نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنج بار سنگین است و من کم طاقت و دنیا حسود خم شدن را عار میدانم دعا کن بشکنم - راستی حاضر شو باهم خرید بریم. ابرویی بالا انداختم. - خرید چی؟ - لباس و اینطور چیزها. - برای تو؟ گیج شد. - نه دیگه برای تو. - من احتیاجی ندارم، لباس دارم. - میدونم اما دوست دارم من برات بخرم. کلافه گفتم: - نیازی نیست، برام چیزی نخر. همین پول هم زیادیه. - الینا... - تو مگه چیکاره منی که برام خرید میکنی؟ متعجب نگاهم کرد. من برگشتم و به داخل سوئیت رفتم. مایوم رو برداشتم. با نیوشا قرار بود به استخر بریم. با باربد هماهنگ بود که کسی داخل نیاد. به استخر که رسیدم گفتم: - ایول اینه زندگی! مایو پوشیدیم و هر دو توی آب شیرجه زدیم. نیوشا گفت: - شنا بلدی؟ - نه. تو بلدی؟ - نه. خندیدیم. توپ بادی رو برداشتم. - بیا از من بگیر. سرگرم بازی شدیم. انقدر آب به سر و صورتمون میریخت که حالت تهوع گرفته بودم. یکی از کدبانوها داخل اومد و برامون سینی مزه آورده بود. من و نیوشا با ذوق * او * کشیدیم. - بذار بذار همین کنار استخر. گذاشت و رفت و ما هر دو آویز استخر شدیم تا بخوریم. نیوشا گفت: - عجب زندگی الینا! من و تو دیونه هستیم؟ آهی کشیدم، خندیدم، و دوباره آه کشیدم و گفتم: - چیزی که میخوام اینه که این اتفاق بیفته، به هر قیمتی! بعد بیرون اومدم و گفتم: - تو امشب اینجایی؟ - نه، دو شب در هفته خونه خودمونیم. - اوهوم! پس اینجا زیادی گرفتت. با هیجان گفت: - آره واقعا! توهم زود با دانیال نامزد کن و بیا پیش ما زندگی کن. خندیدم. - برو بابا حوصله داری! - راستی شنیدم آرمین میخواد یک بانک بزنه. میخواد شعبه اصلی رو به دانیال بسپاره. - جَنَمِش رو داره دانیال؛ آرمین هم میدونه. اما من به اون بانکی که آرمین بخواد بزنه مشکوکم. نیوشا هم سر تکون داد یعنی من هم. - راستی... دانیال میخواد تو رو رسمی به عنوان نامزدش اعلام کنه. - ا! هنوز ازم خواستگاری هم نکرده. - حتما به زودی اینکار رو میکنه دیگه. پس دیگه زمانش بود. - بیا بیرون! بیا بیرون برگردیم اتاق که هزارتا کار داریم. دوش گرفتیم و خودمون رو خشک کردیم و لباس عوض کردیم. من یک پیراهن سفید ساده با آستین بلند حریر با دامن مشکی پوشیده بودم و یک شال روی سرم بود. به سمت اتاقم رفتم که صدایی اومد: - الینا! دانیال بود. نکنه الان قصد پیشنهاد داشته باشه! نه من آماده نیستم. به سمتش برگشتم. - هان! بخاطر استرسم ناخودآگاه نسبت بهش تلخ شده بودم. چند ثانیه نگاهم کرد بعد گفت: - هنوز ازم ناراحتی؟ - نه ناراحت نیستم. - پس بیا توی آلاچیق بشینیم. سر تکون دادم. - بریم. باهم رفتیم و توی آلاچیق نشستیم. با اینکه پاییز بود اما آفتاب بود و سردم نمیشد. یک جعبه از زیر صندلی در آورد و به سمتم گرفت. - تقدیم با عشق! - برای چی؟ - برای اینکه اینجایی، کنار من! خیلی کم از دانیال رمانتیکی میدیدم. لبخند زدم. - دانیال! - جانم! خنده بیصدایی کردم و جعبه رو گرفتم و باز کردم. چندتا سی دی داخلش بود. - وای، آلبوم موسیقی مهدی احمدوند! خواننده مورد علاقهم! سرم رو بالا آوردم. داشت با لذت نگاهم میکرد. دلم برای نگاهش ریخت. ویرایش شده 8 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و شیش ** دانیال ** بر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوخت ما را دلت نخواست ندانم چرا نخواست برای مراسم عقد بزرگ باربد آماده میشدیم. این مدت خونه مثل بهشت بود. با پویا رابطه تلفنی داشتم به مامان و شایان سر میزدم و بقیه عزیزهام کنارم بودن. شبها همه باهم فیلم میدیدیم و با حنانه خانم که شطرنج باز قابلی بود شطرنج بازی میکردم و با الینا برای ناهار و تفریح بیرون میرفتیم. یک دسته گل بزرگ گرفتم و به سوییت رفتم. الینا روی مبل نشسته بود و مدتی خونسرد من رو نگاه کرد و بعد گفت: - این دیگه چیه؟ دسته گل رو روی پاش گذاشتم. بزرگ بود و مجبور شد نگهش داره که نیفته. - سالگرد آشناییمون مبارک! - او! تو چقدر حواس جمعی! من اصلا اهل این چیزها نیستم. - میدونم، برای همین ساده انجام دادم. امیدوارم خوشحالت کرده باشه! نگاهش بین گلها میچرخید. یکم منتظر موندم نظری بده اما چیزی نگفت. نگاهی به پرتقالهای روی میز کردم. کنارش نشستم. متعجب نگاهم کرد. پرتقال رو برداشتم و پوست کندم. یک حبه برداشتم و به سمتش گرفتم. - نوش جان! لبخند زد. بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم. گفت: - اتاق یک دختر خانم نمیرن ها. - من میرم. وارد شدم. پشت سرم اومد. نگاهی به لوازم ساده و سنگین اتاقش انداختم و به سمت کتابخونهش رفتم و کتابی برداشتم. - آریاییها نویسنده گُردون چای؟ صفحه اولش رو باز کردم. خودش نوشته بود: * رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم شعرهایم دستباف مهربانی های توست...* - چه قشنگ! - ممنون! - خودت شاعرشی؟ سر تکون داد یعنی آره. - چرا تا حالا نگفتی مینویسی؟ - زیاد نمینویسم آخه. - خوب... بنویس، برای من بنویس. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند زد. - باشه، مینویسم. بیرون که اومدم باربد رو دیدم. خندید. - پیش یار بودی؟ نیشخند زدم. از قیافهم متوجه شد باید یک مشکلی باشه و لبخند از روی لبش رفت. - چی شده؟ - الینا یکجوری شده باربد. از وقتی اینجا اومده سرد شده. حتی دارم شک میکنم که وقتی ازش درخواست ازدواج کنم جواب مثبت بده. - این حرفها رو نزن. تو و الینا برای هم هستید. من حتی هدیه عروسیت رو انتخاب کردم. سر تکون دادم. - باشه زبون نریز. هوس دیزی کردم. بریم بزنیم بر بدن؟ - برو بابا ساعت یازده نصف شب. اون موقع هنوز انقدر گوشیها پیشرفته نبود که ساعت یازده سر شب به حساب بیاد. - کی نظرت رو خواست! یاالله حاضر شو! با تعجب گفت: - داری جدی میگی؟ - بدو دیگه باربد. پوفی کشید و زیر لب فحشی داد و به سمت پلهها رفت. ** الینا ** میخواستم برم برای خونه سالمندان سفره یلدا بندازم. یا بهتر بگم میز یلدا رو درست کنم. این خانه سالمندان رو خیلی دوست داشتم. خانه سالمندان خیریه بود. یعنی افرادی که داخلش بودن کسی نبود که مقرری اونجا رو بپردازه. بعضیهاشون رو از سطل آشغال یا جوبها پیدا کرده بودن و بعضیها از بیپولی و بیکسی به اونجا پناه آورده بودن یا کسی از همسایهها متوجه شرایطشون شده و زنگ زده و به شهرداری گزارش داده. دلم میسوخت. یک عمر بدوی باز به این حال بیفتی! یک عمر زجر بکشی و آخر عمری حتی به اندازه اینکه سرت رو بذاری روی بالشت و بمیری آرامش نداشته باشی! همیشه دوست داشتم برای اینطور افراد کاری انجام بدم. وقتی این رو به دانیال گفتم، جواب داد: - اما من ترجیح میدم برای بچه و جوونها کاری کنم. اونها که آیندهای ندارن و آخر عمرشونه. ویرایش شده 9 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد پارت هفتاد و هفت - اتفاقا من فکر میکنم اون بچه و جوون آیندهای داره که میتونه خودش تغییر بده و به جایی برسه که این روزها رو یادش بره اما اون پیرزن دیگه امیدی جز مرگ نداره. - نظرت برام جالبه! یکبار که رفتی من رو هم ببر. با هیجان گفتم: - اتفاقا فردا قصد دارم برم تا میز یلداشون رو بچینم. - خدا، تو چقدر مهربونی دختر! از حرفش ذوق کردم. فرداش زودتر از من آماده بود. گفت: - قبل از رفتن چیزی براشون نگیریم؟ - اگه بگیریم که خیلی بهتره! - چی بنظرت خوبه؟ با خودم فکر کردم اون وضع مالیش خوبه پس میتونه خیلی چیزها بگیره. - اونجا غذا از بیرون نمیشه برد و خودشون باید درست کنند. اما مواد غذایی میشه برد. - پس همه چیز بگیریم، برنج، گوشت، گوجه، میوه، شیر، همه چیز. لباس هم بخریم؟ - بیشتر لباسهای همون جا رو میپوشن اما اگه روسری، جامهری و تسبیح براشون ببریم خوشحال میشن. - کتاب دعا هم ببریم حتما. قرآن. وقتی دیدم بیشتر از من هیجان داره، حتی بدون اینکه توی چهره نشون بده، لذت میبردم. شاید این پسر میتونست آدم خوبی بشه. اگه جایی دیگه میبود. - بریم خرید. باهم به خرید رفتیم. دو کیسه برنج، شیش کیلو گوشت، پنج عدد مرغ، دو کیلو گوجه، یک دبه بزرگ شیر تازه، چند کیلو از انواع میوه ها. صندوق عقب ماشین پر شد. خندیدم. - امروز روز عید اونها میشه! - کاش میشد شب یلدا ما هم اونجا باشیم. - صحبت میکنم شاید اجازه دادن. در حالی که پشت فرمون مینشست گفت: - واقعا امکانش هست؟ - چون من رو میشناسن شاید. - تو زیاد اونجا میری؟ آینه ماشین رو پایین دادم و شروع به کم کردن آرایشم کردم. - تقریبا! - اونجا بیشتر میری یا پرورشگاه؟ - پرورشگاه برای چی برم؟ چیزی که گفت باعث شد دستهام از حرکت بایسته. - چون بچگیت اونجا بوده. چند ثانیه مکث کردم تا ذهنم جمع و جور بشه و بعد گفتم: - خاطرات بدی رو یادم میاره. - آهان! و سکوت کرد. به پاساژ رسیدیم. - بیا هرچی که نیازه بگیر. چهل روسری، جامهری و تسبیحهای کوچیک رنگی رنگی گرفتیم. - کتاب چی بگیریم؟ - ارتباط با خدا! البته بیشترهاشون سواد ندارن. - چرا؟ با افسوس گفتم: - خانوادههاشون اجازه ندادن. - بعد الان تاوان زنی که گوشه خونه سالمندان افتاده و حتی از داشتن کوچیکترین سرگرمیها محرومه رو کی میده؟ آه کشیدم. - نمیتونم برای همه آدمها دعا کنم خدا ببخششون! دیگه چیزی نگفت و من هم سکوت کردم. چند ارتباط با خدا و قرآن کوچیک خریدیم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشت با همه لوازم به سمت خونه سالمندان رفتیم. زنگ زدم و اطلاع دادم که داریم میایم. خبر هم دادم که باید ماشین رو داخل بیاریم تا لوازم رو که سنگین هستن بتونیم بیاریم. ماشین جلوی در ایستاد و با تعجب داشتن به ماشین نگاه میکردن. یک تیوولی بادمجونی بود. ما پیاده شدیم و سلام کردیم. جوابمون رو دادن و نگاهشون روی دانیال بود. شاید چهره دانیال معمولی بود و پوستش تیره اما هیکل خوبش خوشتیپش کرده بود و اگه که آدم جزئیبینی نباشی بنظرت خیلی خوش قیافه میاومد اما برای منی که آدم جزئیبین بودم کاستیهای چهرهش هم معلوم میشد. دو آقایی که اونجا پرستار بودن کمک دانیال رفتن و با دیدن خوراکیها هیجانزده شدن. - دستتون درد نکنه! - خدا خیرتون بده! من رو به خانمها گفتم: - بیان کمک چند پلاستیک داخل ماشین هست. رفتیم و پلاستیکها رو برداشتیم و زودتر از مردها که داشتن لوازم رو بین خودشون تقسیم میکردن به سمت داخل مجتمع رفتیم. یکی از پرستارها که این مدت با من صمیمی شده بود گفت: - اینها رو از کجا پیدا کردی کلک! - دیگه برای کار خیر باید دنبال گشت. - یعنی چیزی بینتون نیست؟ با تعجب ساختگی گفتم: - نه بابا! پشتم شایعه ننداز ها! *** دانیال *** وارد ساختمون خونه سالمندان شدیم. یک ساختمون ساده و قدیمی. خانمی که انگار دکتر مجموعه بود با سرخوشی و کلی تشکر ازم استقبال کرد و وسایل رو ازم گرفت و داخل برد. بعد الینا به سمتم اومد. - بیا بریم داخل. باهم داخل اتاق رفتیم. خشکم زد. یک اتاق بزرگ کف سرامیک که تا حد امکان درش تخت چپونده بودن و یک تلوزیون که به دیوار وصل بود. با دیدن الینا خانمها شروع به شادی کردن. الینا با هیجان به همهشون جواب میداد. یکیشون با ذوق گفت: - این آقا شوهرته؟! الینا برگشت به من نگاه کرد و معذب خندید. چند خانم هلهله کردن. یک خانم با هیجان گفت: - بیا اینجا، بیا اینجا بشین. طول کشید تا بفهمم با منه. جلو رفتم. خودش رو به گوشه تخت کشوند و به من گفت: - اینجا بشین. روی تخت نشستم. با ذوق نگاهم میکرد. - به به، چه شیر پسری! چه هیکلی داره. سیاه هست ها، اما هیکلش خیلی خوبه! نیشخند زدم. یکی دیگهشون گفت: - ماشالله چه جوونی! الینا جون خوب چیزی تور کردی ها! الینا خندید. - ای بابا صغرا جون از خودت بگو، چه خبر! من هم به خودم اومدم دیدم درگیر زندگینامههای خانمها شدم. یکی نابینا بود، یکی دستش از بازو آویزون بود، انگار توی بچگی دستش شکسته بود و نبرده بودن براش گچ بگیرن و همینطور مونده بود. هرکی هم خاطراتی داشت. یکی از خانمها کناریش رو نشون میداد. - نگاهش کن. این همسایه ما بود. هر روز توی خرید بود. انقدر چیزی میخرید که من همیشه بهش حسادت میکردم. اما حالا ببین کجاست. اینجا کنار من. وقت غذاشون شد. دیدم که توی بشقابهایی اندازه چهار انگشت غذا ریختن. ناراحت گفتم: - چرا انقدر کم؟! من که مواد خوراکی آوردم. پرستارهای آقا خندشون گرفت. - ربطی به این قضیه نداره. اینها نمیتونند بیشتر از، این بخورن. اما من هنوز مشکوک بودم که اینبار الینا کنارم اومد و دم گوشم گفت: - راست میگن. حتی طبقه پایین افرادی هستن که فقط شیر میتونند بخونند. - میشه بریم ببینیمشون؟ - نه، اجازه نمیدن. متوجه نمیشدم چرا نباید اجازه بدن. خودش توضیح داد: - هر مریضی برای اونها مرگ میاره. - آهان! سه ساعت اونجا موندیم و وقتی بیرون اومدم نگاهی به ساختمون و حیاط نه چندان خوب عمارت انداختم و دلم گرفت. توی ماشین بهش گفتم: - مرسی که من رو با این چیزها آشنا کردی! - مرسی که دوست داری با این چیزها آشنا بشی! هر دو بهم خندیدیم و احساس کردم یک نزدیکی عاطفی جدید گرفتیم. ویرایش شده 9 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و نه به خونه که برگشتیم وقت شام بود. پیشنهاد دادم جیگر برداریم توی آلاچیق که باربیکو هم داشت خودمون به سیخ بزنیم. در اصل نیاز به پیشنهاد نبود البته که همه پیشنهادهای جالب رو من میدادم و طوری برادرها به این مسئله عادت کرده بودن که میدیدم باربد توی رابطهش اصلا پیشنهادی نمیده، حنانه خانم هم که معمولا درگیر کار بود و متسفانه ناخودآگاه نوعی کدبانو شده بود و الینا هم که هیجان هیچکاری رو نداشت. اون شب به الینا گفتم: - میخوام یکبار ببرمت مامانم ببینت. یکم مکث کرد بعد گفت: - میشه الان نباشه؟ - چرا؟ جوابی نداد و گفتم: - باشه، هروقت تو راحتی. حنانه خانم خودش رو در آغوش گرفت. - سرده! باربد گفت: - چيزى كه ما نياز داريم تركيب هواى خنک و سرد پاييز و زمستون و روز طولانى تابستونه والا. نیوشا و الینا خندیدن. دنیل گفت: - بریم سفر؟ - توی این هوای سرد؟ - ای بابا! دلم خیلی گرفته آخه! چشمه گفت: - بچهها من یک خبر تلخ براتون دارم. همه نگران نگاهش کردیم. توی این شرایط خبر بد چی بود دیگه! بابک گفت: - چی؟ - پدرتون دوباره ازدواج کرده. - مگه تو رو طلاق داده؟ چشمه درحالی که نتونست جلوی اشکی که توی چشمهاش جمع شده بود رو بگیره سرش رو به معنی نه تکون داد. همه شرمنده شدیم. حنانه خانم دستش رو روی دست چشمه گذاشت. - برات متاسفم! چشمه غمگین خندید. - برای شما هم خبر بدی دارم. نگاهش به ما برادرها بود. پرسیدم: - چی؟ - دختر دایی شما، نگین همسرش شده. ** تندتند زنگ واحد دایی رادوین رو میزدم. در باز شد. زن دایی بود. با استرس و چادر به سر. - وای! شمایید؟! چی شده؟! سکته کردم. - دایی خونهست؟ - آره. با شنیدن این جواب از کنار زن دایی رد شدم و داخل رفتم. باربد هم اومد. دایی توی هال بود. با دیدن ما پرخاش کرد: - یعنی چی بدون اجازه... - دایی تو میدونی دخترت زن آرمین شده؟! - معلومه، خودم اجازه عقدش رو دادم. داد زدم: - آخه چرا؟! - به تو چه مربوطه؟ نکنه خاطرخواهشی؟ - چرا اینکار رو با دخترت کردی؟! نمیدونی آرمین مدام زن عوض میکنه؟! نمیدونی خلافکاره؟! نمیدونی که چه نوع آدمی هست؟! چرا اینکار رو کردی؟! دایی هم متاقبا داد زد: - چون پولداره! جا خوردم. ادامه داد: - چون پولداره، چون قول داده برامون خونه و ماشین بگیره. چون دخترم پول دوست داره. با پوزخند نگاهش میکردم. - که اینطور! پس دیگه حرفی نیست. و به باربد اشاره کردم بریم. وقتی داشتیم میرفتیم دایی گفت: - درضمن کسی توی خانواده نمیدونه و قرار هم نیست بدونه. بیتوجه حرکت کردم که گفت: - اگه کسی بفهمه من هم حرف زیادی برای گفتن دارم. ایستادم. پس خیلی چیزها میدونه! ویرایش شده 9 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد ** الینا ** حس قشنگیه .. وقتی یه نفر جوری نگاهت میکنه که انگار تو رویای به حقیقت تبدیل شدش هستی روزی عروسی رسید. عروس سرماخورده بود. با سرم سرپا شد و مدام فینفین میکرد. به آرایشگاه بردمش و وسط آرایش هی دستمال عوض میکرد. - الینا گلوم درد میکنه! کاری نمیتونستم براش بکنم. خودم هم زیر دست آرایشگاه بودم. عروس خیلی قشنگ شده بود. آرایش من به عنوان همراهی زودتر تموم شد و رفتم لباس بپوشم. چشمه داشت بچهش رو آروم میکرد. ما دوتا به عنوان همراه اومده بودیم. لباسی که انتخاب کرده بودم یک پیراهن از ساتن و پولک به رنگ طلایی بود. پشت پلکهام هم همین رنگها و شایندار بود. رژگونه حنایی با رژ لب قهوهای زده بود. توی آینه چندبار به خودم نگاه کردم. عجب چیزی شده بودم. از اتاق آرایش که بیرون اومدم دهن چشمه هم باز مونده بود. - وای عجب چیزی شدی! - مرسی بانو! بعد بچه رو از بغلش گرفتم. - تو برو آماده شو. - دستت طلا! چند دقیقه بعد چشمه با لباس قشنگ مشکیش اومد. بچه رو هم آماده کردیم و بعد رفتیم و مشغول قربون صدقه عروس شدیم. کمکش کردیم لباس عروسش که خیلی هم سنگین بود رو بپوشه. - چطور با این میتونی راه بری آخه! - چارهای ندارم خواهر! فیلم بردار اومده؟ - فیلم بردار اومده اما داماد نیومده. یکم بعد خبر دادن داماد هم اومده. سریع فرستادیمش برای فیلم و خودمون هم لوازممون رو جمع کردیم و بعد از اینکه مطمئن شدیم عروس رفته بیرون رفتیم. وارد کوچه که شدیم ماشین دانیال رو دیدم که به سمتمون اومد. دنیل هم کنارش بود. ما دوتا با اون شالهای باد کرده عقب نشستیم. بعد از سلام و احوالپرسی به سمت تالار راه افتادیم. جلوی تالار نگه داشت و پیاده شدیم و داخل رفتیم. به اتاق پرو زنانه رفتم و شالم رو برداشتم و تیپم رو آماده کردم و بیرون اومدم. دانیال جلوی در منتظرم بود. جفتمون خیره بهم شدیم. کت و شلوار مشکی با پیراهن ستش پوشیده بود و کراوات سبز زده بود. همینطور که نگاهم میکرد گفت: - چرا نگفتی من هم طلایی بپوشم؟ - طلایی بپوشی؟ منظورت کراوات طلایی هست؟ مهم نیست همین یکی نباشه چیزی نمیشه. به سمت سالن راه افتادیم. گفت: - چقدر خوبه که لباس مجلسیهای تو همش آستین بلنده. احساس امنیت میکنم. دستم رو سمت شقیقم بردم و پایین آوردم. - چاکرم بشی! خندهش گرفت. - دلقک! - بله، کاریم داشتی؟ بیصدا درحالی که دستش توی جیبش بود خندید. وارد تالار شدیم. جمعیت زیاد بود. عروس و داماد منتظر خبر فیلمبردار بودن تا بیان. دانیال رفت تا به همه میزها خوش آمد بگه و من هم رفتم یک میز اول سالن پیدا کردم و نشستم. یکم بعد چشمه اومد. نزدیکتر که شد براش دست تکون دادم اومد و صندلی کنارم نشست. دانیال مشغول صحبت با خانواده مادریش بود. میدیدم که مادرش هم بین اونها نشسته و زل زده به روبهرو. بهتر بود همین امروز باهاش آشنا میشدم و دل دانیال رو به همین گرم میکردم. جز اقوام مادریش از اقوام پدریش هم اومده بودن. اون طرف دیگه سالن نشسته بودن و برعکس اقوام مادری که ساده و صمیمی بودن خیلی از دماغ فیل افتاده بنظر میاومدن. دوباره برگشتم روی اقوام مادری و چشم چرخوندم دختره نگین رو دیدم. از دور هم معلوم بود زن یک آدم پولدار شده. نوع لباسش، آرایشش، طلاهای سر و گردنش که احتمالا به اقوام پدریش گفته بدله، مدل موهاش و حتی قیمت گل سرهاش. بابا عقدهای! ویرایش شده 10 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد پارت هشتاد و یک ** دانیال ** یکی اومد و دم گوشم گفت: - آرمین اومد. به اون سمت نگاه کردم. آرمین با چند همراهش وارد شد همهمه توی سمت چپ تالار افتاد. من از غیر اقوام دعوت نکرده بودم چون میترسیدم آشنایی بین اونها و خانواده مادری پیش بیاد، مثل اتفاقی که برای نگین افتاد، و بعد خر بیار و باقالی بار کن. اما همین اقوام هم از آرمین حساب میبردن. آرمین با اون کت و شلوار آبی کاربنی و پیراهن پوست پیازی و کراوات یخی اصلا به یک مرد پنجاه ساله نمیخورد. با میزهای خودش احوالپرسی کرد و بعد سر اولین میز نشست. نگاه دنیل روی من برگشت یعنی برم احوالپرسی کنم یا نه! بابک که به خودش زحمت نگاه کردن به آرمین هم نداد. با چشم به دنیل اشاره کردم نه اما چون خودم زیر ذربین اقوام بودم و یکطوری صاحب مجلس به حساب میاومدم به اون سمت رفتم. داشت با کناریهاش صحبت میکرد. با دیدن من ابرویی بالا انداخت. - ا، توهم بودی! - سلام! دستش رو دراز کرد و باهاش دست دادم و جواب سلامم رو داد. رفتارهای آرمین توی دیدارهای مستقیم معمولا خیلی گرم و افتاده بود که البته هرکی یک مدت باهاش سرکار داشته باشه متوجه میشه از سیاستش چنین رفتارهایی داره. - ممنون که اومدی! - عروسی پسرمه! تازه یک هدیه هم برای تو دارم. - برای من؟ نگاهی به ورودی سالن کرد و بعد گفت: - آره، رسید. به اون سمت برگشتم. یکم جا خورده موندم بعد صورتم شکفت. اینکه پرهام بود. به سمت ما اومد. چشمهای اون هم برق میزد. - سلام! دستش رو فشردم و جواب سلامش رو دادم. میخواستم بغلش کنم و محکم به خودم فشارش بدم اما نمیخواستم کسی شک کنه که این کی هست پس خیلی دوستانه در آغوشش گرفتم. ازش جدا شدم و گفتم: - خیلی خوش اومدی! بیا سمت میز ما بشین. رو به آرمین سر تکون دادم و با پوریا سمت میز ما رفتیم. الینا و چشمه وقتی دیدن یک نفر رو به اون سمت میارم بلند شدن. به پرهام معرفی کردم: - نامزدم الینا خانم! چشمهای الینا یکلحظه گرد شد اما بعد خودش رو جمع کرد. - همسر آرمین، چشمه خانم. مادر خواهرمون. پرهام با الینا دست داد و گفت: - خیلی زیبا! به سلیقه برادرم احسنت میگم! بعد با چشمه دست داد و به من گفت: - باهم آشنا هستیم. و آوا رو گرفت و بوسید. - وای من هنوز این خواهر کوچولوم رو ندیدم! بهتزده به الینا نگاه کردم اما وقتی لبخند روی لبش رو دیدم فهمیدم توی صحبتهای خانمانهشون خیلی چیزها رو چشمه بهش گفته. باز هم دستم رو روی کمر پوریا گذاشتم و گفتم: - مراعات کن. دیگران رو مشکوک میکنی. خودش رو جمع کرد. - باشه، باشه. و میز رو عقب کشید و نشست. من هم نشستم. الینا با ذوق پرسید: - شما اسمتون پرهامه یا پوریا؟ - پرهام توی شناسنامه و پوریا صدام میزنند اما دانیال اصرار داره هر دوش صدام بزنه که به یکی از اسمها برنخوره. الینا لوند خندید و پرسید: - زن دارید؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و دو نگاهش کردم. خیلی وقت بود که دیگه با این لحن و خنده با من روبهرو نشده بود. تقریبا از همون روزهای اول بعد از اینکه مخم رو زد. - بله. چشمه با ذوق گفت: - یک جفت دو قلوی دو ساله هم دارن. بایادآوری بچه داداشهام لبخند زدم. - وای خدا! به الینا نگاه کردم. احساس میکردم شادیش با دلیله و از فکری که کردم لرزیدم. همونموقع اعلام کردن عروس و داماد وارد میشن. همه چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم! نگاهم به دامادی برادرم بود و دلم لبریز از شادی! من عاشق برادرهام بودم و این رو کسی نمیتونست انکار کنه. از مقابلم که رد شد احساس کردم دلم غرق آرامش از اینکه برادرم سر زندگیش رفته شده. دیجی اعلام کرد: - مادر و پدر عروس خانم و آقا داماد بیان و دو طرف سن بایستن. پدر و مادر عروس با اینکه طلاق گرفته بودن اومدن و ایستادن. نگاه کردم به آرمین که گیج بود و نگاهش به ما که بیاد یا نه. دوباره به میز خانواده مادری نگاه کردم که سعی داشتن مادر رو به بزور بلند کنند و بفرستن. به سمت عروس و داماد برگشتم و دیدم باربد حرکت کرده و از جایگاه پایین اومده. طول کشید تا فهمیدم به سمت میز ما میاد. دست من رو گرفت و کشید. ناخودآگاه بلند شدم و همراهش رفتم. من رو روبهروی خانواده همسرش گذاشت و رفت توی جایگاه. پچپچها بلند شد. دیجی اعلام کرد عروس و داماد بیان. پایین اومدن و باربد سمت من و نیوشا سمت خانوادهش رفت. محکم در آغوشش کشیدم. تا خرخره براش خوشحال بودم و نمیدونستم این ازدواج چه آتیشی توی زندگی ما قرار بندازه. البته اگه واقعیتش رو بگم حتی با اینکه اینهمه بلا سرمون اومد اما اگه به عقب برگردم و ازم بپرسن یا یک ازدواج ناموفق برای باربد اما بدون اون مشکلات، یا همین ازدواج میکم همین ازدواجی که دلش درش خوشه. البته من توی مراسم خبری از دردهایی که بعدا سراغمون میاومد نداشتم و حتی حدس نمیتونستم بزنم. بجاش به گذشتهش فکر کردم. به وقتی کنکور قبول نشد و به فکر مهاجرت افتاد. اون موقع آرمین فراری بود و قبل از این بود که پول اختلاس کردهش رو پس بده. باربد خیلی شانسی فهمیده بود اون کدوم کشور هست. برای یکی از اطرافیانش ایمیل فرستاد که اون هم میخواد به همون کشور بیاد. طول کشیده بود تا خبری از آرمین بگیره و تا اون موقع حسابی سیریش شده بود تا اینکه بالاخره جواب آرمین اومد. اصلا ولش کن گذشته رو، الان رو عشقه! رقص دو نفره رو گذاشته بودن. رقص اول فقط عروس و داماد بودن اما از رقص دوم بقیه هم میتونستن برقصن. به سمت میز برگشتم. پدرام و الینا داشتن غشغش میخندیدن. حس بدی بهم دست داد. به اون سمت رفتم و در یک تصمیم آنی بجای اینکه دستم رو سمت الینا که تا حالا رقص دو نفره با من نرفته بود دراز کنم، به سمت چشمه دراز کردم. نگاه الینا رو از گوشه چشم و لبخندی که از لبش رفت دیدم. چشمه نگاهی به الینا کرد که الینا بهش لبخند زوری و عجلهای زد و گفت: - آوا رو به من بده. آوا رو که خواب بود به الینا داد و دستش رو به من داد و وسط اومد. شروع به رقص آرومی کردیم. گفت: - از الینا ناراحتی چون با پوریا گرم گرفته؟ - نه. - پس چرا بهش پیشنهاد رقص ندادی؟ نمیخواستم بحث خانواده رو به بیرون ببرم. - میدونی که نمیرقصه. دیگه چیزی نگفت. چند دور دیگه که زدیم گفت: - بابک از مهمونی بیرون رفت. - ا، چرا؟! - نمیدونم، گفت خستهست میره بخوابه اما بنظر من یکم عجیبه. یکم فکر کردم. واقعا عجیب بود! بابک دورهمی دوست داشت. نکنه مواد زده یا با دختری پنهانی... - کجا رفت؟ - گفت میره اتاق پرو. سر تکون دادم. چند دور دیگه زدیم بعد وسط همون دورها کنار سالن بردمش و ازش جدا شدم و گفتم: - من برم ببینم کجاست. - باشه. ویرایش شده 10 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و سه از سالن بیرون رفتم و جلوی در اتاق پرو مردانه ایستادم. بسم الله گفتم و داخل رفتم. بابک تنها روی یک صندلی نشسته بود. - ا، داداش! - اینجا چیکار میکنی؟ - هیچی، نشستم. داخل رفتم. - چرا؟ - حوصله جمعیت رو ندارم. - خوب چرا؟ خندید و سکوت کرد. - بگو دیگه. - زیاد وضعیت اونجا خوب نبود. اول نفهمیدم چی میگه بعد خندم گرفت. - انگار اون رشته خیلی روت تاثیر گذاشته. خندید. اون مهمونی هم به خوشی و خوبی تموم شد و جز خاطره خوب ازش نموند. تنها چیزی که آزارم میداد این بود که کل مهمونی پرهام و الینا باهم بودن و وقتی زمان رفتن از مراسم دیدم الینا به پوریا که تندتند داره حرف میزنه زل زده چیزی توی ذهنم اومد: چهزیباست،نگاهتبهاو،کاشکمیو بودم. خواب بودم که یکی در رو از جا کََند. بهتزده از جا پریدم. باربد بود. - چی شده؟! - زود باش بریم. - چه مرگته؟! اگه جواب نمیداد فحشش هم میدادم. - آرام... آرام مُرده. - آرام؟! این رو گفتم و بلند شدم. - چرا؟ - نمیدونم، بریم؟ توی شوک بودم. آرام! آرام خجالتی و محجوب! آرام پونزده ساله. دختر کوچولوی خانواده! نفهمیدیم با چه حالی خودمون رو رسوندیم. از هم لحظهای که وارد شدیم صدای جیغ و گریه میاومد. به داخل آپارتمان رفتیم. مردها روی مبل نشسته بودن و سر دایی توی دستش بود و گریه میکرد و زن دایی روی زمین نشسته بود و خودش رو میزد و گریه میکرد و زنها سعی داشتن آرومش کنند. دیر متوجه ما شدن. متوجه که شدن سلام کردیم. چند نفر جواب دادن. زن دایی از جا پرید و جیغ کشید: - تو، تو دختر من رو کشتی! نفهمیدیم با کدوممونه یا اصلا منظورش چیه. به سمت ما اومد اما سریع گرفتنش. - چیکار میکنی؟! - تو رو خدا خودت رو کنترل کن! زن دایی رو عقب کشیدن اما اون جیغ میزد: - تو دخترم رو کشتی! تو دختر نوجوونم رو کشتی! ما هنوز مونده بودیم چه خبره که دایی درحالی که مدام صداش میزدن اومد و یک چیزی از روی اپن برداشت. یک دفتر بود. صفحهای ازش پیدا کرد و جلو اومد و توی سینه باربد کوبوند. - بخون تا بفهمی چطور دخترم رو کشتی. پس به باربد بود. اما چرا؟! ویرایش شده 10 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد پارت هشتاد و چهار باربد همونجا نشست و صفحه باز شده رو نگاه کرد. سریع کنارش نشستم. بابک و دنیل هم روی کولهمون آویزون شدن. یک خاطره بود انگار. * برای چندمین بار به آینه نظر کردم. لباس هایم خوب بود؟! آرایش صورتم چه؟! آه نکند گیسوهای پریشان را دوست نداشته باشد! لباسم بنفش است. خودش گفت به من می آید؛ همان روز در ایوان، همان روز ولنتاین. از شما چه پنهان من هنوز یواشکی سلیقه ی او را دوست دارم! آنچنان قلبم به قفسه ی سینه ام می کوبید که ترسم از شکسته شدن دوباره اش بود؛ آخر تازه شکسته بود! از شما چه پنهان من هنوز هم یواشکی دیدن او را دوست دارم! شال را به دور موهایم پیچیدم آنچنان که تاری از آن دیده نشود، همانطور که او می خواست از شما چه پنهان من هنوز یواشکی غیرت او را دوست دارم! - مامان! نگاهم کرد اما من دیگر حرفی نداشتم. - بله! - اون...قسمت زن ها می مونه؟ از شما چه پنهان اما من هنوز بودن او را دوست دارم! مادرم اخم کرد خسته شده بود از دخترک دیوانه اش؟! - چطور؟ شونه ای بالا انداختم از شما چه پنهان من هنوز یواشکی دوست داشتن او را دوست دارم! به سوی تالار رفتیم همان که روزها برایشان نقشه کشیدیم. از شما چه پنهان من هنوز آن تالار را دوست دارم! صدای خاله ام می آید: - حالت چطوره آرامی خانم؟ نامم آرام است اما او آرامی صدایم کرد و همه آرامی صدایم کردن و نام من آرامی شد. از شما چه پنهان اما من هنوز این نام را دوست دارم! هیچ کس از روزهای ما نمی داند او نمی خواست که کسی چیزی بشنود، کسی عشق را بین ما ببیند، کسی هم رازمان شود زیرا او نمی خواست برای آینده اش بد شود و من... از شما چه پنهان من هنوز آینده ی او را دوست دارم! در باز می شود و او به داخل می آید. چقدر آن کت و شلوار آبی به تن لاغرش می آید از شما چه پنهان من هنوز لاغری اش را دوست دارم! خاله گونه اش را می بوسد و می دانم که ته ریش هایش صورتش رو می خراشاند از شما چه پنهان من هنوز ته ریش هایش را دوست دارم! به ما می رسد و با خنده ای مصنوعی نگاهم می کرد نکند می ترسد باز نیز عصبانی شوم و رازمان را به همه بگویم؟ از کدام قسمتش می ترسد سالها برایش جان دادنم را، یا با یک لبخند دیگری مرا فروختن را؟! او رد می شود و من به راه رفته اش نگاه می اندازم درست مانند همان روز، درست مانند همان روز همان آخرین روز که مرا گذاشت و رفت و نگاهی نیز به پشت سرش نیانداخت. از شما چه پنهان من هنوز رفتن او را دوست دارم! می رقصد و رقصیدن او را دوست دارم! می رقصم و می دانم رقصیدنم را دوست دارد! صدای سوت می آید و من هم سوت می زنم تا کس نبیند چگونه در خود فرو ریخته ام! می خندم و او خندیدنم را دوست دارد! با آهنگ آواز خواندم را دوست دارد! ساعت ده است و من این ساعت را می شناسم آنگاه است که به من می گفت.... تو را دوست دارم! غذا می آوردند و من کنار زن های دیگر و او کنار زنش می نشیند از شما چه پنهان من هنوز کنار او نشستن را دوست دارم! دستم می لرزد تا غذا به دهان برم جوجه کباب است همان که او دوست دارد! چند دانه بر روی میز می افتد در کنار نوشابه ای که او دوست دارد! من بدون او خوشبخت نیستم اما او... چه زیبا غذا بر دهن دیگری می گذارد! - آرام جان! چرا غذات رو نمی خوری مامان؟ آه چند دقیقه ست که به او زل زده ام؟ من هنوز زل زدن به او را دوست دارم! هر دو می خندیم و او شاد است و من نا آرام من هنوز شادی او را دوست دارم! غذا تمام می شود و وقت آن است که بر آشیانه ی عشق کند پرواز ای وای بر قلبی که او را دوست دارد! بر سوار ماشین می شوند و می رویم تا خانه ی عروس وای چه زیباست این خانه همان که من دوست دارم! بر روی تختش انداخته اند هزاران گل از همان گل سرخ زیبا که من دوست دارم! شمع ها روشنند برای امشب چه تاریک است دلم آه از شما چه پنهان او را دوست دارم! همه از خانه بیرون می رویم برای آن ها چه رنگی به شب زده خدای عاشق ها! به پنجره ی خانه اش شوم خیره امشب در آن اتاق یکی شود زن و قلب من بیوه! دلم انقدر در زیر پایش شده است له که گرفته است کم کم حس و حال گیوه! آه ای دل غمیده غم بخور! آه ای سر شوریده غم بخور! در آخر قصه چنین گویم از دل و جان که خدا کند شود خوشبخت از سر آغاز آخر از شما چه پنهان من هنوز یواشکی او را دوست دارم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) ** الینا ** از صبح که با اون هول بیدار شدن استرس داشتم. ما رو نبرده بودن و خودشون رفته بود. ولی من دلم آروم و قرار نمیگرفت. با زنهای خونه توی سالن کوچیک نشسته بودیم و منتظر خبری بودیم. نیوشا کلافه گفت: - اه، این دختر هم روز بعد از عروسی من باید میمُرد! حس بدی دارم. نگاهش کردم و با خودم فکر کردم این دختر چقدر خودخواه هست. یکی از کدبانوها اومد و به من گفت: - خانم آقا دانیال گفتن امشب رو توی واحد قبلیشون میمونند. نیوشا کلافه گفت: - پس باربد چی؟ - مثل اینکه اصرار ایشون بوده. نیوشا کلافه بلند شد. حنانه خانم بهش گفت: - کجا؟! - میرم آماده بشم خونهمون برم، اینکه نمیاد. اون رفت و من با نگرانی بیشتر مجبور به تحمل زمان شدم. ** دانای رمان** وارد واحد شدن. باربد از دستی بودن در اینجا رو انتخاب کرد چون هم نمیخواست جلوی افراد اون خونه، مخصوصا زنش تحقیر بشه و هم میدونست که اینجا اقوام هستن که هواش رو داشته باشن. وارد واحدی شدن که جز فرش و یخچال چیزی درش نمونده بود. دانیال تا وسط هال بدون مکث اومد. بعد وسط هال ایستاد و به عقب برگشت و به باربد زل زد. باربد پیش دستی کرد. - میتونم توضیح بدم. - توضیح بدی؟ تو یک قاتلی. تو با یک بچه روهم ریختی و بعد ولش کردی. - اصرار خودش بود. خیلی داشت اذیت میشد. فقط خواستم یک مدت باهاش باشم و طوری رفتار کنم که ازم زده بشه. اما ماه دوم دوستیمون نیوشا وارد زندگیم شد و من کلا از آرام فراموش کردم. دانیال فریاد نزد. اما صدایش از هر فریادی بدتر بود: - تو عقل نداری؟ تو نمیفهمی این یعنی چی؟ باربد آرام مُرده. باربد آرام کوچولو دیگه نیست. اگه تو طور دیگهای رفتار میکردی شاید الان زنده بود. میفهمی چی کار کردی؟ باربد میخواست بگه که به من چه اون خودش نباید اینکار رو میکرد اما دانیال خشمگینتر از اونی بود که این حرفها کمکش کنه. باربد به دو برادرش نگاه کرد که کنار هال نشسته و بغ کرده بودن و نشون میداد قصد کمک کردن بهش رو ندارن و چه بسا اونها هم اوت رو تقصیرکار میدونند. - دانیال… به خدا نمیخواستم... دانیال یک قدم دیگه جلو رفت. اینبار واقعاً قصد داشت بزنه. باربد عقب عقب رفت، تا جایی که پشتش به دیوار خورد. ترس واقعی رو داشت حس میکرد. - دانیال، آروم باش! چته! منم، باربد! اما دانیال دستش رو بالا برد. اینبار قصد داشت تا حد مرگ فرد خاطی جلو روش رو بزنه اما باربد یکدفعه از زیر دستش فرار کرد و به سمت در دوید. دانیال فریاد زد: - کدوم گوری میری؟ باربد در رو باز کرد. دانیال پشت سرش دوید، دستش رو محکم گرفت. با خشم، نفسنفسزنان گفت: - تا وقتی نفهمم چرا این کارو کردی، نمیذارم بری! باربد با تموم قدرتش خودش رو عقب کشید اما دانیال محکمتر گرفت. مچ باربد درد گرفت. باربد پرخاش کرد. - من نباید تاوان بچهبازیهای یکی دیگه رو بدم. - وقتی میتونستی ندی که باهاش در رابطه نرفته باشی. - تو الان عصبانی هستی، ول کن من برم بعدا صحبت میکنیم. اما دانیال هنوز رها نکرده بود. خشمش کور بود. مشتش بالا رفت و زیر چشم باربد فرود اومد. باربد یکلحظه فکر کرد کور شده. به عقب پرتاب شد. طول کشید تا درد کمتر بشه و بفهمه که کور نشده. هنوز مچ دستش توی دست دانیال بود و فهمید که برای نمردن باید خودش رو رها کنه. باربد یک لحظه با تمام توانش خودش رو عقب کشید و مچش از دست دانیال رها شد. تقریباً افتاد، اما خودش رو نگه داشت. و دوید. پلهها رو تند پایین رفت. دانیال پشت سرش فریاد زد: - باربد! برگرد! برگرد لعنتی آبروریزی نکن. اما باربد نایستاد. در واحد طبقهٔ پایین رو کوبید. در باز شد. مادر بزرگ که هنوز داشت برای نوهش گریه میکرد نگران شد. - باربد! چرا رنگت پریده؟ چی شده؟فرهاد اذیتت کرده یا روح آرام رو دیدی؟ باربد فقط گفت: - میتونم بیام داخل؟ و پشت سرش صدای قدمهای سنگین دانیال در راهپله پیچید. باربد داخل دوید و دست مادر بزرگش رو هم گرفت و داخل برد. - باربد! عزیزم چی شده؟ چرا اینجوریای؟ باربد روی مبل افتاد، دستش رو گرفت، نفسش میلرزید. ویرایش شده 10 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و شیش پدر بزرگ مچ باربد رو که جای انگشتهای دانیال هنوز روی پوستش بود، گرفت. - این چیه؟ کی اینجوری فشار داده؟ کی اینکارو کرده؟ کار فرهادِ؟ - نه، کار دایی نیست، اصلا چیزی نیست. - دانیال بوده؟ دانیال اینکارو کرده؟ باربد سکوت کرد. و همین سکوت یعنی «بله». مادر بزرگ با صدای بلند گفت: - من میدونستم! میدونستم یه روز کارش به اینجا میکشه! اون پسر وحشی چرا درک نمیکنه تو نقشی توی چیزی که ازش خبر نداشتی، نداری! - اون فقط… عصبانی بود. - عصبانی بود؟ این اسمش عصبانیت نیست باربد! این وحشیگری هست. در همین لحظه صدای قدمهای سنگین دانیال در راهپله پیچید. - صدای خودشه! فقط اون انقدر تند راه میره. نذارین داخل بیاد. مادربزرگ فوراً به سمت در رفت و دستش رو روی قفل گذاشت. دانیال از پشت در گفت: - پدرجون، در رو باز کنید. میخوام با باربد حرف بزنم. پدر بزرگ با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت: - نه! تا وقتی من اینجام، نمیذارم دستت بهش بخوره! دانیال از پشت در گفت: - من نمیخوام بزنمش. میخوام حرف بزنم. مادر بزرگ فریاد زد: - تو حق نداری حتی نزدیکش بشی! دیدیم چیکار کردی! بعد به گریه افتاد. - ون هنوز عزادار اون نوهم هستم تو دیگه حالم رو بدتر نکن. - مادر جون کاریش ندارم. پدر بزرگ گفت: - دانیال، برو. الان وقت حرف زدن نیست. تو حالت خوب نیست. باربد هم ترسیده و ما عزاداریم. برو انقدر نمک به زخممون نزن. چند ثانیه سکوت. بعد صدای قدمهای دانیال که آروم آروم از راهپله بالا میرفت. ** الینا ** پسرها جز باربد برگشتن. هیچکدوم حرفی درباره چرا نیومدن باربد نمیزنند و فقط میگن: - میاد. چند روز دیگه میاد. باربد به درک من نیوشا رو نیاز دارم اما اگه باربد نباشه اون هم بهانهای برای اینجا اومدن نداره. باهام تلفنی صحبت میکرد: - نمیدونم چی شده باربد حاضر نیست ببینم. حتی مراسم خاکسپاری دختر داییش من رو نبرد. - یک اتفاقی بین اینها افتاده و من نمیدونم چی. - بنظرت چیکار کنم؟ چیزی که اعتقاد داشتم رو گفتم: - بنظرم بذار زمان همه چیز رو حل میکنه. - وضعیت خونه چطوره؟ - بد. نمیدونم این دختر چقدر براشون عزیز بود مه هر سهشون پوکیدن. و با یادآوری نگاه گرفته دانیال دلم گرفت. نیوشا گفت: - باربد که حالش خوب بود، گفت که سعی میکنه به این قضیه فکر نکنه و فقط فضای عزای خونه حالش رو بد میکنه. - من خودم وقتی به این فکر میکنم که یک دختر نوجوون از خودکشی خودش رو کشت دلم آتیش میشه. - نوجوون؟ بگو بچه! کاش میفهمیدم چرا اینطور کرد. حواسم جمع آداب معاشرت شد. - راستی تو حتما بلند شو برای مراسماتشون برو. عروس خانوادهای نمیشه نری. - توهم بیا. - من هنوز قومشون نیستم خوب. این هم حرفیه گفت و رفت اما فردا خیلی طلبکارانه به من زنگ زد. داشت گریه میکرد. - الینا این دانیال تو دیونهست! - چرا؟! چی شده مگه؟! - یکجور باربد رو زده که زیر چشمش کبود شده. برگام ریخت. ویرایش شده 11 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) روارت هشتاد و هفت ** دانیال ** دانیال از مراسم هفتم برگشت تمام وجودش خشمگین بود. وقتی برای تسلیت به سمت زن دایی رفت، زن دایی بغلش کرد و آروم اما با گریه دم گوشش گفت: - من که میدونستم میخواد آرام رو از خودش زده کنه... هق... اما هرچی سردتر رفتار میکرد دخترم بیشتر وابستهش میشد... هق... همون جا بهش گفتم بذار به دانیال بگم گفت نه شما به من اطمینان کنید خودم درستش میکنم... هق... بهش گفتم باربد جان هرکار میخوای بکن اما یک وقتی دخترم رو ول نکنی که میمیره... هق... گفت نه زندایی خیالت راحت... هق... الان خیال راحتم زیر خاک خوابیده. از هم جدا شدن. دانیال با حالی زار گفت: - زندایی کاش به من میگفتید! کی دیدید این سهتا خودشون بتونند کاری رو درست انجام بدن آخه! به زار افتاد. - کاش به خودت میگفتم دانیال. کاش اصلا عاشق خودت میشد اونطور خیالم راحت بود. یاد نگین افتادم و توی دلم گفتم: اینجوری هم خیالت راحت نباشه زن دایی! درحالی که سردرد گرفته بودم به سمت دنیل رفتم تا بشینم. چشمم گاهی تازثر میدید و قبل از اینکه به دنیل برسم روی زمین افتادم و با چشمهای بازم آخرین صحنه رو که نگاه نگران باربد بود دیدم و بیهوش شدم. تو یک قاتلی باربد! اون هم قاتل ناموس خودت! ** دانای رمان ** صدای قدمهای دانیال توی راهپله پیچید. عصبی بود و به سرعت خیز برداشته بود. خدایی بود که مادربزرگ به موقع رسید و در رو قفل کرد وگرنه به داخل میپرید. باربد روی مبل نشسته بود. سعی داشت طوری نشون بده انگار نگران نیست اما این روی دانیال رو هیچوقت ندیده بود. پدربزرگ کنارش نشسته بود و دستش رو طوری که انگار بچهای رو پناه داده گرفته بود. مادربزرگ پشت در ایستاده بود و گوش تیز کرده بود. صدای دانیال از پشت در اومد: - این در لعنتی رو باز کنید. - دانیال جان، پسرم هنوز وقتش نیست. اما صدای دانیال اینبار تندخوتر بلند شد: - گفتم در رو باز کنید. پدر بزرگ با صدایی لرزون گفت: - دانیال، آروم باش. الان وقتش نیست. - آبروی من رو همه جا برده. به زنش ماجرا رو گفته. باربد بلند شد و داد کشید: - من نگفتم. خودش بیدعوت اومد. مادربزرگ با صبوری بیشتری گفت: - دانیال برو بالا. باربد حالش خوب نیست. دانیال محکم به در کوبید. - در رو باز کن مادرجون، این موضوع بین من و باربدِ. - تو الان حالت طبیعی نیست! نمیذاریم نزدیکش بشی! دانیال نفسش رو محکم بیرون داد. صدایی که نشون میداد داره خودش رو کنترل میکنه. - یک هفته برادر من رو قایم کردید که چی! انقدر عاقل بود که چیزی درباره اشتباه باربد نگه. بقیه اقوام هنوز نمیدونستن آرام و باربد دوست بودن. خانواده دایی بخاطر آبروی خودشون پناه کرده بودن. پدر بزرگ گفت: - حق نداری دست روش بلند کنی! - من حق دارم برای حرکتهای خودم تصمیم بگیرم. باربد از پشت مبل فریاد زد: - نمیخوام ببینمت! نمیخوام! خواهش میکنم برو! تو الان حالت طبیعی نداری. این جمله دانیال رو متوقف کرد. چند ثانیه سکوت خفهکننده شد و بعد دانیال با صدایی که از شدت خشم آرومتر شده بود گفت: - باشه، باشه باربد. الان داخل نمیام. مادربزرگ نفس راحتی کشید. اما دانیال با لحنی که لرز به جون همه انداخت گفت: - ولی این تموم نشده. وقتی ترست ریخت، خودت به خونه میای، خودت. بعد صدای قدمهایش... باربد روی مبل فرو رفت و دستهاش رو روی صورتش گذاشت. خیلی کلافه بود. دوست داشت تنها باشه اما مادربزرگ با محبت زنانه خودش سراغش اومد. - الان فقط عصبانیه، آروم میشه. اما باربد زیر لب گفت: - نه، اینبار فرق میکنه، خیلی هم فرق میکنه. ویرایش شده 11 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشت ** الینا ** - نیوشا گوش کن، الان بهتربن فرصته که باربد رو به اون سمت بکشونی. - مطمئنی؟ - مگه نمیخوایش؟ مطمئن گفت: - چرا. - مگه نمیخوای از راه خلاف بیرون بیاد؟ - چرا. این رو با یکم تردید گفت اما به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم: - پس باید اینکار رو انجام بدی. کمی مکث کرد بعد زیر لب گفت: - باشه. و پرسید: - تو قرار چیکار کنی؟ - منظورت چیه؟ - یعنی واقعا میخوای دانیال... نذاشتم ادامه بده: - آره، آره. یکم هر دو سکوت کردیم بعد خداحافظی کرد. جوابش رو دادم و قطع کردیم. یکم فکر کردم و نفس عمیقی کشیدم. من برای روزهای سخت آمادهم. اون روز دانیال دنبالم اومد. قیافهش نزار بود. - میای بیرون بریم؟ با خودم فکر کردم زمان خوبیه شاید یکم بیشتر فهمیدم. - منتظر بمون حاضر بشم. سر تکون داد و بیرون رفت. نگاهی به لباسهام کردم. یک هودی قرمز گوجهای با شلوار سوارکاری برداشتم و پوشیدم. روسری کوتاه مشکی براق سرم کردم که موهام بیرون بود و دمبش رو توی هودیم کردم. کیف مشکیم رو هم برداشتم و بیرون زدم. منتظرم بود. یک رکابی مشکی و شلوار پوشیده بود روش هم کت مشکی پوشیده بود. با دیدن من لبخند زد. لبخندی که از چشمهاش پایین نیومد. پرسید: - بریم؟ - بریم. همینطور که به سمت در میرفتیم گفتم: - یکم باید حال و هوات رو عوض کنی عزیزم. - آره، خودم هم توی همین فکرم. - یک مسئله دیگه هم هست که من ازش ناراحتم. ایستاد. من هم ایستادم. به سمتم برگشت. - چی عزیزم؟ - جایگاه من توی این خونه چیه؟ - تو خانم این خونه هستی. سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نیستم دانیال. تو انگار فراموش کردی که من وجود دارم. - اصلا اینطور نیست. من این مدت کلافه بودم. - الان اگه زن و شوهر بودیم یکیمون همچین مشکلی میخورد میتونست اینطور خودش رو عقب بکشه؟ یکم مکث کرد بعد گفت: - حق با توی! معذرت میخوام! - سلامت باشی! - بریم؟ سر تکون دادم. حرکت کردیم. من رو یکدفعه به خودش فشرد. جا خوردم. دلم هری ریخت. خندید و گفت: - با عزیزدلم میخوام بیرون برم! من فقط شگفتزده خندیدم. سوار ماشینش شدیم و حرکت کرد. توی راه نفس عمیقی کشید و گفت: - آخیش! انگار از همه اون مشکلات دور شدم. بعد نگاهم کرد. - خیلی وقته باهم بیرون نرفتیم ها. - من که گفتم. با محبت نگاهم کرد. - باید بیشتر برات وقت بذارم. مگه کی رو دارم جز تو! متعجب گفتم: - خیلیها رو. داداشهات، اقوام. - کی رو دارم که به من هم فکر کنه؟ کی رو دارم که بجای اینکه به من تکیه کنه من بهش تکیه کنم؟ کی رو دارم که اولیهتش من باشه؟ کی رو دارم که خودش بتونه از خودش مراقبت کنه و روی پاش بایسته؟ بعد نگاهم کرد. - میبینی؟ همه اینها تو هستی. ویرایش شده 12 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و نه - الینا! - جانم! - با من ازدواج کن! چشمهام رو بستم و پلکهام رو فشردم. صداش دوباره گوشم رو نوازش داد: - با من ازدواج میکنی؟ چشمهام رو باز کردم و نگاهش کردم. نگاهش کمی نگران بود. - موافقی؟ خندیدم. - اینطور؟ - نه، نه. خم شد و در داشپرت رو باز کرد و چیزی رو در آورد و مقابلم باز کرد. - اینطور. با من ازدواج میکنی؟ حلقه رو که از طلای سفید بود و نگین بنفشی داشت نگاه کردم و گفتم: - قبول میکنم. و دستم رو جلو بردم تا توی انگشتم کنه. ** دانای رمان ** ساعت از ۱۱ شب گذشته. خونه مادربزرگ آروم شده. پدربزرگ میگه: - باربد جان یه چیزی بخور. -میل ندارم. - پس برو بخواب. باربد نه با قاطعیت گفت: - نه میخوام به خونهمون برم. - چی؟! کجا؟! - خونهمو، پیش برادرهام. مادربزرگ که حسابی ترسیده بود گفت: - تو حالت خوب نیست. اونم هنوز آروم نشده. - میدونم ولی اون برادرمه. - برادرت؟ برادرت صورتت رو اینجوری کرده! باربد منطقی گفت: - یکجورایی حق داشت. یک واکنش طبیعی بود. - تو چند ساعت پیش از ترس داشتی میلرزیدی. الان میخوای پیش همون آدم برگردی؟ - اون آدمی که میگین اسمش دانیاله. پدر بزرگ دست به کمر بلند شد. - نه! تا من هستم، نمیذارم امشب بری. اون الان حالت طبیعی نداره. - اگه نرم، اگه همینجا بمونم، فردا بدتر میشه. من دانیال رو میشناسم. - چی بدتر میشه؟ - اون فکر میکنه من ازش قهر کردم، یا ازش میترس، یا دارم پشتش حرف میزنم. مادر بزرگ با عصبانیت گفت: - خب میترسی! حق هم داری! اون وحشیه! - بس کنید مادرجون! اینهمه نامردی رو در حق دانیال میکنید؟ پدر بزرگ خودش رو جمع کرد. باربد بلند شد و رفت تا لباسهای بیرونیش رو بپوشه. اون دو نفر خیلی نگران بودن. خداحافظی کرد. مادربزرگ گفت: - هر وقت خواستی برگرد. - بسیار خوب، ممنون! تاکسی گرفت و به خونه رفت. تا همون جا تردید داشت. جلوی خونه چند دقیقه نگاهش کرد بعد داخل رفت. داخل نمیرفت بخاطر خانواده یا برادرش، داخل میرفت برای نیوشا. وارد سوییت که شد دانیال رو توی هال دید. واقعا یکم نگران شد. دانیال به هوای اینکه دو پسر هستن سرش رو بالا آورد و با دیدن باربد با زیر چشم کبود جا خورد. باربد نگاهش کرد و اون گفت: - برگشتی؟ صدای باربد به سختی در میاومد. - بله. - برو به اتاقت. باربد درحالی که از این بخشندگی دانیال، که دلیلش به ما معلوم هست، متعجب بود به اتاقش رفت و خدا رو شکر کرد که همه چیز تموم شد. ویرایش شده 12 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد اون شب همه فکر کردن همه چیز تموم شده اما دانیال تا صبح نتونست بخوابه. بله ، آدم می تونه همزمان که داره برای آینده برنامه ریزی میکنه ، به این فکر کنه که کاش شب بخوابه و صبح بیدار نشه . . ! فرداش با الینا وقت صبحانه مشغول شطرنج شد. به الینا آروم گفت: - کی بریم دنبال کارهای عقد؟ این ماه عید غدیرها. - باشه برای بهمن. - چرا؟ لبخند زد. - دوست دارم روز تولدم باشه. - باشه، خوبه. ** الینا ** یک سیب از ظرف میوه برداشتم و گاز زدم. من اهل باکلاس بازی نبودم. به عقب که برگشتم همه داشتن با تعجب نگاهم میکردن. وای اینها چقدر لوسن! کنار دانیال خودم رو ولو کردم روی مبل نگاهم کرد. خیلی با محبت. بعد سیب رو ازم گرفت. ا، چرا سیبم رو برد! سیب رو جلوی دهن خودش گرفت و چرخوند تا رسید به اونجا که من گاز زدم. یک گاز از همونجا زد. وای این چه کاری بود! وای من چرا اینطوری شدم! چرا ضربان قلبم تند میزنه! ! از جام بلند شدم. اگه یکم دیگه مینشستم صدای ضربان قلبم رو میشنید. شب به سوییتم اومد. برام چندتا النگو، یک قواره پارچه و یک دسته گل گرفته بود. با تعجب و حیرت گفتم: - اینها برای چیه؟ - تو اگه سنتی ازدواج میکردی یک خرید اولیه داشتی. این بجای اونه. - دانیال... اینها خیلی با ارزشن! نفس عمیقی کشید. - خوب خدا رو شکر که به تو میخورن! ** دانای رمان ** وقتی به سوییت برگشت چشمه بهش گفت: - درست نیست وقتی توی سوییت تنهاست سراغش بری. - انقدر بزرگش نکن. من فقط دیدنش رفته بودم. - پس چرا انقدر ترسیدی؟ چرا به چشم هام نگاه نمی کنی؟ راست میگفت. دانیال نمیخواست که از راز درونش با خبر بشه. - من خستهم باید برم دوش بگیرم. رفت و زیر دوش به این فکر کرد که... عشق تو چیزی دارد که به من آرامش میبخشد حتی اگر همه جهان بلرزد من با عشق تو محکم و استوار بی ترس میخوابم و الینا هم داشت فکر میکرد: در طول روز هنگام انجام هر کاری بـه تـو فکر می کنم وقتی چشمهایم را باز میکنم تـو را می بینم، و همینطور وقتی آنها را میبندم تـو همیشه در افکار مـن جاری هستی دانیال با حوله حموم روی بالکن ایستاد و دستهاش رو روی نرده گذاشت و به فکر فرو رفت: مـن هرگز بـه تـو آسیب نخواهم زد چون تـو قلب مـن هستی اگر بـه تـو آسیبی بزنم بـه خودم آسیب زدهام و خواهم مرد این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. - آقا، چای براتون آوردم. به سمت اتاق برگشت و کد بانو رفت. لیوان چای رو برداشت و دوباره ذهنش به سمت الینا رفت که یکدفعه فریاد کشید: - وای! چای روی پاش ریخت. سوزش بدی داشت. لبهاش رو روی هم فشار داد تا ضایع نکنه. حنانه خانم که اومده بود چیزی بهش بگه با صدای فریاد در اتاق رو سریع باز کرده بود و گفت: - چی شده؟ خندم گرفت. - هیچی، هیچی! نگاهی به لیوان توی دستم و شلوار خیسم کرد - خدا رحم کرد بدجا نریخت. میرم برات شکر بیارم توهم برو زژر آب بگیر. ** الینا ** - بریم باغ؟ - بریم. رفتیم اونجا نشستیم به فیلم دیدن. همچین بچههای مثبتی ما هستیم. وسط فیلم هی نگاهش میکردم و حض میبردم. یادمه سر خواستگار قبلیم یک عزیزی بهم گفته بود: - دختر خوب منتظر یه مرد بمون مراقبت از تو کار پسر بچه ها نیست. - الینا! - جانم! انگار تردید داشت. - تو... از اول... پرورشگاه بودی؟ یعنی چیزی درباره خانوادهت میدونی؟ - من... من... یکجورایی آره. کوچیک بودم که پدرم فوت کرد. اصلیت ما برمیگرده به خمین. - استان مرکزی؟ ویرایش شده 13 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و یک - پس خانوادهت رو دیدی؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم. - پدرم رو نه، خیلی زود مُرد. مادرم همه چیزش رو فروخت و اومد تهران تا کار کنه اما همین جا ازدواج کرد و من رو به پرورشگاه سپرد. بهتزده نگاهم کرد. انگار باورش نمیشد. - مادرت زندهست؟ - آره. - چرا تا حالا بهم نگفتی؟ یکم جابجا شدم و گفتم: - راستش قصد داشتم بگم و منتظر بودم یکبار بپرسی. واقعا هم همینطور بود. دستپاچه گفت: - معذرت میخوام! مسئله این نیست که زندگی تو برام مهم نیست بلکه فکر میکردم هرکی پرورشگاه هست خانواده نداره. - نه، بیشتر بچههای پرورشگاه بد سرپرست هستن نه بیسرپرست. آهانی گفت و چیزی اضاف نکرد اما من میدونستم که به زودی دنبال مادرم میره. ** دانیال ** برای شام میخواستیم پایین بریم. من جلوی آینه بودم، اما بابک روی تخت من دراز کشیده بود و دستهاش رو پشت سرش گذاشته بود. - برای شام نمیای؟ - به یک سوالم جواب بدی میام. - اگه جواب ندم نمیای؟ بیتوجه نیمخیز شد و با سرخوشی گفت: - کی میخوای از الینا خواستگاری کنی؟ - مگه قراره خواستگاری کنم؟ - چرا که نه؟ شما هم بهم میخورید و هم عاشق هستید. برس رو روی میز گذاشتم. - اگه گرسنهای بیا. و پایین میرم .بقیه سرگرم حرف زدن و بچهها بودن، اما الینا نبود. یواشکی از چشمه پرسیدم، گفت حیاطه.ِ از خونه بیرون زدم و با چشم دنبالش گشتم. آتیشی درست کرده بود و کنارش نشسته بود. جلوتر که رفتم، دیدم دستهاش رو دور خودش حلقه زده و کتی پوشیده. - هوا انقدر سرد نیست. سمتم برگشت، چشمهاش سرخ بود. با نگرانی رفتم و کنارش نشستم. - چی شده؟ لبخند خستهای زد. - هیچی. - هیچی که خیلیِ. دوباره به آتیش خیره شد. - دلم گرفته، بد رقم گرفته؛ ول کن نیست. - چه دل پرویی! میخواستی بهش بگی دانیال که بیاد، دیگه نمیذاره گرفته باشی. همچین میکند که دیگه تا وقتی هست جرات نکنی بگیری و این الینا خانم ما رو اذیت کنی. با لبخند نگاهم کرد. - مثلا چیکار میکنی؟ - مثلا... مثلا... آها، پاشو . - چی؟ دستش رو گرفتم و بلندش کردم. - بلند شو میگم. دنبال خودم قسمتی از باغ کشوندم که صدامون به داخل نره. - کجا من رو میبری؟ - هیس! رسیدیم یک قسمتی که پر از دار و درخت بود. گیج به من و دور و بر نگاه کرد. - خوب، حالا چیکار کنیم؟ - گرگم به هوا بازی کنیم؟ یک لحظه موند، بعد قهقهای زد که برای اولین بار ازش دیدم. - چیکار؟! - خوب قایم و موشک، سر بذار. هنوز میخندید. - دهه، سر بذار دیگه. با خنده دستهاش رو روی چشمهاش گذاشت و روش رو سمت درخت برگردوند. - یک... دو... سه. سریع پشت یک درخت کلفت رفتم و یک شاخه گل رز سرخ جدا کردم و دستم گرفتم. ده رو که گفت، برگشت. - کجایی؟ از جلوی درختی که پشتش بودم رد شد که چرخیدم از پشتش در اومدم، یک دستم رو درخت بود. باور کن واسه توی بیتابم باور کن واسه چشمهات که بیخوابم باور کن که به داشتنت میبالم من باور کن باور کن برگشت سمتم که زود خودم رو کشیدم پشت درخت از اینور بیرون آمد. جونمی عمرمی قلبمی نفسی بمون و تنهام نذار تو این بیکسی میدونم میدونی عاشق چشمهاتم باور کن بدجوری غرق نگاهتم اومد پشت درخت که دور زدم؛ اون هم کوتاه نیومده. دور، دور میکردیم. از عشقت دیونم قدرتو می دونم پیش تو می مونم هستو می دونم از اینکه پیشمی از خدا ممنونم باور کن عشق من با تو می مونم باالخره پشت درخت ایستاد. یکم سرم رو اینور درخت بردم تا راحت ببینمش. باور کن تپش تند-تند قلبم رو باور کن سردی دستهای خستهام رو باور کن تا آخرش من بات هستم و باور کن باور کن با شیطنت سرش رو این ور آورد که دور زدم و خودم رو پشت سرش رسوندم. با نوک پا به پاش ضربه زدم؛ با بهت برگشت سمتم و به درخت تکیه داد، گل رو سمتش گرفتم. جونمی عمرمی قلبمی نفسی بمون و تنهام نذار تو این بی کسی میدونم میدونی عاشق چشمهاتم باور کن بدجوری غرق نگاهتم گل رو از دستم گرفت. با لبخند بهش اشاره کردم که به سمت ویال حرکت کنه. خودم کنارش، اما بافاصله حرکت میکردم؛ به چشمهای هم زل زده بودیم. از عشقت دیونم قدرت رو میدونم پیش تو میمونم هس تو میخونم از اینکه پیشمی از خدا ممنونم باور کن عشق من باتو میمونم *بابک جهانبخش* غرق نگاهش بودم که بارون شروع به باریدن کرد؛ دستهامون رو روی سرمون گرفتیم. - بدو. هر دو با خنده به سمت ساختمون دویدن. ویرایش شده 13 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و دو حالا وقتش بود که نقشه خودم رو عملی کنم. نمیذاشتم عزیزترین کسم توی این میزان از تنهایی بمونه. باید واقعیت معلوم میشد. آدرس رو ازش نگرفته بودم اما بعد از چندبار صحبت کردن فامیل کسی که مادرش باهاش ازدواج کرد و لو داد. باید میرفتم ببینم چرا دخترش رو تنها گذاشت و آیا میدونه الان تهران هست یا نه و اینکه قصد داره باهاش دیدار داشته باشه و اگه نداره چرا! باید راضیش میکردم که به سبک زندگیش برگرده. با کمک رابطههایی که داشتم جاش رو پیدا کردم. یک روز با یک دسته گل به دم خونهشون رفتم و زنگ زدم. صدای آقایی اومد: - بله! - ببخشید، امکانش هست به داخل بیام؟ - شما؟ بدون اینکه هول بشم گفتم: - بیایم متوجه میشین. - خوب من شما رو نمیشناسم چطور راهتون بدم؟ - نگران نباشید، خبلی نزدیکم. عضوی از خانوادهم. یکم مکث کرد بعد گفت: - من که نمیفهمم چی میگی. بیا داخل. و در رو زد و گفت: - طبقه دو. درحالی که خودم میدونستم، اصلا زنگ طبقه دوم رو زده بودم. به واحد رسیدم. در زدم. در باز شد. یک مرد عبوس و جدی پشت در بود. نگاهی به من و دسته گل توی دستم کرد. - امرتون! - حتما باید بیام داخل که بگم. مکث طولانی کرد و بعد گفت: - پس بیا. وارد شد و من هم پشت سرش رفتم. روی کاناپه نشستم. همون موقع یک خانم هم با حجاب از اتاق بیرون اومد. بلند شدم و سلام کردم. خوشحال بودم که اینجا هست. روم نمیشد به مرده بگم خانمتون هست یا نه، اینطور اصلا راهم نمیداد اما حالا بود و همین خوب بود. خانمه جوابم رو داد و مرد هم روی مبل نشست و خانمه هم اومد و کنارش نشست. مرده گفت: - با این تیپ که اومدی انگار قصد خواستگاری داری. من کلا یک پسر دارم، اون رو میخوای؟ - نه... به خانمه نگاه کردم. - خواستگاری دختر شما اومدم. خانم مدتی جا خورده نگاهم کرد. مرد پرخاش کنند گفت: - چی داری میگی؟! ** دانای رمان ** دانیال بیتوجه به پدر ناتنی الینا رو به مادرش ادامه داد: - چرا دخترتون رو ترک کردین؟ چطور تونستید بخاطر یک مرد یا خودخواهی خودتون اون رو از محبت مادر محروم کنید؟ اون مرد کلافه گفت: - تمومش کن و بلند شو برو. بدون توجه به حرفش ادامه دادم: - اون الان نیاز به بودن شما داره. بیان و ازش معذرتخواهی کنید و بهش برگردین. زن به گریه افتاد. مرد غرید: - مگه نمیگم از خونه من گمشو بیرون. - خیلی دختر خوبی داری! فهمیده، عاقل، شیر زن! خودت رو ازش محروم کردی. زن سرش رو به دو طرف تکون داد. مرد از جا پرید. - میری بیرون یا بیام به بیرون پرتت کنم! - شما چطور مسئولیت مادر شدن رو پذیرفتید وقتی که حاضر به اتمام رسوندنش نبودید؟ دختر شما باید حس ناکافی بودن داشته باشه بخاطر ناکافی بودن شما! مرد به سمتم اومد. - دیگه خیلی زر زدی، بسته. بازوم رو گرفت و اومد بلندم کنه که سفت نشستم. هرچی کشید دید بلند نمیشم. اومد محکمتر بکشه که مچ دستش رو گرفتم و بهش چشم غره رفتم. کمی مکث کرد بعد دستش رو عقب کشید. اون خانم به حرف اومد: - تو رو خدا از اینجا برید. من میخوام بدون اون ادامه بدم. ویرایش شده 14 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و سه مرد غرید: - مگه نمیگم از خونه من گمشو بیرون. - خیلی دختر خوبی داری! فهمیده، عاقل، شیر زن! خودت رو ازش محروم کردی. زن سرش رو به دو طرف تکون داد. مرد از جا پرید. - میری بیرون یا بیام به بیرون پرتت کنم! چند ثانیه نگاهشون کرد. شاید با اصرار بیشتر نرم میشدن شاید هم نه. پس گفت: - بهتون پول میدم. متعجب نگاهش کردن. گفت: - بهتون پول میدم. خیلی زیاد! در مقابل بیان و برای الینا بهونهای بیارید تا قانعش کنه شما مجبور بودید نباشید. هر دو نگاهش کردن. احساس کرد توی نگاهشون دلسوزی هست. *** الینا گیج و بهتزده به مادرش و شوهر مادرش نگاه میکرد. اشک توی چشمهای مادر حلقه زده بود و شوهر مادر توی فکر بود. الینا با صدایی که به سختی در میاومد گفت: - شما اینجا چیکار میکنید؟! مادر گفت: - اومدیم تو رو ببینیم عزیزم. - بعد از اینهمه سال یاد من کردید! - بعد از اینهمه سال جرات پیدا کردم بیام و حقیقت رو بهت بگم. الینا چند ثانیه سکوت کرد و دانیال خوشحال بود که اینبار رو از دوش الینا برمیداره. - حقیقت... حقیقت چی؟! خونه خلوت بود. دانیال همه رو مرخص کرده بود و به برادرهاش هم گفته بود نیان تا الینا اگه واکنش هیجانی نشون داد بعدا احساس حقارت نکنه. - حقیقت اینکه این سالها کجا بودم و چرا رفته بودم. الینا زهرخندی زد و روش رو گرفت اما همچنان مهبوت بود. - تو زندگی من رو تباه کردی. این گفتن تو چه کمکی به من میکنه. مادر التماسآمیز گفت: - انقدر تلخ نباش! دختر جواب داد: - وقتی داشتی میرفتی با همین لحن التماست کردم که بمونی. - تو نمیدونی چرا رفتم. اگه بدونی محبت مادرانهم رو درک میکنی. - من نمیخوام بدونم. دانیال که دید الانه نقشش خراب بشه میانجیگری کرد: - الینا جان، بذار حداقل حرفشون رو بزنند. الینا نگاهی به دانیال انداخت و بعد با نارضایتی روش رو گرفت و منتظر موند حرف بزنند. در مقابل نگاه مشتاق دانیال، مادر شروع به حرف زدن کرد: - وقتی تو پنج ساله بودی فهمیدم یک بیماری دارم. - بیماری... بعد پوزخند زد. - این چه بیماری بود که دواش دور شدن از من بود؟ - دوای بیماری من دور شدن از تو نبود، دوای تو دور شدن از من بود. - نمیفهمم چی میگی! مادر خودش رو به گریه زد. - من سادیسم داشتم دخترم. دانیال و الینا همزمان جا خوردن. الینا از حقیقت دروغی که میشنید و دانیال از نقشه جالب اونها. - نمیتونستم تو رو کنار خودم نگه دارم! نمیتونستم ببینم که خودم آزارت میدم! میدونستم توی پرورشگاه بیمادری اذیتت میکنه اما بهتر از این بود که ازم متنفر باشی. ویرایش شده 15 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 15 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهار الینا ناباور نگاهشون میکرد. - نه، این امکان نداره! - الان درمان شدم. اما روم نمیشد که بیام پیدات کنم. تا اینکه این آقا پسر اومد و راه رو برامون باز کرد. الینا از جا پرید. - نه، نه، نه! کمی مکث کرد و دوباره گفت: - یعنی اینهمه سال بیدلیل ازت متنفر بودم؟ تو من رو ترک نکرده بودی؟ تو ازم مراقب کرده بودی؟ من آدم بده شدم! مادر بلند شد و به حالت دلسوزی گفت: - تو آدم بده نیستی. الینا زمزمه کرد: - باورم نمیشه! و به سمت حیاط دوید. دانیال نگرانش شد و گفت: - الینا! و دنبالش راه افتاد. مادر هم دنبالش دوید و دانیال متوجه نشد که پدر ناتنی به سمت اتاقش رفت. ** دانیال ** - لطف کردید، اومدین! مادر الینا گفت: - مرسی که من رو ترقیب به اینکار کردی؛ اگه اجازه بدی میخوام گاهی بیام دیدنش. - صاحب اختیارین! دستم رو توی دستش گرفت. نگاهی به کف دستم کردم. پولهایی که داده بودم. نگاهش کردم. لبخند زد. - خوشحالم که دخترم تو رو که انقدر دوستش داری کنارت داره. به شوهرش نگاه کردم. اون هم لبخند زد یعنی قبول کن. من هم لبخند زدم. به داخل برگشتم. الینا روی مبل نشسته بود و پاهاش توی بغلش بود. یادم اومد گفته بودن خانمها خرید دوست دارن پس فقط گفتم: - بریم خرید؟ نگاهم کرد. با چشمهای سرد اما لحنی که سعی میکرد معمولی باشه. - آره، بریم. همین که مخالفت نکرد یعنی حالش عادی نیست. توی پاساژ هم همش توی خودش بود. حتی وقتی لباس نباتی کوتاه گیپور رو اندازه میکرد توی حال خودش نبود. توش مثل بچه کوچیک ها شده بود. گفتم: - بنظر من که قشنگه! - آره، خوبه! - درش بیار تا حساب کنم. سری تکون داد و من حساب کردم و بیرون اومدیم. توی ماشین بهش گفتم: - نگاهم کن. نگاهش رو از پاهاش گرفت و به من دوخت. من هم چند بار نگاهش کردم و بعد گفتم: - دلم برای تماشای خودم توی چشم هات تنگ شده. - خوب رگ خواب من رو بلدی. آرومم کردی! - کنارت آرومم که آرومت میکنم. با لحن غمگینی که سعی میکرد عادی نشونش بده گفت: - شاید هم تجربه باعث شده. خندیدم. - تجربه! زرشک! ویرایش شده 15 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 15 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنج به خونه رسیدیم اون به سوییتش رفت و من پیش بچهها رفتم. بابک گفت: - داداش میتونم یک چیزی بخوام. - تو دوتا چیز بخواه. - میخوام هئیت بزنم. ابرو بالا انداختم. - هیئت چی؟ - یک جلسه هیئت! - برای چی؟ باربد خندید. - شهادت حضرت زهراست دیگه. - ا! و دوباره به بابک نگاه کردم. - راحت باش! دنیل گفت: - حالا چرا اینجا میخوای بگیری؟ - اینهمه شما مراسم گرفتید من گفتم چرا اینجا؟ - درست جواب بده. این رو من که اصلا حوصله کلکلشون رو نداشتم گفتم. گفت: - باشه، بخاطر اینکه گروه دوستهام ده نفری قرار به اینکار داریم و من هم باید انجام بدم. - باشه، هر کمک و چیزی که لازمه بگو. - نه مرسی خودم درست میکنم. حنانه خانم که چون الینا نیاز به تنهایی داشت اومده بود پیش ما گفت: - فقط همون ده نفر؟ - بله. - خوب چرا؟ خونه که بزرگه، بیشتر دعوت کن. چشمه گفت: - آره واقعا. خانواده مادریت هم دعوت کن. من هنوز مادرت رو ندیدم. من گفتم: - همکلاسیهای دانشگاهت هم دعوت کن. یک مراسم بزرگ بگیرید. - دمتون گرم! باشه. سالن پایین رفت و روب شد. با پارچههای سیاه تزیین شد. خریدها انجام شد. خدمتکارها مشغول بودن. الینا پرسیده بود: - ما خانمها هم میتونیم شرکت کنیم؟ - آره، اقوام و خانواده دوستهام هستن. الینا به من گفته بود: - این اولین بار که من جایی با اقوامت هستم. - بهتر! - میشه مامانم هم دعوت کنی؟ دیروز مادرش به دیدنش اومده بود. خوشحال از اینکه انقدر زود با مادرش کنار اومده گفتم: - چرا که نه! لباس داری؟ - برای شهادت حضرت زهرا که نمیخوام لباس عروس بپوشم. وقت لباس پوشیدن نیست. ساده میام. - آخه اقوامم هستن. با بیقیدی گفت: - بد موقعی هستن. یک ساعت قبلش هم بابک ازم پرسید: - داداش تو شرکت میکنی؟ - چی؟ - آخه باربد و دنیل گفتن شرکت نمیکنند. فکر کردم حداقل بخاطر حضور اقوام باید شرکت کنم. - آره، شرکت میکنم. یکم مکث کرد بعد پلاستیکی رو به سمتم گرفت. - این چیه؟ - اوم... راستش... خودت نگاه کن. پلاستیک رو که گرفتم جیم شد. باز کردم. یک پیراهن سیاه سایز بزرگ بود. مثل لباسهای من اندامی نمیایستاد و براق هم نبود. پس منظورش این بود. میخواست خوب تیپ بزنم و به قول معروف جلف نباشم. این بچه پرو کی بزرگ شده بود آخه! شیطونه میگه.... بیخیالش! روز مراسم رسید. لباس رو پوشیدم و دکمههاش رو بستم. از بالای پلهها به پایین نگاه کردم. جز خانواده دایی فرهاد همه اومده بودن. دوستهای بابک هم هی اضاف میشدن. الینا رو اقوام بین خودشون نشونده بودن و نیوشا هم که همچنان با من قهر بود اونجا بود. من دوست داشتم مازیار اینها هم باشن اما با برادرهاش سفر بود و نتونسته بود بیاد. مادر الینا هم کنارش نشسته بود و دست هم رو گرفته بودن. نگاهم به سمت آشپزخونه برگشت که چشمهام از دیدن شخص مقابل گرد شد. آرش اینجا چیکار میکرد؟! ویرایش شده 15 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 15 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد پارت هشتاد و شیش خونسرد نگاهم کرد. از قیافهش اعتیاد میبارید و برای همین من هیچوقت توی مهمونیهای خودم دعوتش نمیکردم و بابک هم این رو میدونست. به دوست بابک که نزدیکم بود گفتم: - به بابک بگو روی بالکن بیاد. خودم منتظرش ایستادم. به محض این که احساس کردم اومد به سمتش برگشتم. - مگه نمیدونی من نمیخوام این مرتیکه رو ببینم؟ یکخورده فکر کرد تا ببینه کی رو میگم؛ بعد که فهمید سرش رو پایین انداخت. معلوم بود خیلی رو امشب حساس که لجبازی نمیکنه. - نمیشد؛ همه اقوام رو دعوت کرده بودیم، بهش برمیخورد، گناه داشت! همینطور با اخم نگاهش میکردم که جلو اومد و گونم رو بوسید. - ببخشید! اخمهام رو بیشتر توهم کردم و با عصبانیت گفتم: - زهرمار! نه اینکه بدم بیادها، نه؛ فقط از اینکه کسی بخواد خرم کنه متنفرم! دو سه قدم فاصله گرفت. چند لحظه همینطور نگاهش کردم بعد با چشم به بیرون اشاره کردم. - برو. انگار بهش دنیای رو داده باشن، اول تعجب کرد ولی بعد یک خداروشکر زیر لب زمزمه کرد و رفت. نگاهم از پنجره بالکن به الینا با اون مانتو و شلوار سنگین مشکی خورد. برعکس همیشه لبخند نمیزد و خیلی خشک نگاهم میکرد. بیرون رفتم و داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که صداش اومد: - این رو هم ببر. به سمتش برگشتم. سینی چایی توی دستش بود. - چی؟ - این رو برای مردها ببرین. داشتم با تعجب نگاهش میکردم که گفت: - چیه خوب؟ من که نمی تونم ببرم، خوبیت نداره. همینطور نگاهش می کردم که صدای خنده بابک اومد. به سمتش برگشتیم. جلو اومد و گفت: بدین من ببرم. الینا که تازه فهمیده بود ماجرا چیه نیشخندی زد و سینی رو بهدست بابک داد. هنوز روضه به طور رسمی شروع نشده بود و صدای روضه آرومی از ضبط میاومد. به سمت یک گروه از پسرهای که دور هم نشسته بودن رفتم. با اومدن من بلند شدن. سلام و احوال پرسی کردیم. کنارشون نشستم و ادامه حرفهاشون رو گرفتن: -توی اتوبوس، بغل دست یه آقای میانسال نشسته بودم. تلفنش زنگ خورد و جواب داد: سلام عزیز دلم! سلام همه خوبه و کارم! سلام زندگیم! قربونت برم دخترم... بعدش هم دخترش گوشی رو داد به مادر و باز هم همون مهربونی در کلام. چقدر کیف کردم از این رابطه پدر و دختری. دیدم پدری که این همه مهربونی بیسانسور خرج دخترش میکنه، مگه میشه پیش خدا مقرب نباشه؟ دختری که اینهمه مهر از پدر میگیره مگه ممکنه چهار روز دیگه دست به دامن غریبهها بشه برای جلب محبت؟! توی جامعه که با هم مهربون نیستیم و مشغول خراش دادن دلهای هم هستیم، اگه توی خانواده به هم محبت کنیم. همین شاید تمرینی بشه برای مهربون بودن با بقیه! قبل از اینکه کسی بتونه نظری بده اعلام شد: - حاج آقا اومدن! با تعجب نگاه کردم که این حاجی کیه که دیدم همه بلند شدن و با سلام و صلوات روحانی که اومد رو تا بالای مجلس راهنمایی کردن. روحانی یک ضبط همراه خودش داشت که آمادهش کرد. همه جلو رفتن و نزدیک روحانی روی زمین یا صندلی نشستن اما من که سر در نیاوردم چی به چیه همون جا نشه بودم که یک نفر دیگه هم اومد و روی یکی از مبلهای کناری من نشست. نگاهش کردم الینا بود. صحبتهای حاج آقا شروع شد اما چند کلمه بعد ذهن من جمع و جور شد و تونستم صداش رو بشنوم: - کاش یکی هم بود دم میگرفت میگفت ای اهلِ حرم مهدیِ فاطمه نیامد!.. بعد شروع به خوندن روضه کوتاهی کرد: صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا ای داغدار اصلی این روضهها بیا تنها امید خلق جهان یابن فاطمه ای منتهای آرزوی اولیاء بیا اللهم عجل لولیک الفرج همه تکرار کردیم. گوشیم اس داد درش آوردم و نگاه سریع کردم تبلیغ بود اما همون نگاه و حرکت باعث شد به صحبتهای اون بخش نرسم. - می گن حضرت_علی با این که مسئولیتهای سنگین اجتماعی فراوانی داشتن، هرگاه که به خانه میآمدن، به کمک حضرت فاطمه میشتافت و کارهای داخل منزل را انجام میدادن. دوباره اس اومد این بار گوشی رو خاموش کردم اما باز هم قسمتی رو نشنیدم. - به یک نفر گفتیم آقا میدونی چطور میشه توی سه دقیقه رفت مکه مناسبات حج رو به جای آورد و برگشت؟ گفت نه والا حاج آقا نمیدونیم! گفتم کاری نداره که! یک بار تسبیحات حضرت زهرا رو بخون ثوابش با اون یکی هست. نگاهی به الینا کردم. -جدا؟! سرش رو به معنی آره تکون داد. یکدفعه به ذهنم رسید: اون از کجا میدونه؟ بهش نمیخوره اهل دین باشه. حاج آقا با صدای پر بغض گفت: - این روزها زیاد بگین السلام علیک یا امیر المومنین علیه السلام؛ این روزها دیگه فاطمه سلامش نمیکنه! دخترها به گریه افتادن. تعجب کردم که الینا زودتر از بقیه به گریه افتاد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 15 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفت - مردی که دروازه رو از جا کند بعد از تو در خونه رو بزور باز میکنه فاطمه جان! چند نفر از مردها هم همپای زنها به گریه افتادن . -یک چیزی بگم از امشب توی ذهنت نجوا بزنه تا آخر عمر! زیر تابوت سبک فاطمه کمر علی خم بود! ماهم طاقت نیاوردیم و زیر گریه زدیم. فکر نمیکردم توی همچین شرایطی گریه کنم. چقدر من عرق مذهبی داشتم و خبر نداشتم. ای كه میگی به روضه خون روضه ات رو اینجوری نخون منم میگم با دلِ خون خدا كنه دروغ باشه میگن كه گوشواره شكست میگن روی زمین نشست مونده هنوز جایِ یه دست خدا كنه دروغ باشه به زخم تو نمک زدن به خاطر فدک زدن مادرمُ کتک زدن خدا كنه دروغ باشه دنیا به ما وفا نکرد دردامونُ دوا نکرد قنفذ چرا حیا نکرد خدا كنه دروغ باشه جاریِ اشکش مثه رود بینِ در و آتیش و دود گناهِ محسنش چی بود خدا كنه دروغ باشه تو کوچه هایِ بی سپر تنها میونِ رهگذر چهل نفر به یک نفر خدا كنه دروغ باشه از اینجا وصل شیم علقمه، از اونجا روضه بخونم،علقمه هم همین اتفاق افتاد،چهل نفر نه،چهار هزار نفر به یک نفر،اما اون یک نفر عباس بود،اون یک نفر پسرِ امیرالمؤمنین بود،چهارهزار نفر رو کنده ی زانو همه هدف گرفتن عباس رو،الله اکبر،اول دست هارو قطع کردن،وقتی بازوش رو زدن،ابی عبدالله داشت رجز میخوند،تا این اتفاق افتاد،ابی عبدالله،از اون ورِ میدان صدا زد: " اَنَا بنُ فاطِمه" یعنی عباس یادت نره،بازوی مادرِ من رو هم تو کوچه ها زدن...تو مَردی،تو پهلوانی،تو عباسی،اما مادرِ من یک زنِ هجده ساله...مگه دستش چقدر توان داشت،چهل نفر دورش حلقه بزنن....امام باقر فرمود: سبب شهادت مادرِ ما همون ضربه های غلاف بود...یه جوری زد... علی بهانه شد و ضربه خورد بازویت دری شکست در آن دَم، فتاد بر رویت شرار آتش ظلم زمان زبانه کشید رسید آتشِ نمرودیان به گیسویت جراحتی است به روی پرت از آن ایام نشانه ای ز ملاقات میخ و پهلویت هوا ز جور مخاف چو قیرگون گردید نشست سایه ی دستی سیاه بر رویت مدینه با غلاف زدن،کربلا هر کی هرچی داشت دور حسینش حلقه زد،" فرقةٌ بالسیوفِ وفرقةٌ بالرماحِ وفرقةٌ بالحجارةِ" امام باقر فرمود:جدِّ مارو به پنج وسیله کشتن،یه عده شمشیر زدن،یه عده تیرزدن،یه عده نیزه زدن،یه عده سنگ زدن....