رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه

البته این حرف‌ها باعث نمیشد که این واقعیت که دانیال گاهی اوقات سختگیری بیش از حد داره پنهان بمونه اما در حد تفکر اقوام نبود. یکی از این سختگیری‌ها زمان تحت درمان بودنشون اتفاق افتاد. گفته بودیم که دانیال و بابک کم‌خونی داشتن و سراغ درمان رفتن. بابک چون هنوز بیماریش خیلی پیشرفت نکرده بود زیاد درمان قوی روش نبود اما قرص‌های شیمیایی و منع‌های طب سنتی دانیال خیلی قوی بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 192
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم رمان آغوش نویسنده آتناملازاده ژانر: پلیسی، عاشقانه، مافیایی خلاصه: دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگه‌ای جز ه

بسم الله الرحمن الرحیم  ** دانیال **   لوازم رو داخل می‌آوردن. انقدر این آپارتمان آدم داشت که نیازی به گرفتن کارگر نبود. نگاهی به افراد دور و برم کردم و توی دلم خدا رو شکر کردم. خدا رو

پارت دو ** دانای رمان ** زندگی جدیدشون شروع شد. دانیال از همه چیز دست کشیده بود و آرزو داشت اگه آرمین دوباره مزاحمشون نشه و اون‌ها رو به زور به گروه مافیای سیاست برنگردونه، زندگی عادی رو شرو

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و یک

** دانیال **

الینا رو برای مهمونی دعوت نکرده بودم. نوع تیپ زدنش و اخلاقش نگرانم کرد. مهمونی فرا رسید. یک سفره هفت‌سین بزرگ داده بودم توی سالن پهن کنند، از اون‌هایی که توی پاساژها می‌ذارن. با گل‌آرایی و بادبدم آرایی دورش. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کروات ساتن بادمجونی زدم. باربد هم کت و شلوار و جلیقه دودی پوشیده بود و کروات نقره‌ایش رو زیر جلیقه داده بود. با نارضایتی خودم رو توی آینه نگاه کردم.
- نباید این تیپ رو می‌زدم.
- چرا؟
- این رنگ به پوست تیره من نمیاد.
بازوم رو گرفت و برم گردوند و نگاهی به سر و پام کرد.
- آره، تازه چون تو چهارشونه هستی یکم گنده نشونت میده.
سری به نشونه تاسف تکون دادم.
- چاره‌ای نیست دیگه! تو با نیوشا ست کردی؟
همینطور که عطر میزد گفت:
- آره، لطفا توی همین مهمونی توهم رل بزن.
خندیدم و بالاخره به زبون آوردم:
- یکی هست.
می‌خواست عطر رو به گردنش بزنه که با این حرف من هول شد و هم گردنش رو پایین آورد و هم عطر بالاتر رفت و هم دهنش رو باز کرد به من چیزی بگه که عطر پیس خورد و توی حلقه‌ش رفت. به سرفه و عق زدن افتاد. خندم گرفت.
- چی شده!
رفت توی سرویس داخل اتاق و دهنش رو شست و چند عق بی‌فایده دیگه زد و بعد درحالی که صورتش درهم بود گفت:
- چی؟!
- نخود چی!
- تو کسی رو دوست داری؟
نیشخند زدم.
- دوست داشتن که شاید نشه گفت. اما بیشتر از دیگران به این سمت میره.
روی تخت نشست.
- کی؟! از اقوامه؟
- نه.
- از خودمونه؟
نوچی گفتم.
- کیه؟
- یک دختر دانشجو.
- از کجا پیداش کردی؟
فکر کنم هنوز نفهمیده بود که دوست هستیم و فکر می‌کرد من فقط در نظرش دارم.
- توی پارک نزدیک خونه. بین دانشگاهش و خونه ما هست. همون که من همیشه برای پیاده‌روی میرم.
- حاجی چه خفن! بهش شماره هم دادی؟

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و دو

- چند وقته در ارتباطیم.
یکم مکث کرد بعد گفت:
- ارتباطین؟
- آره.
- چند وقت؟
یکم حساب و کتاب توی ذهنم کردم و گفتم:
- حدود یک ماه.
- یک ماه دوست دختر داری بعد به من نگفتی؟
- خوب چیزی بینمون جدی نبود که بهت بگم.
موشکافانه نگاهم کرد.
- یعنی الان جدیه؟
خندیدم. اون هم خندید.
- ای کلک، پس توهم بله!
ابروم رو خواروندم و چیزی نگفتم. گفت:
- حیف شد چون امروز به نیوشا گفته بودم یکی از دوست‌هاش رو بیاره باهم آشنا بشین.
- دیونه، چرا بی‌خبر اینکار رو کردی؟
- من چه می‌دونستم فکر کردم تو تارک دنیا شدی، نگو آقا زیرزیرکی می‌رفته.
سر تکون دادم.
- حالا عیبی نداره اینجا پسر زیاده. باربد!
- جان!
- من یکم هنوز توی قضیه دیروز گیرم.

باربد جدی شد و سرش رو پایین انداخت و منتظر ادامه حرفم موند:
- چرا انقدر اقوام حساس شدن؟
- یکجورایی بهشون حق بده. به قول معروف دایه مهربون‌تر از مادر شدن. البته عادیه وقتی پدر یا مادری نباشه همه می‌خوان نقش پدر و مادر رو بازی کنند.
- من دارم بیشتر از توانم صبر و محبت می‌ذارم اما چیزی که اون‌ها از من می‌بینند یک هیولاست.
باربد با دلسوزی نگاهم کرد اما گفت:
- مگه مهم اون‌ها چی می‌بینند؟
- نیست؟!
- تو خیلی به دیگران اهمیت میدی دانیال.
جوابی ندادم. این رو تا حدی قبول داشتم. کلافه گفتم:
- لابد شما بیرون از خونه چیزهایی گفتید.
- نه، احتمالا از همون چیزهایی که جلوی خودشون بوده حدس‌هایی زدن.
- آخه من هیچ‌وقت جلوی کسی تندی که نکردم.
با آرامش گفت:
- همون تذکرها و گیر دادن‌ها رو به اون حساب گذاشتن. از اونجایی که نوجوونیت یکم تند بودی هم این مسئله براشون بیشتر شبهه آورد. جز اون خوب تو یک وقت‌هایی دست بزن داری و این قابل انکار نیست.
- اون چیزی که توی ذهن اون‌هاست خیلی بیشتر از، واقعیته.
- قبول دارم. می‌دونی که این خانواده خیلی بچه دوست هستن و کم پیش اومده که دست روی بچه‌هاشون بلند کنند. اگه بجای تو پدر و مادری هم این خصوصیت رو داشتن واکنش‌ها همین بود.
درحالی که کم‌کم داشتم قانع میشدم گفتم:
- اما اون دوتا بچه نیستن.
- اتفاقا این بیشتر می‌ترسونه و اذیتشون می‌کنه چون اون‌ها هم همین رو با خودشون میگن. میگن اون دوتا که بچه نیستن نتونند اعتراض کنند یا از خودشون دفاع کنند لابد دانیال انقدر بد میزنه که اون‌ها مقاومت هم می‌کنند اما زورشون نمی‌رسه.
سرم رو پایین انداختم و خندیدم. خندم بیشتر حالت عصبی داشت.

 

** الینا **

مدام چشمم به پله‌ها بود.
- چرا نمیاد؟
ناخودآگاه چیزی که توی دلم بود رو بزرگ گفتم. نیوشا شیطون نگاهم کرد.
- خیلی دلتنگی ها!
لبخند نصفه و نیمه‌ای زدم. لیوان نوشیدنی بی‌ضررش رو بالا آورد.
- برای توهم بریزم؟

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و سه

 

- الکل نداره.
- نه، از اون عادی‌هاش برداشتم.
سر تکون دادم یعنی بریز. نگاهی به دور و بر کردم. چه مهمونی ادعایی بود. با اینکه مختلط بود اصلا به پارتی نمی‌خورد و با وجود آهنگ رقص عادی که گذاشته بودن کسی وسط نمی‌رفت و فقط گاهی یک دوتا پسر جوون وسط می‌رفتن و با دختری که براشون قر می‌داد می‌رقصیدن یا چندتا دختر باهم می‌رقصیدن و پیرمردی می‌رفت بهشون شاپاش می‌داد. آهی کشیدم:
- خدا رو شکر!
نیوشا همینطور که لیوان رو بهم می‌داد گفت:
- وا، چرا وسط پارتی یکدفعه آخوند شدی؟
- خدا رو شکر کردم که به حرف تو گوش کردم و این لباس رو پوشیدم اگه به سلیقه من بود یکی از همون لباس‌هایی می‌پوشیدم که اون دخترها که معلومه برای چی اومدن پوشیدن.
- من که بهت گفتم مجلسش خیلی رسمیه!
سر تکون دادم.
- با بقیه پارتی‌ها فرق می‌کنه.
همون موقع ارکست ایستاد. نیوشا گفت:
- فکر کنم اومدن.
هر دو به سمت پله‌ها زل زدیم. آره، داشتن پایین می‌اومدن. نگاهش کردم. اه، با رنگ شرابی چقدر زشت شده بود. اون جذبه چهره‌ش رو از دست داده بود و احساس می‌کردم حتی چهره‌ش یکم شکستش. نیوشا دم گوشم گفت:
- بیا بریم جلو.
دست من رو گرفت و حرکت کرد اما من دنبالش نرفتم. برگشت و کنجکاو نگاهم کرد ولی من نگاهم به دانیال بود و حرکتی انجام ندادم پس خودش رفت. یکم بعد که دورشون خلوت شد مشغول اومدن به سمت بقیه مهمون‌ها بودن. خوب اگه خودشون می‌اومدن این‌ها مریض بودن برای سلام جلو رفتن؟ خوب می‌موندید خودشون می‌رسیدن دیگه. درحالی که نوشیدنی رو به لبم نزدیک می‌کردم با دقت نگاه می‌کردم ببینم نوع برخوردش با هرکی چطوره. با کی محترمانه‌تر برخورد می‌کنه و با کی دوستانه‌تر.
داشت به من نزدیک میشد اما هنوز متوجه من نشده بود. جلو روم که ایستاد لبخند رسمی داشت اما بعد از چند ثانیه لبخندش رفت و آثار تعجب توی صورتش نشست. فقط نگاهش کردم. برادرش دستش رو به سمتم دراز کرد. نگاهم رو از دانیال گرفتم و به برادرش دوختم و دست دادم.
- خوش اومدید خانم! اگه اشتباه نکنم دوست نیوشا جان هستید!
- بله.
بعد به دانیال نگاه کردم که هنوز نگاهم می‌کرد. حواس‌ها دیگه جمع ما بود و این رو فعلا، توی این مجلس، توی مجلسی که به عنوان مهمون اومده بودم نه صاحب خونه نمی‌خواستم. پس درحالی که نوشیدنی رو به لبم نزدیک می‌کردم خیلی نامحسوس به دانیال اشاره کردم برو. با این حرکت به خودش اومد و رفت. با اینکه جو تقریبا به حالت عادی برگشت اما هنوز نگاه‌های خیره بعضی‌ها رو حس می‌کردم و سعی کردم خیلی اشرافی بنظر بیام و یک دستم رو از آرنج روی میز بار گذاشتم و به سرم رو بالا گرفتم و با ناز ادایی نوشیدنی می‌خوردم.
نیوشا پیشنهاد لباس مجلسی باوقار رو داد و من بهترینش رو انتخاب کردم. دامن مشکی لباس چند لایه بود و بالاتنه‌ش یک مخمل ساده دکلته بود و گردنبد نقره با نگین‌های حنایی که پوشیده بودم تقریبا کل گردنم رو می‌پوشوند. یک کت آستین سرب مشکی پوشیده بودم و همه دستم که دیده میشد رو تتو موقت زده بودم که البته به نیوشا گفتم چون قبل از خبر برای این جشن زده بودم پاک نمیشد و مجبوری با اینکه استالیم رو خراب می‌کرد با همون اومدم. چون موهام کوتاه بود یک کلاه پهلوی حنایی با گل و ربان مشکی گذاشته بودم و به آرایشگر سپرده بودم آرایشم خیلی ملیح باشه.
- خیلی جا خورد ها!
نفهمیدم کی نیوشا کنارم اومد و با ذوق این رو دم گوشم گفت. با چشم دنبال دانیال گشتم. روی مبل جای چندتا مرد کت و شلواری نشسته بود و باهاشون صحبت می‌کرد و در عین صحبت کردن دست‌هاش هم تکون می‌داد. یکدفعه به سمت من برگشت و چشمش بهم افتاد و به سرعت روش رو گرفت و دوباره مشغول صحبت شد. نیشخند زدم و لیوان خالی نوشیدنی رو دست نیوشا دادم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- تو برو به نامزد بازیت برس. من امشب خیلی بازی دارم.

** دانیال **

درحال صحبت کاری بودم اما همه حواسم پی اون دختر بود. اینجا چیکار می‌کرد؟ می‌دونست اینجا مهمونی منه یا فقط برای آشنا شدن با برادر دوست پسر دوستش اومده؟ اگه اینطوری بود پس اون به من خیانت کرده! از طرفی اگه می‌دونسته پس نکنه می‌دونه من مافیام؟ اگه می‌دونست پس همه چیز نقشه بود؟ وسط اینهمه سرگیجه یکم هم نگران بودم. یعنی یکم می‌ترسیدم. از واکنشش به اینکه اون رو به این مهمونی نیاوردم و حتی بهش خبر ندادم. اگه اون گناه کار نباشه نکنه فکر کنه من توی این مهمونی‌ها کار غیر اخلاقی انجام میدم. سعی کردم حواس خودم رو جمع صحبت‌ها کنم و به خودم گفتم: خجالت بکش خودت رو گم کردی.
یکم بعد بلند شدم و به سمت مبل سلطنتی دراز کشی مشکی که گوشه سالن بود رفتم و روش نشستم و از دور به الینا زل زدم. پسری کنارش بود و باهاش حرف میزد. نکنه برای حرص دادن من با اون حرف میزد. دوباره نگاهش کردم. چقدر خوشگل شده بود! چقدر این لباس بهش می‌اومد! چقدر خانم شده بود! واقعا تک بود! پسر رفت و نگاه اون به من خورد. با چشم اشاره کردم کنارم بیا. لبخند شیطونی زد و روش رو برگردوند. نفسم رو به شدت بیرون دادم. اون دختر سعی داشت روی من نفوذ داشته باشه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و چهار

الان وقت لجبازی نبود. بلند شدم و به بهانه خوش و بش کردن با مهمون‌ها از چند نفر گذشتم تا روبه‌روش قرار گرفتم. خونسرد نگاهم کرد. اما با خونسردی که حس بدی بهم دست می‌داد. کنارش ایستادم و به بار تکیه دادم.
- تو اینجا چیکار می‌کنی؟
- چطور؟
- با اینکه توی رابطه هستی اومدی با داداش نامزد دوستت آشنا بشی؟
به سمتم برگشت و جدی نگاهم کرد.
- با اینکه توی رابطه هستی گفتی نامزد داداشت برات دختر بیاره؟
- من اصلا اطلاعی نداشتم. جواب بده.
- من برای دیدن دوست پسرم اومده بودم.
یک قدم جلو رفتم و با جدیت گفتم:
- پس تو از قبل آشنایی‌مون من رو می‌شناسی.
- بله.
- پس نقشه اولین قرارمون از خودت بود.
با همون خونسردی گفت:
- بله.
- چی درباره من می‌دونی؟
- می‌دونم دروغ گفتی.
منتظر نگاهش کردم. ادامه داد:
- تو توی شرکت کار نمی‌کنی، تو یک بچه پولداری که رییس شرکت باباجونت هستی و از خانواده همون شباهنگ‌های معروفی که یک مدت توی سیاست بودن.
پس همین‌قدر می‌دونست.
- نیوشا رو از کجا می‌شناسی؟
- دوستم، خیلی وقته.
سکوت کردم. گفت:
- حالا نوبت منه.
سرم رو بالا آوردم تا ببینم منظورش چیه.
- چرا من توی این مهمونی دعوت نبودم؟
روم رو گرفتم. روم رو گرفتم.
- هنوز دوست نداشتم اقوام بدونند که دوست دختر دارم.
نگاهی به دور و بر کرد. چشم‌هاش یکم برق زد.
- چه اقوام باکلاسی! همون‌ها هستن که باهاشون زندگی می‌کنی؟
- نه، این‌ها اقوام پدریم هستن.
- اهوم.
آهنگ رقص دو نفره گذاشتن. به تردیدم سریع غلبه کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم.
- برقصیم؟
نگاهی به دستم کرد و بعد به صورتم. منتظر نگاهش می‌کردم. سیبی که توی دستش بود رو کف دستم گذاشت. به سیب نیمه خورده نگاه کردم. گفت:
- باشه وقتی به عنوان دوست دخترت آوردیم باهات می‌رقصم.
بعد ازم دور شد و به سمتی رفت. سیب رو توی مشتم فشردم و بعد توی سطل کنار میز بار انداختم و یک دستمال برداشتم تا دستم رو تمیز کنم. صدای باربد از کنار گوشم اومد:
- این همون دوست دخترته؟! واقعا؟!
- یعنی تو از نقشه دوست دخترت خبر نداشتی؟
- نه بابا! خیلی این خانم‌ها زرنگ هستن.
واقعا حق با اون بود.
- این من رو از کجا دیده بود؟
- نیوشا ازم خواسته بود یک عکس خانوادگی بهش بدم تا به پدرش نشونمون بده.
- هه، عجب موجودات عجیبی هستن این زن‌ها!
باربد لبخند زد.
- دختر قشنگیه! مبارک باشه!
- قشنگه ولی یاقیه!
- تو رو خدا با این در نیفت.
دستمال رو توی سطل پرت کردم.
- در بخوام بیفتم زورم نمی‌رسه، من آدم شناس خوبیم!
- این‌ها کار عشق داداش!
- باربد مراقبش باش بخاطر لج من به کسی پا نده.
باربد برگشت به الینا که داشت به یک جمع پاستور باز کمک می‌رسوند نگاه کرد. پس پاستور هم بلد بود.
- فکر نکنم این دختر حال اینکارها رو داشته باشه. نگاه چه بیخیال داره لذتش از مهمونی رو می‌بره.
- کسی نزدیکش نشه.
- خوب خودت برو سراغش.
مخالفت کردم:
- من بهش گفتم که بخاطر اینکه اقوام نفهمن دعوتش نکردم الان دورش باشم حرف خودم رو نقص کردم.
- باشه، من و نیوشا دورَش می‌کنیم نگران نباش.
- دمت گرم! 

** دانیال **

وسط این بل بشو وکیل آرمین ازم خواست به ویلای کرج برم. چون اونجا وسیله داشتیم بهتر دیدم زیاد چیزی برندارم. وقتی داشتم بیرون می رفتم باربد تازه
اومد. سلام کردیم و پرسید:
- کجا میری؟
- ویلای کرج. امشب احتمالا بر میگردم.
- من هم بیام؟
مخالفت کردن و گفتم:
- آرمین که نگفته توی بیای برای چی اینهمه راه رو بیای.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و پنج

 

- به آرمین اطمینان ندارم. بنظرم همه جا باهم باشیم بهتره.
- هرطور راحتی!
کتش رو در آورد و به چوب لباسی آویز کرد. بقیه لباس‌هاش اسپرت و راحت بود. پرسید:
- کسی هم اون جا هست؟
- اصول دین می پرسی باربد؟ هزار نفر کلید ویلا رو دارن.
به ویلا که رسیدیم باربد زودتر پیاده شد و به سمت ویلا رفت. من هم ماشین رو پارک کردم و دنبالش رفتم. ویکتور، منشی مسیحی آرمین منتظرمون بود. به انگلیسی شروع به صحبت کردم:
- به به، آقا ویکتور!
با لبخند به سمتم برگشت.
- سلام آقا دانیال.
باهم دست دادیم.
- سلام، چه خبر؟
- اومده بودم ایران خواستم شما رو ببینم، خونه‌تون زیر ذربین نمیشه.
- خوب کاری کردی، خونه خودته.
باربد گفت:
- من به اتاقم میرم؛ برای شام میبینمتون.
باربد که رفت ویکتور به انگلیسی گفت:
- امشب قمار داریم!
- این جا که نیست؟
- نه.
با خونسردی گفتم:
- خیلی خوب، میام.
اما احساس می‌کردم اون چندان خونسرد نیست. با چشم به طبقه بالا که اتاق‌ها بود اشاره کرد.
- این رو چیکار میکنی؟
- گفتی که این جا نیست.
دیگه چیزی نگفت. بودن توی دستگاه خلاف انقدر باهوشم کرده بود که توی هوا بتونم استرس و موذیگری رو تشخیص بدم! شب بعد از شام ویکتور رو به رو در منتظر ایستاده بود و باربد هم داشت تلوزیون
نگاه میکرد. ویکتور بهش قول داده بود یک ساعته میایم و اینطور قبول کرده بود همراهمون نیاد. به سمتش رفتم و جوری که ویکتور متوجه نشه اسلحه رو به سمتش گرفتم. با بهت نگاهم کرد.
- ما که رفتیم تو هم از ویلا بیرون بزن و به تهران برگرد. این رو هم احتیاطی با خودت داشته باش.
- چه خبره؟
- هیس، بگیر!
با دست های لرزون اسلحه رو گرفت و آروم گفت:
- نرو!
- هیس!
میتونستم باهاش نرم، میتونستم همین جا مجبورش کنم بگه چه نقشه‌ای برام کشیدن، اما نگرانیم باربد بود. این که بلایی بین دعوای ما سرش بیاد یا افراد ویکتور بیرون ویلا منتظر اشاره‌اش باشند. به سمتش رفتم.
- بریم.
خواست از بالای شونه‌هام نگاهی به باربد که سنگینی نگاهش رو روی کمرم احساس میکردم بندازه، که نذاشتم و با گذاشتن دستم روی کمرش به بیرون هدایتش کردم. سوار ماشینم شدیم و حرکت کردیم. من
متر- متر فاصله‌ای که از خونه می‌گرفتیم رو حساب میکردم. توی دلم خدا رو قسم دادم که باربد لجبازی نکنه و بره. جلوی یک ویلا ایستاد و هر دو پیاده شدیم.در حالی که اصلا بهش اعتماد نداشتم دنبالش راه افتادم. بوی انواع کوفت و زهرماری به همراه دود شدید و چراغ های خاموش حالم رو بهم میزد.
دنبال ویکتور به سمت بزرگترین میز کافه مخفی کشیده شدم. یک مرد کت و شلوار پشتش نشسته بود و چند مرد هم پشت سرش ایستاده بودن. این یعنی آدم کله گنده ای بود! با عصبانیت به ویکتور گفتم:
- وقتی قرار بود با همچین کسی مبارزه کنم چرا نگفتی من هم چند نفر رو با خودم بیارم؟
چند ثانیه نگاهم کرد بعد روش رو گرفت. استرسم کم کم داشت به ترس تبدیل می شد! با این حال سرم رو
بالا گرفتم و با قدم های استوار به سمت میز رفتم. مرد با کت و شلوار آبی آسمانی و من سویشرت مشکی و شلوار سورمه‌ای رو به روی مرد ایستادم. سرش رو بالا آورد و همزمان دود سیگارش رو بیرون داد. ویکتور
وقتی دید هردو بدون این که حرف بزنیم بهم زل زدیم به انگلیسی گفت:
- جناب دانیال پسر بزرگ جناب شباهنگ هستن.
مرد به آهستگی لاکپشت بدون این که بلند بشه دستش رو به سمتم دراز کرد توی دلم پوزخندی به عقده‌ای بازی‌هاش زدم و برای این که بهش بفهمونم من پسر آرمینم نه نوچهاش، بدون توجه به دستش روی صندلی
نشستم. افرادی که همراهش بودن زیر چشمی بهش نگاه کردن اما اون فقط با چهره بنفش شده به من زل زده بود. فهمیده بودم که این بی‌خبری و تشریفات اومدنم دستور آرمین بود که به اصطلاح خودش با
کوچیک کردن من به زمینم بزنه؛ ولی خبر نداشت بزنی زمین هوا میره!
مرد گفت:
- پدرت گفت خودم شرط بازی رو بهت بگم.
بعد از این ماجرا اول باید ویکتور رو سرجاش بنشونم بعد این مرد رو پیدا کنم و بهش ضرب دست نشون بدم. جعبه پاستور رو روی میز گذاشت.
- اگه تو بردی من پونزده میلیارد بهت میدم.
پونزده میلیارد برای اون سال‌ها پول خوبی بود!
- اگه شما برنده شدی من باید پونزده میلیارد رو بدم؟
پوزخندی زد.
- اگه من برنده بشم تو با من میای، به استامبول، به عنوان گروگان.
جا خوردم و بعد از مدت کوتاهی اینبار من از عصبانیت بنفش شدم. عصبانی شدم. آرمین چه راحت من رو به پونزده میلیارد فروخت. نه به اون هارت و پورتش برای برگشت من نه به این به باد دادنم.
- من چه بدرد تو می‌خورم؟ واقعا فکر کردی اگه با جون من آرمین رو تهدید کنی براش اهمیت داره؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و شیش

- در اینکه شباهنگ بچه دوست نیست شک ندارم. اما من می‌خوام راه خواهرزاده‌م رو باز کنم.
- خواهرزاده‌ت کیه؟
اصلا متوجه حرف‌هاش نمیشدم.
- تو پسر بزرگ آرمین از همسر دائمشی و خواهرزاده من پسر بزرگش از همسر صیغه‌ای. تقریبا همسن و سال خودت هست. می‌تونستم بخاطرش آدم بکشم. اما اون دوست نداره که خون برادرش ریخته بشه.
من هنوز توی شوک بودم. برادر! برادر از همسر صیغه‌ای آرمین؟! این چی می‌گفت؟
- تو چی میگی؟!
- تو خبر نداشتی؟ مگه ممکنه؟ واقعا انقدر به نجیب بودن پدرت اطمینان داری؟
احساس کردم سرم داره گیج میره.
- چندتا؟ چندتا خواهر و برادر دیگه دارم؟
- من چه می‌دونم! مگه شباهنگ آمار تخت خواب‌هاش رو به من داده؟
با این سرگیجه بازی خیلی سخت میشد. باید هرطوری شده سر از این مسئله در می‌آوردم.
- برادرم کی هست؟ یا حداقل اسمش چیه؟
- اسمش رو به چیکار میخوای؟ می خوای اگه از اینجا رها شدی از سر راهت برش داری؟
- فقط بهم بگو.
یکم مکث کرد بعد گفت:
_ اسمش پوریاست؛ پرهام صداش میزنند.
- توی دم و دستگاه آرمین هست؟
- آره همون جاست. تموم شد سوالات؟
سر تکون دادم. سرم خیلی گیج می‌رفت. کم‌خونی سراغم اومده بود. خبر جدید، استرس و ترس از باخت و اتفاقات بعدش باعث شد کارت اول به دوم نرسیده بیهوش بشم. خیریت بود. همه افراد کافه به سمت من دویده بودن و اون‌ها نتونستن ماجرا رو جمع کنند. وقتی دیدن بهوش نیومدم من رو به بیمارستان رسوندن. بهوش که اومدم هزار چیز ذهنم رو درگیر می‌کرد اما اولیت‌بندی کردم و اولیش این بود: من نباید بذارم آرمین انقدر راحت من رو تا دم نابودی ببره.

** دانای رمان **

خونه خاله کیشکا شلوغ بود. نذری داشت. همه دور هم نشسته بودن، چای می‌خوردن و حرف می‌زدن. چهار برادر تازه وارد شده بودن و هنوز سلام‌ها تموم نشده بود که توجه‌ها ناخودآگاه سمت بابک رفت. دایی رادوین گفت: 
- بابک جان! بیا اینجا ببینم، چقدر لاغر شدی!
بعد منتظر جوابش نموند و اون رو کنارش نشوند. باربد زیر لب به دانیال گفت:
- باز شروع شد…
بابک با خجالت نشسته بود. چند دقیقه بعد، نگین یک ظرف میوه آورد. به همه پذیرایی کرد و وقتی بابک برنداشت با خنده گفت:
- این بچه همیشه ناز داره.
بابک خندید و گفت:
- بابا من بچه نیستم.
- تو همیشه بچهٔ جمعی! 
چند نفر تأیید کردن. خاله عسل گفت:
- بابک یه چیز دیگه‌ست. دل آدم نمیاد چیزی بهش بگه.
دنیل با خنده گفت:
- به ما چرا دلتون میاد؟
- شماها مردی شدین اما بابک یه جور معصومیت داره.
بابک سرش رو پایین انداخت. گونه‌هایش یکم سرخ شد. دانیال نگاهش کرد و لبخند زد. اگر سختگیری‌های دانیال نبود بابک تا حالا خیلی لوس شده بود. پدربزرگ بزرگ دستش رو روی شانهٔ بابک گذاشت و گفت: 
- این بچه همیشه نور خانواده بوده

هوا تاریک شده بود. خیابان خلوت، چراغ‌ها روشن،  و یک نسیم سرد که از لابه‌لای درخت‌ها رد می‌شد. دانیال طبق معمول از مسیر همیشگی‌اش می‌رفت،  اما این‌بار  الینا پیام داده بود:
* «اگه وقت داری… یه جایی هست که می‌خوام نشونت بدم.»*
دانیال جواب داده بود:
* «کجا؟»*
الینا فقط نوشته بود:
* «می‌بینی.»*
وقتی دانیال رسید الینا کنار خیابون ایستاده بود. شال بلندی سرش بود که باد میزد و موهاش رو جلوی صورتش پخش می‌کرد. با دیدن دانیال لبخند زد و دست تکون داد. 
- سلام.
دانیال درحالی که هر دو دستش توی جیبش بود به این دختر زیبا نگاه کرد و توی دلش خوشحال بود که اون مرد نتونسته ببرش و این دختر روبه‌روش هست.
- سلام.
الینا لبخند زد. چشم‌هاش دیگه شیطنت، اعتماد به نفس یا لوندی نداشت. فقط آرامش داشت.
- بیا.
راه افتادن. از کنار چند مغازه گذشتن، تا به پشت یک ساختمان قدیمی متروکه که یک پلهٔ باریک داشت و به پشت‌بام می‌رسید، رسیدن. الینا گفت:
- از این‌جا.
- پشت‌بوم؟
- نترس. نمی‌خوام پرتت کنم پایین.
دانیال لبخند کوچکی زد. از پله‌ها بالا رفتند. وقتی رسیدند بالا، شهر زیر پایشان بود. چراغ‌ها، صدای دور ماشین‌ها، و یک لذت عجیب و آرام. الینا نشست روی لبهٔ دیوار کوتاه، پاهایش را آویزان کرد و گفت:
- اینجا جاییه که همیشه میام وقتی ذهنم شلوغه.
دانیال کنارش نشست. این‌بار فاصله‌شون کمتر از همیشه بود، خیلی کمتر. الینا گفت:
- اون شب وقتی دستم رو گرفتی فکر کردم شاید توهم حس من رو داری. 
دانیال نگاهش کرد: 
- چه حسی؟ 
- نیاز به آرامش، نیاز به محبت، نه نیازهای غریضی! شاید هم نیاز به همدم داریم.
دانیال سکوت کرد. الینا ادامه داد: 
- می‌تونم یه چیزی بپرسم؟
- بپرس.
الینا کمی نزدیک‌تر شد، انقدر که نفس‌هایشون به هم برخورد کرد. 
- تو… از من... خوشت میاد؟
دانیال نگاهش رو نگرفت. چند ثانیه طولانی. بعد گفت:
- آره.
الینا نفسش را آهسته بیرون داد، انگار همین یک کلمه  تمام چیزی بود که می‌خواست بشنوه. خیلی آرام سرش رو روی شانهٔ دانیال گذاشت. دانیال هم بدون تردید دستش را دور شونهٔ اون حلقه کرد. الینا لرزید. 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هفت

سه روز بعد الینا پیام داد:
* «امشب نمی‌تونم بیام. 
یه کم حالم خوب نیست.»*
* «چی شده؟»*
* «سرما خوردم. چیز مهمی نیست.» *
دانیال گوشی رو گذاشت. اما برخلاف همیشه، این‌بار ذهنش آروم نشد. چند دقیقه بعد بدون اینکه چیزی بگه از خونه بیرون زد. هوا سرد بود. خیابان خلوت. دانیال مستقیم رفت سمت داروخانه. چیزهایی خرید:  
- قرص سرماخوردگی، استامینوفن، آموکسی
- یک بسته دستمال 
- و یک شکلات کوچک که ناخودآگاه برداشت
وقتی رسید جلوی خانهٔ الینا، برای اولین بار مکث کرد. نه از خجالت از اینکه خودش هم باورش نمی‌شد اینجاست. پیام داد:
* «پایینم.»*
الینا جواب نداد. چند ثانیه بعد در ساختمان باز شد و الینا با یک شال دور خودش پیچیده پایین اومد. وقتی دانیال رو دید، چشم‌هایش گرد شد:
- تو اومدی؟
دانیال کیسه رو بالا گرفت:
- گفتی حالت خوب نیست.
الینا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
- دانیال تو معمولاً این‌کارا رو نمی‌کنی.
- برای همه نه.
- می‌تونم یه چیزی بگم؟

نگاه شیفته الینا بهش حس خوبی می‌داد. 
- بگو. 
- این بهترین کاریه که یکی برام کرده.
- چیز خاصی نبود.
الینا لبخند زد. 
- برای تو شاید. اما برای من خیلی با ارزش بود. 
- تو برای من مهمی.
هر دو بهم لبخند زدن.

 

** دانیال **

منتظر طناز توی کافی‌شاپ بودم. نمی‌دونستم آرمین تا انقدر من رو زیر نظر داره که اینجا هم متوجه دیدار ما بشه یا نه.
- سلام!
انقدر توی فکر بودم که متوجه نشدم کی اومد. بلند شدم و باهم دست دادیم و نشستیم.
- خوش اومدی!
هر دو نشستیم. با لبخند گفت:
- چه خبر؟ سراغی از ما گرفتی.
- من که همه مهمونی‌ها دعوتت کردم نیومدی.
- آره، ایران نبودم.
سر تکون دادم. شنیده بودم با یک مافیا توی چین سَر و سِر داره. پرسیدم:
- چه خبر؟
- مرسی، خبر خوشی؟ بگو ببینم چیکارم داشتی، کنجکاو شدم.
یکم مکث کردم بعد گفتم:
- باید به من کمک کنی، میخوام برادرم رو پیدا کنم.
با وحشت پرسید:
- شایان گمشده؟!
اطلاعاتش از خانواده ما انگار خوب بود. سرم رو با دو طرف تکون دادم
- دنیل، بابک و باربد که هستن؟
سر تکون دادم یعنی آره. یک لحظه تازه متوجه شد.
- یعنی یک برادر دیگه هم داری؟!
نمی دونم چندتا برادر یا خواهر دارم؛ اما فعال همین یکی رو پیدا کردم.
- اسمش چیه؟ کجاست؟ چه کاری از دست من بر میاد؟
- اسمش پوریاست که پرهام صداش می زنند و نمی دونم اهل کجاست. من نمیتونم دنبالش برم چون آرمین کوچیک‌ترین حرکتم رو می فهمه اما اطلاعات رو به تو میدم. می‌تونی برام انجامش بدی؟
لبخند زد و سر تکون داد.
- آره.
- ممنون!
خرداد رسید. ماهی که بیست و پنج سال پیش من درش متولد شدم. بچه‌ها چون می‌دونستن من از تولد خوشم نمیاد بیخیال اینکار شدن و فقط بهم تبریک گفتن. اما الینا نه! من رو توی یک کافه سورپراز کرد. همون کافه‌ای که برای اولین قرار رفته بودیم. قرارمون همونجا بود. وقتی وارد شدم اول ندیدمش و چشم چرخوندم. پشت میزی بود که توی اون کافه تاریک با رنگ سرخ تزیین شده بود. چند ثانیه نفهمیدم چه خبره بعد به سمتش رفتم.
- سلام!

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هشت

درحالی که چشم‌هاش برق میزد بلند شد و گفت:
- سلام!
همینطور که باهاش دست می‌دادم به میز نگاه کردم و با تعجب گفتم:
- این چیه؟!
دست‌هاش که از دست‌هام جدا شد تندتند دست زد و گفت:
- تولد مبارک!
تازه فهمید چه خبره! از تعجب تک‌خنده‌ای زدم. با دست و هیجان اشاره به صندلیم کرد.
- بشین.
نشستم. خودش هم نشست. نگاه من روی قلبی که با گلبرگ درست شده بود و کیک کوچیک وسطش به رنگ مشکی که روش با رنگ عنابی اسم من نوشته شده بود. شمع‌های سرخ و بادبدک‌های تزیین شده سرخ و مشکی پشت سرش رد میشد تا به صورت درخشان خودش رسید. با چشم‌های براق گفت:
- خوشحال شدی!
- خیلی!
- واقعا؟ اصلا معلوم نمیشه که.
با اینکه تولد دوست نداشتم اما نمی‌دونم اینکار چرا انقدر به دلم نشست.
- خوب، من ذوقم توی چهره‌م دیده نمیشه.
- چرا؟
- چون درونگرام؟
با همون صاف و سادگی خودش گفت:
- خوب پس من از کجا بفهمم تو ذوق کردی؟
- ازم بپرس.
- اگه بهم دروغ گفتی چی؟
خندم گرفت و توی چشم‌هاش زل زدم.
- من به تو دروغ نمیگم. قول میدم!
لبخندش کمرنگ شد و چند ثانیه به چشم‌هام نگاه کرد بعد سری به معنی باشه تکون داد. گارسون با همون سفارش همیشگی اومد. معلوم بود از قبل سفارش داده. سفارش رو که گذاشت به من گفت:
- تولدتون رو تبریک میگم!
لبخند زدم.
- ممنون!
اون که رفت الینا از زیر میزی چیزی در آورد و به سمتم گرفت. هدیه بود.
- این چیه؟
- پیچ پیچیه!
لبخند زدم و گرفتم و گفتم:
- لازم نبود عزیزم!
- چرا، بود.
بی‌صدا خندیدم و جعبه رو باز کردم. یک لیوان بود. یک لیوان سرامیکی که عکس دو نفرمون، یکی از محدود عکس‌هامون توی پارک روش چاپ شده بود، اون موقع اینطور چیزها زیاد پیدا نمیشد.
- عجب چیز باحالی هست!
- دوستش داری؟
- خیلی! واقعا خفنه!
لبخند زد. سر و ته لیوان رو نگاه کردم و گفتم:
- واقعا جالبه! فکر کنم مجبورم به برادرهام درباره‌ت بگم.
- چطور؟
- آخه این رو توی خونه استفاده کنم می‌بینند.
خندید.
- خوب بگو.
- میگم.

 

** دانای رمان **

شب دانیال به خونه برگشت. با همان ماگ! به آشپزخانه رفت و به آویزهای لیوان نگاه کرد. تردید داشت که اول به پسرها بگوید بعد لیوان را آویز کند یا برعکس. در آخر تصمیم گرفت لیوان را آویز کند و به هیچ‌کس نگوید. اینطوری به خیال خودش نمی‌خواست به برادرها نشان بدهد که اجازه دخالت در زندگی‌ شخصی‌اش را دارند. ماگ آویز شد و طبق عادت صبح بابک زودتر از همه بیدار شد و به آشپزخانه رفت و با چشم‌هایی خواب ‌آلود لیوانی آب برای خودش ریخت و مشغول خوردن بود که چشمش به اون ماگ افتاد.
چند ثانیه خوب متوجه نشد و بعد آب در گلوش شکست و درحالی که دهنش پر از آب بود به سرفه افتاد. دید اینطور نمیشه پس آب دهنش رو توی دستشور خالی کرد و حالا صدای سرفه‌هاش بلندتر شده بود. انقدر که دنیل با صدا از خواب بیدار شده بود و به آشپزخونه دوید.
- واه، چت شده؟
چندبار با دست به پشتش کوبید. بابک درحالی که بهتر شده بود به سمتی اشاره کرد. دنیل به اون سمت نگاه کرد.
- چیه؟ جن دیدی؟
وقتی دوباره بابک نشون داد اینبار دید و متوجه شد.
- این چیه؟!
به سمت ماگ رفت و برداشت. هردو متعجب نگاهش می‌کردن.
- این دانیاله؟!
- این دختره کیه؟!
- دوست دختر داره؟!
گیج بهم نگاه کردن. یکدفعه دنیل ماگ رو گرفت و به سمت اتاق باربد رفت. بابک هم دنبالش رفت. در اتاق رو باز کردن. باربد از جا پرید. ذهنش سریع تحلیل کرد که پلیس داخل اومد. از جا پرید و به سمت کنج دیوار رفت و همونجا ایستاد.
- من کاری نکردم! تو رو خدا! تو رو خدا!
پسرها سرجاشون ایستادن. اگه وقت دیگه‌ای بود به این حال باربد می‌خندیدن اما الان نمیشد. باربد یکم به حالت عادی برگشت.
- شمایید! چتونه روانی‌ها ترسیدم!
دنیل ادا در آورد:
- واه واه مامانم این‌ها!
بعد جلو رفت و گفت:
- زر نزن بگو این چیه.
و ماگ رو نشونش داد. باربد که ماگ رو برای اولین بار می‌دید با دیدن تصویر روش ابروهاش بالا پرید.
- اِ!
- تو خبر نداشتی؟
- چرا داشتم اما نمی‌دونستم که اینطور می‌خواد به شما هم اطلاع بده.
بابک با دلخوری از پنهانکاری دانیال گفت:
- یعنی چی؟ چرا به ما نگفت؟ مثلا ما می‌خوایم دختره رو قر بزنیم یا مثلا بی‌احترامی کنیم یا چی؟
- تو می‌دونی که رفتارهای دانیال یکم خاصه.
دنیل با عصبانیت گفت:
- می‌دونی چرا به ما نگفت؟ چون آدم حسابمون نکرد.
- بابا این چیه حرفی! بالاخره این زندگی شخصیش هست.
- و این زندگی شخصیت توی زندگی ما هیچ تاثیری هم نداره!

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و نه

 

بابک با حرص گفت:
- تازه جز اون ما چهارتا برادر هستیم دیگه از این مسائل بزرگ زندگی‌مون باید به همدیگه اطلاع بدیم که.
- شاید اصلا خجالت می‌کشیده!
- خجالت چی آخه؟!
باربد از راحل جدیدی که به ذهنش رسیده بود خوشحال بود و ادامه‌ش داد:
- می‌دونید که دانیال اهل اینطور کارها نیست. احتمالا خجالت کشیده که شما درباره‌ش بد فکر کنید یا دهن دهن بچرخه که نگفته.
- خوب اینطور گفتن درسته؟!
- دیگه گیج شده چطور بگه توی عمل انجام شده قرارتون داده.
پسرها سکوت کردن و به حدی قانع شده بودن اما هنوز دلخور بودن. وقتی بیرون رفتن باربد مونده بود با فکر به ترسی که یکدفعه گرفته بودش. اون روز دانیال یکم دیرتر بیرون اومد. بیدار بود اما با استرسی که دوست نداشت باور کنه داره یکم طول داد و بیرون نرفت. وقتی وارد حال شد دنیل و بابک سرگرم کار خودشون بودن و باربد هم توی اتاقش بود. سلام کرد و جواب گرفت اما متوجه نشد که واقعا توی خودشون هستن یا حسی هست که داره. پس خواست یکم سر حرف رو باز کنه:
- شما صبحانه خوردید؟
دنیل بعد از مکثی با صدایی دلخور گفت:
- آره.
دانیال فکر کرد شاید حساس شده و دلخور شنیده پس گفت:
- یک لیوان چای برای من میاری؟
دنیل چیزی نگفت اما سمت سماره رفت و این یعنی آره. یک دقیقه بعد ماگ دانیال کنار قندون قرار گرفت و دنیل بدون اینکه به دانیال نگاه کنه رفت. دانیال نگاهیبه عکس خودش و الینا روی ماگ کرد و متوجه شد چرا دنیل این ماگ رو آورد و سریع ماگ رو برداشت که بخوره و بتونه از خونه بیرون بره.

** دانیال **

الینا غش‌غش خندید.
- خوب حق دارن طفلک‌ها!
درحالی که دست توی جیب راه می‌رفتم لبخند زدم. گفت:
- خوب یکبار باید رسمی باهاشون آشنا بشم.
- نیازی نیست، پرو میشن.
- ا، نگو اینطور.
بی‌صدا خندیدم و گفتم:
- خوب حالا مثلا کجا می‌خوای باهاشون آشنا بشی؟
- اوم، مثلا... همون خونه میلیاردی بالا شهرتون.
جا خوردم. اول متوجه نشدم از کجا فهمیده بعد یاد نیوشا افتادم. ای بترکی باربد که همه چیز رو لو دادی. نمی‌دونم چیزی هم درباره مافیا می‌دونه یا نه.
- آهان، اونجا!
نگاهش نسبتا سرزنش‌آمیز بود. چقدر امروز آدم ازم دلخور میشدن. سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم:
- دنیل و بابک از اون خونه خبر ندارن، نمیشه اونجا قرار گذاشت.
- پس همون کافه همیشگی قرار بذار.
- نیازه؟
سر تکون داد یعنی آره.
- امشب بذارم؟
- آره، خوبه!
و بعد هر دو سکوت کردیم.
***
باربد نمی‌ذاشت پشه رو بکشم. می‌گفت:
خداییش‌ پشه‌ای‌ که
‌۶طبقه‌ میاد‌ بالا
حقشه‌ که‌ نیش‌ بزنه
کار‌کرده‌ زحمت‌ کشیده 😂
با خنده هلش دادم عقب و کار خودم رو کردم. بعد رو به بچه‌ها داد زدم:
- بریم دیگه.
صدای دنیل از اتاق اومد:
- الان میایم.
بابک گفت:
- نکنه داریم خواستگاری میریم که انقدر استرس داری؟
یک مرگی بهش گفتم که صدا تا اونجا نرفت. چند دقیقه بعد همه بیرون آماده بودن. باربد گفت:
- بدش میاد بهش دست بدیم؟
دنیل گفت:
- حاجی ناموس داداشمونه نباید بهش دست بدیم.
- اتفاقا چون زن داداشمون حساب میاد بهش باید دست بدیم.
بابک نذاشت بحث اون‌ها ادامه پیدا کنه و پرسید:
- ما چی باید صداش کنیم؟ الینا خوبه؟
باربد گفت:
- برای دیدار اول زیادی خودمونی هست.
به برادرهام نگاه کردم که انگار بیشتر از من استرس داشتن.
- بریم پسرها.
همه سوار ماشین من شدیم و حرکت کردیم. قبل از حرکت چشمم به پنجره واحد دایی رادوین افتاد و از اونجا نگاه نگین از پشت پنجره رو دیدم. دنده رو آماده کردم و حرکت کردم و سعی کردم با یک نفس عمیق عذاب وجدان رو از خودم دور کنم. زیاد تا کافه نبود. انقدر که دنیل گفت:
- ای بابا اگه اینجا بود که خودمون می‌اومدیم.
- با این تیپ‌های رسمی که شما زدید حتما هم میشد تا اینجا پیاده اومد.
نگاهی بهم کردن و خندیدن. پیاده شدیم و به سمت کافه رفتیم. کنجکاو بودم ببینم برای این دیدار رسمی چه تیپی زده. یکدفعه متوجه شدم که احساس خجالت نمی‌کنم اگه تیپ غیر رسمی زده باشه و بنظرم هرکاری کنه درست و قشنگه! این یعنی چی؟ این حس چی بود؟ لرزه‌ای تنم رو گرفت. لرزه‌ای از اینکه این همون احساسی باشه که توی ذهن من هست تنم رو گرفت. از دور دیدمش. به اون سمت رفتیم. یک کت مشکی تا زیر باسن با شلوار لوله‌ای مشکی و شال مشکی پوشیده بود و مثل همیشه بدون آرایش بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت

 

هر چهارتا روبه‌روش بودیم. دستم رو به سمتش دراز کردم و دست دادیم. بعد باربد دستش رو به سمتش دراز کرد و با اون هم دست داد و بعد دنیل به همین شکل اما بابک دست نداد و بجاش دستش رو روی سینه‌ش گذاشت و یکم سر خم کرد. الینا لبخندی زد و سری تکون داد و همه دور میز نشستیم و بابک برای خودش یک صندلی آورد و قسمت بالایی میز گذاشت و نشست. همه سکوت کرده بودیم. نگاهی به پسرها کردم. معذب بودن. به الینا نگاه کردم. معذب نبود اما انگار کنجکاو بود که چرا این‌ها اینطوری هستن. توی فکر بودم که چطور سر حرف رو باز کنم که خود الینا پیش‌دستی کرد و از باربد پرسید:
- حال نیوشا جان خوبه؟
پسرها از نیوشا خبر داشتن. باربد لبخند زد.
- مرسی، آره! هرچند شما باید بیشتر ببینینش.
- نه خوب هروقت مادرش میاد تهران پیش اون به هتل میره.
- ا، من فکر می‌کردم مادرش میاد پیش شما.
نوچی کشید.
- نه بابا این هم اتاقی‌هامون خیلی داغون هستن ما خودمون هم تحملشون نمی‌تونیم بکنیم چه برسه مادر نیوشا. تازه کافی ما یک مهمون بیاریم که سرمون غر بزنند این کیه و اینجا چیکار می‌کنه.
باربد خندید.

** دانای رمان **

بابک نشست روی مبل، پایش را تکان داد، و با لحنی آرام‌‌تر از همیشه گفت:
- «فکر می‌کردم… نمی‌دونم… یه جور دیگه باشه.»
دنیل گفت:
- «چطور؟»
بابک شانه بالا انداخت:
- «نمی‌دونم. فکر می‌کردم شاید خیلی رسمی باشه یا خیلی ساکت… ولی نبود.»
- آره، برای دانیال همچین انتخابی عجیب بود.
بابک چند لحظه فکر کرد، بعد گفت:
- «به نظرت… به دانیال می‌خوره؟»
دنیل مکث کرد.
- «آره. به نظرم می‌خوره.»
- «چرا؟»
- «چون… کنار دانیال راحت بود. این مهمه.»
بابک سرش را تکان داد. انگار داشت حرفش را مزه‌مزه می‌کرد.
- «آره… راحت بود. ولی زیادی هم صمیمی نبود. یه تعادل داشت.»
- «دقیقاً.»
- «فکر می‌کنی دانیال… خیلی دوستش داره؟»
دنیل لبخندش کمی عمیق‌تر شد:
- «اگه نداشت، با ما آشناش نمی‌کرد
بابک آرام گفت:
- «آره… این یعنی خیلی.»
چند ثانیه سکوت. هر دو در آن داشتند فکر می‌کردند. بعد بابک گفت:
- من که ازش خوشم اومد.
- «منم.»
- «امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.»
دنیل با اطمینان گفت:
- «پیش می‌ره.»
- «چطور مطمئنی؟»
دنیل لبخند زد.
- چون دانیال این‌جوری فقط برای کسی وقت می‌ذاره که مطمئن باشه تا آخر باهاش میره.
بابک سرش را پایین انداخت، لبخند کوچکی زد، و گفت:
- «پس… این تازه اولشه.
- آره، انگار قرار بچه‌های داداشمون رو ببینیم.
و هر دو بدون اینکه بیشتر حرف بزنند، فهمیدند همه چیز در زندگی دانیال واقعاً تغییر کرده.
از اون طرف الینا با لذت و کنجکاوی همه سوراخ و سنبه‌های خونه رو نگاه می‌کرد. حنانه خانم و دانیال هم پشت سرش بودن. حنانه خانم خوشحال بود که با کسی که برای دانیال عزیز هست آشنا شده. اون هم دختری به این یک رنگی و مهربونی. الینا بدون هیچ برقی توی چشم‌هاش که نشون دهنده طمع به ثروت باشه و با شیفتگی واقعی از زیبایی خونه مشغول دیدن همه جا شد و حنانه خانم چه بسا از دستی تنهاشون نمی‌ذاشت. الینا وقتی سوئیت حنانه خانم رو دید ذوق کرد.
- چه باحال! شما یک خونه توی خونه‌تون دارید.
خندیدم. بعد از با هیجان دیدن همه قسمت‌ها و خوردن کاپوچینو دست به دست هم از خونه بیرون اومدیم. با ذوق گفت:
- خیلی خونه قشنگی داری اما چرا درش زندگی نمی‌کنی؟
یکم هول شدم.
- می‌دونی خانواده مادریم خیلی هوامون رو دارن، یکم برام سخته که یکدفعه بخوام ازشون جدا بشم.
- وای من اگه همچین خونه‌ای داشتم اصلا به اینطور چیزها فکر نمی‌کردم.
لبخند زدم. بعد با عشقی که بهش داشتم نگاهش کردم و گفتم:
- می‌خوام یک کاری کنم.
- چی؟
- می‌خوام دعوتت کنم به یک مهمونی.
ابرویی بالا انداخت.
- او، من رو؟
- بله، همراهم رو.
موهاش رو کنار زد.
- بستگی داره که این مهمون کجا باشه و چی؟
- مهمونی خونه یکی از دوست‌های خانوادگی‌مونه مهمونی نامزدیش.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و یک

 

- اوم، بدم نمیاد. ولی... من رو به عنوان کی داری می‌بری؟
- خوب... به عنوان دوست دخترم دیگه.
- صحیح! به عنوان دوست دخترت یا همراهت؟
یکم مکث کردم.
- متوجه نمیشم؟
- دارم می‌پرسم بقیه من رو به عنوان دوست دخترت می‌بینند یا همراهت؟
- فرقش چیه؟ گاهی همراه آدم توی این مجالس دوست دخترش هم هست.
جدی نگاهم کرد.
- من دوست دختر تو هستم یا همراهت؟
- دوست دخترم، گفتم.
- پس من رو به عنوان دوست دخترت معرفی کن.
واقعا متوجه منظورش نمیشدم و این حس خنگی بهم دست می‌داد.
- یعنی توی اون جمع هر آشنایی رو دیدم بگم دوست دخترمی؟
- من یک معرفی رسمی‌تر می‌خوام، یک با احترام‌تر.
- منظورت چه نوع معرفی هست؟
با همون جدیت گفت:
- من رو توی مهمونی خونه خودت به عنوان دوست دخترت همراه خودت داشته باش.
اول تعجب کردم. نگاه جدیش نشون می‌داد این مسئله براش حکم تایید رسمی رابطه‌مون رو داره. حکم اینکه بازیچه نیست. پرسید:
- باشه؟
یکم فکر کردم. مشکلی پیش نمی‌اومد. اون برای من رسمی بود. من فقط نگران آرمین بودم. نگران اینکه بخواد روی نامزد من هم نفوذ داشته باشه یا وارد اینکارش کنه. نگران اینکه بخاطر مخالفتش با نامزدی من با دختری که از خودمون نیست و براش یک رابطه سیاسی نیست با اون چپ بیفته اما از طرفی می‌دونستم تا الان هم آرمین تا حدی متوجه شده و حتما اگه بخواد حرکتی بزنه می‌زنه. پس بهتره حداقل برای مورد دوم هم شده به آرمین نشون بدم که این دختر برام خیلی عزیز و محترمه و خشونتی در مقابلش نمی‌پذیرم. اون هنوز ماجرای مامان رو فراموش نکرده و می‌دونه که من رو در مقابل خودش می‌بینه. باهاش طی می‌کنم که نامزد من حکم برادرهام رو داره و نباید توی کار ما باشه.
- باشه.

***

دانیال با خودش فکر کرده بود اگه قرار الینا رو به آشناها نشون بدم پس زیاد هم فرق نداره اگه اقوام بشناسنش. البته تصمیم اشتباهی بود و بهتر بود تا رسمی‌تر شدن رابطه‌شون چیزی نشون نمی‌داد اما با خودش فکر کرد با اومدن الینا به خونه‌شون احتمالا نگین متوجه بشه که اینجا خبری هست و بیخیال هر روز یواشکی نگاه کردنش بشه. عصر بود. هوا کمی سرد، و دانیال و الینا کنار هم از پله‌ها بالا می‌رفتند. الینا کمی آرام‌تر از همیشه بود. هر دو وارد آپارتمان شدن و به در واحد رسیدن اما کسی الینا رو ندید و دانیال بدون اینکه به روی خوشحال بود.
دانیال در را باز کرد. خانه گرم بود. نور زرد، بوی غذا،  و صدای آرام تلویزیون. باربد روی مبل نشسته بود و داشت چیزی می‌دید. تا در باز شد،  سرش را بلند کرد. چشم‌هایش برای یک لحظه گرد شد. نه از تعجب، از اینکه واقعاً الینا را می‌دید. اما چیزی نگفت. فقط یک لبخند کوچک زد و بلند شد. دنیل از آشپزخانه بیرون آمد، لیوان چای دستش. وقتی الینا را دید، خیلی آرام سر تکان داد:
- سلام.
الینا لبخند زد:
- سلام… مزاحم شدم؟
- نه. خوش اومدی.
بابک هم که از دستشویی بیرون اومده بود آرام گفت:
- سلام.
الینا به او هم لبخند زد:
- سلام بابک.
بابک فقط سر تکان داد. نه سؤال پرسید، نه شیطنت کرد، اما نگاهش دقیق بود، مثل کسی که دارد یک پازل را آرام آرام می‌چیند. دانیال گفت:
- بشین.
الینا روی مبل نشست. باربد از آشپزخانه پرسید:
- چای می‌خوری؟
- اگه آماده‌ست.
- اینجا چای همیشه آماده‌ست.
الینا لبخند زد. این جملهٔ ساده یخ فضا را کمی شکست. دانیال کنار او نشست. انگار حضور الینا در خانه برای خودش هم حس خوبی داشت. باربد چای آورد. لیوان را گذاشت جلوی الینا:
- بفرما!
- مرسی! 
بابک به تلویزیون نگاه کرد، بعد خیلی آرام گفت:
- اگه خواستی کانال رو عوض کنیم بگو.
- نه، خوبه.
دانیال نگاه کوتاهی به بابک کرد، نگاهی که یعنی «مرسی» بدون اینکه چیزی بگوید. چند دقیقه بعد  گفت‌وگو آرام آرام باز شد:
چند جمله دربارهٔ فیلمی که بابک می‌دید، 
چند جمله دربارهٔ کار دنیل، 
چند جمله دربارهٔ مسیر آمدن.
هیچ‌کس عجله نداشت. هیچ‌کس سؤال سنگین نپرسید. هیچ‌کس نقش بازی نکرد. اما زیر همهٔ این سادگی، یک چیز واضح بود: الینا داشت وارد خانواده می‌شد. 
وقتی چای تمام شد، الینا گفت:
- خیلی خوش گذشت… مرسی که دعوتم کردین.
- بازم بیا.
- آره…اگه خواستی.
الینا لبخند زد، یک لبخند گرم و واقعی:
- حتماً.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و دو

و وقتی دانیال همراهش تا در رفت، الینا زیر لب گفت:
- اونا… خیلی خوبن.
دانیال گفت:
- می‌دونم.
الینا خندید. دانیال دستش رو گرفت و نگاهش کرد.
- برای آخر هفته مهمونی رو گذاشتم.
- خوبه!
دانیال بهش خندید. هرچی جلوتر می‌رفت بیشتر متوجه میشد که الینا مدام آروم‌تر میشه. الینا توی فکر بود. دانیال پرسید:
- به چی فکر می‌کنی؟
- به اینکه چی بپوشم.
دانیال هول گفت:
- ا راست میگی باید بریم لباس بخریم.
الینا هم هول شد که نکنه اشتباه برداشت شده باشه:
- منظورم اون نبود.
- می‌دونم اما بهرحال باید لباس بخریم.
بعد رفت و سویچ ماشین رو برداشت و باهم به پاساژ گرونی رفتن. الینا گفت:
- اینجا خیلی گرونه، همین کارها توی شهر ارزون‌تره.
- نه، باید یک چیزی باشه که مثلش پیدا نشه.
- خوب ارزون‌تر میشه به این شکل گرفت.
بالاخره دانیال کوتاه اومد و به پاساژی که مد نظر الینا بود رفتن. وارد مزون‌ها که میشدن دانیال می‌دید لباس‌های اون‌ها هم به اندازه کافی خوب هست. البته به عنوان یک مرد زیاد سر در نمی‌آورد ولی بنظر نمی‌اومد زیاد فرقی با لباس‌های افراد توی مهمونی‌شون داشته باشن. الینا چند لباس پوشید. یکی پیراهن دکلته براق طوسی بود که آستین‌های حریر خاکستری داشت که خودش خیلی خوشش اومد. دانیال هم محوش شده بود اما وقتی ازش نظر پرسید گفت:
- قشنگ نیست!
- خدای من فوق‌العاده‌ست! چطور اینطوری می‌گی.
- خیلی بازه.
الینا نگاه دوباره‌ای به آینه انداخت و گفت:
- باشه یکی دیگه بده. همین رنگ ترجیحا، خیلی بهم میاد!
دانیال وسط رگال‌ها مشغول گشتن شد. یک لباس آستین بلند و دامن ماکسی براق به همون رنگ که آستین‌هاش حریر بود و زیر آستین‌هاش باز بود و یقه‌ش ربان داشت. الینا پوشید و خیلی خوشش اومد اما دانیال گفت:
- خیلی ساده‌ست!
- پس برو یک چیز دیگه بیار. آستین حریر قشنگه.
دانیال سمت رگال‌ها رفت و مشغول گشتن بود که صدایی اومد:
- دانیال؟!
به سمت صدا برگشت. زن دایی‌ش و نگین بودن.

** دانیال **

هر دو متعجب بودن. نگین پرسید:
- تو توی مزون زنانه چیکار می‌کنی؟!
همون‌موقع الینا سرش رو از توی پرو بیرون آورد.
- دانیال این لباس چی شد؟
ترجیح دادم اول به اون برسم.
- الان، الان!
لباسی خاکستری رنگ رو بدون اینکه نگاه کنم برداشتم و به سمت پرو رفتم و دستم رو داخل بردم.
- بگیر.
لباس رو که گرفت دوباره سمت اون دوتا برگشتم. هر دو متعجب به پرو زل زده بودن. یک لبخند روی لب زندایی نشست.
- کیه کلک؟
لبخند درب و داغونی زدم. نگاهم روی نگاه ناباور نگین بود. زن دایی به سمت اتاق پرو رفت. 

** دانای رمان **

 

زن دایی توی بهترین لحظه رسید. اون موقع الینا لباس قشنگش رو پوشیده بود و موهاش رو عقب انداخته بود. زن دایی با شادی گفت:
- وای خدا چه دختر خوشگلی! نگین بیا ببین که دانیال چه کرده!
نگین با چشم‌هایی که دل‌شکسته‌ش رو به خوبی نشون می‌داد به دانیال نگاه می‌کرد اما با صدا زدن مادرش به اون سمت رفت. الینا قشنگ بود. دانیال برای کمک به دوست دخترش رفت و به اون که متعجب اون‌ها رو نگاه می‌کرد گفت:
- زن داییم و دخترشون نگین خانم.
نگین با قلب شکسته به دانیال نگاه کرد. می‌خواست نگین اون بشه اما حالا نگین خانم شده بود. الینا با محبت بهشون دست داد. زن دایی نگاهش به لباس الینا بود.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و سه

- چه قشنگه! دانیالمون خوش سلیقه شده ها.
- لطف دارید! قشنگه؟
- خیلی!
الینا همون رو انتخاب کرد و زن دایی بیرون اومد. دانیال درحالی که هنوز بخاطر نگین هول بود گفت:
- زن دایی ناهار رو با ما بخورید.
انگار زن دایی بدش نمی‌اومد. نگین که متوجه شد الانه مامانش قبول کنه گفت:
- نیازی نیست، شما دوتا جوون هستید باهم باشین خیلی بهتره.
بعد به مامانش گفت:
- بریم؟ لباس‌های اینجا رو نپسندیدم.
- حق با نگینه. ما میریم دیگه.
دانیال باهاشون دست داد. دست نگین سرد بود. الینا بیرون اومد. لباس دستش بود. زن دایی گونه‌ش رو بوسید و براشون دعای خیر کرد و گفت:
- حتما دیدن ما بیای.
بعد دانیال رو نشون داد.
- این پسر با کسی برای سرگرمی بُر نمی‌خوره. معلومه خاطرت خیلی براش عزیزه.
و نمی‌دونست با این حرف چه آتیشی توی دل دخترش انداخته. اون‌ها که رفتن الینا به دانیال نگاه کرد.
- ناراحت شدی که اون‌ها فهمیدن؟
- نه زیاد.
- پس چرا رنگت پریده؟
این دختر خیلی ریزبین بود.
- هول شدم. بی‌برنامه بود. همون رو می‌خوای؟
- آره.
- بده حساب کنم.حساب کرد و به خونه برگشت. کلافه بود. می‌دونست که اقوام به زودی می‌فهمند. نمی‌ترسید، حق خودش می‌دونست اما احساس می‌کرد چیزهایی قرار فرق کنه که اون نمی‌دونه چی.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و چهار

بعد از شام باربد بیخیال گوشی شد و پیشنهاد پاستور داد. دانیال پرسید:
- حکم؟
- یازده.
- اوکی.
بعد به دو پسر دیگه نگاه کرد. دنیل گفت: 
- بیاین یه دست بازی کنیم. ولی این‌بار تقلب نکنین، مخصوصاً تو بابک.
- من؟ من اصلاً بلد نیستم تقلب کنم. 
- آره، چون همیشه لو می‌ری!
باربد که داشت چای می‌ریخت، گفت: 
- بشینین، شروع کنین. ولی هر گروهی که باخت باید ظرف‌ها رو می‌شوره.
- باشه. بابک آمادهٔ شستن باش.
- نه، من این‌بار می‌برم. حسش هست.
بازی شروع شد. دانیال و بابک هم‌گروهی بودن و باربد و دنیل هم‌گروه. بابک با دقت نگاه می‌کرد، انگار داره معادلهٔ پیچیده حل می‌کنه. دانیال با آرامش بازی می‌کرد، و باربد تمام ذهنش به این بود که اون کسی که پشت گوشی بود امشب باز پیام میده یا خوابیده! 

** دانیال **

همینطور که فکر می‌کردم همه درباره ماجرای من فهمیده بودن اما به من فقط خبرهاش از گوشه و کنار می‌رسید. هلن هم خبر داد که مدتی می‌خواد به خونه ما بیاد و تا روز مهمونی برسه. تعجب کردم. اینجا خونه خانواده هووش هست. اقوام هم راضی نبودن بیاد و طعنه‌وار می‌رسوندن اما بالاخره اون اومد. همه از دیدن خواهر کوچولومون آوا خوشحال شدیم. 

وقتی خواهرم رو بغل می‌کردم توی ذهنم اومد که باید به الینا نشونش بدم. هلن خبر داشت که چی‌ها رو پسرها می‌دونند و چی‌ها رو نمی‌دونند. بابک به اتاق دنیل رفته بود تا هلن توی اتاق اون بمونه و در همون حال گفت: 

- بدبخت پسر آخر! ستمکش پسر آخر! 

- نترس چند وقت دیگه شایان پسر آخر میشه. 

هلن توی اتاق بابک مونده بود و پنهانی به من گفته بود: 

- چرا اینجا آخه؟ برید خونه خودتون. 

فرداش من به الینا خبر دادم که توی پارک می‌بینمش. جای همون کافه همیشگی قرار گذاشتیم. آوا رو هم با خودم برده بودم. از پشت پنجره من رو بچه به بغل که دید خندید و داخل دوید و به سمتم اومد. 

- خدای من بچه! 

کنارم نشست و بغلش گرفت. 

- برای کیه؟ 

- خواهرم. 

- ا، پس این خواهرته! 

نگاهی به صورت براقش کردم. 

- انگار بچه دوست داری! 

- خیلی! 

- پس بعد از ازدواج زود باید بچه‌دار بشیم. 

جا خورد. سرش رو بالا آورد و بهت‌زده نگاهم کرد. برعکس تصورم چیزی نگفت و دوباره سرش رو پایین انداخت و با بچه مشغول شد اما دیگه معلوم بود همه حواسش پی بچه نیست.

** دانای رمان **

وقتی با بچه وارد خونه شدم چشمه توی هال منتظرم بود. دست‌هاش رو دراز کرد. 

- آوردیش!

بچه رو با احتیاط توی بغلش گذاشتم. 

- کی هست این خانم خوشبخت؟ 

- توی مهمونی می‌بینیش. 

- از خودمونه؟ 

سر تکون دادم یعنی نه. روی مبل دیگه نشستم. یکم بچه رو پیس پیس کرد بعد صداش رو پایین آورد و گفت: 

- دانیال من باید چیزی بهت بگم. 

- چی؟ 

- من نشونه اون برادرت که دنبالش هستی رو پیدا کردم.  

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و پنج

جا خورده نگاهش کردم. 

- تو... 

- می‌دونم از طناز خواسته بودی. سوتفاهم نشه، برای طناز جاسوس گذاشته بودم. آخه داشت دست و بالک میزد برگرده. 

پوزخند زدم. 

- نه بابا، توهم بلدی! 

چیزی نگفت. بی‌صبر پرسیدم: 

- کجاست؟! 

- ترکیه. 

- آدرس! 

قلبم تند میزد اما اون با خونسردی گفت: 

- تا هفته دیگه به ایران میاد. محموله داره. اون هم توی قسمت تو. 

آب دهنم رو قورت دادم. 

- دمت گرم چشمه، دمت گرم! 

- در مقابلش ازت توقع دارم. 

- بگو هرچی می‌خوای. 

چیزی که گفت خیلی سخت نبود. 

- می‌خوام بیام با شما زندگی کنم. آرمین تقریبا دیگه اصلا من رو نمی‌بینه و من نگران آوام. 

- اینجا؟ 

- اینجا یا اون خونه فرقی نداره. می‌تونیم بگیم اون خونه مال خانواده منه و شما بیان با من زندگی کنید. 

چه روش خوبی به ذهنش رسید. 

- باشه، مشکلی نیست. 

همون موقع برای گوشیش پیام اومد. نگاه کرد. الینا بود. 

* باید ببینمت *

* الان؟*

* آره *

رو به چشمه گفت: 

- بعدا دقیق‌تر صحبت می‌کنیم. 

- باشه، اون دختره؟ تازه دیده بودت که. 

دانیال نیشخندی زد و چیزی نگفت. هنوز لباس عوض نکرده بود. بیرون رفت و همینطور که با الینا قرار می‌ذاشت کجا هم رو ببینن از جلوی نگین که با حسرت نگاهش می‌کرد رد شد و اصلا متوجه‌ش نشد. به اون نیمکت جای سرویس بهداشتی رسید. الینا منتظرش بود. احساس کرد قیافه الینا گرفته‌ست. 

- سلام. 

الینا جواب سلامش رو داد و گفت: 

- بشین. 

دانیال نشست و نگران پرسید: 

- چی شده؟! تو که خوب بودی. 

الینا مکث طولانی کرد و بعد گفت: 

- مدتی هست که می‌خوام یک چیزی بهت بگم اما قسمت نشد تا امروز که خودت اسم ازدواج رو آوردی. این حرفت باعث شد به این نتیجه برسم که زودتر باید بهت بگم. 

دانیال ساکت بود اما اضطراب داشت. این حرف ممکن بود خیلی خطرناک باشه. 

- چی شده؟

- من... من پدر و مادر ندارم. 

دانیال جا خورد. الینا ادامه داد: 

- از وقتی یادمه پرورشگاه بودم. 

دانیال همچنان ساکت بود و الینا حرف میزد: 

- بخاطر دانشگاه تونستم با دوستم که نیوشا باشه خونه بگیرم. اما حالا نیوشا قرار ازدواج کنه و خونه رو می‌خواد پس بده. 

شوک دوم. 

- نیوشا با کی می‌خواد ازدواج کنه؟

- با داداش تو دیگه. جواب مثبت بهش داده. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و شیش

دانیال با خیال آروم‌تری گفت: 

- که اینطور. متاسفم که بهم دروغ گفتی و متاسفم برای اتفاقی که برای پدر و مادرت افتاده. و... 

نگاهش کرد. 

- چرا فکر می‌کنی این چیزها توی محبتم به تو تاثیر می‌ذاره؟ 

الینا درحالی که لب‌هاش رو روی هم فشار می‌داد لبخند زد. دانیال هم لبخند زد و به سمتش خم شد. الینا متعجب بود. دانیال اون رو به بغلش کشید. سر الینا روی شونه‌ش بود و چشم‌هاش گرد شدت بود. اینجا چه خبر بود! 

** دانیال **

روز مهمونی رسید. الینا توی اتاق من داشت کارهای آخر آماده شدن رو انجام می‌داد. آرایشگاه رفته بود و آرایش لایتی به قول خودش زده بود و بجای مو همش رو کلاه گیس گذاشته بودن و همون رو شنیون کرده بودن. لاک طوسی‌ش رو توی اتاق زد و گفت: 

- من آماده‌م. 

- مهمون‌ها هم اومدن، دیگه کم‌کم باید بریم. 

در اتاق انگار با لگد باز شد. بهت‌زده به سمت در برگشتم تا چاک و دهنت طرف رو له کنم اما نیوشا بود که با جیغ گفت: 

- وای الی محشر شدی! 

الینا هم جیغی کشید و همدیگه رو بغل کردن. با دیدن نیوشا یاد نامزدی‌شون افتادم و به باربد که پشت نیوشا اومده بود داخل اشاره کردم جلو بیا. جلو که اومد دم گوشش گفتم: 

- جواب گرفتی خبر نمیدی؟ 

سرخ شد. 

- ببخشید داداش، گفتم اضطراب او برادره از سرت کم بشه بعد. 

- نگران نباش! من به هزار جور اضطراب یکجا داشتن اعتیاد دارم. 

بعد رو به خانم‌ها گفتم: 

- بریم دیگه. 

هر دو به سمتم برگشتن. نیوشا لباس مخمل بلند با چاک کوتاه روی پا به رنگ آبی تند داشت و باربد هم کت و شلوار ستش با پیراهن آبی کمرنگ و کروات مشکی پوشیده بود. اما من کت و شلوار مشکی با پیراهن ستش و کروات طوسی پوشیده بودم. الینا با حسرت گفت: 

- کاش توهم تمام طوسی می‌پوشیدی. 

- من کت و شلواری جز مشکی توی مهمونی‌ها تنم باشه احساس می‌کنم هیچی تحت کنترلم نیست. 

- خیلی تحت تاثیر لباس‌هات هستی ها! 

و به نیوشا نگاه کرد و غر زد: 

- خیلی به تیپش می‌رسه. مثل زنا!  

من که دیگه می‌دونستم این حرف‌های خانم‌ها غر نیست و پزه هیچی نگفتم. بهرحال بلند شدن. هر چهارتا به سمت پله‌ها رفتیم و جلوی پله‌ها ایستادم تا الینا از نیوشا دل بکنه و بیاد کنار من. اون هم اومد و بازوم رو گرفت. نیوشا هم کنار باربد ایستاد و هر چهارتا از پله پایین رفتیم. آهنگ قطع کرد و نگاه‌ها به سمتمون برگشت. 

همه جلو اومد و از سر و کول ما و دخترها بالا می‌رفتن. چندشم میشد. وقتی دست الینا رو می‌بوسیدن. یکم بعد الینا ازم دور شد. فهمیدم زن‌ها سمت خودشون کشیدنش. من هم مشغول جواب دادن به تبریک‌ها بودم که از دور کسی رو دیدم که حسابی جا خوردم. باورم نمیشد. جلوتر رفتم. تقریبا به سمتش دویدم و روبه‌روش قرار گرفتم. 

- نگین! 

سرش رو پایین انداخت. نخواستم جلب توجه کنم. بازوش رو گرفتم و به باغ بردمش و یک کنار نگه‌ش داشتم. 

- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ 

سعی کرد بازوش رو از دستم بیرون بیاره. 

- با من درست صحبت کن. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و هفت

کلافه گفتم:
- حرف میزنی یا نه!
از حرکت ایستاد و توی صورتم براق شد.
- اینجان برای تو! اینجام برای اینکه دل تو رو بدست بیارم. اینجا مگه تو راضی بشی به عشق من. اینجام چون فهمیده بودم تو هنوز توی کار باباتی و برای این اومدم که بهت ثابت کنم انقدر دوستت دارم که بخاطر تو تا جهنم هم میام.
بازوهاش رو ول کردم و دست‌هام رو توی موهام کردم و گفتم:
- ای وای! ای وای! تو چه کردی با خودت دختر؟!
سرم رو تند تند تکون می‌دادم.
- تو دیوانه‌ای! امکان نداره کسی همچین کاری با خودش بکنه و عقل سالمی داشته باشه. تو از همه آدم‌هایی که دیدم بی‌عقل‌تری.

- من اینکار رو بخاطر تو کردم. 

- فکر کردی من آدم احمقی رو که همچین کاری با زندگیش بکنه توی زندگیم راه میدم؟ 

رنگش پرید. با دلشکسته نگاهم کرد. بازوش رو گرفتم و به سمت در هلش دادم. 

- برو لباس عوض کن می‌فرستمت بری. دیگه هم دور و بر آرمین نبینمت. 

- من نمی‌تونم برم. 

- چرا اون وقت؟ 

با خجالت گفت: 

- انقدر بار سنگین برداشتم که نتونم برم. اگه برم سریع می‌افتم زندان. 

اول جا خوردم و بعد گفتم: 

- لعنت بهت نگین! لعنت! 

همون موقع در ویلا باز شد و من الینا رو دیدم که روی بهارخواب اومد. ناخودآگاه توی دلم احساس آرامش کردم. احساس آرامش کردم که اون انتخاب منه. به سمتش رفتم. با چشم داشت دنبال من می‌گشت. چقدر با این تیپ باوقار بنظر می‌اومد. 

- دنبال منی؟ 

نگاهم کرد. 

- آره، کجا بودی؟ 

- با یکی حرف میزدم. تو چطوری؟ راضی هستی؟ 

با چشم‌های براق گفت: 

- آره، همه خیلی مهربونند.

- اون‌ها دو رو هستن. بهشون اطمینان نکن. 

- نیازی به اطمینان نیست. قرار نیست مدت زیادی ببینمشون. 

** دانای رمان **

باهم به داخل رفتن. برق‌ها خاموش بود و رقص نور روشن و زن و مرد وسط می‌رقصیدن. الینا آروم به دانیال گفت: 

- می‌دونی الان چی می‌چسبه؟ 

- چی؟ 

- خواب. 

دانیال بی‌صدا خندید. 

- بریم برقصیم؟ 

الینا سرش رو تند به معنی نه تکون داد. 

- اگه قرار باشه وسط بوکس بریم من حاضرم اما رقص نه. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و هشت

دانیال خندید. 

توی مهمونی الینا مثل یک ملکه می‌درخشید و همه برای دیدنش و چاپلوسی کردن براش از هم پیشی می‌گرفتن. اون هم تا حد امکان سعی می‌کرد آدم‌های جدید ببینه و بشناسه و با همه زود گرم می‌گرفت و خیلی‌ها راضی بودن که برعکس دوست پسرش دختری سرخوش و خوشرو هست. انقدر مدام درحال اینور و اونور رفتن بود که وقت نکرد برقصه. وقت غذا هم هر چهار نفر باهم پشت یک میز نشستن و نیوشا و الینا مدام حرف می‌زدن. شب دانیال هر دو رو به خونه‌شون رسوند و قبل از اینکه الینا پیاده بشه بهش گفت: 

- الینا! 

الینا با سرخوشی که از مهمونی مونده بود گفت: 

- جانم! 

- دیگه اینجا نمون. 

الینا متوجه نشد که دانیال چی میگه و گیج نگاهش کرد. دانیال ادامه داد: 

- بیا خونه من بمون. 

دست الینا روی دستگیره خشک شد. دانیال دوباره گفت: 

- توی سوئیت حنانه خانم بمون. همه چیز امنه. ماهم چند وقت دیگه اسباب‌کشی می‌کنیم. زن بابام هم هست. منظورم اینه من هیچ قصد بدی ندارم. 

الینا یکم مهبوت بود و بعد گفت: 

- روش... روش فکر می‌کنم. 

و در رو باز کرد و بیرون رفت. دانیال هرچی منتظر بود که برگرده و نگاهش کنه برنگشت و فقط با قدم‌های تند دور شد. خیلی زود ذهن دانیال از این اتفاق دور شد و به سمت برادرش کشش رفت. 

** هلن **

- نمیفهمم اومدن من چه توفیقی داشت که خودم خبر ندارم!
بدون این که نگاهم کنه همینطور که شاخه و برگ‌های درخت‌ها رو کنار 
میزد تا رد بشیم گفت:
- هیچی؛ کنیز حاج میر باقر کم داشتم که الحمدالله جور شد!
ایشی گفتم و دنبالش راه افتادم. یک جا بالای کوه پشت بوته‌ها برای نشستن پیدا کردیم. باید یک نیم ساعتی منتظر میموندیم که سر و کلشون پیدا بشه. یک گروه با چند وانت اومدن و وانتها بارها رو خالی کردن. سر اون ها یک پسر جوون، با هیکل لاغر داغون، قد تا سرشانهدانیال، پوست زرد، چشمهای دایرهای مشکی که از همین فاصله هم
بخاطر بزرگیشون به خوبی مشخص میشد و موهای کم پشت مشکی. کنارش چند نفر دیگه ایستاده بودن. دانیال با عصبانیت به اون سمت رفت و من هم که هول شده بودم دنبالش دویدم. اونها با دیدن ما آماده باش شدن ولی وقتی دانیال رو تشخیص دادن هل اسلحه‌ها رو جاسازی کردن. پوریا دست به کمر منتظر دانیال موند.
- تو قرار این‌ها رو ببری؟
صدای شباهت عجیبی به صدای ماهان داشت. دانیال بی توجه به اون به بقیه نگاه کرد. 

- این‌ها چیه؟
وقتی این پا و اون پاشون رو دید گفت:
- اسلحه‌ست، درسته؟
پوریا دست به کمر جلو اومد.
- گیرم که باشه، تو رو سننه؟ نکنه پلیسی جوجه؟
این رو که گفت دانیال خشمگین به گلوی برادرش چنگ انداخت و از روی زمین بلندش کرد. سر انگشتهاش روی زمین بود و از این فشار میلرزیدن. با دست‌هاش سعی داشت به صورت دانیال صدمه بزنه و بقیه هم بازو و ساعد دانیال رو گرفته بودن و سعی داشتن جداش کنند. یک پیرمرد بیشتر از همه حرص میخورد.
- آقا دانیال، غلامی‌تون رو می کنم، لطفا پسر زنم رو ول کنید!
ولش کرد. پرهام روی زمین به حالت سجده کردن افتاد. همینطور که سرفه میکرد خواست بلند بشه اما دانیال پاش رو روی کمرش گذاشت و این اجازه رو بهش نداد. بجاش رو به همونی که پوریا رو پسر زنش میدونست گفت:

- چطور اینها رو بیرون میبرین؟
مرد با ترس گفت:
- یک گروه دیگه مون میان ازمون میگیرن.
- کی میان؟
- تا... تا پنج دقیقه دیگه باید برسن.
زیر لب گفت:
- خوبه!

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و نه

بعد با لگدی تخت سینه پوریا به عقب پرتش کرد. اون عهده به کمکش رفتن همون موقع پنج، شیش نفری از دور پیدا شدن. با دیدن پرهامِ روی زمین افتاده به سمتمون دویدن.
- چی شده؟! آقا پوریا خوبی؟!
پسر که حالش بهتر شده بود با عصبانیت به دانیال اشاره کرد.
- از این بپرس.
یکیشون به دانیال که پشتش به اونها بود گفت:
- هو، تو کی هستی؟!

به سمتشون برگشت. رنگ مرد با دیدنش پرید.
- عه آقا دانیال شمایید؟! این ماموریت به شما واگذاری شده؟!
- این کوفتی‌ها رو کجا می برین؟
مرد با تردید به برادرکوچیکتر نگاه کرد. پوریا عصبانی بلند شد و درحالی
که جرات نزدیک شدن نداشت پرسید:
- به تو چه یابو؟! اصال تو کی هستی؟!
به پدرناتنیش نگاه کرد.
- این کیه بابا؟! یعنی از من که پسر آرمینم مهمتره؟!
مرد نگاهی به دانیال انداخت و آروم گفت:
- آره بابا جان مهمتره؛ ایشون دانیال خان پسر بزرگ آرمین هستن. نود و نه درصد کارهای ما توی ایران زیر نظر ایشون انجام میشه فقط همین
قاچاق اسلحه بود که خبر نداشتن.
پرهام زیر لب گفت:
- پسر آرمین؟!
دانیال بی توجه به اون به گروهی که تازه اومده بودن نگاهه کرد و گفت:

- جواب سوال من رو ندادین.
- به... به افغانستان، برای طالبان. 
یکی دیگه‌شون با لحن دانیال خر کنی ادامه حرف اولی رو گرفت:
- نمیشه الان برشون گردونیم، پلیس میگیره، هر جا هم بذاریم خطرش هست بذارین ما این دور رو خارج کنیم برای دفعه بعد هرجور شما و آقا آرمین به توافق برسید عمل میکنیم.

دانیال با اخم به جعبه‌های پر از اسلحه خیره شد و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت:
- اینها رو خارج کنید.
من با بهت و اونها با شادی نگاهش کردن. ادامه داد:
- ولی نه به من طالبان، به محافظان بدید.
مرد که دیگه بزور نفس میکشید گفت:
- آقا آرمین ما رو میکشن.
- برین خدا رو شکر کنید خودم نکشتمتون.
اونها سرشون رو پایین انداختن. دانیال رو به پیرمرد کرد.

- تا یک ساعت دیگه هتل * باشین.
- بله آقا.
بعد نگاهی به پسر که هنوز معذب بود انداخت و رو به من گفت:
- بریم؟
- بریم.
دوباره از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم و سوار ماشین دانیال که با فاصله از محل حادثه پارک کرده بود سوار شدیم و ماشین رو به حرکت 
در آورد.
- توقع داشتم ذوق بیشتری از دیدن برادرت نشون بدی.
خندید و بعد از یکم سکوت گفت:
- دروغ چرا، توی همین فاصله کم احساس می کنم بهش وابسته شدم.

دوباره خندیدم. این پسر عجیب خانواده دوست بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد

**دانیال**

لیوان آب پرتقال رو رو به روش گذاشتم.
- بخور.
سرش رو از لای دست‌هاش بیرون آورد.
- سرم درد می کنه، نمی تونم.
- بخور بهتر میشی.
بی میل برداشت و پرسید:
- چرا تا حالا هیچ کس به من چیزی نگفته بود؟
- من هم خبر نداشتم. تازه معلوم نیست چند تا تخم و ترکه دیگه 
انداخته.
چیزی نگفت. توی لابی هتل نشسته بودیم. پرسیدم: 

- تو چند سالته؟ 

- بیست و چهار. تو چند سالته؟ 

- بیست و پنج. با کی زندگی می کنی؟ مامانت کیه؟ خواهر و برادر دیگه‌ای داریم؟ کجا زندگی می کنی؟

با حوصله در مقابل سوالات من گفت: 
- ما سه نفریم من، مامانم و شوهرش.
خودم یک قلپ خوردم.
- چطور از هم جدا شدن؟
- فقط یک سال باهم زندگی کردن بعد وقتی آرمین خواست از ترکیه بره مامانم هم طلاق گرفت چون نمیتونست خانوادش رو ول کنه.

بعد به من زل زد. منظورش این بود تو بگو. 
لبخند کوچیکی زدم.
- من با سه برادرمون زندگی میکنم.
دهنش تعجب باز موند. امروز پیش از حد بهش شوک وارد شده بود.

- سه برادر دیگه؟ 

شروع کردم شرحی از هر سه‌شون دادن. 

وای خدای من!
بلند شدم پرسید:
- کجا؟
- برم به آرمین خبر بدم چند روزی خونه ما میمونی.
- واستا من هم بیام.
باهم بالا رفتیم. با گوشی خودم زنگ زدم که شمارهاش رو نتونند پیدا 
کنند.
- بله!
- دانیالم گوشی رو به آرمین بدید.
بعد از چند ثانیه مکث صداش اومد:
- بهبه آقا دانیال!
جوابی ندادم.

- چه خدا پرست شدی آقا! شنیدم میخواستی من رو ارشاد کنی.
_ جالبه! من باید طلبکار باشم یا شما؟
صدای خنده بلندش اومد.
- از تریپ احساسات وارد شدی پسر جان!
- بدون اجازه من قاچاق در ایران رو میگم.
جدی شد.
- به تو چه ربطی داره؟
- من...
- اون مقام رو من بهت دادم. تو فکر میکنی کی هستی دانیال؟ هنوز 
نفهمیدی که دوره پدر و پسریمون گذشت؟ از همون روزی که گفتم 
سندها رو برام جعل کن دیگه فراموش کردم تمام سال‌های پدر و پسری 
مون. نه تنها مال تو که دیگه داداشهات هم برام پسر نبودن. پس جایگاه 
خودت رو فراموش نکن دانیال، فراموش نکن که با اربابت داری صحبت میکنی. اگه گذاشتم اون کوفتی‌ها رو ببرن به اون جا فقط برای این بود نخواستم جایگاه برتر بودنت در مقابلشون خوار بشه. اون هم فقط برای آبروی خودم که نگن آرمین و پسرهاش دعوا دارن.

زهرخندی گوشه لبم بود و آروم گفتم:
- نیاز به یادآوری چیزی رو که خودم طرفدارشم نیست، برای شکایت
زنگ نزده بودم.
- پس چه مرگت بود؟
- فقط خواستم بگم پوریا امروز بر نمیگرده؛ یک مدت پیش ما میمونه.
- فکرش هم نکن.
تعجب کردم.
- چرا؟!
- چرا فکر میکنی من انقدر احمقم؟ واقعا احساس می کنی نمی فهمم دست و پا زدن‌هات برای بدست آوردن قدرت رو؟ پرهام به کشور خودش بر میگرده و نه تو و نه اون هیچ وقت گذری هم باهم ملاقات نمی‌کنید.
گوشی رو توی دستم فشار دادم. خواستم ذهن باز کنم که نذاشت و ادامه 
داد:
- انقدر هم به من زنگ نزن.
و قطع کرد. به عقب برگشتم. پوریا داشت نگاهم می کرد. به محض این نگاهم رو دید گفت: 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و یک

- نذاشت؟
- نذاشت.
بلند شد.
- بهتر من با اولین پرواز برگردم.
- شمارهات رو بده.

 شماره‌های هم رو زدیم بعد خواست روبوسی کنه که نذاشتم و گفتم:
- تا فرودگاه میرسونمت.
همینطور که پایین میرفتیم پرسیدم:
- وسایل نداری؟
- قرار بود چند ساعت بیشتر نمونیم.
مرد رو هم صدا کردیم و تا فرودگاه رسوندمشون. بلیط داشتن. هم دیگه رو بغل کردیم زیر گلوش جایی رو که فشار داده بودم بوسیدم.
- یک روز دوباره هم رو میبینیم.

- حتما.
رو به پیرمرد گفتم:
- هوای داداش ما رو داشته باشید ها.
خندید.
- حتما.
خداحافظی کردیم و به هتل برگشتم. داشتم از قسمت پذیرش رد میشدم که گفت:
- خانم همراهتون اتاق خودشون رو تسویه کردن و گفتن به شما بگیم به تهران بر میگردن.

** دانای رمان **

دانیال سعی داشت به حد ارتباط تماسی با برادرش راضی باشه و از طرفی دنبال فرصت بود که به این خونه جدید بره. می‌خواست بهانه‌ای پیدا کنه. دیروز الینا با لوازمش به اون خونه رفته بود و اتاق واحد حنانه خانم رو گرفته بود. از طرفی باربد هم قرار رسمی خواستگاری گذاشته بود و باید قدمی برمی‌داشتن و اولین قدم این بود که به اون خونه برن. بالاخره بهانه دست دانیال اومد. 

خانهٔ مادر بزرگ شلوغ بود. همه دور سفره بودند، بوی قیمه، صدای قاشق‌ها، و حرف‌های ریز و درشت فامیلی. بابک داشت با خاله کیشکا شوخی می‌کرد، اما وسط حرف‌ها یک‌هو چیزی گفت که نباید می‌گفت:

- دانیال همیشه با این مسئله مشکل داره. یکبار بخاطر همین کار زد توی...

دانیال از آن‌طرف سفره نگاهش کرد، تیز و هشداردهنده. بابک فهمید خراب کرده، اما دیر شده بود. شوهر خاله کیشکا فوراً گفت:

- چی؟ گفتی زدت؟

بابک دستپاچه:

- نه، یعنی چیزی نبود.

دانیال فهمید که این ماجرا با حرف‌های صد من یک غاز بابک جمع نمیشه و شاید توضیح ندادن بهترین جلوگیری از دخالت و فوضولی‌ها باشه پس با لحنی که همچنان از بابک دلخور بود گفت: 

- بابک.
بابک ساکت شد و همین سکوت برای اقوام یعنی «ترس».

ویدا که جو گرفته بودش گفت: 

- بابک جان، عزیزم، اگه اذیتت کرده بگو. ما اینجاییم.

بابک چشم‌هاش رو بست:

- نه! اذیت نکرده!

اما دانیال که دید بابک داره دست‌وپا می‌زنه، کمی تندتر از معمول گفت:

- بابک، حرف نزن وقتی نمی‌دونی چی می‌گی. 

شوهر ویدا به دانیال پرخاش کرد: 

- جلوی ما اینطور بهش می‌پری وای بحال پشت سر! حق داره ازت می‌ترسه. 

بابک یکهو گفت:

- نمی‌ترسم!

اما کسی گوش نمی‌داد. ویسنا گفت: 

- اگه مشکلی دارید باید با حرف درستش کنید. 

شوهرش گفت: 

- توی همین خونه‌ هستید و این‌ها آرامش ندارن. 

وحیده گفت: 

- دانیال این‌جوری درست نیست.

دانیال چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت: 

- فکر کنم من تنها کسی‌ام که اینجا اعتقاد داره بابک زبون داره. 

همه به سمت بابک برگشتن. بابک نفسش رو محکم بیرون داد، و با صدایی که از همیشه محکم‌تر بود گفت:

- هیچ‌کس منو اذیت نمی‌کنه. دانیال برادرمه. گاهی دعوامون می‌شه، گاهی هم خب تندی می‌کنه. ولی من ازش نمی‌ترسم. هیچ‌وقت.

سکوت. بعد بابک ادامه داد این‌بار با لحنی که حتی دانیال را هم غافلگیر کرد:

- اگه یه روزی مشکلی باهاش داشته باشم، خودم می‌گم. نیازی نیست کسی ازم دفاع کنه.

اقوام برای اولین بار ساکت شدن. دانیال نگاه کوتاهی به بابک کردنگاهی که هم تشکر بود، هم غرور. بابک نشست و سفره آروم آروم به حالت عادی برگشت و همه فهمیدن رابطه برادرانه این‌ها چیزی فراتر از قضاوت‌های سادهٔ فامیلی است.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و دو

** دانیال **

این اتفاق بهونه خوبی شد تا بتونیم به خونه بریم. هرچی نیاز بود اضاف کردیم و دو کدبانوی دیگه هم گرفتیم. به حنانه خانم گفتم: 

- شما و الینا جان خانم‌های این خونه هستید. همه چیز با سلیقه شما باشه. 

باربد با خاله کیشکا برای ازدواجش صحبت کرد. خاله مخالف بود و می‌گفت سنت کمه اما قاطعیت باربد رو که دید کوتاه اومد و زنگ زد و قرار رسمی رو رسمی‌تر کرد. چشمه دوباره برگشت و یک اتاق خوب توی خونه گرفت و فقط منتظر ما بود. الینا رو که دیدم می‌گفت: 

- چشمه دختر خوبیه ولی من با حنانه خانم راحت‌ترم. یک خوبی که چشمه داره اینه که سعی نمی‌کنه توی کارهای خونه دخالت کنه. دخترش خیلی نازه. عاشق خونه‌هایی هستم که توشون بچه هست. نیوشا هم بعد از عقد میاد اینجا؟ 

- احتمالش هست. 

- اون بیاد من خانم خونه هم یا اون؟ 

خندم گرفت. 

- خوب تو. من رییس خانواده هستم و تو حانم خونه. 

- آخه اون رسمیه! 

در سکوت فقط نگاهش کردم. روز خواستگاری خیلی زود رسید. من و باربد و دایی رضا و زن دایی رفتیم. وارد خونه وکیل آرمین شدیم. اینکه از همه شرایطمون اطلاع داشت خیلی همه چیز رو راحت‌تر می‌کرد. با مهربونی ازمون استقبال کرد. زن دایی و دایی تا تونستن از خوبی‌های باربد گفتن و رفتن مثلا توی اتاق باهم صحبت کنند. یک ربع بعد اومدن.

من اخم کرده بودم بنظرم مراسم خواستگاری باید با حرمت و رسوم اجرا میشد. به خونه برگشتیم و قرارهای اصلی رو برای مراسم بعدی گذاشتیم زن دایی رفت برای اقوام از دختره بگه. اقوام خیلی ذوق و نگرانی داشتن. همه خودشون رو در مقابل ما مسئول می‌دونستن و فقط خودمون بود که حقی نداشتیم. اما توی خونه زیاد مسئله بزرگ نبود. می‌دونستیم که اینجور میشه. 

باربد همون روز رفت و روی شونه‌ش اسم نیوشا رو تتو کرد. من باهاش دعوا کردم: 

- تو احمقی؟ الان اگه با نیوشا نتونی زندگی کنی چی؟ 

- من انقدر عاشق نیوشام که مطمئنم هرچی بشه ما باهم هستیم. 

- برو بابا اولش همه همین رو میگن! 

باهم پیش مشاور رفتن و اون هم اوکی داد. توی همین شرایط من با پسرها موضوع خونه رو مطرح کردم: 

- من از دخالت اقوام خسته شدم. چشمه هم که کسی رو جز ما نداره و خونه پدریش انقدر بزرگ هست که بتونیم درش زندگی کنیم. بهرحال باربد هم می‌خواد زنش رو دوران عقد جایی بیاره.

دنیل گفت: 

- بنظر من هم خوبه. اینجا ما زیاد استقلال نداریم. 

همه به بابک نگاه کردیم. گفت: 

- همین که از شر دوست داشتن‌های زورکی این‌ها راحت بشم خوبه. 

عملی کردن تصمیم رو گذاشتن بعد از خواستگاری آخر باربد. توی این خواستگاری تعداد بیشتری از اقوام اومده بودن و صحبت‌ها شد و صد و هجده سکه و آینه شمعدون و قرآن مهریه عروس شد و درباره مراسم‌ها حرف‌هایی زدن که با اشارات دانیال ناتموم موند تا خودش بعدا با مادر عروس صحبت کنه. قباله امضا شد و یک حلقه نشون عروس کردن و از باقلوایی که خانواده داماد آورده بودن خوردن و تاریخ‌ها گذاشته شد. 

فرداش من تصمیمون رو به اقوام گفتم اما بلوایی شد اون سرش ناپیدا. گریه و خودزنی و التماس و داد و بیداد و نصیحت و حرف و... همه و همه باعث شد تصمیم بگیرم یک مدت کوتاه عقبش بندازم. اما وقتی که به خونه رفتم تا سری بزنم و الینا رو دیدم که توی کتابخونه من نشسته و عینک زده و کتاب می‌خونه پشیمون شدم. باید اینجا می‌اومدم. باید هر روز می‌دیدمش. متوجه من شد. 

- ا، دانیال اومدی! 

- آره، تو شهربازی دوست داری؟ 

چند دقیقه بعد شهربازی بودیم. براش توی یکی از بازی‌های شرطی شرکت کردم و با امتیاز کامل یک عروسک بردم. البته این‌ها خوب بلد بودن چطور بپیچونند که امتیازت کمتر بشه اما عروسک نسبتا بزرگی بود و وقتی که دیدم عروسک رو بغل کرده فهمیدم این دختر چندین وجه داره. جالب این بود که نه اون خواست جز فانفار چیزی بریم نه من. توی فانفار بهم لبخند زدیم و گفت: 

- برای اومدنت لحظه شماری می‌کنم. 

و قطعا من اون رو به همه افراد اون آپارتمان ترجیح می‌دادم. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و سه 

** دانای رمان **

 

***

همینطور که گفتیم رفتار دانیال با بابک به شکلی بود که اون تحت تاثیر رفتار بقیه اقوام لوس نشه. بابک هم می‌دونست که دانیال مثل بقیه قرار نیست نازش رو بکشه و حتی مثل باربد که خیلی وقت‌ها بار مسئولیت بابک رو هم به دوش می‌کشید نیست و برای همین سعی می‌کرد که کاری نکنه که عواقبش رو مجبور بشه تحمل کنه و در کل خیلی دوست داشت که با وجود سختگیر بودن دانیال تا حد امکانش از تلخ شدن فضای خونه و ناامن شدنش برای خودش جلوگیری کنه اما سر به هواییش گاهی کار دستش می‌داد و اون روز هم جزیی ازش بود.

باربد داشت با کامپیوتر توی اتاق دانیال کار می‌کرد. دانیال مشغول مرتب کردن کابینت‌ها بود. بابک هم پشت میز ناهارخوری نشسته بود و مثنویی که هدیه دایی رضا به مناسبت خونه نویی‌شون رو بود می‌خوند. همه‌چیز آرام بود…  تا اینکه دانیال یک پاکت کوچک پیدا کرد. پاکتی که نباید اونجا می‌بود. دانیال اون رو باز کرد. داخلش یک قبض بود. قبضی که باید دو هفته پیش پرداخت می‌شد.

قبضی که بابک قول داده بود خودش رسیدگی کنه. دانیال چند لحظه فقط نگاه کرد. دنیل که مشغول رسیدگی به شکمش سر یخچال بود اولین نفر متوجه‌ حال غیر عادی و مکث طولانی دانیال شد.

- چی شده؟
دانیال جواب نداد. فقط آروم به آشپزخونه اومد و پاکت رو جلوی بابک گذاشت. بابک اول بیخیال به پاکت نگاه کرد و بعد که یادش اومد چی هست رنگش پرید. دانیال گفت: 
- این چیه؟
- اِ… اون… نشد یعنی. می‌خواستم... 
- درست حرف بزن ببینم چی میگی.
صدای تندش تا اتاق نرسید اما دنیل و بابک رو نگران کرد. بابک نفسش را حبس کرد. 
- خب… راستش… اصلاً نرفتم. گفتم فرداش می‌رم. بعدش… یادم رفت.
- بابک! این قبض اگه پرداخت نشه، جریمش دو برابر می‌شه!
- می‌دونم… ببخشید! 
دانیال هیچ‌چیز نگفت. فقط کتاب رو از دست بابک گرفت و روی میز گذاشت. بابک و دنیل معنی این حرکت رو می‌دونستن. دنیل با نگرانی نگاه به اتاق دانیال انداخت. کاش میشد که باربد رو صدا بزنه. اون جرات جلوی دانیال رو بگیره نداشت و حتی جرات اینکه وقتی دانیال انقدر عصبانی هست باربد رو صدا بزنه هم نداشت. بابک ترسید. با اینکه اون دائمی با دانیال زندگی نمی‌کرد اما بارها تجربه این حرکت‌های دانیال رو داشت و می‌دونست الان چی میشه و مطمئن اعتراض برای یادآوری سن و سالش هم کمکی بهش نبود. قلبش تند میزد:
- داداش… من… واقعاً… اشتباه کردم! 
سعی کرد صداش یکم بلندتر باشه تا باربد بشنوه اما فایده‌ای نداشت. دانیال یک قدم جلو رفت. 
- این اولین بار نیست.
بابک سرش را پایین انداخت. اینکه دانیال بحث رو طول می‌داد شاید این معنی رو داشت که خودش هم می‌خواست زمان بخره تا آروم بشه.
- می‌دونم! 
- و آخرین بار هم نیست، اگه همین‌جوری ادامه بدی، اگه یکی جلوت رو نگیره.
- حق داری! 
و روش نشد بگه ببخشید، اشتباه کردم؛ چون چندین‌بار بخاطر حواس‌پرتی این‌حرف‌ها را زده بود. دانیال نزدیک‌تر شد. انقدر نزدیک که بابک حتی جرأت نکرد سرش رو بالا بیاره. 
- می‌دونی الان باید چی بشه… درسته؟
سکوت. 
دنیل همچنان به باربد نگاه می‌کرد مگه وسط کار یک‌لحظه سنگینی نگاهش را احساس کند. دانیال گفت:
- بلند شو.

بابک آروم بلند شد. هنوز خودش رو جمع نکرده بود که مشت دانیال روی سینه‌اش فرود اومد. چه ضربه سنگینی برای پسرک هجده ساله. چنان با شدت به عقب پرت شد که صندلی باهاش پرتاب شد و بابک کنار دیوار روی زمین افتاد. از صدای افتادن صندلی باربد به اون سمت برگشت و وقتی ایستادن دو برادرش رو توی آشپزخونه دید نگران بلند شد و به اون سمت دوید. وقتی بابک رو جمع شده توی خودش روی زمین دید سریع فهمید چه اتفاقی افتاده. دانیال رو سرزنش نکرد. کوپن خودش رو الکی خرج نمی‌کرد.
فقط با دلسوزی به برادر کوچیک‌ترش نگاه کرد که اون هم چاره‌ای جز صبر برای کمتر شدن دردش نداشت. دنیل هم نگاهش دلسوز بود و کمی از دیر رسیدن باربد دلخور. دانیال نگاه خشکی به باربد انداخت که نگاهش به بابک بود و بعد به سمت اتاقش رفت تا چند دقیقه بعد از طوفان آرامش بگیره.

 

ده دقیقه بعد آشپزخونه نیمه‌تاریک بود. هوا هنوز بوی تنش می‌داد. بابک روی لبهٔ صندلی نشسته بود و دیگه تیشرت تنش نبود. دنیل براش کرمی زده بود تا درد رو کم کنه و نمی‌خواست لباس چرب بشه. به قفسه سینه‌اش نگاه کرد. رویش ردی نمونده بود. دلخور بود. دانیال چهارشونه و ورزشکار بود و با این قدرت، ضربه زدن به اون نامردی بود. 

باربد روی صندلی دیگه نشسته بود. دنیل هم روی صندلی روبه‌رویی بابک بود. هر سه سکوت کرده بودن. نمی‌دونستن چی باید بگن. صدای دوباره باز شدن در اتاق دانیال که اومد یکم دوباره فضا ناآروم شد. برعکس اینکه امیدوار بودن برای رفتن به دستشویی بیرون اومده باشه اما تا بالای سر اون‌ها اومد. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. چند ثانیه گذشت. بعد چند ثانیهٔ دیگه. و بعد… دانیال نفسش رو بیرون داد. همین یک نفس، انگار اجازهٔ نفس کشیدن به بقیه داد. دانیال با آرامش گفت: 
- بابک!
بابک سرش رو بلند نکرد. اما نمی‌تونست جواب نده. می‌دونست دانیال از اینکار خیلی بدش میاد. 
- بله!
دانیال جلو رفت و دو دستش رو روی میز گذاشت و طوری به بابک خیره شد انگار کسی دیگه اونجا نیست.
- می‌دونی چرا مجبور شدم همچین کاری کنم؟ 
بابک حرصش گرفت. انگار اون بچه بود که باید اشتباهش رو تکرار می‌کرد. اما چاره دیگه‌ای نبود. تا وقتی زور با دانیال بود باید کوتاه می‌اومد. 
- من اشتباه کردم.
- نه فقط اشتباه. تو تکرارش کردی.
- می‌دونم، حق داری! 
چی می‌تونست بگه. لابد حق داشت! بهرحال دانیال رییس خونه و خانواده بود و قانون می‌ذاشت و اجرا می‌کرد. دانیال چند لحظه سکوت کرد. متوجه غرور جریحه‌دار شده برادرش بود. صندلی سمت چپ بابک را بیرون کشید و نشست. 
- من ازتون چیزی نمی‌خوام جز اینکه یاد بگیرین مسئولیت داشته باشین. همین.
بابک سرش رو بالا آورد. به چشم‌های برادرش که زل زد از دلخوری‌اش کم شد. صاحب این چشم‌ها برایش خیلی عزیز بود. گفت: 
- قول می‌دم، دیگه تکرار نمی‌کنم.
- قول نده. انجام بده.
- باشه. 

و دانیال فکر کرد زودتر از اینجا باید برن چون اگه پسرها جلوی اقوام دهن‌لقی کنند حساب دانیال با کرام‌الکاتبینه. 

 

اتفاقی هم هم بهانه آخر دست دانیال شد. آناشید و آرشام به نمایندگی از بقیه فامیل سر اصرار دانیال برای جدا شدن خواستن که درباره آخرین مسئله نگرانی‌شون اطمینان حاصل کنند. آناشید اولین نفر قبل از اینکه بقیه پسرها برسن به دانیال گفت: 

- ما از طرف کل اقوام اومدیم که مطمئن بشیم تو با برادرهات تند رفتار نمی‌کنی. این آخرین نگرانی ما برای جدا شدنتونه. 

دانیال با لحن سردی گفت: 

- رابطه من و برادرهام به کسی ربطی نداره. 

- آخه تو گاهی... می‌دونی… یه کم تند می‌شی.

- ما می‌تونیم باهم یکجوری کنار بیایم. 

آرشام هم به حرف اومد: 

- ما فقط می‌خوایم مطمئن باشیم اذیت نمی‌شن. 

دانیال چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی پایین، اما محکم و کاملاً کنترل‌شده گفت:

- ببینین… من و بابک مثل هر دو تا برادر دیگه‌ایم. گاهی دعوامون می‌شه، گاهی صدامون بالا می‌ره، گاهی هم… آره، تندی پیش میاد.

آناشید جا خورد. 

- یعنی… تو قبول می‌کنی؟

- قبول می‌کنم که گاهی سخت‌گیرم. 
قبول می‌کنم که بابک کوچیک‌تره و من مسئولشم. ولی این‌که فکر کنین بابک از من می‌ترسه، یا من بهش آسیب می‌زنم این درست نیست.

آرشام با تردید گفت: 

- ما فقط می‌خوایم مطمئن باشیم.

- می‌فهمم. ولی یه چیز رو بدونین: بابک اگه مشکلی با من داشته باشه، خودش می‌گه. اون از من نمی‌ترسه. هیچ‌وقت. دخالت تا همین جا بسه، نه؟ 

آناشید و آرشام بهم نگاه کردن و به اجبار سر تکون دادن. 

** دانیال **

عاقد خطبه عقد رو می‌خوند. من از روی صندلی به الینا نگاه کردم که بالای سر عروس ایستاده بود و قند می‌سابید. با دیدن نگاه من لبخند زد. نگاهم رو از اون گرفتم و به عروس و داماد دوختم. به برادرم که داشت داماد میشد. 

- عروس خانم وکیلم؟ 

چشمه گفت: 

- عروس رفته گل بیاره. 

دوباره خطبه خونده شد. دوباره پرسیدن. زن دایی رادوین گفت: 

- عروس رفته گلاب بیاره. 

بار سوم خوندن. عروس مکث کرد و بعد گفت: 

- بله. 

لبخندم بزرگ‌تر شد. داداشم داماد شد! داماد هم بله گفت و بعد حلقه‌ها رو توی دست هم کردن. همه برای تبریک رفتیم. جعبه النگو رو سمت عروس گرفتم. با تشکر گرفت. تبریک بهش گفتم و بعد باربد رو به آغوش کشیدم. محکم به خودم فشردمش. 

- تبریک میگم مرد! 

- چاکریم! داداش له شدم. 

خندم گرفت و ازش جدا شدم. دوباره به الینا نگاه کردم که بهم لبخند زد. داماد رو به عروس سپردیم و همه رفتیم خونه جدیدمون. پسرها توی شوک بودن. 

- عجب خونه‌ای! 

اقوام هم که برای کمک اومده بودن همین حال رو داشتن. اون موقع الینا و حنانه خانم خودشون رو نشون ندادن و اقوام با اینکه از چشمه خوششون نمی‌اومد اما وقتی این شرایط رو دیدن از سر و کولش هم بالا رفتن و همه قول تفریح توی باغ و استخر رو گرفتن. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و چهار

بعد از رفتن اون‌ها الینا و حنانه خانم اومدن. پسرها خبر داشتن و خوب رفتار کردن. شب نیوشا هم اومد. با اینکه قبلا خونه رو دیده بود سه نکرد و حسابی ذوق نشون داد و گفت: 

- من از حالا اینجا می‌مونم. 

من استرس داشتم که اون و الینا چطور سر خونه کنار میان. همه دور میز دوازده نفره شام نشستیم. حتی برای اینکه چطور بشینیم مشکل داشتیم. بالاخره من یک سمتش نشستم و حنانه خانم سمت دیگه‌ش. هی یکی صندلی رو عقب می‌کشید و یکی جلو و معلوم نبود قصدمون چیه. آخر سر الینا سمت راست من نشست و باربد سمت راست حنانه خانم و کنار باربد همسرش نشست و سمت چپ من دنیل و کنارش بابک و چشمه هم کنار الینا. خدمتکارها غذا رو آوردن و مشغول شدیم. بعد از غذا باربد گفت: 

- حالا دانیال خان باید به افتخار ورودمون و ازدواج من بنوازه. 

- بیخیال بابا! 

- دبه نکن دیگه. 

خندیدم. 

- باشه، گیتارم رو بیای. 

رفت گیتار رو آورد. همه روی مبل‌های مشکی رنگی که وسط سالن بالا بود نشستیم. الینا توی جمع‌ها اصلا کنار من نمی‌نشست و این حس خوبی از مرزها بهم می‌داد. شروع به زدن کردم. 

چشم و دلوم در پی یاره دل دیونه خبر داره
بگردم سر تا سر دنیا می یونه گل ها پر کشم تنها
مست و دیونه مثل پروونه
بنوشم از شیره گل ها
سر گه تا دامن شبا
پریشونم از گل بهار می خوام بچینوم گل جونم
چشم و دلوم در پی یاره دل دیونه خبر داره
بگردم سر تا سر دنیا می یونه گل ها پر کشم تنها
مست و دیونه مثل پروونه
بنوشم از شیره گل ها
سر گه تا دامن شبا
بیا بیا ای کمون ابرو سلسله گیسو
تو بیا ببرم ای نفس جون
یه بوسم بده جونم بستون

** الینا **
گل انار آی گل قصه
جون من به جون تو وصله
گل انار آی گل پسته
جون من به جون.تو وصله
اگه یه روز بخت برگرده
اگه یه روز بخت برگرده
به جای گل و حوری و پری
دیو بیاد بیرون از لای پرده
به جای گل دسته و ریحون
توی باغچه خار بیاد بیرون
توی باغچه خار بیاد بیرون
پریشونم از گل بهار می خوام بچینوم گل جونم
چشم و دلوم در پی یاره دل دیونه خبر داره

گاهی وسط خوندنش نیم نگاهی به من می‌انداخت اما تابلو نمی‌کرد و این رو دوست داشتم. نمی‌ذاشت هیچکی فکر بدی بکنه. قبل از خواب همراه من تا دم سوئیت اومد. من داشتم خمیازه می‌کشیدم که گفت: 

- الینا! 

- بله! 

- خوشحالم اینجایی! 

نگاهش کردم. این چشم‌ها داشت حقیقت ر.و می‌گفت: 

- وظیفه‌‌ت. 

خندید. زبون دراز کردم و داخل رفتم. دانیال هماهنگ کرده بود که یک عروسی بزرگ برای باربد بگیره اما چون اقوام مادریش نفهمن از این‌هاست انگار عروس داده و یک مراسم جمع و جور هم مثلا به عنوان عروسی از طرف این‌ها. صدای دعوای دانیال با گوشی می‌اومد: 

- توی خرج و مخارج‌ها اضاف و کم شده. 

-... 

- هشتصد تومن نیست. 

-... 

- هشتصد تومن در مقابل اون بار چیزی نیست اما اگه من الان جلوی اینکار رو نگیرم معلوم نیست دفعه بعد چقدر باشه. 

درحالی که گوش می‌کردم با خودم فکر کردم کاش آدم حتی توی کار خلاف با نظم عمل کنه. زندگی جدید من شروع شد. تا قبل از اومدن این‌ها من اینکا بودم اما کسی نمی‌دونست کخ واقعا توی این خونه نقشی دارم یا نه، ولی حالا خانم خونه بودم. همون روز دانیال کلی پول بهم داد. 

- از حالا خرجت با منه. 

- خود پرورشگاه به من کمک خرج ماهانه میده. 

- اون به من ربطی نداره. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...