ نمیگم. دعوا کردم. بخاطر مجازات بازداشتگاه بودم و نمیشد بیام.
گیج بودن. بنظرشون قانع کننده نبود اما آرومشون کردم. چندبار در هفته آینده سرهنگ به دیدنم اومد و من هم هرچی می‌تونستم کمکش می‌کردم. بعضی وقت‌ها کسی رو هم با خودش می‌آورد اما هفته بعدش تا وسط‌های هفته خبری ازش نشد. خودم رو نگران نکردم گفتم شاید فعلا نیازی نداره یا سرش شلوغه. با خودم فکر کردم بهتر حالا که اینجام یک کار با ارزش انجام بدم. من زبانم بد نبود اما مدرک خاصی نداشتم و خصوصی کار کرده بودم. خواستم ادامه بدم. به قسمت اداری رفتم و اون‌ها گفتن:
- نامه بنویس و امضا کن بده تا رسیدگی کنیم.
و من دنبالش رفتم.
تا مدتی خبری از سرهنگ نبود و من نگران بودم. بالاخره بعد از چندبار اجازه خواستن تا با رییس زندان صحبت کنم اجازه داد. وقتی سوالم رو شنید گفت:
- این چیزها چه اهمیتی برای تو داره؟
- بالاخره وضع من هست.
- سرهنگ برای ماموریت رفته. حالا حالا هام بر نمی‌گرده. توهم برو و منتظر باش.
من به سلولم برگشتم. وقتم رو با خوندن زبان می‌گذروندم. چند روز گذشت که خبر دادن بیا کارت داریم. من رفتم. مردی اونجا بود که چهره ایرانی نداشت. نگاهش به من بود اما من جز نیم نگاهی محلش ندادم.
- بله.
- شب چند نفر دیگه میان باید توضیحات رو به اون‌ها هم بدی.
نقس عمیقی کشیدم. فعلا که عروسک خیمه شب بازی این‌ها بودم.
- باشه.
بیرون اومدم. شب منتظر موندم تا به اون اتاق برم اما دیدم جز رییس زندان و همون سروانی که با من لج داشت کسی اونجا نیست. سروان خوشحال میزد. انقدر خوشحال که حتی به من لبخند زد. روم رو گرفتم. دیوانه شده بود!
- کسی که اینجا نیست.
- بشین.
روی صندلی رو به روی سروانه نشستم و سعی داشتم نگاهش نکنم که اعصابم خورد نشه.
- بله!
- اون مردی که امروز توی اتاقم بود رو یادته؟
- بله.
ناخودآگاه چشمم به سروان افتاد که توی گنج خودش نمی‌پوستید.
- اون یکی از سرمایه‌دارهای بزرگ دانمارکی...
کنجکاو شدم. همچین آدمی اینجا چیکار می‌کرد.
- پدر توهم الان دانمارک.
یک نور امید توی دلم زنده شد. یعنی ممکن این رو آرمین برای نجات من فرستاده باشه؟ اگه اینطور باشه پس این‌ها هم قبولش کردن که گذاشتن اینجا بیاد.
- خوب؟!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و دو

 

- اون تو رو می‌خواد.
هنوز متوجه نشده بودم چی داره میگه.
- رقیب پدرته. یعنی تا قبل از اینکه پدرت با اون همه سرمایه بیاد دانمارک اون سرمایه‌دار اعظم دانمارک بود. می‌دونی که اختلاس‌گرها معمولا به کانادا و مافیا به آمریکا مهاجرت می‌کنند اما اون به دانمارک رفت و موی دماغ این مرد شد.
لبخند از روی لبم رفته بود و متعجب نگاهش می‌کردم.
- چی می‌خوان بگین؟
- صحبت‌ها زده شده. ایران تو رو به این آقا می‌فروشه.
چند ثانیه نگاهش کردم بعد خندم گرفت و خنده عصبی کردم.
- یعنی چی؟! چطور می‌تونید؟!
شونه‌ای بالا انداخت. داد کشیدم:
- چطور می‌تونید؟! من نمی‌گذارم اینکار رو با من بکنید.
سرباز رو صدا زد بیاد من رو ببره. به سمت سروانه برگشتم.
- کار توی؟! آره، کار توی.
اومدم به سمتش خیز بردارم که سرباز گرفتم.
- بیا بریم پسر برای خودت شر درست نکن.
من رو به سمت در کشید اما من همچنان داد میزدم:
- اگه سرهنگ نیرویی بفهمه پدرتونرو در میاره.
به سلولم بردنم. تحمل نداشتم. بالشتم رو برداشتم و چندبار به دیوار کوبیدم و در همون حال داد میزدم:
- من نمیرم. نمی‌تونید اینکار رو با من بکنید. من کلی کمکتون کردم.
اون مرد چه بلایی سر من می‌آورد؟! برادرهام چی میشدن؟! در به شدت باز شد. فکر کردم سرباز اما مسئول بخش رو آورده بود. عصبانی گفت:
- چته تو؟
ایستادم و توی صورتش داد زدم:
- اون‌ها نمی‌تونند از من به عنوان اسباب‌بازی استفاده کنند. من جایی نمیرم.
یکدفعه احساس کردم استخون فکم شکست. روی زمین افتادم. روم به سمت هم سلولی‌هام شده بود و می‌دیدم که نگرانم شدن.
- تموم کن و دهنت رو ببند. دیگه صدا نشنوم.
و رفت. مشتم رو محکم به زمین کوبیدم.
- لعنتی!
داشت گریه‌م می‌گرفت. سرم رو پایین گرفتم تا حالم رو نبینند. اما اون‌ها دلشون برام سوخت و به سمتم اومدن. من سن بچه‌شون رو داشتم.

** الینا **

خانواده مادریم اومدن دنبالمون و دو روز خونه اون‌ها بودیم.
- چرا شما واقعیت رو به خانواده پدریتون نمی‌گین؟
- چون آبروی بابامون آبروی ما هم هست. اگه بابا به بدی شناخته بشه ما توی اجتماع به سختی می‌تونیم سرمون رو بلند کنیم. و سر ازدواجمون هم به مشکل می‌خوریم. از حرف‌هایی که پشت سر مامان در میاد هم نمیشه گفت. چون الان همه فکر می‌کنند مامان طلاق گرفته و پیش شما اومده اما اگه بفهمند فرار کرده و معلوم نیست کجاست ماجرا فرق می‌کنه.
ملینا رو نشد خونه خانواده مادری بیاریم. ازش متنفر بودن. خونه خانواده پدری هم حالش بد بود. گریه می‌کرد و می‌گفت:
- من هم نوه این‌هام اما به چشم غریبه نگاهم می‌کنند.
- حالا که ما رو به چشم آشنا نگاه می‌کنند گل به جمالمون نمی‌زنند.
انقدر رابطه‌مون با خانواده پدری خوب نبود. البته با ما خوب رفتار می‌کردن مخصوصا بعد از اینکه فهمیدن بچه طلاق شدیم اما در اصل خواهر و برادرها رفتار خوبی باهم نداشتن. پدر بزرگ و مادر بزرگم ده تا بچه داشتن که پدر من بچه اول بوده اما هیچ‌وقت خانواده‌ش دوستش نداشتن و همیشه می‌گفتن:
- این پسر از بچگی بد ذات بوده و باعث بردن آبروی ما شده.
کلا نسبت به بچه‌هاشون خیلی حس‌های متناقض داشتن. وقتی پدر بزرگم میمیره می‌فهمند همه اموالش رو خودش از قبل بنام دوتا از بچه‌هاش زده. یک دختر و یک پسر. بچه هفتم و بچه نهمش. بنام همین دوتا. انگار اصلا بچه نداره. بعد از این ماجرا کلی بحث و دعوا بین خانواده‌ها پیش میاد. بابام که کلا قهر می‌کنه و میره تهران. یکی دیگه از عموهام که بچه سوم خانواده بوده هم چون زن از همدان گرفته میره همدان. مادر بزرگم از کار پدر بزرگم حمایت کرده بود و سر همین بچه‌های معترضش باهاش قطع رابطه می‌کنند.
جز بچه چهارم خانواده که همین عمه‌م که مورد اطمینان همه هست باشه و بچه هشتم خانواده عمه مجردم که مجرد مونده تا از مادرش مراقب کنه. پس بذارید یک لیست از خانواده پدریم بدم که راحت باشید و گیج نشین.
۱ پدرم ۴۱ ساله
۲ عمو اصلان ۳۹ ساله
۳ عمو وحید، همدان، ۳۷ ساله
۴ عمه ایران، راز دار، ۳۵ ساله
۵ عمو واحد، ۳۳ ساله
۶ عمه ناهید، ۳۰ ساله
۷ عمو امیر، ارث برده، ۲۷ ساله
۸ عمه خانم بس، با مادرش، ۲۵ ساله
۹ عمه وحیده، ارث برده، ۲۲ ساله
۱۰ عمو جواد، ۲۰ ساله
فاصله سنی‌مون با خانواده پدری خیلی کم بود و این خوب بود. من و عمو جواد که یکجورایی مثل دوست می‌موندیم. باهم شوخی می‌کردیم و سربه‌سر هم می‌ذاشتیم. خانم‌بس هم گاهی می‌اومد بهموم سر میزد و کلی چیز خوشمزه درست کرده بود. انقدر مهران از این وضعیت کیف می‌کرد که می‌گفت:
- کاش همیشه اینجا بمونیم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سه

 

همه جز عمه ایران که ماجرای ملینا رو می‌دونست سعی داشتن با ملینا رفتار خوب و دوستانه‌ای داشته باشن و به عنوان مهمون بهش خوش‌بگذره اما اون همیشه کلافه و عصبانی بود و از اینکه نمیشد به عنوان خانواده خودش بهش نگاه کنند حرص می‌خورد. بیشتر از ترس اینکه ملینا دردسر درست نکنه بود که به محض تموم شدن یک هفته برگشتیم و توی خونه خودمون مستقر شدیم.

**دانیال**

کلافه بودم. خیلی نگران بودم. شبی که قرار بود من رو تحویل اون مرد بدن تا صبح نخوابیدم. صبح هرچی منتظر بودم دیدم دنبالم نیومدن. هر سربازی که رد میشد تنم می‌لرزید و هر صدای باز شدن در بزرگ زندان که می‌اومد بدنم یخ می‌کرد. کاش می‌ذاشتن حداقل برای آخرین بار با برادرهام دیدار کنم. تا عصر خبری نشد و من درد روحی سختی رو تحمل کردم. انقدر این روزها عصرها فشار روانی تحمل کرده بودم که دیگه از عصر می‌ترسیدم. بالاخره عصر سرباز دنبالم اومد.
- بیا کارت دارن.
کارم داشتن؟ یعنی نمی‌خواستن ببرنم؟ دنبال سرباز راه افتادم. ناخودآگاه یکم امیدوار شده بودم. شاید سرهنگ برگشته بود! به دفتر کار رییس زندان که رسیدم در زد و وارد شدیم. سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. توی نگاهش چیزی نمی‌تونستم ببینم.
- امشب فرستاده نمیشی.
منتظر ادامه‌ش موندم.
- جلسه گذاشته شد. مثل اینکه فرمانده کل قوا با فرستادن شما مخالف هستن. پدرت هم وقتی دیده ممکن تو براش آتو قوی باشی نگران شده و گروهی رو برای مذاکره به ایران...
- خوب من چی میشم؟!
یکم مکث کرد بعد گفت:
- فردا تکلیفت معلوم میشه.
وقتی به سلول برمی‌گشتم احساس سرگیجه داشتم. سرم رو روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم اما فقط چشم‌هام بسته شده بود و بدنم به حالت اغما رفته بود و توانایی تکون دادن دست و پام رو نداشتم اما همه چیز رو می‌شنیدم و حس می‌کردم. نفهمیدم چند ساعت توی این حالت بودم که بعد به خواب رفتم و تا صبح کابوس دیدم. ساعت چهار صبح بود که بیدار شدم. وضو گرفتم و به نمازخونه زندان رفتم. افراذ زیادی اونجا نبودن. گریه‌م گرفت و از خدا طلب کمک کردم.
- کاش میشد از اینجا فرار کنم! کاش راهی سر راهم می‌ذاشتی! کاش سرهنگ نیرویی بود، اون به مرگ من راضی نبود!
با قدم‌هایی شل و ول و شونه‌های افتاده به سلول برگشتم. داشتم لباس برمی‌داشتم که برم دوش بگیرم که صدای در بزرگ زندان اومد. مکث کردم. صدای رییس این قسمت اومد که داشت به کسی که احتمالا سرباز بود می‌گفت:
- برو دال. شین رو بیار.
لباس از دستم افتاد. به دور و بر نگاه کردم. به آینه چسبیده به دیوار. یادم نمیاد چی برداشتم و بهش کوبیدم اما انگار مال خودم نبود چون صدای اعتراض یکی از هم سلولی‌هام بلند شد. یک تیکه از شیشه‌هاش رو برداشتم و روی گلوم گذاشتم. هم سلولی‌هام ترسیدن و فریاد زدن. از صداسثی اون‌ها سرباز شروع به دویدن کرد و من رو که دید داد زد:
- پناه بر خدا!
و دوید و رفت. چند ثانیه بعد با همون مرد اومد. با همون مردی که به من سیلی زده بود.
- جلو نیان. خودم رو می‌کشم. خودم رو می‌کشم و از شر همه‌تون راحت میشم.
مرد نگرانم شد.
- پسر، دیوانگی نکن.
- گمشو!
در حالی که سعی داشت هم هم سلولی‌ها و هم سرباز رو آروم کنه بدون اینکه قدمی جلو بیاد سعی کرد با من حرف بزنه:
- بدش به من. زخمی شدی. بدش به من.
یکم خودش رو سمتم کشید که من دو قدم عقب رفتم. شیشه روی گلوم بود. دیگه طاقت نیاوردم. خواستم بکشم و همون موقع نیم نگاه مرد رو به پشت سرم دیدم. شرایط تحلیل نداشتم که فشاری روی دستم اومد و موهام کشیده شد. بعد چرخیدم و دستم به پشتم برگشت و با فشار شدیدی روی مچم شیشه از دستم افتاد و محکم به تخت برخورد کردم. طول کشید تا بتونم تحلیل کنم که چی شده. یکی از هم سلولی‌ها اینکار رو کرده بود. رییس سلول‌ها به سرباز گفت:
- این رو ببره بازداشتگاه تا برم گزارش بدم.
بعد هم یکی رو بفرست تا شیشه‌ها رو جمع کنه. هم سلولی دستم رو ول کرد و سرباز بازوم رو گرفت. برگشت و به هم سلولی نگاه کردم. با چشم، های غمگین و دلسوزانه نگاهم می‌کرد. مرد بیرون نرفت تا مطمئن بشه من رفتم. نیم ساعت بیشتر توی بازداشتگاه نبودم که دنبالم اومدن.
- بیا بریم.
دیگه همه امیدم رو از دست داده بودم و فکر اینکه نجات پیدا کنم توی ذهنم نبود. وقتی وارد اتاق رییس زندان شدم جز خودش هیچ‌کس رو ندیدم.
- شنیدم دیونه‌بازی کردی.
- کردم که کردم!
یک چیزی شبیه پوزخند زد. حال ادب و ترس و... نداشتم. این‌ها که دیگه داشتن من رو می‌کشتن.
- احمق! خدا بهت رحم کرد، چند ثانیه قبل از شنیدن معجزه زندگیت داشتی خودت رو به درک واصل می‌کردی.
دیگه حال امیدوار شدن‌هایی که تهش ناامیدی بود رو نداشتم پس نگاهش هم نکردم.
- نتیجه این شد که تو به عنوان گروگان می‌مونی. در مقابل پدرت سالانه پولی میدی و توی دور زدن بعضی از تحریم‌ها کمکمون می‌کنه. تو هم میشی واسطه این تجارت. تازه حتی یک شغل آبرومند بهت میدن. میری توی اداره کار می‌کنی پسر.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهار

 

سرم رو بالا آوردم. چقدر خوشحال بود! چطور انقدر زود بین دوست و دشمن من جابجا میشه؟
- کی بیرون میرم.
- خیلی زود! فعلا می‌فرستیمت خونه امن. گفتم لوازمت رو بردارن تو همین حالا برو چیزهایی که دم زندان تحویل دادی رو بگیر که بری.
فقط نگاهش می‌کردم. باور نمی‌کردم. صد درصد توی ذهنم بود که یک چیزی اینجا اشتباه. که قرار نیست نجات پیدا کنم. من یکبار به خونه امن رفته بودم اما دوباره به اینجا برم گردونده بودن و چه معلوم که باز هم همین کار رو نمی‌کردن؟ لوازمم رو تحویل گرفتم. یادم رفته بود چقدر لوکس استفاده می‌کردم. ساعتم، انگشترم، کمربندم، کیف پولم، زنجیر گردنم. این‌ها واقعا مال من بود؟ چشم‌هام رو بستن و سوار یک ماشینم کردن. توی راه با خودشون صحبت می‌کردن اما حرف‌هایی نبود که بدرد من بخوره. با همه این‌ها از شدت بیکاری بهشون گوش می‌کردم.
از ماشین پیاده‌م کردن و از چهارچوب در رد شدیم و توی یک اتاق دست و چشم‌هام رو باز کردن. همون اتاق قبلی بود. حتی نایستادن توضیح بدن و بیرون رفتن و در رو پشت سر خودشون قفل کردن. به سمت دری که به بقیه خونه می‌خورد رفتم. اون هم قفل بود. گیج روی تخت نشستم. چند دقیقه همینطور گیج بودم که صدای باز شدن در داخل خونه اومد. شوکه و خوشحال بلند شدم. یک خانم پیری داخل اومد.
- بفرما پسرم برات غذا آوردم.
سینی دستم داد و رفت و در رو قفل کرد. انگار اصلا نیومده بود. انگار یک رویا بود که یک مادر بزرگی اومد یک سینی پر از غذاهای خاطره انگیز بهم داد و رفت. دفعه پیش غذام سوپ و گاهی کباب بود که خود سرهنگ هر دفعه میاورد. به سینی نگاه کردم. یک بلدرچین توی یک بشقاب کوچیک، یک بشقاب برنج، یک کاسه کوچیک آش، سبزی و نوشابه. خدای من! پشت میز کوچیک اتاق نشستم و شروع به خوردن کردم. بیشتر از غذا نحوه دادن غذا به دلم نشسته بود. وقتی زندانی باشی خیلی چیزها برات جذاب میشه. دلم برای حنانه جون تنگ شده بود.
غذام که تموم شد خودم رو روی تخت پهن کردم و خوشحال بودم که دیگه خبری از اتاقی که بخاطر سرامیک سرد بود و همیشه بوی نابودی می‌داد دورم. اون احساس‌های بد جز ردی چیزی جای نذاشته بود و الان دوست داشتم به یک خواب خوب و آروم برم و تا سال‌ها بیدار نشم.
اما چه خوابی!
مامان بود.
پول داد ماست بخرم
بچه بودم
فروشنده بقیه پول رو نداد
مامان فکر کرد من پول رو بالا کشیدم
زد توی گوشم
با زبون اشاره به دایی گفت
این مثل باباش دزده
من ماجرا رو برای دایی تعریف کردم
رفت از سوپری پرسید
- نه، پسر شما فقط همین قدر به من داد
پسر شما فقط همین قدر به من داد!
مامان دیگه نمی‌خواست من رو تحمل کنه
بفرستش پیش باباش
از خواب پریدم. حالم بد شده بود. از قبل هم بدتر.
همه روز توی اون اتاق زندانی بودم جز وقت‌هایی که اون خانم می‌اومد. نه حرف اضاف میزد و نه توضیح بیشتری می‌داد. فقط یک روز بعد از سه روز اونجا بودن بهم گفت:
- امروز سرهنگ نیرویی برگشته. احتمالا فردا که بخواد سرکار بیاد دیدن توهم میاد.
وقتی سرهنگ از در داخل اومد نمی‌دونستم از خوشحالی چیکار کنم. پسر درونگرایی بودم و نمی‌تونستم توی رفتار احساساتم رو نشون بدم اگه نه شاید می‌پریدم بغلش. چشم‌های اون هم برق میزد. احساس می‌کردم از ته دل دوست داشت من سلامت بمونم. موند و باهم صحبت کردیم. در اصل بهم توضیح می‌داد تا کی قرار بمونم و وقتی بیرون رفتم باید چه کارهایی انجام بدم. همه چیز برام جالب و مهم بود. شام رو آوردن اما اینبار بجای اون پیرزن یک مرد جوون شام رو آورد.
برام اهمیتی نداشت! سرهنگ اون مرد رو ندید چون در زد و در رو نیم باز گذاشت و من رفتم جلوی در و سینی رو تحویل کردم. بیشتر غذا گذاشته بود و توی دوتا ظرف که یکی همون غذا توی ظرف بیرونی بود و یکی ظرف اینجا.
- شما توی ظرف من بخورید.
- نه من نمی‌تونم از این غذا بخورم مال شماست. من گفتم برای خودم یک پرس سفارش بدن.
اینبار پشت میز تحریر نشستم و چون دو نفر بودیم سینی رو زوی زمین گذاشتم و دورش نشستیم. شروع به خوردن کردم. یکم که گذشت دیدم سرهنگ می‌خنده. لقمه‌م رو قورت دادم.
- چی شده؟
- ماشالله خیلی پر اشتهایی‌ها.
منم خندیدم. یکم نگاهم کرد بعد با مهربونی گفت:
- خبر خوبی برات دارم.
- جان؟
- فردا به خونه‌تون بر می‌گردی.
قاشق از دستم افتاد.
**
با ذوق چندبار زنگ و چندبار در زدم. صدایی اومد:
- اومدم آقا.
صدای ذوق زده سرایدار بود. در رو باز کرد و هر دو بهم خیره شدیم. گفت:
-آقا سردت نشه با این لباس!
خندیدم. یک بلوز کهنه و شلوار راسته پام بود .
- چرا از دیدنم متعجب نشدی؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنج

- اطلاع داشتیم میاین. داداشتون کل خونه رو چراغونی کرد. 

 

- باربد؟
این رو با کمی امیدواری گفتم. معذب و غمگین شد.
- ای آقا باربد کجا بود؟ این چند ماه یک سر هم نزد.
دلم گرفت. توی چند ملاقات اول فهمیده بودم که خانواده مادری فهمیدن و من رو به اصطلاح ترد کردن اما پشت بچه‌ها رو خالی نکرده بودن و این مدت که خونه تحت بررسی بود به واحد قبلی برده بودنشون اما برای برگشت من دوباره برگشته بودن. با قدم‌های تند به سمت خونه رفتم مگه حواسم از بغضم پرت بشه. در رو با شدت باز کردم که...
نگاهم رو از برف شادی و مقواهایی که روی زمین جلوی پام ریخت گرفتم و بالا آوردم. صحنه رو به روم تا ابد توی ذهنم هک شد. حنانه‌ای که کیک دستش بود. دنیل که برف شادی داشت و بابک که رو به روم با دست های خالی از مقوا ایستاده بود. چند ثانیه بیشتر
نگذشت که صدای گریه چهار نفر به آسمون رفت. برادرهام رو توی بغلم کشیدم و سرشون رو تک- تک می‌بوسیدم. چی کشیده بودن اینها این مدت! احساس میکردم از همه دردهای من بیشتر درد کشیدن. چند دقیقه‌ای از هم جدا نشدیم.
کیک حنانه خانم رو بریدم و بعد از چند ماه یک تیکه شیرینی خوردم. دنیل از باربد می‌گفت که چطور رو به روش ایستاده و التماسش میکرده. میگفت که باربد اون رو به بهانه حرف زدن به سمت اتاق برده و یک دفعه به داخل اتاق می‌ندازش، در رو روش قفل میکنه و برای همیشه میره. بابک از وقتی میگفت که آرش اومده بود توی خونه و وقتی دنیل نبوده بابک رو تهدید میکرد که باید هرچی پول داداشت داره پیدا کنی و به من بدی اگه نه داداشت رو اعدام میکنند.
- باربد هم بهمون سر نزد. دنیل رفت دیدنش اما پدر زنش از خونه بیرونش انداخت و گفت خونه ما جای حروم‌زاده‌ها نیست.
خود دنی ادامه داد:
- دیدم باربد از حرفش سرخ شد اما به روی خودش نیاورد و نگاهش رو از من گرفت.
حنانه خانم که دید خیلی اذیتم گفت:
-برو یک دوشی بگیر تا من هم برات غذا درست کنم. نگاه چه لاغر شده!
کسی درباره الینا صحبت نمی‌کرد. خیلی زرنگ بودن. بعد از حموم لباس عوض کردم و بیرون رفتم. متور مشکی قشنگم هنوز سالم بود. آخ چه لذتی داره آزاد توی خیابون‌ها دور زدن. کلاهم رو گذاشتم و داشتم سوار میشدم که دنیل دنبالم دوید.
- داداش کجا میری؟
ابرویی بالا انداختم.
- بله؟
- میری دعوا کنی؟
بی‌صدا خندیدم.
- نه.
- پس کجا میری؟
- دنیل!
لحن سرزنش آمیزم رو فهمید و سریع توضیح داد:
- می‌دونم داری سراغ باربد میری. منم میام.
خنده‌م گرفت.
- مگه رانندگی بلدی؟
با جدیت گفت:
- پس فکر کردی این مدت که نبودی چطور هی می‌رفتم این دادگاه و اون دادگاه تا پیدات کنم؟
غم توی دلم نشست و سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:
- سوار شو.
و خودم رو یکم عقب کشیدم تا بشین. نشست و موتور رو روشن کرد. من از قبل می‌دونستم دوست دختر باربد کجا زندگی می‌کنه. دنیل هم که پیداشون کرده بود و یکبار رفته بود هم آدرس رو می‌دونست. پایین شهر بود.
- یک پارک سر همین کوچه هست. تو برو اونجا تا من بیام.
پارکی بود که باربد و نیوشا همیشه قرار می‌ذاشتن. اون که رفت وارد کوچه شدم و از روی جوب آب پریدم و مقابل در زنگ‌زده خونه کاهگلی دو طبقه قرار گرفتم. زنگ قدیمی رو فشار دادم.
- بله!
- باربد.
- من نیوشام.
نفس عمیقی کشیدم. یعنی این دختر غکر می‌کرد صدای مرد و زن رو تشخیص نمی‌دم؟
- گفتم باربد رو بگین پایین بیاد.
- شما؟
- دانیالم!
یکم مکث کرد بعد گفت:
- با... باربد این... جا نیست.
- خانم من کاریش ندارم فقط می‌خوام باهاش صحبت کنم.
- همین که گفتم... نیست.
صدایی از پشت سر اومد:
- کیه نیوشا؟
- هیس!
- حالا میشه بهش بگین پایین بیاد؟
گوشی رو گذاشت. همون دم در نشستم تا اینکه باز شد. به عقب برگشتم و باربد رو دیدم که با پاهای لرزون پشت سرم ایستاده. بدون اینکه بلند بشم گفتم:
- علیک آقای بی‌معرفت!
سرش رو پایین انداخت. اما من دلم خیلی پر بود.
- چرا با من این کار رو کردی؟ تو برادر من بودی! صمیمی‌ترین دوستم! چرا با من این کار رو کردی؟
- چیکار کردم؟
بلند شدم و رو به روش ایستادم.
- چی؟
روش رو گرفت.
- بذار زندگیم رو بکنم دانیال! با من کاری نداشته باش! تازه دارم مزه خوشبختی رو می‌کشم! نابودم نکن! مثل آرمین نباش! فراموش کن همچین برادری داشتی!
- نامرد من بخاطر شما رفتم توی دار و دسته آرمین.
- تو بخاطر ما نرفتی؛ بخاطر پول و قدرت رفتی.
داد کشیدم:
- ساکت شو.
بعضی ها بیماری "کور محبتی" دارند،
چشم و قلب شان فقط یک طیف کوتاه و کوچک ازمحبت را میبیند و
تشخیص میدهد،
دریایی از محبت را نثارشان کنی،
فقط ذره ای از آن را میفهمند،
خودتان را خسته نکنید،
محبتتان اسراف میشود ،
شاید این محبتی که امروز هدر میدهید.
روزی دنیای انسانی را
زیباتر سازد!
محبتتان را اسراف نکنید!
نگاهی به دور و بر کرد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شیش

 

- دانیال آروم باش! اینجا خونه پدر زنمه.
خندم گرفت.
- بچه تو رو چه به زن گرفتن.
پشت دستش رو بالا آورد. اول متوجه نشدم و بعد احساس کردم فشارم داره می‌افته.
- اون... حلقه‌ست.
سر تکون داد یعنی آره.
- تو... عقد کردی؟
- آره.
- تو توی سن نوزده سالگی عقد کردی؟ عقل نداری تو؟
اخم‌هاش درهم شد.
- به خودم ربط داره.
پوزخند زدم.
- بدون برادرهات؟
شکستم. شونه‌هام سنگین شد و یک شونه‌م پایین‌تر افتاد. با لحن عصبی خواست ماجرا رو تموم کنه.
- باشه قبول! اصلا تو بخاطر ما توی کار خلاف رفتی، اصلا بخاطر ما... بخاطر من. خوب که چی؟ همه عمر سگ آرمین باشم و براش عو عو کنم تا یک تیکه استخون جلوم بنداره؟ من عاشق شدم دانیال؛ چرا درکم نمی‌کنی؟
سرش داد کشیدم:
- خیانت به برادرهات کجای عاشقی تو بود؟
یک دفعه داخل رفت و در رو روم بست. بغض گلوم رو گرفت و پیشیونیم رو به شیشه در تکیه دادم. یکم در همون حالت موندم بعد به سمت پارک راه افتادم. هر قدم که می‌رفتم بدنم سنگین‌تر میشد. دنیل کنار متور ایستاده بود و با نگرانی من رو نگاه می‌کرد. نرسیده بهش بیهوش شدم.
قرص‌هام رو خوردم. یک پلاستیک قرص. می‌دونی... من که دوباره حالم خوب میشه، خیلی هم خوب میشه. اما یادم نمیره کی من رو به این روز انداخت
صبح زود در رو زدن. خبر دادن با من کار دارن. آیفون رو برداشتم.
- بله!
- آقای دانیال شباهنگ؟
- خودم هستم.
رمز رو گفت و سریع گفتم:
- الان میام.
به اتاق برگشتم و لباس عوض کردم و پایین رفتم. در رو که باز کردم یک پسر جوون بود که لبخند زد.
- بفرمائید!
و کارت رو یواشکی نشونم داد. به سمت ماشین شخصیش رفتیم و نشستیم. یک پلیس خانم کنارم بود. مرد صندلی کنار راننده نشست و گفت:
- این خانم رو می‌شناسی؟
به سمت دختر برگشتم. اونهم نگاهم کرد. دیدن باران چشم‌هام از تعجب گرد شد.
- باران!

**فلش بک به گذشته**

آرمین به دختری که کنار دیوار ایستاده بود اشاره کرد .
نگاهش کردم. یک دختر قد متوسط، با پوست تیره، چشم‌های خیلی قشنگ مشکی. موهای کوتاه مشکی.
- می‌شناسیش؟
لبخند زدم.
- بله ایشون خواننده‌ای هستن که دیشب توی مراسم تولدم باهم اجرا کردیم.
و با همون لبخند گفتم:
- خوشبختم خانم!
لبخند زد.
- همچنین.
-اسمش بارانه، بیست سالشه.
- بله!
حرفی زد که سرجام خشکم زد:
- هدیه تولد توی.
متعجب نگاهی به آرمین،  بعد به دختر کردم تا شاید آثار عصبانیت رو توی چهره‌اش ببینم اما فقط سرش رو پایین انداخت.
- چی داری میگی؟!
- دوباره تکرار کنم؟
- داری راجع به یک انسان صحبت میکنی.
پوزخند زد.
- عه، نمی‌دونستم!
دست‌هام رو مشت کردم.
- حتی اسمش هم نشنوم.
- من نمی‌برم ولی اگه خودت اومدی بردیش اتاقت چی؟
این رو با تمسخر گفت. عصبانی بیرون رفتم.
***
من استخدام شدم. استخدام اطلاعات سپاه. هه! توی شرایط عجیبی از زندگی قرار گرفته بودم. نه اینکه از پسش بر نیام. نه اینکه تنهایی نتونم از پسش بر بیام. اما ای کاش تنها نبودم! ما به خونه عمو نقل مکان کرده بودیم اما زیاد طول نکشید و خبر رسید آرمین و اطلاعات باهم دیداری در خارج کشور داشتن و حالا من به طور رسمی عضو هر دو گروه به حساب میام. چوب دو سر نجس!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفت

 

این مدت خیلی دوست داشتم درباره الینا بپرسم اما هیچ‌کسی علاقه نداشت در اینباره با من حرف بزنه و من هم بعد از یک دو بار گوشه بی‌جواب دادن بیخیال میشدم.

** الینا **

خواستگار برام اومد. وسط حال خرابم از سرنوشتم و از بلایی که سر پسری که عاشقش بودم آوردم خواستگار برام اومد. پسری بود معلم، که مادرش فوت کرده بود و پدرش ازدواج کرده بود اما اون با پدرش زندگی نمی‌کرد و تونسته بود خونه کوچیکی اجاره کنه و ماشینی بخره و همین باعث شد به فکر ازدواج بیفته. بابا بهم پیشنهاد داد قبول کنم و من با قلبی که هنوز عاشق مردی بود که با خیانت ولش کردم اجازه اومدن به جلسه دوم خواستگاری رو بهش دادم. وقتی باهاش حرف میزدم صدای دانیال و چهره‌ش توی ذهنم بود. مرد مهربون من! یکی از مامورها که چندبار چنین ماموریت‌هایی رو برداشته بود بهم گفته بود:
- اولش اینطوره. بعد عادت می‌کنی. همه عاشق اولین سوژه‌شون میشن.
و با این حرفش بهم امید داده بود. حالا این مرد روبه‌روی من بود و به اشتباه بهش جواب مثبت دادم مگه من رو از اون فکر و خیال بیرون بیاره. بهش جواب مثبت دادم. روزی که فرداش عید بود. جواب مثبت دادم و عید رو با خانواده گذروندم و روز سوم عید برای جلسه سوم با عمه و شوهر عمه‌ش اومد. گفته بودن:
- پدر و مادر ناتنی‌ش هر دو مریض هستن نمی‌تونند بیان.
داداش‌هاش هم جلسه دوم اومده بودن. اون روز بیشتر نگاهش کردم. قد حدود صد و هشتاد و چهار. هیکل نسبتا خوب. پوست سفید و موهای مشکی و چشم‌های ریز سبز و عینک ته استکانی به صورت. قیافه‌ش نسبتا خوب بود. اما دل من پی این قیافه نبود. پی عزیز خودم بود.

** دانیال **

سال هشتاد و هشت رسید. این سال من رو روی اره دو طرفه قرار داد. بعد از پنجم عید که با بچه‌ها به شمال رفتیم، هرچند که ذهن ههمون هنوز مشوش بود، باید به اداره می‌رفتم. لباسی که داده بودن رو پوشیدم و سوار ماشینم شدم و به اونجا رفتم. نگاهی به اداره‌ای کردم که برای بیشتر ما حکم سم رو داشت. آهی کشیدم و پیاده شدم. روبه‌روی ماشین ایستادم و به خودم گفتم:
- جناب دانیال، به اسارت خوش اومدی!
بعد یقه لباسم رو درست کردم و بالا رفتم. وارد که شدم با چشم به دنبال کسی گشتم که راهنمایی‌م کنه. یک نفر جلو اومد. از درجه‌ش فهمیدم هم سطح منه. پس احترام نذاشتم.
- خوش اومدید! امرتون؟
کارت رو به سمتش گرفتم.

 

- گفتن خودم رو به اینجا معرفی کنم. 
کارت رو که گرفت و نگاه کرد حالت چهره‌ش عوض شد.
- صحیح!
به من نگاه کرد. نگاهش سنگین بود.
- پس اون جناب شباهنگ عزیز و محترم شما هستید.
عزیز و محترم رو یکجورایی طعنه‌وار گفت.
- بفرمائید جناب! برای شما دفتر خصوصی در نظر گرفته شده.
دفتر خصوصی گذاشته شده بود که بتونند به حد نیاز من رو از مسائل مهم دور کنند و نصف روز مثل اسیر توی زندان نگه‌م دارن.
- اول بفرمائید به سرهنگ عرض سلامی بکنید بعد.
چقدر کلمات این مرد طعنه‌دار بود. به سمت دفتری که نشون داد رفتم. تا دست به دستگیره در بردم در باز شد و یک نفر ازش بیرون اومد.

بوی عطتو دارم حس میکنم
تو برام همیشه مثله سایه ای
مثله سایه ای
نگو قسمتم نبوده بین ما
تو توو قلب من مثله یه همسایه ای
مثله یه همسایه ای

چشم‌هاش گرد شد و به در تکیه داد. توی چشم‌هاش مخلوطی از حس‌هایی رو می‌دیدم که دیگه نمی‌تونستم باور کنم.

یه طرف نگاه معصومه چشات
یه طرف قصه تلخ رفتنه
پشت در منتظر بغض صدات
با تلنگری میخواد که بشکنه
داری پنهون میکنی گریتو باز
دست اشکاتو ولی خونده دلم
میشکنم تا نشکنی تو روزگار
در رویه پاشنه نمیچرخه گلم

همون مرد که نمی‌دونم چرا دنبالم اومده بود معرفی کرد:
- رزم‌آور ملوانی. البته شما از قبل باهم آشنا شدید. ایشون سر پرونده شما هدایای بسیاری دریافت کردن.

تو از اولم نبودی یک دقیقه عاشق من
همیشه تو فکرت این بود کی میشه موقع رفتن
ولی ای کاش نمیرفتی میدی چه حالی دارم
تو که نیستی ولی اینجا هنوزم عطرتو دارم

تمام من براش چند مدال و سکه بود که بهشون رسیده بود. خوبه حداقل یکی اینجا نباخت.

این عادت دلم شده زندگی با چشات کنه
پشت یه مشت خیاله پوچ خودشو هی فدا کنه
این عادت دلم شده نگذره این ثانیه ها
شاید خودت یه روز دلت تنگ شه واسه عاشقیام

به سمت در رفتم. ازش جدا نمیشد. دست روی دستگیره گذاشتم. متوجه‌ شد و کمی کنار رفت اما نگاهش رو از من نگرفت. در باز شده بود اما نگاه ما هنوز بهم بود.

تو از اولم نبودی یک دقیقه عاشق من
همیشه تو فکرت این بود کی میشه موقع رفتن
ولی ای کاش نمیرفتی میدی چه حالی دارم
تو که نیستی ولی اینجا هنوزم عطرتو دارم

* مجید یحیایی بی انصاف *

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشت

 

نگاهم رو گرفتم و داخل رفتم. سرهنگ. همون مثلا پدر ناتنی الینا. همون که با کلی ذوق و هیجان به اینجا آوردمش. با دیدن من بلند شد.
- خوش اومدی رزم آور!
و به سمتم اومد و بازوهام رو گرفت. با لذت به گروگان خودش نگاه کرد.

** الینا **

پشت میزهای مشترک رزم‌آورها نشستم. ذهنم درگیر بود، قلبم هم. اون اینجا بود. دانیال اینجا بود. یک روز قبل از عقد من تا وجودش کاری کنه که دوباره به تصمیمم شک کنم. دیروز مادر ناتنی و پدر همسر جدیدم به آخرین جلسه خواستگاری اومده بودن و من متوجه شدم پدرش معتاده و مادر ناتنی‌ش حالت عادی نداره. البته من هم یک مادر فراری داشتم و اینطور سر به سر میشدیم. ولی... دانیال الان اینجاست!
♡ بس کن الینا. فکر می‌کنی اون تو رو قبول می‌کنه؟ فکر می‌کنی تو رو محل میده؟
حق با وجدان بود. پس بیخیالش! بیخیالش! بیخیالش! بیخیالش! انقدر این کلمه رو در طول روز تکرار می‌کنم که عادتم بشه. وقتی از دفتر سرهنگ بیرون اومد به سمتش برنگشتم اما سنگینی نگاهش رو حس کردم. وقتی رفت نفس عمیقی کشیدم. تا آخر ساعت کاری بیرون نیومد و من هم از خدا خواسته بعد از اتمام ساعت کاری اولین نفر بیرون زدم که نبینمش. بیرون که اومدم راه اشک‌هام باز شد. من عشقم رو فروخته بودم. من عشقم رو به کشورم، به مردمم، به رهبرم فروخته بودم. اون کفه سنگین‌تر بود قبول، اما این کفه خیلی درد داره!
به خونه رسیدم. همه توی شور و شوق عقد من بودن. بابا گفت:
- عزیزم بیا غذا.
خیلی کم پیش می‌اومد که بابا به من عزیزم بگه.
- خسته‌م، اشتها ندارم.
مریم نگران پرسید:
- چی شده؟!
مهران گفت:
- استرس عقد داره، حق داره.
اما ملینا گفت:
- اصلا از وقتی از ماموریتش اومده اینطور شده. دو ماهِ.
بابا گفت:
- تقصیر ماست، باید یک مسافرت می‌بردیمش. 
گفتم:
- من خوبم، فقط باید بخوابم.
اما خودم می‌دونستم توی اون اتاق قرار گریه کنم نه خواب.

** دانای رمان **

دنیل داشت شام درست می‌کرد و بابک روی مبل دراز کشیده بود و بی‌حال به سقف نگاه می‌کرد. دانیال از اتاق بیرون اومد و اول از همه متوجه حال بابک شد و گفت: 
- بابک، چرا رنگت پریده؟
بقیه هم حواسشون جمع بابک شد.
- چیزی نیست… فقط یه کم سرم گیج میره. 
دانیال نزدیک شد. چشم‌های بابک نیمه‌باز بود. دانیال گفت: 
- استرس داشتی؟
- نه، نه زیاد. از اون نیست. یعنی صبح برای اون سرگیجه داشتم اما الان حالم یکم فرق می‌کنه.
- چیز خوردی؟
بابک مکث کرد. دانیال چقدر زود می‌فهمید! 
- فقط دو، سه‌تا قرص.
دو، سه تا؟!
- چه قرصی؟
- همونی که دیشب خوردی. برای سردرد.
دانیال یکم مکث کرد بعد روی مبل کناری نشست و به آرومی گفت: 
- بابک اون قرص برای من بود. دوزش برای تو زیاده.
بابک چشم‌هایش را بست. 
- فکر کردم فرقی نداره… قرصِ خودم اثری نداشت. چندتا چندتا هم خوردم اما باز هم اثری نداشت. حتی همین هم کاری از پیش نبرد و مجبور شدم بیشتر از یکی بخورم ولی انگار بهم نساخت.
باربد که حرف‌هاشون رو نصف نیمه شنیده بود پرسید:
- چی شده؟
دانیال گفت: 
- هیچی. تو کاری نداشته باش.
اما لحنش… باربد از لحن دانیال فهمید که حالش رو به ناراحتی داره میره. دانیال دوباره رو به بابک گفت: 
- چندتا خوردی؟
- فقط… سه تا.
- اون هم بعد از اینکه دو سه تا از قرص‌های خودت هم خوردی؟
بابک به اینجاش فکر نکرده بود و حتی دنیل که اومده بود دم آشپزخونه نگران شد. بابک گفت:
- دو ساعت گذشته بود.
ولی احتمالا تمام اثرش توی این دو ساعت نمی‌رفت. دانیال لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست. نه از عصبانیت، از ترس. از اینکه اگر چند ساعت دیرتر می‌فهمید، چه می‌شد. بعد آرام بلند شد. اما آرامشش، آرامش قبل از طوفان بود.
- بابک… بلند شو.
همه هول شدن. بابک اول نفهمید این فرمان برای تنبیه هست یا درمان اما چشم‌های سرخ دانیال جواب رو بهش داد.
- داداش… من… نمی‌خواستم.. 
- بلند شو.
باربد کاغذها رو کناری گذاشت و به سمتش رفت. 
- داداش… آروم باش… بابک نمی‌دونست…

- الان وقت حرف تو نیست.
باربد سعی کرد تا حد امکان بین دانیال و بابک قرار بگیره اما هنوز دو برادر روبه روی هم بودن. دانیال دوباره رو به بابک گفت: 
- می‌فهمی چی کار کردی؟ این شوخی نیست. این می‌تونست بهت آسیب بزنه.
- اشتباه کردم. 
دانیال باربد رو عقب زد و یک قدم جلو رفت. فاصله‌شان کم شد. بابک نفسش رو حبس کرد. باربد گیج شد. دانیال عصبانی نبود که بشه آرومش کرد و هرطور جلوگیری از کارس نوعی خورد کردن دانیال بود. دست دانیال بالا رفت. بابک چشم‌هاش رو بست. گونه‌ش نه چندان زیاد اما سوخت. دست سنگین بود.

نزدیک‌های نیمه‌شب بود. هوا سرد شده بود و سکوت خانه مثل یک پتوی نازک روی همه‌چیز افتاده بود.  بابک روی پهلو روی مبل دراز کشیده بود. گونه‌اش هنوز کمی گرم بود، همون سوز خفیفی که یادآور یک ساعت قبل بود. دنیل روی صندلی کنار میز نشسته بود و با انگشتش لبهٔ لیوان را می‌چرخاند. باربد کلافه شده بود و از خونه بیرون رفته بود. هیچ‌کس حرف نمی‌زد، اما سکوت دیگه سنگین نبود، فقط کمی خجالت، کمی آرامش، کمی خستگی. دانیال از آشپزخانه بیرون آمد.  در دستش یک لیوان آب گرم و یک کاسهٔ کوچک بود. گفت: 
- بابک، بیداری؟
بابک آرام گفت: 
- آره. 
صدایش کمی گرفته بود، بخاطر اینکه هنوز خودش را بابت قرص خوردن سرزنش می‌کرد. دانیال کنار مبل نشست. لیوان را گذاشت روی میز. کاسه را کنار آن.
گفت: 
- باید اثر قرصی که خوردی کامل از تنت بره. نمی‌ذارم چیزی بمونه. اون همه آب خوردی دستشویی هم رفتی؟
بابک نیم‌چرخ زد تا نگاهش کنه.
- آره، چندبار.
دانیال دستش رو پشت گردن بابک گذاشت. نه برای دلجویی، نه برای نوازش، برای چک کردن دما و نبض.
- سرت هنوز گیج می‌ره؟ حالت تهوع داری؟
بابک گفت: 
- آره... ولی بهترم.
دانیال سر تکان داد. 
- خوبه. باید آب گرم بخوری. بدنت سریع‌تر پاک می‌شه.
بابک آرام نشست. گونه‌اش هنوز کمی داغ بود، اما نه آن‌قدر که اذیتش کنه، فقط آن‌قدر که یادش بیندازد چرا در این شرایط هست. دنیل از آشپزخانه گفت: 
- اگه خواستی برات عسل هم میارم.
بابک لبخند کوچکی زد. 
- نه… همین خوبه.
اما دانیال گفت:
- آره بیار، نباید ریسک کنیم.
بعد لیوان رو به دستش داد. بابک خورد. گرمای آب از گلویش پایین رفت و بدنش رو آروم کرد. دانیال گفت: 
- تا صبح چند بطری باید آب بخوری. نباید اثرش بمونه.
بابک گفت: 
- باشه… ممنون.
دانیال نگاهش کرد. جدی! بابک ناراحت بود. نه اینکه کتکی که خورده به حق نباشه. در کل از کتک خوردن دلخور بود. چرا شرایط خانه‌شان باید طوری می‌بود که یک نفر به خودش اجازه دست بلند کردن روی افراد دیگه رو می‌داد؟ فکر نمی‌کرد توی خانه دوست‌هاش شرایط مشابهی باشه

** دانیال **
وکیل آرمین به دیدنم اومد. اومده بود سند این خونه رو بهم بده. توی اتاق مطالعه باهاش دیدار داشتم. من پشت میز نشسته بودم و اون رو به روم بود. نگاهی به حال بدم انداخت.
- امیدوارم دوران زندان به شما خیلی سخت نگذشته باشه.
- مگه مهمه؟
- بله، خیلی مهمه.
پوزخند زدم.
- یعنی باور کنم زجر کشیدن من برای آرمین کمترین ناراحتی داره؟
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند کوچیکی زد و سرش رو پایین انداخت.
- البته من از نظر ایشون نگفتم.
متوجه نشدم منظورش چیه.
- پس کی؟
- برای ما. برای ما کمک حالان خاندان شباهنگ مهم هست.
چه اسم قشنگی برای نوچه‌ها گذاشت.
- جدا؟ چرا؟
- چون شما برای ما مهم هستید....
مکثی کرد و نفس عمیقی کشید.
- جناب دانیال خیلی‌ها هستن که آرزوی روزی رو دارن که به شما خدمت کنند.
چند ثانیه نگاهش کردم بعد خندیدم. طولانی و بلند. دست‌هام رو توی موهام کردم و گفتم:
- اما آقای چالدران همینطور که می‌بینید من هنوز بچه‌م.
- اینطور نگین.
صاف نشستم و با لبخند و صدایی که ته حالت خنده داشت گفتم:
- چطور دوست دارید بگم؟
احساس کردم هل شده. سعی کردم بحث رو عوض کنم:
- آرمین خیلی جانشین داره.
- اما شما پسر بزرگش هستید.
- حتی همین رو مطمئن نیستم. تازه جز اون کلی شریک و دست راست و چپ و معشوقه و... که می‌تونند جانشینش باشند. دیگه از این امیدهای واهی صحبت نکنید.
بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
- اما هیچ‌کدوم به اندازه شما طرفدار ندارن.
- ازتون خواستم بس کنید.
مدتی توی سکوت گذشت.
- بهتر بریم بیرون تا بتونیم ازتون پذیرایی کنیم.
- نیازی نیست. من باید برم.
به سمتم اومد و پشت سرم ایستاد.
- اما نه مدت طولانی. من از این به بعد در خدمت شمام.
به سمتش برگشتم. بهم لبخند زد و رفت. اون که رفت یک نیم ساعتی به حرف‌هاش فکر کردم و بعد بیرون رفتم. چه وضعی بود توی خونه ‏بابک روی یک مبل نشسته بود و قرآن می‌خوند و دنیل اونور توی تلوزیون شوی رقص گذاشته بود و با آهنگ خارجی می‌رقصید. بابک با حرص اعتراض کرد:
- هرچی من ثواب می‌کنم اون داره کباب می‌کنه.
به سمت دنی رفتم و کنترل تلوزیون رو برداشتم و خاموش کردم. معترض به سمتم برگشت.
- هی!
- مگه نمی‌بینی داره قرآن می‌خونه؟ وقت قرآن خوندن آهنگ می‌ذاری؟
- خوب اون نخونه.
اخم‌هام درهم شد.
- هنوز کارمون به اونجا نرسیده.
و کنترل رو روی مبل انداختم و به بابک نگاه کردم. به روی خودم نمی‌آوردم اما عاشق اینکارهاش بودم. میگن:
برایِ
کسی بمیرید ،
که با دیدنش یادِ خُدا بیوفتید!
وگرنه یادِ خاطرات افتادن رو همه بلدن‌‌.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و نه

 

امروز باید می‌رفتم سپاه تا آموزش تیراندازی ببینم. رفتم آماده بشم. وقتی برگشتم بابک پیشم اومد.
- داداش میشه من یک مدت پیش مامان برم؟
- چرا؟ اینجا اذیتی؟ بخاطر کارهای دنیله؟
یکم مکث و بعد انکار کرد.
- نه، خودم دوست دارم برم.
- مطمئنی؟
- بله.
نمی‌تونستم باهاش مخالفت نکنم اما برای زندگیش در اونجا نگرانش بودم.
- باشه، برو.
چند روز که نبود من هم به آموزش‌هام می‌رسیدم و شب‌ها با دنی عشق و حال راه می‌انداختیم. من چون صبح باید سرکار می‌رفتم مست نمی‌کردم اما دنیل بعضی وقت‌ها انقدر مست میشد که نمی‌تونست داخل خونه بیاد و همون جا می‌خوابید. اما جای خالی بابک بدجور حس میشد. یکبار این مدت با دنیل درگیری داشتم. از این شلوار پاره‌ها که مد بود می‌پوشید. چندبار بهش ذکر دادم نپوشه. مستقیم مخالفت نمی‌کرد اما توی پاش دیدم. آخر سر یک روز که برگشت دنبالش رفتم و شلوارش رو که به چوب لباسی آویز کرده بود برداشتم. با تعجب صدام زد و پرسید:
- چیکار می‌کنی؟!
محلش ندادم. دنبالم اومد. به اتاقم رسیدم تیغ رو برداشتم. متوجه شد و اومد ازم بگیره.
- دانیال، بیخیال!
دستش رو کنار زدم.
- دیگه نمی‌پوشم.
محلش ندادم و تیکه تیکه کردم و جلوش انداختم و کلافه به اتاق خودم رفتم. حنانه خانم اومد.
- کارت دعوت برات اومده؟
- کیه؟
- پسر خاله‌ت.
پوزخند زدم.
- بیخیال!
چیزی نگفت. می‌دونست دل خوشی ازشون ندارم.
- حالت بده؟
- دلتنگ بابکم.
- خوب بهش زنگ بزن بیاد. دیگه زیاد مونده. ماهم دلمون براش تنگ شده.
این رو گفت و بعد بیرون رفت. راست می‌گفت. بهش زنگ زدم و بعد از حال و احوال گفتم:
- هشت روز خونه نیستی بهتر دیگه برگردی.
- چند روز دیگه بمونم برمی‌گردم.
- آخه چرا می‌خوای اونجا بمونی؟
سکوت کرد. همیشه جواب اینطور سوال‌هام سکوت بود.
- بابک!
- بله؟
- پول تاکسی داری یا دنبالت بیام؟
یکم مکث کرد بعد گفت:
- یکم بیشتر بمونم بعد میام.
دیگه کلافه شدم.
- خیلی داری روی حرف من حرف می‌زنی ها.
سکوت کرد. تکرار کردم:
- برای شام منتظرتم.
و قطع کردم. از اینکه می‌خواست دور باشه دلخور بودم. خونه مادرم جز اذیت و سختی برای اون چیزی نداشت پس چرا می‌خواست بره؟ قبل از شنیدن این خبر می‌خواستم فیلم ترسناکی بذارم و باهم نگاه کنیم اما حالا دیگه حالش رو نداشتم.
دلا دیدی که یارانت چه کردند،
چه آنها دیدنت از تو گذشتن
به تو گفتن همیشه با تو هستیم،
چه زود آن عهد و پیمان را شکستند..
شب آماده شدم. بابک اومد و با دنی سلام احوال‌پرسی کردن.
- تو چرا دمغی؟
- خواب بد دیدم هنوز به حال نیومدم.
- چی؟
من دیگه بلند شدم تا به اون سمت برم. دنی گفت:
- خواب دیدم دارم غرق میشم.
بیرون که رسیدم بابک متوجه من شد و سلام کرد.
- سلام، لباست رو در نیار.
جا خورد.
- سلام چرا؟
رو به دنیل که جلوی تلوزیون نشسته بود کردم.
- توهم برو لباس بپوش. امشب شام بیرون میریم.
جفتشون هورا کشیدن و دنی رفت آماده بشه. راه برگشت دیدیم هنوز وقت داریم پس به پارک رفتیم. نمی‌دونم چرا من فقط از این خانواده درونگرا شدم. یا با اون لنگ‌های درازشون از سرسره سر می‌خوردن یا ایستاده تاب سواری می‌کردن.
دانیال توهم بیا.
- برو بابا دیونه!
همینطور که تاب بازی می‌کردن باهم صحبت می‌کردن. کم‌کم صدای صحبت‌هاشون یواش‌تر شد و تاب‌ها هم ایستاد. هی به من نگاه می‌کردن و صحبت می‌کردن. بالاخره بابک بلند شد و سمتم اومد و من که خیلی کنجکاو بودم ببینم ماجرا چیه منتظر موندم. رو به روم ایستاد و دست‌هاش رو پشتش داد.
- داداش!
- جان!
سرش رو پایین انداخت و با پنچه پاش با تیکه سنگی روی زمین بازی کرد.
- ما.. چیز... ما یک خواسته‌ای داشتیم.
- بگو داداشم.
برگشت و به دنیل نگاه می‌کرد که ما رو نگاه می‌کرد.
- الان... الان چند ماه که  ما باربد رو ندیدیم... میشه... آشتی کنیم؟
فقط نگاهش کردم. طولانی. اون دلش برای باربد تنگ شده بود؟ من چی؟ من چرا دلم تنگ نشده بود...
حال که با خیالت زندگی میکنم، معنای دلتنگی را
نمی فهمم. دلتنگ خـــــــیالت که نمیشوم…
بعد بلند شدم.
- بابک!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و ده

 

جواب نداد اما من ادامه دادم:
- دیگه دوست ندارم اسم باربد رو بشنوم. به هیچ عنوان.
بعد بلند شدم.
- برگردیم دیگه.
صداش رو پشت سرم شنیدم:
- اما چرا؟
به سمتش برگشتم. گفت:
- تو هیچ‌وقت به من نگفتی مشکلت با باربد چیه؟ فقط بخاطر اینکه ازدواج کرده؟
- من حرفم رو زدم بابک.
اون هفته من به طور رسمی اولین ماموریتم رو داشتم. آرمین و اطلاعات باهم قراردادی برای دور زدن تحریم‌ها نوشتن. فقط یک مشکل این وسط وجود داشت. آرمین اصرار داشت که بتونه قاچاق اسلحه از ایران داشته باشه اما ایران این رو ممنوع اعلام کرد و آرمین حاضر شد که هزینه‌ای به ایران در اینباره بده اما باز هم ایران قبول نکرد. آرمین روی من فشار می‌ذاشت و من کلافه نمی‌دونستم باید چیکار کنم. هنوز سر و کله زدن رو بلد نبودم. توی خونه هم مشکلات خودم رو داشتم.
هنوز بیست و پنج سالم نشده بود و یک برادر بیست و یک ساله داشتم که به سمت خلاف‌های اول جوونی می‌رفت. یک برادر نوزده ساله داشتم که کلا فازش با ما فرق می‌کرد و حسابی کم حرف شده بود و من نه وقت و نه مهارت داشتم که ببینم چشه. تازه باهم وارد یک زندگی شده بودیم و نمی‌دونستیم چطور باید کنار بیایم. سه تا پسر بودیم. بدون بزرگ‌تری، هر سه توی سن جوونی. کسی نبود راهنمایی‌مون کنه یا اگه باهم دعوامون شد جدامون کنه. حنانه خانم هم بیشتر خودش رو مسئول کارها می‌دونست نه زندگی شخصی ما.
صبح بچه‌ها رو بیدار کردم و در حالی که به نق‌نقشون گوش می‌دادم بزور به کوه بردمشون. به سختی همون چند متر رو بالا اومدن و حتی نذاشتن به تپه برسیم. یکجا نشستیم و چای درست کردیم و توی مایتابه برای خودمون تخم‌مرغ شکستیم. تازه اونجا بود که یکم حال گرفتن و ابراز لذت کردن. راه برگشت به یک چشمه رسیدیم و دوتا پسر شروع به آب بازی کردن. خوب که خودشون رو خیس کردن.
- بسته دیگه بچه‌ها.
اون‌ها هم با خنده تموم کردن. به خونه رسیدیم گفتم:
- لباستون رو عوض کنید که سورپراز دیگه هم براتون دارم.
- بابا تو که ما رو شرمنده کردی.
- دشمنت!
لباس عوض کردیم و به رستوران یک هتل رفتیم و مرغ کره‌ای خوردیم. قبل دو بسته پر شیرکاکایو جعبه‌ای گرفتم و به خونه آوردم که به عنوان عصرونه برام بیارن. وقتی به خونه رسیدم چیزی که سفارش داده تا از استرلیا برام بیارن رسید. پسرها هیجان‌زده شدن.
- آهو؟!
- آهو!
با خودم فکر کردم کاش باربد هم اینجا بود... هه!
یکی از درس‌های بزرگ زندگی که هرکسی باید  یاد بگیره اینه:
چیزی که تو واقعیت تموم شده رو تو رویاهات ادامه نده.
و این موجود جز اعضا جدید خونه شد. کم‌کم رفت و آمدهای خلافکارهای ایران توی خونه‌م خیلی زیاد شد و ابراز ارادت‌ها آرمین رو نگران کرده بود. این‌ها رو وکیل آرمین بهم گفته بود چون خود آرمین اصلا به روش نیاورد. دوست نداشتم بابک بفهمه که اینجا چه خبره و تا حدودی موفق بودم اما بحث راجع‌به دنیل فرق می‌کرد. اون تا حدودی ماجرا رو می‌‌دونست و متوجه بود. هرچند من دوست نداشتم زیاد دخالت کنه. به آرمین هم گفته بودم:
- دوست ندارم برادرهام توی اینکار بیان.
- باشه، تا خودشون نخوان واردشون نمی‌کنم.
- دوست ندارم روشون فشار بیاری تا وارد اینکار بشن.
و اون بهم قول داد که همچین کاری نمی‌کنه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و یازده

 

قصد دومم این بود که شایان رو به خونه خودمون بیارم. مامان بهش رسیدگی می‌کرد اما نه اونطور که باید. به حنانه خانم گفتم می‌تونه مسئولیتش رو قبول کنه یا نه. اون که از خداش بود طوری کاری که با مامان کرده رو جبران کنه قبول کرد. رفتم و با مامان صحبت کردم. بچه رو توی بغل من گذاشت و دنیل هم رفت لوازمش رو جمع کرد.

از اینکه یک بچه رو از مادرش جدا می‌کردم حال خودم بد بود اما برای اون‌ها خیلی مهم نبود. آرش گفت:
- خدا خیرت بده! مادرت خیلی ساده به بچه رسیدگی‌های عادی رو می‌کرد و اونطور که باید براش وقت نمی‌ذاشت. پیش تو توی ناز و نعمت زندگی می‌کنه.
این هم که همش دنبال پول من بود. بچه رو به خونه بردم و تحویل حنانه خانم دادم. بچه‌ای که دوست داشتم به الینا بسپرم. حنانه خانم ذوق کرد و گفت:
- قول میدم من رو از مادرش بیشتر دوست داشته باشه.
بچه روزهای اول یکم بی‌قراری می‌کرد اما کم‌کم عادت کرد. من هم سعی داشتم برنامه زندگیم رو یک تغییراتی بدم. از یک جلسه شب شعر شروع کردم. این جلسه رو مادربزرگ بهم معرفی کرد. گفت نوه دوستش به این جلسه میره. آدرس رو و زمانش رو برام گرفته بود. من هم که تازگی شعر می‌گفتم شعری رو انتخاب کردم و به اون آدرس رفتم. یک ساختمون سه طبقه بود. وارد لابی که شدم دیدم آسانسور داره. نفس راحتی کشیدم و داخل آسانسور رفتم. دکمه طبقه رو زدم. هنوز در بسته نشده بود که یک نفر داخل دوید. یک خانم چادری.
پشتش به من بود اما وقتی برگشت یخ زدم. الینا! الینایی که من با همون پوشش هم پسندیده بودمش حالا در مقابلم با چادر و حجاب کامل و همچنان بدون روسری بود. پس رزم‌آور ملوانی اینطوری می‌گشت. هه، چه فکریه! معلومه که اینطوری می‌گرده. اون یک سپاهیه! چشم‌هاش با حالی بین بهت و دلتنگی و وحشت بین چشم‌هام جست و جو می‌کرد. دنبال چی می‌گشت؟ من توی چشم‌هام جز جهانی دلخوری چیزی برای ارائه نداشتم. روم رو گرفتم. چرا اون باید مقابلم سبز بشه! سرنوشت من رو نوشتی و داری بهش می‌خندی خدا؟
تا به خودم بیام صدای *دینگ* آسانسور اومد. رسیده بودیم درحالی که تمام مدت توی چشم‌های هم نگاه می‌کردیم. از کنارش رد شدم و بیرون رفتم اما قلبم رو جا گذاشتم. وارد سالن تاریک شدم که یک نفر بالای سن در حالی که میکروفن جلوش بود در حال خوندن شعرش بود. به یک نفر که اسم‌ها رو یاداشت می‌کرد تا نوبتی بیایم و بخونیم اسمم رو دادم و درحالی که فکر می‌کردم چه شب شعر بزرگی هست یکجا نشستم. ناخودآگاه سریع چشم چرخوندم تا ببینم کجاست. با فاصله از من نشسته بود و نگاهش از دور به من بود. با دیدن نگاه من سریع نگاهش رو گرفت.
چند شعر خونده شد و تمام مدت من دوست داشتم به عقب برگردم و نگاهش کنم اما برنگشتم. نوبت شعر من رسید. رفتم روی سکو. چشم گشتم. همونجا بود. سرش رو پایین انداخت. من مشغول خوندن شدم:
آتشی در سینه‌ام دارم که جانم سوخته... 
  دیگر از دنیا نگو با من، جهانم سوخته...
  ظاهرم خوب است اما خوب می‌دانم خودم..
   از درون خاکسترم، روح و روانم سوخته....
  هر کجا از حسرتِ بسیارِ قلبم گفته‌ام...
اندکی راحت شدم، اما زبانم سوخته... 
بد کشیدم بد شکستم بد نشستم پایِ دل...
از همین آشِ نخورده، بد دهانم سوخته...
همه دست زدن. طولانی! بعد مجری اعلام کرد:
- ممنون از شاعر خوب و نو قلممون. دعوت می‌کنم از خانم الینا ملوانی که بیان شعر قشنگشون رو بخونند.
الینا راه افتاد. وقتی که بین راه بودیم از کنار هم رد شدیم. نگاه سنگینی بهش انداختم و رفتم روی صندلیم نشستم. شروع به خوندن کرد:
الو الو کربلا

اتل متل یه بابا ، غریب و زار و بیمار 
اتل متل یه مادر ، یه مادر فداکار
اتل متل بچه ها ، که اونا رو دوست دارن 
آخه بغیر از اونا ، هیچ کسی رو ندارن
مامان بابا رو می خواد ، بابا عاشق اونه 
به غیر بعضی وقتها ، بابا چه مهربونه
وقتی که از درد سر ، دست میذاره رو گیج گاش 
اون بابای مهربون ، فوحش میده به بچه هاش
همون وقتی که هر چی ، جلوش باشه میشکنه 
همون وقتی که هر کی ، پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر ، هیچ کسی رو نداره 
اون وقتی که بابا جون ،  موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم ،سر کوچه رسیدم 
بند دلم پاره شد ، از اون چیزی که دیدم
بابام میون کوچه ، افتاده بود رو زمین 
مامان هوار میزد ، شوهرم رو بگیرید
مامان با شیون و داد ، می زد توی صورتش 
قسم می داد بابا رو ، به فاطمه به جدش
تو رو خدا مرتضی ، زشت میون کوچه 
بچه داره میبینه ، تو رو بجون بچه
بابا رو دوره کردن ، بچه های محله 
بابا یهو دویدو ، زد تو دیوار با کله
هی تند و تند سرش رو ، بابا می زد تو دیوار 
قسم می داد حاجی رو ، حاجی گوشی رو بردار
نعره های بابا جون ، پیچید یهو تو گوشم 
الو الو کربلا ، جواب بده بگوشم
مامان دوید و از پشت ، گرفت سر بابا رو 
بابام با گریه می گفت ، کشتند بچه هارو
بعد مامانو هلش داد ، خودش خوابید رو زمین 
گفت که مواظب باشید ، خمپاره زد بخوابین
الو الو کربلا ، پس نخودا چی شدن 
کمک می خوام حاجی جون ، بچه ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد ، هی سرش رو تکون داد 
رو به تماشا چیا ، چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا کردن، بعضی فقط خندیدن 
اونایی که از بابام، فقط امروز رو دیدن
سوی بابام دویدم، بالا سرش رسیدم 
از درد غربت اون، هی به خودم پیچیدم
درد و غربت بابام، نشونه های درده 
درد و غربت بابام، غنیمت از نبرده
شرافت و خون دل، نشونه های مرده
ای اونایی که امروز، دارین بهش می خندین
برای خنده هاتون ، دردشو می پسندین
امروزشو نبینید ،بابام یه قهرمونه
یه روز به هم میرسیم ، بازی داره زمونه
موج بابام کلیدهِ قفل در بهشته
درو کنه هر کسی ، هر چیزی رو که کشته
یه روز پشیمون میشین ، که دیگه خیلی دیره
گریه های مادرم ، یقتو نو می گیره
بالا رفتیم ماسته ، پایین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و اغبا ، کی میگه که دروغه
*شاعر ؛ ابوالفضل سپهر
چه قلمی داشت! چه دغدغه‌ای! معلومه این زن از من می‌گذره.

 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دوارده

جلسه بعد از چند شعر دیگه تموم شد. راه افتادم بیرون. هنوز به ماشین نرسیده بودم که صداش اومد:
- دانیال!
ایستادم. چقدر دلم تنگ صداش بود! به عقب برگشتم. دوید تا بهم برسه. چشم‌هاش سرخ بود.
- دانیال!
نمی‌دونست با اینطور دانیال گفتن دیوانه‌م می‌کنه.
- می‌شنوم.
با همون اشک گفت:
- وضعیت کشور رو که می‌بینی. این شرایط چند سال برنامه‌ریزی نیاز داره. برنامه‌شون خیلی بیشتر از اینهم هست. اگه میرحسین به قدرت برسه کلا همه چیز نظام عوض میشه و برای رسیدنش هرکاری می‌کنند.
- این‌ها به من چه ربطی داره؟
- پدر توهم شاخه‌ای از دست‌های پشت پرده میرحسین هست.
این رو تقریبا می‌دونستم. با لحن التماس‌گونه‌ای گفت:
- من رو درک کن دانیال. کشورم بود، مردمم بود، استقلال وطنم بود. کار درست بود. من مجبور بودم اینکار رو بکنم.
پوزخند زدم.
- همه این‌ها رو درک می‌کنم اما نمی‌تونم زخم اینکه چقدر دوستت داشتم و چقدر بی‌رحم بودی رو فراموش کنم.
- دانیال!
- خداحافظ!
بعد در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. خداحافظ یار دیرینه من.

**

به سمت حنانه خانم برمی‌گردم.
- خوب!
- صد و چهار کیلو.
چهار کیلو لاغر شدم. تشکر می‌کنم و از اتاقم به سالن میرم. صدای خنده باقی مونده اعضای خانواده میاد. کنارشون می‌شینم و میگم:
- اگه طنز می‌گفتین بگین ما هم فیض ببریم.
چشمه گفت:
- داشتیم خاطرات این اخاور رو تعریف می‌کردیم.
ابرویی بالا انداختم.
- اخاور؟
- ببخشید اوارخ.
هر دو ابروم رو بالا انداختم.
- اواخر، اواخر، واقعا سخته؟
زیر خنده می‌زنه.
- خوب این اخاور چه خبر؟
همه می‌خندن. فرداش به اداره میرم و تا یارانه‌م رو باز می‌کنم عکس عجیبی می‌ببینم. عکس یک پسر که صورتش رو با چفیه پوشیده و اسلحه رو به سمت جلو گرفته و زیرش بزرگ نوشته شده:
* مرگ بر منافق *
کلافه بلند میشم و به اتاق سرهنگ میرم. در می‌زنم رو وارد میشم.
- به، رزم‌آور عزیز، ما بالاخره شما رو دیدیم.

- میشه دنبال من بیان؟
ابروش بالا رفت.
- من دنبال تو بیام؟
- بله چون چیزی هست که فقط توی دفتر من می‌تونید ببینید.
کنجکاو از پشت میز بیرون اومد.
- بریم بیینیم چی هست.

 

همراهم اومد. وقتی بیرون رفتیم دیدم که همه نگاه‌ها به ما هستن، مخصوصا الینا. نگاهم رو ازش گرفتم و در رو باز کردم و کنار ایستادم که سرهنگ وارد بشه. وارد شدیم و به سمت یارانه رفتم.
- بفرمایید اینجا رو ببینید.
اومد و نگاهی به صفحه مانیتور کرد و چهره‌ش درهم شد.
- عجب!
- بله!
- چه پر جون هم نوشته.
بعد گفت:
- خوب پیداش کن.
- هیچ قانونی نیست که من بتونم از خودم دفاع کنم. دستم جلوی رقبا هم کوتاهِ.
- اگه منطورت فلانی و فلانی نه کار اون ها نیست. ببین از دور و بری های خودت کی در این کاره. ماشاالله نیومده دورت رو پر از آدم کردی.
- دست دور و بری های خودم رو کوتاه کنم با اصولگرای‌ها مجموعه چیکار کنم؟
هر دو یکم سکوت کردیم بعد گفتم:
- یک جشن میدم. نمک‌گیرشون می‌کنم.
خندید.
- تو نمی‌تونی عقاید دیگران رو نمک‌گیر کنی.
- پس چیکار کنم که کمتر بخوان زجرم بدن؟
- ول کن دانیال، مگه بچه‌ای!
دستم رو توی موهام فرو کردم و ساکت شدم. شاید واقعا من داشتن بزرگش می‌کردم. سرهنگ گفت:
- شنیدم جز مادربزرگت کسی از خانواده مادریت باهات ارتباط نداره.
- همه تردم کردن.
- درستش می‌کنم. فردا جمعه‌ست. روز دیدار خانوادگی شما.
حقا که اطلاعاته! همه چیز رو می‌دونه.
- من میرم. باید چیزی رو به همه‌شون بگم.
نپرسیدم چی! این مسئله انقدر کلافه‌م کرده بود که اون مسئله مهم نباشه. دوباره گفتم:
- اگه شما بجای زندانی کردن من توی یک دفتر بهم مسئولیتی بدین من از شر این نگاه‌ها راحت میشم.
- ای بابا تو هنوز به فکر اونی!

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سیزده

 

بعد با محبت گفت:
- معلومه که بهت مسئولیت میدم. فقط منتظر بمون.
فردا نتونست به قولش عمل کنه. صبح بود و داشتم با دنیل بیلیارد بازی می‌کردم که بابک گفت:
داداش گوشیت.
گوشی رو از دستش گرفتم.
- بله!
- رزم دار شباهنگ؟
- خودم هستم.
خودش رو معرفی کرد و گفت:
- به سرعت به اداره بیان.
- اتفاقی افتاده؟
- قدسی ایران فوت کردن.
و سریع قطع کرد. آخ آخی گفتم و به اتاق رفتم تا لوازم مورد نیازم رو بردارم. لباس رسمی برای اومدن کارگرها تنم بود. اسلحه و کارتم رو جوری که کسی نبینه جاسازی کردم و بیرون زدم. کل اداره تا فردا در حال کار بود. باید همه مسائل امنیتی آماده میشد. جز اون یکجورایی انگار مسئول تشریفات هم شده بودیم. دنی زنگ زده بود که میای یا نه گفتم شاید نتونم بیام اما نصف شب برگشتم و به مدت دو ساعت خوابیدم و دوباره به اداره اومدم. خونه جدید راه کمتری تا اداره داشت.
- در خاکسپاری شرکت کنم؟
- تو از دور مراقبت کن به اندازه کافی افراد برای محافظت و مسئولیت هست.
- چه جمعیتی هم اومده!
مردم با شور و بنری که عکس ایشون و امام بود بدرقه‌شون کردن و رهبر بالای سرشون نماز خوندن. توی
اون جمع رئیس جمهور و آقای رفسنجانی بعد از ایشون بیشتر دیده میشدن. فرداش آذری، وکیل آرمین، دوباره به دیدنم اومده بود. در حالی که پشت بهش و رو به پنجره
ایستاده بودم گفتم:
- یک روز تو زیر دست من میشی.
- به این حرف ایمان دارم برای همین از شما حمایت میکنم. اما این حرف‌ها رو جلوی کسی دیگه نگین خطرناکه.
- خطر برای دانیال یک سبک زندگیه.
بعد کتم رو برداشتم.
- من باید به اداره برم.
جلسه امروز راجع‌به انتخاب جاسوس بود.
- پس نفر اولی که توی این المپیاد مقام آورد رو برای کارمون انتخاب می‌کنیم؟
- اگه دیدیم به شرایط ما میخوره و قدر به همکاری فعال.
من وسط بحث پریدم و پرسیدم:
-چطور میخوایم سفارت رو مجبور به گرفتن اون مترجم بکنیم؟
با چشم به خودم اشاره کرد. اول نفهمیدم چی میگه!
- من؟ این امکان نداره کسی به من اعتماد نمیکنه.
- به وسیله فردی که مورد اعتماد اون‌ها هست انجام بده.
پس این قول سرهنگ برای حمایت بود.
- فکر نکنم بتونم.
لبخند اطمینان بخشی زد.
- من شک ندارم که میتونی!
چرا به این مرد انقدر اطمینان داشتم! قبل از رفتن به من اشاره کرد تو بمون. جلو رفتم. گفت:
- هفته پیش نشد بیام دیدن اقوامت، این هفته حتما میام.
- نیازی نیست، چیزی... درست نمیشه.
- من درستش می‌کنم. دروغ مصلحتی رو برای این وقت‌ها گذاشتن دیگه، نه؟
و لبخند زد. هفته دیگه روی قولش موند. شب بود که تلفن خونه زنگ خورد. حنانه خانم برداشت و یکم بعد صدا زد:
- دانیال خان، پدربزرگتونه.
من که ته دلم یکم منتظر بودم به اون سمت رفتم. پسرها اونجا بودن. تلفن رو گرفتم.
- جانم آقا جان!
- سلام پسرم! سلام دورت بگردم!
- سلام، خوب هستید؟
احساس کردم بغض داره.
- قربون نجابتت برم! میای خونه‌مون بابا؟ دلم برای دیدن روی ماهت تنگ شده!
نفس عمیقی کشیدم.
- چشم آقا جون، چشم!
گریه‌ش گرفت.
- قربونت بشم!
- خدا نکنه، الان میام.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهارده

خیلی زود آماده شد و به سمت خونه اون‌ها پرواز کرد. همش سعی داشت به خودش و دیگران نشون بده انگار اصلا براش مهم نیست اما در اصل حسابی حس پس زده شده بودن می‌کرد و نیاز به اون‌ها داشت. توی راه بود که تلفنش زنگ خورد. سرهنگ بود. 

- بله! 

- سلام پسر، خوبی؟ 

- سلام قربان، اتفاقا می‌خواستم بهتون زنگ بزنم و بخاطر لطفتون تشکر کنم. 

سرهنگ با لحن جدی همیشگی‌ش گفت: 

- صدا میاد، بیرونی؟ 

- بله، دارم میرم خونه مادر بزرگم. 

- یک کنار نگه‌دار، وقت تلفن صحبت کردن رانندگی نکن. 

ماشین رو به کنار خیابون بردم و نگه داشتم.
- در خدمتم! 
- به اقوامت گفتم تو از اول نفوذی ما توی اون دستگاه بودی و گرفتنت هم فرمالیته بود. سوتی ندی. 
- دستتون درد نکنه! نه، ممنون! 
بعد از خداحافظی دوباره راه افتادم اما اینبار با ذوق کمتر. با خودم فکر می‌کردم بالاخره اون چیزی که ازش می‌ترسیدم شد و واکنش اون‌ها بدترین حالتش بود. تا کی می‌تونم پنهان کنم. یک روز میشه که تشت ما روی زمین می‌افته. سعی کردم ذهنم رو از آینده بگیرم و به الان فکر کنم. به خونه‌شون رسیدم. نگاهی به آپارتمان پر خاطره کردم. روزهای زندگیم در اینجا شاد بود. اقوام رو داشتم، برادرهام رو داشتم، دختری که کنارش شاد بودم رو داشتم. هنوز به کار آرمین برنگشته بودم. آهی کشیدم. اون روزها مُردن. از ماشین پیاده شدم و به سمت درب ساختمون رفتم و زنگ رو زدم. آیفون برداشته بود. صدای شاد خاله کیشکا پیچید: 
- الهی قربونت بشم دانیال جان! بیا داخل. 
در رو زد. وارد حیاط خونه‌ای شدم که فکر نمی‌کردم دیگه پام رو داخلش بذارم. با خودم فکر کردم چقدر سرهنگ مرده که با اینکه براش هیچ فایده‌ای نداشت اما من رو از این درد نجات داد.
تا به راهرو رسیدم دیدم یک نفر از پله‌ها پایین اومد. 
- به، دانیال خان! 
شوهر خاله کیشکا بود. به من که رسید محکم در آغوشم کشید. یکم من رو که مونده بودم چه خبره همینطور نگه داشت بعد گفت: 
- من رو ببخش! یعنی همه ما رو ببخش! ما بهت بد کردیم. 
بعد ازم جدا شد و با چشم‌های خیس اشک نگاهم کرد. عذاب وجدان گرفتم. 

- من که نمی‌فهمم چی میگین! 

دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو همراه خودش به سمت بالای پله‌ها برد. وارد خونه که شدیم، خونه ترکید. همه همهمه کنان از جاشون بلند شدن. از همه بیشتر نگاه مشتاق دنیل و بابک رو می‌دیدم. همه به سمتم اومد و کلی ماچ و بغل از محرم و نامحرم شدم که حتی نمی‌تونستم بفهمم چه خبر هست و کی اینجا داره سواستفاده می‌کنه. من رو روی هوا به سمت مبل‌ها بردن و کنار ویدا نشوندن. شوهرش گفت: 

- ما از شدت عذاب وجدان داریم دیوانه می‌شیم دانیال جان! تو اینهمه مدت عذاب کشیدی اما ما بجای اینکه پشتت باشیم هرچی جلوی چشممون بود رو باور کردیم. 

دخترش گفت: 

- خوب ما نمی‌تونستیم همچین حدسی بزنیم بابا. 

واحد گفت: 

- در عوضش اگه از حالا همچین اتفاقی بیفته تا خودت نگی چه خبره ما هیچی رو باور نمی‌کنیم. 

خیلی دل دانیال آروم شد. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...