{ اما این آخری رو تا قیامت نمیشه باورش کرد...خیلی باورش سخته} امام باقر می فرمایند:" وفرقةٌ بالخَشَبِ والعصا؛" پیرمردها با چوب و عصا میزدن...بگو:حسین..... از شدت گریه هیچ فردی نمیتونست حرفی بزنه. روضه که تموم شد بابک پولش رو حساب کرد و اون هم به بابک حسابی تبریک گفت که با وجود همچین زندگی باز هم از یاد خدا غافل نشد و بعد از کلی تشکر که ازش شد، رفت. ** دانای رمان ** دی ماه رسید. زمان به وقتی که الینا قول داده بود نزدیک میشد و استرس داشت. دانیال تصمیم گرفت یک مجلس نامزدی بگیره اما الینا گفت: - بذار تا عقد به کسی نگیم، نمیخوام چشم بخوریم. با همه اینها دانیال که میترسید الینا زیر حرفش بزنه برای اینکه توی عمل انجام شده قرارش بده مراسم رو گرفت. الینا اون شب لباس بلند سفید رنگی پوشید که بالا تنشه حالت شنل پولکی بود و بقیه ساتن و ساده بود و زیبایی خیلی خاصی داشت. موهاش رو رنگ و مش کرده بود و آرایشگر بالا کار کرده بود و آرایش ملیح بادمجونی داشت. مادرش هم توی اون جشن شرکت میکرد و خوشحال بود که توی جشن نامزدی دخترش حضور داره. حتی چندتا از اقوام رو دعوت کرده بود. دانیال کت و شلوار دودی با پیراهن سفید پوشیده بود. احساس میکرد اصلا رنگی جز مشکی بهش نمیاد اما بخاطر علاقهای که به الینا داشت به سلیقه اون لباس پوشیده بود. الینا با ناراحتی همراه با دانیال وارد اون مراسم شد. دانیال از حال الینا نگران و ناراحت شده بود و فکر میکرد شاید از قبول درخواست ازدواج من پشیمون شده. الینا بعد از خوش و بش با همه به سمت نیوشا رفت و هر دو باهم گوشه دیوار ایستادن و با قیافههایی ناراحت حرف میزدن. دانیال دیگه حدسش به یقین داشت تبدیل میشد. کلافه سمت نوشیدنیها رفت و یک جام برداشت و سر کشید و به اون سمت نگاه کرد. حداقل دوست داشت توی مهمونی نامزدش کنارش باشه. اون هم مهمونی نامزدیشون. جام دوم رو برداشت. الینا چیزی به نیوشا گفت و نیوشا همدردانه بغلش کرد. دانیال فکر کرد: یعنی انقدر بودن با من سخته! و کمی از نوشیدنی بعدی خورد. همه وسط میرقصیدن. یکی رفت و به الینا درخواست داد. اون رد کرد و به سمت مبلها رفت. راستی مادرش کجاست؟ ویرایش شده 15 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 16 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت هشتاد و هشت ** الینا ** به روش لوسی من رو صدا کردن تا کنار داماد بشینم و حلقه نشون رو توی دستم کنه. حلقه نشون که بسیار با ارزش بود رو توی انگشتم کرد و دستم رو بالا آورد و بوسید. پشت دستم داغ شد. چیکار داری با من میکنی مرد حسابی! توی چشمهام دنبال چیزی بود اما نمیفهمیدم چی! با صدای یک نفر به اون سمت برگشتم. برام شاهنامه خوان آورده بود. چه جالب! یک پسر جوون بود که انگار زاده شده بود تا شاهنامه بخونه. بعد از تموم شدن کار صدای تشویق ترکوند. بعد رقصها آغاز شد. یک رقص دو نفره با دانیال رفتم که انگار اون هم مثل من حوصله نداشت که زود تموم کردیم. بعد سراغ همون پسر رفتم. - برقصیم؟ اون که مشغول میوه خوردن بود با تعجب سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد. بعد نگاهی به دانیال انداخت و دوباره به من نگاه کرد. پرسیدم: - چیه؟ - هیچی، هیچی! آره، برقصیم. دستم رو گرفت و وسط رفتیم. در حین رقص حرف نزدیم. وسط رقصمون یک نفر دستش رو طوری روی شونه پسره گذاشت که نشد بچرخیم. - اگه اجازه بدید کمی به نامزدشون برقصن! - بله، حتما. و سریع جیم شد. در حین رقص گفتم: - نیازی به این آبروریزی نبود. - نمیتونستم تحمل کنم موسموس اون رو بکنی. - موسموس هرکی رو بخوام میکنم. تو اولین نفری نیستی که باهاش اینکار رو کردم. از حرکت ایستاد. - اِ! - بله. و نگاهی به دور و بر کردم که کسی متوجه ما نشده باشه. دستم رو گرفت و من رو کنار برد و گفت: - اگه این نظرته پس بهتره این نامزدی رو بهم بزنیم. - همین کار رو بکن. بعد عصبانی روم رو گرفتم. اون هم رفت روی صندلیش نشست. کلافه بود و برعکس حرفش اصلا حرکتی به این شکل نزد. و این من رو کلافه کرد. ** دانیال ** توقع داشتم روزهای خوب نامزدی رو تجربه کنیم اما انگار بعد از نامزدی رابطهمون سردتر شد. شاید نباید مجبورش به این مراسم میکردم. شبها تا صبح فکر میکردمذو صبح تا ظهر میخوابیدم چون از وقتی که اینجا اومده بودیم دیگه سرکار نمیرفتم. اون روزها یک درگیری کوچیک هم با باربد داشتم. برای ماموریت آرمین نبردمش. اون هم به اعتراض گفت: - تو داری من رو کنار می ذاری - بله همچین قصدی دارم. از اولم هم بهت گفتم. اون هم قهر کرده بود. بدرک! مرتیکه قاتل! به دیدن الینا رفتم. روی مبل سوئیت نشسته و توی فکر بود. با دیدن من بلند شد. - دانیال! رفتم و روی مبل روبهرو نشستم. اون هم نشست. یکم هر دو ساکت بودیم بعد گفتم: - من نمیخوام تو رو مجبور به کاری کنم، مجبور به ازدواج کنم. هروقت راحتی به من جواب بده. ببخشید که تحت فشارت قرار دادم. برای اولین بار دیدم برای چیزی جز روضه اشک توی چشمهاش جمع شد. - وای دانیال، راحتم کردی. ناراحت نگاهش کردم. توضیح داد: - من قصد ازدواج با تو رو دارم. اما باید یکم با این قضیه کنار بیام. - متوجه هستم. لبخند زد. - ممنون! سر تکون دادم و به سوئیت خودمون برگشتم اما اعصابم خورد بود. انقدر که به باربد که داشت از سر آب میخورد گیر دادم: - چیکار میکنی اون بطری برای همهست. بطری رو پایین آورد و با تعجب گفت: - من همیشه همینطور آب میخورم. - خوب همیشه چندشی! - چه لوس! اخم کردم. چند وقتی بود دیگه انقدر صمیمی نبودیم که با من اینطور صحبت کنه. - منظورت چیه؟ - منظورم اینه حساسی. - لوس با حساس فرق میکنه. کلافه بطری آب رو روی میز پرت کرد. در بطری باز بود و آب به پایین ریخت. - بسته دیگه. و رفت. کلافه از این وضعیت سر یخچال رفتم و بطری که تا حالا جز توی مهمونیها نمیخوردم رو برداشتم. انقدر خوردم که مدهوش روی تخت افتادم. توی چیزهای افت و خیزی که یادم هست این بود که روی کاغذی نوشتم: ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی در باز شد. - چی شده با صدای بلند شعر میخونی؟! با دیدن حال من ترسید. - چت شده؟! دوباره کمخونیت اوج گرفته؟! دید همینطور با خنده بهش خیره شدم. شک کرد. نگاه گردوند و بطری رو توی دستم دید. - نجسی خوردی؟ به سمتم اومد و بطری رو بزور از دستم گرفت. کلافه و کشیده گفتم: - هی! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 16 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت هشتاد و نه - خجالت داره واقعا! دیگه کجا از اینها داری؟ نیم خیز شدم. - چیکار میکنی؟ به تو چه اصلا! - باعث خجالتی دانیال! نمیدونستم از این کوفتیها هم مصرف میکنی. - به تو چه؟ بدش به من. خودم رو جلو کشیدم تا ازش بگیرم اما دستش رو عقب برد. - بقیهش کجاست؟ کلافه بودم که چرا نمیتونم صدام رو از اون حالت خمار به حالت اولیه برگردونم و قاطع حرفم رو بزنم. - بده به من! گمشو بیرون. - نمیدمش. اومد حرکت کنه که گوشه لباسش رو گرفتم. - کدوم گوری میری؟ بده به من. نوچ نوچ کرد و گفت: - شدی مثل معتادهای مفنگی. تاسف توی نگاهش اذیتم میکرد. - بده به من خودت رو خر نکن. اومد بره که دوباره لباسش رو کشیدم. کلافه به سمتم برگشت. - میخوایش؟ آره؟ - آره. - پس بیا بخورش. و محکم به زمین کوبوندش. از صدای بلند شکستن شیشه چشمهام رو بستم و بعد باز کردم و بهتزده به شکستههای شیشه روی زمین خیره شدم. مدهوشی از حالت عادی خارجم کرده بود و کنترلم رو از دست داده بودم. - چه غلطی کردی! بلند شدم. یک قدم عقب رفت. سرم یکم گیج میرفت اما به سمتش رفتم و سیلی به صورتش خوابوندم. هینی کشید. احمقی کردم و یک دوتا سیلی دیگه هم به صورتش زدم. باورش نمیشد. تنش از ناراحت میلرزید و دستش روی گونهش و سرش به سمت دیگه بود. کلافه با پام به شیشهها زدم. - اینها رو خودت جمع میکنی. و تلو تلو خوران بیرون رفتم تا خودم رو به استخر برسونم و یکم شنا کنم تا به حالت عادی برگردم. شنا که کردم بهتر شدم. روی صندلی کنار استخر دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. لعنت به من! با داداشم چیکار کردم! این فکر اولیهای بود که توی ذهنم اومد اما بعد با خودم گفتم: نباید وقتی مستم نزدیکم میشد. از طرفی توی کاری که بهش ربطی نداشت دخالت کرد و رفتارش بیادبانه بود. حالا با این شدت نباید برخورد میکردم اما یک گوشمالی نیاز داشت. همینطور که فکر میکردم خوابم برد. خواب عجیبی دیدم. توی یک بیابون ایستاده بودم و یک صلیب پشت سرم بود. یک نفر با چهره ترسناک روبهروم ایستاده بود. - چرا اینکار رو کردی؟ از یهویی بودن شرایط و ترسناکی چهره مرد زبونم بند اومده بود. دوباره تندتر گفت: - جرا اینکار رو کردی؟ - چیکار؟ - چرا دست روی دوست ما بلند کردی، اون هم وقتی که سعی داشت تو رو از حرامات دور کنه. ذهنم روشن شد. سرم رو پایین انداختم. دوباره گفت: - چرا؟! - محکم نزدم. این رو خیلی آروم گفتم. - بلند بگو. سرم رو بالا آوردم. - محکم نزدم. - چی؟ - محکم نزدم. با صدای خشنی غرید: - محکم نزدی! - محکم نزدم. سیلی توی صورتم فرود اومد. با اینکه خواب بود دردش رو تا مغز استخون حس کردم. انگار مغزم جابجا شد. - اینطور زدی! باورم نمیشد. توی مستی چیکار کرده بودم! سیلی دوم فرود اومد. روی زمین افتادم. دوباره گفت: - اینطور زدی. با اشاره انگشتش ناخودآگاه بلند شدم. سیلی سوم رو زد. خون از بینیم راه افتاد. دوباره گفت: - اینطور زدی. و از خواب پریدم. دستم رو روی صورتم که هنوز درد میکرد گذاشتم. دستم خیس شد. برداشتم. خون دماغم بود. بلند شدم و به سمت دوش رفتم. بینیم رو پاک کردم. - خدای من! صورتم هنوز درد میکرد. توی آینه باشگاه که لوازمش رو آورده بودم جای استخر نگاه کردم. نه ردی نیومده بود اما درد داشت. باید برم از دل بابک در بیارم. دوش گرفتم و حوله پوشیدم و به سمت بالا راه افتادم. به سمت اتاق بابک رفتم. چند ضربه بدر زدم. صداش اومد: - بله! در رو باز کردم و وارد شدم. روی تختش دراز کشیده بود. با دیدن من بلند شد و سمت دیگه تخت نشست و پاهاش رو پایین انداخت. شرمنده کمی همون جا ایستادم بعد به سمتش رفتم. - دستم بشکنه! چیزی نگفت. کنارش ایستادم و دستم رو زیر چونهش گذاشتم و صورتش رو بالا آوردم. گوشه لبش پاره بود. صورتم رو با حرص گرفتم. - لعنت به من! بعد گفتم: - آخه چرا وقتی مست بودم اومدی سربهسرم گذاشتی؟ با حرص گفت: - اصلا تو چرا مست کردی؟ اهل اینکارها هم هستی! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری